loader
×

آن نوزده سال


به نام خداوند بخشاینده مهربان

 

اواخر قرن اول هجری اوج حاکمیت حکومت بنی مروان در گستره عظیمی از سرزمین‌های فتح شده به‌دست سپاهیان فرزندان عبدالملک مروان بود. حکومتی که در سایه شمشیر و اسلامی، خود ساخته و بی‌رنگ و بو از اسلامِ اصیل برقرار گردیده بود. قدرتی که با زر و زور و تزویر و خیانت و جنگ و کشتار بی‌رحمانه مخالفان و هزاران دسیسه در کام صاحبان آن طعم می‌شد. نسل‌های نزدیک به صدر اسلام یا از میان رفته بودند و یا در طول زمان به‌دست ظالمان حاکم قتل عام شده بودند. حدود سه نسل از بعثت رسول(ص) گذشته بود و در چهار دهه آخر قرن اول سر هرکس که احساس سروری می‌کرد به‌دست دشمنانش از تن جدا شد و خیل عظیم یارانش نیز در نبردهای پی در پی و بی‌حاصل سلاخی می‌شد و هر اندیشه‌ی مبارزه‌جویی، در جویی از خون طرفدارانش روان گشت. هرکس حقیقت، اسلام، اخلاق، دین و آزادی و ... را طوری تعریف می‌کرد که خود آن را درک کرده بود و این واژه‌ها دست به‌ دست در میان قبایل و شهرها می‌گشت و هر گروهی و باوری یا چیزی به آن می‌افزود و یا چیزی از آنها می‌کاست . امامِ آن دوران در غربتی غریب و ناشناخته در مدینه، تنها به ساختنِ جامعه کوچکی پرداخت تا حق و حقوق را به‌صورت صحیح آن بازخوانی نماید. امّا هیچکس به سخن حق امام سجاد(ع) که سی و پنج سال در دوران امامتش آن را بیان می‌نمود، توجهی نمی‌کرد. در آن دوران سیاه، خداوند به سرکوب تمام یاغیان و باغیان برعلیه حق همت گماشته بود و هر طایفه و هر تفکری که برعلیه اسلام اصیل به میدان آمده و بر آن تاخته بودند و خونی ریخته بودند به قهر خداوند قهار گرفتار و عذاب نافرمانی خود را چشیدند و یکی پس از دیگری، از صحنه عالم با تحمل بلاهای عظیم از میان برداشته شدند. کنیزان و بردگان خانه امام سجاد(ع) با آموزش‌های آن امام بزرگوار به اصل دین و حقیقت آگاه می‌شدند و بعد از آزادی به دفاع از اسلام واقعی می‌پرداختند که در میانِ خیلِ عظیمِ مخالفانِ اسلام حقیقی قابل ملاحظه نمی‌بودند. در چنین شرایط اسفباری زعامت و امامتِ حق و اندک مسلمانان باقی مانده برعهده پسر برومند امام سجاد(ع)، حضرت امام محمد باقر(ع) نهاده شده و امام سجاد(ع) بعد از تحمل مصائب سخت و سنگین به دیدار خداوند در ملکوت اعلی رفت. امام محمد باقر(ع) در میان اقیانوسی بی‌پایان و بدون ساحل قرار گرفت، هیچ دوردستی نشان از خشکی برای استقرار نداشت؛ آن امام بزرگوار در آن برهه دردناک، خود جزیره‌ای در این اقیانوس بنا کرد و این جزیره را به تدریج ساحلِ گستردهِ دریا نمود. کاری بس شگفت و باور نکردنی . او در ابتدا، جزیرهِ حقانیت خود را بر پایه عقل و علم و هدایت بنا کرد؛ اینها مواردی بود که در آن دوران بسیار کم‌یاب و دست‌نیافتنی می‌نمود. او جامعه را با تمام قدرت به‌سوی اندیشدن و تعقل و آگاهی و علم سوق داد تا پرده ضخیم و خشن جهل را که یک قرن سیاهی و تباهی بر جهان ریخته بود را بدرد و در این آگاهی و تعقل و علم‌گرایی، رهبریِ الهی را هویدا نمود و امامت واقعی را تبیین کرد و هدایت قرآنی را و مفاهیم عظیم آن را با درک صحیح و به حقِ آن تشریح کرد. هدایت آسمانی و کتابت قرآنی همچون دو خورشید مردم را نور باران کردند. امام باقر(ع) تائیدیه رسول(ص) را بر دوش داشت و این تائیدیه با تیرِ در زمان رها شده حضرت رسول(ص)، یعنی جابر بن عبدالله انصاری به انتهای قرن اول رسید و مهر تائید امامت و سلامِ رسول(ص) در میان بهت همگان به امام محمد باقر(ع) ابهتی عظیم داد تا پشتوانه‌ای بزرگ برای اثبات حقانیت و تحکیم جزیره تازه تأسیس انسانیت در اقیانوس پلیدی‌ها و پلشتی‌ها داشته باشد؛ این جزیره نو پای اسلامی که بعد از یک قرن اسلام واقعی را تبیین می‌کرد با هجمه موج‌های عظیمی روبه‌رو بود که هر لحظه می‌توانست جزیره را در زیر گرداب عفن شیطان محو نماید. دست یاری خداوند و امامت استوار و مردانه آن امام بزرگ، باعث ناکامی عظیم شیطان گردید. امام باقر(ع) در آن دوران از یک سو با اشرافیت و دنیاگرایی نظام حاکم که اسلام را به‌صورت حمایت از اشرافیت خود درآورده بود روبه‌رو بود و عالم نمایان به تأیید آن حاکمیتِ ضد اسلامی می‌پرداختند، از سوی دیگر خیل عظیمی از اندیشه‌ها و مبارزان اندیشمندی که با نظام حاکم در آویخته بودند نیز داعیه‌ای برای حقانیت خود داشتند که یکی پس از دیگری در گرداب گمراهی خود غرق می‌شدند و یارانشان از میان می‌رفتند. دسته‌ی بزرگی از این مبارزان از میان فرزندان امامان و بزرگان اسلامی بودند که راه حق را درنیافته بودند. تعداد قابل توجهی از فرزندان و نسل امام حسن(ع) و تعدادی از فرزندان و نسل امام حسین(ع) و فرزندان امام علی(ع) از نسل محمد بن حنفیه داعیه رهبری و امامت داشتند که گروه‌های حسنیه و زیدیه و کیسانیه نتیجه‌ی این ادعاها بودند که در حیات سیاسی اجتماعی اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم نقش مؤثری را ایجاد کردند. بازماندگان از نسل عباس عموی پیامبر در چهره‌ی داعیان عباس و مدعیانِ سازمانِ یافتهِ سیاه جامگان عباسی برعلیه بنی‌امیه فعال بودند و حقی جز خود را قبول نداشتند. پیوستن گروه کیسانیه به این جماعت تلفیقی شد از فرزندان ابن عباس و محمد بن حنفیه که در مقطعی زیدیه نیز با آنها پیوند خورد که نهایتاً در سی و اندی سال بعد عباسیان جانشین ستمگری‌های بنی‌امیه گردیدند تا استمرار حکومت ظلم را به‌عهده بگیرند.

در کنار این مبارزان مخالف بنی‌امیه، افراطیون مذهبی و سفیانی‌هایی که با یک چشم می‌دیدند و با یک شاخ حمله می‌کردند نیز حضور فعال در جامعه آن روز داشتند. از جمله خوارج که در اوایل قرن دوم به چندین گروه انشعاب پیدا کرده بودند و کارشان جز ویران کردن اعتقاد و کشتار جان‌های بی‌گناه مردم نبود؛ شعار برعلیه بنی‌امیه می‌دادند امّا عصمت عمومی را می‌دریدند و در استمرار مبارزه با بنی‌امیه و بنی مروان نهضت‌های ملی و دینی خاص و مدعی، مانند زبیریان و ملی گرایان عراق، گرداب جنگ‌ها و کشتارها را دامن می‌زدند. در چنین شرایطی مردم دچار یأس و ناامیدی از یک سو و شک و بدبینی نسبت به دین و خداوند از سوی دیگر شدند. تفکر ارجاء و فرهنگ مرجئه در عموم مردم رواج یافت. تفکری که همه عواقب اعمال را به آخرت موکول می‌کرد و ایمان را ثابت و حساب و کتاب در دنیا را به فراموشی می‌سپرد که همه مردم و حاکمان را آسوده می‌کرد و وجدان عمومی را تسکین می‌داد و در برابر آن بدبینی نسبت به دین و مادی‌نگری و به اصطلاح آن ایام زندیقی گسترش یافت تا آرامشی دیگر بر وجدانهای سرکوب شده باشد؛ از سوی دیگر گرایش به انزوا و زاویه نشینی و صوفی‌گرایی نیز در بین مردم رواج یافت تا پیوندی باشد بین دینِ از صحنه خارج شده و آخرتِ مورد نیاز و امنیتی که برای آنها از سوی حاکمان به همراه داشت برقرار گردد. در این هیاهوی نحله ها، باورهای روشنفکران جامعه نیز تغییر کرد؛ از دل جبرگرایان، آزادی اندیشان و قدرگرایان برخواستند و نهضتی را سازمان دادند که بعدها به معتزله شهرت یافت و در اوایل قرن اول، این نهضت، بنیان‌گذاری گردید و در قرن دوم و سوم حاکمیت قدرتمندی را به‌دست آورد. تمام این جریانات امواج بلندی بودند که در آن اقیانوس بی‌ساحل بر جزیره کوچک حق و خداجوی امام محمد باقر(ع) فرو می‌کوبیدند و به‌تدریج در نوزده سال امامت، این جزیره کوچک حق جو، سطح وسیعی از اقیانوس را به تصرف خود درآورد و اقیانوس بی‌انتها خود، ساحل این جزیره عظیم گردید. آن نوزده سال امامت امام محمد باقر(ع)چنان معجزه‌آسا تحول یافته است که عقل از تحلیل و تبیین آن درمانده می‌گردد. امام با تأسیس سازمان باقری و شکافنده، در تمام زمینه‌هایی که جامعه در آن به خطا و اشتباه رفته بود، حقایق را روشن نمود. سازمانی که در رگ و پی آن فهم شرایع دینی و بازشناسی حقیقت دین نهفته بود، او جامعه‌ای از متخصصین تشکیل داد و برای آنها امکان و توان اجتهاد فراهم کرد، شاگردان زیادی را تربیت نمود تا مباحث فقهی و دینی را تشریح نمایند. مباحث جبر، اختیار، قدر، توحید، امامت و ... را از نو بازخوانی نمود، روایات را که جعل شده و به‌صورت قصه خوانیِ دروغین در آمده بودند را جمع‌آوری کرد و ناپاک آنها را دور ساخت. تاریخ اسلام و یکصد ساله آن را که در دریایی از دروغ و برساخته‌های اندیشه و حکومت‌های دروغین شکل گرفته بود را بازسازی کرد، به‌ویژه تاریخ حضرت رسول(ص) و زندگی حضرت علی(ع) و دوران خلفای صدر اسلام را تبیین نمود، اخلاق و احکام را استحکام بخشید، کرامات و معجزات در جهت ایمان مردم از خود نشان داد، با قدرت کلامی و معنوی بسیار، افرادی از نظام بنی‌امیه را جذب حقیقتِ اصل دین نمود که از رهگذر آن لعنِ ده‌ها ساله‌ی حضرت علی(ع) بر منابر که توسط غاصبان بنی‌امیه صورت می‌گرفت لغو شد و فدک به خاندان فاطمه(س) برگردانده شد و درِ زندان‌های بزرگی که حجاج بن یوسف ثقفی بنا کرده بود، باز شد و هزاران زندانی آزاد شدند و باند حجاجی حاکم به‌طور کلی در دوران امامت امام محمد باقر(ع) از میان رفت.

تصوف و زهدگرایی افراطی را مطرود کرد، پایگاه‌های خاصی در سراسر سرزمینِ بزرگ اسلامی بنا نمود و مردم تازه مسلمان شده را به اسلام اصیل آشنا کرد. شهرهای خاصی را مدّ نظر قرار داد که آنها را پایگاه اصیل تشیع نمود مانند شهر قم و فرزند برومندش سلطان علی را به آن دیار فرستاد که بعد از سه سال به شهادت رسید ولی قم و کاشان ریشه‌ی شیعه‌ی امامیه را در خود پروردند، شهرهایی نظیر کوفه، بصره و ... به‌عنوان کانونی از علم و دانش در آمد، او تقیه را بر یاران خود واجب کرد تا جان و مال و ناموس و اعتقاد آنها را حفظ کند و از این یاران کمِ باقی مانده، خون در شریان ارزش‌های دینی مردم به جریان اندازد. علم و علم آموزی را اصل قرار داد، با عشرت‌طلبی و اباحی‌گری در دین که در همه نحله‌های آن راه یافته بود به شدّت مبارزه کرد. تمام گروه‌های مدعی امامت را با استدلال محکوم کرد و به آنها ثابت کرد که بر حق نیستند. علم را به‌صورت حقیقی آن شکافت و در اختیار عموم قرار داد و راه را برای آوای ققنوسیِ فرزند برومندش امام صادق(ع) باز نمود تا در فضایی که از کشاکش بنی‌امیه و بنی‌عباس به‌دست آمده ندای سرخ و سبز شیعه امامیه جعفری را بنیاد عمیق نهد و سرانجام پس از نوزده سال امامت به زهرِ هشام ابن عبدالملک در نهایت مظلومیت به شهادت رسید. در این کتاب سعی شده تا تمام مباحث فوق را به‌صورت تفصیلی طرح و تبیین گردد تا قطره‌ای از دریای فضائل امام محمد باقر(ع) را تشریح کرده باشیم.

 

حسین سعادت

 

 

 

 

سرآغازی بر امامت امام باقر(ع)

امام باقر(ع) فرمودند[1]:

"...‌ای جابر تو را به پنج چیز سفارش می‌کنم. اگر به تو ظلم شد، تو به کسی ستم مکن. اگر به تو خیانت شد، تو خیانت مکن. اگر تکذیبت کردند، بر کسی غضب نکن و اگر از تو بدگویی شد، بی‌تابی مکن و درباره‌ی آن چیزی که درباره ات گفته‌اند تفکر کن، اگر آن سخنان راست بود، بدان که سقوط تو در پیشگاه الهی برای غضب تو به سبب سخن حق، مصیبتی است بزرگ‌تر از ترسی که از سقوط در چشم مردم داری و اگر آن سخنان خلاف واقع بود، به ثوابی رسیده‌ای بدون آن‌که زحمتی کشیده باشی و بدان که تو از اولیاء ما نیستی مگر در صورتی که اگر تمام مردم شهرت علیه تو متحد شوند و بگویند تو مرد بدی هستی، از این امر ناراحت نشوی و اگر همه بگویند مرد صالحی هستی، از آن خوشحال نشوی. خودت را بر کتاب خدا عرضه کن، اگر به راه آن رفته‌ای، به سفارش به زهد آن زاهد شده و به آنچه ترغیب نموده راغب باش و از آنچه ترسانده خائف شو، پس ثابت قدم باش و تو را بشارت باد؛ چرا که هر چه علیه تو گفته شد، زیانی برای تو ندارد و اگر از قرآن جدایی داری، پس به چه چیز خودت مغرور گشته ای؟ مؤمن با نفس خود می‌جنگد تا بر هوای نفس خود غالب شود ... ."[2]

 امام در توصیه‌ای دیگر به جابر می‌فرماید: "ای جابر من در غم و اندوهم و قلبم نگران است و پریشان هستم. جابر عرض کرد: اندوه و نگرانیتان برای چیست؟

امام فرمودند:

"‌ای جابر! کسی که دین خالص و ناب الهی در قلبش راه یافته باشد، از غیر خدا روی تافته و قلبش تنها متوجه خداوند است (غم من، غم دنیا نیست). مگر دنیا چیست؟ و چه می‌تواند باشد؟ آیا دنیا جز همین مرکبی است که بر آن سوار می‌شوی یا لباسی است که می‌پوشی یا همسری است که به آن رسیده‌ای؟‌ ای جابر! مؤمنان، دل به بقای دنیا نبسته‌اند و خود را از قرار گرفتن در آستانه‌ی آخرت ایمن نمی‌پندارند. فتنه‌ها و نیرنگ‌های دنیا گوششان را از شنیدن ذکر خدا کر نکرده و جلوه‌های زندگی دنیا چشمشان را از دیدن نور الهی کور نساخته است. از این رو پاداش نیکان را دریافت کرده و به رستگاری رسیده‌اند. همانا تقوا پیشگان از همه‌ی مردم دنیا کم خرج ترند و در خدمت دیگران از همه پیش تازترند و کوشاتر. اگر ارزش‌های الهی را از یاد ببری، آنان به یاد تو می‌آورند و اگر به یاد خدا باشی، تو را در این راستا یاری می‌دهند. زبانشان همواره گویای حقوق الهی است و تمامی وجودشان بر پا دارنده‌ی فرمان‌های خداست. با محبت حق از هر محبتی چشم پوشیده‌اند و با قلبشان به خدا و محبت او چشم دوخته‌اند. در راستای اطاعت فرمانروای هستی با دنیا بیگانه‌اند و می‌دانند که زندگی دنیا یکی از مراحل حیات مستمر آنان است؛ بدین جهت دنیا را چونان منزلی در گذرگاه می‌بینند که لختی بر آن فرود آمده و ناگزیر باید از آن خارج شوند. اهل تقوا دنیا را همانند ثروتی می‌دانند که در خواب به چنگ آمده است و به گاه بیداری از آن ثروت هیچ اثری نیست؛ پس بکوش تا قوانین و ارزش‌هایی که خداوند در پرتو دین در اختیارت نهاده را نگهبان باشی."[3]

ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین(ع) ملقب به امام باقر(ع) در سوم صفر سال 57[4] در شهر مدینه به دنیا آمدکه حدود چهار سال قبل از واقعه‌ی کربلا می‌باشد. او نخستین مولودی است که در خاندان امامت از نسل دو امام، حسن بن علی(ع) و حسین بن علی(ع) به امامت مسلمین برگزیده شده است. پدرش علی بن الحسین، زین العابدین فرزند امام حسین(ع) بود و مادرش ام عبدالله فاطمه دختر امام حسن مجتبی(ع) است.[5]

مادرش در پاکی و صداقت نمونه بود و به همین دلیل لقب صدیقه به وی داده‌اند.[6] امام باقر(ع) در توصیف مادر خویش می‌فرماید: "او صاحب کرامت بوده است."[7]

وی را به دلیل گستردگی معارف و اطلاعات و چاره اندیشی‌های وسیعی که در اختیار داشت، باقر لقب داده‌اند. این لقب را حضرت رسول(ص) به او داده است.

هم در تاریخ و هم در روایات آمده است که: روزی جابر بن عبدالله انصاری، صحابه‌ی رسول خدا(ص) وارد منزل امام سجاد(ع) شد. در بین صحبت با آن حضرت، نوجوانی نورانی وارد مجلس گردید. همین که چشم جابر بر آن نوجوان افتاد، لرزه بدنش را فرا گرفت و از جای خود برخاست و مرتب تمام قامت آن عزیز نورانی را تماشا می‌کرد و چون با دقت او را نگریست، اظهار داشت: ‌ای نوجوان! جلو بیا. هنگامی که مقداری جلو آمد، جابر گفت: اکنون برگرد و برو و پس از آن گفت: قسم به خدای کعبه! که این نوجوان از نظر شکل و شمایل از هر جهت شبیه‌ترین افراد به رسول خدا(ص) است، بعد از آن جابر چند قدمی به‌سوی نوجوان آمد و چون نزدیک شد، سؤال کرد: نامت چیست؟

حضرت فرمود: محمد.

گفت: نام پدرت چیست؟

فرمود: من پسر علی بن الحسین(ع) هستم.

گفت: ‌ای عزیزم! جانم فدایت باد! تویی باقر و شکافنده‌ی علوم؟

فرمود: بلی؛ آنچه را که جدم رسول خدا(ص) تو را بر آن مأمور کرده است، ابلاغ کن. جابر گفت: رسول خدا مرا بشارت داد که باقی خواهم ماند تا زمانی که تو را ملاقات نمایم و آنگاه فرمود: سلام او را به شما برسانم. بنابراین سلام رسول خدا(ص) بر تو باد ... .[8]

 حدیث جابر ابن عبدالله انصاری در منابع اهل سنت نیز آمده است؛ به‌عنوان مثال: احمد بن حجر هیثمی (م974) یکی از محدثان مشهور اهل سنت در فصلی از کتاب الصواعق المحرقة آورده است، ابوجعفر محمد باقر(ع) عبادت و علم و زهد را از پدر خویش زین العابدین(ع) به ارث برده و او را از آن جهت باقر نامیده‌اند که گنج‌های پنهان معرفت و حقایق احکام و حکمت‌ها و لطایف را می‌کاوید و آشکار می‌ساخت. این نکته بر هیچ کس پنهان نیست مگر بر کسی که بینشش کور شده باشد و ... همین شرف برای ابوجعفر محمد باقر(ع) بس که ابن مدینی از جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده که رسول خدا(ص) برای وی درود فرستاده است. احمد بن حجر سپس حدیث را نقل کرده است.[9]

جابر بن عبدالله انصاری مورد احترام همه بوده است. او از کسانی است که همراه با هفتاد نفر از انصار در پیمان عقبه حاضر بود و البته در آن روز کم سن‌ترین آنان به شمار می‌رفت. در نوزده غزوه همراه رسول خدا(ص) شرکت کرد. پس از حضرت رسول(ص) در مسجد مدینه حدیث حضرت رسول(ص) را بازگو می‌کرد.[10]

محمد بن مسلم می‌گوید: روایت جابر صحت داشت و او موفق به ملاقات با محمد بن علی(ع) گردید و پس از مدت کوتاهی بدرود حیات گفت.[11] ابان بن تغلب از امام صادق(ع) روایت می‌کند که جابر عمامه‌ی مشکی بر سر می‌بست و همواره ندا می‌داد‌ای باقر العلم! مردم مدینه می‌گفتند: او هذیان می‌گوید.[12]

تأکید و تأیید بر امامت امام محمد باقر(ع) از پیامبر نیز در روایات متعدد بیان شده است؛ از جمله حدیث ذیل:

رسول خدا(ص) فرمود: من بر مؤمنان اولی‌تر از خودشانم و برادرم علی بر مؤمنان اولی‌تر از ایشان است. چون او شهید شود، فرزندم حسن(ع) و سپس فرزندم حسین(ع) و چون او نیز شهید شود، فرزندش علی ابن الحسین(ع) و‌ ای علی تو علی ابن الحسین را خواهی دید و پس از او محمد بن علی اولی بر مؤمنان خواهد بود و تو‌ای حسین او را در زمان حیاتت خواهی دید.[13]

امام باقر(ع) بر اساس وصیت پدرش به‌طور مستقیم به امامت شیعیان بعد از امام سجاد(ع) برگزیده شد. امام سجاد(ع) در اخرین روزهای حیات خود، فرزندش محمد(ع) را فراخواند و صندوقی را در اختیار او قرار داد. پس از وفات امام سجاد(ع) فرزندان وی از محمد باقر(ع) تقاضا کردند تا آن صندوق را بیاورد و به‌عنوان ارث پدر تقسیم کند. امام باقر(ع) به آنان گفت: در آن صندق حاوی مال و ثروت نیست، بلکه ودایع امامت در آن نهفته است. "[14]

در روایتی دیگر آمده است که امام سجاد در بستر بیماری هنگام وفات، فرزندانش محمد، حسن، عبدالله، عمر، زید و حسین را به گرد خویش فراخواند و فرزندش محمد(ص) را وصی خود قرار داد و وی را باقر خواند و امور برادران را به‌عهده‌ی او نهاد.[15]

امام باقر(ع) به زراره فرمود: ما دوازده امام هستیم که از جمله‌ی ما حسن بن علی(ع) و حسین بن علی(ع) است، پس از ایشان امامان از نسل حسین(ع) هستند.[16]

امام باقر(ع) صریحاً می‌فرمود: ماییم والیان امر خدا و خزانه داران علم او و وارثان وحی و عاملان کتاب الهی، اطاعت ما بر مردم واجب است و محبت ما ایمان و دشمنی ما کفر است، دوستان ما در بهشت و دشمنان ما در آتشند.[17]

القاب دیگر امام محمد باقر(ع)

لقب‌های دیگری برای امام ذکر شده است؛ مانند رافع (بلند کردن مقام فهم و علم)، هادی (هدایت گر مردم به‌سوی اهل حقیقت)، ذاکر (همیشه ذکر خدا گویند)، شاکر (همیشه شکرگزار خدا)، صابر (صبور در تمام سختی‌ها) و ... این صفت‌ها همه بر اساس عملکردهای امام نسبت به شرایطی که در آن به سر برده است، به وی داده شده است و آنچه که از همه مشهورتر و در رفتار او مشهودتر است، لقب باقر است؛ زیرا اسلامی را که صد سال دستخوش تحولات و جعلیات و انحرافات به وسیله‌ی حکام ظالم و خود محور شده بود، کاوید و اصل اسلام را در همه‌ی زمینه‌ها از باطل آن جدا کرد و اسلام واقعی را بعد از صد سال که در شناخت آن همه دچار مشکل می‌شدند، به‌صورت ناب و پاک و اصیل به جامعه معرفی نمود و در تمام ابعاد اخلاقی، عرفانی، اجتماعی، فقهی، اجتهادی، روایی، رجالی، سیره‌ای، تاریخی، مدیریتی، امامتی، رهبری و ... حقیقت اصلی آن را معین کرد و با شکافتن مرز بین علم و جهل در همه‌ی این ابعاد، حق را همچون خورشیدی فروزان بر سر همه‌ی مردم زمان خود و آیندگان به نور افشانی در آورد.

 

چالش‌های سیاسی اجتماعی در دوران امامت امام باقر(ع)

امام باقر(ع) در دوران امامت خود، با چالش‌های سیاسی ـ اجتماعی خاص و منحصر به‌فردی رو در رو بود که شاید بتوان به‌صورت‌های ذیل آنها را دسته‌بندی نمود:

1) بحران‌های اجتماعی که مستقیماً به دین و اعتقاد مردم آسیب می‌رساند.

الف: نابودی شهرهای مهم مذهبی و پایتخت حضرت رسول(ص) یعنی مدینه و مکّه. سوختن و ویران شدن مکّه و کعبه در زمان حمله‌ی زبیریان.

ب: تجاوز به زنان و دختران و غارت و چپاول اموال مردم و ایجاد ناامنی شدید.

ج: کشته شدن بزرگان سرشناس مدافع دین، از صحابه‌ی حضرت رسول(ص)گرفته تا یاران باقی مانده از خلفای صدر اسلام، تابعان و محدثان و قاریان قرآن و مدافعان فکری دین و ... که همه‌ی این‌ها در باور مردم به دین بسیار تردید ایجاد می‌کرد.

د: گسترش شدید فساد و فحشا که بر اثر جنگ‌های خانمان سوز به‌ویژه در مکّه و مدینه به‌وجود آمده بود؛ به‌طوری که این دو شهر جایگاه غنا و شراب خواری و فحشا گردیده بود. (گزارش‌های تاریخی آن را بعداً یادآورد می‌شویم) .

2) حوادث هولناک طبیعی که در میان مردم شهرهای بزرگ تردیدهای زیادی را به‌وجود آورد. حوادثی نظیر:

الف: زلزله‌های پیاپی در شام در سال 94 که چهل روز طول کشید و استان‌های زیادی را ویران کرد و عده‌ی زیادی را کشت[18] و در سال 98 زلزله‌های گسترده که 6 ماه طول کشید، سراسر حکومت بنی‌امیه را فراگرفت.[19]

ب: شیوع طاعون‌های مستمر با کشتارهای فراوان در عراق، شام، مصر، جزیره، بصره و... که از سال 80 هجری به بعد به‌طور مفصل در این مناطق پدیدار گشت.

ج: سیل‌های ویرانگر بخصوص در شهر مکّه که خود کعبه را نیز به زیر آب برد. به‌عنوان مثال در سال 80 سیلی عظیم به قول طبری کوه آبی بزرگ[20] شهر مکّه را به زیر آب فرو برد و حاجیان و باروبنه‌ی آنها را با خود برد. ابن اثیر می‌نویسد: در سال 80 کوهی از آب در مکّه روان گردید و چنان سنگین بود که شتران را با بارهای گران و مردمان را با خود برد و کسی چاره‌ای نمی‌دانست. بسیاری از خانه‌های مکّه در آب فرو رفتند. آب تا جایگاه رکن بالا رفت و از این رو این سال را سال خسحاف (سال مرگ کوه آب) خواندند.[21]

3) ظهور مدعیان مخالف حکومت بنی‌امیه که در آن زمان، حق جلوه می‌کردند و مردم زیادی را به‌سوی خود جذب کردند و شعارشان رضای آل محمد(ع) بود که هر کس را که امت رسول(ص) به آن رضایت داد، به حکومت برسانند که مهم‌ترین این مدعیان عبارت بوده‌اند از:

الف: مدعیان فرزند علی(ع) که توسط محمد بن حنفیه و فرزندان او طرح شد و با پیوستن مختار و یارانش به آنان کیسانیه به‌وجود آمد.

ب: مدعیان فرزندان امام حسن(ع) که عبدالله بن حسن یا عبدالله محض و دو پسرش بودند که قیام حسنیه‌ها را شکل دادند و بالأخره یکی از آنها به نام ادریس در اوایل حکومت بنی‌عباس حکومت ادریسیان را در مغرب و مراکش تأسیس کرد.

ج: مدعیان فرزندان امام زین العابدین(ع)، زید و پسرش یحیی که زیدیه را تأسیس کردند.

د: مدعیان فرزندان عباس که عموی پیامبر بود و از یاران وی محسوب می‌شد که عباسیان و سازمان گسترده‌ی آنها از این گروه برخاستند و سرانجام حکومت بنی‌امیه را سرنگون کردند.

4) شورش‌های عمومی موالیان و بردگان و پیوستن آنها به هر قیامی که بر علیه بنی‌امیه بر پا می‌شد؛ مانند قیام مختار، زبیریان، کیسانیه، زیدیه، عبدالرحمان اشعث و ... .

5) اتحاد فکری و نزدیک به هم همه‌ی مخالفان بنی‌امیه که علامت سؤال بزرگی را در برابر طرفداران امامت شیعه‌ی امامیه به‌ویژه امام محمد باقر(ع) در بین مردم ایجاد می‌کرد؛ مانند انتقال امامت از بزرگان کیسانیه به بنی‌عباس در زمان سلیمان بن عبدالملک، یا همکاری کیسانیه و زیدیه و اهل سنت در قیام حسنیه‌ها و مبارزه‌ی دو برادر، محمد نفس زکیه و ابراهیم بر علیه بنی‌عباس و بنی‌امیه در اوایل حکومت بنی‌عباس که قبل از آن در قیام زید همه متحد شده بودند.

6) اختلاف‌های شدید بین فقها و خطوط فکری آنها که مردم را دچار سردرگمی می‌کرد و فتواهای آنها که بعضاً در برابر یکدیگر بود، ابهام مردم را افزایش می‌داد.[22]

7) شورش‌های ملی گرایانه در سراسر جامعه‌ی اسلامی که با تئوری‌های خاص، مردم را به‌سوی خود جذب می‌کردند مانند شورش یزید بن مهلب و شورش عبدالرحمان بن محمد اشعث و….

8) قیام‌های سراسری خوارج که هر چند سال یکبار با مبارزه‌های خونین صورت می‌پذیرفت و شعارهای همه پسند ارائه می‌دادند و نیروهای زیادی را به خود جذب می‌کردند.

9) فتح‌های گسترده‌ی کشورهای مخالف به‌دست سپاهیان بنی‌امیه، به‌ویژه از زمان ولید بن عبدالملک به بعد که کشورهای شمال آفریقا، اسپانیا (اندلس)، بلخ، سمرقند، هند، آذربایجان، طبرستان، مناطق وسیعی از حکومت روم شرقی در ترکیه و ... به کشور اسلامی اضافه شدند که از این رهگذر، افکار جدید و متنوع زیادی وارد دین اسلام شد و در فرقه‌های مختلف اسلامی ظاهر گردید. مانند: مانوی، مزدکی، مسیحیت، هندوایسم، بودیسم، زرتشتی، هلنیسم یونانی، رومی دهری، مادی‌گرایی و ... .

10) جنایت سهمگین و فوق تصور حکام بنی‌امیه در شکنجه و نابودی مردم با گماشتن افراد سنگدلی مانند زیاد و پسرش عبیدالله و حجاج بن یوسف ثقفی، خالد بن عبدالله قسری و ... که در خون ریزی مردم چنان افراط کردند که مردم درباره‌ی عدالت، همین‌طور بودن و نبودن خدا به شک افتادند و حتی تئوری‌های جدید ی برای دین و توحید و خدا ایجاد کردند و عده‌ی زیادی نیز از دین بیرون آمدند.

11) سکوت طولانی امام زین العابدین(ع) و به مبارزه‌ی علنی برنخاستن وی بر علیه بنی‌امیه، برخلاف قیام پدرش حسین بن علی(ع) نیز یاران نزدیک به خاندان امامت را نسبت به آنها دچار تردید می‌کرد؛ به‌طوری که زید به امام محمد باقر(ع) گفت: پدرمان علیه ظلم دست به شمشیر نبرد و خود را در خانه نگاه داشت و یکی از دلایل قیام خود را همین موضوع می‌دانست.

12) بعضی از تغییرات خاص که در حکومت بنی‌امیه صورت می‌گرفت و بهره وری لازم از آن شرایط توسط مردم انجام نمی‌گرفت که بعضی از آنها را می‌توان به شرح ذیل بیان نمود:

الف: والی شدن عمر بن عبدالعزیز در سال 87 در مدینه و مکّه و طائف.

ب: به حکومت رسیدن وی در سال 99 هجری و اصلاحات گسترده‌ای که انجام داد مانند:

1ـ برگرداندن فدک .

2ـ ملاقات امام باقر(ع) و گوش کردن به نصایح وی .

3 ـ ملغی کردن لعن حضرت علی(ع) به‌طور سراسری .

4ـ جمع‌آوری علما و اجازه به آنان برای جمع کردن احادیث صحیح از رسول(ص) و ... .

ج: اصلاحات سلیمان بن عبدالملک و ولید بن عبدالملک که به شرح ذیل است:

1ـ برگماردن عمر بن عبدالعزیز به ولایت حجاز توسط ولید بن عبدالملک و مشاور و وزیر شدن او در زمان سلیمان بن عبدالملک.

2ـ تعمیر و بازسازی دوباره‌ی مکّه و مدینه و رسیدن به خانه‌ی کعبه.

3ـ برکناری حجاج از ولایت عراق و کوتاه کردن دست او از جنایت.

4ـ بازداشت وابستگان و مردان و سرداران سیاسی و نظامی حجاج.

5ـ مصادره‌ی اموال وابستگان حجاج.

6ـ باز کردن درِ زندانها و آزاد کردن همه‌ی زندانیان.

7ـ ولید بن عبدالملک برای هر شخص زمین گیری، خادمی معین کرد و به جهت هر کوری، عصاکشی گماشت.[23]

13) ظهور اندیشه‌های انزوا طلبانه و پیدایش باورهای زهدگرایانه‌ی افراطی و صوفی‌گرایانه که مردم خسته شده از شرایط مرگبار حاکم، به آن گرایش پیدا می‌کردند که این باورها با تصوف وارداتی از ایران و هند و روم تلفیق شده بود.

14) برقراری ایدئولوژی‌هایی که حکومت بنی‌امیه را توجیه می‌کرد؛ مانند تفکر مرجئه و ....

15) باور اندیشه‌های مبارزه طلبانه که در مقابل ایدئولوژی ظاهر شده بود و عده‌ی زیادی به آن گرایش پیدا می‌کردند؛ مانند تفکر سیاسی ـ اعتقادی خوارج، زیدیه، کیسانیه و ... .

 16) طرح و توسعه‌ی سؤالات اساسی در مورد معارف دینی، مانند جبر، اختیار، عدالت، جهنم، بهشت، ایمان، اسلام، کفر، نفاق، خدا و صفات او، دیدن یا ندیدن خدا، تشبیه و ... که هر کدام مریدان و طرفداران و تبلیغ کنندگان زیادی را به خود جذب می‌کرد.

17) قصه خوانی و تحریف و حدیث سازی‌های دروغ که از دربار بنی‌امیه در سراسر کشور پخش می‌شد.

18) توهین رسمی و علنی به حضرت علی(ع) و لعن ایشان و کشتار شیعیان علی(ع) و دوستداران امامان معصوم(ع).

19) امام تراشی‌های تئوریک و سمبلیک توسط همه‌ی گروه‌ها و تعیین شرایط خاص برای یک امام که با قرآن و سنت مخالفت می‌کرد و حذف نص و سنت در انتخاب امام در افکار عمومی و دلایل مختلفی که در این زمینه ارائه می‌دادند.

20) ظهور اهل غلو و غالیان که در هر تفکری، چه شیعه و سنی و چه حکومتی ظاهر شده بود.

21) گسترش فساد و فحشا به‌صورت:

 الف: فحشا و فسق اعتقادی که به‌صورت اباحی‌گری و مباح کردن حرام خدا که تقریباً در گروه‌های مطرح جامعه رواج یافته بود؛ مانند مرجئه، قدریه و صوفیه.

ب: فساد و تجاوز در گروه‌های تندروی مذهبی که با فتوا‌های شخصی، بسیاری از مردم را از حقوق خود محروم می‌کردند و به آنها تجاوز کرده و یا کشتارشان می‌کردند؛ مانند خوارج و جبریه.

ج: فساد گسترده‌ای که دستگاه حکومتی در سراسر جامعه رواج داده بود، به‌ویژه در حجاز؛ مانند غنا و فحشا و ... .

22) دور بودن دست مردم از حقیقت اصیل اسلام و نداشتن راهی برای دست یابی به آن.

23) دانستن نوع مبارزه با حکومت بنی‌امیه به‌عنوان یکی از فاسدترین و ظالم‌ترین حکومت‌ها در آن دوران، مورد نیاز مردم بود و واکنش صحیح امام را می‌طلبید. سؤالاتی مطرح بود که آیا:

1ـ باید مبارزه‌ی مسلحانه کرد؟

2ـ سکوت تأیید کننده کرد؟

3ـ با حکومت همکاری نمود؟

4ـ آیا بی‌خیالی و بی‌توجهی باید کرد و از همه‌ی حوادث روی برگرداند؟

5ـ فقط باید تقیه کرد، به چه دلیل؟

24) پراکنده بودن اندیشه‌های اصیل دینی و جمع‌آوری نشدن آنها.

25) نبودن شیوه‌ی نوین در پاسخ گویی به سؤالات فقهی و نبودن افرادی که توانایی این کار را داشته باشند. هم نیاز به تبیین سبک اجتهاد و هم مردانی که توانایی اجتهاد داشته باشند و هم به روز کردن احکام خاص و ... ضرورت اصلی فهم دین بود.

26) پاسخ گویی به تمام شبهات فکری و اعتقادی.

27) اثبات عملیاتی، فکری، اعتقادی خط اصیل پیرو حضرت رسول(ص) یعنی شیعه‌ی امامیه.

28) تفرقه‌ی بین مردم و گسسته شدن خانواده‌ها از یکدیگر و ناامیدی و پراکندگی عمومی.

29) فروپاشی بنیادهای اخلاقی و نبودن سازمان اخلاقی نوین برای بازسازی دوباره‌ی مفاهیم اخلاقی با هدف استقرار و استحکام مردم در شرایط جدید.

30) مطرود شدن سنت‌های رسول اکرم(ص) و قرآن کریم و حاکمیت فرهنگ‌هایی که آن سنت‌ها و قرآن را کنار می‌زد. از قرآن به جای محتوی فقط به حفظ و قرائت آن اکتفا می‌شد و هیچ قانون عمومی از آن برداشته نمی‌شد. قوانین انسان ساز و جامعه ساز سنت و قرآن منسوخ شده بود.

31) دستکاری شدن تاریخ صحیح اسلام از زمان حضرت رسول اکرم(ص) تا به آن روز که بنی‌امیه تاریخی خود ساخته و پرداخته را مصوب کرده بودند. در تاریخ آورده شده است که وقتی عباسیان شام را فتح کردند، بعضی از اشراف بنی‌امیه را که بازجویی می‌کردند، عنوان می‌نمودند که ما نمی‌دانستیم غیر از بنی‌امیه گروه‌های دیگری هستند که مدافع اسلام بوده یا ریشه در تاریخ صدر اسلام داشته‌اند.

32) نبودن تاریخی مدون و صحیح از صدر اسلام تا روزگار امام باقر(ع) و ثبت و کتابت نشدن تاریخ امامت و حوادثی که بر آنها گذشته بود و … .

در این کتاب سعی شده است واکنش‌های امام باقر(ع) به این مشکلات، مورد بررسی قرار گیرد و شیوه‌ها و نظرات آن امام بزرگوار طرح شده و به مطالعه در آید که به تدریج در فصل‌های بعدی به آن پرداخته خواهد شد.

 

مختصری از تاریخ بنی‌امیه در دوران امام محمد باقر(ع)

برای درک شرایط سیاسی ـ اجتماعی دوران زندگی امام باقر(ع) بهتر است که از دوران حاکمیت معاویه آغاز کنیم.[24]

معاویه اولین کسی بود که حکومت شورا و نصب در زمان چهار خلیفه‌ی اول را ملغی کرد و حکومت موروثی را به مانند ایران و روم، در درون اسلام پایه گذاری کرد. ابوسفیان که از حیله گرترین دشمنان اسلام بود، زمانی که دریافت با باور جاهلی و کفر، حریف دین بزرگ اسلام نمی‌شود، به اسلام روی آورد تا فرهنگ جاهلی را در درون اسلام جاسازی کند و حاکمیت را به‌دست آورد و به خاندان خود وصیت کرد که حکومت را همچون گوی میدان بازی میان خود، دست به‌دست بگردانند و خاندان خود را به درون اسلام گسیل داشت و به بزرگان آن نزدیک نمود و به تدریج بنی‌امیه را با توصیه‌های بسیار نزد خلفا به قدرت رسانید و فرزندش معاویه با حکم عمر در شام، والی و امیر گردید و بنی‌امیه در زمان عثمان با یورشی سیاسی و روش حیله گرانه مراکز قدرت سیاسی و اقتصادی را در سراسر حکومت به‌دست گرفتند و انقلاب برعلیه عثمان و کشته شدن او هم نتوانست معاویه را از قدرت به زیر بکشد. 5 سال حکومت علی(ع) نیز به جنگ با مدعیان قدرت و وابستگان به اندیشه‌ی معاویه و سپاه شام گذشت تا بالأخره حضرت علی(ع) به شهادت رسید و حکومت با خباثت گسترده‌ی سپاه عراق و یاران و سرداران امام حسن(ع) که به جای علی(ع) به خلافت رسیده بود، بعد از شش ماه در صلحی تحمیلی به معاویه و بنی‌امیه واگذار گردید. امام دوم شیعیان در شرایطی پر از استبداد و حیله گری و ستم و کشتار یاران با وفای خود و پدرش به‌دست معاویه، همچون حجر بن عدی و یارانش شاهد تغییر سریع نظام اسلامی به نظام سلطنتی و موروثی شد که به مراتب خطرناک‌تر از دوران جاهلی اعراب بادیه نشین بود؛ زیرا این بار همان فرهنگ شرک وکفر با حمایت دین خود ساخته‌ی بنی‌امیه بر مردم حاکم شد و دین، به خدمت دنیای مردم و حاکمان درآمد.

معاویه می‌دانست که باید خیلی سریع بر تمام ارکان اقتصادی جامعه دست یابد تا با بذل و بخشش آن بتواند بزرگان زیادی را بفریبد و به خدمت دنیا و دین خود ساخته‌اش در آورد.

یعقوبی در تاریخ خود می‌نویسد: در دوران معاویه، خراج عراق و مضافات آن در کشور ایران بر ششصد و پنجاه و پنج میلیون درهم قرار گرفت. خراج منطقه سواد، صد و بیست میلیون درهم و خراج فارس، هفتاد میلیون و خراج اهواز و مضافات آن، چهل میلیون و خراج یمامه و بحرین، پانزده میلیون درهم و خراج شهرستان‌های دجله، ده میلیون درهم و خراج نهاوند بر ماه کوفه که دینور باشد و ماه بصره که همدان است و مضافات آن از اراضی عراق عجم، چهل میلیون درهم و خراج ری و مضافات آن، سی میلیون درهم و خراج حلوان، بیست میلیون درهم و خراج موصل و متعلقات آن، چهل و پنج میلیون درهم و خراج آذربایجان، سی میلیون درهم و این پس از آن بود که از هر سرزمین املاک آبادی را که پادشاهان ایران خالصه‌ی خود قرار می‌دادند، به حساب نیاورد و آنها را خالصه‌ی خود قرار داد و قبول جمعی از بستگان خویش ساخت و عامل عراق از درآمد خالصه‌هایی که معاویه در این نواحی داشت، صد میلیون درهم نزد معاویه می‌فرستاد و صله‌ها و جایزه‌های معاویه از همین درآمد بود.

یعقوبی می‌افزاید: خراج مصر در دوران معاویه بر سه میلیون دینار بود که بعد از مرگ عمروعاص یک میلیون درهم به معاویه پرداخت می‌شد. همچنین معاویه از فلسطین، اردن، دمشق، حمص، جزیره، یمن و ... میلیون‌ها درهم خراج دریافت می‌کرد.[25]

معاویه به تمام کارگزاران خود حقوق‌های هنگفت از بیت‌المال می‌داد تا کاملاً آنان را مطیع امر خود گرداند؛ به‌عنوان مثال، زیاد عامل معاویه در عراق 25 هزار درهم برای خود مقرری می‌گرفت و برای یارانش یک میلیون درهم مقرری تعیین کرد.[26]

عبدالرحمن بن زیاد که والی خراسان شده بود، مال فراوانی را از آن دیار برای خود جمع کرده بود. می‌گفت به اندازه‌ای مال با خودم جمع کرده ام که صد سال مرا به قرار روزی هزار درهم بس است.[27]

مطهر بن طاهر مقدسی می‌نویسد: زیاد مرد ستمکار و بیدادگر بود، خراج عراق را صد هزار هزار قرار داد (صد میلیون درهم) و در حجاز خطبه می‌خواند و مردمانش را به کشتن تهدید می‌کرد.[28]

زمانی که معاویه به حج رفت، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و ابن عباس نزد او رفتند و از او خواستند تا آنچه را که به ایشان قول داده و ضمانت کرده، وفا کند. معاویه به ایشان گفت: ‌ای بنی هاشم آیا شما را همین بس نیست که از خون شما در می‌گذرم، با این‌که شماها کشندگان عثمان هستید.[29]

معاویه برای جذب مردم، میلیاردها درهم بذل و بخشش می‌کرد و بیت‌المال را بین خویشاوندان سرسپردگان خود تقسیم می‌نمود.

ابن اثیر می‌نویسد: معاویه هنگام مرگ، سرش بر دامان دخترش رمله بود و او موهای معاویه را می‌کاوید که شپش نداشته باشد. معاویه گفت: سر مردی کاردان و پربینش و کار آزموده‌ای را می‌جویی که از کودکی تا کهنسالی برای شما دارایی اندوخت،‌ای کاش به آتش دوزخ در نمی‌افتادم.[30] معاویه ابوبکره و پسرش را به دلیل گفتن حدیثی درباره‌ی آینده‌ی امت اسلام از حضرت رسول(ص) با پس گردنی و کتک از مجلس خود بیرون کرد.[31]

معاویه جلوی نقل حدیث رسول اکرم(ص) را به شدت می‌گرفت. نصر بن مزاحم می‌نویسد: معاویه کسی را به سراغ عبدالله بن عمر فرستاد و به او گفت: " اگر بشنوم که حدیثی از حضرت رسول(ص) نقل کرده باشی گردن تو را خواهم زد. "[32]

معاویه با تمام وجود بعد از جلوگیری از نقل حادیث پیامبر(ع) اقدام به جعل حدیث برای منحرف کردن سنت پیامبر نمود تا تمام روش‌های آسمانی برای اداره‌ی جامعه اسلامی را با روش‌های شیطانی تعویض کند و جامعه را در تباهی گناه و فسق فرو اندازد و انتقام خود را از اسلام بگیرد.

او رباخواری را در شام رواج داده بود و وقتی که عبادة ابن الصامت حدیث پیامبر(ص) درباره‌ی نهی ربا را خواند، معاویه او را احضار کرد و ضمن توبیخ به او گفت: از حدیثی که درباره‌ی منع و نهی رباآوردی، چشم پوشی کن و دیگر جایی آن را نقل نکن؛ امّا عباده گفت: من این حدیث را نقل می‌کنم، گرچه برخلاف میل معاویه باشد.[33]

معاویه سخن خود را بر سخن رسول(ص) ترجیح می‌داد و رأی خود را برخلاف رأی حضرت رسول(ص) اعلام می‌کرد.[34]

وقتی که عمار یاسر در جنگ صفین کشته شد و حدیث حضرت رسول(ص) در میان لشکریان معاویه پخش شد که هر که عمار یاسر را به شهادت برساند، او باغی و ظالم است، معاویه گفت: علی قاتل عمار است، زیرا او عمار را به جنگ آورد و در برابر تیر و نیزه قرار داد و وقتی که حضرت علی(ع) این تحریف مسخره را شنید، فرمود: " اگر من قاتل عمار باشم، پیامبر نیز قاتل حمزه سید الشهدا است که او را در برابر نیزه‌ها و شمشیرها کنار آورد. "[35]

معاویه به سمرة بن جندب گفت که: آیه‌ی "و من الناس من یعجبک قوله" را از قول رسول در شأن علی(ع) اعلام کند و آیه ی"و من الناس من یشتری نفسه ابتغاء مرضاة الله" را در شأن ابن ملجم از زبان رسول نقل کند و به او صد هزار درهم داد. سمرة بن جندب راضی نشد تا بالأخره با چهار صد هزار درهم این تحریف روایت را نقل کرد.[36]

علامه امینی می‌نویسد: "معاویه، اولین کسی بود که ربا را حلال کرد و خورد. اولین کسی بود که نماز را در سفر تمام خواند. اولین کسی بود که بدعت اذان را در نماز عیدین (فطر و قربان) پایه گذاری کرد، اولین کسی بود که جمع بین دو خواهر را جایز شمرد، اولین کسی بود که سنت پیامبر(ص) را در دیه تغییر داد و آنچه که از قانون پیامبر نبود اضافه کرد. اولین کسی بود که تکبیر گفتن را قبل و پس از رکوع ترک کرد. اولین کسی بود که در نماز عید، خطبه را بر نماز مقدم داشت. اولین کسی بود که حکم فرزندان نامشروع را نقض کرد. اولین کسی بود که انگشتر را در دست چپ کرد. اولین کسی بود که سب و دشنام به علی(ع) را آغاز کرد. اولین کسی بود که بیت‌المال را صرف تحریف کتاب خدا کرد. اولین کسی بود که شرط بیعت کردن با او، سب علی بن ابی طالب(ع) بود. اولین کسی بود که سر مقدس صحابی پیامبر، عمرو بن حمق را نزد او بردند. اولین کسی بود که یاران عادل رسول(ص) را به قتل رسانید. اولین کسی بود که خلافت اسلامی را به پادشاهی تبدیل کرد. اولین کسی بود که لباس ابریشم تن کرد و در ظرف طلا و نقره آب نوشید. اولین کسی بود که آواز و غنای حرام را ایجاد کرد و برای بر پایی آن اموال و مال خرج کرد. اولین کسی بود که به مکّه شهر پیامبر حمله کرد و مردم آن دیار را ترساند؛ این موارد 27 مورد می‌باشد.[37]

مسعودی می‌نویسد: وقتی مرگ معاویه رسید و بیماری‌اش سخت شد و از علاج ناامید گردید، شعری بدین مضمون خواند که‌ای کاش! حتی یک ساعت به حکومت نپرداخته بودم و در کار لذت غافل و چشم بسته نبودم و مانند صاحب دو جامه‌ی ژنده (حضرت علی(ع)) بودم که زندگی بخور و نمیری داشت تا مرگش فرا رسید.[38]

درباره‌ی آسیب‌های غیر قابل جبرانی که معاویه‌ی به جامعه اسلامی می‌رساند، کتاب‌های فراوانی نوشته شده است. حاکمیت اشرافیت و نژاد و قدرت و شهوت و لذت طلبی و ... در جامعه از ویژگی‌های حکومت معاویه بود. دشمنی بی‌پایان او با حضرت علی(ع) و یارانش و کشتار بزرگان پاک دامن حامی اسلام، از دیگر خصلت‌های معاویه بود. دروغ، تقلب، رشوه و تهمت ابزار ساده‌ی حکومت گردانی او به شما می‌رفت. به هر حال دوران او به سر آمد و در 80 سالگی بعد از 19 سال و اندی حکومت در سال 60 هجری مرد. سخنان او به هنگام مرگ نشانه‌ی شخصیت پلید او در زندگی‌اش است که خود را جهنمی و ثروت اندوز و پشیمان از حکومت معرفی کرده است.[39]

 

دوران یزید

بعد از مرگ معاویه، یزید به حکومت رسید. درباره‌ی جنایات او، همه‌ی تاریخ نویسان به تلخی و بدی و پستی از او یاد کرده‌اند. فساد و عیاشی دربار، شهادت حسین بن علی(ع) و یاران باوفایش در کربلا، کشتار مردم معترض مدینه به رهبری عبدالله بن حنظله در نبرد حرّه و کشتار و قتل و تجاوز عمومی به آنها، حمله به کعبه و آتش کشیدن آن در مبارزه با عبدالله بن زبیر، گماشتن خون خوارترین امیران بر مناطق تحت نفوذ حکومت و ... جزء کارنامه‌ی ننگین او به شمار می‌رود و طاهر مقدسی می‌نویسد: وقتی که یزید، حسین بن علی(ع) را به شهادت رسانید و سر او را به شام نزد او بردند، با چوب در چهره‌ی او می‌زد و می‌گفت: " کاش پیران و بزرگان من در بدر می‌دیدند، بی‌تابی خزرج را از فرود آمدن نیزه‌ها تا شادباش گویند و هلهله کنند از سر شادی و بگویند: ‌ای یزید! دست مریزاد! "[40]

این سخنان، کینه‌ی شدید بنی‌امیه از خاندان عصمت و طهارت را روشن‌تر می‌نماید؛ امّا بالأخره نوبت مرگ یزید رسید. او نیز مانند معاویه از جنایات و زندگی‌اش در دنیا بسیار ناراحت و پشیمان بود. در هنگام مرگش چنین گفته است: "‌ای کاش! یک ساعت هم در میان مردم به سر نبرده بودم و‌ای کاش! از لذت‌های زندگی فاخر برخوردار نبودم و چونان کسی بودم که به دو خرما و توشه‌ای اندک، زندگی می‌کرد تا آنگاه که در گرو گورستان قرار می‌گیرد. "[41]

مسعودی می‌نویسد: " عمال و اصحاب یزید، همه از فسق او پیروی کردند. در ایام وی غنا در مکّه و مدینه رواج یافت و لوازم لهو و لعب بکار رفت و مردم آشکارا شراب خواری کردند. "[42]

آری در مدینه پایتخت حضرت رسول و مکّه خانه‌ی خدا مردم به‌طور علنی شراب می‌خوردند و آوازه خوانی و غنا انجام می‌دادند و در این ایام امام باقر(ع) که حدود هشت سال داشت، کنار پدرش امام سجاد(ع) در انتظار انتقام خداوند از قوم سرکش بنی‌امیه و اقوام قدرتمند دیگر به سر می‌بردند که آهنگ آن آهسته آهسته نواخته شد و با مرگ یزید شروع گردید.

بزرگترین رسوایی برای خاندان بنی‌امیه را پسر یزید به بار آورد. او چهل روز یا چهار ماه حکومت کرد، برای مردم سخنرانی کرد و چنین گفت: "‌ای مردم! ما به وسیله‌ی شما امتحان شدیم و شما به وسیله‌ی ما و از آن‌که ما را خوش ندارید و از ما بدگویی می‌کنید، بی‌خبر نیستم. همانا نیای من معاویه ابن ابوسفیان با کسی در امر خلافت به نزاع پرداخت که در خویشاوندی با پیامبر خدا از او سزاوارتر و در اسلام از او شایسته‌تر بود. کسی که پیشرو مسلمانان بود و اول مؤمنان و پسر عموی پیامبر پروردگار جهانیان و پدر فرزندان خاتم پیامبران. جد من نسبت به شما گناهانی مرتکب شد که می‌دانید و شما هم با او چنان رفتار کردید که انکار ندارید تا مرگش فرا رسید و در گرو عمل خویش گرفتار آمد؛ سپس پدرم را عهده دار حکومت ساخت با این‌که از او امید خیر نمی‌رفت. پس بر مرکب هوس نشست و گناه خود را نیکو شمرد و امیدش بسیار شد؛ لیکن آرزو به‌دستش نیامد و اجل دست او را کوتاه کرد، نیرومندی او تمام شد و مدت او سر آمد و در گورش گرو گناه و اسیر بزهکاری خویش گردید و سپس معاویه بن یزید گریه کرد و گفت ناگوارترین چیزها بر ما آن است که بد مردن و با رسوایی مردن او را می‌دانیم، زیرا او عترت پیامبر را کشت و حرمت را از میان برد و کعبه را سوزاند و من آن کس نیستم که امر شما را به‌عهده گیرم و مسئولیت‌های شما را تحمل کنم؛ اکنون خود دانید و خلافت خود. به خدا قسم اگر دنیا غنیمت است، ما بهره از آن بردیم و اگر هم خسارت است، آل ابوسفیان را همانچه از آن به‌دست آورده‌اند بس است.[43]

معاوية بن يزيد در این سخنان کوتاه پرونده‌ی جنایت بنی‌امیه را بازخوانی کرد. مبارزه‌ی ظالمانه‌ی معاویه با حضرت علی(ع) با آن‌که می‌دانست در همه چیز، او برتر است و گناهان بی‌شماری را که انجام داد تذکر داد و سپس به جنایات یزید در کشتن امام حسین(ع) و به نابودی مدینه و آتش زدن کعبه اشاره نموده است و او را ظالم و خائن به اسلام و رسول معرفی می‌نماید. معاوية بن یزید به خانه‌اش رفت و به زهر کشته شد.

اشراف بنی‌امیه معلم او را مقصر دانسته و او را که عمرو بن مقصوص نام داشت، دستگیر و در گودالی زنده به گور کردند.[44] بعد از مرگ معاوية بن یزید میان بازماندگان خاندان معاویه و سرداران او با مروان بن حکم نزاع‌های خونینی در گرفت که به پیروزی مروان بن حکم بر همه‌ی خاندان و سرداران معاویه منجر گردید و مروانیان توانستند به‌طور کلی همه‌ی اعضای خانواده‌ی معاویه و همه‌ی سرداران وفادار به او را یکی پس از دیگری کشته و از میان بردارند؛ به‌طوری که دیگر از نسل معاویه و سرداران او، از این تاریخ به بعد هیچ کس به حکومت نرسید و سر سرداران او و فرزندان باقی مانده از آنها در یک دوره‌ی کوتاه از تنشان جدا گردید.[45]

از این تاریخ به بعد، مروان بن حکم که با شمشیر بر بنی‌امیه غالب شده بود، حکومت را در خاندان خود موروثی نمود و تا روزگار امامت امام باقر(ع) سه پسر و یک نوه‌ی او به حکومت رسیدند.

مروان بن حکم 8 ماه حکومت کرد و سپس پسرش از سال 65 هجری به حکومت رسید. بعد از مرگ یزید، ابتدا قیام توابین به رهبری سلیمان بن صرد خزائی صورت پذیرفت و سپس قیام مختار ثقفی که اقدام به کشتن قاتلان امام حسین(ع) در کربلا نمود و بعد از کشته شدن مختار به‌دست مصعب ابن زبیر، برادر عبیدا... زبیر حجاز و عراق در دست زبیریان افتاد.

عبدالملک مروان به جنگ مصعب بن زبیر در عراق رفت و در محلی به نام دیرجاثلیق در دو فرسخی انبار با او روبه‌رو شد و او را شکست داد و سرش را از تن جدا کرد و عراق را به تصرف در آورد و سپس حجاج بن یوسف ثقفی را به فرماندهی سپاهی بزرگ به جنگ عبدالله زبیر در مکّه فرستاد[46] و حجاج توانست در سال 73 هجری بر ابن زبیر غلبه یافته و او را از میان بردارد و بدین ترتیب دشمنان قدیمی بنی‌امیه در عراق و حجاز به کلی از میان رفتند. عبدالملک توانست تمام باقی مانده‌های خاندان معاویه را که ادعای خلافت داشتند نیز یکی پس از دیگری از سر راه خود بردارد و بعد از آن حجاج بن یوسف ثقفی را که سه سال والی حجاز بود، بر عراق ولایت داد. حجاج در مکّه و مدینه بسیاری از صحابه‌ی حضرت رسول(ص) را آزار رسانید و در عراق و حجاز هر مخالف و مبارزی را به بند کشید و یا کشت. او حتی بعضی از صحابه‌ی حضرت رسول(ص) را دستگیر کرده و گردن آنها را داغ زد تا به این وسیله آنها را خوار سازد؛ از جمله: انس بن مالک، سهل بن سعد ساعدی و جابر ابن عبدالله انصاری و جمع زیادی که همراه ایشان بودند، داغ و مهر زده شدند.[47] در همین دوران خوارج در عراق، حجاز و یمن و ایران سر به شورش برداشته بودند که یکی پس از دیگری به‌دست سپاه شام از میان رفتند (نافع ابن ارزق رهبر تندروترین جناح خوارج در دولاب نزدیک بصره قبلاً به‌دست زبیریان شکست خورده و کشته شده بود.) عبدالملک به حجاج بن یوسف نوشت: مردم کوفه را چنان لگدکوب کن که اهل بصره با دیدن آن زبون شوند و به وی توصیه کرد که با مردم حجاز که همه مرد حرف هستند و اهل عمل نیستند مدارا نکند.[48]

حجاج، حکومت سیستان و بست را به عبدالرحمن بن محمد بن اشعث داد. وی مناطق بسیاری را متحد کرد و سپس از اطاعت حجاج خارج شد و به‌سوی کرمان رفت و مردم بصره و ناحیه‌ی جبال از او اطاعت کردند و بزرگان بسیاری زیر لوای او در آمدند. ابن اشعث، کوفه را نیز بالشکر عظیمی فتح کرد. بین حجاج و عبدالرحمن بن اشعث در دیرالجماجم جنگ‌های سختی در گرفت که هشتاد و چند جنگ ذکر کرده اند[49] و بالأخره بعد از جنگ‌ها و حیله‌هایی که حجاج به کار برد، عبدالرحمن ابن محمد بن اشعث شکست خورد و سرش را برای حجاج آوردند.

حجاج، کمیل بن زیاد را که از خواص علی(ع) بود، به جرم مخالفت با عثمان، خلیفه‌ی سوم گردن زد؛ در حالی که او پیر بود.[50] حجاج بن یوسف ثقفی در کشتار مردم عراق آن قدر تندروی می‌کرد که عبدالملک در نامه‌ای به او نوشت: از دستور من تجاوز نکن که نتیجه‌ی آن به تو خواهد رسید. حق مردم را پایمال نکن و ... .[51]

حجاج در کینه ورزی به خاندان علی(ع) بسیار شدید عمل می‌کرد و کسانی را که از علی(ع) و یارانش دوری می‌جستند، تکریم می‌نمود. مسعودی واقعه‌ای نقل می‌کند که در آن چنین آمده است: شخصی را نزد حجاج آوردند و او از مفاخر خود و خاندان خود نزد حجاج سخن گفت.

حجاج پرسید: فضائل شما چیست؟

گفت: " هرگز در جمع ما به امیرمؤمنان، عثمان ناسزا نگفته‌اند.

حجاج گفت: این فضیلتی است.

گفت: هفتاد کس از طایفه‌ی ما در صفین، همراه امیرمؤمنان معاویه بودند و با ابوتراب جز یکی از ما نبود، آن هم مرد بدی بود.

حجاج گفت: این هم فضیلتی است.

گفت: هیچ کس از ما زنی را که دوستدار ابوتراب باشد، به زنی نگرفته است.

گفت: به خدا قسم این هم فضیلتی است.

گفت: در میان ما زنی نیست که نذر نکرده باشد که اگر حسین(ع) کشته شد، ده شتر قربانی کند و همه به نذر خود وفا کردند.

گفت: به خدا این هم فضیلتی است.

گفت: به هر یک از ما گفته‌اند که ابوتراب را ناسزا گوید و یا لعن کند و گفته‌اند که حسن و حسین و مادرشان فاطمه را نیز لعن کنیم که می‌کنیم.

گفت: به خدا این هم فضیلتی است و…. "[52]

بعد از کشته شدن عبدالله زبیر، عبدالله بن عمر و محمد بن حنفیه با عبدالملک بیعت کردند. عبدالملک، مردم را از تکلم در حضور سلطان منع کرد. جلوی امر به معروف و نهی از منکر را گرفت و گفت هر کس مرا نصیحت کند، گردن او می‌زنم. او را بسیار بخیل معرفی کرده‌اند. دهان بسیار بد بو داشت و به همین دلیل به او لقب ابوالذباب دادند[53]. وی در سال 86 در دمشق مرد. و بعد از مرگ عبدالملک پسرش ولید به جای او نشست. در زمان او حجاج بعد از بیست سال حکومت، در عراق مرد. طاهر مقدسی می‌نویسد: در زندان حجاج 50 هزار مرد و 30 هزار زن در گذشتند و جنایات بسیاری از او نقل شده است.[54]

در زمان ولید بن عبدالملک، طارق بن زیاد سردار اموی به اسپانیا (اندلس) حمله کرد و آنجا را در سال 92 هجری فتح کرد.[55]

در دوران ولید بن عبدالملک، کشور گشایی‌های زیادی صورت گرفت و مراکز زیادی به جامعه‌ی مردم اضافه گردید و افکار و عقاید این مناطق نیز به درون افکار مردم رسوخ یافت؛ از جمله سمرقند و بخارا را می‌توان نام برد. ولید، عمر بن عبدالعزیز پسر برادر خود را حاکم مدینه نموده و به وی دستور داد که خانه‌ی کعبه را اصلاح و تعمیر کند. وی نخستین کسی در اسلام بود که کعبه را زرنگار کرد.[56]

عمر بن عبدالعزیز کسانی را که با آبادانی کعبه مخالفت می‌کردند، سرکوب می‌کرد؛ از جمله خبیب بن عبدالله بن زبیر که مخالفت کرده بود، به‌دستور عمر بن عبدالعزیز به او صد تازیانه زدند و در هوای سرد زمستان آب سرد بر وی ریختند و او مرد.[57]

همچنین ولید بن عبدالملک به عامل خود، خالد بن عبدالله قسری در حجاز دستور داد که تمام عراقی‌های مقیم حجاز را از حجاز اخراج و به عراق برگرداند و کل حجاز را از عراقی‌ها پاک سازی کرد[58] و این مصادف با ایام شهادت امام سجاد(ع) و به امامت رسیدن امام محمد باقر(ع) در سال 94 بود. سرانجام ولید بن عبدالملک در سال 96 هجری بعد از 9 سال حکومت، در گذشت و در زمان او حجاج بن یوسف ثقفی نیز در سال 95 در گذشته بود و سپس حکومت در سال 96 به سلیمان پسر دیگر عبدالملک مروان رسید. سلیمان اقدام به شکنجه‌ی باند حجاج بن یوسف ثقفی کرده و اموال آنان را مصادره نمود.[59]

سلیمان بن عبدالملک، ابوهاشم عبدالله بن محمد بن علی بن ابی طالب را به زهر در شیر مسموم کرد. ابوهاشم قبل از مرگ، خود را به محمد بن علی بن عبدالله بن عباس رسانید و ولایت و امامت و حکومت خاندان علی(ع) را به او منتقل کرد و شرایط خلافت او و خاندانش را به وی گفت و سپس از دنیا رفت و با این وصیت، خاندان بنی‌عباس از این تاریخ به بعد ادعای حکومت و رسیدن به قدرت را آغاز کردند[60] و این انتقال قدرت به خاندان بنی‌عباس از گروه کیسانیه یکی از رویدادهای دوران امامت حضرت محمد باقر(ع) بود. بنابراین در زمان سلیمان ابن عبدالملک چند حادثه‌ی تأثیر گذار در آینده‌ی حکومت بنی‌امیه رخ داد. اول، کشته شدن رهبر کیسانیه به زهر در شیر که باعث شد که ابوهاشم امامت را به محمد بن علی بن عبدالله بن عباس یعنی خاندان بنی‌عباس منتقل نماید.

 دوم، برکناری حجاج شمشیر قدرتمند خلفای بنی‌امیه که همه‌ی مخالفان را با بی‌رحمی تمام سرکوب می‌کرد و بعد از آن مرگ وی در سال 95 رخ داد و به دنبال آن دستگیری باند و یاران حجاج که به ریشه کنی همه جانبه‌ی یکی از سازمان‌های قدرتمند مدافع بنی‌امیه انجامید.

مطرح شدن خاندان بنی‌عباس و باز شدن راه عراق برای مبارزان به‌سوی ایران که بعد از نابودی باند حجاج مهیا شده بود، باعث شد که سازماندهی بنی‌عباس در عراق و ایران شکل بگیرد و زمینه‌ی ظهور بنی‌عباس در چندین دهه بعد فراهم گردد.

یعقوبی می‌نویسد که سلیمان بن عبدالملک جمعی از فقها از جمله قاسم بن محمد بن ابوبکر و سالم بن عبدالله و عبدالله بن عمرو خارجه بن زید و ابوبکر بن حزم را فراخواند و راجع به حج از ایشان سؤال کرد و به اختلاف پاسخش دادند و هر کدام از ایشان چیزی گفت که با دیگری موافق نیامد.

سلیمان پرسید: در زمان عبدالملک مروان نظر چگونه بود؟ به وی شرایط آن زمان را گفتند و سلیمان گفت پس من هم کار او را انجام می‌دهم و اختلاف شما را رها می‌کنم.[61] وجود چنین اختلاف‌هایی درباره‌ی حج که امری آشکار بود نشانگر آن است که در تمام زمینه‌های دیگر فقهی و دینی اختلافات گسترده‌ای بین فقها وجود داشته است که حاکمان را بر آن می‌داشت که نظرات خودشان را به اجرا درآورند و سرانجام سلیمان بن عبدالملک حادثه‌ی بزرگ دیگری را آفرید و از دنیا رفت و آن جانشین کردن عمر بن عبدالعزیز بن عبدالملک به حکومت بود که آغاز تحول بنیادین در فرهنگ و تاریخ و حوادث آینده‌ی سراسر حکومت بنی‌امیه گردید. در سال 99 هجری سلیمان از دنیا رفت و مردم با عمر بن عبدالعزیز بیعت کردند و این بار دوم بود که عمر بن عبدالعزیز به رأس قدرت می‌آمد یک بار والی مکّه و مدینه و طائف شد و این بار حاکم کل جهان اسلام. در آن زمان سلیمان دو سال و هشت ماه حکومت کرد. یکی دیگر از حوادث دوران سلیمان، زلزله‌های بسیار فراوانی بود که در حکومت بنی‌امیه به وقوع پیوست که یعقوبی و ابن اثیر مدت آن را 6 ماه ذکر کرده‌اند.[62]

درباره‌ی سلیمان می‌نویسند که او اسیران زیادی را آزاد ساخت و زندان‌ها را خالی کرد و آثار شوم حجاج را تا حدودی پاک سازی کرد[63] که عموماً این کمک‌ها در عراق صورت گرفت؛ امّا سلیمان نسبت به اسرایی که در کشورگشایی هایش اسیر می‌کرد بی‌رحم و خون خوار بود. ابن اثیر می‌نویسد: یک بار 400 اسیر رومی را نزد او آوردند و او به همراهانش دستور داد که هر کس سر یکی از اسرا را جدا کند که عبدالله بن حسن بن حسن بن علی(ع) یکی از همراهان او بود که سر رهبر اسرا را با شمشیر جدا کرد.[64]

بعد از مرگ سلیمان و انتخاب جانشین خود، هشام بن عبدالملک با عمر بن عبدالعزیز مخالفت کرد و او را به‌عنوان خلیفه نمی‌پذیرفت ولی به ناچار با او بیعت کرد.

عمر بن عبدالعزیز دستور داد لعن حضرت علی(ع) را متوقف کنند و هر کس را که اقدام به این عمل نماید. تنبیه کنند و خود عمر بن عبدالعزیز نزد امام محمد باقر(ع) رفت و از وی نصیحت شنید، سپس فدک را به هاشمیان بازگرداند.

عمر بن عبداعزیز در سال 101 هجری از دنیا رفت و به جای او یکی دیگر از فرزندان عبدالملک یعنی یزید بن عبدالملک بر تخت حکومت مروانیان تکیه کرد. در دو سالی که عمر بن عبدالعزیز بر سر کار بود، مردم عراق دوباره جانی تازه گرفتند و بعد از مرگ او بلافاصله دو شورش بزرگ صورت گرفت؛ یکی شورش خوارج به رهبری شخصی به نام شوذب خارجی که در چندین جنگ سخت سپاه خلیفه را شکست داد و فرماندهان آن را کشت و نهایتاً یزید بن عبدالملک سردار خود را با ده هزار نفر به جنگ او فرستاد تا او را کشتند و قیام خوارج به‌طور موقت خاموش شد؛ ولی شورش دومی که حدود 2 سال طول کشید، قیام یزید بن مهلب بود. وی فرزند مهلب ابن صفره متخصص جنگ‌های ضد خارجی بود که سالها به مروانیان خدمت کرده بود و اکنون به یک سردار ملی برای مروانیان تبدیل شده بود و نام یزید بن مهلب، قیام ملی عبدالرحمن بن محمد بن اشعث را در خاطره زنده می‌کرد. یزید بن مهلب اقدام به مبارزه بر علیه دولت یزید بن عبدالملک کرد و بخش بزرگی از عراق را تصرف نمود و دوباره ملی گرایان عراق دور او جمع شدند تا دوباره عراق را از زیر سلطه‌ی شام خارج نمایند. با آن‌که قیام یزید بن مهلب در حد و اندازه‌ی عبدالرحمن بن محمد اشعث نبود، با این همه عده‌ی زیادی دور او جمع شدند و جنگ‌های خونینی بین او و سپاه شام در گرفت که به شکست و کشته شدن یزید بن مهلب در سال 102 هجری انجامید. این شورش‌ها آغازی بود بر ضعف دولت بنی‌امیه و آشکار شدن جنایات این حکومت به‌دست سرداران خودش و کسانی که با آنها مخالف بودند. ابن اثیر به نقل از طبری می‌نویسد که حسن بصری با قیام یزید بن مهلب مخالفت کرد و دو دلیل آورد؛ یکی این‌که یزید بن مهلب سالها سر مخالفان بنی‌امیه را می‌برید و به دربار مروانیان می‌فرستاد و دیگر این که یزید بن مهلب نمی‌تواند بر روش دو عمر حرکت کند؛ یکی عمر بن خطاب، دیگر عمر بن عبدالعزیز و وقتی که حسن بصری را متهم به دفاع از مروانیان کردند، در انکار آن چنین گفت: " من از شامیان خرسند نیستم، خدا زشت کند چهره‌ی آنها را و نابود گرداند شامیان را! شامیان بودند که پاس بارگاه پیامبر خدا را نداشتند و حرمت آن را دریدند و سه روز پیاپی مردم آن را کشتار کردند و زنان پاک دامن پرده نشین را برده‌ی خود ساختند و از پایمال کردن آئین، شرم نداشتند؛ سپس رو به بارگاه خدا آوردند و کعبه را ویران کردند وسنگ‌های آن را کندند و پرده‌های آن را آتش زدند. نفرین خدا بر ایشان باد و فرجام بد به دنیایشان باشد! .[65]

حسن بصری که هیچ گاه امام علی(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را یاری نکرده بود، اکنون در سال 100 هجری بر علیه همان منافقان کوفه و سرداران خائن سخن می‌گفت. کسی که علی(ع) را در نبرد صفین با معاویه تنها گذاشت، اکنون از جنایات بنی‌امیه می‌گوید.

به هر حال این حوادث نشانگر آن است که بزرگان بصره و سرداران خود بنی‌امیه، مخالفت‌های خود را بر علیه بنی‌امیه بروز می‌دادند؛ چه به جنگ و شمشیر، چه مخالفت با زبان و سخنرانی و این آغازی دوباره بود بر شورش‌های دیگر که نهایتاً در سی و اندی سال بعد به نابودی کامل بنی‌امیه انجامید. در همین دوران، عباسیان به خاندان خود فراخوان دادند و اقدام به سازماندهی خود در عراق و ایران نمودند. در سال 105 هجری یزید بن عبدالملک از دنیا رفت و به جای او هشام بن عبدالملک به حکومت رسید. یزید چهار سال و اندی حکومت کرد. یزید بن عبدالملک کنیزی به نام حبابه داشت که سخت عاشق او بود و درباره‌ی ماجراهای او با کنیز در زندگی و مرگ کنیز داستان‌ها نقل شده است. بعد از مرگ حبابه که انگور در حلقش افتاد و مرد، یزید بن عبدالملک جنازه‌ی او را رها نمی‌کرد تا این‌که جنازه بو گرفت و قابل نگه داری نبود و سپس دستور دفن او را داد. وی با کنیز دیگری به نام سلّامه نیز روابط این چنینی داشت.

در هر حال، هشام بن عبدالملک در سال 105 هجری به قدرت رسید و در همین سال بکیر بن ماهان سر دسته‌ی داعیان بنی‌عباس شد و تمام هاشمیان را به قیام بر علیه بنی‌امیه فراخواند و یک اتحاد بین همه‌ی قبیله‌های هاشمی ایجاد کرد. با آن‌که نمایندگان او در خراسان به‌دست عمال بنی‌امیه دست و پایشان قطع می‌شد، ولی نهضت عباسیان رو به گسترش بود. در سال 106 هجری میان قبایل مضریان و یمانیان در بلخ و خراسان جنگ شدیدی در گرفت. جنگی که در حوادث آینده در فروپاشی حکومت مروانیان نقش بازی کرد و نصر بن سیار فرمانده‌ی یمانیان بود. او همان کسی است که یحیی بن زید را در خراسان به شهادت رسانید و خراسانیان و قبایل دیگر در چند دهه‌ی بعد به رهبری ابومسلم خراسانی بر علیه او شوراندند و او را شکست دادند. در سال 107 هجری هشام بن عبدالملک، دایی خود هشام بن اسماعیل را والی مدینه و مکّه کرد. خوارج در یمن در سال 108 دست به شورش زدند و والی آنجا سر سیصد تن از آنها را برید و در سال 108 طاعون سختی در شام پدیدار شد.[66] در سال 109 بین سرداران هشام در خراسان اختلاف به‌وجود آمد که هشام بسیاری از آنها را بر کنار کرد و در سال 110 حسن بصری و ابن سیرین هر دو از دنیا رفتند.

هشام بن عبدالملک، سیاست مداری مال دوست بود و اموال زیادی جمع کرد؛ به قدری که او مال جمع کرد، هیچ یک از خلفا این قدر مال جمع نکردند. وقتی به حج رفت، لباس‌های او را به ششصد شتر حمل نمودند. هشام، ابراهیم ابن ولید بن عبدالملک را حاکم مدینه کرد و او به‌دستور هشام ابراهیم ابن ولید، امام باقر(ع) را مسموم کرد و به شهادت رسانید. در مورد فساد هشام مطالب زیادی نوشته شده است؛ از جمله این‌که قرآن را پاره پاره می‌کرد. اهل لواط بود. برکه‌ای از شراب ساخته بود که در آن شنا می‌کرد و از آن می‌خورد. اهل کفر و دهریان را بار می‌داد و با آنها هم سخن می‌شد.[67] بزرگان درباره‌اش با هم اجماع کرده و تصمیم به برکناری او گرفتند و او را گرفته و سر از تنش جدا کردند و در سال 126 کشته شد.[68]

وقتی فساد دربار چنین باشد، یقیناً مردم نیز به چنین شرایط اسفباری مبتلا می‌شوند. به هر حال امام باقر(ع) در سال 94 هجری، زمانی به امامت رسید که از اسلام تنها نامی باقی مانده بود. محمد بن مسلم بن شهاب زهری می‌گوید: در شام نزد انس بن مالک رفتم. او را گریان دیدم. وقتی علت را پرسیدم، گفت: از همه‌ی آنچه از اسلام فراگرفتم، تنها نماز مانده بود که به آن دل خوش بودم و اکنون آن نیز از بین رفته است.[69]

مسائل اسلام آنچنان به ورطه‌ی نابودی سپرده شده بود که برخی می‌گویند در آن عصر، مردم حتی نماز خواندن را نمی‌دانستند و از اصول حج و دیگر دستورات دینی بی‌خبر بودند؛ آن هم در شهر مدینه.[70]

حسن بصری می‌گفت: اگر پیامبر(ص) دوباره باز گردد، از میان آنچه تعلیم داده است، جز قبله نخواهد شناخت.[71]

صدای غنا و لهو لعب در همه‌ی کوچه‌های مدینه شنیده می‌شد. عمر بن ابی ربیعه‌ی مخزومی که شاعری لهوگوی و معروف بود، بر بالین زنان زیبا روی عرب در مدینه حاضر می‌شد و با آنان به نرد عشق می‌پرداخت. اشعاری در وصف اندام آنان می‌سرود و پس از چند روز، آن سروده‌ها نقل مجالس بود. وی از این راه ثروت عظیمی را بدست آورد.[72] محیط مدینه به گونه‌ای بود که نه عالمان، مفاسد را ناروا می‌شمردند و نه زاهدان از آن جلوگیری می‌کردند.[73] ستم همه گیر بود. ابراهیم بن هشام یکی از موالی را به خاطر ازدواج با زنی عرب، دویست ضربه شلاق زد و سپس سر و روی و ابرو و ریش او را تراشید و طلاق زن را نیز گرفت.[74]

 

اشرافیت حاکم در جامعه‌ی بنی‌امیه

بعد از غصب خلافت از حضرت علی(ع)، اهداف بلند و تعالی بخش قرآن و حضرت رسول(ص) در بر پایی حکومت و جامعه‌ای که در آن عدالت گسترده گردد و کرامت انسانی و شکفته شدن آن در رأس قرار داشته باشد، از مسیر خود خارج گردید. این غصب بعدها به وضوح در کتب روایی اهل سنت نیز تصریح گردید.[75] بخاری می‌نویسد: حضرت علی(ع) از ابوبکر تقاضای آمدن به منزل خود می‌کند که شش ماه بعد از شهادت حضرت زهرا(س) بوده است. فرمود: آقای ابابکر در امر خلافت نسبت به ما استبداد به خرج دادی (وللنک استبددت علینا بالامر). همچنین در کتاب صحیح مسلم[76] همین جمله تکرار شده است و هر چه حضرت علی(ع) فریاد می‌زد که تنها ما هستیم که می‌توانیم اسلام را حفظ کنیم و جلوی انحراف آن را بگیریم، هیچ کس به آن توجهی نکرد.[77] دینوری از حضرت علی(ع) در تأیید این مطالب چنین آورده است که ایشان فرمودند:

ای جمع مهاجرین! به خدا قسم ما شایسته‌ترین انسانها به خلافت هستیم، چون ما اهل البیت رسول(ص) خدا هستیم و ما قاری کتاب خدا هستیم. ما فقیه و دانشمند در دین خدا هستیم. ما عالم به سنت‌های رسول خدا هستیم. ما متخصص در راه اندازی امور رعیت و مردم هستیم و منافع آنها را حفظ می‌کنیم. ما بدی‌ها و پستی‌ها را از آنها دفع می‌کنیم و عدالت و تقسیم بیت‌المال را بین مردم به‌طور مساوی رعایت می‌کنیم و این در توان ماست و ... .

آری حضرت علی(ع) تأکید می‌کنند، تقسیم بیت‌المال به‌طور مساوی بین مردم، توسط ما به‌صورت درست انجام خواهد شد که قطعاً باعث حفظ تعادل اقتصادی در جامعه و جلوگیری از طبقات و تشریفات و تجملات در میان مردم می‌شود که مقدمه‌ی همه‌ی انحرافات از همین عدم عدالت و قسط در بین مردم خواهد بود. خلفای صدر اسلام با آن که تلاش زیادی برای ایجاد قسط و تقسیم درست بیت‌المال انجام دادند، به دلیل این‌که همین تخصص را نداشتند و امور زیاد دیگری در تصمیم گیری آنها نسبت به بیت‌المال دخالت می‌کرد، توانایی دفع سوء و پستی را از سر جامعه و مردم نداشتند. بدین وسیله، اولین انحراف‌های جدا شدن مردم از دین پاک رسول(ص) را پایه گذاری کردند و خیلی زود دو اسلام در بین مردم مطرح شد. اسلام صاحبان قدرت و ثروت بر پایه‌ی حاکمیت توسط قدرت و ثروت و نژاد و طایفه و خانواده و ایل، و اسلام حقیقی بر پایه‌ی تقوا و عدالت و ایمان که به تدریج اسلام قدرت و ثروت، بر همه‌ی امور مردم حاکم شد. در کتب برادران اهل سنت با سندهای صحیح، روایاتی در مورد انباشت ثروت و قدرت در دست خلفا، نظیر عمر و عثمان درج شده است.[78] در کتاب صحیح بخاری با سند صحیح نوشته شده است: یکی از وارثین خلیفه‌ی دوم، عمر، بعد از مرگ وی سهم ارث خود را به صد هزار دینار فروخت. ابونعیم اصفهانی در کتاب معرفة الصحابه می‌نویسد: اولاد عمر 9 پسر و 4 دختر بوده است، که روی هم 11 سهم می‌شود که اگر هر کدام یکصد هزار دینار دریافت کرده باشند، یک میلیون و یکصد هزار دینار ارث به فرزندان عمر رسیده است که یعنی صدها میلیارد تومان به حساب امروز. همچنین در کتاب طبقات کبری ابن سعد آمده است: عثمان روزی که کشته شد، پنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم نقد داشته است و قیمت زمین‌های او در وادی قری و حنین یکصد هزار دینار بود و تعداد زیادی گاو، گوسفند و شتر از او باقی مانده بود که فقط هزار شتر در ربذه برایش شمارش کرده بودند. در بعضی از منابع، سی میلیون و پانصد هزار درهم ثروت او را بیان نموده‌اند. بنی‌امیه خاندان سر سخت مخالف در برابر حضرت رسول(ص) در صدر اسلام بودند. ابوسفیان تا سالهای آخر بعثت پیامبر تا فتح مکه همچنان در جنگ‌ها و ستیزه جویی‌ها بر علیه مسلمانان، شرکت مؤثر می‌کرد. او در جنگ حنین، بعد از فتح مکه در سپاه اسلام قرار گرفت و کلاً تا آخرین روزهای زندگی خود مخالفت با اسلام را در رأس امور خود قرار داده بود. او از قبیله‌ی قریش و بزرگان آن محسوب می‌شد، لذا در صدد متحد کردن قریشیان با خود و گرفتن حکومت اسلامی در دست خاندان بنی‌امیه بود. او می‌گفت: حکومت را همچون گوی در دست فرزندان امیه به گردش درآورید. اندیشه‌ی او در زمان عثمان، سومین خلیفه بعد از حضرت رسول(ص) در جهت تحقق برآمد و عثمان بسیاری از مطرودین این خاندان را به امور سیاسی و مدیریتی حکومت وارد کرد. پسر ابوسفیان یعنی معاویه که در زمان عمر والی شام شده بود، آداب اشرافی و اسلام در خدمت دنیا را طرح ریزی و کاخ سبز دمشق را بنا کرد و خلیفه‌ی دوم، عمر را راضی به این اقدام نمود و در زمان عثمان، اعمال اشرافی و قدرتمداری خود را به سرعت گسترده کرد. فتوحاتی که سپاهیان اسلام انجام می‌دادند، غنایم فراوانی را به خزانه و بیت‌المال سرازیر کرد و خراج و حقوقی که به شکست خوردگان تحمیل می‌شد، ثروت فراوانی را به دربار عثمان و معاویه وارد نمود و تجمل‌گرایی و میل به دنیا در مردم و سیاست مداران آن دوران به شدّت گسترش یافت و کارگزاران را به سمت اشرافی گری سوق داد و مفاهیم ارزشمندی چون زهد و ساده زیستی به فراموشی سپرده شد. حتّی برخی از اصحاب رسول خدا(ص) که سالها زاهدانه زیسته بودند، به این سو روی آوردند. مسعودی فهرست جامعی از این افراد و اموالشان را گزارش داده است که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:

زبیر، صحابی حضرت رسول(ص) و یکی از مدافعان سرسخت حضرت علی(ع) خانه‌هایی در مصر، کوفه، بصره و اسکندریه داشت و پس از مرگ او پنجاه هزار دینار طلا، هزار رأس اسب و هزار بنده و کنیز از وی به ارث باقی ماند.

طلحة بن عبدالله او نیز در ابتدا از مدافعان حضرت علی(ص) بود. در کوفه و در مدینه با آجر و گچ و چوب خانه بنا کرد که فقط ثروتمندان در آن دوران می‌توانستند چنین خانه‌هایی داشته باشند. درآمد روزانه‌ی او از فروش غلات بیش از هزار دینار بود.

عبدالرحمان بن عوف، نیز خانه‌ای ساخت و آن را توسعه داد، همچنین صد رأس اسب، هزار نفر شتر و ده هزار رأس گوسفند داشت که ارزش آنها از دو و نیم میلیون دینار بیشتر بود.

سعد بن ابی وقاص، وی خانه‌اش را با عقیق ساخت و سقف آن را بالا برد و فضای آن را توسعه داد. در طبقات کبری ابن سعد آمده که وقتی سعد بن ابی وقاص از دنیا رفت، دویست و پنجاه هزار درهم از خودش ثروت باقی گذاشت.

زید بن ثابت که پس از مرگش به جز طلا و نقره که به وسیله‌ی تبر شکسته می‌شد، اموال فراوانی به ارزش هزار دینار جای گذاشت.

وضعیت اشرافی چنین گسترده‌ی حاکم بر زمان عثمان، عده‌ی زیادی را به‌سوی حمایت از این تجملات برانگیخت؛ ولی عده‌ی دیگری نیز از این شرایط ناراضی بودند. آمدن افرادی مانند حکم بن ابی العاص که رفتار ناپسند وی با پیامبر(ص) در تاریخ ثبت است و پیامبر او را تبعید کرده بود. وی به مدینه برگشت و از عثمان مبالغ زیادی مال دریافت کرد و از طرف او به جمع‌آوری خراج گمارده شد. عثمان با قصه گوییِ تمیم داریِ مسیحی به جای حدیث رسول اکرم(ص) در مسجد مدینه موافقت کرد و عبدالله بن ابی سرح، تبعیدی دیگر حضرت رسول(ص) را نیز پناه داد و او را نیز به جمع‌آوری صدقات گماشت. عثمان، قدرت بخشیدن به بنی‌امیه را به‌طور علنی آغاز کرد. او فدک و تمام خمس به‌دست آمده از فتح آفریقا را به مروان بن حکم بخشید. عثمان مهریه‌ی ازدواج دو دخترش یعنی عایشه و امّ ابان را به مبلغ دویست هزار درهم، از بیت‌المال پرداخت و استفاده از چراگاه‌های مدینه را جز برای بنی‌امیه ممنوع کرد. او تمام حق خلیفه در غرب آفریقا را در اختیار عبدالله بن ابی سرح گذاشت و دویست هزار درهم به ابوسفیان و چهار صد هزار درهم به عبد الله بن خالد بن اسید و صد هزار درهم نیز به حکم بن ابی العاص بخشید. همان طور که قبلاً ذکر شد، از عثمان میلیون‌ها درهم ارث باقی ماند. او هفت خانه در مدینه داشت و املاکی در خیبر و وادی القری به ارزش دویست هزار دینار، جداگانه از او باقی ماند. عثمان ششصد هزار درهم از اموال اصفهان را به زبیر داد و زمین‌های زیادی را به طلحه و خباب بن ارت، سعد بن ابی وقاص، عدی بن حاتم، سعید بن زید و ابوموسی اشعری واگذار کرد. سرانجام زید بن ارقم متولی بیت‌المال، به وی اعترض کرد و با تحویل کلیدهای بیت‌المال که من خزانه دار مسلمانان هستم، نه خزانه دار عثمان؛ از این کار کنار کشید. عبدالرحمان بن عوف، یار صمیمی عثمان وقتی کاخ و سفره‌ی رنگین وی را مشاهده کرد، از بیعت عثمان به خدا پناه برد و تا پایان زندگی خود با او سخن نگفت.

همان طور که گفته شد، معاویه در زمان عمر به‌عنوان والی شام برگزیده شد و در زمان عثمان همه‌ی اقوام او و باند بنی‌امیه به تدریج در تمام حکومت نفوذ کردند و به قدرت و ثروت فراوان دست یافتند که با این قدرت توانستند در برابر حضرت علی(ع) ایستادگی کنند و زمانی بعد از شهادت ایشان با حیله و خدعه و فریب یاران امام حسن(ع)، معاویه توانست خود را خلیفه کند و حکومت را از شورایی به موروثی و پادشاهی تبدیل کرد و به‌طور کلی به تدوین جدیدی از اسلام بر اساس آنچه که خود در سر داشت، پرداخت و اسلام اشرافیت را جایگزین اسلام ناب حضرت رسول(ص) کرد. این بار شرک در قالب دین و دنیا با پوشش دینی به کام قدرتمندان ظالم شد. اشرافیت حاکم برای بقای خود، اقدام به تدوین حدیث‌های جعلی، بدعت‌ها و صحابه تراشی‌های گسترده‌ای کرد و به‌طور کلی جامعه‌ی آفت زده و به دور از باور به امامان معصوم(ع) را به‌سوی خود کشید و حق از استقرار خود دور گشت. در حقیقت قدرت و ثروت به همراه خود، فساد در همه‌ی زمینه‌ها را نیز می‌آورد و ... آنانی که سخن از عدالت می‌گفتند و خلاف آن عمل می‌کردند، کار را به این روز رسانده بودند. امام باقر(ع) در این زمینه می‌فرمود: " حسرت مندترین مردم در روز قیامت، بنده‌ای است که سخن از عدالت گوید و با دیگران خلاف آن عمل کند. "[79] معاویه شخصیتی است که حتی ابن تیمیه که بنیانگذار تفکر وهابی و ضد حضرت علی(ع) است در مورد او می‌گوید: " معاویه، هیچ فضیلت اختصاصی که در روایات با سند صحیح آمده باشد ندارد. "[80]

تجلی هوای نفس از حاکمیت بنی‌امیه در سراسر دوران هزار ماهه‌ی حکومت آنان به‌وجود آمد، امّا امام باقر(ع) می‌فرمود: " هیچ فضیلتی همچون جهاد نیست و هیچ جهادی مانند مبارزه با هوای نفس نیست. "[81]

هوای نفس بر مردم چنان غالب شد که دیگر به هیچ چیز به‌صورت عقلانی نگاه نمی‌کردند و معاویه چنان به مردم محبت می‌کرد که دل و دین آنها را برده بود. مسعودی در مروج الذهب می‌نویسد: " قوت سیاست وی در کار جذب قلوب خاص و عام بدانجا رسید که بعد از ختم صفین، یکی از اهالی کوفه سوار بر شتر نر خود به دمشق رفت و یکی از مردم دمشق در او آویخت که این شتر ماده از من است و در صفین از من گرفته ای. دعوی پیش معاویه بردند و دمشقی پنجاه شاهد آورد و شهادت دادند که این شتر ماده از اوست. معاویه به ضرر کوفی حکم داد و بگفت تا شتر را به دمشقی تسلیم کنند. کوفی گفت: خدایت به صلاح رهبری کند! این شتر نر است و ماده نیست. معاویه گفت: این حکمی است که داده شده است. پس از آن‌که قوم پراکنده شدند، کس فرستاد و کوفی را احضار کرد و قیمت شتر او را پرسید و دو برابر آن را به او داد و نکویی کرد و گفت به علی(ع) بگو من با صد هزار نفر که شتر ماده را از نر تشخیص نمی‌دهند، با او جنگ خواهم کرد. کار اطاعت و تسلیم شامیان در قبال وی، بدانجا رسیده بود که وقتی سوی صفین می‌رفت، روز چهارشنبه با آنها نماز جمعه خواند و در اثنای جنگ همه عقل خود را تسلیم او کردند و گفتار عمرو بن عاص را که می‌گفت: چون علی، عمار ابن یاسر را به جنگ آورده، پس علی قاتل اوست پذیرفتند. پس از آن کار تسلیم آنها به جایی رسید که لعن علی را رسم کردند که کوچک، بزرگ می‌شد و بزرگ با آن می‌مرد. "[82]

مسعودی در ادامه می‌افزاید: یکی از مردم شام گفته بود که این ابوتراب کیست که امام ما معاویه او را بر منبر لعن می‌کند؟ در جواب به او گفتند: یکی از دزدان ایام فتنه بوده است. جاحظ گوید: از یکی از عوام که به حج می‌رفت شنیدم که وقتی درباره‌ی خانه‌ی کعبه با او سخن گفتند، گفت: وقتی به کعبه رسیدیم، چه کسی از داخل خانه‌ی کعبه با من سخن خواهد گفت؟ و کس دیگری گفته بود: این محمد کیست؟ آیا او خدای ماست؟[83]

آگاهی‌های مردم از حقایق، چنان از مسیر خود منحرف شده بود که کمتر کسی می‌توانست حق را از میان آن همه پلیدی و ناآگاهی بیرون بیاورد و اینجاست که" باقر علم " معنی خود را بیشتر مشخص می‌کند.

بی شعوری جامعه از کشف حق، به حدی بود که مسعودی که دو قرن بعد در آن بلاد می‌زیسته است واقعه‌ای را تعریف می‌کند که بسیار حائز اهمیت است. وی می‌نویسد: " یکی از دوستان ما که اهل علم بود، می‌گفت: در انجمنی درباره‌ی ابوبکر و عمر و علی(ع) و معاویه سخن می‌گفتیم و سخنان اهل علم را یاد می‌کردیم و جمعی از عامه می‌آمدند و سخنان ما را می‌شنیدند. یکی از آنها که از دیگران خردمندتر بود و ریش بزرگ‌تر داشت، روزی به من گفت: چقدر درباره‌ی علی(ع) و معاویه و فلان و فلان حرف می‌زنید. گفتم: تو در این باب چه نظری داری؟ گفت: درباره‌ی کی؟ گفتم: درباره‌ی علی چه می‌گویی؟ گفت: مگر او پدر فاطمه نیست؟ گفتم: فاطمه کی بود؟

گفت: زن پیامبر(ص) و دختر عایشه و خواهر معاویه. گفتم: حکایت علی چگونه بود؟ گفت: در جنگ حنین با پیامبر(ص) کشته شد. "[84]

معاویه با بذل و بخشش بیت‌المال در بین چنین مردمی، چنان آنها را به خود جذب کرده بود که او را بر خویشان خود ترجیح می‌دادند. وقتی معاویه عقیل ابن ابی طالب، برادر حضرت علی(ع) را که به او روی آورده بود، با مال زیاد بنواخت، از او پرسید: برادرت علی را چگونه دیدی؟ عقیل گفت: او برای خودش بهتر از توست و تو برای من بهتر از اویی.[85]

معاویه با ابزار قصه گویی و ترویج کرامت و ابهت برای خود و خاندان بنی‌امیه، پخش ثروت بیت‌المال در بین مردم و محبت و نوازش، پیر و جوان و کودک و دوست و دشمن همه را به خود جذب می‌کرد. برای مردم فرصت اندیشیدن و علم آموختن و فهم حقیقت باقی نمی‌گذاشت. با تهمت و افترا به علی(ع) و یاران گران قدر او، آنها را در دل‌های مردم از اهمیت می‌انداخت. با فریب و خدعه و در کنار آن با پرداختن مبالغ هنگفت دینار و درهم، یاران و پیمان بستگان با علی(ع) را به خود جذب می‌کرد و پاداش پیمان شکنی را با لذت دنیا در کام آنها خوش می‌نمود. بنی‌امیه در ادامه‌ی کار معاویه بساط بهره وری از موسیقی و آوازه خوانی کنیزکان به راه انداختند و با لذّت جنسی بردن از زنان برده و ساختن کاخ و خانه‌های اشرافی، کسب باغ و زمین و برده میل مردم به دنیا و اسلام اشرافی را زنده کردند. تملق و چاپلوسی و احترام‌های جاهلانه به بزرگان فاسد قریش را شیوع دادند. حذف پاکان و صدیقان را در دستور کار خود قرار دادند. تهمت و افترا از همه نوع آن، بدون آن‌که متهم حضور داشته باشد یا امکان دفاع از خود را به‌دست آورد به آنها وارد می‌ساختند و ذهن همگان را نسبت به خاندان علی(ع) و یاران با وفایش بدبین کرده بودند. با قساوت هر چه تمام، امکانات یاران علی(ع) را مصادره می‌کردند و بزرگان وفادار به ائمه را به قتل می‌رساندند و یا به زندان می‌انداختند و مردم عوام با شوق و برای کسب رضایت خدا به چنین اعمال ناجوانمردانه‌ای مبادرت می‌کردند. جهل و خیانت بر همه‌ی مردم حاکم شده بود. آنچه که امام باقر(ع) در ابتدای هر چیز باید به آن می‌اندیشید، بردن جامعه به‌سوی اندیشیدن و علم و آگاهی و پاره کردن پرده جهالت و نافهمی گسترده‌ی حاکم بود. روایات زیادی از امام باقر(ع) درباره‌ی علم و آگاهی و کسب آن باقی مانده است که حکایت از مبارزه‌ی جدی او در این زمینه است. او می‌دانست که دادن آگاهی و علم به مردم زمان بر است و به راحتی نمی‌توان جامعه را روشن و آگاه نمود؛ لذا می‌فرمود: " علم توأم با حلم است، می‌فرمود: بردباری لباس علم است پس تو خود را از آن عریان مدار. "[86]

او تحقیق و تفحص اصل دین را بر مردم واجب می‌دانست و می‌فرمود: " به کمال رسیدن، یعنی تحقیق در دین ... . "[87]

و اصرار می‌کرد که مردم در رسیدن به علم و دانش باید شتاب کنند و می‌فرمود: " در جست و جوی دانش شتاب کنید. "[88] و می‌فرمود: " همه‌ی جنبندگان زمین، حتی ماهیان دریا بر جوینده‌ی دانش درود می‌فرستند. "[89]

و در اهمیّت علم و آگاهی می‌فرمود: " اگر جوان شیعه‌ای را نزد من بیاورند که علم نمی‌آموزد، او را تأدیب می‌کنم. "[90] و می‌افزود: " زکات علم، آموختن به بندگان خداست. "[91] و اضافه می‌نمود که: " گفت و گوی علمی، درس است و درس نمازی نیکو است. "[92] امام از مردم می‌خواست که در راه کسب علم به درجه‌ی تفقه در دین برسند؛ لذا می‌فرمود: " وجود یک فقیه در دین، از وجود هزار عابد برای شیطان گرانتر است "[93] و آگاه شدن را و فقیه شدن در گروی گرایش به سنت رسول(ص) می‌دانست و می‌فرمود: " فقیه حقیقی کسی است که به دنیا بی‌اعتنا و به آخرت مشتاق باشد و به سنت پیامبر(ص) چنگ زند ."[94] به ابان بن تغلب از صحابی خود فرمود: " در مدینه بنشین و برای مردم فتوا بده؛ زیرا من دوست دارم که در میان شیعیان من، کسانی مانند تو مشاهده شوند. "[95]

و می‌فرمود: " هر که یک باب هدایت آموزش دهد، برای او همانند پاداش کسی باشد که به آن عمل کند و از پاداش عمل کنندگان به آن نیز چیزی کاسته نمی‌شود. "[96]

و درباره‌ی اهمیّت مباحثات و مذاکرات علمی می‌فرمود: "یک ساعت مذاکره‌ی علمی، بهتر از یک شب عبادت است"[97] و امام باقر(ع) بسیار تأکید داشت که هر کسی که علم می‌آموزد، باید از علمش بهره ببرد؛ نه آن‌که آن را فقط در درون خود ذخیره کند و می‌فرمود: "عالمی که از علمش بهره برد، برتر از هفتاد هزار عابد است. "[98] او دل بی‌علم و دانش را شبیه به خانه‌ی ویران می‌دانست و می‌فرمود: " دلی که در آن چیزی از دانش نباشد، مانند خانه‌ی ویرانه‌ای است که آباد کننده‌ای ندارد. "[99] و بسیار تأکید داشت که کبر و غرور زمانی وارد دل آدمی می‌گردد که خرد او کم باشد، لذا می‌فرمود: " در دل آدمی چیزی از کبر وارد نشود، مگر این‌که از خرد او کاسته شود. "[100] و آن قدر به این باور اعتقاد داشت که میزان بازخواست آخرت را نیز به آن وابسته می‌دانست، می‌فرمود: " به موسی(ع) وحی شد، من بندگان خود را به اندازه‌ی خردی که به آنها داده ام بازخواست می‌کنم."[101]

حتّی می‌فرمود: " ارزش هر کس به اندازه‌ی شناخت اوست " و می‌فرمود: " در کتابی از حضرت علی(ع) خواندم که ارزش هر کس به اندازه‌ی شناخت اوست ... "[102] و نداشتن خرد را مصیبت معرفی کرد و فرمود: " مصیبتی چون بی‌عقلی نیست. "[103]

اسلام اشرافی بنی‌امیه، جهل را بر علم حاکم کرد. نتیجه‌ی این جهل، عوض شدن معیارهای حق و اولویت‌های زندگی مردم بود. حکومت موروثی، فرهنگی باطل موروثی را نیز نسل به نسل منتقل می‌کرد، لذا ثروت اندوزی حاکمان، گرایش به مادیت و دنیا‌گرایی را در سطح عمومی گسترش می‌داد. آنها خود را وارث پیامبر معرفی می‌کردند، به‌طوری که در شام هیچ کس غیر از این را نمی‌دانست. مسعودی می‌نویسد: در زمان ابوالعباس سفاح، اولین خلیفه‌ی عباسی، عده‌ای از متکلمان و سران شام را پیش او آوردند و همگی آنها قسم خوردند که پیش از آن‌که بنی‌عباس به خلافت برسد، برای پیامبر(ص) خاندان به جز بنی‌امیه نمی‌شناخته‌اند.[104] یزید وقتی به قدرت رسید، اعلام کرد: من پس از پدرم معاویه به خلافت رسیده ام. از جهالت عذر نمی‌خواهم و به طلب علم اشتغال ندارم ...[105] او جهالت خود و رذالت و بی‌رحمی خود را به نمایش گذاشت و در همان ابتدا خاندان حسین بن علی(ع) را در کربلا با قساوت و بی‌رحمی به شهادت رسانید. مسعودی می‌نویسد: " یزید مردی عیاش بود. سگ و میمون و بوزینه و حیوانات شکاری نگاه می‌داشت و شراب خوار بود. روزی به شراب نشسته بود و ابن زیاد به طرف راست او بود و این قبل از قتل حسین(ع) بود. رو به ساقی خود کرد و شعری به این مضمون خواند: جرعه‌ای بده که جان مرا سیراب کند و نظیر آن را به ابن زیاد بده که رازدار و امین من است و همه‌ی جهاد و غنیمت من به او وابسته است؛ سپس به آوازه خوانان و نوازندگان گفت تا شعر او را با آواز و ساز بخوانند. اصحاب و عمال یزید نیز از فسق او پیروی کردند. در ایام وی غنا و موسیقی مبتذل در مکّه و مدینه، رواج یافت و لوازم لهو و لعب به کار رفت و مردم آشکارا شراب خواری می‌کردند. "[106]

ابن ابی الحدید معتزلی مذهب در کتاب شرح النهج البلاغه‌ی خود، روایتی از امام محمد باقر(ع) آورده که بیانگر تحلیل اوضاع سیاسی و فشار خلق از آغاز تا زمان آن حضرت و بیانگر انحراف اسلام ناب الهی به‌سوی اسلام اشرافیت است و این‌که سردمداران اسلام اشرافیت، جایی را برای بزرگان اسلام ناب الهی، در جامعه باقی نمی‌گذارند و از هر طریق ممکن به آسیب زدن به آنها تا حذف کامل آنها اقدام می‌کنند. این روایت بیانگر تحلیلی از روند تغییر و انحراف اسلام ناب الهی از صدر اسلام تا دوران زندگی امام باقر(ع) است. به گوشه‌هایی از این روایات توجه فرمایید:

" ما اهل بیت از ستم قریش و صف بندی آنان در برابرمان چه‌ها کشیده ایم و شیعیان و دوستان ما از مردم چه‌ها کشیدند! زمانی که رسول خدا(ص) رحلت کرد، اعلان فرمود که ما به مردم از خودشان اولی تریم؛ امّا قریش با کمک یکدیگر این امر را از محور آن خارج کردند. آنان برای رسیدن به حکومت با حق و اولویت ما به حکومت استدلال کردند، ولی حق ما را تصاحب کردند. آن گاه حکومت در میان قریش دست به‌دست گردید تا این‌که دوباره به اهل بیت بازگشت، ولی مردم بیعت ما را شکستند و علیه ما جنگ به پا کردند؛ به‌طوری که علی(ع) تا هنگامی که به درجه‌ی رفیع شهادت رسید، در فراز و نشیب قرار گرفته بود. سپس با فرزندش امام حسن(ع) بیعت کردند و وعده‌ی وفاداری به او دادند، امّا به او نیز خیانت ورزیدند. پس از آن، ما مداوم مورد تحقیر و قهر و ستم قرار گرفتیم. از شهر و خانه مان رانده، از حقوقمان محروم و کشته و تهدید شدیم؛ به‌طوری که امنیت جانی از ما و پیروانمان به کلی سلب شد و دروغ گویان و منکران حق زمینه را مساعد دیدند و در سراسر کشور اسلامی به وسیله‌ی دروغ و انکارشان به سردمداران جور و ستم و قضات و کاردانان آنها تقرب جستند و شروع به روایت حدیث دروغ و انتشار آن کردند. آنها از ما چیزهایی روایت کردند که نه از زبان ما جاری شده بود و نه به محتوای آنها عمل کرده بودیم. با این کار می‌خواستند ما را میان مردم منفور کنند و تخم کینه‌ی ما را در دل آنان بکارند.

این سیاستی بود که پس از وفات امام حسن(ع) در زمان معاویه با شدّت هر چه بیشتر دنبال می‌شد. به دنبال این تبلیغات مسموم بود که همه جا به کشتار پیروان ما پرداختند و با کوچکترین سوء ظنی دست‌ها و پاهای آنها را می‌بریدند و کسانی که به دوستی و پیروی از ما معروف بودند راهی زندان‌ها شدند، اموالشان به غارت رفت و خانه هایشان ویران شد. این رویه تا روزگار عبیدالله بن زیاد روز به روز شدّت می‌یافت، تا آن‌که حجاج بن یوسف در کوفه بر سر کار آمد. او با انواع شکنجه به کشتار پیروانمان پرداخت و آنان را به هر سوء ظنی و اتهامی دستگیر می‌کرد. عرصه بر پیروان ما چنان تنگ شد و کار به جایی رسید که اگر کسی را با صفت زندیق و کافر وصف می‌کردند، برایش بهتر از آن بود که او را شیعه‌ی علی(ع) بخوانند تا جایی که کسانی که به خیر و صلاح معروف بودند و شاید هم واقعاً اشخاص پرهیزکار و راست گویی بودند. احادیث شگفت انگیزی در زمینه‌ی برتری برخی از حکام گذشته روایت کردند. چیزهایی که نه خدا چیزی از آنها آفریده بود و نه چیزی از آنها رخ داده بود.

راویان بعدی، حقانیت این مطالب را باور داشتند؛ زیرا این نوع مطالب به کسانی نسبت داده شده بود که به کذب و کم تقوایی معروف نبودند. "

و بدین طریق اشرافیت، جهل و لذّت از دنیا را در کام مردم ریخت که نتیجه‌ی عملی آن، حذف پاکان و صدیقان متعهد به دین و مطیع اوامر خدای رحمان بود و خط امامان معصوم: به‌طور عملی در میان مسلمانان به انزوا رفت.

 

چرا باقر(ع)

همه‌ی امامان و معصومان: دارای صفات حسنه و ارزشمند هستند که حّد و اندازه‌ای برای آنها نمی‌توان تصور کرد و همه‌ی آنها به ده‌ها صفت مدح شده و لقب گرفته‌اند امّا از میان همه‌ی آن صفت‌ها که به معنی کامل آن مستحق همه‌ی آن هستند، یک صفت به‌طور خاصی به آنها داده شده است که آن امام به این صفت شناخته می‌شود؛ مانند صادق که لقب امام ششم است، کاظم لقب امام هفتم(ع)، رضا، جواد، هادی، عسکری که امام یازدهم است، مرتضی، حیدر، امیرالمؤمنین لقب امام علی(ع)، مجتبی لقب امام حسن(ع)، سید الشهداء لقب امام حسین(ع)، سجاد و زین العابدین لقب امام چهارم، زهرا، اطهر، فاطمه و ... لقب حضرت زهرا(س). سؤال اینجاست که چرا از میان همه‌ی صفت‌های نیکو و والا که همه‌ی امامان آنها را دارا هستند، این لقب‌های خاص برای آنها اطلاق می‌شود؟ شاید بتوان پاسخی به شرح ذیل به این پرسش داد که صرفاً یک نظر شخصی است که بیان می‌شود.

به نظر می‌رسد که بنابر دلایل ذیل، القاب خاص امامان برگزیده شده است:

1ـ این لقب‌ها با شرایط خاص تاریخی هر امام رابطه‌ی مستقیم دارد.

2ـ هیچ امامی تقریباً در شرایط امام گذشته یا امام آینده قرار نمی‌گیرد و صرفاً شرایط مخصوص اوست.

3ـ آن شرایط و برآیند موجود آن می‌طلبد که امام در آن صفت خاص جای گیرد و چهره‌ی عملیاتی آن صفت را آشکار کند.

4ـ اصولاً آسیب‌های اجتماعی، اخلاقی، سیاسی، فرهنگی و ... هر جامعه عوامل متعدد دارد. همچنین شرایط برای تعالی بخشی به فرد یا جامعه نیز متعدد است.

امّا در دوران امامت هر امام بر آیند آسیب‌های مختلف در یک امر خاص ظهور می‌کند. همچنین تعالی بخشی به فرد و جامعه نیز در زمان هر امام با توجه به آسیب‌ها و موانع خاص موجود در آن دوره نیز خاص می‌شود. به‌عنوان مثال، برای جامعه‌ای که ظهور نفس اماره‌ی جمعی آنها باعث پدیدار شدن خشم، کینه، جنگ و جدال و نابودی یکدیگر شده است، بهترین شیوه آرامش دادن و کنترل کردن خشم و صبوری در فشارهای شدید است که باید به‌صورت علنی نمونه‌ی آن قابل مشاهده و کشف و درک باشد تا مردم الگو و سرمشق بگیرند؛ لذا کظم خشم امامی را می‌طلبد که صفت کاظم بودن را به‌طور علنی و قابل فهم برای همه به اجرا در آورد و مؤمنان را در آن شرایط حفظ کند و تعالی بخشد. این یک رابطه‌ی دو طرفه است؛ یعنی اگر مشخص شود که مؤمنان نیاز به کنترل خشم و غضب خود دارند، حتماً جامعه و مردم زماشان دچار یک عصبیت خشم و کینه و نفرت شده‌اند. به این طریق یک نوع جامعه شناسی آن دوران نیز حاصل می‌گردد و می‌توان تا حدودی به شرایط حاکم در آن دوران پی برد. اگر چه ممکن است که خیلی شرایط دیگر نیز در آن دوران وجود داشته، امّا این وجه خشم از همه بیشتر بوده است همین طور اگر گمراهی‌های خاص در زمانی بسیار زیاد شده باشد، هدایت خاصی در جامعه نیز احساس می‌شود که امامی هادی نیاز دارد که مؤمنان آن دوران را هدایت نماید. با توجه به شرح فوق می‌توان نتیجه گرفت، سقوط جامعه و خط انحراف مؤمنان در دوران هر امامی خاص آنها است که آن امام معصوم با تمرکز صفت و ویژگی‌ای که می‌تواند آن بحران و سقوط را برای مردم و مؤمنان از میان بردارد، به صحنه‌ی امامت مؤمنان می‌آید. آن الگو و سرمشقی که امام در آن شرایط از خود باقی می‌گذارد، برای همیشه جاویدان باقی می‌ماند و همه‌ی مردم از آن تاریخ به بعد، الگو برای یک چنین شرایطی پیدا می‌کنند. بنابراین آن امام، امام و الگوی یک چنین شرایطی برای تمام تاریخ می‌گردد و همیشه در زندگی آیندگان مؤمن حضور پیدا می‌کند و مؤمنان دائماً به آن امام محتاج می‌گردند تا در شرایطی مشابه آنها، راه بیرون رفت از معضلات را بیابد و از این طریق امامت جاودانه و توسل مؤمنان به آن امام نیز مستمر و همیشگی می‌گردد. مجدداً تأکید می‌شود که عوامل سقوط یک جامعه و نیازهای مردم برای هدایت متعدد است که در هر دوره همه‌ی آنها وجود دارد، امّا یک ویژگی از همه‌ی آنها مهّم‌تر جلوه می‌کند که امام حاضر در آن دوران، پیرامون آن ویژگی فعالیت بیشتری انجام می‌دهد، لذا به صفتی که مختص آن ویژگی است، ملقب می‌شود و از همین راستا شرایط زندگی مردم و خطرات موجود در سر راه هدایت و تعالی آنها قابل تشخیص است، امّا نکته‌ای که شاید بتوان درباره‌ی آن نظر داد، این است که اصولاً عوامل انحراف جامعه و روش‌های تعالی بخش به جامعه‌ها بی‌نهایت نیست. در آنچه که از آیات قرآن و سنت رسول(ص) و زندگی پیامبران عظیم شأن(ع) که سرگذشت آنها و قومشان در قرآن آمده است، عوامل انهدام جوامع در تعدادی شرایط محدود بیان شده است؛ مثلاً فرعون علّو در زمین می‌کند، قوم صالح زیاده طلب هستند، قوم لوط فساد و راه زنی و لواط دارند، قوم موسی(ع) گوساله پرست می‌شوند و ... و پیامبران هر کدام به تمرکز بر عامل اصلی انحراف در دوران خودشان به مبارزه برخاسته‌اند. در زمان امامت امامان معصوم: در طول 260 سال، این عوامل کلاً قابل شناسایی و تجزیه و تحلیل‌اند و با بررسی زندگی نسل‌ها و قرن‌های بعد از این 260 سال در تاریخ اسلام در می‌یابیم که عوامل سقوط جوامع و نیازهای تعالی بخش آنها اصولاً تکرار همان مواردی است که در دوران 260 ساله‌ی معصومین اتفاق افتاده است و اگر مردمان هر عصر بعد از آن تاریخ به شرایط زمان خود دقت می‌کردند، برای رهایی از آن شرایط روش و منش یکی از معصومین می‌توانست جامعه‌ی آنها را از هلاکت و سقوط نجات دهد و از این تحلیل می‌توان یکی از دلایل وجود دوازده امام را نیز کشف کرد که چرا مؤمنان بعد از حضرت رسول(ص) نیاز به 12 امام داشته‌اند در یک عبارت کوتاه می‌توان چنین گفت: دین اسلام بعد از حضرت رسول(ص) به حمله‌ی شیطان و جنودش و انسانهایی که رهرو شیطان هستند مبتلا می‌شد و برای واکنش به این حملات نیاز به الگو و سرمشقی بود که بتواند دست شیطان و یارانش را رو کند و دست مؤمنان را گرفته و هدایت جامعه را انجام دهند که 12 امام بعد از رسول(ص) همه‌ی این ترفندها را شناسایی کرده و عکس العمل لازم را نشان دادند. (و از آن زمان به بعد، حملات شیطان و جنودش به اسلام تکراری است) .

این واکنش امامان، در زندگی پیامبران گذشته از زبان قرآن بیان شده است. بنابراین امامان معصوم: منش رفتاریشان و عکس العمل شان نسبت به معضلات جامعه‌ی خود بر پایه‌ی قرآن و سرگذشت عبرت آمیز پیامبران استوار است. از طرفی دیگر قرآن سنت‌ها و قوانین صحیح زندگی مؤمنانه را نیز طرح و تبیین کرده است که امامان برای به اجرا در آوردن آن قوانین به‌صورت علنی و واقعی به میدان می‌آیند، تا تئوری قرآن اثبات عملیاتی نیز بیاید. بنابراین قوانین قرآن هم اثبات در گذشته‌ی تاریخ بشری دارد و هم اثبات عملیاتی در آینده به وسیله‌ی امامان معصوم(ع) می‌یابد و از این رهگذر، تئوری تبدیل به عمل و اجرا و قابل عرضه به همه‌ی بشریت می‌گردد. با توجه به تعاریف فوق، موارد ذیل را می‌توان نتیجه گرفت:

الف ـ قرآن دارای قوانین معین برای زندگی اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و ... است.

ب ـ این قوانین در داستان زندگی انبیاء پیشین، تجربه‌ی عملیاتی شده است، امّا برای آینده نیاز به اثبات دارد.

ج ـ دوازده امام به وسیله‌ی نص از سوی خداوند و ابلاغ آن توسط حضرت جبرئیل(ع) و حضرت رسول(ص) برگزیده می‌شود و آنها مأمور به اثبات عملیاتی سنت‌های قرآن در همه‌ی زمینه‌ها و در همه شرایط می‌گردند.

د ـ با توجه به این باور، علت نص و برگزیده شدن امامان از سوی خداوند نیز اثبات می‌شود. بنابراین هر روش دیگر برای برگزیدن رهبر جامعه اگر چه همه پسند و صد در صد مورد رضایت همه‌ی مردم باشد، قابل قبول نیست؛ زیرا رهبری جامعه بر اساس قرآن بوده و رهبری می‌تواند چنین امری را انجام دهد که:

اوّل: ظاهر و باطن قرآن را بشناسد.

دوّم: توانایی تحمل و اجرای سنت‌ها را داشته باشد و در همه‌ی زمینه‌های اخلاقی و علمی و ... شایستگی آن را دارا باشد.

سوّم: زندگی خود امام بر اساس هدف خلقت جهت گرفته، لذا میوه‌ی انسانیت در آنها به ثمر نشسته است.

چهارم: انسان کامل و متعالی که همان امام معصوم(ع)، است ویژگی‌های خاصی دارد که هیچ رهبری توانایی کسب آن را ندارد و نمی‌تواند به‌دست آورد مانند: صبوری، شهادت پذیری، حلم، پاکی و عصمت و ... .

پنجم: کرامت، معجزه، آینده بینی، بازگذاشتن راه تعالی برای مؤمنان و ... از توانایی‌های باطنی امام است که جامعه محتاج آن است و آنها قابلیت انجام آن را دارا هستند و به اذن خداوند آن موارد را بروز می‌دهند.

ششم: علم، آگاهی و توانایی شکافتن و فهم حقایق، قدرت شناخت جامعه، تسلط بر فرهنگ و باورهای جامعه و ... از ویژگی‌های ظاهری و عملیاتی هر امام است و ارائه‌ی روش و منش قابل قبول و قابل اجرا نیز از سوی او صورت می‌گیرد.

هفتم: شیطان شناسی و دشمن شناسی از ویژگی‌های مهّم امام منصوص به نص است که در هر زمان چهره‌ی پیچیده و نفرت آور شیطان و عملکرد کثیف او را شناسایی می‌نموده و به مردم و مؤمنان معرفی می‌کنند و راه برون رفت از توطئه‌ها و دشمنی‌های او را به جامعه عرضه و آموزش می‌دهند که هیچ رهبری در دنیا توانایی چنین خدمتی را به مردم ندارد. و ... .

ه ـ هر امام در شریط خاصی که مخصوص دوران خود اوست به صحنه‌ی عملیاتی می‌آید و واکنش مناسب برای تعالی بخشی به جامعه و مؤمنان با استفاده از قرآن، سنت و ارتباط خود با علم غیب و شناخت آن شرایط خاص از خود نشان خواهد داد.

و ـ از آنجا که بحران‌های عظیم و اصلی اجتماعی محدود هستند و پیرامون چندین موضوع مهّم دور می‌زنند، لذا همه‌ی این بحران‌ها در دوران 260 ساله‌ی امامت بروز کرده‌اند و بشریت می‌تواند با مطالعه‌ی آن شرایط در این دوره‌ی تاریخی و عکس العمل‌های امامان معصوم، جامعه‌ی آینده‌ی خود را حفظ کرده و به تعالی برساند.

امام باقر(ع) در شرایطی به امامت رسیدند که دین پاک رسول(ص) دستخوش تحریفات و تقلب‌های بزرگی گردیده بود و بر اساس همین باورهای دروغین، امامان معصوم گذشته یکی بعد از دیگری به مبارزه برخاسته و به شهادت رسیده بودند و سرانجام خداوند در دوران امامت بلند حضرت سجاد(ع) از جامعه‌ی سرکش و حکومت ظالم آن، انتقامی سخت گرفت.[107] خط اصیل اسلام و بازگشایی و فهم مجدد حق و پالودن آن از باطل در علم و عمل یکی از مسئولیت‌های امام باقر(ع) بود که به آن همّت گماشت. او راه و روش نو برای شناخت روایات تاریخی، فقهی، اجتهادی، سننی و ... بنیاد نهاد تا مردم به سر چشمه‌ی حقیقت در صدر اسلام دوباره دست یابند و در همه‌ی زمینه‌ها روشن گری و علم و آگاهی انجام پذیرفت، لذا او باقر در چنین شرایطی بود. او می‌بایست در برابر تمام گروه‌های مدعی حق و اقدام کننده به گرفتن قدرت، حرف و عمل صحیح و دقیقی را ارائه می‌داد. همچنین در برابر ده‌ها نحله‌ی فکری و اعتقادی که در جامعه‌ی آن روز بروز کرده بود، می‌بایستی اعتقاد و تفکری اصیل را طرح می‌کرد و آن را به اثبات می‌رسانید و سپس اندیشه‌های مدعی را نقد و باطل بودن آن را برای مردم روشن می‌کرد. کاری سخت و تقریباً غیر ممکن که به‌دست توانای آن امام بزرگوار تحقق پیدا کرد و باقر بودن او را در تمام زمینه‌ها به اثبات رسانید.

 

واکنش‌های عمومی مردم به نظام باطل بنی‌امیه

در یک چنین شرایطی که حکومت ظالم و مستبدی مانند بنی‌امیه حاکم گردیده بود، به‌طور طبیعی واکنش عمومی ایجاد می‌گردد. اشرافیت حاکم با کشتارهای دست جمعی، تحریف‌های حقایق، دروغ گویی و دروغ پردازی، سرکوب حقیقت اندیشان و رهروان راستی و پاکی، طرح تفکری دنیاگرا و لذّت طلب و شهوت ران و ... به اسم دین و خدا و پوشیدن پوستینی از دین با درون شیطان گرا و ... مسلماً عکس العمل‌های متفاوتی را در میان مردم ایجاد می‌کند. شاید بتوان این عکس العمل‌ها را به شرح ذیل تقسیم بندی نمود:

الف) ظهور اندیشه‌ها و افکار و عقاید متنوع و مختلف در اقشار مردم .

1ـ اندیشه‌ها و افکاری که از حکومت حاکم دفاع می‌کند و تمام ملاک‌های آن را تأیید نموده و در مسیر آنها گام بر می‌دارد و مردم را به آن دعوت می‌کند؛ مانند مرجئه در آن دوران.

2ـ اندیشه‌ها و افکاری که به مخالفت با نظام موجود اقدام کرده و تئوری و فکر و جهان بینی و ایدئولوژی ارائه می‌دهدو به مبارزه‌ی مسلحانه اقدام می‌نمایند (همه‌ی گروه‌هایی که دست به اسلحه می‌برند).

3ـ اندیشه‌های میانه رو که فی ما بین قرار می‌گیرند و گاهی حامی حکومت و گاهی بر علیه حکومت، عمل می‌کنند و جهان بینی و نظریه نیز ارائه می‌دهند.

4ـ اندیشه‌های انزواگرایانه و گوشه نشین که باوری جداگانه را در دین و اعتقاد طرح کرده و راه تعالی و رشد را در توجه به نفس درون و تزکیه و زهد و پرهیز از ظهور در بهره وری‌های دنیا بیان می‌نمایند؛ مانند اهل تصوف و خانقاه.

5ـ باورها و اعتقادات لذّت طلبانه، به دور از هر گونه مشی سیاسی، و گرایش به اباحی‌گری و مباح داشتن هرعملی که فقط لذّت و بهره وری از دنیا در آن باشد و برای این باور، تئوری، اعتقاد و جهان بینی خلق می‌کنند و همه‌ی هنرهای انسانی مانند شعر و سخن وری و ادبیات و ... را در خدمت خود می‌گیرند.

6ـ گروه‌های مذهبی افراطی و تندرو که هدف را درست انتخاب می‌کرده، امّا راه برای رسیدن به آن را اشتباه انتخاب می‌کنند؛ مانند سلفی گرایان و خوارج.

7ـ گروه‌های مذهبی میانه رویی که راه درست را انتخاب کرده اند، امّا به‌سوی هدف نمی‌روند و در راه درجا زده و گم می‌شوند؛ مانند اندیشه‌های متفاوت معتزلیان در آن دوران.

8ـ آزادی طلبان و حق جویانی که هم هدف را درست می‌فهمند و هم راه را درست درک می‌کنند، امّا قادر نیستند که تصمیم درست برای شرایط‌های مختلف را اتخاذ نمایند. در حقیقت ضعف در رهبری و پیشوایی دارند؛ مانند زیدیان.

9ـ تفکرهایی که همه چیز را انکار می‌کنند؛ دین، آخرت، ارزش، اخلاق و ... و به مادیگری و دنیاگرایی روی آورده و به لذّت از دنیا می‌پردازند. فرق این نوع تفکر با تفکر اباحی‌گری در این است که اباحی‌گری دین دارد و آن را دنیایی می‌کند، امّا اندیشه‌های مادی گرا دین را انکار و دنیاگرایی را دنبال می‌کنند که زندیقیان و منکرین خداوند از این دسته‌اند.

10ـ غلوگرایان و غالیان که در هر اندیشه و تفکری ظاهر می‌شوند و تئوری‌های مختلفی را ارائه می‌دهند.

11ـ اندیشه‌های ملّی گرایانه با پوشش رقیقی از دین، به دور بسیاری از تفکرات زیر بنایی در اعتقاد؛ مانند ملّی گرایانی نظیر عبدالرحمان بن محمد بن اشعث و یزید بن مهلب در آن دوران.

12ـ اندیشه‌های نژاد پرستانه و تئوری‌های برتری نژاد که در نژادهای عرب و ایرانی و ترک و ... در آن دوران پدید آمد؛ مانند قبایل مضریان و یمانیان که جنگ‌های زیادی را در آن زمان انجام دادند.

13ـ تفکرهای شعوبی و یکسان گرایانه که به دور از برتری نژادی است و افکارشان صرفاً در جهت از بین بردن برتری‌های نژادی شکل می‌گیرد که نهضت‌های شعوبی در آن دوران را سبب گردید. و ... .

ب) سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی و نظامی‌ای که از آن تفکرات تأسیس می‌گردند و به مبارزه برای تحقق عقاید خود می‌پردازند که در آن دوران می‌توان از زیدیان، کیسانیه، حسنیه، خوارج و ... نام برد.

ما در ادامه به بیان تعدادی از تفکرات و باورهای اعتقادی مهم آن دوران و سازمان‌های مبارزه جویِ بر آمده از آنها اشاره می‌کنیم.

فهم این دو معضل شرایط سخت امامت امام باقر(ع) را در پایان قرن اول هجری بیشتر مشخص می‌نماید.

 

برخی از تفکرات پدید آمده در قرن اول هجری

مرجئه (طرفداران اعتقادی حکومت)

 اگر بخواهیم به بازیابی و بازشناسی پیدایش تفکر مرجئه بپردازیم، می‌بایست به عمق حوادث سیاسی و اعتقادی اوایل تشکیل حکومت اسلامی بعد از حضرت رسول اکرم(ص) توجه خاصی داشته باشیم. اولین پایه‌های ایجاد اندیشه‌های مخالف تفکر اصیل اسلام که توسط قرآن و سنت حضرت رسول(ص) تدوین شده بود، به‌دست سردمداران شورای سقیفه زیر پا گذاشته شد. آیات صریح قرآن و توصیه‌های روشن حضرت رسول(ص) و اقدام عملی ایشان در تعیین جانشینی در غدیر خم که هم نص و هم سنت رسول(ص) پشتیبان آن بود، عملاً کنار گذاشته شد و ولایت حضرت علی(ع) از سرلوحه‌ی زندگی جامعه پس از رسول(ص) کنار رفت. این اقدام بسیار بزرگ که با جسارت و تهور باور نکردنی صورت پذیرفت، فقط در بُعد سیاسی باقی نماند و یاران و وابستگان این چرخش، اقدام به ساختن اندیشه و اعتقاد برای توجیه این رفتار بزرگ نمودند و هر گروه با برداشت قسمتی از قرآن و سخنان حضرت رسول(ص) تفکری را شکل دادند و به دفاع و ترویج و توسعه‌ی آن تفکر پرداختند. در دوران خلافت ابوبکر که با جنگ‌ها و درگیری‌ها با مخالفان، دادن زکات قبائل به دولت مرکزی و انکار کنندگان دولت اسلامی سپری شد، چندان انحراف حکومت اسلامی از سنت رسول(ص) و قرآن مشاهده نگردید؛ اگر چه رفتارهای تند و ضد انسانی افرادی مانند خالد بن ولید، سردار ابوبکر در جنگ با اهل ردّه و مخالفان حکومت ابوبکر بسیار تنفر آمیز بود و خالد بن ولید با حیله بر مالک بن نویره که اهل نماز بود و اهل قبله تهاجم کرد و او را کشت و به زن او در همان زمان تجاوز نمود، امّا ابوبکر با او برخوردی نکرد و او را در مقام فرمانده‌ی لشکر ابقا نمود.

در دوران حکومت ابوبکر کشتارهای زیادی از مخالفان حکومت صورت گرفت و برای این‌که در داخل کسی از جانشین واقعی حضرت رسول(ص) دفاع نکند و علی(ع) نتواند اقدامی عملی انجام دهد، فدک که یک زمین وسیع و حاصل خیز بود و ارث حضرت رسول(ص) به حضرت فاطمه(س) بود، مصادره شد و علی(ع) را خانه نشین کردند و به حضرت زهرا(س) که به شرایط جدید اعتراض می‌کرد، تعرض نموند و در چند ماه بعد از رحلت حضرت رسول(ص) او نیز از دنیا رفت. هر چند که ابوبکر در اواخر عمرش از این کار اظهار پشیمانی کرد، امّا جانشین او یعنی عمر، راه او را ادامه داد. روش ابوبکر قطعاً مخالفان گسترده‌ای را به‌وجود آورد که بسیاری از آنها در دفاع از حضرت علی(ع) به شیوه‌ی تفکر و اعتقاد او گرایش پیدا نمودند که این گروه به شیعه‌ی علی(ع) و در ادامه‌ی روند آن به شیعه‌ی دوازده امامی شهرت یافتند. در دوران حکومت عمر که فتوحات بزرگی در ایران و مصر و روم و شام اتفاق افتاد، سیل ورود غنائم و برده و کنیز به داخل کشور اسلامی آغاز شد و اعراب لذت‌های گسترده‌ای از بهره وری مادیات کسب شده بردند و سخت گیری‌های عمر در جلوگیری از اشرافیت نتوانست مانع آن شود، زیرا خود عمر و خانواده‌ی او نیز از این مواهب برخوردار بودند. بعد از عمر، عثمان که از خاندان بنی‌امیه بود، از سال 23 هجری تا 35 هجری حکومت کرد. بیشترین نقش او در این دوران، ساختن نظامی بود که بتواند برای اشرافیت پدید آمده امکان بهره وری از اموال، کنیزها و برده‌ها را فراهم بیاورد و لذا با گماردن مسئولین از جنس بنی‌امیه و تدوین قوانین جدیدی که با روح قرآن و سنت مخالفت می‌ورزید، موجی از مخالفت را بر علیه خودش به‌وجود آورد که منجر به شورش مردم و کشتن عثمان شد. مخالفت‌ها و شورش‌های مردم در هر مقطعی که انجام می‌شد، خیلی زود پشتوانه‌ی تئوریک پیدا می‌کرد و افراط و تفریط‌های زیادی در تئوری‌ها ظاهر می‌شد. گروه خوارج که این نوع اشرافیت، آنها را آزار می‌داد و در تحلیل آنها دور شدن از احکام اسلام باعث به‌وجود آمدن چنین وضعیتی شده بود، در اعتقاداتشان به این باور رسیدند که مرتکبان گناه کبیره، مرتد و کافر هستند و با امر به معروف مسلحانه و با شمشیر به جنگ با این افراد رفتند و صاحبان گناهان کبیره را بی‌ایمان و خارج شده از جامعه‌ی مؤمنان تلقی کردند. آنها عثمان را در شش سال اول حکومتش مؤمن و شش سال دوم حکومت‌اش کافر معرفی کردند. در برابر این تفکر افراطی و باور کج نسبت به ایمان انسانها، در سالهای بعد تفکر تفریطی خاصی شکل گرفت و به مبارزه پرداخت که به آن تفکر، تفکر ارجاء نام نهادند و موافقان آن را مرجئه خواندند. تفکر مرجئه بر این باور بود که نباید درباره‌ی کافر یا مؤمن بودن کسی در این دنیا اظهار نظر کرد؛ بلکه می‌بایست آن را به قیامت موکول کرد. این تفکر تفریطی دقیقاً در برابر تفکر افراطی خوارج پا به عرصه‌ی افکار دینی صدر اسلام گذاشت. صاحب نظران برای کلمه ارجاء دو معنا آورده اند: یکی به معنای تأخیر انداختن و دیگری به معنای امید بخشیدن که هر دو معنی در تفکر ارجاء نقش دارد. آنها معتقد بودند که معصیت و گناه به ایمان ضرر نمی‌رساند و امید به بخشایش گناهکاران در قیامت هست.[108] کاملاً مشخص است که این باور یک روش سیاسی بود که از شک و تردید عده‌ای که به دین اعتقاد داشتند، ولی تحلیل درست از شرایط را نمی‌توانستند انجام دهند، به‌وجود آمده است. سؤالات زیادی برای آنها مطرح بوده است؛ از قبیل: آیا ابوبکر و عمر به حق عمل کردند یا نه؟ آیا عثمان منحرف بود یا نه؟ آیا علی(ع) با پذیرش حکمیت منحرف شد یا نه؟ و…. خوارج که مؤمنان افراطی بودند، خیلی سریع نظرات خود را در همه‌ی این موارد اعلام کردند. امّا گروه دوم مؤمنان که نمی‌خواستند و نمی‌توانستند راه خوارج را بروند و نسبت به این حقایق در شک و تردید هم بودند، راه دوم یعنی ارجاء را برگزیدند و تفکر مرجئه را تأسیس کردند. ابن مسعود که یکی از صحابه‌ی خاص پیامبر اکرم(ص) بود، شاگردان و اصحابی برای خود داشت که دو تن از آنها به نام های: عبیده سلمانی و علقمة بن قیس بودند. این دو در کوفه زندگی می‌کردند و در برابر افراط خوارج اعلام کردند که میان عمل برای آخرت و زندگی متعارف در این جهان باید تلفیق قائل شد.[109]

این افراد، همه زاهد بودند و با شک در مورد ایمان دیگران و گناهان آنها می‌نگریستند. آنها می‌گفتند: گناه نوعی بیماری برای روح انسان است و با توبه و استغفار درمان می‌پذیرد. از جمله کسانی که به این تفکر به ظاهر واقعی پیوست، ربیع بن خُثیم یکی دیگر از شاگردان ابن مسعود بود که در جنگ صفین در سپاه حضرت علی بود و به همین دلیل از جنگیدن در کنار حضرت علی(ع) کنار کشید. او به تعلیم شاگردان زیادی درباره‌ی تفکر ارجاء پرداخت و به تدریج گروه‌های زیادی به او پیوستند. آنها از جنگ و جدال و ناامنی و آسیب‌هایی که به ایمان و دین و دنیای آنها می‌رسید، بسیار ناراحت بودند؛ لذا کناره گیری از مسائل سیاسی را خواستار شدند که این تفکر ارجاء خیلی زود مورد تأیید حکومت معاویه قرار گرفت و به شدّت از آن پشتیبانی کرد؛ چون بخش زیادی از مؤمنان معتقد را که می‌توانستند در جنگ با او به صحنه بیایند، از دسته‌ی دشمنان خود بیرون می‌آورد. در آن دوران دو گروه از مؤمنان از پشتیبانی حضرت علی(ع) دست کشیدند. گروه اول، خوارج که هم از دفاع از علی دست کشیدند و هم بر علیه او جنگیدند و گروه دوم، به‌طور کلی از حمایت سیاسی و نظامی علی(ع) خود را کنار کشیده و گوشه نشینی را انتخاب کردند. تفکر ارجاء از کوفه به بصره و سپس به مدینه و حجاز گسترش یافت و در میان حجاز در عصر تابعین فردی به نام عطاء ابن رباح فقیه مکه نقش اساسی ایفا کرد[110] که به اصل سکوت در منازعات تشویق می‌نمود و چون اکثر مردم به دنبال حفظ مال و اموال خود که در جنگ‌ها و کسب غنائم به‌دست آمده و دریافت‌های گسترده از بیت‌المال بودند و در کنار آن می‌خواستند که از آنها لذّت ببرند، به این تفکر روی آوردند. اگر چه بنیان گذاران آن به دلیل ترس و ورع تفکر ارجاء را ابداع کرده بودند، امّا پیروان بهره وری از دنیا و امنیت و سالم ماندن و کشته نشدن و جنگ نکردن را می‌خواستند و این تفکر با حمایت دستگاه تبلیغاتی بنی‌امیه به سرعت گسترش یافت و لذا شاید بتوان تنهایی حضرت علی(ع) و امام حسن(ع) و شهادت غریبانه‌ی امام حسین(ع) در کربلا را درک کرد و یکی از دلایل کنار کشیدن مردم از پشتیبانی آنها را فهمید. اندیشه‌ی ارجاء در مدینه را شخصی به نام حسن بن محمد حنفیه که از نوادگان حضرت علی(ع) بود، پیگیری کرد که از عالمان و زاهدان مدینه بود.[111] حسن بن محمد را نخستین کسی می‌دانند که تفکر ارجاء را به نظریه‌ی کلامی تبدیل کرد. وی تفکر ولایت شیخین و توقف درباره‌ی برخی دیگر از صحابه را تبیین کرد و درباره‌ی منازعه بین صحابه معتقد به سکوت شد و داوری بین آنها را به خدا واگذار کرد. او همچنین درباره‌ی اختلاف بین علی(ع) و عثمان به پیروان خود دستور سکوت داد و او را بنیان گذار مرجئه‌ی نخستین معرفی کرده‌اند که اندیشه‌ی سیاسی ارجاء را با بیان فلسفه کلامی مخلوط نمود و بزرگترین ضربه را به گرایش مردم به‌سوی خاندان وارث سنت رسول اکرم(ص) وارد نمود. در ادامه و گسترش این تفکر در دهه‌های بعد، مرجئه مرتکبین گناه کبیره را فاسق نمی‌دانستند و ایمان را دارای درجات قابل زیادت و نقصان می‌دانستند و گناه کبیره یا فسق را عامل از بین رفتن ایمان نمی‌دانستند و ایمان را حقیقتی می‌دانستند که با عمل فسق کم و زیاد نمی‌شود و می‌گفتند: اگر کسی ایمان بیاورد، هیچ معصیتی زیان بار برای او نخواهد بود و مؤمن با ارتکاب هیچ عصیانی مستوجب جهنم و دوزخ نخواهد شد.[112] در بُعد سیاسی نیز در دهه‌های بعد، مرجئه اعلام داشتند که حکم به امامت هر کس که اجماع بر امامت او حاصل آید، کافی است و اگر امام به کتاب و سنت آگاه باشد، هر چند هم که گناه هم بکند مهّم نیست.[113]

اهل ارجاء برای اثبات نظریه‌ی خود از قرآن آیه‌ی 106 سوره‌ی توبه را تبیین می‌کردند که در این آیه چنین آمده (وءاخَرونَ مُرجَونَ لِاَمرِ اللهِ اِمّا یُعَذِّبُهُم وَ اِمّا یَتُوبُ عَلَیهِم و اللهُ عَلیمٌ حَکیم) که طرفداران بنی‌امیه دائماً این آیه را تکرار می‌کردند (برخی از گناه کاران آنهایی هستند که کارشان بر مشیت و خواست خداست که یا به عدل، آنان را عذاب می‌کند یا به لطف و کرم از گناه آنها چشم می‌پوشد و خدا دانا و حکیم است) .

تفکر مرجئه بعداً به چندین گروه منشعب شد که گروهی از آنان معتقد شدند که اگر کسی بر آنها شمشیر کشید، باید با آنها جنگید و تعداد بسیاری از آنان در سپاه عبدالرحمان بن محمد اشعث که بر علیه حجاج بن یوسف قیام کرد، وارد شدند و عده‌ای دیگر به سپاه حجاج بن یوسف پیوستند و حجاج به‌طور گسترده این گروه از مرجئه را حمایت می‌کرد.

یکی از علل گسترش اندیشه‌ی مرجئان، پیوستن مردمان سرزمین‌های فتح شده به‌دست سپاه مسلمانان بود. آنها از حوادث اتفاق افتاده در مرکز خلافت دور بودند و از اختلافات بین سران حاکم بسیار کم اطلاع داشتند، لذا کناره گیری از درگیری‌های اعتقادی و قبیله‌ای مرکز حکومت را انتخاب کردند و اندیشه‌ی مرجئه بهترین دلیل برای گوشه نشینی آنها از بزرگان حکومت اسلامی گردید. مادلونگ می‌نویسد: رهبری این انبوه نو مسلمانان در دورترین نقاط حکومت، نظیر خراسان و شمال شام و ... را جنبش مذهبی معروف به مرجئه در دست گرفت.[114] البتّه اگرچه این فرقه برای دوری گزینی از قضاوت و سیاست و دخالت در امور، خود را کنار کشیدند، امّا در دهه‌های بعد از پیدایش، آنها در بسیاری از حوادث و صحنه‌های سیاسی نقش اساسی بازی می‌کردند و در جنگ‌ها و خون ریزی‌های زیادی درگیر شدند. مادلونگ می‌نویسد: از سال 110 شورش بزرگ مرجئان به رهبری شخصی به نام حارث پسر سریچ در خراسان آغاز گشت و یک جریان تندروی مرجئان با شورش گسترده بر علیه حکومت بنی‌امیه به صحنه آمد.[115] حارث در سال 116 بر ادامه‌ی جنگ با کافران و ملحدان بخش‌های شمالی خراسان متحد شد. او اولین کسی بود که پرچم سیاه را برای سپاه خود انتخاب کرد تا خود را پیرو روایتی که در آن آمده بود که ساقط کنندگان حکومت بنی‌امیه پرچم سیاه داشته و از خراسان هستند، قلمداد کند. این حرکت مرجئان آنچنان تند و افراطی بود که مرجئی‌های عراق خود را از آنها جدا کردند و روشی میانه روتر را پیش گرفتند. یکی از بزرگان اهل سنت عراق یعنی ابوحنیفه به تفکر ارجاء گرایش یافت و رهبری مرجئان میانه رو را به‌دست آورد و بعدها، بعد از شکست کامل شورشیان مرجئی خراسان، به لحاظ فکری و سیاسی و اعتقادی نفوذ گسترده‌ای در این بلاد به‌دست آورد و اکثر مردم خراسان مرجئی سنی طرفدار ابوحنیفه شدند و از همه‌ی شهرها بلخ استوارتر به دفاع از ابوحنیفه پرداخت و اولین قاضی حنفی در این شهر به مسند قضاوت نشست.پرفسور مادلونگ محقق و استاد دانشگاه آکسفورد می‌نویسد که تفکر مرجئه زیر بنای تفکر تصوف قرار گرفت که بعدها در سراسر جامعه‌ی اسلامی رو به گسترش نهاد.[116] این تفکر که در بُعد سیاسی و اعتقادی خدمت شایانی به حکومت بنی‌امیه و بنی مروان کرده بود، به‌صورت یک باور فقهی و دینی و پشتیبانی به ظاهر علمی در آمده بود. در زمان امام محمد باقر(ع) و امام صادق(ع) فرزند برومند وی در برابر شیعه به شدّت قد علم کرد و شکل نوین به خود داد، تفکری که همه‌ی مردم دنیا طلب و آخرت طلب را به خود جلب می‌کرد. هم خدا و هم خرما را با هم داشتن، فکر مطلوب و روشی بی‌گزند در زندگی کردن بود. امام باقر(ع)، باقر چنین باور کج اندیش در دین و سیاست و دنیا و آخرت بود که باید به جنگ آن می‌رفت و پرده از چهره‌ی شیطانی آن می‌کشید. محققان بر این عقیده‌اند که افشاگری‌های هوشمندانهِ امامان به‌ویژه امام باقر و امام صادق8 باعث شد که در پایان حکومت بنی‌امیه و به قدرت رسیدن حکومت بنی‌عباس تفکر ارجاء از صحنه‌ی سیاسی جامعه حذف و در طی زمان به کل به‌عنوان یک تفکر مستقل محو گردید. اگر چه بخشی از باورهای آنها به گروه‌های دیگر کلامی و فقهی رسوخ یافت.

امام باقر(ع) در گفت و گویی با عبدالله بن عطا که نظر مرجئه را درباره‌ی وقت نماز ظهر بیان می‌کرد، فرمودند: "پروردگارا ! پیروان گروه مرجئه را از رحمت خود دور فرما که آنان دشمنان ما در دنیا و آخرت هستند."[117]

در باب نظرات انحرافی مرجئه که ایمان را با عمل فسق از بین رفته نمی‌دانستند، امام باقر(ع) برای شخصی به نام عمر و بن قیس استدلال کرد و فرمود: ‌ای پسر قیس! پیامبر(ص) فرمود: لا یزنی الزانی و هو مؤمن و لایسرق السارق و هو مؤمن؛ زانی و سارق مؤمن نیستند.[118]

امام باقر(ع) درباره‌ی این شعار که بسیاری از فرقه‌ها از جمله مرجئه عنوان می‌کردند که می‌توان از رهبر و خلیفه و امام غیر معصوم و ظالم نیز اطاعت کرد و همچنین در کنار آنها به دینداری پرداخت، به محمد بن مسلم چنین فرمودند:

" هر که دینداری خدا کند با عبادتی که خود را در آن به زحمت افکند، ولی پیشوائی از جانب خدا برای خود نگرفته باشد، کوشش او پذیرفته نیست و او گمراه و سرگردان است و خدا کردار او را ناپسند دارد و حکایت او حکایت گوسفندی است که از چوپان و گله‌ی خویش گم شود و تمام روز را با تلاش در رفت و آمد باشد، چون شب پرده بر او افکند، گله‌ای را که چوپان خودش نیست ببیند، به‌سوی آن گراید و به آن فریب خورد و در خوابگاه آن بخوابد. هنگامی که چوپان گله‌ی خود را حرکت دهد، آن گله و چوپان را ناشناس ببیند، باز با شتاب و سرگردانی در جستجوی چوپان و گله‌ی خود برآید، گوسفندانی را با چوپانش ببیند، به‌سوی آن گراید و بدان فریفته شود، چوپان هم او را فریاد زند که بیا و به چوپان و گله‌ی خود بپیوند که تو از چوپان و گله‌ی خود گمگشته و سرگردانی. آن گوسفند، هراسان و سرگردان و تنها به این سو و آن سو زند و چوپانی هم ندارد که به چراگاهش رهبری کند یا به منزلش رساند. در همین هنگام، گرگ گم شدن او را مغتنم شمارد و او را بخورد، چنین است به خدا!‌ای محمد بن مسلم! حال کسی که از جمله‌ی این امت باشد و او را امامی آشکار و عادل از طرف خدای عزوجل نباشد. او گم شده و گمراه است و اگر بر این حال بمیرد، با کفر و نفاق مرده است. بدان‌ای محمد! که پیشوایان ستمگر و پیروانشان از دین خدا برکنارند، خود گمراه گشته و مردم را گمراه کرده‌اند. اعمالی که به جا می‌آورند، مانند خاکستری باشد که تندبادی در روز طوفانی بدو زند چیزی از آنچه کسب کرده‌اند به‌دستشان نمی‌رسد و این است گمراهی دور. "[119]

امام باقر(ع) در اهمیت داشتن امام عادل حتی می‌فرماید:

" خدای تبارک و تعالی فرموده است: هر آینه عذاب می‌کنم هر رعیتی را که در اسلام با پیروی از امام ستمگری که از جانب خدا نیست دینداری کند؛ اگر چه آن رعیت نسبت به اعمال خود نیکوکار و پرهیزگار باشد و هر آینه در می‌گذرم از هر رعیتی که در اسلام با پیروی از امام عادل از جانب خدا دینداری کند؛ اگر چه آن رعیت نسبت به خود ستمگر و بدکردار باشد. "[120]

امام باقر(ع) دوست می‌داشت که مردم درباره‌ی سؤالات خود از او بپرسند تا حقایق را آشکار کند. شخصی به نام محمد از امام باقر(ع) پرسید: در مورد ایمان برایم بگو. حضرت فرمود:

" ایمان، آن است که در دل است و اسلام آن است که نکاح و ازدواج و ارث و میراث بر پایه‌ی آن است و به وسیله‌ی آن خون‌ها حفظ می‌شود و ایمان شریک اسلام است، ولی اسلام شریک ایمان نیست. "[121]

ابوبصیر می‌گوید: محضر امام باقر(ع) شرف حضور داشتیم، شخصی به حضرتش عرض کرد: خداوند حال شما را بهبود گرداند! گروهی در کوفه سخنی را می‌گویند و به شما نسبت می‌دهند.

حضرت فرمود: چه می‌گویند؟

عرض کرد: می‌گویند قطعاً ایمان غیر از اسلام است.

امام باقر(ع) فرمود: آری چنین است.

حضرت فرمود: کسی که گواهی دهد که معبودی جز خدا نیست و حضرت محمد(ص) پیامبر و فرستاده‌ی خداست و به آنچه از پیشگاه خدا آورده اعتراف کند و نماز را بر پا دارد و زکات را بپردازد و روزه بگیرد و خانه‌ی خدا را زیارت کند او مسلمان است.

آن شخص پرسید: پس ایمان چیست؟

امام باقر(ع) فرمود: کسی که گواهی دهد که معبودی جز خدا نیست و حضرت محمد(ص) پیامبر و فرستاده خداست و به آنچه از پیشگاه خدا آورده اعتراف کند و نماز را بر پا دارد و زکات را بپردازد و ماه رمضان را روزه بگیرد و خانه‌ی خدا را زیارت کند، خدای را با گناهانی که وعده‌ی عذاب بر آنها داده شده است ملاقات نکند؛ پس چنین فردی مؤمن است.

ابوبصیر گوید: عرض کردم: قربانت گردم! کدامیک از ما هستیم که خدا را بدون داشتن گناهی که وعده‌ی عذاب داده ملاقات نماییم؟

حضرت فرمودند: چنین نیست که تو فکر می‌کنی، بلکه او کسی است که خدای را با چنین گناهی ملاقات کرده و از آن توبه نکرده است.[122]

همان طور که مشاهده می‌شود، امام باقر(ع) در این احادیث و صدها حدیث دیگر که بدین گونه از ایشان نقل شده است، فرق ایمان و اسلام و گناه و توبه و ... را بیان داشته است و برای یاران و پیروان خود کاملاً روشن نموده است که عمل فسق بدون توجه، ایمان را کاملاً می‌سوزاند و او مستوجب عذاب الهی و رفتن در آتش جهنم می‌شود. همچنین امام باقر(ع) بدعت با هر کسی که مدعی رهبری و امامت است در حالی که شرایط آن را ندارد، خطا دانسته و بیعت کننده را مانند گوسفندی که از گلّه و چوپان اصلی‌اش دور شده معرفی می‌نماید و اعلام می‌دارد که تنها یک خط و امامت خاص است که راه تعالی را معین می‌کند و آن امامت بر حق فرزندان حضرت علی(ع) و دوازده معصوم الهی است. او حتی برگزیده شدن حضرت علی(ع) به امامت را در ابتدای خلقت و در باطن تمام آدمیان می‌دانسته است.

مشاهده می‌شود امام باقر(ع) که شکافنده‌ی حقایق از ظلمت باطل است، با سخنان بسیار زیاد و استدلال‌های پی در پی و متفاوت، تنها راه هدایت مردم و یک جامعه را حاکمیت امامان معصوم(ع) و پیروی از دستورات آنها دانسته و ایمان و عمل صالح را در این هدایت شرط اصلی معرفی کرده است و هیچ چیز را که آدمی انجام دهد به آخرت حواله نمی‌کند، بلکه آخرت را محل جمع‌آوری دست آوردهای بشری می‌داند و بدینسان تفکر ارجاء را که بر پایه‌ی فسق و اعتقاد به امامِ ظالمِ منتخبِ مردم استوار است، به شدّت منکوب کرده و راه درست را معرفی نموده است.

 

اندیشه‌های افراطی دینی خوارج

درباره‌ی خوارج و نحوه‌ی به‌وجود آمدن آنها با توجه به اسناد تاریخی در کتاب صبح ساجد سخن به میان آمده است، خلاصه این‌که خوارج از زمان حضرت رسول(ص) زمینه‌ی طغیان و خود محوری را آغاز کرده بودند و در زمان حضرت علی(ع) در جنگ صفین به صف آرایی در برابر حضرت علی پرداختند و بالأخره در جنگ نهروان به‌دست حضرت علی(ع) و سردار باوفایش مالک اشتر تار و مار شدند، امّا این گروه منحرف فکری در دین و باور از بین نرفتند و دوباره به بازسازی خود اقدام کردند. رهبر آنها نافع ابن ارزق در زمان عبدالله زبیر، بصره را فتح کرد و ابن زبیر، مصعب بن زبیر برادر خود را به جنگ او فرستاد و ارزق در جنگی بین خوارج با سرداری از سپاه مصعب به نام مهلب ابن ابی صفره شکست خورد و کشته شد. [123]

امّا باز هم خوارج از میان نرفتند و دوباره به سازماندهی و تکثیر خود پرداختند و در همه‌ی دوران‌ها و در زمان خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس، همیشه در شرایطی اقدام به جنگ و خون ریزی و اشغال سرزمین‌ها و کشتار مردم می‌کردند و به تدریج، خوارج به گروه‌های متعددی انشعاب پیدا کردند و ده‌ها فرقه و گروه شدند. خوارج در بُعد سیاسی تقریباً با همه‌ی صاحبان قدرت و حاکمان در سراسر کشور اسلامی آن روز درگیر بودند و در همه جا دست به نزاع و مخالفت می‌زدند و هیچ حاکمی نبود که بخشی از حکومت وی صرف درگیری با خوارج نشده باشد. شدت فشار و خطر خوارج به حدی بود که در زمان معاویه، شیعیان مجبور شدند که در کنار لشگر شام در عراق به جنگ با خوارج بروند؛ از جمله سه تن از یاران باوفای حضرت علی(ع) به نام‌های عدی بن حاتم، صعصعة بن صوحان و معقل بن قیس در جمع‌آوری نیرو و کمک به مغیرة بن شعبه حاکم وقت کوفه که از طرف معاویه گمارده شده بود، فعال بودند به‌طوری که معقل بن قیس که یکی از فرماندهان حضرت علی(ع) در جنگ نهروان بود، داوطلب فرماندهی سپاه سه هزار نفری مغيرة بن شعبه شد و به جنگ خوارج رفت که فرماندهی آنها شخصی به نام مستورد بن علفه تمیمی بود که آنها را شکست داد و مستورد کشته شد و خود معقل بن قیس نیز به شهادت رسید.[124] در زمان ابن زیاد بسیاری از خوارج به عبدالله زبیر پیوستند و در برابر سپاه شام به ابن زبیر کمک کردند، زیرا ابن زیاد کشتار زیادی در بین آنها انجام داده بود. پیوستن به عبدالله بن زبیر از آن لحاظ قابل توجه است که زبیریان هم با علی(ع) و هم با بنی‌امیه مخالف بودند و این از خواسته‌های خوارج بود، امّا خوارج خیلی زود با عبدالله زبیر نیز درگیر شدند و بصره را تصرف کردند و همان طور که قبلاً ذکر شدابن زبیر، مهلب ابن ابی صفره را به سرکوب آنها فرستاد و نافع بن ارزق، رهبر فرقه‌ی ارزقیه‌ی خوارج کشته شد.[125]

به خوارج مارقین نیز می‌گفتند. مارقین جمع مارق است و صفت فاعلی از مروق به معنای تیر از کمان بیرون جستن است و دلیل نامگذاری خوارج به مارقین بر اساس گفتار پیامبر(ص) بوده است که درباره‌ی یکی از سران آنها به نام ذوالثدیثه به کار برده است. وی به پیامبر تهمت بی‌عدالتی می‌زد و پیامبر فرمود: از اصل و نسب این مرد، قومی بر می‌خیزند که از دین خارج می‌شوند؛ چنانچه تیر از هدف انحراف می‌یابد.[126] شاخصه‌ی مهم خوارج کج فهمی و بدفهمیشان از دین بود. عده‌ای بی‌سواد و ناآگاه بودند که فقط تعصب دینی داشتند. هر چه رهبران آنها برایشان تبیین می‌کردند، می‌پذیرفتند و چون رهبران کمک‌های مالی و تقسیم درست بیت‌المال در بین آنها انجام می‌دادند و ادعای مبارزه با باطل را می‌داشتند، مردم به آنها می‌پیوستند. همان طور که مشخص می‌شود باز عامل جهل و عدم شناخت حقایق، باعث به‌وجود آمدن و گسترش خوارج و مارقین می‌گردد. جهل و نادانی عاملی مشترک در تمام خطوط موازی اسلام حقیقی می‌باشد. البته موارد دیگری نیز وجود دارد که دلیل پیدایش خوارج یا هر فرقه‌ی دیگری می‌شود، ولی عامل جهل و نادانی یکی از مهم‌ترین آنهاست. همان طور که گفته شد، خوارج خلیفه را با انتخاب آزاد مسلمانان برمی گزیدند[127] و مبارزه با قبیله‌گرایی (نژادپرستی) می‌کردند، بخصوص که در زمان پیدایش آنها قریش بر همه جا حاکم بود. آنها شعاری می‌دادند که از غیر قریش نیز می‌توان خلیفه برگزید. آنها نوآوری خاصی نیز درباره‌ی شرایط رهبری داشتند و آن این بود که اجازه می‌دادند که زنان هم به خلافت برسند.[128] آنها کسی را که مرتکب گناه کبیره می‌شد، کافر می‌دانستند.[129]

خوارج برابری میان عرب و موالی را شعار می‌دادند و همین باعث جذب بسیاری از موالی به آنها از جمله ایرانیان بود و در حقیقت جامعه‌ای که خوارج را تقویت می‌کرد، ایرانیان بودند. حال اگر شعائر خوارجی را کنار هم بگذاریم، یکی از دلایل حیات و گسترش آنها آشکار می‌شود. برابری زنان و مردان تا جایی که زنان خلیفه شوند، مبارزه با ظلم، مبارزه با قبیله‌گرایی و ایل‌گرایی می‌نمودند، آزادی سیاه و سفید و برده داشتند، قیام قائم به سیف می‌کردند و رهبر آنها در صف اول مبارزه حضور می‌یافت، انتخاب رهبر به‌صورت رأی عمومی مردم انجام می‌شد و بر مورثی نبودن حکومت تأکید داشتند، تفکری بر پایه‌ی دین و احکام، همه چیز را از خدا دیدن و خود را سرباز خدا دانستن و هر شرایطی که به‌وجود آید به دلیل آن‌که آنها به جبر معتقد بودند، آن شرایط را مطلوب می‌دانستند و رضایت می‌دادند و حکم را فقط حکم خدا می‌شماردند. پیامبر اسلام(ص) به آنها گفته بود مارق و به حضرت علی(ع) فرموده بود: تو با آنها خواهی جنگید. مارقین از اسلام و ارزش‌های تعالی بخش آن رها شده بودند. در اواخر قرن اول با توجه به شعائر خوارج که در بالا مطرح شد، امکان گفتن مارق به این جماعت بسیار سخت بود. آنها از دل مردم حرف می‌زدند، با ظالمان بنی‌امیه نه در حرف، بلکه در عمل به جنگ می‌پرداختند و کشته و زخمی می‌دادند و خیل عظیمی از مردم بخصوص جوانان به آنها می‌پیوستند.

گوشه‌ای از باقر بودن امام باقر(ع) از نحوه‌ی مبارزه‌اش با این جماعت روشن می‌شود. با خوارج باید از دو بُعد اندیشه و عمل آنها وارد مبارزه می‌شد و اندیشه‌ی مارقی آنها و عمل ظالمانه شان باید برای مردم روشن می‌گردید. انجام دادن شعائر و روشنفکرترین معیارها را برگزیدن و به خواسته‌های مردم نگاه کردن و هر چه را که آنها خواستند شعار دادن کاری آسان است، امّا آیا آنچه مردم می‌پسندیدند، امکان دستیابی به آن وجود داشت؟ آیا برای کسب این شعائر راه درستی طی می‌شد؟ خوارج می‌گفتند هر حاکمی که ظالم باشد یا گناه کبیره کرده باشد کافر است. این شعار شاید برای مظلومین مورد پسند واقع شود، امّا خوارج به تبع این باورشان می‌گفتند، هر کس که با یک چنین حاکمی موافق باشد نیز کافر و ظالم است و مستحق مرگ و نابودی است و از این رو حکم مرگ و قتل همه‌ی مردم را صادر می‌کردند و در جنگ‌هایی که مارقین در قرن‌های متمادی در جهان اسلام به راه انداختند، مردم زیادی از مخالفان خود را به طرز فجیح می‌کشتند و سر می‌بریدند. مردمی که خود در حکومت ظالم حاکمشان مورد تجاوز و ستم قرار گرفته بودند، این بار به وسیله‌ی دشمنان حاکم ظالم نیز مورد تجاوز و قتل و غارت قرار می‌گرفتند. آن شعار‌ها به این اعمال ختم می‌شد. هر که با من مخالف است، راهی جز مرگ ندارد. این خط کل خوارج در تمامی تاریخ بوده است.

توضیحی درباره‌ی چگونگی پیدایش خوارج

 پس از بر نیزه کردن قرآن و پیشنهاد رجوع به قرآن از سوی سپاه معاویه در جنگ صفین، سپاه امام علی(ع) به دو قسمت شد که قسمت عمده‌ی سپاهیان حضرت خواستار حکمیت شدند. امام و برخی از یاران وی مخالفت کردند.[130] پس از توقف جنگ و پذیرش آن توسط حضرت علی(ع) که با فشار سپاهیان ایجاد شده بود، عده‌ای خواهان ادامه‌ی جنگ شدند و پذیرش حکمیت را کفر دانستند و امام را به توبه دعوت کردند. امام نقض حکمیت را نپذیرفت و پس از بازگشت به کوفه مخالفان به محل حرورا در نزدیکی کوفه رفتند.[131]

و بدین گونه گروهی به نام خوارج ظهور کردند. امام ابتدا عبدالله بن عباس را برای مناظره نزد آنان فرستاد که زیاد تحت تأثیر قرار نگرفتند و سپس خود امام به مناظره با آنها رفت و از طریق قرآن و عقل ثابت کردکه راهی را که تا آنجا طی کرده اند، خلاف قرآن و عقل بوده است که بسیاری از آنها تحت تأثیر قرار گرفتند و به کوفه بازگشتند؛ از جمله عبدالله بن کواء یشکری، شبث ابن ربعی، یزید بن قیس که از سران آنها بودند.[132]

امّا عده‌ای از آنها به رهبری عبدالله بن وهب راسبی به نهروان رفتند و با امام به مخالفت پرداختند که سرانجام جنگ نهروان به‌وجود آمد و خوارج، عبدالله بن وهب راسبی را به‌عنوان خلیفه انتخاب کردند که همگی در جنگ کشته شدند. متأسفانه تعدادی از قراء قرآن به خوارج پیوستند که نام 7 تن از آنها ذکر شده است که این خود یکی از عوامل بر حق جلوه دادن خوارج به شمار می‌رفت.[133]

عملکرد و اوضاع خوارج از این تاریخ به بعد، شکل جدیدی به خود گرفت که تقریباً همه‌ی گروه‌های خوارج از آن پیروی می‌کردند که شاید بتوان به‌صورت ذیل خلاصه نمود:

1ـ هر کس گناه کبیره مرتکب شود، مرتد است.[134]

2ـ خوارج تندرو مانند ارزقیه معتقد بودند که کسی که مرتد شد، نمی‌تواند دوباره ایمان بیاورد و آن شخص باید به همراه فرزندانش همگی اعدام شوند.

3ـ همه‌ی این اعدامیان بعد از مرگ نیز در جهنم در آتش جاویدان خواهند ماند.[135]

4ـ خوارج نص در جایگزینی را رد کردند و گفتند کسی که لیاقت خلیفه شدن را داشته باشد، با بیعت حتی دو نفر خلیفه است.[136]

5 ـ در آرای فقهی معتقد بودند که اطفال و زنان مخالفان را می‌توان کشت و آنها بعد از کشته شدن در جهنم هستند.

6 ـ زناکار را نمی‌توان سنگسار کرد.[137]

7ـ تقیه در قول و عمل حرام است.[138]

8ـ هر مسلمانی که خوارج را قبول ندارد و به آنها نمی‌پیوندد، باید کشته شود؛ امّا قتل مسیحیان، زردشتیان و یهودیان حرام است.[139]

9ـ آنها عذاب قبر را انکار می‌کردند.[140]

10ـ همچنین شفاعت را رد می‌کردند.[141]

11ـ امر به معروف و نهی از منکر را در صورتی که چاره‌ای نباشد، با شمشیر جایز می‌دانستند و ... .[142]

خوارج در این افکارشان به بسط و گسترش و نقد و انتقاد پرداختند که به تدریج به گروه‌های مختلفی تقسیم شدندکه مهم‌ترین آنها ارزاقه، اباضییه، صفریه، نجدية و ... می‌باشد.[143]

آن شعارهای بزرگ عدالت طلبانه در مقام عمل، تبدیل به این موارد شد که ذکر گردید. کشتار و قتل و تهمت و افترا و بدعت و بی‌رحمی و قساوت. زورگویی و زورگیری از جان و مال و فکر و روان مردم که کوچکترین آزادی برای هیچ کس جز خودشان قائل نبودند. ایجاد ناامنی و وحشت به‌طور دائم در میان جامعه و ... انجام می‌دادند. خوارج که در زمان حضرت رسول(ص) با انحراف فکری و اعتقادی ذوالثدیثه و بی‌ادبی او به حضرت رسول(ص)آغاز شد. در زمان علی(ع) اقدام به جنگ و کشتار توسط ابن وهب راسبی منجر شد و در زمان امام سجاد(ع) افراطی‌ترین آنها نافع ابن ارزق مردم بصره را قتل عام کرد و به خاک و خون کشید و در زمان امام محمد باقر(ع) قدرت نظامی آنها به دلیل قتل عام آنها به‌دست حجاج بن یوسف بسیار کم شده بود. اقدام به تدوین افکار و عقاید خود کردند که بر پایه‌ی جهل و نادانی و افتراء و بدعت استوار می‌شد. بیشترین افترا و تهمت خوارج در آن روزها به حضرت علی(ع) از سوی این جماعت زده می‌شد. یکی از کسانی که گرایش شدید به خوارج داشت، شخصی به نام عبدالله ابن رافع بود که مریدان فراوانی داشت.[144]

وی می‌گفت: اگر می‌دانستم که در شرق و غرب زمین کسی هست که با من بحث کند و بگوید علی بن ابی طالب(ع) اهل نهروان را به حق کشت و بر آنها ظلم نکرد، من سوار بر شتران پیش او می‌رفتم تا با من مخاصمه کند. به او گفتند: حتی در میان اولاد علی هم کسی را نمی‌شناسی؟ گفت: مگر در میان اولاد علی(ع) عالمی وجود دارد؟ به او گفتند: این اولین نادانی توست که فکر می‌کنی در اولاد علی(ع) عالم و دانشمند یافت نمی‌شود. پرسید: از اولاد علی عالم کیست؟ گفتند: محمد بن علی بن الحسین عبدالله. با بزرگان خوارج به مدینه آمد و از امام باقر(ع) اجازه خواست. امام فرمودند: او را با ملاقات من چه کار است؟ در حالی که بامداد و شامگاهان از من و پدرم بیزاری می‌جوید. ابوبصیر که حامل پیام عبدالله رافع بود، گفت: وی ادعا می‌کند که اگر در شرق و غرب عالم کسی پیدا شود که بگوید علی ابن ابی طالب اهل نهروان را به ناحق نکشته، من پیش او رفته و با او محاجه می‌کنم. امام فرمودند: برای مناظره پیش من آمده است؟ ابوبصیر گفت: آری. امام به غلامش گفت: برو و بار آنها را به زمین بگذار و بگو فردا به ملاقات من بیایند. عبدالله بن رافع فردای آن روز با بزرگان خوارج آمد. امام باقر(ع) گفت که تمام فرزندان مهاجر و انصار را جمع کنند و اجتماع بزرگی تشکیل شد و امام باقر(ع) وارد شد. در روایت آمده که وجود مبارکش مانند قرص ماه نورانی بود. وی خدا را حمد و ثنا کرد و بر رسول اکرم(ص) صلوات فرستاد و فرمود حمد خدا را که ما را به نبوتش گرامی داشت و به ولایت مخصوص فرمود. امام رو به جمعیت کرد و فرمود: ‌ای فرزندان مهاجر و انصار! هر که منقبتی و فضیلتی از علی ابن ابی طالب(ع) می‌داند بگوید. بسیاری به پا خاستند و هر منقبتی که می‌دانستند گفتند. عبدالله بن رافع خارجی بعد از شنیدن این فضیلت‌ها گفت: ما هم این فضیلت‌ها را قبول داریم، امّا امام علی(ع) وقتی که حکمیت را قبول کرد کافر شد. (نعوذ با الله).

امام در همین وقت روایت خیبر را خواندند که رسول الله(ص) در حق علی(ع) در جنگ خیبر فرمودند: " لا عطین الریه غدا رجلاً یُحِبُ الله وَ رَسولاً وَ یُحِبُه الله وَ رَسولهُ کراّر غَیرَ فراّر لا یرجع یفتح الله علی یدیه"، " به خدا سوگند! فردا پرچم را به‌دست کسی خواهم سپرد که او خدا و رسولش را دوست می‌دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست می‌دارد. او کسی است که بر دشمن یورش می‌برد و نمی‌گریزد مگر آن‌که خداوند پیروزی را با دستان او محقق می‌سازد. "

امام به عبدالله فرمود: درباره‌ی این حدیث چه می‌گویی؟ گفت راست است و شکی در آن نیست، ولیکن علی(ع) بعداً کافر شد (نعوذ با الله). امام فرمودند: مادرت به عزایت بنشیند! بگو ببینم روزی که خدا علی را دوست داشت، می‌دانست که اهل نهروان را علی(ع) خواهد کشت یا نه؟ اگر بگویی نه، خدا را به نادانی خوانده ای، لذا کافر شده ای. عبدالله بن رافع گفت: خداوند می‌دانست. امام فرمود: آیا او را بر این دوست می‌داشت که به طاعت عمل می‌کند یا به معصیت او. عبدالله بن رافع گفت: نه، بلکه عمل کند به طاعت او. سپس امام فرمود: برخیز و بدان که مغلوب شده ای.

عبدالله بن رافع سرگشته شد، گفت: تا رشته‌ی سپید صبح از رشته‌ی سیاه شب برای شما آشکار گردد[145] و خداوند آگاه‌تر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد.[146]

امام باقر(ع) بسیار هوشیارانه و مسلط به قرآن و روایات حضرت رسول(ص) پاسخ به شبهات خوارج را می‌داد و نظرات آنها را می‌شکافت و نادرستی آنها را بیان می‌کرد. وی یکی دیگر از اندیشه‌های خوارج را به نقد می‌کشید و آن نظریه‌ی جبری بودن تفکر آنهاست. وی فضای سومی برای اندیشیدن و باور هستی به دور از جبر مطلق و یا آزادی مطلق را معرفی می‌نماید. در اصول کافی در حدیثی چنین آمده است:

" لطف و رحمت الهی به خلق بیش از آن است که آنان را به انجام گناهان مجبور سازد و سپس ایشان را به خاطر کارهایی که به اجبار انجام داده‌اند عذاب کند؛ از سوی دیگر، خداوند قاهر و نیرومندتر از آن است که چیزی را اراده کند و تحقق نیابد. از آن حضرت سؤال شد: مگر میان جبر و اختیار، جایگاه سومی وجود دارد؟ امام باقر(ع) فرمود: آری میان جبر و اختیار فضایی به گستردگی آسمان و زمین است. " [147]

امام این فضای گسترده را به شاگردانش آموخت و آنها تمام اندیشه‌ی، نه جبر و نه اختیار را به سراسر جامعه‌ی اسلامی منتقل کردند و امر بین امرین را در حد بهترین شکل آن توصیف نمودند. بیان نظرات خوارج و جنایات هولناک آنان و نقد فکر و عمل آنها از آن جهت اهمیت دارد که چنین باورهایی بر اساس جهل و تعصب دین شکل می‌گیرد. دین که در فطرت انسانی به‌صورت تکوینی نهادینه شده و جهلی که در تفکر انسانی مردود و غیر قابل قبول است. ترکیب این مقوله بسیار خطرناک و نابودکننده است. این نقطه ضعف انسانی در طول تاریخ، همیشه یکی از دست آویزهای شیطان و جنود آن بوده است که هر جامعه‌ی اسلامی و مؤمن را به وسیله‌ی آن تخریب کرده و به انحراف می‌کشد. حضرت علی(ع) به آنان می‌فرمود: شما بدترین مردم هستید. شما نیروهایی در دست شیطانید که از وجود پلید شما برای ضربه زدن به نشانه‌ی خود استفاده می‌کند و به وسیله‌ی شما مردم را در حیرت و تردید و گمراهی می‌افکند و ... شما گروهی سبک مغز و کم خرد و نادانید.[148]

خوارج نهروان را بین 400 تا 4000 نفر اعلام کردند که شاید دقیق‌تر آن 1400 نفر باشد،[149] زیرا نبرد بیش از دو ساعت طول نکشید. بعد از اتمام جنگ امام فرمودند:

" رنج و سختی بر شما باد! به راستی آن که شما را فریفت، زیانی مهم و جبران ناپذیر بر شما وارد ساخت. پرسیدند: چه کسی آنها را فریفت؟ امام فرمودند: شیطان گمراه کننده و نفس‌هایی که انسان‌ها را به بدی وا می‌دارد. نفس اماره به وسیله‌ی آرزوهای نادرست و حساب شده، آنها را فریفت و دام‌های عصیان را به روی آنها گشود و به آنان وعده‌ی پیروزی داد و سرانجام به آتش دوزخشان درافکند.[150]

در دوران امام باقر(ع) که جدال به‌صورت کلامی صورت می‌گرفت، ایشان می‌فرمودند: به مارقین بگویید چگونه جدا شدن از امیرالمؤمنین را جایز دانستید با این‌که در پرتو پیروزی او و تقّرب به خدا در یاری او (پیش از جریان حکمیت) خون‌های خود را در رکابش ریختید. در پاسخ خواهید گفت: او درباره‌ی دین خدا داور و حکم قرار داد. سپس امام فرمودند: به ایشان بگویید خود خداوند نیز در شریعت پیغمبرش، داوری به دو مرد از بندگانش سپرد در آنجا که (درباره‌ی اختلاف میان زن و شوهر) فرمود: پس داوری از بستگان مرد و داوری از بستگان زن انتخاب نمایند. اگر آن دو سازش و آشتی می‌خواهند، خداوند میانشان سازگاری پدید می‌آورد.[151]

همین طور رسول خدا(ص) در جریان جنگ بنی قریظه و تعیین سرنوشت آنان، داوری را به سعد بن معاذ سپرد ...[152] بنابراین هیچ اشکالی بر علی(ع) وارد نیست، بلکه ایشان به کتاب خدا و سنت رسول الله عمل نموده است.

امام باقر(ع) بارها و بارها به شکافتن حق و رسوایی باطل اقدام نمودند و در کنار آن، نادانی و جهل مارقین را تبیین کردند و استدلال‌های آنها را در هم کوبیدند و از سوی دیگر به کسب آگاهی و علم، یاران و شیعیانشان را تأکید می‌کردند، زیرا به خوبی می‌دانستند که تفقه و علم و آگاهی می‌تواند جلوی سقوط مردم را به دام و توطئه‌ی خوارج بگیرد، لذا تأکیدات بسیار زیادی بر فهم و تفحص و تحقیق درباره‌ی علم و آگاهی نمودند.

امّا در کنار شرط علم و تفحص، امام باقر(ع) تأکید بسیار زیادی داشت که علم واقعی، فقط از طریق امامت متصل به حق و نص است که می‌تواند با امداد الهی حقایق را بگشاید و می‌فرمود:

به مشرق و مغرب هم که بروید، علم درستی جز آنچه از ما خانواده تراوش می‌کند، پیدا نمی‌کنید.[153]

همچنین می‌فرمود: به خدا که علم جز از خاندانی که جبرئیل(ع) بر آنها نازل شده است، به‌دست نمی‌آید.[154]

امام باقر(ع) خطاب به کسانی که ریزه سنجی در اعمال و رفتار مردم می‌کنند و به آنها بهتان و تهمت می‌زنند (نظیر مارقین) می‌فرمود:

از چیزهایی که انسان را به مرز کفر نزدیک می‌سازد، این است که با برادر دینی خود به نام دین در ظاهر طرح دوستی بریزید و لغزش‌های او را یکی یکی به خاطر بسپارید تا روزی که او را رسوا کنید.[155]

 اعتقاد داشت که با خوارج نیز به‌صورت اعتقادی و عقلی مبارزه شود و می‌فرمود: " خوارج از روی نادانی عرصه را بر خود تنگ کرده‌اند. دیانت، وسیع‌تر از راهی است که آنان پیش گرفته‌اند."[156]

و می‌فرمود: "

ای کسانی که به ظاهر اسلام آورده اید، ولی اسلام در قلب شما رسوخ نکرده است، در جستجوی لغزش‌های مسلمانان نباشید، زیرا کسی در مقام پیدا کردن خطاهای مردم باشد، خدا عیوب او را آشکار و وی را رسوا خواهد کرد، اگر حتی در دل خانه و به‌طور پنهانی گناهی مرتکب شود. "[157]

سخنان و روایات متعددی از امام باقر(ع) در رابطه با فضای حاکم خوارج در آن دوران نقل شده است که ما به همین کم بسنده می‌کنیم، امّا نکته‌ی قابل توجه آن است که جریان خوارج به دلیل همان دو عامل که ذکر آن رفت؛ یعنی جهل و تعصب ناآگاهانه از دین، هیچ گاه به‌طور کامل از میان نرفت و در طول قرنها گاهی به‌صورت ضعیف و گاهی به‌صورت قوی ظاهر می‌شد. امام علی(ع) بعد از جنگ نهروان درباره‌ی آنان فرمود: پس از من خوارج را مکشید (باقی مانده‌ی خوارج). چه آنان به طلب حق درآمده و به راه خطا رفته‌اند و همانند آن نیست که باطل را طلبد و بیاید و بدان دست گشاید.[158]

و فرمود: " آنان نقطه‌هایی هستند در پشت‌های مردان و زهدانهای مادران. هر گاه مهتری از آنان سر برآورد، او را از پایش در می‌اندازند، چندان که در آخر کار، مال مردم ربایند و دست به دزدی یازند. "[159]

در این سخنان نکاتی مشخص می‌شود: یکی اینکه، ظهور خوارج مادامی که مردم در جهل و تعصب باشند، اجتناب ناپذیر است و دیگر اینکه، مبارزه با سران باطل و جریاناتی نظیر بنی‌امیه و حاکمان و غاصبان در سایه‌ی مبارزه با خوارج قرار می‌گیرد.

این سخنان شگفت انگیز و آینده نگر حضرت علی(ع)، ظهور جریان‌های انحرافی از دین نظیر داعش، طالبان و ... را در زمان ما برملا می‌کند که با همان ویژگی‌های خوارج و با همان جهل و تعصب به جان مردم جهان افتاده‌اند.

انزواگرایان تصوف

در میان غوغای نهضت‌های جنگ طلب بر علیه بنی‌امیه که با کشتارهای فراوان و ویرانی‌های گسترده همراه بود، موجی از ناامیدی سراسر جامعه‌ی آن روز را فرا گرفت که یکی از نتایج این ناامیدی رها کردن دنیا و لذت‌های آن و اتخاذ روش گوشه نشینی و دور بودن از جریانات سیاسی و اجتماعی حاکم بود و چون عمده‌ی ناامیدان، دینداران بودند، جنبش دین گریزی از دنیا و گوشه نشینی و صوفی گری پا به عرصه‌ی سده‌ی اول تاریخ اسلام گذاشت. این جنبش، حمایت فکری گسترده‌ای از تفکر مانوی و مذاهب کهن هندی به‌دست آورد که با تسلط اعراب بر ایران و ماوراءالنهر و پنجاب و ... این افکار شناخته شد و به تدریج مورد توجه مسلمانان قرار گرفت. در ابتدا بزرگان دینی به‌صورت انفرادی به این مسلک پا گذاشتند که بیشتر آنها از میان اهل سنت بودند. شکست‌های پی در پی سیاسی اهل سنت در گرفتن حکومت بعد از خلفای صدر اسلام و توسعه‌ی خیلی سریع افکار و عقاید جدید که توانی برای پاسخگویی به آنها وجود نداشت، بخشی از مردم را به‌سوی این باور گوشه نشینی و انزوا و زهد سوق داد. این تفکر، چندی بعد به میان شیعیان نیز نفوذ کرد و صوفیان فارغ از شیعه گری و سنی گری یا هر مذهب سیاسی ـ اجتماعی به زهد‌گرایی و انزوا و زاویه نشینی پرداختند.

این گروه هیچ گونه موضع سیاسی نسبت به حکومت بنی‌امیه و مروانیان از خود نشان نمی‌دادند. بعضاً با اعمال و رفتار و گفتار خود، آنها را تأیید هم می‌کردند و در محافل حاکمان نیز حضور می‌یافتند. در آن دوران، هیچ گروه دین داری و یا فرد آزاده‌ای حجاج ابن یوسف ثقفی را تأیید نمی‌کرد، حتی دستگاه مروانیان حجاج را ظالم می‌پنداشتند و عبدالملک مروان طی نامه‌ای رسمی از حجاج خواست که در خون ریزی اسراف نکند، اما صوفیان نه تنها در آن زمان، بلکه قرنها بعد نیز حجاج را تأیید می‌کردند. شمس تبریزی در کتاب مقالات فقط برای حجاج بن یوسف ثقفی تقاضای رحمت از سوی خدا کرده است، می‌گوید: حجاج ابن یوسف ثقفی رحمت‌الله‌علیه، و در حاشیه می‌نویسد" آری، کار ما به عکس همه‌ی خلق باشد؛ هر چه ایشان قبول کنند، ما رد می‌کنیم و هر چه ایشان رد کنند، ما قبول می‌کنیم " [160]

صوفیان در همان دوران اقدام به تغییر مفاهیم عمیق قرآنی کردند و برداشت‌های غیر واقعی از آیات را رایج نمودند. مفهوم قیامت، معاد، جهنم، بهشت، مجازات، شیطان و ... را همه را متغییر کردند و با اصولی که قرآن و سنت رسول بر آن تأکید داشتند، عملاً به مخالفت پرداختند. در روش‌های نظری و عملی بر خلاف سیره‌ی ائمه‌ی اطهار عمل نمودند و دیدگاه‌های آنها را نمی‌پذیرفتند. معتقد بودند که جهنم جای ترسناکی نیست. اصولاً خداوند هیچ کس را وارد جهنم یا خالد در آن نمی‌کند. شمس تبریزی می‌گوید: دوزخ از من حذر می‌کند و می‌ترسد و جهنم به من می‌گوید: از من دور شو!‌ای مؤمن! چرا که نور وجود تو آتش مرا خاموش کرد و دوزخ را چنان بِتَفسانیم که بمیرد از بیم. [161]

 این سخنان را مقایسه بفرمایید با قسمتی از دعای عرفه‌ی امام حسین(ع) که در زیر فشار شدید حکومت بنی‌امیه در عرفات ایراد کرده است. آنجایی که از شدت گریه صورتش خیس شده بود، می‌فرماید:

" خداوند تنها یک حاجت از درگاه تو دارم که اگر به من عطا کنی، هیچ امری که از من منع کرده ای، دیگر مرا آسیب نمی‌رساند و اگر آن حاجت را از من منع نمایی، هر چه به من عطا کرده ای، به حالم سودی نخواهد داشت و آن خواسته آزاد و رها کردن من از آتش است. "[162]

این گروه از اختلافات موجود در میان گروه‌های سیاسی آن زمان و نحله‌های فکری که به رقابت با یکدیگر می‌پرداختند، دوری می‌گزیدند و همه‌ی آنها را حقیر و بی‌ارزش به شمار می‌آوردند. جامی شاعر درباره‌ی یک چنین اندیشه‌ای چنین سروده است.

ای مغ بچه‌ی دهر بده جام می‌ام
 

 

کامد ز نزاع سنی و شیعه قی ام

 

گویند که جامیا چه مذهب داری
 


 

صد شکر که سگ سنی و خر شیعه نی ام[163]

 

یکی از علل گرایش به این فرقه‌ی صوفی، توانایی‌هایی بود که آنها بعد از ریاضت به‌دست می‌آوردند و می‌توانستند اعمال خارق العاده از خودشان نشان دهند و حتی اخبار پنهان را آشکار نمایند و این خبر دادن از پنهان باعث جذب بسیاری از مردم به‌سوی آنها می‌شد، تا جایی که امام باقر(ع) برای روشن نمودن این توانایی در رد آنها فرمودند:

" در هر شبانه روز تمام جنیان و شیاطین، مدعیان دروغین را زیارت می‌کنند ... و به آنها خبرهای دروغین می‌رسانند تا این‌که این مدعی دروغین به مردم می‌گوید من (در مکاشفه و شهود خود چنان و چنین دیدم)، و اگر خود او از ولی امر حقیقی در این باره بپرسد (منظور امام حاضر که خود امام باقر(ع) بودند) در جوابش فرماید " من شیطانی را دیدم که به تو چنین و چنان گزارش داد تا به خوبی جریان او را برایش شرح دهد و ضلالت و گمراهی را که در وی است، برای او روشن کند و... .[164]

ما در این مختصر به دنبال نقد افکار صوفیان نیستیم، بلکه گرایش به این باور را به‌عنوان یک پدیده در دوران سیاه حکومت بنی مروانی تلقی می‌نماییم که مورد استفاده‌ی گسترده‌ای از سوی نظام حاکم در آن دوران قرار گرفت. بسط موسیقی غنا، شراب خواری، هم جنس بازی، شاهد بازی و ... نقاط مشترکی بود که بین صوفیان و نظام حاکم را پیوند می‌داد. یزید می‌گفت: اگر شراب طبق دین پیامبر حرام است، بر طبق دین مسیحیت بنوش و همجنس بازی و شاهد بازی و موسیقی غنا در حکومت بنی‌امیه موج می‌زد. صوفیان نیز ساز و تنبور و موسیقی و دف و ... را به‌طور علنی مورد استفاده قرار می‌دادند، البته این گرایش از زمان خلفای اولیه در میان مسلمانان به تدریج رایج شده بود.

حضرت علی(ع) شنید که مردی تنبور می‌نوازد، پس او را از این کار منع کردند و تنبورش را شکستند و توبه‌اش دادند و او نیز توبه کرد. پس حضرت از او پرسیدند: آیا می‌دانی وقتی تنبور نواخته می‌شود، چه می‌گوید؟ عرض کرد: وصی رسول خدا دانا ترند. حضرت فرمودند: می‌گوید " به زودی!‌ای نوازنده‌ی من! پشیمان خواهی شد و به زودی وارد آتش جهنم خواهی شد." [165]

آری انحراف در عبادت، اخلاق، فرهنگ و باور به‌صورت گسترده‌ای در قرن اول هجری در سراسر جامعه به‌وجود آمده بود. تصوف یکی از این انحرافات بود. کاری که امام باقر(ع) و دیگر امامان(ع) در این دوران انجام دادند، افشاء این انحرافات و برگرداندن مردم به مسیر حق بوده است. از امام حسین(ع) پرسیدند، نجات شیعه‌ای که در حال کشته شدن است واجب‌تر است یا شیعه‌ای که در حال از دست دادن عقیده‌اش است؟ امام فرمودند: نجات دادن شیعه‌ای که در حال از دست دادن عقیده‌اش است واجب‌تر است.

در دوران قرن اول هجری گرایش به تصوف، سازمانی و تشکیلاتی نبود، بلکه به‌صورت خود جوش در نقاط مختلف بر اثر فشار سنگین جنگ‌ها و کشتارها و ... آشکار می‌شد، اما به تدریج در قرن دوم به شکل منسجم و سازمان یافته درآمد. سازمانی یافت که در نیمه‌ی اول قرن دوم، افرادی مانند عثمان بن شریک (متوفی 150) و سفیان ثوری (متوفی 160) و حسن بصری (متوفی 110 هجری) و ... پای در سازمان دادن به تصوف نهادند.

یکی از عزلت نشینان در زمان امام باقر(ع) محمد بن منکدر است که از ملاقات خود با امام چنین نقل کرده است. امام باقر را دیدم. خواستم او را موعظه کنم، زیرا او را دیدم که با دو غلام خود مشغول به کار بود. باخود گفتم بزرگی از بزرگان قریش در هوای گرم برای مال دنیا چنین تلاش می‌کند. به نزد او رفتم و سلام کردم و او همچنان نفس زنان و عرق ریزان، جواب سلام مرا داد. به او گفتم: خدا کارت را اصلاح کند! بزرگی از بزرگان قریش در این هوای گرم با این حال برای طلب دنیا بیرون آمده، اگر اکنون مرگ تو برسد و در این حال باشی، چه خواهی کرد؟ آن حضرت دست از دوش آن دو غلام برداشت، روی پای ایستاد و فرمود: " به خدا! اگر مرگم در این حال فرا رسد، در حال فرمانبرداری و طاعت خداوند هستم که بدین وسیله نیازمندی خود را از تو و از مردم دور می‌سازم. من آن گاه از مرگ می‌ترسم که بر من در آید و من در حال نافرمانی و معصیتی از معصیت‌های پروردگار باشم. "محمد بن منکدر می‌گوید وقتی که این پاسخ را شنیدم، گفتم که خدا تو را رحمت کند! من خواستم تو را موعظه کنم، اما تو مرا اندرز دادی. [166]

امام باقر(ع) در دوران زندگی خود هم با عملکرد و منش صوفیان به مقابله برمی خاست و هم با تفکر و اعتقاد آنها که جریان تصوف در بعُد اعتقاد در آینده‌ی نه چندان دور، به‌صورت یک فکر همه گیر در سراسر جهان اسلامی آن روز به‌ویژه در اهل سنت گسترش یافت و مصائب فراوانی را به جهان اسلام و مردم و اصل دین وارد کرد.

نویسندگان کتاب دائرة المعارف اسلامی بر این باورند که تصوف در آغاز کار، عمده تلاش خود را برای باز کردن جایی در بین مذاهب اسلامی متمرکز نمود و در واقع برای تثبیت حق حیات خود کوشش می‌کرد. آنها سعی کردند که بین طریقت و شریعت تلفیق ایجاد کنند تا خود را از اتهامات و سوء ظن کسانی که آنها را یک جریان مخالف شرع می‌دانستند، رها کنند و سعی کردند که افرادی مثل ابوثور، ابوحنیفه و ... را از سابقان خود معرفی کنند.[167]

 اما به تدریج آنها در کنار مساجد، خانقاه و زاویه ساختند و بسیاری از مردم را که از حاکمیت گسترده و همه جانبه‌ی ظلم و کشتار خسته شده بودند، به خود جلب کردند. یکی از افرار مؤثر در پیدایش صوفی گری در قرن اول هجری حسن بصری است که ذیلاً به شرح حال مختصری از وی می‌پردازیم.

 وی در سال 20 یا 21 هجری در زمان عمر به دنیا آمد و نامش را عمر حسن گذاشتند. او از وجود و سخنان افرادی نظیر انس بن مالک، عبدالله بن عباس، هرم بن حیان، احنف ابن قیس، سمرة بن جندب، ابوهریره در حدیث و تفسیر قرآن و فقه و اخلاق استفاده کرد. او از دوستان خاص و مقربان درگاه حجاج بن یوسف ثقفی بوده است و در جنگ جمل از کمک به حضرت علی(ع) خودداری کرد. می‌گفت علی بن ابی طالب(ع) اگر در مدینه سکوت اختیار می‌کرد و به خوردن خرماهای بی‌ارزش قناعت می‌کرد، برای او بهتر بود تا با مردم بصره جنگ نماید.

وی در مقابل حضرت علی(ع) می‌ایستاد و رو در روی او می‌گفت: ‌ای علی! تو در ریختن خون مردم اسراف کردی و بسیاری از مسلمانان را به کشتن دادی. حضرت علی(ع) او را نیز نفرین کرد و در اثر آن نفرین تا زنده بود، عبوس و محزون بود. حسن بصری مردم را از قیام علیه حجاج باز می‌داشت و منع می‌کرد و صراط مستقیم را همان راه خلفای راشدین بعد از پیامبر می‌دانست.

حضرت علی(ع) به او می‌گفت: ‌ای حسن! به درستی که در هر امتی یک سامری هست و تو سامری این امت هستی. او 90 سال عمر کرد و با پنج تن از ائمه هم دوره بود، اما به یاری هیچ کدام نرفت. به یاری امام حسین(ع) در کربلا نیز نرفت. حجاج بن یوسف ثقفی می‌گفت: اگر می‌خواهید یک مرد حقیقی و واقعی را بشناسید، به نزد حسن بصری بروید. [168]

شخصی به نام عثمان اعمی به امام باقر(ع) گفت: حسن بصری عقیده دارد کسانی که اعتقاد خود را کتمان کنند، گند شکمشان اهل دوزخ را اذیت می‌کند.

امام باقر(ع) فرمودند: بنابراین مؤمن آل فرعون هلاک شده است (در صورتی که قرآن او را به کتمان ایمان ستاید) از زمان بعثت نوح(ع) علم پنهان بوده است. حسن بصری به هر راهی که خواهد برود. به خدا علم جز در این خاندان یافت نشود. [169]

 عمرو بن عبید و واصل بن عطا از شاگردان او بودند. [170]

تفکر جبریه که بر این باور بود که انسان هیچ اراده‌ای ندارد و همه‌ی سرنوشت انسان از قبل مشخص است، از ارکان اعتقاد حسن بصری بود و همین افراط در جبریه باعث شد که تفکر آزادی گرایانه‌ی معتزله به وسیله‌ی واصل بن عطا که شاگرد حسن بصری بود به‌وجود بیاید. روح بلند انسانی که جانشینی خدا در زمین است، هیچ گاه سرنوشت جبارانه را که از افکار غلط افرادی مثل حسن بصری تراوش می‌کرد، قبول نمی‌کرد و مردم قرن اول چندین واکنش به این جبر‌گرایی از خودشان نشان دادند که یکی از آنها گرایش به تفکر آزاد اندیشی معتزله بود. گروه دیگر بر اثر این فشار کلاً دین و آیین را منکر شدند که یکی از شاگردان حسن بصری یعنی ابن ابی العوجا به تفکر مادیت که در آن زمان به زندیقی معروف بود، گرایش پیدا کرد. او درباره‌ی استادش حسن بصری می‌گفت: او مردی دیوانه بود و سخنان بی‌اصل زیاد می‌گفت. گاهی قدری مذهب بود و گاهی جبری مسلک.[171]

حسن بصری به‌طور عملی عده‌ای زیاد از مردم را تابع ستم‌های بنی‌امیه و حجاج کرد و عده‌ی زیادی نیز از اعتقاد چنین افکاری سر باز زدند و دست به شمشیر بردند و بر علیه همه چیز به جنگ پرداختند که از جمله قیام ملی گرایان عراق بود که به رهبری عبدالرحمان بن محمد بن اشعث صورت گرفت که ده‌ها هزار نفر کشته بر جای گذاشت.

 در کتاب سُلیم ابن قیس هلالی حدیثی از حضرت علی(ع) در مورد این افراد آمده است که فرمودند:

" همانا امت اسلام به هفتاد و سه فرقه تقسیم می‌شود که فقط یک فرقه از آنها در بهشت هستند و هفتاد و دو فرقه از آنها در آتش هستند و شرورترین و بدترین و مقبوض‌ترین و دورترین آنها از حقیقت سامری‌ها هستند (حسن بصری و پیروانش). آنها می‌گویند نجنگید، در حالی که دروغ گفته‌اند و خداوند در کتاب و سنت ما را امر به جنگ با اهل باغین کرده است. [172]

امام علی(ع) تأکید داشتند سامری اسلام، حسن بصری است، با این تفاوت که سامری امت موسی(ع) می‌گفت: لامساس (به من نزدیک نشوید)، ولی سامری امت اسلام می‌گوید: لاقتال.[173]

لازم به یادآوری است که اکثریت فرق صوفیه‌ی امروز، سلسه‌ی خود را به حسن بصری می‌رسانند. در حقیقت تصوف حسن بصری خط جدیدی در برابر اسلام پیامبر(ص) و علی(ع) بود که با کشف و کرامات شیطانی و گریز از جنگ و مجادلات سیاسی مردم را به نوعی اسلام که هم امنیت و هم احترام در آن بود سوق می‌داد و بدین طریق مردم را از گرد امامت دور می‌کرد و به دروازه‌ی کاخ سبز دمشق گسیل می‌داشت تا مورد تأیید جنایت کاران که در تاریخ نظیر آنها کمتر دیده می‌شود قرار گیرند. جنایتکارانی همچون حجاج و یزید، معاویه و مروان و عبدالملک مروان و هشام بن عبدالملک و…. به نظر می‌رسد که جانشینان واقعی حضرت رسول(ص) یعنی امامان معصوم: با دو گروه از غاصبین رو در رو بوده‌اند. غاصبین ولایت ظاهری آنها که از سقیفه شروع شد و به بنی‌امیه پیوند خورد و به بنی‌عباس رسید و ... و غاصبین ولایت واقعی که با افرادی نظیرحسن بصری و فرقه سازی‌های او به‌وجود آمد. او با زهد و تقوا و ترک دنیا توجه مردم را به خود جلب می‌کرد و از این طریق بر مسند هدایت گری و دستگیری معنوی و باطنی قرار گرفته و خود را در عرض اهل بیت جا زده و آنها را کنار می‌زد. همان طور که حاکمان ظالم از مردم عهد و بیعت می‌گرفتند که به سراغ خاندان امامت و شیعیان علی(ع) نروند، حسن بصری نیز از مریدان خود می‌خواست که برای سیرو سلوک و هدایت معنوی نزد دیگران (اهل بیت) حاضر نشوند. غاصبین مقام ولایت ظاهری حضرت علی(ع) رنگ زیادی در تاریخ نداشته اند، اما غاصبین باطنی تا به امروز در مسلک صوفی گری ادامه یافتند و حتی از اهل سنت به شیعیان نیز سرایت کرده است و اهل تصوف به نوعی آزادی در اعتقاد را باور داشتند و اعلام می‌کردند که هر کسی اهل هر فرقه که باشد تفاوت نمی‌کند. این ظاهر است، اما در سیرو سلوک فقط یک راه است و همه در آن قرار می‌گیرند، بدین طریق به یک وحدت در میان اندیشه‌ها نیز دست پیدا می‌کردند و هر کسی اهل هر گروه فکری بود، به آنها می‌پیوست و نزاع بین فرقه‌ها در بین آنها به پایان می‌رسید. بنابراین دو ویژگی برای مریدان متصوفه حاصل می‌شد: در امان ماندن از شر حاکمان ظالم و دوری از اختلاف جنگ فرقه‌ای و گروهی که مسلماً این دو ویژگی طرفدار بسیار پیدا می‌کند. از سوی دیگر، همان طور که گفته شد کشف و کرامت و ظهور توانایی‌های علوم غریبه نیز آنها را متقاعد می‌کرد که اسلام حقیقی در دست آنهاست. در نتیجه مبارزات حضرت علی(ع) با قاسطین، ناکثین و مارقین جنگ‌های امام حسن(ع) با معاویه، مبارزه‌ی مظلومانه‌ی امام حسین(ع) با یزید در کربلا و ... از نظر آنها بی‌اهمیت و اشتباه و انحراف تلقی می‌شد و وجدان آنها از این‌که چرا فرزندان رسول(ص) را حمایت نکردند آرام می‌گرفت. علاوه بر این‌ها تصوف خصوصیات دیگری را نیز به مردم عرضه می‌کرد. شریعت گریزی، آزادی عمل نفسانی، خرق عادت، اخلاق گریزی، محو ترس از جهنم به خاطر اعمال بد، باز کردن راه سحر و جادو و جن گیری و ... بی‌نیازی به روایات، سکولاریزم اعتقادی، قطب‌گرایی به جای امام‌گرایی و ... که همه‌ی این موارد، مورد نظر اهل تصوف بود.

امام باقر(ع)، باقر یک چنین جهالت و بدفهمی و مصلحت اندیشیِ ظالمانه از دین مواجه بود.

اندیشه‌های غلوگرایانه غلات و غالیان

از جمله مشکلات پیچیده‌ای که برای امامت در تاریخ 260 ساله بعد از هجرت به‌وجود آمد، پیدایش اندیشه غلوگرایی و بزرگ جلوه نمایی مقام امامت به خصوص در میان شیعیان بوده است. اگر چه اندیشه‌ی غلوگرایانه در دیگر فرقه‌های دینی نیز پدید آمده است، امّا در میان انواع گروه‌های شیعه به خصوص شیعه‌ی جعفری بسیار حاد پا به عرصه گذاشته است. اندیشه‌ی غلوگرایی در بستر اختلافات دینی و سیاسی در قرن اول هجری به صحنه آمد، ولی در طول زمان و در طی تحول اندیشه‌های خود تحت تأثیر شرایط سیاسی و اجتماعی و محیطی، دگرگونی‌های فکری فراوانی را شاهد بوده است که عمده‌ترین آن، تحول در اندیشه‌ی امامت بود. آنها در باور الهی خود یعنی توحید سخن بسیار گفته اند؛ از جمله درباره‌ی وحی و نبوت و ارتباط انسان با خدا، معاد و روز قیامت و از همه مهم‌تر درباره‌ی امامت نظرات ویژه‌ای را ارائه دادند. آنها تاریخ را دارای یک جبر مقدس در سرنوشت انسان ترسیم کردند و با بیان تاریخ دیگری به نام پس از تاریخ که دوران رجعت ائمه به جهان است، نیز نظرات خطرناکی را طرح و بنیاد نهادند و یک اندیشه‌ی ثنویت نور در برابر ظلمت به مانند زردشتیان در باور آنها جای گرفت و امامان را سمبل نور و تجلی نور و شیطان را سمبل ظلمت تصویر کردند و جدال این دو را تا آخر بشریت در جهان ترسیم نمودند. طبیعی است که امامت برای مبارزه در برابر شیطان می‌بایستی یک مقام الوهیت و اسطوره‌ای پیدا می‌کرد تا بر شیطان پیروز گردد و از این رو مقام و قدرت امامت را به اندازه‌ی خدا بالا بردند و امامان بندهِ و عبدِ خداوند را به اندازه‌ی خدا قدرت دادند و به پرستش آنها پرداختند. طبیعی بود که این باور آنها، احکام اعتقادی شریعت را به گوشه‌ای دیگر سوق می‌داد و اباحی‌گری را در رفتار آنها ظاهر می‌کرد، مباح شدنِ بسیاری از رفتار‌های غیر اخلاقی که در تمام اندیشه‌هایی که از محور حق دور شده بودند، در طول زمان ظهور کرده است و اهل غلو نیز تن به این اباحی‌گری می‌دادند که در پی آن فساد فراوانی در عمل و اندیشه از آنها بروز می‌کرد و فسق مشخصه‌ی آنها می‌شد.

غلات، شرک و ایمان را که در اندیشه‌ی اسلامی باور خدا یا عدم قبول آن است تعریف جدید کردند و شرک را به رد امامت و ایمان را به قبول امامت وابسته دانستند و مشرک و مؤمن تعریف جدیدی در تفکر آنها پیدا کرد و معرفت به امام، جای معرفت به خدا را گرفت. حلقه‌های اولیه‌ی غلات در قرن اول هجری از زمان خود حضرت علی(ع) شکل گرفت و عده‌ای که شاهد غصب مقام حضرت علی(ع) و ستم فراوان به خاندان اهل بیت رسول(ص) بودند به دفاع افراطی از امام علی(ع) پرداختند و مقام الوهیت برای وی قائل شدند. این باور در مدافعان و خون خواهان امام حسین(ع) که در سپاه مختار بودند، نیز ظاهر شد و درون کیسانیه گروه‌هایی که افراط در مقام امام را داشتند نیز ظهور کرد و بسیاری از محققان، کیسانیه را دارای تمایلات غالیانه تصور کرده‌اند. شیعیان عباسی نیز گرایش غالیانه داشتند و مقامات عباسی را امام می‌نامیدند و مقام امام برای ابراهیم برادر منصور قائل شدند و سپس منصور و دیگر حاکمان بنی‌عباس را امام مقدس می‌خواندند. جنبش گسترده‌ی راوندیه که منصور خلیفه‌ی عباسی را خدا می‌دانستند، از ده‌ها سال قبل زمینه‌ی پیدایش آنها به‌وجود آمده بود. در دوران امامت و زندگی امام باقر(ع) جنبش غلات به‌صورت گسترده در حال پایه گذاری عمیق در باور و ظهور خود در جامعه بود. حداقل سه دسته از غلات در آن زمان قابل شناسایی بود؛ غلاتی که حضرت علی(ع) را خدا می‌دانستند و علی اللّهی بودند، جنبش غالی کیسانیه و جنبش غالی عباسیه که راوندیان بودند. هم زمان در دوران امام باقر(ع) و پسرش امام صادق(ع) فرقه‌ی غال دیگری از میان شیعیان پا به عرصه‌ی وجود گذاشت که غلات خطابیه بودند که امام صادق(ع) را خدا می‌دانستند. اگرچه خطابیه و راوندیه هر دو به‌دست منصور عباسی در هم کوبیده شدند، امّا بازماندگان خطابیه به همراه، تفکر پرداخته شده‌ی آنها بعدها در فرقه‌ی اسماعیلیه و قرامطه رسوخ کردند و بخش وسیعی از تفکر آنها امامت اسماعیلیه را شکل داد و مقام امامان اسماعیلیه و قرامطه تا مقام خدا بالا رفت. شهرستانی در ملل و نحل خود می‌نویسد[174]: طایفه‌ای هستند که از زیانکاری خود، در حق مرتضی(ع) رضی الله عنه در همه طور مبالغه نمودند و در حق اولاد کریمه‌اش نیز زیانکار شدند؛ به حدی که امام را به خالق جل و اعلی تشبیه کردند و پاره‌ای از آنها به حلول معتقد شدند. کتاب مقالات فرق، تعداد گروه‌های غالیه را ده‌ها گروه نام برده است و شرح حال هر یک را نیز آورده است.[175]

وی می‌نویسد که فرقه‌ی غلات خطابیه معتقد شدند که امام جعفر صادق(ع) خداست و ابوالخطاب، رهبر فرقه‌ی خطابیه پیامبر مرسلی است که امام صادق(ع) او را فرستاده است. آنها محرمات دین مانند ازدواج با محارم و زنا و لواط و دزدی و شراب خواری و ترک نماز و خودداری از پرداختن زکات و روزه خواری و ترک حج را حلال شمردند. آنها شهادت دروغ را نیز روا شمارده‌اند و هر که شهادت دروغ را ترک کند، کافر و مشرک است و خداوند به برکت وجود ابوالخطاب گناهان را از بندگان برداشته است و هر کس پیامبر و امامش را بشناسد، هر کاری که انجام دهد گناهی نکرده است.[176]

غلات راوندیه که برخاسته از درون غلات کیسانیه بودند، نیز به رقابت با غلات خطابیه می‌پرداختند و آنها منصور عباسی را خدا می‌دانستند و می‌گفتند که رازهای پنهان همه را می‌داند.[177]

تمام این فرقه‌های غلات در زمان امام باقر(ع) یا آشکار و یا پنهانی در جای جای جامعه‌ی آن روز فعالیت می‌کردند. بخصوص در کوفه و بصره و حجاز، و یکی از وظایف سخت و حساس و مهم امام باقر(ع) شکافتن نظرات آنها و تفکیک ادعای آنها و طرد و لعن کردنشان بوده تا جلوی گرایش مردم به آنها را بگیرد، یا این‌که حق را برای مردم روشن نماید تا آنها راه درست و غلط را خود انتخاب کنند.

امام صادق(ع) اسامی هفت نفر از سران غلات را از زمان امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و خودش اعلام کرده است، که این افراد عبارتند از:

 1ـ مغيرة ابن سعید ؛2ـ بیان بن سمعان ؛3ـ ساعد ؛4ـ حمزة بن عمارة بربری ؛5ـ حارث شامی ؛ 6ـ عبدالله بن عمرو بن حارث ؛7ـ ابوالخطاب .[178]

هشام بن حکم از امام صادق(ع) نقل می‌کند: مغيرة بن سعید از روی غرض ورزی بر پدرم امام باقر(ع) دروغ می‌بست. یاران مغیره در جمع اصحاب امام باقر(ع) حاضر می‌شدند و نوشته و روایات ایشان را می‌گرفتند و به مغیره می‌رساندندو او در لا به لای آن نوشته‌ها مطالب کفرآمیز و باطل می‌افزودو به امام باقر(ع) نسبت می‌داد و به آنان امر می‌کرد که این مطالب را به‌عنوان آرای امام باقر(ع) در میان شیعه رواج دهند و آنچه که مطالب غلوآمیز در روایات امام باقر(ع) دیده می‌شد، افزوده‌های مغیرة بن سعید است.[179]

خود حضرت امام محمد باقر(ع) درباره‌ی مغیره چنین گفته است: آیا می‌دانید مغیره مانند کیست؟ مغیره مانند بلعم است که خداوند در حق وی می‌فرمود: الَّذی ءاتَیناهُ ءایاتِنا فَانسَلَخَ مِنها فَاَتبَعَهُ الشَّیطانُ فَکانَ مِنَ الغاوین[180]، آیات خود را به او عطا کردیم، ولی او به عصیان گرایید و پیرو شیطان گشت و در زمره‌ی گمراهان قرار گرفت.[181]

شخصی به نام بیان که از سران اهل غلو بود و فرقه‌ی غالی (بنانیه) را ایجاد کرد، مدعی بود که خود پیامبر است. امام باقر(ع) درباره‌ی او فرمود: " خداوند لعنت کند بیان تبّان را! زیرا وی بر پدرم دروغ می‌بست و من شهادت می‌دهم که پدرم (علی ابن حسین(ع)) بنده‌ی صالح خدا بود. "[182]

حمزة بن عماره یکی دیگر از افراد اهل غلو بود. او محمد بن حنفیه را خدا می‌دانست و گروهی از مردم مدینه و کوفه پیرو او شده بودند و امام محمد باقر(ع) نیز او را لعنت کرد.[183] ابومنصور عجلی افراطی اهل غلو دیگری است که فرقه‌ی غالی منصوریه را پایه گذاری کرد و پیروان و یارانی را به دور خود جمع نمود و امام او را طرد کرد. او امام باقر(ع) را مهدی موعود معرفی کرد. درباره‌ی این ادعا امام باقر(ع) فرمود: " گمان می‌کنند که من مهدی موعودم، ولی من به پایان عمر خویش نزدیک ترم تا به آنچه ایشان مدعی هستند و مردم را به آن می‌خوانند. "[184]

یکی از یاران حضرت امام باقر(ع) از وی سؤال کرد: غالیان چه کسانی هستند؟ امام فرمودند:

" غالیان کسانی هستند که به ما اوصافی و مقاماتی را نسبت می‌دهند که خودمان آن اوصاف را برای خویش قائل نیستیم و آنان از ما نیستند و ما هم از ایشان نیستیم. به خدا سوگند! ما از سوی خدا برائت و آزادی مطلق به همراه نداریم و میان ما و خداوند، خویشاوندی نیست و بر خداوند حجت و دلیلی در ترک تکلیف و وظایف نخواهیم داشت. ما به خداوند تقرب نمی‌جوییم مگر به وسیله‌ی اطاعت و بندگی او، پس هر یک از شما که مطیع خداوند باشد، ولایت و محبّت ما به حال او ثمر بخش است و کسی که اهل معصیت باشد، ولایت ما سودی به حال او نخواهد داشت، هان! دور باشید از گول زدن خویش و گول خوردن به وسیله‌ی غالیان. "[185]

آنچه که مسلم است این است که حاکمیت منحوس بنی‌امیه که جهل را ده‌ها سال به‌صورت اجباری در جامعه ترویج کرده بود، باعث پیدایش ده‌ها نظریه پیرامون توحید، امامت، خلقت، خدا، معاد و نبوت و ... در جامعه شده بود که صدها گروه از میان این جهل حاکم تأسیس شد که هر کدام از آنها به تبیین اعتقادی ـ سیاسی باورهای غلط خود پرداخته بودند و علم و آگاهی و حقیقت از منبع اصلی خود به جامعه تزریق نمی‌شد لذا در وهله‌ی اول این جهل باید مورد حمله قرار می‌گرفت و امام باقر(ع) با تبیین عقل و علم به‌صورت حقیقی آن و توضیح درباره‌ی جهل و آثار و تبعات آن، حقیقت مفاهیم الهی را باز کرد، وی می‌فرمود: چون خدا عقل را آفرید، به او فرمود: پیش بیا. عقل پیش آمد. فرمود: برگرد، برگشت. فرمود: به عزت و جلالم مخلوقی بهتر از تو نیافریدم. امر و نهی و پاداش و کیفرم، متوجه توست.[186]

همچنین می‌فرمود: " کمال انسان، در نهایت کمالش دانشمند شدن در دین است ... ."[187]

از این باب احادیث ده‌ها روایت از امام باقر(ع) نقل شده است که به تحکیم عقل و علم پرداخته است تا جلوی جهل گسترده‌ی حاکم در جامعه را بگیرد. جهلی که به تبیین دین و مباحث دینی پرداخته و برداشت‌های ضد عقلی و منطقی و حقیقی از دین را در جامعه گسترش داده و صدها نحله‌ی فکری جاهلانه را به‌وجود آورده است. امام باقر(ع) می‌فرمود:

" هر که به مردم دری از هدایت آموزد، مثل پاداش ایشان را دارد، بدون این‌که از پاداش آنها چیزی کم شود و کسی که به مردم دری از گمراهی آموزد، مثل گناه ایشان را دارد (عمل به گناه) بدون این‌که از گناه آنها چیزی کم شود. "[188]

وی فرمود: " خداوند در روز قیامت نسبت به حساب بندگانش به اندازه‌ی عقلی که در دنیا به آنها داده است، باریک بینی می‌کند. "[189]

و می‌فرمود: " حتی در ظهور امام زمان(عج) خرد و عقل بندگان کامل می‌شود."[190]

او از قول حضرت علی(ع) نقل می‌کرد که خود بینی انسان، دلیل بر سستی خردش می‌باشد.[191]

امام تأکید می‌کردند که همه باید با عالمان و دانشمندان همنشین گردند و به یکدیگر علم دینی بیاموزند و می‌فرمود: " آن‌که از شما شیعیان به دیگری علم بیاموزد، مزد او به مقدار مزد دانشجو یا قدری بیشتر است و هر که از دانش ایشان بیاموزد، بهره‌ی فراوانی گرفته است. "[192]

و می‌فرمود: " با کسانی همنشین شوید که به آنان اعتماد دارید (که شما را هدایت و آگاه می‌کنند) و اعلام می‌کرد: نشستن نزد کسی که به او اعتماد دارم، از عبادت یک سال برایم اطمینان بخش‌تر است. "[193]

و می‌فرمود: " خدا رحمت کند بنده‌ای را که علم را زنده کند و زنده کردن علم آن است که با اهل دین و اهل پرهیزکاری مذاکره شود. "[194]

 و می‌فرمود: " مذاکره‌ی علم، درس است و درس، نماز و دعای خوبی است. "[195]

او به همه‌ی شیعیان می‌آموخت که حرف هر جاهلی را که ادعای دانایی و علم می‌کند، قبول نکنند و به کسانی که مدعی دانستن و آگاهی بودند، هشدار می‌داد آنچه را که نسبت به آن جاهل هستند، به کسی بازگو نکنند.

می فرمود: " آنچه می‌دانید بگویید و آنچه را که نمی‌دانید، بگویید خدا داناتر است. مرد آیه‌ای از قرآن را اگر به دلخواه خود تأویل کند، به فاصله‌ای دورتر از میان آسمان و زمین سرنگون می‌گردد. "[196]

تأویل آیات رسم رایج غالیان در دوران امام باقر(ع) بود که مدعی بودند که تأویل باطن قرآن را می‌دانند، البته تأویل و تفسیر به رأی آیات، کار همه‌ی فرقه‌ها از خوارج گرفته تا مرجئه از متصوفین تا معتزله و ... بود همه و همه اقدام به این امر ناپسند می‌کردند.

امام باقر(ع) اعلام می‌کرد: " هر که ندانسته و هدایت نشده به مردم فتوا دهد، فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب او را لعنت کنند و گناه آن‌که به فتوایش عمل کند، دامن گیرش می‌شود. "[197]

و می‌فرمود: " حق خدا بر بندگان آن است که آنچه را می‌دانند، بگویند و از آنچه که نمی‌دانند باز ایستند."[198]

امام باقر(ع) آفت عالمان را نیز تشخیص می‌داد و آنها را از آلوده شدن به آفت از طریق علم آگاه می‌کرد. می‌فرمود: " هر که علم جوید برای این‌که بر علما ببالد یا بر نادانان غلبه پیدا کند یا مردم را متوجه خود کند، باید

آتش دوزخ را جای نشستن خود گیرد. همانا ریاست، جز برای اهلش شایسته نیست."[199]

او به تمام کسانی که مردم را گمراه می‌کردند و گمراهانی که پیروی آنها می‌کردند، هشدار می‌داد که " خدای عزوجل گمراه کنندگان و گمراه شدگان را به دوزخ سرنگون کند و خدا می‌فرماید: ایشان گروهی باشند که عدالت را به زبان می‌ستایند، ولی در مقام عمل مخالفت نموده و به ستم می‌گرایند. "[200]

لذا به کسانی که به دنبال علم می‌روند اعلام خطر می‌نماید که مواظب باشند که نزد چه کسی برای علم آموزی می‌روند و چه علمی را آموزش می‌بینند. شخصی از امام پرسید: منظور آیه‌ای که در سوره‌ی 80 آیه ی24 آمده است که (فلینظر الانسان الی طعامه) انسان باید به خوراک خویش نظر داشته باشد، چیست؟ امام فرمودند: منظور از خوراک، علمی است که فرا می‌گیرد.[201]

همچنین به کسانی که حدیث نقل می‌کردند، فرمودند: " حدیثی را که روایت آن ثابت نشده روایت نکنند[202] و می‌فرمود فقیه و عالم حقیقی، زاهد در دنیا، مشتاق آخرت و چنگ زننده به سنت پیغمبر(ص) است.[203]

و بیشتر تأکید می‌کرد که علما بر اساس رعایت سنت حضرت رسول(ص) فتوا دهند، نه بر اساس نظر به بدعت‌ها و می‌فرمود: " برای هر کس جوشش و آرامشی است. آن که آرامشش به‌سوی سنت باشد، هدایت شده و آن که آرامشش به‌سوی بدعت باشد گمراه گشته. "[204]

و ادامه می‌داد که هر کس از سنت تجاوز کند باید به سنت برگردد.[205]

همان طور که در این احادیث و صدها حدیث دیگر از این دست مشخص می‌شود، امام باقر(ع) در دوران جهالت زده‌ی آن دوران، ابتدا به نقش عقل و خرد و سپس علم و علم آموزی می‌پردازد و در همین راستا علمای راستین را معرفی می‌کند و طالبان علم را نیز آگاه می‌کند که به پای درس هر بدعت گذاری نروند و به شروطی که یک استاد و عالم باید داشته باشد، اشاره می‌نماید. عقلانیتِ متکی به سنت رسول(ص)، دور بودن از خودنمایی و احساس برتری نکردنِ عالم را شرط اساسی درمعلمی می‌داند. تفسیر و تأویل درست از قرآن و آموزش گرفتن از علمایی که هدایت و رهبری شده‌اند را نیز شروط دیگر یادگیری می‌داند. همان طور که قبلاً توضیح داده شد، یکی از علل پیدایش ده‌ها فرقه و نحله فکری نوع برداشت‌های آنها از مفاهیم اصلی دین یعنی توحید، معاد، نبوت، عدالت و امامت و ... بوده است، بنابراین امام باقر(ع) به ناچار می‌بایستی این مفاهیم را در شکل درست و صحیح آن تبیین می‌کردند و نقص و ضعف باورهای غلط دیگر را هویدا می‌کردند، لذا به تبیین گسترده‌ی مفاهیم فوق پرداختند که در کتب حدیث، نظرات ژرف و عمیق ایشان ضبط شده است. مباحثی مانند عبد و معبود، بودن و مکان، دیدن خدا یا ندیدن آن، توصیف خدا، جسم و صورت، صفات ذات، صفات فعل، اسماء خدا، حدوث اسماء، معانی اسماء، حرکت و انتقال، عرش و کرسی، روح، کلیات توحید، بداء در توحید، قبض و بسط خدا، سعادت و شقاوت، نیکی و بدی، جبر و قدر، حجت‌های خدا، اذن خدا، معرفی کردن خدا و صدها مبحث دیگر درباره‌ی توحید و توصیف و شناخت خداوند از سوی ایشان طرح گردیده است که شناخت صحیح و قابل قبول توحید را ارائه دادند که خوانندگان می‌توانند در کتب حدیثی از جمله کتاب شریف اصول کافی جلد1 آن به دیدگاه امام باقر(ع) در این مباحث بپردازند و بدینسان، امام باقر(ع) یک وحدت در باور به خدا در میان شیعیان ایجاد نمود و در برابر حمله نحله‌های فکری موجود سّد محکمی برای دفاع برای مؤمنان ایجاد کرد.

بعد از تبیین علم آموزی، ضرورت تبیین مفاهیم پیش می‌آید. امام باقر(ع) با دانایی عظیم و پشتکاری باور نکردنی به توضیح و تعریف مفاهیمی که باعث افتراق و تأویل غلط و انحراف در اعتقاد می‌شد همت گماشتند. اعتقاد شیعیان از زمان حضرت رسول(ص) و امامان معصوم: بر این بود که اجرای دستورات دینی و قوانین الهی خداوند که به حضرت رسول(ص) وحی شده بود، به امامان تفویض شده است و امامان معصوم: دارای توانمندی‌های خاصی بوده‌اند که این مهم را می‌توانستند انجام دهند. از سوی خداوند در علم و معرفت بر جان و روح آنها باز می‌شد؛ همان طور که پیامبر(ص) فرمودند که من شهر علم هستم و علی(ع) باب آن. درِ علم و فهم، آن امامان بوده‌اند. امام علی(ع) می‌فرمودند:

هیچ آیه‌ای بر رسول خدا(ص) نازل نشد، جز این‌که برای من خواند و املاء فرمود و من به خط خود نوشتم و تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عام آن را به من آموخت و از خدا خواست که فهم و حفظ آن را به من عطا کند و از زمانی که آن دعا را برای من کرد، هیچ آیه‌ای از قرآن و هیچ علمی را که املاء فرمود و من نوشتم فراموش نکردم و آنچه را که خدا تعلیمش فرمود، از حلال و حرام و امر و نهی گذشته و آینده و نوشته‌ای که بر هر پیغمبر پیش از او نازل شده بود، از طاعت و معصیت به من تعلیم فرمود و من حفظش کردم و حتی یک حرف آن را فراموش نکردم؛ سپس دستش را بر سینه ام گذاشت و از خدا خواست دل مرا از علم و فهم و حکمت و نور پر کند. عرض کردم: ‌ای پیامبر خدا! پدر و مادرم قربانت! از زمانی که آن دعا را درباره‌ی من کردی، چیزی را فراموش نکردم و آنچه را هم که ننوشتم از یادم نرفت. آیا بیم فراموشی بر من داری؟ فرمود: نه تو بیم فراموشی و نادانی نداری.[206]

در این بیان زیبا از مولی علی(ع) حدود عمل و علم امام و توان آنها مشخص می‌شود و مسئولیت اصلی شان معین می‌گردد.

این تفویضی بوده است که پیامبر(ص) به‌دستور خداوند به امام علی(ع) و در پی آن به تمام امامان معصوم واگذار کرده است. امامان برای انجام این امور توانمندی‌های دیگری نیز داشته اند؛ از جمله این‌که همه‌ی امامان مُحَدَّث هستند که در لغت به معنی کسی است که به او حدیث و خبر تازه بگویند و خدای متعال به او علوم و اخبار آسمانی را به وسیله‌ی الهام یا صدای فرشته‌ای که او را نمی‌بیند می‌رساند.

این دو موضوع یعنی تفویض و علم امام زمینه‌ی برداشت‌های غلطی گردید که به پیدایش فرقه‌های مختلفی منجر شد و این توان، خود میزانی شد که جلوی مدعیان امامت بعد از حضرت رسول(ص) را می‌گرفت. در رابطه با برداشت انحرافی از این توان امامان در کنار اهل غلو، گروهی دیگر از غالیان به نام مفوضه شکل گرفتند. آنها مقام تفویض را که در امرِ شرع، اخلاق و علم از سوی خداوند به امامان شده بود، به تفویض قدرت خلقت و پدید آوردن هستی و کنترل آن تعبیر کردند و شیطان در دل جاهلان و معاندان دین این باور را ایجاد کرد که از سوی خداوند قدرت خدایی به امامان واگذار شده است که به این گروه مفوضه می‌گویند. آنها معتقد بودند که امام خلق می‌کند، روزی می‌دهد، می‌میراند و سرنوشت همه به‌دست امامان است. این اعتقاد از سوی همه‌ی ائمه به کفر و الحاد معنی شده است و بزرگان دین آنها را از کافران بدتر و از یهود، نصاری و مجوس دشمن اسلام پست‌تر می‌دانستند و بدعت گزار و گمراه در دین معرفی شدند. در زمان امام باقر(ع) این برداشت بسیار شایع و گسترده شده بود. امام باقر(ع) به شکافتن درست این باور تفویضی پرداخت و برداشت غلط و بدعت وار آن را معین کرد. درباره‌ی تفویض می‌فرمود: " خداوند امر خلقش را به پیامبر واگذار کرد (نه خلقتش را) تا ببیند چگونه اطاعت می‌کنند. سپس آیه‌ی 7 سوره‌ی 59 را تلاوت فرمود. بدین معنی که: " آنچه را رسول برای شما آورده بگیرید و از آنچه نهی کرده باز ایستید. "[207]

از این دست روایات ده‌ها روایت از سوی امام باقر(ع) بیان گردیده تا تعریف دقیق تفویض که امور خلق است نه امور خلقت را برای مردم تفکیک کند.

و امّا این‌که امامان مُحَدَّث هستند به چه معنی است؟ این توان در باور جاهلان به این تعبیر شد که امامان هم مانند پیامبران هستند، ولی همه‌ی امامان نسبت به آن واکنش نشان داده اند؛ از جمله امام باقر(ع) به دقت فرق بین رسول و نبی و محدث را بیان فرمودند. امام در پاسخ شخصی که درباره‌ی شناخت نبی، رسول و محدث از یکدیگر سؤال کرده بود، فرمودند:

" رسول کسی است که جبرئیل به نزد او می‌آید و او را می‌بیند و با او سخن می‌گوید، نبی آن است که در خواب می‌بیند مانند خواب دیدن ابراهیم (فرمان سر بریدن پسرش را) و مانند آنچه رسول خدا(ص) پیش از آمدن وحی از اسباب و علائم نبوت می‌دید تا آن‌که جبرئیل رسالت را برای او از جانب خدا آورد و محمد(ص) هنگامی که نبوت برایش فراهم شد و رسالت از جانب خدا برای او آمد، جبرئیل برایش پیغام می‌آورد و شفاهاً با او سخن می‌گفت. بعضی از انبیاء نبوت برایش جمع شود و در خواب بیند و روح القدس نزدش آید و یا با او سخن گوید و بازگو نماید، بدون آن‌که در بیداری ببیند و امّا محدث آن است که خبر داده شود، صدا را شنود ولی نه مشاهد کند و نه در خواب بیند.[208]

ده‌ها روایت دیگر از این دست از امام باقر(ع) در کتب حدیثی نقل شده است. همان طور که مشاهده می‌شود، امام با دقت و ظرافت تمام، سعی در تفکیک کردن مُحَدَّث از نبی و رسول می‌کند و مقام نبوت و رسالت را از محدث جدا می‌داند و آن را صرفاً یک توانایی برای امام برمی شمارد و نه چیزی غیر از آن.

امام باقر(ع) فرمودند همانا علی(ع) مُحَدَّث بود و در جواب کسی که از وی پرسید: آیا پیامبر بود؟ فرمودند: بلکه مانند همدم سلیمان (عاصف بن برخیا) و همدم موسی (خضر یا یوشع) یا ذوالقرنین است.[209]

امام مثال‌های واقعی قرآنی را برای تفکیک محدث از نبی و رسول بیان می‌دارد تا کوچک‌ترین شبه‌ای برای کسی باقی نماند.

امام عدم فهم و دقت در شناخت محدث و نبی و رسول را باعث گمراهی ابوالخطاب معین کردند. زیرا او محدث را رسول و نبی می‌دانست و به غلو و غالیگری مبتلا گردید. یقیناً ابوالخطاب خیلی زود به این افتراق واقف شده بود، امّا او و پیروان او از سر جهالت نتوانستند بین نبی و رسول و محدث تفاوتی قائل شوند و به غالیگری کشیده شدند.

امام باقر(ع) محدث بودن امام را دلیلی بر اثبات امامت در برابر تمام فرقه‌های دیگر که مدعی امامت بودند، قرار می‌داد و آموزش می‌داد که هر کس را که ادعای امامت می‌کند، پرس و جو نمایند و بفهمند که آیا محدث است یا خیر و این خود یک مقیاس و خط کشی شد تا امامان دروغین کشف شدند. شخصی به نام حکم بن عتیبه که زیدی مذهب بود و استاد زراره قبل از شیعه شدنش بود، از امام شنید که اوصیاء محمد(ص) محدث اند، ولی زید نیز محدث نبود؛ بنابراین امام کسی است که توانایی محدث بودن را داشته باشد، اما زیدیه برای زید چنین توانایی را سراغ نداشتند.[210]

امام باقر(ع) بر اساس تبیین حق و جدا کردن آن از باطل به بیان ظریف و دقیق امامت پرداخت؛ چرا که خوب می‌دانست که اگر موضوع امامت به‌طور کامل و صریح روشن شود، راه برای برداشت غلط از امامت بسته می‌شود و ده‌ها گروه انزوا گرا (نظیر تصوف) و جنگ طلب (نظیر زیدیه ـ کیسانیه و...) و مدعیان علم و سنت و عدالت ... همه و همه دیگر نمی‌توانند رهروان راستین حق و حقیقت را به خود جلب نمایند. لذا به‌صورت گسترده امامت را در همه‌ی ابعادش توصیف و تعریف نمود. در راستای این باورها و تعریف‌ها به مباحثه و مناظره با مدعیان پرداخت و نظرات خود را به اثبات رسانید. یعنی هم موضوع امامت را تعریف و تبیین کرد و هم در عمل به دفاع از آن و به پاسخ گویی به سؤالات دیگران در این باب پرداخت. او ائمه را اولی الامر بر اساس آیات قرآن معرفی کرد. آنها را گواهان خدا نامید و تنها آنها را راهنمای واقعی می‌دانست و می‌فرمود: خلیفه‌ی خداوند در زمین ائمه می‌باشند. صفات آنها را توضیح می‌داد. راه شناخت آنها را روشن کرد. آنها را اسباب امر خدا می‌دانست و می‌فرمود: زمین هیچ گاه از حجت و امام خالی نمی‌ماند. آنها متصل به قرآن و جدانشدنی از قرآنند و باطن قرآن را به درستی در می‌یابند و ظاهر آن را معنی می‌کنند و وارث واقعی قرآن همانها هستند. امامان را کانون علم و درخت نبوت می‌دانست و وارث علم و دانش معرفیشان می‌کرد. وی فرمود: علوم همه‌ی پیامبران را دارا هستند و کتاب‌های آسمانی نزد آنها است. اسم اعظم خدا را نزد ائمه می‌دانست و دلایل اطاعت از امام را برمی شمرد و صدها صفت دیگر امامان و عصمت‌های ویژه‌ی آنان را نیز بیان و اثبات می‌نمود که در کتب حدیثی تمام این نظرات علمی و ظریف و زیبای امام باقر(ع) ثبت گردیده است. در کتاب اصول کافی تقریباً یک جلد کتاب در رابطه با باب حجت و امامت ثبت شده که بخش زیادی از روایات این مبحث از امام باقر(ع) است.

همان طور که قبلاً نیز توضیح داده شد، تبیین درست و دقیق خصوصیات امام و حجت خدا بر زمین و اثبات قرآنی و روایی آن از زبان حضرت رسول(ص) راه تشخیص درست یا غلط بودن دیگر اندیشه‌های مدعی امامت و هدایت و رهبری را معین می‌کرد و امام باقر با شکافتن درست و دقیق امامت، بر این مهم فائق آمد و شیعه و پیروان راستین آن را از گمراهی و جذب شدن به‌سوی مدعیان دروغین حفظ کرد و به آنها قدرت دفاع در برابر مخالفان را عطا کرد و کلام آنها را پر از دلیل و برهان منطقی و قرآنی و روایی نمود و بزرگان و دانشمندان زیادی را که به دنبال حقیقت می‌گشتند، به‌سوی اسلام واقعی جذب کرد و بدینسان لقب باقرالعلوم را در این بعد امامت مختص خود کرد. علاوه بر این در همه‌ی معارف دیگر دینی نیز چنین باقریتی از خود نشان داد که در فصول دیگری به نها آنها

آنها اشاره خواهد شد.

 

آزادی اندیشان و قدرگرایان معتزله

نیمه‌ی دوم قرن اول هجری را می‌توان دوران شکست‌های پی در پی قیام‌های مردمی بر علیه حکومت بنی‌امیه دانست. شکست‌های مستمر گروه‌های خوارج که نقطه‌ی اوج آن در شکست نافع بن ارزق رهبر خوارج ارزقیه در حوالی بصره بود که به انهدام آنها و کشته شدن نافع منجر شد و از درون آن خوارج معتدل تری به نام اباضیه ظاهر شد و میدان دار تفکر خارجی از آن دوران به بعد گردید. در کنار فروپاشی خوارج، نهضت‌های ملّی نظیر قیام مختار و قیام عبدالرحمن ابن محمد اشعث در عراق نیز به شکل خونینی در هم شکست. نهضت‌های مدعی جانشینی حضرت رسول(ص) همچون آل زبیر و زبیریان و کیسانیه نیز یکی بعد از دیگری به شمشیر قدرت بنی‌امیه از هم دریده شدند. نهضت بزرگ امام حسین(ع) با خیانت مردم کوفه و قساوت شام به خاک و خون کشیده شد. قیام توابین هم نتوانست کاری از پیش ببرد. در شام قبیله‌های قریش طرفدار معاویه و طرفدار مروان بن حکم به جان یکدیگر افتادند و بنی مروان، بنی‌امیه را از هم درید و نسل آنها را به باد داد. قیام مردم مدینه به رهبری عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه به قتل عام مردم مدینه منجر شد و تجاوز به زنان و دختران مدینه توسط سپاه بنی‌امیه ضرب المثل تاریخ گردید و نسل به‌وجود آمده از این تجاوز در اواخر قرن اول فرهنگ عمومی حجاز را شکل می‌دادند. حجاج بن یوسف ثقفی، خالد بن عبدالله قسری و ... امیران بنی‌امیه خاک عراق را به توبره کشیده بودند. زندان‌های بزرگ با زندانیان فراوان و همراه با شکنجه، تجاوز و قتل زن و مرد در آن گسترش یافته بود.

نسل‌های گذشته‌ی یادآور صدر اسلام به تدریج جهان را ترک کرده و یا در طوفان حوادث فوق از میان رفته بودند. نسل‌های جدید در نیمه‌ی دوم قرن اول هجری در سپاه بنی‌امیه اقدام به کشور گشایی و فتح سرزمین‌های دورتر می‌کردند که از این رهگذر، ثروت، برده، کنیز، و تفکر مناطق فتح شده به مرکز حکومت در شام و عراق و حجاز سرازیر می‌شد. از ماوراءالنهر تا سند و هندوستان و از شمال آفریقا تا اسپانیا و اندلس و آذربایجان، قفقاز و از روم قسطنطنیه صدای پیروزی‌های زیادی به گوش می‌رسید. عبدالملک مروان و چهار فرزندش که هر کدام زمانی را به حکومت رسیدند، تا زمان هشام ابن عبدالملک توانسته بودند، تقریباً همه‌ی دشمنان داخلی را سرکوب و نابود نمایند و در گسترش و توسعه‌ی مرزهای کشور ده‌ها دولت همجوار را شکست داده و به زانو در آوردند و محدوده‌ی کشور را به چندین برابر بزرگتر از قبل تبدیل نمودند.

در آن زمان سرگذشت اندیشه‌ها و تفکرات نیز حالی خوش‌تر از شرایط روحیه‌ی مردم نداشت. اهل سنت و جماعت که در سایه‌ی اندیشه‌ی خلفای صدر اسلام، یعنی ابوبکر و عمر و عثمان تأسیس شده بودند، در حکومت موروثی بنی‌امیه گروه اندکی از آنها در داخل حکومت بنی مروان توجیه گر فساد و ظلم آنها شد و گروه اکثریت آنها دست به مبارزه در حالت تقیه و جهاد زدند. گاهی همراه نهضت‌ها فتوا به جهاد می‌دادند و گاه به تقیه، گوشه نشینی می‌کردند. خوارج در بیغوله‌ها پنهان شده و تنها به شبیخون‌های ناجوانمردانه به مردم بی‌گناه قناعت کردند. نهضت‌های ملّی گرا به یأس و ناامیدی مبتلا شدند. مردم از گرد جانشینان واقعی حضرت رسول(ص) یعنی امامان معصوم: دور شدند و در همه‌ی شرایط آنها را تنها گذاشتند. نهضت‌های مدعی جانشینی، شکست خورده به گروه‌های زیر زمینی تبدیل شدند و به جمع‌آوری نیرو و تبلیغ برای مکتب خود پرداختند.

نتیجه‌ی اجتماعی و فرهنگی یک چنین شرایطی، تحول در بهره وری از دنیا و به تبع آن تحول در تفکر و اندیشه‌ی عمومی بود.

سرازیر شدن ثروت‌ها و لذّت‌ها و نبودن مخالفت‌های جدی از سوی نهضت ها، گرایش شدید به لذّت‌ها را به دنبال داشت. شهوت رانی‌های گسترده که از دربار حاکمان بنی‌امیه شروع می‌شد، همچون موج به کل جامعه سرایت می‌کرد. زن بارگی و کنیز بارگی به‌طور گسترده همه جایی شد. در حجاز، عراق، ایران، شمال آفریقا، شام و ... فساد، غنا، بی‌بندوباری و مبتذل‌ترین سرگرمی‌های دنیایی همه جا از کاخ دمشق تا کلبه‌های حقیر مردم را در برگرفت.

در همین ایام، کعبه خانه‌ی خدا دو بار مورد حمله قرار گرفت، آتش زده شد و با خاک یکسان گردید. بعضی از اصحاب خاص حضرت رسول(ص) در مظلومانه‌ترین شرایط به قتل می‌رسیدند. فرزندان حضرت رسول(ص) نیز سرنوشتی غم بار در زیر شمشیرها و کشتارها داشتند. مجموعه‌ی حوادث ذیل شک و تردید را از یک سو در میان مردم نسبت به اصل دین به‌وجود می‌آورد و از سوی دیگر تشکیل نحله‌های مختلف فکری و دینی را که اقدام به پاسخگویی به چرایی‌ها می‌نمودند دامن می‌زد و به صحنه‌ی اندیشه‌ی عمومی اضافه می‌نمود. مباحثی نظیر، ایمان، اخلاق، خدا و صفات آن، آزادی، اختیار، جبر، گناهان کبیره و صغیره، قیامت، بهشت، جهنم، عدالت خداوند، قرآن وخلق آن ... مقولات فکری و اندیشه‌ای بود که جامعه را به چالش دعوت می‌کرد. همه به دنبال تعریفی نو و قابل ارائه از این مفاهیم بودند و هر گروه و مذهبی تعریف خود را ارائه می‌داد و سپس سازمان فکری و سیاسی خود را بر اساس آن باور، سازمان می‌داد و نحله‌ای در میان مردم می‌گردید که موافق و مخالف پیدا می‌کرد و این نوع درگیری‌ها ی اعتقادی را نیز می‌توان به شرایط اسفبار اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم هجری اضافه نمود. اندیشه‌ی دربار، مخلوطی بود از فرهنگ یهود و نصاری و تحریف اسلام، قصه خوانی، لذّت و عشرت، باور عملیاتی به تفکر ارجاء که ایمان را جدای از اعمال تعریف می‌کرد و گناهان چه کبیره و چه صغیره تأثیری در ایمان نمی‌گذاشت؛ لذا از این باور هر عمل پست و شنیع در دربار بنی‌امیه و رجال فکری و اعتقادی آنها قابل قبول و قابل اجراء بود و آن همه ستم و کشتار و نابودی که از بنی‌امیه در این سال‌ها به وقوع پیوست، نتیجه‌ی تلفیق همین باور هاست. لذّت و عشرت به اضافه‌ی بی‌توجهی به نتیجه‌ی اعمال و اثر آن در ایمان و اگر ظاهر دربار بنی‌امیه هنوز رنگی از دین داشت، به همین دلیل بود؛ چون دین در خدمت قدرت و ثروت و لذّت شهوت حاکمان در آمده بود. امام باقر(ع) در این ایام مواجه با یک چنین تفکر دینی که دربار در آن غرق شده و همه‌ی اعراب منحرف از اخلاق و معرفت، از آن حمایت می‌کردند بود. نتیجه‌ی این تفکر در میان مردم صدها هزار کشته و قتل و غارت، بی‌اخلاقی و از بین رفتن معرفت و جوانمردی و ... را به همراه آورد که مدینه یکی از کانون‌های آن بود و چنان در فساد و فحشا غرق شده بود که هیچکس چنین وضعیتی را باور نمی‌کرد. در کتاب تاریخ الادب العربی آمده است گویی دو شهر بزرگ حجاز و مدینه را برای خنیاگران و رقاصان ساخته‌اند تا آنجا که نه تنها مردمان عادی بلکه فقیهان و زاهدان نیز به مجالس آنان می‌شتافتند.[211]

سهل بین شعیب یکی از بزرگان مصر می‌گوید: روزی به حضور علی ابن حسین، امام زین العابدین(ع) رسیدم. به او گفتم: حال شما چگونه است؟ امام فرمودند: فکر نمی‌کردم شخصیت بزرگی از مصر مثل شما نداند که حال ما چگونه است؟ اینک اگر وضع ما را نمی‌دانی برایت توضیح می‌دهم. وضع ما در میان قوم خود مانند وضع بنی اسرائیل در میان فرعونیان است پسرانشان را می‌کشتند و دخترانشان را زنده نگاه می‌داشتند. امروز وضع ما چنان دشوار است که مردم با ناسزاگویی به بزرگ و سالار ما برفراز منبرها به دشمنان ما تقرب می‌جویند.

امام باقر(ع) وارث یک چنین شرایط سخت و دردناک بود که از حکومت بنی‌امیه به جامعه وارد می‌شد.

در مقابل آزادیِ عمل و گناه، طبیعی بود که عده‌ای واکنش‌های تند نشان دهند. آن افراط یقیناً تفریطی را به همراه خواهد آورد همان طور که در مبحث خوارج بیان می‌گردید تفریط گرایان خوارجی هر نوع گناه چه کبیره و چه صغیره را در صورت عدم توبه نشانه کفر می‌دانستند و با آنها به مثابه کافر برخورد می‌کردند. آنها در ترویج عقاید خود به راحتی می‌توانستند طرفدار جمع کنند چرا که تفکر حاکم بنی‌امیه با جدا کردن ایمان از عمل و گناه، هر ابلهی را نیز از خود دور می‌کرد و تنها کسانی که دنبال لذّت و قدرت بودند به آنها روی می‌آوردند. بنابراین جذب مردم توسط خوارج مورد نظر آنها بود؛ لذا اعتقاد سخت گیرانه‌ی آنها در برابر گناه و اعمال طرفدار اندکی داشت. مسلم بود که نه تفکر مرجئه‌ی درباری و نه تفکر خشن خوارجی در طیف گسترده‌ی مردم نفوذ نمی‌کرد؛ لذا عده‌ای ایمان خود را از معرکه‌ی اجتماعی و سیاسی بیرون کشیدند و کنج عزلت را برگزیدند که اهل تصوف از آن جمله بودند و در برابر آنها عده‌ای نیز به امید و آرزوی بخشش خداوند در روز قیامت نشستند، ولی این باور هم چندان طرفداری پیدا نکرد. در اکثریت افکار حاکم بر سطح جامعه در آن عصر یک نوع جبرگرایی که همه‌ی حوادث و گناهان را به گردن خدا و خواست او می‌انداختند، به‌وجود آمده بود و فشار این باور مردم را به‌سوی سکوت در برابر هر نوع ستم وادار می‌کرد.

تا اواخر قرن اول هجری تقریباً دست تمام اندیشه‌های انحرافی رو شده بود و مردم دیگر می‌دانستند سخنان آنها حق نیست و افول این اندیشه‌ها در آن دوران کاملاً قابل تشخیص است، امّا در همان دوران در برابر همه‌ی این باورهای که به سرکوب آزادی و اختیار و اندیشه می‌پرداخت، تفکر قدرگرایانه یا آزادی منشانه پا به عرصه‌ی حیات فکری و اجتماعی مردم نهاد که از این رهگذر ده‌ها گروه به‌وجود آمد. صاحب کتاب شیعه و فرقه‌های اسلام می‌نویسد: سخن از قدر را نخستین نفر، شخصی به نام معبد بن عبدالله بن عویم جهنی که اهل بصره بود، مطرح کرد و وی عقیده‌ی خود را از یک ایرانی به نام سنبویه فرا گرفت. معبد جهنی می‌گفت: هر کس مسئول رفتار و کردار خویش است و خداوند افعال بندگان را به خودشان واگذاشته، از این جهت پیروان او را قدریه خواندند.[212] این تفکر که در اندیشه‌ی معبد شکل سازمان یافته‌ای را به‌دست آورد، در دوران حاکمیت جبریون متعصب حاکم بنی‌امیه و بنی مروان به هیچ وجه مورد قبول قرار نمی‌گرفت و لذا او را به جرم فساد عقیده در سال 80 هجری اعدام کردند.[213] امّا تفکر او را دانشمندانی مانند غیلان دمشقی و یونس اسواری و جعد بن درهم از وی فرا گرفتند.[214]

در همان دوران افراط در جبرگرایی، حسن بصری که از مقربان درگاه حجاج بن یوسف ثقفی، بود افکار خود را آموزش می‌داد. وی تفکر جبری مرجئه و تفکر تصوف را به شدّت تبلیغ می‌کرد.[215] در یکی از روزها که کلاس درس تشکیل داده بود، شاگردی از او پرسید: کسانی که گناه کبیره کردند و الآن در برزخ هستند چه جایگاهی دارند؟ حسن بصری در پاسخ دادن تردید داشت که یکی از شاگردان او به نام واصل بن عطا که تحت تأثیر تفکر قدریه معبد جهنی و غیلان دمشقی بود، برخاست و جواب داد: آنها نه کافر به‌طور مطلق و نه مؤمن، بلکه در جایگاهی بین این دو منزل قرار داند، منزلة بین المنزلین و استاد به او گفت که تو از گروه ما اعتزال پیدا کردی و از آن پس به پیروان واصل بن عطا، معتزله نام نهادند و بدین سان تفکر جدیدی در انتهای قرن اول هجری در مورد اعتقاد و رفتار به صحنه‌ی فکری و عملی جامعه وارد شد. خیلی زود این تفکر رو به گسترش نهاد و در چندین دهه‌ی بعد به‌دستگاه سیاسی کشور وارد شد و در زمان عباسیان به‌ویژه مأمون، معتصم، واثق و ... به شدت حکومت را کنترل می‌کرد. معتزله بر پنج اصل بدین شرح معتقد شدند:

1ـ توحید؛ 2ـ عدل؛ 3ـ وعده و وعید؛ 4ـ منزلة بين المنزلين؛ 5ـ امر به معروف و نهی از منکر

این تفکر در دوران خفقان سیاه جبریون و ظالمان بنی‌امیه به شدت مورد توجه قرار گرفت، زیرا هم آخرت را تضمین می‌کرد و هم آزادی در عمل را و هم به اصلاح امور جامعه می‌پرداخت و هم تفکری در برابر تفکر بنی‌امیه بود. در حقیقت به زبان امروز یک انقلاب روشنگری اعتقادی رخ داده بود. جبریون به شدّت عقب کشیدند و تا دویست سال بعد به‌دست ابوالحسن اشعری که این تفکر را فلسفی و کلامی کرد و اشاعره را بنیاد نهاد موفقیت چندانی نیافتند.

در تشریح بیشتر اعتقاد معتزله در کتاب ملل و نحل شهرستانی به نکات خاصی برخورد می‌نماییم. وی می‌نویسد: معتزله بر این اعتقاد بودند که قدیم بودن خدا خاص‌ترین صفت ذاتی اوست و خداوند قائم به ذات خود است و هیچ صفت دیگری غیر از صفت ذاتی خود ندارد. آنها معتقد هستند که کلام خدا مخلوق است و قرآن که کلام خداست مخلوق خداست و آنها اتفاق دارند بر این‌که بنده قادر بر افعال نیک و بدخویش است و بر توجه به عقل بسیار تأکید می‌کنند.[216]

پیروان واصل بن عطا را واصلیه می‌گویند. آنها در مورد خداوند تنها به دو صفت عالم بودن و قادر بودن او اعتقاد داشتند و می‌گفتند تمام صفت‌های دیگر خدا در این دو صفت است و تمام افکار دیگر اعتزال را پذیرفتند.نکته‌ی قابل توجه در عقاید معتزله دیدگاه آنها به اختلافات صحابه‌ی صدر اسلام به‌ویژه اختلاف بین علی(ع) و عثمان است.

آنها به این موضوع اعتقاد داشتند که علی(ع) و عثمان با یکدیگر مخالف بودند. بنابراین یکی از این دو فاسق هستند و چون فسق آنها آشکار نشده، در نتیجه از قضاوت بین آنها باید اعتزال کرد. از طرفی بین حضرت علی(ع) و طلحه و زبیر و اصحاب جمل نیز اختلاف بوده که یکی از این دو گروه فاسق بوده است و اگر طرفداران این دو گروه یکدیگر را لعنت کنند، شهادت آنها در هیچ جای دیگر قابل قبول نخواهد بود و باید روا داشت که هم علی(ع) و هم عثمان بر خطا باشند و سپس شهادت طرفداران طلحه و زبیر را نیز فاقد اعتبار معرفی کردند و علی(ع) و عثمان و طلحه و زبیر را فاسق معرفی کردند[217] به قول شهرستانی، پرده‌ی خذلان چشم بصیرتشان را پوشیده داشت، با آن همه شمع‌های نورانی علوم که داشتند، این چنین کوردیدگی نمودند و به نتایج بی‌بصری و کوردلی گرفتار شدند[218] و بدینسان اندیشه‌ای نو و آزادگرایانه و مخالف با اندیشه‌های دیگر مسلح به فلسفه و کلام و آمیخته به پشتوانه‌ی فکری اندیشه‌های قدیمی ایران و یا در عین حال نفی کننده‌ی شیعه‌ی امامیه و حضرت علی(ع) پا به عرصه‌ی سیاسی ـ اجتماعی آن زمان گذاشت. این تفکر در صدد بود تا اختلافات اعتقادی موجود را با پاک کردن صورت مسئله پاک کند، حتی در این کار اگر خود حقیقت هم پاک شود، برایشان مهم نبود. این باور خیلی زود نهضت‌های مبارز و جنگجوی بر علیه بنی‌امیه را به خود جذب نمود و عباسیان از جمله‌ی این گروه‌ها بودند که به مدت صد سال تفکر غالب آنها معتزله و باورهای آنها بوده است. از همین روست که می‌توانیم یکی از اقدامات علمی و عملی امام محمد باقر(ع) را کشف نماییم و آن اثبات آیاتی که در قرآن در شأن حضرت علی(ع) و خاندان ائمه‌ی اطهار آمده، است. در کتب روایی به جا مانده از این عملکرد امام باقر(ع) ده‌ها روایت به سند صحیح نقل شده است که آیات متعدد قرآن را در شأن حضرت علی(ع) اثبات کرده است؛ از جمله آیه‌ی، لا اَسلُکُم عَلَیهِ اَجراً اِلَّا المَوَدَّةَ فِی القُربی را درباره‌ی ائمه اطهار معرفی کرد.[219]

همچنین آیه‌ی 3 سوره‌ی بلد را در شأن حضرت علی(ع) و ائمه اطهار(ع)[220]، آیه‌ی 67 سوره‌ی مائده را مختص حضرت علی(ع) و ولایت ائمه[221]، آیه‌ی 68 سوره‌ی آل عمران[222]، آیه‌ی 42 سوره‌ی زخرف درمورد علی(ع) و ائمه‌ی اطهار[223] و همچنین آیات 90 سوره‌ی بقره [224]، 66 سوره‌ی نساء[225]، 13 سوره‌ی شورا[226]، 30 سوره‌ی روم[227]، 16 سوره‌ی جن[228] .

همچنین درباره‌ی آیه‌ی 46 سوره‌ی سبا فرمود: یعنی تنها شما را به ولایت علی(ع) اندرزی دهم. ولایت علی همان یک اندرزی است که خدای تبارک و تعالی می‌فرماید" اِنما اَعِظُکُم بِواحدة "

و ده‌ها آیه‌ی دیگر[229] و ده‌ها روایت دیگر در بحارالانوار و کتب روایی دیگر در اثبات آیات قرآنی در شأن حضرت علی(ع) از زبان امام محمد باقر(ع) نقل و اثبات گردیده است.

غیر از اثبات حقانیت حضرت علی(ع) در برابر همه‌ی کسانی که او را مورد تأیید قرآن نمی‌دانستند، حضرت امام باقر(ع) در رابطه با معتزله با موضوعات دیگری مواجه بود. اعتقاد به آزادی و حذف جبر که در مبحث جبر و اختیار واکنش امام باقر(ع) تشریح می‌گردد، دیگر، انقلاب فکری گسترده‌ای است که طرفداران قدریه بر علیه حکومت بنی‌امیه ایجاد کردند و مدعی راه حق و عدالت گردیدند که به لحاظ سیاسی و اعتقادی چالش بزرگی را برای مردم در کشف درست حقیقت ایجاد نمودند که یکی از واکنش‌های امام باقر(ع) نیز تشریح این باور غلط از حقیقت بود که در مباحث گذشته و آینده در این کتاب به آن اشاره شده است. از مشکلات سیاسی که جبریه ایجاد کردند، این بود که فضای فکری و اندیشه‌ی سیاسی بنی‌عباس را شکل دادند. می‌دانیم که غیلان دمشقی شاگرد حسن بن محمد حنیفه بود و معبد جهنی شاگرد ابن عباس و احادیث مختلفی از وی نقل کرده است[230] این دو با هم یکی از بصره و یکی از دمشق به تفکر قدری رسیدند و هر دو به‌دست بنی‌امیه کشته شدند. حسن بن محمد پسر محمد بن حنفیه پسر حضرت علی(ع) و از کیسانیه است. ابوهاشم بن حنفیه نیز کیسانی است و هم او بعد از فهم مسمومیت به‌دست خلیفه اموی، امامت را به خاندان بنی‌عباس منتقل کرد و این بیانگر اتحاد اعتقادی‌ای است که از قبل بین عباسیان و کیسانیان به‌وجود آمده بود.

در نتیجه امام باقر(ع) برای روشن کردن حقیقت هم با تفکر اعتقادی کیسانیه و عباسیه رو در رو بود و هم با اعتقاد سیاسی متحد این گروه به‌عنوان جنگجویان بر علیه بنی‌امیه در چالش بود. درباره‌ی این دو موضوع و مبارزه‌ی روشنگرایانه امام باقر(ع) در مبحث کیسانیه و عباسیه سخن به میان آمده است که یکی از مصادیق باقریت حضرت امام باقر(ع) گشایش و شکافتن این مدعیان به ظاهر حق بوده است و چهره‌ی دور از حق آنها را بر ملا کرده است.

 

واکنش‌های فکری گروه‌های غیر شیعه

اگر تا زمان معاویه برای عمومِ مردم انحراف از اسلام اصیل به‌طور شفاف مشخص نمی‌شد، با حاکمیت معاویه و رفتار و کشتار وحشیانه‌ی او، مردم به تدریج دریافتند که راهی را که از زمان درگذشت حضرت رسول(ص) تا به امروز پیموده اند، مسیری اشتباه و با انحرافاتی غیر قابل چشم پوشی بوده است و آنها به تدریج دریافتند که در دام هولناک حکومتی افتاده‌اند که به اسم دین، همه‌ی داده‌های شیطان را در جامعه حاکم کرده است. مردم و علمای آنها که خود ضعف در شناخت دین اصیل و یا اجراء و قبول آن داشتند، بازبینی مجددی از دین انجام دادند و به‌دسته‌های مختلفی تقسیم شدند و بدینسان تفرقه‌ی گسترده‌ای در بین مردم به‌وجود آمد که این خود دلیلی بر قدرتمند شدن بنی‌امیه بود. این واکنش نسبت به بنی‌امیه هم در بُعد اعتقادی و هم در بُعد سیاسی به‌وجود آمد. در بُعد اعتقادی عمده‌ترین اندیشه را شاید بتوان به شرح ذیل طرح نمود.

اهل سنت

وابستگان به خلفای صدر اسلام که اجراکنندگان تفکر دینی و عملی و احکامی آنها بودند با حاکمیت اندیشه‌ی خاندان ابوسفیان، دشمن اصلی حضرت رسول(ص) بر همه‌ی امور مسلمانان در یک بهت عظیم فرو رفتند. حاکمان پست بنی‌امیه نه بر رسول و سنت او رحم می‌کردند، نه به خانواده و فرزندان او. معاویه همه‌ی کیان خانواده‌ی معتقد به اهل سنت و جماعت را به تدریج از سر راه خود برداشت. بنی‌امیه ابتدا از نقل حدیث نبوی از منابع صحیح آن جلوگیری به عمل آوردند و این عمل را بر پایه‌ی عمل خلفایی نظیر ابوبکر و عمر و عثمان پیگیری می‌کردند و خود را در مسیر آنها معرفی می‌کردند که تا سال یکصد هجری این عمل به طول انجامید و در زمان عمر بن عبدالعزیز این منع برداشته شد و با شکسته شدن این سد، علمای اهل سنت مبادرت به مکتوب نمودن احادیث حضرت رسول(ص) کردند. چون یکصد سال گذشته بود، خیل عظیمی از احادیث جعلی وارد کتب حدیثی آنها شد.

قبل از آن دولت معاویه قصه خوانی را به جای حدیث خوانی و روایت خوانی در جامعه جا انداخته بود. معاویه بعد از نماز صبح، نزد قصه گوهایش می‌نشست و مدّت‌ها به قصه‌های آنها توجه می‌کرد[231] و او قصه خوان‌های زیادی تربیت کرد و از زبان آنها احادیث حضرت رسول(ص) را از جامعه خارج کرد. معاویه در جنگ ها، قصه گوها را با خود همراه می‌برد؛ افرادی نظیر کعب الاحبار یهودی و تمیم داری مسیحی و عبدالله بن سلّام و عبیدالله بن عمر از همین قصه گویان بودند که در زمان خلفای قبل قصه گویی را آغاز کرده بودند؛ امّا علی(ع) این شیوه را قطع کرد. همه‌ی حکام بنی‌امیه برای خود قصه گو داشتند؛ حتی عمر بن عبد العزیز که اجازه‌ی نقل حدیث از راویان را داد، خود قصه گویی به نام محمد بن قیس داشت.[232]

ابوهریره، شاگرد کعب الاحبار نیز از این قصه گویان بود. مادر حسن بصری برای زنان قصه می‌گفت[233] و این قصه گویان در مساجد مسلمین پراکنده شدند.[234]

مادر امام ابوحنیفه، گفتار قصه گو را بر فتوای پسرش ترجیح می‌داد.[235]

رسول اکرم(ص) پیدایش این قصه گوها را پیش بینی کرده بود و فرمود: " بعد از من قصه گویانی به‌وجود می‌آیند که خداوند متعال نگاه رحمت به آنان نمی‌کند.[236]

بدین ترتیب فرهنگ قصه خوانی به جای حدیث خوانی، سراسر جامعه‌ی اسلامی آن روز را احاطه کرده بود و عمده‌ی قصه خوانان از کتب یهودیان و مسیحیان و ... قصه تعریف می‌کردند و آنها را وارد اسلام می‌نمودند. داستان‌های جعلی و توهین آمیز به ساحت پاک پیامبران، نظیر داستان حضرت داوود با همسر سردارش اوریا و قصه‌ی غرانیق و ...[237] همه از جعلیات و تحریفات همین قصه گویان بود که وارد اسلام گردید. علمای اهل سنت از یک سو مواجه بودند با یک چنین فرهنگ گسترده‌ای که تمام اعتقادات آنها را دستخوش تحریف قرار داده بود که حتّی به درون خانه‌های آنها نیز رسوخ یافته و آنها را تحت تأثیر قرار می‌داد. از سوی دیگر، بسیاری از بزرگان آنها به‌دست عوامل بنی‌امیه به تدریج حذف و یا کشته شده بودند. بنی‌امیه و در رأس آن معاویه، بسیاری از اصحاب بزرگ حضرت رسول(ص) را از میان برداشتند. جنگ‌های بزرگی که یزید در مدینه ایجاد کرد و به جنگ اهل حَرّه معروف شد، صدها صحابی در آن کشته شدند و راویان حدیث و تابعان آنها به تدریج از میدان فرهنگی و دینی اهل سنت حذف گردیدند.

معاویه در هنگامی که می‌خواست برای پسرش یزید بیعت بگیرد، افراد زیادی با او مخالفت کردند از جمله عبدالرحمان بن ابوبکر (پسر ابوبکر) و عایشه همسر رسول اکرم(ص). عبدالرحمان در اثر مرگ ناگهانی و پیش از رسیدن به مکّه از دنیا رفت؛ در حالی که هنوز با یزید بیعت نکرده بود.[238]

در دیگر کتب اهل سنت آمده است که عبدالرحمان بن ابوبکر کشته شده است. بعضی می‌نویسند که بهوسیله‌ی سم و بعضی نوشته‌اند که زنده به گور گردیده و این درست زمانی اتفاق افتاده که وی با ولیعهدی یزید به مخالفت برخاسته است.[239]

همچنین حاکم نیشابوری می‌نویسد: معاویه، سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن خالد بن ولید را به قتل رسانیده است.[240]

بعضی حتّی معتقدند که عایشه در سال 58 به‌دست معاویه ترور شده است؛ به‌طوری که با کندن چاهی در سر راه، آن را از دیده‌ی افراد پنهان داشت و عایشه در آن سقوط کرد و مرد.[241]

همان طور که ملاحظه می‌شود، صدها نفر از بلند مرتبه‌ترین افراد که به زعم اهل سنت، صحابه و یاران رسول(ص) و دوستان خلفا بودند، به جنگ یا ترور یا توطئه‌ی بنی‌امیه از میان رفتند و روایات جعلی و قصه خوانی و تحریفات و بدعت ها، جای آن را گرفته بود. این نفوذ آن قدر زیاد شد که حتّی به احکام و اخلاق مردم نیز راه یافت، لذا نسل‌های بعدی از علمای اهل سنت چاره‌ای نیافتند تا خود دست به کار شوند و احادیث صحیح را جمع‌آوری و اندیشه‌ی خود را درباره‌ی اسلام سامان دهند، امّا از آنجا که منابع آنها آلوده به منابع حکومت بنی‌امیه بود، باز هم بسیاری از روایات غلط در میان احادیث صحیح راه یافت. ابوحنیفه نعمان بن ثابت از بزرگان اهل سنت و پایه گذار فقه حنفی فقیه و متکلم کوفه بود که اهل سنت او را سراج الائمه و امام اعظم لقب داده‌اند و نزد حماد بن ابی سلیمان فقه و حدیث آموخت. متولد سال 80 هجری بود. ابن خلدون می‌نویسد که ابوحنیفه تنها به 17 حدیث اعتقاد داشت.[242]

ابوحنیفه از شدّت قصه گویی‌ها و تخریب احادیث، مجبور به ندیده گرفتن احادیث صحیح شد و چون قدرت تفکیک نداشت، راه دیگری را برای نگه داری فقه اهل سنت برگزید. دوری او از حدیث و قصه گویی باعث شد که نظرات تندی علیه وی ایجاد شود. سفیان ثوری (متوفی 161) می‌گفت: ابوحنیفه را دو بار از کفر توبه داده‌اند.[243]

ابوحنیفه هر گاه حدیثی نقل می‌کرد، می‌گفت: هر چه که شنیدید، باد هوا بود و باطل است[244] و صدها نفر از علمای اهل سنت بعدها ابوحنیفه را طعنه زده‌اند و همه‌ی این کنایه‌ها و طعنه‌ها به خاطر آن بود که ابوحنیفه حدیث را به رسمیت نمی‌شناخت و شاید یکی از دلایل او برای این انکار، وضعیت وخیم حدیث و قصه گویی‌های منحرفِ برساخته‌ی دست بنی‌امیه بوده است. استادان او عکرمه مولی عبدالله بن عباس، عطا بن ریاح و نافع مولی ابن عمر و حماد بن ابی سلیمان بودند و بعد از مرگ حماد بن ابی سلیمان در سال 120 هجری، وی مورد توجه علمای اهل سنت قرار گرفت و با حکومت بنی‌امیه در افتاد و در نهضت زیدیان به نفع او فتوا داد و در قیام ابراهیم و محمد نفس زکیه نیز یک بار دیگر به نفع آنها فتوا صادر کرد. او اولین بار در صد سال گذشته از تاریخ اسلام توانست اهل سنت را دارای نظام فقهی و کلامی خاص خود بگرداند. اهل سنت طرفدار او به اصحاب رأی مشهور شدند. اندیشه‌های اهل سنت به‌ویژه به کارگیری روش‌های خاصی در اجتهاد و فتوا مانند شیوه‌ی قیاس و استحسان از مواردی بود که امام باقر(ع) با آنها به مخالفت پرداخت و با استدلال‌های محکم به تصحیح این باورها در بین مردم می‌پرداخت که در فصول آینده به تشریح آن خواهیم پرداخت. اگر چه تعدادی از علمای اهل سنت به موضع گیری سیاسی در برابر بنی‌امیه پرداختند و روش‌های آنها را زیر سؤال بردند، امّا خود نیز نتوانستند شیوه‌ی صحیحی را که بتواند جامعه را از جهل و انحراف و کج اندیشی و فسق و فحشا نجات دهد ارائه دهند. تعدادی از علمای اهل تسنن نیز برای اصلاح کار از سرچشمه به دربار بنی‌امیه رفتند و آنها نیز در آن محفل جذب دربار شده و عملاً توانایی برای حل مشکلات مردم را از دست دادند و راه به جایی نبردند. این دسته، احادیث صحیح و غلط زیادی را برگزیدند و با آنها فتوا صادر می‌کردند؛ از جمله‌ی این افراد می‌توان از محکول، قتاده، هشام بن عروه، زُهری نام برد که در نقل حدیث بسیار فعال بوده اند، در حالی که به‌دستگاه حاکمیت امویان و مروانیان وابستگی داشتند. امام باقر(ع) از چنین علمایی شکوه می‌نماید و طی نامه‌ای آنها را اشباه و احبار و رهبان معرفی می‌کند.[245]

البته افرادی مانند محمد بن مسلم شهاب، معروف به زُهری متوفی 124 نیز بودند که نزد امام زین العابدین(ع) و بعد از وی نزد امام محمد باقر(ع) رفت و آمد داشت و از هر دو امام نیز نقل حدیث کرده است.[246]

او نیز به‌دستگاه حاکمیت وابستگی داشت . شیوه‌ی این محدثان اهل سنت، انتقال حدیث از نسل گذشته به نسل آینده‌ی خود بوده است و حفظ احادیث توسط این دسته، بعدها به استفاده‌ی بزرگان دیگر اهل سنت درآمد.

 

هاشمیان مدعی امامت و رهبری

1ـ کیسانیه

دکتر جواد مشکور در کتاب" شیعه و فرقه‌های اسلام تا قرن چهارم " خود می‌نویسند: طرفداران مختار را کیسانیه خوانده‌اند. مختار برای پیشرفت کار خود، شیعیان را نخست دعوت به علی بن حسین(ع) و سپس به محمد حنفیه می‌کرد. البته کار او مبتنی بر اعتقاد وی به اهل بیت نبود، بلکه می‌خواست بهره برداری سیاسی کرده باشد. چون کار وی بالا گرفت، خود دعوی وحی از جانب خدا به خود کرد و عبارتی مسجع به تقلید از قرآن بر زبان میراند. [247]

آقای مشکور، این باور را مستند به کتاب مروج الذهب مسعودی و الکامل ابن اثیر نموده است. در ادامه ایشان می‌نویسد: محمد ابن حنیفه از وی بیزاری جست و چندان که مختار او را دعوت به عراق کرد، به وی نپیوست؛ ولی از قیام مختار استفاده کرد و خود را مخفیانه امام خواند و عبدالله زبیر از بیم آن‌که مختار مردم را به محمد بن حنفیه بگرایاند، محمد بن حنفیه و یاران او را به بیعت خویش خواند و چون از آن کار سر باز زدند، آنان را در زمزم محصور و زندانی کرد و تهدید به قتل نمود و محمد بن حنفیه به ناچار نامه به مختار نوشت و از او یاری خواست. مختار، نامه‌ی او را برای یاران خود بخواند و گفت: این مهدی شما و بازمانده‌ی اهل بیت پیغمبر شماست که مرا به یاری خویش می‌خواند. مختار یارانی را برای کمک به محمد بن حنفیه فرستاد که عبدالله بن زبیر از آزاد کردن محمد بن حنفیه خودداری کرد. کسان مختار که در بیرون مسجدالحرام به مسجد در آمده فریاد برآوردند که ما خون حسین را می‌خواهیم و عبدالله بن زبیر از ایشان بترسید و از خارج شدن محمد بن حنفیه جلوگیری نکرد و محمد بن حنفیه به همراه چهار هزار کس به دره علی رفت و در همان جا می‌زیست. بعداً عبدالملک مروان در نامه‌ای از او خواست که به شام رود و او و یارانش از دره بیرون آمدند و قصد شام و رفتن به نزد عبدالملک مروان نمود.

دکتر محمد جواد مشکور می‌افزاید: کثیرعزّه شاعر اهل بیت که محمد بن حنفیه را مهدی موعود می‌دانست و نیز در رکاب وی بود، این شعر را سرود که معنی فارسی آن چنین است: " راه یافتی،‌ای مهدی پسر راه یافته! تو کسی هستی که ما به تو خشنودیم و امیدواریم. تو پسر بهترین مردم پس از پیغمبری. تو امام بر حق هستی و ما در آن شکی نداریم.‌ای پسر علی چه کسی مانند علی(ع) است. "

اما محمد بن حنفیه در راه از بد عهدی عبدالملک بن مروان نسبت به بعضی افراد مطلع شد و به نزد وی نرفت. بعد از پیروزی حجاج بن یوسف ثقفی بر ابن زبیر با حجاج برای عبدالملک مروان بیعت کرد و بالأخره به کوه رضوی رفت و در آنجا مرد. [248]

محمد بن عبدالکریم بن شهرستانی (متوفی سال 548) در کتاب ملل و نحل خود، در مورد کیسانیه چنین آورده است:

کیسان غلام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) و شاگرد امام محمد حنفیه بوده است و کیسان را دارای کمالات دانسته و او را عالم و دارای علم تأویل و آنچه تعلق به اسرار باطن دارد، معرفی می‌کند و همه‌ی اینها را نزد امام محمد بن حنفیه فرا گرفته که محمد بن حنفیه نیز از علی بن ابی طالب(ع) آموخته است. کیسان علم آفاق و انفس را در خدمت این دو سید (امام علی(ع) و محمد بن حنفیه) کسب کرده است.[249]

مسعودی در مروج الذهب خود می‌نویسد که کسانی که به یاری محمد بن حنفیه آمده بودند، شیعه‌ی کیسانیه بودند که قائل به امامت محمد بن حنفیه بودند؛ وی می‌نویسد:

کثیر شاعر کیسانی می‌گفت: محمد بن حنفیه همان مهدی است و زمین را که از شر و ستم پر شده است، از عدالت پر می‌کند. اولیای حق چهار کسند: علی(ع) و سه تن از فرزندانش، و بدانید که امامان از قریشند. علی و سه تن از اسباط، یک سبط ایمان و نیکویی است، سبط دیگر در کربلا پنهان و سبط دیگر را چشم نمی‌بیند تا سپاهی را براند که پرچم پیشاپیش آن است. اکنون (محمد حنفیه مهدی زمان) تا مدتی دیده نمی‌شود، در دره‌ی رضوی غایب است و نزد او آب و عسل است.[250]

در کتاب المقالات و الفرق سعد بن عبدالله اشعری قمی چنین آمده است:

پس از در گذشت و شهادت امام حسین(ع) گروهی از یاران و پیروان او سرگردان شدند و گفتند روش امامت و رفتار امام حسن(ع) با امام حسین(ع) متفاوت بود و هماهنگ نبود، زیرا آنچه را که امام حسن(ع) حق و صواب بود که با معاویه و بنی‌امیه سازش کند و خلافت را به او واگذارد با این‌که یاران زیادی داشت ولی ترک جنگ کرد. امام حسین(ع) با وجود کمی یاران و ضعف نیروی رزمی و کثرت سپاهیان یزید، مصالحه را کنار گذاشت و بر او قیام کرد و به جنگ او رفت تا این‌که با یارانش کشته شدند. آیا این رفتار امام حسین با مقایسه‌ی رفتار امام حسن خطا و ناروا بود یا رفتار امام حسین در محاربه با یزید بن معاویه و... .

از این رو آنها در امامت آن دو امام، شک و تردید کردند و عده‌ای از آنها به امامت محمد بن حنفیه بن علی بن ابی طالب معتقد شدند که او را مهدی موعود می‌دانستند.[251]

پیروان کیسانیه به گروه‌های زیادی تقسیم شدند که تا 12 گروه از آنان نام برده شده است.[252]

مجموعه اعتقاد آنها عبارت بوده از:

غلط بودن منش امام حسن و امام حسین. (فرقه حیانیه) .

محمد بن حنفیه در کوه رضوی غیبت کرد و دیگر بار ظهور می‌کند. (کربیه) .

گروهی گفتند که محمد بن حنفیه مرده، اما امامت را به پسرش ابوهاشم منتقل کرده و او امام و جانشین اوست. (هاشمیه) .

گروهی اباحی‌گری را پیش گرفتند و گفتند: روح محمد بن حنفیه در شخصی به نام زیدبن حارث حلول کرده است. (حارثیه) .

گروهی امام بعدی را برادر محمد بن حنفیه و سپس پسر او می‌دانستند و می‌گفتند سرانجام خود محمد بن حنفیه باز می‌گردد. (حرانیه) .

گروهی معتقد به تناسخ شده و اعلام می‌کردند که از حضرت رسول تا محمد بن حنفیه همه حلول خدا بوده است، بنابراین این افراد دارای الوهیت هستند. (حربیه) . [253]

سعد بن عبدالله اشعری قمی می‌نویسد:

عده‌ای معتقد بودند که محمد بن حنفیه همه جور اسباب و وسایل در اختیار اوست. بر ابر سوار می‌شود و بادها را می‌راند و دروازه‌ی روم را می‌بندد و همه جا را فتح می‌کند تا به طبقه‌ی هفتم زمین می‌رسد و حق همراه اوست و ستم و باطل از او به دور است، زیرا او همان مهدی منتظر است و بعد از مرگ او منتظر ظهورش شدند.

عده‌ای گفتند که خداوند در قرآن به اسم علی(ع) و سه فرزندش امام حسین(ع) و امام حسن(ع) و محمد بن حنفیه قسم یاد کرده است. در سوره‌ی تین که هر یک از آن چهار قسم به نام یکی از اینها است و خداوند برای آن‌که مردم آنها را از بین نبرند، تقیه کرده است و نام محمد بن حنفیه، بلدالامین است. او وقتی که ظهور کند، دو شیر در جلوی او و دو پلنگ در پشت سر او، وی را حراست می‌کنند. در طرف راست او گروه فرشتگان و در طرف چپ یاران و شیعیان، او را در میان می‌گیرند. او به طرف آسمان می‌رود و در زیر خورشید شمشیر خود را می‌کشد و خورشید را می‌کشد و محو می‌کند و به وسیله‌ی درخشش نور شمشیرش، نور خورشید محو می‌شود و برای همین خداوند در قرآن گفته است: اِذا الشَمسُ کُورت (هر گاه خورشید تاریک می‌شود)[254].

شهرستانی در ملل و نحل در مورد عقاید کیسانیه می‌نویسد که محمد بن حنفیه هر چه در مورد نماز، روزه، زکات، حج و غیره بگوید آن قابل قبول است و بعضی از مردان کیسانیه ترک قضایای شریعه کردند، بعضی به قیامت اعتقاد سست پیدا کردند و بعضی به تناسخ و حلول گرفتار شدند و بسیاری اقوال دیگر.[255]

پرفسور مادلونگ محقق تاریخ فرقه‌های اسلامی معتقد است کیسانیه دارای شاخه‌های گوناگونی بود که در برابر جریان شیعه‌ی امامیه به رقابت و مخالفت با آنها پرداخت و در حقیقت دو فرقه‌ی شیعه، یعنی کیسانیه و امامیه بودند که در دوران بنی‌عباس ظاهر شدند که کیسانی‌ها و شاخه‌های آن در دوران بنی‌عباس از هم پاشیده شدند.[256]

شاید علت پاشیده شدن کیسانیه، آن باشد که رهبر قدرتمند آن یعنی ابوهاشم پسر محمد بن حنفیه که او را امام می‌دانستند، امامت را از خود به محمد بن علی بن عباس، نوه‌ی ابن عباس، مشاور حضرت علی(ع) منتقل کرد و کیسانیه به وسیله‌ی بنی‌عباس هضم شد.

2ـ زیدیه

از میان هاشمیان و فرزندان حضرت علی(ع) در نسل‌های بعد، مبارزان زیادی بر علیه حکومت بنی‌امیه به پا خاستند که یکی از مهم‌ترین گروه‌های مبارزه جو گروه زیدیه بود. شهرستانی در ملل و نحل خود درباره‌ی این گروه چنین آورده است. زید بن علی ابن الحسین بن علی بن ابی طالب(ع) رهبر آنها بود. زید معتقد بود که غیر از اولاد طاهر فاطمه‌ی زهرا(س) هیچ کس نمی‌تواند امام باشد و از اولاد پیامبر کسی که عالم و زاهد و شجاع و سخی باشد و دعوی امامت کند، می‌تواند امام باشد و اطاعت او واجب است. زید امامت دو نفر را هم زمان جایز می‌داند و هر دو را واجب الطاعة می‌دانست و زید که این تفکر را اتخاذ کرده بود، اراده نمود که علم یعنی اصول و فروع آن را در دین کسب کند تا با آرایش خود به آن علوم بر اقران سرور شود و سزاوار امامت گردد. بنابراین شاگرد واصل بن عطاء که رئیس معتزله بود گردید و کسب اصول نمود در حالی که واصل بن عطاء در شأن مرتضی علی رضی الله عنه، اعتقادی فاسد داشت و جنگ امام علی(ع) با اصحاب جمل و اصحاب شام (معاویه) را راه صواب نمی‌دانست. مذهب زید آن است که با وجود فاضل، امامت مفضول (فروتر و پایین‌تر از فاضل) رواست و لذا زید از شیخین تبری نکرد.[257]

سعد بن عبدالله اشعری قمی درباره‌ی زیدیه می‌نویسد:

فرقه‌ی دیگری از شیعیان علوی گفتند امامت بعد از حسین(ع) در میان فرزندان امام حسن(ع) و امام حسین(ع) مستقر شد و به فرزندان دیگر علی(ع) نمی‌رسد و اگر کسی از فرزندان این دو امام قیام کند و کسی امامت آنها را نپذیرد و سرپیچی کند، کافر است و هر که از فرزندان امام حسن(ع) و امام حسین(ع) ادعای امامت کند و در خانه‌اش بنشیند و قیام نکند و خود را از مردم دور و پوشیده نگه دارد، هم او و هم پیروانش کافر و مشرک و گمراه هستند.[258]

پروفسور مادلونگ در مورد اعتقادات زیدیان می‌نویسد: زیدیان نه امامت موروثی و نه عصمت امامان را در زمینه‌ی گناه و خطا پذیرا شدند. ایشان معتقد بودند که هرکس از تبار حسن یا حسین که از لحاظ دانش دینی صلاحیت داشته باشد، می‌تواند با قیام مسلحانه علیه حاکمان نامشروع، مدعی امامت شود و مؤمنان باید با او بیعت و سخت از وی پشتیبانی کنند.[259]

وی می‌افزاید: زیدیان تخلف صحابه و جامعه‌ی اسلامی متقدم را کاهش داده و آن را نادیده می‌گرفتند و از خلافت خلیفگان پیش از علی پشتیبانی می‌کردند، اما با انگیزه‌ی نیرومند انقلابی خود با خوارج نزدیکی داشتند ... .[260]

دکتر جواد مشکور در کتاب شیعه و فرقه‌های اسلامی می‌نویسد: زید بن علی شاگرد واصل بن عطا، غزال پیشوای معتزله است، از این جهت زیدیه پس از وی پیرو اهل اعتزال شدند. زیدیه قائل به لعن ابوبکر و عمر و عثمان نیستند و امامت مفضول را با وجود فاضل جایز می‌دانند و شیعیان کوفه او را ترک کردند و از این جهت معروف به رافضه گشتند که به معنی ترک کننده است. میان زید و برادرش امام محمد باقر(ع) اختلاف بود. وی از قول محمد بن عبدالکریم شهرستانی نقل می‌کرد: زید قدری مذهب بود و شرط امامت را قیام و خروج می‌دانست؛ حتی روزی گستاخانه به برادر گفت که پدر ما امام نبود، زیرا هرگز خروج نکرد و شمشیر در راه دین نکشید.[261]

وی می‌افزاید: شاعری در مورد زید بعد از شهادتش شعری سروده به این معنی که ما هرگز هیچ مهدی را ندیده ایم که بر تنه‌ی درخت بر دار کرده باشد و در ادامه می‌نویسد: زیدیه امام را از اولاد علی دانند، خواه فرزند حسن یا حسین باشد. دیگر این‌که قائم به شمشیر و قادر بر دفاع باشد. از این جهت امامت کودکان را نمی‌پذیرند، عصمت را در امامت شرط نمی‌دانند و قائل به رجعت نیستند. زید از شیوخ ابو حنیفه بود و ابوحنیفه با او بیعت کرد و سی هزار درهم برای او بفرستاد و مردم را به یاری او برانگیخت.[262]

وی فرقه‌های مختلف زیدیه را 19 فرقه برشمرده است.[263]

از میان گزارشات تاریخی فرقه‌های اسلامی، درباره‌ی فرقه زیدیه می‌توان به این نتایج دست یافت:

1 ـ زید اقدام به یک اتحاد فکری در میان شیعیان نمود.

2 ـ زید اقدام به برطرف کردن اختلاف بین شیعیان و اهل سنت کرد و با پذیرفتن رهبری ابوبکر و عمر و عثمان به این تفکر شکل می‌داد.

3 ـ زید اقدام به اتحاد هاشمیان آماده‌ی قیام بر علیه بنی‌امیه نمود و هاشمیان فرزند امام حسن(ع) را به اتحاد با هاشمیانِ فرزند امام حسین(ع) دعوت می‌کرد. همچنین هاشمیان بنی‌عباس را نیز به اتحاد با خود فرا می‌خواند. ابن اثیر در کتاب تاریخ کامل خود آورده است که بین عبدالله ابن حسن بن حسن (عبدالله محض) با زید بر سر قیام، مباحثات مفصل صورت گرفته است.

همچنین داوود بن علی بن عبدالله بن عباس نیز همراه وی در مذاکره برای شرایط انقلاب بر علیه بنی‌امیه بوده و او را همراهی می‌کرده است، ولی چون شرایط را مناسب نمی‌دانست از همراهی او کنار رفته است.[264]

4 ـ زید امامت بر مسلمین را از تابعیت نص حضرت رسول(ص) خارج کرد و آن را دارای اعتبار ندانست. [265]

5 ـ زید امام را دارای شرایط ذیل معرفی می‌کرد:

الف) شجاع باشد.

ب) قیام قائم به سیف کند و به نفع مظلوم بر علیه ظالم بجنگد.

ج) امامت دو نفر امام هم زمان ممکن است.

د) امامت فقط در فرزندان حسن(ع) و حسین(ع) باشد.

ه) مفضول می‌تواند ارجحیت بر فاضل داشته باشد و یک شخص پایین‌تر می‌تواند در بودن فردی بالاتر به قدرت برسد.

و) امامت موروثی نیست. و ... .

6 ـ زید در بعد اعتقادی به تفکر قدریه روی آورد و اراده‌ی انسان بر سرنوشت خود را مطرح نمود و او را آزاد دانست.

زید در راه اعتقاد خود بر علیه بنی‌امیه قیام کرد. ابتدا هزاران نفر در کوفه با وی بیعت کردند و او به کوفه آمد. مسعودی در مروج الذهب می‌نویسد: زید بن علی با برادر خود ابوجعفر بن علی ابن حسین بن ابیطالب مشورت کرد. نظر او این بود که به اهل کوفه اعتماد نکند که مردمی مکار و حیله گرند. به او گفت: جدت علی(ع) در کوفه کشته شد، پدرت حسین(ع) در آنجا کشته شد. در کوفه و توابع آن خاندان ما را ناسزا گفته‌اند و آنچه را درباره‌ی مدت حکومت بنی مروان می‌دانست و این‌که از پس آنها دولت عباسی می‌رسد با او گفت، ولی او از تصمیم خود در کار مطالبه‌ی حق بازنگشت. ابوجعفر به او گفت: برادر! می‌ترسم فردا در کناسه کوفه (محل اعدام‌ها) آویخته شوی، پس از آن ابوجعفر با وی وداع کرد و گفت که دیگر همدیگر را نخواهند دید.[266]

ابن اثیر می‌نویسد که زید به هیچ یک از اندرزهای خردمندانه توجه نکرد و در کوفه بماند و به ستاندن بیعت از مردم پرداخت و در این شهر دو زن گرفت. گاه نزد یک زن و گاه نزد زن دیگرش می‌رفت و عاقبت دست به قیام زد.[267]

با قیام زید، پیروان هاشمیان کیسانیه و مختاریه و اهل سنت به رهبری ابوحنیفه و هاشمیان نسل امام حسن(ع) و حتی خوارج به وی پیوستند؛ اما در ادامه او را تنها گذاشتند و زید در جنگ با سپاه هشام بن عبدالملک به شهادت رسید.

شهادت زید پایان کار نبود، بلکه شروع اندیشه‌ی جدیدی در شیعه بود که در همه‌ی زمینه‌ها حرف برای گفتن داشت و زیدیان بعد از شهادت زید و پسرش یحیی به گروه هاشمیان از نسل عبد الله محض پیوستند و با قرار گرفتن در سپاه محمد نفس زکیه و ابراهیم برادر او در مدینه و عراق نهضت قدرتمندی را در آغاز به قدرت رسیدن هاشمیان عباسی ایجاد کردند، ولی هر دو برادر شکست خورده و کشته شدند.[268]

نکته با اهمیّت قبل از قیام زید بن علی شکل گیری تفکری است که برآمده از ترکیب و اتحاد تمام باورهای متفرق ضد بنی‌امیه بود. تفکری که مبارزان اهل سنت، خوارج، کیسانیه، مختاریه، بنی‌عباس، حتی زبیریان را می‌توانست پیراموان اندیشه‌ی زیر گردآورد و به آنها انگیزه‌ی مشترک برضد بنی‌امیه داده و به جنگ با آنها وارد کند.این تفکر به‌عنوان یک چالش بسیار سخت، پیش روی امام باقر(ع) قرار داشت و رقیبی جدی و مدعی بر علیه امامت منصوص بود و از میان فرزندان علی(ع) ظهور کرده و رهبر آن پسر امام سجاد(ع) یعنی زید گردید. این نهضت هم روشنفکرانه بود، هم با توده‌های عمومی مردم رابطه برقرار می‌کرد، هم تئوری قدرتمند دینی داشت، هم دست به شمشیر می‌برد، هم عدالت طلب بود، هم عبادت گرا و هم با اخلاق و تقوا رابطه‌ی مستقیم برقرار می‌کرد، هم با علم و آگاهی بسیار موافق بود، هم ملّی گراها آن را می‌پسندیدند، هم متعصبین مذهبی به آن گرایش یافتند. اگر چه زید خودش نتوانست از این شرایط بهره برداری کند و قیام خود و پسرش به‌صورت خونین به شکست انجامید، امّا تفکر زیدی باور تفکر عباسی را به خود اختصاص داد و عباسیان با گرایش به باور زیدیان تمام گروه‌های مخالف بنی‌امیه را به نفع خود مصادره به مطلوب کردند و در یک انقلاب بزرگ و همگانی به رهبری ابومسلم، توانستند بنی‌امیه را از صحنه‌ی حکومت محو نمایند و بعد از آن به پاک سازی رقیبان بپردازند.

حسنیه بازماندگانی از فرزندان امام حسن(ع)

3ـ حسنیه

هم زمان با شکل گیری تفکر زیدی، به موازات آن گروه دیگری از فرزندان حضرت علی(ع) که از نسل امام حسن(ع) و امام حسین(ع) به هم پیوند خورده بودند، داعیه‌ی رهبری شیعه و جانشینی حضرت رسول(ص) نمودند و به علت قرابت بسیار نزدیک آنان با خاندان پنج تن آل عبا و تئوری‌های عدالت طلبانه شان ویژگی بسیار خاصی را در میان مردم به خصوص در حجاز و عراق برای خود کسب کردند و از آنجا که علم آنان بسیار زیاد شده بود، جایگاه خاصی در مدینه و مکّه برای خود به لحاظ پاسخگویی به سؤالات علمی و فقهی کسب کرده بودند.

زمانی که حجاج بن یوسف ثقفی به‌دستور عبدالملک مروان تمام نهضت‌های مقاومت ملی و مذهبی را در عراق و حجاز سرکوب کرد و ده‌ها هزار نفر را به قتل رساند و صدها هزار نفر را به زندان و تبعید محکوم کرد، موج مخالفت‌ها بر علیه بنی مروان در میان نسل‌های جدید که اکثر آنها جنبه‌ی ضد استبداد داشت، رو به گسترش نهاد. مردم در آن دوران به دنبال رهبر یا رهبرانی می‌گشتند که از آنها در برابر ظلم بنی‌امیه دفاع نماید.

عالم و پاسخگوی سؤالات دینی آنها باشد، از خاندان رسول باشد، پشتیبانی روایی و حدیثی داشته باشد و ... این میل و گرایش که به سرعت رو به گسترش بود، به خصوص در دهه‌های 80 الی 100 هجری به اوج خود رسید. بنی‌امیه بیش از 60 سال بر اریکه‌ی قدرت تکیه زده بودند و سال‌ها روایات دروغین و جعل حدیث‌های مخرب انجام دادند، خاندان حضرت رسول(ص) و علی(ع) را تکفیر کردند و تا سال 100 هجری در بیش از هشتاد هزار منبر در پنج نوبت لعن حضرت علی(ع) را انجام می‌دادند. ستم‌ها و کشتارهای آنها و اختلافاتی که بین سران آنها بود به تدریج دست این حکومت خبیث را رو کرد و همگان دانستند که چه فریبی خورده‌اند. لذا به دنبال مردانی از خاندان علی(ع) و حضرت زهرا(س) می‌گشتند که به جنگ و مبارزه با ظالمان حاکم بپردازند.

بعد از شهادت امام حسین(ع) در کربلا، اندیشه‌ی حسینی و مکتب او با اشک‌ها و سوگواری‌ها رو به اوج و عروج نهاد. امام باقر(ع) روایت می‌نماید که پیامبر(ص) یک روز حسین(ع) را در حالی که کودک بود، در آغوش گرفت و خطاب به افرادی که حضور داشتند، فرمود: اِن لِقَتلِ الحُسَین حرارة فی قُلوبِ المُؤمِنین لاتَبَرَدُ اَبَدا ... .

دل‌های اهل ایمان از شهادت امام حسین(ع) به بعد دارای حرارت آتشینی می‌شود که هرگز سردی و خاموشی ندارد و باقی می‌ماند.

این شعله ور ماندن نهضت حسینی ابتدا از فرزندان و بازماندگان حادثه‌ی کربلا آغاز شد که به سوگواری و عزادرای و افشای حقایق آن ایام تلخ پرداختند و مجلس افشاگری و عزاداری را بنیاد نهادند. امام باقر(ع) فرموده است: " هرکس به خاطر ریخته شدن خون ما، به یغما رفتن حق ما، اهانت به خاندان ما و بالأخره مصیبت و ظلمی که بر اجداد و حتی شیعیان ما روا رفته گریه کند، خداوند مهربان جایگاه او را در بهشت قرار می‌دهد و فرمود امام حسین(ع) به خورشید مانند گردید و انوار او پیوسته بر دلهای اهل ایمان پرتو افشانی می‌کند."

یکی از بازماندگان حادثه‌ی کربلا، فاطمه دختر امام حسین(ع) بود که در آن ایام حدود بیست سال از عمرش گذشته بود. وی در کوفه و شام بر علیه بیدادگری یزید سخنرانی کرد. همسر او پسر امام حسن(ع) بود که همنام پدرش حسن نام داشت و او را به حسن مثنی لقب کردند. او به کنیه‌ی ابومحمد معروف بود و فرزند بزرگ امام حسن مجتبی(ع) نیز محسوب می‌گردید. او دارای علم و دانایی و لیاقت و توانایی بسیاری بود و پدرش او را در اداره امور صدقات امیرالمؤمنین، وصی خود قرار داده بود. وی در واقعه‌ی کربلا حضور داشت و زخمی شد و در سن 35 سالگی به‌دست ولید بن عبدالملک مسموم و به شهادت رسید. فاطمه بعد از یکسال به ازدواج عبدالله بن عمر بن عثمان بن عفان در آمد و از او سه فرزند به دنیا آورد که یکی از فرزندان او محمد نام داشت که به دلیل زیبایی محمد دیباج نامیده شد. اما فرزند پسر حسن مثنی که از فاطمه دختر امام حسین(ع) به دنیا آمد، نامش عبدالله بود و چون از نسل امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بود، او را عبدالله محض نام نهادند. اگر چه حسن مثنی هیچگاه ادعای امامت نکرد، اما خاندان و نسل‌های بعدی امام حسن(ع)، حسن مثنی را امام و وصی امام حسن(ع) قلمداد کردند و بعد از شهادت حسن مثنی، فرزندش عبدالله محض را امام شیعیان معرفی کردند.

نویسندگان کتاب دايرة المعارف تشیع می‌نویسند که عبدالله بن حسن با امام صادق(ع) دارای مناقشات بوده است و پس از او محمد، ملقب به نفس زکیه را به امامت برگزیدند. (دائرة المعارف تشیع، مبحث فرقه‌ها) وی فرزند عبدالله بن حسن بود که به همراه برادرش ابراهیم در زمان منصور عباسی قیام کردند و محمد نفس زکیه خود را امام خواند و برادرش ابراهیم، مشهور به قتیل باخمری (باخمرا محلی نزدیک کوفه) نیز دست به انقلاب بر علیه بنی‌عباس زدند و هر دو به وسیله‌ی سرداران منصور کشته شدند.

زیدیان از آنان پشتیبانی کردند. اما این جریان در زمان امام محمد باقر(ع) یک جریان علمی و فرهنگی و مدعی امامت بود، به‌ویژه عبدالله محض که خود را شیخ خاندان امامت می‌دانست و نسب خود را که فرزند امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بوده است، دلیل مهمی برای امامت خود می‌دانست و تنها کسی که همانند او فرزند امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بود، امام باقر(ع) بود. در حقیقت ویژگی‌های خاص عبدالله بن حسن و دو فرزندش محمد و ابراهیم، آنان را به ظاهر به حق نشان می‌داد اولاً، که از اولاد فاطمه و علی و امام حسن و امام حسین بودند. ثانیاً، دارای فضایل علمی و اخلاقی و سجایای عبادی بودند و روایات صحیح و مهمی را از زبان مادرشان فاطمه دختر امام حسین(ع) نقل می‌کردند که در بین مردم و علما، بسیار حائز اهمیت بود. ثالثاً، قیام مسلحانه بر علیه ظالم را در دستور کار خود داشتند. دوران تکوین و شکل گیری این جریان، مصادف با دوران امامت امام محمد باقر(ع) بود و در آن زمان هیچ علامت خاص و روشنی برای بر حق نبودن آنها در جانشینی امامت وجود نداشت و در چشم مردم آنها یک جریان حق در امتداد امامت امامان گذشته بودند. سخنورانی شجاع و مخالف استبداد و با شجره‌ی متصل به امامت با بیان احادیث صحیح از مادرشان فاطمه، بازمانده‌ی کربلا، به صحنه‌ی رقابت رهبری در برابر شیعه‌ی امامیه آمده بودند و یکی از رقبای قدرتمند آن به شمار می‌آمدند که در راه اثبات حق خود خون‌های فراوانی را نیز فدا کردند.

در سالهای آخر دوران بنی‌امیه که سقوط این نظام ظالم و مستبد مسلم شده بود، تمام هاشمیان از نسل حضرت علی(ع)، در محلی به نام ابواء گرد هم جمع شدند تا خلیفه‌ی بر حق بعد از بنی‌امیه را انتخاب کنند که ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین به چند سند روایت کرده که در این گردهمایی افرادی مانند ابراهیم ابن محمد ملقب به ابراهیم امام، ابوجعفر منصور برادر او، صالح بن علی ابن منصور و محمد بن عبدالله پسر عمر بن عثمان (محمد دیباج) حضور داشتند. بعضی‌ها تا 70 نفر از آنان را ذکر کرده‌اند. صالح بن علی، عموی منصور می‌گوید: به خوبی می‌دانید کسانی که مردم چشم بدانان دوخته اند، شما هستید؛ و بعد از سخنرانی‌های مختلف در این جلسه، همه و حتی منصور عباسی با محمد نفس زکیه به‌عنوان حضرت مهدی بیعت می‌کنند. امام صادق(ع) با این امر مخالفت کرده و محمد نفس زکیه را مهدی نمی‌داند و با دست به پشت ابوالعباس سفاح، برادر منصور زد و فرمود این مرد و برادرانش و فرزندانشان به سلطنت و خلافت می‌رسند. عبدالله بن حسن، پدر محمد و ابراهیم خشمگین شده و امام صادق(ع) را متهم به حسادت نسبت به فرزندانش می‌کند و او را دروغگو می‌پندارند و…. این انتخاب و بیعت سران بنی هاشم با محمد نفس زکیه، بیانگر اوج قدرت و شوکت خاندان عبدالله محض است که مدعی جانشینی حضرت رسول(ص) هستند. نویسنده‌ی کتاب تاریخ کامل آورده است: زمانی که منصور عباسی آماده‌ی جنگ با محمد نفس زکیه می‌شد، نامه‌ای برای دادن امان به محمد و خاندانش برای او فرستاد که در پاسخ نامه‌ی، محمد ضمن رد امان نامه منصور، مطالبی را پیرامون شخصیت خود و نهضتی که به پا کرده بود، چنین آورد ... من گوهر میانین هاشمیانم و دارنده‌ی ناب‌ترین پدران و پاک‌ترین خاندان هستم. نه عجمان به نژادم راه یافته‌اند و نه ام ولد هستم. خداوند پیوسته در جاهلیت و اسلام، پدران من و مرا برگزید تا به رویارویی تبهکاران بپردازیم. پس من در بهشت بلند پایه‌ترین کسانم و تو‌ای منصور! در دوزخ جزء شکنجه شدگان خواهی بود. تو پیمان خدایی با من بسته‌ای (اشاره به جلسه‌ی ابواء) ... من برای این کار از تو سزاوارترم و به پیمان خویش پایبند باش ... .[269]

در سال 145 هجری محمد نفس زکیه بعد از آن‌که منصور عباسی، عبدالله بن حسن (عبدالله محض) را با عموهایش و بسیاری از کسان وی به زندان انداخت، قیام کرد.

مسعودی در مروج الذهب می‌نویسد که وقتی منصور عباسی درباره‌ی او از فردی به نام اسحاق بن مسلم بن عقیلی پرس و جو کرد، وی در جواب منصور چنین گفت: این مرد محمد نفس زکیه از فرزندان فاطمه(س) دختر پیغمبر(ص) است که عالم و زاهد و عابد است. منصور پرسید: چه کسانی پیرو او هستند؟ گفت فرزندان علی، فرزندان جعفر بن ابی طالب، فرزندان عقیل، فرزندان عمر بن خطاب، فرزندان زبیر و دیگر قریشیان با فرزندان انصارند….[270]

و اما درباره‌ی سرنوشت این گروه: مطهر بن طاهر مقدسی در کتاب آفرینش و تاریخ چنین آورده است:

منصور بعد از گزاردن حج، فرمان داد تا عبدالله بن حسن پدر محمد و ابراهیم را بازداشت کنند. او پیرمرد کهنسالی بود که مورد شکنجه‌ی منصور قرار گرفت و به محل پنهان شدن دوازده تن از خاندان خود که مخالف منصور بودند اعتراف کرد و منصور آن دوازده تن را به کوفه فرستاد و در خانه‌ای تنگ زندانی کرد. بدان سان که هیچ کس از جای خود نمی‌توانست تکان بخورد و بر جای خود نشسته بودند. یکی بر روی دیگری قضای حاجت می‌کرد و وزش هوا بدیشان نمی‌رسید. بوی گند در آنجا پیچیده بود و بیرون نمی‌رفت تا آن‌که همه مردند، سپس محمد بن عبدالله حسن در مدینه شورش کرد و خود را مهدی نامید و در جنگ با سپاه منصور کشته شد و بعد از وی برادرش ابراهیم در بصره شورش کرد و عاقبت شکست خورد و سرش را برای منصور فرستادند.[271]

یعقوبی می‌نویسد که زیدیان زیادی از ابراهیم بن عبدالله در بصره حمایت کردند، ولی در محلی به نام باخمری شکست خورد و کشته شد.[272]

با این اسناد به جای مانده از تاریخ دوران زندگی و امامت امام محمد باقر(ع)، در مورد هاشمیان مدعی امامت و جانشینی رسول(ص)، کاملاً مشخص می‌شود که انقلابیون معتقد به حضرت علی(ع)، که بنی هاشم را تشکیل می‌دادند، به‌طور کامل به حقانیت آنها اعتقاد داشته و همه به‌سوی ایشان گرایش پیدا می‌کردند، چرا که حق در لایه‌های پیچیده‌ای از ظلمت و تباهی پیچیده شده بود و حق ناشناسان به هیاهوی سیاسی و شعارهای انقلابی و سخنان بی‌دلیل مدعیان بیشتر توجه داشتند و از جریان اثبات شده‌ی شیعه‌ی امامیه حضرت امام باقر(ع) دوری می‌جستند.

مهدیون هاشمی نیز به‌طور خلاصه به موارد ذیل معتقد بودند:

1ـ امام باید از خاندان علی(ع) و فاطمه(س) باشد و خود را مستند به روایات پیامبر و اهل بیت ایشان می‌دانستند.

2ـ امام نباید ام ولد یا از نژاد عجمیان باشد.

3ـ امام باید بر علیه ظلم در هر شرایطی دست به شمشیر برد.

4ـ بقیه‌ی افکار زیدیان نیز به افکار انقلابیون مدافع محمد نفس زکیه اضافه شد.

کاملاً مشخص است نه زیدیان، نه کیسانیه، نه مدافعان نفس زکیه و ... هیچ کدم به آماده بودن شرایط برای استقرار نظام الهی توجه نمی‌کردند. معیارهای آنان مسلح بودن، طرفدار و جنگجو همراه کردن، نژاد و تبار در میان مردم داشتن و از این قبیل موارد بوده است.

بیشتر که دقت می‌شود در می‌یابیم که اکثر این نهضت‌های هاشمی بدون داشتن دلیل آشکار، خود را مهدی زمان معرفی می‌کردندو باورشان نسبت به حضرت مهدی کاملاً متفاوت با واقعیت حضرت مهدی(عج) بوده است.

تفکرشان التقاطی و تحت تأثیر جو جامعه بوده؛ نه حقیقت موجود. برای حل اختلافاتِ بنیادیِ افکارِ موجود شعار می‌دادند، نه آن‌که ریشه یابی نمایند.

ظلم حاکمان انگیزه‌ی اصلی انقلاب آنان بوده است و لذا برای دفع ظلم، خود ظلم می‌کردند. فرهنگ عمومی مردم در میان آنها، کالبدشکافی نمی‌شده. جامعه‌ای که یکصد سال در فرهنگ جاهلی دینی زندگی کرده است، به باورهای غلطی دست یافته که به سادگی قابل ترمیم نبود. شبهات، تردیدها، جعل روایات، لعن ها، تاریخ سازی‌ها مد نظر آنها قرار نمی‌گرفت. جامعه‌ای که در چندین نسل گذشته به تدریج روی به فساد و اعمال خلاف اخلاق آورده، فسق، فحشا، پیمان شکنی، دروغ، ثروت اندوزی، خیانت، خباثت، بدعهدی و ... در آن رواج کامل یافته است، چگونه می‌تواند پشتیبانی برای مهدی صاحب زمان(عج) باشد؟ چه برسد به مهدی‌های دروغین. اسلام به گفته‌ی امام علی(ع)، همچون پوستینی وارونه پوشیده شده است و جهل به نام علم و طغیان به جای عبادت و فسق به جای بندگی در میان مردم رشد نموده است. این پرده‌ی ضخیم نادانی و بی‌فرهنگی و نشناختن اسلام واقعی، شکافنده‌ی حقیقتی را می‌طلبید تا باقر وار به دل این همه رسوایی بتازد و امام باقر(ع) تنها مرد زمانه بود که به تنهایی در غربتی ستبر به این میدان گام نهاد.

در کتاب اصول کافی، روایت مفصلی پیرامون مواجه شدن امام صادق(ع) با خاندان محمد نفس زکیه در آستانه‌ی انقلاب آنها بر علیه منصور عباسی آورده است که حکایت بسیار تلخی از جو حاکم بر این خاندان و شدت گستاخی آنها بر علیه امام صادق(ع) است که از زمان امام محمد باقر(ع)، به تدریج شکل گرفته بود و توانسته بود افراد زیادی را به خود جذب کند، همچنین وخامت شرایط زندگی مردم در آن دوران را بیان می‌کند. به گوشه‌هایی از این روایت توجه فرمایید.[273]

خدیجه بنت عمر نقل می‌کند که پدرم برای محمد بن عبدالله، نوه‌ی امام حسن(ع)، شروع به بیعت گرفتن نمود. نوبت به امام صادق(ع) رسید؛ عبدالله محض در سن کهنسالی خدمت امام صادق(ع) رسید و از او درخواست بیعت با پسرش را نمود که این کار در چندین نوبت صورت گرفت و هر بار امام امتناع می‌کردند.

عبدالله به امام صادق(ع) گفت: اگر امام حسین(ع) عدالت می‌ورزید، سزاوار بود امامت را در بزرگ‌ترین فرزند امام حسن قرار دهد. امام در ضمن توضیحاتی چند افزود: اگر حسین(ع) دستور می‌داشت به بزرگسال‌تر وصیت کند یا آن‌که امامت را میان فرزندان خود و امام حسن نقل و انتقال دهد، عمل می‌کرد. او نزد ما متهم نیست که امامت را برای خود ذخیره کرده باشد، در صورتی که او می‌رفت و امامت را می‌گذاشت. او به آنچه مأمور بود، رفتار کرد ... و به عبدالله گفت که نفست در خلوت به تو وعده‌های دروغ و محال داده و سپس سرنوشت شومی را که در انتظار محمد نفس زکیه و ابراهیم، پسران عبدالله محض بود، برای آنها پیش بینی کرد. اما عبدالله برخاست و گفت خدا ما را از تو بی‌نیاز کند و ... تو با این سخنان قصد داری مردم را از ما بگردانی و وسیله‌ی سرپیچی آنها شوی و ... و وقتی محمد نفس زکیه در مدینه قیام کرد و ... و به دنبال بزرگان قومش فرستاد تا آنها را بیاورند و بیعت کنند، امام صادق(ع) را نیز آوردند و به او گفتند: بیعت کن تا جان و مال و فرزندانت در امان باشد و ... امام فرمودند: من توانایی جنگ و کشتار ندارم و به پدرت دستور دادم و او را از بلایی که با او احاطه دارد بر حذر داشتم و ... به وی گفته شد که به ناچار، باید بیعت کنی و وقتی که امام صادق نپذیرفت، محمد نفس زکیه دستور داد امام را به زندان بردند. امام بار دیگر سرنوشت شوم آنها را برایشان بازگو کرد، اما آنها در برابر سخنان امام با او به شدت برخورد کردند. شخصی به نام سراقی بن سلخ به طرف امام حمله برد و به پشت حضرت زد تا به زندانش انداخت و اموال او و اموال خویشانش را که با محمد همکاری نکرده بودند، به غارت بردند، سپس شخصی به نام اسماعیل بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب را که پیرمردی سالخورده و ناتوان بود و یک چشم و دو پایش را از دست داده بود و او را به دوش می‌کشیدند حاضر کردند و از او بیعت خواستند و بعد از این‌که بیعت نکرد، به هنگام شب او را لگدمال کردند تا کشتند و ... .[274]

همان طور که مشخص می‌شود تهدید، زندان، توهین، کتک زدن و ... ویژگی مبارزان آزادی خواه بر علیه امام صادق(ع) بوده است. و این چهره‌ی مدعیان دروغین مهدویت و امامت در سال 145 هجری بوده است؛ گروهی که از تیره‌ی هاشمیان و مدعی مهدویت بوده‌اند . اما در اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم هیچ علامتی از باطل بودن این جریان دیده نمی‌شد. امام باقر(ع) با یک چنین تفکر قدرتمند با مردانی از نسل علی(ع) روبه‌رو بوده است که می‌بایستی ناکار آمد بودن آنها و باطل بودنشان را اثبات می‌کرد و از این روست که امام محمد بن علی(ع)، باقر و شکافنده‌ی پرده‌ی جهل و گشاینده‌ی علم و آگاهی برای مردم در شناخت این نوع جریانات است.

4ـ هاشمیان عباسی ـ بنی‌عباس

بعد از شکست زبیریان و کشته شدن عبدالله بن زبیر به‌دست حجاج بن یوسف ثقفی در دوران عبدالملک مروان، کیسانیان حجاز که محمد بن حنفیه را رهبر و امام خود می‌دانستند، شرایط آزادتری نسبت به قبل پیدا کردند؛ زیرا یکی از مخالفان و رقیبان فرقه‌ی کیسانیه عبدالله بن زبیر بود که بارها محمد بن حنفیه فرزند حضرت علی(ع) را تهدید به قتل و آتش زدن و اعدام کرده بود. شرایط به‌وجوده آمده، دامنه‌ی امنیت برای هاشمیان کیسانیه در حجاز را فراهم آورد و آنها به تدوین تئوری‌های خود پرداختند. محمد بن حنفیه در سال 84 هجری[275] از دنیا رفت و کیسانیان با تدوین تئوری امامت در خاندان علی(ع) امامت را به پسر او ابوهاشم بن محمد بن علی(ع) سپردند. در آن دوران تقریباً تمام رقیبان مدعی رهبری جامعه‌ی اسلامی از دنیا رفته بودند و کسانی که امکان داشت مورد توجه مردم برای رهبری باشند نیز به تدریج از دنیا رفتند. عبدالله عمر، عبدالله بن جعفر طیار، عبدالله بن عباس و ... و فرصتی مناسب برای طرح امامت و رهبری ابوهاشم بن محمد حنفیه پیش آمد. ابوهاشم به دربار بنی‌امیه و سلیمان بن عبدالملک راه پیدا کرد و جلیس او شد و سلیمان از فصاحت و عقل و کیاست ابوهاشم احساس خطر کرد و در شیر او زهر ریخت و ابوهاشم چون این ترور را فهمید به سرعت به سراة، محل زندگی محمد بن علی بن عباس، نوه‌ی ابن عباس وزیر و مشاور حضرت علی(ع) رفت[276] و شرح حال ماجرا را بیان نمود و حدیثی را از پیامبر(ص) نقل کرد که ایشان فرموده اند: که خلافت از بنی‌امیه به بنی‌عباس منتقل می‌شود و امامت کیسانیه‌ای خود را به محمد بن علی بن عباس منتقل کرد و بدین ترتیب هاشمیان کیسانیه به تابعیت هاشمیان بنی‌عباس در آمدند و بزرگان خاص کیسان در خدمت محمد بن علی بن عباس در آمدند و او بسیاری از آنها را به‌عنوان مبلغان هاشمی بنی‌عباس به ایران و عراق فرستاد، که خیلی سریع به سازماندهی سیاسی در ایران و عراق پرداختند و دوازده نقیب تعیین کردند که به تبلیغ می‌پرداختند که اسامی همه‌ی آنها در کتاب تاریخ طبری ثبت شده است. [277]

وی هفتاد دستور برای داعیان و نقیبان نوشت و رأس شعارهایش" یا منصور اَمِت " (به معنای‌ای پیروز بمیران!) و خونخواهی حسین بن علی(ع) بوده است، شعارهایی که کیسانیه و مختاریه طرح کرده بودند و بدین طریق فرزندان عباس، کیسانیه و مختاریه و طرفداران آنها را مصادره کردند و بعدها ابومسلم خراسانی از یحیی بن زید حمایت کرد. عزای عمومی یک هفته‌ای در خراسان برای شهادت وی برقرار نمود و بدینسان زیدیان زیادی نیز به عباسیان پیوستند و زیدیه نیز در کنار دیگر گروه‌های هاشمی به براندازی حکومت بنی‌امیه پرداختند. مرکز نقل اتحاد هاشمیان در گروه بنی‌عباس متمرکز شد و خود را شیعه‌ی آل عباسی نام نهادند.[278]

محمد بن علی بن عبدالله بن عباس چندین پسر داشت. پسر بزرگش ابراهیم نام داشت و ابوالعباس (سفاح) و منصور و ... از جمله فرزندان او بودند که جانشین خود را ابراهیم قرار دادو لقب امام را به او داده و به ابراهیم امام مشهور شد و بدین ترتیب هاشمیان بنی‌عباس، لفظ امام را در مورد رهبرشان به کار گرفتند و ابراهیم امام بعد از پدر به مدیریت هاشمیان بنی‌عباسی پرداخت و بزرگان ایرانی باسوادی نظیر بکیر بن ماهان به او پیوستند که وی در سال 105 با عباسیان بیعت کرد.[279]

پسر ماهان غلامی داشت به نام ابومسلم که با ابراهیم امام ملاقات کردو از طرف او مأمور شد در ایران و خراسان، انقلاب بر علیه بنی‌امیه ایجاد کند و بدین طریق ابومسلم خراسانی پا به عرصه‌ی نهضت بر علیه بنی‌امیه به نفع خاندان عباسی گذاشت.[280] علویان و زیدیان با جلب رضایت هم زمان عباسیان، خود در مخالفت با بنی‌امیه از چندی پیش مخفیانه یکی از افراد خاندان امام حسن یعنی محمد نفس زکیه پسر عبدالله محض را به‌عنوان خلیفه برگزیدند و همه‌ی عباسیان و همه هاشمیان با وی بیعت انجام دادند و بدینسان همه‌ی هاشمیان بر علیه بنی‌امیه حول یک محور قرار گرفتند[281] امّا در لحظات آخر، هاشمیان بنی‌عباسی با حذف محمد بن عبدالله نفس زکیه، زیدیان و کیسانیه و خاندان مدعی امامت از نسل امام حسن(ع) را از قدرت حذف کردند و توسط ابومسلم برای ابوالعباس فرزند دیگر محمد بن علی بن عبدالله عباس که بعد از مرگ ابراهیم امام در زندان جانشین او شده بود، بیعت گرفتند.[282]

نهضت هاشمی عباسیان در سالهای یکصد هجری تا یکصد و سی و دو هجری به‌عنوان مبارزان و مدعیان جانشینی پیامبر و امامت بعد از ایشان در جامعه مطرح شدند و امام باقر(ع) با یک چنین جریان هوشمند و با تدبیری بر علیه امامت به حق خود نیز روبه‌رو بود. گروهی که هیچ ردپایی از خود، برای فهم باطل بودنشان به جای نمی‌گذاشتند و اکثریت مردم خسته شده از ستم بنی‌امیه، آنها را به‌عنوان امام و جانشین حضرت رسول(ص) پذیرفته بودند و نزدیکترین فرزندان باقی مانده از نسل امام حسن(ع) و امام حسین(ع) باطل بودن آنها را باور نمی‌کردند، به‌طوری که در جلسه‌ای برای خلافت محمد نفس زکیه 70 نفر از خاندان آل علی(ع) جمع شده بودند امام صادق(ع) اعلام کرد که حکومت به محمد نفس زکیه نمی‌رسد و به خاندان بنی‌عباس تعلق می‌گیرد، هیچ کس حرف امام صادق(ع) را باور نکرد حتی نزدیکترین کسان به امام صادق(ع) در آن جلسه به وی شک کردند که مبادا وی حسادت می‌کند.

با آن‌که در سال 145 هجری، خیلی از حقایق آشکار شده بود و مردم دیگر مانند گذشته دچار شبهه‌ی تشخیصی حق از باطل نمی‌شدند باز خط امامت معصوم، جانشین واقعی رسول خدا(ص) شناخته نمی‌شد و مردم از این شبهات آسیب‌های جدی می‌خوردند. حال اگر به نیم قرن قبل از این شرایط در دوران زندگی امام باقر(ع) بازگردیم این ابهام به مراتب بیشتر و بیشتر بوده است. خود حضرت امام محمد باقر(ع) درباره‌ی عدم رجوع مردم به خط راستین الهی بارها و بارها سخن گفته‌اند.

شیخ مفید در کتاب با ارزش الارشاد خود، از وی حدیثی به متن ذیل نقل کرده است:

ما یَنقِمُ النّاسُ مِنّا نَحنُ أَهلُ بَیتِ الرَّحمَةِ وَ شَجَرهُ النُّبُوَّةِ وَ مَعدنُ الحِکمَةِ وَ مُختَلِفُ المَلائِکَهِ وَ مَهبِطُ الوَحیِ.

مردم از ما چه بدی و ناخوشی دیده‌اند (که به‌سوی ما نمی‌آیند) با این‌که ما خاندان رحمت، شجره نبوت، معدن حکمت، محل آمد و شدِ فرشتگان و جای فرود آمدن وحی الهی هستیم؟ (یعنی با این همه ویژگی‌ها ما علت کراهت مردم از ما معلوم نیست) .[283]

امام، پنج مشخصه‌ی عظیم خاندان رسالت و امامت را بیان می‌دارد که همه‌ی اینها عیان و هویدا است، اما هیچ کدام مردم را ترغیب به جمع شدن آنها گرد امام(ع) نمی‌کند؛ آری با تحلیل اخبار موجود در آخر قرن اول و اوایل قرن دوم هجری، این بی‌میلی‌ها در گرایش به حق تا حدودی روشن می‌شود. یکی از دلایل بارز آن، وجود خطوط موازی و گسترده‌ی حق طلب از میان خاندان و خانواده‌های هاشمیان و فرزندان حضرت علی(ع) بوده که شعارهای انقلابی و شیوه‌ی مبارزه‌ی مسلحانه و آزادی بهره وری از بسیاری مواهب مادی و اتخاذ روش‌های ناجوانمردانه بر علیه دشمن و تئوری‌های دینی جدید و ... را مطرح می‌کردند که جذابیت فراوان برای عموم داشت و عباسیان نیز از این شرایط به بهترین شکل، بهره برداری به نفع خود نمودند.

 

چرا هاشمیان انقلابی خود را مهدی می‌خواندند؟

هاشمیان از حضرت رسول(ص) احادیثی را دریافت کرده بودند که شخصی از میان خاندان رسول(ص) برعلیه ظالمان و خودکامگان قیام می‌کند و عدالت و دین را بر جهان حاکم می‌نماید. از این احادیث صدها مورد نقل می‌شد که هر کدام به شرایطی از ظهور مهدی می‌پرداختند، امّا مدعیان مهدویت بعضی از آن روایات را که به شرایط آنها صدق می‌کرد، انتخاب می‌کردند و بقیه را در نظر نمی‌گرفتند که کاملاً روشن می‌شود که اهداف اصلی مدعیان مهدویت چیزهای خاص دیگر بوده که با تکیه بر روایات، به تحکیم خود می‌پرداختند و هیچ کدام به کل روایات توجهی نکرده اند، به‌عنوان مثال در روایاتی از پیامبر اکرم(ص) آمده است که " اِن المهدی اِسمه اسمی"، همانا مهدی همنام من است. یاران و پیروان مختار با چنگ انداختن به این روایت پیامبر(ص) محمد حنفیه را به‌عنوان مهدی نجاتبخش عنوان کردند و روایت را بدو منطبق ساختند و کیسانیه را به‌وجود آوردند. در روایت دیگری از پیامبر(ص) چنین آمده است: " اِنَّ المَهدی مِن وَلَدِالحُسَین وَ اِنَّهُ یَخرُجُ بِالسیف وَ اِنَّهُ اِبنِ سَبیه ... " مهدی عج از فرزندان حسین(ع) است و او با شمشیر به پا می‌خیزد و مادرش بهترین کنیزان خواهد بود.

زیدیان ادعا کردند که زید، همان مهدی موعود است، زیرا اولاً از نسل امام حسین(ع) است، ثانیاً با شهامت قیام کرد و ثالثاً از سوی مادر فرزند کنیز است. زیدیان احادیث دیگر را کنار گذاشته اند؛ از جمله این‌که پیامبر(ص) فرمود: امامان پس از من دوازده نفرند، نه نفر آنان از نسل فرزندم حسین(ع) خواهد بود و نهمین آنها قائم است، زید دومین بود نه نهمین و ... و یا پیروان محمد نفس زکیه بر روایاتی از حضرت رسول(ص) چنگ می‌زدند که آنها را تأیید می‌کرد؛ به‌عنوان مثال این حدیث حضرت رسول(ص) که فرمود: " المَهدی ... وَ اِسم ابیه اسم ابن ... " یعنی مهدی از فرزندان من است، نام او نام من و نام پدرش نام پدر من است ... . پیروان محمد نفس زکیه می‌گفتند که نام محمد بن عبدالله محض همنام رسول است، هم نام پدرش عبدالله، همنام پدر حضرت رسول(ص) است و او را نفس زکیه لقب دادند.

هاشمیان عباسی نیز بر اساس همین روایات، معتقد بودند که حضرت مهدی(عج) در خانواده‌ی آنها است. منصور دوانیقی که خود قبلاً دست بیعت با محمد نفس زکیه داده بود و بعد پیمان خود را شکست و دودمان محمد نفس زکیه را به باد داد، اعلام کرد که مهدی از میان خاندان بنی‌عباس است و پسرش مهدی عباسی را به‌عنوان مهدی صاحب الزمان معرفی کرد و او را جانشین خود و نجات بخش جهان اعلام کرد.

 

واکنش امام محمد باقر(ع) نسبت به مدعیان امامت دروغین

همان طور که اشاره شد با فراهم شدن شرایط آسان‌تر در دهه‌های 90 به بعد حکومت بنی‌امیه و ظهور ده‌ها مدعی امامت و رهبری در جامعه‌ی مسلمانان، مردم به یک باره با صدها نظریه و ادعا و فکرهای جدید روبه‌رو شدند. کشف راستی سخنان، کاری بسیار سخت و مشکل بود. جامعه‌ای که ده‌ها سال در فشار استبداد و ظلم سوخت و اندیشمندان بسیاری نابود شدند و وارثان واقعی حق یا در انزوا به سر می‌بردند و یا به پایان عمر خود رسیده بودند و نسل‌های جدید با گذشتگان خود بیگانه بودند. نزدیک یکصد سال از هجرت رسول(ص) گذشته بود. یکصد سال توطئه، دروغ، تهمت، لعن وارثان حقیقی رسول صورت گرفته بود. جعل حدیث و روایات، نابود کردن راویان صادق و یا بدنام کردن آنها و ... رشته‌ی اتصال کشف حقیقت را قطع کرده بود و در این زمان مشکل جدید و پیچیده‌ی دیگری به همه‌ی آن معضلات اضافه شده بود و آن انواع تفکر و تئوری‌های مدعی امامت و رهبری با صدها نفر مدعی رهبری و هدایت بود. امام باقر(ع) با یک چنین حالتی رو در رو بوده است. در کنار همه‌ی این رنج‌ها و تلخی ها، حکومت خود کامه‌ی بنی مروان نیز خود ادعای جدیدی از مدیریت و رهبری را ارائه می‌داد. حاکمان جدید به ظاهر سخن از حق می‌گفتند و تفکر آزاد اندیشی را حمایت می‌کردند.

یعقوبی می‌نویسد: یزید بن ولید بن عبدالملک قدری مذهب (معتزله) آزادی اندیش بود.[284]در این غوغای مدعیان رهبری، امام باقر(ع) چه باید می‌کرد؟ آنچه را که ما در میان روایات رسیده از ایشان در دست داریم، بیانگر این مطالب است که امام باقر(ع) به تبیین امامت در همه‌ی وجوه پرداخته است و شرایط امام و ویژگی‌های او را در ابعاد گسترده بیان نموده است. شیخ یعقوب کلینی نویسنده‌ی کتاب اصول کافی یک جلد از چهار جلد کتاب خود را به نام کتاب الحجة نام گذاری کرد، که سراسر این جلد از اصول کافی روایات ائمه‌ی اطهار درباره‌ی تبیین امام و نقش امامت است که بخش قابل توجهی از این روایات از امام باقر(ع) نقل شده؛ ذیلاً به بخشی از این روایات اشاره می‌نماییم:

الف: موقعیت امامان: 1ـ حمران بن اعین گوید به امام باقر عرض کردم: علما (امامان) چه موقعیتی دارند؟ فرمود: مانند ذوالقرنین و همدم سلیمان (آصف بن برخیا) و همدم موسی: (یوشع بن نون یا جناب خضر) هستند.[285]

2ـ برید بن معاویه گوید از امام باقر و امام صادق8 پرسیدم که مقام و منزلت شما چیست و به کدام کس از گذشتگان می‌مانید؟ فرمود: مانند همدم موسی و ذوالقرنین که هر دو عالم بودند، ولی پیغمبر نبودند.

ب: ائمه محدث هستند (محدث در لغت به معنی کسی است که با او حدیث و خبر تازه گویند) خدای تعالی علوم و اخبار آسمانی را به وسیله‌ی الهام یا صدای فرشته به او می‌رساند، ولی امام شخص فرشته را نمی‌بیند. امام باقر(ع) می‌فرمودند: ائمه محدث هستند.[286]

ج: امامان دارای چندین روح دمیده شده هستند. امام باقر(ع) در مورد روح امامان به جابر فرمودند: ‌ای جابر! روح القدس و روح ایمان و ... در امامان دمیده شده است.[287]

د: امام(ع) فرمودند: هر امامی امام پس از خود را می‌شناسد. خدا ما را موظف کرده است که باید امام پیشین، کتابها و علم و سلاح را به امام بعد از خود برساند ... .[288]

ه: امام باقر(ع) به‌طور علنی در مورد تمام خاندان بنی هاشم که مدعی امامت بودند، فرمودند که هیچ یک از این خانواده مقام امامت را ندارند. به حدیثی مهّم در این زمینه توجّه فرمایید:

1ـ عبدالرحیم بن روح قیصر گوید: از امام باقر(ع) راجع به قول خدای عزوجل درباره‌ی آیه 6 سوره‌ی احزاب پرسیدم: درباره‌ی کی نازل شده است؟

فرمود: درباره‌ی امر ولایت و امامت نازل شد. این آیه پس از حسین(ع) در میان اولادش جاری شد. پس ما نسبت به پیامبر و امر امامت از مؤمنین و مهاجرین و انصار سزاوار تریم.

گفتم: جعفر (ابن ابی طالب) از امامت بهره‌ای دارد؟

فرمود: نه.

گفتم: برای اولاد عباس بهره‌ای هست؟

فرمود: نه.

بعداً خدمتش رسیدم و عرض کردم: برای حسن بن حسن از امامت بهره‌ای هست؟

فرمود: نه. به خدا‌ای عبدالرحیم برای هیچ فردی که به محمد(ص) منسوب است، جز ما از آن بهره ندارد.[289]

2ـ همان طور که مشاهده می‌شود امام باقر(ع) به‌طور علنی و کاملاً شفاف با ذکر خانواده‌های هاشمیان مدعی امامت همه‌ی آنها را بی‌بهره از امامت و ادعای آنها برای سرپرستی جامعه‌ی مؤمنان، غلط معرفی می‌نماید و در مورد انحصاری بودن امر امامت در خاندان ائمه‌ی معصومین می‌توان به احادیث 4، 5، 6 و 7 در همین فصل اصول کافی رجوع شود.

3ـ امام باقر(ع) به شخصی به نام زیاد فرمودند: به خدا‌ای زیاد! خداوند هیچ کس را در امامت شریک علی نساخت و حضرت علی(ع) در هنگام وفاتش 12 پسر داشت که همه را نزد خود خواند و امامت امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را ابلاغ کرد و امام حسین(ع) قبل از شهادت، مکتوبی پیچیده را به دخترش فاطمه سپرد که در آن علی ابن الحسین را که در آن زمان بیماری معده داشت، به امامت معرفی کرد و سپس به خدا آن مکتوب به ما رسید.[290]

4ـ امام باقر(ع) به ابوبصیر گفت که محمد بن حنفیه امام نیست و خشم خود را نسبت به گروه مختاریه که این ادعا را داشتند آشکار نمود.[291]

5ـ از این دست احادیث، می‌توان از احادیث شماره‌ی 2 صفحه‌ی 54، حدیث شماره‌ی 5 صفحه‌ی 61 و ... نام برد که امام باقر(ع) مفصل به تشریح امر امامت در ذریه‌ی خاص حضرت علی(ع) پرداخته است.

6ـ جابر گوید: امام باقر(ع) به نقل از حضرت علی(ع) فرمود: امام حسن(ع) بعد از او امام است و سپس امام حسین(ع) و محمد بن حنفیه را با همه‌ی فرزندان و رؤسای شیعیان و خانواده اش، بر آن وصیت گواه گرفت و بعد از آن، سخنان مهّمی از حضرت رسول(ص) در این زمینه فرمود: پسر عزیزم! رسول الله(ص) امر کرد که تو امامت را به برادرت امام حسین(ع) بسپاری و بعد به امام حسین(ع) فرمود و تو بعد از خودت به این پسرت امامت را واگذار کن سپس دست پسرش علی ابن الحسین را گرفت و فرمود پسر عزیزم رسول خدا(ص) به تو هم امر فرمود که آن را به پسرت محمد بن علی بسپاری و از بابت رسول خدا(ص) و من سلام به او برسانی ... .[292]

یعقوب کلینی در ادامه‌ی کتاب حجت خود در اصول کافی، روایات معتبر در مورد خاص بودن امامت در خاندان امام محمد باقر(ع) تا حضرت ولی عصر(عج) ده‌ها روایت را نقل کرده است.[293]

مشخص است که وقتی امام باقر(ع) امامت را مخصوص خود و خانواده و نسل‌های بعد از خود می‌داند، طرفداران وی با فرض قبول امامت ایشان فشار زیادی را برای قیام همه جانبه بر علیه حاکمان بنی‌امیه به وی وارد می‌کنند که واکنش ایشان، قابل تأمل و تمجید است. به روایتی در این باره توجّه نمایید:

عبدالله عطا می‌گوید: به امام باقر(ع) عرض کردم: شیعیان شما در عراق بسیارند و به خدا! مانند شما در خاندانت کسی نیست؛ پس چرا خروج نمی‌کنی؟

فرمودند: ‌ای عبدالله بن عطا! تو گوش هایت را برای بی‌خردان می‌گستری (هر سخنی را از هر نادانی باور می‌کنی) به خدا من صاحب شما نیستم، صاحب شما همانا کسی از ما خاندان نیست که انگشت نما شود و میان دهان مردم افتد (مشهور و معروف گردد)، جز این‌که مرگش یا از خون دل خوردن و یا از بینی‌اش به خاک مالیده شدن باشد.[294] همچنین در حدیث 1 صفحه‌ی 199 اصول کافی امام باقر(ع) علویان مدعی امامت را نیز مورد قبول نمی‌داند و به این طریق، امام سرنوشت هر مدعی امامت و مدعی مهدی بودن را مشخص می‌کند.

مباحثه‌ی امام باقر(ع) در برابر زید بن علی بن حسین(ع)

زید بن علی ابن حسین خدمت امام باقر(ع) رسید و نامه‌هایی از اهل کوفه همراه داشت که او را به طرف خود خوانده و از اجتماع خود آگاهش نموده و دستور نهضت داده بودند. امام باقر(ع) به او فرمود: این نامه‌ها از خود آنها شروع شده یا جواب نامه‌ای است که به آنها نوشته‌ای و ایشان را دعوت کرده ای؟

گفت: ایشان شروع کرده اند، زیرا حق ما را می‌شناسند و قرابت ما را با رسول خدا(ص) می‌دانند و در کتاب خدای عزوجل وجوب دوستی و اطاعت ما را می‌بینند و فشار و گرفتاری و بلا کشیدن ما را مشاهده می‌کنند.

امام باقر(ع) فرمود: اطاعت مردم از پیشوا، از طرف خدای عزوجل واجب گشته و روشی است که خدا آن را در گذشتگان امضاء کرد و در آخرین همچنان اجرا می‌کند و اطاعت نسبت به یک نفر از ماست و دوستی نسبت به همه‌ی ما و امر خدا نسبت به اولیااش جاری می‌شود؛ طبق حکمی (متصل از امامی به امام دیگر) و فرمانی قطعی و آشکار و حتمی بودنی انجام شدنی و اندازه‌ی بی‌کم و زیاد، موعدی معین، در وقتی معلوم، مبادا کسانی که ایمان ثابتی ندارند، تو را سبک کنند ایشان تو را در برابر خواست خدا هیچ گونه بی‌نیازی ندهند. شتاب مکن که خدا به واسطه‌ی شتاب بندگانش شتاب نمی‌کند. تو بر خدا سبقت نگیر که گرفتاری ناتوانت کند و به خاکت اندازد. زید در این‌جا خشمگین شد و گفت امام از ما خاندان، آن کس نیست که در خانه نشیند و پرده را بیندازد و از جهاد جلوگیری کند. امام از ما خاندان، کسی است که از حوزه‌ی خود دفاع کند و چنانکه سزاوار است، در راه خدا جهاد کند و نیز از رعیتش دفاع کند و دشمن را از حریم و پیرامونش براند.

امام باقر(ع) فرمود:

ای برادر! تو آنچه را به خود نسبت دادی، براستی در خود می‌بینی؟ به‌طوری که بتوانی برای آن دلیلی از کتاب خدا یا برهانی از قول پیامبر(ص) بیاوری؟ و یا نمونه و مانندی برای آن ذکر می‌کنی؟ همانا خدای عزوجل، حلال و حرامی وضع فرموده و چیزهایی را واجب ساخته و مثلهایی زده و سنتهایی را مقرر داشته و برای امامی که به امر او قیام می‌کند، نسبت به طاعتی که برای او واجب ساخته شبهه و تردیدی باقی نگذاشته تا امام بتواند امری را پیش از رسیدن وقتش انجام دهد یا در راه خدا پیش از فرا رسیدن موقعش جهاد کند؛ در صورتی که خدای عزوجل درباره‌ی شکار می‌فرماید: وقتی که مُحرِم هستید شکار را نکشید (سوره 5 آیه 95). آیا کشتن شکار مهّمتر است یا کشتن انسانی که خدایش محترم شمرده؟ خدا برای هر چیزی موعدی معین کرده، چنانچه می‌فرماید: چون از احرام در آمدید، شکار کنید (سوره 5 آیه 3) و فرموده است: شعائر خدا و ماه‌های حرام را حلال نکنید (سوره 5 آیه 2) و ماهها را شمار معلومی قرار داده (دوازده ماه) و چهار ماه از آن را حرام ساخت و فرمود: چهار ماه در زمین گردش کنید و بدانید که شما خدا را ناتوان نمی‌کنید و خدا خوارکننده‌ی کافران است. (سوره 9 آیه 2) سپس فرمود: چون ایام ماه‌های حرام سپری شد، مشرکین را در هر کجا یافتید بکشید (سوره 9 آیه 5). پس برای کشتن، موعدی قرار داد و باز فرموده است: قصد بستن عقد زناشویی نکنید تا مدّت مقرر به سر آید (عده سپری شود)، پس خدا برای هر چیزی موعدی و برای هر موعدی نوشته‌ای مقرر داشته است. اکنون اگر تو از پروردگارت گواهی داری و نسبت به امر خود یقین داری و کارت پیشت روشن است، خود دانی و اگر نه امری را که نسبت به آن شک و تردید داری، پیرامونش نگرد و برای از میان رفتن سلطنتی که روزی‌اش را تمام نکرده و به پایان خود نرسیده و موعد مقررش نیامده، قیام مکن که اگر پایانش برسد و روزی‌اش بریده شود و موعد مقررش برسد، حکم قطعی بریده شود و نظام حق پیوسته گردد و خدا برای فرمانده و فرمانبر (دولت باطل) خواری و زبونی در پی آرد. به خدا پناه می‌برم از امامی که از وقت شناسی گمراه گردد (وقت قیام و خروج خود را نشناسد) و فرمانبران نسبت به آن داناتر از فرمانده باشند.

برادرم! تو می‌خواهی ملّت و آیین مردمی را زنده کنی که به آیات خدا کافر شدندو نافرمانی پیغمبرش کردند و بدون رهبری خدا پیرو هوای نفس خود شدند و بدون دلیلی از جانب خدا و فرمانی از پیغمبرش ادعای خلافت کردند؟

برادرم! تو را در پناه خدا می‌برم، از این‌که فردا در کناسه (محل اعدام در کوفه) به دار آویخته شوی، آنگاه چشمان حضرت جوشید و اشکش جاری شد و فرمود: میان ما و آن که پرده‌ی ما را درید و حق ما را انکار کرد و راز ما را فاش ساخت و ما را به غیر جدمان نسبت داد و درباره‌ی ما چیزی گفت که خود نگفتیم، خدا داور باشد.[295]

تشریح امام زمان(عج) و ویژگی‌های زمان او

امام باقر(ع) در برابر مدعیان مهدویت و انبوه گروه‌هایی که امام زمان را معرفی می‌کردند و ویژگی‌های خاص دروغین را به او نسبت می‌دادند، چاره‌ای جز تشریح درست باور به امام زمان(عج) و زمان و شرایط ظهور او نداشت. احادیث زیادی از امام باقر(ع) در این زمینه رسیده است که به ذکر بعضی از آنها می‌پردازیم.

زمان ظهور امام زمان:

فضیل بن یسار گوید به امام باقر(ع) عرض کردم: آیا برای زمان ظهور امام زمان(عج) وقتی معین شده است؟ امام فرمود: وقت گذاران و زمان تعیین کنندگان دروغ می‌گویند و سه بار این جمله را تکرار کرد و ادامه حدیث... .[296]

تقدم و تأخر در ظهور امام مهم نیست، بلکه شناسایی امام مهّم‌تر از آن است.

فضیل بن یسار گوید شنیدم امام باقر(ع) می‌فرمود: کسی که بمیرد و امامی نداشته باشد، مانند مردم دوران جاهلیت مرده است و هر کس بمیرد و امامش را بشناسد، تقدم و تأخر ظهور، او را زیان نرساند و کسی که بمیرد و امام زمان را بشناسد، مانند کسی است که در زیر خیمه‌ی امام قائم همراه او باشد.[297]

" علم، مختص خاندان امامت است؛ نه مدعیان دروغین امامت "

امام باقر(ع) می‌دانست که همه‌ی مدعیان امامت برای جذب مردم به خود، خود را عالم و وارث علم پیامبر معرفی می‌کنند، لذا در سخنان خود کاملاً شفاف و واضح اعلام می‌کرد که علم فقط نزد ما و خاندان امامت است. وی به دو نفر از زیدیان به نام حکم بن عتیبه و بسلمة بن کمیل (که هر دو ملعون امام بودند) فرمود: به مشرق و مغرب هم که بروید، علم درستی جز آنچه از ما خانواده تراوش کند، پیدا نمی‌کنید.[298]

همچنین زاره می‌گوید: خدمت امام باقر(ع) بودم که مردی از اهل کوفه از آن حضرت راجع به قول امیرالمؤمنین(ع) که فرمود: هر چه خواهید از من بپرسید و هر چه از من بپرسید به شما خبر دهم، سؤال کرد. حضرت فرمود: هیچ کس علمی ندارد جز آنچه از امیرالمؤمنین(ع) استفاده شده. مردم هر کجا خواهند بروند، به خدا! علم درست جز این‌جا نیست و با دست اشاره به خانه‌ی خود کرد (مقصود خانه‌ی وحی و نبوت است) .[299]

ابوبصیر گوید: امام باقر(ع) درباره‌ی حکم بن عتیبه به من فرمود: از کسانی است که خدا درباره‌ی آنها فرموده: " بعضی از مردم می‌گویند به خدا و روز قیامت ایمان آوردیم، در صورتی که مؤمن نیستند (سوره بقره آیه 8) و افزودند حکم به مشرق رود و به مغرب رود، به خدا! جز از خاندانی که جبرئیل(ع) بر آنها نازل شد، علم را به‌دست نیاورد. "[300]

و بسیاری از علمای مدعی علم، فتواهای خلاف قرآن صادر می‌کردند.

ابوبصیر گوید از امام باقر پرسیدم: شهادت زنازاده، نافذ است؟

فرمودند: خیر.

عرض کردم: حکم بن عتیبه عقیده دارد که پذیرفته و نافذ است.

امام فرمود: خدایا گناهانش را نیامرز! خدا به حکم نفرموده قرآن برای تو و قومت یادآور است، آیه‌ی 44 سوره‌ی 43 (بلکه نسبت به جد ما فرموده است) پس حکم به راست رود، به چپ رود، به خدا دانش جز از خاندانی که جبرئیل(ع) بر آنها نازل شد، به‌دست نیاید.[301]

ولایت ائمه، آسمانی است

امام باقر(ع) ولایت ائمه را تأیید شده‌ی آسمان می‌داند و می‌فرماید: به خدا! که در آسمان هفتاد صف از ملائکه است. اگر تمام مردم روی زمین انجمن کنند که یک صف آنها را بشمارند، نتوانند و آن فرشتگان همگی ولایت ما را معتقدند.[302]

توصیه‌ی امام باقر(ع) به یاران خود در برابر مدعیان دروغین امام زمانی

ابوجارود می‌گوید: از امام باقر(ع) تقاضای وصیت نمودم، حضرت فرمود: سفارش می‌کنم تو را به تقوای الهی و این‌که در خانه بمانی و در سر و صدایی که این مردم می‌کنند، تو خانه نشین شو و دوری کن از خروج کننده‌های (مدعی امامت مهدی) ما (هاشمیان)؛ چرا که آنان چیزی نیستند و به‌سوی هدف درستی نمی‌روند و بدان که بنی‌امیه حکومتی دارند که مردم نمی‌توانند از آن جلوگیری کنند و اهل حق، دولتی دارند که هر گاه نوبت آن برسد، خداوند به هر کدام از ما اهل بیت بخواهد عطا خواهد کرد و هر کدام از شما آن زمان را درک کند، با ما در جایگاه بالا و مقام رفیع خواهد بود و اگر پیش از آن که آن را درک کند از دنیا برود، خداوند آن را برایش اختیار نموده است و بدان قیام نمی‌کند. گروهی برای دفع ظلم یا عزیز نمودن دین قیام می‌کنند و گرفتار مرگ و بلا می‌شوند تا این‌که زمانی بیاید که گروهی قیام کنند که در بدر با رسول(ص) بوده‌اند. آنها کشته شده هایشان را دفن نمی‌کنند و بر زمین افتاده هایشان را بلند نمی‌کنند و مجروحانشان را مداوا نمی‌نمایند.

ابوجارود گوید پرسیدم: آنها چه کسانی هستند؟

امام فرمود: فرشتگان.[303]

و بدینسان امام باقر(ع) موضع خود و شیعیانش را در برابر مدعیان دروغین امامت و رهبری مشخص می‌نمود تا جلوی گمراهی مؤمنان را بگیرد و با دلایل قدرتمند، ادعای امام زمانی کردن این مدعیان را باطل اعلام داشت و راه حق را از میان این مدعیان به ظاهر حق طلب جدا نمود و حقیقت هدایت و رهبری را تبیین کرد.

مشکلات اجتماعی زمان امام باقر(ع) و چاره جویی‌های ایشان

با توجه به بحران‌های شدید سیاسی و حکومتی که در مدّت چهل سال بعد از شهادت امام حسین(ع) سراسر جامعه را فرا گرفته بود، شرایط بسیار نامطلوبی بر مردم حاکم شده بود. جنگ‌های بی‌پایان حکومت بنی‌امیه با کشورهای خارجی و دشمنان داخلی شان میلیون‌ها نفر را دچار مرگ و معلولیت و آوارگی و بحران‌های روحی کرده بود، از این رهگذر، فقر در سطوح پایین جامعه گسترش یافته، فرزندان یتیم و بی‌سرپرست بسیار رو به فزونی نهاد و لا ابالی گری و فحشا از همه طرف شهرها و قبایل را احاطه کرد. وجود مدعیان دین و انقلاب در رنگ‌های مختلف با شعارهای به ظاهر مقدس مآبانه مردم را دچار شک و تردید در پیدا کردن راه حق کرده بود. جهل گسترده بر مردم، قدرت استنباط حقایق را از آنها سلب کرده و شایعات و اخبار موهوم و غیر واقعی رواج یافت. شکستن حرمت‌ها و میل به تظاهر علنی در فسق در همه جا گسترش یافته و حتی شهرهایی که پایتخت دینی و فرهنگی بودند، از این فروپاشی در امان نماندند. مکّه و مدینه خود کانون نشر پلیدی‌ها شده بودند. جوّ تهمت، دروغ، غیبت و قضاوت در همه جا حاکم شد. چهل سال جامعه در همه‌ی زمینه‌ها دچار عذاب الهی گردیده بود. نسلی خسته و درمانده، در بن بست اندیشه‌های غلط و اعمال زشت به دام افتاده بودند و ... در یک چنین شرایطی امامت بر عهده‌ی امام باقر(ع) نهاده شد و این سردار آسمانی در همه‌ی زمینه‌های فوق اقدام به چاره جویی و راه گشایی نمود:

الف ـ امام در رابطه با جهل فزاینده‌ی مردم، همان طور که قبلاً گفته شد، اقدام به تأسیس مراکز آموزشی در همه‌ی زمینه‌ها کرد و بزرگان و استادان زیادی را تربیت نمود و به سراسر جامعه فرستاد تا آگاهی و علم واقعی را در اختیار مردم بگذارند.

ب ـ او برای از بین بردن یا کم کردن فشار ظالمانه‌ی بنی‌امیه بر مردم با جذب بعضی از بزرگان آنها مانند عمر بن عبدالعزیز و سعدالخیر و ... فشار ظلم بر سر مردم را بسیار کاهش داد و فضایی را ایجاد کرد که مردم نفس راحت تری کشیدند. اگر چه خیلی زود جلوی این عمل گرفته شد، امّا دیگر جوّ سیاسی و استبدادی بر سر مردم به دوران گذشته بازنگشت و انقلاب‌های گسترده به‌ویژه قیام بنی‌عباس، شرایط را در آینده‌ای نه چندان دور کلاً متغیر کرد.

در آن زمان صدها هزار نفر در زندان‌های بنی‌امیه به دلیل مخالفت با حکومت به سر می‌بردند. فقط در زندان‌های عراق بیش از صد و بیست هزار زندانی سیاسی لخت مادرزاد بودند که این زندان‌ها سقف نداشت و در زمستان و تابستان زندانیان رنج‌های زیادی را تحمل می‌کردند و ده‌ها هزار نفر از آنها را زنان تشکیل می‌دادند که همراه مردان باید به سر می‌بردند. در بیرون از زندان‌ها چندین برابر کسانی که در زندان‌ها شکنجه می‌شدند، در مبارزه بر علیه نظام ظالمِ حاکم یا کشته می‌شدند یا معلول می‌گردیدند و یا مجبور به ترک خانه و کاشانه‌ی خود شده و به نقاط دورتر فرار می‌کردند. هیچ گونه امنیتی برای هیچ کس وجود نداشت. قیام‌های پیاپی و نهضت‌هایی که بر علیه حکومت بنی‌امیه به پا می‌خاستند و سعی می‌کردند این شرایط را تغییر دهند، نه تنها نتوانستند حتی یکی از زندانیان را آزاد کنند، بلکه به‌طور مستمر بر تعداد آنها می‌افزودند و تعداد کشته‌ها را افزایش می‌دادند و فراریان آنها بر تعداد فراریان می‌افزود. شمشیرهای نهضت‌هایی نظیر: زید، کیسانیه، حسنیه، خوارج، مختاریه، زبیریه و ... همه در برابر سرداران بنی‌امیه شکست و این نهضت‌ها یکی پس از دیگری از میان برداشته شدند. در چنین شرایطی بعد از چهل سال سرکوب و نابودی مردم، برای اولین بار امام باقر(ع) توانست با نفوذ بر روی بزرگان بنی‌امیه آنها را به طرف برکناری حجاج بن یوسف ثقفی سوق دهد و به تبع آن در زندان‌ها باز شدند و زندانیان آزاد و زندان‌های آنها ویران گردید که در زمان عمر بن عبدالعزیز تمام کارگزاران حجاج و والیان ستمگر نیز یکی بعد از دیگری از کار برکنار شدند. امام با نفوذ بر روی عمر بن عبدالعزیز او را به جهت برگرداندن فدک سوق داد و او در حضور امام نامه‌ی بازگشت فدک را صادر کرد. این عمل صرفاً یک جنبه‌ی اقتصادی نداشت، ده‌ها فایده و نفع سیاسی و فرهنگی را به همراه خود آورد که نه قیام زید و نه قیام مختار و ... به همراه نیاورد. همین طور جلوگیری از لعن حضرت علی(ع) در هشتاد هزار مسجد به‌دست عمر بن عبدالعزیز، کاری نبود که هیچ نهضتی در آن زمان بتواند آن را انجام دهد. آزادی فدک و برگشت آن به امام محمد باقر(ع) و منع لعن حضرت علی(ع) و آزاد شدن زندانیان و برکنار شدن سران ظالم، موارد ذیل را به همراه آورد:

1ـ خطای آشکار عمر و ابوبکر در غصب فدک که به وسیله‌ی پیامبر به حضرت زهرا(س) واگذار شده بود، به اثبات رسید و عموم مردم و علما که تا آن روز فکر می‌کردند که این کار درست بوده، به اشتباه آن پی بردند و از آنجا که خود عمر بن عبدالعزیز دانشمند و عالم و صاحب رأی در علم دین بود، این باور استواری محکم یافت.

2ـ نام و اسم حضرت علی(ع) از زیر هزاران جوّ و تهمت، دروغ و لعن بیرون آمد و پاکی آسمانی این ابر مرد تاریخ بشر آشکار گردید و خورشید ولایت و امیرالمؤمنینی وی بر تمام جهان اسلام تابید.

3ـ مدافعان امامان معصوم(ع) از زیر فشار سیاسی و نظامی بیرون آمدند و هزاران نفر از تبعید شدگان به خانه هایشان بازگشتند و زندانیان مدافع امامت نیز آزاد شدند.

4ـ خط شیعه‌ی امامی توانست در جامعه مطرح و علنی شود و امکان گرایش مردم به شیعه فراهم شد.

5ـ تاریخ ولایت، علم، فقاهت، اصول، اخلاق و ... شیعه در جامعه و مردم ظاهر شد و اینها همه از عملکرد امام باقر(ع) بود که به وقوع پیوست. کارهایی را که شمشیرها نتوانستند انجام دهند، سیاست‌های امام باقر(ع) آن را بدون کوچک‌ترین خون ریزی به انجام رسانید. امام باقر(ع) توانست انتقام شیعه را از بنی‌امیه بگیرد و برای اولین بار، این حکومت را وادار به اعلام شکست و رسوایی و معترف به باطل بودن خود نماید که در 20 سال بعد از امام باقر(ع) به کلی نابود شد.

ج ـ شک و شبهات مردم نسبت به‌وجود رهبری الهی و خطی که واقعاً حق باشد برطرف شد. امام در طول مدّت امامت خود در آن 19 سال و اندی که مسئولیت بر دوش داشتند، صدها بار اقدام به ظاهر کردن کرامت و معجزات از خودشان نمودند تا ایمان مردم را دوباره به آنها بازگردانند و حضور خداوند در میانشان را به اثبات برسانند. در بررسی کراماتی که امام باقر(ع) در آن دوران از خودشان ظاهر می‌کردند، کاملاً مشخص می‌شود که جهت تمام آن کرامات به‌سوی شکل گیری ایمان مردم و رهایی آنها از چنگال شک و تردید و رنج‌هایی است که به‌صورت فردی و اجتماعی متحمل بودند. او به مردم نشان می‌دهد که ابر و باد و درخت و ... همه به فرمان او در می‌آیند و در خدمت او هستند که این به اذن خدا صورت می‌پذیرد تا همه در یابند که امام حاضر بایستی بر پدیده‌ها به اذن خدا مدیریت انجام دهد. اگر خطاهای یارانش را به آنها آگاهی می‌دهد و یا کسانی را که میل به فساد پیدا می‌کنند متذکر اعمالشان می‌شود، به آنها می‌فهماند که خداوند ناظر مستقیم بر تمامی اعمال آنهاست و هیچ چیزی پنهان نمی‌ماند و حساب و کتاب در کار است. اگر پیش بینی‌های عمومی برای آینده می‌کند، مثلاً شهادت زید بن علی بن الحسین(ع) را اعلام می‌دارد یا خراب شدن قصر هشام بن عبدالملک را به وسیله‌ی وارث او بیان می‌نماید و یا پیروزی بنی‌عباس بر بنی‌امیه و به روی کار آمدن دولتِ ستمگر بنی‌عباس را پیشگویی می‌نماید، برای هشدار به آینده‌ای است که خود مردم در مسیری که پیش گرفته‌اند به آن وقایع وارد خواهند شد تا شاید تغییر در اراده و سرنوشت آنها به‌دست خودشان به‌وجود بیاید و راه اشتباه را اصلاح کنند. اگر کسانی را که به دنبال امام واقعی می‌گردند و جستجو برای یافتن آن کرده‌اند و در میان مدعیان دروغین حتی فرزندان امامان پیشین دچار شک در شناخت امام شده اند، برای اثبات امامت خود که تنها امام واقعی است به نیت هایشان آگاه می‌کند و وسایلی که همراه دارند و سخنانی که بینشان رد و بدل شده است، برملا کرده است، برای جلوگیری آنها در به دام مدعیان غیر الهی افتادن این کار را ضروری می‌دیده است. اگر بیماری‌های صعب العلاج را در بعضی از مردم درمان می‌کند و کور را بینا می‌نماید و بعضاً بعضی از مرده‌ها را دوباره زنده می‌نماید، می‌خواهد بفهماند که خدای رحمان در میان آنها حضور دارد و به غم‌ها و رنج‌ها و بیماری‌های آنها واقف است و رئوف و مهربان به آنهاست و به آنها می‌فهماند که بسیاری از بلاها و بیماری‌ها حاصل عملکرد خود آنهاست و خداوند به واسطه‌ی محبتی که به بندگان دارد، بسیاری از آنها را دفع کرده است. اگر در کراماتی، در حضور نیازمند از عالم غیب برای آنها مال و دینار فراهم می‌کند، بیان می‌دارد که گنج زمین و آسمان در اختیار ولی خداست تا به رزاق بودن خداوند ایمان کامل تری بیاورند و به جابر که شاهد یکی از این معجزات بود، فرمود: " همانا خداوند ما را بر آنچه بخواهیم توانا ساخته، اگر بخواهیم زمام زمین را در اختیار گرفته و هر جا که بخواهیم ببریم می‌توانیم "[304] و تمامی کراماتی که امام باقر(ع) انجام داده اند، از این دست اهداف برخوردار است و هیچ جا نقش منیت آن حضرت دیده نمی‌شود و در تمامی کرامات جهت را به طرف خداوند و اذن او را مؤثر در تمام آنها می‌داند و خداوند را در جلوی چشم مردم می‌آورد و ربانیت او را آشکارتر می‌کند.[305]

د ـ در رابطه با فسادهای اخلاقی و فحشا نیز علاوه بر پرهیز دادن عملی به یاران و شیعیانش، با روایات متنوع و انذاردهنده به ارائه‌ی راه حل‌های عملی نیز در جامعه اقدام می‌نمود. امام در ریشه یابی علت‌های گسترش فحشا در جامعه، غیر از همه‌ی عواملی که قبلاً ذکر شده، بسته بودن راه جلوگیری و مبارزه با فحشا را یکی از عوامل شدّت دهنده به این معضل اجتماعی می‌دانست و آن مذموم بودن متعه و صیغه در فرهنگ عمومی جامعه‌ی آن روز بود، که فحشا را دامن می‌زد. خیلی‌ها به انواع راههای حرام در شهوت رانی تن در می‌دهند، ولی راهی را که خداوند حلال اعلام کرده بر نمی‌تابند. ریشه‌ی حذف این سنت رسول الله به صدر اسلام بر می‌گردد و به اقدامی که عمر دومین خلیفه آن را ابداع کرد . وی بر اساس باورها و صلاح اندیشی شخصی خود اعلام کرد: دو تمتع در روزگار رسول خدا(ص) جایز بود، ولی من آن دو را ممنوع کردم و کسانی را که مرتکب آن شوند، مجازات می‌کنم؛ آن دو عبارتند از: متعه زنان و متعه حج.[306]

شیعه این دیدگاه را خلاف قرآن و سنت پیامبر(ص) می‌دانست. در همان زمان اولین کسی که به مبارزه با این اقدام عمر پرداخت، حضرت علی(ع) بود و فرمود: " اگر نبود که عمر بن خطاب ازدواج موقت را ممنوع ساخته است، من فرمان می‌دادم که ازدواج موقت صورت گیرد و جایز باشد، زیرا با تجویز ازدواج موقت گرایش به زنا و فحشا کاهش می‌یافت و جز انسان‌های شقی و دون پایه به زنا روی نمی‌آورد؛[307] امّا متأسفانه عداوت‌ها با حضرت علی(ع) باعث شد که نظر عمر به‌عنوان قانون و سنت عمومی پذیرفته شود و احکام فقهی نیز بر اساس آن از سوی علمای اهل سنت صادر می‌گردید، به‌طوری که فشار زیادی از این بابت بعد از 100 سال به حضرت امام باقر(ع) می‌آوردند که چرا فرمان عمر را نمی‌پذیرد. به‌عنوان مثال، شخصی به اسم عبدالله معمر لیثی در مباحثه‌ای با امام باقر(ع) به مخالفت خود با متعه پرداخته است که به آن توجه نمایید. عبدالله بن معمر به امام عرض کرد: شنیده ام شما در مورد ازدواج موقت فتوا به جواز داده اید؟

امام فرمودند: بلی، خداوند آن را جایز شمرده و سنت رسول خدا(ص) بر آن بوده و اصحاب پیامبر(ص) به آن عمل کرده‌اند. "

معمر گفت: ولی عمر بن خطاب آن را ممنوع ساخته است.

امام فرمودند: بنابراین تو بر سخن رفیقت پایدار باش و من هم بر سخن و رأی رسول خدا(ص) استوار خواهم بود.

معمر با تمام جسارت به امام گفت: آیا شما خشنود می‌شوی که ببینی شخصی با زنی از بستگان و خانواده‌ی شما چنین عملی را انجام دهد؟

امام فرمود: ‌ای بی‌خرد! چرا سخن از زنان به میان می‌آوری؟ آن خدایی که ازدواج موقت را حلال ساخته، از تو و از همه‌ی کسانی که به تکلف و اجبار متعه را حرام شمرده اند، غیرتمندتر است. آنگاه امام(ع) فرمود: " آیا تو دوست داری که زنی در خانواده‌ی تو به همسری مردی در آید که بافنده‌ای تهیدست و فقیر است و در جایگاه اجتماعی بس پائین و دون پایه باشد؟ "

عبدالله معمر گفت: خیر

امام فرمود: چرا تو حلال خدا را حرام می‌شماری؟ (خداوند ازدواج با تهیدستان را ممنوع نکرده است) .

عبدالله گفت: من حلال خدا را حرام نمی‌دانم، بلکه معتقدم مرد فقیر و بافنده‌ی تهیدست هم شأن و هم سطح ما نیست؛ از این رو خویشاوندی او را دوست ندارم.

امام فرمود: ولی برنامه‌ی خدا جز این است، زیرا خداوند اعمال نیک همین بافنده‌ی تهیدست را می‌پذیرد و حوران بهشتی را به ازدواج او در می‌آورد، امّا تو از روی کبر و نخوت از خویشاوندی با مؤمنی که شایسته‌ی همسری حوران بهشتی است، ناخوشنود و ناراحت هستی.

عبدالله از سر تسلیم خندید و گفت: براستی که سینه‌های شما پرورشگاه درختان تناور دانش است، میوه‌های درخت دانش از شماست و برگ‌های آن در اختیار مردم.[308]

امام، مبارزه با شهوت را بالاترین عبادت می‌دانست و می‌فرمود: بالاترین عبادت عفت شکم و شهوت است[309] و می‌فرمود: در کتاب رسول خدا(ص) یافتیم که چون بعد از من زنا آشکار گردد، مرگ‌های ناگهانی نیز زیاد می‌گردد.[310] درباره‌ی آیه " و لاتقربوا الزنی "[311] می‌فرمود: نزدیک زنا نشوید که گناه بزرگی است، زیرا نافرمانی خدا و منفور است و خدا از آن بیزار است، آن را دشمن می‌دارد و این کار بد راهی است، زیرا عذاب زناکار از همه‌ی گناهان سخت‌تر است و زنا از بزرگترین گناهان کبیره است[312] و می‌فرمود: فاسقی که علنی هرزگی می‌کند، احترام ندارد[313] و عمل زنا را از اعمال شیطان می‌دانست و می‌فرمود: وقتی مرد زنا می‌کند، شیطان نرینه‌اش را وارد می‌کند و هر دو با هم عمل می‌کنند و نطفه‌ی آنها یکی می‌شود (شیطان و زناکار) و فرزند از هر دو آفریده می‌گردد و آن فرزند همتای شیطان است.[314]

امام عواملی را که باعث فروپاشی خانواده و پیدایش فسق می‌شود، نیز مطرح و آنها را طرد می‌نماید. می‌فرماید: هر گاه انسان مالی از حرام به‌دست آورد، نه حجی از او پذیرفته می‌شود، نه عمره‌ای و نه صله‌ی رحمی و حتّی در ازدواج و زناشویی او تأثیر سوء می‌گذارد[315] و تأکید می‌نمود که همه باید از حرام‌ها دوری کنند تا پارسا و با تقوا بمانند.[316]

امام بسیار تأکید داشتند که شرط ازدواج، دینداری و امانت داری باشد و درباره‌ی ازدواج وقتی از او سؤال شد، فرمود: آن گاه که کسی نزد شما خواستگاری کرد و دینداری و امانت داری‌اش را پسندیدید، به او همسر بدهید و اگر چنین نکنید، در زمین فتنه و فسادی بزرگ روی خواهد داد.[317]

وی رویاروی نشدن زنان با مردان، جز در امور ضروری را بسیار مهّم می‌دانست و این کار را با تفکیک کارهای زن از مرد به‌صورت عملیاتی در می‌آورد. می‌فرمود: وقتی حضرت رسول(ص) کارهای حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) را از هم تفکیک کرد و کارهای درون خانه را به حضرت زهرا(س) واگذار نمود، حضرت زهرا(س) فرمودند: خوشحالی که با این کار بر قلب من وارد شد و رسول خدا(ص) مرا از رویارویی با نامحرمان راحت نمودند، جز خدا کسی نمی‌داند.[318] امام باقر(ع)زود ازدواج کردن و زود طلاق گرفتن را نیز منع می‌کرد و می‌فرمود: خداوند عزوجل هر مردی را که زود ازدواج می‌کند و زود طلاق می‌دهد و هر زنی را که زود ازدواج می‌کند و زود طلاق می‌گیرد، دشمن می‌دارد و لعنت می‌کند.[319] یقیناً این کار اصرار بر شهوت رانی و تنوع طلبی جنسی است که باعث فروپاشی خانواده و افزایش فساد در جامعه می‌گردد و خداوند آن را منع می‌کند. امام دفاع از ناموس را تا کشتن متجاوز به زن و فرزند تأکید کرده و مسئولیت آن را خود به‌عهده می‌گیرد.

می فرماید: اگر مردی به خانه ات وارد شد و قصد تجاوز به زن و اموالت را داشت، اگر توانستی در ضربه زدن به او پیش دستی کن، زیرا چنین دزدی محارب با خدا و پیامبر اوست. پس او را بکش و اگر پیامدی برایت داشت، به‌عهده‌ی من.[320] خلاصه این مبحث این است که امام باقر(ع) راه جلوگیری از زنا و فحشا در جامعه را آسان گرفتن ازدواج، بازگذاشتن راه صیغه و ازدواج مجدد دانسته و عواملی را که به این فساد و فروپاشی خانواده‌ها دامن می‌زند، عواملی مانند: مال حرام، تنوع طلبی در زناشویی، عدم تفکیک ارتباط زنان با مردان در کارها، بی‌توجهی در دفاع از ناموس و بی‌توجهی به اهمیّت زنا و فحشا در نزد خدا که دشمنی با خداست و ... می‌داند.

امام اشاعه‌ی فحشا را نیز یکی از دلایل گسترش فحشا می‌داند، زیرا قبح عمل زشت فحشا و زنا با مطرح کردن آن از بین می‌رود و اقبال عمومی نسبت به این عمل شنیع در بین مردم رواج می‌یابد. می‌فرمود:

سه نفر شهادت دادند که مردی زنا کرده است. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: نفر چهارم کیست؟ گفتند: الآن می‌آید.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود: این سه نفر را حد (قذف یا تهمت) بزنید، زیرا در حدود حتی یک لحظه مهلت روا نیست.[321]

ه ـ روزی حلال و دوری گزیدن از ربا: در آن دوران که همه‌ی معیارهای ارزشی دست خوش تغییرات و بدفهمی از آن شده بود، راه و رسم کسب درآمد و دارایی نیز با مشکلات زیادی روبه‌رو بود که در رأس آن ربا دادن و گرفتن آن بود، امام باقر(ع) می‌فرمود: أخبَثَ المَکاسِب کسب الرَّبا؛ پلیدترین کسب‌ها و درآمدها، کسب و درآمد رباست و می‌فرمود: جواب سلام رباخوار را ندهید.[322]

امام باقر(ع) از قول رسول(ص) در معراج می‌فرماید: خداوند فرمود: ‌ای احمد! عبادت 10 بخش دارد، 9 بخش آن به‌دست آوردن روزی حلال است.[323]

و می‌فرمود: " خداوند برای هر کسی روزی حلالی مقرر داشته است که به سلامت به او خواهد رسید. از طرف دیگر، روزی حرام نیز در دسترس او قرار داده است که اگر روزی خود را از آن حرام به‌دست بیاورد، خداوند روزی حلال را از او باز خواهد داشت ... "[324] از این دست روایات در کتب حدیثی از امام باقر(ع) فراوان یافت می‌شود.

و ـ دوری از شراب، قمار و غنا: امام سلامت فرد، خانواده و جامعه را دوری از سه آفت فوق می‌داند. می‌فرمود: به راستی که خداوند عزوجل برای شر قفل‌هایی گذارده است و کلید آن قفل‌ها همگی را در شراب قرار داده است ... .[325]

و می‌فرمود: هر چه زیادش مستی آورد، کم آن نیز حرام است.[326] این را در جواب کسانی می‌گفتند که اعلام می‌داشتند: ما کم می‌خوریم، مست نمی‌شویم پس اشکالی ندارد.

می فرمود: خداوند عزوجل هنگامی که در آیه‌ی کریمه شراب و مَیسِر و انصاب و اَزلام را پلید و از کارهای شیطان معرفی نمود و آن را بر پیامبر(ص) نازل کرد، از پیامبر سؤال کردند میسر چیست؟

پیامبر(ص) فرمود: هر چیزی که وسیله‌ی قمار بازی شود، حتی مهره و گردو.

عرض شد: انصاب چیست؟

فرمودند: آنچه به نام بت‌ها ذبح شود.

عرض شد: اَزلام چیست؟

فرمودند: تیرهایی که آنها را وسیله‌ی تقسیم قرار دهند (در بخت آزمایی استفاده شود).[327]

امام باقر(ع) در رابطه با غنا که در آن دوران در اوج خود قرار داشت، حتّی کنار خانه‌ی کعبه و مقبره‌ی حضرت رسول(ص) عده‌ی زیادی به غنا روی می‌آوردند، فرمودند: موسیقی (غنا) از جمله گناهانی است که خدا بر آن وعده‌ی آتش داده و بعد ایشان آیه‌ی 6 سوره‌ی لقمان را خواند؛ بدین معنی که بعضی از مردمان کسانی هستند که سخن لغو و باطل را می‌زنند تا از خدا گمراه سازند و سخن لهو و لغو در این آیه را برابر غنا و موسیقی ناپاک فرض نموده‌اند.[328]

همچنین امام در جواب شخص که پرسید: اگر حق و باطل را از هم جدا کنیم، آیا موسیقی در طرف باطل است؟

امام فرمودند: آری درست گفتی .[329]

امام فرمود: " خانه‌ای که در آن غنا و ساز و آواز نواخته شود، از مصیبت‌ها و بلاهای دردناک در امان نیست و در آن خانه دعا مستجاب نمی‌شود و فرشتگان به آن وارد نمی‌شوند. "[330]

همان طور که مشاهده می‌شود، امام با توجه به آیات قرآن سه عمل زشت یعنی قمار، غنا و شراب را عامل نابودکننده‌ی جامعه می‌داند.

ح ـ امام محمد باقر(ع) موارد زیادی از منکرات و معضلاتی که یک جامعه را به نابودی می‌کشاند، نیز یکی یکی برشمرده‌اند و بر علیه همه‌ی آنها روایات و آیات را نقل نموده اند؛ از جمله‌ی این منکرات می‌توان از ظلم و خروج از عدالت، هوای نفس، دوست داشتن دنیا، اصرار بر گناه، بدزبانی و دشنام گویی، ظلم پذیری، همکاری با حاکم ظالم و ناعادل، شقاوت قلب، دروغ گویی، طمع کاری، حسد، خصومت کردن، افراط و تفریط، قدرت جویی، سوگند دروغ، گدایی، همسایه‌ی بد بودن، عدم وفای به عهد و پیمان شکنی و ... نام برد که پایه‌های یک جامعه را فرو خواهد ریخت. امام برای تک تک این موارد ده‌ها حرف و روایت، استدلال و آیه بیان کرده است و برای مبارزه با آنها رعایت اخلاق، انجام طاعات و دستورات خداوند، عبادت و بندگی، رعایت احکام و توسل به امام معصوم و ... را توصیه نموده است و در این زمینه‌ها نیز صدها روایت از ایشان نقل شده است.

تأسیس سازمان باقری

در عصر امام باقر(ع) فتوحات اسلامی بنی‌امیه گسترش یافت و اقوام متعدد به‌سوی اسلام روی می‌آوردند. امام نیز شاگردان خود را به مناطق خواهان اسلام به مأموریت می‌فرستادند و مدارس قرآن و مکاتب کلامی را در این مناطق می‌گشودند که از جمله کسانی که به پاسخ گویی در این مناطق فرستاده شدند، عطا بن ابی ریاح، طاووس بن کیسان، جابر بن یزید جعفی، محمد بن مسلم، ابوخالد کابلی و ... بودند این ساختار برای اولین بار در تاریخ شیعه تأسیس شد. ساختاری که به وسیله‌ی امام صادق(ع) گسترش یافت و امامان دیگر توانستند بهره برداری‌های زیادی از یک چنین مجموعه‌ای انجام دهند.

با گشوده شدن و فتوحات سرزمین‌های مختلف در آن زمان، چندین مشکل به‌وجود آمده بود که به شرح بعضی از آنها می‌پردازیم.

1ـ اسلام حقیقی در سایه‌ی فاتحان و سرداران بنی‌امیه، کاملاً به گوشه‌ای رانده می‌شد و اسلام درباری و پر از عیش و عشرت و دروغ و قصه خوانی و ... به‌عنوان دین به مردم ارائه می‌شد و برای اکثریت مردم مناطق دور دست، آمدنِ به حجاز که کانون فهم درست دین به‌ویژه مدینه بود، عملاً دور از دسترس می‌نمود. به خصوص با نبود یا سخت بودن امکانات حمل و نقل از یک سو و از سوی دیگر حاکمیت امرای بنی‌امیه در هر شهر و برقراری سانسور خونین به‌ویژه در عراق که هر مدعی دفاع از علی(ع) دست و پا و گوش و سرش بریده می‌شد، عملاً مانع فهم مردم به حقیقت دین می‌گردید و ... .

2ـ حکومت بنی‌امیه مناطقی مانند: کوفه، بصره، مصر، فلسطین، آذربایجان، خراسان و حتی هندوستان را کانون آموزش دین حکومتی و درباری قرار داده بود که عملاً مردم را از آمدن به مرکز اصلی دین، یعنی مدینه منصرف می‌کرد.

3ـ گسترش یافتن سرزمین‌های اسلامی مناطقی را به روی جامعه گشود که از قرن‌ها قبل صاحب فرهنگ و باور و ادیان بودند و تفکرات متفاوت دینی و غیر دینی و استدلال‌های منطقی و شبهات و ادعاهای بسیاری در این فرهنگ‌ها و تفکرات وارد حوزه‌ی کشور اسلامی بنی‌امیه‌ای می‌شد که مردم را خلع سلاح می‌کرد و حکومت قادر به دفاع در برابر این همه تفکر و ادعا نبود؛ در نتیجه شک در دین درباری نتیجه‌ی طبیعی این شرایط بود.

4ـ اگر مردم می‌خواستند به تفکر و باور دیگری غیر از بنی‌امیه و نظام حاکم روی بیاورند، اندیشه‌های فراوانی در جامعه وجود داشت که ممانعتی از گرایش مردم به‌سوی آنها نمی‌شد و حکومت حاکم عکس العمل تهدیدآمیزی نشان نمی‌داد و بعضاً خود آنها را تبلیغ می‌کرد. تفکراتی مانند: مرجئه، جبریه، اهل سنت، کیسانیه، عثمانیه و ... و لذا عده‌ی زیادی به این باورها گرایش پیدا می‌کردند.

5ـ ابعاد اعتقادی که از درون مناطق فتح شده وارد جامعه‌ی اسلامی شده بود، در هر منطقه مدعی راه نجات و تعالی می‌شد و بعضاً مادی گری و بی‌دینی را نیز تبلیغ می‌کردند. باورهای فکری زردشتی، مانوی، مزدکی از ایران، هندویسم و بودیسم از طرف هندوستان، باورهای هلنیستی و اساطیری از یونان و اروپا و روم، ادیان مسیحی و یهودی از اندلس، روم شرق و یونان و همچنین نحله‌های بی‌اعتقادی به خدا و بی‌دینی که از همه‌ی مناطق در وسعت خاصی طرح شده و اعلام وجود می‌نمود که خیلی زود در جامعه‌ی اسلامی به زندیق بودن مشهور شد و در سراسر جهان اسلام پخش شده بود.

6ـ مسائل بنیادی اعتقادی و توحیدی و ایجاد شبهات فراوان در جامعه رو به گسترش نهاد؛ مسائلی مانند: جبر، اختیار، ایمان، کفر، گناهان کبیره و جایگاه مرتکبین آن، اباحیه و آزادی عمل در هر گناه بعد از ایمان، عدالت و تعریف آن، امامت و اصل انتخاب امام، چیستی جهنم و بهشت، معاد و آخرت، تصوف، مبارزه و جهاد، فقه و احکام، و ده‌ها موضوع کلامی، فلسفی و اعتقادی و ... در جامعه پخش گردید.

7ـ سازمان‌های سیاسی و نظامی که بر علیه حکومت بنی‌امیه قیام کرده بودند که هم قدرت نظامی و سیاسی داشتند و هم صاحب تفکر و اعتقاد خاص خود بودند و هم در جامعه تشکیلات منظم برای جذب و گسترش خود فراهم آورده بودند که بسیاری از این گروه‌ها در راه اعتقادشان خون بسیار داده بودند که از جمله‌ی آنها نهضت‌های علوی شیعه نظیر زیدیه، کیسانیه، حسنیه و در این اواخر عباسیه را می‌توان نام برد. دیگر نهضت‌های خوارجی در عراق، ایران، یمن و ... که کشتارهای فراوانی کرده و کشته‌های بسیار دادند که گرایش به‌سوی آنها به‌ویژه در عراق و ایران را در آن دوران، شاهد بوده ایم. از جمله‌ی دیگر این مبارزان، می‌توان به مبارزان ملی گرایانه به خصوص در عراق اشاره کرد، مانند قیام عبدالرحمان بن محمد بن اشعث که طیف بسیار زیادی از مردم عراق و ایران به وی گرایش یافتند و نبردهای خونینی به پا گردید. در کنار این نهضت ها، نهضت شبه دینی عبدالله بن زبیر و زبیریان را که مدتی بر حجاز و عراق حکومت کردند، نیز می‌توان در نظر داشت که از این دست نهضت‌ها بسیار بودند که از ذکر نام آنها چشم پوشی می‌کنیم؛ بنابراین وجود این مبارزان قدرتمند و صاحب تفکر، خود دلیل دیگری بود بر گرایش مردم به‌سوی آنها.

8ـ تبیین شرایع دینی: در آن زمان تبیین شرایع و احکام دین و ارائه‌ی روش‌های دستیابی به فهم احکام نیز بسیار متفاوت بود. اصحاب رأی، اصحاب حدیث، اصحاب قیاس، اصحاب اجتهاد و ... هر کدام نظرات خاص برای خود ارائه می‌دادند که در نهایت به برقراری تفاوت‌های چشم گیری در فقه و احکام و آداب عبادی منجر می‌گردید که تناقضات و تضادهای قابل توجهی را به‌وجود می‌آورد و مردم را دچار شبهه و اختلاف و سردرگمی می‌کرد.

9ـ تفکرات افراطی و تفریطی اعتقادی مانند: غالیان شیعه و سنی، راوندیان و اهل خانقاه و زاویه و ... نیز که دنیای خاص خود را داشتند که علی رغم گرایش کمتر مردم به‌سوی آنها به‌طور مستمر در تاریخ اسلام بقا یافتندو تا به امروز در جامعه قابل مشاهده هستند و در دوران حضرت امام باقر(ع) به‌طور شفاف و علنی فعالیت می‌کردند. بسیاری از آنها از خود اعمال خارق العاده نشان می‌دادند که باعث جذب مردم و کم اثر شدن نهضت رسول(ص) و بعثت پیامبران می‌شد.

امام باقر(ع) با یک چنین شرایط و دنیای پر از مشکلات عظیمی روبه‌رو شده بودند که اقداماتی را برای مبارزه با چنین شرایط هولناکی از خود نشان دادند؛ به بعضی از این اقدامات ذیلاً اشاره می‌شود:

1) واجب کردن تقیه و پنهان نگاه داشتن اصل اعتقاد برای مردم به‌ویژه شاگردان خود .

2) انتخاب شاگردان خاص و زبده و تقوات ایمان و باور آنها .

3) تفکیک شاخه‌های مختلف دین مانند: فقه، اصول، کلام، قرآن و ... .

4) آموزش دادن تخصصی به شاگردانش در هر یک از موارد فوق و تربیت متخصص برای هر موضوع .

5) تعیین پایگاه در شهرهای دور و نزدیک و تأسیس مدارس علمی در آنها و ارسال معلمان و شاگردان تربیت شده‌ی خود به این محل‌ها ازجمله ایران، کوفه، بصره، یمن، مصر و ... .

6) جلوگیری از مبارزه‌ی مسلحانه و درگیری رو در روی نظامی با حکومت بنی‌امیه و بنی مروان، اگر چه حکومت حاکم را پلیدترین نوع حکومت و ظالمانه‌ترین آن می‌انگاشت و خود در روشن نمودن چهره‌ی واقعی بنی‌امیه سخنان بسیار می‌گفت، امّا شرایط برای مبارزه با نظام را مناسب نمی‌دید؛ چرا که اولاً، نیروی علمی و اعتقادی را به نابودی می‌کشید، ثانیاً، راه را برای مبارزه‌ی علمی و فقهی می‌بست، ثالثاً، قدرت نظامی حاکم توانایی کشتار و نابودی آنها را داشت؛ مانند همان کشتاری که حجاج بن یوسف ثقفی از مردم عراق و حجاز کرد، رابعاً، تنها دشمن اصلی اسلام در آن زمان دیگر فقط بنی‌امیه نبودند، اسلام ده‌ها دشمن فرعی و اصلی پیدا کرده بود که می‌بایستی در همه‌ی جبهه‌ها با آنها مبارزه می‌شد.

البته امام امر به معروف و نهی از منکر را بر همه‌ی مؤمنان واجب می‌دانست و می‌فرمود: " در صورتی که ظالمان دست از ظلم بر ندارند، به ناچار و باید به مبارزه با آنان برخاست تا به فرمان خدا گردن نهند و دست از تجاوز بردارند.[331]

البته امام شرایط خاصی برای مجاهده کننده بیان نمودند؛ مانند: رعایت کردن حق و استفاده نکردن از روش‌های باطل برای رسیدن به حق و ... .

7) آموزش شیطان شناسی و تبیین پایگاه‌های اصلی شیطان در بین مردم و مردم را به مبارزه با شیطان گسیل دادن که یک چهره‌ی آن تسلط بر حکومت حاکم بود. چهره‌ی دیگر آن، تسلط بر اخلاق و فرهنگ جامعه، تحریف دین، افراط و تفریط در دین، تسلط بر جهل و بی‌سوادی مردم و استفاده از این ابزار مهّم توسط شیطان و یارانش، بد معرفی کردن دین رسول(ص) و اصحاب گرانقدر آن حضرت. شیطان، روش شناسیِ دین را تغییر داد، تصرف بنیادهای عبادی و تعریف و ارائه‌ی غلط عبادت، گسترش دادن فحشا و فسق و منکر در تمام سطوح جامعه و دین را در خدمت دنیا در آوردن، گمراه کردن سالکان و مدعیان دین داری، مدعی کردن علویان به دلیل رابطه‌ی خونی با علی(ع)، به ظهور رساندن اندیشه‌های الحادی در جامعه، ایجاد شک و شبهه در اصل توحید و نبوت و معاد، تغییر مفاهیم عدل و امامت و بهشت و جهنم، عذاب و پاداش و ... که همه‌ی این موارد را شیطان در جامعه‌ی آن روز مدیریت می‌کرد و امام می‌بایستی همه‌ی آنها را به شاگردانش و پیروانش در فکر و اعتقاد و عمل معرفی می‌کرد. امامی تنها در محاصره که وارث کشتارهای کربلا و شهادت پدرش امام زین العابدین(ع) و شهادت عزیزان عزتمند دیگر بود و از طرفی دیگر گمراه شدن خاندان علویان و فرزندان حضرت علی(ع) یا فرزندان اصحاب آن حضرت که راه را بر روی حقیقت می‌بستند.

8) جلوگیری از پیوستن یاران و پیروانش به گروه‌های سیاسی و نظامی مبارز برعلیه بنی‌امیه که بسیار درد آفرین بود و گرایش آنها به نهضت‌های فکری و اعتقادی را منع کرد و از ماندن یاران و پیروانش در جهل و نادانی جلوگیری نمود. تفرقه و چند دستگی در بین شاگردان و یاران خود را کنترل نمود. هشدارهای خاص به شاگردان برجسته و با سوادش درباره‌ی خود محوری و غرور و خودستایی می‌داد و….

در این زمینه‌ها صدها روایت از ایشان به جای مانده است که با بررسی آنها به اهمیّت این اقدامات از سوی امام باقر(ع) پی می‌بریم.

9) تبیین شیوه‌ی درستِ پیوستن به امام راستین و سازماندهی اعتقادی امام شناسی، برای دور کردن مردم از افتادن به دام مدعیان امامت و رهبری. این شیوه‌ی سازماندهیِ اعتقادی و عملیاتیِ امام شناسی از هنرمندی‌های عظیم آن امام بزرگ است که توجه به آن راه راست را بر روی همه‌ی مردم می‌گشود. برای روشن‌تر شدن این موضوع به موارد ذیل توجه فرمایید.

دیدگاه‌های عملیاتی امام باقر(ع) درباره‌ی امامت

الف ـ نیاز مردم به امامی که نور هدایت داشته باشد.

امام باقر(ع) می‌فرمود:

" هر گاه فردی می‌خواهد مسیری را به طول چند فرسخ بپیماید، سعی می‌کند تا راهنما و راه شناسی بیابد تا به گمراهی نیفتد؛ در حالی که آدمی برای شناخت ارزش‌های الهی و راه‌های معنوی با مشکلات و پیچیدگی‌های بیشتری مواجه است و برای حرکت به‌سوی کمال و تعالی به راهنما و هدایتگری راه شناس و مطمئن نیاز بیشتری دارند پس سعی کن در مسیر دین و معرفت حقایق معنوی و الهی برای خود دلیل و راهنمایی داشته باشی. "[332]

همچنین امام در تفسیر آیه‌ی " اَوَ مَن کانَ مَیتاً فَاَحیَیناهُ وَ جَعَلنا لَهُ نُورًا یَمشی بِه فِی الناس"[333] می‌فرماید: انسان مرده کسی است که جاهل است و چیزی نمی‌شناسد و زنده شدن این انسان در پرتو نور شناخت و معرفتی است که با آن در میان جامعه به درستی حرکت کند و این نور، همان امام و پیشوای الهی است که به او اقتدا کرده و از وی پیروی می‌کند.[334]

ب ـ نیاز مردم به امامی که خزانه دار علم الهی باشد.

امام باقر(ع) علم واقعی را تنها در دستان امامان واقعی می‌داند، نه اشخاص مدعی امامت. یکی از شیعیان امام باقر(ع) از آن حضرت تقاضا کرد، ویژگی امام را بر او معرفی کند. امام باقر(ع) به‌عنوان بارزترین ویژگی چنین فرمود: " ما خاندان رسالت و اوصیای پیامبر(ص) و خزانه داران علم الهی و تشریح کننده‌ی پیام وحی و حجت رسای الهی بر پهنه‌ی زمین هستیم.[335]

وی در روایتی دیگر فرمود: ما خزانه دار خدا هستیم؛ امّا نه خزانه دار طلا و نقره، بلکه خزانه دار علم او هستیم.[336]

ج ـ امام عالم به ظاهر و باطن قرآن است.

امام باقر(ع) به تمام شاگردان و اصحاب خود که به مناطق مختلف گسیل می‌داشت، شناخت و علم واقعی نسبت به امام را آموزش می‌داد و از آنها می‌خواست این شناخت را به مردم آموزش دهند که یکی از ویژگی‌های امام واقعی، عالم بودن او به ظاهر و باطن قرآن است که قبلاً نیز در این زمینه سخن رفته بود. امام باقر(ع) می‌فرماید: " هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند تمام حقایق قرآن و ظاهر و باطن آن نزد اوست، جز اوصیای پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع).[337]

د ـ اطاعت از امامی که همه‌ی علوم را می‌داند، واجب است.

امام به همه آموزش می‌داد که اگر امام معصوم را شناختند، باید از او اطاعت کنند. می‌فرمود: به خدا سوگند! امکان ندارد که عالم (کسی که خداوند اطاعت از او را واجب کرده است) گرفتار جهل باشد، برخی مسائل را بداند و برخی را نداند. خداوند برتر و توانمندتر و باکرامت‌تر از این است که اطاعت از فردی را بر مردم لازم گرداند ولی علوم آسمانی و زمین را از او دریغ کند و پنهان دارد.[338]

10) آموزش دستیابی به امام حقیقی.

امام باقر(ع) برای مردم سازمانی را می‌شکافتند و تبیین می‌کردند که در آن دستیابی به راه درست امکان پذیرباشد. امام باقر(ع) آگاهی و علم از امام و شرایط ویژه و خاص امام را که مردم باید از آن آگاه باشند اصل می‌دانند، امّا این شناخت به تنهایی برای دستیابی به امام و در مسیر هدایت قرار گرفتن نخواهد بود. امام شرایطی را برای اتصال به امام و مورد دستگیری قرار گرفتن از آنها را تعیین کرده اند، که برخی از آنها عبارتند از:

الف ـ پرهیز از گناه .

 هر کسی که می‌خواهد امام سر راه او قرار بگیرد می‌بایستی باید سعی کند که از گناهان تعریف شده توسط قرآن و پیامبر(ص) دوری کند. امام باقر(ع) در قسمتی از تعریف خود درباره‌ی میانه روی و اعتدال در اعمال مؤمن فرموده است: " بین ما و خدا خویشاوندانی نیست و ما در برابر خدا دلیل و حجت خاص نداریم. ما نیز مانند همه‌ی مردم به وسیله‌ی عبادت و بندگی خدا به او تقرب می‌جوییم، پس کسی که مطیع خدا باشد ولایت و محبت ما به او سود رساند و کسی که اهل گناه باشد، ولایت و محبت ما برای او فایده‌ای نخواهد داشت. وای بر شما، مباد که به ولایت و محبت ما مغرور شدید. "[339]

ب ـ در کنار علم، عمل به علم ضرورتی است که انسان را به امام می‌رساند.

 امام باقر(ع) در این زمینه می‌فرماید: " به راستی توصیف و تعریف ارزش‌ها چه بسیار شنیده می‌شود، ولی کردار و عمل به آنها چه کم صورت می‌گیرد. همانا اهل عمل و اقدام بسیار اندک و بسیار کم یابند. هان! توجه داشته باشید که ما برای کسی ارج و منزلت قایلیم که هم اهل عمل باشد و هم اهل علم و سخن. "[340]

ج ـ استمرار و پایداری در عمل صالح .

در این زمینه امام باقر(ع) می‌فرمود: " محبوب‌ترین عمل نزد خدا عمل نیکی است که انسان بر آن مداومت داشته باشد. "[341]

همچنین می‌فرمود: " باقی ماندن بر عمل و پایدار ماندن بر آن مهمتر و دشوارتر از خود عمل است. "[342]

مبارزه‌ی همه جانبه و فرهنگی امام باقر(ع)

در فصل گذشته از سازماندهی امام باقر(ع) در شرایط دشوار فکری و فرهنگی آن عصر سخن به میان آمد. اقدام بعدی و هم زمان امام پس از این سازماندهی عظیم، دادن محتوا به رگ‌های بی‌خون جامعه‌ی ایمانی بود؛ امام بر علیه کژ اندیشان قیام کرد. جبرگرایان، قدرگرایان، زهدزدگان، رهبانیت گرایان، مدافعان حکومت ظلم، افراط و تفریط کنان، تکلیف گریزان، جمود اندیشان، جداکنندگان دین از علم، جداکنندگان دین از مظاهر زندگی اجتماعی، مسدودکنندگان باب اجتهاد، اهل غلو، اهل ارجاء، ناآگاهان از فهم امامت، مبارزان بی‌فکر و اعتقادِ صحیح، علمای درباری، دانشمندان رهروی نادرستی، عالمان معتقد به باورهای غلط، بدفهمان از قرآن، یک بُعدی اندیشان از قرآن و روایات حضرت رسول(ص)، تحریف کنندگان روایت و قصه گویان و تأویل گران دروغین آیات قرآن، مدعیان امامت و رهبریِ بی‌لیاقت و بی‌استعداد و ... از جمله این کژ اندیشان بودند. این مخالفت نه به‌صورت شعار، بلکه به‌صورت مخالفت رسمی اعلام شد و در همه‌ی زمینه‌ها محتوای قابل قبول داشت و استدلال‌های قابل فهم و درک، همراه علم و آگاهی ارائه می‌داد و تأویل صحیح و از قرآن و روایات و ... را در رگ‌های سازمان فرهنگی و اجتماعی زمان خود وارد کرد.

1ـ قرآن.

میل به قرآن و درک صحیح آن در رأس امور امام باقر(ع) قرار داشت. وی طبق تعریف خود قرآن از خود " وَ نَزَلنا عَلَیکَ الکِتابَ تِبیاناً لِکُلِ شَیء "[343] ؛" که قرآن را بر تو فرو فرستادیم به گونه‌ای که بیانگر حکم و قانون هر چیز باشد. " این کتاب را کافی برای فهم هر نوع حقیقتی می‌دانست، امّا فهم کنندگان آن را دارای ویژگی‌های خاص می‌دانست. امام باقر(ع) به نقل از حضرت علی(ع) می‌فرمود: " ما اهل بیت هستیم که بر قامت دین، جامه‌ای آراسته و برای پیامبر اصحابی شایسته ایم. ما خزانه داران و درهای علم و عملیم. به هر خانه‌ای باید از درهای آن وارد شد و ... ." [344]

امام علی(ع) در این سخنان علت فتنه‌ها و آشوب‌ها را فروشدن در بدعت‌ها و توجه به گمراهان دروغ پرداز معرفی کرده و عدم فهم قرآن از راه صحیحِ آن را عامل مهم‌تر از همه می‌داند. امام باقر(ع) می‌فرمود: " هر گاه من حدیث و سخنی برای شما گفتم، ریشه و مستند قرآنی آن را از من جویا شوید. "

وی در مباحثه‌ای با حسن بصری که خود را کارشناس فهم قرآن می‌دانست، از وی پرسید: در مورد آیه‌ی 18 سوره‌ی سبا که می‌فرماید: " میان آنان و قریه‌هایی که برکت داده بودیم، قریه‌های آبادان و بر سر راه پدید آوردیم و منزل‌هایی برابر معین کردیم، در آن راه، ایمن از گزند شب‌ها و روزها سفر کنید. " چه می‌گویی؟

امام فرمود: شنیده ام که گفته‌ای مراد از سرزمین مبارک و امن سرزمین مکّه است. آیا این پاسخ توست؟

حسن بصری گفت: بلی.

امام باقر(ع) فرمود: آیا کسانی که برای حج به مکّه سفر می‌کنند، مورد هجوم راهزنان قرار نمی‌گیرند و در مسیر آن هیچ ترسی ندارند؟ و اموالشان را از دست نمی‌دهند؟

حسن بصری گفت: چرا.

امام فرمودند: پس چگونه ایمن هستند و امنیت دارند؟

و سپس فرمود پاسخ این است که این آیه مثالی است که خداوند درباره‌ی ما اهل بیت رسالت بیان داشته است. ما سرزمین مبارکیم و سرزمین‌های آشکار (قُرًی ظاهِرَه در آیه) نمایندگان و فقهای پیرو ما هستند که میان ما و شیعیانمان قرار دارند و مطالب ما را به آنان می‌رسانند و جمله‌ی قَدَّرنا فیها السَّیر (که درآیه آمده) مثالی است از حرکت و کاوش علمی و سیرو فیها لَیالِیَ وَ اَیاما مثالی است از تهییج مردم برای کسب دائمی دانش و علم در زمینه‌ی حلال و حرام و واجبات و احکام از اهل بیت(ع). امام ادامه دادند، هر گاه مردم از این طریق معارف دین را دریافت کنند، ایمن از شک و گمراهی‌اند و ... .

امام سپس رو به حسن بصری کرد و فرمود: ‌ای حسن بصری! اگر به تو بگویم جاهل اهل بصره ای، سخن به گزاف نگفته ام و ... .[345]

نظیر این احتجاج را امام با قتادة بن دعامة از محدثان و مفسران مشهور قرآن که از اهل سنت بود، نیز انجام داده است.[346]

امام باقر(ع) درباره‌ی عظمت قرآن و زنده بودن آن در دنیا و آخرت می‌فرماید: " روز قیامت قرآن به بهترین صورت بیاید و بر مسلمین گذر کند، آنها گویند این مرد از ماست،از آنان بگذرد و نزد پیمبران آید. آنها نیز چنین گویند از آنها نیز بگذرد و نزد فرشتگان مقرب آید. آنان هم چنین گویند که از ماست تا این‌که به درگاه پروردگار با عزت رسد و بگوید پروردگارا! فلان کس را من در دنیا روزهای گرمش را به تشنگی کشاندم و شب هایش را به بیداری و فلان کس را نه روزهایش را به تشنگی بردم و نه شبش را به بیداری؛ پس خدای تبارک و تعالی فرماید: آنان را به بهشت ببر و در جایگاه‌های خودشان جای ده؛ پس قرآن برخیزد و آنان نیز دنبالش بروند و به هر مؤمنی بگوید: قرآن بخوان و بالا برو. حضرت فرمود: پس هر کدام قرآن می‌خوانند و بالا می‌روند تا هر مردی از آنها به منزلی که برای او مقرر شده برسد و در آن فرود آید.[347]

امام باقر(ع) در حدیثی دیگر می‌فرماید: " رسول خدا(ص) فرموده: ‌ای گروه قرآن خوانان! از خدای عزوجل بپرهیزید در آنچه از کتاب خود به شما داده است، زیرا که من مسئولم و شما هم مسئول هستید. من از رساندن و تبلیغ رسالت مسئولم و شما از آنچه از قرآن و سنت من در بردارید مسئول هستید.[348]

امام بر خواندن قرآن بسیار تأکید داشت و می‌فرمود: " هر که قرآن در حالت ایستاده در نمازش بخواند، به هر حرفی از آن صد حسنه برای او می‌نویسند و هر که قرآن را در غیر از نمازش بخواند، به هر حرفی ده حسنه برایش بنویسند. "[349]

امام بسیار تأکید داشتند که هرکس در یک شب ده آیه از قرآن بخواند، از غافلین نوشته نشود و هر کس پنجاه آیه بخواند، در زمره‌ی ذاکرین نوشته شود و هر کس صد آیه بخواند، در زمره‌ی قانتین نوشته شود و هر که دویست آیه بخواند، از خاشعین نوشته شود و هر که سیصد آیه بخواند، از فائزین نوشته شود و هرکس پانصد آیه بخواند، از جمله‌ی مجتهدین نوشته شود و هر که هزار آیه بخواند، برای او ثواب انفاق یک قنطار از طلا نوشته شود و قنطار پانزده هزار مثقال طلا است که هر مثقال 24 هزار قیراط است که کوچکترین آنها به اندازه‌ی کوه احد و بزرگترین آنها به اندازه‌ی آنچه میان زمین و آسمان است. "[350]

امام به تمام کسانی که با قرآن خواندن برای خود امتیاز دنیایی قائل می‌شوند، مخالفت کرده و کار آنها را عمل شیطان معرفی می‌نماید. جابر می‌گوید: به حضرت باقر(ع) عرض کردم: مردمی هستند که چون آیه‌ای از قرآن را ذکر می‌کنند و یا برای آنان خوانده می‌شود، مدهوش می‌گردند و چنان می‌نمایند که اگر دستها و پاهایشان را قطع کنند نمی‌فهمند. امام فرمود: " سبحان الله! این کار شیطان است. به چنین چیزی توصیه نشده‌اند و همانا تأثیر از قرآن به این است که دل نرم شود و به رقت قلب و اشک ریختن و ترس است. "[351]

در رابطه با اهمیّت درک و خواندن قرآن، به‌ویژه سوره‌های خاصی از آن، ده‌ها حدیث از امام باقر(ع) نقل شده است که ما به همین کم بسنده کردیم. امام حتی روخوانی صحیح قرآن را نیز مدّ نظر داشتند و رعایت قوانین قرآن خوانی را توصیه کرده‌اند.

2ـ مستدل کردن سخنان خود به قرآن.

 امام باقر(ع) کلیه‌ی سخنان و نظرات مختلفی را که ارائه می‌داد، مستند به آیات قرآن می‌نمود. این عمل ویژگی‌هایی داشت؛ از جمله تأیید گرفتن نظرات خود از قرآن و دیگر این‌که رد نظرات متفاوت و مخالفان به دلیل عدم تطبیق با قرآن صورت می‌پذیرفت. امام می‌فرمود: " هر مطلبی گفتم، از من بپرسید که در کجای قرآن قرار دارد تا آیه مربوط به آن را معرفی کنم. "[352]

3ـ مستند کردن سخنان خود به سنت رسول(ص) و سخنان ایشان.

 می‌فرمود: هر چه که ما ائمه می‌گوییم از پدرمان و پدرمان از پدرش و تا حضرت رسول(ص) دریافت شده است و تمام سخنان ما برگرفته از سخنان و سنت رسول(ص) است. این عملکرد آن قدر شفاف و قابل فهم بود که بسیاری از علمای مخالف شیعه، مستند بودن سخنان امام باقر(ع) به سخنان رسول(ص) را تأیید کردند. از جمله ابن عماد حنبلی، قرمانی، شرقاوی، عفیفی و ... که در کتب خود وی را به این صفت توصیف نموده‌اند.

4ـ بکارگیری مفاهیم و تفاسیر و تأویل‌های معتبر از قرآن و مبارزه با دیگر تأویل‌های دروغین.

 کاربرد عملی این تأویل‌ها و تفاسیر در کتب تفسیری کاملاً مشخص می‌شود؛ به‌عنوان مثال تفسیر عیاشی که در دوران غیبت صغری امام زمان(عج) نگاشته شده است و تفسیر قمی که در قرن چهارم تدوین گردیده و بسیاری تفاسیر دیگر مزین به قال باقر و قال صادق8 است؛ به‌طوری که این تفاسیر را تفسیر روایی صادقین نیز یاد کرده‌اند.

5ـ جمع‌آوری حدیث صحیح و برملا کردن احادیث جعلی و روایات قصه خوانان.

 امام باقر(ع) روش‌های نوینی را برای حفظ و نگه داری حدیث از آفت دروغ و تحریف و بدفهمی و بدنویسی تعلیم نمودند و روش‌هایی که با آن بتوان بین احادیث جعلی و غیر جعلی تمایز قائل شد و خود این روش‌ها را آموزش دادند. وی در ابتدا به تقسیم بندی احادیث پیرامون موضوعات خاص اشاره نمودند و آن را به اجرا درآوردند و از پیروانشان می‌خواستند که جایگاه هر حدیث نبوی و امامان پیشین و یا افراد معتبر حدیث گو را معین کنند و از یکدیگر تفکیک کنند. جداسازی احادیث فقهی، احادیث تاریخی، احایث اخلاقی، احایث تفسیری، احادیث تأویلی و ... صورت گرفت و هر کدام برای خود جایگاه معین پیدا کردند و محققین می‌توانستند به راحتی در مورد موضوع خاص خود، روایت و حدیث را پیدا کنند، کاری که تا آن زمان انجام نشده بود.

در ادامه امام برای هر حدیث و توجه به اسناد صحت و عدم صحت آن دستور به تحقیق داده و راه کشف حدیث درست از غلط را نیز آموزش دادند و می‌فرمود: اگر حدیثی را نقل کردید، آن را به آن کسی که بر شما گفته است استناد کنید؛ اگر حق باشد، به نفع شما و اگر دروغ باشد، به‌عهده‌ی اوست.

همچنین امام برای کسانی که علاقه داشتند که حدیث نقل کنند، توصیه به داشتن صلاحیت نمودند و برای انجام آن گرفتن مجوز از استاد یا شخصی مورد قبول به‌عنوان تأییدیه مقرر کردند. ایشان روش‌هایی را ارائه دادند که از یک سو به نقد صدور حدیث و از سوی دیگر به شرایط حاکم بر صدور حدیث و در کنار آن نقد فهم توسط راوی بازمی گشت. وی می‌فرمود: فهم درست از حدیث از نقل آن برتر است. تا آن زمان همه به ضبط و نقل حدیث همت داشتند. امام باقر(ع) فهم متن حدیث و تطابق آن با قرآن را شروط ضبط حدیث معرفی کردند.

با این همه، امام تأویل حدیث را نیز پیش کشیدند و معتقد بودند که احادیث صحیح مانند آیات قرآن دارای تأویل‌های خاص خود هستند. (تأویل به مفهوم به اول برگشتن است.) تأویل از نظر ایشان می‌توانست فهم از باطن حدیث را به همراه بیاورد.

امام همچنین احادیث را دارای قابلیت ناسخ و منسوخی می‌دانستند و کلاً آنچه را که از تأویل و ناسخ و منسوخ برای آیات قرآن مطرح بود، برای احادیث نیز لازم می‌دانستند.

امام تفسیر حدیث به وسیله‌ی حدیث دیگر را نیز باب نمودند و برای فهم درست‌تر آن رجوع احادیث به یکدیگر را ضروری می‌دانستند.

امام تأکید داشتند که از احادیث مشکوک و غلط و قصه‌های حدیث گونه باید به شدّت اجتناب کرد و یک مجتهد و محقق اسلامی باید جلوی ورود اسرائیلیات را بگیرد. وی می‌فرمود: مرد نباید هر آنچه را که می‌شنود، بازگو نماید تا صحت آن معلوم گردد.

امام می‌فرمودند: هر حدیثی می‌تواند زبانی چند سطحی داشته باشد، در نتیجه معانی چند سطحی نیز به‌وجود می‌آید؛ لذا می‌فرمود: حدیثنا صعب و مُستصعب .[353] و به اصحابش تأویل‌های شتاب زده را که باعث گمراهی شود، تذکر می‌داد.

امام باقر(ع) تفقه و برداشت بر اصول مقبوله در حدیث را می‌پسندیدند و اگر دو فقیه با رعایت اصول به نظرات متفاوتی می‌رسیدند، آن را خیر می‌دانست که از این رهگذر باب اجتهاد و رأی در برداشت از احادیث گشاده گردید و به بیان این احادیث از حضرت رسول(ص) که می‌فرمود: " اختلاف امتی خیر " اشاره می‌کردند که منظور آن اختلاف در اجتهاد علما است که به پیشرفت علم و آگاهی منجر می‌شود.

6ـ تبیین چهار اصل برای اجتهاد و فتوا.

 امام باقر(ع)، عقل، سنت (رسول و امامان پیشین)، کتاب (قرآن) و اجماع (عقل جمع متخصصین) را به‌عنوان چهار مصدر فقه و اصولی که یک عالم با توجه به آنها حکم و فتوا را صادر کند، تبیین کردند که راه گشای عظیمی در پویایی فقه شیعه‌ی امامیه گردید و امام صادق(ع) آن را در همه‌ی ابعادش تحکیم نمود.

7ـ تدوین روش‌هایی فقاهتی.

امام روش‌هایی در فهم و پرداخت فقهی ارائه دادند که برای رسیدن به یک نتیجه‌ی قطعی و صحیح فوق العاده مؤثر بود، نظیر قانون استصحاب، برائت، احتیاط و ... که به فتوا برای عالم و محقق منجر می‌شود. امام باقر(ع) با نهادینه کردن فرهنگ اجتهاد بین علمای اسلامی، عملاً اهمیّت آن را به اثبات می‌رسانید. با دقت بر نظرات حضرت مشخص می‌شود که تأکید وی بر فهم حقایق دینی و احکام آن بر مواردی نظیر دقت و درایت در آیات و روایات و سپس جمع بندی و رسیدن به نتیجه از این درایت بر پایه‌ی عقل و تفکر استوار بود که تفقه و سپس رسیدن به اجتهاد در آن امر، نتیجه‌ی اصلی را در برداشت؛ امّا در ادامه عالم را تشویق می‌کردند که بر پایه‌ی این تفقه و اجتهاد، اقدام به دادن فتوا نماید و در این امر ملاحظه داشته باشد که همه‌ی مسائل یعنی کتاب، سنت، عقل و اجماع مّد نظر قرار گرفته باشد و خود ایشان به‌صورت عملی یک چنین عملیاتی را انجام می‌دادند؛ به‌عنوان مثال: زرارة بن اعین از امام باقر(ع) سؤال می‌کند: شما در مسح پا و سر، مسح تمام سر و پا را لازم نمی‌دانید، بلکه مسح مقداری از آنها را کافی برمی شمارید. آیا ممکن است که بیان کنید که این حکم را چگونه و از کجا بیان می‌فرمایید؟ امام تبسمی کردند و فرمودند: این همان مطلبی است که پیامبر(ص) نیز به آن تصریح دارد و در قرآن نیز آمده است (کتاب و سنت) به درستی که خداوند می‌فرماید: فَاغسِلو وُجُوهَکُم (اشاره به آیه‌ی 6 سوره‌ی مائده درباره‌ی وضو) صورت هایتان را بشویید. از این جمله فهمیده می‌شود که شستن صورت واجب است (تفقه و درایت بر پایه‌ی عقل) پس خداوند شستن دست‌ها را عطف بر صورت نمود و فرمود: وَ اَیدِیَکُم اِلَی الَمرافِقِ؛ و دستانتان را تا آرنج بشویید. بنابراین خداوند شستن دو دست را تا آرنج به‌صورت متصل (و معطوف) نمود. پس دانستیم که شستن تمام دست تا آرنج لازم است. سپس خداوند بین این دو کلام (مورد نظر) را جدا کرده و جمله‌ی جدیدی آغاز می‌شود که خداوند می‌فرماید: وَامسَحُوا بِرُءُوسِکُم؛ و سرهایتان را مسح نمایید. پس می‌فهمیم هنگامی که فرمود: " بِرُءُوسِکُم " مقداری از مسح سر کافی است؛ از مکان باء فهمیده می‌شود (که مراد مسح برخی از سر است، چرا که نفرموده وَامسَحُوا رؤسَکُم. قرآن رؤس را مانند فَاغسِلُوا وُجُوهَکُم وَ اَیدِیَکُم، بدون باء نیاورده است و در واقع امام باء را باء تبعیضیه گرفته اند) پس خدا رجلین را به رأس وصل (و عطف) نمود همان گونه که یدین را به وجه وصل (و عطف) نموده است و هنگامی که فرمود: وَ ارجُلَکُم الکَعبَین، از این‌که رجلین را به رأس وصل کرده، می‌فهمیم که مسح برخی از قسمت‌های پا نیز کافی است (این همان چیزی است که) رسول خدا(ص) آن را برای مردم تفسیر کرده بودند، امّا مردم سخن او را تباه ساختند.[354]

کاملاً مشخص است که امام می‌توانستند بدون این‌که توضیح زیادی بدهند، حکم را اعلام کنند، امّا با دقت تمام علت حکم را تشریح کردند تا روش تفقه و درایت و استناد به آیه را مشخص کنند. امام دو نکته را دقت نموده و آشکار کردند: اول عدم انشاء امر جدید برای شستن دست‌ها و عطف کردن ایدِیَکُم به وُجُوهَکُم با یک صیغه‌ی امر فَاغسِلُوا، و دوم تبعیضیه گرفتن باء در بِرُءُوسِکُم و عطف اَرجُلَکُم به آن، و بدین وسیله برداشت از این آیه را اعلام داشتند و این کار را برای آموزش شیوه‌های اجتهاد به فرد پرسش کننده انجام دادند.

در روایتی دیگر، محمد بن مسلم از امام باقر(ع) می‌پرسند: نظر شما در مورد نماز مسافر چیست؟

امام فرمودند: خداوند بلند مرتبه می‌فرماید وَ اِذا ضَرَبتُم فِی الاَرضِ فَلَیسَ عَلَیکُم جُناحُ اَن تَقصُرُوا مِنَ الصَّلوة، و چون به سفر می‌روید اگر می‌هراسید کافران شما را بیازارند، گناهی برشما نیست که از نماز بکاهید.[355] پس تقصیر در سفر واجب شده است؛ همانند واجب بودن آن در حضر. به امام عرض کردیم: خداوند فقط فرموده بر شما جُناحی نیست و نفرموده اَفعَلوا (که واجب باشد) پس چگونه واجب گردانیده است؟

امام فرمود: آیا خداوند بلند مرتبه در مورد صفا و مروه در حج نفرموده است: فَلا جُناحَ عَلَیهِ اَن یَطَّوَّفَ بِهما؛ پس هر کس حج خانه‌ی کعبه به جای آورد یا عمره بگذارد، بر او گناهی نیست که میان آن دو را بپیماید[356] آیا نمی‌بینید طواف آن دو واجب فرض شده است؟ چون خداوند در کتاب خود آورده و پیامبر او(ص) نیز به آن عمل نموده است. تقصیر در سفر نیز همین گونه است که پیامبر(ص) به آن عمل کرده است و پروردگار متعال آن را در کتابش آورده است.[357]

کاملاً مشخص است که امام روش استنباط از قرآن و تطبیق آیات قرآن با یکدیگر، استفاده از سنت رسول(ص)، عقل و درایت را در رسیدن به این نظرات به شاگردان خود آموزش داده است و بر همین راستا به شاگردانی که به این توان می‌رسیدند، اجازه‌ی دادن فتوا در احکام را صادر می‌کرد. از جمله به ابان بن تغلب صحابی آموزش دیده‌ی خود فرمود: در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوا صادر کن. همانا که من دوست دارم بین شیعیانم مانند تو دیده شود.[358]

8ـ جایگاه عقل به‌عنوان یک ابزار شناخت در کنار نقل روایات و آیات قرآن از سوی امام محمد باقر(ع) طرح گردید که خیلی زود در نزد امام صادق(ع) مورد حمایت همه جانبه قرار گرفت.

در روایات باقی مانده از امام صادق(ع) و امام باقر(ع) چنین برداشت می‌شود که دو نوع عقل را مّد نظر داشتند، عقل نظری که به شناخت خالق می‌انجامد و عقل عملی که به شناخت مخلوق منتهی می‌شود و جایگاه حق و باطل و صفات آنها مشخص می‌گردد.

9ـ تعین جایگاه جهل.

امام باقر(ع) برای جهل و نادانی مراتب و مشخصات قائل شده‌اند و جهل را دارای لشگر و جنود خاص خود می‌دانستند که به گمراهی مردم می‌پردازند. در رابطه با عقل و جهل ده‌ها حدیث در مباحث گذشته از امام باقر(ع) نقل گردیده است.

10ـ امام رابطه‌ی بین عقل و علم را نیز معین نمود و علم را عامل تشخیص گناه و صواب برای عقل معرفی کرده و کاربردهای متفاوت این دو با یکدیگر را تشریح نموده است. امام صادق(ع) فرزند برومند امام باقر(ع) ده‌ها روایت زیبا برای اهمیّت آنها ایراد نموده است. امام باقر(ع) می‌فرمود: " کسی که به دانش و علم خود عمل کند و دانسته هایش را به کار بندد، خداوند به او حقایق و اسرار نهفته‌ی جدیدی را خواهد آموخت. " [359]

11ـ امام بین عقل و عمل نیز رابطه‌ای مستقیم عنوان کرده است و نیکی کردن و عمل صالح را از آثار عقل و تأثیر آن بر عمل می‌داند و می‌فرمود: نیکی کردن وزیر عقل است و امام صادق(ع) این باور را به حد کمال رسانید.[360]

12ـ تعلیم و تعلم.

امام باقر(ع) یکی از ویژگی‌های علم را یادگیری و یاددادن آن قلمداد کرده‌اند و ایشان برای همه‌ی عالمان آموزش دادن به دیگران را ضروری می‌دانستند و بر یادگیری عالمان از معلمان برتر نیز تأکید می‌کردند و دو نوع معلم را برای متعلم معین می‌کردند. معلمانی که به منبع وحی و سنت متصل هستند، مانند ائمه‌ی اطهار و معلمانی که علوم را از دیگران آموخته‌اند. به عبارتی دیگر، معلمان خاص و معلمان عام را طرح می‌نمودند که متعلم از آنها علم می‌آموخت. معلمانی که علم حصولی داشتند و معلمانی که علم حضوری برایشان مهیا بود که شاگرد را نیازمند یادگیری از هر دو علم و هر دو معلم می‌دانست.

13ـ امام رابطه‌ی خاصی بین عقل، علم و حکمت طرح کردند. ایشان چشمه حکمت را دارای دو مجرا یکی آموزش و دیگری سیر سلوکی معرفی کرده‌اند که اولی ابزار تدبیر دنیا و دومی باز شدن چشمه‌ی معرفت درون انسان است. وی با تأکید بر این‌که حکمت گمشده‌ی مؤمن است، راه ارتباط بین عقل و علم و حکمت را تبیین کردند. یادگیری حکمت بزرگان در گذشته و یادگیری حکمت‌های معاصر و آموزش دیدن زیر نظر حکیمان و در کنار آن عبادت و پرهیزکاری را تأکید می‌نمودند که از این رهگذر درهای قلب به روی حکمت الهی باز می‌گردد.

14ـ بحث ایمان و تعریف و تشریح صحیح آن.

 باور ایمان در اسلام، طبق آیات قرآن بسیار روشن و روان بیان شده است. باور به خداوند در قلب و ایمان به‌وجود کتاب‌های آسمانی نازل شده، ایمان به ملائک، ایمان به پیامبران، ایمان به قیامت، ایمان به غیب و ... از جمله مصداق‌های ایمان برای مؤمنان است.[361]

مؤمنان باور دارند که خداوند آنها را از ظلمت به‌سوی خود هدایت می‌کند؛[362] قرآن همچنین ایمان را با عمل صالح طرح کرده است[363] یعنی بازتاب ایمان داشتن، عمل صالح است و از عمل صالح فرد، پی به ایمان او برده می‌شود. قرآن بر زیاد و کم شدن ایمان در فرد صحه گذاشته است و این‌که ایمان یک داشته‌ی ثابت در فرد مؤمن نیست و می‌تواند تا هر جا که فرد بتواند افزایش یابد.[364] در قرآن ده‌ها آیه درباه‌ی مؤمنان و رابطه‌ی آنها با خدا و ابتلا و سختی‌ها و دوری از گناه و ... آمده است. خداوند ایمان را جلوگیرنده از کفر[365] و همچنین جلوگیرنده از فسق می‌داند.[366]

این آیات شفاف در مورد ایمان نتوانست جلوی باورهای دیگر از ایمان را بگیرد، لذا در همان اوایل قرن اول این پرسش که حقیقت ایمان چیست؟ طرح گردید و تا دوران زندگی امام باقر(ع) چهار گروه مدعی پاسخ به این سؤال شدند:

1) تعریف شهادت گرایانه از ایمان که شهادت دادن و اقرار قلبی به خدا و پیامبر بود.

2) تعریف عمل گرایانه‌ی ایمان که خوب و بد اخلاق را مد نظر داشت.

3) تعریف کلامی و فلسفی از ایمان که معرفت گرایانه و شناخت منطقی و عقلی از ایمان به خدا بود.

4) ایمان تجربه گرایانه یعنی با تمام وجود به‌سوی خدا روی آوردن، هم در عمل و فکر و هم در سیر.

مسلم بود که هر کدام از این تعریف‌ها برخاسته از نحله‌های فکری آن عصر است که اهل سنت و حدیث تعریف اول را ارائه دادند، تعریف دوم را معتزلیان طرح نمودند و تعریف سوم را فیلسوفان و تعریف چهارم را صوفیان و عارفان پی گرفتند که هر کدام از این گروه‌ها به حاشیه‌های متفاوتی نیز پرداخته‌اند که پی در پی نحله و گروه جدید به صاحبان این باورها و تعریف‌ها اضافه می‌شد. این گروه‌ها تعاریف دیگر پیرامون رابطه‌ی ایمان با اسلام، ایمان با یقین، ایمان با عمل صالح، ایمان و گناهان، زیادی و نقصان پذیری ایمان، قیامت و نجات مؤمن از آتش و ... را ارائه کردند که هر کدام از این مباحث، باعث اختلاف و پدید آمدن باورهای دیگری از ایمان می‌گردید که نهایتاً به صف بندی در مقابل یکدیگر و در نهایت جنگ و کشتار از هم می‌انجامید. باورهای ایمانی گروه‌هایی مانند: خوارج، مرجئه، اهل سنت و جماعت، معتزلیان، کیسانیان و ... از این دست گروه‌ها بوده است که جنگ‌های زیادی میان آنها رخ داده است.

درست در زمان امام محمد باقر(ع) فقیهان بر ورع فقهی تأکید می‌کردند که عبارت بود از عمل به واجبات دینی و پرهیز از محرمات شرع، عده‌ای بر کثرت عبادت تأکید می‌ورزیدند و گروهی هم بر کثرت عبادت و پرهیز از دنیا حکم می‌دادند که به راهبان شبیه بودند. از طرفی مکتب خوف گرای بصره به پیشوایی حسن بصری و مکتب رجا و امید به پیشوایی ابن سیرین و مکتب ارجاء کوفه به رهبری استادان ابوحنیفه (که اوج این باور در تفکر ابوحنیفه شکل گرفت) و از سوی دیگر مکتب اخلاقی سفیان ثوری که عمدتاً گرایش به تصوف داشت در صحنه‌ی عملیاتی حاضر بودند. امام باقر(ع) با بیان روایات بسیار، اولاً عمل انسان را دخیل در ایمان او می‌دانست؛ ثانیاً ایمان را دارای قابلیت نقصان و افزایش می‌دانست، ثالثاً افزایش ایمان را با عمل صالح و نقصان آن را با گناه در ارتباط معرفی می‌کرد و این تعاریف را مستند بر آیات قرآن و تعاریف حضرت رسول اکرم(ص) می‌نمود.

امام باقر(ع) فرمود: به حضرت علی(ع) عرض شد: " کسی که لا اله الا الله و محمد رسول الله را شهادت دهد، مؤمن است؟ فرمود: پس واجبات خدا کجا می‌رود؟ و فرمود: اگر ایمان کلامی بود، روزه و نماز و حلال و حرامی در آن نازل نمی‌شد " و امام باقر(ع) در فهم همین موضوع فرمودند: " پس چرا برای اجرای حدود، تازیانه می‌خورند؟ چرا برای دزدی دستشان بریده می‌شود و خدای عزوجل مخلوقی گرامی‌تر از مؤمن نیافریده، زیرا فرشتگان خدمتگزار اویند و مؤمنین در جوار رحمت خدایند و بهشت برای مؤمنان است و حورالعین برای آنهاست، پس چرا خداوند فرموده کسی که واجبات را انکار کند کافر است؟"[367]

همچنین امام باقر(ع) در یک حدیث بسیار مفصل به بیان آیات قرآن در رابطه با حد و حدود گناه و اقسام آن و مجازات‌هایی که برای انواع گناهان از سوی خدا وضع شده است و پاداش کسانی که به خیر و صواب و عمل صالح می‌پردازند و ایمان خود را حفظ می‌کنند، پرداخته است که به خوانندگان توصیه می‌شود که متن کامل حدیث را رؤیت کنند.[368]

در حدیث دیگری امام تعریف دین و ایمان و رابطه‌ی آن با عمل را چنین بیان فرمودند:

" گواهی دادن به این‌که خدایی جز خدای یکتا نیست و این‌که حضرت محمد(ص) فرستاده‌ی اوست و اقرار به این‌که آنچه از جانب خدا آمده و قبول داشتن آن (قرآن و سنت رسول(ص)) و ولایت ما خانواده و بیزاری جستن از دشمنان ما و گردن نهادن به امر ما و پرهیزگاری و صبوری و انتظار بر آمدن قائم ما؛ زیرا برای او دولتی است که هر زمان خدا بخواهد با آن دولت می‌آید.[369]

همین طور که در این روایات معلوم می‌شود، ایمان و عمل و حقیقت آن کاملاً تشریح می‌شود. امام باقر(ع) و امام صادق(ع) صدها مبحث پیرامون ایمان و عمل صالح و ارتباط آنها با یکدیگر مطرح کردند، مباحثی نظیر: تعریف ایمان، تعریف اسلام، رابطه‌ی بین اسلام و ایمان، تکلیف مؤمن، سکینه مؤمن، اخلاص مؤمن، شرایع مؤمن، صفات مؤمن، ایمان و یقین، فضیلت یقین، عفت و پاکدامنی و رابطه‌اش با ایمان، خوش خلقی و ایمان، حلم، تواضع و حیا و ... و رابطه‌اش با ایمان، انواع مؤمنان، گناه و ایمان و ... که صدها موضوع است که در کتاب شریف اصول کافی یک جلد و نیم از چهار جلد آن به این مبحث اختصاص یافته است و یکی از اصلی‌ترین مباحث در تمام کتب روایی شیعه، طرح مسئله‌ی ایمان و رابطه‌اش با عمل صالح و کفر و پاداش و عقاب است که ده‌ها جلد کتب روایی به این موضوع پرداخته‌اند.

15ـ تشریح مبحث قدر و جبر[370].

امام باقر(ع) درباره‌ی شیوه‌هایی که به دریافت صحیح مفهوم قدر و آزادی و جبر و ناتوانی و این‌که خداوند بر کدام روش صحه گذاشته است، سخنان زیادی ارائه کرده‌اند و با اندیشه و تعقل و استناد به آیات قرآن و سنت حضرت رسول(ص) نگرش اسلام حقیقی را به این مقوله تدوین نمودند و فرزند برومند ایشان امام صادق(ع) آن را در ابعاد مختلف به استدلال نشستند و برداشت صحیح را ارائه دادند. نظر امام باقر(ع) این بود که می‌فرمود: نه جبر و نه قدر یا تفویض، بلکه امری بین این دو صحیح است. امام بحث استطاعت برای فهم جبر و تفویض پیش کشیدند و هم باور به جبر و هم باور به قدر را مورد نظر قرار دادند و روش فهم و درک این مهم را نیز پایه گذاری نمودند. وی مباحثی نظیر: امر، نهی، قهر، منع قهری از معصیت و این مباحث را که خداوند عادل‌تر از آن است که بنده‌ای را به عملی اجبار کند و عزیزتر از آن است که امر را به خود بندگان واگذارد طرح کردند و در کنار مباحثی نظیر موقعیت مکانی و اجتماعی از یک سو و سبب و علل عمل از سوی دیگر، توانایی خود عامل یا انسان به‌طور اخص را به آن اضافه کردند. مباحثی که تا آن دوران کسی به این عوامل در تحلیل خود توجهی نمی‌کرد. امام استدلال‌های خود را مستند به آیات قرآن کریم می‌نمود، آنجا که قرآن می‌فرماید:

 و ما اَصابَکُم مِن مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَت اَیدیکُم؛ هر ناگواری و سختی که به شما برسد، نتیجه‌ی دستاوردهای خود شماست.[371]

وَلِتُجزی کُلُ نَفسٍ بِما کَسَبَت وَ هُم لایُظلَمون؛ هر فردی به وسیله‌ی آن چه خود کسب کرده مجازات می‌شود و آدمیان مورد ستم واقع نمی‌شوند.[372]

به اراده و آزادی انسان در برابر عمل و رفتار خود تأکید می‌ورزد و با بیان آیاتی نظیر" ما تشأوون الا ان یشاء شما چیزی را نمی‌خواهید، مگر این‌که خداوند بخواهد و یا تُضِلُّ بِها مَن تَشاءُ وَ تَهدی مَن تَشاء.[373]

جبرگرایی مطلق و تفویض و قدرگرایی مطلق را به وسیله‌ی خود آیات قرآن بی‌اعتبار می‌کرد و ایشان در جواب سؤال فردی که از او پرسید: بین جبر و اختیار آیا جایگاه سومی وجود دارد؟ فرمود: آری میان جبر و اختیار فضایی گسترده‌تر از فضای آسمان و زمین است.[374]

امامان معصوم: همگی معتقد بودند که از سوی خداوند لطفی خاص برای جهت دادن به اعمال انسان به‌سوی خیر صورت پذیرفته و مثال می‌زدند که اگر کسی ببیند که شخصی به گناهی مشغول است و او را نهی کند، در حق او لطف صورت گرفته؛ ولی اگر آن شخص دست از گناه خود نکشد، چون نهی آن فرد را نپذیرفته است، نمی‌توان گفت که گناه را آن فرد نهی کننده مرتکب شده، بلکه عمل کننده به گناه خود مسئول عملش می‌شود و نهی کننده بری از اتهام است.

این باور را بدین طریق می‌توان توضیح داد که خداوند قادر مطلق، هزاران سنت و قانون در جهان ابداع کرده است که بر اساس نظام علیتی برقرار گردیده، مثلاً اگر کسی از بلندی سقوط کند، طبق قانون جاذبه‌ی زمین که خداوند وضع کرده به زمین برخورد می‌کند که آسیب خورده یا به مرگ می‌رسد؛ چون خداوند این قانون علیتی را وضع کرده، پس هر نتیجه‌ای از سقوط به‌دست آید، کار خداست؛ امّا این‌که یک نفر خودش این کار را انتخاب کند یا نکند، دست خودش است و هیچ جبری به او نمی‌شود،. اگر بخواهد می‌تواند خودش را از بلندی پرت کند (آزادی فرد)، امّا به زمین خوردن و منهدم شدنش تحت نظام علیتی است (جبر قانونی و سنن خداوند) که اراده‌ی خداست. همین طور در قوانین و سنت‌های اجتماعی، اخلاقی، زیستی، طبیعی، فرهنگی، اقتصادی و ... یک چنین جبرهایی از سوی خدا وضع گردیده است و اصولاً همه‌ی عالم تحت تأثیر نظام علیتی و قوانین خدا قرار دارد، امّا وجود این قوانین هیچ گونه جبری را برای انتخاب آنها برای انسان‌ها درست نمی‌کند و هر انسانی اختیار کامل دارد که هر کدام از قوانین را بخواهد انتخاب کند. کلاً انسان جبراً محکوم به اختیار است و هر قانون زیستی یا روش اخلاقی را که خود انتخاب می‌کند، جبراً به نتیجه‌ای می‌رسد که خداوند در سنت و قانون تعبیه کرده است، بنابراین نتیجه‌ی هر اختیاری جبراً به او می‌رسد. پس به عبارت دیگر هر انسانی مسئول اعمال خودش است که جبراً آن را دریافت می‌کند.

16ـ مبارزه با روش‌های غلط رسیدن به فتوا و اجتهاد مانند قیاس و استحسان.

 امام باقر(ع) بر اجتهاد علمای مؤمن با توجه به قرآن و سنت رسول(ص) و عقل و استنباط خود عالم و اجماع عالمان دیگر تأکید داشتند. ایشان علاوه بر تبیین راه رسیدن به حکم و فتوا و تشخیص درست از مسائل، برای جلوگیری از به انحراف رفتن عالم و فقیه قواعدی را که باعث انحراف می‌گردد، نیز شناسایی و عالمان را از گرایش به آن نهی می‌کردند و اجتهاد نادرست را، سبب زوال و نابودی دین می‌دانستند؛ از جمله دو روش قیاس و استحسان را که در فقه اهل سنت رایج بود، غلط و غیر اصولی می‌دانستند و نسبت به گرایش به آن هشدار می‌دادند و محیط فقاهت را از تبعیت از قیاس و استحسان پاک سازی نمودند. امام می‌فرمود: " سنت و احکام شرعی از طریق قیاس، قابل شناخت نیست. چگونه می‌توان قیاس را ملاک قرار داد با این‌که زن حایض پس از دوران حیض می‌بایست روزه را قضا کند، ولی قضای نماز بر او واجب نیست؟[375]

در همین رابطه به زرارة بن اعین یکی از اصحاب خود فرمود: "‌ای زراره! از کسانی در کار دین به قیاس پرداخته‌اند دوری گزین؛ زیرا آنان از قلمروی تکلیف خود تجاوز کرده‌اند. آنچه را می‌بایست فراگیرند، کنار نهاده و به چیزی پرداخته‌اند که به آنها واگذار نشده است، روایات را به وسیله‌ی خود تجزیه و تحلیل کرده و تأویل می‌کنند و بر خدا دروغ می‌بندند.[376]

شاید علل اصلی منع قیاس و استحسان دلایل ذیل باشد:

1) دور شدن عالم از تحقیق و تفحص درباره‌ی حکمی از قرآن و روایات حضرت رسول(ص) .

2) به میدان آمدن هوای نفس عالم .

3) احساس بی‌نیازی کردن از امام معصوم که قدرت فهم احکام را دارد .

4) آسان شدن راه اجتهاد بدون تلاش زیاد که در نتیجه، هر کس می‌تواند به راحتی ادعای اجتهاد کند و باعث پدید آمدن صدها نظر و عقیده گردد و اختلافات بنیادین در دین به‌وجود می‌آید.

5) افزایش بدعت‌ها و گم شدن راه اصلی دین .

17ـ مبارزه با بدعت‌ها و بدعت گذارها.

امام باقر(ع) در رابطه با بدعت از قول علی(ع) می‌فرمایند: " هیچ بدعتی گذاشته نشد، مگر آن‌که به وسیله‌ی آن سنت و روشی از پیامبر(ص) به فراموشی گراییده است. از بدعت‌ها بپرهیزید و به راه و روش و ندای رسای ارزش‌های اصیل دین پایبند باشید. " [377]

و باز از قول حضرت علی(ع) که ریشه‌ی انحراف را شناسایی کرده بود، می‌فرمود:

هان!‌ای مردم! سرآغاز شکل گیری فتنه‌ها و انحرافات، هواها و هوس‌هایی است که مورد پیروی قرار گیرد و احکامی است که شرعیت بدعت گذارده می‌شود. در این هواپرستی‌ها و بدعت گذاری‌ها با کتاب خدا مخالفت می‌شود و مردم (به جای تبعیت از وحی) از یکدیگر پیروی می‌کنند.[378]

و خود امام باقر(ع) می‌فرمودند: "کسی که به فرمان انسان گناهکار گردن نهد، دین ندارد و کسی که به بدعت و سخنان باطلی که به دروغ بر خدا بسته شده گردن نهد و پایبند باشد، دین ندارد و کسی که چیزی از آیات الهی را انکار نماید، بی‌بهره از دین است."[379]

امام باقر(ع) در تفسیر آیه ی" هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا ... " می‌فرمود: این گروه که زیانکارترین مردمند و سعی و تلاش خویش را در زندگی دنیا به هدر داده و گم کرده‌اند و جاهلانه می‌پندارند که راه درستی را در پیش گرفته اند، نصارا، کشیشان، رهبانان و نیز آن دسته از مسلمانانند که در شبهات و هواهای نفسانی فرو رفته‌اند و گروه‌هایی چون خوارج و اهل بدعت در زمره‌ی ایشان جای دارند. "[380]

در جای دیگر فرموده اند: کسی که با گناه و ارتکاب کبائر به مبارزه با خدا برخاسته و از خود جرأت نشان دهد، کافر است. کسی که روش دینی غیر از دین خدا پی نهد، مشرک است. "[381]

لذا امام باقر(ع) به همه‌ی علما و فقها و اصحاب خود توصیه می‌کرد که از اموری که باعث بدعت در دین و اعتقاد می‌شود، خودداری کنند و برای آن حد و مرزی را تعیین می‌کرد که حدود خطر را احساس کنند؛ مانند:

1) در اموری از دین که به‌عهده‌ی مجتهد از سوی خداوند واگذار نشده است و آن امور را خود خداوند به‌عهده دارد، ورود نکنند.

2) تجزیه و تأویل ذوقی که حتی اگر درست هم از کار در آید، راه درستی نیست؛ زیرا ذوق‌ها و تأویل‌های هر انسانی متفاوت است و چیزی که بر ذوق و سلیقه باشد، هر کسی را می‌تواند مدعی کند؛ لذا حقیقت درست در میان تأویل‌های نادرست می‌تواند عرض اندام کند، چون بر پایه‌ی ذوق و سلیقه است؛ امّا اگر بر پایه‌ی کتاب خدا و سنت و عقل و اجماع ارائه شده باشد، تنها یک حقیقت برداشت می‌شود.

و لذا امام می‌فرمود: کمترین مرتبه‌ی شرک این است که شخص نظریه‌ای را از پیش خود و بدون حجت شرعی بنیان نهد و همان نظر را ملاک حب و بغض و داوری‌ها قرار دهد.[382]

امام به محمد بن طیار که از اصحاب خودش بود و صاحب نظر و فتوا بود فرمود: در اموری که دانش آن را نداری، سکوت کن و آن را به اهلش واگذار (منظور نظر امامان معصوم بوده است).[383]

18ـ تبیین بنیادهای اخلاقی که از قرآن و سنت رسول(ص) و ائمه‌ی قبل دریافت کرده بود.

امام به‌صورت نوین به تدوین بنیادهای اخلاقی در جامعه پرداختند و رابطه‌ی اخلاق با ایمان و رابطه‌ی اخلاق با عقل، اخلاق با علم و اخلاق با آخرت و دنیا و ... را تدوین کردند.

وی همچنین ارزش اخلاق نیکو و ضلالت اخلاق ناپسند و نتیجه‌ی آن را تشریح می‌نمود. تعریف و توصیف از صفت مؤمن، صفات متقی، ورع، پاک دامنی، نیت خیر، صبر، شکر، نعمت شناسی، خوش خلقی،خوش رویی، راستگویی، وفای به عهد، حیا، عفو، فروخوردن خشم، خویشتن داری و حلم، نگهداری زبان، کتمان سر، ملاطفت، تواضع، قناعت، انصاف و عدالت، صله‌ی رحم، احترام به سالخوردگان و برادری، حقوق مؤمنان بر یکدیگر، خدمت به مؤمن، اصلاح میان مردم، تقیه، تحمل در سختی‌ها و ... را به مؤمنان ارائه می‌کردند و برای آنها صفاتی که گناهان کبیره و ضلالت را به همراه داشته باشد، تشریح و آنها را از نزدیک شدن به این امور نهی می‌کردند؛ مانند: حسد، اصرار بر گناه، خشم، مجادله، عصبیت، عجب و خودبینی، ریاست طلبی، ریا، شهوت رانی، کوچک شمردن گناهان، غبطه، کبر، دروغ گویی، تهمت زدن، قضاوت بر اساس حقیقت نکردن، آبروی مؤمن را بردن و ... که در مورد همه‌ی این موارد صدها حدیث از ایشان نقل شده است که در کتب روایی ثبت و درج شده است. بحارالانوار و کتاب شریف کافی منبع غنی از این روایت هاست؛ به‌ویژه جلد سوم اصول کافی و بخش مهمی از جلد چهارم آن کلاً به مباحث اخلاقی فوق پرداخته است. با این توصیه‌ها در می‌یابیم که همه‌ی ائمه به‌ویژه امام باقر(ع) و فرزند برومندش امام صادق(ع) همیشه انسان را در معرض گزینش میان راه هدایت و ضلالت می‌دانسته اند؛ زیرا انسان از سوی دو حجت درونی و بیرونی یعنی عقل و پیامبران به هدایت خوانده می‌شود و از سوی دیگر دو فریبنده‌ی درون و بیرون یعنی هوای نفس و شیطان، او را به‌سوی ضلالت دعوت می‌کند. با تشریح درست حدود اخلاقی و گناهان، انسان راه هدایت عملی را دریافت کرده و از افتادن به دام نفس و شیطان در امان مانده و ضلالت از او دور می‌گردد.

19ـ تدوین صحیح علم کلام در برابر مدعیان این علم.

گسترش دانش کلام در اوایل قرن اول هجری روی به فزونی نهاد. افرادی مانند جهم بن صفوان در خراسان و واصل بن عطا در عراق در بنیان گذاری این علم مؤثر بودند. آنها تکیه بر عقل جمعی در امور دین و امور عقلی را تأکید می‌کردند و در این زمینه با ساختن مفاهیم تحلیلی و ارائه‌ی صورت بندی‌ها در مسیر تحلیل و توجیه نصوص قرآنی و روایی گام برمی داشتند. این دسته از عالمان در آن عصر هر روز تعدادشان بیشتر و بیشتر می‌شد و مسائل خاصی که باعث سؤالات بسیاری در توحید و نبوت و قرآن و ... می‌شد در جامعه طرح می‌کردند؛ به‌عنوان مثال شخصی به نام جَعد بن دَرهم (متولد 50 هجری و متوفی و منقول120) مکتب کلامی خاصی را بنیان نهاد و بر پایه‌ی آن اعلام کرد که قرآن خلق شده است و ازلی نیست. طرح یک چنین تفکری در میان عالمان افراطی و یک سو نگر در آن زمان، چنان واکنش تندی را دربرداشت که همه را بر علیه او برانگیخت. با این‌که جعد بن درهم در حکومت بنی‌امیه دارای پشتوانه‌ی سیاسی قوی‌ای بود، لذا به‌دستور هشام بن عبدلملک، خالد بن عبدالله قصری فرماندار عراق سر او را در روز عید قربان به‌دست خود از تن جدا کرد. [384]

با آن‌که درهم اعدام شد، ولی اندیشه‌ی کلامی او سؤالات زیادی را ایجاد کرده بود. این باور در تفکر معتزله به‌عنوان یک اصل برگزیده شد و یک قرن بعد در زمان مأمون و معتصم و واثق، خلفای عباسی دادگاه تفتیش عقاید تشکیل شد و هر کس به خلق قرآن اعتقاد نداشت، اعدام، شکنجه، زندان یا تبعید می‌شد. از سوی دیگر سؤالاتی که معتزله به رهبری واصل بن عطا درباره‌ی اشخاصی که هم ثواب کارند و هم گناهکار در روز قیامت به چه وضعیتی هستند، مطرح می‌کردند و خودشان پاسخ می‌دادند که جایگاهی بین جهنم و بهشت که منزلی بین این دو است و مباحثی پیرامون عدالت خدا، توحید و ... که ائمه‌ی اطهار را ناچار به ورود به این مباحث می‌نمود؛ لذا امام باقر(ع) یک بنیاد کلامی قدرتمند برای پاسخ گویی به این مسائل تأسیس کرد. از همین زاویه است که ما در می‌یابیم که چرا بزرگان اهل سنت و جماعت و دیگر فرق اسلامی آن عصر به شاگردی امام باقر(ع) و امام صادق(ع) همت می‌گماشتند؛ چون در برابر چنین سؤالات عمیق مطرح شده، خلع سلاح شده بودند. افرادی نظیر سفیان ثوری، ابوحنیفه، زهری و ... همه در محضر این امام بزرگ شاگردی نمودند و همچنین شاگردی شاگردان این دو امام را پذیرفتند. امام شاگردانی را در این خصوص تربیت کرد که متخصص علم کلام گردیدند تا هم از بحث عقلانی و منطقی درباره‌ی دین سخن بگویند و هم در برابر تندروی این علم، جواب گو باشند و مانع آن گردند و فرصت به‌دست آمده بر علیه افراطیون حدیثی همچون جبریون و مرجئه و خوارج و ... را غنیمت شمردند و بنیان تفکر آنها را درهم شکستند. مرجئه خیلی زود در قرن بعد، از صحنه سیاسی و علمی جامعه خارج شد و اهل سنت و حدیث و خوارج و ... مجبور شدند روی به علم کلام بیاورند و کلام جدید علمی و فلسفی برای خود تأسیس کنند و از آن افراط‌گرایی شدید دست بردارند و یک قرن و نیم بعد، اهل حدیث کلام را به خوبی در درون خود پرورش دادند و تفکر اشاعره را بنیاد کرده و دوباره حکومت را در زمان متوکل خلیفه‌ی عباسی به‌دست گرفتند. در هر صورت امام باقر(ع) و به تبع ایشان امامان معصوم بعد این علم را مزین و مسلح به استدلال و عقل و درایت و قرآن و حدیث و امامت نمودند. امام باقر(ع) تأکید داشتند که علم کلام در کنار سخن امام قابل قبول و اجراست. امام در این زمینه شاگردانی را تربیت کردند و در کنار شاگردان دیگرشان که متخصص در علوم دیگر شده بودند، آنها را به اطراف حکومت فرستاد تا این شبهات را پاسخ گویند و هنگام شهادتش از پسرش خواست که این شاگردان را در کنار خودش حفظ کند تا این شیوه برقرار بماند . ما بعد از شهادت امام باقر(ع) در می‌یابیم که اصحاب خاص امام صادق(ع) دوازده نفر بوده‌اند که به‌عنوان اصحاب اجماع شناخته می‌شدند که شش نفر از این دوازده نفر از اصحاب امام باقر(ع) هستند؛ مانند زرارة بن اعین، معروف ابن خربوذ، بريدة بن معاویه، ابوبصیر اسدی، فضیل بن یسار و پسرش مسلم.[385]

20ـ مستدل کردن اعتقاد به توحید با براهین عقلی و قابل مشاهده.

امام باقر(ع) در شرایط پرتنش فکری و اعتقادی آن روز در کنار اثبات قرآن و حقایق روایی و سنت حضرت رسول(ص) مباحث کلامی الهی را پایه گذاری کرد. وی در این راه هم به‌صورت نقلی و هم به‌صورت عقلی استدلال توحید نمود. او استدلال عقلی را به دو مبحث نظری و عملی تقسیم بندی کرد. در استدلال نقلی (نظری) تأویل آیات قرآن و تفسیر آن مّد نظر او قرار گرفت. در رابطه با استدلال عملی و عمل گرا شیوه‌ای را پایه گذاری کرد که امروز در فلسفه به آن شرطیه‌ی پاسکال می‌گویند. بدین صورت که می‌فرمود: اگر باور خدا و سخنان او در مورد قیامت حق باشد، در آن روز کافران خسران کرده‌اند و اگر سخنان موحدان درباره‌ی بودن خدا دروغ باشد و روز قیامتی در کار نباشد، هم کافران و هم مؤمنان با هم برابرند، لذا اعتقاد به خدا امتیازی است که در روز قیامت فقط مؤمنان را شامل می‌شود. عقل عملی می‌طلبد که انسان خود را از خسران عظیم نجات دهد.

بنیانگذاری این روش که در زمان پسرش امام صادق(ع) کاملاً شکوفا شد، یکی از دلایل حفظ ایمان برای مؤمنان گردید، حتی بزرگان زندیق و مادی‌گرایی همچون ابن ابی العوجا مقهور این شیوه‌ی اثباتی توحید شدند. شیخ صدوق در کتاب توحیدش گفته است: ابن ابی العوجا و ابن مقفع در مسجدالحرام بودند، ابن مقفع گفت: این خلق را می‌بینید و اشاره کرد به جماعتی که در مسجد دور خانه‌ی خدا طواف می‌کردند و گفت در اینها کسی نیست که لیاقت اسم انسانیت را داشته باشد، مگر آن شخصی که آنجا نشسته و اشاره به حضرت صادق(ع) نمود و باقی همه‌ی این مردم حیوانات و حشراتند. رفیق او ابن ابی العوجا به او گفت: چگونه برای این شخص این امتیاز را قائل شدی؟

گفت: نزد او دیده ام چیزهایی که نزد هیچ کس غیر او ندیده ام.

 ابن ابی العوجا در جواب گفت: باید او را امتحان کنم و ببینم این طور است که تو می‌گویی یا خیر. ابن مقفع به او گفت: این کار را نکن. می‌ترسم اگر نزد او بروی و محاجه کنی، طوری به تو کند که تو دست از مسلک دهری خود بکشی. ابن ابی العوجا به او گفت: بلکه می‌ترسی من او را امتحان کنم و معلوم شود حرفی که درباره‌ی او زده‌ای درست نبوده. ابن مقفع به او گفت: حال که این خیال را کرده ای، پس بلند شو و به نزد او برو و هر چه می‌توانی پاینده‌ی خود باش که تو را به زانو در نیاورد، پس ابن ابی العوجا به طرف آن حضرت روان شد. راوی می‌گوید: من و ابن مقفع ماندیم تا برگردد، طولی نکشید که برگشت و به ابن مقفع گفت: این شخص از جنس بشر نیست و اگر در دنیا یک روحانی مجرد باشد که هر وقت خواسته باشد مجسم شده و آشکار گردد و هر وقت خواسته روح محض در باطن باشد، این شخص است که گفتی و سپس افزود: من رفتم و پهلوی او نشستم، جماعتی نزد او بودند و گذاشت تا همه رفتند رو به من کرد و گفت: اگر مطلب این طور است که این مردم که دور خانه طواف می‌کنند و می‌گویند که صانعی دارند و البته که این طور است؛ پس اینها اهل سلامت و شما اهل هلاکت هستید (برهان امام باقری(ع)) که قائل به صانع خود نشده اید و اگر مطلب این طور است که شما می‌گویید و البته این طور نیست، پس آنها ضرری کرده‌اند. من به او گفتم مگر ما چه می‌گوییم و این مردم چه می‌گویند؟ ما و این مردم حرفمان یکی است.

امام فرمودند: چگونه حرفتان یکی است؟ اینها می‌گویند: خدایی دارند که ایشان را آفریده و می‌میراند و دو مرتبه برا ی ثواب و عقاب بر حسب عمل، ایشان را زنده می‌کند و شما عقیده تان این است که عالم خدایی ندارد.

ابن ابی العوجا گفت: من این کلمه را از او غنیمتی دانستم و گفتم فرصت را از دست ندهم. به او گفتم: اگر این طور است که تو می‌گویی، پس چرا خدا خودش را برای خلقش ظاهر نکرد که اختلاف از بین برداشته شود؟ چرا خود را از خلق پنهان کردو رسول فرستاد؟ اگر خود را پنهان نکرده بود، مردم بهتر به او ایمان می‌آوردند. امام به یکباره به من توجه کرد و گفت: چگونه خدا خود را پنهان کرده؟ چگونه پنهان است از تو، کسی که وقتی تو نبودی تو را هست کرده و کوچک بودی تو را بزرگ کرد و ضعیف بودی تو را قوت داده؟ چگونه از تو پنهان است خدایی که تو تندرست بودی تو را بیمار کرد، بیمار بودی تندرستت کرد؟ چگونه پنهان است از تو کسی که پیوسته هر طور بخواهد در وجود تو تصرفات می‌نماید؟ از چیزی غضبناک هستی تو را از آن خوشنود می‌کند، از چیزی خوشنودی تو را از آن غضبناک می‌کند و گاهی که شاد هستی تو را محزون می‌کند و گاهی که محزونی تو را شاد می‌کند. کسی که مبغوض داشته تو را، به او محبت می‌دهد و کسی را که محبت داشته به تو، مبدل به بغض بر علیه تو می‌کند و گاهی از کاری ابا و امتناع داری، تصمیم به انجام آن می‌دهد و زمانی کاری را می‌خواهی انجام دهی به تو رغبت انجام کار را نمی‌دهد، گاهی رغبت به انجام کاری داری، به تو ترس از آن را می‌دهد و گاهی به چیزی امیدواری به تو یأس می‌دهد، گاهی از چیزی یأس داشته به تو امیدواری می‌دهد، گاهی چیزی که هیچ وقت در دلت نبوده، در خاطرت خطور می‌دهد و برعکس چیزی که کاملاً آن را دانسته، از خاطرت محو می‌کند و هر چه خواسته باشی به یاد بیاوری نمی‌توانی.

ابن ابی العوجا گفت: این شخص جعفر بن محمد(ع) آن قدر از آثار قدرت خدای خود که در نفس خودم هست برایم شمرد و دیدم نمی‌توانم هیچ کدام را انکار کنم تا آن که به خود گفتم: الآن است که خدای خود را ما بین خود و من مجسم می‌کند و به ناچار از نزدش فرار کردم.[386]

همان طور که مشاهده می‌شود، توحید عملی امام صادق(ع)، ابن ابی العوجا دانشمند مادی گرا را وادار به تسلیم در برابر خود کرده است و این شیوه از خدماتی بود که امام باقر(ع) با تأسی از پدران خود آن را استمرار بخشید و خط نوین استدلال عملی توحید را بنا نمود.

امام محمد باقر(ع) در رابطه با توحید به دو موضوع سفارش می‌کرد:

الف: نهی از تفکر در ذات خداوند. می‌فرمود: " از تفکر در ذات خدا بپرهیزید و درباره‌ی آن فکر نکنید. هرگاه خواستید به عظمت او پی ببرید، آفریده‌های عظیم او را مورد مطالعه قرار دهید. " [387]

کاملاً مشخص است که همه‌ی امامان به‌ویژه امام باقر و امام صادق8 تأکید شدید داشته‌اند که فهم خدا از توجه به خلق او به‌دست می‌آید. تفکر و کنکاش در چگونگی خلقت و کشف ربانیت خدا و هدایت تمام خلق و حضور مستقیم داشتن در گذشته و حال و آینده‌ی هر مخلوق، ما را به کشف و فهم خداوند در جهان راهنمایی می‌کند؛ نه وارد شدن به ذات خداوند که قابل درک و فهم برای هیچ خلقی نیست.

ب: نهی از مباحثه‌های بی‌حاصل و دشمنی زا . ایشان می‌فرمود: " از خصومت‌ها و ستیزه جویی‌ها (در مباحث اعتقادی و دینی) بپرهیز؛ زیرا این گونه مناظرات، شک آفرین و مایه‌ی نابودی عمل و خرد شدن شخصیت فرد است. چه بسا در چنین مناظره هایی، فرد سخنی بر زبان آورد که هرگز مورد آمرزش قرار نگیرد. در گذشته مردمانی وجود داشتند که دانش‌های بایسته و مورد نیاز خود را رها کرده و به جست و جوی مطالبی پرداختند که نیازی به آن نداشتند و از پرداختن به آنها نهی شده بودند تا آنجا که رشته‌ی تحقیق آنها به ذات خدا رسید و سرگردان و متحیر شدند؛ آنچنان که هر گاه کسی یکی از آنان را پیش رو صدا می‌زد، برای پاسخ دادن به پشت سرش رو می‌گردانید و هرگاه از پشت سر او را صدا می‌زد، به پیش روی خود توجه می‌نمود. "[388]

منظور این است که شیوه‌های ستیزه جویانه و غلط در مناظره‌ها جز حیرت و تناقض گویی حاصلی ندارد تا آنجا که فرد بدیهی‌ترین امور را نادیده گرفته یا از درک آن عاجز می‌شود.

از امام باقر(ع) سؤال شد که چه مقدار از شناخت خداوند ضروری است، به‌طوری که به کمتر از آن نمی‌توان اکتفا کرد؟

فرمود: " کمترین و ضروری‌ترین مرحله‌ی شناخت خداوند، این است که بدانی هیچ چیز همانند او نیست و هیچ موجودی به او شباهت ندارد و دارای علم و شنوایی و بیناییِ ازلی است. "[389]

وی به ابوحمزه‌ی ثمالی فرمود: کسی می‌تواند به حق، عبادت خداوند را به جا آورد که به او معرفت داشته باشد وخدا را با درستی و شایستگی بشناسد و امّا کسی که شناخت درستی درباره‌ی پروردگار نداشته باشد، خدا را همانند این مردم عوام و گمراه عبادت خواهد کرد.[390]

از این دست روایات از امام باقر(ع) مطالب زیادی در کتب روایی نقل شده است. با دقت بیشتر در این روایات در می‌یابیم که امام بین عبادت و شناخت خدا و ربانیت خداوند رابطه‌ی خاصی را باور دارند. شناخت از توحید و ربانیت خداوند به ارتقاء درجه‌ی عبادت و بندگی می‌انجامد و بی‌توجهی به آثار توحید در میانِ خلق و احساس نکردن حضور خداوند در کنار تمام مخلوقات، عبادت را سطحی و بی‌ارزش می‌نماید.

امام تأکید داشتند که هدایت به‌سوی خدا با استفاده از آیات قرآن به سه عمل توحیدی وابسته است: اطاعت از دستورات خداوند، اطاعت از دستورات پیامبر و اطاعت از اولی الامر.

و می‌فرمود: به وسیله‌ی ما خداوند مورد پرستش قرار می‌گیرد و به واسطه‌ی ما معرفت خداوند حاصل می‌شود و از طریق ما توحید و اندیشه‌ی یگانگی خدا تبیین شده است و محمد(ص) واسطه‌ی میان خلق و خداست.[391]

همچنین می‌فرمود: " همانا رسول اکرم(ص) دری است که نمی‌توان به خدا رسید، مگر از طریق آن. رسول اکرم(ص) راه خداست، راهی که هر کس آن را بپیماید به خداوند می‌رسد و همچنین پس از رسول اکرم(ص) امیرالمؤمنین و یکایک ائمه همین نقش را دارایند.[392]

21ـ ایجاد طرحی نو در اثبات امامت.

امام باقر(ع) برخلاف تبلیغات حکومت بنی‌امیه و اندیشه‌های دروغین و مدعی در امر اثبات امامت، طرحی نو در تبیین درست نبوت و به‌ویژه امامت بنیاد نهاد که پشتوانه‌ی قرآنی، حدیثی و عقلی و اثباتی و عملی داشت. وی انتخاب امامت را با دلایل بسیار بر اساس نص قرآن و سخنان اثبات شده از سوی رسول(ص) تشریح کرد که در این زمینه در مباحث قبلی توضیح داده شده است.

در کتاب معانی الاخبار، امام باقر(ع) مشخصات امام را چنین بیان فرموده است:

1) نص از جانب خدا درباره‌ی او وجود دارد.

2) امامان منصوص، یکدیگر را تأیید می‌کنند و هر امامی امام بعد از خود را معرفی می‌نماید.

3) هر سؤالی که از او بشود، پاسخ می‌گوید.

4) اگر از او سؤالی هم نکنند، او خود ابتدا پاسخ می‌دهد.

5) از فردا و آینده خبر می‌دهد.

6) به هر زبان و لغتی با مردم سخن می‌گوید.[393]

وی می‌افزود: پاسخ سؤال در مورد آیات قرآن به امام مربوط است و او می‌تواند به همه‌ی سؤالات در این زمینه پاسخ دهد[394] و فرزندان معصوم امامان نیز توانایی این کار را دارند و می‌فرمود: مردن در راه خدا، همان مردن در راه علی(ع) است[395] و به فضیل، یکی از اصحابش می‌فرمود: ‌ای فضیل! سخنان و حدیث‌های ما دل‌ها را زنده می‌کند.[396]

22ـ تدوین تاریخ صحیح از صدر اسلام.

 در ادامه‌ی کار فرهنگی، امام باقر(ع) به خوبی می‌دانست که حاکمان بعد از پیامبر اسلام که از حق جدا شدند، تاریخ و سیره‌ی حضرت رسول(ص) را یا تألیف نکردند یا آن چیزی را نوشته‌اند که خودشان می‌خواستند؛ نه حقیقت مسائل اتفاق افتاده را. اکنون قرن اول هجری به پایان رسیده بود. تا آن زمان به جز چند نفر محدود که بخشی از حوادث را ثبت کرده بودند، کسی در فضای قرن اول، تاریخ یکصد ساله را تدوین نکرده بود. افرادی مثل سُلیم ابن قیس هلالی بخش‌های کوچکی از حقایق را در نهایت تقیه نقل کردند که این موارد هم از دسترس مردم بسیار دور بودند. امام باقر(ع) برای تثبیت تاریخ و سیره‌ی رسول اکرم(ص) و امام علی(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و امام زین العابدین(ع) اقداماتی را انجام دادند. همه‌ی این بزرگان در روایاتی در دوران زندگی خودشان حوادثی را که برایشان اتفاق افتاده بود، نقل کرده بودند؛ امّا پراکنده و در یک جا جمع نبودند. پراکندگی آنها مانع از دسترسی عموم به تاریخ منقول آن بزرگان می‌شد، لذا امام باقر(ع) اقدام به بیان روایاتی که از زبان ائمه‌ی گذشته عنوان شده بود، نمود. روایاتی که شرایط تاریخی و حوادثی را که برای ائمه اتفاق افتاده بود، تشریح می‌کرد؛ به‌عنوان مثال، جابر الجعفی روایت بسیار مفصلی را از امام باقر(ع) نقل کرده است.

امام باقر(ع) اعلام می‌دارد که این روایت را علی(ع) در زمان خودش بیان کرده است و متن حدیث درباره‌ی حوادث مهم زمان حضرت رسول اکرم(ص) و حوادث مهم زمان خود حضرت علی(ع) است که برای شیعیان شمه‌ای از تاریخ آن دوران مشخص می‌گردد. توجه‌ی شما را به گوشه‌ای از متن این حدیث جلب می‌کنیم.

امام باقر(ع) می‌فرماید: هنگامی که علی بن ابی طالب(ع) از پیکار نهروان بازگشته بود و در مسجد کوفه نشسته بود، رهبر یهودیان نزد آن حضرت آمد و گفت: "‌ای امیر المؤمنان! می‌خواهم از شما چیزهایی را بپرسم که جز پیامبر و وصی او از آن بی‌اطلاع هستند و... . " یهودی از امام علی(ع) خواست که بگویند آزمایش‌هایی را که وصی پیامبر اکرم در زمان زندگی او داد، چه آزمایشی بوده و بعد از وفات آن حضرت چه آزمایش‌هایی از جانشین و وصی او به عمل آمده است و…. امام در پاسخ با سوگندی که خورد اعلام کرد پاسخ صحیح را خواهد داد و از یهودی خواست که اگر پاسخ را درست دید، مسلمان شود که یهودی قبول کرد. سپس امام فرمودند: من در زمان پیامبر در هفت جا آزمایش شدم:

اول: زمان بعثت او که وقتی خاندان عبدالمطلب را دعوت به اسلام کرد، همه خودداری کردند؛ تنها من بودم که پذیرفتم.

دوم: زمانی که قریش قصد کشتن رسول(ص) را در یوم الدار داشت و در دارالندوة گرد هم جمع شدند و پیامبر مجبور به هجرت شد. من در جای رسول(ص) خوابیدم. (امام در بیان هر یک از این حوادث، شرح مفصل آن را نیز ارائه داده اند).

سوم: این‌که در روز جنگ بدر، پسران ربیعه و پسر عتبه از دلاوران قریش بودند و در آن روز مبارز طلبیدند. کسی به جنگ آنها نرفت، ولی من و حمزه(ع) و عبیده پسر عمویم به جنگ آنها رفتیم و بزرگانشان را کشتیم و کار من از همه‌ی آنها بزرگتر بود.

چهار: در روز جنگ احد وقتی سپاه اسلام شکست خورد، تنها من بودم که در کنار رسول(ص) تا آخر باقی ماندم و در دفاع از حضرت رسول(ص) هفتاد و چند زخم خوردم و سپس حضرت علی(ع) جای زخم هایش را دست کشید و آن را به حاضران نشان داد.

پنجم: مبارزه در جنگ خندق با عمر بن عبدود که کسی جرأت جنگ با او را نداشت، امتحان دیگر خود دانستند.

ششم: جنگ خیبر و جنگ با سرداران یهود و کندن در خیبر و ... و شکست آنها را مفصل بیان کردند.

هفتم: اشاره به فتح مکّه نموده و این‌که در مراسم حج، سوره‌ی برائت برای مردم خوانده شود و جز مردی از خاندان رسول(ص)، اجازه‌ی خواندن این سوره را نداشت و امام علی(ع) اشاره می‌کند که خطر مرگ برای من در این سفر همراه بود که آن را به جان خریدم.

امام علی(ع) سپس در مورد ابتلائات و آزمایش‌های بعد از فوت حضرت رسول(ص)، مطالب مفصلی را بیان داشتند که چکیده‌ی آن در ذیل آورده شده است:

اول: تحمل مصیبت فوت حضرت رسول(ص) آن قدر عظیم بود که همه عنان از کف نهاده بودند و کسی یارای تحمل آن را نداشت، امّا حضرت با همه‌ی اشک‌ها و آه‌های موجود توانست صبوری کند و پیامبر(ص) را غسل دهد، کفن کند و نماز بر وی گذارد و به خاک بسپارد، کاری سخت و بسیار طاقت فرسا.

دوم: امام علی فرمودند که پیامبر مرا در زمان خود، وصی و خلیفه و جانشین خود کرد و از همه برایم بیعت گرفت و سپس امام اشاره می‌کند: پیامبر برای این‌که کسی به مخالفت با من بعد از مرگ خودش برنخیزد، سپاه اسامة بن زید را تشکیل داد و تمام مهاجرین و انصار و منافقان و ... را به زیر پرچم او در آورد و خواست که مدینه را ترک کنند تا کار برای خلافت من آسان شود؛ امّا عده‌ای نرفتند و بقیه تا پیامبر از دنیا رفت، شتابان برگشتند و رشته‌ی بیعتی را که خدا و رسولش به گردن آنها بسته بود، با بد عهدی شکستند و عده‌ای پیمانی را با هیاهو بستند، بدون این‌که با ما مشورت کنند. آنها حتی از من نخواستند که بیعت آنها را که با من کرده بودند، بردارم و من به کفن و دفن جنازه‌ی رسول خدا(ص) می‌پرداختم. چرا که آن کار مهم‌تر از هر کاری بود. همزمان با مصیبت پیامبر، زخم این مصیبت که بسیار سنگین بود به آن اضافه شد.

سوم: سومین ابتلا و آزمایش خود را حضرت علی(ع) صبوری در تحمل سه خلیفه که جای او را غصب کرده بودند دانست و ضمن تشریح علل قیام نکردنش، به حوادثی که ممکن بود رخ دهد و تلخی‌های آن شرایط پرداخت و این تحمل را بسیار سخت و ناگوار معرفی نمود.

چهارم: نحوه‌ی انتخاب خلیفه اول خلیفه‌ی دوم و خلیفه‌ی سوم که بسیار دردناک بود. امام علی(ع) به‌طور مفصل در این باره و علت قیام نکردنش سخن رانده و نهایتاً تحمل عثمان و نوع انتخاب و اخلاق و رفتار او را ابتلا و آزمایش بزرگ خود معرفی می‌کند.

پنجم: امام علی(ع) به نحوه‌ی بیعت مردم با وی، بعد از عثمان و پیمان شکنی طلحه و زبیر و عایشه و حوادثی که اتفاق افتاده را تا جنگ جمل اشاره نموده و آن را ابتلای بزرگ دیگر معرفی می‌نماید.

ششم: امام علی ششمین ابتلای خود را وجود معاویه و جنگ صفین و بحث حکمیت و پدیدار شدن خوارج معرفی می‌کند که به‌طور مفصلی تاریخ این ایام را توضیح می‌دهد.

هفتم: امام علی(ع) به حوادث بعد از جریان حکمیت و شکست ابوموسی اشعری از عمروعاص اشاره کرده و پشیمان شدن بسیاری از یاران خود را که چرا به این کار تن داده اند، بیان می‌کند و این‌که شیطان اندیشه‌ی آنها را گمراه کرد و آنها گفتند که ما خطا کردیم، چرا علی(ع) جلوی خطای ما را نگرفت و توضیحات زیادی را امام علی(ع) درباره‌ی شرایط آن زمان و فرقه‌هایی که تشکیل شد و تلاش‌هایی که امام انجام داد تا جلوی تعرض آنها را بگیرد بیان نموده‌اند. امام فرمود که رسول اکرم(ص) پیدایش این افراد را به من گزارش داده بود و به ناچار با آنها در نهروان وارد جنگ شدم و کلاً حوادث آن دوران را امام کاملاً روشن نمودند.

سپس امام اشاره به مرد یهودی کرد و فرمود: یک ابتلا و آزمایش دیگر باقی مانده است.

همه پرسیدند: آن چیست؟

امام دست بر ریش و سر خود کشید و فرمود: این ریش به خون این سر باید رنگین شود که بعد از بیان این نظر کل شهر کوفه در گریه و فغان شد و یهودی مسلمان شد و بالأخره ابن ملجم امام را به شهادت رسانید.[397]

این دست روایات که به روشن شدن تاریخ صدر اسلام و قرن اول هجری می‌انجامد از جمله کارهای هنرمندانه امام محمد باقر(ع) است که به‌طور زیبایی صورت پذیرفت و شیعه که تا به آن روز در خفقان و ترس و تقیه زندگی می‌کرد و امکان فهم حقایق در برابر دروغ‌ها و تهمت‌های ظالمان را نداشت، به اصل حقیقت تاریخ دست یافت و آیندگان نیز از آن بهره‌ها بردند.

امّا کار دوم امام باقر(ع) برای روشن شدن تاریخ قرن اول هجری، تربیت شاگردان و یارانی بود که بتوانند تاریخ یکصد ساله را کتابت کرده و آنها را جمع‌آوری کنند که از این رهگذر خدمات ارزنده‌ای صورت پذیرفته است. ذیلاً در ادامه به یکی از این یاران تاریخ نگار امام باقر(ع) اشاره می‌شود.

یکی از شاگردان امام باقر(ع) ابومِخنِف لوط بن یحیی بن سعید مخنف غاندی ازدی کوفی است. پدرش از اصحاب امیر المؤمنین و خودش از راویان حدیث از امام باقر(ع) بوده است. او تاریخ قدیم و معاصر عرب را در 32 تألیف گردآورد که از آن جمله کتاب المغازی السقیفه، الرده، فتوح الاسلام، فتوح العراق، فتوح خراسان، الشورا، مقتل عثمان، الجمل، صفین، النهروان، الحکمین، الغارات، مقتل امیرالمؤمنین علی(ع)، مقتل الحسن، مقتل الحسین، مقتل الحجر بن عدی، اخبار زیاد، اخبار مختار بن ابی عبیده الثقفی، مصعب بن الزبیر والعراق، اخبارالحجاج، اخبار محمد بن ابی بکر، اخبار الحنفیه، الخوارج، والمهلب، الازارقه و کتاب خطبة الزهراء، تاریخ الحرکات الشیعیة فی الکوفه و ... را تألیف کرد و برای اولین بار تاریخ شیعه در دوران سیاه بنی‌امیه با توجه به روایات ائمه‌ی اطهار تبیین و تألیف شد که یکی از کارهای بسیار بزرگ امام باقر(ع) بود و با باقریتی ظریف، تاریخ پنهان شیعه را توسط اصحاب خود باز و شکوفا کرد و بسیاری از تاریخ نویسان کتاب‌های ابومخنف را مبدأ تألیفات خود قرار داده‌اند. (ابومخنف در سال 157 وفات یافت) .[398]

 

ساختن پایگاه‌های خاص دور از حجاز برای حفظ معارف شیعه

امام باقر(ع) به خوبی دریافته بود که حفظ و نگهداری علم دین و تولید و توسعه‌ی آن در مراکز بزرگ و معروف حکومتی کاری سخت و دشوار است؛ زیرا حاکمان به راحتی بر آن دست می‌یابند و به دلخواه خود آنها را تغییر می‌دهند، لذا آن امام بزرگ در کنار تربیت شاگردان با کفایت و فرستادن آنها به شهرهای مهم دور دست، علاوه بر شهرهایی که صرفاً اعتقاد به شیعه داشته باشند، نیز توجهی خاص داشت که از جمله این شهرها شهر قم است. استاد گرانقدر حضرت علامه‌ی طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام می‌نویسد: " پس از یزید، آل مروان از بنی‌امیه زمام حکومت اسلامی را در دست گرفتند. حکومت این دسته‌ی یازده نفری که نزدیک به هفتاد سال ادامه داشت، روزگار تیره و شومی برای اسلام به‌وجود آورد، به‌طوری که در جامعه‌ی اسلامی جز یک امپراتوری عربی استبدادی که نام خلافت اسلامی بر آن گذاشته شده بود، حکومت نمی‌کرد و در دوره‌ی حکومت اینان کار به جایی کشید که خلیفه‌ی وقت که حامی دین شمرده می‌شد، بی‌محابا تصمیم گرفت؛ بالای خانه‌ی کعبه غرفه‌ای بسازد تا در مراسم حج در آنجا مخصوصاً به خوش گذرانی بپردازد (ولید بن یزید) و…. این شیوه‌ی بیدادگری و بی‌بند و باری حکومت‌های وقت، چهره‌ی مظلومیت و تقوا و طهارت پیشوایان اهل بیت را روز به روز در عقایدشان استوارتر می‌ساخت. مخصوصاً شهادت دلخراش حضرت حسین(ع) پیشوای سوم شیعه در توسعه یافتن تشیع به‌ویژه در مناطق دور از مراکز حکومت، مانند عراق و یمن و ایران کمک بسزایی کرد. گواه این سخن این است که در زمان امامت پیشوای پنجم شیعه که هنوز قرن اول هجری تمام نشده و چهل سال از شهادت امام سوم نگذشته بود، به مناسبت اختلال وضعیتی که در حکومت اموی پیدا شده بود، شیعیان از اطراف کشور اسلامی مانند سیل به دور پیشوای پنجم ریخته و به اخذ حدیث و تعلم معارف دینی پرداختند. هنوز قرن اول هجری تمام نشده بود که چند نفر از امرای دولت، شهر قم را در ایران بنیاد نهاده و شیعه نشین کردند و ... .[399]

در کتاب رجال قم آمده است که در سال 83 هجری که عبدالرحمن بن محمد اشعث بر حجاج، حاکم ظالم عراق شورش کرد بعد از شکست عبدالرحمن، هفده تن از علمای عراقِ عرب که از طبقه‌ی تابعین بودند؛ از جمله پنج نفر از پسران سعد بن مالک بن عامر اشعری به ناحیه‌ی قم آمدند و در این ناحیه که به کمندان مشهور بود 20 سال در مجاورت اهالی زردشتی آن زندگی کردند و نهایتاً در سال 102 هجری که میان آنها و زردشتیان جنگ شد، موفق شدند این منطقه را فتح و شهر قم را بنیان گذاری نمایند و می‌نویسد که عبدالله یکی از پسران سعد اشعری پسری داشت امامی مذهب؛ پس از فرود آمدن به آن مکان طریقه‌ی تشیع به اهل و سکنه‌ی آن ناحیه آموخت و از اول امر مردم این بلد، غیر تشیع طریقه‌ای از اسلام نشناختند.[400]

نویسنده در مقدمه‌ی این کتاب آورده است که قم در یکی از ادوار تاریخی در قرن سوم در یک زمان فقط هزار و دویست محدث داشته است و در برهه‌های دیگر از زمان، پانصد مجتهد همزمان در آن زندگی می‌کرده‌اند.[401]

این وسعت و عظمت تولید علم و پرورش بزرگان دانشمند در قم با برنامه ریزی‌های حساب شده‌ی امام باقر(ع) و شهادت بزرگان و یارانش در نگهداری مکان‌هایی برای حفظ دین صورت گرفته است. امام باقر(ع) بنا بر درخواست اهالی و مردم کاشان فرزند خود علی بن محمد را برای ترویج اسلام به این دیار که در مجاورت قم بود فرستاد و وی بعد از سه سال بی‌رحمانه در مشهد اردهال به‌دست سپاه ظالم بنی‌امیه به شهادت رسید و یاران او را نیز قتل عام کردند که مراسم قالی شویان مشهد اردهال که همه ساله برگزار می‌شود، یادآور شهادت مظلومانه‌ی علی بن محمد بن باقر(ع) است که مشهور به سلطان علی در آن دیار است.[402]

این موارد گوشه‌ی کوچکی از کارهای فرهنگی ـ اعتقادی امام باقر(ع) در آن نوزده سال امامت بوده است که کارهای فرهنگی ایشان همه در تئوری و ساختن زیر ساخت‌های اندیشه کلامی و قرآنی شیعه و تاریخ آن و هم به‌صورت عمل در نشر و پخش آن با توجه به شهرهای موجود در آن زمان و پرورش شاگردانی که بتوانند این معارف را پخش نمایند بوده است.

 

مبارزه امام باقر(ع) با جاعلان حدیث و هماهنگ و متحد کردن احادیث صحیح در سراسر جامعه

در طی سده‌ی نخست هجری نوعی رویه‌ی بومی‌گرایی در مراکز فرهنگی اسلام وجود داشت که موجب می‌شد عالمان هر بوم سنن پیامبر را در بوم و منطقه‌ی خود بجویند؛ حتی در پیامی که از سوی عمر بن عبدالعزیز در حدود سال 100 هجری خطاب به عالمان سرزمین‌های مختلف صادر شد، این رویه مورد تأیید قرار گرفت[403] و بر مرویاتی که صحابی و تابعین هر بوم ارائه می‌کردند، تکیه شد.

یکی از اقدامات امام باقر(ع) فرستادن صحابه‌ی آموزش دیده‌ی خود به شهرهای دور و نزدیک بود تا این سنت بومی‌گرایی را مطرود کند و حقیقت و سخن رسول(ص) را به گوش همگان به‌طور یکسان برساند و اختلاف و نظر افراد خاص در نقل حدیث را که به قول حضرت علی(ع) به بدعت منتهی می‌شد، از میان بردارد. امام علی(ع) در خطبه‌ای درباره‌ی رواج احادیث بدعت آمیز می‌فرماید: در دست مردم از احادیث پیامبر(ص) حق و باطل و راست و دروغ است. آن گاه آنها را چهار گروه معرفی می‌کند:

 1ـ منافقانی که عامدانه بر پیامبر(ص) دروغ می‌بندند.

2ـ کسانی که از پیامبر(ص) سخنی شنیده اند، امّا آن را به درستی حفظ نکرده‌اند و دچار وهم شده‌اند.

3ـ کسانی که امر و نهی از پیامبر(ص) شنیده اند، ولی ناسخ آن را از آن حضرت در نیافته‌اند.

4ـ کسانی که با امانت،حدیثِ آن حضرت را حفظ نمودند و به دیگران انتقال داده‌اند.

صحابه‌ی صدر اسلام در دوران خلفای قبل از علی(ع) برای نقل حدیث دچار محدویت‌های شدیدی بودند و خلفا به خصوص عمر از بیان احادیث حضرت رسول(ص) ممانعت به عمل می‌آورد و بسیار سختگیری می‌نمود، عمر حتّی افراد طرفدار خود را نیز از بیان احادیث حضرت رسول(ص) ممانعت می‌کرد؛ مانند ابوموسی اشعری[404] و ابوهریره[405] که اولی تذکر از عمر گرفت و دومی توسط وی توبیخ شد. با این‌که خلفا همیشه بر کافی بودن قرآن تأکید داشتند، امّا خودشان برای گرفتن حکومت، حدیثی از رسول(ص) مبنی بر الائمة مِن قریش ارائه دادند[406] و حکومت را از دست انصارخارج کردند و حضرت علی(ع) را خانه نشین نمودند. حدیثی که مبتکر ارائه‌ی آن ابوبکر بود. آنها با اشاعه‌ی روایات مشکوک حکومت را به‌دست آوردند، ولی بعد از آن از بیان روایات دیگر حضرت رسول(ص)جلوگیری نمودند. در اواخر قرن اول هجری و همزمان با شروع امامت امام محمد باقر(ع) میل و گرایش به بیان احادیث معتبر دوباره آغاز شد. عمر بن عبدالعزیز برای جلوگیری از مندرس شدن علم حدیث از علمای مورد تأیید خود خواست که به نوشتن احادیث صحیح از رسول اکرم(ص) بپردازند.[407]

راویان حدیث را در صدر اسلام به چند دسته تقسیم می‌کردند که احادیث را سینه به سینه برای شاگردان خود نقل می‌کردند. در درجه‌ی اول اصحاب کبار حضرت رسول(ص) همچون سلمان و ابوذر و ابن مسعود و مقداد و عمار یاسر و سپس صحابی صغار و جوان حضرت رسول(ص) همچون عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، انس بن مالک و ... احادیث را نقل می‌کردند و سپس تابعین یعنی کسانی که اصحاب کبار و صغار روایات را برای آنها نقل کرده‌اند به حفظ و ارائه‌ی این احادیث پرداختند. در سال صد هجری با نامه‌ی رسمی عمر بن عبدالعزیز خلیفه‌ی بنی مروان، نقل احادیث و حفظ آن به‌صورت کتابت و ثبت شدن در منابع انجام شد و به این ترتیب راه بیان احادیث حضرت رسول(ص) و ثبت آن برای امام باقر(ع) باز شد و جاعلان حدیث و قصه گویان حدیثی دربار معاویه و بنی مروان از چند سو مورد حمله قرار گرفتند، یکی از طریق حکومت و فقیهان حکومتی و همچنین فقیهان مستقل از حکومت و دیگری علما و فقیهانی که به‌دست امام باقر(ع) آموزش دیدند و به سراسر شهرهای مهم آن روز اعزام شدند تا جلوی انحراف در نقل احادیث رسول(ص) را بگیرند و این بهترین موقعیتی بود که بعد از یکصد سال فشار و شکنجه برای امام باقر(ع) فراهم شد تا شکافنده‌ی حق از باطل باشد. این امر آن قدر برای امام باقر(ع) مهم بود که یکی از وصیت‌های او به فرزندش امام صادق(ع) حفاظت و پشتیبانی از شاگردان و بزرگان علمی آموزش دیده‌اش بوده است. امام صادق(ع) در این زمینه فرموده است: " پدرم هنگام وفات، مرا فرا خواند و فرمود: ‌ای جعفر! تو را وصیت می‌کنم در مورد یارانم به خیر و خوبی. " امام صادق(ع) می‌فرماید: " گفتم: قربانت گردم! به خدا قسم! آنها را به مقامی از علم می‌رسانم که هر مردی از آنها در هر شهری باشد، محتاج به سؤال از هیچ کس نباشد. "[408]

امام باقر(ع) برای سامان دادن به نشر احادیث صحیح با مشکلاتی چند و سخت روبه‌رو بود.

اول: جعل احادیثی که از قبل به‌صورت گسترده انجام شده بود.

دوم: قصه گویان دربار بنی‌امیه که حدیث رسول و روایات کتب عهد عتیق و افسانه‌های اساطیری را در هم آمیخته و رواج داده بودند.

سوم: نهضت مبارزه با جاعلان حدیث که از سوی حکومت عمر بن عبدالعزیز به‌وجود آمده بود که راویان درباری داشت و به‌صورت حرفه‌ای و کسب درآمد به این کار همت گماشته بودند.

چهارم: مبارزان مستقل بر علیه جاعلان حدیث بود که خط و مشی خاص خود را داشتند و فقط احادیثی را حفاظت می‌کردند که اندیشه خاص آنها را پیگیری می‌کرد یا آن‌که از افرادی حدیث صحیح نقل می‌کردند که خودشان آنها را قبول داشتند.

پنجم: صحابه و تابعان به هنگام انتقال سخنان پیامبر درک خود از آن احادیث را منتقل می‌کردند و غالباً تقیدی به ضبط عین الفاظ نداشتند. در عمل نیز وجود انبوهی از احادیث منقول از صحابه که ناظر به واقعه‌ای واحد هستند ولی الفاظ متنوع دارند، گواهی بر معمول بودن این شیوه نزد صحابه و تابعین است و مفهوم حدیث را غالباً نقل می‌کردند و عین الفاظ را کمتر منتقل کرده بودندکه همین، باعث اختلاف برداشت از احادیث واحد در بین ناقلان حدیث شده بود؛ یعنی احادیث صحیح به این دلیل برداشت متفاوت ایجاد می‌کرد.

ششم: کسانی که از کتابت حدیث به شدّت جلوگیری می‌کردند. آنها به سوزاندن احادیث مکتوب توسط ابوبکر[409] استناد کرده، همچنین جلوگیری عمر از مکتوب کردن احادیث را دلیل جدی خود می‌دانستند.[410] عمر استلال می‌کرد که بیان نظرات پیامبر، ممکن است که جلوی آیات قرآن را بگیرد.[411]

در آن دوران، تنها کسی که با کتابت حدیث موافق بود و آن را ترغیب می‌کرد، حضرت علی(ع) بود که در زمان او سعد بن عباد در صحیفه‌ای شماری از احادیث و سنن پیامبر را جمع‌آوری کرده بود.[412]

عمر و ابوبکر هیچ گاه به این آیات سوره‌ی نجم دقت نکرده بودند که خداوند هم قرآن را وحی اعلام کرده و هم سخنان حضرت رسول(ص) را وحی خود تلقی نموده است؛ ما یَنطِقُ عَنِ الهَوی اِن هُوَ اِلّا وَحیٌ یُوحی.

یعنی وحی انزال که همان قرآن است و سخنان حضرت رسول(ص) که وحی بیانی است، هر دو را وحی خدا معرفی می‌کند و خود حضرت علی(ع) کتابت حدیث را انجام داد؛ چنانکه گفته شد آن حضرت هیچ نکته‌ای را نانوشته نگذارد.[413]

در هر صورت ثبت و درج حدیث و کتابت آن، در دوران امام باقر(ع) صورت گرفت. اگر چه از میان خاندان علی(ع) افرادی نظیر عبدالله بن حسن مثنی با آن مخالفت می‌کردند.[414]

یکی از شخصیت‌های برجسته و تربیت شده‌ی امام باقر(ع) جابر بن یزید جعفی متوفی سال 128 هجری است که در حدیث، نه تنها شیعیان، بلکه اهل سنت نیز از وی حدیث نقل می‌کردند که در کوفه به بیان احادیث صحیح می‌پرداخت؛ به‌طوری که در سنن ترمذی آمده است که اگر جابر جعفی نبود، اهل کوفه بی‌حدیث می‌ماندند[415] و شخصیت دیگر ابوحمزه‌ی ثمالی است که متوفی سال 150 هجری است او نیز که امام سجاد(ع) و امام صادق(ع) را نیز درک کرده است، مؤلف آثار متعدد احادیث است.[416]

در بصره شخصیتِ حدیث گویِ وابسته به حکومت حجاج بن یوسف ثقفی، حسن بصری بود که توجهی به مستند سازی احادیث نداشت؛ به‌طوری که او را از قصه گویان بزرگ نام آوده‌اند.[417] امّا حسن بصری رقیبی داشت، به نام ابن سیرین که مورد توجه مردم بود و از عالمان بزرگ آن دوران بود (متوفی سال 110 هجری) که علی رغم بی‌میلی حسن بصری اعلام کرد که علم حدیث، علم دین است پس مرد باید ببیند دینش را از که می‌گیرد[418] و بر سند داشتن حدیث تکیه کرد و بدین طریق راه بر روی قصه گویی و حدیث جعلی، تنگ شد و بهترین موقعیت برای امام باقر(ع) به‌وجود آمد تا با فرستادن شاگردان خاص خود به بصره در مبارزه با احادیث جعلی و بیان احادیث صحیح از رسول اکرم(ص) به میدان بیاید و از بصره همیشه عالمان بزرگی به‌سوی خراسان و مصر گسیل داده می‌شد و جمله‌ی " این حدیث را از کجا آورده‌ای " توسط شاگردان امام باقر(ع) و علمای مستقل، نظیر ابن سیرین در بصره و دیگر شهرهای بزرگ آن دوران رایج شد و بدین ترتیب یکی از بزرگترین اقدامات حضرت امام باقر(ع) در دوران زندگی و به‌ویژه در دوران 19 سال امامت او صورت پذیرفت. او جامعه‌ی علمی ساخت و شاگردان علمی تربیت کرد که در درجه‌ی اول برای اثبات علم می‌بایستی اسناد و دلایل عقلی و نقلی خود را تبیین می‌کردند و به این طریق سبک نوین آموزش و یادگیری و انتقال علم به نسل‌های بعد تأسیس شد که اقدامی مهم در برابر همه‌ی جاعلان حدیث و علم پردازان دروغین و قصه گویان و وابستگان فکری یهودیان و بیگانگان، درباریان بنی‌امیه و ... گردید.

امام باقر(ع) به همه‌ی شاگردانش آموزش می‌داد تا به گوشِ همه‌ی محققان و پژوهشگران در دین برسانند که با آگاهی کامل و داشتن دلیل و سند به بیان نظرات دینی بپردازند و می‌فرمود: " شخصی اگر چیزی را که خود روایت کننده‌ی آن نیست، ترک کند بهتر از آن است که آنچه را نسبت به آن احاطه ندارد، روایت کند. "[419]

 

شیوه‌ی مبارزاتی امام با حکومت بنی‌امیه

امام محمد باقر(ع) نه تنها همه‌ی نهضت‌های شیعه و غیر شیعه را که با نظام حاکم تحت عنوان مبارزه‌ی حق بر علیه باطل می‌جنگیدند، از راه حق دور می‌دانست؛ بلکه موضعِ بسیار محکم و قوی را در برابر نظام ظالم حاکم توصیه می‌کرد و در درجه‌ی اول، از مردم می‌خواست که بفهمند امام بر حق کیست و بعد با نظرِ امامِ بر حق دست به مبارزه بزنند و ظلمت بنی‌امیه را با نور او به روشنایی تبدیل کنند . موارد زیر از جمله راهها و نظرات ایشان بود.

1ـ شناخت امامت.

امام می‌فرمودند: بنی الاسلام علی الخمسَة اشیاءَ علی الصلاة و الزکاة و الحج و الصوم و الولایه. اسلام بر 5 چیز بنا شده است: نماز، زکات، حج، روزه و ولایت. زراره پرسید: کدام افضل است؟

فرمود: الولایة افضل لاَنها ... ولایت برتر است، چون کلید آنها است و والی راهنمایی کننده بر آنهاست.[420]

2ـ شناسایی حاکمان ظالم و پرهیز از نزدیک شدن به آنها.

 امام محمد باقر(ع) همیشه به شیعیان خود توصیه می‌کرد که در هر کاری که هستند، توجه داشته باشند که در جهت خدمت به حاکمان ظالم قرار نگیرند. شخصی به نام عقبة بن بشیر اسدی به امام باقر(ع) گفت که قوم من می‌خواهد مرا به ریاست و کارگزاری حاکمان برگزیند. امام فرمود: " اگر از بهشت بَدَت می‌آید و از آن ناخوشنودی کارگزار قوم خودت شو، زیرا چه بسا سلطان ستمگری، مسلمانی را دستگیر می‌کند تا خونش را بریزد تو شریک آنان در خون او خواهی بود؛ در حالی که ممکن است از دنیای آنها نیز بهره‌ای نبری.[421]

و فرد دیگری به امام فرمود: از زمان حجاج تا حالا والی بوده ام. آیا راهی برای توبه است؟ امام سکوت کرد و بعد از تکرار سؤال فرمودند: نه؛ مگر این‌که حق هر صاحب حقی را ادا کنی.[422]

و همچنین شخصی به نام عبدالغفار بن قاسم می‌گوید: نظرتان در نزدیک شدن من به سلطان و رفت و آمد به دربار چیست؟ امام فرمودند: این کار برای تو صلاح نیست.‌ای عبدالغفار! رفت و آمد تو نزد سلطان سه پیامد بد برای تو دارد:

اول، محبت دنیا در دلت راه می‌یابد.

دوم، مرگ را فراموش می‌کنی.

و سوم، نسبت به آنچه که خدا قسمت تو کرده ناراضی می‌شوی و ... .[423]

امام، زمانی که می‌دید مردم برای تبریک به والی جدید مدینه به خانه‌اش می‌روند، فرمود: خانه‌ی والی دری از درهای آتش است.[424]

و در جای دیگر فرمودند: ناقه‌ی صالح را یک نفر پی کرد و چون توده‌ی مردم به آن راضی شدند، عذاب به همه‌ی آنها رسید. پس هر گاه امام عادلی ظاهر گشت، همه باید راضی به حکم او باشند و او را در عدلش یاری کنند و زمانی که حاکم ستمگری ظاهر شود، هر کس به حکم او راضی باشد و او را بر ستمگری‌اش یاری کند، یاور او خواهد بود.[425]

و باز می‌فرمود: خداوند جلیل و عزیز فرموده است: هر کس را که در اسلام به ولایتِ پیشوایِ ستمگر که از جانب خدا نیست گردن نهد، عذاب خواهم کرد؛ هر چند آن فرد در کارهای خویش نیک و پرهیزکار باشد و ... .[426]

3ـ تقیه.

 تقیه به مفهوم پنهان داشتن ایمان، اعتقاد، مرام، خط سیاسی، وابستگی‌های اجتماعی و فرهنگی و ... از سوی امام برای همه شیعیانش امری واجب تلقی می‌شد. ایشان می‌فرمود: التقيه من دینی و دین آبائی و لا ایمانُ لِمَن لا تقیه له، تقیه از دین من و دین پدران من است و کسی که تقیه ندارد، ایمان ندارد.[427]

حفظ جان و نگه داری ارزش‌های اعتقادی و دینی و توانِ اقتصادیِ شیعیان به آنها امکان می‌دهد که برنامه‌های مهمی را برای نسل‌های بعد و آگاه کردن مردم فراهم آوردند. اگر آبرو، ایمان، جان، اموال و تفکر مؤمنان در خطر باشد هیچ کاری که باعث چنین وضعیتی گردد، اهمیّت ندارد و از اعتبار خارج است. امام می‌فرمود: سکوت و تقیه‌ی ما از علم و آگاهی است.[428]

اگر قدری به اوضاع سیاسی آن زمان توجه شود، انتخاب روش تقیه کاملاً علمی و عقلانی و منطقی خواهد بود و غیر از این روش، هر روش دیگری غلط و نابجاست. اگر به شرایط آن روز زمان دقت کنیم، می‌بینیم که حاکمان ظالم بنی‌امیه در شهرهای عراق و حجاز و ایران دستشان به پست‌ترین روش‌ها در نابودی دین و انسانها آلوده است. حجاج بن یوسف ثقفی والی عراق و ایران، ده‌ها هزار نفر را به قتل رسانیده است. یاران بزرگ ائمه نظیر کمیل، میثم تمار و سعید بن جبیر به بدترین وجه به شهادت رسیده‌اند. هرکسی از علی(ع) دفاع می‌کند، محکوم به قتل و غارت اموال می‌شود و لعن علی(ع) در تمام بلاد اسلامی به‌صورت سراسری در 5 نوبت نماز صورت می‌گیرد و فضای عمومی مخالفت با بنی‌امیه به نفع نظام حاکم است، هم مخالفان و هم موافقان بنی‌امیه شیعه کش هستند و از سوی دیگر خشونت بر علیه شیعیان در سطح وسیع و گسترده و همه جانبه‌صورت می‌گیرد؛ اموال آنها مصادره می‌شود؛ به زنان آنها تجاوز می‌شود و به تبعید محکوم می‌شوند و در نهایت جان آنها گرفته می‌شود. گوش شنوایی در میان مردم و حاکمان و مزدوران آنها برای شنیدن حق و ارزش‌های واقعی وجود ندارد تا جهاد و مبارزه حتی اگر به قتل و انهدام منجر شود، راه گشایی گردد. نه کسی به شیعه می‌پیوندد و نه کسی آنها را قبول دارد. غربت امامت و حق در میان مردم موج می‌زند و لذا تقیه در چنین شرایطی بسیار باارزش و ضروری است. این شرایط بعد از شهادت امام حسین(ع) همواره در میان جوامع اسلامی وجود داشته است و قرن‌های متمادی استمرار داشته و از همین بابت اصل تقیه به‌عنوان یک شیوه‌ی استراتژی، در بقای دین و ارزش‌ها و حفظ جان و ناموس و اموال مؤمنان به اعتقاد عملی شیعیان وارد شده است و از این روست که امام باقر(ع) برای مبارزه با ظالمان حاکم و مبارزه بر علیه آنان بر اصل تقیه تأکید می‌کند و آن را راه مبارزه برای انتقال باور و فرهنگ و واقعیت‌های دین در آن نسل و نسل‌های بعدی قلمداد می‌نماید.

استاد علامه‌ی طباطبایی در مباحثات خود با هانری کربن چنین آورده است: معاویه در شام سالها با یک وضع کسرایی و قیصری حکومت می‌کرد. حکومتی که چهره‌ای جز یک سلطنت استبدادی نداشت و این زمانی بود که عمال خلافت که عده‌ای از آنها صحابی نیز بودند، بنای بی‌بند و باری را گذاشته و علناً بیدادگری پیش گرفته و سلب امنیت از جان و مال و عِرضِ مردم کرده و هوسِ آنان، جایگزین قوانین دینی گردید.

در خلال این جریانات، عالم اسلامی صدها و هزاران صحنه‌ی خونینِ فجیع و ننگین و شرم آور دید که گرداننده‌ی عمده‌ی آنها جماعتی از به اصطلاح صحابه، مانند حرقوص بن زبیر (ذوالثدیثه)، عمروعاص، سمرة بن جندب، بسر بن ارطاة، مروان بن حکم، مغيرة بن شعبه، ابوموسی اشعری، سعد بن وقاص و ... و در رأس آنها معاویه و طلحه و زبیر و ام المؤمنین عایشه بودند که همه از صحابه هستند و ... .اینکه گفته شود که اصحاب کرام مجتهد بودند و در خطای خود معذور و قاتل و مقتول و ظالم و مظلوم هر دو آمرزیده و بهشتی باشند و به دنبال این دسته از صحابه و دستیاران آنها، دسته‌ی دیگری از قبیل زیاد بن ابیه و عبیدالله بن زیاد و حجاج بن یوسف ثقفی و نظایر آن به‌وجود آمدند که در حقیقت مادرِ همان نظریه سابق الذکر و سلطنت استبدادی مطلق العنان بوده و در مدت حکومت اینها که تقریباً هفتاد سال طول کشید، جز نامی از اسلام باقی نماند و حکومت اسلامی دینی که در زمان پیغمبر اکرم(ص) پیرایه‌ای جز تقوا و عدل نداشت، تبدیل به یک امپراتوری جائرانه صد در صد عربی گردید و ... .[429]

آری همیشه در چنین شرایطی، تقیه اصل اجتناب ناپذیر ایمان است.

4ـ توصیه به امر معروف و نهی از منکر.

امام باقر(ع) با تأکید بر حفظ تقیه برای مؤمنان، شیوه‌ی امر به معروف و نهی از منکر را که در برابر روش‌ها و اعمال غلط مردم و حاکمان جامعه انجام می‌شود، راه گشا می‌دانست و می‌فرمود: من شی الی سلطان جائر فاَمره بتقوا الله و خوفه و وعظه کان له مثل اجر الثقلین من الجن و الانس و مثل اعمالهم.

هر کسی به‌سوی سلطان ستمگری برود و او را به تقوای الهی فرمان دهد و او را بترساند و موعظه کند، پاداشی مانند پاداش جن و انس و مانند اعمال آنان را خواهد داشت.[430]

همچنین می‌فرمود: "ان ائمة الجور و اتباعهم لمعزولون عن دین الله: پیشوایان ستمگر و پیروان آنها از دین خدا بر کنار شده‌اند. "[431]

اصل امر به معروف و نهی از منکر در میان همه‌ی گروه‌های جهادی و حتی حاکمان و والیان آنها یک اصل پذیرفته شده بود و کسی مانع از آن نمی‌شد و اگر کسی به این امر مبادرت می‌کرد، زیاد به مخاطره نمی‌افتاد. حاکمان بنی‌امیه و بنی‌عباس کسانی را داشتند که از آنها انتقاد می‌کردند و گاهی سخنان آنها را می‌پذیرفتند و بدین طریق احترام می‌گذاشتند. چون هم ضعف‌های خود را کشف می‌کردند و هم نظرات بین مردم را می‌فهمیدند و هم خود را موجه و مؤمن و عادل نشان می‌دادند، لذا امام باقر(ع) با روش‌هایی که حاکمان و مردم و گروه‌های جهادی آن را قبول داشتند، به مبارزه با خود آنها بر می‌خاستند.

5ـ احتجاج و دلیل آوردن بر رد باطل و اثبات حق.

 امام باقر(ع) در برابر حاکمان و والیان بنی‌امیه و طرفداران آنها و همه‌ی کسانی که به نوعی در تحکیم بنی‌امیه نقش داشتند، دست به استدلال و احتجاج با آنها می‌زد. در میان کتب روایی ده‌ها مورد از این احتجاجات ثبت شده است؛ به‌عنوان مثال: احتجاج با سران خوارج، اهل تصوف، مخالفان شیعه، حاکمان بنی‌امیه و سران اهل سنت و ... حتی خود هشام بن عبدالملک را می‌توان نام برد که در فصل‌های مربوطه به شرح آن خواهیم پرداخت.

6ـ بازسازی اندیشه‌ی دینی برای شناخت باطل .

 در آن دوران، تبلیغات و تهدیدات شدید از سوی قدرت حاکم در میان مردم صورت می‌گرفت که همچون دو بازوی قیچی، حق را از هم می‌درید. تهدیدی که همیشه توسط حاکمان و والیان بنی‌امیه به سرعت، عملی و اجرا می‌شد که کم‌ترین آن قتل و تجاوز بود و باعث ترس شدید در میان مردم می‌گردید تا آنچه را که حاکمیت می‌گفت، حق جلوه کند و تبلیغات بسیار تند و یک جانبه برای نسل‌هایی که (تا صد سال از حقیقت دین فاصله گرفته بودند) تنها به یک باور، حقانیت را تعریف می‌کردند که عوام مردم به آن باور داشتند. راه تبیین حق بسیار سخت و خطرناک بود. غدیر خم و تبیین جانشینی علی(ع) با تأکید بر آیات قرآن به کلی از اذهان دور نگه داشته شده بود. حقوق خاندان رسول(ص) که قرآن بر آن تأکید داشت، از چشم‌ها دور بود. دین در خدمت دنیا قرار داشت و دعاهای مردم و نیازهایشان از دین، رسیدن به مواهب دنیوی و لذّت‌های آن بود. ثروتمندان هر روز قوی می‌شدند و فقرا از صحنه‌ی اجتماعی حذف می‌شدند. وحدت بین مؤمنین از میان رفته بود و افرادی که باید آگاهی به مردمی می‌رساندند یا خود جاهل بودند و یا علم و آگاهی خود را به دربار فروخته و برای آنها تبلیغ می‌کردند. قرآن از صحنه‌ی عملی زندگی مردم خارج شده بود، احساسات جای عقل و تعقل را گرفته بود. جابر جعفی که از علمای کوفه و از مریدان امام باقر(ع) بود با عده‌ای از مردم کوفه به خدمت امام رسیدند و خواستار توصیه و ارائه‌ی طریق صحیحی برای خود شدند.

امام در پاسخ سؤال آنها فرمودند: "همه‌ی قدرتمندان وظیفه دارند به ضعیفان کمک کنند، اغنیا باید به فقرا و تهیدستان رسیدگی نمایند، همه‌ی پیروان اهل بیت(ع) باید با هم وحدت داشته باشند، یکدیگر را امر به معروف و نهی از منکر کنند، همه‌ی مؤمنان حفظ شئون خود کنند و کتمان اسرار را یکی از نشانه‌های بارز ایمان بدانند، آبروی مؤمنان را رعایت کنند، دستورات امامان را بپذیرند و اجرا کنند، آنچه که از امامان نقل می‌شود، اگر موافق قرآن است (جلوگیری از جعل حدیث از امامان) بپذیرند و به کار ببندند و اگر نبود آن را رد کنند. از ما خاندان پیامبر سؤال نمایند که جواب کافی و شافی خواهند شنید. هر کس این امر را رعایت کند و قبل از ظهور قائم(عج) از دنیا برود شهید است و اگر درک کرده و با او کشته شد، اجر دو شهید دارد و چنانچه یکی از دشمنان اهل بیت را به قتل برساند، اجر و ثواب بیست شهید را دارد. ولایت ائمه را بپذیرند، اگر نپذیرند همانند معاویه هستند.[432]

از این دست احادیث ده‌ها حدیث در کتب حدیثی از امام باقر(ع) نقل شده است.

امام، راه مبارزه با باطل و عوامل آن در حکومت بنی‌امیه و مدعیان دروغین دین را علاوه بر موارد فوق، خودسازی مؤمن و اتخاذ شیوه‌ی درست تقوا و عبادت معرفی می‌کند و آگاهی و شناخت مؤمن را اصل می‌داند. امام شیطان شناسی، شناسایی حب دنیا، شناسایی نفس اماره و بازی‌های آن، شناسایی جاعلان حقیقت، شناسایی تحریف‌ها و دروغ ها، شناخت خاندان امامت، شناخت شیوه‌های دشمنی با خاندان رسول(ص) و حق، شناسایی ورود خفیه و آشکار شرک در دین و ایمان، سوء استفاده‌ها از دین در جهت دنیا و منافع شخصی و ... را برای بازسازی درست اندیشه دینی برای هر مؤمن واجب و فرض می‌دانست. او عبادت خداوند را در پاکی دامن و شکم معرفی می‌کرد و می‌فرمود: " خداوند با چیزی برتر از پاکی شکم و دامن عبادت نشده است. "[433] و می‌فرمود: " شیعه‌ی ما تنها کسی است که تقوای خدا کند و مطیع خداوند باشد. "[434]

او ریشه‌ی گمراهی و سرگردانی را نداشتن رهبر و امامی دادگر و آشکار می‌دانست و می‌فرمود: " هر کسی که صبح کند در حالی که در جهت خداوند عزوجل نرود و امام آشکار و دادگری نداشته باشد، گمراه و سرگردان صبح کرده و اگر در این حال بمیرد، در کفر و نفاق مرده است. "[435]

تأکید شدید امام بر تقوا در بسیاری از روایات او دیده می‌شود، زیرا یکی از عوامل کوردلی و نادانی را نداشتن تقوا می‌دانست و می‌فرمود: " خداوند به وسیله‌ی تقوا، انسان را از آنچه عقلش به آن نمی‌رسد حفظ می‌کند و کوردلی و نادانی او را برطرف می‌سازد.[436]

7ـ جذب بزرگان بنی‌امیه.

امام باقر(ع) سعی می‌کرد تا بزرگان قابل هدایت را از درون حکومت بنی‌امیه به‌سوی خود جلب نماید، از جمله سعد الخیر بن عبدالملک بن عبدالعزیز بن عبدالملک بن مروان برادر زاده‌ی عمر بن عبدالعزیز است که جذب امام محمد باقر(ع) شد و آن بزرگوار او را سعد الخیر نامید در حالتی که گریه می‌کرد، حضرت فرمود: یا سعد چرا گریه می‌کنی؟ گفت: چگونه گریه نکنم و حال آن‌که از شجره‌ی ملعونه هستم که در قرآن مجید یاد فرموده؟ حضرت فرمود: تو از آنها نیستی اموی، منا اهل البیت، آیا نشنیده‌ای قول خدای تعالی را که حکایت ابراهیم را که می‌فرماید و من تبعنی فانه منی.[437]

روایاتی از امام باقر(ع) در کتب روایی ثبت شده است که امام با سعد الخیر آن را در میان گذاشته است. از افراد بسیار مهم دیگر که میل شدید به امام باقر(ع) پیدا کرد، خود عمر ابن عبدالعزیز است. حکایت‌های زیادی را از رفتار عمر بن عبدالعزیز در گرایش شدید او به خاندان اهل بیت نقل کرده اند؛ از جمله آورده‌اند که یک نفر از پزشکان اهل کتاب در محفلی که اعیان و اشراف بنی‌امیه حاضر بودند، به تعلیم عمر بن عبدالعزیز دختر او را خواستگاری نمود. عمر گفت: این وصلت نمی‌شود چون ما مسلمانیم و شما کافرید. طبیب گفت: پس چگونه پیامبر(ص) شما دختر به علی ابن ابی طالب داد؟ عمر گفت: علی(ع) یک نفر از بزرگان مؤمنین بود. طبیب گفت: پس چرا لعن او را جایز می‌دانید؟ عمر بن عبدالعزیز به حاضرین گفت: چرا جواب او را نمی‌دهید؟ همه ساکت نشستند و سر به زیر انداختند. آن وقت عمر قدغن کرد که کسی آن حضرت را سب کند.

همچنین عمر بن عبدالعزیز فدک و منافع او را رد کرد به حضرت امام محمد باقر(ع) و منسوبین به حضرت امیر(ع) را محبت و احسان نمود. از حضرت باقر(ع) روایت کرده‌اند که فرمود: در میان هر قومی مرد صالح و نیکوکاری هست و از بنی‌امیه عمر بن عبدالعزیز است. عمر بن عبدالعزیز همچنین به فضیلت حضرت امیر بر خلفای قبل او تأکید داشت.[438]

هشام بن معاذ حکایت کرد: روزی عمر بن عبدالعزیز وارد شهر مقدس مدینه گردید و من در خدمت او بودم که یکی از غلامانش به نام مزاحم به او گفت: حضرت ابو جعفر محمد بن علی(ع) می‌خواهد وارد شود. عمر بن عبدالعزیز گفت: اجازه دهید، همین که امام باقر(ع) وارد شد، عمر مشغول گریه بود. حضرت فرمود: تو را چه شده است که گریه می‌کنی؟ و سپس افزود "‌ای عمر بن عبدالعزیز! دنیا نوعی از بازار کسب و تجارت است، عده‌ای در آن سود می‌برند و عده‌ای از آن خارج می‌گردند در حالی که زیانکار و خسارت دیده‌اند و عده‌ای دیگر وقتی از این دنیا بروند، پشیمان و نادم خواهند بود که چرا برای آخرت خود توشه‌ای بر نگرفته‌اند. سوگند به خداوند متعال! ما اهل بیت رسول(ص) صاحبان حق هستیم و کلیه‌ی اعمال و کردار بندگان بایستی از برابر دیدگان ما بگذرد.‌ای عمر بن عبدالعزیز! تقوای الهی پیشه کن و در درون خود پیرامون دو چیز بیندیش اول آنکه: دقت کن چه چیزهایی را دوست داری که همراه تو باشند تا در پیشگاه خداوند متعال باشی. دوم آنکه: متوجه باشی از چه چیزهایی ناراحت هستی و تو را ناپسند آید که همانا در پیشگاه خداوند تو را سرافکنده می‌گرداند و مانع عبور تو از صراط خواهد شد.‌ای عمر بن عبدالعزیز! درب‌ها را به روی مردم و مراجعین خود بگشای و مانع‌ها را بر طرف نما و سعی کن که همیشه یار و یاور مظلومان و طرد کننده‌ی ظالمان و متجاوزان باشی و سپس افزود هر که دارای سه خصلت باشد، ایمانش کامل است. عمر بن عبدالعزیز با شنیدن این سخن دو زانو نشست و گفت یابن رسول الله! آن سه چیز را بیان فرما. همانا شما اهل بیت نبوت هستید. حضرت فرمود: اول آن‌که هنگام شادمانی و خوشحالی، گناه و معصیت مرتکب نشو. دوم آن که هنگام غضب و ناراحتی، حق را فراموش نکن و سوم آن‌که هنگام دست یافتن به امور و اموال، آنچه را حلال و مباح نیست، تصرف نکن. چون سخن به این‌جا رسید، عمر بن عبدالعزیز دستور داد تا قلم و کاغذ آوردند و حواله‌ی فدک را تحویل امام محمد باقر(ع) داد. "[439]

امام باقر(ع) سعی در جذب افراد خوب از داخل حکومت بنی‌امیه داشت تا از رهگذر جذب آنها، بتواند گره‌ای از کار مظلومان بگشاید و راه حق را که در آن دوران، بسیار کمرنگ و در میان ده‌ها شبه حق، قابل شناسایی نبود، تحکیم بخشد و دیگر این‌که خط وابستگی امامت و رهبری الهی را نیز معین نمود و قدرت معجزه آسای این مائده‌ی آسمانی را به نمایش گذاشت. لذا در تمام این جذب‌هایی که از امرای بنی‌امیه صورت می‌داد، همواره خط امامت را پررنگ و برجسته معرفی می‌نمود. روایت ذیل این مهم را بیشتر آشکار می‌کند. وقتی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، خدمت امام باقر(ع) آمد و از او خواست او را هدایت و راهنمایی فرماید تا برای او سود داشته باشد و دولت خود را نیز بیمه نماید. امام فرمودند:

" سفارش می‌کنم تو را به تقوا و این که مسلمانی را که خردسال است، فرزند خودت بدانی و میانسال هایشان را برادر خویش دانسته و بزرگ سال‌ها را پدر خویش بدانی؛ پس به فرزندت ترحم کن و نسبت به برادرت صله کن و نسبت به پدرت نیکی نما و زمانی که کار نیکی انجام می‌دهی آن را رها مکن. "[440]

عمر بن عبدالعزیز بسیار تحت تأثیر سخنان امام باقر(ع) قرار داشت و توانست بر باطل بودن حکومت بنی‌امیه آگاهی یابد، لذا همان طور که قبلاً ذکر شد، در مدّت کوتاه خلافتش کارگران فاسد بنی‌امیه را از پست‌ها و مناصب دولتی عزل نمود و در هنگام احتضار مرگ، جمله‌ای را بیان کرد که نشان از باطل و فاسد دانستن نظام بنی‌امیه داشت و خود زمینه‌ی انقلاب در نسل‌های بعد گردید و آن آیه‌ای از قرآن بود که در آن آمده است (تِلکَ الدّارُ الاخِرَةُ نَجعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدونَ عُلُوًّا فِی الاَرضِ وَ لا فَسادًا وَ العاقِبَةُ لِلمُتَّقین) سرای آخرت را برای کسانی قرار می‌دهیم که اراده‌ی برتری جویی در زمین نداشته و از فساد (و آلودگیِ معصیت) دور باشند و عاقبت و پیروزی برای اهل تقوای است.[441]

به کار بردن کلمه‌ی علو فی الارض و فساد در آن حکایت از برتری جوییِ حکومت بنی‌امیه و فسادی که آنها در زمین انجام دادند، دارد که در وجدان عمر بن عبدالعزیز وجود داشت و لحظه‌ی مرگ آن را برای مردم بازگو کرد و این می‌توانست یکی از ثمرات ارتباط او با امام باقر(ع) باشد. همان طور که قبلاً گفته شده آزاد کردن فدک و برگرداندن آن به حضرت امام محمد باقر(ع)، برکناری عوامل و کاگزاران حجاج، از دیگر اقدامات مثبت عمر بن عبدالعزیز بود که در راستای برنامه ریزی امام محمد باقر(ع) برای جذب او صورت گرفت.

 

 

دیگر موضوعات مهمی که امام باقر(ع)
در دوران زندگی و امامت خود به آن پرداخته‌اند.

همان طوری که قبلاً اشاره شد امام باقر(ع) در فضایی زندگی می‌کردند که مختصات آن فقط مخصوص دوران زندگی خود ایشان بود و هیچ امام دیگری با چنین شرایطی روبه‌رو نبوده است. البته همه‌ی امامان معصوم: با شرایط خاص که مخصوص خود آنها بوده روبه‌رو بوده‌اند. بی‌تردید بسیاری از معضلات مهم در دوران تمام امامان اتفاق افتاده و همه‌ی آنها کم و بیش با این معضلات و گرفتاری‌ها درگیر شده و راه‌های عملی برای برون رفت از آنها ارائه داده اند؛ امّا از آنجا که هر کدام از این سرداران آسمانی و بزرگان هستی با شرایط ویژه‌ای که به دوران زندگی آنها ربط داشته است، رابطه‌ی مستقیم داشته اند؛ امام باقر(ع) نیز یک چنین شرایطی را دارا بوده است. در همین کتاب به انواع مشکلات موجود در دوران امام باقر(ع) اشاره‌ی مختصری شده است که به‌صورت خلاصه عبارتند از: پیدایش تفکرات نوین در مفاهیم اصلی دین، مانند توحید و معاد، امامت، ایمان، کفر، جبر و اختیار و…. به تبع این باورها، مکاتبِ سازمانی در گرایش به هر یک از تفکرات پدیدار شد که به تدریج به سیاست و حکومت و انقلاب می‌اندیشیدند و مخالفان خود را با استدلال یا جبر یا قتل و ترور یا جنگ و کشتار از میان بر می‌داشتند که این باورها حتی در دوران فرزندان امام علی(ع) در نسل‌های بعد رسوخ یافت و نهضت‌های متعددی در صحنه حاضر شدند که هم قدرت سیاسی و نظامی داشتند و هم تئوری مستحکمی را از نظر خودشان ارائه می‌دادند؛ از آن جمله می‌توان زیدیه، حسنیه، کیسانیه، عباسیه و... را نام برد و در کنار آنها تئوری‌هایی که از همان ابتدای اسلام در صحنه‌ی اجتماعی برجسته شدند و به تشکیلات خاص خود روی آوردند، نیز بودند. آنها یا حکومت گرفتند یا در کنار حکومت ماندند یا به حمایت و پشتیبانی حکومت دست به شمشیر بردند و به پست و قدرت رسیدند؛ مانند موافقان تفکر مرجئه که به دربارها راه یافتند یا اهل تصوف و دوری گزین از شرایط سیاسی و اجتماعی که در عمل راه گشای حاکمان بودند. در مقابل تفکرات مدافع حاکمان؛ تئوری‌های جنگ طلب و مخالفان حاکمان نیز به صحنه‌ی عمل درآمدند، مانند باور خوارج که خیلی زود به انواع شعب تقسیم شد و دو فرقه‌ی ارزقیه و اباضیه‌ی آن در دوران زندگی امام باقر(ع) به‌صورت گسترده در جامعه فعالیت داشتند و به جنگ با همه‌ی مخالفان خود از جمله حکومت‌های حاکم می‌پرداختند.

در کنار این تفکرات مخالف و موافق نظام حاکم، افراط و تفریط در فهم دین و ارزش‌های اساسی آن نیز به‌وجود آمد. عده‌ای از این سو به افراط در باورهای دینی روی آوردند و به غلو و غالی گری در دین پرداختند. انسانهای معمولی را در حد خداوند بالا بردند. شاید یکی از دلایل چنین باورهایی نفوذ اندیشه‌ی مسیحیت در آن دوران بود که اعتقاد به خدا بودن حضرت مسیح(ع) این باور را در میان مسلمانان تقویت می‌کرد که افرادی نیز به مانند مسیح می‌توانند خدا باشند. در مبحث غلات در همین کتاب، ما این گونه نظریات را بررسی کرده ایم که معلوم می‌شود که در آن دوران اهل غلو هم در اهل سنت، هم شیعه و هم نظام‌های سیاسی حاکم ظاهر شده است. نهضت‌های پی در پی راوندیه در دوران بنی‌عباس که دوران بازسازی اعتقادی آنها به عصر امام باقر(ع) بر می‌گردد و اهل غلو در شیعه که از زمان حضرت علی(ع) به‌وجود آمده بودند، در زمان امام باقر(ع) کاملاً با تئوری‌های وسیعی به صحنه‌ی عمل آمدند و در زمان امام صادق(ع) و دیگر امامان به قدرت‌های زیادی دست یافتند؛ امّا تفریط گرایان که به انکار همه‌ی این افکار دینی می‌پرداختند، نیز در دوران زندگی و امامت امام باقر(ع) در صحنه حاضر شدند که به تدریج به قدرت‌های بیشتری در زمان امام صادق(ع) و دیگر ائمه دست یافتند و آن باور دهریون یا ماتریالیسم یا بی‌خدایی و زندیقی بود که از فتوحات شرق و غرب به تصرف در آمده، وارد اسلام و باور مردم شد که در این زمینه هم در این کتاب به آن پرداخته شده است.

در یک نگاه ابتدایی شاید بتوان توجیه این همه باورهای متفاوت را به‌دست آورد که مهم‌ترین آنها کنار گذاشته شدن خط اصیل اسلام و حضرت رسول(ص) و قرآن و جانشینان بر حق آن یعنی امامت است. امامان می‌توانستند با علم و آگاهی به قرآن و سنت با مدیریت قدرتمند و با کرامات و معجزات با اتصال اصیل به پایگاه وحی و الهام، با عصمت و پاکی خدادادی که داشتند، مردم و جامعه و حکومت را به جهت تعالی پیش ببرند و جهان را در آن دوران به سطحی که خداوند از بشر انتظار دارد برسانند و جامعه‌ی اسلامی توحیدی را که بر اساس عدل، قسط، عبادت، اخلاق، عرفان، طاعت،آگاهی و علم و ... به‌وجود می‌آید، به کل تاریخ هدیه نمایند و جامعه‌ی نمونه‌ای که بشر لیاقت و صلاحیت آن را دارد بسازند؛ جامعه‌ای که هنوز بشر در انتظار آن به سر می‌برد و منتظر ظهور منجی آن است. صدها قرن، بشریت به دلیل حذف امامت از جریان اصلیِ هدایتِ بعد از حضرت رسول(ص)، از آن محروم مانده است. موضوع دیگری که باز مخصوص دوران امام باقر(ع) بوده است و یا حداقل از آن زمان شروع شده بود، گسترش کشور و جامعه‌ی اسلامی بود که بر اثر فتوحات گسترده از شمال آفریقا و جنوب اروپا تا هند و سند و ماوراءالنهر و بلخ و بخارا و گیلان و آذربایجان، دور تا دور حاشیه‌ی دریای خزر را به تصرف حکومت اسلامی در آورد که از این رهگذر، میلیون‌ها نفر به جمعیت جهان اسلام افزوده شد و ده‌ها شهر و مرکز ایالت‌های جدید به کانون‌های اسلامی پیوست و در کنار آن، ده‌ها تفکر جدیدِ این مناطق نیز با رنگ و لعاب اسلامی در تفکر مردم ظاهر شد که در همین کتاب به بعضی از آنها نظیر مزدکی، مانوی، بودایی، هلنی، هندویی، زردشتی، ودایی، دهری و بی‌دینی اشاره شده است. این افکار وارداتی در کنار ادیان مسیحی و یهودی که در حکومت نفوذ گسترده‌ای یافته بودند، مشکلات را چندین برابر می‌کرد.

دیگر معضلات این دوران، تحریف مفاهیم دینی و تاریخ حضرت رسول(ص) و سیره‌ی ایشان و برداشت‌های غلط از قرآن و سنت بود که به‌صورت قانون و مقررات در آمد و توسط نظام اموی حاکم به مردم تحمیل می‌شد؛ یعنی تحریف حقایق و تحمیل آن به مردم در سطح گسترده وجود داشت.

در برابر همه‌ی این مشکلات، وجود نظامی ستمگر و بی‌رحم و ظالم، یعنی حکومت بنی معاویه و بنی مروان بود که دستش به خون عزیزترین فرزندان رسول(ص) آلوده شد و بسیاری از بزرگان و رجال صالح دینی را قتل عام کرد و امامت را از صحنه‌ی هدایت مردم کنار زد و آنها را به شدیدترین وجه قتل عام کرد و اسلام را در خدمت سیاست و حکومت و دنیا در آورد و دین را به‌عنوان ابزاری در خدمت دنیا به مردم معرفی نمود و کسانی را که از این همه انحرافات و بدفهمی‌ها آگاه بودند و می‌توانستند مردم را آگاه کنند یا به وسیله‌ی حاکمان ظالم بنی‌امیه شهید شده بودند و یا در کنج انزوا و گمنامی محو شده بودند. همه‌ی این موارد را ما به‌صورت مفصل‌تر در این کتاب طرح نموده ایم، حالا باید به این همه مشکلات که در پیش روی امام باقر(ع) بود توجه داشت. اولین امام بعد از حضرت رسول(ص) در انزوا رفت و خار در چشم و تیغ در گلو 25 سال گوشه نشین شد و در دوران حکومت 5 ساله‌اش اکثریت اهل قبله با تفکرات انحرافی به جنگ با او روی آوردند و مسلمانانی که از هویت اصیل دین رسول(ص) تهی شده بودند و سرانجام مدافعان بنی‌امیه از طریق خلیفه‌ی سوم، عثمان، حکومت را به چنگ آوردند و امام حسن(ع) وارث برگزیده‌ی حضرت رسول(ص) را در صلحی تحمیلی به گوشه‌ای زدند و با زهر جُعده به شهادتش رسانیدند و حسین(ع) که وارث تاریخ شاهدان دین بود، در محشرِ تف با شدیدترین شدائد پرپرش کردند و امام سجاد(ع) را به بیعت با یزید مجبور نموده و در 35 سال امامتش به کنج انزوا نگهش داشتند تا تنها به عبادت و بازسازی و نگه داری دین در خانواده‌اش و تنی چند از یارانش و بردگان و کنیزان بپردازد و تنها، شاهد عذاب کل جامعه‌ی فاسد و گناهکار آن دوران به‌دست خداوند باشد که عذابی را که آنها از زیر پایشان ظاهر شد را چشیدند.[442]

اکنون در دوران امام باقر(ع) شرایط تغییر کرده بود، تعصب خونبار بنی‌امیه شکسته شده بود و از درون این حکومت، والیان و عالمانی که به حقیقت بیشتر توجه می‌کردند، ظاهر شده بودند؛ مانند: سعدالخیر، عمر بن عبدالعزیز و ... تفکر بنی‌امیه نیز دستخوش ترک و شکستن شده بود و به تبع آن لعن حضرت علی(ع) ملغی شد و به اهل بیت حضرت رسول(ص) توجه بیشتر شد. ظالمان افراطی از کار برکنار شده بودند. گروه‌های علمی اقدام به تأسیس مکتب و مدرسه و مراکز آموزشی کرده بودند، نسل جدیدی ظاهر شده بود که به آن همه عذاب که در نسل گذشته اتفاق افتاده بود، آگاه بودند و دنبال چرایی آن می‌گشتند و خواهان فهم واقعی از دین شده بودند. مراکز دینی متعدد در سراسر کشور بزرگ آن روز که بخش عظیمی از سه قاره (اروپا، آسیا، آفریقا) را فتح کرده بود، تشکیل شده بود. هجرت‌های بزرگ مردم و علما از اقصی نقاط کشور به مرکز حجاز و عراق و شام و برعکس از این نقاط به دورترین نقاط و شهرهای مهم آن روز، صورت می‌پذیرفت و این رفت و آمد سؤالات و نیازهای جدیدی را مطرح می‌کرد که پاسخ گو و هدایت گر می‌خواست. شیعه در محاق بود و اندیشه‌ها در جولان. در مقابل دست به شمشیر بردنِ سران بنی‌امیه و میل بی‌پایان آنها در فساد و شراب و فسق، والیان بنی‌امیه درگیر جنگ‌های نژادی و ملی و قدرت طلبانه بودند. در چنین شرایطی چه کاری باید انجام می‌شد؟ آیا دست به شمشیر بردن و جنگیدن چاره‌ی کار بود؟ در صورت قبول چنین پیش فرضی، امام(ع) با چه کسانی باید می‌جنگیدند؟ بنی‌امیه، عباسیان، کیسانیه، مختاریه، خوارج، حسنیه، مرجئه و ...؟ جنگ با هر کدام از اینها به نفع گروه‌های دیگر تمام می‌شد و بر فرض محال، پیروزی نظامی بر همه‌ی این گروه‌ها چه نتیجه‌ای می‌داد؟ مردم را باید به چه حقیقت آشکاری دعوت می‌نمود؟ کدام نیروی نظامی در اختیار امام باقر(ع) بود؟ کدام سرداران علمی در اختیار ایشان بودند؟ اصولاً کدام علم حقیقی مطرح بود که مردم به دنبال آن بیایند؟ کدام حقیقت اصیل از اسلام برای مردم روشن شده بود که به آن بپیوندند؟ نه حقیقتی معین شده بود و نه راه راستینی تبیین و تشریح شده بود و نه عالمی بود که آن را آموخته باشد و به دنبال آموزش آن جان فشانی کند و یا دست به هجرت بزرگ به نقاط دور دست بزند. کدام شهر آماده‌ی پذیرش بود؟ و کدام پایگاه در نقاط مختلف، آمادگی پذیرش حقیقت قرآن و سنت رسول(ص) را داشت؟

اکثریت مردم افسرده، ناآگاه، بهت زده، حزب زده، بی‌پایگاه، بی‌هدایت گر، بی‌شناخت و ... بودند حتی زبان و لهجه‌ی مشترکی بین جوامع تحت حکومت نبود. زبان عربی در میان فاتحان رایج بود؛ نه مردم شهرها و روستا‌ها . ده‌ها سال طول کشید تا مردم عربی را آموختند. فرهنگ بومی هر منطقه با منطقه‌ی دیگر فرق می‌کرد. موقعیت‌های جغرافیایی و اقلیمی نیز متفاوت بود. از مناطق نزدیک قطب شمال تا مناطق نزدیک خط استوا در قلمرو حکومت بود. این همه تفاوت و اختلاف، چیزی نبود که از نظر امام باقر(ع) دور باشد. این امام بزرگ که با این همه معضلات که بخش کوچکی از آنها را عنوان کردیم، رو در رو بود چه باید می‌کرد؟ آیا راهی جز ساختن سازمانی که بتواند به‌طور همه جانبه این معضلات را بررسی نموده و راه بیرون رفت را در تک تک آنها مشخص نماید، وجود داشت؟ آیا این سازمان نباید در رأس برنامه ریزی هایش دادن علم و آگاهی و شناخت برای کشف حقیقت را قرار می‌داد؟ آیا این سازمان نباید اولویت‌های اولیه‌ی حقیقت شناسی را معین می‌نمود؟ و برای هر کدام از این اولویت‌ها راه چاره را معین می‌کرد؟ و…. مشکل عمده و سخت‌تر از همه،که امام باقر(ع) با آن روبه‌رو بود، وضعیت اخلاقی، فرهنگی و رفتاری مردم بود که بعد از آن همه حوادث و معضلات در میانشان ظاهر شده بود. کینه و نفرت، فسق و فجور، حسادت، حقارت، فقر و توسل به راه‌های حرام برای امرار معاش، نشناختن راه درست کسب در آمد، وجود فتواهای غلط در فقه که رفتارهای اخلاقی و ایمانی آنها را به‌سوی باطل می‌برد و در حقیقت دست آوردِ همه‌ی آن انحرافات سیاسی و مکتبی، همین اخلاق و فرهنگ باطل بود که در سطح عمومِ مردم پخش و اجرا می‌شد.

امام باقر(ع)، باقر و شکافنده‌ی یک چنین شرایط سخت و طاقت فرسا و غیر قابل گشایش بود. در وهله‌ی اول آنچه که از همه مهم‌تر جلوه می‌کرد، شکافتن جهل گسترده‌ی مردم از نشناختن حق و سیره‌ی اصلی حضرت رسول(ص) و اهداف خدا و قرآن و رسول بود. او می‌بایست خط درست اسلام را ارائه می‌داد و باطل بودن خطوط انحرافی و افکار غلط را با دلیل و برهان به اثبات می‌رسانید. ما در فعالیت‌های حضرت امام محمد باقر(ع) این رفتار را می‌توانیم به خوبی واکاویی کنیم. تربیت کسانی که سیره‌ی حضرت رسول(ص)را تبیین کردند و خود ایشان نیز به بیان روایاتی پرداخت که سیره‌ی درست حضرت رسول(ص) را بازگو می‌کرد. ده‌ها روایت از ایشان در این زمینه نقل شده است . (در همین کتاب به بخشی از آنها اشاره شده است). وی به بیان کلیه‌ی نظریاتش بر پایه‌ی اثبات قرآنی آن می‌پرداخت، تا قرآن را که در آن زمان هم تحریف شده بود و هم متروک، دوباره به صحنه‌ی زندگی مردم وارد کند و می‌فرمود: هر چه را که من می‌گویم، پایه‌ی استدلال قرآنی دارد و اگر نداشت، به آن توجه نکنید. از میان تمام اقدامات بسیار مهمی که امام باقر(ع) در دوران خودش انجام داد، چند موضوع مهم در روایات و سخنان به جای مانده از ایشان بیشتر به چشم می‌خورد که عبارتند از: یکی، بیان و تشریح شأن و ارزش و نظرات و اقدامات حضرت علی(ع) و مظلومیت ایشان که در طول یکصد سال گذشته به وقوع پیوسته بود. دوم، بیان صحیح و درست نهضت حسین بن علی(ع) که به‌عنوان مدافع اصیل قرآن و سیره‌ی حضرت رسول(ص) و امامت حضرت علی(ع) دست به قیام زد و زدودن پیرایه‌ها و سخنان دروغ و تهمت گونه از این نهضت عظیم بود. سوم، دادن امید به جامعه‌ی ناامید بعد از عذاب آن روزها، به آمدن منجی نجات بخش از همه‌ی این سختی ها. چهارم که از همه مهم‌تر بود، اصلاح اخلاق اجتماعی و اصلاح فرهنگی بود. نوع برداشت مردم در آن روز بر اساس دانسته‌های غلطی بود که دریافت می‌کردند؛ سپس بر مبنای این دانسته‌های غلط به نتیجه‌ی دلخواه می‌رسیدند و پس از آن به قضاوت غلط و نادرست دست می‌یافتند و سپس به اقدام خصمانه و کینه ورزانه در رابطه با قضاوت خود می‌پرداختند و هزاران تهمت و دروغ بر آن استوار می‌کردند و ... .

ما ذیلاً به اقدامات امام در مبارزه با این شرایط می‌پردازیم:

1ـ مبارزه با قضاوت‌های نادرست .

مبارزه با قضاوت‌های نادرست با ارائه‌ی روش درست شناخت حق از باطل و توصیه به همه‌ی پیروان خود به قضاوت نکردن قبل از آگاهی درست و بیان این‌که از خطاها و لغزش‌های دیگران بگذرند تا هم خدا خطاهای آنها را پنهان کند و هم کینه و جنگ و اختلاف و قضاوت‌های غلط در میان مردم رایج نگردد و راه دستیابی حق باز بماند.

می‌فرمود: " هر مؤمنی وظیفه دارد، هفتاد گناه کبیره را بر برادر مؤمن خود بپوشاند."[443]

به نقل از حضرت علی(ع) می‌فرمود:

"‌ای مردم! آن کسی که نسبت به برادر دینی‌اش از لحاظ دین و مذهب سابقه‌ی خوبی سراغ دارد، دیگر نباید به سخنانی که این و آن درباره‌ی او می‌گویند، گوش فرا دهد. آگاه باشید گاهی تیراندازی تیری می‌اندازد و تیرش به خطا می‌رود، امّا تیر کلام بی‌اثر نمی‌ماند؛ ولی سخن‌های باطل نابود خواهد شد و گناه بر گوینده‌ی آن باقی می‌ماند و خداوند شنوا و گواه است. بدانید که بین حق و باطل بیش از چهار انگشت فاصله نیست و سپس امام انگشت خود را میان گوش و چشم خود گذاشت و سپس فرمود: باطل آن است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم. "[444]

امام باقر(ع) می‌فرمود:

" از چیزهایی که انسان را به مرز کفر نزدیک می‌سازد، این است که کسی با برادر دینی خود به نام دین، در ظاهر طرح دوستی بریزد و لغزش‌های او را یکی پس از دیگری به خاطر سپارد تا روزی او را رسوا کند. "[445]

و به نقل از حضرت رسول(ص) می‌فرمود:

"‌ای کسانی که به ظاهر اسلام آوردید، ولی اسلام در قلب شما رسوخ نکرده است! در جستجوی لغزش‌های مسلمانان نباشید، زیرا کسی که در مقام پیدا کردن خطاهای مردم باشد، خدا عیوب او را آشکار و وی را رسوا خواهد کرد، حتی اگر در دل خانه و به‌طور پنهان گناهی مرتکب شود. "[446]

بیان این مطالب جلوی قضاوت‌ها و تهمت‌ها را می‌گرفت. امام می‌فرمود: " بهترین چیزی که می‌خواهید مردم به شما بگویند، به آنها بگویید. "[447]

وی فرمود: " حسرت زده‌ترین مردم روز رستاخیز، بنده‌ای است که عمل عادلانه‌ای را توصیف کرده، ولی خود خلاف آن را به کار بسته باشد. "[448]

و می‌فرمود: " چاپلوسی و حسد جز در طلب علم و دانش، از اخلاق مؤمن نیست. "[449]

و می‌فرمود: " خداوند دشنام گویِ بدزبان را دشمن خود می‌داند. "[450]

و می‌فرمود: " فروتنی آن است که انسان به نشستن در جایی پست‌تر از شأنش راضی باشد و به هرکس برخوردی سلام گویی و هر چند بر حق باشی جدال و کشمکش را رها کنی."[451]

و می‌فرمود: " دوستی را در دل برادرت، از آنچه نسبت به او در دل توست بشناس. "[452]

و می‌فرمود: " سه چیز از کرامت‌های دنیا و آخرت است؛ آن کسی را که بر تو ستم کرده، ببخشایی و به آن که از تو گسسته، بپیوندی و چون بر تو جهالتی رود، بردباری کن."[453]

از این دست روایات که باعث آرامش در بین مردم می‌شود و جلوی کینه‌ها و نفرت‌ها و حسدها را می‌گیرد و قضاوت‌ها و بی‌آبرویی‌ها را محدود می‌کند، در سخنان امام باقر(ع) صدها بار به شکل‌های مختلف تکرار شده است و نشانه‌ی آن است که آرامش دادن به جامعه برای روشن کردن حق در بین آنها و بیان حقایق، از موارد اصلی است.

2ـ تأکید بسیار شدید بر کسب آگاهی‌ها که در جای دیگر این کتاب در مورد آن سخن به میان آمده است.

امام مرز بین جهالت و علم را به انواع مختلف به مردم گوش زد کرده است و می‌فرمود: در جستجوی دانش شتاب کنید[454] . ایشان تأکید داشتند مرکز اصلی که علم واقعی را به‌دست مردم می‌رساند، امامت منصوص است و می‌فرمود: اگر ما بر اساس نظر و هوای و هوس خود فتوا می‌دادیم، بدون تردید نابود می‌شدیم. ما برای مردم بر اساس اخبار مانده از رسول خدا(ص) و اصول علمی فتوا می‌دهیم که نزد ماست و هر بزرگی از بزرگ دیگر به ارث برده است و ما آن را می‌اندوزیم؛ همچنان که این جماعت زر و سیمشان را می‌اندوزند[455] و می‌فرمود: ما خاندانی هستیم که علم ما از علم خداست و از حکمت او ستانده ایم و سخن راستگویی را شنیده ایم؛ پس اگر از ما پیروی کنید، راه می‌یابید[456] و می‌فرمود: هر چه که از این خانه (امامت) صادر نشده باشد، باطل است[457] . می‌فرمود: هیچ یک از مردم به حق و صوابی دست نیافته‌اند و هیچ کس داوری حقی نکرده است، مگر از آنچه از سوی ما اهل بیت صادر شده باشد و هرگاه امور آنها شاخه شاخه گردد، خطا از آن ایشان و صواب از آن علی(ع) خواهد بود.[458]

امام بعد از این‌که جامعه را با اخلاق و تربیت‌های درست فرهنگی به طرف آرامش فرا می‌خواند و جلوی قضاوت‌های غلط آنها را می‌گیرد، مردم را به‌سوی علم و آگاهی برای کشف حقیقت که همان قرآن و سنت رسول(ص) است دعوت می‌کند و تأکید می‌نماید که علم و حقیقت هستی را فقط از زبان امامان معصوم: می‌توان فرا گرفت و غیر آن باطل است و لذا جامعه را به‌سوی گرایش به امامان دعوت می‌کند و همان طور که قبلاً ذکر شد، سه امام را بیش از همه تأکید می‌نماید. (امام علی(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع)) .

3ـ تأییدات در همه‌ی زمینه‌ها درباره‌ی امام علی(ع) .

امام باقر(ع) ده‌ها آیه از قرآن کریم را که درباره‌ی علی(ع) بود، با سند صحیح از حضرت رسول(ص) بیان کردند و مردم را به آن آگاهی دادند که در همین کتاب به آن پرداخته شده است.

" بیان روایاتی از قرآن کریم در تأیید حضرت علی(ع) "

امام باقر(ع) روایات زیادی از قرآن را در شأن علی(ع) معرفی کردند؛ به‌عنوان مثال آیه ی" ان فی ذلک لایات للمتوسمین " را درباره‌ی علی(ع) بیان کرد و می‌گفت حضرت علی(ع) درباره‌ی این آیه می‌فرمود: رسول خدا(ص) باریک بین بود و پس از او من و امامانِ از ذریه‌ی من باریک بین هستند.[459] همچنین درباره‌ی آیه‌ی 16ـ سوره‌ی 72 " اگر بر آن روش استوار شوند، آبی فراوانشان نوشانیم. "

می فرمود: یعنی اگر بر ولایت علی ابن ابی طالب(ع) و اوصیا از فرزندان او استوار شدند و اطاعت آنها را در امر و نهیشان بپذیرند آب فراوانی به آنها نوشانیم؛ یعنی ایمان را در دلشان جایگزین کنیم و مقصود ایمان به ولایت علی(ع) و جانشینان اوست.[460] و می‌فرمود: " علمی که با آدم(ع) فرود آمد، بالا نرفت و علم به ارث منتقل می‌شود و علی(ع) عالم این امّت بود و…. "[461]

ایشان می‌فرمود: علم همه‌ی پیامبران و رسول خدا(ص) به حضرت علی(ع) تحویل داده شده است[462] و می‌فرمود: مقصود آیه ی" قُل کَفی بِاللهِ شهیداً بَینی وَ بَینَکُم وَ مَن عِندَهُ عِلمُ الِکتاب " (آخرین آیه‌ی سوره‌ی رعد) ما هستیم. علی(ع) پس از پیامبر(ص) نخستین ما و برترین و بهترین ماست[463] و می‌فرمود: هیچ کس قرآن را گرد نیاورد و قرآن را حفظ نکرده، مگر علی(ع) و امامان پس از او[464] و از این دست روایات از امام باقر(ع) در کتب حدیثی فراوان آمده است.

بیان تاریخ زندگی حضرت علی(ع) در دوران همراهی با حضرت رسول(ص) و تا شهادت وی.

 امام باقر(ع) ده‌ها روایت درباره‌ی تاریخ زندگی حضرت علی(ع) نقل کرده، از جمله حدیث مشهور شقشقیه که شیخ طوسی آن را در امالی خود نقل کرده است که زرارة بن اعین از قول امام باقر(ع) بیان کرده است. در بخشی از این روایات که از حضرت علی(ع) در مورد خلافت سؤال می‌شود، چنین آمده است: " به خدا سوگند! ابوقَحافه آن را در بر کرد در حالی که می‌دانست جایگاه من در برابر او، همچون جایگاه محور برای سنگ آسیا است. من همچون کوهی بلندم و ژرف در این فکر بودم که با دست شکسته حمله کنم یا بر فضای تاریکی که در آن کودک به شیر خوردن مشغول است و بزرگ در حال فرسوده شدن است، شکیبایی کنم و دیدم که صبر در آن حال خردمندانه‌تر است؛ پس صبر ورزیدم، در حالی که خار در چشمم بود و استخوان در گلویم که ارث محمد(ص) را به تاراج رفته می‌دیدم تا این‌که او در گذشت و آن پیراهن خلافت را به عمر بخشید. شگفتا! ابوبکر در زمان حیاتش آنگاه که آن را به گردن گرفت، درخواست کناره گیری می‌کرد و اکنون برای پس از مرگش آن را به دیگری بست. گویا دو پستان این شتر را با هم قسمت کرده بودند؛ سپس مثال زد و فرمود: چه فرق بزرگی است بین زندگی من برپشت این شتر ... به خدا سوگند او (عمر) شتر حکومت را به جانبی ناهموار کشاند که رونده در آن آسیب می‌بیند و جراحت و لغزش و پوزش بسیار می‌شود ... پس به خدا سوگند! مردم به خطا و سرکشی و هم به بی‌ثباتی و روی گردانی از حق، گرفتار شدند تا او نیز در گذشت و خلافت را در شورایی شش نفره قرار داد و گمان کرد که من نیز یکی از آنان و در ردیف آنها هستم. گفتم: بار خدایا! در این شورا از تو مدد می‌جویم ... اکنون با اینها جفت شده بودم و من به همراه آنان هر کجا نشستند، نشستم و هر کجا که پریدند، پریدم و در این رنج صبوری کردم. آنگاه یکی از آنها به جهت کینه‌ای که از من داشت، روی برتافت و دیگری به دامادش گوش سپرد و کارهای دیگری انجام دادند تا سرانجام، سومی به خلافت رسید که از پرخوارگی باد به پهلو انداخته بود؛ چونان چارپایی که همّی جز خوردن نداشت. به همراه او خاندان پدری‌اش ایستادند و مانند شتری که علف‌های تازه‌ی بهار را می‌بلعید، بیت‌المال را خوردند تا آن‌که شکمش دریده شد و کردارش، قتلش را در پی آورد و ناگاه دیدم که مردم مانند یال کفتار بر سرم ریختند و از من خواستند که با ایشان بیعت کنم، ولی من سر پیچیدم؛ سپس آنان چنان بر من ازدحام کردند که حسن و حسین زیر دست و پا ماندند و رداریم از هر طرف پاره شد. آنگاه که زمام کار را به‌دستم گرفتم، گروهی پیمان شکستند، جماعتی از دین بیرون رفتند و دسته‌ای نیز ستم کردند. " ... هان! به خدایی که دانه‌ی گندم را شکافت و جنبندگان را پدید آورد، اگر نبود گرد آمدن یاران و تمام شدن حجت و پیمانی که خداوند از صاحبان امر گرفته بود به این‌که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان ساکت ننشینند، افسار شتر حکومت را بر کوهانش می‌انداختم و در پایان با آن همان می‌کردم که در آغاز کرده بودم و می‌دیدند که این دنیای ایشان در نزد من، از عطسه‌ی بزغاله‌ای بی‌ارزش‌تر است و ... ."[465]

این روایت به‌طور مفصل‌تر تحت عنوان خطبه‌ی شقشقیه در نهج البلاغه خطبه‌ی 3 آمده است؛ همچنین امام باقر(ع) به بیان سخنان حضرت علی(ع) در رابطه با ابتلاها و مصیبت‌هایی که ایشان در دوران زندگی خود کشیده بودند، اهمیّت فراوانی داده‌اند و روایات مفصلی در این زمینه نقل کرده اند؛ از جمله حدیث سؤال یک فرد یهودی که قبلاً در مورد آن در این کتاب صحبت کردیم.[466]

 امام باقر(ع) با تشریح کامل شرایط زندگی و رشادت‌های حضرت علی(ع)، موارد ذیل را پیش از همه اهمیّت داده است:

1) تأیید حضرت علی(ع) به‌عنوان مجاهد بزرگ راه اسلام با توجه به آیات قرآن .

2) جانشین حضرت رسول(ص) بودن علی(ع) توسط نص قرآن و تأکید بر منصوب کردن او به وسیله‌ی حضرت رسول(ص) .

3) توطئه‌ها و تزویرهایی که سران قریش انجام دادند تا علی(ع) را از کار برکنار کردند.

4) رنج‌های بی‌پایان علی(ع) در دوران حاکمیت سه خلیفه‌ی پیش از خود.

 5) حاکمیت اشرافیت و باند قریش از زمان عثمان با حیله‌های معاویه و حزب بنی‌امیه.

6) خیانت یاران نزدیک خود که ناکثین امّت لقب گرفتند، مانند طلحه و زبیر.

7) مبارزه با معاویه و همدستانش در صفین که به‌عنوان قاسطین مشهور شدند و ظلم بی‌پایان او در توطئه‌ها و کشتن یاران و صحابه‌ی پیامبر نظیر اویس قرنی و عمار یاسر و ... .

8) پیدایش خیانت و اعتزال توسط باندهای مرتبط با بنی‌امیه. و به حمایت آنها به ناچار از جنگ صفین عقب نشستن؛ مانند اشعث بن قیس و یاران و قبیله اش.

9) پیدایش عابدان جاهل و متعصبین ناآگاه از همه‌ی حقایق دینی و ایستادنشان در برابر سپاه علی(ع) و پیدایش خوارج و جنگ نهروان.

10) خیانت بنی‌امیه در تحریف حقایق در مورد حضرت علی(ع) و لعن کردن ایشان و ... .

و ... .

که با تبیین این شرایط خط پاک اسلام و شیعه بعد از یکصد سال، دوباره آشکار شد و شیعه از آن همه تهمت‌ها و دروغ‌ها رهایی یافت.

4ـ تشریح راه حسین بن علی(ع) و شهادت مظلومانه‌ی او

امام باقر(ع) خود یکی از شرکت کنندگان در حادثه‌ی خونین کربلا بوده است و از نزدیک، آن همه قساوت و بی‌رحمی در حق خاندان رسول(ص) را مشاهده کرده است و عظمت راه و هدف امام حسین(ع) را با همه‌ی وجود درک کرده است و لذا از همان روز عاشورا که در سن چهار سالگی به سر می‌برده است، به‌طور دائم در زنده نگه داشتن مرام حسین(ع) و امامت خونین او تلاش کرده است و این حادثه‌ی شوم را از دریچه‌های مختلفی دیده و بیان کرده است. او شهادت امام حسین(ع) را امری می‌دانست که پیامبر اکرم(ص) از آن خبر داشت و می‌فرمود: جبرئیل خاکی را که حسین(ع) در آن کشته می‌شود، به نزد پیامبر(ص) آورد و آن خاک هم اکنون نزد ماست[467] و در مورد عظمت کار حسین(ع) می‌فرمود: "همانا خداوند والا به حسین(ع) در برابر کشته شدنش پاداش داد به این‌که امامت در فرزندانش و شفا در خاکش و اجابت دعا، در نزد قبرش باشد و این‌که روزهایی که زائرینش می‌آیند و می‌روند، از عمرشان محسوب نمی‌گردد و ... و خداوند او را به پیامبر(ص) ملحق می‌گرداند و پیوسته با او در درجه و جایگاه او همراه خواهد بود ... ."[468]

در آن روزگار هیچ کس جرأت دفاع کردن از امام حسین(ع) را نداشت، چه رسد به این‌که بر سر تربت و خاک او حضور بیابد. طرح زیارت قبر امام حسین(ع) یکی از راه‌های اساسی برای زنده کردن مرام شیعه و متوجه کردن مردم به عظمت کار امام حسین(ع) در به پا داشتن ارزش‌های الهی و ایستادگی تا پای جان و شهادتش برای برپایی آنها بوده است و می‌فرمود: قبر امام حسین(ع) را روزهای خاص زیارت کنند و بر زیارت قبر امام حسین(ع) در روز نیمه‌ی شعبان که تولد امام زمان(عج) است، تأکید فراوان می‌کرد. می‌گفت: " هر کس در شب نیمه‌ی شعبان امام حسین(ع) را زیارت کند، گناهانش آمرزیده می‌شود و آن سال تا پایان سال که سپری می‌شود، هیچ گناهی بر او نوشته نمی‌گردد؛ پس اگر او در سال آینده قبر را زیارت کند، باز گناهانش آمرزیده می‌شود. "[469]

علقمه بن محمد حضرمی می‌گوید که امام باقر(ع) زیارت عاشورا را به او آموخت،[470] این زیارت که یکی از پر محتواترین زیارت‌های معنوی ـ سیاسی است، توسط امام باقر(ع) به شیعیان هدیه شده است. زیارت نامه‌ای که مانند آینه‌ای در برابر مؤمنان می‌ایستد و موضع آنها را نسبت به حق و باطل مشخص می‌کند و سردار خونین حق جویی عالم، یعنی امام حسین(ع) را به‌عنوان معیار کامل گرایش به حق در میان بندگان معرفی می‌نماید و دست حسین دوستان عالم را در دست سردار شاهد همه‌ی تاریخ قرار می‌دهد و شیعه‌ی پیرو حسین(ع) را به دوری و لعن از همه اهل جور و ظلم دعوت می‌نماید و لعن شیعه را بر کسانی می‌داند که امام حسین(ع) را از مقامی که خداوند به او داده بود، کنار زدند و لعن می‌کند کسانی را که از آن ظالمان حمایت کردند و اعلام می‌دارد که او تسلیم راه امام حسین(ع) است تا روز قیامت و لعن می‌کند آل زیاد، آل مروان، بنی‌امیه، ابن مرجانه، عمر بن سعد، شمر و همه مردمی که اسب و زین و سلاح فراهم آوردند و به جنگ امام حسین(ع) رفتند و شیعه روزی خود را در انتقام از ظالمان همیشگی به حق در کنار یاری امامی که حمایت از سوی خداوند شده است، (امام زمان عج) آرزو می‌کند و تألم قلبی و رنجی که دل هر شیعه را به خاطر جنایت روز عاشورا همیشه به درد می‌آورد ابراز می‌نماید.

در این زیارت بین ظالمان و اعمالشان و مؤمنان و رفتارشان خط کشی شده است و مرز بین آن دو کاملاً مشخص می‌شود و این‌که شیطان، دشمنِ شکست خورده بر علیه انسان ها، تنها به شهادت امام حسین(ع)نخواهد پرداخت و همه‌ی مؤمنان، مورد حمله‌ی او قرار می‌گیرند و بسیاری از مسلمانان در خطر پیوستن یا شبیه شدن به شمر، عمر بن سعد و یزید، ابن زیاد و ... قرار دارند در این دعا گوشزد می‌شود. همان شیطانی که آن مسلمانان را تبدیل به این عناصر پلید و درنده کرد، هنوز زنده است و در هر دوره‌ای شمر، یزید، ابن زیاد و ... می‌سازد و مؤمنان باید هوشیار باشند که طعمه‌ی او نگردند و این دعای پر معنا عاقبت به لعن اولین کسانی که در اسلام مورد تهاجم شیطان قرار گرفتند و تابع او شدند، می‌پردازد و با اعلام سلام به یاران و اصحاب و فرزندان و خود امام حسین(ع) به دامن آنها پناهنده می‌شود، تا از شر یزیدهای زمان در امان بماند و دعای بعد از زیارت عاشورا نیز که به دعای علقمه مشهور شده، توسط امام محمد باقر(ع) نشر پیدا کرده است که در این دعا با پناه بردن به اسماء الحسنی و نام‌های بلند خداوند از وی خواسته می‌شود، دشمنان امام حسین(ع) و دشمنان مؤمنان را از تعرض به جان و ایمان آنها دور بدارد و با سلامی بلند بر امام حسین(ع) و توسل به درگاه ایشان، تقاضای حمایت و شفاعت او را می‌نماید.

امام باقر(ع) از این دست دعاها به شکل‌های مختلف برای شیعیان نقل کرده است که درباره‌ی امام علی(ع)، امام حسین(ع)، امام حسن(ع) و امام سجاد(ع) و ... است که در کتب ادعیه‌ای مانند کامل الزیارات یا مفاتیح و ... ثبت شده است.

امام باقر(ع) نزدیکترین مردم به خداوند را کسانی می‌دانست که به امام حسین(ع) و فرزندان او روی آوردند.[471] امام در کنار سوق دادن مردم به فرهنگ عاشورایی که مقاومت در برابر شیطان و شیطان زده‌ها است، تنها به شعائر پرداختن را کافی نمی‌دانست. او تأکید فراوان داشت که کسی راه حسین(ع) را می‌رود که پرچم ارزش‌هایی را که امام حسین(ع) برای آنها به شهادت رسید، بر دوش گیرد و رنج حفاظت از معیارهای حق نظیر پاکی و پاکدامنی، حلال خواری، ظلم نکردن، عبادت و بندگی و ... را بپذیرد و در راه آنها جان فشانی کند. امام به همه می‌فرمود: " خداوند خویشاوند هیچ کس نیست و تنها از طریق اعمال پاک و صالح می‌توان با خداوند قرابت یافت. " امام باقر(ع) در حدیثی زیبا به جابر بن یزید جعفی که 18 سال خدمت امام شاگردی کرده بود و از اصحاب خاص او بود، هنگامی که می‌خواست از وی خداحافظی کند، فرمود: " به شیعیانم از جانب من سلام برسان و آنان را آگاه کن که هیچ خویشاوندی میان ما و خداوند نیست و جز با فرمانبرداری از خداوند به او نزدیکی جسته نمی‌شود.‌ای جابر! هر کس که از خدا پیروی کند و ما را دوست بدارد، همواره دوستدار ماست و هر کس نافرمانی خدا را نماید، دوستی ما به او سودی نمی‌بخشد.‌ای جابر! چه کسی از خداوند چیزی طلبید و خدا به او اعطا نکرد؟ یا بر او توکل کرد و خدا او را کفایت نکرد؟ یا به خدا اطمینان داشت و خدا او را نجات نبخشید؟ و ...‌ای جابر! دنیا نزد صاحبان عقل چون سایه‌ای است. کلمه ی" لا اله الا الله " موجب شکست ناپذیری ایمان آوردگان به آن می‌گردد و نماز موجب استواری اخلاص و پاکی از خود پسندی است. زکات روزی را می‌افزاید. روزه و حج سبب آرامش دلها و قصاص و اجرای حدود موجب جلوگیری از خون ریزی و دوستی ما اهل بیت موجب سازمان یافتن دین است، خداوند ما و شما را از کسانی قرار دهد که در پنهان از پروردگار خود در هراسند و از قیامت بیمناکند. "[472]

با نظر امام باقر(ع) توسل جستن به امامان همراه با توکل و اطمینان به خداوند و انجام اعمال پاک و صالح و اجرای دستورات الهی و رعایت حدود احکام خداوند همراه است که این مهم یکی از برنامه‌های امام باقر(ع) در دوران امامت خود بود و واقعیت امام حسین(ع) را برای مردم شکافت. می‌فرمود: از نجواهای خداوند متعال با موسی(ع) در کوه طور این بود که‌ای موسی! به قوم خود برسان که تقرب جویان با چیزی به مانند گریستن از ترس من، به من نزدیک نشدند و متعبدان با چیزی به مانند پرهیز از حرام‌های من، مرا عبادت نکردند و زینتگران با چیزی به مانند بی‌اعتنایی به چیزهایی از دنیا که به آن نیاز ندارند، خویشتن را نیاراستند. موسی(ع) عرض کرد: ‌ای گرامیترین گرامیان! چه چیز آنان را در این راه استوار گردانده؟ خداوند فرمود: ‌ای موسی! امّا آنان که با گریستن از ترس من، جویای تقرب به من هستند، در ملاء اعلایند و هیچ کس در این مرتبه با آنان شریک نیست.[473] سخنان این چنینی در روایات امام باقر(ع) فراوان یافت می‌شود.

5ـ تشریح فلسفه‌ی انتظار و ظهور امام زمان(عج) .

در اوضاع احوال سیاسی و اجتماعی آن دوران که شاید یکی از حساس‌ترین زمانها در تاریخ شیعه به حساب آید، بازگرداندن مردم به دین و آگاه کردن آنها به گوهرهای عظیمی که در دین واقعی یعنی شیعه‌ی امامیه وجود داشت، کاری بس دشوار بود. مدعیان دین که در جای جای این کتاب از آنها سخن به میان آمده است، چنان مغلطه‌ای در افکار مردم ظاهر کرده بودند که شناخت حق از باطل برای آنها بسیار سخت بود؛ لذا امام باقر(ع) در کنار اسوه‌های بزرگ، خط شیعه را نمایان می‌کرد؛ همانند حضرت علی(ع) و امام حسین(ع) و دیگر معصومین و یاران با وفای آنها ظهور منجی و نجات بشریت از تمامی رنج‌هایی را که در آن به سر می‌برد، نوید می‌داد و ده‌ها خیر و برکت را برای مؤمنین از توجه به این امر معین می‌کرد. در آن دوران باور به مهدی و منجی در سطح تمام گروه‌ها و فرقه‌ها یک باور محمدی بود و کمتر فرقه‌ای بود که با این موضوع مخالفت داشته باشد. آنچه که به مخالفت و اختلاف در میان جامعه ظاهر شده بود، این بود که حضرت مهدی کیست و از چه گروهی ظهور می‌کند و چه زمانی و با چه شرایطی برانگیخته می‌شود؟ اقداماتی که امام باقر(ع) در این زمینه انجام دادند، حقیقت صحیح و درست حضرت مهدی و شرایط ظهور را روشن نموده است. در ابتدا انتظار برای ظهور حضرت مهدی را بالاترین عبادت توصیف کرد و فرمود: افضل العباده انتظار الفرج،[474] انتظار فرج برترین عبادت است و در روایاتی چند، امام باقر(ع) به بیان ویژگی‌های حضرت ولی عصر(عج) پرداخته است.

امام به محمد بن مسلم می‌فرماید: امام مهدی(عج)پنج ویژگی از پنج پیامبر دارد و آن پیامبران عبارتند از: یونس متی(ع)، یوسف بن یعقوب(ع)، موسی(ع)، عیسی(ع)، محمد(ص)؛ امّا شباهت آن حضرت به یونس(ع) در این است که بعد از یک غیبت به‌سوی قومش باز می‌گردد و در حالی که سنین زیادی بر او گذشته، امّا همچنان جوان می‌ماند. شباهت او به یوسف(ع)، عدم حضور وی در میان دوستان و آشنایان و سایر افرادی است که آن حضرت را می‌شناختند. با این‌که یوسف(ع) جای دوری نبود و میان او و پدر و فامیل و شیعیان مسافت اندکی بود، او برادران خود را می‌شناخت امّا آنان وی را نمی‌شناختند؛ در حالی که در حضور وی بوده و با او هم سخن می‌شدند. امّا شباهت وی به حضرت موسی(ع) این است که ولادتش مخفی بود، پیروانش تا آمدن او در رنج و ناراحتی و در زیر یوغ ستم فرعون به سر می‌بردند. او مدتی طولانی از قومش غایب شد و دائماً در خوف و ناراحتی به سر می‌برد تا این‌که خداوند به او اذن ظهور داد و او را در پیروزی بر دشمنانش یاری نمود. شباهت امام(عج) به حضرت عیسی(ع) از این جهت است که در غیبت حضرت عیسی(ع) هر کسی سخن می‌گفت و اختلاف شدیدی در میان مردم وجود داشت تا آنجا که برخی گفتند: اصلاً چنین کسی متولد نشده است، عده‌ای دیگر بر این باور تأکید می‌کردند که او از دنیا رفته است و برخی به قتل و کشته شدنش نظر دادند، امّا شباهت آن گرامی به جدش حضرت رسول(ص) از این بابت است که آن رسول برگزیده بر علیه دشمنانش شمشیر کشیده و با اقتدار تمام بر گسترش حکومت عدل اسلامی پای فشرد و ... .[475]

تقریباً یک جلد از دو جلد کتاب کمال الدین نوشته‌ی شیخ صدوق درباره‌ی امام زمان(عج) روایت نقل کرده است که بخش عمده‌ای از آن، از روایات امام محمد باقر(ع) است. در کتاب ارشاد شیخ مفید در باب اخبار حضرت مهدی(عج) روایات متعددی از امام باقر(ع) نقل شده است، درباره‌ی معین بودن نام و مسئولیت حضرت ولی عصر(عج) از زمان حضرت رسول(ص) و نقل روایاتی که حضرت رسول(ص) درباره‌ی امام زمان ایراد فرموده‌اند.[476]

بنابراین روایات، امام باقر(ع) ظهور منجی را یقین و ایمان به این ظهور را بالاترین عبادت می‌داند و مشخصات منجی را با شرایط پیامبران در قرآن مقایسه نموده است و این باور را حضرت رسول(ص) به جهانیان اعلام کرده است.

سپس امام به تشریح شرایط ظهور نیز پرداخته است. ابوحمزه‌ی ثمالی می‌گوید: به امام باقر(ع) عرض کردم آمدن سفیانی از نشانه‌های حتمی است؟ فرود: آری و صدای آسمانی حتمی است و طلوع خورشید از مغرب حتمی است و…. کشته شدن نفس زکیه حتمی است و خروج حضرت قائم آل محمد(ص) حتمی است و ... .[477]

امام، اهداف عدالت گونه‌ی امام زمان(عج) را نیز تشریح کرده و جامعه‌ی زمان خود و آیندگان را نوید می‌دهد که با وجود همه‌ی ظلم‌ها و رنج‌ها بالأخره حضرت ولی عصر(عج) قیام خود را برای به پا کردن عدالت آغاز خواهد کرد که این خروج و علائمی که از آن به‌وجود می‌آید، مایه‌ی نشاط و امید مؤمنان در روزهای سخت زندگیشان خواهد بود.

در یک جمع بندی در این فصل مشخص می‌شود که امام باقر(ع) جامعه‌ی از حق و پاکی خارج شده‌ی زمان خود را به‌سوی اخلاق و ارزش‌های الهی در روابط میان مسلمانان سوق می‌دهد تا امکان قضاوت عادلانه و شناخت صحیح به‌وجود آید و سپس با دادن آگاهی و علم به مردم، سعی در هوشیار نمودن آنها در باورهای اعتقادیشان می‌نماید و از آن به بعد به تبیین الگوهای اصیل هدایت، مانند حضرت علی(ع) و امام حسین(ع) و ... می‌پردازد تا خط مشی چگونه زیستن به شیوه‌ی الهی را تبیین کند و برای جامعه‌ی پیرو راه امام علی(ع) و امام حسین(ع) الگویی جهانی و امید بخش همچون حضرت حجت(عج) را طرح نموده و برای مردم و شیعیان، فرهنگ انتظار را پایه گذاری می‌نماید و این یکی از مهّم‌ترین اقدامات عملی امام باقر(ع) در دوران حیات و امامت خود بوده است.

 

شاگردان و یاران برجسته امام باقر(ع)

همان طور که قبلاً ذکر شد، یکی از مهم‌ترین مسائلی که امام باقر(ع) به آن پرداخته است، تربیت یاران و شاگردان بسیار برجسته بوده است. امام این بزرگان را در شهرهای مختلف مستقر کرد و از آنها می‌خواست که حقیقت دین را به مردم آموزش دهند و برای مردم فتوا صادر کنند و فقه و راه و روش درست مسلمان زیستن را به جامعه آموزش دهند. شاگردان و یاران او عموماً دو ویژگی داشتند. اول این‌که در علمی که به مطالعه می‌پرداختند، کاملاً متخصص می‌شدند و توانایی آموزش آن را نیز به‌دست می‌آوردند. دوم این‌که به شهرهای مختلف رفته و در آن مناطق تبلیغ و تدریس می‌کردند. بسیاری از این شاگردان و یاران ایشان بعد از شهادت امام باقر(ع) به شاگردی امام صادق(ع) در آمدند و به یاری ایشان پرداختند. اسامی این بزرگان در کتب مختلف رجالی شیعه آورده شده است که ذیلاً اشاره‌ای مختصر به بعضی از این یاران و دست پروردگان امام باقر(ع) می‌نماییم.

تعداد بسیاری از این بزرگان صرفاً مورد تأیید علمای شیعه هستند و تعدادی دیگر را شیعه و سنی تأیید کرده‌اند که ذیلاً به ذکر نام آنها می‌پردازیم.

شاگردان برجسته و اصحاب‌های خاصی که از نظر علما و رجالیون شیعه مورد تأیید قرار دارند:

1ـ اسماعیل بن الفضل .[478]

2ـ بکیر بن اعین .[479]

3ـ ثابت بن دنیار (ابوحمزه ثمالی).[480]

4ـ جابر بن یزید جعفی .[481]

5ـ حمران بن اعین .[482]

6ـ زرارة بن اعین .[483]

7ـ فضیل بن یسار .[484]

8ـ محمد بن مسلم بن ریاح .[485]

9ـ معروف بن خربوذ .[486]

10ـ مسیر بن عبدالعزیز .[487]

11ـ علباء بن ذراع الاسدی .[488]

12ـ برید بن معاویه .[489]

و….

ده‌ها تن دیگر نظیر ابان بن تغلب، عبد الله بن عطا، عبدالله بن عجلان، ابولفضل سدیر بن حکیم، ثویر بن ابی فاخته، حجاج بن ارطا , ... که به‌عنوان محدثان " حسن " شناخته شده‌اند و از شاگردان برجسته‌ی امام باقر(ع) بوده‌اند. صحابه و محدثانی که از سوی شیعه و سنی مورد تأیید قرار گرفته اند:

1ـ ابان بن تغلب .[490]

2ـ سلیمان بن مهران .[491]

3ـ عبدالله بن شریک العامری .[492]

4ـ قاسم بن محمد .[493]

5ـ عبدالملک اعین .[494]

6ـ عبدالملک بن عبدالعزیز .[495]

و ....

 در ادامه به شرح حال مختصری از زندگی بعضی از اصحاب امام باقر(ع) اشاره می‌گردد:

 1ـ جابر بن عبدالله انصاری: متوفی به سال 74 قمری، وی 100 سال عمر کرد. وی در جنگ‌های رسول(ص) در 19 غزوه شرکت کرد و در صفین کنار حضرت علی(ع) با معاویه جنگید. او اولین کسی بود که در اربعین به سر خاک امام حسین(ع) رفت و زیارت خواند. جابر حدیث لوح را از حضرت رسول(ص) دریافت که در آن نام 12 امام برده شده است. در زمان مروانیان در سکوت به سر برد، امّا حجاج برگردن او داغ زد.[496] جابر بن عبدالله انصاری مورد وثوق اهل سنت و شیعیان در ذکر حدیث صحیح است. جابر در حدیثی اعلام کرده است که عمر هنگام مرگ، سه توبه کرده است که سومی آن سلب حق امامت از اهل بیت بود.[497] پیامبر طول عمر او را پیش بینی کرده بود و از وی خواسته بود که سلامش را به امام محمد باقر(ع) برساند.[498]

2ـ جابر جُعفی: محدث، مفسر، فقیه و متکلم کوفی از اصحاب برجسته‌ی امام باقر(ع) و امام صادق(ع) است. هشام بن عبدالملک فرمان به قتل جابر جعفی داد که او با تظاهر به دیوانگی جان خود را نجات داد.[499] وی 18 سال نزد امام باقر(ع) شاگردی کرده است و از آن حضرت 70 هزار حدیث شنیده که حدود پنجاه هزار از آن را برای کسی بازگو نکرده است.[500] جابر از خلفای اولیه یعنی ابوبکر و عمر و عثمان تبری جسته است.[501] زیارت امین الله را او از امام صادق(ع) نقل کرده است. جابر رجعت را قبول داشته است. امام علی(ع) را همان دابه‌ای می‌داند که روز قیامت از زمین خارج می‌شود. جابر امام باقر(ع) را سیدنا الامام می‌نامید[502]، جابر به مکتوب کردن روایت پرداخت.[503]

3ـ زرارة بن اعین: راوی حدیث و از ثقات آنهاست و بعداً صحابی امام صادق(ع) شد. امام صادق(ع) به وی گفت: ‌ای زراره نامت در ردیف نام‌های بهشتیان است[504] و نیز می‌فرمود: " خدا رحمت کند زرارة بن اعین را که اگر تلاش‌های او نبود، احادیث و سخنان پدرم از بین می‌رفت" [505] و می‌فرمود: " گروهی هستند که ایمان را در پناه خود گرفته‌اند و از آن پاسداری می‌کنند، در روز قیامت آنان را پاسداران نامند. بدانید که زرارة بن اعین از آن گروه است."[506]

4ـ محمد بن مسلم ثقفی: احادیث زیادی را نقل کرده است و در کتاب‌های معتبر حدیثی ثبت شده است.[507] امام باقر(ع) به کسانی که اعتراض می‌کردند که دسترسی به شما برای پاسخ به سؤالات، همیشه مقدور نیست. فرمودند: چرا سراغ محمد بن مسلم ثقفی نمی‌روید. همانا او احایث بسیاری از پدرم شنیده و نزد او فردی قابل اعتماد و احترام بوده.[508] امام باقر در مورد او گفته: در شیعیان ما کسی فقیه‌تر از محمد بن مسلم نیست.[509] او 4 سال در مدینه شاگردی امام باقر نمود[510] و در مدّت عمر خود هزاران حدیث از امام باقر(ع) شنید و روایت کرد.[511] او از عبادت کنندگان مشهور و از محققین راستین زمان خود بود.[512] وی در سال 150 در کوفه وفات کرد.[513]

5ـ ابوبصیر لیث بن البختری مرادی از نزدیکان و صحابه‌ی امام باقر(ع) و امام صادق(ع): کتاب خاصی در مورد سخنان و نظرات این دو امام نوشت که مورد تأیید علما بوده است[514] و امام صادق(ع) پرسش سائل را به ابوبصیر ارجاء می‌داد.[515]

6ـ برید بن معاویه عجلی: فقیهی ماهر دارای کتابی در حدیث بود که مورد استفاده‌ی دانشمندان بعد از خودش قرار گرفت.[516] امام صادق(ع)، زرارة، ابوبصیر، محمد بن مسلم و برید بن معاویه‌ی عجلی را مصداق سابقون که در قرآن آمده می‌دانست[517] و درسخنی دیگر، امام صادق(ع) درباره‌ی این چهار نفر می‌فرماید: هیچ کس مانند آنها یاد ما را زنده نگاه نداشت و احادیث پدرم را احیا نکرد. اگر اینها نبودند کسی تعالیم دین و مکتب پیامبر(ص) را گسترش نمی‌داد و اینها پاسداران دین و امینان پدرم بودند که بر پاسداری از حلال خدا و حرام او کمر بستند. آنان هم در دنیا به ما نزدیک بودند و هم در آخرت با مایند.[518] برید در زمان امام صادق(ع) بدرود حیات گفت.[519]

7ـ بکیر بن اعین: او از شاگردان و اصحاب بنام امام باقر(ع) بوده که بعداً به شاگردی امام صادق(ع) نیز پرداخته است. ابوجهم بکیر بن اعین شیبانی کوفی از خانواده‌های شیعه‌ی کوفی بوده است. امام صادق(ع) او را بعد از وفاتش تکریم کرد و به همنشینی وی در آخرت با پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین(ع) اشاره کرده است. بحرالعلوم او را تأیید کرده است.[520] آیت الله ابوالقاسم خویی احادیث نقل شده از بکیر در کتب اربعه‌ی شیعه را، 125 حدیث می‌داند و می‌گوید: به جزء چهار حدیث، بقیه‌ی حدیث‌های بکیر فقهی هستند.[521] خانواده و نسل‌های بعدی بکیر بن اعین اکثراً راه او را ادامه دادند و به یاری امامان پرداخته‌اند و مقبره‌ی او در دامغان است.

8ـ فضیل بن یسار: او نیز از اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) است و از راویان حدیث است. او را جزء اصحاب اجماع محسوب کرده‌اند. وی در کوفه به دنیا آمد، ولی بیشتر عمرش را در بصره زیست. امام صادق(ع) او را از اصحاب پدرش بر شمرده و می‌فرمود: زمین با فضیل بن یسار انس گرفته است.

9ـ معروف بن خربوذ: او نیز از اصحاب امام باقر(ع) و از اصحاب اجماع بود و از اولین فقهای شیعه به حساب می‌آید. وی به کثرت عبادت و خضوع مشهور بوده است. در مکّه ولادت یافته و روایات متعددی را از امام باقر(ع) نقل کرده است.

تأییدات علمای غیر شیعه از امام باقر(ع)

مقام علمی و فقهی امام باقر(ع) در سطحی بزرگ مورد قبول اکثر علمای شیعه و غیر شیعه بوده است و بسیاری از این بزرگان فرق اسلامی از نظرات امام باقر(ع) در کتب خود بهره برداری کرده‌اند. ذیلاً به شرح مختصری در این زمینه پرداخته ایم.

دانشمندانی که به‌طور مستقیم و با نام بردن امام باقر(ع) و تعریف مقام علمی ایشان، روایت و حدیث از او نقل کرده اند، بسیار زیاد هستند؛ از جمله: زُهری، ابن مبارک، اُوزاعِی، مالک شافعی، زیاد بن منذر نهدی، ابوحنیفه، و ... .[522]

ابو اسحاق سبیعی از علمای بزرگ آن دوران، می‌گوید: او (امام باقر(ع)) دانشمندی است که هرگز کسی را به سان او در علم ندیده ام.[523]

ابوزرعه دانشمند دیگر می‌گوید: امام باقر(ع) از بزرگترین دانشمندان است.[524]

زهری از علمای معروف اهل سنت (متوفی 124)، روایات متعددی را در تأیید امام باقر(ع) آورده است و نظرات ایشان را در کتاب‌های خود درج نموده است.[525]

حافظ ابونعیم احمد بن عبدالله اصفهانی متوفی 430 هجری در کتاب حلية اولیاء می‌نویسد: از جمله شخصیت‌های مورد استناد در منابع حدیثی، ابو جعفر محمد بن علی الباقر است. او از خاندان نبوت است و ... .[526]

علامه سبط جوزی متوفی 597 در کتاب التذکره می‌نویسد: ابوجعفر محمد الباقر شخصیتی دانشمند و عابدی مورد اطمینان بود و پیشوایان اهل سنت مانند ابوحنیفه و غیر او، از وی حدیث نقل کرده‌اند.[527]

ابن کثیر متوفی 774 می‌نویسد: او محمد بن علی بن الحسین(ع)، ابوجعفر الباقر(ع) مادرش ام عبدالله دختر حسن بن علی است. وی از تابعان والامقام و بسیار بلند مرتبه و یکی از شخصیت‌های بارز اسلامی در جبهه‌ی علم و عمل و سیادت و شرف به شمار می‌آید، او از جمله‌ی ائمه‌ی دوازده گانه‌ای است که شیعه به امامت آنان اعتقاد دارد.[528]

احمد بن عنان ذهبی متوفی 748 هجری در کتاب سیر اعلام النبلاء می‌نویسد: ابو جعفر محمد بن علی(ع) جامع علم و عمل و سیادت و شرف و وثاقت و متانت بود و شایستگی خلافت رسول الله(ص) را داشت. او یکی از ائمه‌ی دوازده گانه‌ی مورد تکریم شیعه‌ی امامیه است و آنان قائل به عصمت وی هستند و شناخت او را به همه‌ی معارف دینی باور دارند.[529]

صباغ مالک می‌نویسد: اهل دانش گفته‌اند که او شکافنده‌ی دانش و جامع و گسترش دهنده‌ی علم و بالا برنده‌ی مرتبه‌ی معارف در جامعه خویش است.[530]

عبدالله بن عولاء از شخصیت‌های برجسته‌ی زمان امام باقر(ع) می‌نویسد: علما و دانشمندان را پیش هیچ کس حقیرتر و کمرنگ‌تر از آنچه در پیش ابوجعفر(ع) بودند، ندیدم.[531]

وی می‌افزاید: حکم بن عتیبه را با آن مرتبه‌ی علمی بزرگی که داشت، در برابر آن جناب همچون کودکی که پیش روی استاد خود نشسته باشد دیدم.[532]

از جمله علمای دیگر که تأییدات محکمی درباره‌ی امام باقر(ع) نموده اند، می‌توان افراد ذیل را نام برد:

احمد بن محمد بن خلکان (681ـ 608) ـ عطار نیشابوری (627ـ 513) ـ ابن حجر الهیثمی (973ـ 909) ـ احمد بن یوسف القرمانی (متوفی 1019) ـ عبدالله بن اسعد الیافعی (متوفی 755) و ... .

کتاب‌هایی که اهل سنت درباره‌ی امام باقر(ع) و تأیید ایشان سخن آورده اند، بسیار هستند که بعضی از آنها عبارتند از: تذکرة الخواص، وفیات الاعیان، تذکرة اولالیاء، مراة الجنان، الصواعق المحرقه، حياة الحیوان، صحیح مسلم شرح النووی، شذرات الذهب و ... .

 

 

پایانی بر نوزده سال و چگونگی شهادت امام باقر(ع)

امام باقر(ع) در 7 ذی الحجه‌ی سال 114 هجری به شهادت رسید.[533] علت فوت، مسمومیت به‌دست امویان و به‌دستور هشام بن عبدالملک بوده است.[534]

امام صادق(ع) درباره‌ی چگونگی شهادت پدرش سخنان مهّمی را ایراد کرده است که خلاصه‌ای از آن به شرح ذیل است:

در یکی از سالها که هشام بن عبدالملک برای انجام مراسم حج به مکّه آمده بود، امام باقر(ع) هم در مکّه بود. امام برای مردم سخنرانی کرد و فرمود: " سپاس خدایی را که محمد(ص) را به پیامبری مبعوث کرد و ما را به وسیله‌ی او کرامت بخشید. ما برگزیدگان خدا بر خلق اوییم و انتخاب شده از میان بندگان وی هستیم. ما خلفای الهی هستیم، پس آن کسی که از ما پیروی کند سعادتمند و کسی که ما را دشمن بدارد شقی خواهد بود. " این سخنان به گوش هشام رسید، وقتی به مدینه برگشتیم، به وسیله‌ی نامه‌ای از کارگزارش در مدینه خواست امام(ع) را به دمشق بفرستد. من و پدرم به دمشق وارد شدیم. سه روز اجازه‌ی ورود نداد. روز چهارم وقتی در آستانه‌ی ورود قرار داشتیم، هشام که نفرین خدا بر او باد! به اطرافیانش دستور داد هر یک به ما ناسزا و دشنام بگوید و خودش نیز دشنام داد و ما را سرزنش کرد؛ امّا امام باقر(ع) وارد شد و بدون آن‌که توجهی به هشام کند و اجازه‌ای از او بگیرد، در جایی مناسب نشست و…. هشام گفت: ‌ای محمد بن علی(ع)! همواره یک نفر از شما خاندان وحدت مسلمانان را می‌شکند و مردم را به‌سوی خود فرا می‌خواند و از روی جهل گمان می‌کند امام است. هشام شروع به سرزنش کرد و بعد از او یکایک اهل مجلس سخنان توهین آمیزی گفتند. امام باقر(ع) ایستادند و چنین فرمودند:

"‌ای مردم! به کدام سو می‌روید و شما را به کجا می‌بردند؟ خدا نسل اول را به وسیله‌ی ما خاندان هدایت کرد و آیندگان شما هم به وسیله‌ی ما راه می‌یابند. اگر شما پادشاهیِ زود گذرِ دنیا را دارید، ما در آینده فرمانروایی خواهیم داشت. پس از فرمانروایی ما هیچ حاکمیت و پادشاهی نیست، زیرا ما اهل فرجامیم و خدا فرموده است والعاقبة للمتقین.

در پی این سخنان هشام امام را به زندان برد، ولی در آنجا همگان دلبسته‌ی امام شدند و بعد از شکایت زندان بان از این وضع، هشام دستور داد امام باقر(ع) را نزد وی ببرند. وقتی وارد شد، هشام و اطرافیانش مشغول تیراندازی بودند.

هشام گفت: ‌ای محمد! تو هم با بزرگان قوم من، وارد مسابقه شو و تیراندازی کن.

امام باقر(ع) فرمودند: از من گذشته است، اگر صلاح بدانی معاف باشم.

هشام گفت: تو را معاف نمی‌کنم.

امام کمان و تیر را گرفت و نُه تیر پیاپی به هدف زد که هر یک در وسط تیر قبلی قرار گرفت.

هشام گفت: هرگز همانند کار تو ندیده بودم و گمان نمی‌کنم کسی در روی زمین این گونه تیراندازی کند.

امام فرمودند: ما کمالات و حقایق دین را به ارث می‌بریم، همان دین کاملی که خداوند فرمود: " الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا "

هشام با شنیدن این سخنان، چهره‌اش دگرگون شد و سؤالات و اشکال‌های متعددی را مطرح کرد و امام همه را پاسخ داد.[535]

منابع تاریخ مسمومیت امام باقر(ع) را بعد از این تاریخ به وسیله‌ی زین آغشته به سم دانسته اند؛ به گونه‌ای که بدن آن امام بزرگوار از شدّت تأثیر سم به سرعت متورم گردید و سبب شهادت آن حضرت شد[536] و این قتل شوم را هشام بن عبدالملک با دستور به ابراهیم بن ولید حاکم مدینه سازمان داد[537] و آن امام بزرگ در بقیع، کنار مرقد پدر بزرگوارش امام سجاد(ع) و عموی پدرش حسن بن علی(ع) مدفون گشت.

سرانجام امام باقر(ع) بعد از نوزده سال امامت پر برکت و پربار جهان را بدرود گفت. او وصیت کرد سالها در مزارش یاد او را زنده نگه دارند[538] تا به وسیله‌ی یادآوری مرگ خود برای مردم تلاش‌های همه جانبه‌اش در اعتلای اسلام مورد توجه همگان قرار گیرد. امام توصیه کرد که بخشی از دارایی هایش را در مراسم حج چندین سال بین مردم انفاق کنند تا یاد کارهای بزرگی که انجام داده است، در نظر مردم روشن بماند و از آنجا به تمام نقاط کشور به وسیله‌ی حاجیان پخش و منتشر گردد. کارهای عظیمی که همچون معجزه‌ای در آن دوران سیاه همگان را متحیر می‌کرد و همچون خورشیدی تابناک زمانه‌ی خود را نورانی کرد و آیندگان را تا به امروز از نورانیت خود بهرمند گردانید. دورانی که حق و گرایش صحیح به خداوند، دچار آسیب‌های جدی گردید و کمتر کسی بود که بتواند حق و باطل را از یکدیگر جدا نماید. در فهم از قرآن در شناخت واقعی از حضرت رسول(ص) در تاریخ صالحان و امامان معصوم: در شناخت رهبری و امامت برگزیده‌ی خداوند، در شناخت مدعیان قائم به سیف مدافع اسلام و مبارز بر علیه حکومت، در نحله‌های افراطی و تفریطی فکری، در توطئه‌ها و حیله گری‌های نظام حاکم و کشتار گسترده‌ی آنها از مردم به اسم حق، در فسق و فحشا که عموم مردم را مبتلا کرده بود، در شک و تردیدها نسبت به بودن یا نبودن خدا و دین و رسول(ص)، در نبودن راه درست و قابل قبول برای کشف حقیقت، در بودن شیوه‌های غلط و سخنان باطل در این زمینه‌ها که همگان دچار ناتوانی شدند و معیار تشخیص حق از باطل را نداشتند. در آن شرایط، جامعه نیاز به انقلابی همه جانبه برای فهم ناآگاهی‌های خود داشت و تنها سردار شجاع و به میدان آمده، حضرت امام محمد باقر(ع) بود. او راه‌های درست اندیشیدن و درست تحقیق کردن را به جامعه آموخت. او توانست مراکز علمی و فرهنگی بسیاری را به همراه استادان و کار بلدهای فراوان و شیوه‌های نوین در تحقیق و تفحص تأسیس کند تا همه با مراجعه به این افراد و این مراکز کشف حقیقت و علم نمایند. او ربانیت خدا را به‌صورت عملی برای مردم اثبات نمود و وجود خداوند را در جای جای زندگی فردی و جمعی آنها اثبات کرد. وی توانست برای یاران و شیعیانش، اثباتِ وجودِ عالَم غیب به‌صورت عملیاتی نماید و به آنها بباوراند که می‌توان کمک‌های فراوانی در زندگی مادی این جهان برای انسان‌ها از غیب دریافت کرد. اصولاً او توانست به مانند تمام پیامبران گذشته و پیامبر اکرم(ص) و امامان پیش از خود، علاوه بر اثبات دنیای غیب به تبیین دخالت غیب در عالم مشهود بپردازد که از این رهگذر مؤمنان می‌توانند مشکلات مختلف و نیازهای اساسی خود برای زندگی در دنیا را برآورده کنند و در کنار آن بندگی و عبادت و عمل صالح و صبوری در ابتلائات و سختی ها، طاعت و رعایت حدود الهی و ... را تکلیف مؤمنان برای رسیدن به خداوند معرفی نمود؛ دوری از فسق، دنیادوستی، ظلم و بیداد، عدم رعایت حقوق مردم، ناآگاهی، جهل و ... را عوامل اصلی سقوط انسان‌ها معرفی نمود و شناخت او و حیله هایش را منوط در هدایت و نجات همه می‌دانست و اعلام کرد که تنها، امامی که از سوی خداوند برگزیده شده باشد و همواره از سوی او مورد حمایت قرار گیرد، می‌تواند در برابر شیطان بایستد و جز امام معصوم برگزیده شده، هیچ کس و هیچ نظمی توانایی این مبارزه با شیطان را ندارد و هر مدعی دیگری چه فرد، چه نظام، چه سازمان، چه تفکر و ایدئولوژی خود ابزاری در دست شیطان برای گمراه کردن مردم خواهد شد و تاریخ گذشته و آینده‌ی امام باقر(ع) اثبات کننده‌ی این باور بود؛ لذا برای روشن نگه داشتن این حقیقت و معرفی امام بعد از خود که با نص و تأیید خداوند برگزیده شده بود، به امام صادق(ع) فرمود که برای وصیت کردن خود چندین شاهد به همراه بیاورد و در حضور شاهدان نوع کفن و دفن خود را مشخص کرد و وقتی امام صادق(ع) از وی پرسید، چرا برای این کار ساده شاهد گردآوردی؟ امام باقر(ع) فرمود: می‌خواستم امامت تو، بعد از من، به‌طور علنی و عملی برای دیگران مشهود گردد.[539]

او به پسرش توصیه کرد که راهش را ادامه دهد و همین شیوه‌ی مبارزه با شیطان را به پیش ببرد و از وی خواست که صحابی و شاگردان زبده‌ی خود را در کنار خویش نگه دارد و شاگردان دیگری نیز بپروراند و اسلام و شیعه‌ی امامیه را به اوج کمال برساند. وصیتی که امام صادق(ع) با بهترین وجه ممکن آن را به اجرا درآورد و شیعه‌ی امامیه را ملقب به شیعه‌ی جعفری نمود و همه‌ی این عظمتی که امام صادق(ع) برای شیعه ایجاد کرد، مرهون زحمات همه جانبه‌ی امام باقر(ع) بود. بنیادی را که امام محد باقر(ع) استوار ساخت، برای همیشه جاودان باقی ماند و تا به امروز ثمرات متناوب آن بهره‌ی همگان گردیده است. به لحاظ موقعیت زمانی امام محمد باقر(ع) در زمانی عهده دار امامت شد که دوران اولیه‌ی غضب خداوند بر مردم ناسپاس عراق و حجاز پایان یافته بود و کل جامعه طعم سنت‌های تنبیهی خداوند را در ظلم و بیداد و فساد و خیانت و عهدشکنی و امام کشی و ... چشیدند و بابت آنها رنج و سختی فراوانی را تحمل کردند.[540]

نسل‌های گذشته همه از بین رفته بودند و نسل جدید، نسلی مبهوت از آن همه حوادث، بی‌رهنما و رهبرِ واقعی و بی‌شناخت و حتی بدون ابزاری برای شناخت، در سرگردانی به سر می‌بردند که امام محمد باقر(ع) چراغ علم و هدایت را روشن کرد و قرآن را شکافت و تأویل به روز نمود. علم اصول و فقه را بنیان گذاری نمود؛ اجازه‌ی فتوا و اجتهاد برای علما صادر کرد، حدیث شناسی و راه درست کشف روایات را پایه گذاری نمود، با استدلال‌های منطقی و علمی نظرات مختلف را به چالش کشید و دانشمندان بزرگی را که کشف حقیقت نمی‌کردند قانع کرد و به شیعه‌ی امامیه ملحق نمود. بطلان تمام گروه‌های مدعی را با شواهد و دلایل عقلی و محسوس به اثبات رسانید و به کلیه‌ی ابهامات در کشف حقیقت و دین پایان داد و از آن تاریخ برای نسل‌های بعدی، دیگر هیچ حجتی باقی نگذاشت تا آنها نتوانند راه حق را کشف نمایند و از آن پس اگر کسی به حق و شیعه‌ی امامیه گرایش پیدا نمی‌کرد، خود نخواسته بود. عدم کشف حقیقت و یا بسته بودن و پوشیده بودن حق، دیگر وجود نداشت و در آن زمان تمام راه‌های بسته برای رسیدن به خدا و تعالی باز و شکافته شده بود و باز کردن این راه بر عهده‌ی امام محمد باقر(ع) بود که نهایتاً جان خود را نیز در این راه فدا نمود و با شهادتش حق برای همیشه شکافته شد و باطل در مقابل آن رنگ باخت. امام راه عبادت را باز نگه داشت و امکان سلوک مؤمنان تا رسیدن به خلافت الهی را فراهم آورد، دست مؤمنان را در دست غیب و ملائکه گذاشت و لطافت این عالم پاک را به کام آنها چشاند و طعم با خدا زیستن را در مذاق آنها مزمزه نمود و از این تاریخ به بعد پاکان و صدیقان فراوانی در جهان آفرینش پدید آمدند و امام خود به ملکوت اعلی شتافت؛ چنانچه به پسرش امام صادق(ع) فرمود: دیشب پدرم (امام سجاد(ع)) شربتی برایم آورد که من آشامیدم و مرا بشارت لقای حق تعالی داد و من دار فانی را ترک خواهم کرد[541] و در همان شب امام باقر(ع) بر اثر وسعت مسمومیت در بدنش؛ در سن 57 سالگی به دیدار حق شتافت.

والسلام

شهر مقدس قم

 

ـ يادداشت ـ

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

ـ يادداشت ـ

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

 

 

ابتلائات امام علی(ع)

آورده اآوخدای شکوهمند جانشینان پیامبران را در زمان زندگی پیامبران در هفت جا و پس از زندگی پیامبران نیز در هفت جا آزمود. امام باقر(ع) فرمودند: هنگامی که علی بن ابی طالب(ع) از پیکار نهروان بازگشته بود و در مسجد کوفه نشسته بود، رئیس یهودیان نزد آن حضرت آمد و گفت: ‌ای امیر مؤمنان! من می‌خواهم از شما درباره‌ی چیزهایی بپرسم که آنها را جز پیامبر و یا جانشین پیامبر کسی نمی‌داند. حضرت فرمودند: برادر یهودی! هر چه می‌خواهی بپرس.یهودی گفت: ما در کتاب دیده ایم که خدای عزّتمند وقتی پیامبری را برانگیزد، به او وحی می‌کند که از میان خاندان خود کسی را جانشین خود قرار دهد تا پس از او به امور امّت برسد، نیز از امّت خود عهد و پیمان بگیرد که پس از پیامبر بر سر پیمان باشد و طبق عهد و پیمان خود عمل کند و خدای شکوهمند جانشینان را در زمان زندگی پیامبران و پس از وفات آنان آزمایش می‌کند. مرا آگاه نما که خدا چند آزمون در زمان حیات پیامبران و چند آزمون پس از وفاتشان از جانشین آنان می‌گیرد و اگر خدا از آزمون‌های جانشینان راضی شد، سرانجام کارشان به کجا خواهد انجامید؟ علی(ع) به او فرمود: سوگند به خدایی که خدایی جز او نیست؛ خدایی که دریا را برای بنی اسرائیل شکافت و تورات را بر موسی فرستاد. اگر پاسخ پرسش‌های تو را بدهم آیا اقرار خواهی کرد که من به آنها درست پاسخ داده ام؟ رئیس یهودیان گفت: آری. حضرت فرمودند: سوگند خدایی را که دریا را برای بنی اسرائیل شکافت و تورات را بر موسی فرو فرستاد! آیا اگر پاسخت را بدهم، مسلمان خواهی شد؟ رئیس یهودیان گفت: آری. حضرت علی(ع) فرمود: همانا خدای عزّتمند جانشینان پیامبران را در زمان زندگیشان در هفت جا آزمایش می‌کند تا از فرمان پذیری آنان راضی شد، به پیامبران دستور می‌دهد تا آنان را به دوستی خود در زمان حیاتشان برگزینند، و آنان را پس از مرگشان به جانشینی خویش برگزینند و امّت‌هایی که فرمان پذیری از پیامبران را بر خویش لازم می‌دانستند، فرمان پذیری از جانشینان را نیز برگردنشان نهاد. آنگاه جانشینان را پس از وفات پیامبران در هفت جا می‌آزماید تا شکیبایی آنان را بسنجد. اگر از نتیجه‌ی آزمایش خرسند شد، سرانجام آنان را به نیک بختی فرجام دهد تا به پیامبران بپیوندند، و سعادت درباره‌ی آنان به نهایت رسد. رئیس یهودیان به حضرت عرض کرد: درست فرمودی. یا امیر مؤمنان! مرا آگاه نما که خداوند شما را در زمان زندگی محمد(ص) چند بار آزمود؟ چند بار پس از وفات ایشان شما را آزمود؟ و سرانجام کار شما به کجا خواهد کشید؟ علی(ع) او را گرفت و فرمود: برخیز و با من بیا تا برایت بگویم. گروهی از یاران حضرت نیز با آنان برخاستند و گفتند: یا امیرمؤمنان! ما را نیز از آنچه به ایشان خبر می‌دهی، آگاه نما.حضرت فرمود: می‌ترسم دل‌های شما آن را برنتابد، گفتند: چرا یا امیر مؤمنان؟ فرمود: بدین سبب که بعضی از کارها از بسیاری از شما سرزده است. مالک اشتر برخاست و عرض کرد: ‌ای امیر مؤمنان! ما را نیز آگاه کن. به خدا سوگند که می‌دانیم که بر روی زمین جانشینی جز شما برای پیامبر نیست و می‌دانیم که خدا پس از پیامبر ما پیامبر دیگری بر نمی‌انگیزد و پیروی از شما بر گردن‌های ما نهاده شده و بر پیروی از پیامبر خویش پیوند خورده است.

علی(ع) نشست و به یهودی رو کرد و گفت: ‌ای برادر یهود! خدای عزّتمند مرا در زمان پیامبرمان محمد(ص) در هفت جا آزمود، برای خودستایی نمی‌گویم، بلکه نعمتی بود از خدا و مرا فرمانبردار یافت. یهودی گفت: ‌ای امیرمؤمنان! در کجا و در کدام موارد؟ حضرت فرمود:

نخستین آنها این بود که خدای شکوهمند به پیامبر وحی فرمود و بار رسالت را بر دوش او گذاشت. من در آن زمان کوچک‌ترین افراد خانواده ام بودم که در خانه‌ی پیامبر به خدمت او می‌پرداختم و کارهای آن حضرت را انجام می‌دادم. پیامبر، کوچک و بزرگِ خاندان عبدالمطّلب را برای گواهی به یگانگی خدا و رسالت پیامبری خویش دعوت کرد. همگان از این گواهی خودداری و پیشنهاد او را رد کردند. از او دوری جستند و رهایش کردند و سایر مردم نیز با او دشمنی و مخالفت کردند و از آنجا که دل هایشان بر نمی‌تافت و خردهایشان در نمی‌یافت، پیشنهاد آن حضرت را بزرگ و غیر قابل قبول پنداشتند. تنها من بودم که آن بزرگوار را زود اجابت کردم و فرمان بردار و باورمند او شدم، در حالی که ذّره‌ای شک به دل خویش راه ندادم. سه سال به همین روال گذشت و بر روی زمین آفریده‌ای نبود که نماز گذارد و یا به رسالت رسول خدا(ص) و به آنچه آورده بود گواهی دهد، جز من و دختر خُوَیلد (خدیجه) که خدا رحمتش کند و بی‌گمان خدا چنین کرد حضرت در این‌جا به اصحاب خود رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ پاسخ دادند: آری،‌ای امیر مؤمنان بود.

 و امّا دومی،‌ای برادر یهودی! قریش همیشه برای کشتن پیامبر(ص) خیالاتی داشتند و نقشه‌ها می‌کشیدند، تا آن‌که در یوم الدّار، در دارالنّدوة، گرد هم آمدند و شیطانِ لعنت شده نیز در شکل مردی یک چشم از طایفه‌ی ثقیف در آن گردهمایی حاضر بود. پشت و روی کار را به دقت بررسی می‌کردند تا آن‌که تصمیم گرفتند که از هر تیره‌ی قریش، مردی فراخوانده شود و آن گاه که پیامبر(ص) در بالین خویش خوابیده است، همگی با شمشیرهای کشیده به یکباره بر آن حضرت(ص) حمله کنند و او را بکشند. وقتی او را کشتند، قریش از تحویل مردان خود (به اولیای دم) خوداری کند و در نتیجه خون او به هدر رود. جبرئیل(ع) بر پیامبر(ص) فرود آمد. پیامبر را از نقشه‌ی آنان آگاه ساخت، نیز وی را از شبی که در آن می‌خواستند گرد هم آیند و از ساعتی که تصمیم داشتند بر بالین او آیند، آگاه کرد. آن گاه دستور داد که آن حضرت در ساعت معیّنی (از خانه) در آید و به‌سوی غار رود. رسول خدا(ص) مرا از این پیش آمد آگاه کرد و امر فرمود که در بستر او بخوابم و با فدا نمودن جانم او را حفظ کنم. من بی‌درنگ از دستورشان پیروی کردم و شاد و خرسند بودم که به جای او کشته می‌شوم. پیامبر به راه افتاد و راهی شد و من در بستر او خوابیدم. مردان قریش در حالی که در دل یقین داشتند که پیامبر کشته خواهد شد، بر من روی آوردند. وقتی به خانه‌ای که من در آن بودم رسیدند و مرا دیدند، شمشیرم را کشیدم و آنان را از خویش دور کردم؛ چنان که خدا و مردم می‌دانند. حضرت در این‌جا باز به اصحاب رو کردند و فرمودند: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری!‌ای امیرمؤمنان! امیرمؤمنان(ع) ادامه داد:

و امّا سومی،‌ای برادر یهودی! پسران ربیعه و پسر عتبه از دلاوران قریش بودند. در جنگ بدر برای خود مبارز می‌طلبیدند و هیچ یک از قریش برای مبارزه با آنان قدم به میدان نگذاشت. رسول خدا(ص) مرا با دو تن از دوستانم (حمزه و عبیده)، که خدا از آنان خشنود باد! به میدان مبارزه با آنان فرستاد. من کوچک‌ترین دوستانم بودم و نسبت به آنان دارای تجربه‌ی جنگی کم تری بودم. خدای عزّتمند ولید و شیبه را به‌دست من کشت. در آن روز غیر از بزرگانی که از قریش کشتم و غیر از آنانی که اسیر کردم (جنگاوری و) کار من از همه‌ی دوستانم فزون‌تر بود و پسر عمویم عبیده در آن روز به شهادت رسید، که خدا رحمتش کند! سپس حضرت به اصحاب خویش رو نمود و فرمود: آیا چنین نبود؟ اصحاب پاسخ دادند: آری،‌ای امیرمؤمنان! علی(ع) فرمود:

و امّا چهارمی،‌ای برادر یهودی! اهل مکّه تا آخرین نفر بر ما یورش آوردند و از همه‌ی قبیله‌های عرب و قریش، کسانی را که در زیر فرمانشان بودند، بر ما شورانیدند تا خون ریخته‌ی مشرکان در روز بدر را از ما بگیرند. جبرئیل(ع) بر پیامبر(ص) فرود آمد و او را از این رویداد آگاه کرد. پیامبر(ص) با لشکریان خود در درّه‌ی احد سنگر ساختند. مشرکان پیش آمدند و یکباره بر ما حمله ور شدند که عدّه‌ای از مسلمانان کشته شدند و آنان که بر جای ماندند، با شکست روبه‌رو شدند. تنها من بودم که با رسول خدا(ص) ماندم. همه‌ی انصار و مهاجر به خانه‌های خود در مدینه بازگشتند. آنان می‌گفتند: پیامبر و یارانش همگی کشته شدند. سپس خدای ارجمند بر صورت مشرکان کوبید و من پیش چشم رسول خدا زخمی شدم و زخم هایم به هفتاد و چند زخم رسیده بود که (زخم‌ها) این است. حضرت عبایش را کنار زد و جای زخم‌ها دست کشید و آنها را به حاضران نشان داد. آن روز کارهایی از من سر زد که ان شاء الله پاداش آنها با خداست. حضرت به اصحاب رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان! حضرت فرمود:

و امّا پنجمی‌ای برادر یهودی! قریش و عرب گرد آمدند و میان خویش پیمان بستند که تا پیامبر خدا را با همه‌ی افراد خاندان عبدالمطّلب که در خدمتش بودند، نکشند از پیمان بازنگردند. سپس با ساز و برگ نظامی و با جنگ افزارها پیش آمدند و در مدینه، نزدیک ما، اردو زدند و یقین داشتند که به هدف خود خواهند رسید. جبرئیل فرود آمد و آن حضرت را از ماجرا آگاه کرد. حضرت گرد خود و مهاجران و انصار که در خدمتش بودند خندقی ساخت. قریش جلو آمدند و دورا دورِ خندق را محاصره کردند. آنان خود را قوی و ما را ناتوان می‌دیدند، رعدآسا می‌غریدند و برق آسا می‌درخشیدند. رسول خدا(ص) آنان را به‌سوی خدای عزّوجلّ می‌خواند و به خویشاوندی و رَحِم سوگندشان می‌داد و آنان سرباز می‌زدند و بیش از پیش سرکشی می‌کردند. دلیر آنان که دلیر مرد عرب بود، عمرو بن عَبدود در آن روز مانند شتر مست نعره می‌کشید و مبارز می‌طلبید و رَجَز می‌خواند و یک بار با نیزه‌ی خود اعلام خطر می‌کرد و با دیگر با شمشیرش. هیچ کس جرأت نزدیک شدن به او را نداشت، هیچ طمع کننده‌ای را خیال طمع در او نبود، غیرتی نبود که او را برانگیزاند، بینشی نبود که دل را نیرومند سازد. رسول خدا(ص) مرا برای مبارزه با او بر پای داشت و با دستش عمامه بر سرم بست و این شمشیر را به من داد و آن گاه حضرت علی(ع) دست بر شمشیر زد و فرمود: من برای پیکار با او بیرون رفتم، در حالی زنان مدینه دلسوزانه بر من می‌نگریستند که چه سان با عبدود رویارو خواهم شد. خدای شکوهمند او را به‌دست من هلاک ساخت . (در حالی که عرب عقیده داشتند که هیچ پهلوانی را یارای برابری با او نیست) این جا حضرت به سر مبارکشان اشاره نمود و فرمود: این ضربت را عمرو بن عبدود بر سر من زد. خداوند به برکت این پیکار، قریش و عرب را درهم شکست.

حضرت سپس به اصحاب خود رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان و فرمود:

و امّا ششمی ای برادر یهودی! ما همراه رسول خدا به شهر دوستان تو، خیبر درآمدیم و با مردانی از یهود و دلیران آنان که از قریش بودند و نیز با دیگران روبه‌رو شدیم. آنان با جنگ افزارها که اسب و نیرو و سلاح بود، مانند کوه‌ها در برابر ما ایستاده بودند. آنان در ایمن‌ترین و استوارترین خانه‌ها بودند و شمارشان بسیار زیاد بود. هر یک از آنان ندا سر می‌داد و مبارز می‌طلبید. هیچ یک از دوستان من به مصاف آنان نرفت، مگر این‌که او را کشتند، تا این‌که حدقه‌ی چشم‌ها همچون کاسه‌ی خون شد و همهمه‌ی جنگ برخاست. هر کس به فکر خویش بود و می‌خواست غیرت خود را برانگیزاند. برخی از دوستان من به همدیگر می‌نگریستند و می‌گفتند: ‌ای اباالحسن! برخیز. رسول خدا(ص) مرا به‌سوی قلعه‌ی آنان گسیل داشت. هیچ یک از آنان با من رویارو نشد، مگر این‌که او را به هلاکت رساندم و هیچ پهلوانی به من دست نینداخت، مگر این‌که او را در هم شکستم. سپس همانند شیری که بر شکارش سخت گیرد، بر آنان خروشیدم تا این‌که آنان را به قلعه‌ی خودشان راندم و درِ دژ آنان را با دست خویش برکندم و به تنهایی وارد دژشان شدم. هر مردی را که برون می‌آمد می‌کشتم و هر زنی را که از آنان می‌یافتم، اسیرش می‌ساختم تا این‌که آن دژ را به تنهایی فتح کردم و کسی کمک کارم نبود، مگر خدای یگانه. حضرت باز به اصحاب رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان! باز فرمود:

و امّا هفتمی،‌ای برادر یهودی! هنگامی که رسول خدا برای فتح مکّه روی آورد، دوست داشت که جای عذری برای آنان باقی ننهد، این بود که آنان را بار دیگر به‌سوی خدای عزّتمند و شکوهمند فراخواند، آن سان که نخستین بار آنان را از مخالفت بر حذر داشت و از عذاب الهی ترسانید و وعده‌ای گذاشت. وعده‌ی بخشش به آنان داد و به بخشایش پروردگار امیدوارشان ساخت. در پایانِ نامه سوره‌ی برائت را برای آنان نوشت تا برایشان خوانده شود. سپس بردن نامه را به همه‌ی یارانش پیشنهاد کرد. همگی سرسنگینی کردند. رسول خدا(ص) چون چنین دید، مردی را فراخواند و نامه را با او فرستاد. آن گاه جبرئیل به خدمتش رسید و عرض کرد: ‌ای محمّد! جز خودت و یا کسی از خاندان تو این مأموریت را نمی‌تواند انجام دهد. رسول خدا(ص) مرا از این موضوع آگاه کرد و مرا با نامه و پیام به‌سوی مردم مکّه گسیل داشت و من به مکّه رسیدم. مردم مکّه را خوب می‌شناسید. کسی از آنان نبود، جز آن‌که اگر می‌توانست هر تکّه از گوشت مرا به فراز کوهی می‌گذاشت، اگر چه به قیمت فدای جان خود و فدای خاندان و فرزندانش و از میان رفتن دارایی‌اش باشد. من پیام رسول خدا را به آنان رساندم و نامه‌ی آن حضرت را بر آنان خواندم. همه‌ی آنان با تهدید و وعده‌های سخت به من پاسخ دادند. مرد و زن خشم و کینه‌ی خود را بر من آشکار ساختند و آنچه من با آنان کردم خود دیدید. سپس به اصحاب رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری،‌ای امیر مؤمنان! پس فرمود:

ای برادر یهودی! این‌ها مواردی بود که چون با پیامبر بودم، پروردگار شکوهمند مرا با آنها آزمود. در همه‌ی آنها مرا به منّت خویش فرمان بردار یافت و آنچه در این موارد از آن من گردید، نصیب کسی نگردید. اگر می‌خواستم آن افتخارات را بازگو می‌کردم، ولی خدای عزّوجلّ از خودستایی بازداشته است. همه گفتند: به خدا سوگند راست فرمودید: ‌ای امیرمؤمنان! خداوند ارجمند تو را با خویشاوندیِ با پیامبر ما برتری داده است و تو را با برادر قرار دادن با آن حضرت نیک بخت ساخته، همچون برادری هارون با موسی. در این جایگاه‌ها که تو قرار داشتی و هراس‌هایی که به جان خود خریدی، خداوند تو را برتری داد و بیش از آن که خود بفرمایی خداوند درباره‌ی تو فرموده است. هیچ یک از مسلمانان را چنین نیست، آنان که تو را با پیامبر ما و پس از وفات آن حضرت دیده اند، همگی درباره‌ی تو بر این باورند. اکنون‌ای امیرمؤمنان! ما را از آزمایش‌هایی که خدای شکوهمند تو را پس از پیامبر با آنها آزمود و تو بار آزمون‌ها را بر دوش کشیدی و شکیبایی ورزیدی آگاه نما. ما اگر بخواهیم خود می‌توانیم شرح دهیم، ولی دوست داریم از زبان تو بشنویم، همان گونه که آزمایش‌های دوران حیات رسول خدا(ص) را از زبانتان شنیدیم و فرمان برداری شما را دریافتیم. پس امیرمؤمنان(ع) فرمود:

‌ای برادر یهودی! خدای شکوهمند پس از وفات پیامبرش(ص) مرا در هفت مورد آزمود، بی‌آنکه خودستایی کرده باشم، به لطف منّت و نعمت خویش مرا شکیبا یافت.

 امّا نخستین آن‌ها‌ای برادر یهودی! من با هیچ کس از مسلمانان به گونه‌ای ویژه نه اُنسی داشتم و نه اعتمادی، و نه به کسی نزدیک می‌شدم، مگر به رسول خدا که از کودکی مرا در دامن خود پروراند. هنگام بزرگی ام مرا منزل و مأوا داد و نیازها و مخارج مرا متحمّل می‌گردید و از یتیمی مرا نجات داد. او مرا از کسب و کار بی‌نیازم کرد و هزینه‌ی زندگی خود و خانواده و نان خوران مرا به‌عهده گرفت. این‌ها چیزهایی بود که از حیث دنیوی از آن حضرت بهره مند شدم. افزون بر این ها، (دست یابی به) درجات معنوی بود که در محضر آن بزرگوار مخصوص من شد. چون رسول خدا(ص) جان سپرد، آن چنان غم و اندوه بر دل من فرو ریخت که گمان نمی‌کنم کوه‌ها توان کشیدن این بار اندوه را می‌داشتند. خانواده‌ی من که در این مصیبت، سخت بی‌تابی می‌کردند و طاقتشان را از دست داده بودند و نمی‌توانستند خویشتنداری کنند و این بار گران غم را بر نمی‌تابیدند، دامن شکیبایی از کف داده بودند و هوش از سرشان رفته بود. نه خود چیزی می‌فهمیدند و نه از دیگری سخنی می‌شنیدند و دیگران که از خانواده‌ی عبدالمطّلب نبودند یا مصیبت زدگان را تسلّی می‌دادند و امر به شکیبایی می‌نمودند و یا با گریه و شیون و ناله گری خاندان مصیبت دیده را یاری می‌رساندند. تنها من بودم که در برابر فاجعه‌ی جان سپاری پیامبر، عنان شکیبایی را از کف ندادم. راه خویش را در پیش گرفتم و به مأموریتی که بر عهده ام بود پرداختم. پیکر آن بزرگوار را غسل دادم، حنوط کردم و آن گاه کفن نمودم. بر پیکر آن بزرگوار نماز گزاردم و به خاک سپردم و به گردآوری قرآن و فرامین الهی برای مردم پرداختم. نه ریزش اشک مرا از انجام این کار بازداشت و نه ناله‌ی جانسوز و نه سوزش دل و نه بزرگی مصیبت؛ تا آن‌که حقّی را که از خدای عزّتمند و رسولش بر خود لازم می‌دیدم به جای آوردم (و آنچه بدان فرمان یافته بودم به انجام رساندم) و با بردباری و حسابگری آن را تحمّل کردم.

حضرت به اصحابش رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان!

امّا دومی‌ای برادر یهودی! رسول خدا(ص) مرا در زمان خود امیر همه‌ی امّت کرد و از همه‌ی آنانی که حضور داشتند، برای شنیدن سخنانم و انجام فرامینم بیعت گرفت. آنان را امر فرمود که شاهدان، این رویداد را به غایبان برسانند. تنها من بودم که در زمان حضور رسول خدا(ص) دستورهای آن حضرت را به دیگران می‌رساندم و چون به سفر می‌رفتم، فرمانده‌ی کسانی بودم که با من بودند. هرگز از ذهنم نمی‌گذشت که در دوران حیات پیامبر و پس از وفات آن حضرت کسی باشد که یارای مخالفت در کوچک‌ترین کاری را داشته باشد. با این همه رسول خدا دستور داد، لشکری به فرماندهی اسامة بن زید تدارک دیده شود. با این‌که بیماری و مرگ و بی‌کسی گریبان گیر آن حضرت بود، از عرب زادگان و قبیله‌ی اوس و خزرج و دیگران که بیم آن می‌رفت بیعت مرا بشکنند و با من به جنگ و نبرد برخیزند، یا بدین سبب که من پدر، فرزند، خویشاوند و دوست آنان را کشته بودم، مرا به دیده‌ی دشمنی بنگرند، کسی نماند مگر این‌که همراه این لشکر روانه کرد، حتی مهاجرین و انصار و مسلمانانِ دیگر را که سست عقیده بودند و همه‌ی منافقان را زیر پرچم اسامه آورد تا شاید دسته‌ای از مردمان پاک دل در حضور آن حضرت بمانند و از کسی سخنی ناهنجار شنیده نشود و در خلافت و زمامداری مردم پس از پیغمبر کسی با من مخالفت نکند. سپس آخرین گفتاری که درباره‌ی کار امّت فرمود، این بود که دستور داد لشکر اسامه روانه شود و هیچ کس از افراد زیر پرچم نباید بازگردد. دستور را در این باره صادر فرمود و تا آن جا که امکان داشت بر انجام این دستور تأکیدهای فراوانی کرد، ولی آن گاه که رسول خدا(ص) جان سپرد، ناگاه دیدم که تعدادی از افراد زیر پرچم اسامة بن زید محلّ شان را وا رهاندند، مواضعشان را خالی کردند و از دستور رسول خدا(ص) سر تافتند که فرموده بود: در رکاب فرمانده‌ی خود باشند و با پرچم او به هر جا که می‌رود، بروند تا به مقصدی برسند که در پیش دارند. آنان فرمانده‌ی لشکر را در اردوگاه تنها نهادندو سواره و شتابان بازگشتند تا ریشه‌ی بیعتی را باز کنند که خدا و رسولش به گردن آنان بسته بود. آنان عهدی را شکستند که با خدا و رسولش بسته بودند. با یکدیگر پیمانی را با هیاهو بستند و آن را به آرای خودشان مختص کردند، بی‌آنکه با یک نفر از ما فرزندان عبدالمطّلب مشورت بکنند، یا یکی از ما نظر موافق داشته باشد و یا از من بخواهند تا بیعتی را بردارم که بر گردن آنان دارم. من به کفن و دفن جنازه‌ی رسول خدا(ص) می‌پرداختم و از همه جا غافل بودم؛ چرا که آن کار مهم‌تر از هر کاری بود و نخستین کاری بود که باید انجام می‌شد.

ای برادر یهودی! این زخمی بود که بر دل من فرو نشست با وجود این‌که من در مصیبتی بزرگ قرار داشتم و فجیح‌ترین مصیبتی بود که به جز خداوند فرازمند هیچ چیز تسلّی بخش آن نبود، پس بر این مصیبت شکیبایی کردم و بر مصیبتی که به دنبال گرفتاریِ پیش از آن رسید شکیبایی ورزیدم. سپس حضرت به اصحاب خویش رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری، امیرمؤمنان! حضرت باز فرمود:

 و امّا سومی،‌ای برادر یهودی! خلیفه‌ی پس از پیامبر(ص) هر روز چون مرا می‌دید معذرت خواهی می‌کرد و دیگری را سرزنش می‌کرد يا، از این‌که حق مرا گرفته و بیعت مرا شکسته از من حلالیت می‌خواست. من نیز با خودم می‌گفتم: روزگار خلافت او تمام می‌شود و حقّ من به خودم باز می‌گردد؛ بی‌اینکه در اسلام تازه بنیاد و نزدیکِ جاهلیت حادثه‌ای رخ دهد و بی‌آنکه من ستیزه‌ای به راه بیندازم تا کسی به من ((آری)) بگوید و کسی نیز به من پاسخ ((نه)) بگوید. در نتیجه کار منازعه از گفتگو بگذرد و به مرحله‌ی عمل در آید، به‌ویژه آن‌که شماری از نزدیکان اصحاب رسول خدا(ص) را که به خوبی می‌شناختند و خیر خواه خدا، رسول، قرآن و اسلام بودند، پنهان و آشکار نزد من در رفت و آمد بودند و مرا به ستاندن حقّم فرا می‌خواندند و آمادگی خود را برای جان دادن در راه به جای آوردن حقّ بیعتی که از من به گردن آنان بود اعلام می‌داشتند. من به آنان می‌گفتم: آرام باشید و اندکی شکیبایی پیشه کنید. شاید خداوند بی‌جنگ و خون ریزی به آسانی حقِّ از دست رفته‌ی مرا به من بازگرداند؛ چرا که پس از وفات پیامبر بسیاری از مردم به شک افتاده بودند و افراد نااهلی به خلافت طمع نکرده بودند، جز به این سبب که زمام امر به‌دست من نباشد. چون مرگ خلیفه‌ی اوّل فرارسید و زندگی‌اش پایان یافت، کار را به‌دست دوستش سپرد و این گرفتاری نیز همانند گرفتاری نخست بود. دوباره حقّی که خدا برای من نهاده بود، از من بازستاندند. دیگر بار شماری از یاران محمد(ص)، که برخی از آنان در گذشته‌اند و برخی نیز زنده اند، گرد من آمدند و همان را گفتند که در روزگار خلیفه‌ی اوّل گفته بودند و من نیز از گفتار پیشین خویش در نگذشتم. آنان را به شکیبایی، آرامش و یقین فراخواندم؛ چرا که می‌ترسیدم مبادا گروهی تباه و نابود شوند که رسول خدا(ص) آنان را گاه به نرمی، گاه به درشتی، گاه به بخشش و گاه با شمشیر فراهم آورده بود تا آنجا که مردم در گیر و دار پیکار و گریز بودند و شکم هایشان سیر و انباشته و سیرآب بود و همگی جامه و فرش و رو انداز داشتند، ولی ما همراه با خانواده‌ی پیامبر در اتاق‌های بی‌سقف زندگی می‌کردیم و در و پیکر خانه‌های ما از شاخه‌های درخت خرما و مانند آن بود. نه فرشی داشتیم و نه رو اندازی. بیش‌تر افراد خانواده تنها یک جامه برای نماز داشتند که به نوبت از آن استفاده می‌کردند و بیشتر روزها و شب‌ها را با گرسنگی سپری می‌کردند و گاهی نیز که از غنیمت‌های جنگی آنچه خداوند ویژه‌ی ما قرار داده بود و دیگران حقّ استفاده از آن را نداشتند، به ما می‌رسید، رسول خدا ثروتمندان و نعمتمندان را برای دلجویی از آنان بر ما مقّدم می‌داشت و خمسش را به آنان می‌داد. چنین اجتماعی را که رسول خدا(ص) با خون دل فراهم آورده بود، از همگان سزاوارتر بودم که نگذارم فروبپاشد و به راهی کشانده شود که روی نجات نبیند و تا پایان عمر گرفتار باشند. اگر آن روز من خود را نامزد خلافت می‌کردم و مردم را به یاری خود فرامی خواندم، مردم درباره‌ی من یکی از دو کار را انجام می‌دادند: یا از من پیروی می‌کردند و با مخالفان می‌ستیزیدند که (به سبب شمار اندکشان) کشته می‌شدند و یا از یاری من سر باز می‌زدند و به واسطه‌ی سرباز زدن و کوتاهی در یاری من و خودداری از فرمانبری من کافر می‌شدند. کافران می‌دانستند که من برای پیامبر به منزله‌ی هارون برای موسی بودم و در نتیجه‌ی مخالفت با من و خودداری از یاری من، چیزی را بر خویش روا می‌داشتند که در نتیجه‌ی مخالفت با هارون و نافرمانی از قوم موسی بر خویش روا داشتند. دیدم چاره‌ای نیست، جز این‌که جام‌های غم و انده را سرکشم و آه‌های سرد را در قفس سینه نگاه دارم و دامن شکیبایی را از کف ندهم تا آن گاه که خداوند گشایشی عطا فرماید و یا آنچنان که دوست دارد کند که بهره و نصیب من در آن فزون‌تر و برای جامعه‌ای که چنین به وصف آوردم آسان‌تر باشد و ((کاری را که خدا مقدّر فرماید همان خواهد شد.))‌ای برادر یهودی! اگر از این کار پروا نمی‌داشتم و حقّ خویش را می‌طلبیدم، از دیگران سزاوارتر بودم؛ زیرا همه‌ی اصحاب رسول خدا از درگذشتگان و حاضران می‌دانند که من دارای افراد بیش تر، قبیله‌ی والاتر، مردان استوارتر، فرامینی پذیرفته‌تر و دلیلی روشن‌تر بودم، نیز فضیلت‌ها و آثارم در دین فزون‌تر از دیگران بود؛ زیرا من خود دارای پیشینه‌ی درخشان بودم و با رسول خدا(ص) خویشاوندی نزدیک داشتم که به حکم وراثت شایستگی این مقام را داشتم؛ گذشته از این‌که به موجب وصیّتی که هیچ کس را قدرت مخالفت با آن نیست و بیعتی که از من به گردن خلافت داران بود، فقط من سزاوار جانشینی پیامبر بودم. وقتی جان پیامبر(ص) ستانده شد، ولایت امّت در دست او و در خانه‌ی او بود، نه در دست دیگرانی که خلافت را به‌دست گرفتند و نه در خاندان دیگران. اهل بیت پیامبر که خداوند پلیدی را از آنان دور ساخته و پاک و مطهّرشان گردانیده است، پس از پیامبر(ص) برای خلافت در همه‌ی خصلت‌ها از دیگران سزاوارتر بود.

سپس امام(ع) به اصحاب خود رو کرد و فرمود: آیا چنین نیست؟ گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان!

سپس فرمود: امّا چهارمی،‌ای برادر یهودی! جانشین پس از خلیفه‌ی اوّل، دوست خلیفه‌ی اوّل بود که در آغازیدن کارها با من مشورت می‌کرد، طبق دستور من کارها را انجام می‌داد، در کارهای سخت نظرخواهی از من می‌کرد و بنابر نظر من رفتار می‌کرد. نه من کسی را می‌شناسم، و نه دوستان من کسی را سراغ دارند که خلیفه‌ی دوم در امر مشورت از او نظرخواهی کند و جز من کسی را در خلافت طمع نبود. وقتی مرگ ناگهانی او فرا رسید و بدون بیماری قلبی که بتواند آن گاه به تندرستی تصمیمی بگیرد، از دنیا رخت بربست، من تردید نداشتم که حقّ خود را چنان که دلم می‌خواست در محیط آرام و بدون خون ریزی به‌دست می‌آورم و دیگر پس از این خداوند بهترین، امید بالاترین مرا پیش خواهد آورد، ولی فرجام کار خلیفه‌ی دومی این شد که (چون دفتر زندگی‌اش بسته شده بود) عدّه‌ای را نامزد خلافت کرد که من ششمین آنان بودم. مرا با هیچ کدامشان برابر ندانست و هیچ یک از حالات مرا از میراث داریِ رسول خدا(ص)، خویشاوندی، تبار و دامادی به یاد نیاورد. هیچ یک از آنان نه پیشینه‌ای به سان پیشینه‌ی من داشتند و نه اثری همانند آثار من. خلیفه‌ی دوم خلافت را در میان ما به شورا گذاشت و فرزند خود را بر همه‌ی ما حاکم کرد و دستور داد که اگر طبق دستور او عمل نکردیم و مجلس شورا تشکیل ندادیم، گردن هر شش نفر ما را بزند.‌ای برادر یهودی! می‌دانی که برای همین پیشامد ناگوار چه اندازه شکیبایی و بردباری لازم است؟ آنان چند روز به سود خویش سخن راندند. من خویشتن دار بودم که از من درباره‌ی کارم پرسیدند و من آنان را از پیشینه‌ی خویش، از پیشینه‌ی آنان، همچنین از دستاوردهای خویش و دستاوردهای آنان آگاه ساختم و با این‌که خودشان می‌دانستند آنان را روشن می‌گردانیدم که من سزاوار خلافت هستم نه آنان. پیمان پیامبر خدا(ص) را بر آنان یادآور شدم و پافشاری‌های آن بزرگوار را به آنان یادآوری کردم که درباره‌ی بیعت من چه چیزی برگردن آنان است، ولی دوستداری دنیا و قدرت طلبی در امر و نهی و دنیاطلبی و پیروی از پیشینیان، آنان را واداشت تا حقّی را که خدا برای آنان نگذاشته بود به‌دست گیرند. وقتی با یکی از آنان خلوت می‌کردم و ایام الله را به یادش می‌انداختم و از آنچه در انتظار او بود، بر حذرش می‌داشتم؛ او برای همسانی با من شرطی می‌نهاد و آن این بود که پس از خود خلافت را به او واگذارم. چون دریافتند که من جز در راه روشن گام برنمی دارم و جز عمل به کتاب خدای ارجمند و سفارش رسول خدا(ص) و سپردن حقّ معیّن خدا به‌دست صاحبش و بازداری آن از دیگران کاری انجام نمی‌دهم، آن را از من ستاندند و به طمع بهره برداری از خلافت آن را به‌دست پسر عفّان سپردند. ابن عفّان کسی بود که نه با او و نه با هیچ یک از حاضران شورا از نظر اخلاقی یکسان نبودم، چه رسد به همسانی با کم‌تر از آنان. برای او نه غزوه‌ی بدر افتخارآمیز بود و نه دیگر فضیلت‌های اخلاقی که خداوند، پیامبر و نزدیکان ویژه‌ی پیامبر را به آن برتری‌ها گرامی داشته بود و پس از آن (انتخاب) گمان ندارم که اصحاب شورا همان روز را به شب رساندند، جز آن‌که پشیمانی از انتخاب خویش در آنان نمایان شد. خود را پس کشیدند و هر کدام گناه را به گردن دیگری می‌نهاد و خود و دیگران را سرزنش می‌کرد. سپس طولی نکشید که همان سرسختان در برگزیدن ابن عفّان او را کافر شمردند و از او بیزاری جستند. عثمان نزد دوستان نزدیک خویش و نیز نزد دیگر اصحاب رسول خدا(ص) رفت و از آنان درخواست کرد که بیعتش را لغو کنند و از آشوبی که به پا کرده بود، به درگاه خدا توبه می‌کرد.‌ای برادر یهودی، این حادثه از پیشامد پیشین سخت‌تر و دلخراش‌تر بود و سزاوارتر آن بود که بر آن شکیبایی نورزم. از این جریان آن چنان اندوهگین شدم که نتوان به وصف آورد و اندازه‌ای ندارد، ولی چاره‌ای جز شکیبایی بر گذشته‌ها نداشتیم که بگذارم و بگذرم.

همان روزِ بیعت عثمان، بقیّه‌ی شش نفر نزد من آمدند و از کاری که کرده بودند عذر خواستند. خواستند که عثمان را بر کنار کنیم تا حقّ خود را باز پس گیریم. در این باره به من دست بیعت دادندکه تا پای جان در زیر چشم من پایداری کنند یا کشته شوند و یا خدای شکوهمند دوباره حقّ مرا به من باز گرداند. به خدا سوگند‌ای برادر یهودی! آنچه مرا از شورش علیه خلیفه‌های پیشین بازداشت، دیدم همین عدّه‌ای را که باقی مانده‌اند اگر نگاه دارم بهتر است و آسودگی بیشتر فراهم خواهد شد. با این‌که می‌دانستم اگر آنان را به جان بازی و مرگ فراخوانم پذیرفته می‌شد و همه‌ی یاران بازمانده و فوت شده‌ی پیامبر(ص) می‌دانستند که مرگ نزد من مانند آب سرد گوارایی است که در روزی بسیار گرم برای تشنه‌ای که جگر سوخته باشد بدهند. من کسی بودم که عمویم حمزه، برادرم جعفر و پسر عمویم عبیده با خدا و پیامبرش بر سر کاری پیمان بستیم که همه وفادار و پایدار بودیم. رفیقان من پیش افتادند و من به خواست خدای عزّوجلّ عقب ماندم و خدای تعالی درباره‌ی ما آیه‌ای نازل فرمود: " و از مؤمنان مردانی‌اند که آنچه با خدای بر آن پیمان بسته بودند، بذل جان به راستی به جای آوردند، پس برخی از ایشان پیمان گزاردند، به شهادت رسیدند، و برخی از ایشان انتظار می‌کشند و (پیمان را) دگرگون نساخته‌اند." آنان که درگذشتند حمزه و جعفر و عبیده بودند و من به خدا قسم همانم که در انتظارم.‌ای برادر یهودی، و هیچ دگرگونی در تصمیم خود راه نداده ام و به این سبب که در برابر پسر عفّان خاموش ماندم. آنچه مرا واداشت که از اقدام بر ضدّ او دست نگاه دارم، این بود که من در نتیجه‌ی آزمایشی که از او کرده بودم، می‌دانستم اخلاقی که او دارد، او را رها نخواهد کرد و مردمان دور دست را نیز به کشتن و برکناری‌اش خواهد کشاند تا چه رسد به نزدیکان. من گوشه گیر و تنها بودم. صبر کردم تا پیش بینی من پیش آید و من یک کلمه در نفی و اثبات سخن نگفته بودم، مردم به من روی آوردند و خدا می‌داند که من مایل به خلافت نبودم. چون می‌دانستم مردم طمع بسته‌اند که ثروت‌ها نزد خودشان گردآید و در دنیا به خوش گذرانی بپردازند. مردم می‌دانستند هدف آنان با وجود من فراهم نخواهد شد و به آنان سخت گیری خواهم کرد؛ چون به شتاب خو گرفته بودند و نمی‌توانستند آرام گیرند. وقتی آزهای خود را نزد من نیافتند بهانه گیری آغازیدند، سپس حضرت به اصحاب خود رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان! باز فرمود:

 امّا پنجمی،‌ای برادر یهودی! کسانی که با من بیعت کرده بودند، وقتی دیدند به آزهای خود نرسیده‌اند با آن زن (عایشه) بر من شوریدند، من سرپرست آن زن بودم. او را پشت شتری سوار کردند و بر جهازش بستند و او را در بیابان‌های بی‌آب و علف گرداندند. سگ‌های حُواَب (نام آبی است در راه مکّه به بصره) بر او زوزه می‌کشیدند. هر ساعتی که می‌گذشت و هر گامی که بر می‌داشتند، نشانه‌های پشیمانی در آنان پدیدار می‌شد. در میان مردمی که پس از بیعت نخست که در زمان زندگانی رسول خدا(ص) با من کرده بودند و دوباره نیز با من بیعت کردند، او به مخالفت خود با من ادامه داد. تا این‌که وارد شهری شد که اهل آن دست‌های کوتاه، ریش‌های بلند و عقل‌های کم و رأی‌های فاسدی داشتند. آنان بیابان گرد و دریانورد بودند. این زن آنان را از شهر بیرون کشید و آنان ندانسته و دیوانه وار شمشیر برکشیدند و نادانسته تیرها انداختند. من در کار آن به دو مشکل برخوردم که هیچ یک خوشایند نبود. اگر دست نگاه می‌داشتم، آنان از شورش باز نمی‌گشتند و به حکم خرد گردن نمی‌نهادند و اگر ایستادگی می‌کردم، کار به جایی می‌کشید که نمی‌خواستم. پس پیش از هر چیز حجّت را بر آنان تمام کردم و آنان را تهدید نمودم و وعده دادم که عذرشان را بپذیرم. از آن زن خواستم که به خانه‌ی خود برگردد و مردمی را که در اطراف او بودند، به پایداری بر بیعت خویش فراخواندم. از آنان خواستم که شکستن بیعت خدا را وارهند و تمام توان خویش را به سود آنان در اختیارشان نهادم. با یکی از آنان که گفتگو کردم بازگشت و حق را به یادش انداختم که پذیرفت، سپس به مردم (جمل) رو کرده و همان یادآوری‌ها را به آنان نمودم، ولی جز بر نادانی و سرکشی و گمراهی خویش نیفزودند؛ چون دیدم جز ستیز پیشنهادی نمی‌پذیرند، بر مرکب جنگ سوار شدم و (پیشرفت) جنگ به زیان آنان بود. آنان شکست خوردند و حسرت و نابودی و کشته شدن نصیبشان گردید. من به ناچار بر این جنگ تن در دادم؛ زیرا اگر جنگ نمی‌کردم، کاری را که در پایان جنگ کردم و بخشش و چشم پوشی‌ای که از خود نشان دادم، پیش از جنگ نمی‌توانستم بنمایم که اگر پیش از جنگ آنان را می‌بخشیدم و از آنان چشم می‌پوشیدم، در برنامه‌ی معیّنی که داشتند و می‌خواستند برخلاف میل من بجنگند گرفتار آنان می‌شدم. آن برنامه گسترش شورش و درنَوردیدنِ کشور و ریختن خون‌ها و کشتن مردمان و حکومت را به‌دست زنان کم خرد بی‌نصیب سپردن، به سان عادت رومیان و پادشاهان پیشین یمن و امّت‌های پیشین بود، با این تفاوت که در این صورت زنی را با لشکرش به اختیار خودش رها کرده بودم تا هر چه می‌خواهند از آنچه بازگو کردم، در میان مردم انجام دهند. با وجود این باز من بدون پیش زمینه دست به جنگ نزدم. پیش از آن حجّت را بر آنان تمام کردم و تا آنجا که ممکن بود، کار جنگ را به تأخیر انداختم. نزدشان رفتم، واسطه‌ها فرستادم، به‌سوی آنان راهی شدم، عذرشان را پذیرفتم و تهدیدشان کردم. هر چه را از من می‌خواستند پذیرفتم که به آنان بدهم و هر چه که نمی‌خواستند خودم پیشنهاد نمودم، ولی چون به جز ستیز هوای دیگری در سر نداشتند، به ناچار جنگ کردم و خداوند آن چنان که می‌خواست کار من و آنان را پایان داد و بر آنچه میان من و آنان رفت، خداوند شاهد و گواه بود. حضرت در این‌جا باز به اصحاب رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان! باز فرمود:

امّا ششمی،‌ای برادر یهودی! انتخاب حَکَمین وستیز با پسر هند جگرخوار (یکی دیگر از آزمون‌های الهی) بود. این شخص آزاد شده، از روزی که خداوند محمد(ص) را به پیغمبری برانگیخت با خدا و رسولش و مؤمنان دشمنی سرسخت بود تا آن‌که خداوند مکّه را با چیرگی فتح کرد. در آن روز و در سه جایگاه دیگر پیش از آن، از او و پدرش برای من بیعت گرفتند. پدرش دیروز نخستین کسی بود که به‌عنوان امیرمؤمنان بر من سلام داد و مرا برای به پاخاستن برای بازپس ستادن حقّم از خلفای گذشته برمی انگیخت و هر گاه نزد من می‌آمد، بیعتش را تازه می‌کرد. از همه شگفت آور این‌که وقتی معاویه دید که خداوند فرازمند، حقّ مرا به خودم بازگرداند و در جای خود قرار داد و از این‌که معاویه در دین خدا خلیفه‌ی چهارم شود و از حکومتی که بر عهده‌ی ما نهاده شده بود طمع برید و ناامید شد، به گناهکارِ فرزند عاص (عمروعاص) روی آورد و دلش را به‌دست آورد تا عمروعاص به او گرایش پیدا کند و سپس به‌دستیاری او پس از این‌که مصر را به او بخشید، شهرهای اسلامی را لگدمال ستم و پایمال بیدادگری کرد، در حالی که اگر یک درهم بیش از سهم خود، از بیت‌المال مسلمانان برمی داشت، بر او حرام بود و خزانه دار حق نداشت که یک درهم بیش از حقّ او به او برساند. هر کس دست بیعت به او داد، او را از خود راضی کرد و هر کس با او مخالفت کرد، او را تبعید نمود، سپس در حالی که پیمان شکسته بود، به من روی کرد و در شرق و غرب و شمال و جنوب کشور آشوب‌ها به پا کرد. خبرهای آن به من می‌رسید تا این‌که مرد یک چشم ثقفی، مغیرة بن شعبه، پیش من آمد و اشاره کرد که معاویه را فرماندار شهرستان‌هایی کنم که در دست دارد تا به اداره‌ی آنها پردازد. اگر پیش خداوند می‌توانستم عذری بیاورم و خود را از مظالم فرمانداریِ او بی‌گناه و برکنار دارم، پیشنهاد مغیره راه گشایشی بود، ولی دیگران را از پیشنهاد مغیره آگاه نمودم و با افرادی که درباره‌ی ایشان اطمینان داشتم و با کسانی که خیرخواه خدای عزّتمند و پیغمبرش و خیرخواه من و مؤمنان بودند مشورت کردم و نظرشان را درباره‌ی پسر هند جگرخوار جویا شدم. آنان نیز مرا از فرمانداریِ او بازداشتند و از این‌که او را در امور مسلمانان دخالت دهم، برحذر داشتند که مبادا خدا ببیند که من افراد گمراه کننده‌ای را برای خود یار و یاور گزیده ام. یک بار برادر بجلی (جریر) و یک بار دیگر برادر اشعری (ابوموسی) را نزد معاویه فرستادم. هر دو به دنیا دل بستند و پیرو هوای نفس او شدند و او را از خود راضی نمودند. چون دیدم که معاویه بر هتک حرمت‌های الهی بیش از پیش دست می‌یازد با اصحاب پیامبر مشورت کردم. همان افرادی که در بدر حضور داشتند و خداوند کارشان را پسندید و پس از بیعت از آنان راضی شد. غیر از آنان با درستکارانی از مسلمانان و تابعین که همه با من هم رأی بودند مشورت کردم. نظر آنان نیز نبرد با معاویه و کوتاه کردن دست او از حکومت بود. من با دوستانم در برابر معاویه به پا خاستیم. از همه جا به او نامه نوشتیم. نمایندگانی از سوی خویش فرستادم و دعوتش کردم تا از کاری که می‌کند، دست برکشد و مانند دیگر مردم با من بیعت کند. در پاسخ نامه‌های من، نامه‌های تحکّم آمیز و خودسرانه نوشت و درباره‌ی من آرزوهایی کرد و شرط‌هایی پیشنهاد نمود که نه خدا از آن خرسند بود و نه پیغمبرش و نه مسلمانان. یکی از شرط هایش این بود که شماری از نیکو‌ترین اصحاب پیغمبر را که عمار بن یاسر در زمره‌ی آنان بود، و کجا می‌توان مانند عمّار یافت، به‌دست او بسپارم. به خدا سوگند که چون ما را با پیامبر(ص) می‌دیدی، شمار ما پنج نفر نبود، مگر این‌که عمّار ششمی شود و چهار نفر نبودیم، مگر این‌که عمّار پنجمی بود. او شرط کرده بود که چنین افرادی را به او بسپارم تا او آنان را بکشد و به دار آویزد و خون خواهی عثمان را بنماید. به خدا سوگند که هیچ کس مردم را بر عثمان نشورانید و هیچ کس مردم را به کشتن او گرد نیاورد، جز خودش و افراد همسانش که از خاندانش بودند و در قرآن از آن به‌عنوان ((شجره‌ی ملعونه)) یاد شده است. به هر حال، وقتی پاسخی (مثبت) به شروط معاویه ندادم، بر من هجوم آورد. به پندار خود بر این سرکشی و ستم می‌بالید و گروهی از مردم حیوان صفت را که نه خِرد داشتند و نه بینش برگرد خویش فراهم آورد. آنان را به اشتباه انداخت تا از او پیروی کردند. از مال دنیا آن قدر به آنان داد که به‌سوی او گراییدند. ما پس از تهدید و اتمام حجّت و پذیرفتن حکمیّت برای بازداری از ستمگریش با او به مبارزه برخاستیم. آنان را از عذاب الهی بیم دادیم، ولی او در برابر این رفتار ما جز بر ستمگری خویش نیفزود. با او جنگیدیم و خداوند مانند همیشه که ما را به پیروزی بر دشمنان او و ما عادت داده بود، پیروزی را نصیب ما کرد. پرچم رسول خدا(ص) که همیشه خداوند حزب شیطان را با آن پرچم نابود کرده بود به‌دست ما بود، ولی معاویه پرچم‌های پدر خود را که من همیشه در رکاب رسول خدا(ص) با آن پرچم‌ها در همه جا جنگیده بودم به‌دست داشت. چنگال مرگ گلویش را فشرده بود و چاره‌ای جز فرار نداشت. سوار بر اسب خود شد و پرچم خود را سرنگون کرد. در کار خود درمانده بود که چه نیرنگی زند. از رأی پسر عاص یاری جست. عمروعاص پیشنهاد داد که قرآن را بیرون آوردند و آنها را بر فراز پرچم‌ها برافرازند و مردم را به متن آن فراخوانند. گفت: پسر ابوطالب و پیروانش بینشگر و رحمت جو و پرهیزکارند. آنان تو را از نخست به حکم قرآن فراخواندند و امروز نیز که فرجام کار است، باز حکم آن را خواهند پذیرفت. معاویه به پیشنهاد او عمل کرد؛ چون دید که جز کشته شدن و گریز چاره‌ای ندارد. قرآن را برافراشتند و معاویه به گمان خود به حکم قرآن فراخواند. جز یاران من که نیکانشان در این نبرد با دشمنان خدا شربت شهادت نوشیده بودند، بازماندگان از یاران من، گمان کردند که پسر هند جگرخوار به آنچه فرا می‌خواند وفا خواهد کرد. پس به فراخوانی‌اش گوش فرا دادند و همگی پیشنهاد او را پذیرفتند. من آنان را آگاه ساختم که این پیشنهاد معاویه نیرنگی است که معاویه و عمروعاص به کار بسته‌اند و به پیمان خود وفا نخواهند کرد. گفته‌ی مرا نپذیرفتند و دستور مرا به کار نبستند. پافشاری می‌کردند که پیشنهاد او را بپذیرند، چه خوشایند من باشد چه نباشد، چه بخواهم و چه نخواهم تا آن جا که یکی از آنان به دیگری می‌گفت: اگر علی با ما همکاری نکرد، او را به عثمان ملحق کنید و یا خود و خاندانش را به پسر هند تحویل دهید. خدا می‌داند که بی‌نهایت کوشیدم و هر راهی که به خاطرم می‌رسید، پیمودم تا بگذارند من به رأی خود عمل کنم، ولی نگذاشتند تا آنجا که از آنان به مقدار دوشیدن یک شتر و یا دویدن یک اسب مهلت خواستم، ولی آنان نپذیرفتند، مگر این شیخ (اشاره به مالک اشتر فرمود) و گروهی از خانواده‌ی خودم. به خدا سوگند! از اجرای برنامه‌ی روشن خودم هیچ مانعی نداشتم، جز این‌که ترسیدم این دو نفر کشته شوند (با دست به حسن و حسین اشاره فرمود) که اگر این دو کشته می‌شدند، نسل رسول خدا(ص) و نژاد آن حضرت از امّت خود می‌گسست و پایان می‌یافت و ترسیدم که این و این (اشاره فرمود به عبدالله جعفر و محمد بن حنفّیه) که خدا از آن دو خشنود باشد، کشته شوند؛ زیرا من می‌دانستم که این دو تنها از بهرِ من در یک جنگ شرکت جستند و اگر ملاحظه‌ی من نبود، در یک نبردگاه نمی‌ماندند و درنگ نمی‌کردند. بر آنچه امّت من اراده کرده بود، شکیبایی پیشه کردم. خدا می‌داند ما وقتی شمشیرهایمان را از سر آنان برداشتیم، به دلخواه خود قضاوت کردند، هر حکم و نظری که خواستند برگزیدند، قرآن‌ها را پشت سر خود انداختند و از دعوتی که به حکم قرآن می‌کردند دست برداشتند. من هرگز کسی را در دین خدای شکوهمند حَکَم قرار نمی‌دادم؛ زیرا بدون هیچ شک و تردیدی در این موارد حَکَم قرار دادن اشتباه بود، ولی این مردم جز بر حکَمیّت راضی نمی‌شدند. به ناچار خواستم مردی از خاندان خودم و یا فردی را که از جهت هوش و خرد مورد رضایت من باشد و از هر حیث خیرخواهی و دوستی و دینداری‌اش مورد اعتماد من باشد، حَکَم قرار دهم. هر کس را نام بردم، پسر هند نپذیرفت و هر حقّی را پیشنهاد کردم و او از آن روی گردان شد و به پشتیبانی اصحاب من ما را به بیراهه می‌برد، چون هیچ راهی جز پذیرش حکمیّت برای من باقی نگذاشتند. به خدای عزّتمند سوگند که از آنان بیزاری جستم و برگزیدنِ حَکَم را به خودشان واگذاشتم. مردی (ابوموسی اشعری) را برگزیدند. پسر عاص او را چنان فریب داد که نیرنگ او در شرق و غرب پدیدار شد و آن که فریب خورده بود از پذیرش این حَکمیّت اظهار پشیمانی نمود. سپس امام علی(ع) به اصحاب خود رو کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان! باز فرمود:

امّا هفتمی،‌ای برادی یهودی! رسول خدا(ص) به من قول داده بود که در روزهای پایانی عمرم با شماری از اصحابم می‌جنگم که روزها روزه دار و شبها شب زنده دارند و همگی تلاوتگران قرآنند، امّابه دلیل مخالفت با من مانند تیری که از کمان می‌جهد، از دین در خواهند آمد و ذوالثدیثه، مردپستاندار، در میان آنان خواهد بود و با کشتن آنان فرجام کار من به نیک بختی خواهد انجامید. وقتی پس از پایان کار حکمَین بدین جا بازگشتم، خودِ این مردم یکدیگر را نکوهیدند که چرا کار را به حَکَمَین واگذار نمودند؟ راه چاره‌ای نداشتند، مگر این‌که بگویند: سزاوار بود امیر ما در این خطا از ما پیروی نمی‌کرد، بلکه لازم بود که بنابر نظر حقیقی خویش عمل می‌کرد، چه خود در این راه کشته می‌شد، چه مخالفانش کشته می‌شدند. چون چنین نکرد و از ما پیروی نمود و از ما که خطایمان بود، پیروی کرده پس کافر شده است و اکنون کشتن او و ریختن خونش بر ما حلال است. همگی به این رأی دادند و شتابان از لشکر من درآمدند و با بانگی فرازناکانه ندا در می‌دادند: لا حکم الّا لله؛ حکم دادن تنها از آن خداست. سپس دسته دسته به هر سو پراکنده شدند. یک دسته‌ی آنان در نُخَیله، دسته‌ی دیگر در حرورا پرچم مخالفت برافراشتند و دسته‌ی دیگر با همان شتاب که به‌سوی مشرق پیش می‌رفتند، از دجله گذشتند. به هر مسلمانی که رسیدند او را می‌آزمودند و اگر پیرو آنان بود، کشتنش را وا می‌رهاندند و اگر مخالف آنان بود، او را می‌کشتند و خونش را می‌ریختند.

من نزد دو دسته‌ی نخست رفتم و یکی را پس از دیگری به فرمانبری از خداوند و بازگشت به‌سوی حق فراخواندم. آنان جز به جنگ چیزی را نپذیرفتند و جز شمشیر چیزی آنان را خشنود نگرداند. چون راه چاره را بر من بستند با هر دو دسته بنابر حکم خدای شکوهمند رفتار کردم و خداوند هر دو را (به‌دست من) نابود کرد.‌ای برادر یهودی! اگر این کار را نمی‌کردند و خود را به نابودی و تباهی نمی‌کشاندند، چون ستون نیرومندی و چه سدّ استواری برای اسلام بودند، ولی خداوند سرنوشتی جز این برای آنان رقم نزد. سپس به‌دسته‌ی سوم، نامه نوشتم و پی در پی نماینده‌های خود را که از بزرگواران یارانم و از عبادت پیشگان و دست کِشندگانِ از دنیا بودند، به‌سوی آنان فرستادم، ولی این دسته نیز راهی به جز راه آن دو دسته را نپیمودند و در پی آنان رفتند و در کشتن مسلمانانی که مخالفشان بودند شتاب می‌گرفتند. گزارش این قتل‌ها پی در پی به من می‌رسید. پس من بر آنان تاختم و راه گذر از دجله را بر آنان بستم. باز نیز نمایندگانی خیرخواه به‌سوی آنان فرستادم. یک بار با این یک بار با آن، اشاره فرمود به مالک اشتر، احنف بن قیس، سعید بن قیس ارحبی و اشعث بن قیس کنّدی، ولی‌ای برادر یهودی! به جز پیکار چون چیزی را نپذیرفتند، با آنان جنگیدم تا آن‌که همگی آنان که چهار هزار و بلکه فزون‌تر بودند تا نفر آخرشان را خدا کشت و یک نفر خبررسان نیز جان به در نبرد. سپس جنازه‌ی ذوالثُدیثه (پستاندار) را که پیامبر(ص) درباره‌ی او خبر داده بود، در حضور همین اشخاص بیرون کشیدم که پستانی به سان پستان زن داشت. حضرت سپس به اصحاب رو کرد و فرمود: مگر چنین نبود؟ گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان! باز فرمود:

ای برادر یهودی، من به گفتن هفت مورد (در زمان پیامبر) و هفت مورد (پس از پیامبر) وفا کردم، امّا یکی دیگر مانده است که زود است که هنگامش فرارسد. اصحاب علی(ع) و بزرگ یهود گریستند و گفتند: آری،‌ای امیرمؤمنان! از این یک مورد دیگر نیز ما را آگاه نما. فرمود:

آن یک مورد دیگر نیز این است که (اشاره به ریش مبارکش فرمود) از خون این (با دست به فرق مبارکش اشاره فرمود) رنگین می‌شود. راوی گفت: صدای مردم در مسجد جامع به شیون و گریه برخاست، به گونه‌ای که خانه‌ای در کوفه نماند که اهلش از وحشت بیرون نیامده باشد. رئیس یهود همان لحظه به‌دست علی(ع) مسلمان شد و در شهر کوفه زندگی می‌کرد تا آن گاه که امیرمؤمنان(ع) کشته شد و ابن ملجم لعنة الله دستگیر گردید. رئیس یهود نزد امام حسن(ع) آمد و گفت: ‌ای ابومحمّد! او را بکش که خدا او را بکشد. من در کتاب‌هایی که به حضرت موسی(ع) فروفرستاده شده، دیده ام که گناه این مرد در پیشگاه خداوند از گناه پسر آدم که برادرش را کشت و از گناه قُدّار پی کننده‌ی ناقه‌ی ثمود فزون‌تر است.

 

 

ـ يادداشت ـ

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

ـ يادداشت ـ

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

ـ يادداشت ـ

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

................................................................................................................................................

 

 

منابع

احقاق الحق و ازهاق الباطل

کتابی کلامی در موضوع امامت نوشته قاضی نورالله شوشتری مشهور به شهید ثالث است که در پاسخ به کتاب ابطال نهج الباطل فضل ابن روزبهان نگاشته شده است.

اَلْإرْشاد فی مَعْرفة حُجَجِ الله عَلَی الْعِباد

 (تألیف: ۴۱۱ق) معروف به «الارشاد» کتابی کلامی تاریخی به زبان عربی درباره تاریخ اهل بیت:، نوشته ابو عبدالله محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی معروف به شیخ مفید متوفای ۴۱۳ هجری قمری از متکلمان و فقهای برجسته شیعه است. این کتاب در دو بخش تشکیل شده که بخش اعظم آن به شرح حال و ذکر فضایل امام علی(ع) و شرح زندگانی امام حسین(ع) و واقعه کربلا اختصاص دارد.

إعلامُ الوَری بأعلامِ الهدی

  به دلیل اهمیت و جایگاه این کتاب، پژوهش‌های فراوانی درباره آن صورت گرفته.  طبرسی متوفای ۵۴۸ ق در این کتاب به زبان عربی، مختصری از دیدگاه تاریخی شیعه درباره سیره رسول خدا(ص)، و تاریخچه زندگی امامان معصوم: به همراه بحث امامت، را عرضه کرده است.

بیشتر نویسندگان بزرگی که درباره زندگانی معصومان: نوشته‌اند، در بسیاری از ابواب کتاب‌هایشان، نام إعلام الوری و طبرسی را به‌عنوان منبع ذکر کرده‌اند.

البدایة و النهایة

یک کتاب تاریخی نوشته عماد الدین اسماعیل بن کثیر دمشقی (۷۰۱–۷۷۴ ه) از تاریخ نامه‌های عمومی مشهور و رایج اسلامی همچون المنتظم و الکامل که در شام نگاشته شد.

اَلاَنْوارُ البَهیة فی تَواریخِ الحُجَجِ الالهیه

 کتابی به زبان عربی تألیف شیخ عباس قمی که آن را به سال ۱۳۴۳ق، زمانی که در مشهد حضور داشته، تألیف کرده است. این کتاب به ذکر تاریخ زندگی چهارده معصوم، ولادت و شهادت امامان شیعه: اشاره کرده و در ۱۴ نور و هر نور در چند فصل مرتب شده است.

الصواعق المحرقة على اهل البدع و الضلال و الزندقة

 عنوان کتابى است که توسط شهاب الدین ابوالعباس احمدبن محمد بن على بن حجر هیتمى سعدى انصارى شافعى (909ـ974ق) براى ردّ و ابطال عقاید وتاریخ تشیّع نگاشته شده است.

إختیارُ مَعرفَة الرّجال

 معروف به رجال کَشّی یا معرفةُ النّاقلین، کتابی است در علم رجال شیعه و امامیه. این کتاب گزیده‌ای است از کتابی رجالی نوشته محمد بن عمر کشی (درگذشته حدود ۳۴۰ق) که اصل آن هم اکنون موجود نیست. آنچه در دسترس است گزینش و انتخاب شیخ طوسی از آن کتاب است که با عنوان اختیار معرفة الرجال در دسترس است. این اثر از معتبرترین کتب چهارگانه رجالی شیعه است.

الاصابة فی تمییز الصحابه و بذیلة الاستیعاب فی معرفة الاصحاب

لابی عمر یوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر/ تألیف شهاب الدین احمدبن علی المشهور بابن حجر العسقلانی.

شهاب‌الدين ابوالفضل احمد بن علي (773-852 ق) معروف به اِبْن‌ِ حَجَر عَسْقَلانی‌ از عالمان و مورخان بزرگ قرن هشتم هجری است. از مهمترین آثار وی می‌توان به «فتح‌الباري بشرح حديث البخاري»و «لسان المیزان» اشاره کرد.

اِثباتُ الوَصیةِ للإمام علی بن ابی طالب

 نوشته علی بن حسین مسعودی (۲۸۰ق-۳۴۵ یا ۳۴۶ق.) به زبان عربی.

این کتاب، با هدف اثبات جانشینی امامان شیعه: نگاشته شده است. نویسنده بعد از اشاره به برخی روایات که بر لزوم امامت تأکید دارند به شرح مختصری از زندگی پیامبران که جانشین یکدیگر می‌شدند پرداخته و بعد از زندگی پیامبر اسلام(ص) نیز زندگی جانشینان وی یعنی امامان دوازده‌گانه را شرح داده است و روایاتی درباره نصوص امامت و مناقب و فضایل آنان نقل کرده است. این کتاب به‌طور خلاصه یک دوره تاریخ پیامبران، امامان، پادشاهان و خلفای معاصر آنان را در بردارد.

این کتاب به سبک و سیاق سایر کتب حدیثی شیعه نگاشته شده و محتوای آن از تشیع نویسنده‌اش حکایت دارد. در منابع رجالی و تراجم‌نگاری شیعه، نویسنده اثبات الوصیه همان نویسنده مروج الذهب است. با این حال انتساب این کتاب به مسعودی مورخ به دلیل اختلاف با سبک و روش مسعودی در دیگر آثارش، از سوی پژوهشگران معاصر مورد تردید قرار گرفته است.

اثْباتُ الهُداة بِالنُّصوص وَ المُعْجِزات

تألیف محدث شیعه، شیخ حر عاملی (متوفای ۱۱۰۴ق) است. این کتاب در شرح حال و اثبات امامت و ولایت معصومین: از طریق روایت‌های وارده و معجزات صادره از آنان است. مؤلف در ۳۵ فصل ساختار کتاب را تشکیل داده که هر فصل، دارای ابوابی است.

البدء و التاریخ

 عنوان کتابی دربارة آغاز آفرینش و تاریخ پیشامدهایی که پس از آن به وقوع پیوسته است. این کتاب را در ۳۵۵ ابونصربن مطهربن طاهر مقدسی در بُست سیستان، برای یکی از امیران سامانی نوشت، اما چون نامش در آن نیامده است، برخی، از جمله ابن وردی و به پیروی از او حاجی خلیفه، آن را به ابو زید احمدبن سهل بلخی (متوفی ۳۴۰) نسبت داده‌اند. منشأ این انتساب احتمالاً نسخه‌ای خطی ازاین اثر در کتابخانة صدر اعظم داماد ابراهیم پاشا است که خلیل بن الحسن الکردی الوَلاشْجِردی در ۶۲۲ کتابت کرده و در آن، چنان ادعایی کرده است؛ در حالی که در مقدمة البدء و التاریخ، نویسنده، تاریخ تألیف را ۳۵۵ آورده و به تصریح یاقوت (ج ۱، ص ۱۴۱) بلخی در ۳۲۲ درگذشته است.

این کتاب در سال ۱۸۹۹ از سوی کلمان هوار (۱۹۲۸–۱۸۵۴ م) در پاریس منتشر شد. محمد رضا شفیعی کدکنی نیز در سال ۱۳۷۴ خورشیدی، برگردان فارسی آن را در تهران انجام داده و به چاپ رسانده است

اَلْغَدیر فِی الْکِتابِ وَ السُّنّة وَ الْاَدَب

 معروف به الغدیر کتابی به زبان عربی با موضوع اثبات امامت و خلافت بلافصل امام علی(ع) در واقعه غدیر نوشته عبدالحسین امینی می‌باشد. کتاب در ۱۱ جلد تنظیم شده است و جلد نخست آن به بررسی سند حدیث غدیر اختصاص دارد. امینی حدیث غدیر را یقین‌آورترین و متواترترین حدیث منقول از پیامبر(ص) می‌داند. وی بدین منظور سند حدیث را از صحابه و تابعان تا علمای قرن ۱۴ با تکیه بر منابع اهل سنت ذکر می‌کند. او در جلد اول نام ۱۱۰ صحابی و ۸۴ تابعی از روایان واقعه غدیر را گردآورده است. امینی در ۶ جلد بعدی شاعران غدیر را معرفی و اشعار ایشان را نقل کرده است. او در جلدهای پایانی ضمن ادامه معرفی شاعران غدیر به برخی از اختلافات شیعه و اهل سنت مثل جایگاه خلفای سه‌گانه و نقدهای شیعیان بر آنها، فدک، ایمان ابوطالب، تحلیل رفتارهای معاویه بن ابوسفیان و... می‌پردازد.

امینی برای نوشتن این کتاب به کتاب‌خانه‌های کشورهای مختلف از جمله هند و مصر و سوریه سفر کرد. نویسنده الغدیر گوید من به بیش از صدهزار کتاب مراجعه کردم و بیش از ده هزار کتاب را کامل مطالعه کردم. نوشتن الغدیر بیش از ۴۰ سال طول کشیده است. درباره الغدیر کتاب‌ها و پایان‌نامه‌های متعددی نوشته شده است. هم‌چنین موضوعات مطرح‌شده در الغدیر به‌صورت یک مجموعه موضوعی در ۲۷ جلد منتشر شده است.

الاَغانی

 نوشته ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین بن محمد اموی قرشی شامل برگزیده آوازها و دانشنامه شعر و ادب و قصه‌ها و اساطیر و موسیقی عرب در عصر جاهلی و اموی و صدر دولت عباسی تا آخر قرن سوم هجری است.

اَلاْمامَةُ وَ السّیاسَة

 عنوان‌ کتابی‌ در تاریخ‌ سده‌های ۱ تا ۳ق‌ منسوب‌ به‌ ابن‌ قتیبه‌ (ه م‌) است.

الفرق بین الفرق

 این کتاب نوشته عبدالقاهر بن طاهر بن محمد بغدادی می‌باشد.

اَنْساب‌ُ الاْشْراف‌

 عنوان‌ اثری ‌در تاریخ سدة اول‌ اسلام‌ و انساب ‌عرب‌، تألیف‌ احمد بن‌ یحیی‌ بلاذری‌ (د ۲۷۹ق‌/۸۹۲م‌) است این‌ کتاب ‌ که‌ می‌توان‌ آن‌ را بزرگ‌ترین‌ اثر تاریخی‌ برجای‌ مانده‌ از سدة ۳ق‌ دانست‌، به‌ رغم‌ نامش‌ تنها نسب‌ نامه‌ نیست‌، بلکه‌ موضوع‌ نسب‌شناسی ‌ در برابر اطلاعات‌ گرانبهای‌ تاریخی‌ و جنبة تاریخ‌نگاری ‌ آن‌، حجم‌ اندکی‌ را شامل‌ می‌شود. در واقع‌، انساب‌ الاشراف‌، یک‌ دوره‌ تاریخ‌ سدة اول‌ هجری ‌ بر مبنای‌ «انساب‌» عرب‌ است‌ و می‌توان‌ گفت‌ که‌ چنین‌ شیوه‌ای‌ در تاریخ‌نگاری‌ مسلمانان ‌ در سدة ۳ق‌ به‌ گونه‌ای‌ که‌ بلاذری ‌ در این‌ اثر در پیش‌ گرفت‌، تکرار نشد.

الزينة في الكلمات الاسلامية

ابوحاتم احمد بن حمدان رازی (متوفای ۳۲۲ قمری) با گرایش اسماعیلیه صاحب تألیفاتی مهم همچون الاصلاح و اعلام النبوة، کتابی دارد به نام الزينة فی الکلمات الاسلامیة العربية. این كتاب که به زبان عربی و در سه بخش تألیف شده، در بخش سوم به معرفي فرق و مذاهب اسلامي پرداخته است.

اصول الدین

نوشته  بَغْدادی، ابومنصور عبدالقاهر تمیمی‌ بغدادی د ۲۹ق‌/۰۳۷م‌، ملقب‌ به‌ «استاد»، متکلم‌، فقیه‌ و ریاضی‌دان‌ که‌ در فقه‌، شافعی‌ مذهب‌، و در اعتقاد، اشعری بود.

الفصل في الملل والأهواء والنحل

مؤلف: أبو محمد علي بن أحمد بن سعيد بن حزم الأندلسي القرطبي الظاهري (المتوفى: 456هـ)

الکافی

 از منابع حدیثی شیعه و مهم‌ترین و معتبرترین منبع از کتب اربعه است. این کتاب نوشته محمد بن یعقوب بن اسحاق مشهور به ثقة الاسلام کُلینی است که عالمان اسلام، وی را با عبارت‌های محکم توثیق کرد‌ه‌اند. الکافی که در سه بخش اصول، فروع و روضه تألیف شده، محل رجوع عالمان شیعه است. اصول کافی مشهور‌ترین بخش الکافی محسوب می‌شود. کلینی بر آن بوده تا احادیث الکافی را بر اساس عدم مخالفت با قرآن و موافقت با اجماع جمع‌آوری کند.

کلینی به دلیل ارتباط با اصحاب ائمه و دسترسی به اصول اربعمأة روایات این کتاب را با کمترین واسطه نقل کرده است. گروهی از عالمان شیعه معتقد به صحت تمامی روایات آن بوده‌اند و در مقابل گروهی از عالمان شیعه وجود احادیث ضعیف در کافی را قبول دارند. گفته شده نامگذاری این کتاب منتسب به امام زمان(عج) است ولی بسیاری از علما با این ادعا مخالفت کرده‌اند.

محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی مشهور به ثقة الإسلام و شیخ المشایخ، عالم برجسته شیعی دوران غیبت صغری است. او در نیمه دوم قرن سوم و نیمه اول قرن چهارم هجری قمری از بزرگترین محدثین شیعه به شمار میرفت.

الکامل فی اللغة والأدب

ابوالعبّاس مُبَرَّد (۲۸ مارس ۸۲۶، بصره - ۸ ژانویه ۹۰۰، بغداد) (نسب: ابوالعباس محمد بن یزید بن عبدالأکبر ثُمالی أزدی) لغوی و نحوی برجستهٔ عربی در سدهٔ سوم قمری بود. در رشته‌های علم لغت، نحو، ادبیات، قرآن، تاریخ، اخلاق و سلوک آثاری نگاشت که با شاهکارش الکامل فی اللغة والأدب شهرت یافت.

الاحتجاج

کتابی است کلامی از نیمه اول قرن ششم هجری قمری، به زبان عربی. از کتب معتبر شیعه که به «احتجاج طبرسی» مشهور و به کثرت فوائد، موصوف است. نویسنده آن، ابومنصور شیخ احمد بن علی بن ابیطالب طبرسی از محدثین موثق و علمای بزرگ نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. این کتاب، محاجات و مناظرات پیغمبر اسلام و ائمه شیعه و استدلال‌های برخی از اصحاب ائمه در برابر مخالفان و افراد مختلف و پیروان ادیان غیر اسلامی، نسبت به اصول و فروع دین اسلام و مذهب شیعه اثنی عشری است. همچنین برخی از مکاتبات امام زمان که در زمان غیبت صغری از طریق نواب ایشان بوده و نیز ذکر توقیعاتی از ناحیه مقدسه به بعضی از علما، در قسمت آخر، درج شده‌است. نام دیگر «احتجاج» «الاحتجاج علی اهل اللجاج» است که ظاهراً ساخته دیگران می‌باشد و در خطبه مؤلف نیامده‌است.

الإختصاص

 مجموعه‌ای متنوع از احاديث معصومان: در حوزه عقايد، سيره و تاريخ، حكمت و اندرز، اخلاق و آداب، فضایل اهل بیت و نقایص مخالفان آنان، معجزات و كرامات. درباره نویسنده کتاب، اختلاف نظر هست و شیخ مفید، جعفر بن حسين المؤمن و أبو علی أحمد بن الحسين بن أحمد بن عمران، در منابع مختلف نویسنده آن شناخته شده‌اند. برخی، این کتاب را به نویسنده‌ای ناشناخته منتسب کرده‌اند. در این میان شهرت انتساب الاختصاص به شیخ مفید از دیگران بیشتر است.

«الدعوات» یا «سلوة الحزین»

نوشته سعید بن هبة الله، معروف به قطب الدین راوندی، متوفای ۵۷۳ هجری است

نام مشهور کتاب الدعوات و نام دیگر آن سَلوَه الحزین می‌باشد که مؤلف همین نام را برای کتاب برگزیده است. سَلوَه الحزین یعنی دارویی که غم و اندوه را از انسان زایل می‌کند و انسان غمگین را به‌وجود و سرور و خوشحالی وا می‌دارد. این کتاب که اثر عالم بزرگ و فقیه نامدار شیعه است با موضوعات زیبا و متنی قابل اعتماد و صحیح می‌باشد. چرا که مؤلف از افراد مورد اعتماد بوده و روایات مورد وثوق و اطمینان را نقل کرده است.

بزرگان و علمای پس از قطب راوندی همگی به این کتاب اعتماد کامل داشته و مطالب آن را در کتاب های خود آورده‌اند.

الأمالی

 کتابی به زبان عربی، تألیف محمد بن حسن طوسی(متوفای ۴۶۰ ق). این کتاب، شامل روایاتی است که شیخ الطائفه در نجف اشرف طی جلسات منظمی برای شاگردان خود املاء کرده است. اولین مجلس کتاب، در سال ۴۵۵ ق، بوده و آخرین آنها در سال ۴۵۸ ق، برگزار شده و از مجلس ۱۹ تا پایان کتاب روزهای جمعه بوده که تاریخ دقیق آنها در ابتدای هر مجلس ذکر شده است.

در کتب تراجم بیش از ۳۰ کتاب با عنوان «أمالی» یاد شده و کتب بزرگانی چون شیخ صدوق، شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی از مشهورترین آنها است.

الخِصال

 کتابی عربی نوشته محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی مشهور به شیخ صدوق (درگذشت ۳۸۱ هجری) از فقها و محدثان شیعه در قرن چهارم هجری است. شیخ صدوق در این کتاب، روایاتی درباره مسائل اخلاقی و اعتقادی جمع‌آوری کرده و روایات را، به تناسب اعدادی که در آن احادیث به کار رفته، دسته‌بندی نموده است. الخصال اولین کتابی بوده که به این سبک نگاشته شده است. محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی مشهور به شیخ صدوق، از بزرگ‌ترین علمای قرن چهارم هجری قمری بوده است. سال تولد وی پس از ۳۰۵ق بوده است و در ۳۸۱ق درگذشت و در ری به خاک سپرده شد. وی بزرگ‌ترین محدّث و فقیه مکتب حدیثی قم بود. او حدود ۳۰۰ اثر علمی از خود بجا گذاشت که بسیاری از آنها مفقود شده است. کتاب من لایحضره الفقیه از کتب اربعه شیعه اثر اوست.

اسد الغابه

کتابی مهم و مرجع در علم رجال، بین قرن ۶ و ۷ هجری قمری، به زبان عربی. این اثر معتبر، مشتمل بر زندگینامه هفت هزار و پانصد یا هفت هزار و هفتصد و سه تن از اصحاب پیامبر اکرم (هر دو قول هست).

اُسد الغابه به ضم همزه و سکون سین و ضم دال خوانده می‌شود.

این کتاب در شرح احوال و شناخت صحابه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است.

نویسنده، ابوالحسن علی بن ابوالکرم محمد معروف به "ابن اثیر"، نویسنده بزرگ شافعی در حدیث و تاریخ و ادب.

نام اصلی کتاب «اسدالغابه فی معرفة الصحابه» است.

مؤلف، محتویات کتابهای "ابن منده اصفهانی" و "ابونعیم اصفهانی" و "ابن عبدالبر نمری قرطبی" و "ابوموسی اصفهانی" را جمع کرده و اشتباهات آنها را تصحیح نموده و خودش مطالبی نیز، بر آن اضافه کرده است.

الکامل فی التاریخ

 کتابی تاریخی درباره سرگذشت آدمی و رویدادهای تاریخی سده ۷ق، نوشته عزالدین بن اثیر است.

المقالات و الفرق

 كتابى است به زبان عربى، نوشته سعد بن عبداللّه ابى خلف الأشعرى القمى(متوفاى 299 يا 301ق.) در معرفى فرقه‌ها و نحله‌هاى شيعه.

تهذیب الاَحکام

 عنوان مجموعه‌ای حدیثی است از ابوجعفر محمد بن حسن طوسی (د۴۶۰ق /۱۰۶۸م) معروف به شیخ الطائفه. این کتاب از معتبرترین مجموعه‌های روایی و جزو کتب اربعه امامیه است و شیخ طوسی آن را قبل از کتاب الاستبصار نگاشته است. تهذیب الاحکام فقط حدیث‌هایی را در برمی‌گیرد که احکام شرعی را بیان می‌کنند.

الاستیعاب فى معرفة الاصحاب

یکى از کتاب هاى مهم اهل سنت درباره صحابه شناسى و رجال حدیث بوده که توسط ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبرّ قرطبى (368-463 ق) تألیف شده است. این کتاب یکى از کتابهایى است که در اوایل قرن پنجم نوشته شده و اولین کتاب ابن عبدالبر به شمار مى رود.

المستدرک علی الصحیحین

(تألیف: ۳۷۳ق)، تکمله صحیح بخاری و صحیح مسلم نوشته حاکم نیشابوری.

کتاب المستدرک ۸۸۰۳ حدیث دارد. حاکم در المستدرک حدود ۲۶۰ روایت در فضیلت امام علی(ع) نقل کرده است. به دلیل نقل روایاتی همچون حدیث طیر و حدیث غدیر برخی از اصحاب حدیث از حاکم و کتاب او انتقاد کرده‌اند. برخی از عالمان اهل‌سنت به‌وجود احادیث ضعیف در المستدرک اشاره کرده‌اند. ابن جوزی حدود ۶۰ حدیث از احادیث آن را در کتاب الموضوعات خود آورده است.

الحجه

مرحوم کليني علم الاهي امام معصوم(ع) را در کتاب الحجه، در ذيل 93 باب و 348 حديث آورده است. اين احاديث، مستقيم يا غيرمستقيم، به علم امام(ع)، حجيت، عصمت و واجب الطاعه بودن امام(ع) اشاره دارند. حجيت امام(ع) در قول و فعل، رافع مشکلات و اختلافات است که همان نور علم است. توفيق و تسديد الاهي در عصمت، نقش خاصي دارد که از طريق افاضه علم است و عصمت بدون علم ممکن نيست و چون امام واجب الطاعه است، پس لازم است ريشه و اساس علم نزد او باشد.

ألثّاقِبُ فِی المَناقِب

 اثر ابن حمزه طوسی (متوفای ۵۶۰ق)عالم قرن ششم هجری است. این کتاب در موضوع معجزات و کرامات انبیای الهی ومعصومین: نوشته شده است.

أعْیانُ الشّیعة

 کتابی در معرفی ائمه و عالمان شیعه به زبان عربی، اثر سید محسن امین (درگذشته ۱۳۷۱ق)، عالم دینی و شرح‌حال‌نگار شیعه. بخشی از کتاب، درباره زندگانی امامان شیعه است. پس از درگذشت نویسنده، پسرش سید حسن امین، کتاب مستدرک اعیان الشیعه را در تکمیل آن نوشت.

کتابُ سُلَیْم بْن قِیْس هِلالی

 کتابی از شیخ ابوصادق سلیم بن قیس هلالی عامری کوفی است. گفته‌اند این اثر اولین کتاب شیعه است و در زمان امیرالمؤمنین علی(ع) نگاشته شده است. کتاب سلیم بن قیس هلالی حاوی روایاتی درباره فضایل اهل بیت، امام‌شناسی و اخباری درباره حوادث پس از رحلت رسول خدا(ص) است.

الجرح‌ و التعدیل‌

 از مهم‌ترین‌ کتاب‌ها در دانش‌ جرح‌ و تعدیل‌، تألیف‌ ابن‌ ابی‌حاتم رازی‌ (متوفی‌ ۳۲۷) است. چارچوب‌ اصلی‌ کتاب‌ بر‌گرفته‌ از التاریخ‌ الکبیر ابوعبداللّه‌ محمد بن‌ اسماعیل‌ بخاری‌ است‌.

القصاص و المذکرین

نوشته ابوالفرج عبدالرحمن بن علی بن جوزی (متوفی ۵۹۷ ق) در برگیرنده احوال داستان سرایان و وعاظی است که حرفه آنها نقل حکایات مختلف برای مردم و ترساندن آنها از روز جزا بوده است.

ألصّراطُ المُستقیم إلی مُستّحّقی ألتّقدیم

 کتابی کلامی و به زبان عربی نوشته عالم شیعه علی بن یونس نباطی بیاضی (متوفای ۸۷۷ق) در اثبات امامت ائمه اطهار: است. از این رو نام آن را «راه درست برای دستیابی به کسانی که سزاوار مقدم‌داشتن، هستند» گذاشته است.

المجروحین

اِبْن‌ِ حِبّان‌، ابوحاتم‌، محمد بن‌ حبان‌ بن‌ احمد بن‌ حبان‌ (ح‌ ۲۷۰- ۲۱ شوال‌ ۳۵۴ق‌/۸۸۳ -۲۰ اکتبر ۹۶۵م‌)، محدث‌، فقیه‌ شافعی‌، مورخ‌ و لغوی‌ تمیمی‌ بُستی‌ است.

الغَیْبَة

عنوان یکی از آثار مهم شیعه در موضوع غیبت و ظهور امام دوازدهم شیعیان نوشته ابو عبدالله محمد بن ابراهیم نُعمانی در اوایل دوران غیبت کبرا است. مجموع روایات کتاب ۴۷۸ عدد است که در ۲۶ باب آمده‌اند. این کتاب جزو منابع و مصادر بسیاری از کتب دیگر عالمان متأخر شیعی است.

الخرائج و الجرائح

 کتابی در ذکر معجزات پیامبر(ص) و ائمه: نوشته سعید بن هِبة‌ُالله مشهور به قطب الدین راوندی، متوفای ۵۷۳ق است.

إرشادُ القُلوب إلی الصّواب المُنجی من عَمَل به مِن ألیم العِقاب

 مشهور به ارشاد القلوب، کتابی به زبان عربی نوشته حسن بن ابی الحسن دیلمی، از علمای قرن هشتم هجری که حاوی مواعظ قرآن و سنت و فضائل امیرالمؤمنین علی(ع) و اهل بیت پیامبر(ص) است.

أعْلامُ الدّین فی صِفاتِ المُؤمنین

 نوشته حسن بن ابی الحسن دیلمی، از علمای قرن هشتم هجری در موضوع اصول و فروع دین و فضائل و رذائل اخلاق و اعمال است.

تاریخ ابوزرعه

ابوزُرعه، عبدالرحمن بن عمرو بن عبدالله بن صفوان بن عمرو نصری دمشقی (د ۲۸۱ق/ ۸۹۴م)، مورخ و محدث. و از خاندان بنی نصر بن معاویه در شام برخاست. از تاریخ تولد وی اطلاع دقیقی در دست نیست. بنابر اشاره ذهبی  و آنچه از کتاب تاریخ خود ابوزرعه برمی آید و نیز با توجه به سنوات درگذشت استادانش، وی قبل از ۲۰۰ق زاده شده است.

موطأ مالک بن انس

او از میان صد هزار حدیث ده هزار روایت را انتخاب کرد و برای تنقیح روایات، پیوسته به آنها مراجعه می‌کرد و با محک قرآن و حدیث می‌سنجید تا آن که بالاخره شمار روایات به سه هزار روایت، تقلیل یافت.

ألفُصولُ ألمُهمّة فی مَعْرِفَة ألأئمَّة

 کتابی به زبان عربی درباره زندگانی دوازده امام، اثر ابن صباغ مالکی (متوفای ۸۵۵ق) نویسنده سنی مذهب قرن نهم است. ابن صباغ در این کتاب برای هر امام فصلی اختصاص داده و با عناوینی مشخص، مطالب ویژه هر امام را مورد بررسی قرار داده است. استفاده گسترده ابن صباغ از منابع گوناگون شیعی و سنی ضمن این‌که ارزش علمی و تاریخی کتاب را نشان می‌دهد، از تتبع و تحقیق گسترده او نیز حکایت دارد.

تُحَفُ العُقول فیما جاءَ مِنَ الحِکَمِ ‌وَ الْمَواعظ مِنْ آل‌ِ الرّسول

 کتابی حدیثی نوشته ابن شُعبه حَرّانی محدث شیعی قرن ۴ ق است. هدف نویسنده این کتاب جمع‌آوری بخشی از احادیث اهل بیت: و پیامبران الهی با محوریت مواعظ و حکمت‌ و اندرزهاست.

مؤلف به سخنان پیامبر (ص) و نیز هر یک از امامان شیعه فصلی را اختصاص داده و احادیث نقل شده از ایشان را در همان بخش آورده است. مواعظی از پیامبران گذشته نیز در فصل‌های پایانی کتاب نقل شده است.

بِحارُالاَنوار الجامِعَةُ لِدُرَرِ أخبارِ الأئمةِ الأطهار

مشهور به بحارالانوار، مفصل‌ترین مجموعه حدیثی شیعه است که با نظارت علامه مجلسی تألیف شده است. تألیف این کتاب که مجموعه‌ای از آموزه‌ها و تعالیم شیعه است، بیش از ۳۰ سال طول کشیده و گروهی از شاگردان علامه مجلسی او را در این کار یاری کرده‌اند.

مؤلف، کتاب را بر اساس ۲۵ موضوع کلی طراحی و آن را در ۲۵ جلد جای داده است (در دوره‌های اخیر به‌صورت ۱۱۰ جلدی منتشر می‌شود). در هر جلد ریزموضوعات مربوط به آن را در ابواب مختلف گرد آورده است. او در هر باب، ابتدا آیات قرآنی مرتبط با موضوع را ذکر کرده و تفسیر آنها را می‌آورد و در مرحله بعد احادیث مربوط به آن باب را نقل می‌کند.

تَذکِرَةُ الخَواصّ مِنَ الأمّة فی ذِکرِ خَصائص الأئمة

 نوشته یوسف بن قزاوغلی مشهور به سبط ابن جوزی (متوفای ۶۵۴ق) از مشهورترین عالمان اهل سنت قرن هفتم هجری قمری است. مؤلف، این کتاب را در شرح حال علی بن ابی طالب(ع) و فرزندان ایشان در دوازده باب نوشته است. این اثر به زبان فارسی نیز ترجمه شده است.

تاریخ یعقوبی

 یا به عربی تاریخ الیعقوبی، از قدیم‌ترین تاریخ‌های عمومی به عربی، نوشته احمد بن ابی یعقوب (زنده در ۲۹۲ق) است. این کتاب خلاصه‌ای از تاریخ جهان از آغاز تا اواسط سده سوم هجری قمری است. تاریخ یعقوبی دارای دو بخش است: تاریخ قبل از اسلام و تاریخ بعد از اسلام. در بخش دوم این کتاب، به زندگی پیامبر اسلام و امامان معصوم تا امام هادی(ع) اشاره شده است. این کتاب همچنین، منبعی برای مطالعه در مورد تاریخ ایران باستان و دوره ساسانی است. نویسنده این کتاب، احمد بن ابی یعقوب بن جعفربن وَهْب بن واضح یعقوبی است. تاریخ تولد وی مشخص نیست، اما در سال ۲۹۲ ه‍.ق زنده بوده است.

تاریخ الرسل و الملوک یا تاریخ الامم والملوک

 معروف به تاریخ طبری کتابی است به زبان عربی که توسط محمد بن جریر طبری تاریخ‌نگار و محقق مسلمان ایرانی در اواخر سده سوم پس از هجرت به رشته تحریر درآمده‌است و یکی از بزرگترین و معتبرترین منابع دوره اسلامی است. طبری نویسندهٔ مشهورترین، مهم‌ترین و ارزشمندترین مجموعه‌های مفصل تاریخ عمومی اسلام و جهان به شمار می‌آید. این کتاب، تاریخ را از زمان خلقت شروع کرده و سپس به نقل داستان پیامبران و پادشاهان قدیمی می‌پردازد. در بخش بعدی کتاب طبری به نقل تاریخ پادشاهان ساسانی می‌پردازد، و از آنجا به نقل زندگی پیامبر اسلام، محمد می‌پردازد. در این کتاب وقایع پس از شروع تاریخ اسلامی (مقارن با هجرت به مدینه) به ترتیب سال تنظیم شده و تا سال ۲۹۳ هجری شمسی را در بر می‌گیرد.

تاریخ الخلفا

تألیف جلال‌الدین عبدالرحمان بن ابی بكر سیوطی (وفات 911ه‌ ق) درباره تاریخ خلفا (راشدین، بنی‌امیه و بنی‌عباس) به زبان عربی تدوین شده است .مطالب كتاب به ترتیب و توالی دوران خلافت خلفا نظام یافته، هر فصل از آن به شرح وقایع دوره حكومت یك خلیفه اختصاص دارد .كتاب، با مقدمه آغاز می‌گردد و در پی آن، بخش‌های مربوط به دوران زندگی و خلافت خلفای راشدین تا امام حسن(ع) به تفصیل بیان می‌شود ;سپس تاریخ خلافت اموی، آن گاه تاریخ خلفای عباسی در عراق و تاریخ خلفای عباسی در مصر درج می‌گردد.

تاریخ اسلام کمبریج

در 4 جلد توسط محققین غربی در مورد رشد اسلام و چگونگی ریشه گرفتن آن در خاورمیانه می‌پردازد. ویراستاران ارشد همه مجلدات پیتر مالکوم هولت، آن لمبتون و برنارد لوئیس هستند و تاریخ انتشار آن 1977 است.

    سرزمین های مرکزی اسلامی از دوران پیش از اسلام تا جنگ جهانی اول

     سرزمین های مرکزی اسلامی از 1918

    شبه قاره هند، جنوب شرقی آسیا، آفریقا و ممغرب اسلامی

    جامعه و تمدن اسلامی

تاریخ اَلفی

 کتابی مهم در تاریخ عمومی هزارساله سرزمین‌های اسلامی به فارسی می‌باشد.

درباره چگونگی تألیف تاریخ الفی، عبد القادر بداؤنی ــ که در نگارش و تصحیح آن سهمی داشته ــ گزارش مفصّلی در کتاب خود، «منتخب التواریخ»، آورده است.

بر اساس گزارش او، اکبر شاه، پادشاه بابری هند (حک: ۹۶۳ـ۱۰۱۴)، در ۹۹۰، گروهی از دانشمندان و مورخان را مأمور کرد که کتابی در تاریخ عمومی جهان اسلام از رحلت پیامبر اکرم (۱۱/۶۳۲) تا پایان هزاره اول هجرت تألیف کنند.

تاريخ علم كلام

تاليف علاّمه شبلى نعمائى(1857-1914 ميلادى)كه از علماى بزرگ

هند در قرن اخير است مى‌باشد.اين كتاب از دو بخش كه بخش اوّل به نام تاريخ علم كلام و بخش دوم آن‌كه قطورتر

از بخش اوّل و مقصود اصلى از تدوين و تاليف كتاب همين بخش است به نام علم كلام جديد مى‌باشد.

تَنْقیحُ المَقال فی اَحوالِ الرّجال یا تنقیح المقال فی علم الرجال

 کتابی مفصل در علم رجال به زبان عربی، که به تنقیح المقال مشهور است. کتاب تألیف شیخ عبداللّه مامقانی،(م ۱۳۱۱ش) عالم و فقیه امامی قرن چهاردهم است. نویسنده در این کتاب درباره بیش از ۱۶۰۰۰ راوی بحث کرده است. آقا بزرگ تهرانی آن‌را مفصّل‌ترین اثر در علم رجال دانسته‌ است. محسن امین و شوشتری انتقاداتی به این کتاب دارند. فرزند مامقانی چند جلد از کتاب را با توضیح و تعلیقات منتشر کرده و بنا دارد بقیه جلدها را نیز منتشر کند.

تهذيب التهذيب

 اثر احمد بن على بن حجر عسقلانى (متوفى 852ق)، تلخيص كتاب «تهذيب الكمال في أسماء الرجال»، يوسف بن زكى مزى شافعى (متوفى 942ق) است. كتاب در دوازده جلد تدوين شده است. در يازده جلد، اسامى به ترتيب حروف الفبا تنظيم شده و در جلد دوازدهم كنيه‌ها، كسانى كه به پدر يا جد يا مادر يا... خود نسبت داده شده‌اند، كسانى كه با نسبت به قبيله يا شهر يا... خود مشهورند، مبهمات (همه اينها به مردان مربوط مى‌شود) و نيز اسامى، كنيه‌ها، القاب و مبهمات زنان، هريك به ترتيب حروف الفبا تنظيم شده است.

بَصائِرُ الدَّرَجاتِ الکُبْری فی فَضائلِ آلِ مُحمّد

 مشهور به بصائر الدرجات، از منابع حدیثی شیعه، تألیف ابوجعفر محمد بن حسن بن فروخ صفار، معروف به صفار قمی (متوفی ۲۹۰ق) از اصحاب امام حسن عسکری(ع) و علمای مشهور در قرن سوم هجری قمری. این کتاب، اثری روایی با رویکرد کلامی است که احادیث آن درباره مسئله امامت، شناخت امام و فضائل ائمه اطهار: است. بسیاری از بزرگان و عالمان دین، آن را توثیق و در شمار مصادر کتب خویش ذکر کرده‌اند.

ثوابُ الأعمال و عقابُ الأعمال

 به زبان عربی، اثر شیخ صدوق، حاوی روایاتی که که اعمال پسندیده و پاداش آنها (ثواب الاعمال) و همچنین اعمال ناپسند و مجازات آنها (عقاب الاعمال) را بیان می‌کند.

التوحید

 کتابی روایی درباره اعتقادات شیعه، تألیف محمد بن علی بن بابویه معروف به شیخ صدوق، محدّث نامور شیعه در قرن چهارم قمری. موضوع اصلی کتاب، توحید از نظرگاه شیعه است که مباحث و موضوعات مرتبطی مانند صفات ثبوتی و سلبی، ذاتی و فعلی و نسبت آنها با ذات الهی و حدوث و قدم و قضا و قدر و جبر و تفویض هم در کتاب مطرح شده است.

تاریخ عقاید و مذاهب شیعه (المقالات و الفرق)

یوسف فضایی,محمدجواد مشکور,سعدبن‌عبدالله اشعری

 تاریخ کامل ایران

عباس اقبال آشتیانی (۱۳۱۴ه. ق. / ۱۲۷۵ خورشیدی - ۲۱ بهمن ۱۳۳۴ خورشیدی) مورخ، ادیب و نویسنده معاصر ایرانی است. عباس اقبال پژوهشگری پرکار و مورخی صمیمی و ادیبی آگاه به مقتضای زمان بود. او بعد از محمد قزوینی در شمار معدود پژوهشگرانی است که شیوه جدید تحقیق علمی را در تاریخ‌نویسی و تصحیح متون رواج دادند..

تاریخ بغداد

(یا تاریخ مدینة‌السّلام)، اثری بسیار مهم به عربی در شرح حال عالمان و محدّثان و بزرگان بغداد، تألیف خطیبِ بغدادی، عالم قرن پنجم است.

زمان آغاز تألیف این کتاب بدرستی معلوم نیست، اما ظاهراً مؤلف تا هنگام مرگ پیوسته آن را تکمیل می‌کرده است؛ همچنانکه در شرح حال دو تن از بزرگان،  سال درگذشت آنها را ۴۶۳ ثبت کرده که سال درگذشت خود اوست.

تفسیر عَیّاشی

تفسیری روایی از قرآن کریم، اثر مفسر شیعی محمد بن مسعود عیاش السلمی السمرقندی معروف به عیاشی (متوفای ۳۲۰ق)، از محدثان متقدم شیعی و معاصر کلینی در عصر غیبت صغری. این کتاب، جزء مصادر حدیثی شیعه محسوب می‌شود.

البرهان‌ فى‌ تفسير القرآن‌

 از مهمترين‌ تفاسير شیعی و روایی قرآن کریم، تألیف سید هاشم بحرانی. نویسنده در این تفسیر به تناسب آیات قرآن کریم، به موضوعات‌ فقهی، قصص‌، احادیث نبوی و فضايل‌ اهل بیت: اشاره کرده است‌.

تقیید

خطیب بغدادی، احمد بن علی بن ثابت، محدّث و مورخ مشهور قرن پنجم و مؤلف تاریخ بغداد بود او در جمادی الآخر ۳۹۲  در قریه هَنیقِیا در اطراف نَهُرالمَلِک به دنیا آمد. ظاهراً هنیقیا قریه‌ای در نزدیکی درزیجان بوده  که پدر خطیب، ابوالحسن علی بن ثابت بیست سال امامت جماعت و قرائت خطبه را در آن برعهده داشته است. پدرِ خطیب از زمره حافظان قرآن بود که آن را بر ابوحفص کتّانی قرائت کرده بود. او در ۴۱۲ وفات کرد و در مقبره باب حرب به خاک سپرده شد..

دراسات و بحوث فی التاریخ و الاسلام

 جعفرمرتضی العالم

سَفینَةُ البِحار و مَدینَةُ الحِکَمِ و الآثار مَعَ تَطبیقِ النُّصوصِ الواردَة فیها عَلی بِحارِالأنوار

 معروف به سفینة البحار، یکی از جوامع حدیثی شیعه نوشته شیخ عباس قمی. مؤلف، با هدف ارائه فهرستی موضوعی و مرتب شده بر اساس الفبا، احادیث کتاب بحار الانوار مجلسی را در بیش از ۱۷۰۰ موضوع، دسته‌بندی کرده است.

سنن نسایی

 از معتبرترین کتب حدیث بین مسلمانان سنی محسوب می‌شود که توسط حافظ نسایی (زاده ۲۳۵ هجری ۸۳۰ میلادی) نوشته شده‌است..

دلائل الامامة

کتابی به زبان عربی منسوب به محمد بن جریر طبری درباره زندگانی، معجزات و فضایل حضرت زهرا و ائمه معصومین:.

رجال کشی

 قدیمی ترین منبع شیعه در علم رجال و اثر ابو عَمرو کَشی؛ عالم شیعه نیمه اول قرن چهارم هجری است. اصل این کتاب بجای نمانده است اما تهذیب و باز نويسى آن توسط شيخ طوسى (متوفاى 460 هجرى) که آن را «اختيار معرفة الرجال» نامگذاری نموده است با نام رجال کشی شهرت یافته است.

نام كتاب «اختيار الرجال» يا «اختيار معرفة الرجال» است و معروف به «رجال كشى» مى‌باشد.

شيخ طوسى نام كتاب را «معرفة الناقلين عن الأئمة الصادقين:» دانسته و آن را تلخيص و تهذيب نموده و در سال 456 هجرى براى شاگردش املاء كرده و آن را «اختيار معرفة الرجال» ناميده است.

حِلیةُ الأولیاء و طَبَقاتُ الأصفیاء

کتابی‌ به عربی در شرح‌حال حدود هفتصد تن از صحابه پیامبر اسلام(ص) و نیز عابدان و عارفان از صدر اسلام تا زمان مؤلف، نوشته احمدبن عبداللّه، مشهور به ابونُعَیمِ اصفهانی، محدّث قرن چهارم و پنجم است. این کتاب، دربر دارنده فضایل حضرت علی(ع) و امامان شیعه است و به‌عنوان منبعی برای علمای شیعه و اهل سنت بعدی بوده است. برخی او از علمای شیعه دانسته‌اند.

سیره پیشوایان

نوشته حجت الاسلام مهدی پیشوایی است که نگرشی بر زندگانی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی امامان: دارد و با مقدمه‌ای از  آیت‌الله جعفر سبحانی آغاز می‌شود.

از ویژگی‌های بارز این کتاب می‌توان به نثر بسیار ساده، روان و داستان‌گونه آن اشاره کرد.

فتح الباری بشرح صحیح البخاری

ابن حجر العسقلانی.

جامع السعادات

 کتابی در اخلاق نظری (اخلاق عقلی) و عملی به زبان عربی، تألیف ملا محمد مهدی نراقی، حکیم و فقیه قرن ۱۲ و ۱۳ هجری است. اهمیت این کتاب بیشتر به علت جایگاه اخلاقی و عملی نویسنده آن است و این‌که این کتاب اولین کتابی است که مشتمل بر هر دو جنبه عقلی و فلسفی و نیز دینی و عملی است.

شرح نهج البلاغه

 ابن ميثم بحرانى از علماى قرن هفتم هجرى است كه به زبان عربى شرحى ترتيبى بر نهج‌البلاغه نوشته است. شرح وى جنبه فلسفى ــ عرفانى دارد كه در پنج جلد و با مقدمه‌اى مفصل تنظيم گشته است. به قصد توضيح اصطلاحاتى كه در شرح به كار برده، دست به نگارش اين مقدمه زده است به بيان ديگر، وى نگارش چنين مقدمه‌اى را ضرورى مى‌ديده، چرا كه خواننده، اگر بدون پيش زمينه بلاغى به مطالعه اين شرح كه آكنده از اصول، قواعد، اصطلاحات و توضيحات بلاغى است ــ بپردازد سرگردان و حيران مى‌شود.

شرح نهج البلاغه

 اثر ابن ابی الحدید از علمای بزرگ اهل سنت در قرن هفتم، یکی از مهمترین شرح‌های نهج البلاغه است که دربردارنده مطالب مهم تاریخی است. ابن ابی الحدید، این اثر را در ۲۰ جزء به نام ابن علقمی وزیر تألیف کرد. عمده شهرت و معروفیت ابن ابی الحدید به سبب تألیف این کتاب است که حاوی مجموعه عظیمی از ادب و تاریخ و کلام و فرهنگ اسلامی است. وی این شرح را در اول رجب ۶۴۴ق/۱۲ نوامبر ۱۲۴۶م آغاز کرد و در آخر صفر ۶۴۹ق/۲۳ مه ۱۲۵۱م به پایان رسانید و چنانکه خود در آخر کتاب می‌نویسد، تدوین این اثر ۴ سال و ۸ ماه طول کشید که برابر است با مدت خلافت حضرت علی(ع). ابن علقمی به پاداش این خدمت، هدایایی گران قیمت به او بخشید. این شرح در واقع وسیله‌ای بود برای ارائه و بیان دانش‌هایی که ابن ابی الحدید در فنون مختلف داشت.

دائرةالمعارف بزرگ اسلامی

 یا دانشنامه اسلامیکا (نسخه ترجمه انگلیسی). نخستین اثر تحقیقاتی مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر سید محمدکاظم موسوی بجنوردی است که به سه زبان فارسی و عربی و انگلیسی منتشر می‌شود. این دانشنامه را مفصل‌ترین و مهم‌ترین دانشنامهٔ ایران معاصر و حتی کشورهای اسلامی دانسته‌اند. تاکنون بیست و یک جلد از این دائرةالمعارف ارائه شده‌است.

اَلْجامعُ الْمُسْنَد الصّحیح الْمُخْتَصَر مِنْ اُمور رَسول اللّه(ص) وَ سُنَنه و اَیّامِه

 معروف به صحیح البخاری، کتابی‌ تألیف ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخاری (۱۹۴ ۲۵۶ق)، معتبرترین کتاب روایی اهل سنت و یکی از شش کتاب موسوم به صحاح سته.

صحیح بخاری در ۹۷ کتاب و ۳۴۵۰ باب تدوین شده و تعداد احادیث آن با احتساب احادیث مکرّر به گفتهٔ ابن صلاح ۷۲۷۵ حدیث و با حذف مکرّرات، چهار هزار حدیث است.

شیعه در برابر معتزله و اشاعره

ترجمه‌ بخشی از کتاب «تفسیر المیزان» تألیف مرحوم علامه سید محمدحسین طباطبایی تبریزی و بیان اندیشه‌های اجتماعی این عالم، در ذیل آیه‌ی 200 از سوره‌ی آل عمران است که مباحث  مختلفی را شامل می‌شود.

حبیب‌السیر فی اخبار افراد البشر

کتابی در تاریخ عمومی تا سال ۹۳۰، به فارسی، تألیف محمد بن غیاث‌الدین خواندمیر است.

حسن بصری کیست؟

مهدی آقابابایی

شیعه در اسلام

 نوشته علامه سید محمد حسین طباطبائی کتابی است که با هدف معرفی مذهب شیعه به‌خصوص برای مخاطبان غیرمسلمان نوشته شده است.

سیر أعلام النبلاء

این کتاب توسط شمس الدین ابوعبدالله محمد بن احمدبن عثمانذهبى (673-748 ق) نگاشته شده است و از منابع مهم اهل سنتدر زمینه صحابهشناسى، سیرهشناسى و شناخت رجال و طبقات راویان احادیث نبوى به شمار مى رود و مورد توجه بسیارى از سیرهنویسان و مورخان پس از وى واقع شده است. این کتاب با نام هاى مختلفى در میان علما شناخته شده است. از جمله آن را «تاریخ النبلاء»، «تاریخ العلماء النبلاء»، «کتاب النبلاء»، «اعیان النبلاء» و «سیر النبلاء» نامیده‌اند. اما عنوان اصلى کتاب که در نسخه‌هاى عصر مؤلف موجود است همان «سیر اعلام النبلاء» مى باشد.

دعائم الاسلام و ذکر الحلال و الحرام والقضایا و الاحکام عن اهل بیت رسول الله علیه و علیهم افضل السلام

 کتابی درباره باورهای دینی و احکام فقهی مذهب اسماعیلی، که مهمترین کتاب قاضی نعمان در فقه است و به سفارش خلیفۀ فاطمی، المعز لدین الله، نگاشته شده است. این کتاب علاوه بر آن‌که تمامی ابواب معروف فقه را در بر دارد، در نخستین مبحث خود با عنوان کتاب الولایة، به برخی از مهم‌ترین باورهای اسماعیلی پرداخته است. ایمان از دیدگاه اسماعیلیان و تفاوت آن با اسلام، و نیز ولایت اهل بیت: و تشویق به فراگیری علم مباحثی است که در این بخش مطرح شده است.

سنن دارمی

محمد دارمی نام کامل وی ( أبو محمد عبد الله بن عبد الرحمن بن برهام الدارمی السمرقندی) (۱۸۱ _ ۲۵۵ هجری) معروف به امام محمد الدارمی، نویسندهٔ کتاب سنن الدارمی است. وی در شهر سمرقند متولد شد، او در طلب علم در طول وعرض البلاد عرصه زد، ابتداء از: خراسان، عراق، بصره، واسط، کوفه و غیره از بلاد مسلمین سفر کرد. تألیف او راجع به حدیث موسوم به مسند است. وی بعد از نماز عصر (یوم الترویه) روز هشتم ماه ذوالحجة سال ۲۵۵ هجری قمری در سن ۷۵ سالگی گذشت.

جامِعُ الرّواة و اِزاحَةُ الاِشْتباهات عَنِ الطّرُقِ و الاِسْناد

 کتابی رجالی به عربی از محمد بن علی اردبیلی(متولد حدود ۱۰۵۸ق)، عالم عصر صفوی است. اردبیلی با این کتاب، راهی برای شناخت راویان و تمییز مشترکات گشوده و مشکلات فراوانی را حل کرده است. او از بسیاری از راویان مجهول رفع ابهام کرده و اسانید متعددِ به ظاهر مرسل را مسند ساخته و روایات ضعیف را از ضعف رهانده است.

حیاة الامام الباقر

باقرشریف قَرَشی پژوهشگر، مورخ و نویسنده شیعه اهل عراق. او نزدیک به ۲۰ سال در درس خارج سید ابوالقاسم خویی حاضر شد. قرشی دارای تألیفات متعددی است از جمله سیره ائمه که مجموعه‌ای از حیات زندگانی امامان شیعه است. بخشی از نوشته‌ها و رساله‌های او با توجه به نظام حاکم عراق، رنگ و بوی سیاسی و اجتماعی دارد. قرشی بارها به ایران سفر کرد و جایزه پنجمین سال کتاب ولایت در سال ۱۳۸۲ش به وی اهدا شد.

مسند احمد بن حنبل

با توجه به این که در اواخر سده دوم، گرایش ویژه ای به مسند نویسی در میان محدثان پدیدار شد و کسانی ؛ هم چون سلیمان بن جارود طیالسی (م ۲۰۴) ؛ عبیدالله بن موسی (م ۲۱۳) ؛ عثمان بن ابی شیبه (م ۲۳۹) ؛ به مسند نویسی روی آوردند، احمد بن حنبل با توجه به گستردگی روایاتی که به آنها دست یافته بود، اقدام به تدوین مسند نمود.

تذکرة الحفاظ

محمد بن احمد بن عثمان بن قایماز ترکمانی دمشقی شافعی، معروف به شمس‌الدین ذهبی از برجسته‌ترین علمای رجالی و محدث سلفی مشهور و نویسنده پرکار و از مشهورترین مورخان نیمه نخست قرن هشتم هجری است.

سنن ابی داود سجستانی

ابو داود دارای آثار مختلف علمی ؛ از جمله کتاب المسائل است که در آن به پرسش های احمد بن حنبل پاسخ گفته است. ابو داود به دنبال آن بود تا احادیثی را گرد آورد که برای استدلال فقهاء به کار می‌آمد و احکام از آنها استنباط می‌شد، بر این اساس کتاب سنن خود را فراهم آورد.

جامع بیان العلم و فضله

توسط ابن عبد البر قرطبی به زبان عربی و درباره تاریخ علوم و آداب کسب دانش می‌باشد.

جَلاءُ ألعُیون

 کتابی فارسی نوشته علامه محمد باقر مجلسی متوفای ۱۱۱۰ق درباره تاریخ زندگانی چهارده معصوم(ع) است. این کتاب در چهارده باب محمد باقر بن محمد تقی بن المقصود علی المجلسی معروف به علامه مجلسی یا مجلسی دوم است. وی از فقهای بنام، محدثان مشهور و صاحب منصبان با نفوذ شیعه در عصر صفویه و صاحب کتاب جامع حدیثی بحارالانوار است. علامه مجلسی آنچه در این اثر می‌آورد مصائب آن حضرات و ثواب گریه و تأکید بر بخش تاریخ شهادت آنان است. از این خود علامه ذکر می‌کند که: «چون اشک ریختن در مصائب پیشوایان دین، موجب جلای دیده‌های ظاهر و باطن مؤمنین می‌گردد، آن را «جلاء العیون» نامیدم.

رجال النجاشی

این کتاب فهرست اسماء مصنفی الشیعة و معروف به رجال نجاشی است که تألیف ابو الحسین، احمد بن علی بن احمد نجاشی (۳۷۲- ۴۵۰ هجری)می باشد.

این کتاب از جمله اصول اولیه رجال است که نجاشی آن را به‌عنوان فهرستی برای اسامی مؤلفین شیعه تألیف کرده، لذا در آن تنها نام بزرگانی را آورده که کتاب و اثری از خود به یادگار گذاشته‌اند.

مُروجُ الذَّهَب و مَعادنُ الجَوهَر

 (ترجمه: دشتی از طلا و معادن سنگ‌های گران‌بها) کتابی است تاریخی و به زبان عربی نوشته علی بن حسین مسعودی مورخ شیعی در قرن چهارم هجری قمری. مروج الذهب تاریخی است عمومی که علاوه بر تاریخ مسلمانان، به تاریخ جهان و احوال دیگر ملل نیز پرداخته است.

فِرَقُ الشِّیعَه

کتابی به زبان عربی در معرفی فرقه‌های اسلامی به‌ویژه فرقه‌های شیعه نوشته حسن بن موسی نوبختی، متکلم و فیلسوف امامی قرن سوم و چهارم قمری. فرق الشیعه از منابع شناسایی فرقه‌های شیعه تا پایان قرن سوم هجری قمری است. این کتاب افزون بر فرقه‌های شیعی مباحثی مفصل نیز درباره دیگر فرقه‌های اسلامی دارد.

کَشْفُ الغُمَّة فی مَعْرِفَةِ الأئمّة:

 کتابی در شرح حال، فضائل و معجزات چهارده معصوم: نوشته بهاءالدین علی بن عیسی اربلی (درگذشته ۶۹۲ق) از عالمان دینی شیعه. نویسنده، کتاب را با انگیزه روشن کردن حقانیت آنان بر دشمنان اهل بیت و مقابله با غلوکنندگان ائمه: نگاشته و در تألیف خود، استفاده از منابع اهل سنت را بر منابع شیعی مقدم داشته است. ابوالحسن علی بن عیسی هَکّاری(د ۶۹۲ق)، مشهور به بهاءالدین اِرْبِلی محدّث و مورّخ شیعی قرن هفتم. بهاءالدین اِرْبِلی در اِرْبِل زاده شد و همانجا پرورش یافت.[۱] پدرش فخرالدین عیسی، معروف به ابن جِجْنی حاکم اربل و نواحی آن بود. این کتاب درباره زندگانی پیامبر(ص)، فاطمه زهرا(س) و ائمه اثنی عشر: و مناقب و معجزات آنان نوشته شده است. مصنف همچنین اشارهای هم به حضرت خدیجه(س) دارد.

نورُ ألأبْصار فی مَناقِبِ آلِ بَیْتِ ألنّبیّ ألمُخْتار(ص)

نوشته مؤمن بن حسن شبلنجی شافعی، از علمای اهل سنت در قرن ۱۳ قمری است. این کتاب در بیان سیره چهارده معصوم: نگاشته شده است. مؤلف در این کتاب به مناقب برخی از سادات و امامان مذاهب اربعه اهل سنت نیز پرداخته است.

عُیونُ المُعجزات

 اثر حسین بن عبدالوهاب، محدث غیرمشهور قرن پنجم هجری است که درباره معجزات و کرامات ائمه اطهار: سخن گفته است.

مِصْباحُ الْمُتَهَجِّد و سِلاحُ الْمُتَعَبّد یا المِصباحُ الکَبیر

 کتابی عربی در دعا و زیارت و اعمال و آداب مستحب روزها و ماه‌های سال، تألیف شیخ طوسی، (متوفای ۴۶۰ق). این کتاب از زمان نگارش تاکنون، پیوسته مورد توجه علما و شیعیان بوده است. در این کتاب، بعضی از احکام فقهی نیز در ضمن برخی دعاها بیان شده است.

مَناقِبُ آلِ أبی طالب

مشهور به المناقب، کتابی عربی درباره مناقب (اوصاف نیکو) و فضایل معصومین:، تألیف عالم شیعی محمد بن علی ابن شهر آشوب (متوفای ۵۸۸ق). مؤلف در این کتاب از مناقب پیامبر(ص)، ائمه و صحابه سخن گفته که در نسخ فعلی موجود نیست، بلکه چاپ‌های کنونی که در چهار جلد تنظیم شده، از زندگی و فضائل رسول خدا(ص) شروع شده و به امام حسن عسکری(ع) ختم می‌شود .

کَمالُ الدّین و تَمامُ النّعْمَة یا اِکْمالُ الدّین و اِتْمامُ النّعمَة

 تألیف عالم بزرگ و برجسته شیعه محمد بن علی بن بابویه قمی معروف به شیخ صدوق (متوفای ۳۸۱ق) به موضوع غیبت و ظهور امام زمان(عج) می‌پردازد. شیخ صدوق در این کتاب نمونه‌های فراوانی از غیبت پیامبران الهی را آورده و به بررسی کامل امامت حضرت مهدی(ع)، تولد ایشان، روایات پیامبر و ائمه:، درباره ظهور آن حضرت، کسانی که به خدمت آن حضرت رسیده‏‌اند و شرایط دوران ظهور ایشان پرداخته است.

کفایةُ الأثَر فِی النَّص عَلَی الأئمّة الإثنی عَشَر:

 کتابی است که روایات و نصوص دالّ بر خلافت و امامت ائمه اطهار: را گرد آورده است. این کتاب نوشته ابوالقاسم علی بن محمد بن علی خزاز قمی رازی (متوفای ۴۰۰) راوی وفقیه شیعی نیمه دوم قرن چهارم هجری است.

منتخب التواریخ

منتخب التواریخ، اثر عبدالقادر بداونی از آثار مهم و با ارزش دوره ی اسلامی هند است که گاهی تاریخ بداونی هم خوانده می‌شود. این کتاب به سبب دید انتقادی، آزادمنشی و صراحت لهجه ی مؤلف، از بدو تألیف مورد توجه قرار گرفته استمؤلف کتاب را پنهانی نوشته است و کسی تا ده سال پس از مرگ اکبر؛ یعنی تا سال ۱۰۲۴ ق از آن کتاب آگاهی نداشته است. خانی خان، مؤلف منتخب اللباب می‌نویسد که کتاب نخستین بار در دهمین سال سلطنت جهانگیر در دسترس قرار گرفت؛ اما به سبب لحن تند آن توقیف شد.

وَقْعَةُ صِفّین

 از کهن‌ترین و مهم‌ترین منابع تاریخ اسلام در موضوع زندگی امیرمؤمنان علی(ع) اثر نصر بن مزاحم متوفای ۲۱۲ق، مورخ شیعی است. مؤلف در این اثر در هشت جزء ابتدا تا انتهای کارزار صفین را بازگو می‌کند. وقعة صفین از معدود تک نگاری‌های برجای مانده در موضوع نبرد صفین است.

فرهنگ فرق اسلام

فرهنگ فرق اسلامى در تاريخ فرقه هاى اسلامى اثر دكتر محمد جواد مشكور به زبان فارسى. مختصرى از تاريخ پيدايش و تحولات مذاهب اسلامى و فرق و انشعابات آنها، بدون توجه به حقانيت عقايد ايشان نگارش يافته است.

فرقه های اسلامی

ویلفرد مادلونگ (۱۹۳۰ میلادی)، اسلام‌شناس و شیعه‌شناس آلمانی که حدود ۲۰۰ کتاب و مقاله در حوزه مطالعات اسلامی مرتبط با شیعه تألیف و منتشر کرده است. کتاب جانشینی حضرت محمّد(ص) از آثار مهم اوست که در آن نگرش شیعه درباره جانشینی بعد از پیامبر تقویت شده است. وی در شناساندن تشیع به جهان غرب نقش موثری داشته است.

المحاسن

 از کتب روایی شیعه اثر ابو جعفر، احمد بن محمد بن خالد بَرقی متوفای ۲۷۴ق است. وی از عالمان بزرگ شیعه است و کتابش به «محاسن برقی» شهرت دارد. برقی، مجموعه روایاتی را با موضوعات مختلف از قبیل فقه و اخلاق در این کتاب گرد آورده است.

مِنهاجُ السّنّة النَبَویّة فی نَقضِ کلام الشّیعة و القَدَریّة

 کتاب معروف ابن تیمیه حرانی، از فقهای حنبلی در قرن هفتم هجری و یکی از نظریه‌پردازان سلفیه؛ او این کتاب را در رد بر کتاب منهاج الکرامة فی معرفة الامامه، یکی از کتابهای کلامی شیعه، نوشته علامه حلی (۶۴۸ق -۷۲۶ق)، فقیه و متکلم نامدار شیعه، تألیف کرده است.

مَعانی الأخبار

 کتابی روایی از شیخ صدوق، از عالمان برجسته شیعه در قرن چهارم هجری. این کتاب حاوی مجموعه روایاتی است از رسول خدا(ص) و ائمه معصومین: در توضیح حدود پانصد اصطلاح قرآنی، روایی، کلامی و فقهی. محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی مشهور به شیخ صدوق، از بزرگ‌ترین علمای قرن چهارم هجری قمری بوده است. سال تولد وی پس از ۳۰۵ق بوده است و در ۳۸۱ ق درگذشت و در قبرستان ابن بابویه مدفون شد. وی بزرگ‌ترین محدّث و فقیه مکتب حدیثی قم بود. او حدود ۳۰۰ اثر علمی از خود بجا گذاشته بوده است که بسیاری از آنها مفقود شده است. کتاب من لایحضره الفقیه از کتب اربعه شیعه اثر اوست.

طبقات الکبری

ابْن‌ِ سَعْد، ابوعبدالله‌ محمد بن‌ سعد بن‌ منیع‌، مشهور به‌ کاتب‌ واقدی‌ (۱۶۸-۲۳۰ق‌/۷۸۴- ۸۴۵م‌)، مورخ‌ و سیره‌نویس‌ مشهور بغداد و مؤلف كتاب الطبقات الکبری می‌باشد.

اَلْوافی

 کتابی حدیثی به زبان عربی اثر فیض کاشانی است. این کتاب دربرگیرنده تمام احادیث کتب اربعه شیعه و اولین جامع حدیثی در دوره متأخران است.

المِلل و النَّحَل

 کتابی از محمد بن عبدالکریم شهرستانی (متوفی ۵۴۸ق) به زبان عربی، در معرفی دین‌ها و فرقه‌ها. شهرستانی در این کتاب که مشهور‌ترین اثر اوست، عقاید، آیین‌ها و نحله‌های مختلف را به شیوه‌ای سنجیده گزارش کرده است.

  المقالات و الفرق

  منسوب به سعد بن عبدالله اشعری قمی یکی از کهن ترین متون فرقه شناسی است که به بررسی و معرفی فرق شیعه پرداخته است.

کنز العمّال فی سنن الاقوال و الافعال

کتابی روایی از علاءالدین علی بن حسام معروف به متقی هندی (م ۹۷۵ یا ۹۷۷ هـ) است که از گردآوری و تنظیم روایات سه کتاب الجامع الکبیر، الجامع الصغیر و زوائد الجامع الصغیر اثر جلال‌الدین سیوطی به‌وجود آمده و در ۱۸ جلد منتشر شده‌است.

مقدمه ابن خلدون

 کتابی نوشته شده از ابن خلدون است که در آن تاریخ اجتماعی و تاریخ اقتصادی جهان اسلام در سده ۸ و سده ۹ق بررسی شده است.

قُرْبُ الإسْناد

از کتاب‌های روایی کهن امامیه تألیف عبدالله بن جعفر حمیری از علمای قرن سوم و چهارم شیعه است. هدف این کتاب معرفی سلسله سندهایی است که فاصله کمتری با ائمه دارند. در این کتاب ۱۳۸۷ حدیث نقل شده و نویسنده فقط احادیث امام صادق، امام کاظم و امام رضا(ع) را نقل کرده است.

عين‏الحيات

كتابى است فارسى در اخلاق و عرفان اسلامى شيعى اثر عالم نامدار اواخر دوران صفوى ملا محمدباقر مجلسى (متولد سال 1037 و در گذشته به سال 1110 ه.ق). اين كتاب ترجمه و شرح سفارشها و توصيه‏هاى اخلاقى پيامبر اكرم (ص) به ابوذر غِفارى صحابى معروف آن حضرت است.

معجم البلدان‌

اندیشه تدوین فرهنگنامه جغرافیایی معجم البلدان برای یاقوت به سال ۱۲۱۸ م/ ۶۱۵ ه. در مرو پدید آمد و رنگ خاص کتاب از اوضاعی که با تألیف آن پیوسته بود، بر ما معلوم می‌شود.

تَفْصیلُ وَسائلِ الشیعَة إلی تَحْصیلِ مَسائلِ الشَّریعَة

 معروف به وسائل الشیعه اثر شیخ حر عاملی و شامل احادیث فقهی منابع روایی شیعه مانند کتب اربعه و دیگر منابع حدیثی. در این اثر، ۳۶ هزار روایت با سند آن در موضوعات متعدد فقهی در باب‌های جداگانه آورده شده است.

طبقات المعتزلة

 این کتاب نوشته احمد بن یحیی بن مرتضی است.

نام اين اثر طبقات المعتزله يا كتاب طبقات المعتزله است كه به زبان عربى نوشته شده.

اين كتاب جزئى از كتاب المنية و الأمل فى شرح كتاب الملل و النحل است،كه المنية و الامل

مُنْتَهَى ألآمال فی تَواريخِ ألنَّبی وَ ألْآل

 کتابی فارسی درباره زندگی چهارده معصوم: اثر شیخ عباس قمی عالم شیعی قرن چهاردهم. مؤلف در این کتاب با استفاده از منابع پرشمار، به تفصیل از زندگی چهارده معصوم سخن گفته است.

قاموس الرجال‌

قاموس الرجال، نام اثری انتقادی در علم رجال، به زبان عربی، تألیف شیخ محمدتقی شوشتری متوفای ۱۴۱۶ ق، عالم و رجالی امامی معاصر است.

معجم رجال الحدیث

کتابی از آیت الله سید ابوالقاسم خوئی با موضوع علم رجال. این کتاب بر اساس حروف الفبا بیش از ۱۵ هزار راوی احادیث شیعه را معرفی کرده و درباره معتبر بودن یا نبودن نقل حدیث آ‌نها اظهار نظر کرده است. این کتاب در ۲۴ جلد منتشر شده و مورد مراجعه پژوهندگان علوم اسلامی است. محتوای این کتاب در نرم‌افزار درایه الحدیث نیز ارائه شده است.

مَفاتیحُ الجِنان

 (به معنای کلیدهای بهشت‌ها) نام رایج‌ترین کتاب دعا در بین شیعیان، تألیف شیخ عباس قمی (۱۲۹۴-۱۳۵۹ق) است. این کتاب مجموعه‌ای از دعاها، مناجات‌ها، زیارات، اعمال مخصوص ایام سال و ماه و آداب و رسوم دینی است که از پیامبر اسلام و ائمه شیعیان و علما نقل شده است. مؤلف مفاتیح بخش زیادی از این کتاب را از کتاب‌های پیشین مانند اقبال سید بن طاووس و مصباح کفعمی و زاد المعاد علامه مجلسی گرفته است. متن دعاها و زیارت‌ها به عربی نوشته شده و مؤلف در آغاز بعضی دعاها توضیحات فارسی آورده است.

الجامع الصحیح مشهور به صحیح مسلم

نوشته مسلم بن حجاج نیشابوری مهمترین کتاب حدیثی اهل‌سنت پس از صحیح بخاری. این کتاب ۷۲۷۵ حدیث نبوی را در بر دارد که بدون احادیث تکراری، روایات آن حدود ۴۰۰۰ خواهد بود.

رجال طوسی

 که با نام الابواب هم شناخته می‌شود، از کتاب‌های اصلی رجال شیعه و تألیف شیخ طوسی است که بین سالهای ۴۲۳ تا ۴۳۶ قمری نوشته شده است. نویسنده، اصحاب پیامبر(ص) و ائمه: را به ترتیب عصر و زمان آنها معرفی کرده است. سبک شیخ در این کتاب، با دیگر کتاب های رجالی همچون الفهرست خودش و رجال نجاشی، فرق دارد؛ او در این کتاب اسامی راویان از صحابه، راویان امیر المؤمنین(ع)، راویان امام حسن(ع) و... را برای دسترسی آسان به ترتیب حروف الفبای عربی آورده و در آخر کتاب، نام کسانی را که از هیچ امامی روایت نقل نکرده‌اند آورده است. این کتاب در ۱۳ باب تنظیم شده که در آن نام ۶۴۲۹ تن از راویان آمده است.

عِلَلُ الشَّرائِع

 کتابی به زبان عربى، تألیف شیخ صدوق (متوفای ۳۸۱ ق) فقیه برجسته و راوی شیعی قرن چهارم هجرى قمری است. علل الشرائع، مشتمل بر روایاتى از رسول خدا(ص) و ائمه اطهار: است که موضوع آنها علت و فلسفه برخى از احکام شرعی و عقیدتى است، مانند عللِ وضع اسامى اشیا و اشخاص، عوامل حوادث و وقایع، علل گرایش به عقاید و اعمال و چگونگى خلق حیوانات. شیخ صدوق در این کتاب، به علت برخى از کارهاى پیامبران، پیامبر اسلام(ص) و ائمه .

این کتاب در ۶۴۷ باب تنظیم شده و در دو جلد منتشر شده است. از آنجا که مطالب این کتاب برای عموم مردم جالب توجه است، تاکنون چند ترجمه نیز از آن منتشر شده است. وحید بهبهانی از عالمان شیعه در علم اصول بر این کتاب انتقادهایی دارد.

مجمع الرجال

قهپایی، عناية الله (ق ۱۱) (زنده در ۱۰۱۱ ق) از علمای بزرگ اسلام و صاحب کتاب رجالی، مجمع الرجال می‌باشد.

 


[1]. وصیت امام باقر7 به به جابر بن یزید جعفی.

[2]. تحف العقول، حسین ابن علی ابن شعبه الحرانی، ص 291؛ بحارالانوار، ج 75، ص 162 الی 165،ح1.

[3]. حلية الاولياء، ج 3، ص 182؛ احقاق الحق، ج 12، ص 172.

[4]. درباره‌ی روز تولد امام باقر7 چند نقل قول شده است که تأکید بیشتر سال 57 است که در کتب ارشاد مفید، ج 2، ص 56؛ مصباح المتهجد، ص 557؛ اعلام الوري، ص 259؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 210 و ... این سال تأیید شده است امّا در کتاب عيون المعجزات، ص 70 سال تولد را 58 هجری و کتاب فرق الشيعه، ص 61 سال 59 را سال تولد دانسته‌اند.

[5]. برخی منابع ام عبدالله فاطمه را فرزند حسن مثنی حسن بن حسن دانسته اند مانند: تذکرة الخواص، ص 302 امّا منابع معتبرتر بسیاری وی را فرزند بلافصل امام حسن7 به شمار آورده اند، برخی از این منابع عبارتند از: فرق الشيعه نوبختی، ص 61؛ دلايل الائمه، ص 95؛ اصول کافي، ج 2، ص 372؛ تذکرة الخواص، ص 302؛ البداية و النهاية، ج 9، ص 309 و ... .

[6]. دلايل الامامه، ص 905.

[7]. الانوار البهيه، ص 115؛ بحارالانوار، ج 46، ص 217.

[8]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 320؛ اصول کافي، ج 2، ص 77؛ ارشاد مفید، ج 2، ص 156 و 157؛ کشف الغمه، ج 2، ص 323؛ رجال کشي، ص 27 و... البته این روایت از زبان خود امام باقر7 نیز نقل شده است که منابع آن ذکر شد.

[9]. الصواعق المحرقة، ص 201.

[10]. الاصابة في تمييز الصحابه، ج 1، ص 213.

[11]. کشف الغمه، ج 2، ص 321؛ تذکرة الخواص، ص 303.

[12]. اختيار معرفة الرجال، ص 41 و 42؛ اعلام الوري، صفحه 262 و 263.

[13]. نورالابصار مازندراني، ص 47؛ انوار البهيه، ص 116.

[14]. اصول کافي، ج 2، ص 78 و 79؛ مناقب، ج 4، ص 211؛ بحار الانوار، ج 64، ص 229.

[15]. اثبات الوصيه، ص 142 و 152؛ کمال الدين، ص 318 و 319؛ کفاية الاثر، ص 239 و 319؛ اثبات الهداة، ج 5، ص 264.

[16]. اصول کافي، ج 2، ص 482.

[17]. مناقب، ج 4، ص 206.

[18]. تاريخ کامل ابن اثیر، ج 6، ص 2812.

[19]. همان، 2857.

[20]. تاريخ طبري، ج 5، ص 138؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 229.

[21]. تاريخ کامل، ج 6، ص 2671.

[22]. رجوع شود به صفحه 14 همین کتاب.

[23]. منتخب التواريخ، ص 453.

[24]. در زمینه‌ی تاریخ این دوران در کتاب صبح ساجد تألیف همین نویسنده بطور مفصل‌تر صحبت شده است.

[25]. تاريخ يعقوبي، ترجمه‌ی محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 166 و 167.

[26]. همان، ص 168.

[27]. همان، ص 171.

[28]. آفرينش و تاريخ مطهر بن طاهر مقدسی، ترجمه شفیعی کدکنی، ج چهارم تا ششم، ص 898.

[29]. همان، ص 900.

[30]. تاريخ کامل ابن اثیر، ج 5، ص 2171، ترجمه حسین روحانی.

[31]. تاريخ الخلفاء، ص 134.

[32]. واقعه صفين، ص 220.

[33]. الغدير، ج 1، صفحه 185؛ اسدالغابه، ج 3، ص 107.

[34]. سنن نسايي، ج 7، ص 279؛ الغدير، ج 10، ص 184.

[35]. سبعة بن السلف، ص 284؛ نور البصار، ص 89.

[36]. سفينه البحار، ج 1، ص 654.

[37]. الغدير، ج 11، ص 72.

[38]. مروج الذهب مسعودی، ج 2، ص 52، ترجمه ابوالقاسم پاینده.

[39]. درباره اطلاعات بیشتر از حکومت معاویه به کتاب صبح ساجد و مبحث اشرافیت همین کتاب رجوع شود.

[40]. آفرينش و تاريخ، فصل 21، ص 904.

[41]. همان، ص 908.

[42]. مروج الذهب، ج 2، ص 72.

[43]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 196.

[44]. آفرينش و تاريخ، فصل 21، ص 909.

[45]. به کتاب صبح ساجد رجوع شود.

[46]. تاريخ يعقوبی، ج 2، ص 212 و 213.

[47]. همان، ص 222.

[48]. همان، ص 223.

[49]. مروج الذهب مسعودی، ج 2، صفحه 134 و 135.

[50]. تاريخ الفي، ج 2، صفحه 1037؛ تاريخ طبري، ج 8، صفحه 3716.

[51]. همان، صفحه 137.

[52]. همان، ص 147.

[53]. تاريخ الفي، ج 2، ص 1054.

[54]. آفرينش و تاريخ، فصل 21، ص 924.

[55]. تاريخ کامل ابن اثیر، ج 6، ص 2785.

[56]. یعقوبی، ج 2، ص 238.

[57]. همان .

[58]. همان، ص 246.

[59]. همان، ص 253.

[60]. همان، ص 256.

[61]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 259.

[62]. تاريخ کامل، ج 7، ص 2857.

[63]. همان، ص 2859.

[64]. همان، ص 2860.

[65]. تاريخ کامل، ج 7، ص 2903 و 2904.

[66]. تاريخ کامل ابن اثیر، ج 7، ص 2975.

[67]. منتخب التواريخ، ص 461.

[68]. همان، ص 462.

[69]. جعفر مرتضی العاملی کتاب دراسات و بحوث في التاريخ الاسلام، ج 1، ص 56.

[70]. سيره پيشوايان، مهدی پیشوایی، ص 269.

[71]. دراسات و بحوث في التاريخ الاسلام، ج 1، ص 57.

[72]. الاغاني ابوالفرج اصفهانی، ج 9، ص 54.

[73]. همان، ج 8، ص 384.

[74]. تاريخ اسلام، ج 1، ص 149.

[75]. کتاب صحيح بخاري ترجمه احراری، ج 4، ص 571 چنین آمده است.

[76]. حدیث شماره 1759.

[77]. در کتاب الامامة و السياسة ابن قتیبه دینوری، ص 27 .

[78]. فتح الباری شرح صحيح بخاري ج 8، ص 412 .

[79]. بحار الانوار، ج 78، ص 179.

[80]. کتاب منهاج السنة النبويه، تحقیق دکتر محمد رشاد سالم، چاپ 1406 قمری، ص 40.

[81]. تحف العقول، ص 286.

[82]. مروج الذهب، ج 2، ص 36، مترجم ابولقاسم پاینده.

[83]. همان، ص 37.

[84]. مروج الذهب، ج 2، ص 37.

[85]. همان، ص 40.

[86]. کافي، ج 8، ص 55.

[87]. تحف العقول، ص 292.

[88]. محاسن، ج 1، ص 356.

[89]. بصائر الدرجات، ج 4، ص 24.

[90]. محاسن، ج 1، ص 357.

[91]. کافي، ج 1، ص 41.

[92]. همان.

[93]. بحارالانوار، ج 10، ص 213.

[94]. کافي، ج 8، ص 70.

[95]. مستدرک الوسائل، باب مسجد.

[96]. تحف العقول، ص 297.

[97]. الاختصاص، ص 245.

[98]. الدعوات 153/ 62.

[99]. الامالي شیخ طوسی 1165/ 543.

[100]. بحارالانوار 16/ 186 / 78.

[101]. المحاسن 608/ 308/ 1 .

[102]. معاني الاخبار 20/ 1.

[103]. تحف العقول، ص 286.

[104]. مروج الذهب، ج 2، ص 37.

[105]. همان، ص 69.

[106]. همان، ص 71 الی 72.

[107]. شرح کامل آن در کتاب صبح ساجد آمده است.

[108]. فرق الشيعه، ص 14؛ تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلام، ص 43.

[109]. طبقات کبري ابن سعد، ج 6، ص 47ـ 58 و 64.

[110]. دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 8، ص 422.

[111]. همان، ص 422.

[112]. همان، ص 423.

[113]. الفِرق بين الفِرق، صِ 202 و207؛ فرق الشيعه، ص 28؛ فرهنگ فرق اسلامي، ص 401ـ 407.

[114]. فرقه هاي اسلامي مادلونگ، ص 37.

[115]. همان، ص 41.

[116]. فرقه هاي اسلامي تألیف پرفسور مادلونگ، ترجمه ابولقاسم سرّی، ص 73.

[117]. بحارالانوار، ج 46، ص 291.

[118]. اصول کافي، ج 2، ص 285.

[119]. اصول کافي، ج 2، ص 204.

[120]. همان، ص 206.

[121]. محاسن، ص 285؛ بحارالانوار، ج 65، ص 282.

[122]. بحارالانوار، ج 65، ص 270، ح 26؛ معاني الاخبار، ص 381؛ الخصال، ج 2، ص 40.

[123]. خوارج در اسلام، عمر ابوالنصر، ص 46.

[124]. اسد الغابه بن اثیر ، ج 4، ص 407.

[125]. اخبارالطول دینوری، ص 270 تا 273؛ تاريخ طبري، ج 4، ص 477.

[126]. شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 523.

[127]. تاريخ علم کلام علی اصغرِ حلبی، ص 103.

[128]. همان، ص 103.

[129]. البداء و تاريخ، ج 5، ص 142 از طاهر مقدسی.

[130]. کتاب واقعه صفين از نصر بن مزاحم، ص 384؛ کتاب انساب الاشراف از بلاذری، ج 3، ص 111 و 112.

[131]. تاريخ طبري، ج 5، ص 63، 72 و 78؛ نصر بن مزاحم در کتاب واقعه صفين، ص 513 و 514 .

[132]. البدايه و النهايه، ج 7، ص 278؛ کتاب الکامل مبّرد، ج 3، ص 122 الی 135.

[133]. کتاب واقعه صفين، نویسنده نصر بن مزاحم، ص 188 و 190؛ تاريخ طبري، ج 5، ص 11 و 34.

[134]. الزينه في الکلمات اسلاميه، بخش سوم، ص 282؛ کتاب اصول دين بغدادی، ص 332؛ الفرق بين الفرق بغدادی، ص 73؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 8، ص 113.

[135]. کتاب المقالات فرق عبدالله اشعری، ص 85 و 86؛ کتاب الفرق بين الفرق از بغدادی، ص 82 .

[136]. فرق الشيعه، حسن بن موسی نوبختی، ص 10؛ کتاب المقالات الفرق عبدالله اشعری، ص 8.

[137]. ملل و نحل، ج 1، ص 186.

[138]. همان.

[139]. کتاب الفصل في الملل و اِلا هوا و النحل، نوشته‌ی علی ابن احمد بن حزم اندلسی، ج 4، ص 189.

[140]. همان، ج 3، ص 66.

[141]. همان، ص 66.

[142]. همان، ج 4، ص 171.

[143]. کتاب مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 157 و 189؛ کتاب ملل و نحل شهرستاني، ج 2، ص 179 و 218.

[144]. روایاتی درباره‌ی مناظره نافع ابن ارزق، رهبر فرقه‌ی ارزقیه با امام باقر7 آورده اند است که به نظر می رسد نقل درستی از این روایات صورت نگرفته باشد، زیرا نافع ابن ارزق در سال 65 به دست مهلب ابن ابی صفره کشته شده بود که در آن زمان امام فقط 8 سال داشت. به ویژه این‌که امام وقت، امام سجاد7 بوده است؛ نه امام باقر7، لذا به نظر می آید نام عبدالله بن رافع به نافع ابن ارزق تبدیل شده که قصور راویان روایات است.

[145]. اشاره به آیات قرآن، بقره 187؛ انعام 124.

[146]. کتاب روضه کافي،ص 349، حدیث 548؛ کتاب مناقب، ج 4، ص 201 که با اختصار نوشته شده.

[147]. اصول کافي، ج 1، ص 221، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت.

[148]. نهج البلاغه، خطبه 38 و 127.

[149]. مروج الذهب مسعودی، ج 2، ص 400؛ کتاب الکامل في اللغة و الادب، ج 2، ص 134 از ابوالعباس مبرد.

[150]. نهج البلاغه، کلمات قصار 323 .

[151]. سوره‌ی نساء، آیه 35 .

[152]. کتاب احتجاج طبرسی، ج 2، ص 162 و 163.

[153]. اصول کافي، ج 2، ص 250، ح 1.

[154]. همان، ح 14 و5.

[155]. جامع السعادات، ص 279؛ اصول کافي، ج 2، ص 3555.

[156]. التهذيب شیخ طوسی، ج 1، صفحه 240 .

[157]. وافي، ج 2، ص 162؛ اصول کافي، ج 2، ص 355.

[158]. نهج البلاغه، خطبه 61.

[159]. همان، خطبه 60.

[160]. کتاب مقالات، ص 135 نشر مرکز چاپ پانزدهم.

[161]. مقالات شمس، ج 1، ص 142 .

[162]. بحارالانوار، ج 95، صفحه‌ی 225، چاپ بیروت؛ مفاتيح الجنان قسمت آخر دعای عرفه امام حسین.

[163]. کتاب جامي، ص 135.

[164]. کتاب کافي، چاپ الاسلامیه، ج 1، ص 253 .

[165]. مستدرک الوسائل، ج 13، ص 220 .

[166]. ارشاد شیخ مفید ج 2، ص 159، انتشارات علمیه اسلامیه.

[167]. دائره المعارف اسلامي، ج 8، ص 470.

[168]. عرفان حقيقي، ص 178، 180 .

[169]. اصول کافي، ترجمه مصطفوی، ج 1، ص 65.

[170].کتاب شيعه در برابر معتزله و اشاعره، ص 161، 163.

[171]. کتاب حسن بصري کيست، ص 5 .

[172]. کتاب سلیم بن قیس هلالی (اسرار آل محمد) ص 663.

[173]. الاحتجاج طبرسی، ج 1، ص 172.

[174]. ملل و نحل اثر محمد بن عبدالکریم بن احمد شهرستانی، ترجمه جلال نائینی، ج 1، ص 18.

[175]. تاريخ عقايد و مذاهب شيعه سعد بن عبدالله اشعری، ترجمه محمد جواد مشکور، بیش از صد صفحه این کتاب به بیان احوال غالیان اختصاص یافته است.

[176]. کتاب مقالات الفرق عبدالله اشعری، ص 116.

[177]. همان، ص 140.

[178]. اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 42.

[179]. همان، ص 590.

[180]. سوره اعراف آیه 175.

[181]. تفسير عياشي، ج 2، ص 42.

[182]. رجال کشي، ج 2، ص 590؛ تبّان به معنی کاه فروش.

[183]. فرق الشيعه، ص 27.

[184]. سير اعلام النبلاء شمس الدین ذهبی، ج 5، ص 346.

[185]. اصول کافي، ج 2، ص 75.

[186]. همان، ج 1، ص 30، باب عقل و جهل، حدیث 26.

[187]. همان، ص 39.

[188]. همان، ص 43، حدیث 4.

[189]. همان، ص 12، حدیث 7.

[190]. همان، ص 29، حدیث21.

[191]. همان، ص 32.

[192]. همان، ص 42، حدیث 2.

[193]. همان، ص 49، حدیث 5.

[194]. همان، ص 50، حدیث 7.

[195]. همان، حدیث 9.

[196]. همان، ص 52، حدیث 4.

[197]. همان، ص 52، حدیث 3.

[198]. همان، ص 53، حدیث 7.

[199]. همان، ص 59، حدیث 6 .

[200]. همان، حدیث 4 .

[201]. همان، ص 63، حدیث 8 .

[202]. همان، ص 59،حدیث9 .

[203]. همان، ص 89، حدیث 8.

[204]. همان، ص 90، حدیث 9.

[205]. همان، حدیث 11.

[206]. اصول کافي، ج 1، باب فضل علم، ص 83 .

[207]. اصول کافي، ج 2، ص 5، حدیث 3.

[208]. همان، ج 1،ص 249، ح 3.

[209]. همان، ج 2، ص 15، ح 5.

[210]. همان، ص 13، حدیث 1 و 2.

[211]. تاريخ الادب العربي، ج 2، ص 347 در این زمینه در مبحث اشرافیت مطالب بیشتری ارائه گردیده است.

[212]. تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلام، تألیف جواد مشکور، ص 64 .

[213]. همان.

[214]. همان.

[215]. در بعضی از کتب حسن بصری را قدریه معرفی کردند که صحیح نیست، زیرا جبریون درباره‌ی سرنوشت انسان معتقد بودند که همه‌ی آن دست تقدیر خداست و انسان هیچ اختیاری ندارد و آن باور را قدریه می گفتند که با قدریه مخالف جبریون متفاوت است؛ چون قدریون معتقد به واگذاری کل سرنوشت از طرف خداوند به انسان بودند که به آن تفویض یا موفضه نام نهادند.

[216]. ملل و نحل، ج 2، ص 66 الی 69، تصحیح جلالی نائینی.

[217]. ملل و نحل، ج 2، ص 73.

[218]. همان.

[219]. آیه‌ی 23 سوره‌ی شورا.

[220]. .سوگند به پدرى [چنان] و آن كسى را كه به وجود آورد (۳) .

[221]. ‌ای پیغمبر، آنچه از خدا بر تو نازل شد (به خلق) برسان که اگر نرسانی تبلیغ رسالت و اداء وظیفه نکرده‌ای، و خدا تو را از (شر) مردمان محفوظ خواهد داشت، (و دل قوی دار که) خدا کافران را (به هیچ راه موفقیتی) راهنمایی نخواهد کرد. (۶۷).

[222]. نزدیکترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی کنند و این پیغمبر و امّتش که اهل ایمانند؛ و خدا دوستدار و سرپرست مؤمنان است (۶۸).

[223]. یا عذابی را که به آنها وعده دادیم به تو می‌نمایانیم (و به شمشیر تو از آنها انتقام می‌کشیم) که ما همه گونه بر (هلاک) آنها قادریم (۴۲).

[224]. بد معامله‌ای با خود کردند که به نعمت قرآن که خداوند بر آنها نازل کرد کافر شدند از روی حسد و ستمگری که چرا خدا فضل خود را مخصوص بعضی از بندگان گرداند (چرا پیامبری از غیر بنی اسرائیل برانگیخته)؟! و به واسطه این حسد باز خشم دیگری از خدای برای خود گرفتند، و برای کافران عذاب خواری مهیّاست (۹۰).

[225]. و اگر ما به آنها حکم می‌کردیم که خود (یعنی یکدیگر) را بکشید یا از دیار خود (برای جهاد) بیرون روید به جز اندکی اطاعت امر نمی‌کردند، و اگر به آنچه پندشان می‌دهند عمل می‌کردند البته نیکوتر و کاری محکم و با اساس‌تر برای آنها بود (۶۶).

[226]. خدا شرع و آیینی که برای شما مسلمین قرار داد حقایق و احکامی است که نوح را هم به آن سفارش کرد و بر تو نیز همان را وحی کردیم و به ابراهیم و موسی و عیسی هم آن را سفارش نمودیم که دین خدا را بر پا دارید و هرگز تفرقه و اختلاف در دین مکنید. مشرکان را که به خدای یگانه و ترک بتان دعوت می‌کنی (قبولش) بسیار در نظرشان بزرگ می‌آید. (باری از انکار آنها میندیش که) خدا هر که را بخواهد به سوی خود (و مقام رسالت خویش) برمی‌گزیند و هر که را به درگاه خدا به تضرّع و دعا باز آید هدایت می‌فرماید (۱۳).

[227]. پس تو مستقیم روی به جانب آیین پاک اسلام آور در حالی که از همه کیشها روی به خدا آری، و پیوسته از طریقه دین خدا که فطرت خلق را بر آن آفریده است پیروی کن که هیچ تغییری در خلقت خدا نباید داد، این است آیین استوار حق، و لیکن اکثر مردم (از حقیقت آن) آگاه نیستند (۳۰).

[228]. و اگر بر طریقه (اسلام و ایمان) پایدار بودند آب (علم و رحمت و رزق) فراوان نصیبشان البته می‌گردانیدی (۱۶).

[229]. اصول کافي، ج 2؛ کتاب حجة از ص 276 الی 318.

[230]. طبقات المعتزله، ص 26، نوشته احمد بن یحیی بن المرتضی.

[231]. مروج الذهب، ج 2، ص 33.

[232]. الجرح و التعديل، ج 8، ص 63 .

[233]. کتاب القّراتيب الادريه، ج 2، ص 338.

[234]. القصاص و المذکّرين، ص 16.

[235]. تاريخ بغداد، ج 3، ص 366.

[236]. کنزالعمال، ج 10، ص 172.

[237]. القصاص و المذکّرين، ص 85.

[238]. الاستيعاب ابن عبد البر، ج 2، ص 393؛ کتاب اسد الغابه، ج 3، ص 306.

[239]. البدايه و النهايه ابن کثیر، ج 8، ص 123؛ کتاب المستدرک حاکم نیشابوری، ج 3، ص 476.

[240]. المستدرک، ج 3، ص 476.

[241]. کتاب حبيب السير غیاث الدین بن همام الدین حسینی، ص 425؛ کتاب الصراط و المستقيم، ج 3، باب 12، ص 45.

[242]. مقدمه ابن خلدون، ج 2 علم حدیث.

[243]. المجروحين، ج 3، ص 63 .

[244]. الجرح و التعديل، ج 8، صفحه 3602، چاپ دارالاحیاء التراث العربی.

[245]. روضه کافي، یعقوب کلینی، ص 77.

[246]. طبقات ابن سعد، ج 5، ص 158؛ حلية اولياء اثر حافظ ابونعیم، ج 3، ص 363 و ... .

[247]. مروج الذهب مسعودي، ج 5، ص 172؛ الکامل ابن اثیر، ج 4، صفحه 211 تا 258 و 261 تا 267.

[248]. شيعه و فرقه هاي اسلام ص 54 الی 56.

[249]. توضيح الملل، ترجمه‌ی ملل و نحل با تصحیح محمدرضا جلالی نایینی، ج 1، ص 193.

[250]. مفصل سخنان مسعودی را در کتاب مروج الذهب ج 2، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 82 الی 84 بخوانید.

[251]. المقالات و الفرق، ترجمه جواد مشکور، ص 82 و 83 .

[252]. شيعه و فرقه هاي اسلام جواد مشکور، ص 58 و 59 .

[253]. همان .

[254]. تاريخ عقايد و مذاهب شيعه؛ المقالات و الفرق، ص 84 الی 92 .

[255]. ملل و نحل، ص 193.

[256]. فرقه هاي اسلامي،تألیف پروفسور مادلونگ، ترجمه ابوالقاسم سّری، ص 127 و 128.

[257]. ملل و نحل، شهرستانی، تصحیح جلالی نائینی، ص 202 و 203.

[258]. تاريخ عقايد و مذاهب شيعه، ص 142 و 143.

[259]. کتاب فرقه هاي اسلامي پرفسور مادلونگ، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص 140.

[260]. همان کتاب، ص 141.

[261]. کتاب شيعه و فرقه هاي اسلامي تا قرن چهارم، ص 59، تألیف دکتر جواد مشکور .

[262]. همان، ص 60 .

[263]. همان، ص 61 الی 63 .

[264]. تاريخ کامل ابن اثیر، برگردان دکتر محمد حسین روحانی، ج 7، ص 13081 الی 3083.

[265]. فرقه هاي اسلامي مادلونگ، ص 140.

[266]. مروج الذهب مسعودي، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 2، ص 208 و 209.

[267]. تاريخ کامل، ص 3083.

[268]. در مورد واکنش امام باقر7 نسبت به زید بن علی ابن حسین7 در صفحات آینده سخن رانده می شود.

[269]. تاريخ کامل، ج 8، ص 3414 و 3415 .

[270]. مروج الذهب، ج 2، ص 298.

[271]. کتاب آفرينش و تاريخ، اثر مطهر بن طاهر مقدسی، ج 4 تا 6، به کوشش دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، ص 954 تا 956.

[272]. تاريخ يعقوبي، ج2، ص 370، ترجمه ابراهیم آیتی .

[273]. این روایت به چندین سند معتبر به خدیجه بنت عمر بن علی بن الحسین متصل می شود.

[274]. اصول کافي، ج 2، ص 173 الی 184، حدیث 17.

[275]. تاريخ الفي، ج 2، ص 1027.

[276]. همان، ص 1134.

[277]. تاريخ طبري، ج 9، ص 3964.

[278]. تاريخ کامل ايران، عباس اقبال آشتیانی، ص 391.

[279]. همان ص391 و 392.

[280]. همان .

[281]. تاريخ اسلام، دانشگاه کیمبریج، ترجمه احمد آرام، ص 156،157.

[282]. همان ص 157.

[283]. الارشاد شیخ مفید، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج 2، ص 240، حدیث 15.

[284]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 311.

[285]. اصول کافي، ج 2، با ترجمه و شرح سید هاشم محلاتی، کتاب الحجة، حدیث 1، ص 9.

[286]. همان، ص 10، حدیث 4.

[287]. همان، ص 16، ح 2.

[288]. همان، ص 22، ح 1.

[289]. همان، ص46، ح 2.

[290]. همان، ص 51، ح 6.

[291]. همان، ص 52، ح 7.

[292]. همان، ص65 و 66، ح 5.

[293]. همان، از ص 66 الی 144.

[294]. همان، ح 26، ص143.

[295]. همان، ص 170، ح 16، سند این روایت از 6 واسطه به امام جعفر صادق7 می رسد.

[296]. اصول کافي، ج 2، صفحه 191، ح 5.

[297]. همان، ص 198، ح5.

[298]. اصول کافي، ج 2، ص251، ح 3 .

[299]. همان، ح 2.

[300]. همان، ص 252، ح 4.

[301]. همان.

[302]. اصول کافي، ج 2، ص 320، ح 5.

[303]. کتاب الغيبة نعمانی، ج 8، ص 271.

[304]. الاختصاص، ص 265 و 266؛ بصائر الدرجات، ص375؛ بحارالانوار، ج 46، ص 239.

[305]. مجموعه‌ی معجزات حضرت امام باقر7 را می توانید در کتب بحارالانوار، ج 4 و ...؛ الخرائج، ج 1؛ الثاقب في المناقب؛ دلائل الامامه؛ کافی ج 1؛ بصائر الدرجات؛ الاختصاص منسوب به شیخ مفید و ... آمده است که خوانندگان می توانند به آنها مراجعه کنند.

[306]. کنزالعمال، ح 45715.

[307]. همان، ح 45728.

[308]. کشف الغمه، ج 2، ص362؛ بحارالانوار، ج 4، ص 356؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 653.

[309]. تحف العقول، ص 296.

[310]. کافي، ج 2، ص 374.

[311]. سوره 17، آیه‌ی 32.

[312]. بحارالانوار، ج 79، ص 19، ح 5.

[313]. وسائل الشيعه، ج 8، ص 605، ح 5.

[314]. ثواب الاعمال، ص 312، ح 4؛ المحاسن، ج 1، ص 194، ح 332.

[315]. الامالي شیخ طوسی، 1447/ 680.

[316]. کافي، ج 7، ص 77.

[317]. همان، ج 5، ص 347، ح 1.

[318]. قرب الاسناد، ص 52.

[319]. کافي، ج 1، ص 54.

[320]. قرب الاسناد، ص 158، ح 577.

[321]. کافي، ج 4، ص 210.

[322]. بحارالانوار، ج 35، ص 9.

[323]. ارشاد القلوب، ج 1، ح 203.

[324]. بحارالانوار، ج 5، ص 147، ح 6.

[325]. کافي، ج 2، ص 338، ح 3.

[326]. بحارالانوار، ج 79، ص 121.

[327]. اصول کافي، ج 5، ص 122، ح 2.

[328]. عين الحياة، ص 228.

[329]. همان، ص 229.

[330]. دعائم الاسلام، ج 2، ص 280.

[331]. فروع کافي، ج 5، ص 56.

[332]. اصول کافي، ج 1، ص 184.

[333]. انعام، آیه 122.

[334]. اصول کافي، ج 1، ص 185.

[335]. همان، ص 192.

[336]. همان.

[337]. اصول کافي، ج 1، ص 288.

[338]. همان، ص 262.

[339]. اعلام الدين، ص 301؛ کافي، ج 2، ص 76.

[340]. کافي، ج 8، ص 227.

[341]. وسايل الشيعه، ج 1، ص 70.

[342]. کافي، ج 2، ص 296.

[343]. سوره‌ی نحل، آیه 89.

[344]. نهج البلاغه، خ 153.

[345]. الاحتجاج، ص 327.

[346]. بحارالانوار، ج 46، ص 349.

[347]. اصول کافي، ج 4، باب فضل قرآن، ح 11، ص 402.

[348]. همان، باب فضل قرآن، ص 48، ح 9.

[349]. همان، ص 414، ح 2.

[350]. همان، ص 416، ح 5.

[351]. همان، ص 421، ح 1.

[352]. احتجاج طبرسی، چاپ نجف، ص 176.

[353]. رجال کشي، ج 2، ص 439.

[354]. وسائل الشيعه، محمد بن الحسن حر العاملی، ج 1، ص 290.

[355]. نساء، آیه101.

[356]. بقره، آیه 158.

[357]. بحارالانوار، ج 2، ص 276.

[358]. قاموس الرجال، محمد التستری، ج 1، ص 97 الی 100.

[359]. بحارالانوار، ج 78، ص 189.

[360]. به حدیث امام در مبحث سازمان باقری بند 10 رجوع شود.

[361]. سوره‌ی بقره، آیات 3،62، 285.

[362]. آية الکرسی، سوره‌ی بقره، آیه 257.

[363]. سوره والعصر و دهها آیه‌ی دیگر.

[364]. سوره توبه، آیه124.

[365]. سوره منافقون، آیه 3.

[366]. سوره سجده، آیه 18.

[367]. اصول کافي، ج 3، ص 55، ح 2.

[368]. همان، باب کفر و ایمان، ص 46 الی 50.

[369]. همان، ج 3، ص 36.

[370]. در این زمینه در مباحث گذشته توضیحاتی داده شده است.

[371]. سوره‌ی شورا، آیه 30.

[372]. سوره جاثیه، آیه 22.

[373]. سوره اعراف، آیه 155.

[374]. اصول کافي، ج 1، باب جبر و قدر، حدیث 9.

[375]. بحارالانوار، ج 2، ص 308.

[376]. همان، ص 309.

[377]. نهج البلاغه، خ 145.

[378]. بحارالانوار، ج 2، ص 315.

[379]. همان، ص 310.

[380]. بحارالانوار ج 2، ص 298.

[381]. محاسن برقی، ص 209؛ بحارالانوار ج 72، ص 222.

[382]. بحارالانوار ج 2، ص 304.

[383]. همان.

[384]. دايرة المعارف بزرگ اسلام، ج 18، ص 150 الی 153.

[385]. رجال کش، ج2، ص 507.

[386]. از سخنان آیت الله شوشتری در مقدمه‌ی کتاب توحيد مفصل ترجمه‌ی علامه‌ی مجلسی، ص15تا18.

[387]. اصول کافي، ج 1، کتاب توحيد باب النهی عن الکلام فی الکيفية، ح 7.

[388]. همان، ح 4.

[389]. اصول کافي، ج 1، کتاب التوحيد باب ادنی المعرفة، ح 2.

[390]. همان، کتاب الحجة باب معرفه الامام، ح 1.

[391]. همان، کتاب التوحيد باب النوادر، ح 10.

[392]. اصول کافي، باب ان الائمة ارکان ارض، ح 3.

[393]. معاني الاخبار، ص 203.

[394]. همان، ص 208.

[395]. همان، ص 297.

[396]. الخصال، ج 1، ص 43.

[397]. الخصال، ج 2، محمد بن علی بن بابویه شیخ صدوق، ترجمه صادق حسن زاده، ص 539 الی 571، حدیث 863. (برای خوانندگان علاقه مند متن کامل این روایت را در آخر کتاب خواهیم گنجاند).

[398]. دايرة المعارف شیعه مبحث تاریخ نگاری، قسمت اول.

[399]. کتاب شيعه در اسلام، محمد حسین طباطبایی، نشر قم، صفحه 52 و 53.

[400]. کتاب رجال قم، مبحث نگاهی به تاریخ قم به قلم مدرسی چهاردهی به نقل از یاقوت حموی در کتاب معجم البلدان، مؤلف ناصر باقری بیدهندی.

[401]. همان، پیش گفتار، صفحه 1 الی 3.

[402]. منتهي الامال، ج 2، ص 158 و 159.

[403]. سنن دارمي، ج 1، ص 159.

[404]. الموطاً ، ج 2، ص 964 از مالک و کتاب سنن از ابوداود، ج 4، ص 347.

[405]. ابوزرعه، ج 1، ص 544.

[406]. ابن عساکر، ج 30، ص 286.

[407]. سنن دارمي، ج 1، ص 137 و 138؛ مستدرک حاکم نیشابوری، ج 1، ص 187 و 188 .

[408]. کافي، ج 1، ص 306، ح 2؛ بحارالانوار، ج 47، ص 120 .

[409]. ذهبی در تذکره، ج 1، ص 5.

[410]. جامع ابن عبدالبر، ج 1، ص 64، خطیب بغدادی کتاب تقييد، ص 50.

[411]. خطیب بغدادی تقييد، ص 87، 88 و 57.

[412]. احمد بن حنبل در کتاب مسند، ج 5، ص 285؛ ترمذی، ج 3، ص 627 .

[413]. علل الشرايع ابن بابویه، ج 1، ص 106؛ شیخ طوسی تهذيب، ج 6، ص 343 و ج 10، ص 146.

[414]. همان، ص 89.

[415]. سنن ترمذي، ج 5، ص 741.

[416]. رجال طوسی، ص 84، 110 و 160؛ همچنین نگاه کنید به الفهرست طوسی، ص 66 و 67.

[417]. در بخش حسن بصری مطالعه فرمائید.

[418]. صحيح مسلم، ج 1، ص 15؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 740؛ سنن دارمي، ج 1، ص 124 .

[419]. محاسن برقی، ص 215؛ اصول کافي، ج 1، ص 50.

[420]. کافي، ج 2، ص 30.

[421]. بحارالانوار، ج 75، ص 329.

[422]. همان.

[423]. همان، ص 377.

[424]. کافي، ج 5، ص 107.

[425]. بحارالانوار، ج 75، ص 377.

[426]. همان، ج 27، ص 193.

[427]. همان، ج 75، ص 377.

[428]. اصول کافي، ج 2، ص 30.

[429]. کتاب شيعه مذاکرات و مکاتبات پرفسور هانری کربن با علامه سید محمد حسین طباطبائی، ص 24 الی 27 .

[430]. بحارلانوار، ج 75، ص 375؛ وسائل الشيعه، ج 11، ص 406.

[431]. اصول کافي، ج 1، ص 184.

[432]. امالي شیخ طوسی، مجلس 9، ح 2 .

[433]. کافي، ج 2، ص 79.

[434]. تحف العقول، ص 295.

[435]. کافي، ج 1، ص 375، ح 1.

[436]. همان، ج 8، ص 52، ح 16.

[437]. منتخب التواريخ، ص 451.

[438]. همان، ص 457 و 458.

[439]. خصال شیخ صدوق، ج 1، صفحه 104، ح 64.

[440]. حياة الامام الباقر7، للقریشی، ص 283.

[441]. سوره قصص،آیه 83.

[442]. به کتاب صبح ساجد رجوع شود.                                                                           [6376 - 8904 -3877- 2136 -5110 -1470- 7864].

[443]. تفسير برهان، ج 2، 128.

[444]. نهج البلاغه، خ 141.

[445]. جامع السادات، ص 279؛ اصول کافي، ج 2، ص 3555.

[446]. وافي، ج 2، ص 162؛ همان، ص 355.

[447]. کتاب 786 حديث از امام باقر7 بنیاد قائمیه، ح 156 .

[448]. همان، ح 151.

[449]. همان، ح 149.

[450]. همان، ح 144.

[451]. همان، ح 143.

[452]. همان، ح 140.

[453]. همان، حدیث 133.

[454]. محاسن، ج 1، ص 356.

[455]. کتاب 786 حديث از امام باقر7، ح 199.

[456]. بصائر الدرجات، ص 514.

[457]. همان، ص 511.

[458]. کافي، ج 1، ص 399.

[459]. اصول کافي، ج 1، ص 317، حدیث 5 .

[460]. همان، ص319، حدیث1.

[461]. همان، ص 322، حدیث 2.

[462]. همان، ص 323، حدیث 6 .

[463]. بصائر الدرجات، ص 214؛ تفسير العّياشي، ج 2، ص 220 و ... .

[464]. کافي، ج 1، صفحه 228.

[465]. امالي شیخ طوسی، ترجمه حسن صادق زاده، ج 1، ص 835 و 839، ح 803.

[466]. متن کامل این روایت درآخر همین کتاب آمده است.

[467]. امالي شیخ طوسی، ج 1، ص 701، ح 640 .

[468]. همان، ص 705، ح 644 .

[469]. همان، ص 109، ح 59 .

[470]. مفاتيح الجنان، مقدمه‌ی زیارت عاشورا، ص 697 .

[471]. کمال الدين، ص 328، به نقل از ابی حمزه الثمالی.

[472]. امالي شیخ طوسی، ج 1، ص 655، ح 582.

[473]. ثواب الاعمال، ج 1، ص 205.

[474]. بحارالانوار، ج 52، ص 125.

[475]. همان، ص 1125.

[476]. از جمله ح 1 در باب 37 همچنین 4، 5، 7؛ در همین باب کتاب ارشاد ج 2، ترجمه‌ی رسولی محلاتی، ص 479 الی 484.

[477]. ارشاد مفيد، ج 2، ص 510، ح 3.

[478]. جامع الرواة، ج 1، ص 100؛ رجال شيخ طوسي، ص 104؛ اختيار و معرفة الرجال، ص 218.

[479]. همان، ص 129؛ تنقيح المقال، ج 1، ص 181.

[480]. همان، ص 134؛ رجال طوسي، ص 84؛ تنقيح المقال، ج 1، ص 190.

[481]. همان، ص 144؛ تنقيح المقال، ج 1، ص 201.

[482]. همان، ص 278؛ تنقيح المقال، ج 1، ص 271.

[483]. همان، ص 324؛ رجال شيخ طوسي، ص 123؛ تنقيح المقال 445.

[484]. همان، ج 2، ص 11؛ رجال طوسي، ص 123؛ تنقيح المقال، ج 3، ص 19.

[485]. همان، ص 193؛ تنقيح المقال، ج 3،ص 184 و 185.

[486]. تنقيح المقال، ج 3، ص 228.

[487]. جامع الرواة، ج 2، ص 284؛ تنقيح المقال، ج 3،ص 264.

[488]. همان، ج 1، ص 545؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 258.

[489]. همان، ص 117؛ تنقيح المقال، ج 1، ص 164.

[490]. تهذيب التهذيب، ص 93 و 94؛ تنقيح المقال، ج 1، ص 5.

[491]. همان، ج 4، ص 229 و 222؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 65.

[492]. تنقيح المقال، ج 2، ص 198.

[493]. تهذيب التهذيب، ج 8، ص 33 و 235؛ تنقيح المقال، ج 3،ص 23.

[494]. همان، ج 6، ص 385 و 386؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 228.

[495]. همان، ج 5، ص 252 و 253؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 198.

[496]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 272.

[497]. الخصال ابن بابويه، ص 171.

[498]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 320؛ رجال کشي، ص 41 و 43؛ ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 158.

[499]. رجال کشي، ص 194 و 195.

[500]. صحيح مسلم، ج 1، ص 15 و 16.

[501]. تفسير عياشي، ج 2، ص 50 و 84.

[502]. امالي شيخ طوسي، ص 296.

[503]. بحارالانوار، ج 17، ص 154 تا 157.

[504]. اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 345؛ ابو جعفر محمد بن حسن طوسی قم موسسه آل بیت، ص 1403.

[505]. همان، ص 348.

[506]. همان، ص 378.

[507]. من معجم رجال الحديث، محمد جوهری، ص 578.

[508]. اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 383.

[509]. همان، ص 391 .

[510]. همان .

[511]. همان، ص 386؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 650.

[512]. الاختصاص، شیخ مفید به نقل نشریه جماعة المدرسین حوزه علمیه، ص 51.

[513]. رجال نجاشي، ص 324؛ ابوالعباس احمد بن علی بن نجاشی کوفی.

[514]. رجال نجاشي، ص321.

[515]. اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 400.

[516]. رجال نجاشي، ص 112 .

[517]. اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 348.

[518]. رجال نجاشي،ص 112.

[519]. همان.

[520]. همان، ص 315، تلخیص محمد بن حسن طوسی؛ مجمع الرجال، ج 1، ص 279 و ...؛ بحرالعلوم، بالقواعد الرجالية، ج 1، ص 256.

[521]. معجم الرجال الحديث، ج 3، ص 36، اثر ابولقاسم خویی.

[522]. می توانید به مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص 211، چاپ اول 1421 انتشارات ذوالقربی، اثر ابن شهر آشوب مراجعه نمائید.

[523]. ارشاد، ج 2، ص 231.

[524]. اعيان الشيعه، سید محسن امین، ج 1، ص 651.

[525]. رجال ابن داود، ص 79؛ طبقات بن سعد، ج 5، ص 158.

[526]. حلية اولياء، ج 3، ص 180.

[527]. التذکره، ص 347.

[528]. البدايه و النهايه، ج 9، ص 309.

[529]. سير اعلام النبلا، ج 4، ص 401.

[530]. الفصول المهمه، ص 210 و 211.

[531]. مراة الجنان، ج 1، ص 248؛ تذکرة الخواص، ص 337 چاپ نجف.

[532]. همان.

[533]. فرق الشيعه، ص 61؛ اعلام الوري، ص 259؛ اصول کافي، ج 2، ص 372 .

[534]. الصواعق المحرقه، ص 210؛ احقاق الحق، ج 12، ص 154.

[535]. اصول کافي، ج 2، ص 376؛ بحارالانوار، ج 46، ص 264؛ اثبات الهدة، ج 5، ص 274.

[536]. الخرائج و الجرائح راوندی، ج 2ف ص 604.

[537]. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 210.

[538]. ده سال در منی در موسم حج سالگرد وفات بگیرند، جلاء العيون مجلسی، ص 1108.

[539]. جلاء العيون، ص 1107و 1106، محمد باقر مجلسی ترجمه محمد باقرین.

[540]. به کتاب صبح ساجد مراجعه شود.                                                                    [6376 - 8904 -3877- 2136 -5110 -1470- 7864].

[541]. همان، ص 1107.

آن نوزده سال

حسین سعادت۱۳۹۶-۷-۲۹۴۹۵
تغییر رنگ پس زمینه

به نام خداوند بخشاینده مهربان

 

اواخر قرن اول هجری اوج حاکمیت حکومت بنی مروان در گستره عظیمی از سرزمین‌های فتح شده به‌دست سپاهیان فرزندان عبدالملک مروان بود. حکومتی که در سایه شمشیر و اسلامی، خود ساخته و بی‌رنگ و بو از اسلامِ اصیل برقرار گردیده بود. قدرتی که با زر و زور و تزویر و خیانت و جنگ و کشتار بی‌رحمانه مخالفان و هزاران دسیسه در کام صاحبان آن طعم می‌شد. نسل‌های نزدیک به صدر اسلام یا از میان رفته بودند و یا در طول زمان به‌دست ظالمان حاکم قتل عام شده بودند. حدود سه نسل از بعثت رسول(ص) گذشته بود و در چهار دهه آخر قرن اول سر هرکس که احساس سروری می‌کرد به‌دست دشمنانش از تن جدا شد و خیل عظیم یارانش نیز در نبردهای پی در پی و بی‌حاصل سلاخی می‌شد و هر اندیشه‌ی مبارزه‌جویی، در جویی از خون طرفدارانش روان گشت. هرکس حقیقت، اسلام، اخلاق، دین و آزادی و ... را طوری تعریف می‌کرد که خود آن را درک کرده بود و این واژه‌ها دست به‌ دست در میان قبایل و شهرها می‌گشت و هر گروهی و باوری یا چیزی به آن می‌افزود و یا چیزی از آنها می‌کاست . امامِ آن دوران در غربتی غریب و ناشناخته در مدینه، تنها به ساختنِ جامعه کوچکی پرداخت تا حق و حقوق را به‌صورت صحیح آن بازخوانی نماید. امّا هیچکس به سخن حق امام سجاد(ع) که سی و پنج سال در دوران امامتش آن را بیان می‌نمود، توجهی نمی‌کرد. در آن دوران سیاه، خداوند به سرکوب تمام یاغیان و باغیان برعلیه حق همت گماشته بود و هر طایفه و هر تفکری که برعلیه اسلام اصیل به میدان آمده و بر آن تاخته بودند و خونی ریخته بودند به قهر خداوند قهار گرفتار و عذاب نافرمانی خود را چشیدند و یکی پس از دیگری، از صحنه عالم با تحمل بلاهای عظیم از میان برداشته شدند. کنیزان و بردگان خانه امام سجاد(ع) با آموزش‌های آن امام بزرگوار به اصل دین و حقیقت آگاه می‌شدند و بعد از آزادی به دفاع از اسلام واقعی می‌پرداختند که در میانِ خیلِ عظیمِ مخالفانِ اسلام حقیقی قابل ملاحظه نمی‌بودند. در چنین شرایط اسفباری زعامت و امامتِ حق و اندک مسلمانان باقی مانده برعهده پسر برومند امام سجاد(ع)، حضرت امام محمد باقر(ع) نهاده شده و امام سجاد(ع) بعد از تحمل مصائب سخت و سنگین به دیدار خداوند در ملکوت اعلی رفت. امام محمد باقر(ع) در میان اقیانوسی بی‌پایان و بدون ساحل قرار گرفت، هیچ دوردستی نشان از خشکی برای استقرار نداشت؛ آن امام بزرگوار در آن برهه دردناک، خود جزیره‌ای در این اقیانوس بنا کرد و این جزیره را به تدریج ساحلِ گستردهِ دریا نمود. کاری بس شگفت و باور نکردنی . او در ابتدا، جزیرهِ حقانیت خود را بر پایه عقل و علم و هدایت بنا کرد؛ اینها مواردی بود که در آن دوران بسیار کم‌یاب و دست‌نیافتنی می‌نمود. او جامعه را با تمام قدرت به‌سوی اندیشدن و تعقل و آگاهی و علم سوق داد تا پرده ضخیم و خشن جهل را که یک قرن سیاهی و تباهی بر جهان ریخته بود را بدرد و در این آگاهی و تعقل و علم‌گرایی، رهبریِ الهی را هویدا نمود و امامت واقعی را تبیین کرد و هدایت قرآنی را و مفاهیم عظیم آن را با درک صحیح و به حقِ آن تشریح کرد. هدایت آسمانی و کتابت قرآنی همچون دو خورشید مردم را نور باران کردند. امام باقر(ع) تائیدیه رسول(ص) را بر دوش داشت و این تائیدیه با تیرِ در زمان رها شده حضرت رسول(ص)، یعنی جابر بن عبدالله انصاری به انتهای قرن اول رسید و مهر تائید امامت و سلامِ رسول(ص) در میان بهت همگان به امام محمد باقر(ع) ابهتی عظیم داد تا پشتوانه‌ای بزرگ برای اثبات حقانیت و تحکیم جزیره تازه تأسیس انسانیت در اقیانوس پلیدی‌ها و پلشتی‌ها داشته باشد؛ این جزیره نو پای اسلامی که بعد از یک قرن اسلام واقعی را تبیین می‌کرد با هجمه موج‌های عظیمی روبه‌رو بود که هر لحظه می‌توانست جزیره را در زیر گرداب عفن شیطان محو نماید. دست یاری خداوند و امامت استوار و مردانه آن امام بزرگ، باعث ناکامی عظیم شیطان گردید. امام باقر(ع) در آن دوران از یک سو با اشرافیت و دنیاگرایی نظام حاکم که اسلام را به‌صورت حمایت از اشرافیت خود درآورده بود روبه‌رو بود و عالم نمایان به تأیید آن حاکمیتِ ضد اسلامی می‌پرداختند، از سوی دیگر خیل عظیمی از اندیشه‌ها و مبارزان اندیشمندی که با نظام حاکم در آویخته بودند نیز داعیه‌ای برای حقانیت خود داشتند که یکی پس از دیگری در گرداب گمراهی خود غرق می‌شدند و یارانشان از میان می‌رفتند. دسته‌ی بزرگی از این مبارزان از میان فرزندان امامان و بزرگان اسلامی بودند که راه حق را درنیافته بودند. تعداد قابل توجهی از فرزندان و نسل امام حسن(ع) و تعدادی از فرزندان و نسل امام حسین(ع) و فرزندان امام علی(ع) از نسل محمد بن حنفیه داعیه رهبری و امامت داشتند که گروه‌های حسنیه و زیدیه و کیسانیه نتیجه‌ی این ادعاها بودند که در حیات سیاسی اجتماعی اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم نقش مؤثری را ایجاد کردند. بازماندگان از نسل عباس عموی پیامبر در چهره‌ی داعیان عباس و مدعیانِ سازمانِ یافتهِ سیاه جامگان عباسی برعلیه بنی‌امیه فعال بودند و حقی جز خود را قبول نداشتند. پیوستن گروه کیسانیه به این جماعت تلفیقی شد از فرزندان ابن عباس و محمد بن حنفیه که در مقطعی زیدیه نیز با آنها پیوند خورد که نهایتاً در سی و اندی سال بعد عباسیان جانشین ستمگری‌های بنی‌امیه گردیدند تا استمرار حکومت ظلم را به‌عهده بگیرند.

در کنار این مبارزان مخالف بنی‌امیه، افراطیون مذهبی و سفیانی‌هایی که با یک چشم می‌دیدند و با یک شاخ حمله می‌کردند نیز حضور فعال در جامعه آن روز داشتند. از جمله خوارج که در اوایل قرن دوم به چندین گروه انشعاب پیدا کرده بودند و کارشان جز ویران کردن اعتقاد و کشتار جان‌های بی‌گناه مردم نبود؛ شعار برعلیه بنی‌امیه می‌دادند امّا عصمت عمومی را می‌دریدند و در استمرار مبارزه با بنی‌امیه و بنی مروان نهضت‌های ملی و دینی خاص و مدعی، مانند زبیریان و ملی گرایان عراق، گرداب جنگ‌ها و کشتارها را دامن می‌زدند. در چنین شرایطی مردم دچار یأس و ناامیدی از یک سو و شک و بدبینی نسبت به دین و خداوند از سوی دیگر شدند. تفکر ارجاء و فرهنگ مرجئه در عموم مردم رواج یافت. تفکری که همه عواقب اعمال را به آخرت موکول می‌کرد و ایمان را ثابت و حساب و کتاب در دنیا را به فراموشی می‌سپرد که همه مردم و حاکمان را آسوده می‌کرد و وجدان عمومی را تسکین می‌داد و در برابر آن بدبینی نسبت به دین و مادی‌نگری و به اصطلاح آن ایام زندیقی گسترش یافت تا آرامشی دیگر بر وجدانهای سرکوب شده باشد؛ از سوی دیگر گرایش به انزوا و زاویه نشینی و صوفی‌گرایی نیز در بین مردم رواج یافت تا پیوندی باشد بین دینِ از صحنه خارج شده و آخرتِ مورد نیاز و امنیتی که برای آنها از سوی حاکمان به همراه داشت برقرار گردد. در این هیاهوی نحله ها، باورهای روشنفکران جامعه نیز تغییر کرد؛ از دل جبرگرایان، آزادی اندیشان و قدرگرایان برخواستند و نهضتی را سازمان دادند که بعدها به معتزله شهرت یافت و در اوایل قرن اول، این نهضت، بنیان‌گذاری گردید و در قرن دوم و سوم حاکمیت قدرتمندی را به‌دست آورد. تمام این جریانات امواج بلندی بودند که در آن اقیانوس بی‌ساحل بر جزیره کوچک حق و خداجوی امام محمد باقر(ع) فرو می‌کوبیدند و به‌تدریج در نوزده سال امامت، این جزیره کوچک حق جو، سطح وسیعی از اقیانوس را به تصرف خود درآورد و اقیانوس بی‌انتها خود، ساحل این جزیره عظیم گردید. آن نوزده سال امامت امام محمد باقر(ع)چنان معجزه‌آسا تحول یافته است که عقل از تحلیل و تبیین آن درمانده می‌گردد. امام با تأسیس سازمان باقری و شکافنده، در تمام زمینه‌هایی که جامعه در آن به خطا و اشتباه رفته بود، حقایق را روشن نمود. سازمانی که در رگ و پی آن فهم شرایع دینی و بازشناسی حقیقت دین نهفته بود، او جامعه‌ای از متخصصین تشکیل داد و برای آنها امکان و توان اجتهاد فراهم کرد، شاگردان زیادی را تربیت نمود تا مباحث فقهی و دینی را تشریح نمایند. مباحث جبر، اختیار، قدر، توحید، امامت و ... را از نو بازخوانی نمود، روایات را که جعل شده و به‌صورت قصه خوانیِ دروغین در آمده بودند را جمع‌آوری کرد و ناپاک آنها را دور ساخت. تاریخ اسلام و یکصد ساله آن را که در دریایی از دروغ و برساخته‌های اندیشه و حکومت‌های دروغین شکل گرفته بود را بازسازی کرد، به‌ویژه تاریخ حضرت رسول(ص) و زندگی حضرت علی(ع) و دوران خلفای صدر اسلام را تبیین نمود، اخلاق و احکام را استحکام بخشید، کرامات و معجزات در جهت ایمان مردم از خود نشان داد، با قدرت کلامی و معنوی بسیار، افرادی از نظام بنی‌امیه را جذب حقیقتِ اصل دین نمود که از رهگذر آن لعنِ ده‌ها ساله‌ی حضرت علی(ع) بر منابر که توسط غاصبان بنی‌امیه صورت می‌گرفت لغو شد و فدک به خاندان فاطمه(س) برگردانده شد و درِ زندان‌های بزرگی که حجاج بن یوسف ثقفی بنا کرده بود، باز شد و هزاران زندانی آزاد شدند و باند حجاجی حاکم به‌طور کلی در دوران امامت امام محمد باقر(ع) از میان رفت.

تصوف و زهدگرایی افراطی را مطرود کرد، پایگاه‌های خاصی در سراسر سرزمینِ بزرگ اسلامی بنا نمود و مردم تازه مسلمان شده را به اسلام اصیل آشنا کرد. شهرهای خاصی را مدّ نظر قرار داد که آنها را پایگاه اصیل تشیع نمود مانند شهر قم و فرزند برومندش سلطان علی را به آن دیار فرستاد که بعد از سه سال به شهادت رسید ولی قم و کاشان ریشه‌ی شیعه‌ی امامیه را در خود پروردند، شهرهایی نظیر کوفه، بصره و ... به‌عنوان کانونی از علم و دانش در آمد، او تقیه را بر یاران خود واجب کرد تا جان و مال و ناموس و اعتقاد آنها را حفظ کند و از این یاران کمِ باقی مانده، خون در شریان ارزش‌های دینی مردم به جریان اندازد. علم و علم آموزی را اصل قرار داد، با عشرت‌طلبی و اباحی‌گری در دین که در همه نحله‌های آن راه یافته بود به شدّت مبارزه کرد. تمام گروه‌های مدعی امامت را با استدلال محکوم کرد و به آنها ثابت کرد که بر حق نیستند. علم را به‌صورت حقیقی آن شکافت و در اختیار عموم قرار داد و راه را برای آوای ققنوسیِ فرزند برومندش امام صادق(ع) باز نمود تا در فضایی که از کشاکش بنی‌امیه و بنی‌عباس به‌دست آمده ندای سرخ و سبز شیعه امامیه جعفری را بنیاد عمیق نهد و سرانجام پس از نوزده سال امامت به زهرِ هشام ابن عبدالملک در نهایت مظلومیت به شهادت رسید. در این کتاب سعی شده تا تمام مباحث فوق را به‌صورت تفصیلی طرح و تبیین گردد تا قطره‌ای از دریای فضائل امام محمد باقر(ع) را تشریح کرده باشیم.

 

حسین سعادت

 

 

 

 

سرآغازی بر امامت امام باقر(ع)

امام باقر(ع) فرمودند[1]:

"...‌ای جابر تو را به پنج چیز سفارش می‌کنم. اگر به تو ظلم شد، تو به کسی ستم مکن. اگر به تو خیانت شد، تو خیانت مکن. اگر تکذیبت کردند، بر کسی غضب نکن و اگر از تو بدگویی شد، بی‌تابی مکن و درباره‌ی آن چیزی که درباره ات گفته‌اند تفکر کن، اگر آن سخنان راست بود، بدان که سقوط تو در پیشگاه الهی برای غضب تو به سبب سخن حق، مصیبتی است بزرگ‌تر از ترسی که از سقوط در چشم مردم داری و اگر آن سخنان خلاف واقع بود، به ثوابی رسیده‌ای بدون آن‌که زحمتی کشیده باشی و بدان که تو از اولیاء ما نیستی مگر در صورتی که اگر تمام مردم شهرت علیه تو متحد شوند و بگویند تو مرد بدی هستی، از این امر ناراحت نشوی و اگر همه بگویند مرد صالحی هستی، از آن خوشحال نشوی. خودت را بر کتاب خدا عرضه کن، اگر به راه آن رفته‌ای، به سفارش به زهد آن زاهد شده و به آنچه ترغیب نموده راغب باش و از آنچه ترسانده خائف شو، پس ثابت قدم باش و تو را بشارت باد؛ چرا که هر چه علیه تو گفته شد، زیانی برای تو ندارد و اگر از قرآن جدایی داری، پس به چه چیز خودت مغرور گشته ای؟ مؤمن با نفس خود می‌جنگد تا بر هوای نفس خود غالب شود ... ."[2]

 امام در توصیه‌ای دیگر به جابر می‌فرماید: "ای جابر من در غم و اندوهم و قلبم نگران است و پریشان هستم. جابر عرض کرد: اندوه و نگرانیتان برای چیست؟

امام فرمودند:

"‌ای جابر! کسی که دین خالص و ناب الهی در قلبش راه یافته باشد، از غیر خدا روی تافته و قلبش تنها متوجه خداوند است (غم من، غم دنیا نیست). مگر دنیا چیست؟ و چه می‌تواند باشد؟ آیا دنیا جز همین مرکبی است که بر آن سوار می‌شوی یا لباسی است که می‌پوشی یا همسری است که به آن رسیده‌ای؟‌ ای جابر! مؤمنان، دل به بقای دنیا نبسته‌اند و خود را از قرار گرفتن در آستانه‌ی آخرت ایمن نمی‌پندارند. فتنه‌ها و نیرنگ‌های دنیا گوششان را از شنیدن ذکر خدا کر نکرده و جلوه‌های زندگی دنیا چشمشان را از دیدن نور الهی کور نساخته است. از این رو پاداش نیکان را دریافت کرده و به رستگاری رسیده‌اند. همانا تقوا پیشگان از همه‌ی مردم دنیا کم خرج ترند و در خدمت دیگران از همه پیش تازترند و کوشاتر. اگر ارزش‌های الهی را از یاد ببری، آنان به یاد تو می‌آورند و اگر به یاد خدا باشی، تو را در این راستا یاری می‌دهند. زبانشان همواره گویای حقوق الهی است و تمامی وجودشان بر پا دارنده‌ی فرمان‌های خداست. با محبت حق از هر محبتی چشم پوشیده‌اند و با قلبشان به خدا و محبت او چشم دوخته‌اند. در راستای اطاعت فرمانروای هستی با دنیا بیگانه‌اند و می‌دانند که زندگی دنیا یکی از مراحل حیات مستمر آنان است؛ بدین جهت دنیا را چونان منزلی در گذرگاه می‌بینند که لختی بر آن فرود آمده و ناگزیر باید از آن خارج شوند. اهل تقوا دنیا را همانند ثروتی می‌دانند که در خواب به چنگ آمده است و به گاه بیداری از آن ثروت هیچ اثری نیست؛ پس بکوش تا قوانین و ارزش‌هایی که خداوند در پرتو دین در اختیارت نهاده را نگهبان باشی."[3]

ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین(ع) ملقب به امام باقر(ع) در سوم صفر سال 57[4] در شهر مدینه به دنیا آمدکه حدود چهار سال قبل از واقعه‌ی کربلا می‌باشد. او نخستین مولودی است که در خاندان امامت از نسل دو امام، حسن بن علی(ع) و حسین بن علی(ع) به امامت مسلمین برگزیده شده است. پدرش علی بن الحسین، زین العابدین فرزند امام حسین(ع) بود و مادرش ام عبدالله فاطمه دختر امام حسن مجتبی(ع) است.[5]

مادرش در پاکی و صداقت نمونه بود و به همین دلیل لقب صدیقه به وی داده‌اند.[6] امام باقر(ع) در توصیف مادر خویش می‌فرماید: "او صاحب کرامت بوده است."[7]

وی را به دلیل گستردگی معارف و اطلاعات و چاره اندیشی‌های وسیعی که در اختیار داشت، باقر لقب داده‌اند. این لقب را حضرت رسول(ص) به او داده است.

هم در تاریخ و هم در روایات آمده است که: روزی جابر بن عبدالله انصاری، صحابه‌ی رسول خدا(ص) وارد منزل امام سجاد(ع) شد. در بین صحبت با آن حضرت، نوجوانی نورانی وارد مجلس گردید. همین که چشم جابر بر آن نوجوان افتاد، لرزه بدنش را فرا گرفت و از جای خود برخاست و مرتب تمام قامت آن عزیز نورانی را تماشا می‌کرد و چون با دقت او را نگریست، اظهار داشت: ‌ای نوجوان! جلو بیا. هنگامی که مقداری جلو آمد، جابر گفت: اکنون برگرد و برو و پس از آن گفت: قسم به خدای کعبه! که این نوجوان از نظر شکل و شمایل از هر جهت شبیه‌ترین افراد به رسول خدا(ص) است، بعد از آن جابر چند قدمی به‌سوی نوجوان آمد و چون نزدیک شد، سؤال کرد: نامت چیست؟

حضرت فرمود: محمد.

گفت: نام پدرت چیست؟

فرمود: من پسر علی بن الحسین(ع) هستم.

گفت: ‌ای عزیزم! جانم فدایت باد! تویی باقر و شکافنده‌ی علوم؟

فرمود: بلی؛ آنچه را که جدم رسول خدا(ص) تو را بر آن مأمور کرده است، ابلاغ کن. جابر گفت: رسول خدا مرا بشارت داد که باقی خواهم ماند تا زمانی که تو را ملاقات نمایم و آنگاه فرمود: سلام او را به شما برسانم. بنابراین سلام رسول خدا(ص) بر تو باد ... .[8]

 حدیث جابر ابن عبدالله انصاری در منابع اهل سنت نیز آمده است؛ به‌عنوان مثال: احمد بن حجر هیثمی (م974) یکی از محدثان مشهور اهل سنت در فصلی از کتاب الصواعق المحرقة آورده است، ابوجعفر محمد باقر(ع) عبادت و علم و زهد را از پدر خویش زین العابدین(ع) به ارث برده و او را از آن جهت باقر نامیده‌اند که گنج‌های پنهان معرفت و حقایق احکام و حکمت‌ها و لطایف را می‌کاوید و آشکار می‌ساخت. این نکته بر هیچ کس پنهان نیست مگر بر کسی که بینشش کور شده باشد و ... همین شرف برای ابوجعفر محمد باقر(ع) بس که ابن مدینی از جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده که رسول خدا(ص) برای وی درود فرستاده است. احمد بن حجر سپس حدیث را نقل کرده است.[9]

جابر بن عبدالله انصاری مورد احترام همه بوده است. او از کسانی است که همراه با هفتاد نفر از انصار در پیمان عقبه حاضر بود و البته در آن روز کم سن‌ترین آنان به شمار می‌رفت. در نوزده غزوه همراه رسول خدا(ص) شرکت کرد. پس از حضرت رسول(ص) در مسجد مدینه حدیث حضرت رسول(ص) را بازگو می‌کرد.[10]

محمد بن مسلم می‌گوید: روایت جابر صحت داشت و او موفق به ملاقات با محمد بن علی(ع) گردید و پس از مدت کوتاهی بدرود حیات گفت.[11] ابان بن تغلب از امام صادق(ع) روایت می‌کند که جابر عمامه‌ی مشکی بر سر می‌بست و همواره ندا می‌داد‌ای باقر العلم! مردم مدینه می‌گفتند: او هذیان می‌گوید.[12]

تأکید و تأیید بر امامت امام محمد باقر(ع) از پیامبر نیز در روایات متعدد بیان شده است؛ از جمله حدیث ذیل:

رسول خدا(ص) فرمود: من بر مؤمنان اولی‌تر از خودشانم و برادرم علی بر مؤمنان اولی‌تر از ایشان است. چون او شهید شود، فرزندم حسن(ع) و سپس فرزندم حسین(ع) و چون او نیز شهید شود، فرزندش علی ابن الحسین(ع) و‌ ای علی تو علی ابن الحسین را خواهی دید و پس از او محمد بن علی اولی بر مؤمنان خواهد بود و تو‌ای حسین او را در زمان حیاتت خواهی دید.[13]

امام باقر(ع) بر اساس وصیت پدرش به‌طور مستقیم به امامت شیعیان بعد از امام سجاد(ع) برگزیده شد. امام سجاد(ع) در اخرین روزهای حیات خود، فرزندش محمد(ع) را فراخواند و صندوقی را در اختیار او قرار داد. پس از وفات امام سجاد(ع) فرزندان وی از محمد باقر(ع) تقاضا کردند تا آن صندوق را بیاورد و به‌عنوان ارث پدر تقسیم کند. امام باقر(ع) به آنان گفت: در آن صندق حاوی مال و ثروت نیست، بلکه ودایع امامت در آن نهفته است. "[14]

در روایتی دیگر آمده است که امام سجاد در بستر بیماری هنگام وفات، فرزندانش محمد، حسن، عبدالله، عمر، زید و حسین را به گرد خویش فراخواند و فرزندش محمد(ص) را وصی خود قرار داد و وی را باقر خواند و امور برادران را به‌عهده‌ی او نهاد.[15]

امام باقر(ع) به زراره فرمود: ما دوازده امام هستیم که از جمله‌ی ما حسن بن علی(ع) و حسین بن علی(ع) است، پس از ایشان امامان از نسل حسین(ع) هستند.[16]

امام باقر(ع) صریحاً می‌فرمود: ماییم والیان امر خدا و خزانه داران علم او و وارثان وحی و عاملان کتاب الهی، اطاعت ما بر مردم واجب است و محبت ما ایمان و دشمنی ما کفر است، دوستان ما در بهشت و دشمنان ما در آتشند.[17]

القاب دیگر امام محمد باقر(ع)

لقب‌های دیگری برای امام ذکر شده است؛ مانند رافع (بلند کردن مقام فهم و علم)، هادی (هدایت گر مردم به‌سوی اهل حقیقت)، ذاکر (همیشه ذکر خدا گویند)، شاکر (همیشه شکرگزار خدا)، صابر (صبور در تمام سختی‌ها) و ... این صفت‌ها همه بر اساس عملکردهای امام نسبت به شرایطی که در آن به سر برده است، به وی داده شده است و آنچه که از همه مشهورتر و در رفتار او مشهودتر است، لقب باقر است