loader
×

صبح ساجد


 

به نام خداوند بخشاینده مهربان

 

جستار پیشِ رو پژوهشی است در مورد دوران زندگی امام سجاد(ع) و تحلیلی است بر شرایط و حوادث تاریخی، اجتماعی، سیاسی و فکری آن دوران که در نهایت به شناخت و فهم سنتی از سنت‌های خداوند بر هستی می‌انجامد.

قوانین و سنت‌هایی که به گفته‌ی خداوند در قرآن کریم، تغییر و دگرگونی در آن راهی ندارد.[1]

سنت عذاب الهی، پاسخ خداوند به جوامع ناسپاس و متمرد، پیمان شکن و معصوم کش است.

و در این بین مردی در سجود، تنهای ِ تنها، بارِ سنگینِ ستم بر پشت کشیده، یک تنه در میان جامعه‌ای حسین‌کش و آشنایانی در ظاهر دوست و در باطن دشمن و در محاصره دشمنانی کینه‌توز و بی‌رحم و در معرکه‌ی مدعیان دروغین جانشینی رسول خدا(ص) و در بین مردمی دنیا دوست و منفعت طلب، قرار گرفته است.اولین امام پس از شهادتِ آخرین حلقه‌ی پنج تن آل عبا، فرزند هیهات من الذلة.... داغ برادر دیده، عمو از دست داده، یاران و دوستان از دست داده و...

اما چرا سکوت؟

امام روزهای سختی و پیشوای ایام بلا

 اما چرا سکوت؟

چرا قیام نمی‌کند؟ چرا چون پدر بزرگوارش کربلایی دیگر نمی‌آفریند؟

چرا و چرا و چرا؟

او خود دورانش را چنین بیان می‌کند:

روزگار ما در میان قوم خود، چون روزگار بنی‌اسرائیل در میان فرعونیان است که پسران را می‌کشتند و دختران را زنده به گور می‌کردند. امروز وضع بر ما به‌قدری تنگ و دشوار است که مردم به سبب ناسزاگویی به بزرگ و سالارِ ما بر فراز منبرِ ما به دشمنان ما تقرب می‌جویند.[2]

به‌نظر می‌رسد که امام سجاد(ع) با دو جامعه روبه‌رو بوده است. جامعه‌ای موجود که در همه‌ی زمینه‌ها پلیدی می‌کند و جامعه‌ای که باید وجود داشته باشد که مومنان در آن آرامش یافته و تعالی بیابند. که این جامعه یا وجود نداشت یا در حالتی بسیار ضعیف و ناتوان قرار داشت.

امام برای هردو جامعه برنامه داشت. در باره‌ی جامعه پلیدِ یزیدی و بنی امیه‌ای سکوت را برگزید تا سنت‌های تنبیهیِ خداوند درباره این جامعه به‌وقوع بپیوندد و عذاب الهی قوم سرکش را بر سر جای خود نشاند. و این سکوت به‌معنی کنار کشیدن دامنِ جامعه مومنان از عذاب الهی بود تا در امان بمانند. جامعه‌ی دریده‌ی بنی‌امیه در همه ابعاد فروپاشیده بود.در سراسر این جامعه ظلم و کشتار و فحشاء و تباهی موج می‌زد.

این جامعه دیگر توانی برای هدایت شدن نداشت. لذا همچون قوم‌های سرکشِ تاریخ مانند قوم نوح، عاد، لوط، فرعون و... بایستی به عذاب خداوند دچار می‌گردید و مومنان آن در کشتیِ نوحِ سجادی می‌نشستند تا امنیت بیابند. کشف شرایط جامعه آن روزگار با توجه به‌شدت اختناقی که در آن دوران حاکم بوده است کاری دشوار می‌نماید ولی همین کم که از آن دوران باقی مانده است وخامت شرایط را بازگو می‌نماید.

محمد بن مسلم بن شهاب زهری می‌گوید: در شام نزد انس بن مالک رفتم. او را گریان دیدم. وقتی علت را پرسیدم گفت: از همه آنچه از اسلام فراگرفتم تنها نماز مانده بود که به آن دلخوش بودم و اکنون آن نیز از بین رفته است.[3]

عمر بن ربیعه مخزومی که شاعری لهو گو و معروف بود بر بالین زنان زیبا روی عرب در مدینه حاضر می‌شد، با آنان به نرد عشق می‌پرداخت و اشعاری در وصف اندام آنان می‌سرود و پس از چند روز، آن سروده‌ها نقل مجالس بود و وی از این راه ثروت عظیمی به‌دست می‌آورد.[4]

اما در مدینه، شهر پیامبر خدا(ص)، بدترین شرایط فسق و فحشاء حاکم بود. ابوالفرج اصفهانی می‌نویسد: محیط مدینه به گونه‌ای بود که عالمانِ فاسد را ناروا نمی‌شمردند و زاهدان و مومنان نیز از آنها جلوگیری نمی‌کردند.[5]

در این دوران مردم نماز خواندن نمی‌دانستند و از اصول حج و دیگر دستورات دینی بی‌خبر بودند.

اندک مردم مومنی که باقی مانده بودند نیز به‌دست تیغ جلادان بنی امیه در نهایت قساوت به قتل می‌رسیدند. به‌عنوان مثال یحیی بن ام طویل، به جرم پیروی از امام سجاد(ع) به‌دستور حجاج بن یوسف ثقفی، والی حجاز، دست و پایش بریده شد و به شهادت رسید.[6]

از این دست اخبارِ ظلم و فساد زیاد نقل شده است که ما در جای جای این کتاب به آن اشاره می‌نماییم.

امام سجاد(ع) با یک چنین شرایطی در سطح کل جامعه آن روز روبه‌رو بوده است که باید از دل این جامعه که مستحق عذاب شده است جامعه‌ای نوین بسازد. جامعه‌ای که بسیار کوچک و با اندکی از مومنان باقی مانده بود.مسعودیِ تاریخ نگار درباره شرایط امام سجاد(ع) در آن دوران می‌نویسد:

علی بن حسین امامت را به‌طور پنهانی و تقیه شدید و در دورانی بس دشوار عهده‌دار شده بود.[7]

در آن دوران سخت، شیوه‌ی امام سجاد(ع) برای رساندن حقیقت دین به‌دست مردم و هدایت آنها بر چند چیز استوار بود.

1. ساختن جامعه نوین و جذب مردمان پاک و ساختن و تربیت انسان‌های مومن از ابتدای کار.

2. آگاه ساختن مردم به حقیقت دینی و بیان ارزش‌های واقعی آن.

3. آگاه کردن مردم به حق و حقوق فردی، اجتماعی، انسانی و... خود که در حکومت خودکامه‌ی بنی‌امیه به‌طور کلی از میان رفته بود.

4. برقراری عقلانیت و علم و دور کردن آنها از جهل، خرافات و فرهنگ‌های باطل و فسادآور.

5. انفاق و بخشش‌های بسیار برای دور کردن ثروت‌اندوزی و منیت‌طلبی و بی‌توجهیِ به هم‌نوع در جامعه.

6. کرامات و معجزات فراوان برای اثبات حضور خداوند در میان مردم و....

با بررسی دقیق‌تر بر عملکرد امام سجاد(ع)، به خوبی کارهای ایشان را در این موارد می‌توان فهم کرد.

اگر به‌شیوه اجتماعی امام سجاد(ع) دقت شود متوجه می‌شویم که یکی از کارهای مهم امام خرید پی در پی برده و کنیز بوده است. با کمی دقت در این عمل سیاست‌مدارانه‌ی امام، حقایق عجیبی آشکار می‌شود. امام سجاد(ع) برده و کنیزی را که می‌خرید در خانه‌ی خود آموزششان می‌داد و حقایق دین را برایشان آشکار می‌نمود و اخلاق و معرفت و تقوا را به آنها تفهیم می‌نمود و این کارها را در نهایت دقت و سرعت انجام می‌داد. سپس به بهانه‌های مختلف در حداقل یکسال بعد از خرید آنها، آنان را آزاد می‌کرد. امام این آزادشدگان و برده‌ها را فرزندان خود می‌نامید و با لفظ "يا بُنَيَّ" آنها را مخاطب قرار می‌داد.

امام هیچ‌گاه بردگان خود را تنبیه نکرد و خطاهای آنان را می‌نوشت. و آخرِ هر ماه یا در ایام‌های مختلف سال، به‌ویژه عید فطر آنها را آزاد می‌کرد. و به آنها جایزه می‌داد. و وسایل لازم برای زندگی آنها را نیز فراهم می‌نمود.[8]

سپس به آنها آموخت که این شیوه‌ای که من با شما عمل می‌کنم سنت حضرت رسول(ص) بوده است تا آنها فرهنگ واقعی دین و سنت را بفهمند و ارزش‌هایی که این فرهنگ برای انسان قائل شده است را دریابند.[9]

و بدین ترتیب امام در هر سال صدها نفر را آزاد می‌نمود که خیلی زود تعداد بردگان آزاد شده به هزاران نفر رسید. تعداد آزاد شدگان به‌دست امام سجاد(ع) در طول عمر مبارک آن حضرت را بین 30 تا 100 هزار نفر ذکر کرده‌اند.[10]

این بردگان آزاد شده همگی، به خانه امام و صحابه خاص امام رفت و آمد داشتند و به تدریج یک جامعه‌ی مومنانه در دل جامعه‌ی فاسد آن زمان تشکیل شد و امام برای آنها آموزش‌های فراوانی را برقرار نمود تا به نشر ارزش‌های دینی و شیعه‌ی امامیه بپردازند و تعداد زیادی از بردگان که تحت شاگردی امام قرار گرفتند، توانستند به درجه‌ی استادی و عالمی دست پیدا کنند و از علماء و دانشمندان و هدایتگران زمان خود گردند. از جمله این شخصیت‌های بزرگ می‌توان از افرادی مانند حسن بن سعید اهوازی، حسین بن سعید اهوازی، احمد بن حسن بن سعید اهوازی، احمد بن حسین بن سعید، شعیب نامی و... یاد کرد.[11]

آنان همگی از موالی وآزادشدگان امام سجاد(ع) بودند که از دانشمندان پر آوازه‌ی آن زمان شدند. شیخ طوسی راویِ معروف علی بن یحی بن الحسن را از همین افراد آزاد شده بر شمرده است.[12]                  

و بدین ترتیب افراد زاهد و عارف و دانشمندِ مومن و... به‌وجود آمدند که جامعه نوینی را تشکیل دادند که ویژگی‌های خاص وعظیمی را در بر داشت. بسیاری از عرفا و بزرگان از همین جامعه برخواستند، به‌طوری که غلام سیاهی که آزاد شده امام سجاد(ع) به درجه مستجاب الدعوه ای رسید و وقتی که در مدینه خشکسالی شد به تنهایی بربلندی تپه ای رفته و نماز باران خواند و بلافاصله در مدینه باران بارید. شخصی او را در این حال دید و در خانه امام سجاد(ع) با او ملاقات کرد و غلام وقتی فهمید که رازش آشکار شده از خداوند تقاضای مرگ کرد و در دم دعایش مستجاب شد وجان سپرد.[13]

بدین طریق این جامعه‌ی بردگان، میدانی برای آموزش دین واقعی گردید و اسلام به‌دست آنها حفظ شد و به نسل‌های بعد منتقل گردید.

در آن زمان به دلیل اختناق شدیدی که بنی‌امیه حاکم کرده بود امکان آموزش دین به مردم به‌طور علنی وجود نداشت. لذا امام سجاد(ع) به وسیله دعاهای خاص حقایق اصلیِ دین و علم را در میان ادعیه‌ها تعبیه کرد وآن را به سمع و نظر مردم رسانید که بخش کوچکی از آن در کتاب صحیفه سجادیه جمع آوری گردیده است.

از جمله دعا‌های امام سجاد(ع) که سرشار از معرفت و آگاهی و عرفان دینی است دعای عرفه ایشان می‌باشد.لذا آموزش به وسیله‌ی دعا از ابداعات عظیم این امام بزرگ بود. از عملکردهای دیگر امام بازگو کردن حق و حقوق مردم بود که حق هر فرد از اقشار مردم را در رساله ای به نام رساله‌ی حقوق تدوین کرد.که در این کتاب به تشریح آن پرداخته است.

امام در راستای انقلاب عظیمی که در ساختن جامعه‌ی نوین در دل جامعه‌ی فاسد و بلا زده و عذاب کشیده زمان خودش انجام داد، برگرداندن عقلانیت در بین مردم بود و آنها را به اندیشیدن و تعقل در همه‌ی زمینه‌ها دعوت می‌کرد تا جهل و نادانی را از میان مومنان بیرون نماید.این کار نه فقط توسط امام بلکه توسط تمام بزرگان خاندان امامت صورت می‌پذیرفت. به‌طوری که حضرت سکینه(س) دخترِ بلا کشیده‌ی امام حسین(ع) در کربلا در دوران امام سجاد(ع) و امام باقر(ع)، به عقیله‌ی بنی اشم لقب گرفت.زنی که عقلانی می‌اندیشد و عمل می‌کند و در ادب و علوم منقول زبانزد گردید.[14]

انفاق و بخشش از آموزه‌های عظیم امام سجاد(ع) بود تا جامعه‌ی مادی و خودخواه آن روز را به سوی ایثار و خروج از منیت دعوت نماید.

ظهور کرامات و معجزات مکرر به‌دست امام سجاد(ع) برای هدایت مردم نشانگر حضور خداوند در هستی و نشستن او بر کرسی ِ ربانیت خود و نزدیک بودنش با مردم بود تا مردمِ مادی گرایِ مبتلا به ناامیدی و گناه، بازگشت و توبه را دریابند و خداوند را نزدیک خود احساس نمایند و....

ده‌ها عملکرد زیبا از این امام بزرگ بروز نموده است که بخش کوچکی از آنها در این کتاب منعکس گردیده است و در کنار آن، نوعِ بلا و عذابی که همه‌ی اقشار جامعه‌ی آن روز که در ظلم و بیداد و پیمان شکنی و مظلوم‌کشی دست داشتند نیز به آگاهی مردم از سنت‌های الهی انجامید و دست منتقم خداوند را در سرنوشت خود دریافتند و امام سجاد(ع) با هشدار به مردم به آنها می‌آموخت که این بلاها حاصل عملکرد سیاه خود آنها است و این خود از کارهای عظیم امام سجاد(ع) در آن دوران بوده است که خوانندگان را به مطالعه‌ی وسیع‌تر در این کتاب دعوت می‌کنیم.

 

 

در روزي غمناک، در دوازده محرم سال 95 هجري (به قولي 18 يا 25 محرم) امام سجاد(ع) در بستر مرگ به زهر وليد بن عبدالملک و با توطئه هشام برادر وليد و با طراحي مرموز آنها به شهادت رسيد. او در همان ماهي به شهادت رسيد که 34 سال پيش پدرش حسين بن علي(ع) در کربلا به همراه خاندان پاک حضرت رسول(ص) به شهادت رسيده بود. او قبل از شهادت بي‌هوش شد؛ اما لحظاتي به هوش آمد و چشمانش را گشود و سوره واقعه و فتح را خواند؛ سپس فرمود:

"الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي صدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الأَرْض نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْث نَشاءُفَنِعْمَ أَجْرُالعامِلينَ"

"حمد و ستايش خداوندي را که وعده خود را نسبت به ما وفا کرد و ما را وارث زمين نمود و از بهشت هر جا را که خواستيم جايگاه ما ساخت پس نيکو است پاداش صاحبان عمل نيک" و همان دم جان سپرد.[15]

امام باقر(ع) فرمود: "هنگامي که پدرم لحظات آخر عمر را مي‌پيمود، مرا به سينه خود چسباند و فرمود پسر جان تو را به همان چيزي که پدرم امام حسين(ع) هنگام شهادت به آن وصيت کرد، سفارش مي‌کنم:

" يَا بُنَيَّ اصْبِرْ عَلَى الْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ مُرّا " "‌اي پسر جان در راه حق استقامت کن گر چه تلخ باشد

 و فرمود:

"يا بُنَي إِياکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يجِدُ عَلَيکَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ"

"اي پسر جان بپرهيز از ظلم به کسي که ياوري در برابر تو جز خدا ندارد."[16]

توجه به عملکرد حضرت علي بن حسين(ع) در لحظات آخر عمرشان ما را متوجه حقايق عظيمي مي‌کند و زندگي 57 ساله او گواه بر اين حقايق است. در روايت آمده است که امام ابتدا بي‌هوش شد و سپس به هوش آمد و سوره‌ي واقعه و سوره‌ي فتح را خواند. اگر به محتواي اين دو سوره نظري بيندازيم به چندين مطلب در آنها پي مي‌بريم. در سوره‌ي واقعه عمده‌ترين موضوع، روز قيامت است. استاد علامه طباطبايي در مقدمه‌ي تفسير اين سوره مي‌نويسد: "در روز واقعه اوضاع و احوال زمين دگرگون مي‌شود. زمين بالا و پایين و زيررو مي‌گردد. زلزله بسيار سهمگين، زمين و کوه‌ها را متلاشي و چون غبار مي‌سازد. آن‌گاه مردم را به‌طور فهرست وار به سه دسته‌ي سابقين، اصحاب يمين و اصحاب شمال تقسيم نموده و سرانجام کار هر يک را بيان مي‌کند. آن‌گاه عليه اصحاب شمال که منکر ربوبيت خداي تعالي و مسئله‌ي معاد و تکذيب‌کننده‌ي قرآن هستند، استدلال نموده و در آخر، گفتار را با يادآوري حالت احتضار و فرارسيدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه مي‌دهد.”[17]

و اما سوره‌ي فتح، استاد طباطبايي درباره‌ي سوره فتح چنين آورده‌اند: "غرض سوره، بيان منّتي است که خداي تعالي به رسول(ص) نهاده و در سفر او به سوي مکه ــ که به صلح حديبيه منجر شد ــ فتحي آشکار نصيبش فرموده و نيز منّتي که بر مومنين همراه وي نهاده و مدح شاياني است که از آنان کرده و وعده‌ي جميلي است که به همه‌ي کساني از ايشان داده که ايمان آورده و عمل صالح کرده‌اند."[18]

در سوره‌ي فتح سخن از پيروزي و فتح مبيني است که در صلح حديبيه براي مسلمانان به وقوع پيوست؛ که فتح نه با جنگ، بلکه با صلح و سکوت مسلمانان به‌وجود آمد و بعد از اين صلح خداوند مشکلات بسيار فراواني را براي مشرکين اهل مکه ايجاد کرد، که نهايتاً به فتح مکه و تسلط مسلمانان بر آنان منجر گرديد. در حقيقت خداوند در سکوت و صلح مسلمانان که بسيار هم سخت بود مشرکين را تنبيه کرد.[19]

و در سوره‌ي واقعه سخن از سه گروه آدميان است که نتيجه‌ي اعمال خود را در آخرت کسب مي‌کنند. در اين سوره بيشتر به شرح حال آن دسته از مردم پرداخته که زندگي پست و غير انساني را انتخاب کرده‌اند، که به اصحاب شمال لقب داده شده‌اند. اين افراد در زندگي و در مرگ رنج فراواني را تحمل مي‌کنند و سرنوشت آخرتي آنها نيز بسيار دردناک است؛ چرا که خودشان اين راه را برگزيده و در دنيا به ظلم، ستم، عياشي و لهو و لعب پرداخته و هيچ‌گاه به آخرت و قيامت و رسيدن به نتيجه‌ي عمل خود نينديشيده‌اند. امام بعد از قرائت اين دو سوره مي‌فرمايند: "سپاس خداي را که وعده‌هاي خود نسبت به ما را وفا کرد و ما را جانشين و خليفه خود در زمين قرار داد و آخرت و بهشت را نيز نصيب ما نمود."

همچنين امام سجاد(ع) در وصيت آخرين خود به پسرش فرمود:

"بترس از ظلم به کسي که ياوري جز خدا در برابر تو ندارد و در راه حق ايستادگي کن اگر چه تلخ باشد."

اگر اين عمل و گفتارِ آخرين امام سجاد(ع) را جمع‌بندي نماييم، شايد بتوان چنين بيان کرد که امام محصول به‌دست آمده‌ي تمام عمر خود را در اين لحظات عنوان کرده است. او مي‌فرمايد که ما به وراثت زمين رسيده‌ايم. اين پيروزي در سايه‌ي تحمل رنج و سختي‌اي بود که در دفاع از حق به‌دست آمد و با بندگي به درگاه خدا و دوري از ظلم به کساني که جز خدا ياوري ندارند و با توجه به حرکت انسان به سوي قيامت و رسيدن به نتيجه‌ي اعمال پيگيري شد. مسير پيروزي ما با واگذاري تنبيه اصحاب شِمال و گنهکاران و ظالمان به‌دست انتقام خداوند صورت پذيرفت و براي رسيدن به اين مطلوب سکوت و صبوري‌اي سخت و طاقت فرسا را تحمل کرديم و نهايتاً تمام وعده‌هاي خداوند را در حق خود بر آورده ديديم و خدا به وعده خود مبني برسرکوب و در هم کوبيدن ظالمان وفا کرد و ما را بر آنها برتري داد و به خلافت زمين رسانيد. چرا که ما مظلوماني بوديم که جز خداوند ياوري نداشتيم و او در دفاع از حق ما خود به تنبيه قوم متجاوز پرداخت.

اگر به حديث استثنايي و عجيبي که از حضرت رسول(ص) پيرامون برگزيده شدن امامان: بيان گرديده است توجه کنيم، اين مهم بيشتر آشکار مي‌شود. متن حديث چنين است: "همانا خداوند بر پيامبرش پيش از رحلتش نامه‌اي نازل کرد و فرمود: اي محمد اين نامه وصيت تو به نجيب خاندانت مي‌باشد. پيامبر فرمود: چه کسي نجيب خاندان من است اي جبرييل؟ او گفت: علي ابن ابي طالب(ع). در آن نامه مُهرهايي بود. پيامبر گرامي(ص) آن را به علي(ع) داد و فرمان داد که يک مهر از آن را بگشايد و به آنچه در آن است عمل کن؛ آن‌گاه علي(ع) مهري از آن را گشود و به آنچه در آن بود عمل کرد سپس آن را به پسرش حسن(ع) سپرد و پسرش حسن(ع) يک مهر از آن گشود و به آنچه در آن بود عمل کرد. سپس آن را به برادرش حسين(ع) داد. مهري از آن گشود و در آن چنين يافت با گروهي به سوي شهادت برو و بر آنان شهادتي جز با تو نيست و جان خودت را به خداوند عزت مند بفروش و او چنين کرد. سپس آن نامه را به امام سجاد(ع) داد و مهري از آن گشود و در آن چنين يافت:

" خاموش باش و در خانه‌ات بمان. پروردگارت را بندگي کن تا وفاتت برسد و او چنين کرد و…."[20]

اين حديث، آغاز امامت امام سجاد(ع) تا پايان را برايش ترسيم کرده است. استراتژي سکوت، صبوري و بندگي، ترکيب وصيت امام(ع) در لحظات آخر عمر و اين حديث، ما را بر آن مي‌دارد که به حوادث و تاريخ زندگي آن زمان وارد شويم و از نوع عملکرد امام و مؤمنان و وقايع خاصي که براي مردم رخ داده است، مطلع شويم تا ارزش سخنان امام را دريابيم و حضور رباني خداوند را در تمام لحظات آن دوران کشف نماييم.

با ما همراه باشيد تا به اتفاق تاريخ نگاران و روايت نويسان، سفري به آن دوران عبرت انگيز بنماييم.

 

 

تحليلي بر چگونگي حاکميت بني مروان بر شام

بعد از مردن يزيد، پسر او معاوية بن یزید در سن 23 سالگي به خلافت رسيد. او مردم شام را جمع کرد و به سخنراني در بين آنها پرداخت و در گوشه‌هايي از سخنان خود چنين گفت: "اي مردم ما به وسيله‌ي شما امتحان شديم و شما به‌وسيله‌ي ما. مي‌دانيم که شما ما را دوست نداريد و از ما بدگويي مي‌کنيد. جد من معاويه با کسي در امر خلافت به نزاع پرداخت (علي(ع)) که در خويشاوندي با پيامبر خدا از او سزاوارتر و در اسلام از او شايسته‌تر بود. کسي که پيشرو مسلمانان بود و اول مؤمنان و پسر عموي پيامبر و پدر فرزندان خاندان پيامبر…. تا اين‌که مرگ، جد مرا در برگرفت و در گرو عمل خويش گرفتار آمد و پدرم را عهده دار حکومت ساخت؛ با اين‌که از او اميد خير نمي‌رفت. پدرم بر مرکب هوس نشست و گناه خود را نيکو شمرد و اميدش بسيار شد. ليکن به آرزوهايش نرسيد و اجل دست او را کوتاه ساخت. نيرومندي او به انجام رسيد و مدت او سرآمد و در گورش گرو گناه و اسير بزهکاري خويش گرديد. "معاوية بن يزيد سپس بر فراز منبر در ميان مردم گريه کرد و در ادامه گفت: "ناگوارترين چيزها براي ما آن است که مي‌دانيم که پدرم به رسوايي نزد خدا بازگشت و بد مُرد چرا که او عترت پيامبر را کُشت و حرمت را از ميان برد و سپس کعبه را سوزانيد و من آن نيم که امر شما را به عهده گيرم و مسئوليت‌هاي شما را تحمل کنم. اکنون خود دانيد و خلافت خود. به خدا قسم اگر دنيا غنيمت است ما بهره‌اي از آن برديم و اگر هم خسارت است، آل ابوسفيان را همان چه از آن بدست آوردند بس است."[21]و[22]

اگر در متن سخنراني معاويه بن يزيد دقت شود، حقايقي عظيم آشکار مي‌گردد که مي‌توان به شرح ذيل دسته بندي نمود:

1. احساس شکست و نااميدي در عين حاکميت مطلق بر حکومت.

2. ابراز اعتقاد دروني خليفه‌ي جانشين يزيد يعني نوه معاويه به بر حق بودن حکومت علي(ع) و ظالم و جابر بودن معاويه و غصب خلافت از سوي او.

3. اعلام بد مردن و به رسوايي مردن پدرش يزيد و بزهکار بودن او.

4. اقرار به کشتن خاندان پيامبر در کربلا و به اسارت در آوردن خانواده او و شکستن حرمت خاندان رسول(ص) توسط پدرش يزيد و محکوم کردن آن.

5. شکسته شدن حريم مدينه توسط يزيد (واقعه حره).

6. سوزاندن کعبه و از بين بردن قداست خانه‌ي خدا به‌دست يزيد.

ذکر اين حقايق از زبان جانشين يزيد و نوه‌ي معاويه بحران عظيمي را در ميان تمام جوامع اسلامي از جمله سران و اشراف بني‌اميه ايجاد نمود. خداوند به يکباره سندي را از ميان قوم ستمگر بني‌اميه بيرون کشيد که در پي آن حقانيت علي(ع) هويدا شد. معاويه و يزيد ده‌ها سال بر منابر، لعن و توهين به علي(ع) را به‌عنوان يک فرهنگ و باور تبليغ کرده بودند. هر کسي بعد از هر نماز 14بار علي(ع) را به‌دستور معاويه لعنت مي‌کرد.
(در اينباره در صفحات آينده بيشتر سخن خواهد آمد) و او را کافر و مرتد و خائن به اسلام مي‌دانستند.[23]

اما به يکباره از مرکز حکومت شام و بني‌اميه سراسيمه شدند. مادر معاوية بن يزيد به پسرش گفت: "اي کاش کهنه حيضي بودم و تو را به دنيا نمي‌آوردم" و معاوية بن يزيد به او گفت "اي مادر کاش من هم کهنه حيضي بودم و عهده دار اين کار نشده بودم. من از خلافت بيزارم.[24]"

اشراف قريش به فکر ريشه يابي و دفع اين خطر از آل بني‌اميه برآمدند. ابتدا معلمي که او را تربيت کرده بود شناسايي کردند و دريافتند که او اعتقادات عقل‌گرايانه و آزادانديشانه داشته است و با جبرگرايي مخالفت مي‌ورزيده؛ لذا او را که"عمرو بن مقصوص" نام داشت متهم ساخته و در گودالي انداخته و زنده به گورش کردند[25] و در اندک زماني ترور شخصيت معاوية بن يزيد را انجام دادند و به او لقب و کنيه "ابوليلي" دادند که در عرب مشهور به مردان سست عنصر و ضعيف بود.[26] و سپس او را ترور کرده و از ميان برداشتند. بعضي گفته‌اند که ضربتي به او زده‌اند و بعضي گفته‌اند که به او زهر خورانيدند[27] و ظاهر مرگ او را طاعون و مرگ طبيعي جلوه داده‌اند.[28]

با کشته شدن معاوية بن يزيد، خاندان و اولاد معاويه و يزيد در هم فرو ريخت. از ميان 11 فرزند يزيد، تنها همان معاويه بن يزيد توانست حکومت چهل روزه به‌دست آورد و ديگر هيچ کس از فرزندان يزيد به حکومت نرسيد و حتي مادر معاوية بن يزيد به عقد "مروان بن حکم" مدعي حکومت اموي در آمد[29] و بساط استمرار حکومت در خاندان و فرزندان معاويه برچيده شد. معاويه به دو دسته از ياوران خود دل بسته و تکيه کرده بود. يکي اولاد و اعقاب خود که يزيد، برادران يزيد و فرزندان يزيد بودند؛ ديگر سرداران و اشراف خود که تمام کشور را به وسيله‌ي آنها اداره مي‌کرد با مرگ و ترور معاوية بن يزيد، اشراف و سرداران دست‌پرورده و باقي مانده از زمان معاويه در يک بهت و حيرت براي تعيين جانشيني براي حکومت فرو رفتند.فرزندان باقي مانده از معاوية بن يزيد همه خردسال بودند و اين اولين بار بود که اشراف بني‌اميه با يک چنين شرايطي رو در رو مي‌شدند.

فرهنگ و سنت جاهلي در خاندان بني‌اميه حاکميت داشت، يکي از اين رسوم جاهلي اين بود که قابليت افراد را در سن و سال بالا جست‌وجو مي‌کردند و پيري و ريش سفيدي را بر هر قابليت ديگري ترجيح مي‌دادند. رسمي که به بهانه آن قريشيان حضرت علي(ع) را که بعد از فوت حضرت رسول(ص) فقط سي و سه سال داشت شايسته جانشيني پيامبر ندانستند و به شيخين سن و سال دار رجوع کردند. اين رسم جاهلي اين بار در شام گريبان خاندان معاويه را گرفت و همين خاندان که با استفاده از اين رسمها به قدرت رسيده بودند، به وسيله همين باور جاهلي حکومت را از دست دادند. در خاندان معاويه شيخ و پيري نبود که قدرت را بهدست گيرد. طبري مينويسد حسان بن مالک يکي از سرداران بنياميه، فرزند ديگر يزيد يعني خالد بن يزيد را پيش خواند و گفت: «پسرک خواهرم مردم به‌خاطر خردساليت تو را نپذيرفتند. به خدا من اين کار را جز براي تو و خاندانت نميخواهم و با مروان نيز به خاطر شما بيعت ميکنم. خالد بن يزيد گفت: در کار ما عاجز ماندي؟حسان بن مالک گفت: به خدا عاجز نماندم؛ ولي صلاح تو را چنين ديده ام[30]» آري؛ در رسم جاهلي حتي دايي خالد بن يزيد به دليل خردسالي، وي را لايق حکومت نميدانست؛ اما مروان بن حکم که پيري سالخورده بود با آنکه در فکر حکومت نبود، کانديد بهدست گرفتن قدرت شد؛ زيرا رقيب جديد و دشمن رو به قدرت خاندان بنياميه، عبد ا… بن زبير بود که در مکه توانسته بود بر سر حکومت خود بماند و مرگ يزيد و پسرش او را مستحکمتر کرده بود. طبري مينويسد مردم اردن و ديگران به مروان گفتند: " تو پيري کهنسالي و پسر يزيد نوجوان است. ابن زبير نيز کهنسال است. آهن را به آهن ميزنند (هم شأن بايد باشند). اين نوجوان را با پسر زبير مقابل و برابر نکن. سينه خويش را مقابل سينه او ببر، ما با تو بيعت ميکنيم. دست خود را پيش آر و مروان دست پيش برد و با وي بيعت کردند، در روز چهارشنبه سوم ذيقعده سال شصت و چهار.[31]

همان‌طور که از گزارش طبري پيداست باور مردم در اردن و ديگر مناطق شام برخلافت به وسيلهي شيخ و پير است. رسمي که فرزندان معاويه و يزيد نيز به وسيلهي آن قرباني شدند. يعقوبي در تاريخ خود ميافزايد، بعد از مرگ معاوية بن يزيد مردم در جابيهي دمشق گرد آمدند تا دربارهي برگزيدن خليفه تصميم بگيرند. سخن از خلافت خالد بن يزيد و عمروبن سعيد بن عاص بود، پس از آن تبادل نظر کردند. شخصي به نام روح بن زنباع جذامي از مروان بن حکم طرفداري ميکرد و به خطبه ايستاد و گفت: "اي مردم شام اين مروان بن حکم پيرمرد قريش و خون خواه عثمان است… پس با بزرگ بيعت کنيد و کودک (يزيد) را وليعهد نکنيد و بعد از او عمروبن سعيد را. سپس همه با مروان بن حکم بيعت کردند و بعد از او براي خالد بن يزيد و بعد از او براي عمروبن سعيد بيعت گرفتند.[32] مروان در عمر کوتاه خلافت خود، سرداران خود را بر مناطق مختلف گماشت و خيلي زود به جاي سپردن خلافت به خالد بن يزيد، براي پسرش عبدالملک مروان از سرداران بنياميه بيعت گرفت و به کلي حکومت موروثي را از خاندان معاويه به خاندان خود منتقل کرد. يعقوبي در اين باره مينويسد که: مروان ابتدا براي عبدالملک مروان بيعت گرفت و بعد از او پسر ديگر خود عبدالعزيز را خليفه دانست و مردم را وادار به بيعت با آن دو کرد[33] و بعد از آن نيز مرد. علت مرگ مروان آن بود که بعد از اينکه خالد بن يزيد را خلع کرد با او به تندي برخورد ميکرد و به او فحش و ناسزا ميگفت. مادر خالد که همسر يزيد بود و اکنون همسر مروان شده بود به انتقام از مروان همت گماشت و زهري را داخل شير کرد و به مروان خوراند و او را کشت. يعقوبي مينويسد که: متکايي برروي او نهاد تا او را کشت.[34] مروان در سال 65 هجري در 70 سالگي بعد از چند ماه حکومت از دنيا رفت. ولي قدرت بنياميه را به خاندان خود منتقل گردانيد و اين اولين آثار انتقام خداوند از خاندان نابکار و آدمکش معاويه بود. حکومتي که با ريختن خون هزاران نفر از مردان پاک و حق جوي و جنگهاي پي در پي قدرت طلبي بهوجود آمده بود، ظرف چند ماه به کلي از کف آنها خارج شد و ديگر هيچ يک از فرزندان معاويه و يزيد در هيچ زماني به حکومت نرسيدند. در کتاب تاريخ الفي به نقل از تاريخ روضة الصفا آمده است که مروان بن حکم دايي معاوية بن يزيد که مردي نيرومند و قدرتمند از خاندان معاويه بود، يعني "حسان بن مالک" را به مال بسيار فريب داد تا از وليعهدي خالد بن يزيد دست کشيد و با پسر مروان يعني عبدالملک بيعت کرد[35]. مروان، در هم کوبندهي خاندان معاويه بهدست يک زن کشته شد. مردم مروان را رشتهي باطل نام دادند و شاعري درباره او گفت: "نفرين خداوند بر آن گروه باد که رشتهي باطل را بر مردمان امارت دادند."[36]

دوران امامت امام سجاد(ع)، ملازم با دوراني از تاريخ اسلام شده است که دست انتقام خداوند از مردم ناسپاس و ظالم و عدالت کش ظاهر گرديده است. گويا خود خداوند در تنبيه تمامي اشراف و قبيلههاي ظالم، افکار و انديشههاي باطل، مردم دورو و منافق، خائنان دنيا دوست و بيطرفان منفعت طلب و… وارد عمل شده است. ديگر نيازي به خلافت ظاهري و عمومي جامعه توسط يک امام معصوم نيست و امام تنها براي اندک حق طلبان باقي مانده امامت مي‌کند تا آنها را از طوفان انتقام خداوند در امان نگه دارد. سنتهاي الهي که به اذن خدا در جوامع انساني فعال گرديده بودند، يکي بعد از ديگري دمار از روزگار پيروان شيطان در جامعه درآوردند. بررسي اين دوره از تاريخ، حکايتهاي تکان دهندهاي دارد که ترس از قدرت لايزال خداوند را تا عمق وجود انسان رسوخ ميدهد و امام سجاد(ع) به‌خوبي از فعال شدن اين سنتها در جهت انتقام از سياه‌روزان، آگاه است و نظاره کردن و سکوت در برابر همهي اين حوادث تلخ را استراتژي سياسي اجتماعي خود برگزيده است، تا باقي ماندهي مردان حق طلب درس عبرت واقعي خود را از حوادث بگيرند.

در واقع توجه به حوادث و نتايج آن، بهترين نوع هدايت و رهبري براي مردان و زنان حق جو است. اينکه در روايت حضرت رسول(ص) آمده است که به امام سجاد(ع) توصيه کرده که "در خانه بمان و به عبادت خداي خود بپرداز." شايد بيانگر همين نظريه باشد که به او فرمود که: "تو نظاره گر انتقام ما از جامعه نابخرد و ظالم زمان خود باش." بهنظر ميآيد، حجت قيام امامت با شهادت حسين بن علي(ع) براي نجات آن مردم به اتمام رسيده بود و ديگر نبايد امامي براي روشن گري جامعه دست به شمشير ببرد يا اقدامي براي برقراري نظام ديني عدالت محور نمايد؛ زيرا آن جامعه با عقايدش، با ميلش به سوي دنيا، با ظلمش و با جهالت و باورهاي فرهنگي و سنتياش، با مردمان تشنهي قدرت، شهوت، ثروت و گرايشهاي عميق به ظواهر دنيا و تجملات آن، خود را نيازمند به هدايت يک امام آسماني نميبيند و ديگر به دنبال آن نخواهد گشت و نخواهد آمد؛ و اگر بعضي از مواقع، جرقه‌هايي نيز از ميان مردم براي گرايش به حق و نظامي عادلانه زده مي‌شود، در استمرار نهضت آن، پشت به حق مينمايند و دوباره پشت قافله سالاران حق جو را خالي مي‌کنند و نهضت‌هايي نظير نهضت زيد بن علي بن حسين و پسرش يحيي که در عراق صورت گرفت و به شهادت آن دو و يارانشان انجاميد، تأييدي بر همين نظريه است. بنابراين امامت اجتماعي و سياسي امام سجاد(ع) در دوران امامت خودش نظارت و درس‌گيري از حوادث جامعه است تا مردم حضور خداوند در سرکوب ظالمان را عبرت خويش نمايند. مردم آن زمان، نه امامت خاندان عصمت و طهارت را ميفهمند و نه در صورت فهم، آن را طلب مي‌کنند.

دستور خداوند مبني بر سکوت امام و عدم پذيرش خلافت بر مردم، براي دوري گزيدن امام سجاد(ع) از ظاهر سياست و عدم دخالت در امور حاکميت از سوي وي دو دليل مهم دارد. دليل اول آن است که خداوند با سنتهاي خود به ميدان آمد و دليل دوم عدم گرايش آن نسل به حق است. شرايطي که براي بسياري از پيامبران، نيز قبل از نزول عذابهاي آسماني از سوي خداوند پديد آمده بود. روي برگرداندن مردم از حضرت نوح(ع)، لوط(ع) و هود(ع) و… و سپس آمدن عذابهاي سخت بر قومهاي آنها، شبيه همين شرايط در زمان امام سجاد(ع) است. امام سعي مي‌کند تا آن‌جا که مي‌تواند جان و ناموس بيگناهان را درامان نگه دارد. امام براي رسيدن به قدرتي که بتواند اين وظيفه مهم را انجام دهد، از خود واکنش‌هايي را بروز داده که به جلب اعتماد قدرتهاي غالب و حاکم در هرج و مرج شديد دوران خود دست يابد؛ زيرا خاندان او به رهبري پدرش حضرت حسين بن علي(ع) در کربلا به شهادت رسيده بودند و اصولاً فرماند هان و سران حاکم بر همهي بلاد اسلامي با تبليغات گستردهاي که معاويه و يارانش بر عليه خاندان علي(ع) و خانواده عصمت و طهارت انجام داده بودند، هيچ‌گونه توجهي به اين خاندان نداشتند و حتي با وجود آن کشتار عظيم، هنوز کينه شديدي از آنها را در دل داشتند.

جامعهاي که مردمانش به خوردن مالهاي حرام خو کردهاند، ديگر نميتوانند صداي حق را بشنوند. همان‌طورکه صداي حسين بن علي(ع) را در صبح عاشورا نميشنيدند و به هلهله و شادي در کشتار فرزندان رسول(ص) ميپرداختند و امام حسين(ع) به آنها فرمودند که:

" علت بيتوجهي و گريز از شنيدن سخنان من، پر شدن شکمهاي شما از مال حرام است."

مردم و حاکمان دوران زندگي امام سجاد(ع)، با همه چيز خو گرفتهاند؛ الا حق. شعار حق و عدالت خواهي هميشه سر داده ميشد؛ اما مصداقها همه باطل و ظالم و ناحق بودند. شعار ديني و دين‌داري همه جا را پر ميکرد؛ اما ارزشهاي ديني هيچ‌گاه حرمت واقعي نمييافت و هميشه سنتهاي جاهلي و نفساني بر معيارهاي ديني تسلط مييافت. به زبان ديگر همهي مردم به دين واقعي اسلام کافر شده بودند و کسي خواهان امام سجاد(ع) براي هدايت و رهبري جامعه نبود. روايتي تکان دهنده از امام صادق(ع) در مورد ياران امام سجاد(ع) نقل شده است که بيانگر کفر همه جانبهي مردم در آن دوران است. در اين روايت چنين آمده است:

" اِرْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ الْحُسَيْنِ اِلاّ اَرْبَعَةً؛ اَبُو خالِدِ الْكابُلي، و يحيي بن امّ الطّويل وَ جُبَيْرُ بنِ مُطْعَمِ وَ جابِرِ بْنِ عَبْدِاللهِ الاَنْصارِي، ثُمّ اِنَّ النّاسَ لُحِقُوا و كُثِروُا؛

" بعد از شهادت امام حسين(ع) همهي مردم مرتد شدند، جز چهار نفر ابوخالد كابلي، يحيي بن امّ‏طويل، جبير بن مطعم و جابر بن عبداللّه انصاري، سپس كم كم مردم به اين افراد پيوستند، و جمعيّتشان زياد شد.»[37]

 امام فرمودند: همهي مردم مرتد شدند، الا 4 نفر (در بعضي روايات ذکر شده الا 3 نفر). بهطوري که امام صادق(ع) نام آ ن 4 نفر را آوردهاند. از بلخ تا مصر و شام و حجاز ميليونها نفر مسلمان زندگي ميکردند. گرويدگان آنها به امام سجاد(ع) چهار نفر بودهاند. چگونه امام سجاد(ع) ميتوانست قيام خلافت براي حاکميت اسلام نمايد. کسي به اين معصوميت و هدايت توجهي نمينمايد؛ همان‌طور که پدرش را با تمام فرزندانش در کربلا به شهادت رسانيدند و کسي به کمک آنها نرفت. پس حجت احداث حکومت اسلامي بهدست امام معصوم در کربلا به پايان رسيد و از اين تاريخ به بعد تا به امروز اين امر محقق نشده است.

در کنار حرام‌خواري مردم، عواملي همچون سنت جاهلي برتري قومي، کينه و انتقام کشي، بد فهمي دين و تعبير غلط و ظالمانهي آيات قرآن، سوء استفاده از آيات قرآن و روايات حضرت رسول(ص) به نفع منافع شخصي، نان به نرخ روز خوردن، تجملات و سرگرميهاي دنيا را برگزيدن، شهوت و شهوت راني و… نيز وضعي اسفبار به آن دوران کفر و ارتداد ميداد. با اين وجود، امام در چنين شرايطي زحمات فراواني را براي بازسازي و پرورش دوبارهي مردم و آشنا کردن آنها به دين واقعي تحمل کردند؛ ولي در دوران 34 سالهي امامت خود، تنها توانستهاند 170 نفر شاگرد برجسته تربيت کنند که آنها به هدايت مردم بپردازند.[38] همين تعداد اندک ياران امام را نيز، نظام حاکم گاه و بيگاه بازداشت ميکرد و بعضاً به شهادت ميرسانيد. به‌عنوان مثال، يحيي ابن ام طويل يار صميمي مرتد نشدهي امام سجاد(ع) را به جرم دفاع از حضرت علي(ع) و ناسزا نگفتن به او، حجاج بن يوسف ثقفي در کوفه بازداشت کرد و بهدستور او در کمال بيرحمي، دستها و پاهاي او را قطع کردند و با سختترين شکنجهها کشتند.[39] بر اساس دلايل فوق، امام سجاد(ع) در جابجايي قدرتها که در آن زمان صورت ميگرفت، حفظ جان و ناموس مؤمنان باقي مانده را در رأس برنامههاي خود قرار داده بود و با اين باور، ميتوان تاکتيکهاي او را براي رسيدن به اين هدف تجزيه و تحليل نمود. تاکتيک‌هايي که نوع رابطهي او را با نظام بنياميه رقم ميزند. او در مدينه براي حفظ اعتماد سران حاکم که به وسيلهي آن بتواند مؤمنان را حفظ نمايد و مال و ناموس آنها را در امان نگه دارد، رفتارهاي خاصي را انجام داده است که ذيلاً به آن اشاره ميگردد.

1. زماني که در واقعهي حرّه ــ که قيام مردم مدينه بر عليه حکومت يزيد بود ــ مردم، عمال بنياميه را از مدينه بيرون کردند، از جمله مروان بن حکم و خاندان او را نيز بيرون راندند. طبري مينويسد: وقتي که بنياميه از سوي مردم مدينه اخراج شدند، خانوادهي مروان بن حکم و زن وي، عايشه دختر عثمان بن عفان را که مادر ابان بن مروان بود پناه داد. طبري ميافزايد: مروان قصد داشت که کسان خود را مخفي کند. پيش عبد ا… بن عمر رفت تا او خانواده‌اش را پناه دهد. عبدا… عمر از اين کار دريغ کرد. مروان با علي بن حسين(ع) سخن کرد و گفت: "اي ابوالحسن مرا حق خويشاوندي است. حرم من حرم تو باشد." و علي بن حسين(ع) فرمود: چنين ميکنم و مروان، حرم خويش را پيش علي بن حسين(ع) فرستاد که او حرم خويش و حرم مروان را ببرد در ينبع جاي داد.[40]

2. سپاه يزيد که بعد از محاصرهي مکه و به آتش کشيدن کعبه متوجه مرگ يزيد شدند، به سرداري حصين بن نمير ــ سردار يزيدــ از مکه به سوي شام برگشتند. در راه اسب حصين بن نمير کاه و علفش تمام شده بود و فرياد ميزد که اکنون از کجا علف براي مرکب خويش پيدا کنم. تا در راه به علي بن حسين(ع) برخورد کرد. علي بن حسين(ع) به او گفت: اينک پيش ما علف هست. مرکب خويش را علف بده و علفي را که همراه داشت، براي اسب سردار يزيد ريخت.[41]

3. در واقعهي حرّه که با شکست سنگين مردم مدينه همراه بود، مسلم بن عقبه که به دليل سفاکي و خون ريزي، در مدينه لقب" مسرف در خون مردم "گرفت، بعد از فتح شهر و در بند کردن مردم، باقي ماندهي آنها را وادار به بيعت بندگي يزيد نمود. يعقوبي مينويسد: مسرف مردم را گرفت که بيعت کنند؛ بر آنکه بندگان يزيد بن معاويه باشند. مردي از قريش را ميآوردند و به او گفته ميشد بيعت کن، نشان آنکه بندهي خالص يزيدي هستي. ميگفت: نه؛ پس او را گردن ميزدند. آن‌گاه علي بن حسين نزد وي آمد و گفت يزيد مي‌خواهد که چگونه بيعت کنم؟ گفت: بر آنکه تو برادر و پسر عمويي. گفت: (امام سجاد فرمودند) اگر هم بخواهي که با تو بيعت کنم بر آنکه من بندهي خالص هستم، ميکنم. گفت: (يزيد) تو را به اين امر مکلف نساخته است.[42]

قبل از اين که ما به تحليل اين شيوهي حرکت علي بن حسين(ع) بپردازيم، مختصري دربارهي واقعهي حرّه بيان ميکنيم. از نظر ما واقعهي حرّه يا قيام مردم مدينه بر عليه يزيد، اولين عکس العمل خداوند براي سرکوب خائنان به امامت و عصمت رسول خدا(ص) و يکي از خونينترين آنها نيز است.

يعقوبي مينويسد: نخستين شيونگري که در مدينه صدا به شيون برداشت، ام السلمه، همسر پيامبر خدا بود. پيامبر شيشهاي را که در آن خاکي بود به او داده و گفته بود که "جبرييل مرا خبر داده است که امت من حسين(ع) را ميکشند." ام السلمه گفت: " آن خاک را به من داد و مرا گفت: هر گاه که خون تازه گرديد بدان که حسين(ع) کشته شده است." خاک نزد وي بود و چون وقت آن رسيد، در هر ساعتي به آن شيشه مينگريست. چون آن را ديد که خون گرديده است، فرياد برآورد اي حسين! اي پسر پيامبر خدا! پس زنان از هر سو شيون آوردند؛ تا از شهر مدينه چنان شيوني برخاست که هرگز مانند آن شنيده نشده بود.[43]

شايد، يکي از تعابير اينکه خاک داخل شيشه تبديل به خون مي‌شود، اين باشد که با شهادت حسين بن علي(ع)، خاک سراسر جامعهي اسلامي به خون کشيده خواهد شد و رنگ آرامش از اين جامعه و مردم پر فريب و دنيا دوست و منافق آن برداشته مي‌شود. چنانکه تاريخ حوادث اتفاق افتاده از اين مهم پرده برداشته است که واقعهي قيام مردم مدينه بر عليه يزيد، اولين خون آلود شدن خاک بوده است. مردم شهري که نداي حسين بن علي(ع) را در مبارزه با يزيد فاسق ناديده گرفته بودند و او را در آن حرم امن، تنها گذاشتند؛ تا ناچار بييار و ياور از شهر بگريزد و به مکه پناه ببرد و مردم مکه نيز او را ياري نکنند؛ تا ناچار به سوي عراق رود. بنابراين، اين دو شهر در درجهي اول، مدينه مستحق پاسخ گويي به اين ظلم بينهايت در حق خاندان حضرت رسول(ص) ميبودند. در ميان مردم مدينه هنوز تعداد زيادي از کساني که حضرت رسول(ص) و دوران او را درک کرده بودند. حضور داشتند. تعداد زيادي از حافظان قرآن و راويان احاديث حضرت محمد(ص) در مدينه حضور داشتند. هنوز افرادي از مجاهدان بدر و احد در اين شهر زندگي ميکردند. نسل جديد در مدينه ازحقايق بکر و دسته اول صدر اسلام خبر داشتند. امام حسن(ع) و امام حسين(ع)در اين شهر اواخر عمر خود را گذرانده بودند و افشاگري لازم را براي مردم انجام داده بودند؛ اما کسي به دنبال حقانيت امام حسين(ع) نيامد. بنابراين، اکنون بايد پاسخگوي کوتاهي و عدم حضور در صحنهي حق باشند. شهادت امام حسين(ع) موج بلند و گستردهاي را در تمام سرزمينهاي اسلامي ايجاد کرد و مردم، به‌ويژه در مدينه دربارهي اين کشتار عظيم خاندان رسول(ص) صحبت ميکردند. اما متأسفانه کمتر کسي به استمرار اين جريان حق، که اکنون در منش و خط امام سجاد(ع)تداوم يافته بود، ميپرداخت و هر گروهي براي خود، خط خاصي و رهبري خاص تراشيد و شعار عدالت طلبي و حق جويي داد. عبدا… بن زبير به مکه رفت و اعلام حکومت و خلافت کرد. مردم مدينه دو فرمانده براي خود انتخاب کردند؛ يکي عبدا… بن مطيع عدوي و ديگري عبد ا… بن حنظله انصاري. عبدا… فرزند حنظله غسيل الملائکه بود که در جنگ بدر شهيد گشته بود. مردم تمام عوامل بنياميه را از مدينه بيرون کردند. عبدا… بن زبير نيز مروان و پسرش عبدالملک مروان را که در آن زمان بيماري آبله داشت، از مکه اخراج کرد و اين بزرگ‌ترين اشتباه او بود که دشمن اصلي خود را رها کرد؛ چون خداوند نميخواست که او حاکم باشد؛ بلکه نزاع و جدال صحبت اصلياي بود که در اين منطقه رواج يافته بود. در هر صورت يزيد، سردار خود مسلم بن عقبه را با هزاران تن به جنگ با مردم مدينه فرستاد و در منطقهي حرّه در اطراف مدينه، نبرد سنگيني بين مردم مدينه و سپاه شام در گرفت. سير حوادث، سرکوب مردم مدينه را رقم ميزد. طبري مينويسد: مردم مدينه تمام چاههاي مابين مدينه و شام را پر کرده و آنها را کور کرده بودند. اما خداوند باران فرستاد و شاميان محتاج يک دلو آب نشدند تا به مدينه رسيدند[44]. طبري ميافزايد: مردم مدينه گروههاي انبوهي بودند که براي جنگ به بيرون مدينه آمده بودند. اما به ناگاه، از پشت سر از داخل مدينه صداي تکبير شنيدند. مردم بني حارثه که مراقب خندق مدينه بودند، راه سپاه شام را گشوده بودند[45] و به مبارزان شهر خيانت ورزيدند.اکنون، مبارزان مدينه بيوفايي و خيانت را درک ميکردند و خالي کردن پشت فرزند رسول(ص) را خود تجربه کردند. عبدا…بن حنظله و پسرش در اين جنگ کشته شدند و مردم مدينه شکست سختي خوردند و مسلم بن عقبه وارد مدينه شد و شهر را قتل عام کرد و همهي مردم را دستگير نمود. اين واقعه در سال شصت وسه هجري رخ داد. مردم مدينه که دريافته بودند يزيد مردي عياش، سگ و ميمون باز است، شراب خواري مي‌کند، غنا را در مکه و مدينه رواج داده است و لوازم لهو و لعب را بکار عموم مردم بسته است[46]؛ اکنون بايد با سردار جنايتکار اين شخص بيعت بندگي براي يزيد ميکردند. در اين جنگ چهار هزار کس از مردم مدينه و هفتاد و چند نفر از قريشيان کشته شدند[47]. يعقوبي مينويسد: کمتر کسي باقي ماند که کشته نشد و مسلم حرم پيامبر خدا را مباح گذاشت؛ تا آنکه دوشيزگان فرزند آوردند و شناخته نبود که آنها را چه کسي باردار کرده است[48]. طبري ميافزايد که مسلم بن عقبه، سه روز مردم مدينه را در اختيار سپاه خود قرار داد، تا مردم را قتل عام کرده و به مال و ناموس آنها تجاوز کنند.[49] مسلم کسي را که حاضر به بيعت بندگي با يزيد نشد، زنده نگذاشت. طبري ادامه ميدهد که: دو تن از بزرگان قريش را که حاضر به بيعت به کتاب خدا و سنت پيامبر با يزيد شده بودند مسلم گردن زد و بيعت آنها را نپذيرفت.[50] اکنون مردم مدينه جان، مال، ناموس و غيرت و شرف خود را از دست داده بودند و در غل و يوغ به بندگي يزيد تن دادند. بنابراين اولين انتقام خداوند از کساني که حق را تنها گذاشته بودند، در مدينه رخ داد.

اکنون به تحليل رفتار امام در آن شرايط که قبلاً ذکر شد ميپردازيم. همان‌طور که ذکر شد، انديشهي امام حفاظت از خاندان عصمت و طهارت(ع) و مردم مؤمن باقي مانده در مدينه بود و قصد داشت جان و مال و ناموس مردم را تا آن‌جا که مي‌تواند حفظ کند. مهرباني اين امام تا آن‌جا بود که براي حفاظت از جان مؤمنان که حاضر نبودند به بيعت بردگي با يزيد تن دهند، خود پيشنهاد بيعت را به مسلم بن عقبه داد؛ تا مردم با ديدن حرکت او از بيعت سرباز نزنند؛ تا ناموس، شرف و جان و مال آنها را حفظ کند. يعقوبي مينويسد: بعد از آنکه امام خواست تا به همان شيوهي عمومي که مردم وادار به بيعت با يزيد ميشدند، با يزيد بيعت کند، مسلم بن عقبه گفت: که يزيد تو را به اين امر مکلف نساخته است و چون مردم پذيرش علي بن الحسين را ديدند؛ گفتند: اين پسر پيامبر خداست و با او بيعت کرد بر هر چه بخواهد و آن‌گاه با او بيعت کردند، بر هر چه (مسلم بن عقبه) بخواهد.[51]

مسعودي در مروج الذهب آورده است که: مردم علي بن حسين(ع) را ديدند که به قبر پيامبر پناه برده بود و دعا ميخواند.وي را پيش مسرف (مسلم بن عقبه) آوردند که نسبت به او خشمگين بود و از او و پدرانش بيزاري ميجست و چون علي بن حسين(ع) نزديک شد، مسلم شروع به لرزيدن کرد و جلو او برخاست و وي را پهلوي خود نشانيد و گفت: حاجات خود را از من بخواه و دربارهي هر يک از کساني که در معرض کشتن بودند، حضرت علي بن حسين(ع) تقاضا ي عفو کرد که مسلم آن را پذيرفت و پس از آن از پيش مسرف رفت. از امام سجاد(ع) پرسيدند که: ديديم لبهاي توتکان ميخورد. چه ميگفتي؟ فرمود:

اين دعا را ميخواندم " اللهم رب السموات السبع و ما اظللن و الارضين السبع و ما اقللن، ربّ العرش العظيم، ربّ محمد و آله الطاهرين، اعوذ بک من شره و ادرءُ بک من نحره اسالک ان توتيني خيرهوتکفيني شره."[52]

و به مسلم گفتند: تو دربارهي اين جوان و پدرانش ناسزا ميگفتي؛ اما چون پيش تو آمد، حرمتش داشتي. گفت: اين به اختيار من نبود. دلم از ترس او پر شده بود.[53] طبري نيز از احترام و مساعدت مسلم به امام سجاد(ع) سخن به ميان آورده است.[54] آنچه که مسلم است، برقراري رابطهي مسالمتآميز امام با مروان بن حکم و حفظ خانوادهي او و اعلام آمادگي براي بيعت با يزيد و دادن علوفه به اسب سردار سپاه يزيد، همه وهمه براي کسب اعتباري بود که به وسيلهي آن، جان و مال و ناموس مؤمنان واقعي در مدينه را حفظ نمايد؛ چرا که او به درايت دريافته بود که شکست نصيب سپاه مدينه شده و يزيد، آنها را قتل عام خواهد کرد که چنين نيز شد. در دعاي بيستم صحيفهي سجاديه امام چنين دعا مي‌کنند:

"خدايا به من دست و نيرويي ده تا بتوانم بر کساني که به من ستم مي‌کنند، پيروز شوم و زباني عنايت فرما تا در مقام احتجاج و استدلال بر مخالف غلبه کنم و انديشهاي ده تا نيرنگ دشمن را در هم شکنم و دست ستمگران را از تعدي و تجاوز کوتاه سازم."[55]

گويا امام در آن شرايط سخت، انديشه و خرد ورزي را عامل مهم، در حفظ جان مردم از تعدي و تجاوز دشمنان ميدانسته و به آن اهميت ميداده است و بدين وسيله طالب راهيابي به سلامت و ايمان بوده است که خود در قيام مردم مدينه از اين شيوه استفاده کرد و بدين وسيله در غوغاي کشت وکشتار، جان چهار صد خانواده را حفظ کرد و آنها را به نزد خود آورد و از قتل عام شدن آنها به وسيلهي سپاه مسلم بن عقبه جلوگيري کرد. يکي از بانوان پناهنده در اين مورد ميگويد: «سوگند به خدا، من در قتل و غارت مسلم بن عقبه حتي در کنار پدر ومادرم در آسايش نبودم؛ آن گونه که در سايهي امام سجاد در آسايش بودم.[56]» واقعهي حرّه با خروج سپاه خونخوار مسلم بن عقبه، براي حمله به مکه به پايان رسيد و بعضي از تاريخ نويسان نتيجهي نهايي آسيب به مردم مدينه را چنين گزارش کردهاند: "بنياميه شهر را به لشگر خود مباح کردند.کوچکترين کارشان اين بود که پستان سيصد زن را بريدند و به زنان و دختران تجاوز کردند تا جايي که ششصد دختر باکره از آنان باردار شدند و چون بزاييدند، نام آن کودکان را فرزندان حره ناميدند و از آن پس هر دختري را که به شوهر ميدادند، شرط بکارت نميکردند. هزار و چهار صد تن از انصار و هزار و سيصد تن از مهاجرين بکشتند و روي هم به جز انصار و مهاجر، عدد کشتگان به ده هزار نفر رسيد. مسجد حضرت رسول(ص) را براي اسبان و شتران خود اصطبل کرده بودند".[57]

بعد از عقوبت مردم مدينه بهدست خداوند، نوبت به عقوبت مردم مکه ميرسد.اگر چه ستم به مردم مدينه چند ماه بيشتر طول نکشيد؛ اما رنج و الم در ميان مردم مکه ده سال به طول انجاميد و با کشته شدن "عبدا.. بن زبير "در سال 73 اين شهر بعد از ده سال جنگ و خونريزي و قتل عام نهايتاً بهدست"حجاج بن يوسف ثقفي" در هم کوبيده شد. عبدا… بن زبير که از شهادت حسين بن علي(ع)چندان ناراضي نبود، (چون يک رقيب براي حکومت را از ميان رفته ميديد) در مکه اعلام خلافت کرد و عامل يزيد، عثمان بن محمد بن ابي سفيان را از مکه اخراج کرد و تمام طرفداران بنياميه را نيز بيرون نمود و از پشت سر سنگبارانشان نمود.[58]

مسلم بن عقبه از مدينه به طرف مکه حرکت کرد. در راه به دليل پيري و بيماري جان سپرد و فرماندهي لشگر يزيد به حصين بن نمير رسيد. يعقوبي مينويسد: او به مکه در آمد و در حرم مقدس مکه با ابن زبير آغاز جنگ کردوآتشها به سوي او انداخت تا کعبه را سوزانيد.[59] به حصين بن نمير خبر رسيد که مردم جنازهي مسلم بن عقبه را از خاک در آورده و سنگسار کردند. او به محل دفن آمد و تمام کساني را که با جنازهي مسلم چنين کاري انجام داده بودند از دم تيغ گذراند و يک نفر را نيز زنده نگذاشت.[60] ودوباره به مکه حمله کرد و کعبه را به آتش کشيد. مردم براي خاموش کردن کعبه هجوم آوردند؛ ولي ياران ابن زبير جلوگيري کردند تا مردم براي کعبه به خشم آيند. (ابن زبير سوختن کعبه را راضي بود تا حکومت خود را تثبيت کند.)سپاه شام هم از آتش زدن کعبه هراسي نداشتند. بعضي از مردم شام ميگفتند: حرمت کعبه و اطاعت خليفه فراهم شدند و اطاعت بر حرمت غلبه کرد و آتش سوزي کعبه در سال 63 روي داد.[61] همان‌طوري که يعقوبي گزارش کرده است، هم زبيريان و هم بنياميه راضي به سوزاندن کعبه بودند و اين بيانگر آن است که هيچ کدام از طرفين، حرمت خانهي خدا و دين رسول(ص)برايشان به اندازهي حکومتشان اهميت نداشت. اما تاريخ، شاهد بود که حسين بن علي(ع) که به طواف خانهي کعبه آمده بود، در مکه احساس امنيت نکرد و چون احتمال کشته شدنش را بهدست عمال بنياميه ميداد، به خاطر بياحترامي نشدن به حرم امن الهي، قبل از اينکه مراسم حج را به پايان برساند، در روز ترويه يا عرفه از مکه خارج شد. امام صادق(ع) روايت کرده است که: امام حسين(ع) قبل از خروج از مکه به برادرش محمد بن حنفيه فرمود: ميترسم مرا در مکه ناگهان شهيد گردانند و به اين سبب حرمت اين خانهي محترم ضايع گردد[62]و نقل کردهاند: عمر بن سعيد بن العاص با مهمات بسياري به بهانهي حج به مکه آمد و از جانب يزيد مأمور بود که حضرت حسين بن علي(ع) را اسير کند، يا به قتل برساند و چون حضرت بر قصد آنها آگاه شد، از احرام حج به عمره عدول نمود و طواف خانه و سعي ما بين صفا و مروه به جا آورد و در همان روز به سوي عراق حرکت کرد.[63] اين بار کعبه و مکه بدون حضور حسين بن علي(ع)، بهدست ابن زبير رهبر حسود و پر کينهي مدعي خلافت افتاد و سپاه يزيد به رهبري حصين بن نمير آن را محاصره کرده و در هم کوبيد، که خبر مرگ يزيد آورده شد و پروندهي پسر ظالم معاويه از سوي خداوند بسته شد.

يزيد از دو جنبه در تاريخ اسلام و تاريخ سازي آن اهميت دارد: يکي از آن دو، جسارت او در برپاکردن سنتهاي جاهلي به صورت علني در ميان مردم است. صاحب کتاب الاغاني مينويسد: "يزيد بن معاويه، اولين خليفهاي بود که سنت نغمه سرايي و آواز خواني و باده گساري را در اسلام بنا نهاد. مغنّيان آوازه خوان را در پناه خود آورد و بيباکانه به ترور و شرب خمر پرداخت و سرجون نصراني و اخطل نصراني شاعر، نديم و هم پيالهي او بودند و برخي مطربان بد مست و آزاد نزد او ميآمدند و کنار او مينشستند و يزيد به آنها خلعت ميداد.[64]" بلاذري در کتاب انساب آل اشراف ميگويد: " يزيد بن معاويه اولين کسي بود که شرب خمر را علني کرد. او دل باختهي غنا و طرب و شکار و همدمي با دختران و پسران آوازه خوان بود. عياشي و سرگرمي ديگرش، ميمون بازي و جنگ اندازي سگها و خروسها بود.[65]"

ابن اثير ميگويد: "علت مرگ يزيد آن بود که او بوزينهاي داشت که به رقصش واداشت و بوزينه گازش گرفت. او همچنين از قول يکي از بزرگان شام ميگويد: علت مرگ يزيد آن بود که او در حال مستي، سوار بر اسب وحشي بوزينهاي را با خود ميبرد و چون اسب را جهانيد سقوط کرد و گردنش شکست يا بند دلش پاره شد.[66]"

 دومين ويژگي يزيد، حملهي علني به تمام مقدسات اسلامي، ويراني مکه و مدينه، اصطبل کردن مسجد پيامبر(ص) و سوزاندن کعبه بود؛ که در اين راستا مدافعان ارزشهاي اسلامي و خط هدايت آسماني را نيز از دم تيغ ميگذراند و آنها را قتل عام ميکرد. (نظير آنچه که با حسين بن علي(ع) و مردم مدينه انجام داد.) بعد از شهادت امام حسين(ع)، ابن عباس مشاور حضرت علي(ع) با ابن زبير بيعت نکرد و براي يزيد که او را به همکاري ميطلبيد، نامهاي نوشت که در قسمت‌هايي از آن چنين آمده است: "شکي نيست که تو سوزانندهي کعبه و مدينه هستي. تويي که پيوسته با زنان خواننده و نوازنده ميگذراني و چون حسين ابن علي(ع) انحراف تو را ديد رهسپار عراق شد، بيآنکه بخواهد با تو نبرد کند و سپس تو به پسر مرجانه نوشتي تا او را که اهل بيت پيامبر(ص)و معصوم بود کشتند؛ همچنان که کافران و ترکان را ميکشند. تو پسران پدرم را کشتي و خون ما از شمشير تو ميچکد ومن خونخواه آن هستم و اگر در دنيا آن را پايمال کني، در آخرت از خون خواهي من نخواهي رهيد"[67]

يزيد، حتي لياقت آن را نداشت که در جنگي کشته شود. او به خفيفترين شکل ممکن کشته شد. بوزينهاي او را در حال مستي گاز گرفت و از اسب افتاد و گردنش شکست و بند دلش پاره شد و به مکافات اعمال خود گرفتار گرديد.

 بعد از شهادت امام حسين(ع) تا اين تاريخ، مردم مدينه عقوبت شدند و مردم مکه در جنگ وخون و قتل و غارت و آتش قرار گرفتند و يزيد، قرباني بوزينه شد و بنياميه و خاندان معاويه و يزيد براي هميشه از حکومت خلع شدند و فرزندان آنها يکي پس از ديگري، در حوادث مشکوک کشته شده و از ميان رفتند. با کشته شدن معاوية بن يزيد، نوبت انتقام خداوند از اشراف بنياميه و سرداران معاويه و يزيد ميرسد که درس عبرت عظيمي براي ظالمان است. معاويه و يزيد سرداران بيرحم و مطيع امر خود، فراوان داشتند. مهم‌ترين آنها عبارت بودند از: نعمان بن بشير، سفيان بن عوف، عبدا…بن مسعده، ضحاک بن قيس، بسربن ابي ارطاه، زياد بن ابي، عبيدا…زياد، حصين بن نمير و… اين افراد، جنايات فراواني را بر عليه سه امام اول شيعيان و ياران آنها انجام دادند.خلافت حضرت علي(ع) را از بين بردند و نظام اموي را در سراسر کشور جايگزين کردند. اکنون دست انتقام خداوند از اين اشرار شيطاني، بلند شده تا اين نابکاران را به کيفر رساند.

قبل از پيگيري سرنوشت اين فرماندهان و اشراف اموي، بايد کمي به وضعيت سياسي و شرايط حاکم بعد از مرگ يزيد و پسرش پرداخته شود. همان‌طوري که گفته شد در مکه عبد ا… بن زبير اعلام خلافت و حکومت اسلامي کرد و عوامل بنياميه را از حجاز اخراج نمود. عبد ا… بن زبير دوست ديرينهي حکومت اموي بود که در روي کار آمدن بنياميه، نقش بسزايي داشت. او به همراه پدرش، طلحه و ام المؤمنين عايشه در جنگ جمل شرکت کرد و از توطئه گران بزرگ، براي ايجاد اين جنگ بر عليه حضرت علي(ع) بود. اگر چه حضرت علي(ع) در اين جنگ به پيروزي کامل رسيد؛ اما شکاف بزرگي در ميان امت اسلامي افتاد که اين شکاف و اختلاف، نهايتاً به حاکميت معاويه انجاميد و عبد ا…بن زبير، نقشي اساسي در اين واقعهي شوم تاريخي داشت. اما با هلاکت معاويه و يزيد، وي اکنون مقام رهبري و خلافت اسلامي را براي خود پسنديده ميديد و به دليل خويشاوندي‌اش با عايشه و صحابهي حضرت رسول(ص)، آن را تحکيم ميکرد. لذا اعلام حکومت کرد و براي خود خطبهي حکومت خواند و از مردم مکه و سپس مدينه براي خود بيعت گرفت و خيلي زود، عراق را نيز به حکومت خود افزود و يک قدرت قابل توجهي براي حکومت بنياميه گرديد. وي ويژگي‌هايي داشت که خيلي از اشراف و سران و فرماندهان بنياميه آن را ميپسنديدند و حاضر به قبول حکومت او ميشدند؛ به خصوص که فرد قدرتمندي بعد از يزيد، درميان آنها نبود. از ويژگي‌هايي که عبد ا…بن زبير را براي اشراف بنياميه محبوب ميکرد، مخالفت علني او با خاندان عصمت و طهارت: و حضرت علي(ع) وياران باقي ماندهي بعد از او بود. مسعودي مينويسد: "ابن زبير هاشمياني را که در مکه بودند، در درهاي فراهم آورد و هيزم بزرگ براي آنها آماده کرده بود که اگر شعلهاي در آن ميافتاد، هيچ يک از آنها از مرگ در امان نميماندند. محمد بن حنفيه پسر حضرت علي(ع) نيز، با اين قوم در محاصرهي هيزمها بود."[68] طبري مينويسد که: " مختار ثقفي براي کمک به اين افراد و آزاد سازي محمد بن حنفيه که او را امام خود ميدانست، لشگري به کمک آنها به مکه فرستاد."[69]

مادر ابن زبير، اسما دختر ابوبکر و خاله‌اش عايشه بود و آنقدر عايشه به ابن زبير علاقه مند بود که کنيهي ام عبدا… را بر خود انتخاب کرد[70] و هميشه او را دعا ميکرد. عايشه وصيت نمود که پس از وفاتش، حجره و خانهي خصوصي‌اش را به ابن زبير واگذار کنند.[71] همين عزيز بودن ابن زبير نزد عايشه، وجههي بسيار بالايي بود که او از آن بهره ميبرد. وي دشمني و کينهي فراواني نسبت به حضرت علي(ع) از خود نشان ميداد. حضرت علي(ع) ميفرمود:

"زبير از دوستان و طرفداران ما بود، بهطوريکه از ما خاندان بني هاشم محسوب ميگرديد، تا فرزند شوم و نالايقش عبدا… بزرگ شد. از آن پس زبير، در صف دشمنان سر سخت ما قرار گرفت."[72]

ابن زبير به عبد ا… بن عباس گفت: "چهل سال است که عداوت شما خاندان، در دل من جاي گرفته است و تا به امروز در دل خود نهان داشته ام.[73]وي چهل هفته در نماز جمعه، به خاطر کينه از بني هاشم از ذکر صلوات براي حضرت رسول(ص) خودداري کرد و اعلام کرد با ترک نام رسول(ص)، قصد کوبيدن خاندان او راکه با نام او مباهات مي‌کنند دارم و گاهي اين دشمني را به صورت فحاشي و ناسزاگويي به ساحت اميرالمومنين علي(ع) ابراز مينمود.[74] سه ويژگي برشمردهي فوق که عبارت بودند از: دشمني با حضرت علي(ع) و خاندان بني هاشم و جنگيدن با حضرت علي(ع) در واقعهي جمل، مورد تأييد قرار گرفتن توسط ام المومنين عايشه و علاقهي شديد وي به ابن زبير و سابقهي طولاني دوستي و همکاري با سران و اشراف بنياميه در حوادث مختلف، در مجموع باعث شد که با از بين رفتن يزيد و قتل فرزندش معاويه بن يزيد، بسياري از فرماندهان و استانداران معاويه و اشراف بنياميه به‌عنوان خلافت با ابن زبير بيعت کنند. در اندک زماني تمام شيرازهي نظام بنياميه در هم پيچيد و اگر مروان بن حکم با اشتباه ابن زبير از حجاز اخراج نشده و خود را به شام نرسانيده بود، بهطور قطع کل نظام اموي بهدست ابن زبير افتاده و حکومت زبيريان حاکم ميگرديد. حتي مروان بن حکم وقتي ديد که همه با ابن زبير بيعت کردند، قصد داشت که با او بيعت کند؛ اما عبيدا… زياد که در عراق بود، به شام آمد و رأي مروان را عوض کرد و او را تشويق به اعلام خلافت نمود و به او گفت من شرم دارم.تو که بزرگ قريش هستي، ميخواهي با ابن زبير بيعت کني.[75] اما سرداران ديگر بنياميه، اين رأي را نپذيرفتند و اکثريت آنها با ابن زبير بيعت کردند. طبري مينويسد: "سردار بزرگ معاويه ضحاک بن قيس فهري، امير دمشق بود که با ابن زبير بيعت به خلافت کرد. ديگر سردار بنياميه زفر ابن عبدا… کلابي در قنسرين به پا خواسته و براي ابن زبير بيعت گرفت. حسان بن مالک کلبي که در فلسطين عامل معاويه و پس از آن عامل يزيد بود، روح بن زنباع را نايب خويش کرد؛ اما شخصي به نام نافل بن قيس بر عليه او کودتا کرد و کل فلسطين را در اختيار ابن زبير قرار داد. در دمشق، بين طرفداران فرزندان خردسال يزيد و طرفداران ابن زبير به رهبري ضحاک بن قيس فهري، زد و خورد شديد و کشت وکشتار بهوجود آمد. اين روز را روز "جيرون اول" نام دادند و دمشق بهدست ضحاک بن قيس افتاد؛ [76] اما در اردن سردار وابسته به مروان بن حکم، حسان بن مالک سر از اطاعت ابن زبير پيچيد و مردم با وي همراه شدند به شرط آنکه جوان را به خلافت برنگزيند و او به بيعت با مروان بن حکم رفت.[77] در حُمص سردار ديگر معاويه، نعمان بن بشير به ابن زبير پيوست و تمام اين سرداران براي براندازي باقي ماندهي بنياميه و به تسلط گرفتن کل شام و براي حکومت ابن زبير در محلي به نام مرج راهط گرد آمدند. مردم شام به صورت قبيلهاي به شيوهي سنت جاهلي، هر دسته به دفاع از فرد خاصي پرداختند. قبايل يماني به دفاع از ابن زبير و ضحاک بن قيس، که اکنون فرماندهي کل طرفداران ابن زبير در مرج راهط را به عهده داشت، پرداختند. مردم اردن هم به دفاع از مروان ابن حکم آمدند. حصين ابن نمير، آتش زنندهي کعبه، ابتدا با ابن زبير بود؛ ولي سپس به مروانيان پيوست. گروه کوچکي از سرداران معاويه مانند مالک بن هبيره که ديگر چندان قدرتي نداشتند، از فرزندان يزيد به‌عنوان خليفه نام ميبردند و بالأخره شرط خلافت بعد از مروان، براي خالد بن يزيد را از وي تعهد گرفتند و سپس با مروان بيعت کردند که مروان بعداً آنها را از سر راه خود برداشت. به هر تقدير، دو سپاه طرفدار ابن زبير و مروان بن حکم در مرج راهط با يکديگر تلاقي کردند و جنگ سختي با کشتههاي فراوان بين آنها رخ داد و ضحاک بن قيس، سردار عزيز کردهي معاويه و يزيد در اين جنگ کشته شد و سرش را براي مروان آوردند. فرماندهي کل قواي مروان، عبيدا…زياد بود و فرمانده پيادگان او مالک بن هبيره. سپاه ضحاک به کلي در هم شکست و طرفداران مروان به حمص حمله کردند و نعمان بشير شبانه فرار کرد؛ ولي بهدست طرفداران مروان افتاد و سر او را هم بريدند و زن و فرزند او را به اسارت گرفتند و زن وي را حجاج بن يوسف ثقفي به تصرف خود درآورد.[78]

 نعمان بشير که سرش نزد مروان بود و زنش در کابين حجاج، که بود؟ او مردي از انصار و از طايفهي خزرج به شمار ميرفت. او در آشوب و فتنههاي عثمان، با تمام وجود از او حمايت کرد. بعد از قتل عثمان به خدمت گزاري پيش معاويه رفت و همو بود که پيراهن خون آلود عثمان را از مدينه به شام آورد و آن را بهدستور معاويه در کنار منبر دمشق برپا کرد و قاتل عثمان را حضرت علي(ع) معرفي کردند و خونخواه او از علي(ع) شدند. در دوران خلافت معاويه، حاکم کوفه و پس از آن فرمانرواي شهر حمص شد. او از جمله سرداران معاويه بود که در دوراني که حضرت علي(ع) دچار فتنهي خوارج و خيانت ياران خود بود، با يک گروه هزار نفري پارتيزاني به مرزهاي حکومت علي(ع) حمله کرد و مردم بيگناه را کشت و خون به دل حضرت علي(ع) در آن روزهاي تنهايي کرد.[79] اکنون کل خانواده و حکومت و يارانش در هم کوبيده و جنازهي بيسر او رها شده است.

ضحاک بن قيس نيز، مردي از قريش بود که از سرکردگان جنگي معاويه، به شمار ميرفت. او نيز چهار سال در زمان معاويه حاکم کوفه شد و مدتها رياست پليس شهر دمشق را به عهده داشت. او در بيعت سران بنياميه با يزيد نقش اساسي بازي کرد و بهدستور معاويه، در زمان حکومت علي(ع) با سه هزار نيرو، به تمام سرزمينهاي تحت حکومت علي(ع) حمله ميکرد. کاروانهاي حُجاج را که به سوي مکه ميرفتند، غارت مينمود. در يکي از اين غارت گريهاي کاروان، عمرو بن قيس فرزند برادر عبد ا… بن مسعود، صحابي حضرت رسول(ص) را کشت و بسياري از همراهان او را به قتل رسانيد.[80]

يکي ديگر از سرداران معاويه، به نام عبدا… بن مسعده در جنگ با ياران ابن زبير زخمي شد و کسي ديگر هرگز او را نديد. او از سر سختترين دشمنان حضرت علي(ع) بود و در جنگ حرّه شرکت کرد و جنايات فراواني در مدينه انجام داد. در زمان معاويه، عبدا… بن مسعده با هزار و هفت صد نفر سرباز، به قلمرو حضرت علي(ع) حمله ميکرد و از هر آبادياي که گذر ميکرد، از مردم به زور ماليات ميگرفت و هر کس نميپرداخت، کشته ميشد. او به شهرهاي مدينه و مکه و حجاز، در زمان معاويه حملات مکرر کرد.[81] سه سردار ستمگر و خون ريز معاويه و يزيد، درجنگ بايکديگر برسر قدرت کشته شدند و همان‌طورکه گفته شد، فرزندان يزيد يکي بعدازديگري ازميان برداشته شده ومروان بن حکم نيزبهدست زن خويش، زهر خورانيده شد و به هلاکت رسيد. کدام قدرت مؤمني در آن روزگار، توانايي سرکوب اين اراذل حکومتي را داشت؟ کجا امام سجاد(ع) در صورت قيام، ميتوانست چنين دماري از روزگار اين ظالمان قدرتمند درآورد؟ سکوت امام سجاد(ع) بزرگ‌ترين فرصت رابراي نابود شدن سران بنياميه بهدست خودشان فراهم آورد و با کشته شدن يزيد بهدست يک بوزينه، بعد از تنبيه مردم مدينه و مکه، تنبيه سرداران و خاندان بنياميه انجام گرفت و بقيه ظالمان در تيررس انتقام خداوند قرار گرفتند. با توجه به حوادث فوق، سخنان حضرت زينب(س) در خطبهاي که در بارگاه يزيد در برابر او و تمام سردارانش ايراد کردند، بسيار درخور توجه مي‌شود. در قسمتهايي از خطبهفرمودند:

"اي يزيد! آرام باش، آرام. مگر فراموش کردهاي که خداوند ميفرمايد؛ آنان که به راه کفر رفتند، گمان نکنند مهلتي که به آنها داده شده، به حال آنها سودمند باشد؛ بلکه مهلت براي امتحان است تا به سرکشي آنها بيفزايد و آنان را عذابي خوار کننده است…اي يزيد! به زودي تو به اجداد خود ملحق ميشوي و آرزو ميکنياي کاش دستت خشک شده و زبانت لال ميشد… هان! شگفتا؛ که حزب خدا و بزرگان دين بهدست حزب شيطان و آزادشدگان کشته شوند و دست نحس آنها به خون پاک ما آلوده شود…اگرتوکشتن واسارت ماراغنيمت ميشمري به زودي بايد غرامت سنگين آن را بپردازي… پس، هر نيرنگي که داري به کار گير و هر تلاشي که ميتواني بنما و هر کوششي که داري انجام ده و به خدا سوگند، ياد ما را از دلها محو نخواهي کرد و وحي ما مردني نيست…اي يزيد! بدان راي و نظر تو بياعتبار و ناپايدار، زمان دولت و حکومت تو اندک و جمعيت تو به پريشاني خواهد کشيد…"[82].

 حضرت زينب(س) دختر يگانه رادمرد تاريخ بشر، در کاخ يزيد آيندهي ننگ بار او و خاندانش را پيش بيني مي‌کند و عذاب الهي را که در دولت 4 سالهي يزيد وارد شد هشدار ميدهد. در آن روز، دو پيام مهم از سوي سفيران کربلا به جهانيان و به‌ويژه امويان ستمگر شام، داده شد. يکي، پيام عذاب سهمگين براي اين قوم که توسط حضرت زينب(س) ايراد شد و ديگري، دريدن پردهي جهل مردم نسبت به خاندان امامت و رسالت که با حيله گريهاي معاويه و اشراف قريش، سالها پنهان نگه داشته شده بود و مردم شام، خاندان علي(ع) را کافر و مشرک ميدانستند. امام سجاد(ع) اين پيام را در خطبهاي زيبا با کلامي رسا، در ميان جمعيت امويان بيان کرد. به گوشه‌هايي از اين خطبهي عظيم امام(ع) توجه فرماييد:

"… واي بر تواي يزيد ! اگر ميدانستي که چه کردهاي و نسبت به پدر و خاندان و برادر و عموهايم، چه گناه بزرگي مرتکب شده اي؛ به سوي کوهها فرار ميکردي و خاکستر را بستر خود قرار ميدادي و فرياد واويلا سر ميدادي. فرياد و نعره از اين رو که سر نازنين پدرم، حسين(ع) فرزند فاطمه(س) و فرزند علي(ع) را بر فراز دروازهي شام نصب نموده اي؛ با اينکه او امانت رسول خدا(ص)در ميان شماست…اي مردم! به ما شش چيز داده شده و به هفت چيز، ما بر ديگران برتري داده شده ايم؛ اما آن شش: به ما علم، حلم، جوانمردي، فصاحت، شجاعت و دوستي در دل مومن داده شده و اما، آن هفت چيز که ما به آن برتري داده شديم، عبارت است از اينکه: پيامبر برگزيده، حضرت رسول(ص) از ماست و صديق نخست، علي(ع) از ماست. جعفر طيار از ماست.حمزه شير خدا از ماست. دو سبط پيامبر در اين امت، حسن و حسين8 از ماست. هر کسي مرا شناخت که شناخت و هر کسي که نشناخت، او را به حسب و نسبم خبر ميدهم.اي مردم !من پسر مکه و مني هستم.من فرزند زمزم و صفا هستم. من پسر آن کسي هستم که حجرالاسود را در ميان عباي خود نهاد و در جاي خودش قرار داد. من پسر بهترين انسان‌ها هستم که لباس احرام پوشيد، من پسر بهترين انسان‌ها هستم که کفش پوشيد و براي طواف پا برهنه شد، لبيک گفت و حج را به جاي آورد. من پسر آن کسي هستم که به معراج رفت و به سدره المنتهي رسيد… من پسر آن کسي هستم که به اندازهي دو کمان يا کمتر به خدا نزديک شد. من پسر کسي هستم که فرشتگان آسماني به او اقتدا کردند و نماز خواندند. من پسر کسي هستم که خداي بزرگ به او وحي کرد؛ آنچه را که وحي کرد. من پسر محمد(ص) برگزيدهي خدا هستم.من فرزند علي مرتضي(ع) هستم.من پسر کسي هستم که سران مشرکين را کوبيد، تا گفتند معبودي جز خداي يکتا نيست. من پسر کسي هستم که در پيشاپيش رسول خدا(ص)با دو شمشير با دشمن ميجنگيد و با دو نيزه نبرد ميکرد و دو بار هجرت کرد. من پسر کسي هستم که دو بار بيعت کرد.در جنگ بدر و حنين با دشمن جنگيد و به اندازهي يک چشم به هم زدن کافر نشد. من پسر صالح مؤمنان و وارث پيامبران و نابودکنندهي ملحدان و پيشواي مسلمانان هستم و مايهي روشني چشم مجاهدان و زينت پرستش کنندگان خدا و سرور مناجات کنندگان و بسيار گريه کنندگان درگاه خدا و با استقامتترين استقامت کنندگان و بهترين برخاستگان براي عبادت از آل ياسين هستم. آن کسي که با خارج شدگان از دين جنگيد و با بيعت شکنان و ياغيان نبرد کرد و با دشمنان ناصبي جهاد نمود. من پسر کسي هستم که سزاوارترين فرد قريش و نخستين مومن و تصديق کنندهي خدا و رسولش و پيشتاز پيشگامان و کوبندهي متجاوزان و نابود کنندهي مشرکان و تيري از تيرهاي خدا بر منافقان و زبان شناخت عابدان و حامي دين خدا و ولي امر خدا و باغ حکمت الهي و مخزن علم خداست "[83]

امام سجاد(ع)در اين چند جملهي کوتاه، تاريخ زندگي حضرت رسول(ص) و حضرت علي(ع) را به همراه صفات حميدهي آنها بيان مي‌کند. تاريخي که نزديک به 50 سال، معاويه و باند اشراف و جاعلان حديث و گمراهان، آن را عوض کرده و هزاران دروغ و تهمت به وارثان واقعي دين زده بودند و صدها روايت و حديث جعلي در ذم آنها صورت داده بودند. ثقفي در کتاب الغارات مينويسد: عمر بن ثابت، يکي از عوامل معاويه، به شام و اطراف آن ميرفت و به هر شهر و دياري که وارد ميشد، اهالي آن‌جا را گرد هم ميآورد و ميگفت: "اي مردم عليبنابيطالب، مردي (نعوذبالله) منافق بود که ميخواست در شب عقبه رسول خدا(ص) را بکشد؛ پس او را لعنت کنيد" و اهل قريه لعنتش ميکردند. او قريه به قريه ميرفت و همين حرفها را تکرار ميکرد.[84]علي ستيزي در ميان بني اميه، چنان بود که هر گاه ميشنيدند که کسي نام نوزادش را علي نهاده است، او را ميکشتند.[85] يکي از راويان حديث درحکومت بنياميه ميگفت: علي را لعنت کنيد. اين که مردم ازپيامبر روايت مي‌کنند که به علي(ع) فرمود: "تو براي من، همانند هارون براي موسايي". حق است؛ ولي شنونده خطا کرده؛ چون حديث اينگونه بوده است که پيامبر(ص) فرمودند: "اي علي !تو براي من، همانند قارون براي موسي هستي".[86] اين راوي حزيرابن عثمان نام داشت.درروايتي ديگر گفت: عليبنابيطالب آمد وتنگ اسب پيامبر راگشود تا پيامبر از اسب بيفتد و بميرد.[87]به يحيي بن صالح که يکي از راويان در صحاح و سنن اهل تسنن است، گفتند: چرا از حزير بن عثمان روايت نميکني؟ گفت: چگونه از مردي روايت کنم که هفت سال با او نماز گزاردم و او تا هفتاد بار علي را لعن نميکرد، از مسجد بيرون نميرفت.او بامدادان هفتاد بار و شامگاهان نيز هفتاد بار، علي(ع) را لعن ميکرد.[88] مردم شهر حرّان ميگفتند: " نماز بدون لعن علي(ع) باطل است". اين دست توهينها و جوسازي که نقل گرديد، بخش کوچکي از عظيمترين تهمتها و توهينها و لعنها در حق خاندان امامت بود.همان‌طور که در صفحه ي6 اين مقاله آمده، خطيبي که يادش رفته بود که علي(ع) را لعن کند، در راه به کفارهي فراموشي خودش، هزار بار علي(ع) را لعن کرد و محل انجام اين عمل قداست يافت.در آن‌جا مسجدي به نام "مسجد لعن" تأسيس کردند. با کشف اين جو ظالمانه و فرهنگ کثيف اموي، روشن ميگردد که امام سجاد(ع) در شرايط غم بار که سر پدر و برادرانش بر نيزهها گرداگرد آنها قرار گرفته است، به چه نوع مبارزهي سخت و قدرتمندي بر عليه کل نظام بنياميه، دست زده است. به جاي احساسات يا نفرين و شماتت و دشنام به دشمن، به تبين محکم و خلل ناپذير جريان حق و حزب الهي آن ميپردازد و وقتي که سخنان روشنگر او، باعث پاره شدن پردهي جهل در محل مي‌شود، يزيد دستور ميدهد که کسي اذان بگويد تا مردم به سخنان امام گوش فرا ندهند. وقتي مؤذن ميگويد: ا… اکبر،ا… اکبر، امام سجاد(ع) ميفرمايد: هيچ چيز بزرگ‌تر از خدا نيست. وقتي ميگويد؛ اشهد ان لا اله الا ا…، ميفرمايد: مو و پوست و گوشت و خونم به يکتايي خدا گواهي ميدهد و وقتي که مؤذن ميگويد: اشهد ان محمد رسول ا…، امام سجاد(ع) به مؤذن ميگويد: ساکت باش تا چيزي بگويم و سپس ميفرمايد:

"اي يزيد! محمد(ص) جد من است يا جد تو؟ اگر ميگويي جد توست دروغ ميگويي و کفر ميورزي و اگر اعتقاد داري که او جد من است؛ پس چرا عترت و خاندان او را کشتي؟ "

و سپس رو به مردم کرد و فرمود: "اي مردم !آيا در ميان شما کسي هست که جد و پدرش رسول خدا(ص) باشد؟ سوگند به خدا که در جهان جز من، کسي نيست که جدش رسول خدا(ص) باشد؛ پس چرا يزيد پدر مرا کشت و ما را مانند روميان اسير کرد…"[89]

درقسمت ديگري از اين خطبه، امام سجاد(ع) در توصيف سجاياي امام علي(ع) مي فرمايند:

آن کس که جوانمرد و بخشنده بود، هوشمند، پاک از سرزمين حجاز، مرضّي خدا، پيشگام پيشواي بلند همت، صابر، بسيار روزه گيرنده، تهذيب شده، بسيار عبادت کننده، قطع کنندهي پشتهاي مشرکان و پراکندهي کننده حزبهاي کافر، از همگان پر جراتتر و قوي دلتر و با صلابتتر و خلل ناپذيرتر در برابر کافران، شير دلاور، آن کس که در جنگها هنگام بهم خوردن نيزهها و نزديک شدن پيشتازان جنگ، کافران را مانند خرد کردن سنگ آسيا خرد ميکرد و ميکوبيد و مانند طوفان توفنده و در هم کوبنده که خار و خاشاک را زير و رو ميکرد و دشمنان را در هم ميريخت. آن کس که شير حجاز و يکه سوار عراق، سردار مکه، مدينه خِيف مني، عقبه بدر و احد بود، آن کس که يکه تاز بيعت و هجرت و آقاي عرب و پهلوان جنگ و وارث مشعر و عرفات بود، پدر دو نوهي رسول خدا حسن و حسين8 بود، اين شخص جدم علي ابن ابي طالب(ع) است.[90]

با تحليل اين خطبهي معجزه آسا ي امام سجاد(ع)، نکات ذيل روشن مي‌شود:

1. امام به تشريح هدف بعثت و ظهور حضرت رسول(ص)، براي از بين بردن سنت و فرهنگ جاهلي ميپردازد و طوري سخنراني مينمايد که مردم دريابند که آن فسادها و جهالتها دوباره برگشت نموده و در ميان شاميان رواج يافته است.

2. مقام و عظمت شان پيامبر(ص) را با تمسک به آيات قرآن که دربارهي وي آمده است، تبیین مينمايند. نزديک شدن پيامبر به اندازهي دو کمان کمتر به خدا و امام جماعت بودن در نماز با فرشتگان، معراج رفتن او و رسيدن وحي به او، از مواردي است که در اين سخنان بيان گرديده است. عظمتي که در ذهن و فرهنگ مردم بهشدت کوچک شده بود و مردم آن را از ياد برده بودند يا توجهي به آن نميکردند.

3. امام به رابطهي خود و خاندان خود با حضرت رسول(ص) ميپردازد. خانداني که بهدست يزيد، قتل عام شدند؛ بدون آنکه گناهي يا قتلي مرتکب شده باشند. حتي فرزندان کوچک آنها از دم تيغ گذرانده شدند و زنان آنها اسير گرديدند. امام اين رابطهي خويشاوندي را بسيار زيبا تعريف مي‌کنند و فرياد بر ميآورند: " آيا در جهان کسي به غير از من هست که جدش رسول خدا(ص) باشد و اينگونه خاندانش را به خاک و خون کشيده باشند. "هدف اين بخش از سخنان امام، نشان دادن مظلوميت عترت رسول(ص) است.

4. امام به تشريح عظمت شخصيت حضرت علي(ع)، به‌عنوان بزرگ‌ترين مدافع حضرت رسول و پيگيري کنندهي اهداف وحي و جنگنده با دشمنان رسول خدا(ص) ميپردازد. وي با بيان آنها، به تمام توهينها و تبليغها و تحريفها… که بر عليه حضرت علي(ع) در شام ميشد، پاسخ ميدهد و دروغ و توطئه بودن آنها را بر ملا مي‌کند. او امام علي(ع) را بهترين آل ياسين مينامد و از او به‌عنوان مبارز عليه خارج شدگان از دين اسلام نام ميبرد و علت دشمني با او را به همين مبارزه با مخالفان دين بر ميشمارد.

5. بالأخره امام با تشريح حقانيت حضرت رسول(ص) و خاندان امامت و وارثان واقعي دين نبي، باطل بودن حکومت بنياميه و جانشينان دروغيني راکه خود را خليفهي رسول ميدانستند اثبات مي‌کند. امام در قسمتي از اين خطبه ميفرمايند:

من فرزند فاطمه زهرا(س) هستم. من فرزند خديجهي کبري هستم.من فرزند کسي هستم که از روي ظلم کشته شد.من پسر کسي هستم که سرش را از قفا بريدند. من پسر تشنه کامي هستم که با لب تشنه به شهادت رسيد.من پسر کسي هستم که پيکرش در زمين کربلا افتاده؛ من پسر کسي هستم که عمامه و عبايش ربوده شد…

که با اين سخنان امام، مردم زارزار ميگريستند و صداي گريه و ناله بلند شد بهطوري که يزيديان ترسيدند که فتنه و آشوب به پا شود.[91] امام سجاد(ع) با اثبات مظلوميت و معصوميت خاندان امامت، پرده از اين حقيقت مخفي دربارگاه يزيد برمي دارد. دو واژهي مظلوميت ومعصوميت در برابر تهمت ظالم بودن و خروج از ديني که بنياميه آن را دربارهي جانشينان واقعي حضرت رسول(ص) بيان کرده بودند. سخنان امام سجاد(ع) امامت و عصمت امام را براي ايجاد حکومت ديني به اثبات ميرساند. آن‌جا که ميفرمايند: "حضرت علي(ع) به‌عنوان جانشين حضرت رسول(ص)، حتي به اندازهي يک چشم بر هم زدن کافر نشد" اين دو امر مسلم اسلام را تشريح مي‌کند؛ يعني امامت و معصوميت. امامتي که در غدير خم به وسيلهي پيامبر و با وحي خداوند به مردم ابلاغ شد و ميدانيم که بيش از چهارصد حديث در صحت واقعهي غدير خم از اهل سنت نقل شده است و شيعيان نيز صدها حديث، در اثبات امامت حضرت علي(ع) آوردهاند.[92] اما معصوميت امامت که در استمرار امامت و نبوت انبيا است؛ همان‌طوري که پيامبران معصوم و به دور از خطا بودند، امامان نيز به تبعيت از آنها ميبايستي معصوم باشند؛ در غير اين صورت، خطاي رهبر و امام باعث گمراهي امت مي‌شود که ديگر حجتي براي گناه کار بودن مردم در رفتارشان، وجود نخواهد داشت. قرآن کريم نيز بر اين باور صحه گذاشته است. گويا مردم در آن زمان، به قرآن مراجعه نميکردند. خداوند آيات متعددي را در قرآن آورده است؛ مبني بر اينکه رهبران و مؤمنان خاصي از خطا و ظلم و افتادن در دام شيطان مبرا هستند. براي روشن شدن اين مهم، به ناچار توضيحات مختصري ارائه مي‌شود.

1. در همان آيات ابتداي سورهي بقره خداوند به ملائک ميگويد: "إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً"[93] و سپس حضرت آدم را خلق و او را جانشين خود در زمين کرد. بنابراين کسي که جانشين خداوند مي‌شود همان‌طور که خداوند بري از خطاست، او نيز از خطا بري بوده است.

2. در سورهي انبيا ميفرمايد: "ما از نسل انبيا مانند اسحاق و يعقوب که از صالحين بودند، پيشواياني قرار داديم که به امر ما (تحت امر ما) هدايت ميکردند وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا"[94] بنابراين آنهايي که تحت امر خداوند هستند، به دليل معصوميت خداوند، از گناه عاري ميشوند.

3. در سورهي ص خداوند خطاب به حضرت داوود ميفرمايد: " يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ".اي داوود! ما تو را جانشين خود در زمين قرار داديم، بنابراين در زمين حکم به حق کن" و لذا حضرت داوود که خليفهي خداست، نمي‌تواند به جز حق حکمي کند؛ پس معصوم است.

4. در سورهي حجر، چهار آيهي زيبا نازل شده که مکالمه بين شيطان با خداوند است که شيطان به خدا ميگويد" حال که مرا اغوا کردي، همهي مردم را در معرض گمراهي قرار ميدهم؛ مگر بندگاني که خود را براي تو خالص کرده باشن" و خداوند ميفرمايد: " تو بر بندگاني سلطه مييابي که از تو پيروي کنند و بر بندگان خاص من تسلط نميتواني بيايي". [95] همان‌طور که مشاهده مي‌شود، خداوند بندگان خاص خود را (چون از کلمه عبادي استفاده شده) که به اخلاص رسيده باشند و بخواهند از خدا پيروي کنند، تحت سلطهي شيطان قرار نخواهد داد و بندهي مخلص و خاص خدا، از گناه که ريشه در دميدن شيطان دارد، در امان است.

5. در سورهي بقره ميفرمايد: "وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ"[96] هنگامي که خداوند حضرت ابراهيم را به وسائل گوناگون امتحان کرد و او به‌خوبي از عهدهي آن بر آمد، به او فرمود: "من تو را امام مردم قرار دادم. ابراهيم عرض کرد: از فرزندان من هم کسي امام مي‌شود؟ خداوند فرمود: پيمان من به ستمکاران نميرسد. " يعنياي ابراهيم! از نسل تو امامان بهوجود ميآيند؛ اما نسلي که از ستمکاران و ظالمان نباشد. به بيان ديگر کساني از خاندان و نسلهاي آيندهي حضرت ابراهيم، به امامت ميرسندکه ظلم و خطايي نداشته باشند و معصوم از خطا باشند. در مورد کلمهي ظلم، خداوند ميفرمايد: " ظالمان مستحق عذاب هستند[97]" و ميفرمايد: " هر کس حدود خدا را بشکند، ظالم به خود است".[98] بنابراين امام و خليفهي ظالم وجود ندارد و آنانکه خود را خليفه و امام ميدانند و ظلم مي‌کنند، يقيناً امام و خليفه نيستند. خليفهي ظالم چگونه مي‌تواند هدايت کند؟

6. مکانيزم از خطا دور ماندن امامان و انبيا بهدست خود خداوند است؛ کما اينکه در سورهي يوسف ميفرمايدکه با برهاني قاطع، حضرت يوسف را از افتادن به دام زليخا نجات داده است. ميفرمايد: "آن زن قصد او کرد و او نيز متمايل شد. اگر برهان پروردگارش را نميديد، قصد وي مينمود. اين چنين کرديم تا بدي و فحشا را از او دور سازيم؛ چرا که او از بندگان مخلص ما بود."[99] نگاه به اين آيه، چند نکته را روشن مي‌کند. اولاً: امکان گرايش به بدي به دليل انسان بودن امامان و معصومان، وجود دارد؛ ولي خداوند از آنها محافظت مي‌کند، تا هيچ‌گاه به اين وادي در نيفتند. ثانياً: برهانهاي خداوند براي هدايت و معصوم نگه داشتن آنها، قاطع و روشن است و خود خدا اين آگاهي را به آنها عطا مي‌کند. ثالثاً: آيه ميفرمايد که خدا خودش، پستي عمل و فحشا را از پيامبرش دور کرده است. بنابراين انبيا نميتوانند غير معصوم باشند و به فحشا و زشتي اعمال مبتلا گردند. رابعاً: تأکيد کلمه اخلاص براي حضرت يوسف بيانگر آن است که پيامبران از همان دسته مخلصين هستند که هيچ‌گاه شيطان بر آنها مسلط نخواهد شد.

7. وقتي که زمان نبوت و امامت حضرت رسول(ص) رسيد، خداوند فرمان داد: "أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ"[100] چندين آيه در سورههاي مختلف، اين اطاعت از رسول را تأکيد کرده است. چگونه ميتوان از پيامبر غير معصوم اطاعت کرد؟ و اگر پيامبري خطا کند چگونه امت ميتوانند به خطا و فساد نيفتند؟ و ديگر حجتي براي کارهاي غلط آنها بهوجود نميآيد.

8. خداوند صريحا ميفرمايد: " أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ "[101] يعني همان‌طور که از خدا و رسول اطاعت ميکنيد، از اولي الامر (امامان بعد از آنها) نيز اطاعت کنيد. اطاعت اولي الامر، عطف بر اطاعت رسول و اطاعت خداست، يعني به همان شکل و باور بايد از اولي الامر اطاعت کرد؛ لذا اولي الامر همان ويژگيهاي رسول را بايد داشته باشد. تا قابل اطاعت باشد بنابراين معصوميت خاص اولي الامر نيز ميگردد.

9. عدم اطاعت از حضرت رسول و به تبعيت از آن، عدم اطاعت از اولي الامر را خداوند به هيچ وجه نميپذيرد و بيتوجهي بهدستور رسول را مستحق آتش جهنم ميداند[102]. خداوند به صراحت، رسول(ص) را اسوهي حسنه براي تمام مردم ميداند[103] و فرمان ميدهد که هر چه را که رسول به شما ميدهد، بگيريد و از هر چه نهي مي‌کند، خودداري کنيد[104] و به وضوح ميفرمايد: "سرپيچي از خدا و رسول گمراهي آشکار دارد".[105] و همهي اين تهديدها در مورد عدم اطاعت از اولي الامر نيز صدق مي‌کند. خداوند رسول و سخنان او را از روي هواي نفس نميداند.[106] ميفرمايد: " اگر رسول چيزي را به دروغ به ما نسبت دهد، دست راستش را ميگيريم و سپس رگ حيات او را قطع ميکنيم".[107] يعني اگر رسول از جادهي عصمت خارج شود و نعوذباالله دروغي بگويد، هدايت از او ساقط شده و رگ زندگي او قطع مي‌شود.

10. تأکيد بر اين آيات، روشن مي‌کند که ولي به دليل عصمت بايد محل رجوع مشکلات مردم و بر طرف کنندهي رنجهاي آنها باشد؛ لذا در آيهاي در سورهي نساء[108] ميفرمايد هر چيزي از امنيت يا ترس به کسي رسيد، قبل از آن که آن را پخش کند، بايد به اولي الامر رجوع کند تا اولي الامر که قدرت استنباط درستي و غلط بودن آن خبر را دارد، صحت يا عدم صحت آن را اطلاع دهد. اين آيهي عجيب به غير از پاکي اولي الامر، توان غيبي و قدرت تشخيص حق از باطل توسط اولي الامر را نيز روشن کرده و بر آن تأکيد مينمايد و اگر غير از اين باشد، آيه ميفرمايد به جز اندکي، همه پيرو شيطان ميشوند. دوري از حضرت علي(ع) و به شهادت رساندن امام حسن و امام حسين8، شيطانِ زندگي کل جامعهي آن روز را هويدا مي‌کند و مصداق عمل اين آيه کاملا روشن ميگردد.

11. بالأخره قرآن، مشخصات امام و اولي الامر بعد از حضرت رسول(ص) (حضرت علي(ع)) را نازل ميفرمايد. در سورهي مائده[109] ميفرمايد: "به درستي ولي شما، خدا و رسول و کسي که نماز ميخواند و در حال رکوع (انگشتري ميبخشد) زکات ميدهد، باشد که در روايات مربوط به اين آيه، رسماً اسم حضرت علي(ع) از زبان راويان شيعه و سني آورده شده است.[110]

12. در شرح اين خاندان عظيم و پاک فرمود:

"انما يريد ا ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا "

"همانا خداوند خواسته که ناپاکي را از شما خاندان بردارد و شما را پاک و پاکيزه گرداند".[111] ( عصمتي دائمي و پاک، در خاندان ائمه:)

به بارگاه يزيد باز ميگرديم.امام سجاد(ع) مبني بر پاک بودن پدر و جدش به‌عنوان امامان بر حق، بيانگر آن است که مردم در آن زمان کمتر، به اين آيات قرآن در مورد خليفه و امام و معصوم بودن آنها توجه کردند يا اگر به اين آيات رجوع کردند، با تحريفها و تأويلات جاعلانهاي رو در رو شدند که باورشان در مورد حضرت علي(ع) و امامان بعد از او کاملاً تغيير يافته و امام و رهبر را خلفاي فاسد بنياميه ميدانستندکه معاويه بااحاديث جعلي و بخش وسيعي از اين روايات ساختگي، اين مهم را انجام داده بود. جعل حديث دروغ از يک سو و لعن و ترور شخصيت، از سوي ديگر و همچنين، خريدن و به طمع گرفتار کردن بزرگان باقي مانده از زمان حضرت رسول(ص)، به علاوه تهديد و قتل عام و کشتار کساني که حق را کشف کرده و مقاومت ميکردند؛ در مجموع عواملي بودند که باعث تسلط معاويه بر مردم و حاکميت شيطان بر سر مسلمانان گرديد. اکنون، کل خاندان باقي مانده از امامت، در اسارت دربار يزيد بود و حضرت زينب(س) از انتقام خداوند که خيلي زود ميرسد خبر ميداد.

چهار سال بعد از شهات امام حسين(ع)، مردم مدينه قتل عام شدند. کعبه به آتش کشيده شد. سرداران معاويه يکديگر را به طرز وحشيانهاي سر بريدند. خاندان يزيد و معاويه بهطور کلي از حکومت کنار گذاشته و باقي مانده‌هاي آنان ترور شدند. مروان بن حکم با استفاده از رسم جاهلي زعامت پيران و با تکيه به شرايط خاص نبود خليفه پير در ميان فرزندان معاويه و يزيد و به زور جنگ، حکومت را در دست گرفت و هنوز لذتي از قدرت نبرده، بهدست زن خود که بيوهي يزيد بود و با همکاري کنيزان، با زهر مسموم و با گذاشتن متکا بر روي دهانش، کشته شد. عبدالملک مروان به حکومت رسيد. ابن زبير بر حجاز و عراق و ايران تسلط يافت و عراق آبستن حوادث خونين ديگر شد که به بيان آنها خواهيم پرداخت. قسمتي از پيش بيني زينب(س) به وقوع پيوست.

خيلي زود، اخبار قتل عام مردم مدينه و به آتش کشيده شدن حرم امن خدا و مرگ يزيد و حاکميت بني مروان و از بين رفتن سرداران وفادار به معاويه و ابن زبير در شام، به عراق رسيد. سايهي قدرتمند و شوم فرماندهان شام بر مردم عراق، بهشدت ضعيف شد. در حال و هواي بهوجود آمده که يک فرصت استثنايي، براي بيان حق و کشف حقيقت سخنان مردان خدا بود، مردم عراق که ديگر با آن استبداد سنگين روبهرو نبودند، دست به شورش زدند. دو شهر مهم عراق در آن روز، بصره و کوفه بودند که هر کدام راه خاصي را در شورش بر عليه حکومت شام برگزيدند. ابتدا به بصره ميرويم تا احوال آن سامان رادر آن تاريخ بررسي کنيم.

به گزارشي که ابن اثير در تاريخ کامل خود دربارهي شهر بصره داده است، توجه ميکنيم. او مينويسد: "يزيد مرد و گزارش مرگ او به عبيدا.. ابن زياد که در آن زمان به فرمان يزيد، امير بصره بود، رسيد و ناسازگاري و جنگ برسر قدرت در شام را نيز بيان داشت. ابن زياد مردم را در مسجد بصره جمع کرد و از يزيد به زشتي نام برد و او را نکوهيد[112]

کاملا مشخص است که ابن زياد، نفرت مردم از يزيد را درک کرده است و اکنون که دست او را بالاي سر خود نميبيند، به مولاي خويش خيانت مي‌کند و او را دشنام ميدهد تا دل مردم بصره را بهدست آورد. عبيدا.. زياد براي جلب حمايت بيشتر مردم، آمار خدمات خود را بيان مي‌کند و ميگويد"اي بصريان آمدن ما به سوي شما بود و خانهي ما در ميان شما و زادگاه من شهر شماست. هنگامي که من برشما فرمانروا شدم، جنگاوران شما هفتاد هزار نفر بود؛ اکنون صد هزار نفر شده. ديوان کارگزاران شما جز نود هزار کس را نميپوشاند و اکنون به صدو چهل هزار تن بر ميآيد.هيچ گمان وانگيزهاي که مايهي درد سر شما باشد، به جاي نگذاشته ام… يزيد مرده و شما امروز پر شمارترين مردم با گستردهترين سرزمين و ثروتمندترين کسان در خانهي خود هستيد. براي خود مردي را برگزينيد تا امير شما باشد…[113].

در اين سخنراني، مردم به ظاهر با خود عبيدا.. زياد به‌عنوان امير بيعت مي‌کنند؛ اما هنگام خروج از مسجد، دستهاي خود را بر ديوارها ماليدند واز بيعت ابن زياد پاک ساختند و ميگفتند: " آيا پسر مرجانه گمان ميبرد که هم در وحدت و هم در پراکندگي فرمان او را گردن مينهيم؟"[114]

عبيدا… نمايندگاني براي گرفتن بيعت، به کوفه فرستاد که مردم کوفه به رهبري شخصي به نام ابن رُوَيم، با سنگ فرستادگان ابن زياد را زدند و گفتند: سپاس خدا را که ما را از پسر سميهي روسپي آسوده ساخته و ما ديگر با او بيعت نميکنيم و آنها از کوفه فرار کرده و خبر مردم کوفه را به بصره آوردند.بصريان گفتند: آيا مردم کوفه ابن زياد را خلع کنند؛ ولي ما او را بپذيريم؟ سپس به تدريج برعليه ابن زياد، دست به نافرماني زدند؛ حتي سربازان او نيز فرمانش او را اجرا نميکردند. با او به مجادله بر ميخواستند و ابن زياد اولين واکنش تحقير آميز مردم و يارانش را نسبت به خود دريافت کرد. بصره در آشوب، تفرقه و جنگ داخلي قرار گرفت. به ناگاه روزي در ميان مردم شهر، شخصي به نام سَلِمه بن ذُوَيب با پرچمي بهدست، در ميان بازار ايستاد و آواز داد: "اي مردم به سوي من آييد. من شما را به چيزي ميخوانم که پيش از اين، کسي شما را بدان نخوانده است. شما را به بيعت باپناهندهي خانهي خدا ابن زبير فرا ميخوانم ومن نمايندهي او براي بيعت با شما هستم."[115] عدهي زيادي از مردم به سوي او رفتند و با او دست بيعت براي عبد ا… بن زبير دادند. از سوي ديگر، خوارج بصره که تعدادشان نيز بسيار زياد بود، سر بر شورش برداشتند و خواهان آزادي سرانشان از زندان شدند. با فشار شديدي که به عبيدا… زياد آوردند، او رهبران آنها از جمله نافع بن ارزق، عبيدا…بن ماحوز، قطري بن فجاء مازني را آزاد کرد[116] که آنها خيلي زود، خود را سازماندهي کرده و هراس در مردم شهر انداختند و به جنگ بر عليه ابن زياد شعار دادند. ابن زياد مردم را جمع کرد و براي آنها سخنراني نمود. متن سخنراني او، نشان از پشت کردن شديد مردم به حکومت شام و تفرقه در ميان آنهاست. در قسمتي ازسخنان ابن زياد چنين آمده است:

… شما با من بيعت کرديد و جز مرا نخواستيد. شنيدم که بعد از بيعت با من، دستها بر در و ديوار ميماليديد و از بيعت من پاک کرديد و چنين و چنان گفتيد. من فرمان ميدهم و فرمانم به کار برده نمي‌شود. انديشه ام به من باز گردانده مي‌شود و ياران من، امر مرا اجرا نمي‌کنند. شما را به ناسازگاري با هم ديگر ميخوانند، تا توده‌هاي شما را پراکنده سازند و چنان آشوبي به راه اندازند که شما در پي آن گردنهاي يکديگر را با شمشير بزنيد.[117]

اين سخنان در مردم اثري نداشت و ياران ابن زياد، نتوانستند انبوه طرفداران ابن زبير را تسليم نمايند. اکنون شهر بصره بهدست سه گروه افتاده بود؛ طرفداران ابن زياد، خوارج و طرفداران عبدا… بن زبير و هر لحظه آشوب در شهر رو به گسترش ميرفت؛ به ناچار، عبيد ا… کاخ سفيد يک ميليون درهمي خود را رها کرد و با نوزده ميليون درهم به جاي مانده در بيت المال، از بصره گريخت و شخصي به نام مسعود بن عمر را که رهبر قبيلهاي در اطراف بصره بود، جانشين خود نمود که او در جنگ با مردم شورشي بر عليه حکومت شام، کشته شد و شهر بصره بهدست مخالفان عبيد ا… و حکومت شام افتاد. مردم ظرف چند ماه، چندين امير در بصره عوض کردند. خوارج در اين شهر، غوغا به پا کردند و در همين اثنا، در شهر طاعون آمد تا امير بصره به همراه مادرش، در طاعون مرد و کسي حتي جنازه او را بر نداشت. خوارج به جان مردم افتادند. طبري گزارش تکان دهندهاي از آنها نقل مي‌کند: "مردم همديگر را ميخوردند. زن را از راه ميگيرند و کسي نيست که مانع آنها نشود، تا زنان را رسوا مي‌کنند.[118] به هر صورت، بصره همچنان در هرج و مرج باقي ماند و به تدريج، عامل ابن زبير در اين شهر به قدرت بيشتر دست يافت و با خوارج کنار آمد و عبيد ا… زياد به شام رفت و با تشويق مروان بن حکم و حمايت از او، او را در به خلافت رسيدن، کمک بسيار موثر نمود و خود يکي از فرماندهان نظامي مروان بن حکم شد.

اما در کوفه

ابن خلدون در تاريخ خود مينويسد: گويند چون حسين بن علي(ع) به شهادت رسيد، شيعيان از کرده پشيمان شدند و زبان به ملامت خود گشودند. ديدند که مرتکب خطايي عظيم شده بودند. زيرا حسين(ع)آنان را به ياري فرا خوانده بود و به ياري‌اش بر نخاستند، تا در نزديکشان به شهادت رسيد. اينان ميگفتند: هنگامي اين ننگ از آنان پاک مي‌شود که قاتلان حسين(ع) را بکشند. از اين رو، نزد پنج تن از سران شيعه گرد آمدند که رهبر آنها سليمان بن صرد خزاعي بود و همه از ياران برگزيدهي حضرت علي(ع) بودند.[119] ابن خلدون ميافزايد: اين عده آغاز کارشان از سال 61 بود؛ اما دعوت خود را پنهان ميکردند تا عده شان زياد شود و بعد از شنيدن خبر هلاکت يزيد در سال 64 هجري، مردم کوفه بر عليه عمروبن حريث، والي شام در کوفه شورش کردند و او را از شهر بيرون نمودند وبا عبدا… ابن زبير به‌عنوان خليفه، بيعت کردند و به اين سان، کوفه نيز تحت حکومت ابن زبير در آمد. در اين کشاکش، شيعيان طرفدار علي(ع) با يکديگر هم قسم شدند تا انتقام خون حسين بن علي(ع) را از شاميان بگيرند. طبري نامهاي را در کتابش ثبت کرده است که سليمان بن صرد خزاعي، به شخصي به نام سعد بن حذيفه نوشته که حاکي از پشيماني عميق او و يارانش است که به زودي به گروه توابين مشهور گرديدند. در قسمت‌هايي از اين نامه چنين آمده است: " اما بعد، دنيا خانهاي است که نيکيهاي آن برفته و بديهاي آن مانده است. با خردمندان ناسازگاري مي‌کند و بندگان نيک خدا از آن آهنگ رحيل کردهاند و اندک دنياي فاني را به عوض ثواب بسيار و باقي خدا ميفروختهاند دوستان خداي.برادران شما و شيعيان خاندان پيامبرتان در کار خويش و اين بليه که در مورد پسر دختر پيمبرشان رخ داد، انديشه کردهاند که وي را خواندند؛ اما اجابت او نکردند. او دعوت کرد جواب نيافت. خواست برگردد، نگذاشتند. امان خواست، ندادند. کسان را رها کرد؛ اما رهايش نکردند و بر او تاختند و خونش بريختند. آن‌گاه جامه‌اش را بر گرفتند و برهنه‌اش کردند. به ستم و تعدي و گردنفرازي با خداي و جهالت.خداوند بيناي اعمال آنهاست…[120]" در ادامهي اين نامه، موارد دردناک ديگري نوشته شده است. سليمان مينويسد: " از گناه خود به درگاه خدا توبه کنيد؛ گرچه در اين کار، قطع گردنها باشد و کشته شدن اولاد و مصادرهي اموال و هلاک عشاير؛ مانند کساني که همراه حجر بن عدي به شهادت رسيدند و اکنون زنده نيستند. آنها زيان نکردهاند، بلکه شهيدند و پيش پروردگارشان روزي ميخورند. حجر و يارانش، دست بسته کشته شدند و با ستم آويخته شدند و اعضايشان بريده شد و ستم ديدند؛ ولي زيان نديدند که اکنون زنده نيستند و به گناهان شما مبتلا نيستند… هر چه زودتر شما هم به درگاه خدا توبه کنيد و با شهادت خود، رضاي خدا را بطلبيد…[121]" طبري نامههاي ديگري راکه بين سران توابين رد و بدل شده است در کتاب خود ثبت کرده است که همگي، بيانگر آن است که عذاب وجدان شديد اين گروه، به قدري بوده است که به پيروزي فکر نميکردند؛ بلکه خواستارکشته شدن براي رهايي از عذاب وجدان کوتاهي در کمک به امام حسين(ع) بودند. بهنظر ميرسد که گروه توابين از يک سو به عذاب وجدان سختي، به دليل ياري نکردن امام حسين(ع) دچار شده بودند و از سوي ديگر، رهبري براي پيوستن به او و به راه راست آمدن نداشتند و خودجوش دست به تحرک و عمليات زدند. آنها سخنان دردناک امام سجاد(ع) را وقتي که با غل و زنجير به کوفه آورده بودندش، به خاطر داشتند. خطبهي آتشين امام را فراموش نکرده بودند که ميفرمود:

"اي مردم هر که مرا شناخت که شناخته و هر که مرا نشناخت، من خود را به او معرفي ميکنم. من علي(ع)، فرزند حسين(ع)، فرزند علي ابن ابيطالب(ع) هستم. من فرزند کسي هستم که حريم احترام او گستاخانه هتک شد.اموالش را ربودند.ثروتش به تاراج رفت و افراد خانواده‌اش اسير شدند. من پسر کسي هستم که او را در کنار رود فرات سر بريدند؛ بيآنکه خوني از او طلبکار باشند، يا قصاص از او بخواهند. من فرزند کسي هستم که او را با شکنجه کشتند و همين فخر او را بس، که در راه خدا شهيد شد.اي مردم! شما را به خدا آيا ميدانيد که شما براي پدرم نامهي دعوت نوشتيد و او را فريب داديد و با او بيعت و پيمان بستيد و سپس به جنگ با او پرداختيد. هلاکت و مرگ بر شما باد؛ با اين کرداري که به پيش فرستاديد و رسوا باد راي شما"[122]

 اين نفرين امام، همچون گرد بادي بر بالاي سر مردم کوفه در پيچيد. اولين گروه مردم که پشيمان شده بودند، از امام خواستند که او رهبري آنها را براي انتقام خون امام حسين(ع) به عهده بگيرد. امام در جواب آنها فرمودند:

"هيهات!هرگز به قول شما اعتماد نميکنم؛اي بيوفايان نيرنگ باز! هرگز شما به خواستههاي خود نميرسيد. آيا ميخواهيد مرا نيز فريب دهيد…هنوز زخم دلم بهبود نيافته؛ ديروز پدرم را با افراد خانواده‌اش کشتيد. مصيبت رسول خدا(ص) و پدرم و فرزندان پدرم فراموش نشده و هنوز داغ آنها گلوگيراست. در خواست من از شما اين است که نه به سود ما باشيد و نه به زيان ما"[123]

کاملاً مشخص است که امام ديگر حاضر به رهبري اين مردم بيوفا نيستند و هلاکت و مرگ آنها را نيز نويد دادهاند. سخنان امام همچون پتک، بر وجدان مردم کوبيده ميشد؛ به‌ويژه توابين که همهي وجود آنها را فرا گرفته بود. لذا، نزديک به چها هزار نفر آنها به رهبري سليمان بن صرد، به سوي شام براي جنگ با مروان تازه به قدرت رسيده، حرکت کردند. عراق در آستانهي مصيبت بزرگي قرار گرفت که از اين تاريخ به بعد، قرنهاي پي در پي، هيچ‌گاه از اين عذابها در امان نماند. گويا سخنان جگر سوز حضرت زينب(س) در روز ورود کاروان کربلا به کوفه، براي هميشه برقرار مانده است؛ آن‌جا که فرمود:

"اي مردم کوفه! شما چه بد ذخيرهاي براي آخرت خويش فرستاده ايد. شما مستوجب غضب و خشم خدا هستيد و در عذاب جاويد خواهيد ماند… ننگ و عار اين جنايت، دامن شما را گرفته و با هيچ آبي نميتوانيد اين لکه را بشوييد…بدانيد که گناه زشتي را مرتکب شديد و از رحمت خدا دور باشيد و نابود گرديد. کوششهاي شما بينتيجه و دست هايتان بريده باد. در اين کار، سخت زيان کرديد و خشم خدا را بر خود نازل نموديد و داغ ذلت بر شما نقش بست… خوشحال نباشيد؛ زيرا خداوند در مجازات عجله نمي‌کند و از اين که وقت مکافات سپري گردد، بيم ندارد و بدانيد که خدا در کمين ستمکاران است."[124]

در هنگام قيام توابين در کوفه، پنج دستهي قدرتمند وجود داشتند. يک دسته طرفداران حکومت شام بودند که با مردن يزيد، گيج و سر در گم شده بودند. دستهي ديگر باقي مانده‌هاي ياران و مبارزان در کنار حضرت علي(ع) بودند که تفکر اعتقادي و حکومتي خاصي نداشتند و فقط احساس گناه کرده و دنبال جبران خطا بودند. دستهي سوم که رو به گسترش نيز بودند، طرفداران ابن زبير بوده که به تدريج قدرت را در شهر کوفه بهدست گرفته و با او بيعت کردند و چهارمين گروه، خوارج بودند که آنها نيز در حال سازماندهي خود براي گرفتن حکومت عراق بودند. بالأخره دستهي کوچک ديگري نيز، آهسته در حال رشد کردن بودند که معتقد به بازگشت امامت به خاندان علي(ع) بودند و در اين راستا محمد بن حنفيه، پسر حضرت علي(ع) را به‌عنوان خليفه براي خود برگزيده بودند که رهبر اين دسته، مختار ثقفي بود که در اين زمان، در حال سازماندهي ياران خود بود و قصد داشت که توابين را به سپاه خود جذب نمايد؛ ولي موفق به اين کار نشد. وي مردم را از پيوستن به توابين نهي ميکرد.[125]

به هر صورت، اين پنج گروه در کوفه فعاليت داشتند؛ ولي توابين خيلي سريع، موضع خود را روشن کردند و به رهبري سليمان ابن صرد خزاعي به منطقهي عين الورده در کنار رود فرات، براي جنگ با سپاه شام رفتند و توابين بصره که حدود پانصد نفر بودند، نيز به آنها پيوستند. [126] آنان شعار ميدادند که از فرزند و مال و زن خود گذشتيم که خداوند را خشنود کنيم و ميگفتند: با اهل دين سخن گوييد. (آنها را آگاه گردانيد) بيوهي محتاج و يتيمان، براي حسين(ع) بگريند که حسين هدف نيزهها شد و در نزديک بيابان طف پيکرش برهنه ماند. ابرها به قبري که در بيابان طف، است و بزرگواري و پرهيزکاري را به بر دارد، ببارد.اي امتي که از غفلت گمراه شديد، توبه کنيد و خداوند متعال را راضي کنيد.[127]

 گزارشاتي که تمام تاريخ نويسان دادهاند، حکايت از اين مطلب دارد که توابين در عذاب وجدان بسيار سنگيني قرار داشتند و اصولاً براي پيروزي بر دشمن، برنامه ريزي حساب شدهاي نميکردند؛ بلکه فقط به کشتن، انتقام گرفتن، کشته شدن خود و رها شدن از عذاب وجدان فکر ميکردند. آنها شرايط خود را مانند قوم حضرت موسي(ع) ميدانستند که وقتي موسي(ع) بهطور رفت، قومش رو به گوساله پرستي آوردند و سزاي آنها به حکم خدا کشتن يکديگر بود و بر اساس آيهاي که در قرآن در مورد حکم قوم موسي(ع) آمده بود، آنها نيز خود را مستحق چنين عذابي ميدانستند و شعارشان کشتن وکشته شدن بود. در عين الورده دو سپاه با يکديگر تلاقي کردند. سپاه شام به رهبري عبيدا… زياد (که بعد از مرگ مروان و جانشيني عبدالملک مروان به جاي وي، همچنان فرماندهي سپاه دمشق باقي مانده بود) و به معاونت حصين بن نمير سردار با تجربه و کار آمد شام و ديگر سرداران شامي، با سي هزار لشگر به جنگ با سپاه چهار هزار نفري توابين آمد. با توجه به وضعيت حال اين گروه و تجربهي جنگي سپاه شام، نتيجهي جنگ از قبل مشخص بود. قتل عام گستردهي سپاه توابين و کشته شدن سليمان بن صرد خزاعي و بازگشت اندکي از اين سپاه به کوفه.[128] عين الورده اولين محل تنبيه قوم کوفه که حسين(ع) را ياري نکردند بود. از 5 گروهي که مدعي قدرت در کوفه بودند، گروه توابين به خاک و خون کشيده شد و با از بين رفتن قدرت آنها، مردم به عبدا… ابن زبير روي آوردند و با او بيعت کردند. حتي بسياري از سران سپاه کوفه در زمان شهادت امام حسين(ع) نيز، خود را به بيعت با ابن زبير رسانيدند؛ تا درپناه او قرار گيرند و ابن زبير، عبدا… بن مطيع را والي خود در کوفه کرد.[129] او به تعقيب شيعيان و سرکوب آنها پرداخت که آن روزها پس از شکست توابين، گرداگرد مختار ثقفي جمع ميشدند. همان‌طور که قبلاً گفته شد، مختار خود را خون خواه حسين بن علي(ع) ميدانست و اين کار را به نمايندگي از سوي پسر علي ابن ابي طالب، محمد حنفيه عنوان ميکرد. در تاريخ، نامه‌هايي از او به محمد بن حنفيه ثبت شده که در آنها وي را به‌عنوان امام و مرجع مسلمانان معرفي کرده است. طبري مينويسد: که وقتي مختار، عمر سعد و پسرش را کشت، سرهايشان را به همراه نامهاي براي محمد حنفيه فرستاد که در آن چنين آمده بود: "به نام خداي رحمان و رحيم از مختار بن ابي عبيد. درود بر تواي مهدي و من حمد خدايي ميکنم که جز او خدايي نيست… حمد خداي را که قاتلان شما را بکشت و ياران شما را ظفر داد. سر عمر بن سعد و پسرش را براي تو فرستادم… خدا باقي ماندهي کساني را که در قتل حسين(ع) بودند نيز بهدست ما خواهد داد و من از آنها چشم نميپوشم تا بدانم که بر عرصهي زمين هيچ کس از آنها نمانده است.اي مهدي! راي خود را براي من بنويس که پيرو آن شوم و مطابق آن عمل کنم.اي مهدي! سلام بر تو باد و رحمت و برکات خدا.[130]" همان‌طور که مشاهده مي‌شود، در اين نامه مختار سه بار نام محمد حنفيه را با لقب مهدي زمان به کار برده و او را وارث خاندان رسول(ص) معرفي کرده است و زماني که عبد ا… بن زبير بر محمد بن حنفيه به دليل عدم بيعت با او سخت گرفت و او را تهديد به مرگ کرد، محمد بن حنفيه از مختار کمک خواست و نامهاي براي او نوشت. مختار نامه را در ميان جمع انبوه کوفه خواند و گفت: اين نامهي مهدي شما و باقي ماندهي خاندان پيامبرتان است. آنها را ممنوع بداشتهاند…[131] در اين سخنراني، مختار باز هم پسر علي(ع) را به‌عنوان مهدي زمان و امام بر حق معرفي کرده است و براي کمک به او سپاهي را نيز به مکه فرستاد و او را نجات داد. بهنظر ميرسد که محمد بن حنفيه، چندان بيميل به کمکهاي مختار نبوده است. از سوي ديگر، نابود کردن فرماندهان يزيد که در کربلا شرکت کرده بودند بهدست مختار، عامل خوش آيندي براي او و همهي اهل بيت بوده است؛ لذا با وي طوري رودررو ميشدند که همکاري مستقيم با او نداشته باشند؛ اما در سرکوب دشمنان حسين(ع) نيز مانعش نميشدند.

طبري مينويسد: " محمد بن حنفيه بعد از اينکه نامهي مختار، مبني بر فرستادن نيرو به مکه براي کمک به خود را دريافت کرد، در جواب مختار چنين نوشت: اما بعد، نامهي تو به من رسيد. آنرا خواندم و دانستم که حق مرا بزرگ ميداري و قصد خرسند کردن من داري. از همهي کارها چيزي را بيشتر دوست دارم که به وسيلهي آن خدا را اطاعت کنند. تا آن‌جا که تواني در عيان و نهان، خدا را اطاعت کن و بدان اگر من سر نبرد داشتم، مردم با شتاب سوي من ميآمدند و ياران بسيار داشتم؛ ولي از آنها کناره ميگيرم و صبوري ميکنم تا خدا براي من حکم کند که او از همهي حاکمان بهتر است. [132] در اين نامه، خط محمد بن حنفيه مشخص مي‌شود که کمک مختار را ميپسندد؛ اما در دام او براي قيام و خروج و جهاد بر عليه حکومت ابن زبير نميافتد و شانه از اين کار خالي مي‌کند. به هر تقدير، مختار تفکر کيساني را به امامت محمد بن حنفيه، در کوفه طرح کرد و با آنکه در ابتدا با عبد ا… بن زبير بيعت کرده بود، از بيعت او سر باز زد و مردم را به سوي خود دعوت نمود. او باقي ماندهي سپاه توابين را به خود جلب کرد و کوفه را از دست عبدا… بن مطيع بيرون کشيد و بر اين شهر تصرف يافت و چون سپاه عبيدا… بن زياد بعد از شکست دادن توابين، به سوي کوفه حرکت کرده بود، مردم خيلي سريع گرد مختار جمع شدند. وي ابراهيم ابن مالک اشتر نخعي پسر مالک اشتر را به خود جذب کرد و به فرماندهي سپاه خود گماشته، به جنگ با سپاه عبيدا… زياد گسيل داشت. اکنون کيسانيه به کوفه تسلط يافته و ادعاي سرکوب و تصرف شام را مطرح کردهاند. در کتاب شيعه و فرقههاي اسلامي در مورد کيسانيه چنين آمده است: طرفداران مختار را کيسانيه خواندند. مختار براي پيشرفت کار خود، شيعيان را نخست دعوت به علي بن حسين(ع) و سپس به محمد حنفيه ميکرد. البته کار او مبتني بر اعتقاد وي به اهل بيت نبود؛ بلکه ميخواست بهره برداري سياسي کرده باشد. چون کار وي بالا گرفت، خود دعوي دريافت وحي از جانب خدا کرد و عبارتي به تقليد قرآن بر زبان ميراند. محمد بن حنيفه از وي بيزاري جست و چندان که مختار او را دعوت به عراق کرد، به وي نپيوست؛ ولي از قيام مختار استفاده کرد و خود را مخفيانه امام خواند.[133] صاحب کتاب المقالات و الفرق نيز آورده است که: "کيسان نام يکي از سرداران مختار يعني ابوعمره بن عمران بود و او ميگفت: جبرييل بر مختار فرود ميآيد؛ از طرف خدا به او وحي ميآورد و به او خبر ميدهد…[134]و[135] همچنين در کتاب فرق شيعه حسن بن نوبختي آمده است که: " کيسان نام ابو عمره، شهربان مختار بود. او اعتقاد داشت که محمد بن حنفيه امام و جانشين علي ابن ابيطالب(ع) است و مختار گمارده و کارگزار او است و هر که خود را بر علي مقدم داشته بود کافر ميدانست… کيسان ميگفت جبرييل بر مختار فرود ميآيد و از جانب خدا به وي وحي آورد؛ ولي مختار او را نميبيند…[136] کاملاً مشخص است که مختار يک تئوري اعتقادي جديد را در برابر تفکر عبد ا… ابن زبير و انديشه بني مروان در شام طرح کرده است تا با اين تئوري بتواند بر عراق مسلط گردد. اينکه امام سجاد(ع) از همکاري مستقيم و تاييد رهبري مختار، هيچ گونه سخني نياورده است، به دليل همين بافت فکري اوست. ابن خلدون آورده است که: " مختار حتي حمايت عبدا… بن عمر فرزند عمر را نيز به خود جلب کرده بود و نامهي او باعث آزادي‌اش از زندان شد."[137] به هر تقدير، مختار چوب خدا يا دابّهاي بود که خداوند او را بر سرکوب قاتلان امام حسين(ع) بر پا کرد تا انتقام سخت ديگري از بزرگان و اعيان کوفه، که در آن حادثهي هولناک شرکت داشتند بگيرد. مختار دست به کار شد. لشگر بزرگ خود را به جنگ عبيد ا… زياد که راهي عراق بود، فرستاد و اين دو لشگر در اطراف شهر موصل با يکديگر رو در رو شدند. شعار سپاه مختار يالثارات الحسين بود.

جنگ در اطراف رود فرات، در منطقه خازر شدت گرفت. مسعودي در مروج الذهب آورده است که سپاه عبيدا… زياد افرادي از قبايل مضريان و نزاري از يکسو و قبايل قحطاني را از سوي ديگر همراه داشت. قبيلهي نزاري از جمله کساني بودند که در جنگ قدرت بين سرداران معاويه، به طرفداري ضحاک ابن قيس رفته و در جنگ مرج راهط شرکت کردند که شکست سختي از مروان ابن حکم خوردند. ياران مروان ابن حکم در آن جنگ، قبايل قحطاني بودند که بهشدت قبايل نزاري را سرکوب کرده بودند.اکنون، يک ستون از لشگريان عبيدا.. زياد را نزاريها و ستون ديگر را قحطانيها تشکيل ميدادند. رهبر نزاريها شخصي به نام عمير بن حباب سلمي بود که ستون راست سپاه عبيدا.. زياد را در دست داشت و به لشگر در اختيار خود فرمان داد که انتقام کشتار نزاريها در جنگ مرج راهط را از قحطانيها که در ستون چپ عبيدا.. زياد بودند بگيرند. قبل از اين حمله، او با دبير ابراهيم اشتر براي اين کار توافق کرده بود و دو ستون ارتش عبيدا.. زياد، به جان يکديگر افتادند. ابراهيم ابن مالک اشتر نيز به ستون قحطانيها حمله کرد[138]-[139].و در اين نبرد حصين بن نمير، شرحبيل بن ذي الکلاع، ابن حوشب و عبدا.. بن اياس و بسياري ديگري از سرداران وفادار به معاويه و يزيد و عبدالملک مروان کشته شده و سرشان از بدنشان جدا شد. خود عبيدا… زياد با ضربهاي که از سوي ابراهيم بن مالک اشتر خورد، از کمر به دو نيم شد و دستانش به يک سو، پاهايش به سوي ديگر افتاد.[140] و بدين سان يک دستهي قدرتمند ديگر از سرداران معاويه و يزيد و ظالمان حاضر در کربلا، بهدست انتقام خداوند در زمين معدوم شدند.

مختار خيلي سريع، ديگر سران حاضر در کربلا را که در شهادت حسين بن علي(ع) دخالت داشتند، شناسايي کرد و يکي بعد از ديگري آنها را کشت و مجازات نمود. عمر بن سعد، حرمله و…. مختار سر بريدهي ابن زياد را به مدينه، نزد امام سجاد(ع) و محمد بن حنفيه فرستاد. هنگامي که سر ابن زياد را نزد امام سجاد(ع) آوردند، آن حضرت صبحانه ميخورد، فرمود:

" من هنگامي که بر ابن زياد در کوفه به صورت اسير وارد شدم، ديدم ابن زياد صبحانه ميخورد و سر مبارک پدرم امام حسين(ع)را کنارش نهاده است، در آن‌جا عرض کردم خدايا مرا نميران تا اينکه در هنگام خوردن صبحانه، سر بريدهي ابن زياد را به من نشان دهي. حمد و شکر خداوندي را که دعايم را به استجابت رسانيد"

 و از خداوند براي مختار، پاداشي نيک درخواست کرد[141].موضع امام سجاد(ع) نسبت به قيام مختار، هيچگاه تاييد افکار و اعمال او نبود؛ بلکه از اينکه به سرکوب قاتلان و ظالمان کربلا ميپرداخت، راضي و خشنود بود.

آوردهاند، محمد ابن حنيفه به همراه عدهاي به خدمت امام سجاد(ع) رسيدند و در مورد مختار از او سوال کردند.امام فرمودند:

"اي عمو اگر بردهاي سياه پوست هم به دفاع از ما اهل بيت تعصب نمود، بر مردم واجب است که از او حمايت کنند….."[142]

کاملاً در اين روايت، مشخص است که هدف امام تنبيه سران ظالم حاضر در کربلا است؛ نه تأييد خط فکري و اعتقادات خاص مختار، که امام هيچ وقت در هيچ جا سخني دربارهي مختار که تأييدي بر افکار و اعمال خاص او باشد، ايراد نکرده است. اصولاً چنين روشي در استراتژي امام(ع) وجود نداشته است.

امام حسين(ع) در لحظات آخر عمر خود، به خيمهي امام سجاد(ع)که در بيماري شديد به سر ميبرد وارد شد. امام سجاد(ع) به سختي برخاسته بود تا به ميدان جنگ بيايد. حضرت ام کلثوم فرياد زد به خيمه باز گرد و امام سجاد(ع) فرمود: "اي عمه مرا رها کن، تا در رکاب پسر رسول خدا(ص) با دشمن بجنگم." در همين لحظه، امام حسين(ع) وارد خيمه گرديد و فرياد زد: "اي ام کلثوم! او را نگهدار تا زمين از نسل خاندان محمد(ص) خالي نگردد" و سپس با سرعت به سوي امام سجاد(ع) آمد و او را به خيمه‌اش برد. امام سجاد(ع) فرمود: "پدر جان! نداي تو، رگهاي قلبم را بريد و آرامش را از من ربود. خواستم به ميدان آيم و جانم را فدايت کنم." امام حسين(ع) فرمودند: "پسرم! تو بيمار هستي و جهاد بر تو واجب نيست. تو حجت و امام شيعيان من هستي، تو پدر امامان و سرپرست يتيمان و بيوه زنان هستي. تو بايد آنها را به مدينه برساني و نبايد هرگز زمين از حجت و امام از نسل من خالي بماند امام سجاد(ع) عرض کرد: " پدر جان! آيا من نگاه کنم و تو کشته شوي؟ کاش زنده نبودم و جانم نثار تو باشد."[143]سپس امام حسين(ع) با امام سجاد(ع) وداع کرد. او را در آغوش گرفت و گردن به گردن او گذاشت و گريهي سختي کرد و به اين ترتيب با او خداحافظي کرد و به زنان حاضر در خيمه فرمود: "

کلام مرا بشنويد و بدانيد که اين پسرم، جانشين من برشماست و او امامي است که اطاعتش واجب است."[144]

بعد از آن، امام حسين(ع) به امام سجاد(ع) فرمودند :

" يا بُنَي اصْبِرْعَلَي الْحَقِّ وَإِنْ کَانَ مُرّا"

"پسرم در راه حق استقامت کن؛ گر چه تلخ باشد"

و اضافه نمود:

 "يابُنَي إِياکَ وَظُلْمَ مَنْ لَا يجِدُعَلَيکَ نَاصِراًالا ا…"

"اي پسر جان! بپرهيز از ظلم به کسي که ياوري در برابر تو جز خدا ندارد."[145]

اين همان سخناني بود که امام سجاد(ع) در لحظهي شهادت خود آن را به امام محمد باقر(ع) نيز انتقال داد. استراتژي استقامت در راه حق و نظاره بر کار کساني که به آنها ظلم شد و جز خدا ياوري نداشتند تا دست انتقام خداوند را از ظالمان ببينند و سرنوشت شوم آنها را نظاره کنند. اکنون سر عبيدا… زياد که بدنش به دو نيم شده، هنگام صبحانه براي امام سجاد(ع) آورده شده و امام، سجدهي شکر کرده که وعدهي الهي را محقق يافته است. در آن تاريخ که مختار در کوفه حاکم شد، گروه دوم مدعيان قدرت، يعني طرفداران سپاه شام بهشدت قلع و قمع شده و براي مدتي از ميدان رقابت کنار رفتند. شن زار حره در مدينه، آتش گرفتن کعبه و کشتار مردمان در مکه، مرج راهط در شام، عين الورده در عراق و خازر در نزديکي موصل، همه وهمه تا اين لحظهي تاريخ، يعني سال 66 شاهد عقوبت دو دسته از مردم بود. مردمي که حق را تنها گذاشتند، اما آن را دوست داشتند؛ مانند مردم مدينه و مردم تواب در عين الورده. مردمي که با حق دشمني داشتند و با آن ميجنگيدند؛ مانند شاميان و عراقيان مبارزه کننده با خاندان علي(ع)… .

شرايط عبدالملک مروان بعد از شکست خازر و نابودي عبيدا بن زياد

عبدالملک مروان با سپاه دوم شام، منتظر نتيجهي جنگ در خازر بود. او گمان ميکرد که عبيدا… بن زياد همان‌طور که لشگر توابين را از بين برده، لشگر مختار را نيز از بين ميبرد و خود را آمادهي آمدن به عراق کرده بود؛ که خبر شکست سپاهش به او رسيد. از سوي ديگر در همين زمان، دو لشگر از سوي عبدا…بن زبير به جنگ شاميان فرستاده شد، لشگري به فرماندهي ناتل بن قيس از مکه و لشگري به فرماندهي مصعب بن زبير از مدينه به سوي فلسطين حرکت کرد. پادشاه روم نيز به سرحدات شام لشگر کشيد. در دمشق، اوباش و مردم بيسرو پا آشوب کرده و زندانيان را آزاد کردند و دست به شورش زدند. باديه نشينان عرب نيز به حمص و بعلبک و بقاع حمله بردند. عبدالملک، ناچار شد که از حرکت به سوي عراق خودداري کند. ابتدا باج زيادي به پادشاه روم داد و با وي صلح نمود و سپس به جنگ سپاه عبد ا… بن زبير رفت و لشگر ناتل بن قيس را در فلسطين، شکست سختي داد. او بسياري از ياران وي را از دم تيغ گذراند. اين جنگ در محلي به نام اجنادين رخ داد و خبر کشته شدن نافل بن قيس باعث شد که مصعب ابن زبير به مدينه برگردد. بدين ترتيب، اولين شکست خون بار براي سپاه عبد ا…. بن زبير بهوجود آمد و منطقه اجنادين به خازر و مرج راهط پيوست.

سرنوشت گروه خوارج

گروه خوارج که در بصره و کوفه در آن روزها رو به گسترش بودند، ماجراهاي عجيبي را بهوجود آوردند. خوارج، افراطيون مذهبي بودند که ريشهي اوليهي آنها، از زمان حضرت رسول(ص) شکل گرفت. عبدالکريم شهرستاني در کتاب ملل و نحل مينويسد: " از قصههاي گمراهي اين منافقان حکايت حويصيره تميمي است که از نهايت ضلالت با آن سرور کاينات (حضرت رسول اکرم(ص)) ميگفت: "عدل کن،اي محمد! که تو در دين (توزيع غنائم) عدالت نميورزي." حضرت رسول(ص) در جواب او گفت: "اگر من عدالت نميکنم؛ پس چه کسي عادل است؟" اما آن ملعون بهطور مکرر ميگفت که رسول عدالت ندارد".[146] و به دليل همين اعتراض، اين دسته افراد را خارج از دين، لقب دادند. نسل بعدي اين افراد، در زمان حضرت علي(ع) در ماجراي قرآن بر سر نيزه گرفتن سپاه معاويه، به مخالفت با علي(ع) پرداخته و او را وادار به مذاکره با معاويه و گرفتن حکم کردند؛ وقتي که نمايندهي آنها ابوموسي اشعري از عمروعاص شکست خورد، علي(ع) را مقصر دانسته و به او گفتند: " ما حکميت را پذيرفتيم، کفر کرديم، تو نيز به دليل پذيرفتن نظر ما کافر شدي. توبه کن تا با تو همراه شويم و با معاويه بجنگيم." حضرت(ع) سخن ظالمانهي آنها را نپذيرفت؛ لذا نهايتاً با آنها در جنگ نهروان به سختي جنگيد. از اين تاريخ به بعد، خوارج هم با علي(ع) و ياران او ميجنگيدند و هم با حکومت معاويه و يا هر حکومت ديگري که موافق نظرات آنها عمل نميکرد. در زمان حاکميت ابن زياد در عراق، رهبر آنها ابوبلال بود که بهدست ابن زياد کشته شد و حکومت بنياميه به کشتار پي در پي آنها ادامه داد. طبري مينويسد: " چون ابن زبير در مکه شورش کرد، خوارج در ابتدا به او پيوستند. رهبر آنها شخصي به نام نافع ابن ارزق بود، او از ابن زبير خواست تا عثمان را لعنت کند و وقتي مخالفت او را ديدند، از او روي برگردانده و به بصره رفتند.[147] خوارج از زمان حضرت علي(ع) به تدريج به گروههاي بسياري تقسيم شدند. شهرستاني مينويسد: "رهبران آنها ده نفر بودند که در سراسر کشور پراکنده شدند؛ دو تن به سيستان، دو نفر به عمان، دو نفر به کرمان، دو نفر به جزيره (شمال عراق) دو تن به يمن رفتند و همه با هم دوست و در ارتباط بودند.[148] شهرستاني نام 30 گروه منشعب از خوارج را نام برده که در سراسر جهان اسلام، براي خود اعلام خط مستقل کرده بودند[149] و هميشه با حکومتهاي وقت در جنگ و گريز بودند. خوارج باعث عدم موفقيت حکومت علي(ع)، در جنگ با معاويه شدند و امام حسن(ع) را در نبرد با معاويه ترور کردند؛ خنجر در ران او کوبيدند و يکي از عوامل تنهايي امام حسين(ع) در کربلا بودند. صاحب کتاب حبيب السير به نقل از کتاب روضة الصفا مينويسد: " رهبر گروه خوارج در زمان ابن زبير، يعني نافع ابن ارزق در دو جنگ در بصره که هنوز بهدست ابن زياد اداره ميشد، بر سپاه ابن زياد غلبه کرد و مردم بصره از ابن زبير براي دفع شر خوارج تقاضاي کمک نمودند و همين بهترين موقعيت، براي تصرف بصره بهدست ابن زبير بود. که نماينده ي او در بصره، شخصي به نام مهلب ابن ابي صفره ازدي را به جنگ ارازقه فرستاد و مهلب بارها با آنها مبارزه کرد. نهايتاً نافع ابن ارزق، اکثر فرماندهان او را شکست داد و همه را از دم تيغ گذراند و کشت.[150]" تخصص مهلب ابن ابي صفره از آن به بعد جنگ با خوارج بود و هميشه در دولتهاي ديگر نيز، به جنگ خوارج ميرفت. محل جنگ سپاه مهلب با سپاه نافع ابن ارزق در منطقهي دولاب مابين اهواز و بصره رخ داده است که در آن ابن ارزق کشته شد. طبري مينويسد: " که ابن ارزق قبل از آمدن مهلب بهدست مبارزان بصره کشته شده بود و مهلب، خوارج پيرو ابن ارزق که به ارزقيه مشهور شده بودند را تارو مار کرده است.[151]" به هر تقدير، دولاب نيز به قتل گاه خوارج که مدعي پر قدرت در آن زمان بودند، تبديل شد و به مکانهاي انتقام خداوند از ظالمان پيوست. اکنون بعد از شهادت امام حسين(ع) سرزمينهاي حره، مکه، مرج راهط، عين الورده، خازر و اجنادين و دولاب، قتل گاههاي شاهدان شهادت امام حسين(ع) يا عاملان مداخله در اين شهادت عظيم بودند. به اين مکانها شهر کوفه را که محل کشتار قاتلان امام حسين(ع) بود نيز ميتوان اضافه نمود.

انتقام از کشندگان امام حسين(ع) در کوفه و سرانجام مختار

مختار ثقفي در کوفه، در همين ايام بهشدت از تمام بازماندگان و سربازان حاضر در کربلا انتقام گرفت؛ اما بين او و ابراهيم ابن مالک اشتر که فرماندهي اصلي سپاه او را به عهده داشت، پيوند محکمي برقرار نشد و اين دو سردار از يکديگر فاصله گرفتند. اين بهترين موقعيت براي ابن زبير بود تا کار مختار را يکسره کند؛ لذا برادر خود، مصعب ابن زبير را به جنگ مختار فرستاد. او ابتدا حاکم بصره شد و سپس به سوي کوفه لشگر کشيد. نويسندهي حبيب السير مينويسد که: مختار در جنگ‌هايي که با دشمنان خود داشت، چهل و هشت هزار و پانصد و شصت نفر را کشت.[152]مختار در دوران حکومت خود، شريح قاضي را به قضاوت کوفه گماشت.[153]شريح، همان کسي بود که بر حکم مرگ حجر بن عدي، صحابي حضرت رسول و يار با وفاي امام علي(ع) که بهدست معاويه صورت گرفت، تأييد کرده بود و هماني است که با عبيد ا… زياد در قتل هاني ابن عروه و مسلم بن عقيل، ياران امام حسين(ع) همدست شد. مصعب ابن زبير، مهلب ابن ابي صفره را که مردي جنگ آزموده بود، به جنگ مختار فرستاد. او در نبردي سنگين، موفق به شکست مختار گرديد و در جنگ و گريزهاي پي در پي بالأخره مختار تنها ماند و بهدست ياران مصعب ابن زبير در کوفه کشته شد، ياران او که از کمک به او دست کشيده بودند و از مصعب امان خواسته بودند، همه گردن زده شدند و امان نامه برايشان فايدهاي نداشت. صاحب کتاب حبيب السير مينويسد: " دراين نبرد، شش هزار نفر از ياران مختار قتل عام شدند".[154] در ميان روايات موجود از امام سجاد(ع)، هيچگونه روايتي از اظهار ناراحتي امام از قتل مختار نيافتهايم. اين موضع گيري امام، بيانگر همان نظر است که امام از انتقام گيرندگان قاتلان کربلا، پشتيباني ميکرده؛ اما از خط فکري آنها يا حکومت و دولتي که آنها براي خود بر پا ميکردند، حمايتي ننموده است. منهال بن عمر يکي از اهالي کوفه ميگويد که: امام سجاد(ع) در مکه، درباره ي ـ حرمله کشنده حضرت علي اصغر(ع) ـ دست به دعا برداشت و فرمود: " خدايا ! داغي آهني را به او بچشان و دوباره تکرار کرد." آن شخص وقتي به کوفه آمد، زماني بود که مختار سر گرم قصاص حرمله بود و او اين واقعه را براي مختار نقل کرد و مختار به شکرانهي استجابت دعاي امام بهدست خودش، روزه گرفت.[155] شايد سالهاي 65 الي 67 هجري را بتوان پر هرج و مرجترين دوران عراق، در آن زمان دانست. قتل و غارت، جنگ، بيماري، انحراف اعتقادي، کينه و حسادت، ناامني و شيوع امراض عفوني به صورت گسترده، مانند طاعون همه جا موج ميزد. مردم در رنج فراوان به سر ميبردند. امام سعي کردند با آگاه کردن مردم و تذکر اين موضوع، که همهي انسان‌ها مسافر آخرت هستند و بايد در حضور خداوند به اعمال خود در دنيا پاسخ بگويند، جلوي اين همه رنج را بگيرند. مردي به محضر امام سجاد(ع) آمد و از حال و روزگار و شرايطي که در آن به سر ميبرد شکايت کرد؛ امام فرمودند:

"بيچاره فرزند آدم که در هر روز دستخوش سه مصيبت است که از هيچ يک عبرت نميگيرد؛ در صورتي که اگر عبرت ميگرفت، مصائب دنيا بر او آسان ميشد:

1. هر روز که از عمر او کاسته ميگردد؛ در صورتي که اگر از مال او چيزي کاسته ميشد، قابل جبران بود؛ ولي کاهش عمر قابل جبران نيست.

2. هر روز رزقي که به او ميرسد، اگر از راه حلال باشد، حساب دارد وگرنه عقاب.

3. مصيبت سوم، از همه بزرگ‌تر است و آن اينکه؟، هر روز که از عمر انسان ميگذرد، به همان اندازه به آخرت نزديک ميگردد؛ ولي نميداند که رهسپار بهشت است يا دوزخ."[156]

او کبر و خود بزرگ بيني را يکي از عوامل بروز فتنه و جنگ در ميان مردم ميدانست. احساس بزرگي کردن و خود را از ديگران برتري دادن، باعث جنگهاي قومي و قبيلهاي ميگرديد. امام به‌خوبي، اين امور را ريشه يابي درک ميکرد؛ لذا بصورت عملي سعي در آموزش مردم به افتادگي و خشوع و خضوع در برابر خدا و يکديگر مينمود. شيخ صدوق در کتاب عيون الاخبار الرضا آورده است: " امام سجاد(ع) هميشه با کساني مسافرت ميکرد که آن حضرت را نميشناختند و با آنان شرط ميکرد که در موارد نياز، در خدمتشان باشد. روزي امام سجاد(ع) با گروهي مسافرت کرد. شخصي آن حضرت را ديد و شناخت. رو به آن گروه کرد و گفت: ميدانيد اين شخص کيست؟ گفتند: نه. گفت: اين علي بن الحسين، امام سجاد(ع) است. آنان دست و پاي حضرتش را بوسيدند و گفتند: "اي فرزند رسول خدا! ميخواستي ما را در آتش جهنم بسوزاني؟ اگر خطايي از ما سر ميزد و حرفي ميزديم، در اين صورت هميشه هلاک ميشديم. چه چيزي باعث شد که اين گونه رفتار کني؟ امام سجاد(ع) فرمودند: "من يک مرتبه با گروهي که مرا ميشناختند، مسافرت کردم؛ آنان به خاطر جدم رسول خدا(ص) آنقدر به من لطف نمودند که من سزاوار آن نبودم؛ من ترسيدم که شما نيز چنين رفتار کنيد، به همين جهت ناشناس ماندن براي من بهتر است"[157]

آري؛ امام رفتاري عملي را براي دوري از خود بيني و افتخار طلبي و برتري جويي به نمايش ميگذاشتند. زيرا، به‌خوبي ميدانستند که مادر تمام آشوبهاي موجود در سراسر حکومت، کبر و خود بيني است. در جامعهاي که همه در حال کشتار يکديگر هستند، هر قبيله ديگر ي را قتل عام مي‌کند، حتي به زن و بچههاي همديگر رحم نمي‌کنند، يک چيز کاملاً مشخص است که انگيزهي زندگي براي مردم، فقط خود ديدن و براي خود زيستن و از بين بردن همه براي بقاي خود، تنها مشغوليت فکري مردم است. لذا، امام در يک چنين شرايط دشواري، سعي ميکردند که انگيزههاي مردم را از تک بعدي خارج کنند و به آنها باورهاي ديگري براي حرکت در زندگي دنيايي شان بدهند و اعمال و رفتار آنها را از خوي نفساني و شيطاني دور کنند. لذا، در سخنان بسيار بديع، در پاسخ به سؤال کسي که از او پرسيد: چگونه صبح کردي، فرمودند: " در حالي صبح کردم که از هشت طرف مرا ميخواهند:

1. خداوند انجام واجبات را از من مي‌خواهد.

2. پيامبر خدا(ص) انجام سنت و واجبات را.

3. خانواده، تهيهي زاد و توشه را.

4. نفس، براي شهوت راني.

5. شيطان، براي معصيت و گناه.

6. دو فرشتهي موکل بر حفظ عمل و زبان.

7. ملک الموت روح مرا مي‌خواهد.

8. و قبر هم جسد مرا مي‌خواهد.

ومن در گرو اين خواستهها و طلبکارها هستم.[158]

امام به طرز زيبا و ظريفي، انگيزههاي ديگر زندگي را طرح مي‌کند و ياد مرگ، قيامت و حساب و کتاب آخرت را در دل و ذهن شنونده جاري ميسازد و شيطان و نفس را دو عامل خطرناک، براي تعالي انسان معرفي مينمايد. امام، حاکم شدن عصبيت و نفس در زندگي روزمرهي مردم را، عامل ديگري در خشونتها و جنگها ونابوديها معرفي مي‌کند و در کنار آنها دور شدن از عقلانيت و تسلط احساسات و خشم و کينه را عوامل خطرناک سر راه تعالي جوامع وانسان‌ها ميداند.

شخصي به نام محمد بن مسلم بن شهاب زهري، به امام رجوع کرد و از کساني که او در حقشان خدمت و نيکي کرده، ولي آنها با حسودي و کينه به او جواب دادهاند، شکايت مي‌کند و ميگويد از اين رفتارهاي مردم، غم فراوان در دل دارد و امام به او ميفرمايد: "زبانت را حفظ کن تا برادرانت را بندهي خود کرده و در اختيار خودت قرار دهي." ميگفت: اي فرزند رسول خدا! من هر چه که ميتوانم، با زبانم به آنان نيکي ميکنم. امام فرمودند:

هيهات! هيهات! هرگز عجب و خودپسندي مکن! هرگز سخني را که دلها آن را نميپذيرد، مگو! چه بتواني آن را توجيه نموده و عذر بياوري؛ زيرا نميتواني هر سخن نامطلوبي را که ميشنوي، با همهي عذرت توجيه نمايي. امام در ادامه فرمودند: "اي زهري! هر کس عقل و خردش از همه چيز کاملتر نباشد، هلاک و نابودي او از هر چيزي آسانتر است وآگاه باش بر توست که همهي مسلمانان را به منزلهي خانواده و خويشان خود بداني. بزرگ سالان را به منزله ي پدرت، کوچکترها را به منزلهي فرزندت و همسالانت را به منزلهي برادرانت بداني؛ در اين صورت دوست داري به کداميک از آنها ستم کني و به کداميک از اينان نفرين کني و پردهي کداميک از آنان را بدري و اگر شيطان ـ لعين که خدا لعنتش کند ـ تو را وسوسه کرد و به اين فکر انداخت که تو نسبت به يکي از اهل قبله برتري داري، دقت کن و ببين اگر آن شخص از تو بزرگ‌تر است، بگو او در ايمان و عمل شايسته از من پيشي گرفته و از من بهتر است و اگر آن شخص از تو کوچکتر باشد، بگو من در گناه و معاصي از او پيشي گرفته ام؛ بنابراين او از من بهتر است و اگر آن شخصي از همسالان تو باشد، بگو من به گناه خود يقين دارم؛ ولي در مورد او ترديد، پس چرا يقينم را با شک و ترديد، کنار بگذارم و اگر ديدي مسلمانان تو را بزرگ ميشمارند و به تو احترام مينمايند، بگو اين فضل و احساني است که آنها اظهار مي‌کنند و اگر ديدي کسي از آنان به تو ستم و تندي مي‌کند، بگو اين گناهي است که من انجام داده ام. به راستي که اگر آنچه گفتم عمل کني، خداوند زندگي را بر تو آسان مي‌کند. دوستانت فراوان مي‌شود و دشمنانت کمتر و بر نيکي و احسان آنان، خوشحال خواهي شد و از جفا و ستم آنان ناراحت و متأسف نخواهي گشت و بدان! گراميترين شخص در ميان مردم، کسي است که همواره خيرش به مردم برسد و در عين حال، او از مردم بينياز و پاک دامن باشد و بعد از او، گراميترين فرد نزد مردم کسي است که اظهار بينيازي کند؛ گرچه نيازمند باشد، چرا که اهل دنيا همواره به دنبال اموال هستند؛ که اگر در اين خواسته کسي مزاحم آنان نباشد، او را گرامي ميدارند و اگر کسي مزاحم آنان نبوده و بعضي امکانات دنيوي آنها را فراهم نمايد، او عزيزتر و گراميتر خواهد بود.[159]

از خوانندگان گرامي تقاضا دارم، يک بار ديگر اين روايت را مطالعه نمايند. دريايي از انسان شناسي، روانشناسي فردي و اجتماعي و جامعه شناسي در اين چند سطر کلام امام مشاهده مي‌شود. عدالت در حق خويش و ايثار در حق ديگران، سخت گيري دربارهي خود و آسان گيري دربارهي ديگران، جامعه ومردم را مانند خانوادهي خود انگاشتن، خرد و عقل در هر کاري به کار بردن و تحمل رنجها و با ديگران تلافي نکردن و… روشهاي آسماني امام سجاد(ع)، براي ساختن جامعهي در هم ريختهي آن زمان بوده است که اين روشهاي معجزه آسا براي هر زمان ديگر نيز قابل اجرا و نجات بخش خواهد بود.

به کوفه باز ميگرديم. مختار کشته شده و مصعب ابن زبير، صدها نفر از ياران ترسيدهي او را که امان گرفته بودند، يکي پس از ديگري در ميدان شهر گردن زد؛ حتي به زن مختار که از او دفاع ميکرد، رحم نکرد و او را نيز اعدام نمود. عبدا…بن زبير، ادعاي جانشيني رسول خدا(ص) را نموده و برادرش و يارانش با مردم اينچنين رفتار مي‌کنند. ابن زبير شخصيت بسيار خطرناکي بود که اگر بر حکومت خود باقي ميماند، بهطور قطع ريشهي دين و دينداري را قطع ميکرد. او به مراتب، بدتر و بد کينهتر از معاويه و يزيد بود. با آنکه بر قدرت بهطور کامل مسلط نشده بود، با ابن عباس و عبد ا… ابن عمر و هاشميان و طرفداران حضرت علي(ع) بسيار سخت گرفت؛ بهطوري که هيزم فراهم آورد و قصد آتش زدن زنده زندهي محمد بن حنفيه و ياران هاشمي او را داشت که مختار او را آزاد کرد و محمد حنفيه و ابن عباس به صورت بسيار مظلومانهاي در دوران حکومت ابن زبير، در تنهايي و غربت از دنيا رفتند. او کينهي عظيمي با خاندان امامت به‌ويژه امام زين العابدين(ع) داشت؛ بهطوري که امام، شر او را بسيار بزرگ ميدانست. ابن زبير کسي بود که با جدش علي(ع) در جنگ جمل به همراه عايشه شرکت کرده بود و از محرکان اصلي جنگ جمل بود و از کساني بود که شکاف بزرگي را در ميان مسلمانان ايجاد کرد و اکنون سوداي خلافت و نشستن به جاي پيامبر داشت و خود را در سطح ابوبکر و عمر و عثمان ميدانست و در اين راه از هيچ کاري دريغ نميکرد. او برادر خود را که با حکومت اموي همکاري کرده بود از دم تيغ گذراند و براي ماندن در قدرت، برادران ديگر خود را نيز قرباني ميکرد. امام سجاد(ع) بارها و بارها به اين فتنه گر عظيم، فکر ميکرد و هميشه عملکرد او و امکان حاکميت او در آينده را در ذهنش بررسي مينمود. ابوحمزه ثمالي يکي از دست پروردگان امام سجاد(ع)، ميگويد که مولايم امام سجاد(ع) فرمود: " روزي از خانه بيرون آمده و بر ديوار تکيه دادم. ناگاه مردي که دو لباس سفيد بر تن داشت، پيدا شد. او بر من نگاه کرد و گفت: اي علي ابن حسين! چه شده که تو را اندوهگين و محزون ميبينم؟ آيا اندوه تو براي دنياست که همانا رزق همه در آن فراهم است و نيکوکار و بد کار از آن بهره مند هستند؟ گفتم: اندوه من به خاطر دنيا نيست؛ زيرا دنيا همان گونه است که تو ميگويي. گفت: پس براي آخرت محزون هستي؟ آن نيز وعدهاي است، درست که سلطاني قاهر به آن حکم ميفرمايد. گفتم: اندوه من براي آخرت نيز نيست؛ زيرا آن نيز همان گونه است که تو ميگويي. گفت: اي علي بن حسين پس حزن و اندوهت براي چيست؟ گفتم: از فتنه و آشوب ابن زبير بر مردم ميترسم. او لبخندي زد و گفت: اي علي ابن الحسين! آيا کسي را ديدهاي که از خدا بترسد و خدا او را نجات نبخشد؟ گفتم: نه. گفت: اي علي ابن الحسين! تا حال کسي را ديدهاي که بر خدا توکل کند و خدا کفايتش نکند؟ گفتم: نه و در اين هنگام نگاه کردم و کسي را نديدم.[160] اين روايت ابوحمزه ثمالي، گفتار ما را مبني بر نگراني امام از پسر زبير تأييد مي‌کند و آن شخص که احتمالاً حضرت خضر يا فرشتهاي بوده است، راه خروج از نگراني امام را ترس از خدا و توکل به او معرفي مينمايد. در حقيقت، همان استراتژي صبر و سکوت را به امام توصيه مي‌کنند، تا خداوند خود دست به انتقام از اين مردم ستمگر بزند. امام براي دفع شر هر ستمگر و حيله گري سجده به درگاه خدا ميکرد و بعد از اينکه آن خطرات دفع ميشد، نيز اقدام به سجده و تسبيح خداوند ميکرد.استراتژي مبارزهي امام در جنگ با تمام ظالمان حاکم، در همهي نواحي سجده بود. سجده براي دفع و سجده براي شکر بعد از دفع. يکي از دلايلي که به امام، لقب سجاد(ع) دادند، همين بوده است.

شيخ صدوق در علل الشرايع مينويسد، جابر جعفي گويد: امام باقر(ع) ميفرمود:

پدرم امام سجاد(ع) هرگاه به ياد نعمتي از نعمتهاي خدا ميافتاد، سر به سجده ميگذاشت و هرآيهاي را که داراي سجده بود، قرائت ميفرمود، سجده مينمود. او از هر امر ناراحت کنندهاي يا از حيلهي حيله گري که ميترسيد و خداوند او را از شر آن آسوده مينمود، به شکرانهي اين نعمت، پيشاني بر زمين ميساييد و سجده ميکرد. پس از هر نماز واجب سجده مينمود. وقتي ميان دو نفر اصلاح مينمود، سجده ميکرد و به همين جهت آثار سجده در همهي اعضاي سجدهي آن حضرت نمايان بود. از اين رو، حضرتش را سجاد ناميدند.[161]

 آري؛ در آن دوران پر استبداد و پر از خشم و نفرت و کينه تنها راه بقا، واگذاري امور به خداي منتقم و برگزيدن سجده و توکل به خدا، براي دفع شدن خطر و سجده و تشکر، براي برآورده شدن حاجت بود. استراتژي زين العابدين(ع) همين سجده بود و بدين ترتيب امام سجاد(ع) الگوي مؤمن در شرايط سخت و تقيه آور ميگردد که سجده و بندگي، تنها راه تعالي و گذار از آن شرايط است. راه روشني که حريفان دنيا دوست امام از آن بيبهره بودند و يکي بعد از ديگري، به تيغ ستم يکديگر گردن زده ميشدند. امام به جامعه ميآموخت که اگر فردي يا جامعهاي بخواهد که به خشم خداوند دچار نشود در نعمت هايش، در ترس هايش، در شرهايي که به سويش ميآيد، در حيلهي دشمنانش، در اصلاح امور مردم، در تشکر براي توفيق عبادت و…مي بايست در حال سجده برابر خداوند قرار گيرد تا حمايت الهي شامل حالش گردد و بدين سان امام ميآموزد که قدرت سجود چيست و توکل به خداوند و صبوري در شرايط سخت، چه عظمتي را براي مؤمن به همراه ميآورد و خود به‌عنوان رهبر و پيشتاز در اين استراتژي، زينت عبادت کنندگان شده و زين العابدين(ع) لقب ميگيرد و به عبادت، مفهوم ميدهد؛ ديگر رواياتي از اين دست که امام پانصد درخت خرما داشت و در کنار آنها در شبانه روز هزار رکعت نماز ميخواند، ما را به تعجب نمياندازد.[162]

در آن سوي ديگر جامعه، مردمي که امام معصومي نداشتند و راه تعالي و رسيدن به شکوفايي انسانيت را طي نميکردند، در طوفاني عظيم از کينه و نفرت و قتل و غارت و شهوت غرق بودند. اين جدالها تنها مخصوص حجاز، عراق و شام نبود در ايران و خراسان نيز که زير نظر عراقيها اداره ميشد، وضع به همين منوال بود. در سال 65 در خراسان، بين قبائل تميميان با قبائل ربيعه جنگ‌هايي به وقوع پيوست. طبري نقل مي‌کند: يکي از فرماندهان خراسان به نام عبدا…بن خازم با شخص ديگري به نام حريش بن هلال که هر دو رهبر قبايل خود بودند، به مدت دو سال به جنگ و نبرد پرداختند. در جنگ بين آنها شخصي به نام اشعث بن ذويب کشته شد. هنوز رمقي داشت که برادرش به او رسيد و از او پرسيد: چه کسي تو را کشت؟ گفت: نميدانم. کسي با نيزه مرا زد که بر يابوي زرد سوار بود. از آن پس، برادر آن شخص هر کسي را که بر يابوي زرد ميديد، به او حمله ميبرد که بعضي را ميکشت و بعضي فرار ميکردند. کار به جايي رسيد که مردم، همه از يابوهاي زرد چشم پوشيدند و يابوهاي زرد در اردوگاهها آزاد بودند و هيچ کس بر آنها نمينشست.[163] شدت کينه و کشتن مردم بيگناه که از عمق رسوم قبيلهاي و جهالت آنها بروز ميکرد، وضعيت فرهنگ و اخلاق جامعه را در آن روزها مشخص مي‌کند. در اين شرايط بود که امام سجاد(ع) آن همه سخن از برادري و بخشش ميفرمود. در همان مدينهي حضرت رسول(ع) در ايام واقعهي حره، از وحشي گري سپاه شام داستانها ي بسياري آوردهاند که از عمق نفسانيت مردم شام ـ مرکز حکومت ـ حکايت مي‌کند. در منتهي الامال در مورد باج خواهي سپاه يزيد از زنان بيدفاع، وقتي مدينه را تصرف کردند؛ چنين نقل شده است: لشگر شام به مدينه ريختند و به هيچ وجه، احترام قبر رسول(ص) را نگه نداشتند و با اسبهاي خود داخل روضهي منوره شدند و پيوسته مردم را کشتند تا حياط و مسجد حضرت رسول(ص) پر از خون شد…مردي از سپاه شام داخل خانهي زني در مدينه شد. آن زن از طايفهي انصار بود که به تازگي طفلي به دنيا آورده بود و آن طفل در بغلش بود. آن مرد سپاهي شام به زن گفت: اگر مالي داري برايم بياور. زن گفت: به خدا سوگند! چيزي براي من، ديگر سپاهيان شام نگذاشتند که براي تو بياورم. مرد تهديد کرد که اگر چيزي برايم نياوري، کودک تو را ميکشم. زن گفت: اين کودک، فرزند يکي از صحابهي رسول خدا(ص) است. از خدا بترس و متعرض به ما مشو. زن به کودکش گفت: اي فرزند! اگر من چيزي داشتم، وا… فداي تو ميکردم و جلوي آسيب رسيدن به تو را ميگرفتم. پس آن شامي بيرحم، پاي آن کودک را گرفت و او را بهشدت از بغل مادرش بيرون کشيد؛ در حاليکه سينهي مادر در دهانش بود؛ او را محکم به ديوار کوبيد، بهطوري که مغز سرش به زمين پراکنده شد….[164]

دو جامعه در برابر يکديگرند. مردمي که امام معصوم، همچون امام زين العابدين(ع) دارند و مردمي که امام ظالمي همچون يزيد و مروان دارند.

مجدداً به تاريخ باز ميگرديم و حوادث زمان بعد از مختار را پيگيري ميکنيم. همان‌طور که گفته شد، شکست مختار دلايل خاصي داشت. در درجهي اول، او تفکر کيساني را علم کرده بود که مورد قبول هيچ کس در قريش و عرب نبود. در ثاني، او در جنگ هايش به خلاف سنت حاکم که مبارزان بر حمايت تيرههاي سرشناس عرب و قبايل جنگي آنها تکيه ميکردند، به موالي و آزاد شدگان، به‌ويژه ايرانيان تکيه کرد که پيروزي بزرگ او، در ابتدا مرهون همين گرايش بود. اما عراق و حجاز در دست سران و قدرت مندان عرب اداره ميشد و قبايل زيادي بودند که پول و شمشير داشتند و از اين گرايش مختار به ايرانيان ناخرسند بودند؛ لذا ابتدا که مختار قدرت يافت، يا با او همراه شدند و يا سکوت کردند؛ اما همينکه دريافتند قدرت عبدا…ابن زبير رو به گسترش است، مختار را تنها گذاشتند و به ابن زبير گرايش پيدا کردند. سومين عامل شکست مختار، سرد شدن رابطهي او و ابراهيم بن مالک اشتر بود. مالک اشتر سردار دلاور و وفادار امام علي(ع)، سابقهي درخشان در ميان شيعيان کوفه داشت و ابراهيم ياد آور آن شکوه مالک اشتر بود؛ لذا چون او به مختار پيوست، مردم نيز به تبع آن به مختار روي آوردند و چون روابط آنها سرد شد، مردم نيز در طرفداري مختار سست شدند. ويژگي منحصر به فرد ابراهيم، باعث مي شد که هم عبدالملک مروان از او بخواهد که به‌عنوان سردارش باشد؛ هم عبدا… ابن زبير او را بطلبد و هم مختار به دنبالش برود؛ اما ابراهيم در برابر حملهي مصعب ابن زبير به مختار، کنار کشيد و بعد از آن به ياران مصعب ابن زبير پيوست[165] و به جنگ عبدالملک مروان رفت. ابراهيم ابن مالک اشتر، يکي از خوش نامترين و متدينترين افراد آن روزگار بود؛ اما خط مشي سياسياش، کاملاً متزلزل بود. متأسفانه اين روحيهي متزلزل به صورت يک فرهنگ در شکل خيانت آميز آن در عراق، حاکم شده بود. مردم آن دوران نان را به نرخ روز ميخوردند.

استاد جعفر شهيدي دربارهي شرايط مردم در آن روزها چنين آورده است: «علت ناکامي مختار همان است که در قيامهاي گذشته ميبينيم. گروهي اندک، براي رضاي خدا برخاستند و گروه‌هايي در پي آنان براي تأمين آرزوهاي سياسي ايستادند و تا آن جا ايستادند که خطري متوجه آنان نشود. چون کار را دشوار ديدند، خود به کناري کشيدند و يا با دستهاي که پيروزي آنان مسلم بود، همکاري کردند و آن گروه با ايمان را که جز رضاي خدا و بلندي نام دين، چيزي نميطلبيدند به کشتن دادند. آري! کساني که با تاريخ اسلام و مخصوصاً حوادث سدهي نخستين هجرت آشنا هستند، نام شبث بن ربعي را شنيدهاند. شبث نمونهي تمام عيار سياست پيشگان و يا بهتر بگوييم، مردان آن عصر است. وي زمان رسول اکرم(ص) را درک کرد. در جنگ با مرتدين در زمان ابوبکر، به مسلمانان پيوست. هنگامي که شورشيان خانهي عثمان را محاصره کردند؟، با شورشيان بود. در نبرد صفين، در کنار علي(ع) ايستاد. پس از مرگ معاويه از کساني بود که به امام حسين(ع) نامهي آمدن به کوفه را نوشت؛ سپس همراه سپاهيان پسر سعد، به کربلا آمد و به پاداش شرکت در کشتن امام حسين(ع) مسئول شرطهي کوفه شد. چون مختار قصد خون خواهي امام حسين(ع) را کرد، به مختار پيوست و چون مصعب به جنگ مختار آمد، به مصعب پيوست.»[166]

بالأخره در عراق، جناح نژاد پرست که برتري عرب را بر عجم ميخواستند، به رهبري مصعب بر مختار پيروز شدند و به دليل همين تعصب، تمام موالي ايراني همراه مختار، قتل عام شدند. طبري آمار تکان دهندهاي را گزارش کرده است؛ مبني بر اينکه شش هزار اسير که خود را تسليم کرده و وعدهي امان داشتند، همه را گردن زدند و اين افراد همه از موالي بودند؛ الا 700 نفر که مصعب قصد کشتن آنها را نداشت؛ اما با فشار اطرافيان مجبور به اين کار شد.[167] با کشته شدن مختار و جمع کثيري از يارانش، شهر کوفه به ديگر مکانهايي که عذاب خدا بر آنان نازل شده پيوست؛ حرّه، مکه، مرج راهط، عين الورده، خازر و دولاب و اکنون کوفه. سرانجام مصعب بر عراق مسلط گرديد. او مهلب ابن ابي صفره را به موصل و جزيره و آذربايجان فرستاد و ابراهيم ابن مالک اشتر نيز فرماندهي سپاه مصعب در جنگ با عبدالملک مروان شد. اما حوادث خون بار ديگر، در اين سال که 68 هجري بود بهوجود آمد و آن، بازگشت دوبارهي خوارج ارازقه از داخل ايران به عراق بود و نزديک کوفه رسيدند و وارد مداين شدند. حکومت عبدا… بن زبير از دوسو دچار مخاطره شد. از غرب، شاميان و عبدالملک مروان، از شرق و جنوب شرقي، خوارج. رهبر خوارج، زبير بن ماحوز بود، آنها به مدائن حمله کردند. اطفال و زنان و مردان را ميکشتند و شکمشان را ميدريدند. سپس سپاه خوارج بعد از تصرف و قتل عام در مدائن به سوي منطقهي ساباط حمله بردند. تيغ بر مردم نهادند، آنها حتي زنان را نيز از دم تيغ ميگذراندند.[168] هيچ يک از سرداران مصعب ابن زبير، قادر به جنگ با خوارج نبودند؛ تا بالأخره مصعب، مهلب ابن ابي صفره را در اهواز به جنگ آنها فرستاد که جنگ خونيني بين آنها در گرفت و بسياري از ياران مصعب و خوارج در آن کشته شدند.[169] در همين زمان، يکي از طرفداران حکومت مروان بن حکم که در عراق زندگي ميکرد، بر عليه مصعب بن زبير دست به شورش زد. او عبيدا… بن حر نام داشت که در نبردهاي پي در پي، عاقبت بهدست ياران مصعب کشته شد؛ [170] اما توان سپاه پسر زبير دائماً رو به کاستي مينهاد و مردم عراق در کشت و کشتارهاي پي در پي قرار ميگرفتند. اکنون اهواز نيز به محل انتقام خداوند از مردم عراق تبديل گرديده و مدائن نيز محل کشتار خوارج و عبيد ا… حر گرديد و خشم خداوند تا اين لحظه از تاريخ، اهواز و مدائن را نيز در بر گرفت. بالأخره نوبت به محل ديرجاثليق رسيد، تا به امر خداوند، به تنبيه مصعب بن زبير و ياران او ختم شود. يعقوبي مينويسد: که در سال 71 مصعب بن زبير، رهسپار محلي به نام ديرجاثليق گرديد تا با سپاه عبدالملک که در آن‌جا اردو زده و قصد ورود به عراق را داشتند، به نبرد بپردازد.[171] جاثليق در دو فرسخي شهر ابنار بود. دو لشگر جنگهاي رو در روي زيادي با هم انجام دادند؛ اما ياران مصعب که بيشتر از مردان قوم ربيعه بودند، او را در جنگ با عبدالملک تنها گذاشتند.[172] خيانتي دائمي که مردم عراق در حق هر رهبري که به آنها حکومت کرد، انجام دادند. در اين جنگ، ابتدا سپاه مصعب به فرماندهي ابراهيم ابن مالک اشتر، با سپاه عبدالملک روبهرو شد و ابراهيم ابن مالک اشتر در اين نبرد کشته شد و سرش را براي عبدالملک فرستادند. بعد از مرگ ابراهيم، فرماندهان مصعب بهدستور او گوش ندادند.[173] عيسي پسر مصعب به نبرد با سپاه شام رفت که کشته شد. عبدالملک براي مصعب امان نامه فرستاد، قبول نکرد و تيري به او اصابت کرد و بهشدت زخمي شد و شخصي به نام ابن قداسه که از ياران مختار بود، او را در حالت زخمي ديد و به او نزديک شد و فرياد زد يا لثارات الحسين(ع) و سپس او و دوستش به کمک هم، سر مصعب را از تن او جدا کردند[174] و به نزد عبدالملک فرستادند. با کشته شدن مصعب، مردم عراق با عبدالملک مروان بيعت کردند و کل عراق در زير يوغ حکومت شام رفت. مهلب ابن ابي صفره نيز به بيعت با عبدالملک مروان، همت گماشت و بسياري ديگر از سرداران ابن زبير در عراق و ايران، با عبدالملک بيعت کردند. سر مصعب ابن زبير در کاخ کوفه جلوي عبدالملک قرار گرفت و داستان آن محل که سرهاي مخالفان را به آن‌جا ميآوردند برايش نقل کردند، سر حسين بن علي(ع) در سال 61 و سپس سر عبيدا… زياد، قاتل او در سال 66 و سپس سر مختار قاتل عبيدا… در پيش مصعب در سال 67 و سر مصعب پيش روي عبدالملک در سال 72. عبدالملک نگران شد و دستور داد که جايگاه را ويران کردند. شاعر ايراني در اين باره چنين سروده است:

 نادره پيري زعرب هوشمند
 

 

گفت به عبدالملک از روي پند
 

زير همين قبه و اين بارگاه
 

 

روي همين مسند و اين جايگاه
 

بودم و ديدم که ز ابن زياد
 

 

رفت و چها رفت که چشمم مباد
 

بر طبقي چون سپر آسمان
 

 

بود چو خورشيد سري خون چکان
 

سر که هزارش سر و افسرفدا
 

 

صاحب دستار رسول خدا
 

بعد ز چندي سر آن بد سير
 

 

بد بر مختار به روي سپر
 

باز چو مصعب سرو سردار شد
 

 

دستخوش او سر مختار شد
 

اين سر مصعب به مجازات کار
 

 

تا چه کند با سر تو روزگار
 

آه که يک ديده بيدار نيست
 

 

هيچ کس از درد خبردار نيست
 

نه فلک از گردش خود سير شد
 

 

نه خم اين طاق سرازير شد
 

مات همينم که درين بندو بست
 

 

اين چه طلسمي ست که نتوان شکست[175]
 

آقاي هجري شاعر اين سرودهي زيبا ميگويد: اين چه طلسمي است که نتوان شکست؟ ما براي فهم پيدايش اين طلسم، بايد فرهنگ حاکم بر عراق و حجاز و شام را در آن دوران بررسي نمائيم و انحراف از مسير دين رسول اکرم(ص) را پيگيري کنيم تا طلسم اين همه کشت و کشتار روشنتر شود. واقعيت اين است که بعد از وفات حضرت رسول(ص)، به تدريج مفاهيم و ارزشهاي قرآني و سخنان حضرت رسول(ص) پيرامون آنها، به شکلهاي ديگري عنوان شد و در اندک مدتي، حقايق وحي و تبين آنها به معنايي غير از آنچه واقعيت و حقيقت آنها بود، بدل گرديد. اگر با خوش باوري بپذيريم که تغيير در زمان خلفاي راشدين، به صورت غير عمد و سهوي و با ناآگاهي صورت ميگرفت، يقيناً در دوران خلافت بنياميه و بني مروان به صورت عمد و با برنامه پيگيري ميشد که متأسفانه در همهي ابعاد نيز به وقوع پيوست. در نيمهي دوم خلافت عثمان، شروع علني و شفاف اين انحرافات را ميتوان مشاهده کرد. عثمان با برگزيدن امرا و واليان مناطق تحت حکومت خود، نظر به حزب و افراد خانواده وعشيره و قبيلهي خود داشت و معيار انتخاب بر اساس توانايي و ايمان و علم و آگاهي افراد نبوده و بر اين روش افرادي نالايق و بيسواد، به مصادر امور گماشته شدند که هر چه از مرکز خلافت در درون حکومت دورتر ميگرديد، اين افراد ديگر نه به حقيقت دين واقف بودند و نه ميتوانستند کسي را به حقيقت دين آگاه گردانند. با نبودن هيچ گونه ابزار ارتباط جمعي در آن مقطع از تاريخ، طبيعتاً مردم آگاهيهاي ديني خود را از کساني دريافت ميکردندکه بهطور مستقيم از مرکز خلافت ميآمده است و ديدگاههاي اين افراد به تدريج فرهنگ و باور اسلامي را تغيير داد. قدرتمندترين شخصي که به وسيلهي عثمان بسيار حمايت ميشد، معاويه در شام بود. اگر چه معاويه در زمان عمر و بهدستور او به حکومت شام رسيد؛ اما در زمان عثمان قدرت همه جانبه يافت و اقدام به انحراف در باور و فرهنگ ديني نمود. او کاخ سبز دمشق را براي خود ساخت و براي خود خدم و حشم قرار داد. ساده زيستي را که عمر و ابوبکر آن را رعايت ميکردند، به تجمل خواهي بدل نمود. گويا هشدارهاي قرآن کريم مبني بر سابقهي تحريف در ميان اديان گذشته، در دين اسلام نيز قابل رؤيت و مشاهده گرديد. در اين کتاب آسماني از آيهاي در سورهي آل عمران چنين آمده:

"وَإِذَ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلاَ تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرَاء ظُهُورِهِمْ وَاشْتَرَوْاْ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ مَا يَشْتَرُونَ"[176]

"ياد آر! آن‌گاه که خدا از آن کسان که به ايشان کتاب داده است، پيمان گرفت که حقايق ديني را براي مردم بيان کنيد و کتمان ننمائيد؛ اينها پيمان را شکسته، پشت سر انداخته و حقايق را به اندک بهايي فروختند؛ پس چه بد فروشي کردند. "

در سورهي بقره ميفرمايد:

"آن کسان که نشانهها و هدايت‌هايي را که ما نازل کرديم، آن هم پس از اين که آنها را براي مردم، درون کتاب آسماني روشن ساخته ايم، کتمان مي‌کنند؛ از رحمت الهي دور خواهند بود و لعنت لعنت کنندگان بر ايشان شايسته است."

[177]همچنين در همين سورهي بقره ميفرمايد:

"آنها که کتب آسماني را پوشيده و پنهان ميدارند و در برابر آن بهاي اندکي ميگيرند، به اندرون خويش جز آتش وارد نمي‌کنند و خداوند روز رستاخيز با ايشان سخن نميگويد و پاکشان نميسازد و برايشان عذابي درد ناک خواهد بود."[178]

خداوند در اين آيات قرآن، بر پيمان شکني محرفان کلام خدا و به بهاي اندک فروختن آيات خدا تأکيد نموده و چنين افرادي، به لعنت لعنت کنندگان، عذابي دردناک، آوردن آتش به درون خود و سخن نگفتن خدا با آنها در روز رستاخيز و… وعده داده ميشوند. اين افراد، کلاً حقايق را منحرف ميسازند؛ اما دستهاي ديگر هستند که حق و باطل را با يکديگر آميخته مي‌کنند و حق را شبهه ناک مينمايند و باطل را لباس حق ميپوشانند و حق را لباس باطل. به ترجمهي آيهاي از سورهي بقره توجه فرمائيد. "دانسته و آگاهانه حق را لباس باطل نپوشانيد و آن را کتمان ننمائيد؛ در حالي که به کار خود آگاه هستيد."[179]به ترجمهي اين آيه از سورهي آل عمران دقت نمائيد. "اي اهل کتاب! چرا آگاهانه و عمداً باطل را به روي حق ميکشيد و حق و باطل را آميخته و حق را شبهه ناک مينمائيد."[180]

همان‌طور که در اين آيات و ده‌ها آيهي ديگر در قرآن آمده است، امکان برداشت مغرضانه از کلام خدا و درهم کردن حق با باطل در کلام الهي وجود دارد و خداوند، پيامبرش را از يک چنين خطري آگاه مي‌کند و پيامبر(ص) با بيان اين آيات، مردم و آيندگان را متوجه آسيب يک چنين خيانتي ميگرداند؛ هرچند به اذن خداوند، قرآن دست نخورده باقی ماند و تحریف نگردید[181] اما با کمال تأسف، اين غرض ورزی و در پي آن، در هم آميختن حق و باطل در اسلام نيز به وقوع پيوست و فرهنگ ديني را در اندک زماني متغيير کرده و باطل را لباس حق پوشانيدند و حق را به انزوا بردند. در تاريخ بعد از بعثت پيامبر(ص) مشخص مي‌شود که هميشه و همه جا حقايق آسماني با پارهاي از هواها و خواستههاي غريزي و حيواني بشر آميخته ميشده و تا آن‌جا پيش رفته که در بسياري از زمان‌ها، امکان تشخيص حق از باطل بسيار سخت و طاقت فرسا گرديده است. پيامبر(ص) به وسيلهي آيات قرآن و سنت و کلام خودش ثابت کرد که اداره جامعه براي رفتن به سوي خدا و با هدف تعالي و پاکي، نيازمند رهبراني است که براي هميشه از لغزشهاي شخصي و نفساني و گناهان پاک باشند که در غير اين صورت، ممکن نيست جامعهاي اداره شود، يا حتي ممکن است شرايط اقتصادي ـ اجتماعي آن را مردم بپذيرند؛ اما رشد و تعالي و رسيدن به ظرفيتي که افراد يا جوامع، بتوانند در کنار خدا زندگي کنند وحياتي مطلوب و رشد متعالي داشته باشند، بهوجود نميآيد. رهبران، هميشه بايد معصوم باشند، با نظر خدا معين گردند؛ به آنها الهام و راهنمايي از سوي خدا صورت گيرد. قصدشان، تعالي همه جانبه در امور دنيايي و آخرتي باشد. براي خودشان و منفعت شخصي شان امور را اداره نکنند، خود را فدايي اهداف الهي و هدايت به سوي حق براي مردم کنند، تا جايي که در اين مسير جان بدهند و رنج همهي عالم را براي اين مطلوب بپذيرند و در هيچ شرايطي از خدمت گزاري تعالي بخش، شانه خالي نکنند. ظاهر دنيا برايشان اهميتي نداشته باشد، به سرگرمي و بيهودگي در دنيا مبتلا نشوند، تجمل و قدرت، شهوت، ثروت و شهرت، کبر و برتري طلبي و حسادت، کينه، بخل و خشم و… نداشته باشند، پاسخگوي سؤالات مردم و برآورندهي نيازهاي تعالي بخش براي آنها باشند. کتاب خدا را خوب بفهمند و آن را به مورد اجرا گذارند. عبادت و بندگي را سرلوحهي خود قرار دهند، دست افتادگان و يتيمان، ورشکستگان، ضعيفان و… جامعه را بگيرند و بيتفاوت به دردهاي مردم نباشند. روز و شب، به فعاليت در حل مسائل مردم به سر برند و با برنامه و آگاهي و هدف، اعمال را انجام دهند، توکل به خدا و استمداد از او در هر شرايطي داشته باشند، به مردم حق جو عشق بورزند و به کمال انسانيت علاقه مند باشند، راستگو و پاک دامن و امين، وفادار به عهد و پيمان خويش باشند و تمام لحظات عمر خود را مصروف اين امور بگردانند. وضعيت معاش و اقتصاد مردم، برايشان مهم باشد. راههاي کسب حلال و شکوفايي استعدادهاي مردم را بدانند و آنها را طرح و به مورد اجرا گذارند. مصرف صحيح در آمدها را بدانند و محلهاي آن را مشخص کنند. اسراف و تبذير در جامعه نکنند. ارزشها را بر پايهي اخلاق مورد قبول خداوند و جامعه را بر پايهي عدالت بخواهند. فرد و جمع را عاشق خدا کنند و نفس مطمئنهي آنها را (که با تمام وجود عاشق خدا است و در صورت تصرف درون انسان بهطور قطع، خدا جويي و عشق بازي با خدا مي‌کند.) بپروراند. جامعه را به سفر آخرت خود بينا گرداند. حساب و کتاب آخرت را به يادشان بياورد. مرگ را دور از ذهن آنها نگرداند و آن را پايان زندگي و هستي برايشان تلقي نکند؛ بلکه آغاز زندگي واقعي و دردسترس براي مؤمنان تعريف کند و آنها را به باور اين امور بکشاند. با جهت دادن آزمايش و ابتلائات خداوند براي آنها و با کمک کردن به آنها در هنگام ورود در شرايط امتحان، آهسته آهسته نردبان تعالي شان را ترقي دهد و چشم درون و دل آنها را باز کند، آنها را ذاکر حق نمايد و ساجد درگاه الهي شان کند و سجود را بالاترين نقطهي بندگي آنها قرار دهد و… .

پيامبر عظيم الشأن همهي اينها را براي مردم بازگو کرد و رهبران اين چنيني را تا آخر زمان با نام و نشان آنها معرفي نمود. اهل تسنن رواياتي را در اين موضوع نقل کردهاند که اين روايت در کتب صحيح بخاري و صحيح مسلم، سنن ابي داود، سنن ترمذي، مسند طيالسي، مسند احمد ابن حنبل نيز آمده است. متن روايت چنين است «حضرت رسول اکرم(ص) فرمودهاند: هميشه و هميشه دين باقي خواهد ماند تا هنگام برپا شدن رستاخيز، تا وقتيکه بر شما دوازده خليفه باشند که همهي ايشان از قريشند.» [182]

حضرت علي(ع) نيز در نهج البلاغه فرمودهاند: "

امامان از قريشند که درخت آن در خاندان هاشم کِشتهاند. اين مقام را جز ايشان کسي صلاحيت کسب آن را ندارد و واليان و زمامداران غير از ايشان، براي مردم سزاوار نيستند. [183]

 در ادامه، احاديثي از اين دست هم در ميان اهل سنت و هم در ميان شيعه آمده است که اولين امام حضرت علي(ع) است. به متن روايت توجه فرمائيد. پيامبر(ص) خطاب به کساني که از حضرت علي(ع) بدگويي ميکردند، فرمود:

"از علي بدگويي نکنيد؛ او از من است و من از اويم. او ولي و سرپرست و صاحب اختيار شماست پس از من."[184]

يا حديثي ديگر از نبي(ص) نقل شده است که فرمودند:

"اي علي(ع) تو ولي و سر پرست و صاحب اختيار هر مومن پس از من هستي."[185]

ده‌ها روايت از اين دست در ميان محدثين اهل سنت وجود دارد.[186] سوال اينجاست که ديني که بر اساس تأييد حضرت رسول(ص) تا روز قيامت باقي ميماند، چگونه با دوازده نفر تا روز قيامت استمرار مييابد؟ هيچ يک از علماي اهل سنت هيچگونه پاسخ معقولي به اين پرسش نداده است. ابن العربي فقيه مشهور اهل سنت، در کتاب شرح سنن ترمذي با بررسي اسامي خلفايي که نام آنها در زمرهي اين دوازده تن برده شده و همهي آنها در زمان خاصي از دنيا رفتهاند، ميگويد: من معنايي براي فهم اين حديث نميدانم.[187] او بدين علت چنين جملهاي را ميگويد که نمي‌تواند دريابد که بعد از حضرت رسول(ص) تا قيامت، چگونه فقط 12 نفر جانشين مي‌تواند وجود داشته باشد. اين سؤال، زماني براي اهل سنت سختتر مي‌شودکه اولين آنها را امام علي(ع) معرفي مي‌کنند. هيچ گونه پاسخي به اين روايت نميتوان داد؛ الا اين که به امام زمان(عج) که عمري طولاني خواهد کرد و تا قيامت دولت ايشان برقرار ميماند، اعتقاد داشت و سلسلهي دوازده امام شيعه را که نام و اسامي آنها به ترتيب از زبان حضرت رسول(ص) اعلام شده است پذيرفت. با اين شناخت، به تاريخ صدر اسلام باز ميگرديم. عثمان خود را خليفه و جانشين رسول(ص) ميداند. همان‌طور که قبلاً ذکر شد، او به جاي دادن فرمانداريها به افراد ذي صلاح، حکومت را به خويشاوندان خود داد. کوفه را به برادر شراب خوارخود وليد داد.مصر را به برادر رضاعي خود سعدبن ابي سرح داد. معاويه رادر شام تقويت کرد. عثمان يک پنجم غنائم ارمنستان را يکجا به پسر عمويش مروان بن حکم بخشيد. حکم بن عاص را که پيامبر تبعيد کرد، به مدينه آورد و صد هزار درهم به او داد. بخشي از بازار مدينه را به برادر مروان داد و با تحکيم خلافت در ميان اقوام خود، عملاً اولين خليفهي بنياميه گرديد.[188] وي کعب الاحبار تازه مسلمان شده را رسماً عالم دربار کرد و اصحاب مؤمن و وفادار به حضرت رسول(ص) را که به شرايط ظالمانهي واليان عثمان، همچون معاويه اعتراضي داشتند سرکوب نمود. ابوذر، صحابي راستگو، شجاع و پاکدامن حضرت رسول(ص) را از مدينه به شام تبعيد کرد. معاويه وقتي با جهاد زبان او، در جلوگيري از بدعت و انحرافي که در شام به پا کرده بود، رو به رو شد، او را بر شتري بيپالان سوار کرد و به مدينه تبعيد نمود و سپس عثمان او را به ربذه تبعيد کرد و در آن‌جا از شدت گرسنگي و بيماري شهيد شد. عثمان، عمار ياسر را شکنجه کرد و ابن مسعود را بهشدت کتک زد و مستمري او را نيز قطع کرد. وي که خادم و کفش جفت کن و کاتب قرآن در کنار حضرت رسول(ص) بود بر اثر اين جراحات و فقر خيلي زود در گذشت. و همين تحريفها و بدعت و ستمها باعث شد که مردم دست به شورش عليه عثمان زدند و نهايتاً او را به قتل رسانيدند و فتنهاي بزرگ در تاريخ اسلام بهوجود آمد و نوبت به حکومت علي(ع) رسيد؛ اما بيست و پنج سال خارج شدن از فرهنگ اوليهي اسلام در ميان مسلمانان و انحراف علني کارگزاران عثمان و طعم لذت و قدرت و پول را چشيدن، توسط بسياري از مردم به‌ويژه قريش که سروري ميکرد، امکان بازگشت دوباره به اسلام اصيل را بسيار سخت و ناممکن کرده بود و عدالت علي(ع) همچون لقمهاي گلوگير، در دهان جامعهي طرفدار بدعت و خيانت، گيرکرد. بامشاهدهي دقت علي(ع) دربارهي حق و رساندن مردم به حقوقشان، عمروعاص در نامهاي به معاويه نوشت: «اما بعد، آماده باش تا هر چه داري علي(ع) از تو بگيرد و تو را مانند چوب درختي سازد که برگهاي آن بريزند.»[189]

ام المؤمنين عايشه در آن ايام، دوازده هزار درهم ميگرفت که در صورت تمکين از حکومت علي(ع)، سهم او به اندازهي بندهي آزاد شدهاش، سالي دويست درهم ميشد. امام بين سياه و سفيد و عرب و عجم بهطور مساوي از بيت المال پرداخت ميکرد. زني از قريش که به اندازهي زني از عجم به او مقرري رسيده بود، به حضرت علي(ع) بابت آن اعتو راض کرد که در جواب امام علي(ع) فرمودند: "به خدا سوگند در اين کار پخش اموال، فرقي بين فرزندان اسماعيل (حضرت هاجر(س) سياه پوست بودند) و فرزندان اسحاق (مادر او سارا سفيد پوست بود) نميبينم.[190]

ميثم تمار يک برده بود، متعلق به زني از قبيلهي بني اسد؛ حضرت علي(ع) او را خريداري و آزاد کرد. وي در شهر کوفه، مغازهي خرما فروشي داشت. امام به مغازهي او تشريف ميبرد و حتي يک بار در حاليکه خليفه بود، براي ميثم تمار، خرما فروشي کرد و به او در فروش خرماها کمک نمود[191] و او را يکي از بزرگان عرفان و معرفت نمود. امام در خطبهها و نامههاي مختلف خود، بر حق مردم تأکيد داشت و اعلام مينمود که اگر کسي مالي از بيت المال گرفته که به ناحق باشد، اگر مهر و کابين زنان هم کرده باشد، پس ميگيرد و تأکيد ميکرد که چنان کفگير خلافت را به ديگ جامعه ميزند، که زيريها رو بيايند و روها به زير روند. و چنين نيز کرد و اين عدالت محوري حضرت علي(ع)، بر جامعهي آلوده به فرهنگ عثمان بسيار گران آمد و اولين مخالفتها از بزرگان قريش که بعضاً از ياران قديمي خود حضرت علي(ع) هم بودند، آغاز شد. حضرت علي(ع) در نهج البلاغه آورده است

"خدايا به تو از قريش شکايت ميآورم. قريش ظرف مرا واژگون ساخت و اجماع بر مبارزه با من کرد…"[192]

و زبير و طلحه که با او زودتر از همه بيعت کردند، دست به شورش زدند و همراه ام المؤمنين عايشه و پسران آنها، محمد بن طلحه و عبدا… بن زبير که محرکان اين بيعدالتي بودند، به بصره رفتند و واقعهي جمل را ايجاد کردند و مخالفتها با حضرت علي(ع) به خاطر رعايت حقوق الهي مردم بيشتر و بيشتر شد، تا آنکه نهايتاً او را به شهادت رسانيدند و در يک مقطع شش هفت ماه، حکومت از حضرت امام حسن(ع) که به جانشيني علي(ع) برگزيده شده بود، خارج شد و بهدست معاويه، وارث عثمان افتاد و فرهنگ سلطنت به جاي فرهنگ خلافت اسلامي جايگزين آن در جهان اسلام شد و تحريف فرهنگ اسلامي، همان‌طور که قرآن پيش بيني کرده بود، در همهي ابعاد آن آغاز شد. معاويه براي تغيير اين فرهنگ، در درجهي اول، حديث سازان ناجوانمردِ دروغ پرداز را به گرد خويش جمع کرد. عمروعاص، ابوهريره، ثمرة ابن جندب و کعب الاحبار، تميم داري، انس ابن مالک و…که با ساختن احاديث خاص و نادر به او ياري رسانيدند.

کعب الاحبار عالم بزرگ يهود بود. او در زمان عمر، خليفهي دوم، عالم دربار خلافت شد و تا زمان عثمان، دربار خلافت از او دربارهي علوم اسلامي و به‌ويژه عقايد و تفسير قرآن، سؤال ميکردند.[193]کعب، انديشههاي تحريف شدهي تورات را بين مسلمانان نشر ميداد. طبري مينويسد: شخصي به ابن عباس گفت که کعب الاحبار ميگويد: روز قيامت ماه و خورشيد مانند دو گاو نر پي شده، دست و پا بريده آورده ميشوند و در آتش جهنم افکنده ميگردند. ابن عباس خشمگين شد و سه بار گفت: کعب دروغ گفته، اين حرفهاي يهوديان است.[194] ابوهريره که اهل يمن بود در سي سالگي به مدينه آمد و بهشدت تحت تأثير کعب الاحبار بود و از شاگردان مشهور او به شمار ميرفت. کعب الاحبار در مورد او ميگفت: نديدم کسي را که تورات را نخوانده، از ابوهريره به تورات آشناتر باشد.[195] ابن کثير ميگويد: ابوهريره، رواياتي را نقل ميکرد که هيچ وقت از کسي نشنيده بود. وي ميگفت: همکاران ما بعضي روايت ابوهريره را ترک ميکردند، همهي حديثهاي ابوهريره را نميپذيرفتند.[196] صحيح بخاري از دوگانه بودن بعضي از روايات ابوهريره سخن گفته است.[197] احمد بن حنبل از اعتراف خود ابوهريره به ساختن حديث جعل، روايت نقل کرده است.[198]و خودش اقرار کرده که اين حديثها از کيسهي خودم است.

 کعب الاحبار اخبار يهوديان را در ميان مسلمانان گسترش داد. او شاگرداني را تربيت کرد که راه او را ادامه دهند؛ از جملهي اين شاگردان، عمربن عاص، ابوهريره، عبدا…ابن عمر و… بودند. وي با بالا گرفتن شورش مردم بر عليه عثمان، به شام رفت و نزد معاويه به کار خود ادامه داد. سرانجام او در سال 35 در شام وفات يافت. اما روايتهاي جعلي او دربارهي مبدأ خلق، قضاياي معاد، و تفسير آيات قرآن در ميان راويان اسلام، نشر گرديد که عمدهي اين روايات از اسرائيليات يهوديان به شمار ميرفت.

تميم داري که قبلاً نيز در مورد او سخن آورديم، يک عالم مسيحي بود.[199] او مردي دروغگو بود که در امانت، خيانت ميکرد و در قرآن در آيات 106و107 سوره مائده، در مورد خيانت او آيه نازل شده است که بعد از آن مسلمان مي‌شود، در زمان خلافت عمر به او پيوست و مورد عنايت خاص عمر قرار گرفت. عمر او را بهترين اهل مدينه خواند[200] و بهترين مؤمن[201] مدينه دانست و به او مأموريت داد، در هر جمعه به‌عنوان خطيب قبل از نماز جمعه، براي مردم سخنراني کند و در زمان عثمان او هفتهاي 2روز براي مردم سخنراني ميکرد.[202] عثمان او را ملحق به مبارزان بدر کرد و او را در شمار بزرگان اسلام قرار داد و از بيت المال به او پنج هزار درهم بهطور اختصاصي پرداخت کرد[203] و او با لباسهاي هزار درهمي، در نماز جمعه ظاهر ميشد: [204] او نيز بعد از قتل عثمان نزد معاويه به شام رفت و در سال چهل هجري وفات يافت. او نيز عقايد مسيحيان را داخل اسلام کرد. ابوهريره و انس ابن مالک ثقفي، از ديگر کساني بودند که در دربار معاويه به جعل حديث ميپرداختند. امام جعفر صادق ميفرمايد: سه نفر بودند که به رسول خدا دروغ ميبستند که عبارت بودند: از ابوهريره، انس ابن مالک و يک زن.[205] مدائني در کتاب الاحداث مينويسد: معاويه پس از بهدست آوردن خلافت، فرماني بدين مضمون به همهي کارگزاران خويش نوشت: هر کسي چيزي در فضل حضرت علي(ع) و خاندانش باز گويد، حرمتي براي خون و مالش نيست و خونش هدر خواهد بود. بار ديگر دستور داد که شهادت او را نپذيريد و کساني که در فضل عثمان روايت نقل مي‌کنند را اکرامشان کنيد و به حکومت نزديک شان نماييد و اسم آنها را براي من بنويسيد و نام پدر و خاندانش را ياد آور شويد. آنچنان اين فرمان اجراگشت که هوس رانان براي رسيدن به مال دنيا، حديث جعل کردند و فضائل عثمان فزوني گرفت…"[206]اين راويان احاديث جعلي زيادي وارد دين اسلام کردند و باورهاي مردم را دربارهي مواردي همچون توحيد، معاد، احکام، اخلاق، خلافت، عصمت و… تغيير دادند. در باب توحيد احاديثي مبني بر ديده شدن خدا با چشم سر جعل شد و براي خدا دست، پا، ساق، چشم، انگشت و… تصور گرديد و روايات زيادي در کتب اهل سنت، از اين جعليات بيان شده است.[207] فقط در مورد دست خدا که همانند دست انسان است، 13 حديث نقل شده است.[208] در مورد پاي خداوند نيز احاديث مختلفي نقل شده است.[209] در مورد ساق پاي خداوند نيز به همين طريق حديث آمده است.[210] با نقل اين احاديث دروغين که عمدتاً از ابوهريره شاگرد کعب الاحبار بود، مکتب فکري مجسمه و مشتبهه بهوجود آمد که خدا را همانند انسان، داراي ظاهر جسماني بيان ميکردند و براي او جا و مکان در نظر ميگرفتند. در روايتي از ابوهريره آمده است: خداوند دستهاي خود را باز مي‌کند و ميگويد: کيست که بر خداي غني و عادل قرضي دهد.[211]اين تفکر مجسمه در زمان عبدالملک مروان که هم زمان با امامت امام سجاد(ع) بود، بهشدت رواج يافت. در روايتي از امام سجاد(ع) به نقل از فرزندش زيد، چنين آمده است: زيد ميگويد من از پدرم سؤال کردم آيه ي"ارجعي الي ربک" چه مفهومي دارد؟ مگر نه اينکه، خداوند جا و مکان ندارد؟ امام سجاد(ع) فرمودند: پسرم! خدا منزه و والاتر از آن است. گفتم پس معني گفتهي حضرت موسي به پيامبرخدا در داستان معراج که فرمود ارجعي الي ربک، به سوي پروردگارت برگرد، چه مي‌شود؟ امام فرمودند: معناي آن، همان معناي گفتهي حضرت ابراهيم(ع) است که فرمود"وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ"[212] من به سوي پروردگارم ميروم، او مرا هدايت خواهد کرد و نيز گفتهي حضرت موسي است که فرمود: پروردگارا! به سوي تو شتافتم تا راضي باشي [213] و نيز همان معناي فرمايش خداي عزوجل است که ففروا الي ا…، به سوي خدا بگريزند.[214] اين آيه، بدين معني است که آهنگ خانهي خدا کنيد که همان خانهي کعبه است و مساجد، خانهي خدا هستند؛ پس هر کس به سوي آنها رود، به سوي خانهي خدا رفته است. خداوند در آسمانها جاهايي دارد که هر کس به آن جاها عروج کند، همانند آن است که به سوي خدا عروج کرده باشد. مگر نشنيدهاي که خداوند عزوجل ميفرمايد: فرشتگان و روح الامين به سوي او عروج مي‌کنند[215] و نيز ميفرمايد: به سوي او سخن نيک بالا ميرود و کردار شايسته آن را بالا ميبرد.[216] اين روايت، در کتاب توحيد صدوق ذکر گرديده است.[217] از اين دست پاسخها به رفع شبهه در مورد جسماني بودن خداوند، تقريباً اکثر امامان معصوم(ع) عنوان کردهاند. عين همين تحريفات در باب نبوت، امامت، عدالت، قيامت، احکام، اخلاق، بهره وري از دنيا و… توسط جاعلان حديث صورت پذيرفت؛ بهطوري که در عصر عبدالملک مروان، تقريباً اکثر جامعه با اسلام اصيل آشنايي نداشتند و بر همين اساس، اکثريت مردم مرتد شده بودند. قبلاً گفته شد که امام صادق(ع) فرمودند: فقط چهار نفر مرتد نشدند. امام سجاد(ع) با چنين جامعهاي که در آن رنگ دين بهطور کلي عوض شده، روبهرو گرديده است.

دوباره به تاريخ برمي گرديم تا دوران زندگي امام سجاد(ع) را در زمان حاکميت مطلق عبدالملک بر تمام کشور بررسي نماييم. دعاي امام حسين(ع) دربارهي خيانت کاران عراق و حجاز مستجاب شده است. آن‌جا که امام حسين(ع) در سخنراني دوم خود، در برابر سپاه عبيد ا… ابن زياد چنين فرموده: … نفرين بر شما باد! چرا آن روز که شمشيرها در نيام و دلها آرام و نظرها استوار بود، ما را به حال خود نگذاشتيد؟ بلکه چون ملخهاي بيابان به سوي آن شتافتيد و مانند پروانههاي سرگردان بر گردش حلقه زديد و سپس آن را نقض کرديد. پس مرگتان باد! اي بردگانِ بردها و اي پراکندگان احزاب و اي تارکان قرآن و اي تحريف کنندگان کلام و اي گروه گناهکار و اي وسوسههاي شيطان و اي خاموش کنندگان سنت ها! واي بر شما! آيا اينان را ياري ميکنيد و ما را وا ميگذاريد؟ آري؛ به خدا سوگند! اين مکري دير پا و ريشه دار است که بنيان شما بر آن قرار دارد و شاخسارتان بر آن تنيده. شما خبيثترين ميوهها هستيد؛ ميوهاي که گلوگير باغبان و گواراي غاصب ميگردد.

 امام در اين سخنان به وضعيت ديني و فرهنگي و اخلاقي مردم که بهشدت فاسد شده است، اشاره دارند وضعيتي که امام سجاد(ع) از اين تاريخ به بعد با عواقب آن رودررو مي‌شود و بايد دست و پنجه نرم کند. امام حسين(ع) سپس به تحريفات بنيادين جامعه که واقعيت و دين را قلب کرده است اشاره مي‌کند و سنتهاي جاهلي حاصل از اين تحريفات را بيان ميدارد و در اين فراز از سخنان خود، به نفرين آن مردم ميپردازد. وي ميفرمايد: مرگ و نابودي بر شما باد! اين سخنان بسيار تکان دهنده است. امام معصوم و مهربان و عاشق خلق خدا نفرين مرگ و نابودي مي‌کند. چرا؟ چون در يک چنين شرايطي که مردم، اين گونه با حقايق بيگانه و آنطور ذلت وار بندهي دنيا و ارباب قدرت آن شدهاند و جهل و اشرافيت تحريف و قوم گرايي و… فرهنگ مردم شده و رودرروي فرزند رسول(ص) خود ايستادهاند تا سر او و خاندانش را ببرند، ديگر راه نجاتي به جز مرگ و نابودي وجود ندارد. امام حسين(ع) در ادامه ميفرمايد:

زنازاده، فرزند زنازاده مرا بين دو راه قرار داده، شمشير و ذلت و هيهات من الذله. نه؛ خدا آن را از ما نميپذيرد و رسول خدا(ص) و مؤمنان و دامن‌هايي که پاک و پاکيزه ماندند و مردان غيور و جانهاي تسليم ناپذير. آنها هرگز از ما نميپذيرند که اطاعت لئيمان را بر شهادت گاه کريمان ترجيح دهيم…

 در اين فراز، امام به رهبري مردم عراق که زنازاده بر آن حاکم است، اشاره دارد و آن جامعهي منحرف، در مسير خود قطعاً به اين جا ميرسد که رهبر خود را از زنازادگان برگزيند و اين انسان‌ها بر آنها حاکم گردند و با اين سخنان، امام پردهاي ديگر از عمق انحراف جامعه را بر ميدارد. در فرازي ديگر از اين سخنراني، امام ميفرمايند:

دربارهي من تصميم بگيريد و مهلتم ندهيد. من بر خداي خود و خداي شما توکل کردم. هيچ جنبندهاي نيست، مگر اين که مهارش در دست خداوند است. به راستي، پروردگار من بر راه راست است.[218]

امام سپس دستانش را به سوي آسمان بالا ميبرد و ميفرمايد:

خدايا! باران آسماني را از آنها بازدار و سال‌هايي چون سالهاي يوسف (خشکسالي) بر آنها مقدر فرما و غلام ثقيف (حجاج بن يوسف ثقفي) را بر ايشان چيره گردان تا شرنگي تلخ به کامشان نمايد که ما را تکذيب کردند و واگذاشتند. پروردگار ما تنها تو هستي. بر تو توکل کرديم و به سوي تو باز ميگرديم.[219]

دومين نفرين امام در اين سخنراني، به حاکميت يک فرد مستبد و آدم کش و فاسد بر سر مردم عراق و حجاز پرداخته است. بهطور کلي اين نفرين دو مرحله دارد: اول، نابودي و مرگ براي عموم مردم خائن و دوم، استمرار اين قتل و کشتارها در طول زمان، به دليل وجود يک چنين فضايي که جهل و تحريف و خيانت و… برقرار است و تاريخ آينده نشان داد که اين نفرين، حاکميت يافت تا به تدريج در طول ده‌ها سال، عذاب در جامعه ادامه يافت. اين نفرين نه فقط به خواستهي امام حسين(ع) صورت پذيرفته است؛ بلکه شرايط آن روز جامعه و حاکميت نفس امارهي آدميان بر شخصيت فردي و اجتماعي شان، يک چنين شرايطي را براي خودش بهوجود ميآورد و اين نفوس، خودشان نميتوانستند خودشان را تحمل کنند و به جان يکديگر ميافتادند. از طرفي سنتهاي خداوند که قوانين ثابت و لا تغير در عالم انسان‌ها، شرايط رنج و نابودي اقوام ستمگر را با خود به همراه دارد. اين سنتها خشم خدا را در فضايي اينگونه ظاهر مي‌کنند و بلاي خانمان سوز را با خود به همراه ميآورند. امام حسين(ع) از چنين سنت‌هايي آگاهي کامل دارد و از خدا مي‌خواهد که آنها را حاکم و جاري کند و در يک شهود زيبا، ده سال بعد از شهادتش را در نفرين خود بيان مي‌کند و در دومين شهود خود. ظهور خونخوار جباري را به نام حجاج بن يوسف ثقفي آشکار مي‌کند و از خداوند، عذاب قوم ستمگر را طلب دارد.

عبدالملک مروان، نفرين امام حسين(ع) را جنبهي عملي پوشاند. او حجاج بن يوسف ثقفي را امير عراق کرد و سپس به او فرمان داد که به مکه حمله کند و کار عبد ا.. ابن زبير را در آن‌جا به پايان رساند. حجاج با بيست هزار سوار به مکه حمله برد.[220] نبردهاي سنگيني بين او و ابن زبير به وقوع پيوست. مردم آهسته آهسته طبق رسم هميشگي خود، پشت ابن زبير را خالي کردند. او سر يارانش فرياد ميزد: خرماي مرا ميخوريد و فرمان مرا نميبريد و سپس خود به جنگ مستقيم با حجاج رفت و در سن 71 سالگي در سال 73 هجري کشته شد و جنازهي او را به دار زدند. مادرش اسماء که دختر ابوبکر و خواهر عايشه بود، و در سن صد سالگي، چشمانش کور شده بود، بعد از 7 روز که جنازهي عبدا…بن زبير بر بالاي دار بود، نزد حجاج آمد و گفت از پيامبر خدا شنيدم که فرمود: از ميان قوم ثقيف يک آدم کش و يک دروغ گو ظهور مي‌کند؛ دروغ گو مختار بود و آدمکش تو هستي.حجاج پرسيد: اين زن کيست؟ گفتند مادر ابن زبير. پس دستور داد جنازه را پايين آوردند و سپس از اسماء خواستگاري کرد و گفت: ميخواهم باجناق رسول خدا باشم.[221] عبدا… ابن عمر که تا آن زمان هنوز زنده بود از کنار جنازهي بردار شدهي ابن زبير عبور کرد و گفت: اگر سه چيز در تو نبود، ميگفتم: تو تويي. بيحرمتي تو در حرم و شتافتنت به سوي فتنه و بخلي که در دست تو است. پيوسته از اين مرکب و آنچه به آن رسيدي بر تو نگران بودم چه ديده بودم که فريفتهي استرهاي سفيد و سياه پسر حرب شده اي؛ ولي پسر حرب از تو سياستمدارتر بود[222] و بدين سان، با کشته شدن ابن زبير تفرقهي سياسي در کل حجاز بر چيده شد. يعقوبي مينويسد که در سال 68 هجري در عرفات چهار پرچم به نشانهي چهار خط سياسي، برافراشته بود. پرچم کيسانيه به رهبري محمد بن حنفيه، پرچم خوارج به رهبري نجده بن عامر و پرچم بنياميه و پرچم عبدا… ابن زبير[223]که با تسلط حجاج بر مکه در سال 73، همهي اين خطوط از ميان رفت و مروانيان بر آن مسلط گرديدند.

و بدينسان نگراني امام سجاد(ع) از خط زبيريان پايان يافت و دعاي ايشان مستجاب گرديد. عبدالملک، حجاج را در سال 75 حاکم عراق کرد. او وقتي به کوفه آمد، صورت خود را پوشاند و به مسجد وارد شد. مردم را شکافت و بر منبر نشست، مدتي دراز خاموش ماند. زمزمهها در گرفت که اين کيست؟ او را سنگ باران کنيم؟ همين که خاموشي همه جا را گرفت، روي خود را گشود و با چند جمله چنان مردم را ترساند که بياختيار، سنگ ريزه از دست مردي که ميخواست او را سنگ باران کند، بر زمين ريخت. وي در آغاز خطبهي خود، چنين گفت: مردم کوفه! ساليان درازي است که با آشوب و فتنه خو گرفته و نافرماني را شعار خود ساخته ايد. من سرهايي را ميبينم که چون ميوهي رسيده بايد آنها را از تن جدا کرد. من چندان بر سرتان ميزنم که راه فرمانبرداري بيابيد.[224]عراقيان بعد از 12 سال جنگ و کشتار بيحاصل که ميان خودشان با يکديگر داشتند، اکنون با يک فرد قدرتمندِ بيرحم رو به رو شدهاند که دمار از روزگار آنها در خواهد آورد و چنان بر سر آنها خواهد کوبيد که تلخي دوازده سال گذشته برايشان شيرين جلوه کند. انتقام خداوند از اين قوم ناسپاس، وارد مرحلهي جديد خود شده است.

حجاج همچون ديگر مروانيان، کينهي عميقي نسبت به خاندان نبوّت داشت. در يکي از خطبههاي خود خطاب به زيارت کنندگان قبر پيامبر(ص) گفت: مرگ بر شما مردم. چرا گرد پشتهاي از خاک و چوب پارهاي چند ميگرديد؟ چرا نميرويد قصر اميرالمؤمنين عبدالملک را طواف کنيد؟ مگر نميدانيد خليفه، هر شخص بهتر از رسول خداست؟[225] عبدالملک مروان بعد از کشته شدن ابن زبير به مکه رفت و در آن جا خطبهاي خواند که: من نه چون خليفهي خوار شده عثمان، نه چون خليفهي آسان گير معاويه و نه چون خليفهي سست، يزيد هستم. من اين مردم را جز با شمشير، درمان نميکنم. شما کارهاي مهاجران اولين را در خاطر داريد، اما مانند آنان رفتار نميکنيد. ما را به پرهيزگاري ميخوانيد و خود فراموش ميکنيد. به خدا قسم از اين پس مرا کسي به تقوي امر نمي‌کند، مگر اينکه گردن او را خواهم زد.[226]مي گويند چون به عبدالملک خبر خلافت دادهاند، قرآني را که پيش رو داشت، برهم نهاد و گفت اين آخرين ملاقات ماست.[227] عبدالملک فرد ستمکار و سنگ دلي را به نام هشام بن اسماعيل مخزومي در مدينه، والي قرار داد (86ـ82) که بهشدت بر مردم مدينه سخت گيري و ستمکاري نمود. حتي امام سجاد(ع) را نيز بارها و بارها آزار داد. اکنون عبدالملک سنگدل در شام، همهي مدعيان بنياميه و بني مروان براي حکومت را از ميان برداشته است. او نزديکترين کسان خود را نيز از دم تيغ گذرانده و با بيرحمي بسياري بر کل جهان اسلام، حکومت خود را استوار کرده است.[228] عوامل بيرحم او در مدينه و مکه يکي بعد از ديگري، دست به استبداد خشن ميزنند و حجاج در عراق به قتل عام مردم پرداخته است. حجاج ميگفت: زمين و آسمان با خلافت برپاست. خليفه نزد خدا، بزرگ‌تر از فرشتگان مقرب و پيامبران و مرسلين است.[229] مردم نيز بر اثر اين فشارها به تدريج دست از مبارزه و دولت خواهي در حجاز و عراق کشيدند. به غير از قيام خوارج و تني چند از سرداران ياغي سپاه بني مروان، ديگر حادثهي خاصي رخ نداد. مروانيان در کنار اين تهديدها و کشتارها مردم را در گرايش به بيبند و باري، شراب خواري و شهوتراني آزاد گذاشتند و تمام امکانات آنها را فراهم ميکردند. ترس از مرگ و زندان از يک سو و آزاد بودن هر گونه لذّت از سوي ديگر، مردم را بر آن ميداشت که به سياست مروانيان و فرهنگ دلخواه آنان رو کنند و حتي در مدينه و مکه، ديگر کسي به خاندان رسول(ص) رجوع نميکرد و براي امور ديني و آخرت خود توجهي قائل نبود. امام سجاد(ع) در اين ايام فرمودند: در مکه و مدينه، بيست تن نيست که ما را دوست بدارد.[230]در چنين شرايطي، امام با آنکه ميدانست که مردم به او رجوع نمي‌کنند، بيکار ننشست و با توجه به سانسور شديدي که بر جامعه حاکم بود و امکان فعاليت او را کم ميکرد، براي روشن کردن شدت ظلم و استبداد به دعاها و مناجات‌هايي روي آورد که شرايط ظلم را تبيين کرده و امکان برون رفت از آن را براي مردم تشريح ميکردند. بخش عمدهاي از دعاهاي امام سجاد(ع) براي تبيين وضعيت چنين دوراني قرائت شده است. در دعايي ميفرمايد:

"خدايا من از تو پوزش ميخواهم که در پيش روي من به کسي ستم شود و من او را ياري نکنم؛ يا نعمتي به من ارزاني گردد و سپاس آنرا نگويم؛ يا گناهکاري از من عذر خواهد و عذر او را نپذيرم؛ يا حاجتمندي از من چيزي طلبد و او را بر خود مقدم ندارم؛ يا حق مرد با ايماني بر گردنم آيد و آن را بزرگ نشمارم؛ يا عيب مرد با ايماني را ببينم و آن را نپوشانم."[231]

همان‌طور که مشاهده مي‌شود، دعاي امام به نوع اخلاق و فرهنگ جامعه برميگردد که ايشان در پوشش دعا به پاکسازي آنها با توکل بر خدا تأکيد مي‌کنند. اين اخلاق بندگي که راه برون رفت جامعه از آن شرايط سخت و تلخ بود، مورد توجه مردم زمان امام قرار نميگرفت. با آنکه سالها جنگ بين احزاب مختلف برقرار بود و بالأخره عبدالملک و حجاج توانسته بودند گروههاي مخالف خود را از ميان بردارند؛ اما روحيهي جنگ طلبي، خشونت، کينه، دريدن يکديگر، هر روز گسترش مييافت. جامعه در آن روزها شاهد دو نوع کشتار دائمي و کينه ورزيهاي عمومي بود. يکي جنگهاي پي در پي سپاه عبدالملک با خوارج و ديگري سرکوب دائمي مردم و کشتار آنها توسط حاکمان و نظاميان عبدالملک مروان و حجاج؛ اما جنگ با خوارج همچنان در مکانهاي مختلف ادامه يافت. همان‌طور که گفته شد حجاج، مهلب ابن ابي صفره که با وي بيعت کرده بود را به فرماندهي سپاهي که با خوارج ميجنگيدند گماشت. مهلب که مردي کارآزموده در اين امر بود، به جنگهاي گسترده و دامنه دار با آنها روي آورد. روزي در کرمان، روزي در کازرون، روزي در اصطخر با آنان ميجنگيد. ابن قتيبه دينوري در کتاب اخبار الطول مينويسد که: جنگ با خوارج حتي در ماه‌هاي حرام و حتي روز عيد قربان نيز، صورت ميگرفت.[232] جدال‌هايي خشن و خونين خارج از اخلاق و معرفت قوانين الهي. دينوري ميافزايد: غيرازمناطق ياد شده، مهلب با خوارج در سمنان، دامغان، شهر ري و جيرفت… به جنگ ميپرداخت. اين جنگها نشان از تعقيب و گريزهايي بود که استراتژي خوارج از آن بهره مند ميشد و آنها مرز و کشور براي خودشان نداشتند، بلکه در همهي بلاد اقدام به خشونت، جنگ و خونريزي ميکردند. در مقابل آن‌‌ها، سپاه خليفه نيز دست به بيرحمي و قتل عام مردم و خوارج ميزد. دينوري مينويسد: که گاه فشارها باعث ميشد که خوارج، اسبهاي خود را ميخوردند. رهبر آنها در آن زمان عبد ربّه بود. او وعدهي بهشت به يارانش ميداد و همه، سرهاي خود را تو راشيده بودند و غلاف شمشيرها را نيز شکسته و آمادهي رفتن به بهشت. امّا در نبرد آخر، شکست سختي از سپاه مهلب خوردند و رهبر آنها نيز کشته شد؛ [233]همين مرگ و خون ريزي و انتقام و کينه در ميان مردم عراق و حجاز برقرار بود، منتها با ستمگري نظاميان حجاج و عبدالملک بر عليه مردم.

 در اين شرايط است که دعاهاي امام که بعدها در صحيفهي سجاديه جمع شد، نوعي مرهم بر روي اين همه زخم شيطان در درون نفس جامعه و بيرون آن گرديد. 54 دعا از امام در کتاب صحيفهي سجاديه ضبط شده که به زبور آل محمد توصيف شده است. اين صحيفه براي سالکين طريق عبادت و تکامل مشعل هدايت و تزکيهي نفس آنهاست و در کنار ارائهي اين راه خودسازي توسط امام سجاد(ع)، راه گريز از آسيب حقايق تلخ اجتماعي و کمتر صدمه خوردن از آنها به شکل دعا ارائه شده است و ده‌ها مطالب ديگر نيز در کنار اين دعاها، طرح گرديده است. مانند مطالب علمي – اخلاقي – احکام… آنچه که در مباحث اجتماعي و اخلاقي صحيفهي سجاديه بيشتر به چشم ميخورد، ارائهي راه برون رفت از آن همه رنج و سختي‌هايي بود که ده‌ها سال بر مردم وارد ميشد که در شکل دعا به مردم توصيه ميفرمود. او ميدانست زياده خواهي مردم، يکي از عوامل ورودشان در مصيبت‌هايي است که بر سرشان ميآيد و در متن دعاي خود در اين باره چنين فرمودند: "خداوند هر زنده جاني را از رزق مقسوم خويش توشهاي معلوم نهاد، آن سان که نتواند از آن که افزونش داده، اندکي بکاهد و بر آنکه اندکش عنايت کرده، چيزي بيفزايد."[234] امام بازخواست کردن خداوند براي اعمال آدميان را مهم‌ترين حادثه در دنيا و آخرت مردم ميدانست و ميفرمود: خداوند همه را بازخواست خواهد کرد[235] و براي فرار از عقوبت اعمال در روز بازخواست، تنها راه را توبه و بازگشت از اعمال زشت بر ميشمرد و ميفرمود: …حمد و سپاس خداوندي را که ما را به توبه راه نمود و اگر پرتو فضل او نبود، هرگز بدان راه نمييافتيم[236] و ميافزوند: روش او در قبول توبهي گذشتگان، اينچنين نبود. ما را از هر چه فراتر از تاب و توانمان بود، معاف دانست و جز به اندازهي توانمان تکليف نکرد و جز به اعمال سهل و آسانمان وا نداشت تا هيچ يک از ما را عذري و حجتي نماند.[237] امام ميدانست که هر کس از فرمان خدا سرپيچي کند، روزگارش تباه مي‌شود و در ادامهي اين دعا ميفرمايند: هر کس سر از فرمانش (خدا) برتابد، کارش به شقاوت ميکشد و آن که به درگاه او روي کند، تاج سعادت بر سر نهد.[238] او ريشهي شقاوت و  بيرحمي را سرپيچي از دستورات خداوند ميداند.

امام به مقام حضرت رسول(ص) و رنج‌هايي که او براي مؤمنان تحمل کرد، توجه مي‌کند و در دعاي شمارهي دو صحيفه به آن پرداخته است.[239] در دعاي شمارهي سه، امام سجاد(ع) به سازمان هستي که توسط ملائک و فرشتگان والا مقامي همچون جبرئيل، اسرافيل، ميکائيل… اداره مي‌شود، پرداخته و تمام عالم را در پنجهي قدرت الهي معرفي کرده و تسبيح و تقديس خداوند به وسيلهي فرشتگان را تشريح مينمايد و به قدرت اين فرشتگان براي دخالت در عالم انسان‌ها و ارتباطي که با دلها دارند، اشاره مينمايد.[240] در دعاي شمارهي چهار به مقام نبوت و مبارزهي پيامبران با دشمنانشان پرداخته است و از خداوند براي کساني که ياري به آنها رسانيدهاند، طلب مغفرت مينمايد.[241] در دعاي شمارهي شش به خاندان حضرت رسول(ص) پرداخته و رسول(ص) را مورد تمجيد و ستايش قرار داده است. در آن زمان‌ها اين خانواده از همه بيشتر مورد ظلم و ستم قرار داشتند. در فرازي از اين دعا ميفرمايند: "بار خدايا! درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را از سختي حوادث زمان و شرّ دامهاي شيطان و تلخي قهر سلطان حفظ فرما"[242] و در ادامه ميفرمايد: "خداوندا ! آن را که تو ياري کني، به خذلان کسي زيان نبيند و آن را که تو بر او ببخشايي، به منع کسي نقصان نگيرد و آن را که تو راه بنمايي، به گمراهي کسي از راه نرود."[243] و اضافه مينمايد که "پس درود فرست بر محمد و خاندانش و ما را به عزت خويش، از آسيب بندگانت در امان دار و به بخشايش خويش، ازهر کس جز خودت بينياز فرما و به راهنمايي خويش، راه ما به حق بگشاي"[244]

امام در دعاهاي بسيار ديگري، به ذکر نعمت‌هايي که خداوند براي آدميان قرار داده ميپردازد. همچنين شکر نعمتها را نيز طرح و بيتوجهي به آنها را موجب قرار گرفتن در مسير قهر خداوند بر ميشمارد. او به اين امر که فرشتگان خدا بهطور مستمر در حال نوشتن اعمال خوب و بد انسان‌ها هستند، اشاره مي‌کند و از مردم مي‌خواهد که اين مهم را هيچ‌گاه فراموش نکنند. امام در دعاي هشتم صحيفه، بر روي نفس اماره و خشم و کينهاي که از آن فوران مي‌کند، انگشت ميگذارد و چنين ميفرمايد:

خدايا! به تو پناه ميبرم از شر و شور پستي و شدت خشم و غلبهي حسد و نداشتن شکيبايي و اندک بودن قناعت و بدي خلق و خوي و اصرار شهوت و چيرگي عصبيت. بار خدايا! به تو پناه ميبرم از پيروي هواي نفس و مخالفت با هدايت و فرو رفتن به خواب غفلت و برتري دادن باطل بر حق و اصرار بر گناه و خرد شمردن گناه بزرگ و بسيار شمردن طاعت، خدايا! به تو پناه ميبرم از به خود باليدن توانگران و خوار داشتن فقيران و بدرفتاري با زيردستان و ناسپاسي در حق کسي که به ما نيکي کرده است. بارخدايا! به تو پناه ميبريم از اينکه ستمگري را ياري کنيم؛ يا ستمديدهاي را خوار بداريم؛ يا قصد چيزي کنيم که ما را در آن حقي نباشد؛ يا از روي بيدانشي سخني در دانش گوئيم. خدايا! به تو پناه ميبريم از اينکه در دل، خيال فريب کسي را بپروريم و از کردار خويش خود پسند شويم و يا به آرزوهاي دور و دراز مبتلا گرديم. خدايا! به تو پناه ميبريم از بدي باطن و حقير شمردن گناهان خرد و از اينکه شيطان بر ما چيره شود؛ يا روزگار ما را واژگون بخت گرداند؛ يا پادشاه بر ما ستم ورزد. خدايا! به تو پناه ميبريم از اسراف کاري و هم از بينوايي. بار خدايا! به تو پناه ميبريم از بزرگ‌ترين حسرت و گرانترين مصيبت و بدترين شور بختيها و بد سرانجامي و محروم شدن از ثواب آخرت و گرفتار شدن به عقاب روز رستاخيز. بارخدايا! بر محمد و خاندانش درود بفرست و به رحمت خويش، مرا و همهي مردان و زنان را از آنچه گفته شد، پناه ده يا ارحم الراحمين.[245]

اين دعا خود يک کالبد شکافي ظهور رفتار غلط انسان هاست که در آن زمان، در بدترين شکل ممکن آن ظاهر شده بود. امام، منبع اصلي بروز اعمال پست را گرايش به نفس اماره معرفي مي‌کند. او خصلتهاي نفس بهيمه را چنين بر ميشمارد: 1ـ آزمندي 2ـ خشم 3ـ غلبهي حسد 4ـ ناصبوري 5ـ اندک بودن قناعت 6ـ بدخلقي7ـ اصرار برشهوت 8ـ چيرگي عصبيت 9ـ مخالفت با هدايت 10ـ غفلت 11ـ برتري دادن به باطل در برابر حق12ـ خرد شمردن گناه 13ـ نداشتن طاعت 14ـ اسراف کاري و… . اين خصلتها اگر در کسي يا جامعهاي بهوجود بيايد، به ظهور رفتارهاي نا به هنجاري منجر مي‌شود که جامعهي آن روز مبتلا گرديد. امام ميفرمايند: خدايا! به تو پناه ميبريم از: 1ـ‌مخالفت با هدايت 2ـ بر خود باليدن توانگران 3ـ خوار داشتن فقيران 4ـ بد رفتاري با زيردستان 5ـ ناسپاسي در حق کسي که به ما نيکي کرده است 6ـ ياري ستمگران 7ـ‌‌خوار کردن ستم ديده 8 ـ گرفتن چيزي که حق ما نيست 9ـ سخن گفتن از روي نا آگاهي 10ـ‌‌فريب دادن مردم 11ـ خود پسندي در کردار 12ـ مبتلا شدن به آرزوهاي دور و دراز 13ـ بدي باطن 14ـ بيتوجهي به گناهان15ـ شاد کردن دشمنان 16ـ نيازمند شدن به ثروتمندان 17ـ به استقبال مرگ رفتن، بدون فراهم آوردن توشهي آخرت 18ـ فقر و بي‌نوايي و…. همان‌طور که مشخص است، امام يک ريشه‌يابي از درون انسان‌هايي که به حاکميت نفس اماره مبتلا شدهاند، کرده است و يک ارزيابي از چگونگي بازتاب آن ويژگي‌ها در رفتار فردي و اجتماعي آنها که به روي هم، ما را از شرايط موجود جامعهي آن روز آگاه مي‌کند و فرهنگ و اخلاق زمان خود را در پناه دعا گزارش ميدهد و به مردم زمان خود ميآموزد که علت اين همه رنج و بدبختي، گرايش آنها به توطئههاي نفس حيواني و حيله‌گريهاي شيطان است که بازتاب بيروني آن شقاوت‌ها، فريب‌‌ها، جنگ‌‌ها، کشتارها، نفاق‌‌ها، خيانت‌ها، ترسها و… است که نهايتاً استمرار آن، به حاکميت استبداد و ستم مطلق بر جامعه ختم مي‌شود. تمام تاريخي که ما در اين کتاب از منابع مختلف نقل کرده ايم، در اين دعاي امام مستتر است. امام سجاد(ع) راه گريز از آن همه بدبختي حاکم بر جامعه را همان‌طور که گفتيم توبه و بازگشت از همهي اين پستيها و فرار از نا اميدياي که در آن شرايط گريبان مردم را گرفته بود ميداند و ميفرمايد:

"… آيا اي خداوند من! همين که به درگاه تو از اعمال ناپسند خود اقرار کنم، مرا سودمند است؟ آيا همين که به درگاه تو به زشتي کردار خويش معترف آيم، رهايي خواهم يافت؟ يا در همين جا که ايستاده ام خشم خود بر من گماشتهاي يا در همين هنگام که دست به دعا به سوي درگاه تو برداشته ام، غضب خود را قرين من ميکني؟اي خداوند! از تو نوميد نميشوم؛ زيرا در توبه به روي من گشوده اي؛ بلکه به درگاه تو مينالم و گريه ميکنم، به‌سان بندهاي ذليل و بر خود ستم کرده و حرمت پروردگار خود شکسته… اينک دست انابت و توبه به سوي تو برداشته و از روي اخلاص، به درگاه تو توبه ميکنم و با دلي پاک، در مقام قرب تو ايستاده ام و با آوازي نجوا گونه و آهسته، با تو راز ميگويم…اي خداوند! اي که از گناهان خلق، نيکو در ميگذري و از اين رو زير بار منت تو هستم،اي خداوندي که بندگان خويش را به پذيرش توبه خوگر کردهاي و نا صالحانشان را به توبه به صلاح ميآوري! اي خداوندي که به اندکي از اعمال نيک آنان خشنود ميگردي و اندکشان را پاداشي گران عنايت ميکني! اي خداوند که اجابت دعاي ايشان بر خود فرض کرده اي.[246]

امام(ع) ميداند کساني که راه خدا را بر ميگزينند، مورد هجوم شيطان و آدميان شيطان صفت قرار ميگيرند و ستمگران به آنها ظلم روا ميدارند و در آن شرايط سخت، امکان مبارزه با آنان وجود ندارد؛ لذا به مؤمنان سفارش مي‌کند که کار ستمگران را به خدا واگذار کنند تا انتقام آنها را خدا بگيرد. زمانيکه هيچگونه امکاني براي مبارزه با ظلم و ستم نيست، تنها راه دعاست و واگذار کردن عذاب آنها به خداوند، چارهي راه است، ميفرمايد: اي خداوندي که از درد و رنج داد خواهان آگاهي… اي خداوندي که ياوريت به دادخواهان نزديک است… تو ميدانياي خداوند که فلان فرزند فلان در حق من، مرتکب چه کارها شده که تو خود از آن منع فرمودهاي و او در بيحرمتي، به من چه اعمالي انجام داده است که تو خود از آن نهي کردهاي و اين همه، از سرمستي اوست به سبب نعمتي که تو به او داده اي. از بيباکي اوست در برابر کيفري که تو برايش مقرر کرده اي. بار خدايا بر محمد(ص) و خاندانش درود بفرست و به نيروي خود، آنرا که بر من ستم مي‌کند يا دشمني ميورزد؟ فروگير و به قدرت خود از تيزي قدرتش بکاه و به درماندگيهاي خود مشغولش نماي. در پيکار با آنچه به خلافش برخاسته است، عاجزش گردان. بار خدايا بر محمد(ص) و خاندانش درود بفرست و خصم مرا رخصت مده که بر من ستم روا دارد. خوب ياريم کن که در برابرش پايداري کنم و مرا از ارتکاب اعمالي چون اعمال او و حالتي چون حال او نگه دار.[247]

کاملاً مشخص است که در اين فراز از دعاي امام، خطر افتادن به ورطهي اعمال خلاف، توسط ستمديده وجود دارد؛ چون جامعهي آن زمان از تمام فرهنگ جاهلي استفاده ميکرد و در برابر مخالفت با دشمن، اخلاق و دين و معرفت و جوانمردي مورد توجه قرار نميگرفت، اگر دشمن خدا را با همان ابزاري که او در دشمني‌اش به کار ميبرد، مورد حمله قرار دهي؛ تو نيز دشمن خدايي. نبايد در دشمني با دشمنان خدا، ابزار شيطاني و نفساني و آنچه را که خدا دوست ندارد به کار گرفت. امام در ادامه ميفرمايد:

"بار خدايا! بر محمد(ص) و خاندانش درود فرست و در حال، مرا بر ضد او چنان ياري کن که خشم مرا فرو نشاند و انتقام من از او بستاند. بار خدايا! برمحمد(ص) و خاندانش درود فرست و به جاي آن ستم که آن ستمکار بر من روا داشته است، تو عفو و بخشايش خود بر من ارزاني دار و به جاي سوء رفتار او، رحمت خود بر من عطا فرما؛ که هر مکروهي در برابر خشم تو ناچيز است و هر مصيبتي در برابر غضب تو سهل است.اي خداوند آن سان که در دل من ستمديدگي را نکوهيده اي، مرا نيز توفيق ده که به کس ستم نکنم…"[248]

امام(ع) در دعاهايش موارد زيادي را مورد توجه قرار داده است که عمدهي آنها عبارتند از: دعا هنگام بيماري، محنت و بلا[249] ـ دعا براي عفو از عيب ها[250] ـ حفاظت در برابر شيطان[251] ـ هنگام ترس و نياز[252] ـ بهدست آوردن اخلاق ستوده[253] ـ زماني‌که گناهان باعث اندوه مي‌شود[254] ـ هنگام سختي و مشقت[255] ـ شکر بر سلامتي[256]ـ حق پدر و مادر[257]ـ حق فرزند و همسايگان، مرزبانان[258]ـ تنگ شدن روزي – داشتن بدهي به مردم[259]ـ طلب خير[260]ـ هنگام گناه[261]ـ شکر گزاري[262]ـ کوتاهي در حق مردم[263]ـ طلب عفو و رحمت[264]ـ در ياد مرگ خود و ديگران [265]ـ پوزش از گناه[266]–ختم قرآن[267]ـ ديدن هلال ماه در ماه رمضان[268]ـ ورود در ماه رمضان[269]ـ خروج و وداع با ماه رمضان[270]–روز عيد فطر[271] ـ روز عرفه[272]ـ روز عيد قربان[273]–دور کردن مکر دشمن[274]– ترس از خدا[275]–تضرع و اظهار فروتني[276]– هنگام طلب به اصرار از خدا[277]ـ خضوع و خشوع[278] ـ درخواست از ميان بردن غم[279].

اگر به محورهاي کلي دعاهاي امام سجاد(ع) در صحيفهي سجاديه دقت نماييم، آنچه که بيشتر از همه در اين 54 دعا برآن تأکيد شده است، رفتارهاي اجتماعي و سياسي و اخلاقي آدميان مابين خودشان است و محدوده‌هايي که باعث شکستن حرمتها و پيدايش تجاوزها و درگيريها مي‌شود را معين مي‌کند، سپس ريشه يابي پيدايش رفتارهاي نابه‌هنجار از منبع نفساني و غرايز بهيمي انسان را مد نظر قرار داده است و بر اين‌که عامل خارجي خط‌دهنده به رفتارهاي نفساني وجود دارد نيز تأکيد مي‌کند و آن را شيطان رجيم معرفي مينمايد.

 موضوع ديگري که در اين ادعيه به چشم ميخورد، اين است که حال که انسان دشمن دروني و بيروني خود را شناخت، چگونه مي‌تواند در نبرد با آنها موفق شود. امام تأکيد دارند که مهم‌ترين عامل، شناخت و آگاهي و گريز از جهل و ناداني در برابر اين دشمن دروني و بيروني است و سپس بايد بازگشت از مسير به خطا رفته و جبران خسارات وارد شده، در رأس امور آدمي قرار گيرد؛ که اصطلاح قرآني و ديني آن توبه و انابه به درگاه خداست. در اين دعاها امام براي اصلاح امور مردم، کلي گويي نمي‌کند؛ بلکه جزء به جزء رفتارهاي غلط را آشکار کرده و به دقت، اعمال صحيح را توضيح ميدهد. برگرداندن حقوق مردم و نزديکان به آنها به‌جاي تصرف و چپاول دستاوردهايشان، توکل بر خداوند در شرايط بد سياسي و اجتماعي و اقتصادي، به جاي نااميدي و جذب راه خطا شدن. بهترين زمان‌ها براي توبه و بازگشت و پرداخت حقوق مردم را هنگام روزه‌داري معرفي مي‌کند و تهذيب نفس و بخشش و انفاق را نيز در اين ايام، توصيه مي‌کند که بهترين مواقع آن در روزهاي ماه مبارک رمضان و ايام حج و ايام ا… مي‌باشد. توجه به ايام ا… از نظر امام، اهميت خاص خود را دارد؛ مانند عيد فطر که روز بازگشت انسان پس از سي روز، روزهي خالصانه به فطرت و جوهر انساني خويش است، يا روز عرفه که روز معرفي و تعريف خود انسان به خودش و سپس ارائهي خود با همهي آنچه که دارد، به خداوند است. روز عرفان و شناخت نفس مطمئنه است و از اين رو زيارت عرفهي امام سجاد(ع)، يکي از زيباترين دعاها و دلنشينترين آنها در صحيفهي سجاديه است.[280] کنترل نفس و شرارت‌هاي آن در ماه‌هاي حرام نيز اهميت خاص خود را دارد. امام رابطهي طبيعت با انسان را يک رابطهي دو طرفه معرفي مي‌کند و از مؤمنان مي‌خواهد که يک رابطهي دروني با طبيعت برقرار کنند؛ تا آنجايي که در دعاهايشان بتوانند، نزول باران را از خداوند بخواهند و طبيعت به اذن خداوند به آن جواب دهد.[281] دعاي زيباي تقاضاي باران از خداوند در صحيفه، گوياي چنين رابطه‌اي است. او واکنش طبيعت به رفتارهاي بد انساني را که به اذن خداست به ما گوشزد مي‌کند و مؤمنان را از پديدار شدن بيماري‌هاي سخت و لاعلاج، که در آن زمان وبا و طاعون بود بر حذر ميدارد؛ يا خشم طبيعت که زلزلهها و طوفانها را به اذن خدا به همراه دارد، مهم دانسته و از آدميان مي‌خواهد که با دعا به درگاه خداوند و پاکسازي نفس و پرداختن به علم و آگاهي، مانع از آسيب‌رساني اين‌گونه موارد شوند. او در غالب دعا، روش علمي کشف منبع بعضي از بيماري‌ها را عنوان مي‌کند و مسير علمي و تحقيقي را سر راه آنها قرار ميدهد. در هزار و چهارصد سال پيش، در دعايي ميفرمايند که: خداوندا آب دشمنان ما را به وبا آلوده کن و ميکروب وبا را که در آب، باعث بيماري مي‌شود، معرفي مينمايد. او مردم را از زندگي با آدمهاي احمق نهي مي‌کند، بهطوري‌که اين مهم را در وصيت‌نامه‌اش براي پسرش امام محمد باقر(ع) بيان مي‌کند. ميفرمايد:

پسرم از دوستي و همنشيني با احمق بپرهيز. با او معاشرت مکن و از او دوري کن و هم‌صحبت مشو؛ زيرا که احمق در حضور و غياب در پي عيب‌جويي است. اگر سخن بگويد، ناداني‌اش او را رسوا کند و اگر سکوت کند، ناتواني‌اش در گفتار، او را ناچيز جلوه دهد و اگر کاري انجام دهد، آن کار را تباه و ضايع سازد و اگر مسئوليتي را برعهده گيرد، آن‌را به تباهي کشد. دانش او باعث بينيازي‌اش نشود و دانش ديگران هم به وي سودي نرساند…[282]

و در پي آن تأکيد مي‌کند :

با دينداران و اهل معرفت همنشيني کنيد و اگر به آنها (اهل علم و معرفت) دسترسي نداشتيد، براي شما بهتر است که تنها بمانيد و اگر چارهاي نداشتيد با جوانمردان همنشين شويد…[283]

از موارد مهم تأکيدات امام سجاد(ع) براي نجات جامعه از همهي آفات و صدمات، آن است که مردم به امامان معصوم: روي آورند. او تنها راه نجات را توسل به امامان ميداند که از سوي خدا برگزيده شدهاند و از سوي خدا به آنها الهام مي‌شود و علوم آنها اتصال به علم خداوند دارد و از همان منبع به آنها مدد ميرسد. امام در ابتداي اکثر دعاهايشان فرمودهاند: "خداوندا ! بر محمد(ص) و خاندانش درود بفرست." و اين تأکيد امام در قريب به اتفاق دعاهاي خودش، براي شکستن جو سنگيني بود که بر عليه امامت و به‌ويژه حضرت علي(ع) در آن زمان‌ها حاکم شده بود و کمتر کسي ديگر به سلسلهي امامت، توجه مينمود و عامل فروپاشي جامعه در آن دوران و جنگها و بلاها و نسل کشيها و بيماري‌هايي که مردم به آنها مبتلا ميشدند همين دوري از امام بود. امام سجاد(ع) ميخواستند آرامش و امنيت و سلامت را به جامعه برگردانند؛ اما بدون گرايش به امامت معصوم اين کار غير ممکن است؛ لذا در دعاي دلنشين عرفه، براي روشن شدن مقام با ارزش آنها و توجه مردم به حلقهي مفقوده، براي دفع بلا از سر جامعه ميفرمايند:

"…اي پروردگار من! درود و تحيت بفرست بر محمد(ص) و خاندانش تحيت و درودي که بر هر تحيت و درودي که زين پس بوده و زين پس خواهد آمد، احاطه يابد و بر او و خاندانش تحيت و درود بفرست تحيت و درودي که در نزد تو و در نزد غير تو پسنديده آيد و با آن تحيات و درودهايي بيافريني که آنچه پيش از اين تحيت و درود فرستاده‌ايم مضاعف گردد و با گذشت روزگاران، بر آن بيفزايي و بيفزايي تا آن‌جا که کسي جز تو نتواند بشمارد.اي پروردگار من! بر اهل بيت طيبين او که آنان را براي قيام به امر خود، برگزيدهاي و خازنان علم خود و حافظان دين خود و خلفاي خود بر روي زمين و حجتهاي خود بر بندگان قرار دادهاي و آنان را به خواست خود از هر ناپاک، پاک گردانيدهاي و طريق رسيدن به مقام قرب خود و وصول به بهشت ساخته‌اي، تحيت و درود بفرست."

 سپس امام امدادهاي مختلف، براي اين خاندان از خداوند در خواست مينمايد و با درودها و تهنيتها آنرا ملازم ميگرداند و در ادامه ميفرمايد:

" بار خدايا! در هر زمان، دين خويش، به امامي ياري بخشيدهاي که او را بر پا داشتهاي تا علم راهنماي بندگانت شود و در بلاي تو چراغ فروزان هدايت گردد و رشتهي پيمان او به رشتهي پيمان خود پيوستهاي و او را وسيلهي خشنودي خود ساختهاي و اطاعت او فريضه گردانيدهاي و مردم را از سرکشي در برابر او بر حذر داشتهاي و فرمان دادهاي که به هرچه امر مي‌کند اطاعت کنند و از هرچه نهي مي‌کنند باز ايستند و کس از او پيشي نگيرد و کس از او وا پس نماند و او نگهدار کساني است که به او پناه ميبرند و کهف امان مؤمنان است و حلقهي اعتصام ايشان و جلال و جلوهي جهانيان است"[284]

امام با اين سخنان، بن‌بستهاي جوامع را معرفي مي‌کنند و علت پيدايش طلسمها و باز نشدن آنها را جواب ميدهد. مگر نه اينکه شاعر گفته بود که:

مات همينم که در اين بند و بست  اين چه طلسمي است که نتوان شکست

طلسم جامعه، نداشتن امام و رهبر معصوم آسماني است. مردم، هر نامردي را حاضرند به‌عنوان امام و رهبر خود بپذيرند؛ اما امام علي(ع) و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و امام سجاد(ع) را نميپذيرند. از رهبران ظالم خود هزاران ضعف و سستي و پليدي ميبينند و دم بر نميآورند؛ حتي در راه آنان، تن به کشته شدن ميدهند و در مقابل از اين مردان الهي، صدها معجزه و کرامت مشاهده مي‌کنند و باز به آنها نميگروند و خود را در مصاف با شيطان و نفس خود تنها مي‌گذارند و ياري فرشتگان و خداوند را که از زبان و عمل امامان ظاهر مي‌شود، پس ميزنند. طلسم، همين‌جاست. امام سجاد(ع) ده‌ها معجزه و کرامت از خود نشان داده است. پدر و عمو و جدش هزاران کرامت اخلاق، جوانمردي و دينداري از خود نشان دادهاند؛ اما باز هم مردم راه ديگري مي‌روند؛ حتي عموي امام، محمد حنفيه ادعاي رهبري و امامت مي‌کند؛ ولي بعداً آن را پس ميگيرد و به امامت امام سجاد(ع) معترف مي‌شود و اين باور موجي را در جامعه به‌عنوان اينکه او مهدي موعود است، رونق ميدهد؛ حتي شاعري مانند سيد حميري در مدح او شعر سرود و معتقد شد که او زنده است و نخواهد مرد و در کوه رضوي اقامت دارد و آب و عسل در نزد اوست.[285] راويان اخبار ميگويند: روزي بين او و امام سجاد(ع) بحثي پيرامون امامت بهوجود ميآيد؛ با هم توافق مي‌کنند که کنار کعبه بروند تا در نزد حجرالاسود، هر کدام ادعاي خود را طرح کنند و حجر الاسود، ما بين آنها داوري کند. اين توافق را به اين دليل کردند تا نظر کلي را روشن کنند و قائلين به امامت محمد حنفيه را به راه حق باز گردانند. هر دو کنار سنگ حجرالاسود آمدند امام(ع) در کنار سنگ، اقدام به نيايش به درگاه خدا کرد و نام خداوند را در زيباترين صفت هايش تسبيح نمود و همين‌طور که امام(ع) در حال راز و نياز بود، ناگهان حجرالاسود از باب اعجاز و امر الهي به زبان آمد و گفت امام بر حق، تنها زين العابدين(ع) است و او حجت خداست بر مردم و امين در دين اوست؛ [286] اما مردم به دنبال فردي به نام عبدالملک مروان مي‌روند. کسي که در مورد او جلال الدين سيوطي شافعي اهل سنت مينويسد: او پيش از رسيدن به قدرت، در دينداري تظاهر ميکرد؛ ولي همين که به قدرت رسيد، همه چيز را کنار گذاشت. او ميافزايد: او نخستين خليفهاي بود که بخل ورزيد. او کسي بود که در اسلام، حيله و مکر کرد. او از سخن گفتن مردم نزد خلفا جلوگيري کرد و جلوي امر به معروف و نهي از منکر را گرفت و مردم را برده و غلام پادشاه ميناميد. اگر از زشت کاريهاي عبدالملک جز حاکميت بخشيدن به حجاج بن يوسف، برگرده مسلمانان نبود، کفايت ميکرد؛ زيرا حجاج کسي بود که صحابهي پيامبر را خوار ميکرد و بر آنان شلاق زد و برخي را زنداني کرد و به برخي ناسزا گفت. او آن قدر از صحابه و تابعين کشت که به شمار نميآيد؛ چه برسد به غير آنان.[287] او برگردن انس ابن مالک و افراد ديگري از صحابه، طناب انداخت تا آنان را خوار سازد.[288]شمس الدين ذهبي که در به کار بردن برخي الفاظ دربارهي تابعين، خودداري ميورزيد، دربارهي او مينويسد: خداوند حجاج را در سال 95 در کهن سالي، هلاک کرد. وي بسيار ستمگر، دشمن اهل بيت(ع)، خبيث و بسيار خون ريز بود.[289] عبدالملک همچنين فرد خون ريز ديگري به نام هشام ابن اسماعيل را حاکم مدينه کرده بود، که در ستمگري و سرکوب مردم، بسيار کوشا بود. صدها نفر را دستگير و زنداني و تحقيرکرد و به قتل رسانيد. در مدينه، اين شخص و در عراق، حجاج و در شام، عبدالملک بر مردم مديريت ميکردند و امام سجاد(ع) در بين مردم ميزيست؛ ولي کسي به سوي او نميرفت. امامي که 20 و به قولي 22 بار به سفر حج رفت و شتري داشت که در تمام اين مدت حتي يک تازيانه به او نزد و وقتي که امام در بستر شهادت بود، به امام باقر(ع) فرمود:

"من با اين شتر بيست بار به مکه رفتم و حج به جا آوردم و در تمام مدت رفت و برگشت، حتي يک تازيانه به او نزدم؛ هنگامي که از دنيا رفتم هر گاه شتر مُرد، او را دفن کن تا درندگان گوشت او را نخورند؛ چرا که رسول خدا(ص) فرمود: هر شتري که در هفت حج در عرفات توقف کند، خداوند او را از شتران بهشت قرار ميدهد و نسل او را پر برکت مينمايد"[290]

و ميفرمود: "از ترس قصاص روز قيامت، هيچ‌گاه او را تازيانه نزدم."[291]امامي که وقتي يکي از غلامان او که مأمور آباد کردن يکي از زمينهاي مزروعي بود، در آباد سازي آن کوتاهي کرد وباعث نابودي بخشي از زراعت شد، فقط يک تازيانه به او زد و وقتي که به خانه‌اش برگشت، آن غلام را طلبيد و خودش برهنه شد و تازيانه را بهدست غلام داد و فرمود: بزن و قصاص کن و وقتي که غلام خودداري کرد، امام همان زمين را به غلام بخشيد.[292] امامي که وقتي از دنيا رفت، حاضران ديدند که پشت او کبود و سياه است؛ وقتي پرس و جو کردند، فهميدند به دليل آب کشيدن از چاه براي همسايگان و بر دوش گذاشتن کيسههاي غذا براي يتيمان و بينوايان است؛ بهطوري که امام حدود يکصد خانواده را سرپرستي ميکردند و بدون آنکه شناخته شوند، برايشان غذا ميبردند. و… . [293]

اين امام، در انزوا و تنهايي است و در فشار رنج و ستم دائمي قرار دارد؛ اما مردم، گرد عبدالملک ميگردند. طلسم، همين جاست. در مورد شرايط طاقت فرساي خاندان عصمت و طهارت در دوران عبدالملک مروان، سخنان زيادي در تاريخ ضبط شده است. اهل سنت دربارهي فشار بر خاندان پيامبر(ص) چنين نقل کردهاند: منهال بن عمر گفت: نزد علي بن الحسين رفتم و گفتم: خداوند تو را به صلاح نگه دارد. روزگار چگونه ميگذراني؟ امام فرمودند:

موقعيت ما در ميان اين قوم، همچون موقعيت بني اسرائيل در زمان فرعون است که پسرانشان را ميکشتند و زنان را زنده نگه ميداشتند. ما در حالي صبح ميکنيم که ميبينيم بزرگان قوم، با دشنام به علي(ع) و يا دشنام به ما اهل بيت تقرب (به خلفا) ميجويند… اگر نميداني، بدان که ما اهل بيت هر روز چنين صبح ميکنيم.[294]

 آري همان‌طور که گفته شد، در آن دوران اگر کسي نام علي(ع) بر فرزندش ميگذاشت، شکنجه و بعضاً کشته ميشد.

روايات زيادي در فضل دشمنان علي(ع) بر منابر نقل ميشد و بر عکس روايات زيادي در زشتي کارهاي حضرت علي(ع) جعل ميگرديد و نسبتهاي ناروا به حضرت ميدادند تا جايي که شخصي نزد حجاج رفت و گفت: اي امير! پدر و مادرم فداي تو باد! آنها حق مرا ادا نکردهاند؛ زيرا اسم مرا علي گذاشتهاند و به همين دليل، من شخصي فقير و نيازمند شدم. به من صلهاي بدهيد. حجاج خنديد و ولايت منطقهاي را به او بخشيد.[295]يکي از ملازمان حجاج که از قوم او بود، ميگفت: از افتخارات قبيلهي ما اين است که هر گاه ابوتراب را لعن مي‌کنند، حسن(ع) و حسين(ع) و فاطمه(س) را نيز لعن مي‌کنند.[296] اين سخنان را ابن ابي الحديد، سني معتزلي نقل کرده است. ابن عباس مفسر بزرگ قرآن ميگويد: وقتي آيهي ذلِکَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُلْ لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (23)

اين همان [ پاداشى ] است كه خدا بندگان خود را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، [بدان] مژده داده است. بگو: « به ازاى آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى دربارهي خويشاوندان.» و هر كس، نيكى به جاى آورد [و طاعتى اندوزد]، براى او در ثواب آن خواهيم افزود. قطعاً خدا آمرزنده و قدرشناس است.[297]از پيامبر پرسيديم يا رسولالله(ص) اين نزديکان چه کساني هستند. پيامبر(ص) فرمود: علي(ع) و فاطمه(س) و دو فرزند آنان حسن و حسين8[298] است. همچنين پيامبر(ص) فرمود:

سوگند به آن که جانم در دست قدرت اوست، کسي کينهي ما اهل بيت را به دل نگيرد، مگر اينکه خداوند وي را داخل آتش کند.[299]

 همچنين پيامبر(ص) فرمودند:

اهل بيت من، امان امت من از اختلاف هستند؛ پس اگر قبيلهاي از عرب با آنان به مخالفت برخيزد، به اختلاف دچار شود و سرانجام در حزب ابليس قرار خواهد گرفت.[300]

خوانندگان دقت کنند که تمام اين روايات را عالمان اهل سنت در کتب تاريخي و تفسيري خود نقل کردهاند. اين امر بيانگر آن است که دولت مرواني اعتقادي به دين و فرهنگ اسلامي نداشته است. آنوقت مردم امام سجاد(ع) را رها کرده و عبدالملک را برگزيدهاند. اگر به اوضاع فرهنگي آن دوران، دقت بيشتري شود، اين طلسم گم شده هويدا ميگردد. يزيد کينهي حضرت رسول(ص) و مبارزان و مجاهدان همراه او را بهشدت به دل داشت. دو شهر مدينه و مکه، مورد نفرت بزرگان بنياميه بود. نابود کردن شهر مدينه توسط يزيد در واقعهي حره و تجاوز گسترده به زنان، توسط سپاه او که به فرماندهي مسلم بن عقبه صورت گرفت؛ عفت عمومي در مدينه را لکه دار کرد و فرزندان نامشروعي را در اين شهر به دنيا آورد که نسل بعدي حاکم در مدينه شدند. مردم نام اين کودکان را حره گذاشتند؛ چرا که پدرانشان مشخص نبود. شهر مکه در ده سال بعد که عبد ا… بن زبير به هلاکت رسيد، حال و روز بهتري از مدينه نداشت. اکنون يک نسل از آن دوران گذشته بود و هر دو شهر با مديريت حاکمان فاسق آن، در اوج فساد و فسق قرار داشتند. هر کس که با حکومت موافقت ميکرد، نوازش ميشد و ثروتهاي بهدست آمده از جنگها و غنائم، بين آنها تقسيم ميشد. در نتيجه به تدريج مردم اين شهرها ثروتمند شدند و به تبع آن به خوش گذراني و راحت طلبي روي آوردند. غنا و موسيقي مبتذل عربي با موسيقي فارسي و روم در هم آميخت و سبک جديدي از موسيقي درباري و عشرت طلبي را بهوجود آورد. شعرها و خوانندگان نيز برهمين منوال گفته و خوانده ميشدند. زنان براي شنيدن آوازههاي زنان و مردان آوازخوان، مجالسي ترتيب ميدادند که در کتاب الاغاني ابوالفرج اصفهاني گزارشهاي زيادي در اين باره آمده است.[301] وي در شرح حال زني آوازه خوان به نام جميله که مربي بسياري از مردان و زنان آوازه خوان عصر خود بوده است، مينويسد: جميله آهنگ حج کرده بود. بسياري از آوازه خوانان مشهور مدينه همچون هيت، طويس دلال، بردالفواد، نومة الضحي، فند، رحمت، هبه ا… و گروهي از بزرگان به همراه زنان و نوکرانشان وي را بدرقه کردند. سياط (يکي از آوازه خوان ها) ميگويد: وقتي جميله حرکت کرد، پنجاه کنيز ترانه خوان بهدستور اربابان خود سوار برشتر شده، براي همراهي با جميله حرکت کردند. يونس يکي ديگر از آوازه خوانان ميگويد: افزون بر اين، سي تن ديگر از آوازه خوانان نيز براي رفتن به حج با جميله همراه گشتند. اين افراد که انواع و اقسام لباسها ي ظريف و عجيب و رنگارنگ بر تن داشتند، از مدينه رهسپار شدند. اين گروه وقتي به مکه رسيدند، از سوي شماري از مردم و آوازه خوانان و شاعران آن‌جا همچون سريج و غربيقي و ابن محرز و گروهي از قبيلهي هذيل استقبال شدند. جميله در حالي وارد مکه شد که همهي آواز خوانان مشهور با وي همراهي ميکردند و جوانان مکه از زن و مرد براي ديدن آنان از خانهها بيرون آمدند. عمربن ابي ربيعه شاعر غزل سرا متوفي به سال 93 هجري به مردم گفت: هر که خواهان و دوست دار شنيدن آواز است، با اينان به سوي مدينه بيرون رود که من نيز با آنان خواهم رفت. از اين روي، بسياري از آنان به سوي مدينه حرکت کردند و در آن‌جا مورد استقبال ساکنان و اشراف مدينه از زن و مرد قرار گرفتند. بقيهي مردم نيز جلوي خانهي خود، جمع شدند و در انتظار گروهي که باز ميگشتند به تماشا نشستند و جميله در بازگشت، آوازهاي مختلفي براي استقبال کنندگان خواند و در مجالس لهو و لعب آنان شرکت کرد و آوازه خواني نمود.[302] آري، مکه حرم الهي و مدينه، شهر حضرت رسول(ص) و اصحاب بزرگوارش در تصرف عياشان و هوس بازان و ثروتمندان و آوازه خوانان و دين ناشناسان قرار گرفته است. نسلي از ولد حرام و تجاوز و بر آمده از جنگها و غارتها و وابسته به سياستهاي دنيا طلب مقامات شامي و ترسان از تنبيه حاکم شهر و بيرحمي آنها، گرد خانهي شيطان به عياشي مشغولند. و امام سجاد(ع) در گوشهي تنهايي و انزوا، مورد تمسخر دلقکها و مردم هوس باز قرار ميگرفت. نقل مي‌کنند که دلقکي که مردم را ميخندانيد براي خندهي ديگران به دنبال امام که در حرکت بود، افتاد و عباي او را از دوشش کشيد و با خود برد تا ديگران بخندند و وقتي که عبا را از او پس گرفتند و به امام دادند، پرسيدند: اين شخص، چه کسي بود؟ پاسخ دادند: دلقکي که اهل مدينه را ميخنداند. فرمودند: "به او بگوئيد (خداوند، داراي روزي است که در آن روز، مبتلايان به بطالت و لهو، خسارت و زيان خواهند ديد.)"[303] و در اين ايام پر فسق و فساد، امام را در کعبه ديدند که پردهي کعبه را گرفته بود و چنين راز و نياز ميکرد:

خداوندا ! چشمها به خواب رفته و ستارگان اوج گرفته و تو حاکم زنده و پايدار هستي. در اين دل شب، پادشاهان درهاي قصرشان را بستهاند و نگهبانان و حاجبان بر آن گماردهاند؛ ولي تنها دربِ خانهي تو براي درخواست کنندگان گشوده است. هم اکنون به در خانهات آمده ام، تا با نظر رحمتت به من بنگري.اي خداوند! که مهربانترين مهربانان هستي.اي کسي که دعاي گرفتاران را در تاريکيهاي شب اجابت ميکني و اي کسي که دردها و رنجها و بيماري‌ها را برطرف ميسازي، همهي مهمانان تو برگِرد خانهات خوابيدهاند و تنها چشم تو،اي خداي قيوم! به خواب نميرود. پروردگار! تو را به دعايي که خودت به آن دستور داده اي، ميخوانم که به حق حُرمت کعبه و حَرم و به گريه ام، رحم کن. اگر عفو و احسان تو به گنهکاراني که اسراف در گناه نمودهاند نرسد، گنهکاران به درب خانهي چه کسي بروند که اميد بخشش داشته باشند.[304]

اين است امام معصوم که به شفاعت گناهکاران، پردهي کعبه را گرفته و خود را شفيع قرار داده است. دوري از اين امام، جامعه، مردم و حاکمان را طلسم کرده است و شيطان را بر آنها مسلط نموده است. به شفاعت اشاره شد. اين امر يکي از باورهاي عميق شيعه است که براي آن دلايل قرآني و روايي دارد. شفاعت در زبان عرب، به معناي ضميمه کردن دو چيز همانند و در خواست عفو و بخشش براي گناهکاران. شفيع يعني جفت شدن که براي ياري رسانيدن باشد؛ بدين معني که شخص مورد قبول درگاه خداوند، مؤمني را که داراي ضعف‌هايي است به واسطهي اتصال او به خودش، از عذاب خدا نجات ميدهد. در حقيقت توان و آبروي شفاعت گر، ضعف و ناتواني شفاعت شونده را پر مي‌کند و او را با خود جفت کرده و مورد بخشش خدا قرار ميدهد. به همين منظور، در سوره طه خداوند ميفرمايد:

يَوْمَئِذٍ لاَ تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً (109)

روزي که در صور دميده شود در آن روز، شفاعت هيچ کسي سودي نبخشد مگر کسي که خداي رحمان به او اجازه داده و به گفتار او راضي باشد[305].

 آيه بهطور واضح، مشخص مي‌کند که شفاعت براي کسي که خدا به او اجازه دهد و از او راضي باشد، وجود دارد. در آيهي ديگر ميفرمايد:

لاَيَمْلِکُونَ الشَّفَاعَةَإِلاَّمَنِ اتَّخَذَعِنْدَالرَّحْمنِ عَهْداً (87) [306]

آنان هرگز شفاعت ندارند؛ مگر کسي که نزد خداي رحمان عهد و پيماني دارد.

 بنابراين هستند کساني که قدرت شفاعت دارند؛ به شرطي که با خداوند عهد و پيمان داشته باشند.

 در آيهاي ديگر ميفرمايد:

يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُم مِّنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ [307]

 آنان جز براي کسي که خدا راضي است، شفاعت نمي‌کنند. آنان از ترس خدا بيمناک هستند.

 در اين آيه نيز مقام شفاعت کننده مطرح است که کسي را شفاعت مي‌کند که خداوند از او راضي است.

 در سورهي اعراف ميفرمايد:

هَلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ فَهَل لَّنَا مِن شُفَعَاء فَيَشْفَعُواْ لَنَا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ؛[308]

… روزي که حقيقت امر فرا رسد، کساني که در گذشته آن را فراموش کرده بودند، ميگويند: به راستي که رسولان پروردگار ما، حق را آوردند. آيا شفيعاني براي ما وجود دارد که شفاعتمان کنند؟

 در اين آيه مشخص مي‌کند، شفاعت براي کساني که قيامت را انکار کنند و حق را نديده بگيرند، صورت نميپذيرد؛ ولي ديگران شفاعت کننده دارند. همچنين ما در روايات اهل سنت و شيعه نيز روايات مربوط به شفاعت داريم که چند نمونه ارائه مي‌شود:

در کتاب صحيح يا سنن ابن ماجه، آمده است: سه گروه در روز قيامت، شفاعت مي‌کنند؛ انبياء، علما و شهداء.[309] همين حديث از شيعيان نيز نقل شده است که امام علي(ع) فرمود: که رسول خدا(ص) فرمود سه گروه که نزد خداي عزوجل شفاعت کرده و شفاعتشان پذيرفته مي‌شود. انبياء، علما و شهدا هستند.[310]

همچنين در بحار الانوار آمده است که روز قيامت، خداوند به رسول اکرم(ص) ميفرمايد: سر خود را بردار و شفاعت کن.[311] در مسند احمد ابن حنبل چنين آمده است "روزه و قرآن در روز قيامت، براي بندهي خدا شفاعت مي‌کند…[312]

اهل سنت حتي از امام صادق(ع)، حديث دربارهي شفاعت نقل کردهاند.[313]

بنابراين، اصل شفاعت يک واقعيت غير قابل انکار در دين اسلام است و آياتي که بهطور قطع شفاعت را نميپذيرد، در مورد موضوعاتي هستند که شفاعت به آنها تعلق نميگيرد مانند شرک و… نه اين که انکار اصل شفاعت در آنها باشد؛ بلکه مصداق شفاعت را که توسط کفار يا مشرکين يا منافقين اعلام ميشد نميپذيرد.

 با باور اين اصل مسلم ديني، اگر سراغ امام سجاد(ع) برويم، در مييابيم که امام با توجه به مقام محمودي که دارند، در صدد شفاعت امت به درگاه خداوند هستند، تا از اين توانايي هم در دنيا و هم در آخرت، پناه و حافظ مؤمنان آسيب خورده از شرايط اجتماع و دچار قصور در وظيفه، شده باشد و از فرو افتادگان در وادي خطا نيز دستگيري به عمل آيد. امام علي ابن حسين(ع) با تمام قوا سعي مي‌کند تا مردم را به وسيلهي توبه و شفاعت از راه رفته به سوي ضلالت، باز گرداند و در کنار آن با قانونمند کردن جامعه و گرايش آنها به سوي عدالت و راستي و پاکي، به آن همه رنج و بدبختي آنها مرهمي بگذارد. او بيش از همه، بر توبهي عمومي مردم تأکيد داشت و اعتراف به گناه را مقدمه آن بر ميشمرد و شيطان را در درجهي اول، منحرف کنندهي انسان در ناسپاسي‌اش معرفي ميکرد و از مردم ميخواست که با دور کردن خط و عمل شيطاني از خودشان، راه شُکر نعمتها ي خدا را فراهم آورند و بدين ترتيب، در مسير توبه به درگاه خداوند قرار گيرند. ميفرمود:

بار خدايا ! اگر آدميان را شيطان نفريفته و از اطاعت تو باز نداشته بود، هيچ گناه کاري جامهي جان به گناه نميآلود و اگر باطل را در چهرهي حق جلوه نميداد، هيچ گمگشتهاي راه تو را گم نميکرد.[314]"

 و ميفرمود:

بار خدايا! از تو ميخواهم که بار گناه مرا از من برگيري که سخت مرا گرانبار ساخته است. از تو در تحمل بار گراني که مرا از پاي در آورده است، ياري ميجويم پس بر محمد(ص) و آل محمد درود فرست و مرا که بر خود ستم کرده ام، عفو کن و رحمت خود بر من ببار، تا سبکبارم سازد. چه بسا رحمت تو، گنهکاران را رسد و چه بسا ستمکاران که (با توبه) مشمول عفو تو گردند. پس بر محمد(ص) و خاندان او درود فرست و مرا سر دستهي کساني قرارده که از گناهانشان گذشتهاي و از گودالي که خطا کاران در آن سرنگون شوند، بيرون آورده اي. به توفيق خود از ورطهي هلاکت مجرمان، خلاصي داده اي؛ تا آزاد کردهي عفو تو از بند اسارت عقوبتت گشتند و رهايي يافتهي احسان تو از زندان عدالتت شدند.[315]

 وي در فرازي ديگر، ميفرمايد:

اي خداوند! مرا از در گاهت بيرون نکن که رنجيده شوم و از خودت نا اميدم مگردان که محروم مانم. به آنچه مرتکب شده ام، قصاص مکن. به آنچه کرده ام، خرده مگير. آنچه را که نهان داشته ام، آشکار منماي. از آنچه پوشيده داشته ام، پرده مگير. اعمال من به ترازوي عدالت مسنج. کردارهاي پنهاني ام را در برابر مردم، فاش مگوي…[316]

 امام در راه بازسازي اعمال و برگشت از مسير به انحراف رفته، از مردم مي‌خواهد که به قرآن و کتاب خدا پناه برده و بهدستورات آن گوش دل سپرده و راه نجات را از آن دريابند. ميفرمايد:

"بار خدايا ! قرآن را نوري قرار دادهاي که در پرتو آن، از تاريکيها و گمراهي و ناداني نجات يابيم و شفايي براي هر که از سر تصديق، بر آن گوش نهد و ترازوي عدلي که زبانه‌اش از حق منحرف نشود و چراغ هدايتي که فروغ برهانش را خاموشي نيست و پرچم نجاتي که هر که قدم در پي‌اش نهاد و آيين او پيشه ساخت، گمراه نگردد و آن که چنگ در دست آويز عصمت قرآن زد، دست هلاکت بدو نرسد. [317]

وي در برابر جوي که در آن روزها شايع شده بود که قرآن سخن پيامبر است؛ نه وحي خداوند، چنين ميفرمايند:

" بار خدايا! دلهاي ما را حاملان قرآن ساختي و به رحمت خود، شرف و فضيلت آن به ما شناساندي. بر محمد(ص) که خطيب قرآن است و خاندان او که خازنان علم قرآن هستند، درود فرست و ما را در زمرهي کساني قرار ده که از سر صدق، معترفند که قرآن از نزد تو نازل شده تا هيچ شک و ترديد با يقين ما به جنگ بر نخيزد و چون قدم به راه راست قرآن نهاديم، هيچ چيزما را در راه نلغزاند.[318]

آري امام سجاد(ع) بازگشت مردم به سوي قرآن را مي‌خواهد که راه عملي آن، توبه است. از روزي که مردم، غدير خم را که سفارش خداوند به استمرار رهبري الهي براي مردم بود، فراموش کردند و راههاي ديگري را بر جانشيني و خلافت به جاي رسول(ص) برگزيدند، همهي مشکلات از همين جا آغاز شد. انتخاب شورايي، انتخاب عقلاني، انتخاب و بيعت عمومي، انتخاب نژادي و قومي، انتخاب وراثتي همه و همه، هيچ کدام نتوانست راه هدايت مردم را به همراه آورد. رهبران برگزيدهي خداوند، يکي بعد از ديگري در اوج قساوت و جهالت مردم، به شهادت رسيدند و به جاي آنها کساني بر سر کار آمدند که روزگار را بر مردم، سياه و تنگ کردند. اکنون در دههي هشتاد هجري بر عراق و حجاز، عوامل ظالم عبدالملک مروان مسلط هستند. در شام، بطالت و بخشيدن اموال بيت المال به خواص، براي جذب مردم به حکومت انجام ميگرفت و گسترش يافته بود. عبدالملک حتي براي گوزيدن مردمي که طرفدار او بودند، صله ميداد. مسعودي در مروج الذهب مينويسد: سپري از ياقوت نزد عبدالملک هديه آوردند. آن را پسنديد و به يکي ازحاضرين گفت: استحکام اين سپر را آزمايش کن. آن شخص برخواست تا سپر را با زور زياد تا کند که بادي از او در رفت. عبدالملک بخنديد و حضار نيز خنديدند. عبدالملک پرسيد: غرامت گوزيدن چند است؟ يکي گفت: چهار صد درهم و يک قطيفه. گفت: چهار صد درهم و يک قطيفه به آن فرد دادند. شاعري گفت: چه بادي بود که مايهي گشاده دستي شد. مردم نيز دوست دارند که باد رها کنند و يک دهم پولي را که به او رسيد بگيرند. اگر ميدانستيم که باد ما به گشاده دستي است،اي امير! که خداوند تو را بر صلاح دارد، ما نيز باد رها ميکرديم. عبدالملک گفت: چهار صد درهم به او بدهيد؛ ولي ما به بادش حاجت نداريم.[319]

عبدالملک براي بخشش، بهانهي باد معده را ميگرفت و چاپلوسان و متملقان درباري، با رها کردن باد و حقير و پست کردن خود و شخصيت بلند انساني شان به صلهي مادي و مالي سلطان چشم ميدوختند. در همان زمان در مدينه، امام سجاد(ع) وقتي که به فقيري کمک ميکرد، دست او را ميبوسيد و به او کرامت انساني ميبخشيد. وقتي از وي سؤال شد چرا دست فقير را ميبوسي؟ فرمود:

من دست پروردگار را ميبوسم، نه دست فقير را؛ زيرا صدقه قبل از اينکه بهدست فقير برسد، در دست خدا قرار ميگيرد[320].

 او بسيار زياد از نيازمندان تشکر ميکرد و معتقد بود که آنها بار توشه آخرت انسان را با خود حمل مي‌کند. ميفرمود: " آفرين بر کسي که زاد و توشهي مرا به آخرت حمل مي‌کنند."[321]

امّا در عراق

در سال 75 حجاج، والي کوفه شد. مردم عراق تازه به شرايط خفقان آور جديد وارد شدند. حجاج نميتوانست به همين راحتي عراق را آرام نمايد. دو گروه در عراق در مقابل او ميايستادند. خوارج و فرماندهان و رجال سياسي عراقي که مدعي حکومت و سروري برعراق بودند و از دير باز، عراقي مستقل از شام ميخواستند. حجاج به هر دو گروه گفت: به خدا ! چنان ذليلتان کنم که به صلاح آئيد و چون سنگ بکوبمتان که به اطاعت آئيد يا به انصاف آئيد و شايعه پراکني نکنيد؛ وگرنه چنان با شمشير بزنمتان که زنان بيوه شوند و و فرزندان يتيم. از اين دسته بنديها دست برداريد…[322] حجاج، سپاهياني را که از پيوستن به لشگر مهلب که در جنگ با خوارج بود، خودداري کرده بودند، يا گردن زد يا آنها را وادار به برگشت به جنگ نمود. او سپس به بصره رفت و در آن‌جا نيز کساني را که به جنگ نرفته بودند، قتل عام کرد. طبري مينويسد که حجاج شخصي را که از يک قبيله بود و به دليل بيماري فتق، توان رفتن به جنگ را نداشت و هيچ مقرري هم از بيت المال نميگرفت گردن زد.[323] در ابتدا اين اعمال باعث شورش کوچکي در بين مردم، بر عليه او شد که بلافاصله حجاج، رهبر آنها عبدا… بن جارود را دستگير و به همراه هيجده نفر ديگر سر بريد.[324] همان‌طور که قبلاً اشاره شد، خوارج در مناطق مختلف ايران و عراق، دست به مقاومت زدند و چندين سال اين نبردها به طول انجاميد و عراقيان مجبور بودند که در سپاه حجاج و مهلب به جنگ آنها بروند که اگر ميرفتند، بهدست خوارج کشته ميشدند و اگر نميرفتند، بهدست حجاج از بين ميرفتند. در زد وخوردهاي حجاج با خوارج، دوبار کوفه به وسيلهي خوارج اشغال شد؛ بهطوري که حجاج مجبور شد که از شام نيروي کمکي بخواهد و ياران زيادي از حجاج در اين نبردها کشته شدند و مصيبت بر مردم عراق، پايان نمييافت. خوارج در همهي بلاد به صورت پارتيزاني با حکومت ميجنگيدند. همچون غدهي سرطاني بودند که همهي اعضاي حکومت را در برگرفته بود. يکي از رهبران خوارج که در داخل عراق ميجنگيد، شخصي به نام شبيب بود که حدود دو سال تمام سپاه حجاج را قتل عام ميکرد. همان‌طور که قبلاً گفته شد، يکي از دلايل پيروزي حجاج بر خوارج، اختلافي بود که بين سران خوارج رخ داد و دليل ديگر اينکه حجاج تصميم گرفت مهلب را که در نبرد با خوارج در فارس بود به عراق بياورد و مهلب به گروهي از آن دسته که انشعاب کرده و قصد رفتن به طبرستان را داشتند، حمله کرد و آنها را در هم کوبيد.[325] در خراسان به تدريج بين سرداران حجاج بر سر کسب قدرت، اختلاف شد و يکديگر را به قتل ميرساندند. در هنگام اين اختلافات در شام، طاعون و در مکه، سل و در بصره نيز طاعون شيوع يافت. طبري مينويسد: شدت طاعون به حدي بود که مردم فکر ميکردند که ديگر کسي زنده نميماند.[326] نام اين طاعون را در بصره جارف نهادند و عدهي زيادي را با خود به کام مرگ کشيد و بالأخره در سال 82 يکي از قويترين سرداران حجاج و عبدالملک که خوي ملت عراقي را داشت، به نام عبد الرحمن بن محمد اشعث، بر عليه خليفه و حجاج دست به قيام زد. او نوهي اشعث ابن قيس سردار خائن به حضرت علي(ع) بود و پسر محمد بن اشعث قيس، يکي از سرداران سپاه عمر سعد در کربلا که در شهادت امام حسين(ع) شرکت کرد و سپس به مصعب بن زبير پيوست و در جنگ در سپاه مصعب با مختار کشته شد. عبد الرحمان که عدهي زيادي از عراقيها را که به استقلال عراق علاقه مند بودند، جمع کرده بود و در خراسان به کشورگشايي براي حجاج مشغول بود، در سال 81 سر به شورش نهاد و با سپاهي بزرگ رو در روي حجاج قرار گرفت. قيام عبدالرحمن وحشت عظيمي را در ميان سران شام و سپاه حجاج ايجاد کرده بود؛ به دليل اينکه محل شورش او جنوب خراسان بود. هميشه يک کابوس در ميان خلفاي مرواني وجود داشت و آن پيش گويي‌هايي بود که دربارهي بر افتادن حکومت در ميان دربار، شايع بود که سپاهي از خراسان موفق مي‌شود حکومت بنياميه را نابود کند. اين ترس باعث ميشد که امراي مرواني، هميشه نيم نگاهي به خراسان داشته باشند. در تاريخ، معلوم نمي‌شود که در آن دوران، چه کساني اين پيشگوييها را انجام ميدادند؛ امّا آنچه که مشخص است، اين پيشگويي را همه باور داشتند و تاريخ ثابت کرد که واقعاً اين باور حقيقت داشت و نهايتاً ابومسلم خراساني به اين باور چهرهي حقيقت داد و در سال 132 هجري بالأخره حکومت بنياميه، بهطور کامل با سپاه خراسانيان نابود شد و عراقيها بعد از يکصد و سي سال، به کمک ايرانيها توانستند دودمان بنياميه را در هم بکوبند و قبر معاويه و يزيد و مروان را بشکافند و استخوانهاي آنها را به آتش بکشند و حکومت بني عباس را به قدرت برسانند. در هر حال در آن دوران، قيام عبدالرحمن ابن اشعث بن قيس يک چنين تداعي را ايجاد کرده بود. در حاليکه هنوز نيم قرن تا وقوع آن پيش گويي فاصله بود، مهلب دوست حجاج به او نوشت: مردم عراق سوي تو روان شدهاند؛ چون سيلي که از بالا سرازير شود و چيزي آنها را جلوگيري نخواهد کرد.[327] و حجاج چنان ترسيده بود که نامهاي براي عبدالملک نوشت و ماجرا را گزارش داد. طبري مينويسد: عبدالملک بعد از خواندن نامهي حجاج، سخت ترسيد و از تخت خود پائين آمد و خالد بن يزيد بن معاويه را پيش خود خواند و نامهي حجاج را به او داد. خالد که سياستمداري با تجربه شده بود، گفت: اي اميرمؤمنان ! قيام ابن اشعث از جنوب خراسان، سيستان است. نبايد بترسي. اگر از جانب خراسان بود، ميبايست که بترسي.[328]سپاه عظيم عبدالرحمن ابن اشعث به قصد تصرف عراق، حرکت کرد و مردم از همه جا به آنها ميپيوستند و تنها از بصره و کوفه چهار هزار نفر به آنها ملحق شدند.[329] و در اولين نبرد در کنار رود دجله، لشگر حجاج در هم کوبيده شد و سپاهيانش پا به فرار گذاشتند و در نبردي ديگر که خود حجاج در آن حضور داشت، دوباره سپاه شام، شکست سنگين خوردند و فقط هزار و پانصد کشته از مردم شام بودند. با آنکه حجاج 25 ميليون درهم به سپاهيانش پراخت کرده بود، آنها نتوانستند در برابر ابن اشعث تاب بياورند و بصره سقوط کرد و عبدالرحمن آن‌جا را تصرف نمود و شعار فتح دمشق را داد.[330] در سال 81 بخش عظيمي از ايران و جنوب عراق در تصرف مخالفان حکومت مرواني بود. اکنون اُبهت و اقتدار حجاج، کاملاً فرو ريخته بود. سال بعد عبدالرحمن به سوي کوفه لشگر کشيد و در ديرالجماجم با سپاه حجاج رو در رو شد. او در بصره به‌عنوان خليفه، از مردم بيعت گرفت و يکصد هزار لشگر در سپاهش فراهم آورده بود.[331] اکثريت مردم عراق به عبدالرحمن پيوسته و عليه بيدادگريهاي حجاج قيام کردند. طبري مينويسد که حتي کميل بن زياد نخعي که در نبرد، بسيار معتمد و معتبر و دلير بود، نيز به سپاه عبدالرحمن پيوست. از بد شانسي حجاج در اين سال، مهلب ابن ابي صفره و پسرش که سرگرم جنگ در شمال خراسان بودند، هر دو فوت کردند و پشتيبان قدرتمند او نيز از ميان رفت. بالأخره نبرد بين دو سپاه صورت گرفت و سپاه عبدالرحمن شکست خورد و عدهي زيادي به اسارت حجاج در آمدند. از جمله کميل بن زياد که بهدست حجاج با بيرحمي شهيد شد.[332] امّا سپاه عبدالرحمن دوباره سازماندهي شد و در نبردهاي ديگري در برابر حجاج به جنگ پرداختند. در سال 83 در محلي به نام زاويه، جنگ ديگري بين عبدالرحمن و سپاه حجاج رخ داد که باز به شکست عبدالرحمن منجر شد و او مجبور شد که به داخل ايران و سپس به سيستان برگردد، تا سپاه خود را سازماندهي کند و حجاج برمردم عراق مسلط شد و اين بار هزاران نفر را گردن زد و تمام خانواده‌هايي را که از عبدالرحمن پشتيباني کرده بودند، در بند کرده و ده‌ها هزار نفر را به زندان انداخت.[333] اين بار ما محلي را نميتوانيم بيابيم که در آن مردم عراق به دليل نافرماني و عصيان بر عليه حق، تنبيه شوند. ديگر جايي به نام دير جاثليق، خازر، دولاب و… نيست، بلکه کل عراق است که قربآن‌گاه تمام مردم شده است. شدت تنبيه خداوند و خشم و غضب او از شهادت امام حسين(ع) در کربلا، از محل و شهر و استان خارج شده و اکنون تمام کشور، محل عذاب مردم ناسپاس عراق قرار گرفته و اين غضب به اوج خود رسيده؛ فقر، قحطي، بيماري مُسري نظير طاعون، شکنجه، تجاوز، اعدام، زندان، چپاول اموال، تصاحب زن و دختر و… در سراسر کشور حاکم شده است. يکي از دلايل شکست سپاه عبدالرحمن، همين قحطي و گراني کالاها بود. مردم ديگر از ساليان دراز جنگ و بيماري از پاي در آمده بودند. جنگ با مختار، جنگ با ابن زبير، جنگ با شام و بنياميه، جنگ با خوارج که به‌ويژه جنگ با خوارج، فرسايشي شده و بسيار رنج آور براي آنان و مردم شده بود و اکنون جنگ بين حجاج بن يوسف ثقفي عامل عبدالملک مروان و عبدالرحمن بن محمد اشعث که به شکست بزرگي براي مردم عراق تبديل شد که غرور و کيان و مليت و غيرت آنها را نيز به باد داد. هنوز در کوچه پس کوچههاي کوفه، صداي ضجه و نفرين کاروان کربلا به گوش ميرسيد. مردم تازه در مييافتند که دعاي امام حسين(ع) قبل از نبرد با کوفيان, چه معنايي داشت که فرمود:

خداوندا ! غلام ثقيف را برايشان مسلط کن تا شرنگي تلخ به کامشان بريزد که ما را تکذيب کردند و در برابر دشمن وا گذاشتند…[334]

 و تازه مشخص مي‌شود که چرا امام حسين(ع) در لحظات آخر عمر شريفشان به امام سجاد(ع) فرمودند: " پسرم بترس از ظلم به کسي که ياوري به جز خدا ندارد؛ " زيرا خود او که پسر فاطمه(س) دختر رسول(ص) بود، در برابر ظلم عظيم مردم عراق، حجاز و شام که براي ريختن خونش جمع شده بودند و لشگري سي هزار نفري (در بعضي از روايات يکصد و بيست هزار نفري ذکر شده است)، براي کشتن 72 نفر کودک و پير و نوجوان فراهم آورده بودند، هيچ ياوري به جز خدا نداشت و اين ترسناکترين حادثهاي است که ممکن است در جهان به وقوع بپيوندد. آنهم در مورد مظلوميت فرزند علي(ع) و نوهي رسول(ص) و مادرش فاطمه(س). خداي عاشقان که شيفتهي رسول اکرم(ص) است و فرمود: اگر تو نبودي، جهان را خلق نميکردم، [335] در برابر ظلم ظالمان که در حق عزيز کردهي رسول(ص) نمودند، خود به ميدان آمده تا انتقامي سخت از اين جامعهي دنيا دوست و نامرد و خيانت کار در حق يکديگر و در حق خاندان رسول بگيرد و به امام سجاد(ع) فرموده که: در خانهات بمان و به عبادت بپرداز و کار اين مردم را به ما بسپار. اين به ميدان آمدن خداوند، ترسي بود که همهي مؤمنان از زمان حضرت رسول(ص) تا آن روز داشتند و هميشه اين خطر را گوشزد ميکردند؛ اما کسي به آن توجه نميکرد. مردم عراق چنان ظلم و خيانتي در حق علي(ع) کردند که غصه را در گلوي اين ابر مرد تاريخ بشر، تا لحظهي مرگ نگه داشتند. آنجايي که علي(ع) از مردم تقاضا ميکرد و بر روي منبر، گريه ميکرد و از مردم ميخواست که مدد کنند تا سپاه معاويه را از سر راه بردارد و عدالت را در جهان اسلام حاکم کند، از او دربارهي تعداد سفيدي ريش و سر خود سؤال ميکردند؛ يا در هنگام خطبهي حضرت علي(ع) دور هم جمع ميشدند و با يکديگر سخن ميگفتند و کسي در مسجد به جز تعداد اندک ياران با وفاي او به سخنش گوش نميداد. امام ميفرمودند:

شگفتا! به خدا که هماهنگي اين مردم (سپاه شام) در باطل خويش و پراکندگي شما در حق خود، دل را ميميراند و اندوه را تازه ميگرداند. زشتي برشما بماند و از اندوه بيرون نياييد که آماج تير بلاييد. بر شما غارت ميبرند و ننگي نداريد. با شما پيکار مي‌کنند و به جنگ آنها نميرويد. خدا را نافرماني مي‌کنند و شما خشنودي ميکنيد. اگر در تابستان ميگوييم به جنگ برويد، ميگوييد هوا گرم است و اگر در زمستان به جهاد فرا ميخوانمتان، ميگوييد هوا سرد است و فرصتي ده تا سرما و گرما برود. شما که از گرما و سرما چنين ميگريزيد، با شمشير آخته کجا ميستيزيد. اي شبيه مردان و اي نامردان و بيخردانِ ناز پرورده! کاش شما را نديده بودم و نميشناختم که به خدا پايان اين آشنايي ندامت بود و دست آورد آن اندوه و حسرت. خدا شما را بکشد که دلم از دست شما پر خون است…[336]

اکنون دعاي امام علي(ع) نيز مستجاب است. خدا آنها را بهدست پسر ثقيف ميکشد. امام علي(ع) در سحرگاه روزي که ضربت خوردند، فرمودند: در حالي که خسته بودم، خوابم برد؛ پس رسول خدا(ص) بر من گذر فرمود. گفتم: اي فرستادهي خدا از امت تو چهها ديدم و از لج و لجبازي و کجبازي و دشمني آنها چه کشيدم! فرمود: آنان را نفرين کن. گفتم: خدايا ! بهتر از آنان نصيب من کن و بدتر از مرا بر آنان بگمار[337]" دعاي امام علي(ع) نيز اجابت شده، بدترين و شقيترين فرد خاندان مرواني يعني عبدالملک و جانيترين انسان‌هاي تاريخ بنياميه يعني حجاج بر سر مردم ناسپاس عراق مسلط شدهاند. اشعث ابن قيس که در آن غوغاي خوارج و توطئههاي معاويه پشت امام را خالي کرد، اکنون نوه‌اش ميدان دار جنگي شده که پشت او را همان کسان در جنگ، خالي کردهاند. اشعث ابن قيس جنگ با معاويه را که مالک اشتر، يار و سردار با وفاي امام ميرفت با پيروزي به پايان رساند، جلوگيري کرد و بعدها در کوفه به ايرادگيري و بهانه تراشي از رفتار امام پرداخت؛ بهطوري که در يکي از سخنرانيها ي امام، اشعث به امام گفت: سخنان تو بيفايده است، نه سودي براي تو دارد و نه زيان توست. يعني اينکه براي خودت حرف ميزني. کسي با تو کاري ندارد. امام در جواب او فرمودند:

"تو را چه کسي آگاه کرده که سود من کدام است و زيان من کدام، که لعنت خدا و لعنت کنندگان بر تو باد! اي متکبر متکبر زاده منافق کافر زاده ! يکبار در عهد کفر، اسير گشتي. بار ديگر در حکومت اسلام به اسيري آمدي و هر دو بار نه مال تو، تو را سودي بخشيد و نه تبارت به فريادت رسيد. آن که کسان و ياران خود را بهدست شمشير بسپارد و مرگ را بر سر آنان آورد سزاوار است که خانواده و خويشِ وي دشمنش دارند و بيگانه به او اطمينان نياورد[338]"

اکنون، قريب چهل سال از اين سخنراني امام گذشته است. فرزند اشعث، محمد در کنار کوفه بعد از ده‌ها جنايت و خيانت در رکاب مصعب رفت و در جنگ با مختار کشته و سرش جدا گرديد و نوهاش، بعد از جنگهاي خونين که کل مردم عراق را به باد داد، به سيستان فرار کرده و به همان ناجوانمردي دچار شد که پدر بزرگش در حق علي(ع) انجام داد. طبري مينويسد: ابن اشعث فرار کرد تا به شهر زرنگ رسيد. حاکم آن‌جا که خود ابن اشعث او را گمارده بود، از ورود او به شهر جلوگيري کرد و چند روز به اميد آنکه دروازه را برايش بگشايند، ايستاد و چون چنين نشد، به شهر بست در سيستان رفت. اين بار، حاکم شهر بست، او را به شهر راه داده؛ اما وقتي که ياران ابن اشعث از او دور شدند، وي را دستگير کرد؛ ولي يارانش او را نجات دادند واز اين پس يکي پس از ديگري، از گرد او پراکنده شدند. او باقي ماندهي ياران را جمع کرد و چنين گفت: "… اما بعد، در اين نبرد با شما بودم و در هر نبرد، همراه شما پايداري کردم؛ تا وقتي که کسي از شما در ميدان نماند. چون ديدم که نبرد نميکنيد به پناهگاهي و امان گاهي آمدم و آن‌جا ببودم. آن‌گاه نامه هايتان پيش من آمد که سوي ما بيا که فراهم شده ايم و کارمان يکي شده است؛ با دشمن خويش نبرد کنيم. من پيش شما آمدم و چنان ديديد که سوي خراسان بيايم و ميخواستيد دور من جمع شويد و از من جدا نشويد؛ مرا همين حادثه از شما بس. هرچه ميخواهيد بکنيد. هر که مي‌خواهد همراه من بيايد و هر که نمي‌خواهد، هر جا که مي‌خواهد برود."[339]بالأخره عدهاي از او جدا شدند و او سر گردان به سوي هند رفت و در حيله‌هايي که حجاج براي او طرح کرد، سرانجام گرفتار و کشته شد.[340] 18 نفر از خانوادهي او را نيز با وي گردن زدند و سرهايشان را به نزد حجاج فرستادند و در سال 85 کار وي پايان يافت.[341]سخنراني عبدالرحمن ابن محمد اشعث، در مورد خيانت يارانش، خيانت مردم کوفه به حسين ابن علي(ع) را به ياد ميآورد. همان خيانتي که در حق اولاد پيامبر(ص) کردند، اکنون در حق همان خائنان صورت گرفته است. "فاعتبروا يا اولي الابصار" مسعودي مينويسد: حجاج بر منبر کوفه بالا رفت و سر عبدالرحمن در کنارش بود و چنين گفت: «اي مردم عراق! شيطان در گوشت و استخوان و اعضاي شما نفوذ کرده. و با خون شما آميخته است و به دنده‌ها و مخهايتان رسيده و همه جا را از اختلاف و نفاق پر کرده در آن‌جا لانه کرده و تخم نهاده و جوجه آورده است. شما پيرو شيطان شده ايد و اطاعت او ميکنيد…[342]

او به مردم گفت که ديگر نميتوانم خيانتهاي شما را تحمل بنمايم و سپس تمام ياران و سرداران عبدالرحمن ابن اشعث را که اسير شده بودند، يکي پس از ديگري گردن زد. از جملهي آنها محمد بن سعد ابي وقاص، برادر عمرسعد، قاتل امام حسين(ع) در کربلا بود و تمام صاحب نفوذان عراق در بين مردم را از بين برد. او مردم کوفه و بصره را از خانه هايشان بيرون کرد. يازده هزار نفر از کساني را که در جنگ زاويه با عبدالرحمن ابن محمد اشعث بودند گردن زد.[343] هنگامي که ابن اشعث فرار کرد، حجاج به اردوگاه او رفت و چهار هزار نفر را کشت.[344] طبري آماري تلختر را نيز ارائه داده است. ميگويد: شخصي به نام هشام بن حسان گويد: شمار کساني که حجاج دست بسته آنها را کشت، به يکصدوبيست يا يکصدوسي هزار رسيد.[345] حجاج آن قدر در ريختن خون افراط کرد، که صداي عبدالملک مروان ظالم نيز در آمد و او را مسرف در خون ريزي ناميد. حجاج در جوابش نوشت: هنوز آنچه که سزاوار اين جماعت است را انجام نداده ام و هرچه که ميکنم، براي مصلحت حکومت تو مي‌باشد.[346] حجاج در نهايت در سال 95 به بيماري اکله (سرطان معده و روده) مبتلا شد و با مرگ فجيعي از دنيا رفت. مسعودي مينويسد: او بيست سال بر مردم حکومت کرد و کساني را که گردن زده بود، جز آنها که در سپاهها و جنگهاي وي کشته بودند، يکصدوبيست هزار کس بوده است. وقتي که مُرد، پنجاه هزار مرد و سي هزار زن، در زندان او بودند که شانزده هزار نفر از زنان برهنه بودند و زندان زنان و مردان، يکي بود و زندان حفاظي نداشت که مردم را از آفتاب تابستان و باران و سرماي زمستان محفوظ دارد.[347] آمار، چنان تکان دهنده است که زبان قدرت تبيين آن را ندارد و خشم خداوند بر مردم عراق و حجاز در مرحلهي دوم تنبيه آنان، از شمشير حجاج بيرون آمد. اين آمارها هرچقدر هم اغراق آميز باشد، باز بيانگر بلاي عظيمي بر سر مردم است. گويند: عبدا… بن عبدالرحمن، پسر ابن اشعث را به نزد حجاج آوردند. او پسر کم سن و سالي بود که به همراه مادرش رفت و آمد ميکرد. حجاج از او پرسيد: چند سال داري؟ گفت: نه سال و من گناهي نکرده ام؛ به دليل کوچکي ام، مجبور به همراهي با پدر و مادرم بودم. حجاج گفت: لعنت بر پدرت و با سعايت درباريان دستور داد، سر پسر 9 سالهي ابن اشعث را قطع کردند و آخرين بازماندهي خاندان اشعث نيز از ميان رفت. در همين زمان‌ها، در مدينه حکام ستمگر ديگري به ستمگري خود، مشغول بودند. هشام ابن اسماعيل، آنقدر مردم را آزار داد، تا خليفه او را بر کنار کرد و او را به تير چوبي در شهر بستند و به مردم گفتند: هر کسي که از او آزرده است، برود هر کاري که مي‌خواهد با او انجام دهد. هشام بن اسماعيل در دوران زمامداري در مدينه بيشتر از همه، امام را آزار داده بود. هشام ميگفت: من جز علي ابن حسين(ع) از کس ديگري نميترسم. هشام از کساني بود که دائماً به خاندان علي(ع) دشنام ميداد و امام سجاد(ع) را تحقير مينمود. امام به همهي يارانش فرمودند که هيچ کس حق ندارد که به هشام توهين کند و خود به ديدار هشام رفت و به او سلام کرد. هشام گفت: خداوند ميداند، رسالت خود را کجا قرار دهد.[348]

يک رهبر در عراق، سر کودک 9 ساله را که هيچ نقشي در سياست و شورش و جنگ نداشته، فقط به دليل اين که فرزند دشمن حاکم است، از تن جدا مي‌کند و امامي بر دشمن ستمگر خود، دست يافته و به او سلام مي‌کند و اجازهي توهين به او را به کسي نميدهد. پسر عموي امام، حسن بن حسن به دليل ناراحتي که از امام داشت، با او روبهرو شد و جلوي مردم، حرفهاي تند و زشتي به او زد. امام به در خانهي او رفت و او را صدا کرد و پيشاني او را بوسيد و فرمود:

اگر سخناني که در مورد من گفته اي، حقيقت داشته باشد، خدا مرا ببخشد و بيامرزد و اگر دروغ گفتي، خدا تو را ببخشد و بيامرزد.

دليل اصلي نوازش امام بر کساني که او يا مؤمنان را آزار مي دادند، خوي انساني و ايماني او و اعتقاد به بخشش و رأفت با مردم بود. او کينه توزي و انتقام گيري مردم از يک ديگر را نکوهش ميکرد و ميدانست که همين حس است که سالهاست مردم را در جنگ و خون ريزي عليه يکديگر وارد کرده است. اما امام در کنار اين شخصيت جوانمردانه، تاکتيک ديگري نيز اتخاذ کردهاند و آن تقيه است.امام ميداند که درون حکومت‌هايي نظير حکومت مرواني، هيچ چيز ثبات ندارد. امروز کسي در قدرت است؛ فردا نيست و امروز کسي در ضعف است؛ فردا در قدرت و به دليل آن که اين تغييرات، ميتوانست به قدرت رسيدن متملقين و چاپلوسان را به همراه داشته باشد، هم بر خود و هم بر همهي ياران خود، تقيه را واجب کرده بود. چون دشمن، بيرحم و پرده در بود و از سوي ديگر، مؤمنان بايد نظاره گر انتقام خدا از قدرتمندان ميبودند و نبايد جلوتر از حرکت امام اقدامي ميکردند. امام صادق(ع) ميفرمودند:

مؤمن، هميشه مجاهد است. در دولت حق با شمشير ميجنگد و مجاهدت مي‌کند و در دولت باطل، مجاهدهي او با تقيه است.[349]

 واژهي تقيه از ريشهي (وقي) ميآيد و تقوي نيز از همين ريشه است؛ به معناي مراقب احوال دشمن بودن. در قرآن در سورهي آل عمران آمده است: "مؤمنان نبايد از کافران، به جاي مؤمنان دوست بگيرند و هرکس چنين کند از خداوند بيبهره است؛ مگر آنکه به نوعي از آنها تقيه کنيد".[350] بنابراين تقيه دستور قرآني نيز دارد. امام سجاد(ع) ميفرمودند:

"کسي که امر به معروف و نهي از منکر را ترک کند، همانند کسي است که قرآن را کنار نهاده و به آن پشت کرده باشد؛ مگر اين که در حال تقيه باشد و سپس فرمودند: تقيه آن است که به خاطر تجاوز و طغيان ستمگر کينه ورز، از او بترسي".[351]

 امام با استفاده از اين تاکتيک، مؤمنان را دعوت به نظارهي قدرت خداوند و دخالت مستقيم او در زندگي آدميان و نشستن برکرسي ربانيت خويش مينمايد. اکنون حجاز و عراق، تنبيهي سخت شدهاند. نسل در نسل، کساني که در صفين و نهروان و جمل و کربلا خيانت کرده بودند، بهطور کلي متلاشي شدهاند. دابههاي خداوند به جان آنها افتادند و يکي بعد از ديگري، آنها را قلع و قمع نمودند. ديگر تا مدتهاي مديد در عراق سلحشوري بر نخواست و در مدينه و مکه و ديگر مناطق حکومت، مستي و شرابخواري و زن بارگي و فساد و فسق حاکم شد. گويا پس از آتش فشاني، گردها و خاکسترهاي وسيعي از گوگرد و سنگهاي کاني بر روي شهري که در مواد مذاب فرو رفته، بنشيند و شهر کاملاً مدفون گردد.

ريشه يابي رسيدن چنين جامعهاي به شرايط مرگ بار و خفقان آور، در آن دوران از اهميت خاصي بر خوردار است. خيانت، شکستن پيمان، بيوفايي، خوردن مال حرام، تجاوز به حقوق يکديگر، شهوت راني و عشرت طلبي، کينه، خود بزرگ بيني، زياده طلبي، راحت طلبي، قوم گرايي، عشيره گرايي، منفعت طلبي و… همه از عوامل پديد آمدن اين گونه جوامع است که به بلاي خداوند دچار ميگردد. نشناختن حقوق همهي مقولاتي که در زندگي انسان‌ها نقش بازي مي‌کند، يکي از دلايل اصلي اين شرايط وخيم است. گويا در چنين احوالي، همه حقوق يکديگر را از ياد ميبرند و به آن توجهي نمي‌کنند. در آن دوران پر بلا، امام سجاد(ع) يکي از کارهاي ارزشمندي که انجام داد، آگاه کردن مردم به حقوق متفاوتي بود که بايد همه به آن توجه ميکردند و فراموشي اين مهم بود که تجاوز و ستم را به همراه ميآورد. لذا امام سجاد(ع) با يک درايت خاصي، اين حقوق را از يک ديگر تفکيک کرد و ارزش هر کدام را معين کرد و از يارانش خواست که خود را در کهف و دايرهي اين قوانين حقوقي وارد کنند تا در امان بمانند. يادمان باشد که سر بريدهي امام حسين(ع) وقتي که بر سر نيزه، از کربلا به شام برده ميشد، تلاوت آيات قرآن ميکرد. شيخ مفيد در کتاب با ارزش" ارشاد في معرفه حجج ا… علي العباد" روايت معجزه آسايي را نقل کرده است. وي مينويسد: زيد بن ارقم روايت مي‌کند که سر مقدس امام حسين(ع) را که بر نيزهاي بود و عبور دادند و من در اطاق و بالاخانهي خود نشسته بودم؛ چون برابر من رسيد، شنيدم که اين آيه را ميخواند که از سورهي کهف بود."أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا"[352] پس به خدا از هراس موي تنم راست شد.[353]چرا سربريده، آيهي سورهي کهف را قرائت کرده و از اصحاب کهف و رقيم سخن ميگويد؟ واقعيت اين است که اصحاب کهف و رقيم، دو گروه از موحدان بودند که در عصري که مشرکان حاکم بوده و امکان عبادت و بندگي براي مؤمنان وجود نداشت، از خداوند خواستند که آنها را از آن جامعه دور کند، تا آنها بتوانند با يکديگر و در شرايط دلخواه خودشان که همان شرايط الهي است زندگي کنند. خداوند، آنها را در غاري که دست هيچ کس به آنها نرسد، زنده نگه داشت؛ بهطوري که خواب بودند؛ ولي نمردند و سيصدواندي سال بعد، بيدار شده و نشانهي قدرت خداوند در حفظ جامعهي مؤمنين و نشانهي قيامت و بازگشت به سوي خدا و نشانهي تشکيل يک جامعهي اجرا کنندهي اصول الهي بودند.[354] خواندن آيه توسط سر بريده، شايد حامل اين پيام باشد که از اين پس، مؤمنين نميتوانند آزادانه و به هر شکلي که ميخواهند در جامعهي يزيدي زندگي کنند؛ بلکه بايد به گرد هم جمع شوند و با وضع قوانين الهي بين خودشان، جامعهاي خاص و مورد نظر خود را بر پا کنند که در آن امکان عبادت و بندگي و ذکر و ذاکري درگاه حق وجود داشته باشد. يکي از پيامهاي شهادت امام حسين(ع) همين بود که ديگر، نه بايد و نه ميتوان، در ميان مردم دريده و کينه ورزي همچون مردمان آن دوران، زندگي کرد و اين جامعه مستحق عذاب گشته و به زودي به غضب خدا دچار مي‌شود. لذا همه بايد به کهف پناه ببرند تا در امان باشند. حال، کهف چگونه جايي است؟ اولاً اينکه از نشانههاي عجيب خداوند است که در بدترين شرايط جامعه، محيط مطلوبي را براي رشد و نمو آدمي ايجاد مي‌کند. ديگر اينکه اين جامعه بايد بهدست خود مؤمنان، تأسيس شود و در پي آن امداد و ياري حق بر آنها باريدن خواهد گرفت. هيچ جامعهاي را نميتوان براي مؤمنان بر پا کرد؛ مگر آنکه آن جامعه را قانونمند و داراي ارزش‌هايي نمود که خداوند به آن فرمان داده است. کتاب خدا براي چنين محيط امني براي مؤمنان، قوانين و حقوق خاصي را معين کرده است. امام سجاد(ع) با درايت آسمانياي که داشتند، براي قوانين و ضوابط کهف مؤمنان در آن زمان و همهي زمان‌هاي بعد از شهادت امام حسين(ع)، قوانين و چارچوبهاي ارزش و اخلاقي خاصي را تدوين کردند که گفتارها و سخنان ايشان تحت عنوان "رسالهي حقوق" توسط مؤمنان جمع آوري گرديده و در اختيار همه قرار داده شده است.

 

 

 

 

رسالهی حقوق

بحث دربارهي مطالب اين رساله، کاري بسيار گسترده است و خود نياز به نوشتن چندين کتاب دارد؛ اما اجمالاً ميتوان اشاراتي به محتواي اين رسالهي حقوق حضرت بنماييم. امام ميدانند آنچه که باعث نابودي يک جامعه مي‌شود، تجاوز به حقوق نهاد‌‌ها، ارزش‌‌ها، باورها و… در درون آن نظام و بافتهاي متصل شونده به هم مي‌باشد. لذا ايشان ضمن مشخص کردن قريب به اتفاق پارامترهاي حقوقي يک نظام اجتماعي، سطح حق و ارزش آن را نيز معين و مشخص مينمايد.

 ايشان ميفرمايند:

"بدان که خداي عزوجل را بر تو حقوقي است که تو را در بر گرفتهاند؛ در هر حرکتي که انجام دهي يا سکون و آرامشي که برگزيني، يا حالتي که در آن واقع شوي، يا جايگاه و مقامي که احراز کني، يا عضوي که دگرگون کني، يا ابزاري که بکار گيري، پس بزرگ‌ترين حقوق خداوند بر تو، حقوقي است که حق خودش که ريشه و منشأ همهي حقها است بر تو واجب کرده است. سپس، آن حقوقي که خداوند عزوجل براي خودت با در نظر گرفتن تفاوت اندامها و اعضاء از فرق سر تا کف پايت، بر تو فرض کرده است: پس خداي عزوجل براي زبانت، بر تو حقي قرار داده است و براي گوشت، حقي و براي چشمت، حقي و براي دستت، حقي و براي پايت، حقي و براي شکمت، حقي و براي عورتت حقي. پس اينها اعضاي هفت گانهاي هستند که اعمال با آنها انجام مي‌شود. پس او براي اعمال بر تو حقوقي قرار داده است.

پس براي نمازت، بر تو حقي قرار داده است، و براي روزهات بر تو حقي، وبراي صدقهات حقي، و براي قربانيت حقي، و براي کارهايت حقوقي؛ سپس حقوق از دایره ي جسم و جان تو بيرون رفته و به سوي آنان که صاحبان حقوق بر تو ميباشند ميرود، پس واجبترين اين حق‌‌ها، حقوق امامان تو، سپس حقوق زيردستان تو، سپس حقوق خويشان تو مي باشند، پس اينها حقوقي هستند که حقوق ديگري از آنها منشعب مي‌شود، پس حقوق امامان تو سه حق هستند: واجبترين آنها بر تو، حق کسي است که بر تو استيلاي سياسي دارد، سپس حق کسي که مديريت علمي و امر آموزش تو را عهده دار است، سپس حق کسي که از نظر ملکي تحت تسلط او هستي و حقوق زير دستان تو نيز سه نوعند: واجبترين آن‌‌ها، حق کسي است که تحت سلطهي توست سپس حق کسي است که تحت آموزش علمي تو قرار دارد (در حقيقت جاهل، رعيت عالِم است) سپس حق کسي که از راه ملکيت بر او تسلط داري؛ از قبيل زنان وغلامان و کنيزان، و حقوق خويشاوندان تو فراوان و به هم پيوسته هستند، به همان اندازه که مي تواند نزديکي و خويشاوندي از راه رحم گسترش يابد، و واجبترين آنها بر تو حق مادر است، بعد حق پدرت، بعد حق فرزندت، بعد حق برادرت، سپس نزديکتر، و شايستهتر پس شايسته تر، سپس حق مولايي که بر تو نعمت بخشيده، سپس حق مولايي که هم اکنون نعمتش برتو جاري است، سپس حق آنان که به تو خوبي کردهاند، سپس حق مؤذني که با بانگ اذانش تو را متوجه نماز ميسازد، سپس حق پيشنمازت، سپس حق همنشينت، سپس حق همسايه ات، سپس حق همراه و همسفر، سپس حق شريکت، سپس حق مالت، سپس حق بدهکارت، و سپس حق طلبکار.سپس حق معاشر تو، سپس حق کسي که با تو خصومت داشته و عليه تو اقامه دعوايي کرده است، سپس حق خصمي که تو عليه او اقامهي دعوي کرده اي، سپس حق کسي که تو رابه مشورت ميخواند، سپس حق کسي که نظر مشورتي‌اش را در اختيارت قرار ميدهد؛ سپس حق کسي که از تو تقاضاي نصح و موعظت دارد، سپس حق کسي که تو را نصيحت مي‌کند. سپس حق کسيکه از تو بزرگ‌تر است، سپس حق کسي که از تو کوچکتر است، سپس حق کسي که از تو درخواست مي‌کند؛ سپس حق کسي که تو از او درخواست داري، سپس حق کسي که از ناحيه ي او بر تو بدي و زياني وارد شده است، چه از راه گفتار، چه کردار، عمدي يا غير عمدي، سپس حق هم کيشانت بر تو، سپس حق کفار ذمي که در پناه اسلام به سر ميبرند، سپس حقوقي که برحسب دگرگونيها و تحول اسباب زندگي پديد ميآيد.

پس خوشا به حال کسي که خداوند او را بر اجراي حقوق واجب خدايي کمک کرده، و براي اين کار، او را توفيق دهد و در اين راه، او را استوار و ثابت قدم دارد.

و اما، حق بزرگ خدا بر تو اين است که: او را بندگي کني و هيچ چيز و هيچ کس را انباز او نسازي، پس هرگاه اين کار را مخلصانه انجام دادي، خداوند بر خود فرض مي‌کند که امر دنيا و آخرتت را کفايت کند.

و حق خودت بر تو اين است که: وجودت را در راه طاعت و پرستش خدا به کار گيري. و حق زبان، بزرگداشت و دور ساختن آن از فحش، و عادت دادن آن به نيکي، و ترک زوائد بيفائده است، و عادت دادن آن به نيکي به مردم، و گفتار نيک در ميان آنان.

و حق گوش (حس شنوايي)، پاک نگهداشتن آن از شنيدن غيبت، و شنيدن چيزهايي است که استماعش حلال نيست.

و حق چشم (حس بينايي) آن است که: از آنچه رؤيتش بر تو حلال نيست، آن را بپوشاني، و با نگريستن به وسيلهي آن، عبرت بيندوزي.

و حق دستت بر تو اين است که آن را به سوي چيزها و کارهايي که بر تو حلال نيست، باز نکني.

و حق پاهايت بر تو اين است که با آنها به سوي آنچه بر تو حلال نيست، گام برنداري؛ زيرا با همين پاها است که بر صراط خواهي ايستاد، پس دقت کن تا تو را نلغزانند و در آتش دوزخ نيفکنند.

و حق معدهات بر تو اين است که آن را ظرفي براي حرام قرار ندهي، و از حد سيري بيشتر نخوري.

و حق دستگاه تناسليات آن است که آن را از زنا حفظ کني، و نيز آن را در معرض ديد ديگران قرار ندهي.

و حق نماز آن است که بداني، آن هجرتي است به سوي خداي عزوجل، و تو در حال نماز، در مقابل خداي گرانقدر و شکوهمند ايستاده اي.

هنگامي که اين را دانستي، در جايگاهِ بندۀِ خوارِِِِ کوچکِ مشتاقِ نگرانِ اميدوارِ ترسانِ بيچارهاي قرار ميگيري که، آن کسي را که در برابرش ايستادهاي بزرگ دانسته و با آرامش و هيبت، عظمت مقامش را پاس ميداري، و با قلبت به نماز روي آورده، آن را با تمام حدها و مرزها و حقهاي لازم بر پا ميداري.

و حق حج بر تو اين است که بداني، آن سير تو به سوي پروردگارت و فرار تو از گناهانت به جانب او است، و قبول توبۀ تو، و اداء واجبي است که خداي متعال آن را بر تو فرض کرده است.

و حق روزه اين است که بداني، آن حجابي است که خداوند بر زبان و گوش و چشم و معده و عورت تو زده است، تا تو را به وسيله اين پرده از آتش قهرش بپوشاند، پس اگر روزه را ترک کني، پردۀ خدائي را که از فضلش بر رويت کشيده است، دريدهاي.

و حق صدقه اين است که بداني، آن اندوختۀ تو در پيشگاه خداي پيروز و شکوهمندت مي‌باشد، و ديعه و امانت تو است که نيازي براي گواه گرفتن بر آن نداري، هنگامي که اين را دانستي، به آنچه در پنهان به وديعت ميسپاري، مطمئنتر از آنچه آشکار به وديعت ميسپاري، خواهي بود، و نيز بايد بداني که صدقه بلاها و امراض را از تو دفع کرده، و در آخرت نيز آتش را از تو دور ميسازد.

و حق قرباني بر تو اين است که به وسيله آن آهنگ خدا کني و هدفت خلق خدا نباشد، و منظوري جز اين که در معرض وزش نسيم رحمت پروردگار قرار گيري، و روحت را در روز ديدار حق، نجات بخشي، نداشته باشي.

و حق حاکم، اين است که بداني تو وسيلهاي براي آزمايش او هستي و او به خاطر سلطهاي که از جانب خدا بر تو دارد، گرفتار امتحان است، و بر تو است که خود را در معرض خشم او قرار ندهي، تا با دست خود، خويشتن را به هلاک افکني و در بديهاي او نسبت به خود شريک شوي.

و حق سرپرست علميات اين است که او را بزرگ شمرده و جلسۀ درسش را محترم بداري، و به درسش خوب گوش دهي و به وي کاملاً توجه کني، و صدايت را در مقابل استاد، بلند نکني و پاسخ هيچ کس از سؤال کنندگان او را ندهي، تا خود او پاسخ گويد، و در مجلس او با کسي سخن نگوئي و از کسي غيبت نکني، و هر گاه در حضور تو از او به بدي ياد شود، از او دفاع کرده، عيوبش را پنهان و فضائلش را آشکار کني، و با دشمن او ننشيني، و با دوست او دشمني نکني، پس هنگامي که چنين کردي، فرشتگان خداوند، گواهي ميدهند به اين که تو آهنگ خدا کرده، و دانش استاد را به خاطر خدا فرا گرفته اي، نه به خاطر مردم.

و اما، حق آن کس که از راه ملکيت بر تو مستولي است، اين است که فرمانبردارش بوده، و نسبت به اوامرش عصيان نکني؛ مگر در موردي که خداي را به خشم آرد؛ زيرا که در نافرماني خداوند، هرگز نبايد بندهاي را اطاعت کرد.

و اما حق زيردستاني که تحت سلطه و حاکميت تو هستند، اين است که بداني آنها به خاطر ضعفشان و نيرومندي تو، زير دست تو شدهاند، پس بر تو واجب است که دربارۀ آنان به دادگري عمل کني و برايشان همچون پدري دلسوز باشي، و خطاهائي را که از روي جهل مرتکب ميشوند، بر آنان ببخشائي، و در کيفر اعمال بدشان شتاب نکرده، و خداوند را به خاطر توانائي که در امور آنان به تو داده است، سپاسگزار باشي.

و اما حق آنان که از راه تعلم، رعيت تو هستند، اين است که بداني خداي عزوجل تو را دربارۀ دانشي که به تو ارزاني داشته است، سرپرست آنان فرموده، و از گنجينههاي خود بر تو ابوابي گشوده است، پس اگر در آموزش مردم، نيکي کني، و پردۀ عيوب آنان را ندريده، و تنگدلشان نسازي، خداوند از فضل و کرمش بر دانش تو ميافزايد، و اگر مردم را از دانش خود محروم ساختي و به هنگام در خواست آموزش، آنان را تنگدل کردي، بر خدا سزاوار است که، دانش و صفاي آن را از تو بازستاند و از جايگاه بلندي که در دلها داري، تو را فرود آورد.

و اما حق همسرت اين است که بداني، خداوند او را مايۀ آرامش و انس تو قرار داده است، پس بدان که اين نعمتي است که پروردگار متعال به مناسبت آن بر تو منت نهاده است. بايد او را گرامي داشته و نسبت به وي مدارا کني؛ اگر چه حق تو بر او واجبتر است، مسلماً او نيز بر تو حق ترحم و دلسوزي دارد؛ زيرا او اسير تو است، بايد او را اطعام کني و بپوشاني و هرگاه از روي ناداني مرتکب خطائي شد، او را مورد بخشش قرار دهي.

و اما حق بردهات اين است که بداني، او آفريدۀ پروردگار تو و فرزند پدر و مادرت و هم گوشت و همخون تو است، تو مالک او نگشتهاي به خاطر اين که آفريدۀ تو است نه خدا و تو هيچ عضوي از او را نيافريده و هيچ سهمي در اعطاء روزي به او نداري، و اما، خداوند عزوجل اين کارها را کفايت کرده و بر عهده گرفته است، سپس او را در تسخيرتو قرار داده و تو را در مورد او امين شمرده است، و او را بهدست تو به وديعت سپرده است، تا نيکي‌هايي که به او ميکني برايت نگاه دارد، پس همچنان که خداوند به تو نيکي فرموده است، تو نيز در حق وي نيکي کن، و اگر از او اکراه داري، او را عوض کن. آفريدۀ خدا را آزار مده، (هيچ قدرتي جز به عنايت خداوند وجود ندارد).

و حق مادرت اين است که بداني: او به گونهاي تو را حمل کرده است که هيچکس کس ديگر را حمل نمي‌کند، و از ميوهي قلبش به گونهاي تو را تغذيه کرده است که هيچکس چنين لطفي به کس ديگر نمي‌کند، و او تو را با تمام وجود و سراسر اندامش؛ حفظ و نگاهباني کرده و باکي نداشته است که خود گرسنه باشد و تو را سير کند، و خود تشنه بماند و تو را سيراب سازد و خود برهنه باشد و تو را بپوشاند، و خود در معرض تابش شديد آفتاب قرار گيرد، ولي براي تو سايهاي از محبت ايجاد کند، و خود رنج بيداري کشد؛ ولي آسايش تو را فراهم سازد و از سرما و گرما حفظت کند، تا تو از آن او باشي، پس هر آينه تو، توان سپاسگزاري او را نداري؛ مگر به کمک خدا و مدد رساني او.

و اما حق پدرت اين است که بداني: او منشأ و ريشهي وجود تو است، واگر او نبود، تو نبودي، پس هرگاه در خود چيزي ديدي که خودپسندي و عجب تو را برمي انگيزد، بدان که اصل و ريشهي اين نعمت، پدرت مي‌باشد، پس خدا را ستايش کن و او را بر اين نعمت سپاسگزار باش. (و هيچ قدرت و تواني جز در پناه خدا وجود ندارد.)

و اما، حق فرزندت اين است که بداني: او از تو و در زندگي دنيا و خير و شر آن وابسته به تو است و تو در سرپرستي او مسئول حسن تربيت، و راهنمايي‌اش بر خداي عزوجل، و کمک او بر طاعت و فرمانبرداري خدا هستي، پس در مورد او چنان عمل کن، که خود را در مقابل نيکي به او. مأجور و در مقابل بدي به او معذب و معاقب بداني.

و اما، حق برادرت اين است که بداني: او دست، و ارزش و عظمت، و نيرومندي تو است. او را به‌عنوان سلاحي در نافرماني خدا، به کار مگير، و از او به شکل ابزاري براي ظلم به آفريدگان خدا، سود مجوي، و ياري او را بر دشمنش و دلسوزي و پند و اندرز به او را رها نکن، پس اگر مطيع خداوند بود که با او چنين روشي داشته باش، و الا بايد خداوند برايت گراميتر باشد، (و هيچ نيرو و قدرتي جز به عنايت خداوند وجود ندارد).

و اما، حق مولاي تو که بر تو نعمت بخشيده است، بايد بداني: که او در راه رهايي تو از مالش انفاق کرده و تو را از خواري بردگي و تنهايي آن، به سايۀ شرافت آزادگي و انس آن بيرون آورده.تو را از اسارت ملکيت رهانيده، و زنجير بندگي را از پيکر تو دور ساخته است، و تو را از تنگناي زندان نجات داده، و زمام اختيارت را در کف خودت قرار داده، و براي عبادت پروردگارت به تو آسودگي خاطر بخشيده است، و بايد بداني: که او در زندگي و مرگ از همه به تو نزديکتر است و سزاوار تر، و ياري او با جان و هر چيزي که او در مورد آن نيازمند تو است، بر تو واجب است، (و هيچ قدرت و تواني جز به عنايت خدا وجود ندارد).

و اما حق مولائي که تو نعمتش بخشيده اي، اين است که بداني: خداوند آزاد سازي او را براي تو، وسيلهاي براي رسيدن به خودش مقرر فرموده، و نيز آن را مانعي ميان تو و آتش عذابش قرار داده است، و بدان که پاداش اين عمل نيکت در دنيا، (اگر او خويشاوندي نداشته باشد) ارث بردن از او به خاطر انفاق مالت و در آينده نيز بهشت است.

و اما، حق کسي که به تو نيکي کرده است، اين است که: او را سپاس گويي. نيکي‌اش را يادآوري کرده و با او گفتار نيک داشته باشي، و براي او در نيايش هايت با خدا، مخلصانه دعا کني. هر گاه چنين کردي، او را در نهان و آشکار سپاس گفته اي، سپس اگر روزي توانستي کار نيکش راجبران کن.

و اما، حق مؤذن اين است که بداني: او يادآور پروردگارت به تو، و دعوت کنندۀ تو به سوي بهره و نصيبت، و ياور تو بر اداء فرضي است که خدا آن را واجب فرموده است، پس از او تشکر کن، به خاطر اين خدمتش، آن چنان که شکرگزار نيکي کنندۀ به خود هستي.

و اما، حق پيشنمازت اين است که بداني: او مأموريت سير به سوي پروردگارت را در نيايش بين تو و خدايت بر دوش ميکشد، و در اين مقام از جانب تو سخن ميگويد و تو از سوي او حرف نميزني، و او براي تو دعا مي‌کند، و تو براي او دعا نميکني، و او بيم و هراس ايستادن در برابر خدا را به عهده دارد و از جانب تو اين کار را انجام ميدهد، پس اگر عيبي در اين کار پديد آيد، متوجه او است نه تو، و اگر تمام و کامل انجام شود، در اين کمال تو شريک او هستي، و او برتري و رجحاني بر تو ندارد. جان تو را با جان خود، و نمازت را با نمازش حفظ مي‌کند، پس بايد به اندازۀ اين کار، سپاسگزار وي باشي.

و اما، حق همنشينت بر تو اين است که: با او برخوردي ملايم داشته، و در باب به کارگيري الفاظ با او منصف باشي، و از مجلس خود با او بدون اجازه‌اش برنخيزي، و براي همنشينت اين حق را قائل باشي که بتواند بدون اجازۀ تو از مجلس تو برخيزد، و لغزشهاي او را فراموش کني، و نيکيهاي او را در خاطر داشته باشي، و بر گوش او جز خوبي نخواني.

و اما، حق همسايهات اين است که: در غياب او نگاهبانش باشي، و در حضورش او را عزيز و گرامي داشته، و به هنگام ستمديدگي ياري‌اش کرده، و در جست‌وجوي زشتيهاي مخفي او برنيايي؛ پس اگر بر بدي و ناروائي از او آگاه گشتي، آن را بپوشاني، و اگر بداني که در امور ميان تو و خودش نصيحت و اندرز تو را قبول مي‌کند، او را نصيحت کني، و در سختيها او را بهدست حوادث نسپاري، و لغزش و خطاي او را بخشوده، گناهش را جبران کني، و با او معاشرتي بزرگوارانه داشته باشي، (و هيچ قدرتي جز به خواست خداوند وجود ندارد.)

و اما، حق همراه تو اين است که: با بخشندگي و انصاف با او مصاحبت کرده، و او را همچنان که تو را گرامي ميدارد، گرامي شماري، و براي او لطف و رحمت باشي؛ نه رنج و عذاب، (و هيچ نيرويي جز به عنايت خدا وجود ندارد.)

و اما، حق شريک آن است که: اگر غائب بود، امورش را کفايت کني، و اگر حاضر بود، حق و حرمتش را رعايت کني، و برخلاف حکم او حکمي نکني، و رأي خود را بدون نظرخواهي از او به کار نبندي، و مال او را برايش حفظ کني، و در امور او اعم از بزرگ و کوچک به او خيانت نورزي، پس به درستي دست لطف و مهر خداوند بر روي سر دو شريک است، مادام که خيانت نکنند، (و هيچ قدرتي جز به عنايت خدا وجود ندارد.)

و اما، حق مالت اين است که: آن را جز از راه حلال بهدست نياورده، و جز در موارد حلال مصرف نکني، و کسي را که سپاسگزار تو نيست، بر خودت ترجيح ندهي، پس در مورد مالت بر اساس فرمانبرداري خدايت عمل کن، و دربارۀ آن، شيوۀ بخل در پيش مگير، که بخل با وجود گشاده دستي و برخورداري، بازگشتي جز حسرت و ندامت ندارد، (و هيچ قدرتي جز به عنايت خدا وجود ندارد.)

و اما، حق کسي که از تو طلب دارد، اين است که: اگر از امکانات لازم بهره مندي، حق او را بپردازي، و اگر دچار فقر و تنگدستي ميباشي، او را با گفتاري نيکو خرسندساخته، و او را با شيوهاي توأم با لطف، از خود رد کني.

و حق معاشر تو اين است که: او را مغرور نساخته، با او فريبکارانه برخورد نکرده، و شيوهي مکر و حيله گري با او پيشهي خود نسازي، و تقواي الهي را در مورد او مراعات کني.

و حق خصمي که عليه تو اقامه ي دعوي کرده، اين است که: اگر ادعاي حقي مي‌کند، خودت به نفع او عليه خود گواهي داده و به او ستم نکني، و حق او را کاملاً بپردازي، و اگر ادعايش پوچ است، با او مدارا کرده، و در امر او راهي جز ملايمت پيش نگيري، و خداوند را درباره ي او خشمگين نسازي، (و هيچ نيرويي جز به عنايت خداوند وجود ندارد).

و حق خصمي که تو عليه او اقامهي دعوي کرده اي، اين است که: اگر در دعوي خود بر حقّي، با او گفتار نيکو داشته، و حقش را انکار نکني، و اگر در ادّعاي خود راه باطل ميپوئي، از خدا بترسي و به سوي او توبه کرده، دست از ادّعا برداري.

و حقّ کسي که در موضوعي، خواستار نظر مشورتي تو است، اين است که: اگر در مسئلهي مورد نظرش رأيي داري، در اختيارش گذاشته، و اگر چيزي نميداني او را به کسي که داناست هدايت کني.

وحقّ کسي که نظر مشورتي خود را در اختيارت قرار ميدهد، اين است که: او را در مواردي که با تو نظر موافق ندارد، متّهم نسازي، پس اگر نظرش با تو هماهنگ بود، خداي عزّوجلّ را ستايش کني.

و حقّ نصيحتخواه اين است که: حقّ نصيحت را در مورد او اداء کرده، و روش دلسوزي و مدارا با او در پيش گيري.

و حق نصيحتگر اين است که: با او متواضع و ملايم برخورد کرده، و با گوش جانت متوجّه گفتارش باشي، پس اگر حق را عرضه کرد، خداي عزوجل را سپاس گويي، و اگر موافق حق نبود، بر او رحمت آوري، و او را متهم نساخته، و بداني که او اشتباه کرده است، و او را در مورد اشتباه و نظر باطلش مؤاخذه نکني؛ مگر اينکه واقعاً سزاوار تهمت باشد، و در هر صورت باز هم نسبت به اين کارش اعتنايي نداشته باش، (و هيچ قدرتي جز به عنايت خداوند وجود ندارد).

و حقّ بزرگ‌تر (از لحاظ سنّي) اين است که: او را به خاطر سنّش احترام کرده، و به خاطر سبقت او بر تو در اسلام، او را بزرگ شماري، و در مقام خصومت و جدل، مقابلهي با او را رها کني، و در هيچ مسيري بر او سبقت و تقدم نجويي، و با او لجاجت نورزي، و اگر او اقدام به لجاجت با تو کرد، او را تحمل کرده، و به خاطر حقّ سبقت در اسلام و احترام آن، او را عزيز و گرامي داري.

و حق کوچکتر (از لحاظ سنّي)، دلسوزي براي او در امر آموزش، و بخشش او، و پوشيدن عيب هايش و مدارا با وي و کمک کردن به اوست.

و حقّ سائل (کسي که براي رفع نيازش از تو درخواست مي‌کند)، اين است که به اندازهي نيازش به او ببخشي.

و حقّ مسئول (کسي که تو براي رفع نيازت از او درخواست ميکني)، اين است که اگر چيزي بخشيد با تشکر و قدرداني از بخشندگي‌اش از او قبول کني، و اگر کمکي نکرد، عذر او را بپذيري.

و حقّ کسي که تو را براي رضاي خدا خشنود کند، اين است که: اول خداي را ستايش کرده، و سپس از او تشکر کني.

و حقّ کسي که به تو بدي کرده، اين است که او را مورد عفو قرار دهي، و اگر بداني که بخشش او موجب زيان است، انتقامگيري. خداوند تبارک و تعالي ميفرمايد: «وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُوْلَئِكَ مَا عَلَيْهِم مِّن سَبِيلٍ»[355] يعني «و هر کس بخاطر ظلمي که بر او رفته ياري طلبد، بر او مؤاخذهاي نيست. »

و حقّ همکيشان تو بر تو آن است که در نهانخانهي دل، خواستار سلامت آنان بوده، و نسبت به آنان دلسوز باشي، و با بدانشان مدارا کرده، و با آنان انس و الفت برقرار کرده، و خواستار اصلاحشان باشي، و نيکوکارشان را سپاسگزار بوده، و دست آزار خويش از آنان بازداري، و براي آنان دوست بداري آن چه براي خود دوست ميداري، و برايشان ناپسند شماري، آنچه براي خود نميپسندي، و بايد که پيرمردان آنان برايت به منزلهي پدر باشند، و جوانانشان به منزلهي برادر، و پيرزنان آنان به جاي مادرت، و کوچکترها به منزلهي فرزندانت.

و حقّ اهل ذمه اين است که: آنچه را خداوند از ايشان قبول کرده بپذيري، و مادام که آنان به پيمان خود با خداي عزّوجلّ وفادارند، ستم در مورد ايشان روا نداري.[356]

آري امام، کهفي مطمئن با توجه به همهي ابعاد آن تأسيس مي‌کند و مؤمنان را با حفظ و رعايت حقوق و شرايط اين کهف به درون آن دعوت مي‌کند، تا ديگر دستخوش ناگواريها و آسيبها ي حيوانات انسان نما که در جامعه حاکم ميشوند و بر مردم ستم مي‌کنند و حقوق آنها را پايمال مي‌کنند، نگردند.

در کنار تأسيس چنين جامعه اي، امام سجاد(ع) براي اطمينان بخشي به آسماني بودن جامعهاي اينچنيني اقدام به کشف و کرامات و معجزات متعددي نيز مينمايند، تا ايمان مؤمنان را مستحکمتر از هميشه گردانند. در کتب علماي شيعه ده‌ها نمونه از اين کرامات ذکر گرديده است، از قبيل طي الارض، سخن گفتن با حيوانات، آگاهي از نياز مردم، خواندن افکار و کمک به رفع شبههي فکري آنها و… .

بنابراين جامعهي الهي مورد نظر براي مؤمنان، دو بازوي قدرتمند دارد: يکي قوانيني که حقوق فرد، جمع، خدا و… در آن بنا بر دستور خداوند رعايت مي‌شود و ديگري پيوند عميق عبادي و معنوي که از درون اين جامعه با معنويت و آسمانهاي غيبي خداوند برقرار ميگردد که از اين طريق، راه امداد و کمکهاي آسماني به جامعهي انساني هموار مي‌شود و عالم غيب بر عالم انساني مديريت مينمايد. در کنار آن، مؤمنان راه عروج و سلوک به آسمان را در چنين شرايطي طي مي‌کنند. دعاهايي را که امام سجاد(ع) از عمق وجودشان انجام ميدادند و با خالصانهترين نواهاي دروني همراه بود، زيباترين روح همبستگي بين انسان و غيب را به همراه داشت و در راستاي بردن انسان به بندگي و عبادت و عشق ورزي با خدا صورت ميگرفت. بنابراين، يکي از رسالت‌هايي که امام سجاد(ع) در دوران امامت بلند خويش داشت، پرورش مؤمنان در يک جامعهي خاص بود که در آن، مؤمنان به حقوق يکديگر و همهي حق‌هايي که بر گردنشان است، متعهد گردند و سپس به عبادت و بندگي و راز و نياز با خداوند و سير و سلوک به بارگاه او اقدام نمايند. کاري که در جهت هدف خلقت انسان قرار دارد و امام علي ابن حسين(ع) اين وظيفه را در آن شرايط سخت و دردناک و غم بار به‌خوبي انجام دادند؛ تدوين قوانين که رسالهي حقوق ايشان ضبط گرديده، باز کردن راه بين زمين و آسمان که با کرامت و معجزات، براي مؤمنان اين راه را به اثبات رسانيد و دادن برنامهي عبادت و سير و سلوکي که بخشي از آنها در دعاهاي زيباي صحيفهي سجاديهي او ضبط شده است.[357]

تأکيدي که امام براي بقاي اين جامعه داشتند، بر آن بود که حتماً يک جامعهي کهفي بايد به اصل امامت و دستگيري امامان از آنها اعتقاد داشته باشند و در جهت کسب اين هديهي آسماني به آنها توسل کنند و از علم و آگاهي اين بزرگان در جهت تحکيم و تعالي خودشان بهره مند گردند. ايشان معتقد بودند که علمي که به اذن خدا به امامان معصوم داده شده است، قطعاً و ضرورتاً بايد مورد استفادهي مؤمنان قرار گيرد، وگرنه شيطان و نفس و علاقه به دنيا راه آنها را سد مي‌کنند و تنها امام است که مي‌تواند امکان رهايي از آسيب اين سه را با علمي که از خدا بهدست آورده است، فراهم سازد. امام صادق(ع) فرمودهاند که: امامان، نخست علم ادارهي جامعه دارند که از زبان حضرت رسول(ص) ايراد شده است که تمام حلالها و حرامها در آن ضبط شده است و ثانياً علم جَفر ميدانند که در آن، علم همهي پيامبران و علماي الهي و اوصيا وجود دارد. (قدرت کرامت انساني و عظمت دخل و تصرف او در عالم مادي و علم پيروان راههاي آسماني) و ثالثاً از علم قرآن و تأويل و تفسير آيات آن بهره مندند و نهايتاً علم چهارمي است که به روز است و در رابطه با حوادث و شرايطي است که پديد ميآيد. چگونگي برقرار کردن رابطه با اين حوادث را با الهام از خداوند دريافت مي‌کنند که علمي ويژهي آنهاست. و بسياري تواناييهاي ديگر در امامان بزرگوار وجود دارد که وجوب داشتن امام براي يک جامعهي الهي را به اثبات ميرساند. بنابراين، اصل توسل و توجه بهدستورامام، يک اصل واجب و غير قابل انکار است. يک جامعهي الهي با توصيفاتي که در مورد آن شد، قطعاً بايد نمودهايي از خود داشته باشد، تا مورد باور و قبول قرار گيرد. نمودهاي اخلاقي، علمي، عرفاني، عبادي و…

با توجه به اين اصل، ميتوان به رفتارهايي که از امامان سرزده است، رجوع کرد و عظمت آنها را مشاهده نمود. کاري که از امام سجاد(ع) در آن شرايط به شکلهاي مختلف به صحنهي ظهور رسيده است.[358]

 

 

 

 

جمع بندي کل رفتارامام سجاد(ع) در اين نوشتار

آنچه که در زندگي و دوران امامت امام سجاد(ع) بيشتر از همه، خود مينمايد خط مشي و روش زيستي او براي خود و مؤمنان در آن شرايط هول انگيز است. او به‌خوبي واقف بود که جامعهاي که مردمانش کمر به قتل پاکترين مردان و جوانمردترين بزرگان ببندند وخانوادهي رسول(ص) و فرستادهي خداوند را قتل عام کنند و زنان و کودکانش را به اسارت بگيرند و ظلم و شهوت و قدرت پرستي و… را از حد بگذرانند، يقيناً به عذاب خدا دچار خواهد شد. اين يک امر بديهي بود؛ اماآنچه که براي امام سجاد(ع) اهميت بيشتر ميتوانست داشته باشد، نجات مؤمنان از آن شرايط عذاب آلود و استمرار خط دين و  دينداري و زنده نگه داشتن قرآن و نهضت بزرگ رسول اکرم(ص) و سپردن آن به نسلهاي بعدي بود. ديني که در آن شرايط، مدعيهاي زيادي داشت که همه خود را در خط رسول(ص) معرفي ميکردند و به اسم دين، مردم را کشتار ميکردند. و به اسم دين، تجمل و ثروت و شهوت براي خود فراهم ميکردند. نژاد پرستي و عشيره گرايي و حذف رواني و فيزيکي رقيب را برخود، واجب ميشمردند. فرهنگ و ارزش‌هايي که به اسم دين در آن دوران در ميان اکثريت مردم حاکم بود، همچون سرطان به جان فرهنگ اصيل و رهايي بخش اسلام واقعي افتاده بود و چنان پيش رفته بود که حتي خيلي از نزديکان خاندان مؤمنان را نيز در برگرفته بود که همهي اين موارد مختصات همان عذاب الهي بود و لذا امام ميبايست، براي مؤمنان چگونه زيستن در شرايط عذاب الهي را تدوين بنمايد.چه بايد کرد؟ قيام مجاهدت و قتل و جنگ؟ يا سکوت و گوشه نشيني؟ يا بيخيالي و بيطرفي؟يا فراموش کردن درد دينداري و يا آلوده شدن به فرهنگ دنياداري وافتادن در رود مرگ و نيستي و تباهي؟ توجه امام به هيج کدام از موارد فوق نبوده است. در حقيقت، گريز از عذاب و چگونه زيستن در آن طوفان زميني و آسماني، از کرامت امام سجاد بود(ع) بود که همچون معجزه اي، اندک باقي ماندگان راه خداوند را در بر گرفت.

کرامت او همچون موسي(ع) از يک سو، درياي نشدنها و ناتوانيها و بن بستها را شکافت و از سوي ديگر، دست فرعونهاي زمان را از تسلط بر دين وفرهنگ شيعيان کوتاه کرد. موج عذاب خدا را نوح وار، به اذن خداوند از کشتي نشينان خود دور کرد. شيوهاي را که او پيش گرفت و بنيان نهاد، از آن پس بهطور ملموس در زندگي و خط مشي امامان معصوم(ع) بعد از ايشان به چشم مي خورد. در اولين قدم، او بر خود وديگر مؤمنان واجب کرد که به هيچ وجه، پاي در مبارزه و جنگ علني با نظام حاکم نگذراند و قيام مسلحانه را بر عليه حکومت لغو کرد. او در ابتدا شجاعت و نترسيدن از مرگ خود را اثبات کرد. در رويارويي در کوفه با عبيدا… زياد و در شام با يزيد، چند بار تا پاي شهادت پيش رفت که هر بار حضرت زينب(س) از اين کار ممانعت کرد. اين مبارزات کلامي و قدرتمند امام سجاد(ع)براي ما شجاعت و آمادگي او را براي شهادت اثبات مي‌کند. مشکلي که امام سجاد(ع) داشتند، اين بود که او فرداي روز شهادت پدرش، حسين بن علي(ع)، بايد روشي را پيش ميگرفت که در ظاهر با خط مشي پدرش در يک سو نبود. حسين بن علي(ع)مي فرمودند: "هيهات من الذلة"يا ميفرمودند:

اگر دين رسول(ص)جز با ريختن خون من راست نميگردد، پس اي شمشير ها! مرا دريابید (و ان کان دين محمدا الابالقتلي فياسيوف خذيني).

از امام حسين ده‌ها شعار اين چنين در قبل از شهادت به‌ويژه در مسير کربلا و روز عاشورا نقل شده بود و شيعيان شيوه و خط مشي امام حسين(ع) را جنگ با ظالمان تا رسيدن به شهادت ميدانستند.

اما، به يک باره امام سجاد(ع) شيوهي ديگري ازحق جويي راپي گيري مي‌کند و اجازه ميدهدکه شيعيانش از اين روش پيروي کنند.. همان‌طور که در جايجاي اين نوشتارآورديم، او به قيام توابين و ياران پدرش و جدش علي(ع) نميپيوندد، تاييدي بر حکومت خونخواهانهي مختار ندارد. در قيام حره توسط مبارزان حق طلب عليه يزيد که بسياري از آنها صحابي بودند سکوت مي‌کند و حتي خانوادهي مخالفان را نيز در خانه خود، اما ميدهد. با عبداله ابن زبير نميجنگد. با عبدالملک در نميآميزد.و… و در تمام اين حوادث، مردم روي به سوي او ميکردند و از ياري ميخواستند؛ ولي امام نميپذيرفت و آنها را نيز از اين اقدمات بر حذر ميداشت، حتی با آنکه پسرش زيد را بسيار دوست  مي داشت و زيد نيز به پدر بسيار علاقه مند بود، با اين همه او را از مبارزهي مسلحانه منع مينمود.اين استراتژي آن قدر بر مومنان گران ميآمد که بالاخره آنها را وادار کرد تلقي جديدي از امامت نمايند که امام واقعي کسي است که دست به شمشير براي مبارزه با ظلم داشته باشد و امام قائم به سيف، امام واقعي است. همان‌طوري که امام علي(ع) و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) اين گونه بودند و بلاخره ايدئولوژي زيد از ميان اين غوغا بهوجود آمد و پسرش يحيي بعد از شهادت امام سجاد(ع) دست به شمشير بردند و زيديه پايه گذاشته شد که بعدها انحراف عظيمي در قلمرو معرفتي شيعه بهوجود آمد.

پيدايش زيديه بيانگر اين حقيقت است که استراتژي امام سجاد(ع) براي بسياري از شيعيان، سخت و غير قابل قبول جلوه ميکرده است. علت نياز به امامت دقيقاً به اين دليل است. امامت در هر زمان بر اساس استراتژي مبارزه با شيطان و حفظ عبادت و بندگي که هدف خلقت انسان است، روش‌هايي را اتخاذ مي‌کنندکه اصول فوق را حفظ نمايند. مگر شيطان حيله هايش ثابت هست که مقابله با او نيز ثابت باشد؟ هر دم شيطان در پي حيله و فريب تازه است، بنابرين مبارزه با او نيز بايد هر دم، جديد و جديدتر باشد. دشمن تعالي انسان نه يزيد است، نه عبدالملک، نه حجاج، نه عبدا… زبير و نه… بلکه اين ها نيز قربانيان شيطان هستند. دشمن اصلي، شيطان است که با او بايد جنگيد. شناسايي شيطان در هر لحظه و هر زمان، وظيفهي امام است و راهکار چگونگي مبارزه با شيطان، از اهميت بالايي برخوردار است. اين مبارزه بايد طوري باشد که اصل خود دين و عبادت، قرباني اين مبارزه نشود. نميتوان از شيوههاي باطل و غلط به جنگ باطل و شيطان رفت. نميتوان با فرهنگ نفرت و خشم وکينه و حسادت به جنگ حسودان و کينه ورزان و قدرت مندان و ظالمان رفت که در صورت موفقيت بر آنها خود، ظالم و کينه ورز و قدرت طلب خواهند شد و شيطاني در لباس حق ظهور مي‌کند. امام سجاد(ع) به‌خوبي بر اين امر واقف است. از سوي ديگر، در زمان امام سجاد(ع) حادثهاي اتفاق افتاده بود که در زمان هيچ يک از سه امام گذشته اتفاق نيفتاده بود و آن سه امام با آن مواجه نبودند و آن حادثهي بزرگ شهادت امام حسين(ع) و اسارت خاندان او در روز عاشورا بود. اين واقعه به قدري سخت و سنگين است که تاب زمين و زمان و جن و ملک و اولياي آسماني را به انتها رسانيد و رابطهي آسمان با زمين را دگرگون کرد. اين دگرگوني در زمان سه امام گذشته، هيچ‌گاه اتفاق نيفتاده بود. همهي پيامبران و به تبع آنان همهي امامان معصوم:، هميشه اين رابطه بين زمين و آسمان را تحت نظر ميداشتند و آن را رصد ميکردند و روشهاي زندگي و برنامههاي ارائه شدهي آنان به مردم بر اساس اين رابطه، مشخص ميشده است. خروج موسي(ع) از مصر، رفتن حضرت نوح(ع) به کشتي، هجرت بزرگ حضرت ابراهيم(ع) ار عراق به بيت المقدس و سپس حجاز، رفتن حضرت يعقوب(ع) از کنعان به مصر و… همه بر اساس توجه به ارادهي آسمان که خداوند آن را در کنترل دارد، بوده است. سه امام اول در پي انحراف مردم از دين رسول(ص)، بعد از فوت ايشان در پي اين بودند که این آب از دست رفته را باز به جوی باز گردانند و جلوي انحراف را بگيرند و مردم را از رسيدن عذاب الهي آگاه گردانند. يکي از استراتژيهاي اين سه امام بزرگ، پيش گيري از آمدن عذاب الهي بود. همان‌طوري که بسياري از پيامبران نيز همين استراتژي را داشتهاند. سورهي نوح، سورهي شعرا و ده‌ها سورهي ديگر در قرآن، از انذار انبياء براي قوم خود به دليل جلوگيري از آمدن عذاب سخن گفته است (أَنْ أَنذِرْ قَوْمَكَ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ)[359]

اما، همان‌طور که قبلاً ذکر شد، در زمان امام سجاد(ع) ديگر اين استراتژي امامان گذشته که براي کل جامعه اقدام مينمودند، به پايان رسيد. با وقوع حادثهي کربلا، ديگر هيچ نيرويي نميتوانست جلوي عذاب خداوند را بگيرد. بنابراين استمرار سياست گذشته، آب در هاون کوبيدن است. اکنون بايد راهي را برگزيد که در زمان وقوع عذاب الهي، مؤمنان چگونه از عذاب در امان بمانند. ديگر جلوگيري از عذاب، اصل نيست؛ فرار از عذاب، اصل است. اين است فرق بين دو زمان امام حسين(ع) و امام سجاد(ع). وضعيت زمان امام سجاد(ع) بدين گونه است که دين و ايمان و جان مردم از سوي ظالمان در خطر بود و در صورت گرايش به ظالمان، دنيا و آخرت آنها به وسيلهي عذاب خداوند در هم کوبيده ميشد؛ لذا مؤمنان در خطري بسيار جدي از سوي زمين و آسمان قرار گرفته بودند و امام سجاد(ع) ميبايستي آنها را از اين دو وضعيت هولناک رهايي ميبخشيد. اکنون حفظ مؤمنان از نابودي دنيا و آخرتشان اصل بود، نه نجات همهي مردم؛ چرا که مردم ديگر صداي حق را نميشنيدند و به آن اهميتي نميدادند. تنها اندکي از مؤمنان باقي مانده بودند که ميتوانستند حقيقت را کشف کنند؛ لذا امام سجاد(ع) همان که ذکر شد، دستور اکيد دادند که در هيچ جريان يا انقلاب سياسي و ديني نبايد هيچ يک از مؤمنان، دخالت کنند و بهطور کلي مبارزه را منع کردند و ميفرمودند: هر قيامي در آن زمان صورت گيرد، منجر به شکست خواهد شد. در روايتي چنين فرمودند:

به خدا سوگند! هيچ يک از ما (اهل بيت) قبل از قيام قائم خروج نمي‌کند، مگر اينکه مثل او مانند جوجهاي است که قبل از محکم شدن بال هايش از آشيانه پرواز کرده باشد؛ در نتيجه، کودکان او را گرفته و با او به بازي ميپردازند.[360]

همين حديث با اندکي تفاوت از موکل بن هارون در مقدمهي صحيفهي سجادي، از امام صادق(ع) نقل شده است که حضرت فرمودند:

هيچ يک از ما اهل بيت تا روز قيام قائم براي جلوگيري از ستمي و به پا داشتن حقي قيام نمي‌کند، مگر اين که بلا و آفتي به او ميرسد و قيام او بر اندوه ما و شيعيان ما ميافزايد[361]

در روايت ابي جارود، از امام باقر(ع) حديث ديگري آمده است که بدين مضمون است:

هيچ يک از ما اهل بيت نيست که ناروايي را دفع و مردم را به سوي حق بخواند، مگر اين که مصيبتها و بلاها او را به زانو در آورد، تا اين گروهي که در جنگ بدر شاهد بودند، قيام کنند. گروهي که کشته هايشان دفن و مجروحانشان مداوا نميشوند. پرسيد: منظور چه کساني هستند؟ فرمودند: فرشتگان.[362]

از تمام اين احاديث، قويتر و کاملاً مستندتر حديث ابوبصير است که از امام صادق(ع) نقل مي‌کند که آن حضرت فرمودند: هر پرچمي که قبل از قيام قائم بر افراشته شود، صاحب آن طاغوت است و غير خدا را پرستش مي‌کند.[363] از اين نوع روايت ده‌ها روايت ديگر از ائمه نقل شده است که همهي آنها از زمان امام سجاد(ع) به بعد نقل شدهاند و اثبات کنندهي همين استراتژي حضرت امام سجاد(ع) است که فرار از عذاب الهي، اصل است. اين استراتژي اين پرسش را بهوجود ميآورد که آيا دوري از مبارزه با ظالمان، حاکميت گستردهي آنها بر مال و فرهنگ و جان همه، حتي مؤمنان را پديد نميآورد؟ که در نتيجه، باز هم مؤمنان دچار عذاب دنيا و آخرت خواهند شد. امامت امام سجاد(ع) به اين پرسش پاسخ ميدهد. او عدم دخالت در جريانات سياسي و اقدامات مبارزه جويانه را به دلايلي که قبلاًذکر شد، ممنوع مي‌کند؛ اما راه چارهاي نوين را طرح و به مورد اجرا مي‌گذارند تا مؤمنان به سلامت بمانند و از هجوم ظالمان در امن و آسايش قرار گيرند.

قبل از تدوين مجدد اين شيوهي امام سجاد(ع) لازم به ذکر است که هيچ يک از روايات از اين دست، امر به معروف و نهي از منکر را نفي نمي‌کنند و بر عکس صدها روايات از همهي امامان دربارهي امر به معروف و نهي از منکر به جاي مانده است.همچنين متن اين روايات، هيچ گونه تأکيدي بر اينکه مورد بر اينکه مورد ظلم و ستم مستقيم قرار گرفتي، هيچ واکنش نشان نده، نيست؛ بلکه برعکس، ده‌ها روايت از همهي معصومين(ع) دربارهي واکنش به ظلم و دوري از ظلم کردن و مظلوم شدن وارد شده است.

نکتهي ديگر، اينکه همهي معصومين تأکيد ميکردند که اگر مؤمني صبح را ديدار کند که در روز آن به از بين بردن مشکلات مردم قيام نکرده باشد، مسلمان نيست. بنابرين مبارزه براي رفع مشکلات، فرار از ظالم و دوري از مظلوم شدن امر به معروف و نهي از منکر و… از تاکيدات همهي امامان ما بوده است. امامان ما بخوبي ميدانستند که مدعيان حکومت اسلامي که از ميان خاندان آنها بر ميخيزند به دليل اينکه خود را از آلودگي نفس اماره خود خلاص نکردهاند، هم دچار اشتباه در استراتژي و هم تاکتيک خواهند شد و مورد حملهي قدرتمندان و ظالمان قرار ميگيرند و در هم شکسته ميشوند و غمي به غم آنها ميافزايند و در صورت پيروزي به دليل ضعف تقوي و نياز حکومت به ابزار نگه داري خود، در مراحل استمرار قدرت مجبور به استفاده از زور و سرکوب مخالفان و تثبيت قدرت خود ميشوند، که بسا ده‌ها ظلم و حق کشي از آ نها سربزند که اين بار اين ستمها و ظلمها به پاي دين و دينداري و خاندان رسالت نوشته گردد. اين اعتقاد امام سجاد(ع) در قرنها بعد از وي، کاملاً اثبات شد. حکومتهاي علوي زيدي در ايران براي بقاي قدرت خود از هر کار ناشايستهاي سود بردند و هزاران نفر از مخالفان خود را که مظلوم بودند، از دم تيغ گذراندند. اسماعيليان که در زمان امام موسي کاظم(ع) حيات سياسي گستردهاي يافتند، ده‌ها سال بعد در مصر، حکومت فاطميان را بنيان گذاشتند و نزديک دو قرن استيلا يافتند و هزاران جور و جنايت از آنها در تاريخ ثبت شده است و ثروتهاي کلان و ورود تجملات و اشرافيت و عشيره گرايي در ميان آنها رواج يافت. اسماعيليان ايران که نهضت حشاشين يا معاندان را به پا کردند، دست به ترور و کشتن مخالفان خود، چه ظالم و چه مظلوم ميزدند. قرامطه در حجاز و يمن، کاروانيان حجاج مکه را به اسم دين و حکومت شيعه، کشتار و غارت ميکردند و چهل سال سنگ حجرالاسود را ربودند. ادريسيان در مراکش که داعي حکومت شيعه بودند نيز ده‌ها سال همين روشها را ادامه دادند. در ايران در حکومت صفويه، شاه عباس چشم پدر و سر پسر را براي اثبات قدرتش بر مي‌کند؛ اما خود را سگ آستان رضا(ع) ميناميد و به اسم دين و دينداري، ده‌ها سال، جنگ زرگري بين شيعه وسني را در ايران بر پا کرد و سال ها جنگ بين ايران وعثمانی در حکومت صفويه به وقوع پيوست و ديگر پادشاهان صفويه نيز همين‌گونه بودهاند و… .در زمان امام صادق(ع) قيام دو پسر عبدا…بن محض يعني نفس زکيه وابراهيم به شکست انجاميد؛ اما آنها به همراه پدرشان در بدو حاکميت بر مدينه، توهينها و جسارتهاي زيادي را به امام صادق(ع) انجام دادند. پيش بيني امام سجاد(ع)وديگر امامان از نهضت به نام امامان و قرآن و دين در تاريخ، کاملاً درست از کار درآمد. ما در ده‌ها قرن گذشته در هيچ جاي تاريخ، حکومتي را نمييابيم که به اسم دين براي اجراي حکومت امامان به پا شده؛ ولي خود به ظلم و تجاوز بر مردم مبتلا نگردیده باشد. طبيعت قدرت، بدون وجود معصوم اين گونه است.آن امام علي(ع)بود که به مخالف خود درحين جنگ، اجازهي سخنراني وانتقاد از خود ميداد. او بود که ابو موسي اشعري را باآنکه مخالف خود ميدانست، به دليل اصرار سران اقوام موجود به‌عنوان حکم پذيرفت. اوبود که وقتي به آب فرات مسلط شد، درجنگ با معاويه آب رابروي دشمنش باز کرد. او بود که عمربن عاص و بسر ابن ابي ارطاه را که درجنگ رودرو شکست خورده وشلوار خود را در آوردند نکشت. او بود که براي حفظ بيت المال، برادرش عقيل رااز خود راند و آتش بهدستانش نزديک کرد. او بود که به حضرت زينب(س) گفت: اگر گردنبند را از بيت المال قرض نگرفته بودي، دست تو را قطع ميکردم. او بود که قاتل خود را قبل از اقدام به قتل نگرفت و اعدام نکرد. او بود که مظنون به مخالفت با حکومت را زنداني نکرد. او بود که بيت المال را به يک نسبت به عزيزترين کسان و دورترين کسان تقسيم ميکرد. او بود که بين سياه و سفيد و برده و ارباب، فرقي در تقسيم بيت‌المال قائل نبود. او بود که دوستان و ياران صميمي‌اش را به‌خاطر دفاع از منافع مردم از خود راند؛ حتي زن پيامبر ام المؤمنين عايشه را نيز استثناء قرار نداد و آنها جنگ جمل را برايش فراهم آوردند و طلحه و زبير، ياران گذشتهي او بر رويش شمشير کشيدند و….

چه کساني ميتوانند وقتي حکومت بهدست گرفتند اين‌گونه عمل کنند؟

تاريخ ثبت کرده است دعوت کنندگان به قيام به اسم دين به غير از کساني که معصومين آنها را تأييد کنند، به تدريج دعوت به خويشتن و سپس دعوت به حفظ منافع خويشتن را به جاي دعوت به دين طرح کرده و "حکومتِ من" را به اسم دين حاکميت ميبخشند. قيام بني عباس که از خاکستر مظلومان ستم کشيده در حکومت بنياميه بهوجود آمد و شعارش رضاي آل محمد(ص) بود، خود به يکي از هولناکترين حکومتهاي تاريخ بشري تبديل شد و ستمها و ظلمهاي غير قابل شمارشي از اين حکومت سر زد که زبان از بيان آن قاصر است و شش امام معصوم شيعه، بهدست اين حکومت به شهادت رسيدند و چهار، پنج قرن به اسم دين بر مردم حکومت کردند و ريشهي دين را سوزاندند؛ تا خداوند، هلاکوي مغول را به دفع شر آنها برگماشت. لازم به ذکر است که ائمهي ما از کساني که مورد ظلم قرار گرفته و بر عليه ظالمي براي دفع ظلم و با نيت قرب الي ا… قيام کردهاند، تأييد ضمني دارند؛ نه اينکه آنها را براي گرفتن حکومت يا برقراري حکومت ديني تأييد کرده باشند و اگر در بعضي روايات، تأييد ضمني، مثلاً از شهيدان فخ[364]يا همين طور زيد شده است، تأييد مظلوم بودن آنهاست و اثبات کنندهي اين مدعاست. اما ادامه دهندگان اين نهضتها وقتي که پيروز شدند، دعوت به خويش کرده و خود را امام و مهدي دانستند. مانند ادريس که يکي از معاونان و سرداران فخ بود. بعد از زخمي شدن به مصر و سپس به مراکش رفت و حکومت ادريسيان را به پا کرد و زيديان در ايران حکومت کردند که در مورد آنها سخن به ميان آمد. حال به سراغ پرسش مطرح شده ميرويم. چه بايد کرد؟ با بودن شرايط عذاب الهي، حاکمان ظالم و فاسد، مردماني که از دين نان ميخورند و فرهنگي به ظاهر ديني، ولي در اصل غير ديني دارند، تکليف مؤمن چيست؟ نمي‌تواند بجنگد، نمي‌تواند دنبال حکومت ديني برود، نمي‌تواند از امام معصوم خود دور باشد، نمي‌تواند ظلم را تحمل کند و… چه بايد کرد؟

امام سجاد(ع) پاسخ را داده است که بخش عمدهي آن را در اين نوشتار، بيان کرده ايم که اينک بهدسته بندي آنها ميپردازيم.

1. امام در هيچ يک از مناقشات سياسي و درگيريهاي فرقهاي و ظلم و ستمها بعد از شهادت امام حسين(ع) دخالت نکرد و شيعيان را نيز به اين امر، فرمان داد تا از عذاب خدا که بر همهي مدعيان سياسي در آن دوران وارد ميشد، در امان بمانند.

2. تشکيل جامعهاي خاص از مؤمنان. وقتي که فرهنگ عمومي مردم، حق را نميفهمند و گوشها کر و چشمها کور است، نميتوان با آنها جامعه تشکيل داد. لذا امام سجاد(ع) به تشکيل جامعهاي خاص و پرورش مؤمنان براي ورود به اين جامعه پرداخت. امام با ريشه‌يابي از چرايي شرايط موجود، خروج مردم از عدالت را عامل اصلي نزول عذاب خدا ميدانست. حقوقي که همهي مردم و طبيعت و حيوانات و… همه را در بر ميگرفت، مورد ظلم قرار داشت و فرهنگ عمومي مردم، اين بي‌عدالتي را حق ميدانست؛ لذا امام به اصلاح فرهنگ در جامعهي جديد، با مؤمنان خاص خود پرداخت و در اين راستا به آنها حق و حقوق همهي هستي را آموزش داد[365]و براي همه حقوق و سطح حقوقشان را معين کرد و از همهي مؤمنان خواست که آنها را رعايت کنند.

3. ايجاد روح همبستگي و يکدلي و جهت يابي و هدف مندي مؤمنان در جامعهي خاص که امام در آن شرايط خفقان آور با ايراد دعاهاي خاص و پر محتوا به اين امر همت گماشت که عميقترين روح همبستگي را عبادت، نماز و دعا قرار داد و مؤمنان را پيرامون آن جمع کرد و خود بيش از همه بارها و بارها به زيارت خانهي خدا رفت و بر اتحاد و يک دلي مؤمنان پيرامون خانهي خدا و حج ابراهيمي تأکيد ميکرد و در دعاهاي کوتاه و بلند خود، اهميت عبادت و همبستگي روحي را تبيين مينمود.[366]

4. الگو کردن خود به‌عنوان چهرهاي که عبادت و بندگي خدا در رأس امورش است. که در اين راه لقب سجاد گرفت و زينت عبادت کنندگان گرديد. او ساجدي بود که طلوع و صبح بندگي را در استمرار ذکر و نماز و خشوع به درگاه خداوند مقدور ميديد. بارها و بارها زانو و پيشاني پينه بسته‌اش از شدت سجود را قيچي ميکردند.[367]

5. به ظهور رساندن کرامات و معجزات براي مؤمنان، به قصد تحکيم ايمان و باور آنها از درستي راهشان.[368] ملاقاتش با ماهياي که حضرت يونس را در شکم جا داده بود، شايد بيانگر آن باشد که خداوند هيچ قومي را عذاب نمي‌کند، مگر آنکه حجت بر آنها تمام شده باشد و اگر جامعه در حال عذاب است، به دليل پايان يافتن حجت بر آنهاست.

6. تأکيد بر خط امامت ائمهي معصوم و آنها را تنها راه رهايي بخش دانستن.امام سجاد(ع) با معرفي الگوها و معرفي معيارهاي درست آنها و تطبيق اين الگوها و معيارها با قرآن وسنت رسول(ص) که توسط امامان معصوم بعد از آنها پيگيري شد، خط آسماني و هدايت واقعي را زنده نگه داشتند. در جاي جاي سخنان او دفاع از امامان معصوم و سلام و صلوات بر آنها بوده است و با اطمينان دادن به مردم در صحت شيوه و منش آنان، همه‌ي مؤمنان را به پيروي از آنها دعوت ميکرد تا در سايهي آنها در امان باشند وشفاعت و جفت شدن با آنها را اصل ميدانست و توسل به آنها را توصيه مينمود.

7. مبارزهي زير بنايي با فرهنگها و باورهاي غلط مؤمنان که از آموزشهاي نادرست در آنها شکل گرفته بود. مردم در آن دوران باور نژادي داشتند. قريش را اصيل ميشمردند و غير قريش را تحقير ميکردند. حزب و قبيله اصل بودند؛ نه حق و راستي. دنيا دوستي و قدرت و تجمل و رقابت در آنها شيوهي زندگي (حتي در مؤمنان) بود. امام به تدريج اين باورها را در يارانش تغيير داد. ميفرمود: پيامبران هم از نسل سياه و هم از نسل سفيد هستند و فرقي بين سياه و سفيد نيست. هاجر(س) سياه چهره بود و اسماعيل(ع) از او بود و سارا(س) سفيد بود و اسحاق(ع) از او.

البته، ده‌ها نکته و روش ديگر از امام سجاد(ع) به ظهور رسيده که ما در اين نوشتار کوتاه، مجال طرح آنها را نداشتيم و خوانندگان را به تحقيق و بررسي آنها در کتب ديگر سيرهي امام سجاد(ع) دعوت ميکنيم.

باز به تاريخ برميگرديم. بالأخره عبدالملک مروان بعد از بيست و يک سال حکومت، در سال 86 هجري به بيماري طاعون مبتلا شد و به هلاکت رسيد و پسرش وليد بن عبدالملک به جاي او نشست. تا اين تاريخ 26 سال از امامت امام سجاد(ع) گذشته بود و او و مؤمنان شاهد تحقق وعده‌هاي الهي بودند. وعده‌هاي خداوند تا آن لحظه به نابودي تمامي مدعيان جانشيني رسول(ص) منجر گرديد، که عمدتاً آنها را به صورت ذيل ميتوان دسته بندي نمود :

1. گروهي که خود را مورد تأييد حضرت رسول(ص) دانسته و مدعي آن بودند که خلافت را پيامبر در شأن آنها دانسته و به آنها اين امر را واگذار کرده است، که تا سال 86 هجري، ديگر هيچ اثر و حتي فردي از اين گروه، در ارکان حکومت باقي نبود. از جملهي اين افراد ابوبکر، عمر، عثمان و…. ميباشند. تمام فرزندان ابوبکر يا کشته شدند يا از صحنه کنار رفتند. تمام فرزندان عمر بهطور کلي حذف شدند. تمام فرزندان عثمان نيز يا به کارهاي دون گماشته شدند و يا بهطور کلي از امور حکومت حذف گرديدند.

2. گروه دوم کساني بودند که از خط امامت حضرت علي(ع) پشتيباني نکردند؛ ولي به بيعت يا وفاداري با بنياميه نيز تن ندادند؛ اما براي خود شئوناتي قائل بودند و معتقد يا مدعي خلافت براي خود گشتند. از اين دسته ميتوان از کساني مانند: سعدبن ابي وقاص، عبدالرحمن خالدبن وليد، عبدا… عمر، طلحه، زبير و… عبدالرحمن ابن ابوبکر و….. نام برد طلحه و زبير در جنگ جمل کشته شدند. عبدالرحمن ابن ابوبکر، برادر تني عايشه، بعد از مشاجره با معاويه با زهري که به او خوراندند کشته شد. عبدالرحمان خالد بن وليد با زهر پزشک مخصوص معاويه به نام ابن اثال به قتل رسيد و برادر عبدالرحمن بعد از فهميدن ماجراي قتل برادر، پزشک يهودي معاويه را ترور کرد و کشت[369]

3. گروهي در ميان خاندان بنياميه بودند که حاضر به تبعيت از حکومت بني مروان نبودند؛ مانند سعيدبن عاص، عثمان بن بشير، ضحاک بن قيس و… که اين افراد يا در جنگ، يا با توطئه و قتل از ميان برداشته شدند.

4. گروه چهارم، کساني که کلاً هيچ کدام از خطوط حاکم و مدعي را قبول نداشتند و خودشان اقدام به گرفتن حکومت کردند؛ مانند مختار، عبدالرحمن ابن محمد اشعث، عبدابن زبير و… که همهي اينها در جنگ با يکديگر و با سپاه شام از بين رفتند.

5. خوارج و گروههاي مدعي اعتقادي که در باب سياسي و باب اعتقادي و باب نظامي با همهي حکومتها به مبارزه بر خاستند که تا سال 83 بهطور نسبي فتنهي آنها به‌وسيله‌ي عبدالملک و حجاج فرو خوابيده بود.

6. سرداران و بزرگان عراق که حاضر به تبعيت از حکومت شام نبودند و هر از چندي در فرصت‌هايي که بهدست ميآوردند، برنامه ريزي براي استقلال ميکردند که همهي اين افراد تا آن زمان يا کشته شدند يا به تدريج حذف گرديدند. حجاج حتي سرداران بيعت کرده و خدمت کردهي عراقي را که يک زمان از عبدا… ابن زبير حمايت کرده بودند، به تدريج از حکومت خلع کرد و به‌عنوان مثال، يزيدبن مهلب را که خدمات زيادي به او کرد از کار بر کنار کرد و تمام لشکر شام را از فرماندهي عراق پاک‌سازي نمود.[370]

بعد از مرگ عبدالملک، پسرش وليد در نيمهي شوال سال 86 حکومت را بهدست گرفت و در سال 87 عمر بن عبدالعزيز را حاکم مدينه کردکه از فشار شديد حکومت وليد و عمال آن در مدينه کم شد. عمربن عبدالعزيز مشاوران خود را از ميان فقها برگزيد که 7 تن بودند و به بازگرداندن سنتهاي خلفاي صدر اسلام، همت گماشت؛ لذا عراقيها و ستم ديدگان بهدست حجاج، به سوي مکه و مدينه روان شدند و او به آنها پناه داد؛ تا بالأخره حجاج عزل او را از وليدبن عبدالملک خواست و او در سال 93 عمر بن عبدالعزيز را برکنار کرد؛ [371] اما شش سال حکومت عمربن عبدالعزيز، دوران طلايياي بود که نسبت به حاکمان ديگر در مدينه براي امام سجاد(ع) بهوجود آمد. اگرچه عمر بن عبدالعزيز در آن زمان، جوان بود و خوي اشرافيت همچون پدرانش در رفتار او وجود داشت؛ ولي اقدام به تغييراتي ظاهري در حکومت نمود و در فضايي نسبتاً بهتر از گذشته، در آن دوران امام به تربيت بيشتر شاگردان و آموزش اسلام اصيل و زمينه سازي براي گسترش شيعه و دادن خط مشي اخلاقي و اسلامي به مردم و… همت گماشت. او شاهد تحقق وعده‌هاي الهي دربارهي قوم ستمگر و نابودي آنها بود و اين مهم با استقامت و تلخي بسيار زياد برايش حاصل شد. همان وصيتي که امام حسين(ع) به او کرده بود، برايش اتفاق افتاد "يا بني اصبرعلي الحق وان کان مرا"اي پسر جان در راه حق استقامت کن، گرچه تلخ باشد. اين، استراتژي امام سجاد(ع) در آن روزگار پرحادثه و تلخ و سنگين بود. استراتژي که امام سجاد(ع) نيز به پسرش امام محمد باقر(ع) آن را توصيه کرد. امام سجاد(ع) منش و خوي و رفتار پدران بزرگوار و حضرت رسول(ص) را به مردم آموزش ميداد و خود نيز آن را رعايت ميکرد. با افراد ضعيف و پايين دست در جامعه ارتباط برقرار مينمود و همنشين ميشد و وقتي به او انتقادي ميکردند که چرا با اين افراد رفت و آمد ميکني، ميفرمود:

"من با کسي مينشينم که از همنشيني با او به نفع دينم بهره‌مند گردم"[372]

 و معيار ارتباط را از قدرت و ثروت و شهرت و…به ارزشهاي ديني تبديل مينمود و هيچ کس را در هيچ شرايطي به دليل اعتبار دنيا تکريم نميکرد. آوردهاند روزي امام سجاد(ع) سوار بر مرکب بود و ديد جمعي از بيماران جذامي در کنار هم نشستهاند و غذا مي‌خورند و امام روزه بودند. جذاميان از وي تقاضاي همسفره شدن با خودشان کردند و امام گفتند که روزه دارند و وقتي که به منزل برگشت، دستور داد غذاي مطبوعي آماده کردند و تمام جذاميان را به خانه‌اش دعوت کرد و به هنگام افطار در کنار آنها نشست و با آنها غذا خورد.[373] او با اين کارها، تمام معيارهاي فرهنگ شيطاني حاکم بر جامعه را در هم مي‌شکست و مبارزهي بيامان خود را با حاکميت جهل و ظلم و تبعيض و بيعدالتي که باور آنها به صورت فرهنگ و سنت در آمده بود ادامه ميداد. امام، خود کار ميکرد و براي تحصيل مال حلال، فعاليت مينمود. وقتي از او سؤال ميکردند: به کجا ميروي؟ ميفرمود: ميروم به اهل و عيالم صدقه بدهم. از او پرسيدند آيا به اهل و عيالت صدقه ميدهي؟ فرمود: کسي که براي روزي حلال کار کند و زحمت بکشد، همين روزي حلال از طرف خدا صدقهاي است براي او، که من آن را براي اهل و عيالم ميبرم"[374] و ميفرمودند:

"هرگاه به بازار بروم و همراهم مبلغي پول باشد و با آن مقداري گوشت براي اهل خانه ام که به آن علاقه دارند، خريداري کنم، براي من بهتر از آن است که بردهاي را آزاد سازم."[375]

اين نوع گفتارها و رفتارها براي مردم آن زمان که نه براي زن اهميت قائل بودند و نه براي روزي حلال شأني، همچون يک انقلاب فرهنگي، مؤثر واقع ميشد. حلم و صبوري که امام در رابطه با رفتارهاي غلط نزديکان و افراد مختلف انجام ميداد، تعجب انگيز است. در کتاب ارشاد شيخ مفيد آمده است: روزي کنيزي آب بهدست امام سجاد(ع) ميريخت تا او دست و روي خود را بشويد، ظرف آب از دستش افتاد و به سر مبارک امام سجاد(ع) برخورد کرد و سر امام شکست. امام سرش را به طرف کنيز بلند کرد. کنيز بلافاصله آيهي والکاظمين الغيظ را خواند. امام فرمود: خشم را فرو بردم. سپس کنيز ادامه داد و العافين عن الناس.[376] در پاسخ امام فرمودند: خدا تو را ببخشد. کنيز ادامه داد  وا… يحب المحسنين. امام سجاد(ع) به کنيز فرمود: برو؛ تو را در راه خدا آزاد ساختم.[377] امام سنت‌هايي را پايه گذاري ميکردند که شبيه معجزه در آن دوران سياه بود. به يکي از اين شيوهها دقت فرماييد. امام بردگان خود را که عموماً از اسلام کمتر ميدانستند، آموزش ميداد و اخلاق و معرفت و جوانمردي و گذشت را به آنها ميآموخت. هر سال در رمضان هر برده و کنيزي که خطا ميکرد، کار غلط آنها را در دفتري يادداشت ميکرد، با ذکر تاريخ و نوع خطاي آنها عيد فطر آنها را دور هم جمع ميکرد و تک تک گناهان و خطاهاي آنها. را به آنها ميگفت و گوش زد ميکرد و آنها به خطاي خود اعتراف ميکردند و امام مي‌فرمود: ديديد که من با شما برخورد نکردم. ميگفتند: آري؛ سپس در وسط آنها قرار ميگرفت و ميفرمود: حالا همهي شما با صداي بلند خطاب به من بگوييداي علي ابن حسين(ع)! پروردگار تو آن چه را که تو انجام داده‌اي، به حساب و شمار آورده است، همان گونه که تو کارهاي ما را به حساب و شماره آوردي و در پيشگاه خدا کارنامهاي وجود دارد که به حق سخن گويد و از هيچ کوچک و بزرگي فرو نگذارد، مگر اين که همه را بر ميشمرد و آن چه انجام داده اي، در نزد خدا حاضر بنگري؛ همان گونه که ما کردار مان را در نزد تو حاضر ديديم ما را ببخش و از ما بگذر خدا تو را ببخشد و از ما بگذرد که خداوند ميفرمايد: "وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ". آنها بايد عفو و صرف نظر کنند. آيا دوست نميداريد که خداوند شما را ببخشد.[378] امام اين گفتار تلقين شدهي خودش را از زبان بردگان ميشنيد و گريه ميکرد و ميگفت: خدايا! تو خودت امر فرمودي کسي را که به ما ستم کرد، عفو کنيم. طبق فرمان تو عفو کرديم. تو نيز ما را عفو کن که از ما برتر هستي. اي خداي کريم! مرا مشمول کرم خود کن… آن‌گاه امام ميفرمود: من شما را آزاد کردم و از قيد بندگي رها نمودم. اينک آزاديد و برويد و جوايز فراواني به آنها ميداد و آنها را آزاد ميکرد[379] و اين کار را در هر ماه رمضاني تکرار مينمود. اين رفتار امام اوج کرامت انساني و احترام به انسانيت در نهايت محبت و مهرباني است که در آن دوران گوهري کم ياب بود. آنچه که مشخص است اين است که برده‌داري فرهنگي بود که از قبل وارد دين اسلام شد و در تاريخ بشر اين امر هميشه وجود داشته است. اسلام به همهي انسان‌ها ارزشي در حد يک انسان که خليفهي خداست داده است. در سورهي حجرات ميفرمايد: اي انسان‌ها! ما شما را از يک زن و مرد آفريديم و به شعبهها و قبايل مختلف براي شناخت خودتان از يکديگر تقسيم کرديم و بهترين شما پرهيزگارترين شماست و خدا دانا و کاردان است.[380] اسلام حقوق بلندي را براي بردگان قرار ميداد. به تمام مؤمنان رسيدگي به امور معيشتي آنها را توصيه ميکرد. ده‌ها آيه در قرآن، پيرامون همين امر نازل شده. در سورهي دهر از اطعام آنها در کنار يتيمان و فقيران جامعه، سخن رانده است و مهم‌تر اين که به مؤمنان، فرمان ميدهند که آن چه را که خود دوست دارند و براي خودشان ميخواهند به اسيران بدهند، نه آنچه را که زياد دارند يا نياز ندارند. به متن آيه دقت شود: "وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا "[381] در آيه 5 اين امر را صفت ابرار که بهشت را جست‌وجو مي‌کنند، قرار داده است و در رابطه با همين توجه به اسيران و بردگان، پيامبر ميفرمود: هر بردهاي ده مسلمان را با سواد کند، آزاد مي‌شود و ده‌ها راه و بهانه براي آزادي بردگان را توصيه ميکردند و شيوهي زندگي امامان معصوم نيز همين بوده است. گويند که زماني که حضرت علي(ع) به شهادت رسيدند، هزار برده آزاد کرده بودند و وقتي عثمان از دنيا رفت، هزار برده داشت. به زودي قشري از آزاد شدگان برده در جامعه بهوجود آمد که به موالي شهرت يافت و طبقهاي خاص و بزرگ شد و در بسياري از حوادث جامعه در تاريخ اسلام، تأثيرگذار گرديدند. سپاه مختار را موالي تشکيل دادند و همين موالي در جنگ‌هايي که در مرزهاي اسلام با دشمنان صورت ميگرفت، به جنگ ميپرداختند. اتفاقاً در همين ايام عبدالملک و وليد بن عبدالملک، جبل ابن طارق، آزاد شدهي موسي بن نصير، فرماندهي سپاه مرواني موفق شد که از تنگهي جبل الطارق عبور کند و اندلس يا اسپانيا را به تصرف مسلمانان در آورد و آن قدر موفق بود که به حسادت موسي بن نصير مبتلا گرديد و از کار برکنار شد.[382] در تاريخ زندگي ائمهي ما اگر دقت شود، چندين امام ما فرزند کنيزان و بردگان ميباشند. خود امام سجاد(ع) بنابر روايتي فرزند دختر امير دستگير شده در جنگ با ايران است و فرزند کنيز بوده است. امام خود را ابن الخيرتين يعني فرزند برگزيدهي دو نژاد عجم و عرب ميدانست.[383] امام زمان عج فرزند زن اسير رومي است. چند تن ديگر از امامان ما فرزندان زنان کنيز بودهاند که به آن زنان لقب ام ولد دادهاند. پيامبر نيز زن اسير را به عقد خود در آورد و کسي را که در بازار برده فروشان به بهايي بيارزش، خريد و فروش ميشد، به درجهي ام المؤمنين (مادر همه ي مؤمنان) رسانيدند.[384] آوردهاند که امام سجاد(ع) روزي يکي از غلامان خود را دوبار صدا زد، ولي غلام پاسخي نداد تا اينکه بار سوم پاسخ داد. امام به او فرمود: مگر صداي مرا نشنيدي؟ چرا بار اول و دوم پاسخ ندادي؟ غلام گفت: از تو ايمن بودم و ميدانستم اگر پاسخ ندهم بر من خشم نخواهي گرفت و امام فرمودند: حمد و سپاس خداوندي را که غلام مرا از من ايمن ساخته است.[385] امام سجاد(ع) ارزش يک انسان را از تمام عالم بزرگ‌تر ميدانستهاند. از وي سؤال شد چه کسي از همهي مردم مهم‌تر است؟ فرمود: کسي که همهي دنيا را با خويش برابر نداند و مردم را توصيه ميکرد که نگذارند زندگي‌شان چراگاه شيطان گردد.

بدین سان و با این بهانهها امام سجاد(ع) تعداد بیشماری از بردگان و کنیزان را بعد از آموزش وتربیت آزاد کرد. این آزاد شدگان همیشه مجاز بودند که به خانه امام یا یاران با وفای امام رفت وآمد کنند. امام آنها را مانند فرزندان خودش میدانست و در این رفت وآمدها، آنها فرهنگ و باور حقیقی دین را دریافت میکردند و به تدریج تعداد آنها رو به فزونی میگذاشت  و در بین خودشان ازدواج میکردند و تشکیل خانواده داده و در ادامه جامعهای را تشکیل دادند که اسلام را، جدای از اسلامی که بنی امیه یا دیگر گروههای دینی مطرح میکردند آموختند و به این افراد که اسلام را، هم در تئوری و هم در عمل درک کرده بودند والگوی واقعی، یعنی امام سجاد(ع) را دیده بودند به دفاع همه جانبه از آن پرداختند.

 تعداد این آزاد شدگان بهدست امام سجاد(ع) به ده‌ها هزارنفر رسید. بهطوری که آورده اند بین سی تا یکصد هزار برده و کنیز بهدست امام سجاد(ع) آزاد شدند که در ایام مختلف سال وبه بهانههای تربیتی واخلاقی مختلف از بردگی رها و آزاد میشدند و فرهنگ عظیم از معارف اسلام به آنها منتقل شد و دانشمندان وعالمان زیادی از بین آنها بر خواست که خودشان به تحکیم دین اسلام پرداختند که اسامی بعضی از آنها در این کتاب آورده شده است.

این جامعهی جدید از معجزات و کارکردهای بزرگ امام سجاد(ع) بود که در کنار جامعه‌ی بلا زده و مستحق عذاب الهی که دیگر امکان هدایت نداشت، جامعهای متعالی، با انگیزه، با سواد و با معرفت و... تاسیس کرد که تعقل، اندیشیدن، آگاهی، سخاوت، برادری و اخلاق در آن فوران میکرد و ربانیت خداوند را در آن آشکار نمود.

بسیاری از بزرگان خاندان امامت به این جامعه پیوستند. بهطوری که حضرت سکینه(س)، فرزند امام حسین(ع) که یکی از شاهدان جنایات عظیم کربلا است به‌عنوان عقیله و دانشمند بنی هاشم مشهور میشود، که به ادب، علم، تدبیر و آگاهی روی میآورد. این جامعهی کوچک و پر محتوایِ انسانیِ الهی زمینهی پرورش نسلهای بعدی شد. آنها توانستند در دوران امامت امام محمد باقر(ع) و امام صادق(ع)، که آزادیهای بیشتری پدید آمد اسلام را در همهی ابعاد تحکیم نماید. بدین‌سان شیعهی جعفری شکل واقعی خود را کسب نمود.

امام سجاد(ع) در بعد از شهادت امام حسين(ع) و خانوادهاش، نام و ياد حسين(ع) و قربآن‌گاه کربلا را لحظهاي فراموش نکرد و بهطور مستمر آن حادثه را ياد آور ميشد و گريه ميکرد. او اولين به پا کنندهي مراسم محرم و عاشوراي حسيني بود. آن قدر گريه‌اش زياد بود که روزي يکي از خدمت گزارانش عرض کرد: آيا وقت آن نرسيده که شما از گريه بازايستيد؟ فرمود: چه ميگويي يعقوب يک يوسف، بيشتر نداشت و در گريه براي او چشمش کور شد. من در جلوي چشم خود هفده يوسف را ديدم که يکي پس از ديگري بر زمين افتادند. و او با پاسداري از حرمت عاشورايي، راه حسين بن علي(ع) را براي نجات و رسيدن به کرامت بلند انساني باز نگه داشت و خود از اين راه محافظت کرد.امام سجاد(ع) تلاش فراوان نمودند تا پيوندي بين مدنيت و معنويت ايجاد کنند و جامعهاي بسازند که با اعتقاد به عدالت و اخلاق و عبادت و بندگي روي به سوي تعالي کند.

او در هجرت خونين حسين بن علي(ع) از مدينه به کربلا و کوفه و شام از حمايت بزرگ آزادهاي همچون زينب(س) عمه‌اش بر خوردار بود.زينب(س) شير زن علي زاده، فرياد مظلوم حسين(ع) که در راه کوفه و دمشق و مدينه با درايت و مردانگي راه حسين(ع) را تبيين کرد. امام علي ابن حسين(ع) زماني که در شام در خرابه‌هايي که يزيد آنها را نگه ميداشت به منهال، فرزند عمرو دمشقي، گفت: به خدا سوگند! از روزي که پدرم به شهادت رسيده است تاکنون، ما غذاي سير نخورده و هنوز سر زنان اسير ما پوشيده نشده. روزها روزهاند و شبها ناله ميزنند و نوحه سرايي مي‌کنند…. و در ادامه افزود که اين زنداني که ما در آن‌جا هستيم، سقف و پوشش ندارد.[386] او ميگويد: زنان اسير اهل بيت در جايي زندگي مي‌کنند که گرماي آفتاب آنها را آزار ميدهد و غذا ندارند و در گرسنگي به سر ميبرند. پوششي به سر ندارند. امام زين العابدين(ع) در مورد حضرت زينب(س) فرموده است که: عمه ام در تمام زندگي حتي شب يازدهم محرم، نافلهي شب را واننهاد و آن را به جاي آورد[387] و در راه کوفه و شام با همهي رنج و گرفتاري، نيايش خود را با خدا رها نکرد و همواره به تلاوت قرآن و نماز مشغول بود؛ اما شبي او را ديدم که نشسته نماز ميخواند. دليل آن را پرسيدم، که فرمود: فشار گرسنگي و ناتواني اجازهي ايستادن نميدهد و دريافتم که سه روز است که غذا نخورده و جيرهي غذايش را به کودکان داده است؛ چرا که در دوران اسارت در شبانه‌روز تنها يک قرص نان به هر يک از ما ميدادند.[388] امام سجاد(س) او را عقيلهي بني هاشم لقب داد. [389]

حماسهي عاشورا از چند نظر اهميت فوق العاده دارد: يکي نشانگر رسيدن انسان‌هاي پاک و خداجو به بالاترين درجهي بندگي و توکل به درگاه خداست و هر چهرهاي که در کربلا در ميان ياران امام حسين(ع) بودند، درجهاي از مقام بلند انساني را کسب کردهاند که هر کدام از آنها آيينهي شناخت براي هر کس مي‌باشد که مي‌خواهد بفهمد به چه ميزان در راه خدا قدم بر داشته است و از طرف ديگر در جبههي يزيديان، افرادي وجود دارند که پستترين درجهي انساني را کسب کردهاند. نگاه به اعمال زشت اين افراد، مي‌تواند آيينهي ديگري باشد که انسان از درون آن، نفس بهيمي خود را بشناسد و قدرت تخريب و توحش آن را کشف کند. عاشورا ميآموزد که جبت و طاغوت و جهل چگونه از فرزند آدمي، حيواني درنده ميسازد و بالأخره عاشورا امامي را معرفي مي‌کند که در سختترين و هولناکترين شرايط جامعه، تن به تسليم شدن به باطل نميدهد و شهادت را به‌عنوان بهترين راه نجات از فرو افتادن در ورطهي هلاکت بهدست خداوند بر ميگزيند. عاشورا حماسهي مکرر تاريخ در ميان جامعهي انساني است و امام سجاد(ع)اين حماسه را پاس ميدارد و آن را به نسلهاي بعد هديه مينمايد.

امام علي بن الحسين(ع) در طول عمر پر برکت خود، شاگردان برجستهاي را تربيت کرد که نقش بسيار مهمي در آيندهي شيعه بازي کردند و معارف بزرگ الهي را به جامعه منتقل نمودند. اسامي بعضي از آنها عبارت است از: ابوحمزه ثمالي، ثابت ابن دينار، قاسم بن محمد بن ابي بکر، يحيي بن ام الطويل، حکيمة بن جبير، ابان ابن تغلب و… و بالأخره در دوران وليد ابن عبدالملک که تمام مخالفان حکومت از ميان رفته بودند و آزادي نسبياي در مدينه  بهوجود آمده بود، ميل و گرايش به حقيقت اسلام در مردم آغاز شد و با فهم حقايق از زبان امام و ديدن بندگي او که واقعيت عبادت و ارزشهاي بلند ديني را در عمل طرح ميکرد، موجي عظيم به حرکت در آمد. موجي که ديگر از آن پس، بني مروانها نتوانستند آن را از ميان بردارند. اين موج به تدريج به شهرهاي ديگر سرايت کرد. بعد از شهادت امام، پسرش زيد دست به يک قيام علني بر عليه حاکمان شام زد و نهضت زيديه را به پا نمود که قيام علويان از آن تاريخ وارد مرحلهاي جديد شد. با آمدن موج اين قيام به داخل ايران، بالأخره ايرانيان بر آن شدند که شر حکومت بنياميه را براي هميشه از بيخ و بن برکنند و ابومسلم خراساني اين مهم را به ياري داعيان عباسي انجام داد و بنياميه را از بين برد. وقتي که عراقيها پرچم جنگ بر عليه بنياميه را بر زمين انداختند ايرانيان آن پرچم را برافراشتند. اين موضوع که ممکن است با بودن امام سجاد(ع) مردم به سوي او گرايش يابند و بر عليه حکومت شام قيام کنند، باعث شد که وليد ابن عبدالملک او را به‌عنوان خطر براي حکومت تلقي کند و به کمک برادرش سليمان بن عبدالملک به آن حضرت زهر خورانيد و وي را به شهادت رساندند. درحالي که منش امام سجاد(ع) اصولاً جنگ با حکومت شام نبود؛ بلکه همان‌طور که قبلاً گفته شد، جنگ با شيطان و آثار و عملکردش در ميان مردم بود که در آن زمان، بسيار بسيار خطرناکتر از حکومت شام بود که ما در اين نوشتار، ردپاي شيطان در فرهنگ اخلاق و رفتار مردم در زمان امام سجاد(ع) را مفصلاً بيان نموديم. وي بنابر روايتي در محرم سال 95 در سن 57 سالگي به شهادت رسيد. دوران 34سالهي امامت او طولانيترين دوران امامت در بين ائمه‌ي معصومين است و سختي و رنجي که اين امام متحمل شدند از سختترين مصائب تاريخ بشر است و امام علي بن حسين(ع) توانايي تحمل آن را کسب کرد.او به عبادت، عدالت، اخلاق روح دوباره دميد و مفهوم درست آنها را که در گذر زمان از بعد از حضرت رسول(ص) تغيير کرده بود تبيين کرد و در بندگي و افتادگي و خشوع در برابر خداي رحمان تا آن‌جا پيش رفت که آقا و سرور سجود کنندگان و زينت عبادت کنندگان گرديد و دو صفت با عظمت سيدالساجدين و زين العابدين را مخصوص خود گرداند. اين القاب را کسي به او نداد بلکه پندار و گفتار و کردار او به اين القاب هويت بخشيد.

 

 

 

 

خلاصهاي از ظلم و ستمی که بر امام سجاد(ع) گذشت

دوران 57 ساله عمر حضرت امام سجاد(ع) سختترين روزهاي تاريخ قرن اول اسلام بوده است و امام سجاد(ع) مظلومترين فرد در طول زندگي خود بودند. او ستم معاويه با عمويش امام حسن(ع) و نهايتاً به شهادت رسانيدن او را درک کرد و آن روزهاي پر از توطئه و خفقان را که دوران دروغ، کشتار و خيانت به دين بود، سپري کرد. سپس 11 سال دوران امامت پدر بزرگوارش امام حسين(ع) فرا رسيد و استمرار حکومت حيله گر معاويه، سرکوب مؤمنان و نابود کردن آنها را لمس ميکرد. سرانجام به همراه کاروان آسماني امام حسين(ع) بعد از هلاکت معاويه و حکومت ظالمانهي يزيد از مدينه و مکه خارج شد و به کربلا آمد و دچار بيماري شديدي شد و به اذن خداوند نتوانست در جنگ بر عليه سپاه عبيد ا… زياد، جان فشاني کند. لذا شاهد کشتار تمامي برادرانش، عمويش، دوستانش، جوانان بني هاشم و در آخر تکه تکه کردن پدرش بهدست مردم کوفه، عبيد ا…زياد، عمر، سعد، شمر، خولي و… گرديد. چه رنجي بالاتر از اين در جهان مي‌تواند باشد و از آن پس وارث خانوادهاي شد که سر مردانش بر روي نيزه در جلوي چشم کودکان و زنان، حمل ميشد و به اين خانوادهي اسير و در بند غل و زنجير، از بين راه تا کوفه و سپس تا دمشق، اهانت و توهين ميشد. در کوفه در برابر توهين عبيدا… زياد شجاعانه تا پاي مرگ ايستاد و حقارت آن مرد پست و ظالم بودن دستگاه اموي را ثابت کرد. در شام نيز در ميان انبوه سپاه معاويه و سران و اشراف بنياميه و مردم ناداني که حامي حکومت بودند، در آن تنهايي تلخ يک تنه بر پا خاست و با دستان بسته و پاي در زنجير و با تهديد نيزه و شمشير چنان از حقانيت خاندان رسول(ص) و امامت پاک پدر و عمو و جدش دفاع کرد که اگر اندکي به او مهلت ميدادند، دمشق را متحول مينمود و حقايق واقعي اسلام را که در شام بهدست جاعلان و حاکمان بنياميه واژگون جلوه داده شده بود، روشن مينمود. عاقبت، او را با محدود کردن و تحقير به همراه زنان و کودکان در بند و آسيب خورده روحي و جسمي از اين مسير طولاني و حوادث وحشتناک آن به مدينه بازگرداندند. مدينه‌اي که مردم آن همراه پدرش نبودند و او را ياري نکردند و در بازگشت آنها نيز چندان واکنشي به اين همه جنايت از خود نشان ندادند. اعتراضات کوچکي در ميان اشراف مدينه همچون عبيدا… ابن عمر بهوجود آمد که خيلي زود و با سياست فريب و طمع دربار يزيد فرو نشست.[390]

اما فرزندان و نسل جديد مدينه همان‌طور که ذکر شد، دست به قيام بر عليه بنياميه و يزيد زدند که نوع قيام وشورش آنها مورد تأييد امام سجاد(ع) نبود و در اين شورش کور صداي مظلومانهي امام سجاد(ع) براي پاسداري از حق به گوش کسي نرسيد و او با ياران اندکش تنها ماند و مدينه و حرمت قبر پيامبر شکسته شد و خون‌هاي زيادي بر زمين ريخت که امام در نهايت تنهايي و مظلوميت شاهد آن بود. شورش عبدا… بن زبير که با چهره‌جويي و مقدس‌مآبي او شکل گرفت، ستمي بسيار بزرگ‌تر در حق علي بن حسين(ع) و اسلام بود. سپس دو لشگر باطل در مکه، حرم امن الهي با يکديگر رودررو شدند و آنچه که فرو ريخت، حرمت کعبه و قداست اين خانهي عظيم خداوند بود که به منجنيق بسته شد و آتش گرفت و با حمله حجاج نيز بار ديگر سوخت و همهي اين بيحرمتيها در برابر چشمان گريان حضرت سجاد(ع) صورت ميگرفت. سرکوب بني هاشم و کشتار شيعيان علي(ع) به هر بهانه‌اي، ديگر غم بزرگ امام سجاد(ع) بود. بهدستور حکام بنياميه هر کسي که دوست بودنش با علي(ع) ثابت ميشد، دماغ و گوش او را ميبريدند، شهادت او را نميپذيرفتند، در امور دولتي کاري به او نميدادند و اخراجش ميکردند و در اکثر مواقع، آنها را نيز اعدام ميکردند. تبليغات دستگاه اموي، کمر همت براي براندازي اسلام و خاندان عصمت و طهارت و حضرت علي(ع) و فرزندانش بسته بود. تهمت، دروغ، توهين، لعن و تحقير بر عليه اين خاندان، فرهنگ عمومي مردم شد و آن امام مظلوم شاهد همهي اين جوسازيها و بيحرمتيها بود و رنج ميکشيد. اشرافي گري به نام اسلام حاکم شد.[391]برده‌داري و غلام‌بارگي وشهوت‌راني وشراب‌خواري و زن‌بارگي در ميان مردم رايج گرديد. تجملات و خدم و حشم و خريد و فروش، دنيا و دنياداري توسعهي فراوان يافت. او با تمام وجود، سعي ميکرد با اين شرايط پست مبارزه کند. بيست وچند بار به زيارت خانهي خدا رفت که در بسياري از موارد آن به صورت خدمه و خدمتکار و ناشناخته ميرفت و با مسئولين کاروان شرط مي‌کرد تا ناشناخته بماند. خطوط مدعي شيعه‌گري و اسلام يکي بعد ازديگري به موازات شيعهي اماميه قد برافراشتند و راه پاک امام سجاد(ع) را مورد سؤال و شک قرار دادند. توابين، مختار ثقفي کيساني که انديشهي ايدئولوژيک او زمينه‌ساز شيعهي غالي‌گري درقرن بعد گرديد، همچنين فرزندان و نوههاي باقي مانده از امام علي(ع)وامام حسين(ع)وامام حسن(ع)نيز سر بر افراشتند. همان‌طورکه قبلاً گفته شد، زيديه با تعبيرجديد ازامامت مشکلات زيادي را بهوجود آورد. آنها امامت را تابعي از امر به معروف و نهي از منکر مي دانستندکه ازاين بابت هم با اهل سنت و هم با خوارج هم فکر ميشدند. آنها به امامت منصوص اعتقادي نداشتند؛ بلکه مشروعيت امامت را وابسته به دو چيز ميدانشتند: اول اصل شوري که اين اعتقاد در شعار "الرضا من آل محمد" خودنمايي ميکرد و دوم اينکه معتقد بودند که اين افرادي که با نظر مردم به امامت انتخاب شدند بايد ازخانوادهي دو فرزند حضرت علي(ع) يعني امام حسن(ع)وامام حسين(ع)باشندکه با اين اعتقاد بين اهل سنت وجماعت به دليل اعتقاد به شوري وشيعيان به دليل اعتقاد به خاندان حضرت علي(ع)پيوند سياسي برقرار ميگرديد و از سوي ديگر اعتقاد قيام براي امر به معروف و نهي از منکر، امامي را معين ميکرد که در صحنهي سياسي دست به شمشير برده واعلام جهاد وجنگ با نظام ظالم حاکم بنمايدکه اين خودظلمي بزرگ به خط برحق امامت امام سجاد(ع) و پسرش امام محمد باقر(ع) بود.

خوارج نيز به لحاظ تئوريک، امامتي راطرح و بنيان کردندکه تمام امورش بايد در دست مريدانش باشد و هر جا که خطايي از حدود شريعت، به زعم مردم، از او ديدند، بر مؤمنان واجب ميگرددکه او را از امامت خلع کنند.اين گروهها همان‌طورکه اشاره شد، جريان سياسي بزرگي را که توأم با خون وخون ريزي وکشتار و ستم و ظلم بود، در عصر امام سجاد(ع) بهوجود آورد و هزاران نفر را به کام مرگ فرستاد. اولين امام آنها در زمان حضرت علي(ع)برگزيده شدکه شخصي به نام عبدا…ابن وهب راسبي بود؛ اما خيلي زود به همان دليلي که ذکر شد، ده‌ها امام ورهبر در اين گروه بهوجود آمد و در هر شهر و استاني گروهي خاص با رهبري خاصي از خوارج سر بر آوردند وکردند آنچه که کردند. از همه افزون تر، ستم بياندازهي حاکمان بنياميه بود و معاويه و يزيد دو حاکم ستمگر تاريخ، خاندان رسالت رابهطور علني قتل عام کردند و بعد از آنها خاندان رانده شده توسط حضرت رسول(ص)، يعني بني مروان، همان راه را با پيچيدگي بزرگ تري ادامه دادند. مروان بن حکم، عبدالملک مروان، يزيد بن عبدالملک و هشام بن عبدالملک و سرداران فاسد و آدم کش آنها نظير عبيدا…زياد، حجاج يوسف ثقفي و… هر چه ميتوانستند ظلم و ستم در حق امام سجاد(ع) به کار بردند. بهطوري‌که او مجبور شد تقيه و پنهان زيستن در ديانت را همچون نماز واجب گرداند. همان‌طور که قبلاً بيان شد، ايشان در رسالهي حقوق خود، حدود پنجاه حق را براي مردم بيان کردند که تمام اين حقوق توسط بنياميه و بني مروان پايمال ميشد و فرهنگ جامعه بر خلاف آن حرکت ميکرد. از رنجهاي عميقي که امام سجاد(ع) از آن در سختي بودند، جهل و ناداني مردم بود. او درياي علم بود و مردم، کوير ناداني. هيچ کس سخن او را درک نميکرد. در اشعاري که منسوب به ايشان است، فرموده است: من پنهان ميکنم و پوشيده ميدارم، گوهرهاي علم و دانش را که فهم مردم درک نمي‌کند و استعداد قبول آن را ندارند، تا اينکه هر ناداني به وسيلهي آن دانشها به فتنه نيفتد. جدم اميرالمؤمنين(ع) در کتمان علم، سبقت بر من داشته و فرزندان خود را بدان وصيت فرموده. علوم بسيار و رازهاي بيشماري از علم و دانش هست که اگر آن را آشکار کنم مردم به من خواهند گفت، تو بت‌پرست هستي؛ زيرا رشد عقلي نيافتهاند و علم را درک نمي‌کنند و مسلمانان هم خون مرا خواهند ريخت و زشتترين کاري را با ديدهي نيک يعني حلال کردن خون من، نيک شمرده و مرتکب خواهند شد[392]

توصيهاي که امام سجاد(ع)به پسرش امام باقر(ع)کرده است، نشانگر رنج عظيمي است که او ازشرايط مردم ميبرده است.امام باقر(ع)مي فرمايد: با پدرم راه ميرفتيم فرمودند: با پنج نفر مصابحت مکن.با مردفاسق که تورابه ثمن بخس بفروشد. بامرد بخيل که تورا از احتياج خود دور ميسازد. با مرد دروغگو که مانند سراب است و هرچه دور است را نزديک وهر چه نزديک است را دور مي‌کند. بامرد احمق که نفع و ضرر تو را نميداند. با قاطعِ رحم که او لعنت شده در سه جاي قرآن است.[393]

 

 

جمع بندي

ميتوان از ظلم حاکمان، همچنين جور و ستم مدعيان دروغين حق که خود باطل ديگري را حاکم ميکردند و در کنار اين دو، از ظلم مردم که از نفس مردم و جهل آنها ناشي ميشد، نام برد که با شدت هر چه تمام تر، عرصه را بر آن معصوم تنگ ميکردند و هر کدام از اين سه دسته، ده‌ها شاخه وشعبه يافته بودند. اين سيلاب مذاب ستمگري از صدر اسلام آغاز شده و تا پايان دوران 260 ساله زندگي امامت استمرار داشت و آن بزرگان يک دم از شر ظلم آنها آرام نداشتند و هر يک به سم کينهي حاکمان، شهيد و مقتول گرديدند و تاريخ شيعه همهي اين جفاها و ستمها را در خود ضبط کرده است.

در سال 82 هجري حجاج ثقفي روز عاشورايي را عيد اعلام کرد و براي کشتار امام حسين(ع) جشنها به پا کرد و سالها اين جشنها و پايکوبيها در نسل کشي خاندان رسول(ص) ادامه يافت و لعنت ابدي براي همهي اين تجاوز کاران باقي ماند و دست انتقام خداوند همان‌طوري که بخش کوچکي از آن را در اين نوشتار آورديم، گريبان اين ظالمان را گرفت و عذابي اليم براي آنها گرديد و در دنيا و آخرت به مجازات اعمال خود واقف گرديدند. با اين همه جور و ستمي که بر اين امام معصوم وارد گرديد، او کهف بندگي و عشق به خدا را براي رهروان آن هويدا نمود و همهي سالکان آن نسل را که نزديک بود رفته رفته، ديگر از خدا و عاشقي چيزي ندانند، حي کرد و دست آنها را در دست شکافنده‌ي همهي علوم گذاشت تا مؤمنان، ميدان اجتماعي بزرگ‌تر را در بستر تاريخ بيابند و در هنگام وداع در رفتن به ابديت، باقر آل محمد(ع) (که رسول اکرم(ص) توسط جابر انصاري، صحابي بزرگوارش، براي او شاد باش و سلام باد فرستاده بود) را گل سر سبد انسانيت خدا دوست معرفي کرد، و بشارت داد که با شکافندگي و شکوفندگي او مسير عبادت، بندگي و علم، مستمر و جاويدان خواهد ماند و خود به ملکوت اعلي پر گشود.      

 

 

 

ـ يادداشت ـ

 

 


[1]. اسْتِكْبَاراً فِي الْأَرْضِ وَمَكْرَ السَّيِّئِ وَلاَ يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلاً . 

(انگيزه) اين كارشان فقط گردنكشى در زمين و نيرنگ زشت بود و نيرنگ زشت جز (دامن) صاحبش را نگيرد پس آيا جز سنت پيشينيان را انتظار مى ‏برند و هرگز براى سنت‏ خدا دگرگونى نخواهى يافت.  سوره فاطر آیه 43.

[2]. طبقات کبری ابن سعد ج 5 ص 220.

[3]. کتاب دراسات و بحوث فی التاريخ الاسلام ، ج 1 ص 56 ؛ اثر جعفر مرتضی العاملی.

[4]. الاغانی ابوالفرج اصفهانی ، ج 9 ص 54.

[5]. همان ، ج 8 ص 384.

[6]. اختيار معرفة الرجال شیخ طوسی ص 123.

[7]. اثبات الوصيه مسعودی ص 194.

[8]. کشف الغمه، علی بن عیسی اربلی ج3 ص 85.

[9]. دراسات و بحوث فی التاريخ الاسلام، ج1 ص 88.

[10]. حياة امامان شيعه، رسول جعفریان ص 386.

[11]. اخبار معرفة الرجال، شیخ طوسی ج 1 ص 827.

[12]. رجال شیخ طوسی، ص 382.

[13]. اثبات الوصيه، ص 204.

[14]. ناسخ التواريخ، ج 4، مبحث حالات سید الشهداء ؛ الاغانی ابوالفرج اصفهانی، ج 8 ص 384.

[15]. بحارالانوار، ج 46، ص 152.

[16]. اصول کافي، ج 2، ص 91.

[17]. تفسير الميزان علامه طباطبايي ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، ج 19، ص195.

[18]. همان، ج 18، ص 378.

[19]. بايد توجه داشت که در اين دو سوره ده‌ها موضوع ديگر مطرح هستند که موارد فوق فقط بخشي از آنها مي‌باشد.

[20]. امالي شيخ طوسي، ج 2، جلسه 15، حديث 47، ص 127.

[21]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ترجمه ابراهيم آيتي، ص 196؛ تاريخ کامل سخنراني معاوية بن يزيد را در نماز جمعه اعلام کرده، ج 5، ص 2315 ؛ آفرينش و تاريخ مطهر بن طاهر مقدسي ترجمه شفيعي کدکني ج چهارم تا ششم، ص 908؛ نجوم الزاهره، ج 1، ص 164 به نقل از استاد قاضي طباطبايي؛ کتاب حواشي تجارب السلف چاپ تبريز 1351، ص 40.

[22]. کتابهاي روايي شيعه نقل مي‌کنند در اين سخنراني معاوية بن يزيد به صراحت اعلام داشته است که خليفه واقعي علي بن الحسين7 است و من در اين مدت حق او را غصب کرده ام. ؛ جامع النورين، ص 316. ؛ تتمه المنتهي، صفحه 48 و بحار الانوار، جلد 46، صفحه 118

 

 

[23]. گويند روزي خطيبي لعن حضرت علي7 در نماز جمعه را فراموش کرد در بين راه يادش آمد که لعن نکرده است ايستاد و به کفاره فراموشي هزار بار علي7 را لعن کرد اين محل تقدس يافت و مسجدي در آن به نام مسجد اللعن بنا گرديد. به نقل از کتاب نقش ائمه در احياي دين علامه عسگري، ج 1، ص441.

[24]. مروج الذهب مسعودي، ج 2 ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 78.

[25]. آفرينش و تاريخ، ج چهارم تا ششم، ص 909.

[26]. تاريخ طبري، ج 7 ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 3126 ؛ مروج الذهب، ج 2، ص 77.

[27]. تاريخ الفي، ج 2، ص 892 ؛ تاريخ مروج الذهب، ج 2، ص 78.

[28]. آفرينش و تاريخ، ج چهارم تا ششم، ص 908.

[29]. تاريخ کامل ابن اثير، ج 5، ص 2309 ترجمه دکتر محمد حسين روحاني.

[30]. تاريخ طبري، ج7، ص 3166.

[31]. همان، ص3162.

[32]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 198.

[33]. همان، ص 200.

[34]. همان ؛ تاريخ طبري، ج 7، ص 3252 ؛ آفرينش و تاريخ، ج چهارم تا ششم، ص 910 ؛. مروج الذهب، ج 2، ص 93.

[35]. تاريخ الفي، ج 2، ص 918.

[36]. آفرينش و تاريخ، ج چهارم تا ششم، ص 910.

[37]. معجم رجال الحديث، ج 2، ص 99؛ سفينه البحار، ج 1، ص 368.

[38]. رجال شيخ طوسي، ص181؛ رجال کشي، ص 119.

[39]. سفينه البحار، ج 1، ص 368؛ بهجه الامال، ج 2، ص 484.

[40]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3102.

[41]. همان، ص 3125.

[42]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 190. اين واقعه در کتب ديگر تاريخي نيز نقل گرديده است. آقاي جعفر شهيدي در کتاب زندگاني علي بن حسين7 خود در، ص 86 پيرامون اين روايت تاريخي اعلام مي‌دارد که چنين جمله اي که امام سجاد فرموده اند، يقينا دروغ است و تاريخ نويسان براي توجيه بيعت مردم مدينه با يزيد آ ن را جعل کرده‌اند. به هر حال اين کلمات چه صحت داشته باشد يا نداشته باشد يک چيز بطور يقين اتفاق افتاده و آن بيعت علي بن حسين7 با مسلم بن عقبه براي يزيد است و از تحليل‌ها مبني بر همکاري امام با عوامل يزيد نمي کاهد. در قسمت‌هاي بعدي نشان خواهيم داد که تقيه درمبارزه يکي از نظرات محکم امام سجاد7 بوده است.

[43]. همان، ص 183.

[44]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3116.

[45]. همان، ص 3117.

[46]. مروج الذهب مسعودي، ج 2، ص 72.

[47]. همان، ص 74.

[48]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 190.

[49]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3111.

[50]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3112.

[51]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 190. اگر اين عمل امام صحت داشته باشد (همانطور که قبلا ذکر شده استاد شهيدي آنرا دروغ مي‌داند.)مي توان عنوان نمود که امام مي‌دانست که يزيد او را وادار به چنين بيعتي نخواهد کرد زيرا که به مبارزان مدينه نپيوسته بوده و در مقابل خاندان مروان را نيز پناه داده بوده بنابراين بني اميه با وي کاري نمي توانسته داشته باشد لذا تکريم مسلم بن عقبه که از روي تقيه بوده است براي سبک ساختن فشار بيعت با يزيد بر وجدان مردم براي حفظ جان آنها بوده است.

[52]. خدايا ! اي پروردگار آسمانهاي هفتگانه و آنچه در سايه آنهاست. اي پروردگار زمينهاي هفت گانه و آنچه در پشت آنهاست. اي پروردگار عرش عظيم، اي پروردگار محمد و دودمان پاکش پناه ميبرم به تو از گزند او (مسلم) و من تو را در برابر او قرار دادم و از درگاهت مي‌خواهم که خير او را به من رساني ومرا از شر او حفظ نمايي.

اين روايت در کتاب شيخ مفيد، ج 2، باب 7 حديث 24 نيز آمده است و کتب ديگر نيز آن را نقل کرده‌اند.

[53]. مروج الذهب، ج 2، ص 74.

[54]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3114.

[55]. صحيفه‌ي سجاديه دعاي بيستم.

[56]. انوار البهيه، ص 157.

[57]. ارشاد مفيد، ج 2، ص 220 ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، باب 7 پاورقي حديث 24 چاپ ششم.

[58]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 189.

[59]. همان، ص 191.

[60]. همان.

[61]. همان، ص 192.

 آورده‌اند که در اين حمله پرده کعبه و سقف آن آتش گرفت و شاخ گوسفندي که خداوند براي حضرت ابراهيم فرستاده بود تا به جاي اسماعيل قرباني کند و آن را در خانه کعبه آويخته بودند به کل آتش گرفت و از ميان رفت. تاريخ الخلفا اثر سيوطي، ص 209 و تاريخ خميس، ج 2، ص 303.

[62]. منتهي الامال، باب 5، ص 457.

[63]. همان، ص 456.

[64]. الاغاني، ج 16، ص 168.

[65]. انساب الاشراف بلاذري، ج 4 قسمت اول، ص 1.

[66]انساب الشراف، ج 4 قسمت اول، ص 2.

[67]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص187تا 190؛يعقوبي اين نامه رادر چهار صفحه بطور کامل نقل کرده است.

[68]. مروج الذهب، ج 2، ص 81.

[69]. تاريخ طبري، ج 8، ص 3364.

[70]. اغاني، ج 9، ص 142.

[71]. تهذيب ابن عساکر، ج 7، ص 400؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 4، ص 482.

[72]. تهذيب ابن عساکر، ج 7، ص 363 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 4، ص 360.

[73]. مروج الذهب، ج 1، ص 163 ؛ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 357.

[74]. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 358.

[75]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3158.

[76]. همان، صفحات 3158 الي 3163.

[77]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3159.

[78]. همان، صفحات 3167 الي 3169.

[79]. ابن اثير، ج 3، ص 150 ؛ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 212 و 213 ؛ ابن کثير، ج 7، ص 324 و 319.

[80]. طبري و ابن اثير و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه خود، ج 2 صفحات 111 الي 117 در مورد وي سخن آورده‌اند.

[81]. اسدالغابه، ج 3، ص 255 ؛ الاصابه، ج 2، ص 359 در مورد وي تاريخ‌هاي يعقوبي و طبري و... نيز سخناني به ميان آورده‌اند.

[82]. قسمت هايي از سخنراني حضرت زينب(س) در کاخ دمشق در برابر يزيد برگزيده از لهوف سيد بن طاووس، ص 241.

[83]. بحارالانوار، ج 45، ص 137 ؛ نفس المهموم، ص 260.

[84]. الغارات، ص 397.

[85]. تهذيب التهذيب، ج 7، ص 319.

[86]. تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلاني، ج 2، ص 237 – 240.

[87]. همان.

[88]. تقريب التهذيب، ج 2، ص 349.

[89]. بحار الانوار، ج 4، ص 137 ؛ نفس المهموم، ص 260.

[90]. همان.

[91]. بحارالانوار، ج 45، ص 137.

[92]. براي اطلاع کامل به کتب الغدير علامه اميني و المراجعات سيد شرف الدين و شب‌هاي پيشاور سلطان الواعظين شيرازي، علي در کتب اهل سنت سيد محمد باقر موسوي همداني و حديقه الشيعه مقدس اردبيلي و... رجوع شود.

[93]. سوره بقره آيه 30من در روي زمين خليفه قرار مي‌دهم.

[94]. سوره‌ي انبيا آيات 72 و 73؛در سوره انعام آيه 165 مي‌فرمايد: " هو الذي جعلکم خلائف في الارض" او کسي است که براي شما خليفه در زمين گماشت. بنابراين بودن خليفه در زمين سنت خداوند است و بطور مستمر صورت مي‌گيرد.

[95]. سوره حجر آيات39 الي 42.

[96]. سوره بقره آيه 124؛ همچنين در سوره انبيا آيه 105 مي‌فرمايد: زمين را بندگان صالح به ارث مي‌برند و اين در زبور داوود نوشته شده.

[97]. سوره شوري آيه 42.

[98]. سوره طلاق آيه 1؛ سوره بقره آيه 231.

[99]. سوره يوسف آيه 14.

[100]. سوره آل عمران آيه 32؛ سوره احزاب آيه 36.

[101]. سوره نسا آيه 59.

[102]. سوره جن آيه 23؛ سوره احزاب آيه 36.

[103]. سوره احزاب آيه 21.

[104]. سوره حشر آيه 7.

[105]. سوره احزاب آيه 36.

[106]. سوره نجم آيه‌هاي 3و4.

[107]. سوره الحاقه آيه‌هاي 44 تا 46.

[108]. سوره نسا آيه 83.

[109]. سوره مائده آيات 55 و 56.

[110]. در ص 32 در مورد رجوع به کتب الغدير و المراجعات و شب‌هاي پيشاور و... اشاره شد.

[111]. سوره احزاب آيه 33.

[112]. تاريخ کامل، عزالدين ابن اثير، ترجمه محمد حسين روحاني، ج 5، ص 2315.

[113]. همان5، ص 2316.

[114]. همان، ص 2316.

[115]. همان، ص 2317.

[116]. آفرينش و تاريخ، ج چهارم تا ششم، ص 909.

[117]. تاريخ کامل، ج 5، ص 2317.

[118]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3156.

[119]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 49 ترجمه عبدالمحمد آيتي.

[120]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3184و 3185.

[121]. همان، ص 3186.

[122]. لهوف، ص 157و 159 ؛ نفس المهموم، ص 217 و 218.

[123]. لهوف، ص 209.

[124]. همان، ص 197.

[125]. مروج الذهب، ج 2، ص 97.

[126]. همان، ص 98.

[127]. همان، ص 97.

[128]. تاريخ کامل، ج 6، ص 2375.

[129]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 201.

[130]. تاريخ طبري، ج 8، ص 3352 و 3354.

[131]. همان، ص 3372.

[132]. همان، ص 3370.

[133]. شيعه و فرقه‌هاي اسلام دکتر جواد مشکور، ص 55.

[134]. المقالات والفرق، سعد بن عبدا... خلف اشعري قمي، ص 378 ؛ ملل و نحل شهرستاني، ج 1، ص 114.

[135]. همان.

[136]. فرق الشيعه حسن بن موسي نوبختي، ص 26، اين ادعا (که مختار از جبرييل دستور مي‌گيرد) در کتاب طاهر مقدسي نيز مورد تاييد قرار گرفته، ‌‌آفرينش و تاريخ، ج 6، ص 912.

[137]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 53.

[138]. مروج الذهب، ج2، ص101و102. طبري نيز اين واقعه را تائيد کرده است، ج8، ص 3385.

[139]. همان.

[140]. تاريخ طبري، ج 8، ص 3390.

[141]. اعيان الشيعه، ج 1، ص 636.

[142]. بحارالانوار، ج45، ص 365.

[143]. معالي السبطين، ج 2، ص21.

[144]. همان، ص 22 و 23.

[145]. اصول کافي، ج 2، ص 331.

[146]. ملل و نحل شهرستاني، ج 1، ص 33.

[147]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3195 و 3196.

[148]. ملل و نحل شهرستاني، ج 1، ص 12.

[149]. همان، ص 14.

[150]. حبيب السير، ج 2، ص 137 و 138 اثر خواندمير مقدمه جلال الدين همايي.

[151]. تاريخ طبري، ج 7، ص 3255 و 3256.

[152]. نويسنده، اين آمار را به نقل از روايت ابوالمويد خوارزمي آورده است. حبيب السير، ج 2، صف 138 که بنظر مي‌رسد اغراق زيادي در اين آمار شده باشد.

[153]. تاريخ الفي، ج 2، ص 937.

[154]. حبيب السير، ج 2، ص 144.

[155]. کشف الغمه، ج 2، ص 312.

[156]. انوار البهيه محدث قمي، ص 109.

[157]. عيون الاخبار الرضا، ج 2، ص 143 حديث 13، بحار الانوار، ج 46، ص 69 حديث 41.

[158]. امالي شيخ طوسي، ص 641 حديث 16 مجلس 32، بحار الانوار، ج 46، ص 69 حديث 42.

[159]. احتجاج، ج 2، ص 51 و 52. بحارالانوار، ج 71، ص 229.

[160]. اصول کافي، ج 2، ص 63 حديث 2 ؛ بحارالانوار، ج 46، ص 145 حديث 1، 71 و 148.

[161]. علل الشرايع، جلد 1، صفحه 232 حديث 1، بحارالانوار، جلد 46، صفحه 6 حديث 10.

[162]. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 150 سطر 3 و بحارالانوار، ج 46، ص 79 سطر آخر.

[163]. تاريخ طبري، ج 8، ص 3283.

[164]. منتهي الامال، ج 2، ص 48 ذيل شرح حال امام سجاد7.

[165]. تاريخ طبري، ج 8، ص 3416.

[166]. تاريخ تحليلي اسلام جعفر شهيدي، ص 210.

[167]. تاريخ طبري، ج 8، ص 3422.

[168]. همان، ص 3427 تا 3429.

[169]. همان، ص 3437.

[170]. تاريخ طبري، ج 8، ص 3442.

[171]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 211.

[172]. همان، ص 212.

[173]. طبرسي، ج 8، ص 3465.

[174]. همان، ص 3468.

[175]. شعر از ميرزا صادق تفرشي، متخلص به هجري است.

[176]. سوره آل عمران آيه 187.

[177]. سوره بقره آيه 159.

[178]. سوره بقره آيه 174 در همين راستا مي‌توان به آيات بقره 75 نساء 46 و... مراجعه کرد.

[179]. سوره بقره آيه 42.

[180]. سوره آل عمران آيه 71.

[181]. ا إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ .

ما قرآن را نازل کرديم; و ما به طور قطع نگهدار آنيم. سوره حجر آيه 9

[182]. صحيح مسلم، ج 6، ص 2 الي 4؛ صحيح بخاري، ج 9، ص 9 ؛ سنن ترمذي، ج 2، ص 45 ؛ سنن ابي داود، ج 4، ص 106 و 107 ؛ مسند احمد بن حنبل حنبل، ج 5، ص 86- 90-92و 101- 106 و 108.

[183]. نهج البلاغه خطبه 144.

[184]. مسند احمد ابن حنبل، ج5، ص 356؛ خصائص النسايي، ص 24؛ مجمع الزواند، ج 9، ص 127؛ کنز العمال، ج 12، ص 207 و 212 و.....

[185]. مسند الطياسي، ج 11، ص 36 و کتاب فوائد السمطين، ص 160 در روايات اين کتاب به نقل از امام جويني به نام امام علي7 امام حسن7 امام حسين7 و 9 نفر از فرزندان مطهر امام حسين اشاره شده است.

[186]. رجوع کنيد به کتاب کافي، ج 1، ص 469 ؛ بحار الانوار، ج 46، ص 225- 228.

[187]. شرح سنن ترمذي، ج 9، ص 68 و 69.

[188]. عثمان مراتع اطراف مدينه را به بني اميه داد کل غنائم آفريقا را به عبدالله ابن ابي سرح... بخشيد. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 1، ص 66 و 67.

[189]. مروج الذهب، ج 2، ص 354.

[190]. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد در شرح خطبه 34، باب مناقب علي7.

[191]. ميثم تمار از خواص حضرت علي7 شد و از اصحاب سرّ آن حضرت گرديد در سال 60 هجري در سفري در مدينه با ام سلمه همسر رسول(ص) ديدار کرد ام سلمه به او گفت: يک شب شنيدم که پيامبر نام تو را به علي7 فرمود و سفارش تو را به او کرد ام سلمه دستور داد که محاسن ميثم را با عطر خوشبو کنند ميثم فرمود: امروز اين محاسن را با مشک خوشبو مي‌کنيد به همين زودي در راه دوستي اهل بيت به خون آغشته مي‌شود. او به دست ابن زياد ده روز قبل از آمدن سيد الشهدا امام حسين7 به عراق به شهادت رسيد. بحار الانوار، ج 92، ص 121- 133.

[192]. نهج البلاغه خطبه 215.

[193]. تفسير ابن کثير، ج 4، ص 17.

[194]. تاريخ طبري، ج 1، ص 62 و 63.

[195]. تذکره الحفاظ، ج 1، ص 39.

[196]. الکامل ابن اثير، ج 8، ص 109 و سيره اعلام النبلا، ج 2، ص 436.

[197]. صحيح بخاري، ج 3، ص 191.

[198]. مسند احمد ابن حنبل، ج 2، ص 299.

[199]. صحيح مسلم، ج 8، ص 204 و الاصابه، ج 1، ص 186.

[200]. الاصابه، ج 3، ص 473.

[201]. سير اعلام النبلا، ج 2، ص 446.

[202]. تهذيب تاريخ ابن عساکر، ج 3، ص 360.

[203]. فتوح البلدان، ص 556.

[204]. تاريخ ابن عساکر، ج 10، ص 479.

[205]. بحار الانوار، ج 2، ص 217 و 541، الخصال، ص 190.

[206]. روايت مدائني در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3، ص 15 و 16.

[207]. صحيح مسلم کتاب قدر، ص 2042 حديث 13و14و15، صحيح بخاري کتاب قدر، ص 98، کتاب توحيد، ص 199، سنن ابي داوود کتاب السنه، باب قدر، ج 4، ص 222 کتاب توحيد ابن خزيمه، ص 54-57.

[208]. صحيح مسلم کتاب القيامه، الجنه والنار، ص 2147و2148 حديث 9و20و22و24و25، سنن ترمذي کتاب تفسير سوره زمر، ج 5، ص 371، کتاب سنن ابي داوود، ج 4، ص 234، تفسير طبري، ج 24، ص 18و19، تفسير ابن کثير، ج 2، ص 62 و 63، تفسير زاد المسير، ج 7، ص 195و 196، کتاب تفسير الدر المنثور، ج 5، ص 334و335، صحيح بخاري کتاب تفسير سوره زمر، ج 3، ص 122.

[209]. صحيح مسلم کتاب جنه، ص 2186و2187 حديث 35و36و38، صحيح بخاري تفسير سوره ق، ج 3، ص 128.

[210]. سنن ترمذي، ج 4، ص 692 ؛ توحيد ابن خزيمه، ص 92و98 ؛ مسند احمد بن حنبل، ص 276و 314.

[211]. صحيح مسلم کتاب صلاه، ص 522 حديث 171.

[212]. سوره‌ي صافات آيه 99.

[213]. سوره‌ي طه آيه 84.

[214]. سوره‌ي ذاريات آيه 50.

[215]. سوره‌ي معارج آيه‌ي 4.

[216]. سوره‌ي فاطر آيه‌ي 10.

[217]. توحيد صدوق، باب نفي المکان، ص 176و 177 حديث 8.

[218]. قسمتي از آيه 71 سوره يونس و 55 سوره هود.

[219]. تاريخ ابن عساکر، ج 2، ص 334، مقتل خوارزمي، ج 2، ص 7، لهوف، ص 56.

[220]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 213.

[221]. همان، ص 215.

[222]. همان، ص 215 و 216.

[223]. همان، ص 208.

[224]. تاريخ تحليلي اسلام جعفر شهيدي، ص 220.

[225]. عقدالفريد، ج 5، ص 272.

[226]. تاريخ تمدن اسلامي، ج 4، ص 78. کامل ابن اثير، ج 4، ص 291.

[227]. تاريخ ابوالفلا، ج 1، ص 205. تاريخ الخلفا سيوطي، ص 217. تاريخ تمدن اسلامي، ج 4، ص 79.

[228]. عبدالملک در توطئه اي عمروبن سعيد عاص مدعي قدرت مند اموي را ترور کرد و کشت. با آنکه با وي پيمان صلح داشت، به او گفت: حکومت خانواده نمي شناسد. تاريخ يعقوبي، ج2، ص 218.

[229]. تاريخ تمدن اسلامي، ج 4، ص 79.

[230]. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج4، ص104. بحار الانوار، ج 46، ص 1430. الغارات، ص57.

[231]. دعاي سي و هشتم صحيفه سجاديه.

[232]. اخبار الطول احمد ابن داود دينوري ترجمه محمود مهدوي دامغاني، ص350.

[233]. اخبار الطول، ص351.

[234]. صحيفه سجاديه، دعاي شماره‌ي 1.

[235]. همان.

[236]. همان.

[237]. همان.

[238]. همان.

[239]. صحيفه سجاديه، دعاي شماره‌ي 2.

[240]. همان،دعاي شماره‌ي 3.

[241]. همان،دعاي شماره‌ي 4.

[242]. همان،دعاي شماره‌ي 5.

[243]. همان.

[244]. همان.

[245]. صحيفه سجاديه، دعاي شماره‌ي 8.

[246]. صحيفه سجاديه، دعاي شماره‌ي 14، همچنين رجوع شود به دعاي31 و 32 ام صحيفه سجاديه.

[247]. صحيفه سجاديه، دعاي شماره‌ي 14.

[248]. همان.

[249]. همان: 15.

[250]. همان: 16.

[251]. همان: 17.

[252]. همان: 18.

[253]. همان: 20.

[254]. همان: 21.

[255]. همان: 22.

[256]. همان: 23.

[257]. همان: 24.

[258]. همان: 25، 26، 27.

[259]. همان: 29 و 30.

[260]. همان: 33.

[261]. همان: 34.

[262]. همان: 37.

[263]. همان: 38.

[264]. همان: 39.

[265]. همان: 40.

[266]. همان: 41.

[267]. همان: 42.

[268]. همان: 43.

[269]. همان: 44.

[270]. همان: 45.

[271]. همان: 46.

[272]. همان: 47.

[273]. همان: 48.

[274]. همان: 49.

[275]. همان: 50.

[276]. همان: 51.

[277]. همان: 52.

[278]. همان: 53.

[279]. همان: 54.

[280]. همان: 47.

[281]. همان: 19.

[282]. وسايل الشيعه، ج 5، ص 421.

[283]. رجال کشي، ص 419.

[284]. صحيفه سجاديه، دعاي شماره‌ي 47.

[285]. الاغاني، ج 7، ص 245 ؛ البدايه والنهايه، ج 9، ص 38.

[286]. بحرالانساب، ص 42 و اثبات الوصيه، ص 119.

[287]. تاريخ الخلفا جلال الدين سيوطي، ص 212.

[288]. تاريخ الخلفا، ص 212.

[289]. سير اعلام النبلا، ج 4، ص 343.

[290]. بحار الانوار، ج 46، ص 70.

. [291]اعيان الشيعه، ج 1، ص 634.

[292]. ارشاد مفيد، ج 2، ص 147 و بحار الانوار، ج 46، ص 56.

[293]. مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 154.

[294]. طبقات، ج 5، ص 113؛ تاريخ دمشق، ج 41، ص 396؛ تهذيب الکمال، ج 20، ص 399.

[295]. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 11، ص 44.

[296]. همان، ج 4، ص 61.

[297]. بگو هيچ پاداشي نمي خواهم جزء اينکه نزديکانم را دوست بداريد. سوره‌ي شوري آيه 23.

[298]. تفسير ابن ابي حاتم، ج 10، ص 3273 تفسير کشاف زمخشري، ج 4، ص 220؛ تفسير مفاتيح الغيب فخر رازي، ج 27، ص 168.

[299]. جلال الدين سيوطي تفسير الدر المنثور، ج 1، ص 1421، ج 7، ص 310 ؛ تفسير روح المعاني آلوسي بغدادي، ج 25، ص 29.

[300]. مستدرک الصحيحين حاکم نيشابوري، ج 3، ص 149.

[301]. تاريخ الادب، ج 2، ص 347. نويسنده شوقي ضعيف نويسنده ادبي معاصر تحقيق جامعي از موسيقي حاکم در آن زمان انجام داده که بخش عمده منابع آن از الاغاني است.

[302]. الاغاني ابوالفرج اصفهاني، ج 2، ص 367 و 368.

[303]. نورالثقلين، ج 4، ص 537 ؛ مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص 158.

[304]. مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص 150- 151.

[305]. سوره‌ي طه آيه‌ي 109.

[306]. سوره‌ي مريم آيه‌ي 87.

[307]. سوره‌ي انبياء آيه‌ي 28.

[308]. سوره‌ي اعراف آيه‌ي 53.

[309]. سنن ابن ماجه، باب ذکر شفاعت حديث 4313.

[310]. بحارالانوار، ج 8، ص 34.

[311]. بحار الانوار، ج 8، ص 36.

[312]. مسند احمدابن حنبل، ج 2، ص 174.

[313]. سنن ترمذي کتاب صفه يوم القيامه.

[314]. صحيفه سجاديه، دعاي شماره‌ي 37.

[315]. همان 39.

[316]. همان 41.

[317]. همان 42.

[318]. همان 42 ؛ ظاهرا شک در کلام خدا ابتلايي است که همه مردم در طول تاريخ با آن روبرو مي‌شوند و تا به امروز نيز ادامه يافته.

[319]. مروج الذهب، ج 2، ص 124و125.

[320]. بحار الانوار، ج 46، ص 74.

[321]. همان، ص 98.

[322]. تاريخ طبري، ج 8، ص 3520.

1. همان، صفحه 3525.

2. همان.

[325]. تاريخ طبري حوادث سال 76 از، ص 3621 الي 3641.

[326]. همان، ج 8، ص 3664.

[327]. همان، ص 3684.

[328]. همان.

[329]. همان، ص 3685.

[330]. همان، ص 3687.

[331]. همان، ص 3692.

[332]. همان،ص 3716.

[333]. همان، ص 3719.

[334]. منابع در صفحه‌ي 89 ارائه گرديده است

[335]. لولاک ما خلقت افلاک.

[336]. قسمتي از خطبه‌ي 28 نهج البلاغه ترجمه مرحوم جعفر شهيدي.

[337].همان خطبه 70.

[338]. همان خطبه 19.

[339]. تاريخ طبري، جلد 8، صفحه 3723.

[340]. مروج الذهب، ج 2، ص 135.

[341]. تاريخ طبري، ج 9، ص 3760.

[342]. مروج الذهب، ج 2، ص 136.

[343]. تاريخ طبري، ج 8، ص 3737.

[344]. همان، ص 3738.

[345]. همان، ص 3737.

[346]. مروج الذهب، ج 2، ص 139.

[347]. همان، ص 169.

[348]. طبقات، ج 5، ص 163. کشف الغمه، ج 2، ص 101 و....

1. بحار الانوار، ج 64، ص 172 حديث سوم.

2. سوره آل عمران آيه 28.

1. طبقات ابن سعد، ج 5، ص 214.

1. سوره کهف آيه 9.

2. ارشاد شيخ مفيد ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، ج 2، ص 176.

3. براي اطلاع بيشتر به کتاب کهف، پاسخي به چه بايد کرد تمام تاريخ رجوع شود.
 [6376 - 8904 -3877- 2136 -5110 -1470- 7864].

[355]. قرآن مجيد، سوره‌ي شورا، آيه‌ي 41.

[356]. رساله‌ي حقوق از، ص 49 تا 58.

[357]. هر سه اثر جاودان امام براي آن زمان و همه‌ي نسل‌هاي بعد؛ رساله‌ي حقوق،کرامات و معجزات و دعاهاي صحيفه سجاديه.

[358]. اصول کافي، ج 1، ص 241 حديث 60؛ اعبان الشيعه، ج 1، ص 650.

[359]. سوره نوح آيه 1 و سوره شعرا آيه 135 و 158 و....

[360]. وسائل الشيعه، ج 11، ص 36، باب 13 حديث 2 اين حديث از حماد بن عيسي نقل شده که از اصحاب اجماع است و اسنادي که از ايشان نقل شده است مسند است اين حديث با سند صحيح از امام باقر7 در روضه کافي نيز نقل شده است.

[361]. ثم قال ابو عبدا... 7 ما خرج و لا يخرج منا اهل البيت الي قيام قائمنا ليدفع طلحا او فيعش حکا الا اصطلمته البليه و کان قيامه زياد في مکروهنا و شيعتنا.

[362]. مستدرک الوسائل، ج 2، ص 48 حديث 6.

[363]. وسائل الشيعه، ج 11، ص 37 حديث 6 (چاپ 20، جلدي).

[364]. عده اي از شيعيان بودند که در زمان امام موسي کاظم7 به رهبري شخصي به نام حسين ابن عبد ا... بر عليه بني عباس جنگيدند اکثريت آنها به شهادت رسيدند.

[365]. رساله حقوق ايشان که در اين نوشتار از صفحات 133 تا 143 آمده است.

[366]. صحيفه سجاديه بر آمده از اين اقدام عملي امام سجاد7 است که پيرامون در صفحات 93 الي 107 سخن آمده است.

[367]. در اين زمينه به، ص 68 همين نوشتار مراجعه کنيد.

[368]. به، ص 144رجوع شود.

[369]. الاغاني، ج 14، ص 13؛ طبري، ج7، صف 2793، الاستيعاب، ج 2، ص 396 و....

[370]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 109.

[371]. همان، ص 127.

[372]. مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص 161.

[373]. اصول کافي، ج 2، ص 123 و مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص 163.

[374]. بحار الانوار، ج 46، ص 67.

[375]. همان، ص 66.

[376]. سوره‌ي آل عمران آيه 134 (پرهيزکاران خشم خود را فرو مي‌خوردند و از مردم در مي‌گذردند و خداوند نيکو کاران را دوست دارد).

[377]. ارشاد مفيد، ج 2، ص 146.

[378]. سوره‌ي نور آيه‌ي 22.

[379]. اعيان الشيعه، ج 1، ص 633-634، بحار الانوار، ج 46، ص 103 و 104.

[380]. سوره‌ي حجرات آيه 13.

[381]. سوره دهر از آيه 5 الي 11.

[382]. طبري، ج 9، ص 3835 و 3867.

[383]. بحار الانوار، ج 46، ص 4 حديث 4.

[384]. پيامبر با دختر حارث که نامش جويريه بود و در غزوه‌ي بني المصطلق اسير شده ازدواج کرد و مسلمانان به خاطر آن تمام اسيران را آزاد کردند.

[385]. ارشاد مفيد، ج 2، ص 147؛ بحارالانوار، ج 46، ص 56.

[386]. معالي السبطين، ج 2، ص 152 ؛ الانوارالنعمانيه ج 3، ص 252.

[387]. رياحين الشريعه، ج 3، ص 61.

[388]. کتاب زينب الکبري، ص 63و59 نقدي.

[389]. مقاتل الطالبين ابوالفرج اصفهاني، ص 60؛ عقيله به معني خردمند و زن خردمند است.

[390]. عقد الفريد، ج 2، ص 190.

[391]. حضرت علي7 اين روز‌ها را براي مؤمنان خود پيش بيني کرده و به آنها دستور داده بود که اگر از آنها خواستند که به علي7 دشنام دهند، بدهند ولي از علي7 بيزاري نجويند. رجوع شود به خطبه‌ي 57 نهج البلاغه.

[392]. جهارده معصوم عماد زاده، ص 111 مبحث امام زين العابدين.

[393]. همان، ص 23و 24.

صبح ساجد

حسین سعادت۱۳۹۶-۷-۵۸۵۴
تغییر رنگ پس زمینه

 

به نام خداوند بخشاینده مهربان

 

جستار پیشِ رو پژوهشی است در مورد دوران زندگی امام سجاد(ع) و تحلیلی است بر شرایط و حوادث تاریخی، اجتماعی، سیاسی و فکری آن دوران که در نهایت به شناخت و فهم سنتی از سنت‌های خداوند بر هستی می‌انجامد.

قوانین و سنت‌هایی که به گفته‌ی خداوند در قرآن کریم، تغییر و دگرگونی در آن راهی ندارد.[1]

سنت عذاب الهی، پاسخ خداوند به جوامع ناسپاس و متمرد، پیمان شکن و معصوم کش است.

و در این بین مردی در سجود، تنهای ِ تنها، بارِ سنگینِ ستم بر پشت کشیده، یک تنه در میان جامعه‌ای حسین‌کش و آشنایانی در ظاهر دوست و در باطن دشمن و در محاصره دشمنانی کینه‌توز و بی‌رحم و در معرکه‌ی مدعیان دروغین جانشینی رسول خدا(ص) و در بین مردمی دنیا دوست و منفعت طلب، قرار گرفته است.اولین امام پس از شهادتِ آخرین حلقه‌ی پنج تن آل عبا، فرزند هیهات من الذلة.... داغ برادر دیده، عمو از دست داده، یاران و دوستان از دست داده و...

اما چرا سکوت؟

امام روزهای سختی و پیشوای ایام بلا

 اما چرا سکوت؟

چرا قیام نمی‌کند؟ چرا چون پدر بزرگوارش کربلایی دیگر نمی‌آفریند؟

چرا و چرا و چرا؟

او خود دورانش را چنین بیان می‌کند:

روزگار ما در میان قوم خود، چون روزگار بنی‌اسرائیل در میان فرعونیان است که پسران را می‌کشتند و دختران را زنده به گور می‌کردند. امروز وضع بر ما به‌قدری تنگ و دشوار است که مردم به سبب ناسزاگویی به بزرگ و سالارِ ما بر فراز منبرِ ما به دشمنان ما تقرب می‌جویند.[2]

به‌نظر می‌رسد که امام سجاد(ع) با دو جامعه روبه‌رو بوده است. جامعه‌ای موجود که در همه‌ی زمینه‌ها پلیدی می‌کند و جامعه‌ای که باید وجود داشته باشد که مومنان در آن آرامش یافته و تعالی بیابند. که این جامعه یا وجود نداشت یا در حالتی بسیار ضعیف و ناتوان قرار داشت.

امام برای هردو جامعه برنامه داشت. در باره‌ی جامعه پلیدِ یزیدی و بنی امیه‌ای سکوت را برگزید تا سنت‌های تنبیهیِ خداوند درباره این جامعه به‌وقوع بپیوندد و عذاب الهی قوم سرکش را بر سر جای خود نشاند. و این سکوت به‌معنی کنار کشیدن دامنِ جامعه مومنان از عذاب الهی بود تا در امان بمانند. جامعه‌ی دریده‌ی بنی‌امیه در همه ابعاد فروپاشیده بود.در سراسر این جامعه ظلم و کشتار و فحشاء و تباهی موج می‌زد.

این جامعه دیگر توانی برای هدایت شدن نداشت. لذا همچون قوم‌های سرکشِ تاریخ مانند قوم نوح، عاد، لوط، فرعون و... بایستی به عذاب خداوند دچار می‌گردید و مومنان آن در کشتیِ نوحِ سجادی می‌نشستند تا امنیت بیابند. کشف شرایط جامعه آن روزگار با توجه به‌شدت اختناقی که در آن دوران حاکم بوده است کاری دشوار می‌نماید ولی همین کم که از آن دوران باقی مانده است وخامت شرایط را بازگو می‌نماید.

محمد بن مسلم بن شهاب زهری می‌گوید: در شام نزد انس بن مالک رفتم. او را گریان دیدم. وقتی علت را پرسیدم گفت: از همه آنچه از اسلام فراگرفتم تنها نماز مانده بود که به آن دلخوش بودم و اکنون آن نیز از بین رفته است.[3]

عمر بن ربیعه مخزومی که شاعری لهو گو و معروف بود بر بالین زنان زیبا روی عرب در مدینه حاضر می‌شد، با آنان به نرد عشق می‌پرداخت و اشعاری در وصف اندام آنان می‌سرود و پس از چند روز، آن سروده‌ها نقل مجالس بود و وی از این راه ثروت عظیمی به‌دست می‌آورد.[4]

اما در مدینه، شهر پیامبر خدا(ص)، بدترین شرایط فسق و فحشاء حاکم بود. ابوالفرج اصفهانی می‌نویسد: محیط مدینه به گونه‌ای بود که عالمانِ فاسد را ناروا نمی‌شمردند و زاهدان و مومنان نیز از آنها جلوگیری نمی‌کردند.[5]

در این دوران مردم نماز خواندن نمی‌دانستند و از اصول حج و دیگر دستورات دینی بی‌خبر بودند.

اندک مردم مومنی که باقی مانده بودند نیز به‌دست تیغ جلادان بنی امیه در نهایت قساوت به قتل می‌رسیدند. به‌عنوان مثال یحیی بن ام طویل، به جرم پیروی از امام سجاد(ع) به‌دستور حجاج بن یوسف ثقفی، والی حجاز، دست و پایش بریده شد و به شهادت رسید.[6]

از این دست اخبارِ ظلم و فساد زیاد نقل شده است که ما در جای جای این کتاب به آن اشاره می‌نماییم.

امام سجاد(ع) با یک چنین شرایطی در سطح کل جامعه آن روز روبه‌رو بوده است که باید از دل این جامعه که مستحق عذاب شده است جامعه‌ای نوین بسازد. جامعه‌ای که بسیار کوچک و با اندکی از مومنان باقی مانده بود.مسعودیِ تاریخ نگار درباره شرایط امام سجاد(ع) در آن دوران می‌نویسد:

علی بن حسین امامت را به‌طور پنهانی و تقیه شدید و در دورانی بس دشوار عهده‌دار شده بود.[7]

در آن دوران سخت، شیوه‌ی امام سجاد(ع) برای رساندن حقیقت دین به‌دست مردم و هدایت آنها بر چند چیز استوار بود.

1. ساختن جامعه نوین و جذب مردمان پاک و ساختن و تربیت انسان‌های مومن از ابتدای کار.

2. آگاه ساختن مردم به حقیقت دینی و بیان ارزش‌های واقعی آن.

3. آگاه کردن مردم به حق و حقوق فردی، اجتماعی، انسانی و... خود که در حکومت خودکامه‌ی بنی‌امیه به‌طور کلی از میان رفته بود.

4. برقراری عقلانیت و علم و دور کردن آنها از جهل، خرافات و فرهنگ‌های باطل و فسادآور.

5. انفاق و بخشش‌های بسیار برای دور کردن ثروت‌اندوزی و منیت‌طلبی و بی‌توجهیِ به هم‌نوع در جامعه.

6. کرامات و معجزات فراوان برای اثبات حضور خداوند در میان مردم و....

با بررسی دقیق‌تر بر عملکرد امام سجاد(ع)، به خوبی کارهای ایشان را در این موارد می‌توان فهم کرد.

اگر به‌شیوه اجتماعی امام سجاد(ع) دقت شود متوجه می‌شویم که یکی از کارهای مهم امام خرید پی در پی برده و کنیز بوده است. با کمی دقت در این عمل سیاست‌مدارانه‌ی امام، حقایق عجیبی آشکار می‌شود. امام سجاد(ع) برده و کنیزی را که می‌خرید در خانه‌ی خود آموزششان می‌داد و حقایق دین را برایشان آشکار می‌نمود و اخلاق و معرفت و تقوا را به آنها تفهیم می‌نمود و این کارها را در نهایت دقت و سرعت انجام می‌داد. سپس به بهانه‌های مختلف در حداقل یکسال بعد از خرید آنها، آنان را آزاد می‌کرد. امام این آزادشدگان و برده‌ها را فرزندان خود می‌نامید و با لفظ "يا بُنَيَّ" آنها را مخاطب قرار می‌داد.

امام هیچ‌گاه بردگان خود را تنبیه نکرد و خطاهای آنان را می‌نوشت. و آخرِ هر ماه یا در ایام‌های مختلف سال، به‌ویژه عید فطر آنها را آزاد می‌کرد. و به آنها جایزه می‌داد. و وسایل لازم برای زندگی آنها را نیز فراهم می‌نمود.[8]

سپس به آنها آموخت که این شیوه‌ای که من با شما عمل می‌کنم سنت حضرت رسول(ص) بوده است تا آنها فرهنگ واقعی دین و سنت را بفهمند و ارزش‌هایی که این فرهنگ برای انسان قائل شده است را دریابند.[9]

و بدین ترتیب امام در هر سال صدها نفر را آزاد می‌نمود که خیلی زود تعداد بردگان آزاد شده به هزاران نفر رسید. تعداد آزاد شدگان به‌دست امام سجاد(ع) در طول عمر مبارک آن حضرت را بین 30 تا 100 هزار نفر ذکر کرده‌اند.[10]

این بردگان آزاد شده همگی، به خانه امام و صحابه خاص امام رفت و آمد داشتند و به تدریج یک جامعه‌ی مومنانه در دل جامعه‌ی فاسد آن زمان تشکیل شد و امام برای آنها آموزش‌های فراوانی را برقرار نمود تا به نشر ارزش‌های دینی و شیعه‌ی امامیه بپردازند و تعداد زیادی از بردگان که تحت شاگردی امام قرار گرفتند، توانستند به درجه‌ی استادی و عالمی دست پیدا کنند و از علماء و دانشمندان و هدایتگران زمان خود گردند. از جمله این شخصیت‌های بزرگ می‌توان از افرادی مانند حسن بن سعید اهوازی، حسین بن سعید اهوازی، احمد بن حسن بن سعید اهوازی، احمد بن حسین بن سعید، شعیب نامی و... یاد کرد.[11]

آنان همگی از موالی وآزادشدگان امام سجاد(ع) بودند که از دانشمندان پر آوازه‌ی آن زمان شدند. شیخ طوسی راویِ معروف علی بن یحی بن الحسن را از همین افراد آزاد شده بر شمرده است.[12]                  

و بدین ترتیب افراد زاهد و عارف و دانشمندِ مومن و... به‌وجود آمدند که جامعه نوینی را تشکیل دادند که ویژگی‌های خاص وعظیمی را در بر داشت. بسیاری از عرفا و بزرگان از همین جامعه برخواستند، به‌طوری که غلام سیاهی که آزاد شده امام سجاد(ع) به درجه مستجاب الدعوه ای رسید و وقتی که در مدینه خشکسالی شد به تنهایی بربلندی تپه ای رفته و نماز باران خواند و بلافاصله در مدینه باران بارید. شخصی او را در این حال دید و در خانه امام سجاد(ع) با او ملاقات کرد و غلام وقتی فهمید که رازش آشکار شده از خداوند تقاضای مرگ کرد و در دم دعایش مستجاب شد وجان سپرد.[13]

بدین طریق این جامعه‌ی بردگان، میدانی برای آموزش دین واقعی گردید و اسلام به‌دست آنها حفظ شد و به نسل‌های بعد منتقل گردید.

در آن زمان به دلیل اختناق شدیدی که بنی‌امیه حاکم کرده بود امکان آموزش دین به مردم به‌طور علنی وجود نداشت. لذا امام سجاد(ع) به وسیله دعاهای خاص حقایق اصلیِ دین و علم را در میان ادعیه‌ها تعبیه کرد وآن را به سمع و نظر مردم رسانید که بخش کوچکی از آن در کتاب صحیفه سجادیه جمع آوری گردیده است.

از جمله دعا‌های امام سجاد(ع) که سرشار از معرفت و آگاهی و عرفان دینی است دعای عرفه ایشان می‌باشد.لذا آموزش به وسیله‌ی دعا از ابداعات عظیم این امام بزرگ بود. از عملکردهای دیگر امام بازگو کردن حق و حقوق مردم بود که حق هر فرد از اقشار مردم را در رساله ای به نام رساله‌ی حقوق تدوین کرد.که در این کتاب به تشریح آن پرداخته است.

امام در راستای انقلاب عظیمی که در ساختن جامعه‌ی نوین در دل جامعه‌ی فاسد و بلا زده و عذاب کشیده زمان خودش انجام داد، برگرداندن عقلانیت در بین مردم بود و آنها را به اندیشیدن و تعقل در همه‌ی زمینه‌ها دعوت می‌کرد تا جهل و نادانی را از میان مومنان بیرون نماید.این کار نه فقط توسط امام بلکه توسط تمام بزرگان خاندان امامت صورت می‌پذیرفت. به‌طوری که حضرت سکینه(س) دخترِ بلا کشیده‌ی امام حسین(ع) در کربلا در دوران امام سجاد(ع) و امام باقر(ع)، به عقیله‌ی بنی اشم لقب گرفت.زنی که عقلانی می‌اندیشد و عمل می‌کند و در ادب و علوم منقول زبانزد گردید.[14]

انفاق و بخشش از آموزه‌های عظیم امام سجاد(ع) بود تا جامعه‌ی مادی و خودخواه آن روز را به سوی ایثار و خروج از منیت دعوت نماید.

ظهور کرامات و معجزات مکرر به‌دست امام سجاد(ع) برای هدایت مردم نشانگر حضور خداوند در هستی و نشستن او بر کرسی ِ ربانیت خود و نزدیک بودنش با مردم بود تا مردمِ مادی گرایِ مبتلا به ناامیدی و گناه، بازگشت و توبه را دریابند و خداوند را نزدیک خود احساس نمایند و....

ده‌ها عملکرد زیبا از این امام بزرگ بروز نموده است که بخش کوچکی از آنها در این کتاب منعکس گردیده است و در کنار آن، نوعِ بلا و عذابی که همه‌ی اقشار جامعه‌ی آن روز که در ظلم و بیداد و پیمان شکنی و مظلوم‌کشی دست داشتند نیز به آگاهی مردم از سنت‌های الهی انجامید و دست منتقم خداوند را در سرنوشت خود دریافتند و امام سجاد(ع) با هشدار به مردم به آنها می‌آموخت که این بلاها حاصل عملکرد سیاه خود آنها است و این خود از کارهای عظیم امام سجاد(ع) در آن دوران بوده است که خوانندگان را به مطالعه‌ی وسیع‌تر در این کتاب دعوت می‌کنیم.

 

 

در روزي غمناک، در دوازده محرم سال 95 هجري (به قولي 18 يا 25 محرم) امام سجاد(ع) در بستر مرگ به زهر وليد بن عبدالملک و با توطئه هشام برادر وليد و با طراحي مرموز آنها به شهادت رسيد. او در همان ماهي به شهادت رسيد که 34 سال پيش پدرش حسين بن علي(ع) در کربلا به همراه خاندان پاک حضرت رسول(ص) به شهادت رسيده بود. او قبل از شهادت بي‌هوش شد؛ اما لحظاتي به هوش آمد و چشمانش را گشود و سوره واقعه و فتح را خواند؛ سپس فرمود:

"الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِي صدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الأَرْض نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْث نَشاءُفَنِعْمَ أَجْرُالعامِلينَ"

"حمد و ستايش خداوندي را که وعده خود را نسبت به ما وفا کرد و ما را وارث زمين نمود و از بهشت هر جا را که خواستيم جايگاه ما ساخت پس نيکو است پاداش صاحبان عمل نيک" و همان دم جان سپرد.[15]

امام باقر(ع) فرمود: "هنگامي که پدرم لحظات آخر عمر را مي‌پيمود، مرا به سينه خود چسباند و فرمود پسر جان تو را به همان چيزي که پدرم امام حسين(ع) هنگام شهادت به آن وصيت کرد، سفارش مي‌کنم:

" يَا بُنَيَّ اصْبِرْ عَلَى الْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ مُرّا " "‌اي پسر جان در راه حق استقامت کن گر چه تلخ باشد

 و فرمود:

"يا بُنَي إِياکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يجِدُ عَلَيکَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ"

"اي پسر جان بپرهيز از ظلم به کسي که ياوري در برابر تو جز خدا ندارد."[16]

توجه به عملکرد حضرت علي بن حسين(ع) در لحظات آخر عمرشان ما را متوجه حقايق عظيمي مي‌کند و زندگي 57 ساله او گواه بر اين حقايق است. در روايت آمده است که امام ابتدا بي‌هوش شد و سپس به هوش آمد و سوره‌ي واقعه و سوره‌ي فتح را خواند. اگر به محتواي اين دو سوره نظري بيندازيم به چندين مطلب در آنها پي مي‌بريم. در سوره‌ي واقعه عمده‌ترين موضوع، روز قيامت است. استاد علامه طباطبايي در مقدمه‌ي تفسير اين سوره مي‌نويسد: "در روز واقعه اوضاع و احوال زمين دگرگون مي‌شود. زمين بالا و پایين و زيررو مي‌گردد. زلزله بسيار سهمگين، زمين و کوه‌ها را متلاشي و چون غبار مي‌سازد. آن‌گاه مردم را به‌طور فهرست وار به سه دسته‌ي سابقين، اصحاب يمين و اصحاب شمال تقسيم نموده و سرانجام کار هر يک را بيان مي‌کند. آن‌گاه عليه اصحاب شمال که منکر ربوبيت خداي تعالي و مسئله‌ي معاد و تکذيب‌کننده‌ي قرآن هستند، استدلال نموده و در آخر، گفتار را با يادآوري حالت احتضار و فرارسيدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه مي‌دهد.”[17]

و اما سوره‌ي فتح، استاد طباطبايي درباره‌ي سوره فتح چنين آورده‌اند: "غرض سوره، بيان منّتي است که خداي تعالي به رسول(ص) نهاده و در سفر او به سوي مکه ــ که به صلح حديبيه منجر شد ــ فتحي آشکار نصيبش فرموده و نيز منّتي که بر مومنين همراه وي نهاده و مدح شاياني است که از آنان کرده و وعده‌ي جميلي است که به همه‌ي کساني از ايشان داده که ايمان آورده و عمل صالح کرده‌اند."[18]

در سوره‌ي فتح سخن از پيروزي و فتح مبيني است که در صلح حديبيه براي مسلمانان به وقوع پيوست؛ که فتح نه با جنگ، بلکه با صلح و سکوت مسلمانان به‌وجود آمد و بعد از اين صلح خداوند مشکلات بسيار فراواني را براي مشرکين اهل مکه ايجاد کرد، که نهايتاً به فتح مکه و تسلط مسلمانان بر آنان منجر گرديد. در حقيقت خداوند در سکوت و صلح مسلمانان که بسيار هم سخت بود مشرکين را تنبيه کرد.[19]

و در سوره‌ي واقعه سخن از سه گروه آدميان است که نتيجه‌ي اعمال خود را در آخرت کسب مي‌کنند. در اين سوره بيشتر به شرح حال آن دسته از مردم پرداخته که زندگي پست و غير انساني را انتخاب کرده‌اند، که به اصحاب شمال لقب داده شده‌اند. اين افراد در زندگي و در مرگ رنج فراواني را تحمل مي‌کنند و سرنوشت آخرتي آنها نيز بسيار دردناک است؛ چرا که خودشان اين راه را برگزيده و در دنيا به ظلم، ستم، عياشي و لهو و لعب پرداخته و هيچ‌گاه به آخرت و قيامت و رسيدن به نتيجه‌ي عمل خود نينديشيده‌اند. امام بعد از قرائت اين دو سوره مي‌فرمايند: "سپاس خداي را که وعده‌هاي خود نسبت به ما را وفا کرد و ما را جانشين و خليفه خود در زمين قرار داد و آخرت و بهشت را نيز نصيب ما نمود."

همچنين امام سجاد(ع) در وصيت آخرين خود به پسرش فرمود:

"بترس از ظلم به کسي که ياوري جز خدا در برابر تو ندارد و در راه حق ايستادگي کن اگر چه تلخ باشد."

اگر اين عمل و گفتارِ آخرين امام سجاد(ع) را جمع‌بندي نماييم، شايد بتوان چنين بيان کرد که امام محصول به‌دست آمده‌ي تمام عمر خود را در اين لحظات عنوان کرده است. او مي‌فرمايد که ما به وراثت زمين رسيده‌ايم. اين پيروزي در سايه‌ي تحمل رنج و سختي‌اي بود که در دفاع از حق به‌دست آمد و با بندگي به درگاه خدا و دوري از ظلم به کساني که جز خدا ياوري ندارند و با توجه به حرکت انسان به سوي قيامت و رسيدن به نتيجه‌ي اعمال پيگيري شد. مسير پيروزي ما با واگذاري تنبيه اصحاب شِمال و گنهکاران و ظالمان به‌دست انتقام خداوند صورت پذيرفت و براي رسيدن به اين مطلوب سکوت و صبوري‌اي سخت و طاقت فرسا را تحمل کرديم و نهايتاً تمام وعده‌هاي خداوند را در حق خود بر آورده ديديم و خدا به وعده خود مبني برسرکوب و در هم کوبيدن ظالمان وفا کرد و ما را بر آنها برتري داد و به خلافت زمين رسانيد. چرا که ما مظلوماني بوديم که جز خداوند ياوري نداشتيم و او در دفاع از حق ما خود به تنبيه قوم متجاوز پرداخت.

اگر به حديث استثنايي و عجيبي که از حضرت رسول(ص) پيرامون برگزيده شدن امامان: بيان گرديده است توجه کنيم، اين مهم بيشتر آشکار مي‌شود. متن حديث چنين است: "همانا خداوند بر پيامبرش پيش از رحلتش نامه‌اي نازل کرد و فرمود: اي محمد اين نامه وصيت تو به نجيب خاندانت مي‌باشد. پيامبر فرمود: چه کسي نجيب خاندان من است اي جبرييل؟ او گفت: علي ابن ابي طالب(ع). در آن نامه مُهرهايي بود. پيامبر گرامي(ص) آن را به علي(ع) داد و فرمان داد که يک مهر از آن را بگشايد و به آنچه در آن است عمل کن؛ آن‌گاه علي(ع) مهري از آن را گشود و به آنچه در آن بود عمل کرد سپس آن را به پسرش حسن(ع) سپرد و پسرش حسن(ع) يک مهر از آن گشود و به آنچه در آن بود عمل کرد. سپس آن را به برادرش حسين(ع) داد. مهري از آن گشود و در آن چنين يافت با گروهي به سوي شهادت برو و بر آنان شهادتي جز با تو نيست و جان خودت را به خداوند عزت مند بفروش و او چنين کرد. سپس آن نامه را به امام سجاد(ع) داد و مهري از آن گشود و در آن چنين يافت:

" خاموش باش و در خانه‌ات بمان. پروردگارت را بندگي کن تا وفاتت برسد و او چنين کرد و…."[20]

اين حديث، آغاز امامت امام سجاد(ع) تا پايان را برايش ترسيم کرده است. استراتژي سکوت، صبوري و بندگي، ترکيب وصيت امام(ع) در لحظات آخر عمر و اين حديث، ما را بر آن مي‌دارد که به حوادث و تاريخ زندگي آن زمان وارد شويم و از نوع عملکرد امام و مؤمنان و وقايع خاصي که براي مردم رخ داده است، مطلع شويم تا ارزش سخنان امام را دريابيم و حضور رباني خداوند را در تمام لحظات آن دوران کشف نماييم.

با ما همراه باشيد تا به اتفاق تاريخ نگاران و روايت نويسان، سفري به آن دوران عبرت انگيز بنماييم.

 

 

تحليلي بر چگونگي حاکميت بني مروان بر شام

بعد از مردن يزيد، پسر او معاوية بن یزید در سن 23 سالگي به خلافت رسيد. او مردم شام را جمع کرد و به سخنراني در بين آنها پرداخت و در گوشه‌هايي از سخنان خود چنين گفت: "اي مردم ما به وسيله‌ي شما امتحان شديم و شما به‌وسيله‌ي ما. مي‌دانيم که شما ما را دوست نداريد و از ما بدگويي مي‌کنيد. جد من معاويه با کسي در امر خلافت به نزاع پرداخت (علي(ع)) که در خويشاوندي با پيامبر خدا از او سزاوارتر و در اسلام از او شايسته‌تر بود. کسي که پيشرو مسلمانان بود و اول مؤمنان و پسر عموي پيامبر و پدر فرزندان خاندان پيامبر…. تا اين‌که مرگ، جد مرا در برگرفت و در گرو عمل خويش گرفتار آمد و پدرم را عهده دار حکومت ساخت؛ با اين‌که از او اميد خير نمي‌رفت. پدرم بر مرکب هوس نشست و گناه خود را نيکو شمرد و اميدش بسيار شد. ليکن به آرزوهايش نرسيد و اجل دست او را کوتاه ساخت. نيرومندي او به انجام رسيد و مدت او سرآمد و در گورش گرو گناه و اسير بزهکاري خويش گرديد. "معاوية بن يزيد سپس بر فراز منبر در ميان مردم گريه کرد و در ادامه گفت: "ناگوارترين چيزها براي ما آن است که مي‌دانيم که پدرم به رسوايي نزد خدا بازگشت و بد مُرد چرا که او عترت پيامبر را کُشت و حرمت را از ميان برد و سپس کعبه را سوزانيد و من آن نيم که امر شما را به عهده گيرم و مسئوليت‌هاي شما را تحمل کنم. اکنون خود دانيد و خلافت خود. به خدا قسم اگر دنيا غنيمت است ما بهره‌اي از آن برديم و اگر هم خسارت است، آل ابوسفيان را همان چه از آن بدست آوردند بس است."[21]و[22]

اگر در متن سخنراني معاويه بن يزيد دقت شود، حقايقي عظيم آشکار مي‌گردد که مي‌توان به شرح ذيل دسته بندي نمود:

1. احساس شکست و نااميدي در عين حاکميت مطلق بر حکومت.

2. ابراز اعتقاد دروني خليفه‌ي جانشين يزيد يعني نوه معاويه به بر حق بودن حکومت علي(ع) و ظالم و جابر بودن معاويه و غصب خلافت از سوي او.

3. اعلام بد مردن و به رسوايي مردن پدرش يزيد و بزهکار بودن او.

4. اقرار به کشتن خاندان پيامبر در کربلا و به اسارت در آوردن خانواده او و شکستن حرمت خاندان رسول(ص) توسط پدرش يزيد و محکوم کردن آن.

5. شکسته شدن حريم مدينه توسط يزيد (واقعه حره).

6. سوزاندن کعبه و از بين بردن قداست خانه‌ي خدا به‌دست يزيد.

ذکر اين حقايق از زبان جانشين يزيد و نوه‌ي معاويه بحران عظيمي را در ميان تمام جوامع اسلامي از جمله سران و اشراف بني‌اميه ايجاد نمود. خداوند به يکباره سندي را از ميان قوم ستمگر بني‌اميه بيرون کشيد که در پي آن حقانيت علي(ع) هويدا شد. معاويه و يزيد ده‌ها سال بر منابر، لعن و توهين به علي(ع) را به‌عنوان يک فرهنگ و باور تبليغ کرده بودند. هر کسي بعد از هر نماز 14بار علي(ع) را به‌دستور معاويه لعنت مي‌کرد.
(در اينباره در صفحات آينده بيشتر سخن خواهد آمد) و او را کافر و مرتد و خائن به اسلام مي‌دانستند.[23]

اما به يکباره از مرکز حکومت شام و بني‌اميه سراسيمه شدند. مادر معاوية بن يزيد به پسرش گفت: "اي کاش کهنه حيضي بودم و تو را به دنيا نمي‌آوردم" و معاوية بن يزيد به او گفت "اي مادر کاش من هم کهنه حيضي بودم و عهده دار اين کار نشده بودم. من از خلافت بيزارم.[24]"

اشراف قريش به فکر ريشه يابي و دفع اين خطر از آل بني‌اميه برآمدند. ابتدا معلمي که او را تربيت کرده بود شناسايي کردند و دريافتند که او اعتقادات عقل‌گرايانه و آزادانديشانه داشته است و با جبرگرايي مخالفت مي‌ورزيده؛ لذا او را که"عمرو بن مقصوص" نام داشت متهم ساخته و در گودالي انداخته و زنده به گورش کردند[25] و در اندک زماني ترور شخصيت معاوية بن يزيد را انجام دادند و به او لقب و کنيه "ابوليلي" دادند که در عرب مشهور به مردان سست عنصر و ضعيف بود.[26] و سپس او را ترور کرده و از ميان برداشتند. بعضي گفته‌اند که ضربتي به او زده‌اند و بعضي گفته‌اند که به او زهر خورانيدند[27] و ظاهر مرگ او را طاعون و مرگ طبيعي جلوه داده‌اند.[28]

با کشته شدن معاوية بن يزيد، خاندان و اولاد معاويه و يزيد در هم فرو ريخت. از ميان 11 فرزند يزيد، تنها همان معاويه بن يزيد توانست حکومت چهل روزه به‌دست آورد و ديگر هيچ کس از فرزندان يزيد به حکومت نرسيد و حتي مادر معاوية بن يزيد به عقد "مروان بن حکم" مدعي حکومت اموي در آمد[29] و بساط استمرار حکومت در خاندان و فرزندان معاويه برچيده شد. معاويه به دو دسته از ياوران خود دل بسته و تکيه کرده بود. يکي اولاد و اعقاب خود که يزيد، برادران يزيد و فرزندان يزيد بودند؛ ديگر سرداران و اشراف خود که تمام کشور را به وسيله‌ي آنها اداره مي‌کرد با مرگ و ترور معاوية بن يزيد، اشراف و سرداران دست‌پرورده و باقي مانده از زمان معاويه در يک بهت و حيرت براي تعيين جانشيني براي حکومت فرو رفتند.فرزندان باقي مانده از معاوية بن يزيد همه خردسال بودند و اين اولين بار بود که اشراف بني‌اميه با يک چنين شرايطي رو در رو مي‌شدند.

فرهنگ و سنت جاهلي در خاندان بني‌اميه حاکميت داشت، يکي از اين رسوم جاهلي اين بود که قابليت افراد را در سن و سال بالا جست‌وجو مي‌کردند و پيري و ريش سفيدي را بر هر قابليت ديگري ترجيح مي‌دادند. رسمي که به بهانه آن قريشيان حضرت علي(ع) را که بعد از فوت حضرت رسول(ص) فقط سي و سه سال داشت شايسته جانشيني پيامبر ندانستند و به شيخين سن و سال دار رجوع کردند. اين رسم جاهلي اين بار در شام گريبان خاندان معاويه را گرفت و همين خاندان که با استفاده از اين رسمها به قدرت رسيده بودند، به وسيله همين باور جاهلي حکومت را از دست دادند. در خاندان معاويه شيخ و پيري نبود که قدرت را بهدست گيرد. طبري مينويسد حسان بن مالک يکي از سرداران بنياميه، فرزند ديگر يزيد يعني خالد بن يزيد را پيش خواند و گفت: «پسرک خواهرم مردم به‌خاطر خردساليت تو را نپذيرفتند. به خدا من اين کار را جز براي تو و خاندانت نميخواهم و با مروان نيز به خاطر شما بيعت ميکنم. خالد بن يزيد گفت: در کار ما عاجز ماندي؟حسان بن مالک گفت: به خدا عاجز نماندم؛ ولي صلاح تو را چنين ديده ام[30]» آري؛ در رسم جاهلي حتي دايي خالد بن يزيد به دليل خردسالي، وي را لايق حکومت نميدانست؛ اما مروان بن حکم که پيري سالخورده بود با آنکه در فکر حکومت نبود، کانديد بهدست گرفتن قدرت شد؛ زيرا رقيب جديد و دشمن رو به قدرت خاندان بنياميه، عبد ا… بن زبير بود که در مکه توانسته بود بر سر حکومت خود بماند و مرگ يزيد و پسرش او را مستحکمتر کرده بود. طبري مينويسد مردم اردن و ديگران به مروان گفتند: " تو پيري کهنسالي و پسر يزيد نوجوان است. ابن زبير نيز کهنسال است. آهن را به آهن ميزنند (هم شأن بايد باشند). اين نوجوان را با پسر زبير مقابل و برابر نکن. سينه خويش را مقابل سينه او ببر، ما با تو بيعت ميکنيم. دست خود را پيش آر و مروان دست پيش برد و با وي بيعت کردند، در روز چهارشنبه سوم ذيقعده سال شصت و چهار.[31]

همان‌طور که از گزارش طبري پيداست باور مردم در اردن و ديگر مناطق شام برخلافت به وسيلهي شيخ و پير است. رسمي که فرزندان معاويه و يزيد نيز به وسيلهي آن قرباني شدند. يعقوبي در تاريخ خود ميافزايد، بعد از مرگ معاوية بن يزيد مردم در جابيهي دمشق گرد آمدند تا دربارهي برگزيدن خليفه تصميم بگيرند. سخن از خلافت خالد بن يزيد و عمروبن سعيد بن عاص بود، پس از آن تبادل نظر کردند. شخصي به نام روح بن زنباع جذامي از مروان بن حکم طرفداري ميکرد و به خطبه ايستاد و گفت: "اي مردم شام اين مروان بن حکم پيرمرد قريش و خون خواه عثمان است… پس با بزرگ بيعت کنيد و کودک (يزيد) را وليعهد نکنيد و بعد از او عمروبن سعيد را. سپس همه با مروان بن حکم بيعت کردند و بعد از او براي خالد بن يزيد و بعد از او براي عمروبن سعيد بيعت گرفتند.[32] مروان در عمر کوتاه خلافت خود، سرداران خود را بر مناطق مختلف گماشت و خيلي زود به جاي سپردن خلافت به خالد بن يزيد، براي پسرش عبدالملک مروان از سرداران بنياميه بيعت گرفت و به کلي حکومت موروثي را از خاندان معاويه به خاندان خود منتقل کرد. يعقوبي در اين باره مينويسد که: مروان ابتدا براي عبدالملک مروان بيعت گرفت و بعد از او پسر ديگر خود عبدالعزيز را خليفه دانست و مردم را وادار به بيعت با آن دو کرد[33] و بعد از آن نيز مرد. علت مرگ مروان آن بود که بعد از اينکه خالد بن يزيد را خلع کرد با او به تندي برخورد ميکرد و به او فحش و ناسزا ميگفت. مادر خالد که همسر يزيد بود و اکنون همسر مروان شده بود به انتقام از مروان همت گماشت و زهري را داخل شير کرد و به مروان خوراند و او را کشت. يعقوبي مينويسد که: متکايي برروي او نهاد تا او را کشت.[34] مروان در سال 65 هجري در 70 سالگي بعد از چند ماه حکومت از دنيا رفت. ولي قدرت بنياميه را به خاندان خود منتقل گردانيد و اين اولين آثار انتقام خداوند از خاندان نابکار و آدمکش معاويه بود. حکومتي که با ريختن خون هزاران نفر از مردان پاک و حق جوي و جنگهاي پي در پي قدرت طلبي بهوجود آمده بود، ظرف چند ماه به کلي از کف آنها خارج شد و ديگر هيچ يک از فرزندان معاويه و يزيد در هيچ زماني به حکومت نرسيدند. در کتاب تاريخ الفي به نقل از تاريخ روضة الصفا آمده است که مروان بن حکم دايي معاوية بن يزيد که مردي نيرومند و قدرتمند از خاندان معاويه بود، يعني "حسان بن مالک" را به مال بسيار فريب داد تا از وليعهدي خالد بن يزيد دست کشيد و با پسر مروان يعني عبدالملک بيعت کرد[35]. مروان، در هم کوبندهي خاندان معاويه بهدست يک زن کشته شد. مردم مروان را رشتهي باطل نام دادند و شاعري درباره او گفت: "نفرين خداوند بر آن گروه باد که رشتهي باطل را بر مردمان امارت دادند."[36]

دوران امامت امام سجاد(ع)، ملازم با دوراني از تاريخ اسلام شده است که دست انتقام خداوند از مردم ناسپاس و ظالم و عدالت کش ظاهر گرديده است. گويا خود خداوند در تنبيه تمامي اشراف و قبيلههاي ظالم، افکار و انديشههاي باطل، مردم دورو و منافق، خائنان دنيا دوست و بيطرفان منفعت طلب و… وارد عمل شده است. ديگر نيازي به خلافت ظاهري و عمومي جامعه توسط يک امام معصوم نيست و امام تنها براي اندک حق طلبان باقي مانده امامت مي‌کند تا آنها را از طوفان انتقام خداوند در امان نگه دارد. سنتهاي الهي که به اذن خدا در جوامع انساني فعال گرديده بودند، يکي بعد از ديگري دمار از روزگار پيروان شيطان در جامعه درآوردند. بررسي اين دوره از تاريخ، حکايتهاي تکان دهندهاي دارد که ترس از قدرت لايزال خداوند را تا عمق وجود انسان رسوخ ميدهد و امام سجاد(ع) به‌خوبي از فعال شدن اين سنتها در جهت انتقام از سياه‌روزان، آگاه است و نظاره کردن و سکوت در برابر همهي اين حوادث تلخ را استراتژي سياسي اجتماعي خود برگزيده است، تا باقي ماندهي مردان حق طلب درس عبرت واقعي خود را از حوادث بگيرند.

در واقع توجه به حوادث و نتايج آن، بهترين نوع هدايت و رهبري براي مردان و زنان حق جو است. اينکه در روايت حضرت رسول(ص) آمده است که به امام سجاد(ع) توصيه کرده که "در خانه بمان و به عبادت خداي خود بپرداز." شايد بيانگر همين نظريه باشد که به او فرمود که: "تو نظاره گر انتقام ما از جامعه نابخرد و ظالم زمان خود باش." بهنظر ميآيد، حجت قيام امامت با شهادت حسين بن علي(ع) براي نجات آن مردم به اتمام رسيده بود و ديگر نبايد امامي براي روشن گري جامعه دست به شمشير ببرد يا اقدامي براي برقراري نظام ديني عدالت محور نمايد؛ زيرا آن جامعه با عقايدش، با ميلش به سوي دنيا، با ظلمش و با جهالت و باورهاي فرهنگي و سنتياش، با مردمان تشنهي قدرت، شهوت، ثروت و گرايشهاي عميق به ظواهر دنيا و تجملات آن، خود را نيازمند به هدايت يک امام آسماني نميبيند و ديگر به دنبال آن نخواهد گشت و نخواهد آمد؛ و اگر بعضي از مواقع، جرقه‌هايي نيز از ميان مردم براي گرايش به حق و نظامي عادلانه زده مي‌شود، در استمرار نهضت آن، پشت به حق مينمايند و دوباره پشت قافله سالاران حق جو را خالي مي‌کنند و نهضت‌هايي نظير نهضت زيد بن علي بن حسين و پسرش يحيي که در عراق صورت گرفت و به شهادت آن دو و يارانشان انجاميد، تأييدي بر همين نظريه است. بنابراين امامت اجتماعي و سياسي امام سجاد(ع) در دوران امامت خودش نظارت و درس‌گيري از حوادث جامعه است تا مردم حضور خداوند در سرکوب ظالمان را عبرت خويش نمايند. مردم آن زمان، نه امامت خاندان عصمت و طهارت را ميفهمند و نه در صورت فهم، آن را طلب مي‌کنند.

دستور خداوند مبني بر سکوت امام و عدم پذيرش خلافت بر مردم، براي دوري گزيدن امام سجاد(ع) از ظاهر سياست و عدم دخالت در امور حاکميت از سوي وي دو دليل مهم دارد. دليل اول آن است که خداوند با سنتهاي خود به ميدان آمد و دليل دوم عدم گرايش آن نسل به حق است. شرايطي که براي بسياري از پيامبران، نيز قبل از نزول عذابهاي آسماني از سوي خداوند پديد آمده بود. روي برگرداندن مردم از حضرت نوح(ع)، لوط(ع) و هود(ع) و… و سپس آمدن عذابهاي سخت بر قومهاي آنها، شبيه همين شرايط در زمان امام سجاد(ع) است. امام سعي مي‌کند تا آن‌جا که مي‌تواند جان و ناموس بيگناهان را درامان نگه دارد. امام براي رسيدن به قدرتي که بتواند اين وظيفه مهم را انجام دهد، از خود واکنش‌هايي را بروز داده که به جلب اعتماد قدرتهاي غالب و حاکم در هرج و مرج شديد دوران خود دست يابد؛ زيرا خاندان او به رهبري پدرش حضرت حسين بن علي(ع) در کربلا به شهادت رسيده بودند و اصولاً فرماند هان و سران حاکم بر همهي بلاد اسلامي با تبليغات گستردهاي که معاويه و يارانش بر عليه خاندان علي(ع) و خانواده عصمت و طهارت انجام داده بودند، هيچ‌گونه توجهي به اين خاندان نداشتند و حتي با وجود آن کشتار عظيم، هنوز کينه شديدي از آنها را در دل داشتند.

جامعهاي که مردمانش به خوردن مالهاي حرام خو کردهاند، ديگر نميتوانند صداي حق را بشنوند. همان‌طورکه صداي حسين بن علي(ع) را در صبح عاشورا نميشنيدند و به هلهله و شادي در کشتار فرزندان رسول(ص) ميپرداختند و امام حسين(ع) به آنها فرمودند که:

" علت بيتوجهي و گريز از شنيدن سخنان من، پر شدن شکمهاي شما از مال حرام است."

مردم و حاکمان دوران زندگي امام سجاد(ع)، با همه چيز خو گرفتهاند؛ الا حق. شعار حق و عدالت خواهي هميشه سر داده ميشد؛ اما مصداقها همه باطل و ظالم و ناحق بودند. شعار ديني و دين‌داري همه جا را پر ميکرد؛ اما ارزشهاي ديني هيچ‌گاه حرمت واقعي نمييافت و هميشه سنتهاي جاهلي و نفساني بر معيارهاي ديني تسلط مييافت. به زبان ديگر همهي مردم به دين واقعي اسلام کافر شده بودند و کسي خواهان امام سجاد(ع) براي هدايت و رهبري جامعه نبود. روايتي تکان دهنده از امام صادق(ع) در مورد ياران امام سجاد(ع) نقل شده است که بيانگر کفر همه جانبهي مردم در آن دوران است. در اين روايت چنين آمده است:

" اِرْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ الْحُسَيْنِ اِلاّ اَرْبَعَةً؛ اَبُو خالِدِ الْكابُلي، و يحيي بن امّ الطّويل وَ جُبَيْرُ بنِ مُطْعَمِ وَ جابِرِ بْنِ عَبْدِاللهِ الاَنْصارِي، ثُمّ اِنَّ النّاسَ لُحِقُوا و كُثِروُا؛

" بعد از شهادت امام حسين(ع) همهي مردم مرتد شدند، جز چهار نفر ابوخالد كابلي، يحيي بن امّ‏طويل، جبير بن مطعم و جابر بن عبداللّه انصاري، سپس كم كم مردم به اين افراد پيوستند، و جمعيّتشان زياد شد.»[37]

 امام فرمودند: همهي مردم مرتد شدند، الا 4 نفر (در بعضي روايات ذکر شده الا 3 نفر). بهطوري که امام صادق(ع) نام آ ن 4 نفر را آوردهاند. از بلخ تا مصر و شام و حجاز ميليونها نفر مسلمان زندگي ميکردند. گرويدگان آنها به امام سجاد(ع) چهار نفر بودهاند. چگونه امام سجاد(ع) ميتوانست قيام خلافت براي حاکميت اسلام نمايد. کسي به اين معصوميت و هدايت توجهي نمينمايد؛ همان‌طور که پدرش را با تمام فرزندانش در کربلا به شهادت رسانيدند و کسي به کمک آنها نرفت. پس حجت احداث حکومت اسلامي بهدست امام معصوم در کربلا به پايان رسيد و از اين تاريخ به بعد تا به امروز اين امر محقق نشده است.

در کنار حرام‌خواري مردم، عواملي همچون سنت جاهلي برتري قومي، کينه و انتقام کشي، بد فهمي دين و تعبير غلط و ظالمانهي آيات قرآن، سوء استفاده از آيات قرآن و روايات حضرت رسول(ص) به نفع منافع شخصي، نان به نرخ روز خوردن، تجملات و سرگرميهاي دنيا را برگزيدن، شهوت و شهوت راني و… نيز وضعي اسفبار به آن دوران کفر و ارتداد ميداد. با اين وجود، امام در چنين شرايطي زحمات فراواني را براي بازسازي و پرورش دوبارهي مردم و آشنا کردن آنها به دين واقعي تحمل کردند؛ ولي در دوران 34 سالهي امامت خود، تنها توانستهاند 170 نفر شاگرد برجسته تربيت کنند که آنها به هدايت مردم بپردازند.[38] همين تعداد اندک ياران امام را نيز، نظام حاکم گاه و بيگاه بازداشت ميکرد و بعضاً به شهادت ميرسانيد. به‌عنوان مثال، يحيي ابن ام طويل يار صميمي مرتد نشدهي امام سجاد(ع) را به جرم دفاع از حضرت علي(ع) و ناسزا نگفتن به او، حجاج بن يوسف ثقفي در کوفه بازداشت کرد و بهدستور او در کمال بيرحمي، دستها و پاهاي او را قطع کردند و با سختترين شکنجهها کشتند.[39] بر اساس دلايل فوق، امام سجاد(ع) در جابجايي قدرتها که در آن زمان صورت ميگرفت، حفظ جان و ناموس مؤمنان باقي مانده را در رأس برنامههاي خود قرار داده بود و با اين باور، ميتوان تاکتيکهاي او را براي رسيدن به اين هدف تجزيه و تحليل نمود. تاکتيک‌هايي که نوع رابطهي او را با نظام بنياميه رقم ميزند. او در مدينه براي حفظ اعتماد سران حاکم که به وسيلهي آن بتواند مؤمنان را حفظ نمايد و مال و ناموس آنها را در امان نگه دارد، رفتارهاي خاصي را انجام داده است که ذيلاً به آن اشاره ميگردد.

1. زماني که در واقعهي حرّه ــ که قيام مردم مدينه بر عليه حکومت يزيد بود ــ مردم، عمال بنياميه را از مدينه بيرون کردند، از جمله مروان بن حکم و خاندان او را نيز بيرون راندند. طبري مينويسد: وقتي که بنياميه از سوي مردم مدينه اخراج شدند، خانوادهي مروان بن حکم و زن وي، عايشه دختر عثمان بن عفان را که مادر ابان بن مروان بود پناه داد. طبري ميافزايد: مروان قصد داشت که کسان خود را مخفي کند. پيش عبد ا… بن عمر رفت تا او خانواده‌اش را پناه دهد. عبدا… عمر از اين کار دريغ کرد. مروان با علي بن حسين(ع) سخن کرد و گفت: "اي ابوالحسن مرا حق خويشاوندي است. حرم من حرم تو باشد." و علي بن حسين(ع) فرمود: چنين ميکنم و مروان، حرم خويش را پيش علي بن حسين(ع) فرستاد که او حرم خويش و حرم مروان را ببرد در ينبع جاي داد.[40]

2. سپاه يزيد که بعد از محاصرهي مکه و به آتش کشيدن کعبه متوجه مرگ يزيد شدند، به سرداري حصين بن نمير ــ سردار يزيدــ از مکه به سوي شام برگشتند. در راه اسب حصين بن نمير کاه و علفش تمام شده بود و فرياد ميزد که اکنون از کجا علف براي مرکب خويش پيدا کنم. تا در راه به علي بن حسين(ع) برخورد کرد. علي بن حسين(ع) به او گفت: اينک پيش ما علف هست. مرکب خويش را علف بده و علفي را که همراه داشت، براي اسب سردار يزيد ريخت.[41]

3. در واقعهي حرّه که با شکست سنگين مردم مدينه همراه بود، مسلم بن عقبه که به دليل سفاکي و خون ريزي، در مدينه لقب" مسرف در خون مردم "گرفت، بعد از فتح شهر و در بند کردن مردم، باقي ماندهي آنها را وادار به بيعت بندگي يزيد نمود. يعقوبي مينويسد: مسرف مردم را گرفت که بيعت کنند؛ بر آنکه بندگان يزيد بن معاويه باشند. مردي از قريش را ميآوردند و به او گفته ميشد بيعت کن، نشان آنکه بندهي خالص يزيدي هستي. ميگفت: نه؛ پس او را گردن ميزدند. آن‌گاه علي بن حسين نزد وي آمد و گفت يزيد مي‌خواهد که چگونه بيعت کنم؟ گفت: بر آنکه تو برادر و پسر عمويي. گفت: (امام سجاد فرمودند) اگر هم بخواهي که با تو بيعت کنم بر آنکه من بندهي خالص هستم، ميکنم. گفت: (يزيد) تو را به اين امر مکلف نساخته است.[42]

قبل از اين که ما به تحليل اين شيوهي حرکت علي بن حسين(ع) بپردازيم، مختصري دربارهي واقعهي حرّه بيان ميکنيم. از نظر ما واقعهي حرّه يا قيام مردم مدينه بر عليه يزيد، اولين عکس العمل خداوند براي سرکوب خائنان به امامت و عصمت رسول خدا(ص) و يکي از خونينترين آنها نيز است.

يعقوبي مينويسد: نخستين شيونگري که در مدينه صدا به شيون برداشت، ام السلمه، همسر پيامبر خدا بود. پيامبر شيشهاي را که در آن خاکي بود به او داده و گفته بود که "جبرييل مرا خبر داده است که امت من حسين(ع) را ميکشند." ام السلمه گفت: " آن خاک را به من داد و مرا گفت: هر گاه که خون تازه گرديد بدان که حسين(ع) کشته شده است." خاک نزد وي بود و چون وقت آن رسيد، در هر ساعتي به آن شيشه مينگريست. چون آن را ديد که خون گرديده است، فرياد برآورد اي حسين! اي پسر پيامبر خدا! پس زنان از هر سو شيون آوردند؛ تا از شهر مدينه چنان شيوني برخاست که هرگز مانند آن شنيده نشده بود.[43]

شايد، يکي از تعابير اينکه خاک داخل شيشه تبديل به خون مي‌شود، اين باشد که با شهادت حسين بن علي(ع)، خاک سراسر جامعهي اسلامي به خون کشيده خواهد شد و رنگ آرامش از اين جامعه و مردم پر فريب و دنيا دوست و منافق آن برداشته مي‌شود. چنانکه تاريخ حوادث اتفاق افتاده از اين مهم پرده برداشته است که واقعهي قيام مردم مدينه بر عليه يزيد، اولين خون آلود شدن خاک بوده است. مردم شهري که نداي حسين بن علي(ع) را در مبارزه با يزيد فاسق ناديده گرفته بودند و او را در آن حرم امن، تنها گذاشتند؛ تا ناچار بييار و ياور از شهر بگريزد و به مکه پناه ببرد و مردم مکه نيز او را ياري نکنند؛ تا ناچار به سوي عراق رود. بنابراين، اين دو شهر در درجهي اول، مدينه مستحق پاسخ گويي به اين ظلم بينهايت در حق خاندان حضرت رسول(ص) ميبودند. در ميان مردم مدينه هنوز تعداد زيادي از کساني که حضرت رسول(ص) و دوران او را درک کرده بودند. حضور داشتند. تعداد زيادي از حافظان قرآن و راويان احاديث حضرت محمد(ص) در مدينه حضور داشتند. هنوز افرادي از مجاهدان بدر و احد در اين شهر زندگي ميکردند. نسل جديد در مدينه ازحقايق بکر و دسته اول صدر اسلام خبر داشتند. امام حسن(ع) و امام حسين(ع)در اين شهر اواخر عمر خود را گذرانده بودند و افشاگري لازم را براي مردم انجام داده بودند؛ اما کسي به دنبال حقانيت امام حسين(ع) نيامد. بنابراين، اکنون بايد پاسخگوي کوتاهي و عدم حضور در صحنهي حق باشند. شهادت امام حسين(ع) موج بلند و گستردهاي را در تمام سرزمينهاي اسلامي ايجاد کرد و مردم، به‌ويژه در مدينه دربارهي اين کشتار عظيم خاندان رسول(ص) صحبت ميکردند. اما متأسفانه کمتر کسي به استمرار اين جريان حق، که اکنون در منش و خط امام سجاد(ع)تداوم يافته بود، ميپرداخت و هر گروهي براي خود، خط خاصي و رهبري خاص تراشيد و شعار عدالت طلبي و حق جويي داد. عبدا… بن زبير به مکه رفت و اعلام حکومت و خلافت کرد. مردم مدينه دو فرمانده براي خود انتخاب کردند؛ يکي عبدا… بن مطيع عدوي و ديگري عبد ا… بن حنظله انصاري. عبدا… فرزند حنظله غسيل الملائکه بود که در جنگ بدر شهيد گشته بود. مردم تمام عوامل بنياميه را از مدينه بيرون کردند. عبدا… بن زبير نيز مروان و پسرش عبدالملک مروان را که در آن زمان بيماري آبله داشت، از مکه اخراج کرد و اين بزرگ‌ترين اشتباه او بود که دشمن اصلي خود را رها کرد؛ چون خداوند نميخواست که او حاکم باشد؛ بلکه نزاع و جدال صحبت اصلياي بود که در اين منطقه رواج يافته بود. در هر صورت يزيد، سردار خود مسلم بن عقبه را با هزاران تن به جنگ با مردم مدينه فرستاد و در منطقهي حرّه در اطراف مدينه، نبرد سنگيني بين مردم مدينه و سپاه شام در گرفت. سير حوادث، سرکوب مردم مدينه را رقم ميزد. طبري مينويسد: مردم مدينه تمام چاههاي مابين مدينه و شام را پر کرده و آنها را کور کرده بودند. اما خداوند باران فرستاد و شاميان محتاج يک دلو آب نشدند تا به مدينه رسيدند[44]. طبري ميافزايد: مردم مدينه گروههاي انبوهي بودند که براي جنگ به بيرون مدينه آمده بودند. اما به ناگاه، از پشت سر از داخل مدينه صداي تکبير شنيدند. مردم بني حارثه که مراقب خندق مدينه بودند، راه سپاه شام را گشوده بودند[45] و به مبارزان شهر خيانت ورزيدند.اکنون، مبارزان مدينه بيوفايي و خيانت را درک ميکردند و خالي کردن پشت فرزند رسول(ص) را خود تجربه کردند. عبدا…بن حنظله و پسرش در اين جنگ کشته شدند و مردم مدينه شکست سختي خوردند و مسلم بن عقبه وارد مدينه شد و شهر را قتل عام کرد و همهي مردم را دستگير نمود. اين واقعه در سال شصت وسه هجري رخ داد. مردم مدينه که دريافته بودند يزيد مردي عياش، سگ و ميمون باز است، شراب خواري مي‌کند، غنا را در مکه و مدينه رواج داده است و لوازم لهو و لعب را بکار عموم مردم بسته است[46]؛ اکنون بايد با سردار جنايتکار اين شخص بيعت بندگي براي يزيد ميکردند. در اين جنگ چهار هزار کس از مردم مدينه و هفتاد و چند نفر از قريشيان کشته شدند[47]. يعقوبي مينويسد: کمتر کسي باقي ماند که کشته نشد و مسلم حرم پيامبر خدا را مباح گذاشت؛ تا آنکه دوشيزگان فرزند آوردند و شناخته نبود که آنها را چه کسي باردار کرده است[48]. طبري ميافزايد که مسلم بن عقبه، سه روز مردم مدينه را در اختيار سپاه خود قرار داد، تا مردم را قتل عام کرده و به مال و ناموس آنها تجاوز کنند.[49] مسلم کسي را که حاضر به بيعت بندگي با يزيد نشد، زنده نگذاشت. طبري ادامه ميدهد که: دو تن از بزرگان قريش را که حاضر به بيعت به کتاب خدا و سنت پيامبر با يزيد شده بودند مسلم گردن زد و بيعت آنها را نپذيرفت.[50] اکنون مردم مدينه جان، مال، ناموس و غيرت و شرف خود را از دست داده بودند و در غل و يوغ به بندگي يزيد تن دادند. بنابراين اولين انتقام خداوند از کساني که حق را تنها گذاشته بودند، در مدينه رخ داد.

اکنون به تحليل رفتار امام در آن شرايط که قبلاً ذکر شد ميپردازيم. همان‌طور که ذکر شد، انديشهي امام حفاظت از خاندان عصمت و طهارت(ع) و مردم مؤمن باقي مانده در مدينه بود و قصد داشت جان و مال و ناموس مردم را تا آن‌جا که مي‌تواند حفظ کند. مهرباني اين امام تا آن‌جا بود که براي حفاظت از جان مؤمنان که حاضر نبودند به بيعت بردگي با يزيد تن دهند، خود پيشنهاد بيعت را به مسلم بن عقبه داد؛ تا مردم با ديدن حرکت او از بيعت سرباز نزنند؛ تا ناموس، شرف و جان و مال آنها را حفظ کند. يعقوبي مينويسد: بعد از آنکه امام خواست تا به همان شيوهي عمومي که مردم وادار به بيعت با يزيد ميشدند، با يزيد بيعت کند، مسلم بن عقبه گفت: که يزيد تو را به اين امر مکلف نساخته است و چون مردم پذيرش علي بن الحسين را ديدند؛ گفتند: اين پسر پيامبر خداست و با او بيعت کرد بر هر چه بخواهد و آن‌گاه با او بيعت کردند، بر هر چه (مسلم بن عقبه) بخواهد.[51]

مسعودي در مروج الذهب آورده است که: مردم علي بن حسين(ع) را ديدند که به قبر پيامبر پناه برده بود و دعا ميخواند.وي را پيش مسرف (مسلم بن عقبه) آوردند که نسبت به او خشمگين بود و از او و پدرانش بيزاري ميجست و چون علي بن حسين(ع) نزديک شد، مسلم شروع به لرزيدن کرد و جلو او برخاست و وي را پهلوي خود نشانيد و گفت: حاجات خود را از من بخواه و دربارهي هر يک از کساني که در معرض کشتن بودند، حضرت علي بن حسين(ع) تقاضا ي عفو کرد که مسلم آن را پذيرفت و پس از آن از پيش مسرف رفت. از امام سجاد(ع) پرسيدند که: ديديم لبهاي توتکان ميخورد. چه ميگفتي؟ فرمود:

اين دعا را ميخواندم " اللهم رب السموات السبع و ما اظللن و الارضين السبع و ما اقللن، ربّ العرش العظيم، ربّ محمد و آله الطاهرين، اعوذ بک من شره و ادرءُ بک من نحره اسالک ان توتيني خيرهوتکفيني شره."[52]

و به مسلم گفتند: تو دربارهي اين جوان و پدرانش ناسزا ميگفتي؛ اما چون پيش تو آمد، حرمتش داشتي. گفت: اين به اختيار من نبود. دلم از ترس او پر شده بود.[53] طبري نيز از احترام و مساعدت مسلم به امام سجاد(ع) سخن به ميان آورده است.[54] آنچه که مسلم است، برقراري رابطهي مسالمتآميز امام با مروان بن حکم و حفظ خانوادهي او و اعلام آمادگي براي بيعت با يزيد و دادن علوفه به اسب سردار سپاه يزيد، همه وهمه براي کسب اعتباري بود که به وسيلهي آن، جان و مال و ناموس مؤمنان واقعي در مدينه را حفظ نمايد؛ چرا که او به درايت دريافته بود که شکست نصيب سپاه مدينه شده و يزيد، آنها را قتل عام خواهد کرد که چنين نيز شد. در دعاي بيستم صحيفهي سجاديه امام چنين دعا مي‌کنند:

"خدايا به من دست و نيرويي ده تا بتوانم بر کساني که به من ستم مي‌کنند، پيروز شوم و زباني عنايت فرما تا در مقام احتجاج و استدلال بر مخالف غلبه کنم و انديشهاي ده تا نيرنگ دشمن را در هم شکنم و دست ستمگران را از تعدي و تجاوز کوتاه سازم."[55]

گويا امام در آن شرايط سخت، انديشه و خرد ورزي را عامل مهم، در حفظ جان مردم از تعدي و تجاوز دشمنان ميدانسته و به آن اهميت ميداده است و بدين وسيله طالب راهيابي به سلامت و ايمان بوده است که خود در قيام مردم مدينه از اين شيوه استفاده کرد و بدين وسيله در غوغاي کشت وکشتار، جان چهار صد خانواده را حفظ کرد و آنها را به نزد خود آورد و از قتل عام شدن آنها به وسيلهي سپاه مسلم بن عقبه جلوگيري کرد. يکي از بانوان پناهنده در اين مورد ميگويد: «سوگند به خدا، من در قتل و غارت مسلم بن عقبه حتي در کنار پدر ومادرم در آسايش نبودم؛ آن گونه که در سايهي امام سجاد در آسايش بودم.[56]» واقعهي حرّه با خروج سپاه خونخوار مسلم بن عقبه، براي حمله به مکه به پايان رسيد و بعضي از تاريخ نويسان نتيجهي نهايي آسيب به مردم مدينه را چنين گزارش کردهاند: "بنياميه شهر را به لشگر خود مباح کردند.کوچکترين کارشان اين بود که پستان سيصد زن را بريدند و به زنان و دختران تجاوز کردند تا جايي که ششصد دختر باکره از آنان باردار شدند و چون بزاييدند، نام آن کودکان را فرزندان حره ناميدند و از آن پس هر دختري را که به شوهر ميدادند، شرط بکارت نميکردند. هزار و چهار صد تن از انصار و هزار و سيصد تن از مهاجرين بکشتند و روي هم به جز انصار و مهاجر، عدد کشتگان به ده هزار نفر رسيد. مسجد حضرت رسول(ص) را براي اسبان و شتران خود اصطبل کرده بودند".[57]

بعد از عقوبت مردم مدينه بهدست خداوند، نوبت به عقوبت مردم مکه ميرسد.اگر چه ستم به مردم مدينه چند ماه بيشتر طول نکشيد؛ اما رنج و الم در ميان مردم مکه ده سال به طول انجاميد و با کشته شدن "عبدا.. بن زبير "در سال 73 اين شهر بعد از ده سال جنگ و خونريزي و قتل عام نهايتاً بهدست"حجاج بن يوسف ثقفي" در هم کوبيده شد. عبدا… بن زبير که از شهادت حسين بن علي(ع)چندان ناراضي نبود، (چون يک رقيب براي حکومت را از ميان رفته ميديد) در مکه اعلام خلافت کرد و عامل يزيد، عثمان بن محمد بن ابي سفيان را از مکه اخراج کرد و تمام طرفداران بنياميه را نيز بيرون نمود و از پشت سر سنگبارانشان نمود.[58]

مسلم بن عقبه از مدينه به طرف مکه حرکت کرد. در راه به دليل پيري و بيماري جان سپرد و فرماندهي لشگر يزيد به حصين بن نمير رسيد. يعقوبي مينويسد: او به مکه در آمد و در حرم مقدس مکه با ابن زبير آغاز جنگ کردوآتشها به سوي او انداخت تا کعبه را سوزانيد.[59] به حصين بن نمير خبر رسيد که مردم جنازهي مسلم بن عقبه را از خاک در آورده و سنگسار کردند. او به محل دفن آمد و تمام کساني را که با جنازهي مسلم چنين کاري انجام داده بودند از دم تيغ گذراند و يک نفر را نيز زنده نگذاشت.[60] ودوباره به مکه حمله کرد و کعبه را به آتش کشيد. مردم براي خاموش کردن کعبه هجوم آوردند؛ ولي ياران ابن زبير جلوگيري کردند تا مردم براي کعبه به خشم آيند. (ابن زبير سوختن کعبه را راضي بود تا حکومت خود را تثبيت کند.)سپاه شام هم از آتش زدن کعبه هراسي نداشتند. بعضي از مردم شام ميگفتند: حرمت کعبه و اطاعت خليفه فراهم شدند و اطاعت بر حرمت غلبه کرد و آتش سوزي کعبه در سال 63 روي داد.[61] همان‌طوري که يعقوبي گزارش کرده است، هم زبيريان و هم بنياميه راضي به سوزاندن کعبه بودند و اين بيانگر آن است که هيچ کدام از طرفين، حرمت خانهي خدا و دين رسول(ص)برايشان به اندازهي حکومتشان اهميت نداشت. اما تاريخ، شاهد بود که حسين بن علي(ع) که به طواف خانهي کعبه آمده بود، در مکه احساس امنيت نکرد و چون احتمال کشته شدنش را بهدست عمال بنياميه ميداد، به خاطر بياحترامي نشدن به حرم امن الهي، قبل از اينکه مراسم حج را به پايان برساند، در روز ترويه يا عرفه از مکه خارج شد. امام صادق(ع) روايت کرده است که: امام حسين(ع) قبل از خروج از مکه به برادرش محمد بن حنفيه فرمود: ميترسم مرا در مکه ناگهان شهيد گردانند و به اين سبب حرمت اين خانهي محترم ضايع گردد[62]و نقل کردهاند: عمر بن سعيد بن العاص با مهمات بسياري به بهانهي حج به مکه آمد و از جانب يزيد مأمور بود که حضرت حسين بن علي(ع) را اسير کند، يا به قتل برساند و چون حضرت بر قصد آنها آگاه شد، از احرام حج به عمره عدول نمود و طواف خانه و سعي ما بين صفا و مروه به جا آورد و در همان روز به سوي عراق حرکت کرد.[63] اين بار کعبه و مکه بدون حضور حسين بن علي(ع)، بهدست ابن زبير رهبر حسود و پر کينهي مدعي خلافت افتاد و سپاه يزيد به رهبري حصين بن نمير آن را محاصره کرده و در هم کوبيد، که خبر مرگ يزيد آورده شد و پروندهي پسر ظالم معاويه از سوي خداوند بسته شد.

يزيد از دو جنبه در تاريخ اسلام و تاريخ سازي آن اهميت دارد: يکي از آن دو، جسارت او در برپاکردن سنتهاي جاهلي به صورت علني در ميان مردم است. صاحب کتاب الاغاني مينويسد: "يزيد بن معاويه، اولين خليفهاي بود که سنت نغمه سرايي و آواز خواني و باده گساري را در اسلام بنا نهاد. مغنّيان آوازه خوان را در پناه خود آورد و بيباکانه به ترور و شرب خمر پرداخت و سرجون نصراني و اخطل نصراني شاعر، نديم و هم پيالهي او بودند و برخي مطربان بد مست و آزاد نزد او ميآمدند و کنار او مينشستند و يزيد به آنها خلعت ميداد.[64]" بلاذري در کتاب انساب آل اشراف ميگويد: " يزيد بن معاويه اولين کسي بود که شرب خمر را علني کرد. او دل باختهي غنا و طرب و شکار و همدمي با دختران و پسران آوازه خوان بود. عياشي و سرگرمي ديگرش، ميمون بازي و جنگ اندازي سگها و خروسها بود.[65]"

ابن اثير ميگويد: "علت مرگ يزيد آن بود که او بوزينهاي داشت که به رقصش واداشت و بوزينه گازش گرفت. او همچنين از قول يکي از بزرگان شام ميگويد: علت مرگ يزيد آن بود که او در حال مستي، سوار بر اسب وحشي بوزينهاي را با خود ميبرد و چون اسب را جهانيد سقوط کرد و گردنش شکست يا بند دلش پاره شد.[66]"

 دومين ويژگي يزيد، حملهي علني به تمام مقدسات اسلامي، ويراني مکه و مدينه، اصطبل کردن مسجد پيامبر(ص) و سوزاندن کعبه بود؛ که در اين راستا مدافعان ارزشهاي اسلامي و خط هدايت آسماني را نيز از دم تيغ ميگذراند و آنها را قتل عام ميکرد. (نظير آنچه که با حسين بن علي(ع) و مردم مدينه انجام داد.) بعد از شهادت امام حسين(ع)، ابن عباس مشاور حضرت علي(ع) با ابن زبير بيعت نکرد و براي يزيد که او را به همکاري ميطلبيد، نامهاي نوشت که در قسمت‌هايي از آن چنين آمده است: "شکي نيست که تو سوزانندهي کعبه و مدينه هستي. تويي که پيوسته با زنان خواننده و نوازنده ميگذراني و چون حسين ابن علي(ع) انحراف تو را ديد رهسپار عراق شد، بيآنکه بخواهد با تو نبرد کند و سپس تو به پسر مرجانه نوشتي تا او را که اهل بيت پيامبر(ص)و معصوم بود کشتند؛ همچنان که کافران و ترکان را ميکشند. تو پسران پدرم را کشتي و خون ما از شمشير تو ميچکد ومن خونخواه آن هستم و اگر در دنيا آن را پايمال کني، در آخرت از خون خواهي من نخواهي رهيد"[67]

يزيد، حتي لياقت آن را نداشت که در جنگي کشته شود. او به خفيفترين شکل ممکن کشته شد. بوزينهاي او را در حال مستي گاز گرفت و از اسب افتاد و گردنش شکست و بند دلش پاره شد و به مکافات اعمال خود گرفتار گرديد.

 بعد از شهادت امام حسين(ع) تا اين تاريخ، مردم مدينه عقوبت شدند و مردم مکه در جنگ وخون و قتل و غارت و آتش قرار گرفتند و يزيد، قرباني بوزينه شد و بنياميه و خاندان معاويه و يزيد براي هميشه از حکومت خلع شدند و فرزندان آنها يکي پس از ديگري، در حوادث مشکوک کشته شده و از ميان رفتند. با کشته شدن معاوية بن يزيد، نوبت انتقام خداوند از اشراف بنياميه و سرداران معاويه و يزيد ميرسد که درس عبرت عظيمي براي ظالمان است. معاويه و يزيد سرداران بيرحم و مطيع امر خود، فراوان داشتند. مهم‌ترين آنها عبارت بودند از: نعمان بن بشير، سفيان بن عوف، عبدا…بن مسعده، ضحاک بن قيس، بسربن ابي ارطاه، زياد بن ابي، عبيدا…زياد، حصين بن نمير و… اين افراد، جنايات فراواني را بر عليه سه امام اول شيعيان و ياران آنها انجام دادند.خلافت حضرت علي(ع) را از بين بردند و نظام اموي را در سراسر کشور جايگزين کردند. اکنون دست انتقام خداوند از اين اشرار شيطاني، بلند شده تا اين نابکاران را به کيفر رساند.

قبل از پيگيري سرنوشت اين فرماندهان و اشراف اموي، بايد کمي به وضعيت سياسي و شرايط حاکم بعد از مرگ يزيد و پسرش پرداخته شود. همان‌طوري که گفته شد در مکه عبد ا… بن زبير اعلام خلافت و حکومت اسلامي کرد و عوامل بنياميه را از حجاز اخراج نمود. عبد ا… بن زبير دوست ديرينهي حکومت اموي بود که در روي کار آمدن بنياميه، نقش بسزايي داشت. او به همراه پدرش، طلحه و ام المؤمنين عايشه در جنگ جمل شرکت کرد و از توطئه گران بزرگ، براي ايجاد اين جنگ بر عليه حضرت علي(ع) بود. اگر چه حضرت علي(ع) در اين جنگ به پيروزي کامل رسيد؛ اما شکاف بزرگي در ميان امت اسلامي افتاد که اين شکاف و اختلاف، نهايتاً به حاکميت معاويه انجاميد و عبد ا…بن زبير، نقشي اساسي در اين واقعهي شوم تاريخي داشت. اما با هلاکت معاويه و يزيد، وي اکنون مقام رهبري و خلافت اسلامي را براي خود پسنديده ميديد و به دليل خويشاوندي‌اش با عايشه و صحابهي حضرت رسول(ص)، آن را تحکيم ميکرد. لذا اعلام حکومت کرد و براي خود خطبهي حکومت خواند و از مردم مکه و سپس مدينه براي خود بيعت گرفت و خيلي زود، عراق را نيز به حکومت خود افزود و يک قدرت قابل توجهي براي حکومت بنياميه گرديد. وي ويژگي‌هايي داشت که خيلي از اشراف و سران و فرماندهان بنياميه آن را ميپسنديدند و حاضر به قبول حکومت او ميشدند؛ به خصوص که فرد قدرتمندي بعد از يزيد، درميان آنها نبود. از ويژگي‌هايي که عبد ا…بن زبير را براي اشراف بنياميه محبوب ميکرد، مخالفت علني او با خاندان عصمت و طهارت: و حضرت علي(ع) وياران باقي ماندهي بعد از او بود. مسعودي مينويسد: "ابن زبير هاشمياني را که در مکه بودند، در درهاي فراهم آورد و هيزم بزرگ براي آنها آماده کرده بود که اگر شعلهاي در آن ميافتاد، هيچ يک از آنها از مرگ در امان نميماندند. محمد بن حنفيه پسر حضرت علي(ع) نيز، با اين قوم در محاصرهي هيزمها بود."[68] طبري مينويسد که: " مختار ثقفي براي کمک به اين افراد و آزاد سازي محمد بن حنفيه که او را امام خود ميدانست، لشگري به کمک آنها به مکه فرستاد."[69]

مادر ابن زبير، اسما دختر ابوبکر و خاله‌اش عايشه بود و آنقدر عايشه به ابن زبير علاقه مند بود که کنيهي ام عبدا… را بر خود انتخاب کرد[70] و هميشه او را دعا ميکرد. عايشه وصيت نمود که پس از وفاتش، حجره و خانهي خصوصي‌اش را به ابن زبير واگذار کنند.[71] همين عزيز بودن ابن زبير نزد عايشه، وجههي بسيار بالايي بود که او از آن بهره ميبرد. وي دشمني و کينهي فراواني نسبت به حضرت علي(ع) از خود نشان ميداد. حضرت علي(ع) ميفرمود:

"زبير از دوستان و طرفداران ما بود، بهطوريکه از ما خاندان بني هاشم محسوب ميگرديد، تا فرزند شوم و نالايقش عبدا… بزرگ شد. از آن پس زبير، در صف دشمنان سر سخت ما قرار گرفت."[72]

ابن زبير به عبد ا… بن عباس گفت: "چهل سال است که عداوت شما خاندان، در دل من جاي گرفته است و تا به امروز در دل خود نهان داشته ام.[73]وي چهل هفته در نماز جمعه، به خاطر کينه از بني هاشم از ذکر صلوات براي حضرت رسول(ص) خودداري کرد و اعلام کرد با ترک نام رسول(ص)، قصد کوبيدن خاندان او راکه با نام او مباهات مي‌کنند دارم و گاهي اين دشمني را به صورت فحاشي و ناسزاگويي به ساحت اميرالمومنين علي(ع) ابراز مينمود.[74] سه ويژگي برشمردهي فوق که عبارت بودند از: دشمني با حضرت علي(ع) و خاندان بني هاشم و جنگيدن با حضرت علي(ع) در واقعهي جمل، مورد تأييد قرار گرفتن توسط ام المومنين عايشه و علاقهي شديد وي به ابن زبير و سابقهي طولاني دوستي و همکاري با سران و اشراف بنياميه در حوادث مختلف، در مجموع باعث شد که با از بين رفتن يزيد و قتل فرزندش معاويه بن يزيد، بسياري از فرماندهان و استانداران معاويه و اشراف بنياميه به‌عنوان خلافت با ابن زبير بيعت کنند. در اندک زماني تمام شيرازهي نظام بنياميه در هم پيچيد و اگر مروان بن حکم با اشتباه ابن زبير از حجاز اخراج نشده و خود را به شام نرسانيده بود، بهطور قطع کل نظام اموي بهدست ابن زبير افتاده و حکومت زبيريان حاکم ميگرديد. حتي مروان بن حکم وقتي ديد که همه با ابن زبير بيعت کردند، قصد داشت که با او بيعت کند؛ اما عبيدا… زياد که در عراق بود، به شام آمد و رأي مروان را عوض کرد و او را تشويق به اعلام خلافت نمود و به او گفت من شرم دارم.تو که بزرگ قريش هستي، ميخواهي با ابن زبير بيعت کني.[75] اما سرداران ديگر بنياميه، اين رأي را نپذيرفتند و اکثريت آنها با ابن زبير بيعت کردند. طبري مينويسد: "سردار بزرگ معاويه ضحاک بن قيس فهري، امير دمشق بود که با ابن زبير بيعت به خلافت کرد. ديگر سردار بنياميه زفر ابن عبدا… کلابي در قنسرين به پا خواسته و براي ابن زبير بيعت گرفت. حسان بن مالک کلبي که در فلسطين عامل معاويه و پس از آن عامل يزيد بود، روح بن زنباع را نايب خويش کرد؛ اما شخصي به نام نافل بن قيس بر عليه او کودتا کرد و کل فلسطين را در اختيار ابن زبير قرار داد. در دمشق، بين طرفداران فرزندان خردسال يزيد و طرفداران ابن زبير به رهبري ضحاک بن قيس فهري، زد و خورد شديد و کشت وکشتار بهوجود آمد. اين روز را روز "جيرون اول" نام دادند و دمشق بهدست ضحاک بن قيس افتاد؛ [76] اما در اردن سردار وابسته به مروان بن حکم، حسان بن مالک سر از اطاعت ابن زبير پيچيد و مردم با وي همراه شدند به شرط آنکه جوان را به خلافت برنگزيند و او به بيعت با مروان بن حکم رفت.[77] در حُمص سردار ديگر معاويه، نعمان بن بشير به ابن زبير پيوست و تمام اين سرداران براي براندازي باقي ماندهي بنياميه و به تسلط گرفتن کل شام و براي حکومت ابن زبير در محلي به نام مرج راهط گرد آمدند. مردم شام به صورت قبيلهاي به شيوهي سنت جاهلي، هر دسته به دفاع از فرد خاصي پرداختند. قبايل يماني به دفاع از ابن زبير و ضحاک بن قيس، که اکنون فرماندهي کل طرفداران ابن زبير در مرج راهط را به عهده داشت، پرداختند. مردم اردن هم به دفاع از مروان ابن حکم آمدند. حصين ابن نمير، آتش زنندهي کعبه، ابتدا با ابن زبير بود؛ ولي سپس به مروانيان پيوست. گروه کوچکي از سرداران معاويه مانند مالک بن هبيره که ديگر چندان قدرتي نداشتند، از فرزندان يزيد به‌عنوان خليفه نام ميبردند و بالأخره شرط خلافت بعد از مروان، براي خالد بن يزيد را از وي تعهد گرفتند و سپس با مروان بيعت کردند که مروان بعداً آنها را از سر راه خود برداشت. به هر تقدير، دو سپاه طرفدار ابن زبير و مروان بن حکم در مرج راهط با يکديگر تلاقي کردند و جنگ سختي با کشتههاي فراوان بين آنها رخ داد و ضحاک بن قيس، سردار عزيز کردهي معاويه و يزيد در اين جنگ کشته شد و سرش را براي مروان آوردند. فرماندهي کل قواي مروان، عبيدا…زياد بود و فرمانده پيادگان او مالک بن هبيره. سپاه ضحاک به کلي در هم شکست و طرفداران مروان به حمص حمله کردند و نعمان بشير شبانه فرار کرد؛ ولي بهدست طرفداران مروان افتاد و سر او را هم بريدند و زن و فرزند او را به اسارت گرفتند و زن وي را حجاج بن يوسف ثقفي به تصرف خود درآورد.[78]

 نعمان بشير که سرش نزد مروان بود و زنش در کابين حجاج، که بود؟ او مردي از انصار و از طايفهي خزرج به شمار ميرفت. او در آشوب و فتنههاي عثمان، با تمام وجود از او حمايت کرد. بعد از قتل عثمان به خدمت گزاري پيش معاويه رفت و همو بود که پيراهن خون آلود عثمان را از مدينه به شام آورد و آن را بهدستور معاويه در کنار منبر دمشق برپا کرد و قاتل عثمان را حضرت علي(ع) معرفي کردند و خونخواه او از علي(ع) شدند. در دوران خلافت معاويه، حاکم کوفه و پس از آن فرمانرواي شهر حمص شد. او از جمله سرداران معاويه بود که در دوراني که حضرت علي(ع) دچار فتنهي خوارج و خيانت ياران خود بود، با يک گروه هزار نفري پارتيزاني به مرزهاي حکومت علي(ع) حمله کرد و مردم بيگناه را کشت و خون به دل حضرت علي(ع) در آن روزهاي تنهايي کرد.[79] اکنون کل خانواده و حکومت و يارانش در هم کوبيده و جنازهي بيسر او رها شده است.

ضحاک بن قيس نيز، مردي از قريش بود که از سرکردگان جنگي معاويه، به شمار ميرفت. او نيز چهار سال در زمان معاويه حاکم کوفه شد و مدتها رياست پليس شهر دمشق را به عهده داشت. او در بيعت سران بنياميه با يزيد نقش اساسي بازي کرد و بهدستور معاويه، در زمان حکومت علي(ع) با سه هزار نيرو، به تمام سرزمينهاي تحت حکومت علي(ع) حمله ميکرد. کاروانهاي حُجاج را که به سوي مکه ميرفتند، غارت مينمود. در يکي از اين غارت گريهاي کاروان، عمرو بن قيس فرزند برادر عبد ا… بن مسعود، صحابي حضرت رسول(ص) را کشت و بسياري از همراهان او را به قتل رسانيد.[80]

يکي ديگر از سرداران معاويه، به نام عبدا… بن مسعده در جنگ با ياران ابن زبير زخمي شد و کسي ديگر هرگز او را نديد. او از سر سختترين دشمنان حضرت علي(ع) بود و در جنگ حرّه شرکت کرد و جنايات فراواني در مدينه انجام داد. در زمان معاويه، عبدا… بن مسعده با هزار و هفت صد نفر سرباز، به قلمرو حضرت علي(ع) حمله ميکرد و از هر آبادياي که گذر ميکرد، از مردم به زور ماليات ميگرفت و هر کس نميپرداخت، کشته ميشد. او به شهرهاي مدينه و مکه و حجاز، در زمان معاويه حملات مکرر کرد.[81] سه سردار ستمگر و خون ريز معاويه و يزيد، درجنگ بايکديگر برسر قدرت کشته شدند و همان‌طورکه گفته شد، فرزندان يزيد يکي بعدازديگري ازميان برداشته شده ومروان بن حکم نيزبهدست زن خويش، زهر خورانيده شد و به هلاکت رسيد. کدام قدرت مؤمني در آن روزگار، توانايي سرکوب اين اراذل حکومتي را داشت؟ کجا امام سجاد(ع) در صورت قيام، ميتوانست چنين دماري از روزگار اين ظالمان قدرتمند درآورد؟ سکوت امام سجاد(ع) بزرگ‌ترين فرصت رابراي نابود شدن سران بنياميه بهدست خودشان فراهم آورد و با کشته شدن يزيد بهدست يک بوزينه، بعد از تنبيه مردم مدينه و مکه، تنبيه سرداران و خاندان بنياميه انجام گرفت و بقيه ظالمان در تيررس انتقام خداوند قرار گرفتند. با توجه به حوادث فوق، سخنان حضرت زينب(س) در خطبهاي که در بارگاه يزيد در برابر او و تمام سردارانش ايراد کردند، بسيار درخور توجه مي‌شود. در قسمتهايي از خطبهفرمودند:

"اي يزيد! آرام باش، آرام. مگر فراموش کردهاي که خداوند ميفرمايد؛ آنان که به راه کفر رفتند، گمان نکنند مهلتي که به آنها داده شده، به حال آنها سودمند باشد؛ بلکه مهلت براي امتحان است تا به سرکشي آنها بيفزايد و آنان را عذابي خوار کننده است…اي يزيد! به زودي تو به اجداد خود ملحق ميشوي و آرزو ميکنياي کاش دستت خشک شده و زبانت لال ميشد… هان! شگفتا؛ که حزب خدا و بزرگان دين بهدست حزب شيطان و آزادشدگان کشته شوند و دست نحس آنها به خون پاک ما آلوده شود…اگرتوکشتن واسارت ماراغنيمت ميشمري به زودي بايد غرامت سنگين آن را بپردازي… پس، هر نيرنگي که داري به کار گير و هر تلاشي که ميتواني بنما و هر کوششي که داري انجام ده و به خدا سوگند، ياد ما را از دلها محو نخواهي کرد و وحي ما مردني نيست…اي يزيد! بدان راي و نظر تو بياعتبار و ناپايدار، زمان دولت و حکومت تو اندک و جمعيت تو به پريشاني خواهد کشيد…"[82].

 حضرت زينب(س) دختر يگانه رادمرد تاريخ بشر، در کاخ يزيد آيندهي ننگ بار او و خاندانش را پيش بيني مي‌کند و عذاب الهي را که در دولت 4 سالهي يزيد وارد شد هشدار ميدهد. در آن روز، دو پيام مهم از سوي سفيران کربلا به جهانيان و به‌ويژه امويان ستمگر شام، داده شد. يکي، پيام عذاب سهمگين براي اين قوم که توسط حضرت زينب(س) ايراد شد و ديگري، دريدن پردهي جهل مردم نسبت به خاندان امامت و رسالت که با حيله گريهاي معاويه و اشراف قريش، سالها پنهان نگه داشته شده بود و مردم شام، خاندان علي(ع) را کافر و مشرک ميدانستند. امام سجاد(ع) اين پيام را در خطبهاي زيبا با کلامي رسا، در ميان جمعيت امويان بيان کرد. به گوشه‌هايي از اين خطبهي عظيم امام(ع) توجه فرماييد:

"… واي بر تواي يزيد ! اگر ميدانستي که چه کردهاي و نسبت به پدر و خاندان و برادر و عموهايم، چه گناه بزرگي مرتکب شده اي؛ به سوي کوهها فرار ميکردي و خاکستر را بستر خود قرار ميدادي و فرياد واويلا سر ميدادي. فرياد و نعره از اين رو که سر نازنين پدرم، حسين(ع) فرزند فاطمه(س) و فرزند علي(ع) را بر فراز دروازهي شام نصب نموده اي؛ با اينکه او امانت رسول خدا(ص)در ميان شماست…اي مردم! به ما شش چيز داده شده و به هفت چيز، ما بر ديگران برتري داده شده ايم؛ اما آن شش: به ما علم، حلم، جوانمردي، فصاحت، شجاعت و دوستي در دل مومن داده شده و اما، آن هفت چيز که ما به آن برتري داده شديم، عبارت است از اينکه: پيامبر برگزيده، حضرت رسول(ص) از ماست و صديق نخست، علي(ع) از ماست. جعفر طيار از ماست.حمزه شير خدا از ماست. دو سبط پيامبر در اين امت، حسن و حسين8 از ماست. هر کسي مرا شناخت که شناخت و هر کسي که نشناخت، او را به حسب و نسبم خبر ميدهم.اي مردم !من پسر مکه و مني هستم.من فرزند زمزم و صفا هستم. من پسر آن کسي هستم که حجرالاسود را در ميان عباي خود نهاد و در جاي خودش قرار داد. من پسر بهترين انسان‌ها هستم که لباس احرام پوشيد، من پسر بهترين انسان‌ها هستم که کفش پوشيد و براي طواف پا برهنه شد، لبيک گفت و حج را به جاي آورد. من پسر آن کسي هستم که به معراج رفت و به سدره المنتهي رسيد… من پسر آن کسي هستم که به اندازهي دو کمان يا کمتر به خدا نزديک شد. من پسر کسي هستم که فرشتگان آسماني به او اقتدا کردند و نماز خواندند. من پسر کسي هستم که خداي بزرگ به او وحي کرد؛ آنچه را که وحي کرد. من پسر محمد(ص) برگزيدهي خدا هستم.من فرزند علي مرتضي(ع) هستم.من پسر کسي هستم که سران مشرکين را کوبيد، تا گفتند معبودي جز خداي يکتا نيست. من پسر کسي هستم که در پيشاپيش رسول خدا(ص)با دو شمشير با دشمن ميجنگيد و با دو نيزه نبرد ميکرد و دو بار هجرت کرد. من پسر کسي هستم که دو بار بيعت کرد.در جنگ بدر و حنين با دشمن جنگيد و به اندازهي يک چشم به هم زدن کافر نشد. من پسر صالح مؤمنان و وارث پيامبران و نابودکنندهي ملحدان و پيشواي مسلمانان هستم و مايهي روشني چشم مجاهدان و زينت پرستش کنندگان خدا و سرور مناجات کنندگان و بسيار گريه کنندگان درگاه خدا و با استقامتترين استقامت کنندگان و بهترين برخاستگان براي عبادت از آل ياسين هستم. آن کسي که با خارج شدگان از دين جنگيد و با بيعت شکنان و ياغيان نبرد کرد و با دشمنان ناصبي جهاد نمود. من پسر کسي هستم که سزاوارترين فرد قريش و نخستين مومن و تصديق کنندهي خدا و رسولش و پيشتاز پيشگامان و کوبندهي متجاوزان و نابود کنندهي مشرکان و تيري از تيرهاي خدا بر منافقان و زبان شناخت عابدان و حامي دين خدا و ولي امر خدا و باغ حکمت الهي و مخزن علم خداست "[83]

امام سجاد(ع)در اين چند جملهي کوتاه، تاريخ زندگي حضرت رسول(ص) و حضرت علي(ع) را به همراه صفات حميدهي آنها بيان مي‌کند. تاريخي که نزديک به 50 سال، معاويه و باند اشراف و جاعلان حديث و گمراهان، آن را عوض کرده و هزاران دروغ و تهمت به وارثان واقعي دين زده بودند و صدها روايت و حديث جعلي در ذم آنها صورت داده بودند. ثقفي در کتاب الغارات مينويسد: عمر بن ثابت، يکي از عوامل معاويه، به شام و اطراف آن ميرفت و به هر شهر و دياري که وارد ميشد، اهالي آن‌جا را گرد هم ميآورد و ميگفت: "اي مردم عليبنابيطالب، مردي (نعوذبالله) منافق بود که ميخواست در شب عقبه رسول خدا(ص) را بکشد؛ پس او را لعنت کنيد" و اهل قريه لعنتش ميکردند. او قريه به قريه ميرفت و همين حرفها را تکرار ميکرد.[84]علي ستيزي در ميان بني اميه، چنان بود که هر گاه ميشنيدند که کسي نام نوزادش را علي نهاده است، او را ميکشتند.[85] يکي از راويان حديث درحکومت بنياميه ميگفت: علي را لعنت کنيد. اين که مردم ازپيامبر روايت مي‌کنند که به علي(ع) فرمود: "تو براي من، همانند هارون براي موسايي". حق است؛ ولي شنونده خطا کرده؛ چون حديث اينگونه بوده است که پيامبر(ص) فرمودند: "اي علي !تو براي من، همانند قارون براي موسي هستي".[86] اين راوي حزيرابن عثمان نام داشت.درروايتي ديگر گفت: عليبنابيطالب آمد وتنگ اسب پيامبر راگشود تا پيامبر از اسب بيفتد و بميرد.[87]به يحيي بن صالح که يکي از راويان در صحاح و سنن اهل تسنن است، گفتند: چرا از حزير بن عثمان روايت نميکني؟ گفت: چگونه از مردي روايت کنم که هفت سال با او نماز گزاردم و او تا هفتاد بار علي را لعن نميکرد، از مسجد بيرون نميرفت.او بامدادان هفتاد بار و شامگاهان نيز هفتاد بار، علي(ع) را لعن ميکرد.[88] مردم شهر حرّان ميگفتند: " نماز بدون لعن علي(ع) باطل است". اين دست توهينها و جوسازي که نقل گرديد، بخش کوچکي از عظيمترين تهمتها و توهينها و لعنها در حق خاندان امامت بود.همان‌طور که در صفحه ي6 اين مقاله آمده، خطيبي که يادش رفته بود که علي(ع) را لعن کند، در راه به کفارهي فراموشي خودش، هزار بار علي(ع) را لعن کرد و محل انجام اين عمل قداست يافت.در آن‌جا مسجدي به نام "مسجد لعن" تأسيس کردند. با کشف اين جو ظالمانه و فرهنگ کثيف اموي، روشن ميگردد که امام سجاد(ع) در شرايط غم بار که سر پدر و برادرانش بر نيزهها گرداگرد آنها قرار گرفته است، به چه نوع مبارزهي سخت و قدرتمندي بر عليه کل نظام بنياميه، دست زده است. به جاي احساسات يا نفرين و شماتت و دشنام به دشمن، به تبين محکم و خلل ناپذير جريان حق و حزب الهي آن ميپردازد و وقتي که سخنان روشنگر او، باعث پاره شدن پردهي جهل در محل مي‌شود، يزيد دستور ميدهد که کسي اذان بگويد تا مردم به سخنان امام گوش فرا ندهند. وقتي مؤذن ميگويد: ا… اکبر،ا… اکبر، امام سجاد(ع) ميفرمايد: هيچ چيز بزرگ‌تر از خدا نيست. وقتي ميگويد؛ اشهد ان لا اله الا ا…، ميفرمايد: مو و پوست و گوشت و خونم به يکتايي خدا گواهي ميدهد و وقتي که مؤذن ميگويد: اشهد ان محمد رسول ا…، امام سجاد(ع) به مؤذن ميگويد: ساکت باش تا چيزي بگويم و سپس ميفرمايد:

"اي يزيد! محمد(ص) جد من است يا جد تو؟ اگر ميگويي جد توست دروغ ميگويي و کفر ميورزي و اگر اعتقاد داري که او جد من است؛ پس چرا عترت و خاندان او را کشتي؟ "

و سپس رو به مردم کرد و فرمود: "اي مردم !آيا در ميان شما کسي هست که جد و پدرش رسول خدا(ص) باشد؟ سوگند به خدا که در جهان جز من، کسي نيست که جدش رسول خدا(ص) باشد؛ پس چرا يزيد پدر مرا کشت و ما را مانند روميان اسير کرد…"[89]

درقسمت ديگري از اين خطبه، امام سجاد(ع) در توصيف سجاياي امام علي(ع) مي فرمايند:

آن کس که جوانمرد و بخشنده بود، هوشمند، پاک از سرزمين حجاز، مرضّي خدا، پيشگام پيشواي بلند همت، صابر، بسيار روزه گيرنده، تهذيب شده، بسيار عبادت کننده، قطع کنندهي پشتهاي مشرکان و پراکندهي کننده حزبهاي کافر، از همگان پر جراتتر و قوي دلتر و با صلابتتر و خلل ناپذيرتر در برابر کافران، شير دلاور، آن کس که در جنگها هنگام بهم خوردن نيزهها و نزديک شدن پيشتازان جنگ، کافران را مانند خرد کردن سنگ آسيا خرد ميکرد و ميکوبيد و مانند طوفان توفنده و در هم کوبنده که خار و خاشاک را زير و رو ميکرد و دشمنان را در هم ميريخت. آن کس که شير حجاز و يکه سوار عراق، سردار مکه، مدينه خِيف مني، عقبه بدر و احد بود، آن کس که يکه تاز بيعت و هجرت و آقاي عرب و پهلوان جنگ و وارث مشعر و عرفات بود، پدر دو نوهي رسول خدا حسن و حسين8 بود، اين شخص جدم علي ابن ابي طالب(ع) است.[90]

با تحليل اين خطبهي معجزه آسا ي امام سجاد(ع)، نکات ذيل روشن مي‌شود:

1. امام به تشريح هدف بعثت و ظهور حضرت رسول(ص)، براي از بين بردن سنت و فرهنگ جاهلي ميپردازد و طوري سخنراني مينمايد که مردم دريابند که آن فسادها و جهالتها دوباره برگشت نموده و در ميان شاميان رواج يافته است.

2. مقام و عظمت شان پيامبر(ص) را با تمسک به آيات قرآن که دربارهي وي آمده است، تبیین مينمايند. نزديک شدن پيامبر به اندازهي دو کمان کمتر به خدا و امام جماعت بودن در نماز با فرشتگان، معراج رفتن او و رسيدن وحي به او، از مواردي است که در اين سخنان بيان گرديده است. عظمتي که در ذهن و فرهنگ مردم بهشدت کوچک شده بود و مردم آن را از ياد برده بودند يا توجهي به آن نميکردند.

3. امام به رابطهي خود و خاندان خود با حضرت رسول(ص) ميپردازد. خانداني که بهدست يزيد، قتل عام شدند؛ بدون آنکه گناهي يا قتلي مرتکب شده باشند. حتي فرزندان کوچک آنها از دم تيغ گذرانده شدند و زنان آنها اسير گرديدند. امام اين رابطهي خويشاوندي را بسيار زيبا تعريف مي‌کنند و فرياد بر ميآورند: " آيا در جهان کسي به غير از من هست که جدش رسول خدا(ص) باشد و اينگونه خاندانش را به خاک و خون کشيده باشند. "هدف اين بخش از سخنان امام، نشان دادن مظلوميت عترت رسول(ص) است.

4. امام به تشريح عظمت شخصيت حضرت علي(ع)، به‌عنوان بزرگ‌ترين مدافع حضرت رسول و پيگيري کنندهي اهداف وحي و جنگنده با دشمنان رسول خدا(ص) ميپردازد. وي با بيان آنها، به تمام توهينها و تبليغها و تحريفها… که بر عليه حضرت علي(ع) در شام ميشد، پاسخ ميدهد و دروغ و توطئه بودن آنها را بر ملا مي‌کند. او امام علي(ع) را بهترين آل ياسين مينامد و از او به‌عنوان مبارز عليه خارج شدگان از دين اسلام نام ميبرد و علت دشمني با او را به همين مبارزه با مخالفان دين بر ميشمارد.

5. بالأخره امام با تشريح حقانيت حضرت رسول(ص) و خاندان امامت و وارثان واقعي دين نبي، باطل بودن حکومت بنياميه و جانشينان دروغيني راکه خود را خليفهي رسول ميدانستند اثبات مي‌کند. امام در قسمتي از اين خطبه ميفرمايند:

من فرزند فاطمه زهرا(س) هستم. من فرزند خديجهي کبري هستم.من فرزند کسي هستم که از روي ظلم کشته شد.من پسر کسي هستم که سرش را از قفا بريدند. من پسر تشنه کامي هستم که با لب تشنه به شهادت رسيد.من پسر کسي هستم که پيکرش در زمين کربلا افتاده؛ من پسر کسي هستم که عمامه و عبايش ربوده شد…

که با اين سخنان امام، مردم زارزار ميگريستند و صداي گريه و ناله بلند شد بهطوري که يزيديان ترسيدند که فتنه و آشوب به پا شود.[91] امام سجاد(ع) با اثبات مظلوميت و معصوميت خاندان امامت، پرده از اين حقيقت مخفي دربارگاه يزيد برمي دارد. دو واژهي مظلوميت ومعصوميت در برابر تهمت ظالم بودن و خروج از ديني که بنياميه آن را دربارهي جانشينان واقعي حضرت رسول(ص) بيان کرده بودند. سخنان امام سجاد(ع) امامت و عصمت امام را براي ايجاد حکومت ديني به اثبات ميرساند. آن‌جا که ميفرمايند: "حضرت علي(ع) به‌عنوان جانشين حضرت رسول(ص)، حتي به اندازهي يک چشم بر هم زدن کافر نشد" اين دو امر مسلم اسلام را تشريح مي‌کند؛ يعني امامت و معصوميت. امامتي که در غدير خم به وسيلهي پيامبر و با وحي خداوند به مردم ابلاغ شد و ميدانيم که بيش از چهارصد حديث در صحت واقعهي غدير خم از اهل سنت نقل شده است و شيعيان نيز صدها حديث، در اثبات امامت حضرت علي(ع) آوردهاند.[92] اما معصوميت امامت که در استمرار امامت و نبوت انبيا است؛ همان‌طوري که پيامبران معصوم و به دور از خطا بودند، امامان نيز به تبعيت از آنها ميبايستي معصوم باشند؛ در غير اين صورت، خطاي رهبر و امام باعث گمراهي امت مي‌شود که ديگر حجتي براي گناه کار بودن مردم در رفتارشان، وجود نخواهد داشت. قرآن کريم نيز بر اين باور صحه گذاشته است. گويا مردم در آن زمان، به قرآن مراجعه نميکردند. خداوند آيات متعددي را در قرآن آورده است؛ مبني بر اينکه رهبران و مؤمنان خاصي از خطا و ظلم و افتادن در دام شيطان مبرا هستند. براي روشن شدن اين مهم، به ناچار توضيحات مختصري ارائه مي‌شود.

1. در همان آيات ابتداي سورهي بقره خداوند به ملائک ميگويد: "إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً"[93] و سپس حضرت آدم را خلق و او را جانشين خود در زمين کرد. بنابراين کسي که جانشين خداوند مي‌شود همان‌طور که خداوند بري از خطاست، او نيز از خطا بري بوده است.

2. در سورهي انبيا ميفرمايد: "ما از نسل انبيا مانند اسحاق و يعقوب که از صالحين بودند، پيشواياني قرار داديم که به امر ما (تحت امر ما) هدايت ميکردند وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا"[94] بنابراين آنهايي که تحت امر خداوند هستند، به دليل معصوميت خداوند، از گناه عاري ميشوند.

3. در سورهي ص خداوند خطاب به حضرت داوود ميفرمايد: " يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ".اي داوود! ما تو را جانشين خود در زمين قرار داديم، بنابراين در زمين حکم به حق کن" و لذا حضرت داوود که خليفهي خداست، نمي‌تواند به جز حق حکمي کند؛ پس معصوم است.

4. در سورهي حجر، چهار آيهي زيبا نازل شده که مکالمه بين شيطان با خداوند است که شيطان به خدا ميگويد" حال که مرا اغوا کردي، همهي مردم را در معرض گمراهي قرار ميدهم؛ مگر بندگاني که خود را براي تو خالص کرده باشن" و خداوند ميفرمايد: " تو بر بندگاني سلطه مييابي که از تو پيروي کنند و بر بندگان خاص من تسلط نميتواني بيايي". [95] همان‌طور که مشاهده مي‌شود، خداوند بندگان خاص خود را (چون از کلمه عبادي استفاده شده) که به اخلاص رسيده باشند و بخواهند از خدا پيروي کنند، تحت سلطهي شيطان قرار نخواهد داد و بندهي مخلص و خاص خدا، از گناه که ريشه در دميدن شيطان دارد، در امان است.

5. در سورهي بقره ميفرمايد: "وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ"[96] هنگامي که خداوند حضرت ابراهيم را به وسائل گوناگون امتحان کرد و او به‌خوبي از عهدهي آن بر آمد، به او فرمود: "من تو را امام مردم قرار دادم. ابراهيم عرض کرد: از فرزندان من هم کسي امام مي‌شود؟ خداوند فرمود: پيمان من به ستمکاران نميرسد. " يعنياي ابراهيم! از نسل تو امامان بهوجود ميآيند؛ اما نسلي که از ستمکاران و ظالمان نباشد. به بيان ديگر کساني از خاندان و نسلهاي آيندهي حضرت ابراهيم، به امامت ميرسندکه ظلم و خطايي نداشته باشند و معصوم از خطا باشند. در مورد کلمهي ظلم، خداوند ميفرمايد: " ظالمان مستحق عذاب هستند[97]" و ميفرمايد: " هر کس حدود خدا را بشکند، ظالم به خود است".[98] بنابراين امام و خليفهي ظالم وجود ندارد و آنانکه خود را خليفه و امام ميدانند و ظلم مي‌کنند، يقيناً امام و خليفه نيستند. خليفهي ظالم چگونه مي‌تواند هدايت کند؟

6. مکانيزم از خطا دور ماندن امامان و انبيا بهدست خود خداوند است؛ کما اينکه در سورهي يوسف ميفرمايدکه با برهاني قاطع، حضرت يوسف را از افتادن به دام زليخا نجات داده است. ميفرمايد: "آن زن قصد او کرد و او نيز متمايل شد. اگر برهان پروردگارش را نميديد، قصد وي مينمود. اين چنين کرديم تا بدي و فحشا را از او دور سازيم؛ چرا که او از بندگان مخلص ما بود."[99] نگاه به اين آيه، چند نکته را روشن مي‌کند. اولاً: امکان گرايش به بدي به دليل انسان بودن امامان و معصومان، وجود دارد؛ ولي خداوند از آنها محافظت مي‌کند، تا هيچ‌گاه به اين وادي در نيفتند. ثانياً: برهانهاي خداوند براي هدايت و معصوم نگه داشتن آنها، قاطع و روشن است و خود خدا اين آگاهي را به آنها عطا مي‌کند. ثالثاً: آيه ميفرمايد که خدا خودش، پستي عمل و فحشا را از پيامبرش دور کرده است. بنابراين انبيا نميتوانند غير معصوم باشند و به فحشا و زشتي اعمال مبتلا گردند. رابعاً: تأکيد کلمه اخلاص براي حضرت يوسف بيانگر آن است که پيامبران از همان دسته مخلصين هستند که هيچ‌گاه شيطان بر آنها مسلط نخواهد شد.

7. وقتي که زمان نبوت و امامت حضرت رسول(ص) رسيد، خداوند فرمان داد: "أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ"[100] چندين آيه در سورههاي مختلف، اين اطاعت از رسول را تأکيد کرده است. چگونه ميتوان از پيامبر غير معصوم اطاعت کرد؟ و اگر پيامبري خطا کند چگونه امت ميتوانند به خطا و فساد نيفتند؟ و ديگر حجتي براي کارهاي غلط آنها بهوجود نميآيد.

8. خداوند صريحا ميفرمايد: " أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ "[101] يعني همان‌طور که از خدا و رسول اطاعت ميکنيد، از اولي الامر (امامان بعد از آنها) نيز اطاعت کنيد. اطاعت اولي الامر، عطف بر اطاعت رسول و اطاعت خداست، يعني به همان شکل و باور بايد از اولي الامر اطاعت کرد؛ لذا اولي الامر همان ويژگيهاي رسول را بايد داشته باشد. تا قابل اطاعت باشد بنابراين معصوميت خاص اولي الامر نيز ميگردد.

9. عدم اطاعت از حضرت رسول و به تبعيت از آن، عدم اطاعت از اولي الامر را خداوند به هيچ وجه نميپذيرد و بيتوجهي بهدستور رسول را مستحق آتش جهنم ميداند[102]. خداوند به صراحت، رسول(ص) را اسوهي حسنه براي تمام مردم ميداند[103] و فرمان ميدهد که هر چه را که رسول به شما ميدهد، بگيريد و از هر چه نهي مي‌کند، خودداري کنيد[104] و به وضوح ميفرمايد: "سرپيچي از خدا و رسول گمراهي آشکار دارد".[105] و همهي اين تهديدها در مورد عدم اطاعت از اولي الامر نيز صدق مي‌کند. خداوند رسول و سخنان او را از روي هواي نفس نميداند.[106] ميفرمايد: " اگر رسول چيزي را به دروغ به ما نسبت دهد، دست راستش را ميگيريم و سپس رگ حيات او را قطع ميکنيم".[107] يعني اگر رسول از جادهي عصمت خارج شود و نعوذباالله دروغي بگويد، هدايت از او ساقط شده و رگ زندگي او قطع مي‌شود.

10. تأکيد بر اين آيات، روشن مي‌کند که ولي به دليل عصمت بايد محل رجوع مشکلات مردم و بر طرف کنندهي رنجهاي آنها باشد؛ لذا در آيهاي در سورهي نساء[108] ميفرمايد هر چيزي از امنيت يا ترس به کسي رسيد، قبل از آن که آن را پخش کند، بايد به اولي الامر رجوع کند تا اولي الامر که قدرت استنباط درستي و غلط بودن آن خبر را دارد، صحت يا عدم صحت آن را اطلاع دهد. اين آيهي عجيب به غير از پاکي اولي الامر، توان غيبي و قدرت تشخيص حق از باطل توسط اولي الامر را نيز روشن کرده و بر آن تأکيد مينمايد و اگر غير از اين باشد، آيه ميفرمايد به جز اندکي، همه پيرو شيطان ميشوند. دوري از حضرت علي(ع) و به شهادت رساندن امام حسن و امام حسين8، شيطانِ زندگي کل جامعهي آن روز را هويدا مي‌کند و مصداق عمل اين آيه کاملا روشن ميگردد.

11. بالأخره قرآن، مشخصات امام و اولي الامر بعد از حضرت رسول(ص) (حضرت علي(ع)) را نازل ميفرمايد. در سورهي مائده[109] ميفرمايد: "به درستي ولي شما، خدا و رسول و کسي که نماز ميخواند و در حال رکوع (انگشتري ميبخشد) زکات ميدهد، باشد که در روايات مربوط به اين آيه، رسماً اسم حضرت علي(ع) از زبان راويان شيعه و سني آورده شده است.[110]

12. در شرح اين خاندان عظيم و پاک فرمود:

"انما يريد ا ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا "

"همانا خداوند خواسته که ناپاکي را از شما خاندان بردارد و شما را پاک و پاکيزه گرداند".[111] ( عصمتي دائمي و پاک، در خاندان ائمه:)

به بارگاه يزيد باز ميگرديم.امام سجاد(ع) مبني بر پاک بودن پدر و جدش به‌عنوان امامان بر حق، بيانگر آن است که مردم در آن زمان کمتر، به اين آيات قرآن در مورد خليفه و امام و معصوم بودن آنها توجه کردند يا اگر به اين آيات رجوع کردند، با تحريفها و تأويلات جاعلانهاي رو در رو شدند که باورشان در مورد حضرت علي(ع) و امامان بعد از او کاملاً تغيير يافته و امام و رهبر را خلفاي فاسد بنياميه ميدانستندکه معاويه بااحاديث جعلي و بخش وسيعي از اين روايات ساختگي، اين مهم را انجام داده بود. جعل حديث دروغ از يک سو و لعن و ترور شخصيت، از سوي ديگر و همچنين، خريدن و به طمع گرفتار کردن بزرگان باقي مانده از زمان حضرت رسول(ص)، به علاوه تهديد و قتل عام و کشتار کساني که حق را کشف کرده و مقاومت ميکردند؛ در مجموع عواملي بودند که باعث تسلط معاويه بر مردم و حاکميت شيطان بر سر مسلمانان گرديد. اکنون، کل خاندان باقي مانده از امامت، در اسارت دربار يزيد بود و حضرت زينب(س) از انتقام خداوند که خيلي زود ميرسد خبر ميداد.

چهار سال بعد از شهات امام حسين(ع)، مردم مدينه قتل عام شدند. کعبه به آتش کشيده شد. سرداران معاويه يکديگر را به طرز وحشيانهاي سر بريدند. خاندان يزيد و معاويه بهطور کلي از حکومت کنار گذاشته و باقي مانده‌هاي آنان ترور شدند. مروان بن حکم با استفاده از رسم جاهلي زعامت پيران و با تکيه به شرايط خاص نبود خليفه پير در ميان فرزندان معاويه و يزيد و به زور جنگ، حکومت را در دست گرفت و هنوز لذتي از قدرت نبرده، بهدست زن خود که بيوهي يزيد بود و با همکاري کنيزان، با زهر مسموم و با گذاشتن متکا بر روي دهانش، کشته شد. عبدالملک مروان به حکومت رسيد. ابن زبير بر حجاز و عراق و ايران تسلط يافت و عراق آبستن حوادث خونين ديگر شد که به بيان آنها خواهيم پرداخت. قسمتي از پيش بيني زينب(س) به وقوع پيوست.

خيلي زود، اخبار قتل عام مردم مدينه و به آتش کشيده شدن حرم امن خدا و مرگ يزيد و حاکميت بني مروان و از بين رفتن سرداران وفادار به معاويه و ابن زبير در شام، به عراق رسيد. سايهي قدرتمند و شوم فرماندهان شام بر مردم عراق، بهشدت ضعيف شد. در حال و هواي بهوجود آمده که يک فرصت استثنايي، براي بيان حق و کشف حقيقت سخنان مردان خدا بود، مردم عراق که ديگر با آن استبداد سنگين روبهرو نبودند، دست به شورش زدند. دو شهر مهم عراق در آن روز، بصره و کوفه بودند که هر کدام راه خاصي را در شورش بر عليه حکومت شام برگزيدند. ابتدا به بصره ميرويم تا احوال آن سامان رادر آن تاريخ بررسي کنيم.

به گزارشي که ابن اثير در تاريخ کامل خود دربارهي شهر بصره داده است، توجه ميکنيم. او مينويسد: "يزيد مرد و گزارش مرگ او به عبيدا.. ابن زياد که در آن زمان به فرمان يزيد، امير بصره بود، رسيد و ناسازگاري و جنگ برسر قدرت در شام را نيز بيان داشت. ابن زياد مردم را در مسجد بصره جمع کرد و از يزيد به زشتي نام برد و او را نکوهيد[112]

کاملا مشخص است که ابن زياد، نفرت مردم از يزيد را درک کرده است و اکنون که دست او را بالاي سر خود نميبيند، به مولاي خويش خيانت مي‌کند و او را دشنام ميدهد تا دل مردم بصره را بهدست آورد. عبيدا.. زياد براي جلب حمايت بيشتر مردم، آمار خدمات خود را بيان مي‌کند و ميگويد"اي بصريان آمدن ما به سوي شما بود و خانهي ما در ميان شما و زادگاه من شهر شماست. هنگامي که من برشما فرمانروا شدم، جنگاوران شما هفتاد هزار نفر بود؛ اکنون صد هزار نفر شده. ديوان کارگزاران شما جز نود هزار کس را نميپوشاند و اکنون به صدو چهل هزار تن بر ميآيد.هيچ گمان وانگيزهاي که مايهي درد سر شما باشد، به جاي نگذاشته ام… يزيد مرده و شما امروز پر شمارترين مردم با گستردهترين سرزمين و ثروتمندترين کسان در خانهي خود هستيد. براي خود مردي را برگزينيد تا امير شما باشد…[113].

در اين سخنراني، مردم به ظاهر با خود عبيدا.. زياد به‌عنوان امير بيعت مي‌کنند؛ اما هنگام خروج از مسجد، دستهاي خود را بر ديوارها ماليدند واز بيعت ابن زياد پاک ساختند و ميگفتند: " آيا پسر مرجانه گمان ميبرد که هم در وحدت و هم در پراکندگي فرمان او را گردن مينهيم؟"[114]

عبيدا… نمايندگاني براي گرفتن بيعت، به کوفه فرستاد که مردم کوفه به رهبري شخصي به نام ابن رُوَيم، با سنگ فرستادگان ابن زياد را زدند و گفتند: سپاس خدا را که ما را از پسر سميهي روسپي آسوده ساخته و ما ديگر با او بيعت نميکنيم و آنها از کوفه فرار کرده و خبر مردم کوفه را به بصره آوردند.بصريان گفتند: آيا مردم کوفه ابن زياد را خلع کنند؛ ولي ما او را بپذيريم؟ سپس به تدريج برعليه ابن زياد، دست به نافرماني زدند؛ حتي سربازان او نيز فرمانش او را اجرا نميکردند. با او به مجادله بر ميخواستند و ابن زياد اولين واکنش تحقير آميز مردم و يارانش را نسبت به خود دريافت کرد. بصره در آشوب، تفرقه و جنگ داخلي قرار گرفت. به ناگاه روزي در ميان مردم شهر، شخصي به نام سَلِمه بن ذُوَيب با پرچمي بهدست، در ميان بازار ايستاد و آواز داد: "اي مردم به سوي من آييد. من شما را به چيزي ميخوانم که پيش از اين، کسي شما را بدان نخوانده است. شما را به بيعت باپناهندهي خانهي خدا ابن زبير فرا ميخوانم ومن نمايندهي او براي بيعت با شما هستم."[115] عدهي زيادي از مردم به سوي او رفتند و با او دست بيعت براي عبد ا… بن زبير دادند. از سوي ديگر، خوارج بصره که تعدادشان نيز بسيار زياد بود، سر بر شورش برداشتند و خواهان آزادي سرانشان از زندان شدند. با فشار شديدي که به عبيدا… زياد آوردند، او رهبران آنها از جمله نافع بن ارزق، عبيدا…بن ماحوز، قطري بن فجاء مازني را آزاد کرد[116] که آنها خيلي زود، خود را سازماندهي کرده و هراس در مردم شهر انداختند و به جنگ بر عليه ابن زياد شعار دادند. ابن زياد مردم را جمع کرد و براي آنها سخنراني نمود. متن سخنراني او، نشان از پشت کردن شديد مردم به حکومت شام و تفرقه در ميان آنهاست. در قسمتي ازسخنان ابن زياد چنين آمده است:

… شما با من بيعت کرديد و جز مرا نخواستيد. شنيدم که بعد از بيعت با من، دستها بر در و ديوار ميماليديد و از بيعت من پاک کرديد و چنين و چنان گفتيد. من فرمان ميدهم و فرمانم به کار برده نمي‌شود. انديشه ام به من باز گردانده مي‌شود و ياران من، امر مرا اجرا نمي‌کنند. شما را به ناسازگاري با هم ديگر ميخوانند، تا توده‌هاي شما را پراکنده سازند و چنان آشوبي به راه اندازند که شما در پي آن گردنهاي يکديگر را با شمشير بزنيد.[117]

اين سخنان در مردم اثري نداشت و ياران ابن زياد، نتوانستند انبوه طرفداران ابن زبير را تسليم نمايند. اکنون شهر بصره بهدست سه گروه افتاده بود؛ طرفداران ابن زياد، خوارج و طرفداران عبدا… بن زبير و هر لحظه آشوب در شهر رو به گسترش ميرفت؛ به ناچار، عبيد ا… کاخ سفيد يک ميليون درهمي خود را رها کرد و با نوزده ميليون درهم به جاي مانده در بيت المال، از بصره گريخت و شخصي به نام مسعود بن عمر را که رهبر قبيلهاي در اطراف بصره بود، جانشين خود نمود که او در جنگ با مردم شورشي بر عليه حکومت شام، کشته شد و شهر بصره بهدست مخالفان عبيد ا… و حکومت شام افتاد. مردم ظرف چند ماه، چندين امير در بصره عوض کردند. خوارج در اين شهر، غوغا به پا کردند و در همين اثنا، در شهر طاعون آمد تا امير بصره به همراه مادرش، در طاعون مرد و کسي حتي جنازه او را بر نداشت. خوارج به جان مردم افتادند. طبري گزارش تکان دهندهاي از آنها نقل مي‌کند: "مردم همديگر را ميخوردند. زن را از راه ميگيرند و کسي نيست که مانع آنها نشود، تا زنان را رسوا مي‌کنند.[118] به هر صورت، بصره همچنان در هرج و مرج باقي ماند و به تدريج، عامل ابن زبير در اين شهر به قدرت بيشتر دست يافت و با خوارج کنار آمد و عبيد ا… زياد به شام رفت و با تشويق مروان بن حکم و حمايت از او، او را در به خلافت رسيدن، کمک بسيار موثر نمود و خود يکي از فرماندهان نظامي مروان بن حکم شد.

اما در کوفه

ابن خلدون در تاريخ خود مينويسد: گويند چون حسين بن علي(ع) به شهادت رسيد، شيعيان از کرده پشيمان شدند و زبان به ملامت خود گشودند. ديدند که مرتکب خطايي عظيم شده بودند. زيرا حسين(ع)آنان را به ياري فرا خوانده بود و به ياري‌اش بر نخاستند، تا در نزديکشان به شهادت رسيد. اينان ميگفتند: هنگامي اين ننگ از آنان پاک مي‌شود که قاتلان حسين(ع) را بکشند. از اين رو، نزد پنج تن از سران شيعه گرد آمدند که رهبر آنها سليمان بن صرد خزاعي بود و همه از ياران برگزيدهي حضرت علي(ع) بودند.[119] ابن خلدون ميافزايد: اين عده آغاز کارشان از سال 61 بود؛ اما دعوت خود را پنهان ميکردند تا عده شان زياد شود و بعد از شنيدن خبر هلاکت يزيد در سال 64 هجري، مردم کوفه بر عليه عمروبن حريث، والي شام در کوفه شورش کردند و او را از شهر بيرون نمودند وبا عبدا… ابن زبير به‌عنوان خليفه، بيعت کردند و به اين سان، کوفه نيز تحت حکومت ابن زبير در آمد. در اين کشاکش، شيعيان طرفدار علي(ع) با يکديگر هم قسم شدند تا انتقام خون حسين بن علي(ع) را از شاميان بگيرند. طبري نامهاي را در کتابش ثبت کرده است که سليمان بن صرد خزاعي، به شخصي به نام سعد بن حذيفه نوشته که حاکي از پشيماني عميق او و يارانش است که به زودي به گروه توابين مشهور گرديدند. در قسمت‌هايي از اين نامه چنين آمده است: " اما بعد، دنيا خانهاي است که نيکيهاي آن برفته و بديهاي آن مانده است. با خردمندان ناسازگاري مي‌کند و بندگان نيک خدا از آن آهنگ رحيل کردهاند و اندک دنياي فاني را به عوض ثواب بسيار و باقي خدا ميفروختهاند دوستان خداي.برادران شما و شيعيان خاندان پيامبرتان در کار خويش و اين بليه که در مورد پسر دختر پيمبرشان رخ داد، انديشه کردهاند که وي را خواندند؛ اما اجابت او نکردند. او دعوت کرد جواب نيافت. خواست برگردد، نگذاشتند. امان خواست، ندادند. کسان را رها کرد؛ اما رهايش نکردند و بر او تاختند و خونش بريختند. آن‌گاه جامه‌اش را بر گرفتند و برهنه‌اش کردند. به ستم و تعدي و گردنفرازي با خداي و جهالت.خداوند بيناي اعمال آنهاست…[120]" در ادامهي اين نامه، موارد دردناک ديگري نوشته شده است. سليمان مينويسد: " از گناه خود به درگاه خدا توبه کنيد؛ گرچه در اين کار، قطع گردنها باشد و کشته شدن اولاد و مصادرهي اموال و هلاک عشاير؛ مانند کساني که همراه حجر بن عدي به شهادت رسيدند و اکنون زنده نيستند. آنها زيان نکردهاند، بلکه شهيدند و پيش پروردگارشان روزي ميخورند. حجر و يارانش، دست بسته کشته شدند و با ستم آويخته شدند و اعضايشان بريده شد و ستم ديدند؛ ولي زيان نديدند که اکنون زنده نيستند و به گناهان شما مبتلا نيستند… هر چه زودتر شما هم به درگاه خدا توبه کنيد و با شهادت خود، رضاي خدا را بطلبيد…[121]" طبري نامههاي ديگري راکه بين سران توابين رد و بدل شده است در کتاب خود ثبت کرده است که همگي، بيانگر آن است که عذاب وجدان شديد اين گروه، به قدري بوده است که به پيروزي فکر نميکردند؛ بلکه خواستارکشته شدن براي رهايي از عذاب وجدان کوتاهي در کمک به امام حسين(ع) بودند. بهنظر ميرسد که گروه توابين از يک سو به عذاب وجدان سختي، به دليل ياري نکردن امام حسين(ع) دچار شده بودند و از سوي ديگر، رهبري براي پيوستن به او و به راه راست آمدن نداشتند و خودجوش دست به تحرک و عمليات زدند. آنها سخنان دردناک امام سجاد(ع) را وقتي که با غل و زنجير به کوفه آورده بودندش، به خاطر داشتند. خطبهي آتشين امام را فراموش نکرده بودند که ميفرمود:

"اي مردم هر که مرا شناخت که شناخته و هر که مرا نشناخت، من خود را به او معرفي ميکنم. من علي(ع)، فرزند حسين(ع)، فرزند علي ابن ابيطالب(ع) هستم. من فرزند کسي هستم که حريم احترام او گستاخانه هتک شد.اموالش را ربودند.ثروتش به تاراج رفت و افراد خانواده‌اش اسير شدند. من پسر کسي هستم که او را در کنار رود فرات سر بريدند؛ بيآنکه خوني از او طلبکار باشند، يا قصاص از او بخواهند. من فرزند کسي هستم که او را با شکنجه کشتند و همين فخر او را بس، که در راه خدا شهيد شد.اي مردم! شما را به خدا آيا ميدانيد که شما براي پدرم نامهي دعوت نوشتيد و او را فريب داديد و با او بيعت و پيمان بستيد و سپس به جنگ با او پرداختيد. هلاکت و مرگ بر شما باد؛ با اين کرداري که به پيش فرستاديد و رسوا باد راي شما"[122]

 اين نفرين امام، همچون گرد بادي بر بالاي سر مردم کوفه در پيچيد. اولين گروه مردم که پشيمان شده بودند، از امام خواستند که او رهبري آنها را براي انتقام خون امام حسين(ع) به عهده بگيرد. امام در جواب آنها فرمودند:

"هيهات!هرگز به قول شما اعتماد نميکنم؛اي بيوفايان نيرنگ باز! هرگز شما به خواستههاي خود نميرسيد. آيا ميخواهيد مرا نيز فريب دهيد…هنوز زخم دلم بهبود نيافته؛ ديروز پدرم را با افراد خانواده‌اش کشتيد. مصيبت رسول خدا(ص) و پدرم و فرزندان پدرم فراموش نشده و هنوز داغ آنها گلوگيراست. در خواست من از شما اين است که نه به سود ما باشيد و نه به زيان ما"[123]

کاملاً مشخص است که امام ديگر حاضر به رهبري اين مردم بيوفا نيستند و هلاکت و مرگ آنها را نيز نويد دادهاند. سخنان امام همچون پتک، بر وجدان مردم کوبيده ميشد؛ به‌ويژه توابين که همهي وجود آنها را فرا گرفته بود. لذا، نزديک به چها هزار نفر آنها به رهبري سليمان بن صرد، به سوي شام براي جنگ با مروان تازه به قدرت رسيده، حرکت کردند. عراق در آستانهي مصيبت بزرگي قرار گرفت که از اين تاريخ به بعد، قرنهاي پي در پي، هيچ‌گاه از اين عذابها در امان نماند. گويا سخنان جگر سوز حضرت زينب(س) در روز ورود کاروان کربلا به کوفه، براي هميشه برقرار مانده است؛ آن‌جا که فرمود:

"اي مردم کوفه! شما چه بد ذخيرهاي براي آخرت خويش فرستاده ايد. شما مستوجب غضب و خشم خدا هستيد و در عذاب جاويد خواهيد ماند… ننگ و عار اين جنايت، دامن شما را گرفته و با هيچ آبي نميتوانيد اين لکه را بشوييد…بدانيد که گناه زشتي را مرتکب شديد و از رحمت خدا دور باشيد و نابود گرديد. کوششهاي شما بينتيجه و دست هايتان بريده باد. در اين کار، سخت زيان کرديد و خشم خدا را بر خود نازل نموديد و داغ ذلت بر شما نقش بست… خوشحال نباشيد؛ زيرا خداوند در مجازات عجله نمي‌کند و از اين که وقت مکافات سپري گردد، بيم ندارد و بدانيد که خدا در کمين ستمکاران است."[124]

در هنگام قيام توابين در کوفه، پنج دستهي قدرتمند وجود داشتند. يک دسته طرفداران حکومت شام بودند که با مردن يزيد، گيج و سر در گم شده بودند. دستهي ديگر باقي مانده‌هاي ياران و مبارزان در کنار حضرت علي(ع) بودند که تفکر اعتقادي و حکومتي خاصي نداشتند و فقط احساس گناه کرده و دنبال جبران خطا بودند. دستهي سوم که رو به گسترش نيز بودند، طرفداران ابن زبير بوده که به تدريج قدرت را در شهر کوفه بهدست گرفته و با او بيعت کردند و چهارمين گروه، خوارج بودند که آنها نيز در حال سازماندهي خود براي گرفتن حکومت عراق بودند. بالأخره دستهي کوچک ديگري نيز، آهسته در حال رشد کردن بودند که معتقد به بازگشت امامت به خاندان علي(ع) بودند و در اين راستا محمد بن حنفيه، پسر حضرت علي(ع) را به‌عنوان خليفه براي خود برگزيده بودند که رهبر اين دسته، مختار ثقفي بود که در اين زمان، در حال سازماندهي ياران خود بود و قصد داشت که توابين را به سپاه خود جذب نمايد؛ ولي موفق به اين کار نشد. وي مردم را از پيوستن به توابين نهي ميکرد.[125]

به هر صورت، اين پنج گروه در کوفه فعاليت داشتند؛ ولي توابين خيلي سريع، موضع خود را روشن کردند و به رهبري سليمان ابن صرد خزاعي به منطقهي عين الورده در کنار رود فرات، براي جنگ با سپاه شام رفتند و توابين بصره که حدود پانصد نفر بودند، نيز به آنها پيوستند. [126] آنان شعار ميدادند که از فرزند و مال و زن خود گذشتيم که خداوند را خشنود کنيم و ميگفتند: با اهل دين سخن گوييد. (آنها را آگاه گردانيد) بيوهي محتاج و يتيمان، براي حسين(ع) بگريند که حسين هدف نيزهها شد و در نزديک بيابان طف پيکرش برهنه ماند. ابرها به قبري که در بيابان طف، است و بزرگواري و پرهيزکاري را به بر دارد، ببارد.اي امتي که از غفلت گمراه شديد، توبه کنيد و خداوند متعال را راضي کنيد.[127]

 گزارشاتي که تمام تاريخ نويسان دادهاند، حکايت از اين مطلب دارد که توابين در عذاب وجدان بسيار سنگيني قرار داشتند و اصولاً براي پيروزي بر دشمن، برنامه ريزي حساب شدهاي نميکردند؛ بلکه فقط به کشتن، انتقام گرفتن، کشته شدن خود و رها شدن از عذاب وجدان فکر ميکردند. آنها شرايط خود را مانند قوم حضرت موسي(ع) ميدانستند که وقتي موسي(ع) بهطور رفت، قومش رو به گوساله پرستي آوردند و سزاي آنها به حکم خدا کشتن يکديگر بود و بر اساس آيهاي که در قرآن در مورد حکم قوم موسي(ع) آمده بود، آنها نيز خود را مستحق چنين عذابي ميدانستند و شعارشان کشتن وکشته شدن بود. در عين الورده دو سپاه با يکديگر تلاقي کردند. سپاه شام به رهبري عبيدا… زياد (که بعد از مرگ مروان و جانشيني عبدالملک مروان به جاي وي، همچنان فرماندهي سپاه دمشق باقي مانده بود) و به معاونت حصين بن نمير سردار با تجربه و کار آمد شام و ديگر سرداران شامي، با سي هزار لشگر به جنگ با سپاه چهار هزار نفري توابين آمد. با توجه به وضعيت حال اين گروه و تجربهي جنگي سپاه شام، نتيجهي جنگ از قبل مشخص بود. قتل عام گستردهي سپاه توابين و کشته شدن سليمان بن صرد خزاعي و بازگشت اندکي از اين سپاه به کوفه.[128] عين الورده اولين محل تنبيه قوم کوفه که حسين(ع) را ياري نکردند بود. از 5 گروهي که مدعي قدرت در کوفه بودند، گروه توابين به خاک و خون کشيده شد و با از بين رفتن قدرت آنها، مردم به عبدا… ابن زبير روي آوردند و با او بيعت کردند. حتي بسياري از سران سپاه کوفه در زمان شهادت امام حسين(ع) نيز، خود را به بيعت با ابن زبير رسانيدند؛ تا درپناه او قرار گيرند و ابن زبير، عبدا… بن مطيع را والي خود در کوفه کرد.[129] او به تعقيب شيعيان و سرکوب آنها پرداخت که آن روزها پس از شکست توابين، گرداگرد مختار ثقفي جمع ميشدند. همان‌طور که قبلاً گفته شد، مختار خود را خون خواه حسين بن علي(ع) ميدانست و اين کار را به نمايندگي از سوي پسر علي ابن ابي طالب، محمد حنفيه عنوان ميکرد. در تاريخ، نامه‌هايي از او به محمد بن حنفيه ثبت شده که در آنها وي را به‌عنوان امام و مرجع مسلمانان معرفي کرده است. طبري مينويسد: که وقتي مختار، عمر سعد و پسرش را کشت، سرهايشان را به همراه نامهاي براي محمد حنفيه فرستاد که در آن چنين آمده بود: "به نام خداي رحمان و رحيم از مختار بن ابي عبيد. درود بر تواي مهدي و من حمد خدايي ميکنم که جز او خدايي نيست… حمد خداي را که قاتلان شما را بکشت و ياران شما را ظفر داد. سر عمر بن سعد و پسرش را براي تو فرستادم… خدا باقي ماندهي کساني را که در قتل حسين(ع) بودند نيز بهدست ما خواهد داد و من از آنها چشم نميپوشم تا بدانم که بر عرصهي زمين هيچ کس از آنها نمانده است.اي مهدي! راي خود را براي من بنويس که پيرو آن شوم و مطابق آن عمل کنم.اي مهدي! سلام بر تو باد و رحمت و برکات خدا.[130]" همان‌طور که مشاهده مي‌شود، در اين نامه مختار سه بار نام محمد حنفيه را با لقب مهدي زمان به کار برده و او را وارث خاندان رسول(ص) معرفي کرده است و زماني که عبد ا… بن زبير بر محمد بن حنفيه به دليل عدم بيعت با او سخت گرفت و او را تهديد به مرگ کرد، محمد بن حنفيه از مختار کمک خواست و نامهاي براي او نوشت. مختار نامه را در ميان جمع انبوه کوفه خواند و گفت: اين نامهي مهدي شما و باقي ماندهي خاندان پيامبرتان است. آنها را ممنوع بداشتهاند…[131] در اين سخنراني، مختار باز هم پسر علي(ع) را به‌عنوان مهدي زمان و امام بر حق معرفي کرده است و براي کمک به او سپاهي را نيز به مکه فرستاد و او را نجات داد. بهنظر ميرسد که محمد بن حنفيه، چندان بيميل به کمکهاي مختار نبوده است. از سوي ديگر، نابود کردن فرماندهان يزيد که در کربلا شرکت کرده بودند بهدست مختار، عامل خوش آيندي براي او و همهي اهل بيت بوده است؛ لذا با وي طوري رودررو ميشدند که همکاري مستقيم با او نداشته باشند؛ اما در سرکوب دشمنان حسين(ع) نيز مانعش نميشدند.

طبري مينويسد: " محمد بن حنفيه بعد از اينکه نامهي مختار، مبني بر فرستادن نيرو به مکه براي کمک به خود را دريافت کرد، در جواب مختار چنين نوشت: اما بعد، نامهي تو به من رسيد. آنرا خواندم و دانستم که حق مرا بزرگ ميداري و قصد خرسند کردن من داري. از همهي کارها چيزي را بيشتر دوست دارم که به وسيلهي آن خدا را اطاعت کنند. تا آن‌جا که تواني در عيان و نهان، خدا را اطاعت کن و بدان اگر من سر نبرد داشتم، مردم با شتاب سوي من ميآمدند و ياران بسيار داشتم؛ ولي از آنها کناره ميگيرم و صبوري ميکنم تا خدا براي من حکم کند که او از همهي حاکمان بهتر است. [132] در اين نامه، خط محمد بن حنفيه مشخص مي‌شود که کمک مختار را ميپسندد؛ اما در دام او براي قيام و خروج و جهاد بر عليه حکومت ابن زبير نميافتد و شانه از اين کار خالي مي‌کند. به هر تقدير، مختار تفکر کيساني را به امامت محمد بن حنفيه، در کوفه طرح کرد و با آنکه در ابتدا با عبد ا… بن زبير بيعت کرده بود، از بيعت او سر باز زد و مردم را به سوي خود دعوت نمود. او باقي ماندهي سپاه توابين را به خود جلب کرد و کوفه را از دست عبدا… بن مطيع بيرون کشيد و بر اين شهر تصرف يافت و چون سپاه عبيدا… بن زياد بعد از شکست دادن توابين، به سوي کوفه حرکت کرده بود، مردم خيلي سريع گرد مختار جمع شدند. وي ابراهيم ابن مالک اشتر نخعي پسر مالک اشتر را به خود جذب کرد و به فرماندهي سپاه خود گماشته، به جنگ با سپاه عبيدا… زياد گسيل داشت. اکنون کيسانيه به کوفه تسلط يافته و ادعاي سرکوب و تصرف شام را مطرح کردهاند. در کتاب شيعه و فرقههاي اسلامي در مورد کيسانيه چنين آمده است: طرفداران مختار را کيسانيه خواندند. مختار براي پيشرفت کار خود، شيعيان را نخست دعوت به علي بن حسين(ع) و سپس به محمد حنفيه ميکرد. البته کار او مبتني بر اعتقاد وي به اهل بيت نبود؛ بلکه ميخواست بهره برداري سياسي کرده باشد. چون کار وي بالا گرفت، خود دعوي دريافت وحي از جانب خدا کرد و عبارتي به تقليد قرآن بر زبان ميراند. محمد بن حنيفه از وي بيزاري جست و چندان که مختار او را دعوت به عراق کرد، به وي نپيوست؛ ولي از قيام مختار استفاده کرد و خود را مخفيانه امام خواند.[133] صاحب کتاب المقالات و الفرق نيز آورده است که: "کيسان نام يکي از سرداران مختار يعني ابوعمره بن عمران بود و او ميگفت: جبرييل بر مختار فرود ميآيد؛ از طرف خدا به او وحي ميآورد و به او خبر ميدهد…[134]و[135] همچنين در کتاب فرق شيعه حسن بن نوبختي آمده است که: " کيسان نام ابو عمره، شهربان مختار بود. او اعتقاد داشت که محمد بن حنفيه امام و جانشين علي ابن ابيطالب(ع) است و مختار گمارده و کارگزار او است و هر که خود را بر علي مقدم داشته بود کافر ميدانست… کيسان ميگفت جبرييل بر مختار فرود ميآيد و از جانب خدا به وي وحي آورد؛ ولي مختار او را نميبيند…[136] کاملاً مشخص است که مختار يک تئوري اعتقادي جديد را در برابر تفکر عبد ا… ابن زبير و انديشه بني مروان در شام طرح کرده است تا با اين تئوري بتواند بر عراق مسلط گردد. اينکه امام سجاد(ع) از همکاري مستقيم و تاييد رهبري مختار، هيچ گونه سخني نياورده است، به دليل همين بافت فکري اوست. ابن خلدون آورده است که: " مختار حتي حمايت عبدا… بن عمر فرزند عمر را نيز به خود جلب کرده بود و نامهي او باعث آزادي‌اش از زندان شد."[137] به هر تقدير، مختار چوب خدا يا دابّهاي بود که خداوند او را بر سرکوب قاتلان امام حسين(ع) بر پا کرد تا انتقام سخت ديگري از بزرگان و اعيان کوفه، که در آن حادثهي هولناک شرکت داشتند بگيرد. مختار دست به کار شد. لشگر بزرگ خود را به جنگ عبيد ا… زياد که راهي عراق بود، فرستاد و اين دو لشگر در اطراف شهر موصل با يکديگر رو در رو شدند. شعار سپاه مختار يالثارات الحسين بود.

جنگ در اطراف رود فرات، در منطقه خازر شدت گرفت. مسعودي در مروج الذهب آورده است که سپاه عبيدا… زياد افرادي از قبايل مضريان و نزاري از يکسو و قبايل قحطاني را از سوي ديگر همراه داشت. قبيلهي نزاري از جمله کساني بودند که در جنگ قدرت بين سرداران معاويه، به طرفداري ضحاک ابن قيس رفته و در جنگ مرج راهط شرکت کردند که شکست سختي از مروان ابن حکم خوردند. ياران مروان ابن حکم در آن جنگ، قبايل قحطاني بودند که بهشدت قبايل نزاري را سرکوب کرده بودند.اکنون، يک ستون از لشگريان عبيدا.. زياد را نزاريها و ستون ديگر را قحطانيها تشکيل ميدادند. رهبر نزاريها شخصي به نام عمير بن حباب سلمي بود که ستون راست سپاه عبيدا.. زياد را در دست داشت و به لشگر در اختيار خود فرمان داد که انتقام کشتار نزاريها در جنگ مرج راهط را از قحطانيها که در ستون چپ عبيدا.. زياد بودند بگيرند. قبل از اين حمله، او با دبير ابراهيم اشتر براي اين کار توافق کرده بود و دو ستون ارتش عبيدا.. زياد، به جان يکديگر افتادند. ابراهيم ابن مالک اشتر نيز به ستون قحطانيها حمله کرد[138]-[139].و در اين نبرد حصين بن نمير، شرحبيل بن ذي الکلاع، ابن حوشب و عبدا.. بن اياس و بسياري ديگري از سرداران وفادار به معاويه و يزيد و عبدالملک مروان کشته شده و سرشان از بدنشان جدا شد. خود عبيدا… زياد با ضربهاي که از سوي ابراهيم بن مالک اشتر خورد، از کمر به دو نيم شد و دستانش به يک سو، پاهايش به سوي ديگر افتاد.[140] و بدين سان يک دستهي قدرتمند ديگر از سرداران معاويه و يزيد و ظالمان حاضر در کربلا، بهدست انتقام خداوند در زمين معدوم شدند.

مختار خيلي سريع، ديگر سران حاضر در کربلا را که در شهادت حسين بن علي(ع) دخالت داشتند، شناسايي کرد و يکي بعد از ديگري آنها را کشت و مجازات نمود. عمر بن سعد، حرمله و…. مختار سر بريدهي ابن زياد را به مدينه، نزد امام سجاد(ع) و محمد بن حنفيه فرستاد. هنگامي که سر ابن زياد را نزد امام سجاد(ع) آوردند، آن حضرت صبحانه ميخورد، فرمود:

" من هنگامي که بر ابن زياد در کوفه به صورت اسير وارد شدم، ديدم ابن زياد صبحانه ميخورد و سر مبارک پدرم امام حسين(ع)را کنارش نهاده است، در آن‌جا عرض کردم خدايا مرا نميران تا اينکه در هنگام خوردن صبحانه، سر بريدهي ابن زياد را به من نشان دهي. حمد و شکر خداوندي را که دعايم را به استجابت رسانيد"

 و از خداوند براي مختار، پاداشي نيک درخواست کرد[141].موضع امام سجاد(ع) نسبت به قيام مختار، هيچگاه تاييد افکار و اعمال او نبود؛ بلکه از اينکه به سرکوب قاتلان و ظالمان کربلا ميپرداخت، راضي و خشنود بود.

آوردهاند، محمد ابن حنيفه به همراه عدهاي به خدمت امام سجاد(ع) رسيدند و در مورد مختار از او سوال کردند.امام فرمودند:

"اي عمو اگر بردهاي سياه پوست هم به دفاع از ما اهل بيت تعصب نمود، بر مردم واجب است که از او حمايت کنند….."[142]

کاملاً در اين روايت، مشخص است که هدف امام تنبيه سران ظالم حاضر در کربلا است؛ نه تأييد خط فکري و اعتقادات خاص مختار، که امام هيچ وقت در هيچ جا سخني دربارهي مختار که تأييدي بر افکار و اعمال خاص او باشد، ايراد نکرده است. اصولاً چنين روشي در استراتژي امام(ع) وجود نداشته است.

امام حسين(ع) در لحظات آخر عمر خود، به خيمهي امام سجاد(ع)که در بيماري شديد به سر ميبرد وارد شد. امام سجاد(ع) به سختي برخاسته بود تا به ميدان جنگ بيايد. حضرت ام کلثوم فرياد زد به خيمه باز گرد و امام سجاد(ع) فرمود: "اي عمه مرا رها کن، تا در رکاب پسر رسول خدا(ص) با دشمن بجنگم." در همين لحظه، امام حسين(ع) وارد خيمه گرديد و فرياد زد: "اي ام کلثوم! او را نگهدار تا زمين از نسل خاندان محمد(ص) خالي نگردد" و سپس با سرعت به سوي امام سجاد(ع) آمد و او را به خيمه‌اش برد. امام سجاد(ع) فرمود: "پدر جان! نداي تو، رگهاي قلبم را بريد و آرامش را از من ربود. خواستم به ميدان آيم و جانم را فدايت کنم." امام حسين(ع) فرمودند: "پسرم! تو بيمار هستي و جهاد بر تو واجب نيست. تو حجت و امام شيعيان من هستي، تو پدر امامان و سرپرست يتيمان و بيوه زنان هستي. تو بايد آنها را به مدينه برساني و نبايد هرگز زمين از حجت و امام از نسل من خالي بماند امام سجاد(ع) عرض کرد: " پدر جان! آيا من نگاه کنم و تو کشته شوي؟ کاش زنده نبودم و جانم نثار تو باشد."[143]سپس امام حسين(ع) با امام سجاد(ع) وداع کرد. او را در آغوش گرفت و گردن به گردن او گذاشت و گريهي سختي کرد و به اين ترتيب با او خداحافظي کرد و به زنان حاضر در خيمه فرمود: "

کلام مرا بشنويد و بدانيد که اين پسرم، جانشين من برشماست و او امامي است که اطاعتش واجب است."[144]

بعد از آن، امام حسين(ع) به امام سجاد(ع) فرمودند :

" يا بُنَي اصْبِرْعَلَي الْحَقِّ وَإِنْ کَانَ مُرّا"

"پسرم در راه حق استقامت کن؛ گر چه تلخ باشد"

و اضافه نمود:

 "يابُنَي إِياکَ وَظُلْمَ مَنْ لَا يجِدُعَلَيکَ نَاصِراًالا ا…"

"اي پسر جان! بپرهيز از ظلم به کسي که ياوري در برابر تو جز خدا ندارد."[145]

اين همان سخناني بود که امام سجاد(ع) در لحظهي شهادت خود آن را به امام محمد باقر(ع) نيز انتقال داد. استراتژي استقامت در راه حق و نظاره بر کار کساني که به آنها ظلم شد و جز خدا ياوري نداشتند تا دست انتقام خداوند را از ظالمان ببينند و سرنوشت شوم آنها را نظاره کنند. اکنون سر عبيدا… زياد که بدنش به دو نيم شده، هنگام صبحانه براي امام سجاد(ع) آورده شده و امام، سجدهي شکر کرده که وعدهي الهي را محقق يافته است. در آن تاريخ که مختار در کوفه حاکم شد، گروه دوم مدعيان قدرت، يعني طرفداران سپاه شام بهشدت قلع و قمع شده و براي مدتي از ميدان رقابت کنار رفتند. شن زار حره در مدينه، آتش گرفتن کعبه و کشتار مردمان در مکه، مرج راهط در شام، عين الورده در عراق و خازر در نزديکي موصل، همه وهمه تا اين لحظهي تاريخ، يعني سال 66 شاهد عقوبت دو دسته از مردم بود. مردمي که حق را تنها گذاشتند، اما آن را دوست داشتند؛ مانند مردم مدينه و مردم تواب در عين الورده. مردمي که با حق دشمني داشتند و با آن ميجنگيدند؛ مانند شاميان و عراقيان مبارزه کننده با خاندان علي(ع)… .

شرايط عبدالملک مروان بعد از شکست خازر و نابودي عبيدا بن زياد

عبدالملک مروان با سپاه دوم شام، منتظر نتيجهي جنگ در خازر بود. او گمان ميکرد که عبيدا… بن زياد همان‌طور که لشگر توابين را از بين برده، لشگر مختار را نيز از بين ميبرد و خود را آمادهي آمدن به عراق کرده بود؛ که خبر شکست سپاهش به او رسيد. از سوي ديگر در همين زمان، دو لشگر از سوي عبدا…بن زبير به جنگ شاميان فرستاده شد، لشگري به فرماندهي ناتل بن قيس از مکه و لشگري به فرماندهي مصعب بن زبير از مدينه به سوي فلسطين حرکت کرد. پادشاه روم نيز به سرحدات شام لشگر کشيد. در دمشق، اوباش و مردم بيسرو پا آشوب کرده و زندانيان را آزاد کردند و دست به شورش زدند. باديه نشينان عرب نيز به حمص و بعلبک و بقاع حمله بردند. عبدالملک، ناچار شد که از حرکت به سوي عراق خودداري کند. ابتدا باج زيادي به پادشاه روم داد و با وي صلح نمود و سپس به جنگ سپاه عبد ا… بن زبير رفت و لشگر ناتل بن قيس را در فلسطين، شکست سختي داد. او بسياري از ياران وي را از دم تيغ گذراند. اين جنگ در محلي به نام اجنادين رخ داد و خبر کشته شدن نافل بن قيس باعث شد که مصعب ابن زبير به مدينه برگردد. بدين ترتيب، اولين شکست خون بار براي سپاه عبد ا…. بن زبير بهوجود آمد و منطقه اجنادين به خازر و مرج راهط پيوست.

سرنوشت گروه خوارج

گروه خوارج که در بصره و کوفه در آن روزها رو به گسترش بودند، ماجراهاي عجيبي را بهوجود آوردند. خوارج، افراطيون مذهبي بودند که ريشهي اوليهي آنها، از زمان حضرت رسول(ص) شکل گرفت. عبدالکريم شهرستاني در کتاب ملل و نحل مينويسد: " از قصههاي گمراهي اين منافقان حکايت حويصيره تميمي است که از نهايت ضلالت با آن سرور کاينات (حضرت رسول اکرم(ص)) ميگفت: "عدل کن،اي محمد! که تو در دين (توزيع غنائم) عدالت نميورزي." حضرت رسول(ص) در جواب او گفت: "اگر من عدالت نميکنم؛ پس چه کسي عادل است؟" اما آن ملعون بهطور مکرر ميگفت که رسول عدالت ندارد".[146] و به دليل همين اعتراض، اين دسته افراد را خارج از دين، لقب دادند. نسل بعدي اين افراد، در زمان حضرت علي(ع) در ماجراي قرآن بر سر نيزه گرفتن سپاه معاويه، به مخالفت با علي(ع) پرداخته و او را وادار به مذاکره با معاويه و گرفتن حکم کردند؛ وقتي که نمايندهي آنها ابوموسي اشعري از عمروعاص شکست خورد، علي(ع) را مقصر دانسته و به او گفتند: " ما حکميت را پذيرفتيم، کفر کرديم، تو نيز به دليل پذيرفتن نظر ما کافر شدي. توبه کن تا با تو همراه شويم و با معاويه بجنگيم." حضرت(ع) سخن ظالمانهي آنها را نپذيرفت؛ لذا نهايتاً با آنها در جنگ نهروان به سختي جنگيد. از اين تاريخ به بعد، خوارج هم با علي(ع) و ياران او ميجنگيدند و هم با حکومت معاويه و يا هر حکومت ديگري که موافق نظرات آنها عمل نميکرد. در زمان حاکميت ابن زياد در عراق، رهبر آنها ابوبلال بود که بهدست ابن زياد کشته شد و حکومت بنياميه به کشتار پي در پي آنها ادامه داد. طبري مينويسد: " چون ابن زبير در مکه شورش کرد، خوارج در ابتدا به او پيوستند. رهبر آنها شخصي به نام نافع ابن ارزق بود، او از ابن زبير خواست تا عثمان را لعنت کند و وقتي مخالفت او را ديدند، از او روي برگردانده و به بصره رفتند.[147] خوارج از زمان حضرت علي(ع) به تدريج به گروههاي بسياري تقسيم شدند. شهرستاني مينويسد: "رهبران آنها ده نفر بودند که در سراسر کشور پراکنده شدند؛ دو تن به سيستان، دو نفر به عمان، دو نفر به کرمان، دو نفر به جزيره (شمال عراق) دو تن به يمن رفتند و همه با هم دوست و در ارتباط بودند.[148] شهرستاني نام 30 گروه منشعب از خوارج را نام برده که در سراسر جهان اسلام، براي خود اعلام خط مستقل کرده بودند[149] و هميشه با حکومتهاي وقت در جنگ و گريز بودند. خوارج باعث عدم موفقيت حکومت علي(ع)، در جنگ با معاويه شدند و امام حسن(ع) را در نبرد با معاويه ترور کردند؛ خنجر در ران او کوبيدند و يکي از عوامل تنهايي امام حسين(ع) در کربلا بودند. صاحب کتاب حبيب السير به نقل از کتاب روضة الصفا مينويسد: " رهبر گروه خوارج در زمان ابن زبير، يعني نافع ابن ارزق در دو جنگ در بصره که هنوز بهدست ابن زياد اداره ميشد، بر سپاه ابن زياد غلبه کرد و مردم بصره از ابن زبير براي دفع شر خوارج تقاضاي کمک نمودند و همين بهترين موقعيت، براي تصرف بصره بهدست ابن زبير بود. که نماينده ي او در بصره، شخصي به نام مهلب ابن ابي صفره ازدي را به جنگ ارازقه فرستاد و مهلب بارها با آنها مبارزه کرد. نهايتاً نافع ابن ارزق، اکثر فرماندهان او را شکست داد و همه را از دم تيغ گذراند و کشت.[150]" تخصص مهلب ابن ابي صفره از آن به بعد جنگ با خوارج بود و هميشه در دولتهاي ديگر نيز، به جنگ خوارج ميرفت. محل جنگ سپاه مهلب با سپاه نافع ابن ارزق در منطقهي دولاب مابين اهواز و بصره رخ داده است که در آن ابن ارزق کشته شد. طبري مينويسد: " که ابن ارزق قبل از آمدن مهلب بهدست مبارزان بصره کشته شده بود و مهلب، خوارج پيرو ابن ارزق که به ارزقيه مشهور شده بودند را تارو مار کرده است.[151]" به هر تقدير، دولاب نيز به قتل گاه خوارج که مدعي پر قدرت در آن زمان بودند، تبديل شد و به مکانهاي انتقام خداوند از ظالمان پيوست. اکنون بعد از شهادت امام حسين(ع) سرزمينهاي حره، مکه، مرج راهط، عين الورده، خازر و اجنادين و دولاب، قتل گاههاي شاهدان شهادت امام حسين(ع) يا عاملان مداخله در اين شهادت عظيم بودند. به اين مکانها شهر کوفه را که محل کشتار قاتلان امام حسين(ع) بود نيز ميتوان اضافه نمود.

انتقام از کشندگان امام حسين(ع) در کوفه و سرانجام مختار

مختار ثقفي در کوفه، در همين ايام بهشدت از تمام بازماندگان و سربازان حاضر در کربلا انتقام گرفت؛ اما بين او و ابراهيم ابن مالک اشتر که فرماندهي اصلي سپاه او را به عهده داشت، پيوند محکمي برقرار نشد و اين دو سردار از يکديگر فاصله گرفتند. اين بهترين موقعيت براي ابن زبير بود تا کار مختار را يکسره کند؛ لذا برادر خود، مصعب ابن زبير را به جنگ مختار فرستاد. او ابتدا حاکم بصره شد و سپس به سوي کوفه لشگر کشيد. نويسندهي حبيب السير مينويسد که: مختار در جنگ‌هايي که با دشمنان خود داشت، چهل و هشت هزار و پانصد و شصت نفر را کشت.[152]مختار در دوران حکومت خود، شريح قاضي را به قضاوت کوفه گماشت.[153]شريح، همان کسي بود که بر حکم مرگ حجر بن عدي، صحابي حضرت رسول و يار با وفاي امام علي(ع) که بهدست معاويه صورت گرفت، تأييد کرده بود و هماني است که با عبيد ا… زياد در قتل هاني ابن عروه و مسلم بن عقيل، ياران امام حسين(ع) همدست شد. مصعب ابن زبير، مهلب ابن ابي صفره را که مردي جنگ آزموده بود، به جنگ مختار فرستاد. او در نبردي سنگين، موفق به شکست مختار گرديد و در جنگ و گريزهاي پي در پي بالأخره مختار تنها ماند و بهدست ياران مصعب ابن زبير در کوفه کشته شد، ياران او که از کمک به او دست کشيده بودند و از مصعب امان خواسته بودند، همه گردن زده شدند و امان نامه برايشان فايدهاي نداشت. صاحب کتاب حبيب السير مينويسد: " دراين نبرد، شش هزار نفر از ياران مختار قتل عام شدند".[154] در ميان روايات موجود از امام سجاد(ع)، هيچگونه روايتي از اظهار ناراحتي امام از قتل مختار نيافتهايم. اين موضع گيري امام، بيانگر همان نظر است که امام از انتقام گيرندگان قاتلان کربلا، پشتيباني ميکرده؛ اما از خط فکري آنها يا حکومت و دولتي که آنها براي خود بر پا ميکردند، حمايتي ننموده است. منهال بن عمر يکي از اهالي کوفه ميگويد که: امام سجاد(ع) در مکه، درباره ي ـ حرمله کشنده حضرت علي اصغر(ع) ـ دست به دعا برداشت و فرمود: " خدايا ! داغي آهني را به او بچشان و دوباره تکرار کرد." آن شخص وقتي به کوفه آمد، زماني بود که مختار سر گرم قصاص حرمله بود و او اين واقعه را براي مختار نقل کرد و مختار به شکرانهي استجابت دعاي امام بهدست خودش، روزه گرفت.[155] شايد سالهاي 65 الي 67 هجري را بتوان پر هرج و مرجترين دوران عراق، در آن زمان دانست. قتل و غارت، جنگ، بيماري، انحراف اعتقادي، کينه و حسادت، ناامني و شيوع امراض عفوني به صورت گسترده، مانند طاعون همه جا موج ميزد. مردم در رنج فراوان به سر ميبردند. امام سعي کردند با آگاه کردن مردم و تذکر اين موضوع، که همهي انسان‌ها مسافر آخرت هستند و بايد در حضور خداوند به اعمال خود در دنيا پاسخ بگويند، جلوي اين همه رنج را بگيرند. مردي به محضر امام سجاد(ع) آمد و از حال و روزگار و شرايطي که در آن به سر ميبرد شکايت کرد؛ امام فرمودند:

"بيچاره فرزند آدم که در هر روز دستخوش سه مصيبت است که از هيچ يک عبرت نميگيرد؛ در صورتي که اگر عبرت ميگرفت، مصائب دنيا بر او آسان ميشد:

1. هر روز که از عمر او کاسته ميگردد؛ در صورتي که اگر از مال او چيزي کاسته ميشد، قابل جبران بود؛ ولي کاهش عمر قابل جبران نيست.

2. هر روز رزقي که به او ميرسد، اگر از راه حلال باشد، حساب دارد وگرنه عقاب.

3. مصيبت سوم، از همه بزرگ‌تر است و آن اينکه؟، هر روز که از عمر انسان ميگذرد، به همان اندازه به آخرت نزديک ميگردد؛ ولي نميداند که رهسپار بهشت است يا دوزخ."[156]

او کبر و خود بزرگ بيني را يکي از عوامل بروز فتنه و جنگ در ميان مردم ميدانست. احساس بزرگي کردن و خود را از ديگران برتري دادن، باعث جنگهاي قومي و قبيلهاي ميگرديد. امام به‌خوبي، اين امور را ريشه يابي درک ميکرد؛ لذا بصورت عملي سعي در آموزش مردم به افتادگي و خشوع و خضوع در برابر خدا و يکديگر مينمود. شيخ صدوق در کتاب عيون الاخبار الرضا آورده است: " امام سجاد(ع) هميشه با کساني مسافرت ميکرد که آن حضرت را نميشناختند و با آنان شرط ميکرد که در موارد نياز، در خدمتشان باشد. روزي امام سجاد(ع) با گروهي مسافرت کرد. شخصي آن حضرت را ديد و شناخت. رو به آن گروه کرد و گفت: ميدانيد اين شخص کيست؟ گفتند: نه. گفت: اين علي بن الحسين، امام سجاد(ع) است. آنان دست و پاي حضرتش را بوسيدند و گفتند: "اي فرزند رسول خدا! ميخواستي ما را در آتش جهنم بسوزاني؟ اگر خطايي از ما سر ميزد و حرفي ميزديم، در اين صورت هميشه هلاک ميشديم. چه چيزي باعث شد که اين گونه رفتار کني؟ امام سجاد(ع) فرمودند: "من يک مرتبه با گروهي که مرا ميشناختند، مسافرت کردم؛ آنان به خاطر جدم رسول خدا(ص) آنقدر به من لطف نمودند که من سزاوار آن نبودم؛ من ترسيدم که شما نيز چنين رفتار کنيد، به همين جهت ناشناس ماندن براي من بهتر است"[157]

آري؛ امام رفتاري عملي را براي دوري از خود بيني و افتخار طلبي و برتري جويي به نمايش ميگذاشتند. زيرا، به‌خوبي ميدانستند که مادر تمام آشوبهاي موجود در سراسر حکومت، کبر و خود بيني است. در جامعهاي که همه در حال کشتار يکديگر هستند، هر قبيله ديگر ي را قتل عام مي‌کند، حتي به زن و بچههاي همديگر رحم نمي‌کنند، يک چيز کاملاً مشخص است که انگيزهي زندگي براي مردم، فقط خود ديدن و براي خود زيستن و از بين بردن همه براي بقاي خود، تنها مشغوليت فکري مردم است. لذا، امام در يک چنين شرايط دشواري، سعي ميکردند که انگيزههاي مردم را از تک بعدي خارج کنند و به آنها باورهاي ديگري براي حرکت در زندگي دنيايي شان بدهند و اعمال و رفتار آنها را از خوي نفساني و شيطاني دور کنند. لذا، در سخنان بسيار بديع، در پاسخ به سؤال کسي که از او پرسيد: چگونه صبح کردي، فرمودند: " در حالي صبح کردم که از هشت طرف مرا ميخواهند:

1. خداوند انجام واجبات را از من مي‌خواهد.

2. پيامبر خدا(ص) انجام سنت و واجبات را.

3. خانواده، تهيهي زاد و توشه را.

4. نفس، براي شهوت راني.

5. شيطان، براي معصيت و گناه.

6. دو فرشتهي موکل بر حفظ عمل و زبان.

7. ملک الموت روح مرا مي‌خواهد.

8. و قبر هم جسد مرا مي‌خواهد.

ومن در گرو اين خواستهها و طلبکارها هستم.[158]

امام به طرز زيبا و ظريفي، انگيزههاي ديگر زندگي را طرح مي‌کند و ياد مرگ، قيامت و حساب و کتاب آخرت را در دل و ذهن شنونده جاري ميسازد و شيطان و نفس را دو عامل خطرناک، براي تعالي انسان معرفي مينمايد. امام، حاکم شدن عصبيت و نفس در زندگي روزمرهي مردم را، عامل ديگري در خشونتها و جنگها ونابوديها معرفي مي‌کند و در کنار آنها دور شدن از عقلانيت و تسلط احساسات و خشم و کينه را عوامل خطرناک سر راه تعالي جوامع وانسان‌ها ميداند.

شخصي به نام محمد بن مسلم بن شهاب زهري، به امام رجوع کرد و از کساني که او در حقشان خدمت و نيکي کرده، ولي آنها با حسودي و کينه به او جواب دادهاند، شکايت مي‌کند و ميگويد از اين رفتارهاي مردم، غم فراوان در دل دارد و امام به او ميفرمايد: "زبانت را حفظ کن تا برادرانت را بندهي خود کرده و در اختيار خودت قرار دهي." ميگفت: اي فرزند رسول خدا! من هر چه که ميتوانم، با زبانم به آنان نيکي ميکنم. امام فرمودند:

هيهات! هيهات! هرگز عجب و خودپسندي مکن! هرگز سخني را که دلها آن را نميپذيرد، مگو! چه بتواني آن را توجيه نموده و عذر بياوري؛ زيرا نميتواني هر سخن نامطلوبي را که ميشنوي، با همهي عذرت توجيه نمايي. امام در ادامه فرمودند: "اي زهري! هر کس عقل و خردش از همه چيز کاملتر نباشد، هلاک و نابودي او از هر چيزي آسانتر است وآگاه باش بر توست که همهي مسلمانان را به منزلهي خانواده و خويشان خود بداني. بزرگ سالان را به منزله ي پدرت، کوچکترها را به منزلهي فرزندت و همسالانت را به منزلهي برادرانت بداني؛ در اين صورت دوست داري به کداميک از آنها ستم کني و به کداميک از اينان نفرين کني و پردهي کداميک از آنان را بدري و اگر شيطان ـ لعين که خدا لعنتش کند ـ تو را وسوسه کرد و به اين فکر انداخت که تو نسبت به يکي از اهل قبله برتري داري، دقت کن و ببين اگر آن شخص از تو بزرگ‌تر است، بگو او در ايمان و عمل شايسته از من پيشي گرفته و از من بهتر است و اگر آن شخص از تو کوچکتر باشد، بگو من در گناه و معاصي از او پيشي گرفته ام؛ بنابراين او از من بهتر است و اگر آن شخصي از همسالان تو باشد، بگو من به گناه خود يقين دارم؛ ولي در مورد او ترديد، پس چرا يقينم را با شک و ترديد، کنار بگذارم و اگر ديدي مسلمانان تو را بزرگ ميشمارند و به تو احترام مينمايند، بگو اين فضل و احساني است که آنها اظهار مي‌کنند و اگر ديدي کسي از آنان به تو ستم و تندي مي‌کند، بگو اين گناهي است که من انجام داده ام. به راستي که اگر آنچه گفتم عمل کني، خداوند زندگي را بر تو آسان مي‌کند. دوستانت فراوان مي‌شود و دشمنانت کمتر و بر نيکي و احسان آنان، خوشحال خواهي شد و از جفا و ستم آنان ناراحت و متأسف نخواهي گشت و بدان! گراميترين شخص در ميان مردم، کسي است که همواره خيرش به مردم برسد و در عين حال، او از مردم بينياز و پاک دامن باشد و بعد از او، گراميترين فرد نزد مردم کسي است که اظهار بينيازي کند؛ گرچه نيازمند باشد، چرا که اهل دنيا همواره به دنبال اموال هستند؛ که اگر در اين خواسته کسي مزاحم آنان نباشد، او را گرامي ميدارند و اگر کسي مزاحم آنان نبوده و بعضي امکانات دنيوي آنها را فراهم نمايد، او عزيزتر و گراميتر خواهد بود.[159]

از خوانندگان گرامي تقاضا دارم، يک بار ديگر اين روايت را مطالعه نمايند. دريايي از انسان شناسي، روانشناسي فردي و اجتماعي و جامعه شناسي در اين چند سطر کلام امام مشاهده مي‌شود. عدالت در حق خويش و ايثار در حق ديگران، سخت گيري دربارهي خود و آسان گيري دربارهي ديگران، جامعه ومردم را مانند خانوادهي خود انگاشتن، خرد و عقل در هر کاري به کار بردن و تحمل رنجها و با ديگران تلافي نکردن و… روشهاي آسماني امام سجاد(ع)، براي ساختن جامعهي در هم ريختهي آن زمان بوده است که اين روشهاي معجزه آسا براي هر زمان ديگر نيز قابل اجرا و نجات بخش خواهد بود.

به کوفه باز ميگرديم. مختار کشته شده و مصعب ابن زبير، صدها نفر از ياران ترسيدهي او را که امان گرفته بودند، يکي پس از ديگري در ميدان شهر گردن زد؛ حتي به زن مختار که از او دفاع ميکرد، رحم نکرد و او را نيز اعدام نمود. عبدا…بن زبير، ادعاي جانشيني رسول خدا(ص) را نموده و برادرش و يارانش با مردم اينچنين رفتار مي‌کنند. ابن زبير شخصيت بسيار خطرناکي بود که اگر بر حکومت خود باقي ميماند، بهطور قطع ريشهي دين و دينداري را قطع ميکرد. او به مراتب، بدتر و بد کينهتر از معاويه و يزيد بود. با آنکه بر قدرت بهطور کامل مسلط نشده بود، با ابن عباس و عبد ا… ابن عمر و هاشميان و طرفداران حضرت علي(ع) بسيار سخت گرفت؛ بهطوري که هيزم فراهم آورد و قصد آتش زدن زنده زندهي محمد بن حنفيه و ياران هاشمي او را داشت که مختار او را آزاد کرد و محمد حنفيه و ابن عباس به صورت بسيار مظلومانهاي در دوران حکومت ابن زبير، در تنهايي و غربت از دنيا رفتند. او کينهي عظيمي با خاندان امامت به‌ويژه امام زين العابدين(ع) داشت؛ بهطوري که امام، شر او را بسيار بزرگ ميدانست. ابن زبير کسي بود که با جدش علي(ع) در جنگ جمل به همراه عايشه شرکت کرده بود و از محرکان اصلي جنگ جمل بود و از کساني بود که شکاف بزرگي را در ميان مسلمانان ايجاد کرد و اکنون سوداي خلافت و نشستن به جاي پيامبر داشت و خود را در سطح ابوبکر و عمر و عثمان ميدانست و در اين راه از هيچ کاري دريغ نميکرد. او برادر خود را که با حکومت اموي همکاري کرده بود از دم تيغ گذراند و براي ماندن در قدرت، برادران ديگر خود را نيز قرباني ميکرد. امام سجاد(ع) بارها و بارها به اين فتنه گر عظيم، فکر ميکرد و هميشه عملکرد او و امکان حاکميت او در آينده را در ذهنش بررسي مينمود. ابوحمزه ثمالي يکي از دست پروردگان امام سجاد(ع)، ميگويد که مولايم امام سجاد(ع) فرمود: " روزي از خانه بيرون آمده و بر ديوار تکيه دادم. ناگاه مردي که دو لباس سفيد بر تن داشت، پيدا شد. او بر من نگاه کرد و گفت: اي علي ابن حسين! چه شده که تو را اندوهگين و محزون ميبينم؟ آيا اندوه تو براي دنياست که همانا رزق همه در آن فراهم است و نيکوکار و بد کار از آن بهره مند هستند؟ گفتم: اندوه من به خاطر دنيا نيست؛ زيرا دنيا همان گونه است که تو ميگويي. گفت: پس براي آخرت محزون هستي؟ آن نيز وعدهاي است، درست که سلطاني قاهر به آن حکم ميفرمايد. گفتم: اندوه من براي آخرت نيز نيست؛ زيرا آن نيز همان گونه است که تو ميگويي. گفت: اي علي بن حسين پس حزن و اندوهت براي چيست؟ گفتم: از فتنه و آشوب ابن زبير بر مردم ميترسم. او لبخندي زد و گفت: اي علي ابن الحسين! آيا کسي را ديدهاي که از خدا بترسد و خدا او را نجات نبخشد؟ گفتم: نه. گفت: اي علي ابن الحسين! تا حال کسي را ديدهاي که بر خدا توکل کند و خدا کفايتش نکند؟ گفتم: نه و در اين هنگام نگاه کردم و کسي را نديدم.[160] اين روايت ابوحمزه ثمالي، گفتار ما را مبني بر نگراني امام از پسر زبير تأييد مي‌کند و آن شخص که احتمالاً حضرت خضر يا فرشتهاي بوده است، راه خروج از نگراني امام را ترس از خدا و توکل به او معرفي مينمايد. در حقيقت، همان استراتژي صبر و سکوت را به امام توصيه مي‌کنند، تا خداوند خود دست به انتقام از اين مردم ستمگر بزند. امام براي دفع شر هر ستمگر و حيله گري سجده به درگاه خدا ميکرد و بعد از اينکه آن خطرات دفع ميشد، نيز اقدام به سجده و تسبيح خداوند ميکرد.استراتژي مبارزهي امام در جنگ با تمام ظالمان حاکم، در همهي نواحي سجده بود. سجده براي دفع و سجده براي شکر بعد از دفع. يکي از دلايلي که به امام، لقب سجاد(ع) دادند، همين بوده است.

شيخ صدوق در علل الشرايع مينويسد، جابر جعفي گويد: امام باقر(ع) ميفرمود:

پدرم امام سجاد(ع) هرگاه به ياد نعمتي از نعمتهاي خدا ميافتاد، سر به سجده ميگذاشت و هرآيهاي را که داراي سجده بود، قرائت ميفرمود، سجده مينمود. او از هر امر ناراحت کنندهاي يا از حيلهي حيله گري که ميترسيد و خداوند او را از شر آن آسوده مينمود، به شکرانهي اين نعمت، پيشاني بر زمين ميساييد و سجده ميکرد. پس از هر نماز واجب سجده مينمود. وقتي ميان دو نفر اصلاح مينمود، سجده ميکرد و به همين جهت آثار سجده در همهي اعضاي سجدهي آن حضرت نمايان بود. از اين رو، حضرتش را سجاد ناميدند.[161]

 آري؛ در آن دوران پر استبداد و پر از خشم و نفرت و کينه تنها راه بقا، واگذاري امور به خداي منتقم و برگزيدن سجده و توکل به خدا، براي دفع شدن خطر و سجده و تشکر، براي برآورده شدن حاجت بود. استراتژي زين العابدين(ع) همين سجده بود و بدين ترتيب امام سجاد(ع) الگوي مؤمن در شرايط سخت و تقيه آور ميگردد که سجده و بندگي، تنها راه تعالي و گذار از آن شرايط است. راه روشني که حريفان دنيا دوست امام از آن بيبهره بودند و يکي بعد از ديگري، به تيغ ستم يکديگر گردن زده ميشدند. امام به جامعه ميآموخت که اگر فردي يا جامعهاي بخواهد که به خشم خداوند دچار نشود در نعمت هايش، در ترس هايش، در شرهايي که به سويش ميآيد، در حيلهي دشمنانش، در اصلاح امور مردم، در تشکر براي توفيق عبادت و…مي بايست در حال سجده برابر خداوند قرار گيرد تا حمايت الهي شامل حالش گردد و بدين سان امام ميآموزد که قدرت سجود چيست و توکل به خداوند و صبوري در شرايط سخت، چه عظمتي را براي مؤمن به همراه ميآورد و خود به‌عنوان رهبر و پيشتاز در اين استراتژي، زينت عبادت کنندگان شده و زين العابدين(ع) لقب ميگيرد و به عبادت، مفهوم ميدهد؛ ديگر رواياتي از اين دست که امام پانصد درخت خرما داشت و در کنار آنها در شبانه روز هزار رکعت نماز ميخواند، ما را به تعجب نمياندازد.[162]

در آن سوي ديگر جامعه، مردمي که امام معصومي نداشتند و راه تعالي و رسيدن به شکوفايي انسانيت را طي نميکردند، در طوفاني عظيم از کينه و نفرت و قتل و غارت و شهوت غرق بودند. اين جدالها تنها مخصوص حجاز، عراق و شام نبود در ايران و خراسان نيز که زير نظر عراقيها اداره ميشد، وضع به همين منوال بود. در سال 65 در خراسان، بين قبائل تميميان با قبائل ربيعه جنگ‌هايي به وقوع پيوست. طبري نقل مي‌کند: يکي از فرماندهان خراسان به نام عبدا…بن خازم با شخص ديگري به نام حريش بن هلال که هر دو رهبر قبايل خود بودند، به مدت دو سال به جنگ و نبرد پرداختند. در جنگ بين آنها شخصي به نام اشعث بن ذويب کشته شد. هنوز رمقي داشت که برادرش به او رسيد و از او پرسيد: چه کسي تو را کشت؟ گفت: نميدانم. کسي با نيزه مرا زد که بر يابوي زرد سوار بود. از آن پس، برادر آن شخص هر کسي را که بر يابوي زرد ميديد، به او حمله ميبرد که بعضي را ميکشت و بعضي فرار ميکردند. کار به جايي رسيد که مردم، همه از يابوهاي زرد چشم پوشيدند و يابوهاي زرد در اردوگاهها آزاد بودند و هيچ کس بر آنها نمينشست.[163] شدت کينه و کشتن مردم بيگناه که از عمق رسوم قبيلهاي و جهالت آنها بروز ميکرد، وضعيت فرهنگ و اخلاق جامعه را در آن روزها مشخص مي‌کند. در اين شرايط بود که امام سجاد(ع) آن همه سخن از برادري و بخشش ميفرمود. در همان مدينهي حضرت رسول(ع) در ايام واقعهي حره، از وحشي گري سپاه شام داستانها ي بسياري آوردهاند که از عمق نفسانيت مردم شام ـ مرکز حکومت ـ حکايت مي‌کند. در منتهي الامال در مورد باج خواهي سپاه يزيد از زنان بيدفاع، وقتي مدينه را تصرف کردند؛ چنين نقل شده است: لشگر شام به مدينه ريختند و به هيچ وجه، احترام قبر رسول(ص) را نگه نداشتند و با اسبهاي خود داخل روضهي منوره شدند و پيوسته مردم را کشتند تا حياط و مسجد حضرت رسول(ص) پر از خون شد…مردي از سپاه شام داخل خانهي زني در مدينه شد. آن زن از طايفهي انصار بود که به تازگي طفلي به دنيا آورده بود و آن طفل در بغلش بود. آن مرد سپاهي شام به زن گفت: اگر مالي داري برايم بياور. زن گفت: به خدا سوگند! چيزي براي من، ديگر سپاهيان شام نگذاشتند که براي تو بياورم. مرد تهديد کرد که اگر چيزي برايم نياوري، کودک تو را ميکشم. زن گفت: اين کودک، فرزند يکي از صحابهي رسول خدا(ص) است. از خدا بترس و متعرض به ما مشو. زن به کودکش گفت: اي فرزند! اگر من چيزي داشتم، وا… فداي تو ميکردم و جلوي آسيب رسيدن به تو را ميگرفتم. پس آن شامي بيرحم، پاي آن کودک را گرفت و او را بهشدت از بغل مادرش بيرون کشيد؛ در حاليکه سينهي مادر در دهانش بود؛ او را محکم به ديوار کوبيد، بهطوري که مغز سرش به زمين پراکنده شد….[164]

دو جامعه در برابر يکديگرند. مردمي که امام معصوم، همچون امام زين العابدين(ع) دارند و مردمي که امام ظالمي همچون يزيد و مروان دارند.

مجدداً به تاريخ باز ميگرديم و حوادث زمان بعد از مختار را پيگيري ميکنيم. همان‌طور که گفته شد، شکست مختار دلايل خاصي داشت. در درجهي اول، او تفکر کيساني را علم کرده بود که مورد قبول هيچ کس در قريش و عرب نبود. در ثاني، او در جنگ هايش به خلاف سنت حاکم که مبارزان بر حمايت تيرههاي سرشناس عرب و قبايل جنگي آنها تکيه ميکردند، به موالي و آزاد شدگان، به‌ويژه ايرانيان تکيه کرد که پيروزي بزرگ او، در ابتدا مرهون همين گرايش بود. اما عراق و حجاز در دست سران و قدرت مندان عرب اداره ميشد و قبايل زيادي بودند که پول و شمشير داشتند و از اين گرايش مختار به ايرانيان ناخرسند بودند؛ لذا ابتدا که مختار قدرت يافت، يا با او همراه شدند و يا سکوت کردند؛ اما همينکه دريافتند قدرت عبدا…ابن زبير رو به گسترش است، مختار را تنها گذاشتند و به ابن زبير گرايش پيدا کردند. سومين عامل شکست مختار، سرد شدن رابطهي او و ابراهيم بن مالک اشتر بود. مالک اشتر سردار دلاور و وفادار امام علي(ع)، سابقهي درخشان در ميان شيعيان کوفه داشت و ابراهيم ياد آور آن شکوه مالک اشتر بود؛ لذا چون او به مختار پيوست، مردم نيز به تبع آن به مختار روي آوردند و چون روابط آنها سرد شد، مردم نيز در طرفداري مختار سست شدند. ويژگي منحصر به فرد ابراهيم، باعث مي شد که هم عبدالملک مروان از او بخواهد که به‌عنوان سردارش باشد؛ هم عبدا… ابن زبير او را بطلبد و هم مختار به دنبالش برود؛ اما ابراهيم در برابر حملهي مصعب ابن زبير به مختار، کنار کشيد و بعد از آن به ياران مصعب ابن زبير پيوست[165] و به جنگ عبدالملک مروان رفت. ابراهيم ابن مالک اشتر، يکي از خوش نامترين و متدينترين افراد آن روزگار بود؛ اما خط مشي سياسياش، کاملاً متزلزل بود. متأسفانه اين روحيهي متزلزل به صورت يک فرهنگ در شکل خيانت آميز آن در عراق، حاکم شده بود. مردم آن دوران نان را به نرخ روز ميخوردند.

استاد جعفر شهيدي دربارهي شرايط مردم در آن روزها چنين آورده است: «علت ناکامي مختار همان است که در قيامهاي گذشته ميبينيم. گروهي اندک، براي رضاي خدا برخاستند و گروه‌هايي در پي آنان براي تأمين آرزوهاي سياسي ايستادند و تا آن جا ايستادند که خطري متوجه آنان نشود. چون کار را دشوار ديدند، خود به کناري کشيدند و يا با دستهاي که پيروزي آنان مسلم بود، همکاري کردند و آن گروه با ايمان را که جز رضاي خدا و بلندي نام دين، چيزي نميطلبيدند به کشتن دادند. آري! کساني که با تاريخ اسلام و مخصوصاً حوادث سدهي نخستين هجرت آشنا هستند، نام شبث بن ربعي را شنيدهاند. شبث نمونهي تمام عيار سياست پيشگان و يا بهتر بگوييم، مردان آن عصر است. وي زمان رسول اکرم(ص) را درک کرد. در جنگ با مرتدين در زمان ابوبکر، به مسلمانان پيوست. هنگامي که شورشيان خانهي عثمان را محاصره کردند؟، با شورشيان بود. در نبرد صفين، در کنار علي(ع) ايستاد. پس از مرگ معاويه از کساني بود که به امام حسين(ع) نامهي آمدن به کوفه را نوشت؛ سپس همراه سپاهيان پسر سعد، به کربلا آمد و به پاداش شرکت در کشتن امام حسين(ع) مسئول شرطهي کوفه شد. چون مختار قصد خون خواهي امام حسين(ع) را کرد، به مختار پيوست و چون مصعب به جنگ مختار آمد، به مصعب پيوست.»[166]

بالأخره در عراق، جناح نژاد پرست که برتري عرب را بر عجم ميخواستند، به رهبري مصعب بر مختار پيروز شدند و به دليل همين تعصب، تمام موالي ايراني همراه مختار، قتل عام شدند. طبري آمار تکان دهندهاي را گزارش کرده است؛ مبني بر اينکه شش هزار اسير که خود را تسليم کرده و وعدهي امان داشتند، همه را گردن زدند و اين افراد همه از موالي بودند؛ الا 700 نفر که مصعب قصد کشتن آنها را نداشت؛ اما با فشار اطرافيان مجبور به اين کار شد.[167] با کشته شدن مختار و جمع کثيري از يارانش، شهر کوفه به ديگر مکانهايي که عذاب خدا بر آنان نازل شده پيوست؛ حرّه، مکه، مرج راهط، عين الورده، خازر و دولاب و اکنون کوفه. سرانجام مصعب بر عراق مسلط گرديد. او مهلب ابن ابي صفره را به موصل و جزيره و آذربايجان فرستاد و ابراهيم ابن مالک اشتر نيز فرماندهي سپاه مصعب در جنگ با عبدالملک مروان شد. اما حوادث خون بار ديگر، در اين سال که 68 هجري بود بهوجود آمد و آن، بازگشت دوبارهي خوارج ارازقه از داخل ايران به عراق بود و نزديک کوفه رسيدند و وارد مداين شدند. حکومت عبدا… بن زبير از دوسو دچار مخاطره شد. از غرب، شاميان و عبدالملک مروان، از شرق و جنوب شرقي، خوارج. رهبر خوارج، زبير بن ماحوز بود، آنها به مدائن حمله کردند. اطفال و زنان و مردان را ميکشتند و شکمشان را ميدريدند. سپس سپاه خوارج بعد از تصرف و قتل عام در مدائن به سوي منطقهي ساباط حمله بردند. تيغ بر مردم نهادند، آنها حتي زنان را نيز از دم تيغ ميگذراندند.[168] هيچ يک از سرداران مصعب ابن زبير، قادر به جنگ با خوارج نبودند؛ تا بالأخره مصعب، مهلب ابن ابي صفره را در اهواز به جنگ آنها فرستاد که جنگ خونيني بين آنها در گرفت و بسياري از ياران مصعب و خوارج در آن کشته شدند.[169] در همين زمان، يکي از طرفداران حکومت مروان بن حکم که در عراق زندگي ميکرد، بر عليه مصعب بن زبير دست به شورش زد. او عبيدا… بن حر نام داشت که در نبردهاي پي در پي، عاقبت بهدست ياران مصعب کشته شد؛ [170] اما توان سپاه پسر زبير دائماً رو به کاستي مينهاد و مردم عراق در کشت و کشتارهاي پي در پي قرار ميگرفتند. اکنون اهواز نيز به محل انتقام خداوند از مردم عراق تبديل گرديده و مدائن نيز محل کشتار خوارج و عبيد ا… حر گرديد و خشم خداوند تا اين لحظه از تاريخ، اهواز و مدائن را نيز در بر گرفت. بالأخره نوبت به محل ديرجاثليق رسيد، تا به امر خداوند، به تنبيه مصعب بن زبير و ياران او ختم شود. يعقوبي مينويسد: که در سال 71 مصعب بن زبير، رهسپار محلي به نام ديرجاثليق گرديد تا با سپاه عبدالملک که در آن‌جا اردو زده و قصد ورود به عراق را داشتند، به نبرد بپردازد.[171] جاثليق در دو فرسخي شهر ابنار بود. دو لشگر جنگهاي رو در روي زيادي با هم انجام دادند؛ اما ياران مصعب که بيشتر از مردان قوم ربيعه بودند، او را در جنگ با عبدالملک تنها گذاشتند.[172] خيانتي دائمي که مردم عراق در حق هر رهبري که به آنها حکومت کرد، انجام دادند. در اين جنگ، ابتدا سپاه مصعب به فرماندهي ابراهيم ابن مالک اشتر، با سپاه عبدالملک روبهرو شد و ابراهيم ابن مالک اشتر در اين نبرد کشته شد و سرش را براي عبدالملک فرستادند. بعد از مرگ ابراهيم، فرماندهان مصعب بهدستور او گوش ندادند.[173] عيسي پسر مصعب به نبرد با سپاه شام رفت که کشته شد. عبدالملک براي مصعب امان نامه فرستاد، قبول نکرد و تيري به او اصابت کرد و بهشدت زخمي شد و شخصي به نام ابن قداسه که از ياران مختار بود، او را در حالت زخمي ديد و به او نزديک شد و فرياد زد يا لثارات الحسين(ع) و سپس او و دوستش به کمک هم، سر مصعب را از تن او جدا کردند[174] و به نزد عبدالملک فرستادند. با کشته شدن مصعب، مردم عراق با عبدالملک مروان بيعت کردند و کل عراق در زير يوغ حکومت شام رفت. مهلب ابن ابي صفره نيز به بيعت با عبدالملک مروان، همت گماشت و بسياري ديگر از سرداران ابن زبير در عراق و ايران، با عبدالملک بيعت کردند. سر مصعب ابن زبير در کاخ کوفه جلوي عبدالملک قرار گرفت و داستان آن محل که سرهاي مخالفان را به آن‌جا ميآوردند برايش نقل کردند، سر حسين بن علي(ع) در سال 61 و سپس سر عبيدا… زياد، قاتل او در سال 66 و سپس سر مختار قاتل عبيدا… در پيش مصعب در سال 67 و سر مصعب پيش روي عبدالملک در سال 72. عبدالملک نگران شد و دستور داد که جايگاه را ويران کردند. شاعر ايراني در اين باره چنين سروده است:

 نادره پيري زعرب هوشمند
 

 

گفت به عبدالملک از روي پند
 

زير همين قبه و اين بارگاه
 

 

روي همين مسند و اين جايگاه
 

بودم و ديدم که ز ابن زياد
 

 

رفت و چها رفت که چشمم مباد
 

بر طبقي چون سپر آسمان
 

 

بود چو خورشيد سري خون چکان
 

سر که هزارش سر و افسرفدا
 

 

صاحب دستار رسول خدا
 

بعد ز چندي سر آن بد سير
 

 

بد بر مختار به روي سپر
 

باز چو مصعب سرو سردار شد
 

 

دستخوش او سر مختار شد
 

اين سر مصعب به مجازات کار
 

 

تا چه کند با سر تو روزگار
 

آه که يک ديده بيدار نيست
 

 

هيچ کس از درد خبردار نيست
 

نه فلک از گردش خود سير شد
 

 

نه خم اين طاق سرازير شد
 

مات همينم که درين بندو بست
 

 

اين چه طلسمي ست که نتوان شکست[175]
 

آقاي هجري شاعر اين سرودهي زيبا ميگويد: اين چه طلسمي است که نتوان شکست؟ ما براي فهم پيدايش اين طلسم، بايد فرهنگ حاکم بر عراق و حجاز و شام را در آن دوران بررسي نمائيم و انحراف از مسير دين رسول اکرم(ص) را پيگيري کنيم تا طلسم اين همه کشت و کشتار روشنتر شود. واقعيت اين است که بعد از وفات حضرت رسول(ص)، به تدريج مفاهيم و ارزشهاي قرآني و سخنان حضرت رسول(ص) پيرامون آنها، به شکلهاي ديگري عنوان شد و در اندک مدتي، حقايق وحي و تبين آنها به معنايي غير از آنچه واقعيت و حقيقت آنها بود، بدل گرديد. اگر با خوش باوري بپذيريم که تغيير در زمان خلفاي راشدين، به صورت غير عمد و سهوي و با ناآگاهي صورت ميگرفت، يقيناً در دوران خلافت بنياميه و بني مروان به صورت عمد و با برنامه پيگيري ميشد که متأسفانه در همهي ابعاد نيز به وقوع پيوست. در نيمهي دوم خلافت عثمان، شروع علني و شفاف اين انحرافات را ميتوان مشاهده کرد. عثمان با برگزيدن امرا و واليان مناطق تحت حکومت خود، نظر به حزب و افراد خانواده وعشيره و قبيلهي خود داشت و معيار انتخاب بر اساس توانايي و ايمان و علم و آگاهي افراد نبوده و بر اين روش افرادي نالايق و بيسواد، به مصادر امور گماشته شدند که هر چه از مرکز خلافت در درون حکومت دورتر ميگرديد، اين افراد ديگر نه به حقيقت دين واقف بودند و نه ميتوانستند کسي را به حقيقت دين آگاه گردانند. با نبودن هيچ گونه ابزار ارتباط جمعي در آن مقطع از تاريخ، طبيعتاً مردم آگاهيهاي ديني خود را از کساني دريافت ميکردندکه بهطور مستقيم از مرکز خلافت ميآمده است و ديدگاههاي اين افراد به تدريج فرهنگ و باور اسلامي را تغيير داد. قدرتمندترين شخصي که به وسيلهي عثمان بسيار حمايت ميشد، معاويه در شام بود. اگر چه معاويه در زمان عمر و بهدستور او به حکومت شام رسيد؛ اما در زمان عثمان قدرت همه جانبه يافت و اقدام به انحراف در باور و فرهنگ ديني نمود. او کاخ سبز دمشق را براي خود ساخت و براي خود خدم و حشم قرار داد. ساده زيستي را که عمر و ابوبکر آن را رعايت ميکردند، به تجمل خواهي بدل نمود. گويا هشدارهاي قرآن کريم مبني بر سابقهي تحريف در ميان اديان گذشته، در دين اسلام نيز قابل رؤيت و مشاهده گرديد. در اين کتاب آسماني از آيهاي در سورهي آل عمران چنين آمده:

"وَإِذَ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلاَ تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرَاء ظُهُورِهِمْ وَاشْتَرَوْاْ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ مَا يَشْتَرُونَ"[176]

"ياد آر! آن‌گاه که خدا از آن کسان که به ايشان کتاب داده است، پيمان گرفت که حقايق ديني را براي مردم بيان کنيد و کتمان ننمائيد؛ اينها پيمان را شکسته، پشت سر انداخته و حقايق را به اندک بهايي فروختند؛ پس چه بد فروشي کردند. "

در سورهي بقره ميفرمايد:

"آن کسان که نشانهها و هدايت‌هايي را که ما نازل کرديم، آن هم پس از اين که آنها را براي مردم، درون کتاب آسماني روشن ساخته ايم، کتمان مي‌کنند؛ از رحمت الهي دور خواهند بود و لعنت لعنت کنندگان بر ايشان شايسته است."

[177]همچنين در همين سورهي بقره ميفرمايد:

"آنها که کتب آسماني را پوشيده و پنهان ميدارند و در برابر آن بهاي اندکي ميگيرند، به اندرون خويش جز آتش وارد نمي‌کنند و خداوند روز رستاخيز با ايشان سخن نميگويد و پاکشان نميسازد و برايشان عذابي درد ناک خواهد بود."[178]

خداوند در اين آيات قرآن، بر پيمان شکني محرفان کلام خدا و به بهاي اندک فروختن آيات خدا تأکيد نموده و چنين افرادي، به لعنت لعنت کنندگان، عذابي دردناک، آوردن آتش به درون خود و سخن نگفتن خدا با آنها در روز رستاخيز و… وعده داده ميشوند. اين افراد، کلاً حقايق را منحرف ميسازند؛ اما دستهاي ديگر هستند که حق و باطل را با يکديگر آميخته مي‌کنند و حق را شبهه ناک مينمايند و باطل را لباس حق ميپوشانند و حق را لباس باطل. به ترجمهي آيهاي از سورهي بقره توجه فرمائيد. "دانسته و آگاهانه حق را لباس باطل نپوشانيد و آن را کتمان ننمائيد؛ در حالي که به کار خود آگاه هستيد."[179]به ترجمهي اين آيه از سورهي آل عمران دقت نمائيد. "اي اهل کتاب! چرا آگاهانه و عمداً باطل را به روي حق ميکشيد و حق و باطل را آميخته و حق را شبهه ناک مينمائيد."[180]

همان‌طور که در اين آيات و ده‌ها آيهي ديگر در قرآن آمده است، امکان برداشت مغرضانه از کلام خدا و درهم کردن حق با باطل در کلام الهي وجود دارد و خداوند، پيامبرش را از يک چنين خطري آگاه مي‌کند و پيامبر(ص) با بيان اين آيات، مردم و آيندگان را متوجه آسيب يک چنين خيانتي ميگرداند؛ هرچند به اذن خداوند، قرآن دست نخورده باقی ماند و تحریف نگردید[181] اما با کمال تأسف، اين غرض ورزی و در پي آن، در هم آميختن حق و باطل در اسلام نيز به وقوع پيوست و فرهنگ ديني را در اندک زماني متغيير کرده و باطل را لباس حق پوشانيدند و حق را به انزوا بردند. در تاريخ بعد از بعثت پيامبر(ص) مشخص مي‌شود که هميشه و همه جا حقايق آسماني با پارهاي از هواها و خواستههاي غريزي و حيواني بشر آميخته ميشده و تا آن‌جا پيش رفته که در بسياري از زمان‌ها، امکان تشخيص حق از باطل بسيار سخت و طاقت فرسا گرديده است. پيامبر(ص) به وسيلهي آيات قرآن و سنت و کلام خودش ثابت کرد که اداره جامعه براي رفتن به سوي خدا و با هدف تعالي و پاکي، نيازمند رهبراني است که براي هميشه از لغزشهاي شخصي و نفساني و گناهان پاک باشند که در غير اين صورت، ممکن نيست جامعهاي اداره شود، يا حتي ممکن است شرايط اقتصادي ـ اجتماعي آن را مردم بپذيرند؛ اما رشد و تعالي و رسيدن به ظرفيتي که افراد يا جوامع، بتوانند در کنار خدا زندگي کنند وحياتي مطلوب و رشد متعالي داشته باشند، بهوجود نميآيد. رهبران، هميشه بايد معصوم باشند، با نظر خدا معين گردند؛ به آنها الهام و راهنمايي از سوي خدا صورت گيرد. قصدشان، تعالي همه جانبه در امور دنيايي و آخرتي باشد. براي خودشان و منفعت شخصي شان امور را اداره نکنند، خود را فدايي اهداف الهي و هدايت به سوي حق براي مردم کنند، تا جايي که در اين مسير جان بدهند و رنج همهي عالم را براي اين مطلوب بپذيرند و در هيچ شرايطي از خدمت گزاري تعالي بخش، شانه خالي نکنند. ظاهر دنيا برايشان اهميتي نداشته باشد، به سرگرمي و بيهودگي در دنيا مبتلا نشوند، تجمل و قدرت، شهوت، ثروت و شهرت، کبر و برتري طلبي و حسادت، کينه، بخل و خشم و… نداشته باشند، پاسخگوي سؤالات مردم و برآورندهي نيازهاي تعالي بخش براي آنها باشند. کتاب خدا را خوب بفهمند و آن را به مورد اجرا گذارند. عبادت و بندگي را سرلوحهي خود قرار دهند، دست افتادگان و يتيمان، ورشکستگان، ضعيفان و… جامعه را بگيرند و بيتفاوت به دردهاي مردم نباشند. روز و شب، به فعاليت در حل مسائل مردم به سر برند و با برنامه و آگاهي و هدف، اعمال را انجام دهند، توکل به خدا و استمداد از او در هر شرايطي داشته باشند، به مردم حق جو عشق بورزند و به کمال انسانيت علاقه مند باشند، راستگو و پاک دامن و امين، وفادار به عهد و پيمان خويش باشند و تمام لحظات عمر خود را مصروف اين امور بگردانند. وضعيت معاش و اقتصاد مردم، برايشان مهم باشد. راههاي کسب حلال و شکوفايي استعدادهاي مردم را بدانند و آنها را طرح و به مورد اجرا گذارند. مصرف صحيح در آمدها را بدانند و محلهاي آن را مشخص کنند. اسراف و تبذير در جامعه نکنند. ارزشها را بر پايهي اخلاق مورد قبول خداوند و جامعه را بر پايهي عدالت بخواهند. فرد و جمع را عاشق خدا کنند و نفس مطمئنهي آنها را (که با تمام وجود عاشق خدا است و در صورت تصرف درون انسان بهطور قطع، خدا جويي و عشق بازي با خدا مي‌کند.) بپروراند. جامعه را به سفر آخرت خود بينا گرداند. حساب و کتاب آخرت را به يادشان بياورد. مرگ را دور از ذهن آنها نگرداند و آن را پايان زندگي و هستي برايشان تلقي نکند؛ بلکه آغاز زندگي واقعي و دردسترس براي مؤمنان تعريف کند و آنها را به باور اين امور بکشاند. با جهت دادن آزمايش و ابتلائات خداوند براي آنها و با کمک کردن به آنها در هنگام ورود در شرايط امتحان، آهسته آهسته نردبان تعالي شان را ترقي دهد و چشم درون و دل آنها را باز کند، آنها را ذاکر حق نمايد و ساجد درگاه الهي شان کند و سجود را بالاترين نقطهي بندگي آنها قرار دهد و… .

پيامبر عظيم الشأن همهي اينها را براي مردم بازگو کرد و رهبران اين چنيني را تا آخر زمان با نام و نشان آنها معرفي نمود. اهل تسنن رواياتي را در اين موضوع نقل کردهاند که اين روايت در کتب صحيح بخاري و صحيح مسلم، سنن ابي داود، سنن ترمذي، مسند طيالسي، مسند احمد ابن حنبل نيز آمده است. متن روايت چنين است «حضرت رسول اکرم(ص) فرمودهاند: هميشه و هميشه دين باقي خواهد ماند تا هنگام برپا شدن رستاخيز، تا وقتيکه بر شما دوازده خليفه باشند که همهي ايشان از قريشند.» [182]

حضرت علي(ع) نيز در نهج البلاغه فرمودهاند: "

امامان از قريشند که درخت آن در خاندان هاشم کِشتهاند. اين مقام را جز ايشان کسي صلاحيت کسب آن را ندارد و واليان و زمامداران غير از ايشان، براي مردم سزاوار نيستند. [183]

 در ادامه، احاديثي از اين دست هم در ميان اهل سنت و هم در ميان شيعه آمده است که اولين امام حضرت علي(ع) است. به متن روايت توجه فرمائيد. پيامبر(ص) خطاب به کساني که از حضرت علي(ع) بدگويي ميکردند، فرمود:

"از علي بدگويي نکنيد؛ او از من است و من از اويم. او ولي و سرپرست و صاحب اختيار شماست پس از من."[184]

يا حديثي ديگر از نبي(ص) نقل شده است که فرمودند:

"اي علي(ع) تو ولي و سر پرست و صاحب اختيار هر مومن پس از من هستي."[185]

ده‌ها روايت از اين دست در ميان محدثين اهل سنت وجود دارد.[186] سوال اينجاست که ديني که بر اساس تأييد حضرت رسول(ص) تا روز قيامت باقي ميماند، چگونه با دوازده نفر تا روز قيامت استمرار مييابد؟ هيچ يک از علماي اهل سنت هيچگونه پاسخ معقولي به اين پرسش نداده است. ابن العربي فقيه مشهور اهل سنت، در کتاب شرح سنن ترمذي با بررسي اسامي خلفايي که نام آنها در زمرهي اين دوازده تن برده شده و همهي آنها در زمان خاصي از دنيا رفتهاند، ميگويد: من معنايي براي فهم اين حديث نميدانم.[187] او بدين علت چنين جملهاي را ميگويد که نمي‌تواند دريابد که بعد از حضرت رسول(ص) تا قيامت، چگونه فقط 12 نفر جانشين مي‌تواند وجود داشته باشد. اين سؤال، زماني براي اهل سنت سختتر مي‌شودکه اولين آنها را امام علي(ع) معرفي مي‌کنند. هيچ گونه پاسخي به اين روايت نميتوان داد؛ الا اين که به امام زمان(عج) که عمري طولاني خواهد کرد و تا قيامت دولت ايشان برقرار ميماند، اعتقاد داشت و سلسلهي دوازده امام شيعه را که نام و اسامي آنها به ترتيب از زبان حضرت رسول(ص) اعلام شده است پذيرفت. با اين شناخت، به تاريخ صدر اسلام باز ميگرديم. عثمان خود را خليفه و جانشين رسول(ص) ميداند. همان‌طور که قبلاً ذکر شد، او به جاي دادن فرمانداريها به افراد ذي صلاح، حکومت را به خويشاوندان خود داد. کوفه را به برادر شراب خوارخود وليد داد.مصر را به برادر رضاعي خود سعدبن ابي سرح داد. معاويه رادر شام تقويت کرد. عثمان يک پنجم غنائم ارمنستان را يکجا به پسر عمويش مروان بن حکم بخشيد. حکم بن عاص را که پيامبر تبعيد کرد، به مدينه آورد و صد هزار درهم به او داد. بخشي از بازار مدينه را به برادر مروان داد و با تحکيم خلافت در ميان اقوام خود، عملاً اولين خليفهي بنياميه گرديد.[188] وي کعب الاحبار تازه مسلمان شده را رسماً عالم دربار کرد و اصحاب مؤمن و وفادار به حضرت رسول(ص) را که به شرايط ظالمانهي واليان عثمان، همچون معاويه اعتراضي داشتند سرکوب نمود. ابوذر، صحابي راستگو، شجاع و پاکدامن حضرت رسول(ص) را از مدينه به شام تبعيد کرد. معاويه وقتي با جهاد زبان او، در جلوگيري از بدعت و انحرافي که در شام به پا کرده بود، رو به رو شد، او را بر شتري بيپالان سوار کرد و به مدينه تبعيد نمود و سپس عثمان او را به ربذه تبعيد کرد و در آن‌جا از شدت گرسنگي و بيماري شهيد شد. عثمان، عمار ياسر را شکنجه کرد و ابن مسعود را بهشدت کتک زد و مستمري او را نيز قطع کرد. وي که خادم و کفش جفت کن و کاتب قرآن در کنار حضرت رسول(ص) بود بر اثر اين جراحات و فقر خيلي زود در گذشت. و همين تحريفها و بدعت و ستمها باعث شد که مردم دست به شورش عليه عثمان زدند و نهايتاً او را به قتل رسانيدند و فتنهاي بزرگ در تاريخ اسلام بهوجود آمد و نوبت به حکومت علي(ع) رسيد؛ اما بيست و پنج سال خارج شدن از فرهنگ اوليهي اسلام در ميان مسلمانان و انحراف علني کارگزاران عثمان و طعم لذت و قدرت و پول را چشيدن، توسط بسياري از مردم به‌ويژه قريش که سروري ميکرد، امکان بازگشت دوباره به اسلام اصيل را بسيار سخت و ناممکن کرده بود و عدالت علي(ع) همچون لقمهاي گلوگير، در دهان جامعهي طرفدار بدعت و خيانت، گيرکرد. بامشاهدهي دقت علي(ع) دربارهي حق و رساندن مردم به حقوقشان، عمروعاص در نامهاي به معاويه نوشت: «اما بعد، آماده باش تا هر چه داري علي(ع) از تو بگيرد و تو را مانند چوب درختي سازد که برگهاي آن بريزند.»[189]

ام المؤمنين عايشه در آن ايام، دوازده هزار درهم ميگرفت که در صورت تمکين از حکومت علي(ع)، سهم او به اندازهي بندهي آزاد شدهاش، سالي دويست درهم ميشد. امام بين سياه و سفيد و عرب و عجم بهطور مساوي از بيت المال پرداخت ميکرد. زني از قريش که به اندازهي زني از عجم به او مقرري رسيده بود، به حضرت علي(ع) بابت آن اعتو راض کرد که در جواب امام علي(ع) فرمودند: "به خدا سوگند در اين کار پخش اموال، فرقي بين فرزندان اسماعيل (حضرت هاجر(س) سياه پوست بودند) و فرزندان اسحاق (مادر او سارا سفيد پوست بود) نميبينم.[190]

ميثم تمار يک برده بود، متعلق به زني از قبيلهي بني اسد؛ حضرت علي(ع) او را خريداري و آزاد کرد. وي در شهر کوفه، مغازهي خرما فروشي داشت. امام به مغازهي او تشريف ميبرد و حتي يک بار در حاليکه خليفه بود، براي ميثم تمار، خرما فروشي کرد و به او در فروش خرماها کمک نمود[191] و او را يکي از بزرگان عرفان و معرفت نمود. امام در خطبهها و نامههاي مختلف خود، بر حق مردم تأکيد داشت و اعلام مينمود که اگر کسي مالي از بيت المال گرفته که به ناحق باشد، اگر مهر و کابين زنان هم کرده باشد، پس ميگيرد و تأکيد ميکرد که چنان کفگير خلافت را به ديگ جامعه ميزند، که زيريها رو بيايند و روها به زير روند. و چنين نيز کرد و اين عدالت محوري حضرت علي(ع)، بر جامعهي آلوده به فرهنگ عثمان بسيار گران آمد و اولين مخالفتها از بزرگان قريش که بعضاً از ياران قديمي خود حضرت علي(ع) هم بودند، آغاز شد. حضرت علي(ع) در نهج البلاغه آورده است

"خدايا به تو از قريش شکايت ميآورم. قريش ظرف مرا واژگون ساخت و اجماع بر مبارزه با من کرد…"[192]

و زبير و طلحه که با او زودتر از همه بيعت کردند، دست به شورش زدند و همراه ام المؤمنين عايشه و پسران آنها، محمد بن طلحه و عبدا… بن زبير که محرکان اين بيعدالتي بودند، به بصره رفتند و واقعهي جمل را ايجاد کردند و مخالفتها با حضرت علي(ع) به خاطر رعايت حقوق الهي مردم بيشتر و بيشتر شد، تا آنکه نهايتاً او را به شهادت رسانيدند و در يک مقطع شش هفت ماه، حکومت از حضرت امام حسن(ع) که به جانشيني علي(ع) برگزيده شده بود، خارج شد و بهدست معاويه، وارث عثمان افتاد و فرهنگ سلطنت به جاي فرهنگ خلافت اسلامي جايگزين آن در جهان اسلام شد و تحريف فرهنگ اسلامي، همان‌طور که قرآن پيش بيني کرده بود، در همهي ابعاد آن آغاز شد. معاويه براي تغيير اين فرهنگ، در درجهي اول، حديث سازان ناجوانمردِ دروغ پرداز را به گرد خويش جمع کرد. عمروعاص، ابوهريره، ثمرة ابن جندب و کعب الاحبار، تميم داري، انس ابن مالک و…که با ساختن احاديث خاص و نادر به او ياري رسانيدند.

کعب الاحبار عالم بزرگ يهود بود. او در زمان عمر، خليفهي دوم، عالم دربار خلافت شد و تا زمان عثمان، دربار خلافت از او دربارهي علوم اسلامي و به‌ويژه عقايد و تفسير قرآن، سؤال ميکردند.[193]کعب، انديشههاي تحريف شدهي تورات را بين مسلمانان نشر ميداد. طبري مينويسد: شخصي به ابن عباس گفت که کعب الاحبار ميگويد: روز قيامت ماه و خورشيد مانند دو گاو نر پي شده، دست و پا بريده آورده ميشوند و در آتش جهنم افکنده ميگردند. ابن عباس خشمگين شد و سه بار گفت: کعب دروغ گفته، اين حرفهاي يهوديان است.[194] ابوهريره که اهل يمن بود در سي سالگي به مدينه آمد و بهشدت تحت تأثير کعب الاحبار بود و از شاگردان مشهور او به شمار ميرفت. کعب الاحبار در مورد او ميگفت: نديدم کسي را که تورات را نخوانده، از ابوهريره به تورات آشناتر باشد.[195] ابن کثير ميگويد: ابوهريره، رواياتي را نقل ميکرد که هيچ وقت از کسي نشنيده بود. وي ميگفت: همکاران ما بعضي روايت ابوهريره را ترک ميکردند، همهي حديثهاي ابوهريره را نميپذيرفتند.[196] صحيح بخاري از دوگانه بودن بعضي از روايات ابوهريره سخن گفته است.[197] احمد بن حنبل از اعتراف خود ابوهريره به ساختن حديث جعل، روايت نقل کرده است.[198]و خودش اقرار کرده که اين حديثها از کيسهي خودم است.

 کعب الاحبار اخبار يهوديان را در ميان مسلمانان گسترش داد. او شاگرداني را تربيت کرد که راه او را ادامه دهند؛ از جملهي اين شاگردان، عمربن عاص، ابوهريره، عبدا…ابن عمر و… بودند. وي با بالا گرفتن شورش مردم بر عليه عثمان، به شام رفت و نزد معاويه به کار خود ادامه داد. سرانجام او در سال 35 در شام وفات يافت. اما روايتهاي جعلي او دربارهي مبدأ خلق، قضاياي معاد، و تفسير آيات قرآن در ميان راويان اسلام، نشر گرديد که عمدهي اين روايات از اسرائيليات يهوديان به شمار ميرفت.

تميم داري که قبلاً نيز در مورد او سخن آورديم، يک عالم مسيحي بود.[199] او مردي دروغگو بود که در امانت، خيانت ميکرد و در قرآن در آيات 106و107 سوره مائده، در مورد خيانت او آيه نازل شده است که بعد از آن مسلمان مي‌شود، در زمان خلافت عمر به او پيوست و مورد عنايت خاص عمر قرار گرفت. عمر او را بهترين اهل مدينه خواند[200] و بهترين مؤمن[201] مدينه دانست و به او مأموريت داد، در هر جمعه به‌عنوان خطيب قبل از نماز جمعه، براي مردم سخنراني کند و در زمان عثمان او هفتهاي 2روز براي مردم سخنراني ميکرد.[202] عثمان او را ملحق به مبارزان بدر کرد و او را در شمار بزرگان اسلام قرار داد و از بيت المال به او پنج هزار درهم بهطور اختصاصي پرداخت کرد[203] و او با لباسهاي هزار درهمي، در نماز جمعه ظاهر ميشد: [204] او نيز بعد از قتل عثمان نزد معاويه به شام رفت و در سال چهل هجري وفات يافت. او نيز عقايد مسيحيان را داخل اسلام کرد. ابوهريره و انس ابن مالک ثقفي، از ديگر کساني بودند که در دربار معاويه به جعل حديث ميپرداختند. امام جعفر صادق ميفرمايد: سه نفر بودند که به رسول خدا دروغ ميبستند که عبارت بودند: از ابوهريره، انس ابن مالک و يک زن.[205] مدائني در کتاب الاحداث مينويسد: معاويه پس از بهدست آوردن خلافت، فرماني بدين مضمون به همهي کارگزاران خويش نوشت: هر کسي چيزي در فضل حضرت علي(ع) و خاندانش باز گويد، حرمتي براي خون و مالش نيست و خونش هدر خواهد بود. بار ديگر دستور داد که شهادت او را نپذيريد و کساني که در فضل عثمان روايت نقل مي‌کنند را اکرامشان کنيد و به حکومت نزديک شان نماييد و اسم آنها را براي من بنويسيد و نام پدر و خاندانش را ياد آور شويد. آنچنان اين فرمان اجراگشت که هوس رانان براي رسيدن به مال دنيا، حديث جعل کردند و فضائل عثمان فزوني گرفت…"[206]اين راويان احاديث جعلي زيادي وارد دين اسلام کردند و باورهاي مردم را دربارهي مواردي همچون توحيد، معاد، احکام، اخلاق، خلافت، عصمت و… تغيير دادند. در باب توحيد احاديثي مبني بر ديده شدن خدا با چشم سر جعل شد و براي خدا دست، پا، ساق، چشم، انگشت و… تصور گرديد و روايات زيادي در کتب اهل سنت، از اين جعليات بيان شده است.[207] فقط در مورد دست خدا که همانند دست انسان است، 13 حديث نقل شده است.[208] در مورد پاي خداوند نيز احاديث مختلفي نقل شده است.[209] در مورد ساق پاي خداوند نيز به همين طريق حديث آمده است.[210] با نقل اين احاديث دروغين که عمدتاً از ابوهريره شاگرد کعب الاحبار بود، مکتب فکري مجسمه و مشتبهه بهوجود آمد که خدا را همانند انسان، داراي ظاهر جسماني بيان ميکردند و براي او جا و مکان در نظر ميگرفتند. در روايتي از ابوهريره آمده است: خداوند دستهاي خود را باز مي‌کند و ميگويد: کيست که بر خداي غني و عادل قرضي دهد.[211]اين تفکر مجسمه در زمان عبدالملک مروان که هم زمان با امامت امام سجاد(ع) بود، بهشدت رواج يافت. در روايتي از امام سجاد(ع) به نقل از فرزندش زيد، چنين آمده است: زيد ميگويد من از پدرم سؤال کردم آيه ي"ارجعي الي ربک" چه مفهومي دارد؟ مگر نه اينکه، خداوند جا و مکان ندارد؟ امام سجاد(ع) فرمودند: پسرم! خدا منزه و والاتر از آن است. گفتم پس معني گفتهي حضرت موسي به پيامبرخدا در داستان معراج که فرمود ارجعي الي ربک، به سوي پروردگارت برگرد، چه مي‌شود؟ امام فرمودند: معناي آن، همان معناي گفتهي حضرت ابراهيم(ع) است که فرمود"وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ"[212] من به سوي پروردگارم ميروم، او مرا هدايت خواهد کرد و نيز گفتهي حضرت موسي است که فرمود: پروردگارا! به سوي تو شتافتم تا راضي باشي [213] و نيز همان معناي فرمايش خداي عزوجل است که ففروا الي ا…، به سوي خدا بگريزند.[214] اين آيه، بدين معني است که آهنگ خانهي خدا کنيد که همان خانهي کعبه است و مساجد، خانهي خدا هستند؛ پس هر کس به سوي آنها رود، به سوي خانهي خدا رفته است. خداوند در آسمانها جاهايي دارد که هر کس به آن جاها عروج کند، همانند آن است که به سوي خدا عروج کرده باشد. مگر نشنيدهاي که خداوند عزوجل ميفرمايد: فرشتگان و روح الامين به سوي او عروج مي‌کنند[215] و نيز ميفرمايد: به سوي او سخن نيک بالا ميرود و کردار شايسته آن را بالا ميبرد.[216] اين روايت، در کتاب توحيد صدوق ذکر گرديده است.[217] از اين دست پاسخها به رفع شبهه در مورد جسماني بودن خداوند، تقريباً اکثر امامان معصوم(ع) عنوان کردهاند. عين همين تحريفات در باب نبوت، امامت، عدالت، قيامت، احکام، اخلاق، بهره وري از دنيا و… توسط جاعلان حديث صورت پذيرفت؛ بهطوري که در عصر عبدالملک مروان، تقريباً اکثر جامعه با اسلام اصيل آشنايي نداشتند و بر همين اساس، اکثريت مردم مرتد شده بودند. قبلاً گفته شد که امام صادق(ع) فرمودند: فقط چهار نفر مرتد نشدند. امام سجاد(ع) با چنين جامعهاي که در آن رنگ دين بهطور کلي عوض شده، روبهرو گرديده است.

دوباره به تاريخ برمي گرديم تا دوران زندگي امام سجاد(ع) را در زمان حاکميت مطلق عبدالملک بر تمام کشور بررسي نماييم. دعاي امام حسين(ع) دربارهي خيانت کاران عراق و حجاز مستجاب شده است. آن‌جا که امام حسين(ع) در سخنراني دوم خود، در برابر سپاه عبيد ا… ابن زياد چنين فرموده: … نفرين بر شما باد! چرا آن روز که شمشيرها در نيام و دلها آرام و نظرها استوار بود، ما را به حال خود نگذاشتيد؟ بلکه چون ملخهاي بيابان به سوي آن شتافتيد و مانند پروانههاي سرگردان بر گردش حلقه زديد و سپس آن را نقض کرديد. پس مرگتان باد! اي بردگانِ بردها و اي پراکندگان احزاب و اي تارکان قرآن و اي تحريف کنندگان کلام و اي گروه گناهکار و اي وسوسههاي شيطان و اي خاموش کنندگان سنت ها! واي بر شما! آيا اينان را ياري ميکنيد و ما را وا ميگذاريد؟ آري؛ به خدا سوگند! اين مکري دير پا و ريشه دار است که بنيان شما بر آن قرار دارد و شاخسارتان بر آن تنيده. شما خبيثترين ميوهها هستيد؛ ميوهاي که گلوگير باغبان و گواراي غاصب ميگردد.

 امام در اين سخنان به وضعيت ديني و فرهنگي و اخلاقي مردم که بهشدت فاسد شده است، اشاره دارند وضعيتي که امام سجاد(ع) از اين تاريخ به بعد با عواقب آن رودررو مي‌شود و بايد دست و پنجه نرم کند. امام حسين(ع) سپس به تحريفات بنيادين جامعه که واقعيت و دين را قلب کرده است اشاره مي‌کند و سنتهاي جاهلي حاصل از اين تحريفات را بيان ميدارد و در اين فراز از سخنان خود، به نفرين آن مردم ميپردازد. وي ميفرمايد: مرگ و نابودي بر شما باد! اين سخنان بسيار تکان دهنده است. امام معصوم و مهربان و عاشق خلق خدا نفرين مرگ و نابودي مي‌کند. چرا؟ چون در يک چنين شرايطي که مردم، اين گونه با حقايق بيگانه و آنطور ذلت وار بندهي دنيا و ارباب قدرت آن شدهاند و جهل و اشرافيت تحريف و قوم گرايي و… فرهنگ مردم شده و رودرروي فرزند رسول(ص) خود ايستادهاند تا سر او و خاندانش را ببرند، ديگر راه نجاتي به جز مرگ و نابودي وجود ندارد. امام حسين(ع) در ادامه ميفرمايد:

زنازاده، فرزند زنازاده مرا بين دو راه قرار داده، شمشير و ذلت و هيهات من الذله. نه؛ خدا آن را از ما نميپذيرد و رسول خدا(ص) و مؤمنان و دامن‌هايي که پاک و پاکيزه ماندند و مردان غيور و جانهاي تسليم ناپذير. آنها هرگز از ما نميپذيرند که اطاعت لئيمان را بر شهادت گاه کريمان ترجيح دهيم…

 در اين فراز، امام به رهبري مردم عراق که زنازاده بر آن حاکم است، اشاره دارد و آن جامعهي منحرف، در مسير خود قطعاً به اين جا ميرسد که رهبر خود را از زنازادگان برگزيند و اين انسان‌ها بر آنها حاکم گردند و با اين سخنان، امام پردهاي ديگر از عمق انحراف جامعه را بر ميدارد. در فرازي ديگر از اين سخنراني، امام ميفرمايند:

دربارهي من تصميم بگيريد و مهلتم ندهيد. من بر خداي خود و خداي شما توکل کردم. هيچ جنبندهاي نيست، مگر اين که مهارش در دست خداوند است. به راستي، پروردگار من بر راه راست است.[218]

امام سپس دستانش را به سوي آسمان بالا ميبرد و ميفرمايد:

خدايا! باران آسماني را از آنها بازدار و سال‌هايي چون سالهاي يوسف (خشکسالي) بر آنها مقدر فرما و غلام ثقيف (حجاج بن يوسف ثقفي) را بر ايشان چيره گردان تا شرنگي تلخ به کامشان نمايد که ما را تکذيب کردند و واگذاشتند. پروردگار ما تنها تو هستي. بر تو توکل کرديم و به سوي تو باز ميگرديم.[219]

دومين نفرين امام در اين سخنراني، به حاکميت يک فرد مستبد و آدم کش و فاسد بر سر مردم عراق و حجاز پرداخته است. بهطور کلي اين نفرين دو مرحله دارد: اول، نابودي و مرگ براي عموم مردم خائن و دوم، استمرار اين قتل و کشتارها در طول زمان، به دليل وجود يک چنين فضايي که جهل و تحريف و خيانت و… برقرار است و تاريخ آينده نشان داد که اين نفرين، حاکميت يافت تا به تدريج در طول ده‌ها سال، عذاب در جامعه ادامه يافت. اين نفرين نه فقط به خواستهي امام حسين(ع) صورت پذيرفته است؛ بلکه شرايط آن روز جامعه و حاکميت نفس امارهي آدميان بر شخصيت فردي و اجتماعي شان، يک چنين شرايطي را براي خودش بهوجود ميآورد و اين نفوس، خودشان نميتوانستند خودشان را تحمل کنند و به جان يکديگر ميافتادند. از طرفي سنتهاي خداوند که قوانين ثابت و لا تغير در عالم انسان‌ها، شرايط رنج و نابودي اقوام ستمگر را با خود به همراه دارد. اين سنتها خشم خدا را در فضايي اينگونه ظاهر مي‌کنند و بلاي خانمان سوز را با خود به همراه ميآورند. امام حسين(ع) از چنين سنت‌هايي آگاهي کامل دارد و از خدا مي‌خواهد که آنها را حاکم و جاري کند و در يک شهود زيبا، ده سال بعد از شهادتش را در نفرين خود بيان مي‌کند و در دومين شهود خود. ظهور خونخوار جباري را به نام حجاج بن يوسف ثقفي آشکار مي‌کند و از خداوند، عذاب قوم ستمگر را طلب دارد.

عبدالملک مروان، نفرين امام حسين(ع) را جنبهي عملي پوشاند. او حجاج بن يوسف ثقفي را امير عراق کرد و سپس به او فرمان داد که به مکه حمله کند و کار عبد ا.. ابن زبير را در آن‌جا به پايان رساند. حجاج با بيست هزار سوار به مکه حمله برد.[220] نبردهاي سنگيني بين او و ابن زبير به وقوع پيوست. مردم آهسته آهسته طبق رسم هميشگي خود، پشت ابن زبير را خالي کردند. او سر يارانش فرياد ميزد: خرماي مرا ميخوريد و فرمان مرا نميبريد و سپس خود به جنگ مستقيم با حجاج رفت و در سن 71 سالگي در سال 73 هجري کشته شد و جنازهي او را به دار زدند. مادرش اسماء که دختر ابوبکر و خواهر عايشه بود، و در سن صد سالگي، چشمانش کور شده بود، بعد از 7 روز که جنازهي عبدا…بن زبير بر بالاي دار بود، نزد حجاج آمد و گفت از پيامبر خدا شنيدم که فرمود: از ميان قوم ثقيف يک آدم کش و يک دروغ گو ظهور مي‌کند؛ دروغ گو مختار بود و آدمکش تو هستي.حجاج پرسيد: اين زن کيست؟ گفتند مادر ابن زبير. پس دستور داد جنازه را پايين آوردند و سپس از اسماء خواستگاري کرد و گفت: ميخواهم باجناق رسول خدا باشم.[221] عبدا… ابن عمر که تا آن زمان هنوز زنده بود از کنار جنازهي بردار شدهي ابن زبير عبور کرد و گفت: اگر سه چيز در تو نبود، ميگفتم: تو تويي. بيحرمتي تو در حرم و شتافتنت به سوي فتنه و بخلي که در دست تو است. پيوسته از اين مرکب و آنچه به آن رسيدي بر تو نگران بودم چه ديده بودم که فريفتهي استرهاي سفيد و سياه پسر حرب شده اي؛ ولي پسر حرب از تو سياستمدارتر بود[222] و بدين سان، با کشته شدن ابن زبير تفرقهي سياسي در کل حجاز بر چيده شد. يعقوبي مينويسد که در سال 68 هجري در عرفات چهار پرچم به نشانهي چهار خط سياسي، برافراشته بود. پرچم کيسانيه به رهبري محمد بن حنفيه، پرچم خوارج به رهبري نجده بن عامر و پرچم بنياميه و پرچم عبدا… ابن زبير[223]که با تسلط حجاج بر مکه در سال 73، همهي اين خطوط از ميان رفت و مروانيان بر آن مسلط گرديدند.

و بدينسان نگراني امام سجاد(ع) از خط زبيريان پايان يافت و دعاي ايشان مستجاب گرديد. عبدالملک، حجاج را در سال 75 حاکم عراق کرد. او وقتي به کوفه آمد، صورت خود را پوشاند و به مسجد وارد شد. مردم را شکافت و بر منبر نشست، مدتي دراز خاموش ماند. زمزمهها در گرفت که اين کيست؟ او را سنگ باران کنيم؟ همين که خاموشي همه جا را گرفت، روي خود را گشود و با چند جمله چنان مردم را ترساند که بياختيار، سنگ ريزه از دست مردي که ميخواست او را سنگ باران کند، بر زمين ريخت. وي در آغاز خطبهي خود، چنين گفت: مردم کوفه! ساليان درازي است که با آشوب و فتنه خو گرفته و نافرماني را شعار خود ساخته ايد. من سرهايي را ميبينم که چون ميوهي رسيده بايد آنها را از تن جدا کرد. من چندان بر سرتان ميزنم که راه فرمانبرداري بيابيد.[224]عراقيان بعد از 12 سال جنگ و کشتار بيحاصل که ميان خودشان با يکديگر داشتند، اکنون با يک فرد قدرتمندِ بيرحم رو به رو شدهاند که دمار از روزگار آنها در خواهد آورد و چنان بر سر آنها خواهد کوبيد که تلخي دوازده سال گذشته برايشان شيرين جلوه کند. انتقام خداوند از اين قوم ناسپاس، وارد مرحلهي جديد خود شده است.

حجاج همچون ديگر مروانيان، کينهي عميقي نسبت به خاندان نبوّت داشت. در يکي از خطبههاي خود خطاب به زيارت کنندگان قبر پيامبر(ص) گفت: مرگ بر شما مردم. چرا گرد پشتهاي از خاک و چوب پارهاي چند ميگرديد؟ چرا نميرويد قصر اميرالمؤمنين عبدالملک را طواف کنيد؟ مگر نميدانيد خليفه، هر شخص بهتر از رسول خداست؟[225] عبدالملک مروان بعد از کشته شدن ابن زبير به مکه رفت و در آن جا خطبهاي خواند که: من نه چون خليفهي خوار شده عثمان، نه چون خليفهي آسان گير معاويه و نه چون خليفهي سست، يزيد هستم. من اين مردم را جز با شمشير، درمان نميکنم. شما کارهاي مهاجران اولين را در خاطر داريد، اما مانند آنان رفتار نميکنيد. ما را به پرهيزگاري ميخوانيد و خود فراموش ميکنيد. به خدا قسم از اين پس مرا کسي به تقوي امر نمي‌کند، مگر اينکه گردن او را خواهم زد.[226]مي گويند چون به عبدالملک خبر خلافت دادهاند، قرآني را که پيش رو داشت، برهم نهاد و گفت اين آخرين ملاقات ماست.[227] عبدالملک فرد ستمکار و سنگ دلي را به نام هشام بن اسماعيل مخزومي در مدينه، والي قرار داد (86ـ82) که بهشدت بر مردم مدينه سخت گيري و ستمکاري نمود. حتي امام سجاد(ع) را نيز بارها و بارها آزار داد. اکنون عبدالملک سنگدل در شام، همهي مدعيان بنياميه و بني مروان براي حکومت را از ميان برداشته است. او نزديکترين کسان خود را نيز از دم تيغ گذرانده و با بيرحمي بسياري بر کل جهان اسلام، حکومت خود را استوار کرده است.[228] عوامل بيرحم او در مدينه و مکه يکي بعد از ديگري، دست به استبداد خشن ميزنند و حجاج در عراق به قتل عام مردم پرداخته است. حجاج ميگفت: زمين و آسمان با خلافت برپاست. خليفه نزد خدا، بزرگ‌تر از فرشتگان مقرب و پيامبران و مرسلين است.[229] مردم نيز بر اثر اين فشارها به تدريج دست از مبارزه و دولت خواهي در حجاز و عراق کشيدند. به غير از قيام خوارج و تني چند از سرداران ياغي سپاه بني مروان، ديگر حادثهي خاصي رخ نداد. مروانيان در کنار اين تهديدها و کشتارها مردم را در گرايش به بيبند و باري، شراب خواري و شهوتراني آزاد گذاشتند و تمام امکانات آنها را فراهم ميکردند. ترس از مرگ و زندان از يک سو و آزاد بودن هر گونه لذّت از سوي ديگر، مردم را بر آن ميداشت که به سياست مروانيان و فرهنگ دلخواه آنان رو کنند و حتي در مدينه و مکه، ديگر کسي به خاندان رسول(ص) رجوع نميکرد و براي امور ديني و آخرت خود توجهي قائل نبود. امام سجاد(ع) در اين ايام فرمودند: در مکه و مدينه، بيست تن نيست که ما را دوست بدارد.[230]در چنين شرايطي، امام با آنکه ميدانست که مردم به او رجوع نمي‌کنند، بيکار ننشست و با توجه به سانسور شديدي که بر جامعه حاکم بود و امکان فعاليت او را کم ميکرد، براي روشن کردن شدت ظلم و استبداد به دعاها و مناجات‌هايي روي آورد که شرايط ظلم را تبيين کرده و امکان برون رفت از آن را براي مردم تشريح ميکردند. بخش عمدهاي از دعاهاي امام سجاد(ع) براي تبيين وضعيت چنين دوراني قرائت شده است. در دعايي ميفرمايد:

"خدايا من از تو پوزش ميخواهم که در پيش روي من به کسي ستم شود و من او را ياري نکنم؛ يا نعمتي به من ارزاني گردد و سپاس آنرا نگويم؛ يا گناهکاري از من عذر خواهد و عذر او را نپذيرم؛ يا حاجتمندي از من چيزي طلبد و او را بر خود مقدم ندارم؛ يا حق مرد با ايماني بر گردنم آيد و آن را بزرگ نشمارم؛ يا عيب مرد با ايماني را ببينم و آن را نپوشانم."[231]

همان‌طور که مشاهده مي‌شود، دعاي امام به نوع اخلاق و فرهنگ جامعه برميگردد که ايشان در پوشش دعا به پاکسازي آنها با توکل بر خدا تأکيد مي‌کنند. اين اخلاق بندگي که راه برون رفت جامعه از آن شرايط سخت و تلخ بود، مورد توجه مردم زمان امام قرار نميگرفت. با آنکه سالها جنگ بين احزاب مختلف برقرار بود و بالأخره عبدالملک و حجاج توانسته بودند گروههاي مخالف خود را از ميان بردارند؛ اما روحيهي جنگ طلبي، خشونت، کينه، دريدن يکديگر، هر روز گسترش مييافت. جامعه در آن روزها شاهد دو نوع کشتار دائمي و کينه ورزيهاي عمومي بود. يکي جنگهاي پي در پي سپاه عبدالملک با خوارج و ديگري سرکوب دائمي مردم و کشتار آنها توسط حاکمان و نظاميان عبدالملک مروان و حجاج؛ اما جنگ با خوارج همچنان در مکانهاي مختلف ادامه يافت. همان‌طور که گفته شد حجاج، مهلب ابن ابي صفره که با وي بيعت کرده بود را به فرماندهي سپاهي که با خوارج ميجنگيدند گماشت. مهلب که مردي کارآزموده در اين امر بود، به جنگهاي گسترده و دامنه دار با آنها روي آورد. روزي در کرمان، روزي در کازرون، روزي در اصطخر با آنان ميجنگيد. ابن قتيبه دينوري در کتاب اخبار الطول مينويسد که: جنگ با خوارج حتي در ماه‌هاي حرام و حتي روز عيد قربان نيز، صورت ميگرفت.[232] جدال‌هايي خشن و خونين خارج از اخلاق و معرفت قوانين الهي. دينوري ميافزايد: غيرازمناطق ياد شده، مهلب با خوارج در سمنان، دامغان، شهر ري و جيرفت… به جنگ ميپرداخت. اين جنگها نشان از تعقيب و گريزهايي بود که استراتژي خوارج از آن بهره مند ميشد و آنها مرز و کشور براي خودشان نداشتند، بلکه در همهي بلاد اقدام به خشونت، جنگ و خونريزي ميکردند. در مقابل آن‌‌ها، سپاه خليفه نيز دست به بيرحمي و قتل عام مردم و خوارج ميزد. دينوري مينويسد: که گاه فشارها باعث ميشد که خوارج، اسبهاي خود را ميخوردند. رهبر آنها در آن زمان عبد ربّه بود. او وعدهي بهشت به يارانش ميداد و همه، سرهاي خود را تو راشيده بودند و غلاف شمشيرها را نيز شکسته و آمادهي رفتن به بهشت. امّا در نبرد آخر، شکست سختي از سپاه مهلب خوردند و رهبر آنها نيز کشته شد؛ [233]همين مرگ و خون ريزي و انتقام و کينه در ميان مردم عراق و حجاز برقرار بود، منتها با ستمگري نظاميان حجاج و عبدالملک بر عليه مردم.

 در اين شرايط است که دعاهاي امام که بعدها در صحيفهي سجاديه جمع شد، نوعي مرهم بر روي اين همه زخم شيطان در درون نفس جامعه و بيرون آن گرديد. 54 دعا از امام در کتاب صحيفهي سجاديه ضبط شده که به زبور آل محمد توصيف شده است. اين صحيفه براي سالکين طريق عبادت و تکامل مشعل هدايت و تزکيهي نفس آنهاست و در کنار ارائهي اين راه خودسازي توسط امام سجاد(ع)، راه گريز از آسيب حقايق تلخ اجتماعي و کمتر صدمه خوردن از آنها به شکل دعا ارائه شده است و ده‌ها مطالب ديگر نيز در کنار اين دعاها، طرح گرديده است. مانند مطالب علمي – اخلاقي – احکام… آنچه که در مباحث اجتماعي و اخلاقي صحيفهي سجاديه بيشتر به چشم ميخورد، ارائهي راه برون رفت از آن همه رنج و سختي‌هايي بود که ده‌ها سال بر مردم وارد ميشد که در شکل دعا به مردم توصيه ميفرمود. او ميدانست زياده خواهي مردم، يکي از عوامل ورودشان در مصيبت‌هايي است که بر سرشان ميآيد و در متن دعاي خود در اين باره چنين فرمودند: "خداوند هر زنده جاني را از رزق مقسوم خويش توشهاي معلوم نهاد، آن سان که نتواند از آن که افزونش داده، اندکي بکاهد و بر آنکه اندکش عنايت کرده، چيزي بيفزايد."[234] امام بازخواست کردن خداوند براي اعمال آدميان را مهم‌ترين حادثه در دنيا و آخرت مردم ميدانست و ميفرمود: خداوند همه را بازخواست خواهد کرد[235] و براي فرار از عقوبت اعمال در روز بازخواست، تنها راه را توبه و بازگشت از اعمال زشت بر ميشمرد و ميفرمود: …حمد و سپاس خداوندي را که ما را به توبه راه نمود و اگر پرتو فضل او نبود، هرگز بدان راه نمييافتيم[236] و ميافزوند: روش او در قبول توبهي گذشتگان، اينچنين نبود. ما را از هر چه فراتر از تاب و توانمان بود، معاف دانست و جز به اندازهي توانمان تکليف نکرد و جز به اعمال سهل و آسانمان وا نداشت تا هيچ يک از ما را عذري و حجتي نماند.[237] امام ميدانست که هر کس از فرمان خدا سرپيچي کند، روزگارش تباه مي‌شود و در ادامهي اين دعا ميفرمايند: هر کس سر از فرمانش (خدا) برتابد، کارش به شقاوت ميکشد و آن که به درگاه او روي کند، تاج سعادت بر سر نهد.[238] او ريشهي شقاوت و  بيرحمي را سرپيچي از دستورات خداوند ميداند.

امام به مقام حضرت رسول(ص) و رنج‌هايي که او براي مؤمنان تحمل کرد، توجه مي‌کند و در دعاي شمارهي دو صحيفه به آن پرداخته است.[239] در دعاي شمارهي سه، امام سجاد(ع) به سازمان هستي که توسط ملائک و فرشتگان والا مقامي همچون جبرئيل، اسرافيل، ميکائيل… اداره مي‌شود، پرداخته و تمام عالم را در پنجهي قدرت الهي معرفي کرده و تسبيح و تقديس خداوند به وسيلهي فرشتگان را تشريح مينمايد و به قدرت اين فرشتگان براي دخالت در عالم انسان‌ها و ارتباطي که با دلها دارند، اشاره مينمايد.[240] در دعاي شمارهي چهار به مقام نبوت و مبارزهي پيامبران با دشمنانشان پرداخته است و از خداوند براي کساني که ياري به آنها رسانيدهاند، طلب مغفرت مينمايد.[241] در دعاي شمارهي شش به خاندان حضرت رسول(ص) پرداخته و رسول(ص) را مورد تمجيد و ستايش قرار داده است. در آن زمان‌ها اين خانواده از همه بيشتر مورد ظلم و ستم قرار داشتند. در فرازي از اين دعا ميفرمايند: "بار خدايا! درود بفرست بر محمد و خاندانش و ما را از سختي حوادث زمان و شرّ دامهاي شيطان و تلخي قهر سلطان حفظ فرما"[242] و در ادامه ميفرمايد: "خداوندا ! آن را که تو ياري کني، به خذلان کسي زيان نبيند و آن را که تو بر او ببخشايي، به منع کسي نقصان نگيرد و آن را که تو راه بنمايي، به گمراهي کسي از راه نرود."[243] و اضافه مينمايد که "پس درود فرست بر محمد و خاندانش و ما را به عزت خويش، از آسيب بندگانت در امان دار و به بخشايش خويش، ازهر کس جز خودت بينياز فرما و به راهنمايي خويش، راه ما به حق بگشاي"[244]

امام در دعاهاي بسيار ديگري، به ذکر نعمت‌هايي که خداوند براي آدميان قرار داده ميپردازد. همچنين شکر نعمتها را نيز طرح و بيتوجهي به آنها را موجب قرار گرفتن در مسير قهر خداوند بر ميشمارد. او به اين امر که فرشتگان خدا بهطور مستمر در حال نوشتن اعمال خوب و بد انسان‌ها هستند، اشاره مي‌کند و از مردم مي‌خواهد که اين مهم را هيچ‌گاه فراموش نکنند. امام در دعاي هشتم صحيفه، بر روي نفس اماره و خشم و کينهاي که از آن فوران مي‌کند، انگشت ميگذارد و چنين ميفرمايد:

خدايا! به تو پناه ميبرم از شر و شور پستي و شدت خشم و غلبهي حسد و نداشتن شکيبايي و اندک بودن قناعت و بدي خلق و خوي و اصرار شهوت و چيرگي عصبيت. بار خدايا! به تو پناه ميبرم از پيروي هواي نفس و مخالفت با هدايت و فرو رفتن به خواب غفلت و برتري دادن باطل بر حق و اصرار بر گناه و خرد شمردن گناه بزرگ و بسيار شمردن طاعت، خدايا! به تو پناه ميبرم از به خود باليدن توانگران و خوار داشتن فقيران و بدرفتاري با زيردستان و ناسپاسي در حق کسي که به ما نيکي کرده است. بارخدايا! به تو پناه ميبريم از اينکه ستمگري را ياري کنيم؛ يا ستمديدهاي را خوار بداريم؛ يا قصد چيزي کنيم که ما را در آن حقي نباشد؛ يا از روي بيدانشي سخني در دانش گوئيم. خدايا! به تو پناه ميبريم از اينکه در دل، خيال فريب کسي را بپروريم و از کردار خويش خود پسند شويم و يا به آرزوهاي دور و دراز مبتلا گرديم. خدايا! به تو پناه ميبريم از بدي باطن و حقير شمردن گناهان خرد و از اينکه شيطان بر ما چيره شود؛ يا روزگار ما را واژگون بخت گرداند؛ يا پادشاه بر ما ستم ورزد. خدايا! به تو پناه ميبريم از اسراف کاري و هم از بينوايي. بار خدايا! به تو پناه ميبريم از بزرگ‌ترين حسرت و گرانترين مصيبت و بدترين شور بختيها و بد سرانجامي و محروم شدن از ثواب آخرت و گرفتار شدن به عقاب روز رستاخيز. بارخدايا! بر محمد و خاندانش درود بفرست و به رحمت خويش، مرا و همهي مردان و زنان را از آنچه گفته شد، پناه ده يا ارحم الراحمين.[245]

اين دعا خود يک کالبد شکافي ظهور رفتار غلط انسان هاست که در آن زمان، در بدترين شکل ممکن آن ظاهر شده بود. امام، منبع اصلي بروز اعمال پست را گرايش به نفس اماره معرفي مي‌کند. او خصلتهاي نفس بهيمه را چنين بر ميشمارد: 1ـ آزمندي 2ـ خشم 3ـ غلبهي حسد 4ـ ناصبوري 5ـ اندک بودن قناعت 6ـ بدخلقي7ـ اصرار برشهوت 8ـ چيرگي عصبيت 9ـ مخالفت با هدايت 10ـ غفلت 11ـ برتري دادن به باطل در برابر حق12ـ خرد شمردن گناه 13ـ نداشتن طاعت 14ـ اسراف کاري و… . اين خصلتها اگر در کسي يا جامعهاي بهوجود بيايد، به ظهور رفتارهاي نا به هنجاري منجر مي‌شود که جامعهي آن روز مبتلا گرديد. امام ميفرمايند: خدايا! به تو پناه ميبريم از: 1ـ‌مخالفت با هدايت 2ـ بر خود باليدن توانگران 3ـ خوار داشتن فقيران 4ـ بد رفتاري با زيردستان 5ـ ناسپاسي در حق کسي که به ما نيکي کرده است 6ـ ياري ستمگران 7ـ‌‌خوار کردن ستم ديده 8 ـ گرفتن چيزي که حق ما نيست 9ـ سخن گفتن از روي نا آگاهي 10ـ‌‌فريب دادن مردم 11ـ خود پسندي در کردار 12ـ مبتلا شدن به آرزوهاي دور و دراز 13ـ بدي باطن 14ـ بيتوجهي به گناهان15ـ شاد کردن دشمنان 16ـ نيازمند شدن به ثروتمندان 17ـ به استقبال مرگ رفتن، بدون فراهم آوردن توشهي آخرت 18ـ فقر و بي‌نوايي و…. همان‌طور که مشخص است، امام يک ريشه‌يابي از درون انسان‌هايي که به حاکميت نفس اماره مبتلا شدهاند، کرده است و يک ارزيابي از چگونگي بازتاب آن ويژگي‌ها در رفتار فردي و اجتماعي آنها که به روي هم، ما را از شرايط موجود جامعهي آن روز آگاه مي‌کند و فرهنگ و اخلاق زمان خود را در پناه دعا گزارش ميدهد و به مردم زمان خود ميآموزد که علت اين همه رنج و بدبختي، گرايش آنها به توطئههاي نفس حيواني و حيله‌گريهاي شيطان است که بازتاب بيروني آن شقاوت‌ها، فريب‌‌ها، جنگ‌‌ها، کشتارها، نفاق‌‌ها، خيانت‌ها، ترسها و… است که نهايتاً استمرار آن، به حاکميت استبداد و ستم مطلق بر جامعه ختم مي‌شود. تمام تاريخي که ما در اين کتاب از منابع مختلف نقل کرده ايم، در اين دعاي امام مستتر است. امام سجاد(ع) راه گريز از آن همه بدبختي حاکم بر جامعه را همان‌طور که گفتيم توبه و بازگشت از همهي اين پستيها و فرار از نا اميدياي که در آن شرايط گريبان مردم را گرفته بود ميداند و ميفرمايد:

"… آيا اي خداوند من! همين که به درگاه تو از اعمال ناپسند خود اقرار کنم، مرا سودمند است؟ آيا همين که به درگاه تو به زشتي کردار خويش معترف آيم، رهايي خواهم يافت؟ يا در همين جا که ايستاده ام خشم خود بر من گماشتهاي يا در همين هنگام که دست به دعا به سوي درگاه تو برداشته ام، غضب خود را قرين من ميکني؟اي خداوند! از تو نوميد نميشوم؛ زيرا در توبه به روي من گشوده اي؛ بلکه به درگاه تو مينالم و گريه ميکنم، به‌سان بندهاي ذليل و بر خود ستم کرده و حرمت پروردگار خود شکسته… اينک دست انابت و توبه به سوي تو برداشته و از روي اخلاص، به درگاه تو توبه ميکنم و با دلي پاک، در مقام قرب تو ايستاده ام و با آوازي نجوا گونه و آهسته، با تو راز ميگويم…اي خداوند! اي که از گناهان خلق، نيکو در ميگذري و از اين رو زير بار منت تو هستم،اي خداوندي که بندگان خويش را به پذيرش توبه خوگر کردهاي و نا صالحانشان را به توبه به صلاح ميآوري! اي خداوندي که به اندکي از اعمال نيک آنان خشنود ميگردي و اندکشان را پاداشي گران عنايت ميکني! اي خداوند که اجابت دعاي ايشان بر خود فرض کرده اي.[246]

امام(ع) ميداند کساني که راه خدا را بر ميگزينند، مورد هجوم شيطان و آدميان شيطان صفت قرار ميگيرند و ستمگران به آنها ظلم روا ميدارند و در آن شرايط سخت، امکان مبارزه با آنان وجود ندارد؛ لذا به مؤمنان سفارش مي‌کند که کار ستمگران را به خدا واگذار کنند تا انتقام آنها را خدا بگيرد. زمانيکه هيچگونه امکاني براي مبارزه با ظلم و ستم نيست، تنها راه دعاست و واگذار کردن عذاب آنها به خداوند، چارهي راه است، ميفرمايد: اي خداوندي که از درد و رنج داد خواهان آگاهي… اي خداوندي که ياوريت به دادخواهان نزديک است… تو ميدانياي خداوند که فلان فرزند فلان در حق من، مرتکب چه کارها شده که تو خود از آن منع فرمودهاي و او در بيحرمتي، به من چه اعمالي انجام داده است که تو خود از آن نهي کردهاي و اين همه، از سرمستي اوست به سبب نعمتي که تو به او داده اي. از بيباکي اوست در برابر کيفري که تو برايش مقرر کرده اي. بار خدايا بر محمد(ص) و خاندانش درود بفرست و به نيروي خود، آنرا که بر من ستم مي‌کند يا دشمني ميورزد؟ فروگير و به قدرت خود از تيزي قدرتش بکاه و به درماندگيهاي خود مشغولش نماي. در پيکار با آنچه به خلافش برخاسته است، عاجزش گردان. بار خدايا بر محمد(ص) و خاندانش درود بفرست و خصم مرا رخصت مده که بر من ستم روا دارد. خوب ياريم کن که در برابرش پايداري کنم و مرا از ارتکاب اعمالي چون اعمال او و حالتي چون حال او نگه دار.[247]

کاملاً مشخص است که در اين فراز از دعاي امام، خطر افتادن به ورطهي اعمال خلاف، توسط ستمديده وجود دارد؛ چون جامعهي آن زمان از تمام فرهنگ جاهلي استفاده ميکرد و در برابر مخالفت با دشمن، اخلاق و دين و معرفت و جوانمردي مورد توجه قرار نميگرفت، اگر دشمن خدا را با همان ابزاري که او در دشمني‌اش به کار ميبرد، مورد حمله قرار دهي؛ تو نيز دشمن خدايي. نبايد در دشمني با دشمنان خدا، ابزار شيطاني و نفساني و آنچه را که خدا دوست ندارد به کار گرفت. امام در ادامه ميفرمايد:

"بار خدايا! بر محمد(ص) و خاندانش درود فرست و در حال، مرا بر ضد او چنان ياري کن که خشم مرا فرو نشاند و انتقام من از او بستاند. بار خدايا! برمحمد(ص) و خاندانش درود فرست و به جاي آن ستم که آن ستمکار بر من روا داشته است، تو عفو و بخشايش خود بر من ارزاني دار و به جاي سوء رفتار او، رحمت خود بر من عطا فرما؛ که هر مکروهي در برابر خشم تو ناچيز است و هر مصيبتي در برابر غضب تو سهل است.اي خداوند آن سان که در دل من ستمديدگي را نکوهيده اي، مرا نيز توفيق ده که به کس ستم نکنم…"[248]

امام(ع) در دعاهايش موارد زيادي را مورد توجه قرار داده است که عمدهي آنها عبارتند از: دعا هنگام بيماري، محنت و بلا[249] ـ دعا براي عفو از عيب ها[250] ـ حفاظت در برابر شيطان[251] ـ هنگام ترس و نياز[252] ـ بهدست آوردن اخلاق ستوده[253] ـ زماني‌که گناهان باعث اندوه مي‌شود[254] ـ هنگام سختي و مشقت[255] ـ شکر بر سلامتي[256]ـ حق پدر و مادر[257]ـ حق فرزند و همسايگان، مرزبانان[258]ـ تنگ شدن روزي – داشتن بدهي به مردم[259]ـ طلب خير[260]ـ هنگام گناه[261]ـ شکر گزاري[262]ـ کوتاهي در حق مردم[263]ـ طلب عفو و رحمت[264]ـ در ياد مرگ خود و ديگران [265]ـ پوزش از گناه[266]–ختم قرآن[267]ـ ديدن هلال ماه در ماه رمضان[268]ـ ورود در ماه رمضان[269]ـ خروج و وداع با ماه رمضان[270]–روز عيد فطر[271] ـ روز عرفه[272]ـ روز عيد قربان[273]–دور کردن مکر دشمن[274]– ترس از خدا[275]–تضرع و اظهار فروتني[276]– هنگام طلب به اصرار از خدا[277]ـ خضوع و خشوع[278] ـ درخواست از ميان بردن غم[279].

اگر به محورهاي کلي دعاهاي امام سجاد(ع) در صحيفهي سجاديه دقت نماييم، آنچه که بيشتر از همه در اين 54 دعا برآن تأکيد شده است، رفتارهاي اجتماعي و سياسي و اخلاقي آدميان مابين خودشان است و محدوده‌هايي که باعث شکستن حرمتها و پيدايش تجاوزها و درگيريها مي‌شود را معين مي‌کند، سپس ريشه يابي پيدايش رفتارهاي نابه‌هنجار از منبع نفساني و غرايز بهيمي انسان را مد نظر قرار داده است و بر اين‌که عامل خارجي خط‌دهنده به رفتارهاي نفساني وجود دارد نيز تأکيد مي‌کند و آن را شيطان رجيم معرفي مينمايد.

 موضوع ديگري که در اين ادعيه به چشم ميخورد، اين است که حال که انسان دشمن دروني و بيروني خود را شناخت، چگونه مي‌تواند در نبرد با آنها موفق شود. امام تأکيد دارند که مهم‌ترين عامل، شناخت و آگاهي و گريز از جهل و ناداني در برابر اين دشمن دروني و بيروني است و سپس بايد بازگشت از مسير به خطا رفته و جبران خسارات وارد شده، در رأس امور آدمي قرار گيرد؛ که اصطلاح قرآني و ديني آن توبه و انابه به درگاه خداست. در اين دعاها امام براي اصلاح امور مردم، کلي گويي نمي‌کند؛ بلکه جزء به جزء رفتارهاي غلط را آشکار کرده و به دقت، اعمال صحيح را توضيح ميدهد. برگرداندن حقوق مردم و نزديکان به آنها به‌جاي تصرف و چپاول دستاوردهايشان، توکل بر خداوند در شرايط بد سياسي و اجتماعي و اقتصادي، به جاي نااميدي و جذب راه خطا شدن. بهترين زمان‌ها براي توبه و بازگشت و پرداخت حقوق مردم را هنگام روزه‌داري معرفي مي‌کند و تهذيب نفس و بخشش و انفاق را نيز در اين ايام، توصيه مي‌کند که بهترين مواقع آن در روزهاي ماه مبارک رمضان و ايام حج و ايام ا… مي‌باشد. توجه به ايام ا… از نظر امام، اهميت خاص خود را دارد؛ مانند عيد فطر که روز بازگشت انسان پس از سي روز، روزهي خالصانه به فطرت و جوهر انساني خويش است، يا روز عرفه که روز معرفي و تعريف خود انسان به خود