loader
×

آوای ققنوس


به نام خداوند بخشاینده مهربان

 

دوران امامت باشکوه امام محمد باقر(ع) در نوزده سال امامتِ آسمانیِ ایشان در سال 114 هجری به پایان رسید و زهرِکینه هشام ابن عبدالملک امام را مسموم و به شهادت رسانید. همه‌ی دستآوردهای عظیمی که امام باقر(ع) فراهم آورده بود به امام صادق(ع)، فرزند برگزیده ایشان، برای امامت توسط خداوند رسید. امام باقر(ع) در یکی از وصیت‌هایش به امام صادق(ع) از ایشان خواست که شاگردانش را زیر پوشش خود بگیرد و برجسته‌ترین شاگردان خود را در اختیار امام صادق(ع) قرار داد که از دوازده نفر صحابی خاص و زبده امام صادق(ع) شش نفر آنها تربیت شده امام باقر(ع) بودند؛ این وصیت و بعد از آن دستگیریِ امام صادق(ع) از دانشمندان و فرهیختگان مکتب امام باقری بیانگر آن بود که راه محکم و استوار امامت باقر(ع) در منش و روش امام صادق(ع) مستمر خواهد شد و امام بر سازمان گسترده امام باقر(ع) که بر علم و دانش و عقل و خرد تحکیم شده بود، محتوای عظیمی از علم و فهم حقایق و پرورش آنها را فراهم آورد و دانش جعفری را بر پایه‌ی شیعه تدوین نمود و شیعه‌ی امامیه را ملقب به شیعه جعفری امامیه نمود. شیعه جعفری از این تاریخ به بعد بر قلمروی استوار در حرکت به‌سوی خداوند قرار گرفت و در دورانی که تمام اندیشه‌های جدید و قدیم برای زعامت مردم مدعی بودند با قدرتی هر چه تمام‌تر یکایک آنها را از اعتبار خارج نمود و تنها راه هدایت و نتیجه‌گیری در آن را، راه امامان معصوم(ع) معرفی کرد و اثبات این این مهم را بر پایه عقل، علم، حدیث، قرآن، درایت، تلاش، عبادت، بندگی، صبوری و ... قرار داد. شیعه رهرو و  مؤمن در دنیای جدید آن روز،  با دریایی از علوم الهی و علمی مسلح گردید تا در برابر همه هجمه‌های شبهه‌انگیز تاب بیاورد. شیعه راه درست عبادت و بندگی را آموخت. اخلاق، احکام، عرفان، طاعت، صبوری، جهاد، تلاش و هجرت به‌سوی خداوند را فرا گرفت، خطوط سیاسی و اعتقادی موازی را کشف کرد، نظام حاکم عباسی و نظام فروپاشیده‌ی بنی‌امیه را بازشناسی نمود و چهره باطل هر دو نظام برایش آشکار شد؛ قرآن برایش به‌روز گردید و از گرد و غبار ایام بیرون آمد، دوباره منش و روش و سنت رسول(ص) مورد نظرش قرار گرفت، روایات جعلی و قصه‌گویی‌های منحرف در برابرش بی ارزش گردید، تفکر جبرگرایی و افراطی‌گری و روشنفکریِ معتزلی برایش نقش باخت و ماهیت آن دو در برابرش فروریخت، علم کلام صادقینی (امام باقر(ع) و امام صادق(ع)) قدرت عقلانی و بیانی او را استحکام بخشید؛ با روایات و آیات قرآن زندگی می‌کرد و راه سخت تعالی را طی می‌نمود. ابعاد زندگی اجتماعی برایش تعریف شده بود و حدود اخلاقی و منش سیاسی او دایره‌ی معین و مشخص یافت، زندگی اعتقادی و حدود حرام و حلال آن تبیین گردید، دروازه‌ی غیب در برابرش رونمایی می‌شد و اگر اراده می‌کرد و تقوا به خرج می‌داد ارتباط عالم غیب و عالم مشهود را درک می‌نمود و ربانیت خداوند در کل جهان را می‌توانست دریابد، در توحید مفضلِ امام صادق(ع)، بخش ویژه ای از خلاقیت و ربانیت و رحیمیت خداوند برایش آشکار می‌شد، می‌توانست با خداوند زندگی کند، در آغوش خدا ببالد و در خاک او بمیرد و چشم در چشم خدا اندازد و دوستی و عشق خود به او را ابراز کند و جواب عاشقانه او را در قلب خود دریابد، از علم و آگاهی بر خود ببالد، در برابر تمام مدعیان هدایت و سخنان و کلام و علوم آنها حجت داشته باشد و ... و نهایتاً یک شیعه امامیه جعفری باشد که این همه را از رنج و زحمتِ بی نهایتِ صادقین(ع) دریافت کرده بود و امامش آنها بودند که بر رنج و صبوری امامان گذشته راه هدایت را پیگیری می‌کردند و از رهگذر آن دو برای آینده راهی روشن و آشکار در هدایت پدید آمد و وعده تولد امام زمان(عج) را به باور مؤمنان رساندند و تولد او را و مشکلات زمان او را تبیین کردند تا همه‌ی مدعیان امامت و امام زمانی از صحنه‌ی زندگی یک شیعه‌ی جعفری واقعی خارج شود. امام به لقب جعفر صادق ملقب بود تا جعفر کذاب در پنج نسل بعد نتواند خود را شبیه به او بنامد و مانع امامت امام زمان(عج) گردد و بدین طریق راه، تا تولد امام و غیبت صغری و کبری او برای شیعیان هموار گردید. وصیت کوتاه امام صادق(ع) که به بازماندگان توصیه می‌کرد که،  شفاعت ما بر کسانی که نماز را سبک بشمارند نمی‌رسد، دریایی از حکمت را به نسل‌های بعد انتقال می‌داد؛ باور به شفاعت ائمه در روزهای سختِ آخرت و برپایی نماز برای سبک نشمردن آن تا اتصال به خداوند.

در این کتاب سعی شده است که دوران تاریخی و حوادثی که امام صادق(ع) با آن رو به رو بودند و موانعی که این اهداف را مورد حمله قرار می‌دادند بررسی و تبیین گردد و واکنش‌های آن امام بزرگ به یک چنین شرایط سخت و طاقت فرسا مورد مطالعه قرار گیرد و صرفاً تحلیلی کوتاه بر تاریخ دوران زندگی و امامت امام صادق(ع) است زیرا به تصویر کشیدن زندگی و عملکرد امام صادق(ع) از حوصله‌ی صدها کتاب خارج است و اصولاً ابعاد بلند علمی و معنوی آن امام دست نیافتنی است و ما قطره ای از این اقیانوس را نیز نتوانسته‌ایم طعم نماییم. او آوا و زندگی بلندی همچون ققنوس داشت که وجودش به‌طور دائم به شیعه هویت می‌بخشید و همچون این پرنده‌ی افسانه‌ای دائماً از پس صدها سال زندگی، دوباره بر خاکستر خود متولد می‌شود و برای هر نسل و عصری، نو، تازه و دست یافتنی می‌گردد. کلام و زندگی امام صادق(ع) آوای ققنوسی است که در طول زمان، جاودان باقی خواهد ماند.

 به امید یاری و دستگیری آن دریای بخشنده‌ی عظیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همانا خداوند بر پیامبر، پیش از رحلتش نامه‌ای نازل کرد و فرمود: "ای محمد(ص)، این نامه وصیت تو به نجیب خاندانت می‌باشد. پیامبر فرمود: چه کسی نجیب خاندان من است،‌ای جبرئیل؟ او گفت: علی ابن ابی طالب. بر آن نامه مهرهایی از طلا بود. پیامبر گرامی آن را به علی داد و فرمان داد که یک مهر از آن را بگشاید و به آن چه در آن است عمل کند. آن گاه علی(ع) مهری از آن را گشود و به آن چه در آن بود عمل کرد؛ سپس آن را به پسرش حسن(ع) سپرد و او یک مهر از آن را گشود و به آن چه در آن بود عمل کرد؛ سپس آن را به برادرش حسین(ع) داد. او مهری از آن گشود و در آن چنین یافت، با گروهی به‌سوی شهادت برو و برای آنان شهادتی جز با تو نیست و جان خودت را به خداوند عزتمند بفروش و او چنین کرد؛ سپس آن نامه را به امام سجاد(ع) داد و او مهر آن را گشود. در آن چنین یافت، خاموش باش و در خانه ات بمان و پروردگارت را بندگی کن تا وفاتت برسد و او چنین کرد؛ سپس آن را به حضرت باقر(ع) سپرد و او مهری از آن را گشود و در آن چنین یافت، برای مردم حدیث بگو و فتوی بده و جز از خداوند نترس که هیچ‌کس را به زیان رساندن بر تو راهی نیست؛ سپس آن را به من سپرد و من مهری از آن گشودم و در آن چنین یافتم، برای مردم حدیث بگو و فتوایشان بده و علوم خاندان خود را منتشر کن و پدران نیکوکارت را تصدیق کن و جز از خدا نهراس که تو در پناه و ایمنی هستی. من چنین کردم و من آن را به موسی خواهم سپرد. او نیز آن را به پس از خودش می‌سپارد و همین‌طور تا به قائم مهدی(عج) برسد.[1]

امام صادق(ع) در سال 83 هجری در مدینه متولد شد. در 114 هجری در سن 31 سالگی با شهادت پدرش، امام محمد باقر(ع) به امامت رسید و مدت 33 سال امامت کرد و در سال 147 هجری به شهادت رسید و به دیار باقی هجرت کرد.

کمی قبل از تولد امام صادق(ع) معاوية بن یزید بن معاویه، پس از چهل روز حکومت، بعد از یزید با گرفتن کنیه ابولیلی (کنیه خاص مردم ضعیف عرب) مرد. وقتی که مرگ او در رسید، بنی‌امیه دورش جمع شدند و گفتند: از خاندان خود هر که را می‌خواهی جانشین خود کن. گفت: به خدا من حلاوت خلافت را به شما بخشیدم که وبال آن را تحمل نکنم، شما حلاوت آن را ببرید و من مرارت آن را بچشم؟ خدایا من از خلافت بیزارم و آن را رها می‌کنم.[2]

و جانشینان او همان‌طور که به خود او این گمان رفته است، ترور شدند و حکومت از دست فرزندان آل حرب به‌دست خاندان مروانیان به رهبری مروان ابن حکم رسید. عبدالله زبیر ــ دوست و همکار مروان ابن حکم در جنگ جمل ــ در مکه اعلام خلافت کرد و مختار در کوفه عوامل عبدالله زبیر را اخراج کرد و حکومت مستقل تشکیل داد و از امام سجاد(ع) تقاضای رهبری قیام خود نمود که امام زین العابدین(ع) نپذیرفت و به نامه‌ی مختار جواب نداد و در مدينة النبی آشکارا بر علیه مختار سخن گفت.[3]

کار مختار بالا گرفت و سال 68 هجری بدین‌گونه به پایان رسید و مختار ایرانیان را به خونخواهی قاتلان کربلا برانگیخت و این اولین قیام علنی ایرانیان در سطح بسیار گسترده بر علیه اعراب بنی‌امیه بود. مختار سعی کرد تا خود را تحت حمایت محمد حنفیه ــ فرزند علی(ع) ــ قلمداد کند و خط امامتی در برابر امام سجاد(ع) بتراشد. مختار، کرسی کثیف و پر از روغنی را از جعده بن هبیره گرفت و آن را صیقل زد و ادعا کرد که این کرسی از حضرت علی(ع) كرامت دارد و معجزه می‌کند و معتقد شد که مانند صندوق بنی‌اسرائیل است. وقتی که کرسی را در میان مردم نشان داد، پیروانش برخاستند و با تکبیر بر کرسی دست می‌کشیدند و این کرسی را با خود به جنگ می‌بردند و چهارده نفر از دو طرف آن را بر قاطری حرکت می‌دادند. پیروز شدن سپاه مختار بر عبید الله زیاد را نتیجه‌ي وجود این کرسی می‌دانستند و به همین سبب شمار بسیاری از بنی‌امیه را کشتار کردند. اعتقاد مردم به این کرسی آن قدر زیاد شد که عده‌ای به کفر گراییدند.[4]

بعد از کشته شدن عبیدالله زیاد، بین مصعب ابن زبیر ــ برادر عبدالله زبیر ــ با مختار، جنگ در گرفت و اعراب از ترس این که دوباره ایرانیان در عراق روی کار آیند با یکدیگر متحد شدند و مختار را شکست دادند و مصعب، مختار را کشت و کوفه را تصرف کرد و انتقام سختی از ایرانیان گرفت. به‌طوری که در شعري نقل می‌کنند که نیزه‌ای در چشم یکی از سپاهیان مختار کرده و آنرا مي‌چرخانید و ریختن خون آنان را از ریختن خون ترکان و دیلمیان حلال‌تر می‌دانستند.[5]

بعد از مرگ مختار، ابراهیم ابن مالک اشتر ــ سردار وی ــ به مصعب ابن زبیر پیوست و در برابر سپاه عبدالملک مروان که بعد از حکومت چند ماهه‌ی مروان بن حکم به قدرت رسید، قرار گرفت و هیچ اقدامی در برابر هفت هزار ایرانی کشته‌شده به‌دست مصعب ابن زبیر نکرد (که همه از باقی مانده‌ي یاران مختار بودند).

شکست مختار و یاران ایرانی‌اش و خبر قتل عام ایرانیان، خیلی زود به ایران و خراسان و ماوراء النهر رسید و ایرانیان به تدریج، از اعراب به‌ویژه بنی‌امیه، کینه بر دل می‌گرفتند.

بسیاری از ایرانیان در فارس به سپاه خوارج پیوستند و به همراه خوارج ارازقه از فارس به کوفه آمدند و با سپاه مصعب ابن زبیر به جنگ پرداختند و این کار، سپاه مصعب را به‌شدت تضعیف کرد، به‌طوری که در نبرد سال‌های بعد با سپاه عبدالملک مروان به رهبری حجاج بن يوسف ثقفی این ضعف آشکار شد و سپاه او شکست سختی خورد. ابراهیم ابن مالک اشتر نیز در جنگ با سپاه عبدالملک مروان کشته شد و نهايتاً مصعب ابن زبیر نیز به قتل رسید و عراق به‌دست لشگر شام و حجاج افتاد. از سال 72 عراق بین عاملان عبدالملک تقسیم شد و از این تاریخ به بعد خوارج به‌طور مستقیم با سپاه مروانیان در عراق رو در رو شدند و جنگ‌های زیادی بین آنها رخ داد.

 در سال 73 هجری، حجاج ابن یوسف ثقفی به مکه و مدینه حمله کرد و عبدالله زبیر را کشت و مردم آن دیار را قتل عام کرد و حکومت زبیریان را بر انداخت و به این ترتیب عراق و حجاز و ایران، دوباره در پنجه‌ی مروانیان افتاد و حجاج در سال 75 هجری والی عراق شد.

خوارج، مرتب در جنگ و گریز با سپاه حجاج بودند و کوفه را در چند نوبت فتح کردند و در نهایت از حجاج شکست خوردند. علت شکست خوارج اختلافی بود که میان رهبرانشان به‌وجود آمد، وگرنه حجاج توان شکست آنها را نداشت، او از این اختلاف سود برد و خوارج ارازقه را در هم کوبید و سپس ظلم و ستم فراوانی بر مردم عراق به‌ویژه دوستداران حضرت علی(ع) حاکم نمود.

در سال 82 هجری بین حجاج و یکی از سردارانش به نام عبدالرحمن بن محمد بن اشعث، اختلاف ایجاد شد که به جنگ سخت و کشتار بین آن دو انجامید که تا سال 83 هجری ادامه یافت و مردم عراق، به‌ویژه کوفه، به عبدالرحمن ابن محمد اشعث بن قیس کندی پیوستند و در نبردی در دیر الجماجم با سپاه حجاج رو برو شدند که عبدالرحمن شکست خورد و کوفه به‌دست حجاج افتاد و تمام مردم کوفه را از خانه‌هایشان بیرون کرد و بسیاری از آنان را کشت و یا به زندان انداخت.

طبری می‌گوید که حجاج، چهار هزار تن از یاران باقی مانده‌ي عبدالرحمن را در سال 83 هجری سر برید. حجاج، سر محمد بن سعد بن ابی وقاص ــ پسر فاتح ایران  ــ را که با سپاه عبدالرحمن بود، را از تن جدا کرد.[6] در جنگ با آنها نیز 11000 نفر از یاران عبدالرحمن کشته شدند و عبدالرحمن به ایران فرار کرد و در همین سال بود که امام صادق(ع) به دنیا آمدند.[7]

دنیای کودکی امام مصادف بود با كشتار بیرحمانه‌ی حجاج در عراق و جنگ‌های خانمان‌سوز و بیماری‌های مسری عمومی، همچون طاعون و وبا که هزاران انسان در این دوران به مرگی به غیر از مرگ طبیعی از دنیا رفته‌اند. عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بن قیس در ایران مردم زیادی را بر علیه بنی‌امیه بر انگیخت.

در سه سالگی امام صادق(ع) ــ سال 86 هجری ــ عبدالملک مروان، بعد از 21 سال حکومت به هلاکت رسید. بعد از عبدالملک مروان، پسرش ــ ولید بن عبدالملک ــ در سال 86 هجری به خلافت رسید. در سال 87 هجری عمر بن عبدالعزیز از سوی ولید والی مدینه شد. در مقایسه با دیگر امویان، عمر ابن عبدالعزیز نسبت به خاندان اهل بیت، رفتاری ملایم‌تر داشت. در سال 97 هجری حجاج بن یوسف ثقفی زمانی که امام صادق(ع) چهارده سال داشت، به هلاکت رسید.

در سال 92 هجری طارق بن زیاد ــ آزاد شده‌ی موسی بن نصیر ــ با دوازده هزار نفر از طریق دریا به اندلس (اسپانیا) حمله کرد. واقدی می‌گوید، طارق بن زیاد اصفهانی بوده است[8] و این فتح به همراه فتح سرزمین‌های شمالی عراق، منجر به ورود افکار و علوم و عقاید کشورهای غربی به درون جامعه‌ی مسلمانان گردید که به تدریج در طی هفتاد سال بعد، شکل و محتوای عظیمی پیدا نمود. در همین سال‌ها سمرقند، هند و بسیاری از ایالت‌های دیگر فتح شدند که علوم آنها نیز به تدریج، ترجمه و وارد جامعه‌ی اسلامی گردید. بالاخره در سال 96 هجری، ولید بن عبدالملک نیز هلاک گردید. ولید، دومین خلیفه‌ی بنی‌مروانی بود که امام صادق(ع) با او روبرو می‌شد. (اکنون امام دوازده سال داشت) بعد از او برادرش ــ سلیمان بن عبدالملک مروان حکم ــ به خلافت رسید و این خلیفه هم بعد از دو سال و چند ماه که در جنگ‌های پیاپی شرکت جست، هلاک شد و در سال 99 هجری، دو سال بعد از فوت حجاج ــ از دنیا رفت و به جای وی عمر بن عبدالعزیز بن مروان بن حکم که خلیفه‌ای معتدل‌تر از دیگران بود، به خلافت رسید. دو سال و چند ماه بعد، او هم درگذشت تا سومین خلیفه‌ی محشور با امام صادق(ع) نیز از جلوی چشم او غایب شود. عمر بن عبدالعزیز با خاندان بنی‌هاشم مهربان بود و لعن حضرت علی(ع) بر منابر را منع کرد و به جای آن آیه‌ی "ربنا اغفرلنا و…"[9] را قرار داد.[10]

او در اولین خطبه از خطبه‌هایش به دلیل ظلم بیش از حد بنی‌امیه، از بین رفتن حکومت بنی‌امیه را پیش بینی نمود و حکومت خود را فرع حکومت‌های گذشته دانست و بدون ریشه قلمداد کرد.[11]

امری که حدود سی و چند سال بعد رخ نمود و شاید او خود یکی از بنیانگذاران نهضت و قیام بر ضد بنی‌امیه و بنی‌مروان بود؛ یک روز خطبه‌ای خواند و در قسمتی از آن گفت: کسی که از پیشوای ستمگر بگریزد، گنهکار نیست؛ بلکه پیشوای ستمگر گنهکار است، بدانید که مخلوق را در معصیت خالق نباید اطاعت کرد.

حکومت عمر بن عبدالعزیز نیز به‌دست خوارج مورد حمله قرار گرفت و شوذب ــ رهبر جدید آنها ــ موفق شد ضربات سنگینی به بنی‌مروان وارد کند.

بعد از مرگ عمر بن عبدالعزیز در سال 101 هجری، پسر دیگر عبدالملک مروان یعنی سومین برادر ــ یزید بن عبدالملک مروان ــ به خلافت رسید و بعد از او، نوبت پنجمین خلیفه‌ی بنی‌مروانی ــ معاصر دوران نوجوانی حضرت امام صادق(ع) ــ رسید. او در سال 105 هجری بعد از چهار سال حکومت، از دنیا رفت و در زندگی و دوران حکومتش زنبارگی و عاشق پیشگی را مشی خود قرار داد و دو معشوقه‌اش سلامه و حبابه برایش شعر و آواز می‌خواندند و او عیاشی و فساد را به درون جامعه گسترش داد.[12] این رفتار مستمسک خوبی برای جنگ دوباره‌ی خوارج با بنی‌مروان بود که نبردی سخت بین لشگر شام و خوارج درگرفت که با پیروزی سپاه شام پایان یافت.

در دوران بیست سالگی امام صادق(ع) دو چیز بیش از همه در میان جامعه نمود داشت:

اول. عیاشی و بی‌بند و باری دربار بنی‌مروان.

دوم. ظلم و ستم آنها و مبارزه‌ی خوارج و پیوستن مردم به خوارج برای جنگ در برابر نظام خلافت که نتیجه‌ی کار، خونریزی‌های فراوان و کشتار بی‌حد و اندازه‌ی مردم از دو طرف است و آن چه که مشخص است اين است كه غالب و مغلوب هیچ کدام بر حق نیستند.

شاید دوران زندگی سلیمان ابن عبدالملک و عمر بن عبدالعزیز مروان، دوران طلایی حکومت بنی‌امیه و بنی‌مروان باشد و از این تاریخ به بعد منحنی قدرت دولت غاصب اموی و مروانی از اوج به زیر آمد و با جانشینی هشام ابن عبدالملک مروان بعد از مرگ برادرش‌ــ یزید بن عبدالملک ــ در سال 105 هجری در جهت سقوط، سرعت بیشتری گرفت. هشام بن عبدالملک که حاکمی خونریز و جبار بود، ششمین خلیفه‌ای بود که در دوران زندگی امام صادق(ع) به‌ویژه دوران جوانی او بر تخت قدرت و ثروت تکیه زد. هشام، لوچ چشم، خشن و مال دوست بود و حکومت بنی‌امیه را به مدت بیست سال (تا سال 125 هجری) بر عهده داشت و در سال نهم خلافت این ظالم مروانی بود ــ که با شهادت امام باقر(ع) در 114 هجری ــ دوران امامت امام صادق(ع) در سن 31 سالگی آغاز شد که یازده سال از عمر امامت امام صادق(ع) یعنی تقریباً یک سوم عمر امامت ایشان، در دوران حکومت هشام بن عبدالملک گذشته است.

امام صادق(ع) در دوران کودکی شهادت جدش ــ امام سجاد(ع) ــ (سال 85 هجری) به‌دست عبدالملک مروان و در جوانی شهادت پدرش ــ محمد بن علی، امام باقر(ع) ــ (سال 114 هجری) به‌دست هشام ابن عبدالملک را به چشم دید.

هشام در سال 122 هجری، زید بن علی ابن حسین(ع) را نیز به شهادت رسانید. امام شاهد مشورت پدر خود، امام باقر(ع) با عمویش زید بن علی بود که قیام زید را صلاح نمی‌دانست و بی‌توجهی مردم به انقلاب‌های اصیل مذهبی را به او گوشزد می‌کرده و به او می‌گفت که مردم عراق و کوفه قابل اعتماد نیستند، مکار و حیله گرند و جد، عمو و پدرش (امام علی(ع)، امام حسن(ع)، امام حسین(ع)) در آنجا به شهادت رسیده اند، حتی انتهای حکومت بنی‌امیه را برای زید پیش بینی کرد و ظهور دولت بنی‌عباس را به وی اعلام نمود؛ همین‌ها را کافی ندانست و آینده‌ی زید را نیز پیش بینی کرد و به او گفت: می‌ترسم فردا در کناسه‌ي کوفه، جسدت آویخته شود و گفت که از هم که جدا شویم دیگر یکدیگر را نخواهیم دید، از این کار دست بکش[13].

امام صادق(ع) به خوبی می‌دانست که راه نگه داشتن دین چیست و هیاهوی سیاسی و نظامی و اجتماعی در آن مقطع، حق را به مسیر خود باز نخواهد گرداند، حتی اگر فرزندان امام و پیامبر(ص) در صحنه و رأس امور قرار گیرند. مشکلات، اکنون چیزهای دیگري بودند و دشمن حق و دین، چهره‌ی دیگری برای خود ترسیم کرده بود.

در سال 106 هجری جنگي قبیله‌ای در بلخ میان مضریان و یمینیان و ربیعه رخ داد.[14] در آن زمان نصر بن سیار والی آن دیار بود و او قبایل مخالف خود را سرکوب کرد.[15] در سال 107 هجری در یمن دسته‌ی دیگري از خوارج قیام کردند که همگی کشته شدند.

در سال 107 هجری از سوی عباسیان نمایندگانی به خراسان رفتند که شناسایی شده و دست و پای آنها را بریدند. این افراد از سوی بکیر بن ماهان ــ داعی خلافت عباسیان ــ به خراسان فرستاده شده بودند. بکیر بن ماهان این واقعه را برای محمد بن علي بن عبدالله ابن عباس نوشت و کشته شدن سران دیگری را نیز پیش بینی نمود.

در این دوران دولت اموی متوجه می‌شود که با چه حریف قدرتمند، صاحب نظر و مترصد انتقامي رو در رو شده است. این که عباسیان نهضتي صاحب تفکر بودند، خود تحلیلی جداگانه دارد؛ اما بیان مختصری در این زمینه مزید فایده است.

عباس عموی پیامبر و یکی از ده فرزند عبدالمطلب بود که مدتی بعد از بعثت پیامبر(ص) به او ایمان آورد و مسلمان شد. او از جمله کسانی بود که فرمان خداوند را در جانشینی حضرت علی(ع) در روز غدیر خم پذیرفت و بعد از رحلت حضرت رسول(ص) از حضرت علی(ع) پیرامون این مهم دفاع کرد. پسرش عبدالله ابن عباس که حافظ قرآن و احادیث پیامبر در زمان حضرت علی(ع) بود از مدافعان سرسخت علی(ع) بود و در زمان حکومت او به سمت مشاور و وزارت رسید و در بسیاری از امور به حضرت علی(ع) یاری و مدد می‌رساند و در برابر عثمانیان و بنی‌امیه و اهل جمل و خوارج به دفاع از حضرت علی(ع) و شیعیان او پرداخت و مورد علاقه حضرت علی(ع) نیز بود. در اثبات ارادت ابن‌عباس به علی(ع) روایت بسیار زیادی در کتب تاریخی از وی نقل شده است.

صاحب کتاب تاریخ الفی می‌نویسد: مردی به ابن عباس گفت: سبحان ا…، چه بسیار است مناقب امیر المؤمنین علی که من گمان می‌برم سه هزار منقب داشته باشد. ابن عباس در جواب او گفت: من گمان می‌برم که سی هزار باشد.[16]

ابن عباس بعد از شهادت علی(ع) با تمام وجود از امامت و خلافت امام حسن(ع) دفاع کرد. او از بصره نامه‌ای برای حسن بن علی(ع) نوشت و او را به جنگ با معاویه و نظام فاسد او ترغیب نمود. در بخشی از این نامه آمده است: "… مسلمانان بعد از پدر تو با تو به خلافت و امامت بیعت کردند و به اطاعت تو راضی گشتند… می‌باید که از طلب حق خویش از معاویه، جد و جهد نمایی و به جنگ او آماده شوی…"[17] اما پسران عبدالله بن عباس آن ارادت و وفاداری به امام حسن(ع) را از خود نشان ندادند. عبید ا… ابن عبدا… ابن عباس که یکی از سرداران امام حسن(ع) در جنگ با معاویه بود، با یک ميلیون درهم فریب معاویه را خورد و خود و هشت هزار لشکر تحت فرمان خود را به معاویه تسلیم نمود.[18]

فرزند دیگر عبد ا… ابن عباس، علی نام داشت که او دست از پیروی از امامت امام حسن(ع) و امام حسین(ع) کشید و به امامت پسر دیگر امام علی(ع) یعنی محمد بن حنفیه اعتقاد پیدا کرد که مروج این تفکر، کیسانیه بودند که منسوب به مختار ثقفی هستند. در کتب متون تواریخ (تاریخ یعقوبی، الفتوح، تاریخ طبری، تاریخ کامل و…) اسناد متفاوتی در این زمینه درج شده است و مختار را شیعه‌ی محمد بن حنفیه معرفی کرده‌اند. در تاریخ یعقوبی آمده است که مختار خواهان دستگیری امام حسن(ع) و بستن دست و پای وی و تحویل دادن او به معاویه بود.[19] او و پیروانش به شدت از محمد بن حنفیه دفاع می‌کردند و او را امام می‌دانستند. کیسانیه بعد از محمد بن حنفیه به پسرش ابوهاشم به عنوان امام اعتقاد داشتند و ابوهاشم بن محمد بن حنفیه که مدعی امامت بود، امامت خود را به علی بن عبدالله بن عباس انتقال داد و به این ترتیب عباسیان خود را امام و پیشوای مردم، بر اساس اتصال به حضرت علی(ع) معرفی می‌کردند.

ابوهاشم بن محمد بن حنفیه و علی بن عبدالله بن عباس و بعد از او پسر علی بن عبدالله بن عباس یعنی محمد بن علی و جانشین وی، پسرش ابراهیم امام و جانشین ابراهیم امام، برادرش ابوالعباس سفاح و جانشین ابوالعباس برادر دیگرش، منصور عباسی، امامان معرفی شده‌ی بنی‌عباس بودند.

این تئوری دینی قدرتمند عباسیان بود که امامت و خلافت را حق خاندان عباسی دانسته و خود را امامان بعد از علی(ع) و جانشینان پیامبر معرفی می‌کردند. این باور به دلیل استبداد و ظلم بسیار زیاد بنی‌امیه در سرکوب خط اصیل امامت، یعنی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و کشتار بی‌حد و اندازه‌ی طرفداران امامت آنها، به عنوان رقیب دیگری برای گرفتن حکومت از دست بنی‌امیه رشد یافت به‌ویژه آن که امامان معصوم بعد از امام حسین(ع) حضور فعال و علنی در صحنه‌های سیاسی را برای پیروانشان محدود کرده بودند. تئوری اعتقادی بنی‌عباس اکنون چند خصوصیت مردم پسند داشت:

ـ ادعای علنی امامت و پیشوایی دینی.

ـ ادعای اتصال به امامت حضرت علی(ع).

ـ اعتقاد به قیام قائم به سیف. (قیام متکی به شمشیر، به مفهوم امروزی معتقد به جنگ مسلحانه بر علیه نظام حاکم بودند).

در جامعه‌ی مسلمانان، قرن اول هجری، روایات خاصی در مورد سرنگونی حکومت بنی‌امیه بر زبان‌ها جاری بود (این روایات بیشتر ساخته شده مخالفان بنی‌امیه بود و انحرافاتی در روایات صحیح و خاصی بود که پیامبر(ص) در مورد امامت علی(ع) بیان کرده بود). از جمله‌ی یکی از این روایات، این بود که حکومت بنی‌امیه به وسیله‌ی قیام کنندگانی از شرق حکومت یعنی از خراسان و ایران مورد حمله قرار گرفته و از بین خواهد رفت.

این روایات آن قدر محکم شده بود که حتی خلیفه‌های اموی هر گاه شورشی به وقوع می‌پیوست، به مبدأ آن شورش توجه می‌کردند و وقتی که مطمئن می‌شدند که از خراسان و ایران نیست، احساس امنیت پیدا می‌کردند. بنی‌عباس نیز این روایات را مد نظر قرار دادند و ریشه و مبدأ قیام خود را در خراسان و بلخ و ماوراءالنهر جست‌وجو می‌کردند تا خود را در مسیر روایات قرار داده و حق بودن خویش را مطرح نمایند. لذا از سوی مدیریت نهضت عباسیان، مبلغان یا داعیان متعددی به‌سوی ایران و خراسان فرستاده می‌شد تا هم در مسیر روایات قرار گیرند و هم از توان مبارزه‌گری موجود در مردم ایران و خراسان به نفع خود بهره‌برداری کنند. توانی که پیش از آن، در خدمت مختار و سپس خوارج قرار گرفته بود و سال‌ها خوارج، بر این گنجینه‌ی نیروی انسانی مبارزه در ایران چنبره زده بودند که اکنون نوبت عباسیان بود که به این مهم بپردازند. عباسیان از سال 109 هجری دعوت مستمر خود را در خراسان آغاز کردند؛ از جمله یکی از مبلغان، شخصی به نام ابومحمد زیاد ــ فرستاده‌ی محمد بن علی بن عبد ا… ابن عباس ــ بود که خراسانیان را به آل عباس دعوت می‌کرد. حاکم وقت، او و تمام یارانش را در خراسان کشت.[20]

این کشتارها آهسته آهسته مردم خراسان را به‌سوی عباسیان و نمایندگان آنها جذب می‌کرد. در سال 113 هجری عده‌ای از دعوتگران بنی‌عباس به خراسان رفتند. در سالهای 114 و 115 هجری در شام، طاعون رخ داد و در سال 115 هجری در خراسان قحطی پدید آمد. طاعون در سال 116 هجری به عراق و شمال آفریقا رسید. جنگ بین سرداران و موافقان و مخالفان بنی‌امیه در خراسان رو به گسترش بود و از طرف دیگر در شمال غرب ایران، به‌طور دائم بین بنی‌مروان و ترکان، جنگ‌های پیاپی صورت می‌پذیرفت و در شمال شام جنگ دائمی و هر ساله بین رومیان و حکومت بنی‌امیه در جریان بود و هشام بن عبدالملک، سه پسرش، ابراهیم، سلیمان و معاویه را مأمور جنگ با آنها کرده بود.

در همین ایام یکی از مبلغان عباسی که به خراسان رفته بود، دین خرمدینی اتخاذ کرد که به‌دست عوامل بنی‌امیه شناسایی شد و به قتل رسید.[21]

در سال 119 هجری یکی از نزدیکان هشام از وی برید و دین خوارج اتخاذ کرد و به عراق رفت و به جنگ با بنی‌مروان پرداخت. نامش بهلول ابن بشر بود و بالاخره در پی نبردهای بسیار با والی اموی عراق کشته شد.[22] عده‌ای دیگر از خوارج در جبال (کوه‌های زاگرس) بر علیه عامل بنی‌امیه شورش کردند که رهبرشان صحاری بن شبیب بود که در جنگي که در سال 120 هجری رخ داد، او و یارانش کشته شدند.[23]

بررسی علل سقوط بنی‌امیه

اکنون امام صادق(ع) 37 ساله بود و شش سال از دوران امامت او گذشته بود.

در سال 121 هجری سلیمان بن کثیر از سوی محمد بن علي بن عبد ا… بن عباس نماینده‌ی داعیان خراسان شد و به آنجا رفت. در آن زمان بنی‌امیه با چند مشکل بزرگ که پایه‌ی حکومتشان را سست می‌کرد، مواجه بودند:

1. جنگ‌های مکرر با رومیان.

2. جنگ‌های مکرر با ترکان و غوریان .

3. خروج پی در پی خوارج از یمن تا جبال و سواد و عراق و جزیره.[24]

4. اختلاف میان سرداران و ستیزه جویی ریشه دار بین قبایل حمایت کننده از دولت بنی‌امیه.

5. میل به بی‌دینی به علت ظلم بسیار حاکمان.

6. به صحنه آمدن رقیباني قدرتمند و دست به شمشیر، نظیر عباسیان در خراسان که رو به گسترش بودند.

در خراسان نصر بن سیار ــ والی امویان ــ مأموریت یافته بود تا در پاکسازی و مبارزه با مخالفان دستگاه اموی شدت عمل بیشتری نشان دهد. در عراق به سال 122 هجری، زید بن علی بن حسین بر ضد بنی‌امیه قیام کرد و به شهادت رسید. در سال 124 هجری، جمعی از دعوتگران بنی‌عباس به کوفه نزد بکیر بن ماهان آمدند و بکیر، ابومسلم ــ غلام یکی از دعوتگران به نام عیسی ابن معقل عجلی ــ را از او خرید[25] سپس او را نزد ابراهیم ابن امام فرستاد و او آموزش‌هاي لازم برای دعوت به عباسیان را به ابومسلم داد و در سال 124 هجری، محمد بن علی بن عبدا… بن عباس مرد و در سال 125 هجری، هشام بن عبدالملک ــ ششمین خلیفه‌ی محشور با امام صادق(ع) ــ بالاخره بعد از بیست سال، از دنیا رفت و خلافت به ولید بن یزید بن عبدالملک بن مروان رسید. گویا از این تاریخ به بعد، حوادث، زمینه‌ی مرگ رژیم جنایت پیشه‌ی اموی و مروانی را فراهم می‌کردند.

دوران حکومت هفتمین خلیفه‌ی معاصر با حضرت امام صادق(ع) یعنی ولید بن یزید، فقط یک سال و چند ماه طول کشید. چرا که تاریخ نویسان او را شراب خوار و سگ باز و زنباره نامیدند که آوازه‌ی فسادش همه جا را پر کرده بود. او حتی علناً نبوت حضرت رسول(ص) را نیز انکار می‌کرد و به قرآن تیر می‌زد.[26] وقتی که یحیی بن زید ــ فرزند زید شهید ــ در خراسان به خونخواهی پدر، بر علیه بنی‌امیه قیام کرد، او به عامل خود نصر بن سیار نوشت که او را بکشد. نصر بن سیار نیز چنین کرد و یحیی بن زید را به شهادت رسانید.

رهبران نهضت عباسی، شهادت زید و پسرش را به نفع ایدئولوژی خود، مصادره به مطلوب مي‌نمودند و آن دو قیام آزادی طلبی را، به خون خواهی طلب کردند و خود را وارث خون زید و پسرش و یاران آنها دانستند و به این ترتیب به دلیل متصل بودن زید شهید به امام سجاد(ع) و امام حسین(ع) و حضرت علی(ع)، خود را در مسیر این بزرگان و امامان و خونخواه آنان قلمداد کردند و مردم دوستدار شیعه را جذب خود نمودند.[27]. زیرا خراسانیان از مدینه که در آنجا امام صادق(ع)، شیعه را امامت می‌کرد خیلی دور بودند و کشف حقایق، با نبودن سیستم‌های ارتباط جمعی در آن دوران بسیار سخت بود و هر کس ادعایی به نفع خاندان رسول می‌کرد، حتي با هر اندیشه‌ی نادرست، مورد استقبال قرار می‌گرفت. به‌طوری که در همان سالی که یحیی بن زید به شهادت رسید، در ایران هر پسری که در خانواده‌ای به دنیا می‌آمد، نام او را یحیی می‌گذاشتند. یحیی بن زید به‌دست سردار نصر بن سیار ــ مسلم بن احوز ــ به شهادت رسید. ابومسلم خراسانی بعد از شهادت یحیی بن زید با وی جنگید و او را کشت و جنازه‌ی بر دار کشیده‌ی یحیی بن زید را دفن کرد و مردم خراسان به‌دستور ابومسلم در همه جا هفت شب برای یحیی بن زید، عزاداری کردند[28] و به‌دستور عباسیان در خراسان شعر و مرثیه‌های متنوعی در شهادت زید سروده شد که به نفع قیام عباسیان بود.

اکنون می‌توان به عوامل یاد شده، که باعث سقوط بنی‌امیه شد، موارد زیر را نيز اضافه کرد:

7. کشتن وحشیانه و به شهادت رساندن مبارزین از خاندان پیامبر نظیر زید و یحیی.

8. فاش شدن فساد، زنبارگی، مشروب خواری و دین ستیزی حاکمان به‌ویژه خلیفه، ولید بن یزید.

هشتمین خلیفه‌ی معاصر امام صادق(ع) یعنی یزید بن ولید با کشتن خلیفه‌ی وقت یعنی ولید بن یزید، در سال 126 هجری به خلافت رسید. مروان ابن محمد که عامل خلیفه‌ی قبلی در حمص بود، مردم حمص را بر علیه یزید بن ولید در حمص شورانید. در خراسان بین یمانیان و نزاریان اختلاف و در گیری صورت پذیرفت و در بین سرداران و والیان خلیفه از جمله نصر بن سیار و کرمانی اختلاف ظاهر شد که به زد و خورد با یکدیگر پرداختند و مروان بن محمد که حاکم ارمنیه بود، جزیره و چند ولایت دیگر را به شرط بیعت با خلیفه از آن خود کرد و عملاً خلیفه، دیگر توان اداره‌ي حکومت را نداشت.

یزید بن ولید بعد از 6 ماه حکومت مرد و نوبت به ابراهیم بن ولید ــ نهمین خلیفه‌ی معاصر امام صادق(ع) ــ رسید که حکومت وی 4 ماه به طول انجامید و در سال 127 هجری به وسیله‌ی مروان بن محمد خلع شد و مروان بن محمد، ملقب به مروان حمار به قدرت رسید تا دهمین خلیفه‌ي معاصر امام صادق(ع) نیز خود را بنماید و از این به بعد بساط بنی‌مروان و بنی‌امیه برای همیشه برچیده شد.

قبل از رسیدن مروان به دمشق میان سران بنی‌مروان اختلاف افتاد و برای این که حکومت به‌دست فرزندان ولید بن یزید که مروان بن محمد به خونخواهی او آمده بود، نیفتد و آنها نتوانند خلیفه شوند، هر دو کودک خردسال ولید بن یزید را به همراه یوسف بن عمر، والی برکنار شده‌ی عراق، در زندان سر بریدند. در سال 127 هجری در کشاکش بحران موجود در دربار شام، عبدالله ابن معاویه بن جعفر بن ابی طالب، برای گرفتن حکومت قیام کرد و شکست خورد و به جبال رفت و بر آنجا مسلط شد. مروان بن محمد برای تثبیت حکومت خود مجبور بود که با مخالفان بسیاری نبرد کند که اکثر آنها سران بنی‌مروان و بنی‌امیه بودند.

در همین ایام، بار دیگر یکی از خوارج به نام ضحاک خارجی در کوفه علیه بنی‌امیه قیام کرد و کارش بالا گرفت و همچنین مروان بن هشام بن عبدالملک که سردار مروان بن محمد بود، بر ضد او قیام کرد و با ده هزار سوار به مروان حمله کرد که شکست خورد و این نبرد کاملاً سپاه قدرتمند شام را از پای درآورد، چرا که جنگ میان لشگر شام افتاده بود و مخرب‌تر از آن، این بود که مروان بن هشام بن عبدالملک به سپاه خوارج و به ضحاک خارجی پناهنده شد و باقی مانده‌ي لشگر خود را در اختیار ضحاک نهاد تا به جنگ مروان برود. نهایتاً در یک زد وخورد بسیار طولانی، خوارج از سپاه مروان شکست خوردند و قدرت سپاه شام کمتر و کمتر شد.

در همین ایام، ابراهیم بن محمد امام، مدعی حکومت برای بنی‌عباس، ابومسلم و ابوسلمه‌ی خلّال را برای برانگیختن مردم، به خراسان فرستاد. ابوسلمه به عنوان نقیب و تئوریسین و ابومسلم به عنوان سردار به خراسان رفتند. او به آنها توصیه کرد که زبان عربی را براندازند و حتی بچه‌های مخالف بنی‌عباس را بکشند.[29]

بعد از کشته شدن ضحاک خارجی، یکی دیگر از خوارج به نام خیبری به جنگ با مروان رفت و او نیز کشته شد و رهبری خوارج به شیبان بن عزیز رسید که وی نیز در جنگ کشته شد. اما خوارج دست بردار نبودند و در سراسر عراق به‌طور مرتب با سپاه مروان بن محمد به جنگ پرداخته بودند و شکست‌های پی در پی آنان، مانع از مبارزه شان با بنی‌امیه و بنی‌مروان نمی‌شد. در شلوغی اين اوضاع و احوال، ابراهیم امام به ابومسلم خراسانی دستور علنی کردن قیام و جنگ بر علیه بنی‌امیه در خراسان را صادر کرد كه این امر در سال 129 هجری اتفاق افتاد.

سلیمان بن کثیر، رهبر فکری، ابراهیم امام، رهبر سیاسی، ابوسلمه خلال رهبر فکری در خراسان و ابو مسلم سردار جنگ در خراسان بود که دست به قیام زد و در دهکده اسفیدنج خراسان عوامل بنی‌امیه را کشت و آن منطقه را در اختیار گرفت. این اولین جایی بود که ابومسلم تصرف کرد و این اتفاق در حالی افتاد که نصر بن سیار با یک سردار دیگر خود به نام کرمانی در حال جنگ و نبرد بود. این ایام مصادف بود با پانزدهمین سال امامت امام صادق(ع).

ابومسلم سپس مرو را تصرف کرد و نصر بن سیار با حیله، کرمانی را کشت و یاران و پسر کرمانی به ابومسلم پیوستند. از سوی دیگر فارس در نبردهای ساده‌ای به‌دست عبدالله بن معاویه بن جعفر بن ابوطالب گشوده شد و عوامل بنی‌مروان از آنجا فرار کردند. اکنون عراق در فتنه‌ي خوارج، فارس و جبال در اختیار عبدالله ابن جعفر و خراسان و مرو در اختیار ابومسلم بود. در همین ایام ابو حمزه خوارجی (که اباضی بود و برای عبدالله بن یحیی کندی بیعت می‌گرفت و او را امیر مؤمنان می‌نامید) كه از خوارج اهل یمن بود، با لشگر خود مدینه را فتح کرد و بر منبر حضرت رسول رفته و خود را جانشین حضرت رسول و ادامه دهنده‌ي راه او قلمداد کرد و مردم مدینه را تحقیر نمود. سپاه او همه جوان بودند به‌طوری که مو بر صورت نداشتند.[30] او سه ماه بر مدینه مسلط بود و بر مردم بسیار سخت می‌گرفت و با جنگ بر مردم مدینه حاکم شد و تعداد زیادی از مردم را کشت. قریشیان بیشترین کشته را دادند و این به سال 130 هجری بود، یعنی شانزدهمين سال امامت امام صادق در مدینه.

آنگاه مروان بن محمد برای سرکوب آنها لشگري چهار هزار نفری فرستاد که ابوحمزه را شکست داد، او را کشت و مردم مدینه بر علیه خوارج قیام کرده و باقی مانده‌ي لشگر او را در مدینه کشتند.

از آن طرف، نصر بن سیار بعد از شکست از ابومسلم به ری رفت و از غصه دق کرد و مرد. در سال 131 هجری، قحطبه بن شبیب ــ سردار ابومسلم ــ به جنگ با سپاهیان مروان رفت و در راه همدان با عامل مروان به جنگ پرداخت و پیروز شد و بعد از زد و خورد بسیار، به‌سوی خانقین رفت و در آنجا در یک جنگ کشته شد[31]و به جای او پسرش‌ــ حسن بن قحطبه ــ قرار گرفت و در ایام جنگ بین ابن هیبره ــ سردار مروان‌ــ در برابر سپاه حسن بن قحطبه، مردم کوفه به نفع ابومسلم قیام کرده و شهر را در اختیار گرفتند و در نبرد نهایی بین ابن هیبره با سپاه حسن بن قحطبه پیروزی با سپاه ابومسلم بود و ابن هیبره کشته و عراق آزاد شد و به‌دست سپاه ابومسلم افتاد و رهبری سیاسی این ایام با ابوسلمه خلال بود که شهر کوفه را در اختیار گرفت. در همین سال، مردم با ابوالعباس عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس به عنوان اولین خلیفه‌ی عباسی بیعت کردند. وی، ابوالعباس سفّاح نام گرفت که بعد از کشته شدن ابراهیم امام در زندان مروان، از سوی ابراهیم به رهبری قیام عباسیان برگزیده شده بود.

آغاز دولت عباسیان

امام صادق(ع) در نوزدهمين سال امامت و در پنجاه سالگی خود، با دو خلیفه ــ یکی در شام و مدینه و دیگری در عراق و ایران ــ روبرو بود و پانزدهمین خلیفه‌ي دوران زندگی امام صادق(ع)، ابوالعباس سفاح، پا به صحنه‌ي سیاسی گذاشت. دوران حکومت بنی‌امیه هزار ماه یعنی نود سال و یازده ماه و سیزده روز بود. سفاح پنج سال و نه ماه خلافت کرد و در زمان او عبدالله بن علی عموی او، به شام تاخت و آن جا را تصرف کرد و ظرف هشت ماه تمام بنی‌امیه از جمله مروان بن محمد را کشت و بنی‌امیه را برانداخت و بنی‌عباس بر روی کار آمدند.

شش سال بعد در پنجاه و ششمين سال عمر امام، منصور عباسی به خلافت رسید که در آن زمان بیست و پنج سال از دوران امامت وی گذشته بود و تنها هشت الی نه سال دیگر از عمر و امامت ایشان باقی مانده بود. تقریباً یک هفتم عمر امام با منصور عباسی گذشته است که تقریباً 12.5درصد عمر و 30درصد دوران امامت ايشان را شامل می‌شود.

بررسی دلایل عدم حضور امام سجاد، باقر و صادق(ع) در مبارزات سیاسی علیه حکام وقت

قبل از این که به بررسی بیشتری از دوران سیاسی بنی‌عباس در زمان امام صادق(ع) بپردازیم، لازم است که به بررسی مختصری از دلایل عدم حضور امامان معصوم از زمان امام سجاد(ع) به بعد، در امور سیاسی و انقلاب‌هاي انجام شده در دوران حکومت بنی‌امیه و به‌ویژه بنی‌عباس بپردازیم.

امامان معصوم علیه السلام بعد از امام حسین(ع) تا امام صادق(ع) با هیچ یک از قیام‌ها و انقلاب هايي که بر ضد حکومت‌های حاکم صورت می‌گرفت، نظر موافق نشان ندادند و این سنتی در میان امامان، از حسین بن علی(ع) به بعد بود:

1. عدم دخالت امام سجاد(ع) در قیام مردم مدینه به رهبری عبدالله بن حنظله‌ی غسیل الملائکه که به قیام اهل حرّه (محل نزدیک مدینه) مشهور است، قیام آزادی خواهی که بر علیه یزید و بنی‌امیه سه سال بعد از حادثه کربلا رخ داد و یزید شخصی به نام مسلم بن عقبه ملقب به مسرف، را به سرکوبی مردم مدینه فرستاد. در این قیام صد و هفتاد نفر از انصار و مهاجرین، هشتاد نفر از صحابه و چهارده هزار نفر از سایر مردم به شهادت رسیدند.[32]و خود عبدالله بن حنظله و فرزندانش شهید شدند و امام سجاد(ع) به حرم رسول خدا پناه برد و خود و اطرافیانش را در امان نگه داشت و حتی خانواده‌ی مروان بن حکم را نیز در حمایت خود قرار داد تا انقلابیون مدینه به آنها آسیب نرسانند.

2. همچنین در قیام مردم کوفه بر علیه سپاه یزید که به عنوان توابین از حادثه‌ي کربلا قیام کرده بودند، امام سجاد(ع)، هیچ گونه دخالتی نکرد. توابین به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی ــ رهبر نود و سه ساله‌ی خود ــ ابتدا به کربلا آمده و سر خاک حسین بن علی(ع) عزاداری کردند و سپس آماده‌ي جنگ شدند و در محلی به نام عین الورده با سپاه شام به جنگ پرداختند و بر سر پیمان خود با حسین بن علی(ع) تا آخرین قطره‌ي خونشان به جنگ پرداختند. سلیمان، غلاف شمشیر خود را شکست و به نبرد پرداخت تا شهید شد و بعضی نقل کرده‌اند که به همراه وی تا چهار هزار نفر به شهادت رسیده‌اند.

3. قیام مختار ثقفی که بر علیه بنی‌امیه و گرفتن انتقام از قاتلان امام حسین پایه ریزی شد و در برابر حکومت عبدالله زبیر نیز ایستاد، نیز مورد حمایت امام سجاد(ع) قرار نگرفت.

4. شورش عبدالله زبیر بر علیه بنی‌امیه در مکه بعد از واقعه حره که به تشکیل دولت تقربیاً ده ساله زبیریان انجامید نیز به هیچ وجه مورد تأیید امام سجاد(ع) قرار نگرفت.

5. در زمان امامت حضرت محمد باقر(ع) قیام زید مورد تأیید قرار نگرفت و حتی امام، زید را از این قیام منع کرده و آینده‌اش را برایش ترسیم کرد.

6. قیام عبدالله بن معاوية بن عبدالله جعفر طیار که زیدیان گرد او را گرفتند نیز در زمان امامت امام جعفر صادق(ع)، مورد تأیید امام قرار نگرفت و او بعد از زد و خورد با سپاه بنی‌امیه در سال 130 به ایران رفت و فارس را تصرف کرد و سپس به ابومسلم پیوست و به‌دست او کشته شد.

7. قیام‌های بنی‌عباس بر علیه دولت اموی هیچ گاه مورد تأیید قرار نگرفت.

8. در زمان بنی‌عباس و حكومت منصور ــ خلیفه‌ي عباسی ــ در سال 145 هجری، قیام محمد بن عبدالله، ملقب به نفس زکیه و برادرش ــ ابراهیم ــ در مدینه و کوفه که با حمایت همه جانبه‌ي همه‌ي فرقِ اسلامیِِ مطرحِ آن روز، نظیر اهل تسنن، زیدیه و… صورت گرفت نیز، مورد حمایت امام صادق(ع) نبود. وی حتی آنها را از آینده‌ي این کار بیم داد.

9. همچنین قیام‌های پی در پی خوارج که همه بر ضد حکومت بنی‌امیه بود و با شعار عدالت و قرآن همراه بود، مورد تأيید هیچ کدام از ائمه فوق قرار نگرفت.

10. قیام راوندیان در هاشمیه‌ي عراق بر علیه منصور نیز کوچکترین تأییدي از امامت به همراه نداشت.

در پاسخ به این شبهات باید مطرح نمود که هر یک از این قیام‌ها و حرکت‌های وسیع مردمی در جای خود باید تحلیل و بررسی شوند. عوامل محرک قیام‌ها و نوع روش قیام‌ها و نتایج به‌دست آمده‌ي پس از قیام‌ها کشف و طرح و بررسی شود تا صحت و سقم و ارزش واقعی آنها روشن گردد؛ اما پاسخ هایي کلی كه به عدم دخالت امامان معصوم در این گونه قیام‌ها می‌توان داد، از اين قرار است:

اولأ، بدون استثناء رهبران همه‌ی این قیام‌ها هنگام شروع مبارزاتشان، انگیزه‌های خاصی برای انجام قیام هایشان داشتند و برخی انگیزه‌هایی صحیح و واقعی هم داشته‌اند اما انگیزه‌ای که مورد تأیید امام معصوم، در آن شرایط اجتماعی خاص زمان خود باشد، نبوده است.

ثانیأ، رهبری همه‌ی این قیام ها، پس از این که مقدمات شورش و انقلاب خود را به هر انگیزه‌ای فراهم می‌آوردند به امامان معصوم رجوع کرده و از آنها حمایت یا حتی بیعت در جهت مبارزاتشان می‌خواستند. در حقیقت آنها، خود را امام می‌پنداشتند و امامان معصوم را، مأموم خویش تلقی می‌کردند و از آنها برای تصمیم و برنامه‌ی خود تأیید می‌خواستند. اگر هر کدام از امامان معصوم ما کوچکترین حمایتی در یکی از این حوادث می‌کردند از امامت خود عدول کرده و مأموم می‌شدند نه امام. تنها عکس‌العملی که امامان معصوم در رابطه با این مبارزات از خود نشان می‌دادند، نقش مشاوره و عدم تأیید رفتار رهبران قیام و بی‌موقع یا بی‌فایده دانستن حرکت آنها بوده است.

ثالثاً، امامان معصوم با ایجاد تشکیک و استدلال بر ضد انگیزه‌ی قیام ها، سستیِ فکری و عملی آن انگیزه‌ها را گوشزد می‌کردند. در حقیقت امامان معصوم ما با مخالفت و مشاوره برای ممانعت از وقوع حوادث خونین، نقش امامت خود را بازی می‌کردند که متأسفانه هیچ گاه مورد دقت و توجه قرار نگرفت و هیچ کدام از نهضت‌های فوق کوچکترین توجهی به سخنان امام معصوم نکردند و کاری را کردند که خود، آن را درست می‌پنداشتند. عدم قبول نظرات امام از سوی رهبران نهضت‌ها و مدافعان پیوسته به آنها، دلیل دیگری است که نشان می‌دهد که امامان، نباید از آنها طرفداری می‌کردند؛ چون قیام کنندگان، آینده‌ی نهضت را به رهبری خودشان و به‌سوی اهداف خودشان سوق می‌دادند.

رابعأ، تاریخ نشان داده است بعضی از این نهضت‌ها که برای مدتی طعم پیروزی را احساس کرده‌اند خودشان به مراتب ستمگرتر، ظالم تر، آزادی کش‌تر و حق براندازتر از حکومت بنی‌امیه و بنی‌مروان شدند. به عنوان مثال می‌توان کشتارهای بی‌رحمانه‌ای که خوارج عدالت خواه بعد از پیروزی‌های خود مرتکب شدند و ظلم و سرکوب حکومت آل زبیر بر مردم عراق و حجاز در مدت ده سال حکومت که فقط هفت هزار سپاه ایرانی تسلیم شده‌ی مختار را سر بریدند، ذکر کرد.

مهم‌تر از همه، نتیجه‌ی قیام‌های تاریخی و پی در پی بنی‌عباس است که به تحلیل آن می‌پردازیم. علت پرداختن ما به این مهم آن است که نهضت‌های ذکر شده، قبل از اتمام حکومت بنی‌امیه، مربوط به دوران زندگی امام سجاد(ع) و امام محمد باقر(ع) است که در تحلیل دوران زندگی آنها بررسی خواهد شد، اما چون این مقاله به بررسی امامت امام صادق(ع) پرداخته است لذا به تحلیل شرایط دوران زندگی ایشان که مصادف با پدیدار شدن آل عباس است، می‌پردازیم.

روایتی تاریخی از چگونگی پدیدار شدن دولت عباسیان و این که چرا امام صادق(ع) از این نهضت حمایت نکردند:

بعد از قیام حضرت حسین بن علی(ع) و شهادت ایشان، ستم بنی‌امیه و غصب حکومت، توسط عمّال آن برای مردم آشکار شد. مردم از سال 60 هجري به بعد و به مدت 72 سال، به‌طور مستمر در برابر بنی‌امیه ایستادگی کردند.

از جمله مدعیان حکومت، محمد بن حنفیه پسر امام علی ابن ابیطالب(ع) بود که به عنوان پسر سوم امام علی(ع) مدعی گرفتن حکومت بود. شاید خود وی هیچ گاه بر مسند امامت تکیه نکرده باشد اما پیروانش او را امام بعد از امام حسین(ع) می‌دانستند و فرقه‌ی کیسانیه، یک گروه از طرفداران او بودند که بنابر اسنادی از تاریخ، مختار نیز از همین گروه بوده است.

اما پسر محمد بن حنفیه ــ ابوهاشم ــ به‌شدت هر چه تمام‌تر ادعای برتری و امامت و حکومت را پی‌گیری کرد. او بنیانگذار سازمان جدیدي از مخالفان بنی‌امیه شد که ویژگی‌های زیر را به همراه داشت:

تکیه بر روایات مستند بر وجود امامت بعد از نبوت در خاندان علی(ع) و برگرداندن مقصود این روایات به فرزندان محمد بن حنفیه.

ایجاد تشکیلات و سازمان دهی برای رسیدن به اهدافي در کوتاه مدت و دراز مدت.

تأسیس واحدهای تئوریک که تدوین فکر و برنامه‌ی حکومتی را انجام می‌دادند.

تربیت مبلغاني دعوتگر برای گرفتن بیعت و روشن کردن راه امامت رهبران خود (نقیبان).

سازماندهی تشكیلات سیاسی، با تشکیل ستاد فرماندهی زیرزمینی در شهر حمیمه در کنار بحر میت و نزدیک عقبه در عربستان.

 فعالیت سیاسی ــ دینی در کوفه به عنوان مرکز جذب دعوت گر، متفکر و مجتهد و فرستادن این دعوتگران به خراسان و مرو برای جذب ارتش و جنگآور در یک فرايند چند ده ساله.

در زمان سلیمان بن عبدالملک مروان به سال 98 هجری، بنی‌امیه بر این جریانِ به سرعت در حال پیشرفت واقف شد و در صدد نابودی آن برآمد و ابوهاشم را به وسیله‌ی شیرِ زهردار مسموم کرد. ابوهاشم پیش از مرگ خود، برای این که نهضت خود را حفظ کند، رهبری و امامت را از میان خاندان علی(ع) به خاندان ابن عباس مشاور و وزیر حضرت علی(ع) منتقل کرد و محمد بن علی بن عبدا… بن عباس ابن عبدالمطلب را به عنوان جانشین خود معرفی کرد. بر طبق روایات بنی‌عباس، ابوهاشم وصیت کرد که بعد از محمد بن علی، امامت و دعوت به پسر او ابراهیم که بعدها به ابراهیم امام مشهور شد برسد. (محمد بن علی چهار پسر مطرح داشت، ابراهیم، موسی، سفاح و منصور) و بدین ترتیب ولایت از خاندان علی به خاندان عباسی منتقل شد.

محمد بن علی، دعوتگران خود را به اطراف کشور فرستاد. شخصی به نام میسره را به کوفه و سه دعوتگر دیگر را که مهمترین آنها ابوعکرمه سراج بود، به خراسان فرستاد. ابوعکرمه سراج در خراسان دوازده مرد را تعیین نمود که ایشان نقبای محمد بن علی باشند که اسامی آنها عبارتند از: سلیمان بن کثیر، فریظ تمیمی، ابوالقاسم ابن مجاشع تمیمی، ابوالنجم، مالک بن هیثم، طلحه بن زریق، ابو علی هروی، عیسی بن اعین، قحطبه بن شبیب طائی، موسی بن کعب، خالد بن ابراهیم و ابوداوود. مهمترین و کار آمد‌ترین آنها در جهت خدمت به آل عباس، سلیمان بن کثیر، قحطبه بن شبیب طائی و عیسی بن اعین بودند.

محمد بن علی بن عبدالله بن عباس اساسنامه‌ای در هفتاد بند تنظیم کرد و برای نقبای خود فرستاد و از آنها خواست که از مردم خراسان و عراق برای او و آل عباس بیعت بگیرند و آنها از عده‌ی زیادی بیعت گرفتند.[33] اکثر این افراد تفکر اعتزالی داشتند که به عنوان تئوری جدیدي در تفکر دینی در این ایام شیوع یافته بود که به زودی در مورد آن سخن خواهیم گفت.

میسره در سال 105 هجری در عراق مرد و جانشین او شخصی به نام بکير بن ماهان شد که مردی باهوش و باسیاست بود.

محمد بن علی، برای رهبری، شعار رضای آل محمد(ص) را تعیین کرد تا بین علویان طرفدار امامت حق و زیدیه و کیسانیه و بنی‌عباس اتحاد ایجاد کند و می‌گفتند بعد از سقوط بنی‌امیه، امام کسی است که از آل محمد مورد تأیید باشد و بدین ترتیب نام شخص خاصی را برای رهبری نمی‌آوردند تا اتحاد باقی بماند و این ترفند سیاسی بسیار مؤثر واقع شد و مخالفان بنی‌امیه را به خصوص در ایران متحد کرد. در سال 125 هجری محمد بن علی فوت کرد و پسرش ابراهیم، رهبری را به عهده گرفت (همان‌طور که در صفحات گذشته بیان گردید).

ابراهیم امام، ابومسلم خراسانی را در خراسان به قیام بر علیه بنی‌امیه تحریک کرد. ابومسلم ایرانیان را متحد و از سال 127 هجری، بر علیه اعراب اقدام به انقلاب نمود. ابراهیم امام نامه‌ای به ابومسلم نوشت که در قسمتی از آن آمده بود:

"… هر کس از آنها را که به کارش بدگمان شدی یا چیزی از او در خاطرت افتاد، خونش را بریز. اگر توانستی زبان عربی را از خراسان براندازی، برانداز. هر نوجوانی که به پنج وجب رسید اگر از او بدگمان شدی، خونش را بریز و…  ."

بعد از فوت بکير بن ماهان، دامادش ــ ابوسلمه‌ی خلّال ــ در کوفه جانشین وی شد. نامه‌ی ابراهیم امام به‌دست محمد بن مروان ــ آخرین خلیفه‌ی اموی ــ افتاد و ابراهیم امام را به زندان انداخت و در آنجا او را کشت و امامت بنابر وصیت ابراهیم امام به ابوالعباس سفاح، برادرش رسید که به‌طور مخفیانه در کوفه زندگی می‌کرد.

در آن زمان با وجود حوادث سخت و طاقت فرسا که از آنها سخن رفته است، زمینه برای برچیده شدن بنی‌امیه فراهم آمده بود. به علاوه شایعات زیادی که چند دهه توسط نقیبان بنی‌عباس و تئوریسین‌های آنها در جامعه ترویج و پخش و نهادینه شده بود، به تحکیم این زمینه کمک فراوان می‌کرد. زمینه‌ي فرهنگی و باور عمومی به حدی بود که حتی سران بنی‌امیه نیز به آن باور داشتند و از وقوع و اجرای آن هراس داشتند و هر شورشی یا قیامی را که به پا می‌شد به گمان وقوع آن شایعات می‌پنداشتند و برای از بین بردن آنها تلاش می‌کردند. عمده‌ترین شایعات بر این بود که هاشمیان حکومت را از دست بنی‌امیه بیرون خواهند آورد و خود بر مسند قدرت مسلط می‌گردند و باور عموم مردم از دل وجود احادیث محکمي از حضرت رسول(ص) به‌وجود آمده بود. دهها حدیث و روایت از پیامبر(ص) و حضرت علی(ع)، در مورد امامت و خلافت الهی حضرت علی(ع) و اعلام اسامی دوازده امام بعد از خود تا حضرت حجت(عج)، در میان مردم وجود داشت که باور عمومی مردم بود.

محتوای این روایات و احادیث بر چند چیز تکیه داشتند:

موضوع امامت، که جانشینان بعد از رسول هستند و دیگری خود امامان و اسامی آنها و مهدی موعود(عج) و همچنین شرایط ظهور قدرت و انتقال آن به حضرت مهدی(عج) و قسط و اخلاق و ارزش‌هایی که به وسیله‌ی او به جامعه بازگردانده می‌شود، در متن آنها وجود داشت که مضمون این احادیث شرایطي آرمانی و انگیزه‌ای اتوپیایی برای مردمِ ظلم دیده و کشتار شده و دچار جامعه‌ی طبقاتی و اشرافی‌گرا و متعصب بنی‌امیه‌ای ایجاد می‌کرد.

بنابراین واژه‌هایی نظیر امام، عدالت، مهدی، هاشمیان، حکومت آسمانی و… در میان مردم در همه‌ي سطوح نقل می‌شد و دهان به دهان می‌گشت. این باورها در طول حکومت بنی‌امیه به میل و سلیقه‌ي گروه‌های مایل به قدرت تنظیم می‌شد و هر گروهی که قصد تصرف دولت و ایجاد قدرت برای خود می‌کرد، به این روایات چنگ می‌زد و آن‌ها را به نفع خود به کار می‌گرفت و از شرایط خود و گروه خود تعریفی همانند متن روایات، ارائه می‌داد. از جمله کیسانیه که امامت را از نسل علی(ع) می‌دانست و محمد بن حنفیه ــ فرزند علی(ع) ــ را امام بعد از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) معرفی نمود و فرزندان محمد بن حنفیه را امامان بعد از او که شرح انتقال آن به بنی‌عباس توسط ابوهاشم بیان گردید.

از سوی دیگر در کنار این روایات و سندسازی‌های جعلی، برای جلوه دادن خاندان بنی‌عباس به عنوان جانشینان بعد از حضرت رسول(ص) و امیرمؤمنان بودن آنها، روایات خاصی نيز برای بنی‌عباس جعل می‌شد، به‌طور مثال روایتی در این دوران بسیار نقل می‌شد که پیامبر(ص) به عباس بن عبدالمطلب خبر داد که خلافت به اعقاب تو می‌رسد[34] و در لحظه‌ی حکومت گرفتن ابوالعباس سفاح ــ اولین خلیفه‌ی عباسی ــ یکی از تئوریسین‌های بنی‌عباس به نام داود بن علی در بخشی از سخنانش چنین می‌گوید:" بدانید که پس از پیامبر خدا(ص) خلیفه‌ای جز امیرمؤمنان علی ابن ابیطالب(ع) و امیر مؤمنان عبد ا… ابن محمد (و با دست به ابوالعباس سفاح اشاره کرد) بر این منبرتان بالا نرفته است، بدانید این کار (خلافت) میان ما هست و برون نمی‌شود تا آن را به حضرت عیسی بن مریم تسلیم کنیم. (که همراه مهدی موعود است)"[35].

این گونه باورها و ابراز آنها در جامعه آن قدر زیاد بود که خود بنی‌امیه به شدت تحت تأثیر آنها قرار گرفته بودند و همیشه به خصوص از دوران سلیمان بن عبدالملک به این موضوع توجه خاصی داشتند. مسموم کردن ابوهاشم ــ پسر محمد بن حنفیه ــ در سال 98 هجری، کشتن بیرحمانه‌ی زید بن علی در سال 121 هجری، قتل عام یحیی بن زید و 70 نفر از یارانش در خراسان به‌دست نصر بن سیار و سوزاندن جنازه‌های آنها در سال 125 هجری، سرکوب و فراری دادن عبدالله بن معاویه ــ نوه‌ي جعفر طیار ابن ابی طالب ــ از عراق به ایران، در سال 127 هجری و کشتن ابراهیم امام در زندان، از جمله‌ي همین اقدامات بوده است.

روزی محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، ابوهاشم بن محمد بن حنفیه را دید و به ابوهاشم گفت: "ای پسرعمو دانش به نزد من هست (علم امامت) که پیش تو رها می‌کنم و هیچ کس را از آن خبر دار مکن، این کار که کسان امید آن می‌دارند، میان شماست."[36] یعنی گروه‌های زیادی ادعای امامت و جانشینی حضرت رسول می‌کنند اما اصل آن در دست من است و من آن را به شما منتقل می‌کنم که آل عباس هستید.

محمد بن علی که عباسیان او را امام می‌نامیدند، در مورد شرایط ظهور امامان بنی‌عباس (جعلیاتی که خلفای بنی‌عباس بعدها به اسم محمد بن علی ابداع کردند تا حکومت خود را موجه کنند.) می‌گوید: بر ظهور بنی‌عباس سه وقت مقرر است؛ مرگ طغيانگر یزید بن معاویه، یک صد سال بعد از هجرت، و فتنه در آفریقا؛ در آن وقت دعوتگرانی سوی ما دعوت می‌کنند، آنگاه یاران ما از مشرق بیایند و اسبانشان به مغرب رسد و آنچه را ستمگران در آنجا گنج کرده اند، برون آرند.[37] لذا بنی‌امیه شروع فتنه بر علیه حکومت خود را از سوی شرق یعنی ایران می‌دانستند حتی ظهور آن از خراسان را توقع داشتند. در دوران حجاج بن یوسف ثقفی در عراق، ابن اشعث قیام کرد. عبدالملک مروان به حجاج نوشت که "اگر شکاف و قیام از سیستان است مایه نگرانی تو نباشد، اگر از خراسان بود باید بیمناک باشیم."[38]

محمد بن جریر طبری در کتاب تاریخ الرسل و الملوک خود می‌نویسد حتی ویژگی‌های ظاهری شخص نابود کننده‌ي بنی‌امیه در روایات آمده بود به‌طوری که ویژگی‌های او را به‌دستگیرکننده‌ي ابراهیم امام، دادند و گفتند شخصی با این مشخصات را دستگیر کن و به شام بفرست که عامل خلیفه، ابراهیم امام را به شام فرستاد که خلیفه گفت این مطابق آن ویژگی‌ها نیست و نابود کننده‌ي ما کس دیگری است. که آوردنده‌ي ابراهیم امام گفت، من شخص دیگری را که همین ویژگی‌ها را داشت در مکه دیدم که منظورش ابوالعباس سفاح بود که مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی دستور دستگیری او را صادر نمود که او به عراق و کوفه فرار کرد.

در هر صورت بر اساس روایات موجود و جعلیاتی که بنی‌عباس از این روایات انجام دادند امامان و وارثان، حکومت بعد از حضرت علی(ع) را به خاندان خود منتسب کردند و خود را جانشین حضرت رسول معرفی نمودند. در اولین خطبه‌ي حکومت بنی‌عباس که به وسیله ابوالعباس سفاح در روز بیعت گیری‌اش انجام شده بود، پرده از این ادعاها برداشته شده است؛ او در این خطبه گفت: "حمد خدای را که از روی بزرگواری، اسلام را برای خویش برگزید و آن را حرمت داد و بزرگ داشت و بر ما برگزید و به وسیله‌ي ما تأیید کرد و ما را اهل و پناه و قلعه آن کرد که به کار اسلام قیام کنیم و از آن دفاع نماییم و نصرت آن کنیم و کلمه‌ي تقوی را بر ما مقرر کرد و آن را خاص ما کرد و ما را اهل آن کرد و خویشاوندی و نزدیکی پیغمبر خدا را خاص ما کرد و ما را از پدران وی پدید آورد و از شجره‌ي وی برویانید و از منبع وی جدا کرد و او را از ما جدا کرد و رنج ما را بر وی گران کرد. او را دلبسته ما کرد و نسبت به مؤمنان مهربان و رحیم و ما را در قبال اسلام و مسلمانان به مقامی والا نهاد… برتری ما را معلوم مسلمانان داشت حق ما و دوستی مان را بر آنها واجب کرد و نصیب ما را از غنیمت بیشتر کرد… خداوند مردم را به وسیله‌ي ما از پس ضلالتشان هدایت کرد و از پس جهالتشان بصیرت داد و پس از هلاکتشان نجات بخشید و به وسیله‌ي ما حق را نمودار و باطل را نابود کرد.

او بعد از عوام فریبی بسیار در این خطبه که در کوفه ایراد کرد، در قسمتی از سخنانش که با تنی تب دار آن را بیان می‌کرد گفت:… قرآن بر مسلمانان نازل شد و در آیه‌ای محکم خداوند فرمود:"… انما یرید ا لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً"[39] آیه تطهیر را که مخصوص ائمه اطهار بود، به بنی‌عباس نسبت داد و سپس آیه‌ي 22 سوره‌ي شوری را قرائت کرد:"… قل لا اسئلکم علیه اجراً الا الموده ذی القربی… بگو من از شما برای پیامبری بجز مودت خویشاوندانم نمی‌خواهم. "همچنین با اشاره به آیه‌ي 214 سوره‌ي شعراء: "و انذر عشيرتک الاقربین" و آیه‌ي 7 سوره‌ي حشر: "ما افاء الله علی رسوله من اهل القری فلله وللرسول و لذی القربی والیتامی والمساکین… (هر چه خدا از اموال مردم این دهکده‌ها عاید پیامبر کرد خاص خدا و پیامبر و خویشاوندان و یتیمان است)" به مردم اعلام کرد که بنی‌عباس از خویشاوندان رسول هستند و حقشان در قرآن مشخص شده که باید مورد محبت مردم قرار بگیرند و نسبت به آنها از دنیا بهره مندتر باشند. در انتهاي خطبه‌اش خوی خود را نشان داد و گفت:"‌ای مردم آماده باشید که من خونریزم، رسم شکنم و یک انقلابیِ نابودگرم" و از منبر پایین آمد.[40]

متن اولین خطبه‌ي تاریخی بنی‌عباس که به وسیله ابوالعباس سفاح که یکی از خونریزترین سران بنی‌عباس است، ایراد شد، بیان کننده‌ي این موضوع است که اولاً شایعات و جعلیات و روایات صحیح در میان مردم با هم مخلوط شده بودند و مجموعه‌ای از باورهای راست و دروغ با هم گره خورده بود و اعتقادات عمومی مردم در میان حق و باطل غوطه ور بود و کسی درست و غلط را تشخیص نمی‌داد و اگر هم تشخیص می‌داد در جدا کردن آن اقدامی نمی‌کرد.

ثانیاً هر گروهی که بر علیه نظام حاکم بنی‌امیه قیام می‌کرد (نظامی که هم گذشته‌اش ستم و ظلم بود و افتخاراتش یزید، عبید الله زیاد، حجاج بن یوسف و… بود و هم در زمان حاكميتش جنگ و قتل عام، فقر و اختلاف، تفرقه، نا امنی، بی‌عدالتی و… بر همه جا حاکم شده بود) شعارهای فوق را برای تأیید خود و متصل کردن خود به خاندان رسول برمی گزید تا عوام فریبانه به حکومت دست یابد.

ثالثاً بنی‌عباس که ذاتاً غاصب، حیله گر و خونریز بودند و سالها با سیاست و با تشکیلات و سازمان مخفی و زیرزمینی فعالیت کرده بودند، بر این موج گرایش به رسول و خاندان او سوار شدند و از این آلودگی حق و باطل به نفع خود سود جستند و با شعار جانشین رسول بودن و پی گیری عدالت و با کمک گرفتن از ایرانیان سلحشور و به تنگ آمده از ظلم بنی‌امیه به حکومت دست یافتند.

از مواردی که منجر به بوجود آمدن دولت بنی‌عباس شد این است که عباسیان، عراق را برای مبارزه و تشکیل حکومت برگزیدند و این انگیزه‌اي بسیار قوی برای مردم عراق بود که همیشه در طول صد سال گذشته رقابتي ملی گرایانه با شام و شامیان داشتند و همیشه به وسیله‌ي شامیان سرکوب شده بودند.

 هر کس که در عراق اقدام به تشکیل حکومت می‌کرد، مورد استقبال قرار می‌گرفت حتی خوارج نیز از این روحیه‌ي عمومی مردم بهره مند شدند. عباسیان این روحیه ملی گرایی عراق را خوب درک کرده بودند و شعار حضور همه‌ي اقوام در حکومت و تصفیه‌ي حکومت از اعراب شامی را در دستور کار دولت خود داشتند، (چیزی که بنی‌امیه همیشه از آن خود داری کرده بودند) اما بنی‌عباس، ایرانیان، ترکان، مصریان، حجازیان و… همه را به شرکت در حکومت دعوت کردند و ملی گرایی قومی ــ عربی را محدود کردند، لذا اقبال عمومی یافتند.

به‌طور خلاصه می‌توان گفت علاقه‌ي مردم به دین اسلام و خاندان رسول، پخش روایات حمایت رسول از امامت علی(ع) و فرزندان او، مخلوط شدن این روایات با روایات جعلی و ساختگی و عوام فریبانه‌ي مختلف و عدم تفکیک این دو از یکدیگر در سطح عموم مردم، زمینه‌ي تئوریک و گرایش به ملی گرایی و عراقی گرایی بدون تعصب عربیت، شعار عدالت و امنیت و انتقام از ظالمان، خستگی عمومی مردم از فقر و جنگ و پریشانی و فتنه و آشوب، آشکار شدن ناحق بودن بنی‌امیه، سازمان داشتن و فعالیت مخفی و زیرزمینی چند ده ساله بنی‌عباس و مدیریت قدرتمند سیاسی و حیله گرانه‌ي سران و نقیبان آنها باعث تشکیل دولت بنی‌عباس شد.

بنی عباس تمام عناوین و اسامی معتبر دینی را به نفع خود و یارانشان مصادره کردند. به نقیبان و داعیان و سیاستمداران خود نظیر ابو سلمه، وزیرآل محمد می‌گفتند؛ ابومسلم را امین آل محمد، خلیفه را امام و امیرالمؤمنین لقب می‌دادند.

این‌ها همه بخشی از دلایل سیاسی اجتماعی عدم دخالت حضرت امام صادق(ع) در امور انقلابها و نهضت‌های دوران امامت خود، به‌ویژه بنی‌عباس می‌باشد. البته دلایل اعتقادی و فرهنگی بسیار قویتری هم وجود دارند که زیر بنای تئوریک دارند که در بخش بعد به تحلیل آن خواهیم پرداخت.

به همین دلایل سیاسی اجتماعی است که امام صادق(ع) پیشنهاد محرمانه ابوسلمه خلال مبنی بر رهبری نهضت بنی‌عباس را رد می‌کند و ابوسلمه بعد از کشته شدن ابراهیم امام، مدتی اعلام رهبری ابوالعباس سفاح ــ برادر ابراهیم امام ــ را به تأخیر می‌اندازد تا شاید امام صادق(ع) به نامه‌ي او پاسخ مثبت دهد که همین امر باعث مشکوک شدن سران بنی‌عباس به وی گردید و او را به وسیله‌ي عوامل ابومسلم در هاشمیه کشتند و گفتند که خوارج او را ترور کرده‌اند [41] و بعد از او، یارانش را در خراسان کشتار کردند. [42]

 در سال صد هجرت، زمانی که عمربن عبدالعزیز، آزادی مختصری بر جامعه حاکم کرده بود، محمد بن علی بن عبد ا… بن عباس با بهره برداری از تأئید ابوهاشم بن محمد حنفیه که امامت را به خاندان بنی‌عباس منتقل کرد و نخستین داعیان (مبلغان) خود را به ایران فرستاد. محمد، خود را رهبر طایفه هاشمیان می‌شمارد و محل زندگی خود را در حُمَیمَیه شهر کوچکی در مرز میان اردن و عربستان قرار داد. اولین مبلغ او بکیر بن ماهان بود. محمد بن عبد ا… بن عباس توانسته بود بین فرزندان ابوطالب و عباس اتحاد ایجاد کند و بدین ترتیب بنی‌هاشم (خاندان فرزندان علی(ع) و فرزندان عباس) به لحاظ سیاسی و اعتقادی با یکدیگر متصل شدند و لذا در میان مخالفان اعتقادی بنی‌امیه، خط مبارز و متصل به پیامبر و حضرت علی(ع)، خط محمد بن عبدا… بن عباس شناخته شد و تمام روایات رسیده از حضرت رسول و حضرت علی(ع) در مورد امامت را به خاندان عباس منتقل کردند و آن‌ها را جانشینان تعیین شده از سوی حضرت رسول به مردم معرفی نمودند. با تبلیغاتی که از سوی مبلغان آن‌ها در خراسان صورت گرفت (که از مرکز اعتقادی اسلام یعنی مدینه، بسیار دور بود)، مردم آن دیار که از گذشته شیفته‌ي خاندان علی(ع) بودند، عباسیان را وارثین امامت حضرت علی(ع) تلقی نموده و به یکباره به کمک آن‌ها شتافتند. این خلط دروغین اعتقادی سیاسی در اندک مدتی چنان رشد یافت که دیگر هیچ صدایی از سخنگویان راستین حق، در هیاهوی بلند آن به گوش کسی نمی‌رسید. همگان می‌پنداشتند که اسلام واقعی همان است که بنی‌عباسی می‌گویند و بنی‌امیه را تاراجگرانِ وارثانِ به حق پیامبر یعنی بنی‌عباس می‌شناختند.

 قیام زید بن علی بن حسین(ع) در سال 123 و به شهادت رسیدن او، بخش دیگری از فرزندان و یاران امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) را از خط اصیل امامت جدا کرد و زیدیان    علی رغم استقلال فکری شان، متحد سیاسی عباسیان گردیدند.

 اکنون به لحاظ سیاسی و عقیدتی زیدیان، کیسانیه و عباسیان متحد شده و زیر یک پرچم گرد آمده‌اند که هدف مشترک آن‌ها براندازی بنی‌امیه با قیام مسلحانه و نابودی ظلم و ستم و برگرداندن حکومت به شیوه‌ي صدر اسلام، همانند خلفای راشدین می‌باشد. انگیزه‌ای همه جانبه‌ای که هم در بعد فکری و هم در بعد سیاسی و هم در بعد اعتقادی و…. نیازهای یک انقلابی را تأمین می‌کرد.

در این زمان گروه دیگری از خاندان حضرت امام حسن(ع) و امام حسین(ع) ادعای مستقلی در خط رهبری و امامت شیعه نمودند که آن‌ها نیز به جمع مذکور پیوند خورده و به دلیل وجهه‌ي برجسته‌ي آنان در میان مردم، سران عباسی و کیسانی و زیدی، همه به لحاظ سیاسی خود را متحد آنان قلمداد کردند. این گروه از خاندان بنی‌هاشم، گرد پیرمردی به نام عبدا… بن حسن بن حسن(ع) ملقب به عبدا… محض جمع شده بودند.[43] عبدا… بن حسن بنابر روایات رسیده از حضرت رسول که امامت را از خاندان علی(ع) معرفی می‌کرد، مدعی وراثت امامت زمان خود بود و باز بنابر روایاتی که حضرت مهدی(عج) را از فرزندان امام علی(ع) معرفی می‌کرد معتقد بود که پسر جوانش به نام محمد ملقب به نفس زکیه همان مهدی موعود است که بر علیه نظام فاسد بنی‌امیه قیام می‌کند و حکومت بنی‌امیه به‌دست او از بین خواهد رفت. این اخبار چنان گسترده شده و شیوع پیدا کرده بود که همه‌ي هاشمیان و اعقاب و فرزندان عبدالمطلب اعم از عباسی و ابوطالبی در این امر با یکدیگر متحد و هم فکر شدند.

چند سال قبل از سقوط بنی‌امیه در محلی به نام ابواء ناحیه‌ای میان مکه و مدینه سران هاشمی گرد هم جمع شدند تا امام و رهبر خود را انتخاب کنند. ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین به چند سند روایت کرده است که در این گردهمآیی افرادی مانند ابراهیم ابن محمد ملقب به ابراهیم امام، ابوجعفر منصور برادر او و صالح بن علی منصور و محمد بن عبدا… پسر عمرو بن عثمان حضور داشته‌اند (بعضی‌ها تا 70 نفر از آن‌ها را ذکر کرده‌اند) صالح بن علی عموی منصور می‌گوید: به خوبی می‌دانید کسانی که مردم چشم بدانان دوخته‌اند شما هستید، همانا خداوند شما را گرد آورده، پس بیائید برای یک تن از خود عقد بیعت ببندید و کار را به او واگذارید و به آن پیمان وفادار باشد تا خدا گشایش دهد.

پس از او عبدا… بن حسن آغاز سخن کرد و گفت شما به خوبی می‌دانید که این فرزند من یعنی محمد نفس زکیه همان مهدی معروف است که حضرت رسول خبر داد، پس بشتابید تا با او بیعت کنید. منصور عباسی گفته‌های او را تأيید کرد و به همه گفت برای چه بیهوده خود را گول می‌زنید؟ به خدا به خوبی دانسته اید که مردم در برابر فرمان هیچ کس مانند این جوان یعنی محمد بن عبدا… گردن ننهند و از احدی به مانند او فرمان نپذیرند. همگی گفتند آری به خدا راست گفتی، چیزی است که به خوبی می‌دانیم. سپس همگی با محمد بیعت کردند و دست به‌دست او دادند و سپس به دنبال غائبین بنی‌هاشم در این جلسه فرستادند و از جمله خواستند که به امام صادق(ع) نیز پیام دهند که بیاید. عبدا… بن حسن به حاضران گفت می‌ترسم که اگر او را بخوانید کار را بر شما تباه سازد و حاضر به این بیعت نگردد با این حال امام صادق(ع) را دعوت کردند و ایشان وارد جلسه گردید. عبدا… بن حسن جایی برای امام صادق(ع) در کنار خویش باز کرد و ماجرای بیعت را به وی گفت. امام صادق(ع) فرمودند:

این کار را نکنید زیرا هنوز زمان ظهور حضرت مهدی(عج) نرسیده است، اگر تو‌ای عبدا… پنداری که مهدی موعود این فرزند توست، بدان که این او نیست و نه اکنون زمان خروج او است. اگر می‌خواهی به او دستور خروج دهی، به خاطر سختگیری در کار خدا و این که امر به معروف و نهی از منکر کند، پس ما به خدا تو را که پیرمرد و بزرگ بنی‌هاشم هستی وا نمی‌گذاریم و با پسرت بیعت می‌کنیم.

عبد ا… بن حسن از سخنان امام خشمگین شده و امام را متهم به حسادت نسبت به فرزندش می‌کند و او را دروغ گو مي‌خواند. امام صادق(ع) فرمود به خدا قسم حسد مرا وادار نکرد که این سخنان را بگویم وليکن این مرد (با دست به پشت ابوالعباس سفاح زد) و برادرانش و فرزندانشان به سلطنت و خلافت رسند، نه شما و سپس دست به شانه‌ي عبدا… بن حسن زد و فرمود، خاموش باش که به خدا قسم نه خلافت به تو می‌رسد و نه به دو پسرت و خلافت از آن ایشان است (بنی عباس) و همانا این دو پسر تو کشته خواهند شد و سپس برخاست و بیرون رفت.

شخصی به نام عبدالعزیز همراه امام بیرون آمد. امام به وی گفت آیا صاحب برد سبز را که بر دوش داشت یعنی منصور را دیدی؟ عبد العزیز گفت آری. امام فرمود به خدا ما می‌یابیم که محمد را می‌کشد. عبدالعزیز نقل می‌کند که من پیش خود گفتم که امام صادق(ع) به محمد بن عبدا… بن حسن حسادت می‌کند و من از دنیا بیرون نرفتم تا این که دیدم منصور آن دو را کشت. منصور و عبدالصمد به دنبال امام صادق(ع) از جلسه بیرون آمدند و از امام مجدداً تأکید بر گفتارش را خواستار شدند.[44]

محتوای حدیث نشان می‌دهد که اولاً چه شوری برای قیام بر علیه بنی‌امیه است. ثانیاً اتحاد همه‌ي بنی‌هاشم در انقلاب بر علیه بنی‌امیه را بیان می‌کند. ثالثاً تنهایی و غربت امام صادق حتی در میان خاندان خود و عزیزترین کسان خود را می‌رساند.

اکنون دوران امامت امام صادق(ع) است؛ 10 سال از امامت او گذشته است. حق با باطل چنان گره خورده که هیچ کس را یاری جدا کردن آن‌ها از یکدیگر نیست. چه کار می‌توان کرد وقتی که نزدیک‌ترین کسان، اعتقاد قلبی بر خط باطل دارند؟ آشکار‌ترین اقدام امام در برابر این همه ظلم که از جهالت برخاسته، سکوت است. اینجاست که روایات تلخ ایشان کاملاً قابل درک و فهم می‌گردد که فرمودند:

خدا شرم نمی‌کند، عذاب کند هر امتی را که با امامی که از جانب خدا نیست دینداری کند، اگر چه نسبت به اعمالش نیکوکار و پرهیزگار باشد و همانا خدا شرم می‌کند امتی را عذاب کند که با امام از جانب خدا دینداری کند، اگر چه نسبت به اعمالش ستمگر و بدکردار باشد.[45]

و همچنین امام صادق(ع) فرموده اند:

هر که بدون شنیدن و فرا گرفتن از امامی صادق، خدا را پرستش کند، قطعاً خدا او را ملازم رنج و مشقت گرداند و کسی که ادعای شنیدن کند از غیر دری که خدا آن را گشوده، مشرک است؛…[46]

امام صادق(ع) آن دسته از خاندان بنی‌هاشم را که می‌دانستند که امام واقعی کیست ولي به امامان دروغین دیگر روی آوردند را جاحد می‌خواند (جاحد کسی است که مطلبی را فهمیده و دانسته رد کند و نپذیرد) و لذا در پاسخ پرسشگری که سوال کرد آیا منکران امامت از خاندان بنی‌هاشم و دیگران برابرند؟ فرمود: "مگو منکر بلکه بگو جاحد از خاندان بنی‌هاشم و دیگران".

امام همچنین این خلط حق و باطل را بلا و آزمایشی برای مؤمنان جهت غربال شدن آن‌ها قلمداد نمود؛[47] با این شناخت، بسیاری از روایات امام صادق(ع) امكان درک و فهم بیشتری پیدا می‌کند.

دلیل دیگری که مردم را به‌سوی گروه‌های مبارز سوق می‌داد و آن‌ها را از امامت راستین دور می‌کرد، ظلم و ستم بیش از حد بنی‌امیه و والیان آن‌ها بود که طاقت مردم را به سر می‌آورد و بالاخره دست به شمشیر می‌بردند و هر گروهی را که در این کار پیش قدم می‌دیدند یاری می‌کردند. اما امامان ما این گونه هیجانات سیاسی نظامی را تأیید نمی‌کردند و آماده نبودن شرایط قیام را تذکر می‌دادند.

امام باقر(ع) در ملاقات با برادرش زید که برای قیام بر علیه بنی‌امیه آماده می‌شد به او گفت: برادرم شتاب مکن که خدا به واسطه‌ي شتاب بندگانش شتاب نمی‌کند. تو بر خدا سبقت مگیر که گرفتاری، ناتوانت کند و به خاکت اندازد. زید خشمناک شد و به امام گفت: امام از خاندان ما آن کسی نیست که در خانه نشیند و پرده را بیندازد و از جهاد جلوگیری کند، امام از خاندان ما کسی است که از حوزه‌ي خود دفاع کند و چنان که سزاوار است در راه خدا جهاد کند و نیز از رعیتش دفاع کند و دشمن را از حریم و پیرامونش براند. امام محمد باقر(ع) به زید فرمود: آیا تو در آن چه که به خودت نسبت دادی و آن شرایط را در خود می‌بینی از کتاب خدا و سخن رسول خدا دلیل و برهانی داری؟ سپس فرمود:

همانا خدای عزوجل حلال و حرامی وضع فرموده و چیزهایی را واجب ساخته و مثل‌هایی زده و سنت‌هایی را مقرر داشته و برای امامی که به امر او قیام می‌کند نسبت به اطاعتی که برای او واجب ساخته، شبهه و تردیدي باقی نگذاشته تا امام بتواند امری را پیش از رسیدن وقتش انجام دهد یا در راه خدا پیش از فرا رسیدن موقعش جهاد کند…[48]

در اینجا امام می‌خواهد بفرماید که یکی از دلایل عدم دخالت امامان معصوم در صحنه‌های علنی و مبارزاتی، اولاً فراهم نبودن شرایط این کار است که دلیلِ عقلانیِ این تصمیم است، ثانیاً از آن جا که امام به‌طور مستقیم با خداوند در ارتباط است، انجام هر تصمیمی در این امور را باید با اجازه از درگاه خداوند و با اذن آسمان آغاز نماید.

شرایطی که هیچ یک از مدعیان دروغین امامت از خاندان بنی‌هاشم به آن توجه نکردند، اما امام در این سخنان عنوان می‌دارد که اطاعت از امام توسط مردم از جانب خدا واجب گشته و روشی است که خدا آن را در گذشتگان امضاء کرده و در آیندگان همچنان اجرا می‌کند و… و امر خدا نسبت به دوستانش جاری می‌شود، طبق حکمی و فرمانی قطعی و آشکار؛ منظور سخن امام به زید این است که ما که امام از سوی خدا هستیم باید دستوري روشن و آشکار بدهیم نه کسی دیگر. بنابراین غیر از اذن خدا و شرایط مطلوب، اجازه و دستور امام معصوم هم شرط این قیام هاست و سپس می‌فرماید:

اکنون اگر تو از پروردگارت دستور و گواهی داری و نسبت به امر خود یقین داری و کارت نزد تو روشن است، خود دانی و گرنه امری که نسبت به آن شک و تردید داری، پیرامون آن نگرد و برای از میان رفتن سلطنتی که روزیش را تمام نکرده و به پایان خود نرسیده و موعد مقررش نیامده قیام مکن که اگر پایانش برسد روزیش بریده شود و موعد مقررش برسد، حکم قطعی بریده شود و نظام حق پیوسته گردد و خدا برای فرمانده و فرمانبر خواری و زبونی در پی آورد، به خدا پناه می‌برم از امامی که از وقت شناسی گمراه گردد و فرمانبر نسبت به آن داناتر از فرمانده باشد.

 امام اضافه می‌نماید که :

برادرم تو می‌خواهی ملت و آئین مردمی را زنده کنی كه به آیات خدا کافر شده‌اند و نافرمانی پیامبرش کردند و بدون رهبری خدا، پیرو هوای نفس خود شدند و بدون دلیلی از جانب خدا و وفرمانی از پیغمبرش ادعای خلافت کردند….

 و سپس امام در حالی که می‌گریست و اشک از چشمانش جاری بود، فرمود:

 میان ما و آن که پرده‌ي ما را درید و حق ما را انکار و راز ما را فاش ساخت و ما را به غیر از جدمان نسبت داد و درباره‌ي ما چیزی گفت که خود نگفتیم، خدا داور باشد.[49]

مظلومیت و حقانیت امامان در گفتار و اعمالشان کاملاً روشن است، دلایل آشکار آن‌ها در مردم حتی در نزدیک‌ترین افراد به آن‌ها مؤثر واقع نمی‌شود. امام صادق(ع) در چنین شرایطی قرار داشت. چگونه می‌توانست حق را به مردم منتقل کند؟ چه کسانی حرف او را می‌پذیرفتند؟ در روایت دیگري در اصول کافی حدیث مفصلی مبنی بر این که کسی می‌خواست که سؤالات شرعی بپرسد و دنبال امام واقعی می‌گشت، آمده است؛ ابتدا نزد جماعتی در مسجد آمد و بلند پرسید به من بگوئید، عالم اهل بیت پیامبر(ص) کیست؟ گفتند عبدا… بن حسن (پدر محمد نفس زکیه) که ادعای امامت می‌کرد، عبدا… بن حسن نوه‌ي امام حسن و امام حسین علیه اسلام بود. سؤال کننده می‌گوید وقتی به خانه‌ی او رفتم پیرمردی را دیدم که به شدت عبادت می‌کرد، وقتی او از نماز فارغ شد، سؤالاتم را از او کردم که همه را غلط جواب داد. یکی از سؤالات این بود که خوردن شراب خرما حلال است یا نه؟ عبدا… بن حسن گفت حلال است، جز این که ما اهل بیت نمی‌آشامیم. سوال کننده می‌گوید من برخاستم و بیرون آمدم و با خود گفتم این جمعیت به اهل بیت دروغ بسته‌اند. دوباره به مسجد رفتم و سؤال کردم عالم اهل بیت کیست؟ گفتند عبدا… بن حسن و من به آن‌ها گفتم نزد او رفته ام. پاسخ به اشتباه گفته آیا کسی دیگر هست؟ یک نفر سر بلند کرد و گفت جعفربن محمد(ع). نزد او برو که او اعلم است. یکی از حضار، آن مرد راهنما کننده‌ي من به امام صادق(ع) را نکوهش کرد که چرا چنین گفته که دریافتم که تنها حسد، آن مردم را از راهنمایی من در مرتبه‌ي اول بازداشت و بالاخره نزد امام رفته و سؤالاتش را جواب می‌گیرد.[50] همان‌طور که مشخص است در گزارشی که از این سؤال کننده رسیده است، اهل مسجد مدینه از روی حسد، شخص بی‌سوادی را که مدعی امامت است به جای امام معصوم معرفی می‌کنند. در چنین اوضاع و احوالی چه کسی حرف امام صادق(ع) را گوش می‌کند که او به قیام برخیزد. مردمی حسود و گرفتار فتنه و مدعیان آشنای دروغین از یک سو و اتحاد شوم زیدیان، حنفیان و عباسیان از سوی دیگر، هیچ مدافعی را برای امام صادق(ع) باقی نمی‌گذاشت.

در روایتی از امام صادق(ع) به یکی از هوادارانش که از او دلیل قیام برای گرفتن حکومت می‌خواست با اشاره به گله بزی که در حال چرا بود، با یاد قسم جلاله، به وی گفت که اگر به اندازه تعداد بزهای این گله طرفدار داشتم قیام می‌کردم، تعداد بزهای آن گله بیشتر از هفده رأس نبود. حتی امام، مدافعان خود را مدعیان دروغین شیعه قلمداد می‌کرد و نه شیعه‌ي واقعی و می‌افزود شیعیان واقعی به اندازه‌ای هستند كه اگر گوسفندی را بخورند، تمام نمی‌شود. [51]

آری در این جو کاملاً بیگانه با حقیقت، دفاع از مدعیان دروغین حکومت و امامت، کاملاً ناروا و ظلمی نابخشودنی می‌بود که ائمه‌ي معصوم ما از امام سجاد(ع) تا امام صادق(ع) خود را از آن مبرا کردند. اما مشکل، فقط مسائل سیاسی و انقلاب و جنگ و جدال بین مدعیان مختلف نبود؛ دلایل مهم دیگری نیز وجود داشت که امام صادق(ع) با توجه به آن‌ها روش خاصی را در دوران امامت خود برگزید که در ادامه‌ي این نوشتار به آن خواهیم پرداخت.

اما اگر به سیر حوادث بازگردیم، قبلاً اشاره داشتیم که بعد از آن که بنی‌عباس بنیاد اعتقادی خود را محکم کردند، مبلغان خود را به خراسان فرستادند اما محمد بن علی بن عبدا… بن عباس و داعی مشهورش یعنی بکیر بن ماهان که ایرانی بود، چندان موفقیتی به‌دست نیاورد و حتی یکی از مبلغانش به نام خِداش به افکار خرمدینی گرایش پیدا کرد و برای آن‌ها به تبلیغ پرداخت که در سال 118 هجری به‌دست عوامل بنی‌امیه کشته شد. با مرگ محمد بن علی بن عباس در سال 126 هجری پسرش ابراهیم، ملقب به ابراهیم امام، جانشین او گردید و او یکی از مبلغان سرّی کیسانیه که به اتحاد با بنی‌عباس در آمده بود به نام ابوسلمه خلّال را به عنوان داعی عباسیان در کوفه برگزید و به وی وزیر آل محمد لقب داد و او را مدیر سیاسی قیام بر علیه بنی‌مروان در عراق و ایران نمود و او ابومسلم را به قیام تحریک کرد و با لباس و پرچم‌های سیاه ایرانیان به ابومسلم پیوسته و با لشگر وی به عراق تاختند و آن جا را تصرف کردند. اما ابوسلمه خلال، همان‌طور که گفته شد در مسلط کردن بنی‌عباس تردید داشت که ابراهیم به‌دست مروان حمار، بازداشت و کشته شد و بنابر وصیت او، ابوالعباس برادرش جانشین او شد و همه با او بیعت کردند و این تعلل ابوسلمه به قیمت جان او تمام شد. البته عباسیان بعد از روی کار آمدن همه‌ي رقبای احتمالی خود اعم از کیسانیه و مبارزان ایرانی مدعی، از قبیل ابومسلم خراسانی را یکی پس از دیگری از پای در آورده و از سر راه خود برداشتند. به هر حال سپاه ابومسلم به رهبری سردارش از خراسان به‌سوی عراق آمدند و هر کس را که به مخالفت آن‌ها برمی خاست از دم شمشیر می‌گذراند. فقط در گرگان عامل ابومسلم به نام قحطبه ابن شبیب، سی هزار نفراز مخالفان را قتل عام کرد.[52]

 و نصر بن سیار ــ والی خسته و پیر امویان در خراسان ــ در حال فرار از برابر سپاه ابومسلم در سامره در سن 85 سالگی در سال 131 هجری دق کرد و مرد. اختلاف نصر با حاکم اموی عراق، این شکست را برای آن‌ها آسان‌تر کرد و حاکم اموی عراق پشت او را خالی کرده بود و زمانی به‌دستور مروان بن محمد لشکري برای دفاع از نصر آماده کرد که دیگر دیر شده و سپاه نصر بن سیار به کلی منهدم شده بود و قحطبه بن شبیب ــ سردار ابومسلم ــ به عراق رسید.

بنی عباس در عراق به رهبری ابوالعباس سفاح به خلافت رسیدند و این به سال 132 هجری بود. در کنار عباسیان گروه قدرتمند دیگری همیشه دست به مبارزه بر علیه بنی‌امیه می‌زدند و این گروه خوارج بود که هم در ایران و هم در عراق، در منطقه‌ي جزیره و هم در حجاز و یمن به‌طور دائم جنگ‌های زیادی را به پا می‌کردند. در خراسان بعد از آن که آن‌ها دریافتند که رقیب جدی‌تر از خودشان در برابر بنی‌امیه ظاهر شده است، با ابومسلم خراسانی به نبرد پرداختند و ابومسلم گروه خوارج به رهبری شیبان حروری را در منطقه سرخس در سال 131 هجری شکست داد و او را کشت.[53]

اما گروه دیگری از خوارج در یمن و حجاز، دست به شورش برداشتند و مستقیماً در برابر سپاه بنی‌امیه به جنگ روی آوردند که رهبر آن‌ها ابوحمزه خارجی بود.

با توجه به اوضاع و احوالی که تا به حال از تاریخ دوران زندگی امام صادق(ع) بیان گردید، مشکلاتی را که این امام بزرگوار با آن رو در رو بود را می‌توان به موضوعاتی چند تقسیم نمود:

مشکلاتی که با حاکمیت حکومت بنی‌امیه در همه زمینه‌ها به‌وجود آمده بود. اعم از ظلم و سرکوب و فساد و….

مشکلاتی که با نهضت‌های شورش گر بر علیه ظلم پدید آمده بود.

مشکلاتی که با تئوری‌های غلط دینی جدید و مدعیان هدایت و امامت رخ داده بود.

مشکلاتی که به‌طور خاص با نهضت بزرگ عباسیان به حمایت ایرانیان و ابومسلم خراسانی تا سرنگونی بنی‌امیه پدید آمد و مسائلی که بعد از استقرار بنی‌عباسیان و عملکرد آن‌ها در رابطه با مردم و دین و خط اصیل امامت به‌وجود آمد.

مشکلاتی که با بنیادهای تئوریک عقلانی و سنتی در جامعه سیر می‌کرد. نظیر مرجئه، معتزله، اهل سنت، شعب متعدد اصحاب محکمه که خوارج متعدد بودند.[54]

مشکلات فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی و… که در دوران بنی‌امیه و بعد از آن در دوران نهضت ابومسلم و سپس در دوران استقرار بنی‌عباس حادث شده بود.

موانع سر راه رشد و تعالی پیروان امامت صحیح که در همه‌ي زمینه‌ها وجود داشت و بسیاری از مشکلات دیگر که به تدریج از آن‌ها سخن خواهیم راند. همه این موارد توأم می‌شد با نیاز به برنامه ریزی برای هدایت کل جامعه به‌سوی حق و تعالی بخشیدن به پیروان حق در مسیر رشد آن‌ها و تبیین اصل دین و نشان دادن حقانیت آن و اکنون امام صادق(ع) می‌بایستی به مبارزه با تعداد بی‌شماری از مشکلات که وجود حتی یکی از آن‌ها می‌توانست یک جامعه را نابود کند برود و یک تنه بر این همه بی‌عدالتی و ستم ناحق بتازد.

تحلیلی از دوران اولیه بنی‌عباس

دوران روی کار آمدن بنی‌عباس از زمان ابراهیم امام و ابوالعباس و منصور عباسی مصادف است با فعالیت‌های چشم گیر امام صادق(ع) در همه‌ي زمینه ها. روی کار آمدن خاندان عباسی به یک دگرگونی همه جانبه در فرهنگ و باور و اقتصاد و سیاست و مدیریت و… انجامید. چیزی که بنی‌امیه کاملاً با آن بیگانه بود. اولاً عباسیان مرکز حکومت خود را پس از برانداختن بنی‌امیه از شام به عراق منتقل کردند. ثانیاً جنگ‌های قبیله‌ای رایج در دوران بنی‌امیه را کنترل کردند. ثالثاً به همه‌ي اقوام درون حکومت جایی برای فعالیت دادند و به همه‌ي تفکرات موجود در ابتدای کار، اجازه‌ي فعالیت و ابراز نظر دادند.

راه ورود افکار غیر اسلامی و فلسفه‌ها و باورهای دوران هلینسم یونان و مسیحیت و یهودیت را در قلمرو اسلام باز کردند و همچنین به افکار و تمدن‌های شمال آفریقا، از مصر تا مراکش، اجازه‌ي بیان و حضور در مرکز حکومت دادند، امکان تبلیغ و توسعه‌ي باور‌های شرقی از بودیسم و مرتاضگری را فراهم کردند. به ایرانیان در همه‌ي زمینه‌ها امکان فعالیت دادند و تا مناصب وزارت، قضاوت، دبیری و… را به آنها میدان سپردند.

این باز شدنِ فضایِ همه جانبه‌ی سیاسی اعتقادی که در شروع همه‌ي انقلاب‌ها مهیا می‌گردد، بهترین فرصت برای فعالیت همه‌ي تفکرات و عرض اندام آن‌ها شد. مردم در همه جا با انواع تفکرات و جهان بینی‌های مدعی، مواجه بودند و راه تشخیص صحت و سقم آن‌ها سخت و بعضاً ناممکن می‌نمود. از سوی دیگر در کنار آزادی همه جانبه‌ي ابتدای دولت بنی‌عباس و آزادی ادیان و نظرات، وضعیت افتصادی مردم نیز رو به بهبود رفت، عباسیان بر خلاف بنی‌امیه مالیات‌ها را در همان استان‌های مالیات دهنده خرج می‌کردند و فقط بخش کوچکی را به مرکز می‌آوردند و به دليل آزادي نسبی افکار و آراء و بهبود وضعیت اقتصادیو معیشت مردم، موجب می‌شد که مردم علاقه‌ي زیادی به حکومت حاکم از خود نشان می‌دادند.

عباسیان فرهنگ ایرانی، لباس‌های ایرانی و حتی کلاه‌های ایرانی را مورد استفاده و ترویج قرار دادند، با زنان ایرانی ازدواج می‌کردند و فرزندان آن‌ها که از زنان ایرانی بودند، بعدها به خلافت و قدرت می‌رسیدند (مانند مأمون که مادرش یک زن ایرانی بود). عباسیان از سوی دیگر خود را وارثان واقعی پیامبر و امامان معصوم مانند امام علی(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) می‌دانستند. بنابراین بعد دینی و امنیت سیاسی دینی خود را محفوظ می‌داشتند و از این پشتوانه برای تثبیت قدرت خود استفاده کردند.

منصور عباسی، برای این که رقیب دینی قدیمی خود یعنی اهل سنت و جماعت و دیگر مدعیان دینی در حجاز و عربستان را از صحنه‌ي دین عقب براند، بنایی را به مشابه کعبه در عراق به نام قبة الخضرا ساخت، تا از قدرت و منزلت رقیب بکاهد و آن را محلی برای عبادت مردم قرار داد.[55] جرجی زیدان در کتاب تاریخ تمدن اسلام این عمل را از تلاش‌ها ی ایرانیان برای کوتاه کردن دست نژادی و فکری اعراب و توصیه آن‌ها به منصور عباسی تلقی کرده است.

اقدام منصور در بستن راه دریایی ارسال خوار و بار به مدینه، ثابت می‌کند که منصور از وقوع باورهای به حق در مدینه هراس داشته است. با این که منصور خود برای جلب حمایت عمومی از افزایش در آمد و رفاه عمومی و حرص برای پس انداز بیشتر و دنیایی کردن مردم، استفاده کرد. اگر چه بخش کمتری از مالیات ولایات به مرکز می‌آمد، اما همین مقدار خود افزايش يافته بود؛ به دلیل این که عباسیان به کشاورزی علاقه نشان دادند، امکانات آن را برای مردم فراهم آوردند، درآمد کشاورزان بالا رفته بود. از سوی دیگر وسعت ولایات عباسیان بسیار زیاد بود، بنابراین از استان‌های گوناگون، ثروت به‌سوی مرکز سرازیر می‌شد. همین فراوانی ثروت، دست منصور را در سرکوب مخالفان باز می‌گذاشت که تا می‌تواند هزینه کند، همچنین اشرافیت و تجمل گرایی و قصرنشینی را وسعت و شدت ببخشد.

به عنوان مثال برای سرکوب مخالفان خود، منصور در از بین بردن خوارج شمال افریقا مبلغ 63 میلیون درهم هزینه کرد.[56] منصور با مصرف میلیون‌ها درهم پایتخت خود یعنی بغداد را ساخت و در بغداد، قصرالذهب را با هزینه 4 میلیون و 830 هزار درهم بناکرد.[57] چندی بعد منصور کاخ رصافه را برای پسرش مهدی با میلیون‌ها درهم دیگر ساخت و به تدریج در بسیاری از شهرها برای خود کاخ ساخت. به این ترتیب اشرافیت در میان حاکمان و بسیاری از مردم در ابتدای حکومت بنی‌عباس حاکم شده بود.

نظام اشرافیت به تدریج در جامعه طبقات مختلف اقتصادی ایجاد کرد و عده‌ای ثروتمند و متحد با مافیای قدرتمند حاکمان بنی‌عباس، عده‌ای ديگر به تدریج فقیر شده و امکانات مالی خود را از دست دادند.

اما میل به ثروت و ثروت اندوزی همه‌ي اقشار مردم از فقیر و غنی را در بر گرفته بود. یکی از مبارزات اصلی امام صادق(ع)، بر علیه این رویکرد مادی و دنیاگرایانه‌ي حکومت و مردم بوده است. آنجا که می‌فرماید: "مردم همه چون دندان‌های شانه برابرند."[58] از فاصله‌ي گسترده‌ی بین طبقات اجتماعی نگران است و در جامعه‌ای که حاکمش صدها میلیون درهم خرج قصرهاي خود می‌کند و ولیعهدش مهدی برای یک شعر از اشعار شاعری به نام مأمل که در مدح او گفته شده است، بیست هزار درهم صله می‌دهد،[59] امام صادق می‌فرماید:

حد مجاز دارایی چهار هزار درهم است، هر کس دوازده هزار درهم جمع کند، گنج دارد و هر کس بیست هزار درهم داشته باشد، بداند که از حلال فراهم نشده، آن که سی هزار درهم دارد، هلاک است و شیعه‌ي ما نیست، کسی که صد هزار درهم دارد…[60]

این نشان از بینش امام صادق(ع) دارد که دشمن مؤمنان را شیطان می‌بیند، که یکی از ترفندهایش ایجاد میل به اشرافیت و دنیاپرستی در میان مردم است. درجای دیگر امام می‌فرماید: "راحتی زندگی آن است که خانه‌ي اجاره‌ای داشته باشی و نان خویش بخری." یعنی از پس انداز و روی هم کردن ثروت پرهیز داشته باش و در پی افزایش امکانات برای بقای در دنیا نباش. [61]

اما میل ثروت اندوزی بی‌اندازه‌ي در جامعه عباسی و اواخر حکومت بنی‌مروانی برای عده‌ای دیگر نتیجه‌ي عکس داد، گروهی فکر می‌کردند كه با مخالفت بی‌رویه با دنیا طلبی، می‌توانند بر این هجمه‌ي شیطانی غلبه کنند؛ لذا انزوا طلبی و زهد افراطی را پیش گرفتنند و با کشتن نفس و عبور از معیار‌های طبیعی نیاز انسان سعی در خود سازی انفرادی نمودند که آن‌ها نیز راهی تفریطی پیش گرفته و به نوعی دیگر در مسیر شیطان گام برداشتند. به‌ویژه که افکار رواقی، گنوسی، زنونی و هلنی از یونان خیلی زود گسترش یافته بود و مسلمانان با آن‌ها آشنایی یافته و راه کشتن نفس را از آن‌ها آموختند. به همین دلیل امام رفع این معضل را نیز یکی دیگراز اهداف امامت خود در زندگی اجتماعی مردم می‌دانستند، به‌ویژه این که تصوف و گوشه نشینی در ایرانیان که اکنون در اداره‌ي امور دخالت داشتند، از تاریخ گذشته‌ي آن‌ها باقی مانده بود و افکار مانوی دوباره شیوع یافته بود.

امام صادق(ع) بخش دیگری از آموزش‌ها و تعالیم خود را به نفی انزوا طلبی و دوری از دنیا اختصاص داد و بسیاری از روایات وی که در کتب مختلف روایی شیعه نقل شده است، در راستای همین هدف است. شخصي نقل می‌کند که در محضر امام صادق(ع) بودم که فردی پرسید شما فرمودی که علی بن ابی طالب(ع) لباس زبر و خشن در بر می‌کرد و پیراهن چهار درهمی می‌پوشید و مانند این ها، در صورتی که بر تن شما لباس نو می‌بینم. حضرت به او فرمود:

همانا علی(ع) آن لباس‌ها را در زمانی می‌پوشید که بدنما نبود و اگر آن لباس را این زمان می‌پوشید به بدی انگشت نما می‌شد، پس بهترین لباس هر زمان لباس رایج مردم آن زمان است…[62]

آن چه که امام صادق(ع) بیشتر در دوران اولیه زندگی خود به آن پرداخت، اثبات اصل امامت در برابر خلفای بنی‌امیه و مدافعان تئوریک آن‌ها بود که هیچ گونه اعتقادی به امامت منصوب از سوی خدا و حضرت رسول(ص) نداشتند و هم چنین بی‌دینان و زندیقیان نيز شبهات زیادی را در مورد امامت به‌ویژه در زمان بنی‌عباس مطرح می‌کردند که نیاز به پاسخ داشت و امام در طول عمر مبارک خود همیشه اصل امامت را طرح و اثبات می‌نمودند.[63]

او می‌فرمود: امام، حجت خلق پیش از خلق بوده، و با خلق می‌باشد و بعد از خلق، حجت خدا امام است.[64]

در پاسخ سوال کننده‌ای که پرسید ممکن است زمین باشد و امامی در آن نباشد، فرمود: نه و باز از او سوال شد که دو امام در یک زمان می‌شود؟ فرمود: نه، مگر این که یکی از آن‌ها خاموش باشد و فرمود: زمین از حالی به حالی نگردد، جز آن که برای خدا در آن حجتی باشد که حلال و حرام را به مردم بفهماند و ایشان را برای خدا بخواند.[65]

هم چنین فرمود: خدا برتر و بزرگتر از آن است که زمین را بدون امام عادل واگذارد و حتی نبودن امام در عالم را باعث نابودی و فروریزی زمین معرفی می‌کرد.[66]

 وی تأکید می‌کرد که با وجود امام، حق از باطل مشخص می‌شود و اگر دو کس بر زمین باشد، یکی از آن‌ها بر رفیقش امام است.[67]

اقدام دیگری که امام انجام داد، پس گرفتن اصل امامت بود که گروه‌های مدعی، با جعلیات خود آن را مصادره کرده بودند و در پس توطئه و تبلیغات ساليان، امامت را دارای ویژگی‌هایی معرفی کرده بودند که خودشان از دریچه‌ي آن دیده شوند؛ برگرداندن جهت روایات به‌سوی خود و تعبیر وارونه از روایات، مردم را به این باور رسانده بود که مدعیان امامت، امامان واقعی هستند. امام صادق(ع) همچون امامان گذشته به افشای این کذب‌ها همت گماشت.

او با بیان مشخصات واقعی یک امام منصوب از سوی خداوند و مورد تأئید آیات قرآن، از استدلال‌های مدعیان پرده بر می‌داشت. در طول دوران زندگی خود بارها و بارها برای همه‌ي اقشار مردم از علما و شاگردان گرفته تا پیشه وران و برزگران که به او رجوع می‌کردند، این مهم را بیان می‌کرد. بخشی از این روایات در کتاب اصول کافی[68] (که ده‌ها روایت است) از زبان ایشان نقل شده است که به معرفی مشخصات امام واقعي و راه‌های کشف آن پرداخته‌اند.

روایت یونس بن یعقوب از امام صادق(ع) در مباحثه با مردی از اهل شام که ادعای تسلط بر علوم اسلامی را داشت، اما به امامت اعتقادی نداشت را در این باب مشاهده می‌کنیم که امام شاگردان خود نظیر هشام بن حکم، زرارة بن اعین، احول، هشام بن سالم در این مباحثه وارد کرد و دلایل اثبات امامت را خود و شاگردانش مطرح کردند. امام حتی به نقد دیدگاه‌های شاگردانش نیز پرداخت.

در روایت دیگری استدلال منصور بن حازم در این که امام باید قیم قرآن باشد را تأئید کرده و او را دعا می‌کند. همچنین امام، مباحثه‌ي هشام بن حکم با عمرو بن عبید[69] را كه اثبات امامت با براهین امام صادق(ع) برای وی بیان شد، مورد تأئید قرار داده است[70].

در جای دیگر امام صادق می‌فرمایند کسانی که از ولایت ما رو گردانیده و دیگران را بر ما ترجیح دهند از صراط مستقیم منحرفند و دوباره تأکید می‌کند برابر نیست بین کسانی که مردم به آن‌ها پناه می‌برند با کسانی که خود محتاج پناهندگی به دیگران باشند.[71]

امام صادق(ع) می‌فرماید: علی(ع) وارث سنت هزار پیامبر است.[72]

هم چنین فرمودند که ائمه در کتاب خدای عزوجل دو دسته اند:

خدای تبارک و تعالی می‌فرماید: "آن‌ها را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت کنند نه به امر مردم"[73] و امر خدا را بر امر مردم مقدم دارند و حکم خدا را پیش از حکم مردم دانند.

و باز فرمود: "آن‌ها را امامانی قرار دادیم که به‌سوی دوزخ بخوانند."[74] ایشان امر مردم را بر امر خدا مقدم و حکم مردم را پیش از حکم خداوند دانند و بر خلاف آنچه در کتاب خدای عزوجل است، طبق هوس خویش رفتار کنند.[75] (روایات بسیار زیادی در کتب شیعه در این باز پس گیری امر امامت که توسط ده‌ها فرقه مختلف مصادره شده بود وجود دارد.)

 یکی دیگر از معضلاتي که در دوران زندگی امام صادق(ع) وجود داشت که شاید عمده‌ترین مشکل آن دوران هم بوده باشد، وجود فرقه‌های مختلف دینی در همه‌ي شاخه ها، از افراطی تند تا بی‌دینان و زندیقیان بودند که به آنها انواع تفکرات و اعتقاداتي نظیر مسیحیت و یهودیت که همه و همه مدعی حق بودند، نيز اضافه می‌شد. این فرقه‌ها در کلام، فلسفه، ایمان، خدا پرستی، سیاست، فرهنگ، فقه، اندیشیدن و عقلانیت و ملیت و… و در همه‌ي این موارد به‌وجود آمدند.

در همه‌ي این زمینه‌ها ده‌ها فرقه و باور و عقیده تأسیس شده بود. بسیاری از این عقاید به سیستم‌های حاکم متکی بودند و یا به وسیله‌ي آنها احداث می‌شدند و بسیاری کلاً تفکر حکومت‌های حاکم بودند که در جامعه تبلیغ می‌شدند و تعدادی هم وابسته به سران مذهبی گذشته و حال بودند و… .

سعد بن عبدا… ابی خلف اشعری قمی که متوفی سال 299 یا 301 قمری است، در کتاب تاریخ و عقاید مذاهب شیعه بیان می‌دارد که از زمان امام علی(ع) تا زمان شهادت امام صادق(ع) در سال 147 فقط 156 انشعاب و نظریه به‌وجود آمده بوده که البته این نظرات، زمان امام حسن عسگری(ع) به 218 دسته افزایش یافته‌اند و همچنین حسن بن موسی نوبختی در کتاب فرق الشیعه خود، باورهای متفاوت تا زمان امام صادق(ع) را 111 گروه ذکر کرده است. اما محمد بن عبدالکریم بن احمد شهرستانی در کتاب توضیح الملل خود از صدها فرقه در اهل تسنن و تشیع و دیگر باورهای اعتقادی دینی نام آورده است. اصولاً زیربنای فکری غالب این گروه‌ها از چندین باور اساسی تشکیل می‌شده است که به توضیح مختصری در این زمینه می‌پردازیم.

حسن بن موسی نوبختی در فرق الشیعه خود می‌نویسد: چون علی(ع) به شهادت رسید، جز اندکی که از شیعیان او به شمار می‌رفتند و از زمان درگذشت رسول خدا به امامت او قائل بودند، دیگر متابعان وی در پیروان طلحه و زبیر و عایشه فراهم آمدند و با معاویه بن ابی سفیان دسته واحدی تشکیل دادند. ایشان از توده‌ي مردم و قومی فرومایه بودند که از پیروان پادشاهان و حکام غالب وقت به شمار می‌رفتند، خاصه گروهی که به معاویه پیوستند. این دسته، همه‌ي اهل قبله را که ظاهراً اقرار به اسلام می‌نمودند، مؤمن و مسلمان دانسته[76] به این گروه مرجئه می‌گفتند. علت نام گذاری آنها به این اسم این بود که آنها می‌گفتند که ما از عقیده‌ي باطنی مردم خبر نداریم. نمی‌دانیم که چه کسی در دل مسلمان و نیکوکار است و چه کسی بدکار و نامسلمان. اگر کسی فقط بگوید لا اله الا ا… و محمد رسول ا… ما حکم به ظاهر کرده و آنان را مسلمان می‌خوانیم و ثواب عقاب مسلمانان را تا روز قیامت به تأخیر می‌اندازیم و رجوع به قیامت کرده كه در آن روز خداوند، خود می‌داند که چه کسی گناهکار است و امید بخشش از خداوند وجود دارد. این گروه معتقد بودند که گناه کردن به ایمان ضرری نمی‌رساند و آنها ایمان را برای مسلمان کافی دانسته و اعمال گناه آلوده مردم را در ایمانشان مؤثر نمی‌دانستند.[77]

اينچنين به‌نظر می‌آید كه این تفکر در برابر تفکر افراطی خوارج که از گناهان ساده و صغیره‌ي مردم هم نمی‌گذشتند، به‌وجود آمده باشد. معاویه برای آن‌که کسی بر اعمال خود و کارگزارانش خرده نگیرد و بتواند هرکاری را انجام دهد، از مرجئه حمایت کرد و باور رسمی حکومت بنی‌امیه تفکر مرجئه بود. خیلی زود تفکر مرجئه به چهار قسمت تقسیم شد: عده‌ای در عقیده و گفتار خود غلو کردند. اینها یاران و پیروان جهم بن صفوان بودند و به جهمیه نامیده شدند و در خراسان بودند. مرجئیان شام به نام مروج آن غیلان بن مروان، غیلانیه خوانده شدند و مرجئه عراق را به نام رهبر آن عمرو بن قیس الماصر، ماصریه نامیدند که ابوحنفیه یکی از رهبران اهل تسنن از همین مرجئه‌ي ماصریه می‌باشد. ابوحنفیه نعمان ابن ثابت یکی از ائمه اربعه سنت که ایرانی بود در سال 80 در کوفه متولد و در سال 150 هجری از دنیا رفت او معاصر زندگی امام صادق(ع) است و بنیان گذار شیوه‌ي قیاس در فقه است. همچنین قیس بن ماصر از دیگر فقیهان این گروه و معاصر دوران امام صادق(ع) است.[78]

گروه چهارم مرجئه را، حشویه می‌نامند؛ آنها معتقد بودند که هرامام یا پیشوایی زمام امور مسلمانان را در دست گیرد، اطاعت از او برای مردم واجب است. آنها آیات و احادیثی را که تشبیه و تجسم است، معتبر و مقبول می‌شناسند.[79]

بعضی‌ها به حشویه اصحاب حدیث هم می‌گفتند. این افراد در روند تفکر دینی خود در اسلام، اهل تسنن لقب گرفتند و غالب متکلمان و فقیهان آنها در دوران زندگی امام صادق(ع) به صحنه‌ي مذهبی و سیاسی جامعه وارد شدند؛ از جمله‌ي آنان می‌توان از سفیان ابن سعید ثوری (97-161)، شریک بن عبدا… حارث کوفی (95-177)، ابن ابی لیلی (74-148)، مالک بن انس (93-179) نام برد. مالک ابن انس از فقیهان اربعه‌ي سنت و جماعت است؛ زادگاه او مدینه بود و در همان شهر نیز درگذشت. این افراد به جمع آوری احادیث نبوی پرداخته و در فقه از این احادیث بهره می‌بردند و از قیاس اجتناب نمی‌کردند.

همانطوری که مشاهده می‌شود، رهبران دو گروه مهم از اهل تسنن یعنی حنفی و مالکی در زمان امام صادق(ع) می‌زیسته‌اند و متکلمان و فقیهان مطرح اهل تسنن نظیر سفیان ثوری، ابن ابی لیلی، شریک بن عبد ا… همه از معاصرین امام صادق(ع) بودند که در تحکیم و ابداع نظرات اهل سنت، فعالیت چشم گیر داشته‌اند. همچنین کسانی چون قیس بن ماصری، سفیان ثوری ملاقات‌ها و گفت و گوهای مختلفی با امام صادق(ع) انجام داده‌اند. یکی از مباحث مطرح شده از زبان امام صادق(ع) و امام باقر(ع)، همین اعتقاد به گناه کبیره و صغیره و تشخيص مؤمن یا کافر در همین دنیا مي‌باشد که درکتب حدیثی نقل شده و مورد نظر مرجئه و خوارج می‌باشد.

 امام صادق(ع) در پاسخ عبدا… بن سنان که از امام پرسید مردی که گناه کبیره‌ای کند و بمیرد از اسلام خارج شود یا نه؟ و اگر عذاب شود عذابش مانند عذاب مشرکین است یا مدت و پایان دارد؟ امام فرمود:

 کسی که مرتکب یکی از گناهان کبیره شود و بمیرد از ایمان بیرون رود ولی از اسلام بیرون نرود و عذابش از عذاب اولی سبک‌تر است.[80]

به‌طور کلی احادیث جمع آمده در مبحث ایمان و کفر، در جلد سوم اصول کافی (که غالب آنها احادیث از امام صادق(ع) و امام باقر(ع) است،) پاسخگویی در برابر نظرات فقهی خوارج و مرجئه و دیگر فرق اعتقادی پیرامون گناه و عذاب آن است. آری یک جلد کامل از کتاب اصول کافی به مبحث کفر و ایمان پرداخته است که صدها روایت از امام صادق(ع) در آن نقل شده است؛ گویا بیشترین توجه فقهی امام صادق(ع) تبیین همین نوع تلقی از گناه و ثواب و جهنم و بهشت بوده است که فرقه‌های خوارج و مرجئه، به خصوص حشویه، برداشت دیگری از گناه صغیره و کبیره و پاداش و عقاب داشته‌اند و بنابراین تدوین فقهی درست و برآمده از بینش قرآن و سنت حضرت رسول(ص) و شیوه‌ي ائمه گذشته، از دغدغه‌های اساسی دوران زندگی و امامت حضرت امام جعفر صادق(ع) بوده است که به این مهم پرداخته و تدوین آن را مهم‌تر از خیلی از هیجانات سیاسی اجتماعی دیگر دانسته‌اند. این موضوع آنقدر اهمیت داشته که حتی رهبران مذهبی شیعه، در نسل‌های بعد از امام صادق(ع) نیز به آن همت گماشته اند؛ از جمله شیخ صدوق و شیخ کلینی که در قرن سوم و چهارم کتب روایی خود را در این جهت تنظیم کرده‌اند و همانطور که ذکر شد، شیخ کلینی بخش مهمی از کتاب کافی خود را با 1137 حدیث از ائمه به این مهم اختصاص داده است.

تأکید امام صادق(ع) بر جایگاه عقل

توجه به کتاب و سنت حضرت رسول(ص) و اجماع در میان علمای دین در صدر اسلام از اهمیت برخوردار بود. بعضی از علماء اهل سنت در امور فقهی، قیاس رابه سه اصل فوق اضافه نمودند؛ مانند فرقه‌ي حنفی.[81] البته گروهی دیگر از اهل سنت به دقت بیشتر در احادیث و نقل دقیق احادیث توجه کرده و حکم‌های فقهی را از میان این روایات و روایات باقی مانده از خلفای صدر اسلام بیرون می‌آورند.

فِرَق مالکی و شافعی دراهل سنت بیشتر به این موضع گرایش داشتند. امامان شیعه در کنار کتاب، سنت و اجماع به جای قیاس، به عقل و اجتهاد تکیه نمودند و به دخالت عقل در امور جاری مردم و اهمیت آن تأکید بسیاری کردند. از جمله امام صادق(ع) در روایات بسیاری به این مهم پرداخته است. در تحف العقول از قول امام صادق(ع) آمده است: یک عالم، برتر است از هزار زاهد و هزار مجتهد.[82]

همچنین امام صادق(ع) فرمودند:  همانا خداوند تعالی عقل را از نوری ذخیره و حفاظت شده آفرید.[83]

شخصي از امام صادق(ع) پرسيد: عقل چيست؟ امام فرمود: چيزي كه به وسيله‌ي آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آيد، در جاي ديگر امام فرمود: هر كسي عاقل است دين دارد و كسي كه دين دارد به بهشت مي‌رود و مي‌فرمود: پاداش به اندازه‌ي عقل است. حتي فرمود: فرمانبري شيطان از روي بي‌عقلي صورت مي‌گيرد. امام صادق(ع) در جاي ديگري مي‌افزايد؛ حجت خدا بر بندگان، پيامبر است و حجت ميان بندگان خدا، عقل است. امام حتي شخصيت حافظه و دانش را از سرچشمه عقل مي‌داند و عقل را راهنماي مؤمن و سودمندتر از هر مالي معرفي مي‌نمايد.

امام صادق(ع) از اين مطالب جلوتر مي‌رود و مي‌فرمايد: كسي كه به اوضاع زمانش آگاه باشد (با عقل بيانديشد) اشتباهات بر او هجوم نياورد و نادان در اين ميان بدبخت است؛ خدا دوست كسي است كه او را شناخت و دشمن آن كسي است كه خودسرانه (ناعاقلانه) خويش را در زحمت شناسائيش انداخت؛ خردمند و عاقل عيب پوش است و نادان فريبنده؛ كسي كه جاهلانه به كاري بپردازد، بيني خود را بريده است (خود را خوار كرده)؛ هر كه نداند، نفهمد و هر كه نفهمد، سالم نماند و افزود ميان كفر و ايمان فاصله‌اي جز كمي عقل نيست؛ امام اضافه نمود كه عمق حكمت به وسيله‌ي عقل و عمق عقل به وسيله‌ي حكمت بيرون آيد؛ تفكر و تعقل مايه‌ي زندگي دلِ شخص با بصيرت است، چنان كه رونده‌ي در تاريكي كه به وسيله‌ي نور گام بردارد، به خوبي رهايي يابد.[84]

درايت و عقلانيت در دين و زندگي و ايمان و پرستش و عبادت آنقدر برجسته و مهم است كه شروع كتاب كليني در باب عقل و جهل صورت پذيرفته است و ائمه‌ي ما همواره بر اين مهم، همت گماشته‌اند و امام صادق(ع) كه در زمان خود طبق حديث مشهور سفينه، كشتي بان كشتي نوح زمان خود است نيز به ويژگي عقلانيت در ميان آن همه مكاتب عقل گرا تأكيد كرده است.

بني‌اميه بر جبري بودن همه چيز و بستن درِ عقل پافشاري بسيار مي‌كردند، نهايتاً اين جبرگرايي در بين علماي دين در اهل سنت و جماعت دچار ترك و شكستگي گرديد. در زمان عبدالملك مروان، جبريون كه هيچ گونه خير و شري در بندگان نمي‌ديدند، همه را به خدا منتسب مي‌كردند، با مخالفان جدي و سرسختي كه به اختيار و آزادي رأي و عقل اعتقاد داشتند، روبرو گرديدند. شروع كننده‌ي اين تفكر شخصي به نام محمد بن جهني بصري بود كه اعلام كرد هر كسي مسئول رفتار و كردار خويش است، وي در سال 80 قمري در دوران عبدالملك به جرم فساد در عقيده اعدام شد، همزمان با وي در بصره، حسن بصري که عالمي زاهد بود مي‌زيست (21- 110ق) وي شاگردي داشت به نام واصل ابن عطا (80- 131ق) او نظر جهني را در باب اختيار و عقل پذيرفت و از استاد خود دوري كرد و به همين دليل باور اعتقادي او را اعتزال و فرقه‌ي وابسته به اين تفكر را معتزله ناميدند.

معتزله در حقيقت يك واكنش به حاكميت فكري جبري بني‌اميه و خوارج بود. اين تفكر خيلي زود گسترش يافت و كلام و فلسفه و اصول خود را طرح كرد و به عنوان يك انديشه‌ي روشنفكرانه و انقلابي در ميان جامعه شايع گرديد. آنها اصولي نظير توحيد، عدل، وعده و وعيد (مژده‌ي بهشت و ترس از جهنم)، منزلة بين المنزلين (كساني كه گناه كبيره كنند نه كافر مطلق و نه مؤمن مطلق مي‌شوند بلكه جایی بين اين دو مطلق قرار مي‌گيرند)، امر به معروف و نهي از منكر را بنا نهادند كه تمام اين اصول و به ويژه عدل، وعده و وعيد و امر به معروف و نهي از منكر، مردم را به مبارزه بر عليه ظلم تحريك مي‌كرد. اين گروه در زمان زندگي امام صادق(ع) به واصليه یا همان پيروان واصل بن عطا معروف گشتند. (اگرچه از اين تاريخ به بعد تا قرن سوم به 13 گروه انشعاب پيدا كردند).

سه تفکر غالب در دوران زندگي امام صادق(ع)

اكنون در جامعه و در دوران زندگي امام صادق(ع) سه تفكر ديني وجود داشت، تفكري كه فقط گوش به احاديث و ظاهر آيات مي‌داد و سمعي بود و هيچ گونه جايي براي اراده و عقل نمي‌گذاشت كه با نهضت معتزله خيلي زود درهم شكست. [85] تفكر دوم تفكر آزادي انديشي و رفتاري معتزله بود كه به ميان مردم ستم ديده و دانشمندان عقل گرا گسترش يافت و بافتي مبارزاتي در علم و سياست پيدا كرد و گروه سوم كه دسته‌ي صوفيه بودند كه فهم حقيقت را با تزكيه‌ي نفس و رياضت پي گيري مي‌كردند و دنيا و عقل و اراده را طلاق داده بودند.

سه باور عقلي، جبري و تزكيه نفسانی به‌طور مجزا به جامعه، خط و روش و راه چگونه زيستن مي‌داد كه از همه قدرتمند تر، معتزله‌ي عقل گرا بودند. خيلي زود كيسانيه و عباسيان و انقلابيون خاندان امامت به اين باور گرايش پيدا كردند و براي گرفتن مديريت مبارزه و رهبري و امامت با يكديگر متحد شدند تا بر عليه بني‌اميه قيام نمايند. سران آنها به خوبي مي‌دانستند كه نمي‌توانند به ائمه‌ي معصوم رجوع كنند، اگرچه با آنها در باب عقل همزبان شده بودند اما ائمه، مديريت و امامت جامعه را بر اساس نص مي‌دانستند كه هيچ گاه به آنها نمي‌رسيد و امام به‌دستور خدا برگزيده مي‌شد، لذا با خط امامت معصوم فاصله گرفتند و با تكيه بر سنت و حديث و وراثت خاندان رسول و… خود را داعيان بر حق حكومت حضرت رسول معرفي مي‌كردند. گروهي كه اكنون بنياد تئوريك داشته و اصول جديدي را نيز توسط زيديه در مورد رهبري به آن افزوده‌اند تا اين مشكل نص را نيز حل نمايند و آن اصل افضليت مفضول بر فاضل است كه با وجود انساني فاضل‌تر شخص كم فضل‌تر از او مي‌تواند به حكومت برسد. آنها مي‌گفتند حضرت علي(ع) افضل بود اما با عمر و ابوبكر و عثمان بيعت كرد كه از او كم فضل‌تر بودند، بنابراين با وجود افضل مي‌توان حكومت را به‌دست مفضول داد و با اين اصل طرفداران كتاب و سنت هم با معتزله و زيديه و كیسانيه هم آواز شده و دست اتحاد بر عليه بني‌اميه دادند. تفكری آزاد انديش كه هم عقل گرا و هم نوگرا بود و هم اجازه‌ي جنگ مسلحانه داشت و قیام به شمشیر می‌کرد، هم رهبرش را از میان آل محمد(ص) می‌توانست برگزیند و هم خود می‌توانست رهبر انتخاب کند؛ باوری همه جانبه که مردم آن را می‌پسندند. مردم بر این باور هر روز دنبال شخصی یا کسی که مدعی رهبری و امامت می‌شد می‌رفتند، زیرا اگر بنا باشد که مفضول مدیریت کند، تعداد بسیاری از مفضولان می‌توانند ادعای رهبری نمایند؛ چرا که فقط افضل است كه یکی است و تا بخواهی مفضول پیدا خواهد شد؛ حال امام صادق(ع) باید چه می‌کرد؟ آیا بايد خود از یک چنین نهضتی حمایت می‌کرد یا خود را کنار می‌کشید و یا برای مردم روشن‌گری می‌نمود.

ابوحمزه ثمالی از امام صادق(ع) نقل می‌کند که امام فرمود: از ریاست بپرهیز و از راه افتادن دنبال رجال و شخصیت‌ها دوری کن. عرض کردم قربانت گردم ریاست و مذموم بودن آن را می‌دانم اما این که دنبال رجال راه بیفتم، باید بگویم که من دو سوم آن چه از علم در دست دارم از همین راه افتادن به دنبال رجال است. حضرت فرمودند: متوجه نشدی، منظور من این است که بپرهیز از این که مردی را بدون دلیل علم کنی و هر چه گفت تصدیقش نمایی؟[86]

و در جایی دیگر فرمود: شیعه‌ی ما کسی است که صدایش از گوشش فراتر نرود…. اگر آشکارا مدح ما نکند، با دشمن ما پیوند داشته باشد و با دوست ما ستیزه کند و با عیب کن ما هم نشین گردد و در جواب کسی که از وی سؤال کرد، فرق بین شیعه‌ي واقعی و شیعه نما چیست؟ فرمود: آنها مورد آزمایش قرار می‌گیرند و شیعه نماها تنزل می‌یابند و به عذاب گرفتار می‌شوند. سپس در مورد نوع عذاب آنها می‌فرماید: "دچار قحطی یا نابودی، طاعون کشنده و اختلافاتی که آنان را پراکنده سازد، می‌شوند. شیعه‌ي ما کسی است که چون سگ زوزه نکشد، به مانند کلاغ طمع نورزد، اگر از گرسنگی بمیرد، گدایی نکند. در جواب سؤال کننده‌اي كه پرسید آنها کجایند؟ فرمود:

کناره‌های زمین زندگی با قناعتی دارند و خانه به دوشند، اگر حاضر باشند شناخته نشوند، اگر غائب باشند احوال پرسی نشوند، اگر بیمار باشند عیادت نشوند، اگر خواستگاری کنند زن به آنها ندهند، شیعه ما اگر زشتی ببینند انکار کنند و اگر نادانی به آنها خطابی کند در پاسخ سلام دهند و اگر حاجتمندی به آنها پناه برد به او رحم کنند، در مرگ غمگین نمی‌شوند، دلشان با هم یکی است، اگر چه در شهرهای مختلف هستند.[87]

وقتی به او می‌گفتند که فلان یا فلان گروه یا مؤمنان پیروز شدند و احساس قدرت می‌کنند، می‌فرمود: قدرتمند و پیروز کسی است که با خیر غالب شود و مغلوب کسی است که مغلوب شر شود، مؤمن لگام شده است. [88]

کاملاً مشخص است که امام صادق(ع) پیروان خویش را به سکوت و عدم دخالت در هیجانات سیاسی و دوری از ظلم و دفاع از خط درست امامت، تحمل سختی‌ها و فشارهای سیاسی، زندگی در هجرت و خانه به دوشی دعوت می‌کند. سیاستی که به تنهایی و دور شدن آنها از مواهب زندگی منجر خواهد شد، اما ایمان و اخلاق و عرفان ایشان در سیر حوادث، بالنده و محکم باقی می‌ماند و در جهت یک وحدت قلبی و پیوستن به یکدیگر گام بر می‌دارند. در غیر این صورت به طمع، خشم و کینه، خودبینی، قدرت پرستی و… دچار شده و همانند دیگر نحله‌های فکری، ایمان و آخرت و حقیقت را از دست خواهند داد.

شاید بتوان گفت بیشترین فشاری که به امام صادق(ع) در دوران زندگی ایشان وارد می‌گردید، پیوستن اعضای خانواده امامت به این جریانات فکری و سیاسی بود که به دلیل محبوبیت آنها، مردم زیادي به آنها روی آوردند. همانطور که قبلاً اشاره گردید، از جمله‌ي این افراد زید پسر امام سجاد(ع) می‌باشد. در مورد زید، نقل قول‌های متفاوتی در کتاب‌های تاریخی و روایی وجود دارد؛ می‌گویند او به شاگردی واصل بن عطاء رهبر معتزله رفت و پیرو تفکر معتزله گردید. واصل بن عطاء که خود عالمی زاهد در بصره بود، شاگردی درس حسن بصری می‌نمود اما به لحاظ دینی شیخ خود را ابو هاشم عبدالله بن محمد حنفیه می‌دانست. [89] او از حسن بصری در اصول اعتقادی انتقاد می‌کرد و در مبحث عدالت خداوند از استاد خود انتقاد شدید نمود و از او جدا گردید و استادش او را به اعتزال از خود متهم نمود که تفکر معتزله از این زمان آغاز شده است. گرایش زید به واصل بن عطاء و پذیرش تفکر اعتزالی او یک پیوند اعتقادی و سیاسی بین کیسانیه و عباسیه و اهل سنت و جماعت و علویان ایجاد می‌کرد که زید را به ناچار در برابر خط فکری امامت امام جعفر صادق(ع) و پدرش حضرت امام محمد باقر(ع) قرار می‌داد، به این ترتیب خط فکری جدیدی به رهبری زید شکل گرفت.

 پیروان وی قائل به لعن ابوبکر و عمر و عثمان نیستند و امامت مفضول را با وجود فاضل جایز می‌دانند. شهرستانی در ملل و نحل خود می‌نویسد: زید قَدَری مذهب بود و شرط امامت را قیام و خروج به شمشیر می‌دانست. حتی روزی گستاخانه به برادر گفت: پدر ما (امام سجاد(ع) امام نبود، زیرا هرگز خروج نکرد و در راه دین شمشیر نکشید.[90]

 زیدیه امام را از اولاد علی(ع) می‌دانستند، خواه از فرزندان امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) باشند و به رجعت اعتقادی نداشتند، ابوحنفیه رهبر فرقه حنفی او را شیخ خود معرفی می‌کرد و هنگام قیام او با او بیعت کرد و برایش سی هزار درهم فرستاد و مردم را به یاری او برانگیخت. این فرقه از دیگر فرق شیعه، به مذهب اهل تسنن نزدیک ترند. در حقیقت زیدیه پیوند سیاسی ـ عقلانی بین معتقدان به رهبری با شورا و نصب (اهل تسنن) و معتقدان به رهبری از خاندان امام علی قلمداد می‌شد که این پیوند در مکتب اعتزال صورت پذیرفت و آنان به نام علویان مشهور شدند، این تئوری به ظاهر قدرتمند بود و رقیبي جدی برای بنی‌امیه در زمان قیام زید بود. زید در سال 122 بر اساس حمایت رهبران اهل سنت و معتزلیان و فتوای آنها و بعد از آن که چهل هزار نفر با وی بیعت کردند، در کوفه بر علیه حاکم اموی ــ هشام بن عبدالملک ــ قیام کرد که به‌دست یوسف بن عمر ثقفی ــ والی عراق بنی‌امیه ــ و با خیانت همه طرفدارانش، در حالي که فقط بین 200 تا 500 نفر به کمک او آمدند، کشته شد[91]و سپس با پیوستن باقی مانده‌ي آنان در زمان منصور عباسی به فرزندان عبد ا…. بن حسن بن حسن بن علی(ع) در قیام محمد و ابراهیم در زمان منصور عباسی رقیبي جدی برای بنی‌عباس گردیدند و بعد از شکست محمد نفس زکیه در مدینه، در زمان هادی عباسی، گروه دیگری از علویان به رهبری یکی دیگر از فرزندان امامان به نام حسن بن علی بن حسن قیام کردند که وی به شهادت رسید و به نام شهید فخ ــ محل شهادتش ــ مشهور شد.

 یکی از علویان به نام ادریس بن عبد ا… که سردار شهید فخ بود، در جنگ زنده ماند و به شمال آفریقا گریخت و در آنجا بنیان گذار حکومتی به نام ادریسیان گردید که یک نظام علوی بود و تا سال 375 بر مراکش و آفریقای شمالی حکومت مي‌کرد.[92]

 علویان در ایران، در طبرستان نیز از 250 تا 316 به قدرت دست یافتند و در یمن از 280 تا 700 هجری نیز نظام علوی تشکیل دادند و امروز نیز اکثر یمنیان زیدی و علوی هستند. علویان در زمان امام صادق(ع) یک مکتب فکری قدرتمند بودند که هم رساله‌ي فقهی و هم شیوه‌ي عملی مبارزاتی و تفکر و جهان بینی مخصوص به خود داشتند. بعد از شهادت زید هرگاه فردی از خاندان امام علی(ع) بر علیه حکومت‌های حاکم قیام کرد، در وهله‌ي اول، علویان به او می‌پیوستند و به همین دلیل وقتی در سال 127، عبد ا… معاویه نوه‌ي جعفر بن ابی طالب بر علیه بنی‌امیه قیام کرد، تمام زیدیان در کوفه به او پیوستند. او بعد از شکست از عامل خلیفه‌ي اموی به ایران آمد و مناطق همدان، اصفهان و ری را تصرف کرد و اعلام حکومت مستقل از بنی‌امیه نمود.[93] همانطور که قبلآ ذکر شد وی به‌دست ابومسلم که او را رقیب خود می‌دانست کشته شد.

بنی عباس در ابتدای حکومت سعی می‌کردند که رقیب اصلی خود ــ زیدیه ــ را از صحنه بیرون کنند، اما حمایت همه جانبه‌ي علمای اهل تسنن از آنها و علاقه‌ای که مردم به آنها داشتند مانع از این امر می‌گردید. در قیام محمد نفس زکیه، مالک ابن انس ــ فقیه بزرگ اهل سنت ــ بر فتوای خود اعلام کرد كه بیعت محمد ابن عبدالله به گردن همه است.[94]

اگر چه علویان در حجاز و عراق در جنگ با منصور شکست خوردند، اما قدرت و نفوذ آنها به قدری بود که در زمان مهدی پسر منصور، وزارت کل حکومت بنی‌عباس به داوود بن یعقوب یکی از رهبران زیدیه رسید و او در تمام ولایات، عوامل علوی را گماشت به‌طوری که مهدی عباسی بالاخره از ترس مجبور شد در یک اقدام سریع او را برکنار و یاران زیادی از وی را کشت.[95]

در کتاب‌های فرق اسلامی از 19 فرقه زیدی که به تدریج از یکدیگر منشعب می‌شدند، نام برده شده است.[96]

خطر گرایش به زیدیه از میان خاندان امامت، دل امام صادق(ع) را به درد می‌آورد، لذا همیشه به یارانش تأکید می‌کرد که تنها خط درست در خط پیامبر اکرم(ص)، امامان معصوم که پدران وی بوده اند، می‌باشند. در جایی درباره‌ی سوره‌ي 7 آیه 180 فرمود:" منظور آیه، حضرت علی(ع) و ائمه علیهم السلام هستند و تعبیرهای دیگري که فلان و فلان درباره‌ي آيات می‌کنند، شبهه آور و از متشابهات است و آنها در دلشان انحراف است که اینگونه آیات را به نفع خود تأویل کرده و یاران و اصحاب آنها برای فتنه جویی و به قصد تأویل پیروی می‌کنند، در صورتی که تأویل آن را جز خدا و راسخون در علم نمی‌دانند و راسخون، امیر المؤمنین و ائمه علیهم السلام هستند.[97]

 امام(ع) در تعبیر آیه ي30، سوره‌ي 41: " الذین قالو ربنا ا… ثم استقاموا…" فرمود:" آنهایی که بر ولایت امامان یکی پس از دیگری استقامت کردند، منظور آیه است."[98]

امام صادق(ع) هم برای پیروان اهل سنت و هم برای پیروان زیدیه که اعتقاد خود را با اهل سنت پیوند زده‌اند و هم برای مردم، در بسیاری از روایات[99] و صدها روایت و سخنرانی در کتب دیگر با استناد به آیات قرآن، خط درست هدایت را ترسیم نموده است. او می‌فرمود: خدا مؤمنان را در زمان میثاق به ولایت، رنگ آمیزی کرد و می‌فرمود هر کس وارد خانه‌ي ولایت شود، وارد خانه‌ي پیامبر شده است. می‌گفت هر کس بخواهد به حق وارد شود به ولایت ما وارد شود و با استناد به آیات می‌فرمود کسانی كه از ولایت ما خارج شوند، برایشان جامه‌های آتشین در آخرت بریده می‌شود و آنهایی که در ولایت ما باقی می‌مانند، نزد پروردگاردشان در حال راستی و درستی باز می‌گردند و می‌افزود هر که از ولایت ما منصرف شود، از بهشت منصرف شده است و توضیح می‌داد که ترک کردن ولایت ما در دنیا، عذاب سختي را به همراه خواهد آورد و راه فرار از گمراهی در دنیا را خارج نشدن مردم از ولایت امامان معصوم علیهم السلام می‌دانست.

اين گونه سخنان نقل شده از امام صادق(ع) (كه تعداد آنها هم بسيار است و همه‌ي آنها استدلال آيات قرآني و ادلّه عقلاني را به همراه دارد،) بيانگر اين مطلب است كه روي سخنان امام با ياران و دوستاني است كه قبلاً اعتقاد داشته‌اند امّا به تدريج از ايشان جدا شده و به فرقه‌هاي ديگر پيوسته‌اند كه يقيناً يكي از اين فرقه‌ها كه به جان خاندان و دوستان امامت افتاده بود، فرقه‌ي زيديه و علويه بود. اين فرقه، دوران پر التهابي را در دهه آخر عمر امام صادق(ع) برايش فراهم آوردند، دوراني كه امام مي‌دانست كه ضعف بينش سياسي، اجتماعي و اعتقادي اين گروه باعث شده كه عباسيان چون گرگ هايي به خاندان و فرزندان امامان معصوم حمله آورند و عزيزترين نفرات اين خانواده را بِدَرند. بر اثر ادعاي همين گروه علوي، منصور دستور داد تا بسياري از خاندان و نوادگان امام حسن(ع) را بازداشت كنند و هر علوی ديگري كه كوچكترين ادعايي داشت را بازداشت مي‌كرد، از جمله عبد ا… بن حسن كه قبلاً از او ياد كرديم و او را زندان كرده و در زندان مرد و دو فرزندش ابراهيم و محمد را در نبردهاي جداگانه شكست داد و بسياري از علويان را كشتار كرد.[100]

محمد نفس زكيه قبل و بعد از آن كه مدينه را فتح كند و قصد جنگ با منصور را نمايد، از همه‌ي مردم درخواست بيعت كرد و مالك بن انس فتوي داد كه بيعت مردم مدينه با منصور عباسي معتبر نيست چون با اکراه صورت گرفته است و مردم مي‌توانند با محمد نفس زكيه بيعت كنند. ياران محمد نفس زكيه، اسماعيل بن عبدا… جعفر ــ يكي از فرزندان خاندان علوي ــ را به دليل بيعت نكردن كشتند،[101] تا ثابت شود قدرت بدون عصمت، در هر قوم و هر لباسي، از ظلم چشم پوشي نمي‌كند و اين همان نگراني‌اي بود كه امام صادق(ع) از آن بيم داشت و عزيزانش را از آن نهي مي‌كرد و مي‌فرمود: تنها گردنه‌ي نجات بخش، ما هستيم، از ما جدا نشويد[102] و به دليل خوفناك بودن شرايط، برای حفظ ايمان مؤمنان تأكيد مي‌كرد كه کسی به فاصله‌ي يك وجب از جماعت مسلمين دوري گزيند، رشته‌ي اسلام را از گردن خود جدا كرده است و هر كه بيعت امام را بشكند، دست بريده به سوي خدا رود[103] و مي‌افزود: ايمانتان را به سم آلوده نكنيد و خود را به ولايت فلان و فلان نياميزيد كه ايمانتان آميخته به سم مي‌شود.[104]

شکست سنگین محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم باعث شد که عباسیان جسارت و اهانت به خاندان امامت را به‌طور علنی پیشه خود کنند و راهی را که بنی‌امیه آغاز نمودند، ادامه دهند.

عبدالله بن سلیمان تمیمی می‌گوید: هنگامی که محمد و ابراهیم دو فرزند عبدالله بن حسن بن حسن کشته شدند، مردی به نام شیبه بن عقال به مدینه آمد که منصور عباسی او را فرمانروای مدینه قرار داده بود. او در مسجد مدینه بر فراز منبر اعلام کرد: علی ابن ابی طالب(ع) با جماعت مسلمانان مخالفت ورزید و با مؤمنان به جنگ پرداخت و امر خلافت را به نفع خود طلبید و آن را از اهل خود بازداشت. پس خداوند آرزویش را بر او حرام ساخت و او را با غصه و اندوه از دنیا برد و این فرزندان علی در فساد و طلب امر خلافت بدون سزاواری آن از علی پیروی می‌کنند پس آنان در جای جای زمین کشته شده‌اند و در خون خود تپیده‌اند.

راوی گوید این سخن او بر مردم بزرگ و سخت آمد و هیچ کس از آنان جرأت نکرد که کلامی به زبان بیاورد. پس مردی که دستار قومسی کهنه‌ای بر تن داشت برخاست و گفت: پس ما خدا را ستایش می‌گوییم و بر محمد(ص) خاتم پیامبران و سرور فرستادگان الهی و تمامی پیامبران درود می‌فرستیم، اما آنچه از نیکی بیان داشتی ما سزاوار آن هستیم و آنچه از بدی گفتی تو و همراهانت به آن سزاوارتر و شایسته‌تر هستید.‌ای کسی که به غیر مرکب خود سوار شده است و غیر توشه خود را خورده است، اینک پشت کرده و بازگرد. سپس رو به مردم کرد و گفت: آیا از کم توشه‌ترین و کم عمل‌ترین مردم روز قیامت و زیانکارترین آنان به شما خبر ندهم؟ کسی که آخرت خود را به دنیای دیگران بفروشد و او این فاسق است. پس مردم را خاموش کرد و فرماندار از مسجد خارج شد و سخنی بر زبان نیاورد. پس، از آن مردم پرسیدم آن مرد کیست؟ گفتند این سخنران جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع) است.[105] تنها کس باقی مانده از خاندان علی(ع) که جرأت داشت از امامت علی(ع) و خط بر حق آن دفاع کند، امام جعفر صادق(ع) بود و بسیاری از مدافعان به دلیل گوش نکردن به حرف امام خود نابود شده بودند و هم اقدام منجر به شکست آنها باعث فشار مضاعف به خط مظلوم عدالت و امامت حضرت علی(ع) و امامان بر حق بعد از او شده بودند.

اهل "غلو"

اين نگراني امام از جنبش علويان و تار و مار شدن خاندان ابوطالب هنوز التيام نيافته، نگراني ديگري در جامعه‌ي مؤمنان ظاهر شد كه سختي كار امامت را براي آن بزرگوار بيش از همه آشكار نمود و آن ظهور افراطيون شيعه و غاليان و منحرفان از حق بود. البته اهل غلو ــ بزرگ نمايان در ميان شيعه ــ در زمان خود حضرت رسول(ص) و حضرت علي(ع) و امامان گذشته وجود داشتند، اما نه قبل از امام صادق(ع) و نه بعد از وي، در هيچ زماني، شدت ظهور غلات و اعلام هويتشان به اندازه‌ي زمان امام صادق(ع) نبوده است كه به يكباره اين امام مظلوم و ياران كم و باوفايش را از همه سو به محاصره گرفتند؛ از امام صادق(ع) روايتي نقل شده كه مهمترين رهبران غلات را هفت تن اعلام كرده است.[106] امام صادق(ع) ضمن اشاره به آيات 221 و 222 سوره شعراء كه مي‌فرمايد آيا مي‌خواهيد من شما را خبر دهم كه بر چه كساني شيطان‌ها فرود مي‌آيند، بر هر دروغ گوي كناهكاري فرود آيند و فرمود آنها هفت تن هستند: مغيره، بيان، صماعد، حمزه بن عمار، حارث شامي، عبد ا… بن حارث و ابوالخطاب؛ از همه معروف‌تر و منحرف‌تر ابوالخطاب بود، او امام صادق(ع) را خدا مي‌ناميد و خودش را پيامبر. در روايتي نقل مي‌شود كه عيسي حجراني نزد امام صادق(ع) آمده و گفت دسته‌اي از مردم تو را عبادت مي‌كنند و دسته‌ي ديگر تو را در حد نبوت بالا مي‌برند، امام بعد از شنيدن اين حرف آن قدر گريه كرد كه محاسنش از قطرات اشك،‌تر شد. آن گاه فرمود: "اگر خدا مرا بر آنان مسلط كرد و خون آنان را نريختم، خداوند خون فرزندم را به‌دستم بريزد."

غاليان به تناسخ و تجسم خداوند معتقد بودند، ظاهراً عقايد غلات در ميان جوانان عصر امام صادق(ع) رسوخ كرده بود و آنها را به خود جذب مي‌كرد.[107] با روايتي از امام صادق(ع) اين امر وضوح بیشتری مي‌يابد، از ايشان نقل شده كه فرمود:

برحذر داريد جوانان خود را از غلات و گزافه گويان تا ايشان را فاسد نكنند، زيرا غلات بدترين آفريدگان خدايند، بزرگي خدا را كوچك شمارند و براي بندگان خدا دعوي خدايي كنند، به خدا سوگند كه غلات از يهود و نصارا و مجوس و مشركانند.[108]

 و در جاي ديگر امام صادق(ع) فرموده است:

گوش و چشم و موي و پوست و گوشت و خون من از غلات بيزار است، خدا و پيامبرش نيز از ايشان بيزارند، غلات بر دين من و دين پدران من نيستند.[109]

در روايتي ديگر امام ضمن آوردن نام ابوالخطاب به‌طور صريح مي‌فرمايد:

ابوالخطاب و اصحابش ملعونند، با معتقدين به عقيده‌ي او همنشين نشويد، من و پدرانم از او بيزاريم.

در جاي ديگر فرمود:

خدا و فرشتگان و همه‌ي مردم، ابوالخطاب را لعنت كنند، من پيش خدا شهادت مي‌دهم كه او كافر و فاسق و مشرك بود و وي با فرعون در عذاب دوزخ است و از بام تا شام شكنجه مي‌شود.[110]

بر اين اساس، بسياري از سخنراني‌هاي امام و روايات به جا مانده از ايشان در تكفير، بزرگ‌نمايي، قداست پروري، دوري از عقل و تدبير، اطاعت كوركورانه، بي‌توجهي به كتاب خدا و سنت رسول(ص) و امامان گذشته بوده است كه بخش قابل توجهي از روايات وي را به خود اختصاص داده است. امام صادق(ع) همچنين بر دوري‌گزيني از بدعت و اضافه يا كم كردن روايات منقول از معصومين و بررسي تطابق كلام با قرآن، براي دچار نشدن به اين نوع فجايع، تأكيد بسيار كرده است. در جايي فرموده است: "حديثي كه كتاب خدا آن را تأييد نكند، باطل است و حديثي كه مطابق با قرآن نباشد، نادرست است." همچنين فرموده‌اند: "از ما كه حديثي به‌دست شما برسد، اگر شاهدي از قرآن يا حديثي از رسول خدا(ص) بر صحت آن بود بپذيريد."[111]

اما ظاهر امر و وقایع تاریخی نشان می‌دهد که آنچه که امام صادق(ع)، یارانش را از آن منع می‌کرد زیاد مورد استقبال عموم قرار نمی‌گرفت و مردم به این گروه‌های فاسد ملحق می‌شدند. از نوع نفرین امام صادق(ع) نیز معلوم می‌شود که با آن‌که 70 نفر از پیروان غالیان ابوالخطاب و خود او به وسیله‌ي منصور در کوفه اعدام شدند، اما این جریان امتداد یافت و از بین نرفت. امام فرمودند:

خدا لعنت کند ابوالخطاب را و لعنت کند کسانی راکه از ایشان باقی ماندند و لعنت کند کسانی را که دلشان به حال ایشان بسوزد.[112]

 به‌نظر می‌رسد که امام(ع) دریافته بود که بین ابوالخطاب و پسرش اسماعیل رابطه‌ای پنهانی برقرار شده است.

طبق گزارش کتاب دایرﺓالمعارف بزرگ اسلامی از قول صاحب کتاب رجال‌کشی، در صفحه 321، دو تن از کسانی که تمایل غالیگری داشته‌اند با اسماعیل پسر امام صادق(ع) در ارتباط بوده و قصد مطرح کردن امامت وی بعد از امام صادق(ع) را داشته‌اند و رژیم عباسی آن دو تن را دستگیر و یکی از آنها را اعدام می‌کند و این امر باعث انتقاد شدید امام صادق(ع) از پسرش اسماعیل می‌گردد.

سعد بن عبد ا… اشعری نوبختی، بنیانگذار فرقه‌ي اسماعیلیه را همان طرفداران باقی مانده از ابن خطاب معرفی می‌کند. نویسنده‌ي مقاله، در کتاب دائره المارف اسلامی می‌نویسد: در کتاب ام الکتاب صفحه 11 که از کتاب‌های سری فرقه اسماعیلیه است، ابوالخطاب را پایه گذار فرقه اسماعیلیه نام برده است. عجیب‌تر این‌که ماسینیون محقق فرانسوی ابوالخطاب را پدر معنوی اسماعیل معرفی می‌کند.[113] با آن‌که اسماعیل در زمان حیات امام صادق(ع) از دنیا رفت و امام برای مرگ او ده‌ها نفر را به شهادت گرفت و در مراسمی بزرگ با شرایطی خاص جنازه‌ي او را دفن کرد، اما طرفداران ابوالخطاب به پسر اسماعیل یعنی محمد بن اسماعیل روی کرده و اورا امام بعد از امام صادق(ع) معرفی کردند و بدین ترتیب یکی از جریانات تند و افراطی شیعه در زمان امام صادق(ع) با انحراف ابوالخطاب غالی به‌وجود آمد و نگرانی امام صادق(ع) و نفرین‌های وی کاملاً مشخص می‌کند که چرا این قدر نگران گروه غالیان است.

صاحب کتاب تاریخ شیعه و فرقه‌های اسلام در تحقیقات خود مشخص می‌کند که یکصد و سی و یک فرقه‌ي مذهبی که اهل غلو بوده و عقاید منحرفي از عقل و دین داشته اند، وجود داشته است.[114] از لابه لای حوادث درج شده در تاریخ و از واکنش و سخنان امامان معصوم؛ حضرت امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) به‌نظر می‌رسد که اهل غلو بر فرهنگ عمومی جامعه که در بین مردم جاری بود، ظاهر می‌شدند و خیمه می‌زدند، نه آن که خود فرهنک ساز باشند. اگرچه با گرایش به آن‌ها در ده‌ها سال بعد، انحراف در فرهنگ اخلاقی جامعه، گسترش چشم گیري یافته است. اما باورهای عمومی مردم در چهره‌ي غلات و عملکردهای آن‌ها شکل می‌گرفته است. چرا که اولاً اهل غلو فقط در تفکر شیعه به‌وجود نیامده است، بلکه در بسیاری از فرق موجود در آن دوران اهل غلو فعال بودند، عباسیان، ابومسلم، علویان و… پیروان بسیاری داشته‌اند که در باور و اعتقاد خود نسبت به رهبران و تفکر و اعمال آن‌ها غلو داشته‌اند. این فرهنگ و باور در بعضی از مواقع چنان شیوع می‌یافت که یاران درجه‌ي اول بسیاری از سران این فرق را نیز مبتلا می‌کرده است.

برای روشن شدن این مطلب به کندوکاو ریزتری از شرایط آن دوران نیاز است که ذیلاً به آن پرداخته می‌شود و این فرهنگ خطرناک حاکم بر همه‌ي اقشار جامعه شاید یکی از دلایل اصلی سکوت امامان معصوم در برابر حاکمان ظالم زمان خودشان باشد؛ چرا که وجود این حاکمان، خود سدی بود برای جلوگیری از نفوذ آن‌ها و سرکوب‌های وسیعی که صورت می‌دادند، دست رهبران اهل غلو را از رسیدن به قدرت که به شدت خطرناک بودند كوتاه می‌نمود، که اگر اهل غلو به قدرت می‌رسیددند، فاجعه‌ای همه جانبه رخ می‌داد و حاکمان ظالم بنی‌امیه و بنی‌عباس هیچ گاه اجازه‌ي به قدرت رسیدن آن‌ها را ندادند و برای جلوگیری از گسترش فرهنگ آن‌ها قتل عام‌های خونینی به راه انداختند.

شاید علت گسترش فرهنگ غلو در همه‌ي فرق و اقشار جامعه، همان‌طور که ذکر شد ارتباط و تعامل مردم با باورها و افکار مختلفي که پیشینه‌ي تاریخی نیز داشته است باشد. مردم ایران، مصر، شمال افریقا، روم، یونان، هند، چین، ماورالنهر، غوريان، ترکان و…، همه در گسترش اسلام با یکدیگر به مراوده و تجارت، ازدواج، روابط قومی و عشیره‌ای و… پرداختند. در این گسترش کشور که به‌دست اعراب مسلمان و حکومت‌های غیر حق با رهبرانی جاه طلب و دنیا دوست صورت می‌گرفت، هیچ گونه برنامه‌ي فرهنگی برای مهار افکار غلط و غیر واقعی از جمله فرهنگ غلو وجود نداشت. سرکوب مستقیم تنها راهی بود که به کار گرفته می‌شد. گذشت ده‌ها سال، بعد از فتح این مناطق کافی بود که این ارتباط و تعامل فرهنگی شکل بگیرد.

در ایران سه باور دینی، یعنی زردشتی، مانوی و مزدکی وجود داشت که زردشتیان آزمایش تاریخی خود را پس داده بودند و با حمله‌ي اعراب به ایران به کلي درهم شکستند و مردم ایران، دیگر از آن‌ها جانبداری نکردند. البته گروه اندکی از زردشتیان در زمان ابومسلم، به رهبری خواف که اهل رستاق نیشابور بود، به گسترش دین زردشت پرداختند و شهر خواف در خراسان به نام وی بنا شد او را خواف بهافرید می‌گفتند که ابومسلم او را دستگیر كرد و در مقابل در مسجد جامع نیشابور کشت و یاران باقی مانده‌ي بهافرید در مورد او به غلو روی آوردند و می‌گفتند که خواف در آسمان اسبی دارد، راهوار و زرد که برآن سوار است و روزی با این اسب فرود آید و از دشمنان انتقام سخت بکشد.[115]

بیشتر گرایش مردم ایران در آن زمان به غیر از گرایش به اسلام به باور مانوی و مزدکی بود. شاید یکی از دلایل آن، این باشد که رهبران زردشتی در زمان بهرام شاه ساسانی او را مجبور به کشتن مانی که ظهور کرده بود، نمودند. موبد موبدان زردشتی به نام کرتیر بهرام شاه را به قتل مانی واداشت.[116] مانی از یک سو به تفکر بودایی وابسته بود و یک سال در میان بودائیان هند زندگی کرد.[117] و از سوی دیگر به تفکر گنوسی دوران هلنیسم یونان تکیه داشت[118] و باورهایی از تفکر حضرت مسیح(ع) را نیز دنبال می‌کرد که نتیجه‌ي این افکار، پرداختن به درون و آزاد نمودن جسم و جان از قید و بندهای ظاهری دنیا است و اسطوره سازی و توهم پردازی در تفکر زروانی مانی بسیار زیاد بود.[119]

فرهنگ مانوی با تضعیف دولت بنی‌امیه در شرق و خراسان در میان مردم رو به گسترش گذاشت. فرهنگی که به گیاه خواری، زهد افراطی، باور به تناسخ یا سمساره، باور به ثنویت در عالم از خدای نور و خدای ظلمت تبليغ می‌نمود و از سوی دیگر تفکر مزدک نیز دوباره در ایران رو به گسترش نهاد. مزدکیان در زمان قباد، پادشاه ساسانی در ایران با ظهور مزدک گسترش یافتند. فشار روحانیون زردشت به مردم باعث شد که قباد به مزدک روی بیاورد که یک جنبش دینی با جنبه‌های اجتماعی نیرومند بود. مزدکیان خواهان مالکیت مشترک و ازدواج مشترک بودند تا حس مالکیت را در انسان از بین ببرد و او را آماده‌ي تعالی و رشد نماید.[120] سر انجام در زمان انوشیروان، موبدان زرتشتی شاه را وادار کردند تا تمام مزدکیان را که تا 80 هزار نفر می‌شدند گرد آورده و قتل عام نمایند و بعد از این قتل عام، موبد موبدان زرتشتی لقب دادگر را به انوشیروان اهدا کرد.[121] تفکر مزدکی کاملاً با باور اسلامی مغایرت داشت و بی‌توجهی به احکام و قید و بندهای شرعی را دامن می‌زد. لذا بسیاری از افراد را به خود جذب نمود و تفکر مزدکی و مانوی با یکدیگر تلفیق گردید و گروندگان به آن‌ها را زندیق گفتند. [122]

 فرهنگ زندیق خیلی سریع رشد یافت و پایه‌ي فکری بسیاری از تفکرات غلوآمیز در جریانات فرهنگی سیاسی جامعه گردید. پیدایش تفکر زندیقی دو ضایعه بزرگ را در دوران فوق ایجاد کرد؛ اول این که حاکمان ظالم، هر مخالف حکومتی را با مارک و تهمت زندیقی دستگیر و زندانی یا اعدام می‌کردند و هر کسی که قدمی برای اصلاح جامعه در فکر و اعتقاد و سیاست بر می‌داشت به تیغ زندیقی گردن زده می‌شد و دیگر این که گروه‌ها و فرقه‌های بسیاری از میان اندیشه‌های مزدک و مانی، عقاید تناسخ و بی‌توجهی به حدود شرعی و آزادی همه جانبه در همه چیز را اخذ می‌کردند و با مواردی از اعتقادات اسلامی رایج در می‌آمیخته و افراد خاصي را اسطوره می‌کردند و مرگ و فنای آن‌ها را پايان زندگی دنیايشان نمی‌دانستند و بازگشت آن‌ها را نوید می‌دادند و مقام آن‌ها را با سطح پیامبران و حتی خدا بالا می‌بردند.

گرایش کنندگان به فرهنگ زندیق، خیلی زود فساد اجتماعی در تمام ابعاد را گسترش می‌دادند و چون به هیچ چیز اعتقاد نداشتند از هیچ عمل زشتی در سیاست، روابط، خانواده و… خودداری نمی‌کردند. ذیلاَ به ظهور بعضی از عقاید اهل غلو که بینش و فرهنگ زندیقی در آنها رسوخ کرده بود اشاره می‌نماییم.

غلو در پیروان کیسانیه

دوران امامت حضرت امام محمد باقر(ع) که دوران جوانی امام صادق(ع) نیز می‌باشد، مواجه با دوران اوج اهل غلو کیسانیه است که ده‌ها گروه از میان آنها برخاسته است که به دو گروه از آنها اشاره می‌شود:

گروه عماریه به رهبری حمزه بن عمره بن عماری بودند که اعتقاد داشتند که محمد بن حنفیه خداست (البته گروه‌های قدیمی‌تر کیسانیه معتقد بودند که علی(ع) خداست.) وی اهل مدینه بودو عملا در مقابل خاندان امامت موضع سختی داشت و خود را پیامبر محمد بن حنفیه می‌دانست.امام محمد باقر او را لعن کرد و از او بیزاری جست و شیعیان وی نیز از او بیزاری جستند.[123]

گروه بیانیه: افکار اهل غلو عماریه به کوفه سرایت کرد و شخصی به نام بیان بن سمعان که مردی کاه فروش بود، ادعا کرد او جانشین امام محمد بن علی بن حسین ــ امام باقر(ع) ــ است. حاکم اموی کوفه ــ خالد بن عبد ا… قسری ــ وی را با پانزده تن از یارانش در بوریایی پیچید و در مسجد کوفه نفت بر ایشان ریخته و آتش زد.[124]این گروه را بیانیه یا نهدیه می‌گویند. صاحبان کتاب‌هاي مقالات والفرق[125] و فرق الشیعه[126] می‌نویسند که حمزه بن عمار با دختر خود ازدواج کرد و تمام حرام‌ها را حلال کرد و اعلام کرد که هر کس امام خود را بشناسد هر کاری کند رواست و او را هیچ گناهی نباشد؛ آن‌ها به تناسخ نیز معتقد بودند.

گروهی از طرفداران بیان بن سمعان به ابوهاشم پسر محمد حنفیه معتقد شدند و در مورد او غلوهای بسیار کردند و از جمله می‌گفتند که ابوهاشم دعا کرد که ستاره‌ي زهره در دستش بیافتد و ستاره‌ي زهره از آسمان فرو افتاد و در دست ابو هاشم قرار گرفت و وقتی مردم به آسمان نگاه کردند، ستاره‌ي زهره نبود و سپس ابو هاشم آن را به آسمان برگرداند. همچنین می‌گفتند که ابوهاشم بر روی بدن یک خفاش با دعا پر و بال ایجاد کرد و او را تخم گذار نمود و پرهای چلچله‌اي را برداشت و او را بچه زا کرد؛ همچنین اضافه می‌نمودند که ابوهاشم در دهان مردی که از دهان او بوی بد بیرون می‌آمد، تف کرد و سپس دهان او خوشبو شد، همچنین در دهان شخص دیگري تف کرد از دهانش دُر و جواهر بیرون آمد و ابو هاشم در مورد کسی که به او شکایت از ناتوانی جنسی نمود، در دستگاه تناسلی او دمید و مجرای بول او را در دهانش گرفت و در آن باد فرستاد و آن مرد دارای نیروی جنسی صد مرد شد.[127] جالب این جا بود که این گروه‌ها برای اثبات خود از قرآن هم آیه می‌آوردند. به عنوان مثال بیان بن نعمان آیه 138 سوره آل عمران یعنی (هذا بیان للناس) را در شأن خود (که نامش بیان بود،) می‌دانست.[128]

بیان، در ادامه‌ي اظهارات غلو آمیز خود ابوهاشم را خدا خواند و خود را پیامبر ابوهاشم معرفی کرد و نامه‌ای به امام محمد باقر(ع) نوشت که در آن چنین آمده است: " اَسلِم تَسلِمَ وَ تَرتَق… به من تسلیم شو تا آسوده باشی و بر نردبان ایمان بالا روی و رستگار گردی و سود بری زیرا تو ندانی که خداوند نبوت و رسالت را در کجا آشکار کند و از من به عنوان پیامبر برای تو پیام است و پوزش کسی پذیرفته آید که از خداوند بیشتر هراسد." امام به نامه آور گفت، نامه را بخورد و او خورد و در جای مرد. شاید امام می‌خواست ادعای بیان را که مدعی بود می‌تواند مرده را زنده کند، باطل کند که اگر می‌توانی نماینده‌ي خودت را که با خوردن یک نامه مرده است، زنده کن. این همه گمراهی و پستی در مقابل چشمان امام صادق(ع) در کنار پدرش رویت می‌شود. اهل غلو کیسانیه گروه‌های زیادی هستند که در کتاب‌های رجالی شرح آن‌ها بیان گردیده است.

اهل غلو عباسیان

مشهور‌ترین گروه اهل غلو از طایفه عباسی، راوندیان هستند که در هاشمیه بعد از کشته شدن ابومسلم دست به شورش زدند. آن‌ها معتقد بودند که منصور عباسی خداست و گرد کاخ منصور طواف می‌کردند و بعد از این که منصور آن‌ها را زندانی کرد در زندان شورش کردند و درب زندان باز نموده و بیش دو هزار نفر آن‌ها به قصر منصور حمله کردند که همه آن‌ها قتل عام شدند. رهبر آن‌ها ابوالحسین احمد بن یحیی راوندی بود.[129]

اهل غلو خاندان علویان

عبد ا… بن معاویه بن جعفر بن ابی طالب، (همانطور كه قبلاً گفته شد) بر علیه بنی‌امیه قیام کرد و به ایران فارس نزد ابومسلم رفت و ابومسلم به دلیل احساس رقابت وی را کشت. مرگ وی به پدید آمدن گروه‌های غالی منجر شد که از جمله شخصی به نام عبد ا… بن حارث رهبر یکی از این گروه‌ها بود و اعلام کرد که عبد ا… بن معاویه نمرده است و به زودی ظهور می‌کند و او مهدی موعود است؛ این گروه به حارثیه موسوم شدند. حارث معتقد بود سنت و واجبات را نباید انجام داد و پیروانش هر کار بخواهند می‌توانند انجام دهند. او به تناسخ ایمان داشت. [130] ميان بازماندگان اهل غلو راوندیه و اهل غلو حادثیه با یکدیگر، به رهبری شخصی به نام ابوریاح، پیوند ایجاد شد و اهل غلو قدرتمندی به نام ریاحیه تشکیل گردید.[131]

پیروان آن‌ها معتقد بودند که عبد ا… بن معاویه علم غیب می‌دانسته و از همه‌ي رحم‌های زنان که چه بار دارند، آگاهی داشته است و جای همه‌ي گنج‌های جهان را می‌شناخته و او صاحب جهان خواهد بود[132] و آن‌ها معتقد بودند، روح خدا همان عبد ا… معاویه است و می‌تواند کوه‌ها را به سخن آورد. از این گروه نیز ده‌ها گروه غالی منشعب گشتند.

موج اهل غلو خیلی زود به ایران آمد و ابومسلم را پیامبر و روح او را آماده بازگشت دانسته و به خون خواهی از او صدها شورش و جنگ و قیام انجام پذیرفت.[133]

اهل غلو در شیعیان امامیه

 موج رو به گسترش فرهنگ غلاتی که به وسیله شیطان رهبری می‌شد به اطراف خاندان امامان معصوم ما نیز هجوم آورد. این موج در گذشته وجود داشت، اما در زمان امام صادق(ع) در اوج خودش قرار گرفت. در دوران زندگی امامت امام صادق در حکومت بنی‌امیه بعد از شهادت پدرش در سال 114 هجری شخصی به نام ابومنصور که از طایفه عبد القیس بود و خواندن و نوشتن نمی‌دانست ادعا کرد خدا او را به آسمان برده و با او تکلم کرده است و خدا به زبان پارسی به او گفته،‌ای پسر و دست نوازش به سر او کشیده و او را پیامبر کرده است. او هم چنین اعلام کرد که امام محمد باقر(ع) او را جانشین خودش کرده است و به گروه غالی وی منصوریه لقب داده‌اند. او شیوه ترور مخالفان خود را ابداع کرد و اعلام کرد که پیروانش مخالفان را خفه کنند و اعلام می‌کرد که هر که با او مخالفت کند، مشرک و کافر است و قتل او واجب. یوسف بن عمر والی خلیفه اموی در عراق او را دستگیر کرد و به دار آویخت.[134]

منصوریه اعتقاد داشتند همه محرمات خدا حلال است. با مادران و دختران خود ازدواج می‌کردند، آن‌ها احکام ارث وطلاق و نماز و روزه و حج را انکار کردند و همه را باطل شمردند. از منصوریه چندین گروه منشعب شده است. از جمله فرق غالی دوران امام صادق(ع) فرقه خطابیه است که در مورد آن سخن به میان آمد. آن‌ها نیاز محرمات دینی مانند ازدواج با محارم و زنا و لواط و دزدی و شراب خواری و ترک نماز و خود داری از پرداختن زکات و روزه خواری و ترک حج را حلال شمردند.[135] آن‌ها شهادت دروغ را برای دوستان خود واجب می‌دانستند و کسی را کافر و مشرک می‌دانستند که امور فوق را رعایت نکند! این گروه نیز به ده‌ها فرقه تقسیم شدند که زمینه ساز پیدایش فرق منحرف سیاسی دیگر، بعد از شهادت حضرت امام صادق(ع) و در زمان امام موسی کاظم(ع) گردیدند.

هجوم این گروه و شعبات دیگر آن به قرآن و استناد به آیات قرآن برای تأویل تناسخ و انجام امور حرام، بسیار زیاد بود.

این همه انحراف در اعتقاد و ایجاد گناه و پلیدی، از عدم توجه به اصل واقعی امامت و نشناختن امامان واقعی شیعه، در جامعه رخ نموده بود. چه کسانی مسئول این همه تباهی بودند؟ برای همین بود که امام صادق(ع) فریاد می‌زد، خدا لعنت کند کسانی را که اولین بار حق ما را ربودند و شأن ما را به دیگران نشناساندند.

آن‌هایی که به امامت غیر حق روی آوردند، در مجموع اصولی را در خود تدوین کرده‌اند که همه‌ي گروه‌های اهل غلو، کم و بیش آن‌ها را رعایت کرده‌اند. خلاصه‌ای از آن‌ها به شرح ذیل است:

اصول مشترک در میان فرقی که به امامت غیر حق روی آوردند:

ـ اعتقاد به فردی از خاندان ابوطالب.

ـ بزرگ کردن وجه آن فرد هم در زندگی ظاهری و هم غلو در توانایی روحانی او.

ـ مقدس کردن امام (دروغین) تا حد جانشینی حضرت رسول در مرحله اول.

ـ بالا بردن مقام امام حتی از پیامبر در مراحل بعدی.

ـ بالا بردن مقام امام دروغین به اندازه خدا.

ـ تجلی خدا و خود خدا در زمین.

ـ صاحب کرامت و قدرت غیبی و توانایی‌های خارق العاده، نظیر خلق و معجزه و…

وقتی که آن امام دروغین می‌مرد او را غائب و به سربرنده در دوران غیبت و با بازگشتِ دوباره، فرض می‌کردند.

افرادی خاص، خود را جانشین آن امام دروغین از دنیا رفته می‌نمودند.

همان صفات را که به امام دروغین اختصاص می‌دادند، به خود هم نسبت می‌دادند.

از افکار امام دروغینِ گذشته، چیزی کم و یا به آن اضافه می‌کردند و به اسم خدا، فرقه‌ي جدیدی با این اوصاف تأسیس می‌کردند.

بین بازماندگان آنان جدال در می‌گرفت و یکدیگر را تکفیر کرده و تا کشتن و جنگ با یکدیگر پیش می‌رفتند.

تقریباً همه این گروه ها، حدود شرعی را لغو و گناه و محرمات را آزاد می‌کردند؛ از قبیل ازدواج با دختر و محارم، شراب خواری، زنا، زنای دسته جمعی، لواط، ترور، آدم کشی، دست بوسی، و… که این گروه‌ها وقتی به این سطح از گناه می‌رسیدند، تبدیل به گروه‌های زندیق می‌شدند که از افکار مانی یا مزدک پیروی می‌کردند.

تناسخ را به عنوان یک اصل در تفکر اعتقادی خود می‌پذیرفتند و تا حد اعتقاد بودائیان و مانویان پیش می‌رفتند.

بین کسانی که معتقد به تناسخ بودند، بر سر نوع تناسخ اختلاف پیدا می‌شد که به گروه‌های جدید منشعب می‌شدند.

تقریباً همه‌ي آن ها، برای اثبات ادعای خود به آیات قرآن تمسک می‌جستند و برداشت خاصي به نفع خود از آیه‌ای بدون توجه به آیات دیگر یا شأن نزول آیه و… کرده و در فهم و عمل نسبت به آیه بدعت ایجاد می‌کردند.

به‌طور مشترک و متحد، همه‌ي آن‌ها با خط شیعه‌ي امامیه به جنگ فکری و عقیدتی روی می‌آوردند و با توطئه، جوسازی و دروغ پردازی، آن‌ها را مورد حمله قرار می‌دادند.

از احادیث نیز به نفع خود استفاده می‌کردند.

احادیث جعلی و خود ساخته‌ای ایجاد می‌کردند که در جهت تأیید فکری و سیاسی آن‌ها باشد و از بزرگان، برای خود امرنامه‌های جعلی یا وصیت نامه‌های دروغین می‌ساختند.

از بی‌سواد تا باسواد، رهبری آن‌ها را به عهده داشته است؛ زیرا ادعای غلو نیازی به سواد نداشته است.

جوّ جامعه، همیشه به وسیله‌ي آن‌ها متشنج بود و مردم در فضایي قرار می‌گرفتند که فهم حقیقت برایشان سخت می‌شد و تهمت، دروغ، جنگ و نفاق حاصل تبلیغ آن‌ها در جامعه بود.

نظام‌های حاکم گروه‌هایی از آن‌ها را که به نفع حکومت شان نظر می‌دادند، مورد حمایت قرار می‌دادند و یا بعضی از آن‌ها را به جان یکدیگر می‌انداختند و اگر منافعشان را تأمین نمی‌کردند آن‌ها را قتل عام می‌کردند. یکی از راه‌های دفع آن‌ها همیشه سر کوبی بود که توسط حکومت‌های حاکم صورت می‌گرفت و گرنه چنان گسترش می‌یافتند که به نابودی کل جامعه و نزول عذاب مستقیم خداوند منجر می‌گردیدند.

هرگروهی در ادامه‌ي حرکت خود، بالاخره برای رسیدن به قدرت یا تابع حکومت حاکم می‌شد تا در دربار آن به قدرت برسد یا برعلیه آن وارد جنگ و نبرد می‌شد که از این رهگذر صدها جنگ و کشتار خونین در می‌گرفت که عده‌ي زیادی از مردم را در عراق، ایران و حجاز به کام مرگ و زندان و هرج و مرج و نقص عضو و… می‌کشاند و مردم، همیشه در شرایط قتل و جنگ و خون ریزی بودند که نتیجه‌ي این جنگ و کشتارها برای مردم فقر، فلاکت و ظهور بیماری‌های عفونی مهلک و در به دری و تبعید و گسترش زندان‌ها و… بود و روح بی‌اعتمادی و بی‌اعتقادی همیشه بر بخش بزرگی از مردم حاکم بود.

امام براي بازسازي فرهنگ آلوده و توأم با خرافات مزمني كه از ساليان دور، در رسوم و عادات مردم رخنه كرده بود، روش‌هاي نويني را ابداع مي‌كرد؛ فرهنگ و عادات پوسيده وجاهلي كه با هيچ جنگ و قانوني از بين نمي‌رفت و هر روز بر وسعت آن افزوده مي‌شد.

يكي از دلايل گسترش اين نوع باورهاي فاسد در روابط مردم با يكديگر، نياز آنها به حل مشكلات و درماندگي هايي بود كه از همه سو به آنها حمله مي‌آورد؛ فقر، بيماري، جنگ، ناآگاهي، احساس ناامني، ضعف شديد ايماني و…. همه‌ي اين موارد مردم را به سوي امور نامعقول و ايمان سوز سوق مي‌داد. امام با فراست، راه‌هاي مقابله با تك تك موارد فوق را معين كرده و با تمام كوشش خود، آنها را طرح و توصيه‌ي شديدي به گرايش مردم به سوي آنها مي‌نمود.

راه‌های عملی امام برای هدایت مردم به حقیقت

امام مي‌دانستند كه يكي از اساسي ترين ضعف ها، عدم اتکاء مردم به خداست؛ شايد مردم در فكر و زبان از خدا سخن مي‌راندند، اما به‌طور عملي رابطه‌اي با خداوند و به كمك او در امور زندگي روزانه‌ي خود تكيه نداشتند. حضور خدا به‌طور عملي، در زندگي بخش عظيمي از مردم خالي بود. او برقراري ارتباط مستقيم با خداوند و دعا و طرح نياز به درگاه خدا را يكي از روش‌هاي بازگشت به ايمان و اعتقاد مي‌دانستند.

در ده‌ها كتب روايي باقي مانده از امام صادق(ع)، صدها روايت در مورد چگونگي برقراري ارتباط با خداوند و طلب نياز از درگاه او به نقل از ايشان ثبت و درج شده است و خود ايشان به درگاه خداوند، براي رفع مشكلات مردم، اقدام عملي و دعا مي‌نمود و حضور خداوند را در لحظه لحظه‌ي زندگي انسان‌ها برايشان ثابت مي‌نمود تا باور كنند كه خدا در هر جا و هر زمان دست يافتني و شنونده‌ي صداي بندگان و برطرف كننده‌ي نياز آنهاست.

سدير صيرفي نقل مي‌كند كه زني به خدمت حضرت صادق(ع) آمد و از خوره‌اي كه در بازويش ايجاد شده بود، شكايت كرد؛ امام رو به درگاه خداوند كرده و فرمودند: "اللهم انّك تبرئ الاكمه و علي الابرص و ننجي العظام و هي رميم…." "خداوندا همانا تو كوري و جزام را شفا مي‌دهي و استخوان‌هاي پوسيده را زنده مي‌گرداني، پس اگر اجابت دعاي مرا صلاح مي‌داني، جامه‌ي عفو و عافيتت را بر او بپوشان." آن زن گفت: به خدا سوگند من در حالي برخاستم كه چيزي از آن خوره در من نبود.[136]

او در مورد كيفيت و نوع دعا كردن كه به اجابت نزديك است مي‌فرمود:

هرگاه كسي از شما بخواهد كه هر آنچه از خدا مي‌طلبد به او عطا نمايد، مي‌بايست از تمامي مردم نااميد گردد و هيچ اميدي جز به خداوند نداشته باشد؛ پس به درستي هنگامي كه خداوند آن مطالب را از قلب او دريابد، هيچ چيز از خدا طلب نمي‌كند، جز آنكه به او عطا مي‌نمايد….[137]

وي بر حديث حضرت رسول(ص) تأكيد مي‌كرد كه فرموده است، براي هيچ كس درِ دعا و نيايش گشوده نگشت جز آنكه خداوند براي او در اجابت را گشود، پس هنگامي كه درِ دعا براي يكي از شما باز شد، تلاش و كوشش كند؛ بدرستي كه خداوند بلندمرتبه تا زماني كه شما خسته شويد، خسته نمي‌شود.[138]

امام صادق(ع)، بعد از ياري خواستن از خداوند، ياري مؤمنان به يكديگر را راه حل مشكلات و نجات از رنج هايي كه آدميان را به باطل مبتلا مي‌سازد، معرفي مي‌نمايد. در اين زمينه نيز صدها روايت در كتب روايي از ايشان نقل شده كه به چند مورد اشاره مي‌شود.

امام صادق(ع) فرمودند:

هر كس نياز برادر مؤمن و مسلمان خويش را برآورد تا زماني كه در حال برآورده ساختن نياز برادرش است، خدا نيز خواسته‌هاي او را برآورده مي‌سازد.[139]

همچنين فرمودند:

شما را به نيكي برادر مسلمان سفارش مي‌كنم، هر آنچه براي خود مي‌پسندي براي او نيز بپسند و هر آنچه كه بر خود روا نمي‌داري بر او نيز روا مدار. اگر حاجتي نزد تو آورد به او عطا كن و اگر نيكي خود را از تو باز داشت، تو نيكي خود را بر او آشكار ساز و از نيكي بر او ملول و خسته نشو، تا او نيز از نيكي به تو ملول نگردد، ياور او باش كه او ياور توست، اگر او خشمناك شد از او جدا نگرد تا ناراحتي و كينه‌ي درونش را تسلي دهي، اگر نزد تو نبود، در غيبت او از مال و آبروي او حفاظت نما و اگر نزد تو بود، از او حمايت كن و ياري و پشتيباني نما و گرامي بدار و با او مهرباني نما، همانا او از تو و تو از او مي‌باشي.[140]

امام بزرگداشت دين را مطابق بزرگداشت برادران معرفي مي‌كند. ابن ابي يعفور از قول امام صادق(ع) نقل مي‌كند كه ايشان فرمودند:

به درستي هر كس دين خدا را بزرگ شمارد، برادرانش را بزرگ داشته است و هر كس دين خدا را خوار شمارد، برادرانش را خوار شمرده است….[141]

همچنين امام فرمودند:

هر كس با شفاعت در پرداخت بدهكاري يا سود رساندن به برادرش ياري كند، خداوند روزي كه قدم‌ها در آن مي‌لغزد، قدمش را استوار مي‌سازد.[142]

امام صادق(ع) پديد آمدن فقر را يكي از راه‌هاي پديد آمدن جهل و خرافه در جامعه مي‌پنداشتند و لذا براي جلوگيري از فروپاشي اعتقادي و از بين نرفتن سرمايه و دسترنج مردم به آنها توصيه‌هاي فراواني ارائه مي‌دادند.

مردي به امام صادق(ع) خبر داد كه فلاني دارايي داشته و آن را تباه كرده و از بين مي‌برد، امام فرمود: "مال خود را حفظ كن، زيرا آن پشتيبان دين توست." سپس آيه‌ي 5 سوره‌ي نساء را تلاوت فرمود: "اموال خود را كه خداوند آن را وسيله‌ي قوام شما قرار داده به ابلهان مدهيد."[143]

در جايي امام فرمودند:

بنده دستانش را باز كرده، خدا را خوانده و از بخشندگي‌اش دارايي درخواست مي‌نمايد و خداوند عطايش مي‌كند و او آن مال را در جايي كه هيچ فايده‌اي در آن نيست، مصرف مي‌كند؛ سپس بازگشته و خدا را مي‌خواند و خداوند مي‌فرمايد، آيا به تو نبخشيدم؟ آيا به تو چنين و چنان نكردم؟[144]

امام بر پاكي مال و درآمد نيز بسيار تأكيد مي‌كردند؛ فرمودند:

هر گاه مردي از راه حرام به مالي برسد، حج و عمره و ارتباط با خويشاوندان از او پذيرفته نمي‌شود تا جايي كه اين مال حرام، نوزاد را هم آلوده و تباه سازد.[145]

در جايي ديگر امام، اصلاح مال را از علائم ايمان مي‌شمارد.[146]

وي خراب بودن وضعيت تجاري و كشاورزي و كسب و كار را نشانه‌ي خشم خدا معرفي مي‌نمايد و مي‌فرمايد:

هنگامي كه خداوند بر امتي خشمناك شود، آنگاه عذاب را بر آنان فرو نفرستد، در عوض قيمت اجناس آن امت را گران مي‌سازد و عمرهايشان را كوتاه مي‌كند، تاجران آن امت سود نمي‌كنند، چشمه هايشان نمي‌جوشد و ميوه‌هاي درختانشان نيكو و گوارا نمي‌شود و بَدان آن امت بر آنان مسلط مي‌شوند و باران بر آنان نمي‌بارد.[147]

همچنين امام بر كسب مال حلال، بسيار تأكيد كرده‌اند.[148]

ايشان مؤمن پولدار را در صورتي كه به كسي ظلم نكند، بهتر از فرد فقيري مي‌شناسد كه به خاطر فقر به گناه روي مي‌آورد.[149]

امام صادق(ع) همانطور كه قبلاً ذكر شد، گرايش به علم و آگاهي را نيز يكي از راه‌هاي رهايي از خرافات و جهل معرفي مي‌كردند، به‌طوري كه مي‌فرمودند: "نگاه به كسي كه به دنبال علم مي‌رود و عالم است، عبادت است." [150]

ايشان آلوده نشدن به گناهاني كه علم و درايت، غيرت و شرف و اخلاق و… را از بين مي‌بَرَد، نيز يكي ديگر از چاره انديشي‌هاي خود براي جلوگيري از افتادن مردم به چنگال پستي‌ها و جهالت‌ها مي‌داند و مانند همه‌ي معصومين ديگر بر نهي از آنها تأكيد مي‌كند.

امام با تأكيد بر سخن حضرت رسول(ص) ريشه‌ي گمراهي‌ها را در سه گمراهي مي‌دانست: گمراهي در شناخت و عقل كه به پيدايش فتنه‌ها مي‌انجامد و گمراهي از شهوت شكم و گمراهي از شهوت زير شكم. [151]

امام آلوده شدن به زنا، شراب، موسيقي مبتذل و… را دليل عذاب و گمراهي جامعه مي‌داند و به نقل از پدرش بيان مي‌دارد: اگر 15 خصلت بد بر جامعه حاكم شود، باد سرخ، خسوف و مسخ پديد مي‌آيد كه نشانه‌ي عذاب طبيعي و عذاب روحي براي انسان هاست كه از جمله‌ي آن 15 خصلت، نوشيدن شراب، به كار گرفتن زنهاي آوازه خوان و نواختن موسيقي مبتذل مي‌باشد. [152]

در مورد گوش نكردن به موسيقي مبتذل (غنا)، امام به شخصي كه به آواز زني گوش داده بود، شش بار پي در پي تأكيد كردند، از غنا بپرهيز.

فسادهايي كه در آن دوران به شدت رشد يافته بود و كمتر كسي در انجام اين امور ترسي به خود راه مي‌داد؛ راه‌هاي رهايي بخش امام يكي بعد از ديگري به مردم ارائه مي‌شود و كوشش‌هاي او و يارانش به صورت وسيعي در جامعه صورت مي‌گيرد، با اين همه هنوز جامعه در كشاكش تفكرها و حزب‌ها و دسته‌هاي يك بعدي، گرفتار و اسير شده است.

 اکنون در برابر معتزلین عقل گرای یک بعدی، غلات وهم گرای یک بعدی قرار دارند و در برابر علویون دو آتشه‌ي انقلابی که همه‌ي راه‌های مبارزه را آزمایش کرده و شکست خورده اند، اهل تصوف دل از دنیا بریده‌ي گوشه نشین، خودنمایی می‌نمایند و حاکمان جبار و ستمگر و سیاستمدار و حیله گر، راه و روشِ بر گرده‌ي مردم نشستن را در حکومت نوپای عباسی به کمک ایرانیان تمرین می‌کنند و رقیبان را یکی پس از دیگری نابود کرده و از میان برمی دارند و دولت خویش را مستحکم‌تر می‌نمایند و تفکر دنیاگرا و آخرت نمای خویش را به کمک قدرت، حیله، مال و ثروت و با مدیریت وصف ناپذیري بر همه تحمیل می‌نمایند؛ اما این، همه‌ي ماجرای دوران زندگی امام صادق(ع) نیست.

بسیاری از تیزهوشان جامعه که از فهم حقیقی خط درست و به حق، باز مانده اند، در می‌یابند که هیچ کدام از نظرات مطرحه در جامعه حقیقت نیستند و تعدادی از آنها به این نتیجه می‌رسند که کلاً نه خدایی در کار هست و نه پیامبری و نه امامی و لذا به‌طور علنی به مادیت و بی‌خدایی روی می‌آورند و در برابر محققان و دوستداران دین حاضر شده و با طرح سؤال و پرسش‌های کلامی و عقلانی، آنها را نسبت به اعتقادشان دچار شک و تردید می‌نمایند. کاری که خیلی سریع در بین مردم اثر می‌کند و انسان‌هایی را که می‌خواستند به عیش و عشرت در دنیا روی بیاورند اما عذاب وجدان داشتند را به خود جلب می‌کنند تا با استدلال‌ها درد وجدان آنها نیز از بین رفته و راه برای لذت آنها فراهم آید و در این راستا در زمان امام صادق(ع) گروهی به نام دهریون در هر سطحی از جامعه ظاهر شده

و عرض اندام می‌نمایند.

شاید مطرح‌ترین این افراد در زمان امام صادق(ع) ابن ابی العوجاء باشد که چندین بار با امام صادق(ع) به بحث و مناظره نشسته و امام صادق(ع) به او می‌گوید تو به خداوند و پیامبر اعتقاد نداری و او منکر این کلام نمی‌شود و حتی در مباحثه‌ای دیگر امام(ع) می‌گوید تو آخرت و بهشت و جهنم را انکار می‌کنی که وی تلویحاً می‌گوید که قبول ندارد و به همراه سه تن از دهریون دیگر به نام‌های ابوشاکر دیصانی، عبدالملک بصری و ابن المقفع و به پیشنهاد خود ابن ابی العوجاء، قرآن را به چهار بخش تقسیم نموده و هر کدام سعی می‌کنند که یک قسمت آن را نقض و بی‌اعتبار نمایند.[153]

دهریون تنها به‌نظر دادن بر علیه اعتقادات مردم اکتفا نکردند، بلکه تمام باورها و فرهنگ و روش‌های آنها را نیز مسخره می‌نمودند. آنها احکام دین را بی‌اعتبار کرده و به آن می‌خندیدند. تاریخ نشان می‌دهد که این گروه در دوران اولیه‌ي حکومت بنی‌عباس، بسیار رشد کرده بودند و دولت مرکزی کار زیادی به آنها نداشت، اگرچه ابن ابی العوجاء به وسیله‌ي والی منصور اعدام شد، اما خود منصور عباسی قصد این کار را نداشت و والیِ خود را از کار برکنار کرد و نویسنده‌ي دایره المعارف از قول ابوالفرج اصفهانی نقل میکند که وقتی وی دستگیر شد بسیاری از کسان به شفاعتش برخاستند و خلیفه به عامل خود نوشت که او را آزاد کند و ابن ابی العوجاء به نفوذ و قدرت شفیعان خود اطمینان داشت. این خبر نشان می‌دهد که قدرت دهریون تا چه سطحی در میان دولت عباسی نفوذ داشته و عده‌ي زیادی در حکومت، از دهریون دفاع می‌کرده‌اند. ابن ابی العوجاء هنگام مرگ اعلام کرد که 4000 حدیث را جعل کرده تا حرام و حلال را در هم بیامیزد.[154]

از دهریون که بگذریم به نهضت دائماً انقلابی خوارج می‌رسیم که هم در خود دائماً انقلاب می‌کنند و مرتب به شاخه‌های مختلف تقسیم می‌شوند و هم علیه هر حکومت و والی، دست به قیام مسلحانه می‌زنند و جنگ‌های خونینی را به پا می‌نمایند. آنها نیز دارای چارچوبه‌ي فکری و فقه و جهان بینی خاص خود بودند که مردم را به خود جذب می‌نمودند.

 این گروه از شمال آفریقا تا سیستان و ماوراء النهر با باورهای متفاوت خوارجی به جنگ و گریز دائمی با حکومت بنی‌عباس مشغول بودند و هر چه شکست می‌خوردند و رهبران آنها کشته می‌شدند، باز هم گرایش به آنها در جامعه از بین نمی‌رفت. خوارج برای خود جهان بینی، رهبر، و انگیزه‌های فرعی دینی ساخته بودند تا زمان امام صادق(ع) حدود یک صد سال سابقه مبارزاتی با بنی‌امیه و بنی‌عباس داشته اند، جنگ‌های آنان از زمان حضرت علی(ع) آغاز شد و آنها را مارقین می‌نامیدند. در کتاب آفرینش و تاریخ آمده است که در زمان حجاج بن یوسف ثقفی جنگ‌های طولانی با خوارج صورت می‌پذیرفت. بعضی از جنگ‌ها تا 20 سال به طول می‌انجامید و همزمان در جاهای مختلف حکومت بنی‌امیه خوارج جوشان ظاهر می‌شدند و با کارگزاران بنی‌امیه می‌جنگیدند. نویسنده می‌افزاید که شبیب یکی از رهبران خوارج با دویست تن از یارانش به همراه همسر خود غزاله به کوفه حمله کرد تا به در قصر حجاج ــ دیکتاتور مخوف عبدالملک ــ در عراق رسیدند؛ غزاله به حجاج پیغام داد که بیرون بیاید و با وی نبرد کند. حجاج بن یوسف ثقفی از ترس در قصر پنهان شد و درهای قصر را بست و غزاله نذر کرده بود که بر منبر حجاج بول (ادرار) کند. او به مسجد کوفه درآمد و بر منبر بول کرد و همسرش شبیب به نماز ایستاد و در دو رکعتِ نماز صبح، در یکی سوره‌ي بقره و در رکعت دوم سوره آل عمران را خواند. اما حجاج از ترس بیرون نیامد و غزاله با دویست سوارش عراق را به شیون درآورد و غارت کردند و اسیر گرفتند.[155]

این روایت تاریخی را از آن رو نقل کردیم تا مشخص گردد که خوارج بسیار شجاع بوده و گرایش یک جانبه‌ي عمیقي به دین داشته‌اند.

 در تاریخ کامل آمده است، در سال 128 در عراق، رهبری خوارج را شخصی به نام ضحاک خارجی به عهده داشت. او عامل مروان بن محمد ــ خلیفه اموی ــ یعنی عبد ا… پسر عبدالعزیز را محاصره کرد و او تسلیم ضحاک شد و پشت سر او نماز خواند. ضحاک، موصل را تصرف کرد و به همراه ضحاک بیش از یکصد هزار مرد جنگی بود و در جنگ با سپاه قدرتمند مروان بن محمد بالاخره ضحاک شکست خورد و کشته شد.[156]

همان‌طور که قبلاً توضیح داده شد شاید یکی از دلایل مهم سقوط بنی‌امیه همین شورش‌های دائمی خوارج بود که هر روز قویتر می‌شدند، چون سپاه شام در نبرد با آنها بسیار ضعیف شده و نهایتاً از بنی‌عباس شکست خوردند؛ در حقیقت بنی‌عباس در عراق بر موجی سوار شدند که خوارج آن را ایجاد کردند اما خودشان نتوانستند از آن بهره ببرند. بعد از ضحاک، خوارج با خیبری نامی بیعت کردند که او نیز بعد از زدن ضربات سخت به سپاه مروان، کشته شد.[157]

 در همین سال ابو حمزه‌ي خارجی که اباضی بود، در بصره شورش کرد و شخصی به نام عبدا… طالب حق را علم کرد که او امیرالمؤمنین است و مردم را به بیعت او فراخواند.[158]

 همزمان در عراق، مردم با شخصی به نام شیبان خارجی بیعت کرده و با سپاه مروان به جنگ پرداختند و او نیزکشته شد و در سال 130 هجری، حمزه خارجی که مدینه را تصرف کرده بود و سه ماه آنجا را در اختیار داشت به جنگ با سپاه مروان رفت. او وقتی مدینه را تصرف کرد همه فقرا و پابرهنه‌ها و جوانان به سپاه او پیوستند و سخن از عدل و داد می‌داد.[159] او به جنگ سپاه مروان رفت و کشته شد و مروانیان عبدا… طالب حق را نیز کشتند. خوارج در این سال‌های آخر عمر بنی‌امیه دو کار مهم انجام دادند؛ یکی کمر حکومت بنی‌امیه را شکستند تا بنی‌عباس به راحتی بتوانند آنها را شکست دهند، دیگر این‌که ایدئولوژی خود را به عنوان یک تفکر همه جانبه و مدعی جانشینی حضرت رسول مطرح کردند و با شعار عدالت و حمایت از پابرهنه‌ها و حفظ دین و قرآن و عبادت، حریفی در برابر هر گروه مدعی، مانند بنی‌عباس و خط اصیل حق یعنی امام صادق(ع) محبوب می‌شدند.

امام صادق(ع) سه ماه زیر سلطه‌ي آنها در مدینه زندگی کرده است. شدت شبهه در مورد عبدالله طالب حق آن چنان زیاد بود که حتی نزدیکان امام صادق(ع) به شک افتادند که شاید عبدالله طالب حق ــ رهبر خوارج اشغال‌کننده‌ي مدینه ــ همان یمانی باشد که وعده‌ي ظهورش را در زمان ظهور امام زمان(عج) داده‌اند. هشام بن حکم روایت می‌کند که وقتی طالب الحق به کمک ابوحمزه، امیرالمؤمنین نامیده شده و مدینه را اشغال کردند، از امام صادق سؤال شد امیدوار باشیم که این مرد همان یمانی باشد؟ حضرت فرمود: نخیر. زیرا آن یمانی، علی(ع) را دوست دارد، ولی این مرد (طالب الحق) علی(ع) را دشمن می‌دارد.[160]

 خوارج با روی کار آمدن بنی‌عباس دست از گسترش فکری خود نکشیدند و در خراسان با ابومسلم به جنگ پرداخته و ابومسلم آنها را شکست داده بود و در سال 137 خوارج در منطقه‌ي شمال عراق (جزیره) به رهبری ملبّد بن حرمله شورش و آن منطقه را تصرف کردند. در ده‌ها جنگ منصور نتوانست انها را شکست دهد حتی حمید بن قحطبه سردار نامی او هم در جنگ با خوارج شکست خورد و اسیر شد و صد هزار درهم داد تا او را رها کردند.[161] اگرچه ملبّد سال بعدها شکست خورد اما حضور خوارج در عراق هیچ گاه کم نبود.

 زمان منصور عامل وی به نام عمر بن… ابی صفره در شمال آفریقا مورد شورش خوارج قرار گرفت و در جنگ با سپاه خوارج که 350 هزار پیاده و 85 هزار سواره بودند، کشته شد، خوارج شمال آفریقا را تصرف کردند و دو رهبر اباضی آنها ابوعادی و ابوحاتم نام داشتند.[162]

 منصور برای نابود کردن آنها به گفته‌ي نویسنده‌ي کتاب آفرینش و تاریخ، شصت و سه میلیون درهم هزینه کرد که این درهم‌ها در دو هزار و هشتاد جعبه قرار داشت.[163]

 اسناد تاریخ بیانگر این است که خوارج و تفکر و مبارزه‌ي آنها در میان مردم مقبولیت داشته است و گروه زیادی به‌سوی آنها جذب می‌شدند. با یک تخمین ساده می‌توان گفت که در مدت بیست سال، بیش از یک میلیون نفر در سپاه خوارج با عوامل حکومت‌ها در خراسان و عراق و حجاز و آفریقا به جنگ پرداخته، صدها هزار نفراز ایشان کشته و اسیر و زخمی شده‌اند و ضربه‌اي هولناک و اساسی به مردم زده شده است.

کاری که امام صادق(ع) در رابطه با خوارج می‌کرد این بود که آنها را در کنار مرجئه و قدریه قرار می‌داد و خط فکری آنها را مانند هم می‌دانست که همه منحرف هستند و سپس هر سه را لعنت می‌کرد و بیزاری خود را از آنها اعلام می‌نمود.

 ابومسروق گوید: "حضرت صادق(ع) ازمن درباره‌ي اهل بصره پرسید که برچه مذهبی هستند؟ عرض کردم: مرجئه، قدریه و خوارج حروریه. (از گروه خوارجی که با حضرت علی جنگیدند) حضرت فرمود: خدا لعنت کند این ملت‌های کافر و مشرک را که به هیچ وجه خداپرست نیستند."[164] امام از قول پدرانش، حدیث از حضرت رسول(ص) نقل می‌کرد كه به نماز و روزه‌ي زیاد و حج فراوان و احسان گسترده و غوغاهای شب‌های آنان نگاه نکنید، راست گویی و امانت داریشان را بنگرید.[165]

امام می‌دانستند که باید بنیاد اعتقادی خوارج را در هم فروریزند. همه به خوبی می‌فهمیدند که کار خوارج غوغاسالاری و شعارهای بسیار تند و احساسی به نقل از پیامبر(ص) و قرآن است. خوارج گناه کوچک را بزرگ شمرده و گناه کار را مستوجب عقاب و تنبیه دانسته و به کسی رحم نمی‌کردند، حتی کودکان گناهکار را مجازات می‌کردند، تفکر آن‌ها جبری بود، هر کسی با آن‌ها مخالف بود، دشمن بود و کور کورانه عمل می‌کردند؛ کارشان تفحص و مچ گیری در امور مردم و تجسس در زندگی شخصی و بررسی اعتقادی و تفتیش عقاید همه بود. امام صادق(ع) این ضعف‌های گناه آلود آن‌ها را به خوبی می‌شناخت و با توسل به قرآن و سخنان حضرت رسول(ص) (که آن‌ها مجبور به پذیرش آن بودند) در مورد نکوهش چنين رفتارهايی به مقابله با آن‌ها می‌رفت.

 امام می‌فرمود: رسول اکرم(ص) فرموده است:

‌ای مردم آیا شما را به بدترین مردمان آگاه کنم؟ درجوابش گفتند: آری. سپس رسول اکرم(ص) فرمود: کسی که مردم را دشمن خویش پندارد و مردم نیز او را دشمن دارند. آنگاه فرمود: آیا شما را به بدتر از آن آگاه نکنم؟ در جواب گفتند: آری، آگاه کن. فرمود: کسی که از لغزشها ی مردم در نگذرد و عذرها را نپذیرد و گناهی را نبخشد. پس از آن فرمود: آیا شما را به بدتر از آن آگاه نکنم؟ جواب دادند: چرا. فرمود: آن کس که مردم از شر او آسوده نباشند و امیدی به خیرش نداشته باشند.[166]

امام صادق(ع) فرمود: دو خصلت هلاکت بارند، برای خود فتوی دهی یا ندانسته دینداری کنی. به ابابصیر فرمود:‌ای ابابصیر از عقیده و دین مردم بازرسی نکن تا بی‌دوست نمانی.[167] امام برای یادآوری خط امامت به مردم خطاب به ابوبصیر فرمود:‌ای ابابصیر درخت دانش، ما خاندان پیامبر هستیم، جبرئیل در خانه‌ي ما فرود می‌آمد و ماییم خزانه دار علم خداوند و معادن وحی خدا، هر کسی که پیرو ما شد، نجات یافت و هر کس که از ما تخلف کرد، هلاک گشت و این حقی است بر خداوند.[168] این گونه احادیث از زبان امام صادق(ع) در طول عمر شریف پاکش به‌طور دائم بیان گردیده است که در تمام کتب روایتی شیعه از ان‌ها سخن به میان رفته است.

 مخالفت امام با خوارج، این شبهه را در بین مردم ایجاد کرد که نکند امام صادق(ع) با حکومت بنی‌عباس موافق است، یا مخالف ظلم و بی‌عدالتی نیست و امام برای آن که این شبهه را برطرف نماید، به‌طور علنی در بسیاری از مواقع در مقابل بنی‌امیه و بنی‌عباس موضع خود را معرفی می‌کرد و آن‌ها را باطل و به دور از حق می‌نمایاند. امام اگرچه هیچ گاه به مبارزه‌ي مستقیم و علنی و رودررو با حاکمان ظالم، تن نمی‌داد، اما باطل بودن آن‌ها را هویدا می‌کرد. اکنون با دیدن این همه مشکلات موجود در جامعه‌ي امام صادق(ع) در می‌یابیم که چرا نباید امام به‌طور علنی هم چون جد بزرگوارش امام حسین(ع)، بر علیه نظام حاکم به پا می‌خاست. این همه انحراف و گرایش به شیطان و تنهایی امام در مبارزه‌ي با آن‌ها راهی را برای قیام علنی به‌وجود نمی‌آورد. حال می‌توانیم به پاسخ امام صادق(ع) به نامه ابومسلم خراسانی، زمانی که در خراسان بود قدری ژرف‌تر بیاندیشیم. بنابر روایت شهرستانی در کتاب ملل و نحل خود، ابومسلم به امام جعفر بن محمد صادق(ع) نامه‌ای فرستاد که در آن آمده بود که "من خروج کردم و مردم را از متابعت بنی‌امیه مانع می‌شوم و آنها را به موافقت و متابعت اهل بیت دعوت می‌کنم اگر این دعوت را شما قبول کنید به غایت خوب باشد" امام در جواب نامه ابومسلم نوشت تو از متابعان من نیستی و این زمان، زمان من نیست "[169]

رد پای این نگرش آسمانی امام صادق(ع) را می‌توانیم در سکوت در برابر درخواست ابوسلمه خلال ــ داعی عباسی ــ نیز دریابیم. امام، نامه‌ي ابوسلمه را بدون آن که بخواند، سوزاند.[170] این رد پا را همچنین می‌توان در مخالفت با پسران عبدالله بن حسن، یعنی محمد و ابراهیم نفس زکیه و توصیه‌های او به عبدالله بن حسن، مبنی بر دور شدن از گرفتن حکومت[171] و مخالفت با عمویش زید، در قیام بر علیه بنی‌امیه و به همه‌ي شاگردانش برای عدم حضور در صحنه‌های سیاسی و مخالفت با نظام‌های حاکم، جست‌وجو کرد.

لذا فعالیت‌های امام، عمدتاً در خفا انجام می‌شد و آن حضرت مکرراً اصحاب خود را به کتمان و حفظ اسرار سفارش می‌کرد. امام صادق(ع) برای آن که سکوتش در برابر بنی‌عباس به رضایت به این حکومت ظالم و غاصب تعبیر نگردد، رفتار و گفتاری را از خود نشان می‌داد که نارضایتی و مخالفت او را با دولت بنی‌عباس، معین ومشخص می‌نمود و اتهام همکاری از او و شیعیان او بر داشته می‌شد.

یکی از کارهایی که از امام سر می‌زد و مخالفت او با حکومت بنی‌عباس را مشخص‌تر می‌کرد، عدم رفت و آمد ايشان به دربار خلیفه‌ي عباسی ــ منصور ــ بود. این امر در مردم به این شکل تلقی می‌شد که امام، مخالف منصور است. این عمل و شایعه‌ي آن به گوش خلیفه‌ي عباسی منصور رسید و به دیدار امام آمد و به او گفت: چرا مانند دیگران به دیدار ما نمی‌آیی؟ امام در جواب فرمود: "ما کاری نکرده‌ایم که به جهت آن از تو بترسیم و از امر آخرت پیش تو چیزی نیست که بدان امیدوار باشیم و این مقام تو در واقع نعمتی نیست که آن را به تو تبریک بگوئیم و تو آن را مصیبتی برای خود نمی‌دانی که تو را دلداری بدهیم، پس نزد تو چه کار داریم؟"

امام به یاران خود می‌گفت: "بر شما باد که از همنشینی با پادشاهان دوری کنید" و فرمود: "فقیهان امنای پیامبرانند؛ اگر فقیهی را ببینید که پیش سلاطین رفت و آمد دارد، او را متهم کنید." امام خطاب به یارانش می‌فرمود: "من دوست ندارم برای آنها (بنی عباس) گِرهی بزنم یاد، دَر مَشکی را ببندم، هر چند در برابر آن پول بسیاری بدهند. کسانی که به ستمگران کمک کنند در روز قیامت در سرا پرده‌ای از آتش قرار داده می‌شوند تا خدا میان بندگان حکم کند."[172] در جایی فرمودند، اگر از سلطانی، طلب فضل و احسان کنی و از او بلا ببینی، اجری ندارد و می‌فرمود از بین رفتن حاجت، بهتر از در خواستن از نااهل است و به همه گوشزد می‌کرد که اگر کار دنیایتان خوب شد، برای دینتان نگران باشید.[173]

همزمان با این همه نابسامانی فکری و اجتماعی و سیاسی در دوران بنی‌عباس، به دلیل کشتن ابومسلم، طیفي بسیار گسترده از مخالفت از ایرانیان بر علیه عباسیان آغاز شد. شاید انتقام خون ابومسلم، بهانه‌ای بود برای ایرانیان، چون با آن شور و هیجان و جانفشانی که در راه به قدرت رسیدن آن‌ها از خود نشان دادند، آن چه را که باور و توقع داشتند، دریافت نکردند.

آن‌ها فکر می‌کردند که عباسیان جانشین پیامبر و حضرت علی(ع) هستند، اما وقتی كه ستمگری و قتل و کشتار و سرکوب آن‌ها را دیدند، دریافتند که دینی که آن‌ها بیان می‌کنند به دردشان نمی‌خورد و لذا به دین گذشتگان خود یعنی زردشتی، مزدکی و مانوی، بازگشت نمودند و قتل ابومسلم را بهانه‌ای برای خود در نظر گرفتند و اولین خون خواه او سُنباد بود که در خراسان شورش کرد و ری و همدان و سمنان را تصرف کرد و با سیصد هزار لشکر به‌سوی عراق روی آورد.[174] سُنباد گنجینه‌های ابومسلم را کشف کرده بود و با آن‌ها لشکر خود را مهیا کرد.[175] با آن که ابومسلم در دوران زندگی خود قریب 600 هزار نفر را دست بسته به قتل رسانیده بود[176] و سابقه‌ي تلخی در میان ایرانیان از کشتارهای وی باقی مانده بود (که قبلاً اشاره شد) و فقط در گرگان 30 هزار نفر را قتل عام کردند، اما مردم میل به کوتاه کردن دست بنی‌عباس از تسلط بر ایران را داشتند، اعتقادی که در ابتدا با هیچ گونه ایمانی همراه نبود و این در جنگ‌هایی که بین سنباد و جمهور عجلي ــ سردار منصور در همدان ــ رخ داد، کاملاً مشخص گردید. سپاه ده هزار نفری جمهور عجلی، لشکر سیصد هزار نفری سنباد را در هم کوبید و فقط 60 هزار نفر از آن‌ها را قتل عام کرده و اموال و زنان آن‌ها را به بردگی و اسیری گرفتند و سنباد هم که کل مدت نهضت او فقط 70 روز طول کشید، در این نبرد کشته شد.[177] این کشتارها زمینه‌ي پیدایش گروه خرم دینان را در ایران فراهم آورد که نهایتاً با ظهور بابک خرم دین و نهضت بیست ساله‌ي او در آذربایجان و کردستان، در زمان معتصم عباسی در هم شکست. اما ایرانیان به‌سوی استقلال پیش رفتند و قیام‌های استاد سیس و ابن مقنع از جمله همین قیام‌ها بود. در عراق راوندیان (همانطور که قبلاً گفته شد) بر علیه منصور دست به شمشیر بردند و اگر حوادث خاصی اتفاق نیفتاده بود، موفق به کشتن منصور می‌شدند.

امام در جریان اخبار این ناگواری‌ها و کشت و کشتارها قرار می‌گرفت و می‌فرمود:

هر گاه زمان، دوران ناحق باشد، اهل زمانه آماده‌ي دغلی و پیمان شکنی اند، در این زمان اعتماد به هر کس درماندگی است.[178]

او از مردم می‌خواست که در این بازی‌های شوم و به هوای پیروزی هر روز به گروهی پیوستن و تسلط بر گروه دیگر بپرهیزند و می‌فرمود:

هر که به ستم پیروز شود، به خیر نرسد و هر که به مردم بد کند، اگر به او بد کنند، نباید آن را زشت شمارد.[179]

 و به گروه‌هایی که فکر می‌کردند برای امر به معروف و نهی از منکر دست به قیام می‌زنند، اعلام می‌کرد:

همانا امر به معروف و نهی از منکر کند کسی که سه خصلت دارد، دانا است به آنچه امر می‌کند، دانا است به آنچه نهی می‌کند، عادل است در آنچه که امر می‌کند و عادل است در آنچه نهی می‌کند، با نرمش امر می‌کند و با نرمش نهی می‌کند.[180]

امام سعی می‌کرد که ميان مردم تفاهم ایجاد کند و آن‌ها را از خشم و انتقام و خون ریزی بر حذر دارد و واقف بود که همه‌ي شورشیاني که با یکدیگر به زد و خورد مشغولند برحق نیستند و نمی‌توانند حقی و عدلی را به اجرا در آورند. لذا توصیه‌ي دائمی او ایجاد رفاقت و صبر و تحمل در کنار یکدیگر بود، می‌فرمود "صلاح حال زندگی و معاشرت با هم، پیمانه‌ي پُری است که دو سوم آن هوش و یک سوم آن نادیده گرفتن است."[181] او مردم را از رفاقت و دوستی با اوباش که سر فتنه و شورش داشتند، بر حذر می‌داشت و می‌فرمود:" از آمیزش با او باش بپرهیزید که خیری در آمیزش با او باش وجود ندارد."[182] و می‌فرمود: "اگر مردی از ذلتِ کم بی‌تابی کند، به ذلت بزرگتر مبتلا خواهد شد."[183] او ریشه‌ي همه جنگ‌ها و کشتارها را در حرص و طمع به دنیا می‌دانست و می‌فرمود: "خدا دری از دنیا بر روی بنده‌ي خود نگشاید، جز این که بر حرص او دوچندان بیفزاید." و اضافه می‌نمود: "مؤمن در دنیا غریب است، از خواری آن بی‌تابی نمی‌کند و برای عزت خود با مردم رقابت نمی‌ورزد."[184]

امام تمام دوستان خود را به تقیه دعوت می‌کرد و از آن‌ها می‌خواست که آن را رعایت کنند در سفارش به پسر نعمان می‌فرماید: "…‌ای پسر نعمان هر گاه دولت ظلم بر پا است، برو و از کسی که از او می‌ترسی با خوش باش ظاهری استقبال کن، زیرا کس که به چنین دولتی تعرض کند، خودکشی کرده است و خود را هلاک کرده." [185]

او تمام کسانی را که به اسم دین اقدام می‌کنند تا مشهور شوند و مورد توجه قرار گیرند پیرو شیطان معرفی می‌کند و می‌فرماید:

ما خاندانی هستیم که پیوسته شیطان، کسی را به میان ما می‌آورد که نه از ما و نه از کیش ما است و چون او را نامور کند و مورد توجه مردم گردد، شیطان به او می‌گوید تا بر ما دروغ بندد و یکی که رفت دیگری می‌آید.[186]

امام به شخصی به نام اباجعفر فرمود: "شما را به مردم دیگر چه کار؟ دست از مردم بدارید و احدی را به دین دعوت نکنید، که بخدا اگر اهل آسمان‌ها گرد آیند تا بنده‌ای را که خدا خواهد راهنمايی کند، گمراه کنند، نتوانند گمراهش سازند… "[187] همه‌ي این سخنان را امام زمانی می‌گفت که تفکیک و جدا کردن بین حق و باطل از یکدیگر بسیار سخت بود و اگر کسی اقدام می‌کرد یا کشته می‌شد یا گمراه می‌شد یا خود ستم گر می‌گردید. لذا امام صادق(ع) با برگزیدن تاکتیک تقیه و چشم پوشی از تبلیغ دین سعی می‌کرد که به التهاب در درون جامعه مرهم گذاشته و مردم را به عقلانیت و آرامش سوق دهد.

امام در نامه‌ای که به جماعت شیعیان و یارانش نگاشته است، کاملاً موضع خود را مشخص می‌کند که در آن دوران پر آشوب حتماً باید از حوادث سیاسی و در گیری اجتناب شود. می‌نویسد:

 از پروردگارتان سلامتی بخواهید، نرمش و وقار و آرامش و آبروی خود را حفظ کنید، از آنچه خوبانتان بر کنارند، بر کنار باشید، با اهل باطل مدارا کنید، ستم آن‌ها را بر خود هموار سازید و با آن‌ها نستیزید، حق مسلمانی را میان خود و آن‌ها مراعات کنید، گاهی که با آن‌ها همنشین مي‌شوید و در آمیزش و در گفت‌وگو هستيد، از همنشینی و آمیزش و ستیزگی با آن‌ها باید تقیه را رعایت کنید که خدا به شما تقیه را فرمان داده است، اگر به آنها دچار شوید شما را آزار دهند و از چهره‌ي شما بدخواهی را بفهمند و اگر نه این بود که خدا شر آن‌ها را از شما دفع کرده به شما یورش می‌بردند، دشمنی و کینه‌ای که از شما در سینه دارند، از آن چه برای شما اظهار می‌دارند، بیشتر است.

امام برای روشن کردن راه زندگی یارانش در این نامه خط مشی زندگی آن‌ها را معین می‌کند و می‌نویسد:

دعا بسیار بخوانید که خدا بندگان دعاکن خود را دوست دارد… تا می‌توانید در هر ساعت از شب و روز، ذکر خدا بسیار کنید، زیرا خداوند فرموده او را بسیار ذکر کنید و خدا یادکن هر مؤمنی است که او را یاد کند… بر شما باد دقت در نماز… بر شما باد که مسلمان فقیر را دوست بدارید زیرا هر کسی بر آن‌ها تکبر ورزد و آن‌ها را کوچک شمارد از دین لغزیده است… بدانید که هر کسی یک مسلمان را حقیر شمارد، خدا به بدخواهی و حقارتش دچار کند تا مردم او را سخت دشمن دارند… برادران مسلمان و مسکین شما بر شما حق دارند که دوستشان بدارید زیرا خدا به پیامبرش فرمود تا آن‌ها را دوست بدارد… بپرهیزید از بزرگ منشی و تکبر زیرا بزرگی رداي خداست و هر که با خدا در ردا بستیزد خدایش روز قیامت او را بشکند و خوار کند. مبادا بر یکدیگر بشورید که این خصلت نیکان نیست و هر که بشورد خدا شورش او را به‌سوی خودش چرخاند و یاری خدا از آنِ کسی است که بر او شورش شده… مبادا به یکدیگر حسد ببرید، زیرا حسد ریشه‌ي کفر است. مبادا به زیان مسلمان مظلوم عمل کنید تا به درگاه خدا بر شما نفرین کند و نفرین او برای شما اجابت شود زیرا پدر ما حضرت رسول اکرم(ص) فرمود: نفرین مسلمان مظلوم به اجابت می‌رسد، مبادا نفس شما به چیزی که خدا بر شما حرام کرده آزمند گردد، زیرا هر که هتک حرمت کند در این جا که دنیا است خدا میان او و بهشت و نعمت و لذت آن حایل درست می‌کند.[188]

در سخنانی که تا به این جا از امام صادق(ع) نقل شد که نظیر آن صدها روایت و سخن دیگر نقل شده است، کاملاً خط مشي امام در رابطه با جنگ‌ها و درگیری‌های سیاسی و نظامی معین و مشخص می‌شود؛ او نمی‌خواهد که یاران و شیعیانش به قربانگاه گروه‌ها و مدعیان دروغين حق و عدالت بروند، او سیاست تقیه را امر خدا و دستور دوری گزیدن مسلمانان از حوادث را می‌دهد و از مؤمنان می‌خواهد با یک برنامه‌ي منظم که سر مشق آن را نیز خود امام معین می‌کند به مواسات و برادری در بین خود بپردازند و راه عبادت و بندگی خداوند را بر خویش تحت قوانین اخلاقی و ذکر و صبر و… هموار نمایند.

این تأکیدات از امام صادق(ع) بیانگر وخامت اوضاع و احوال آن روزگار برای زندگی مؤمنانه است و این که حق و باطل چنان با هم درآمیخته که ظهور علنی برای گرفتن حق، خود یک نوع باطل محسوب می‌گردد.

تاریخ ثابت کرد که چقدر امام در این زمینه درست می‌اندیشید و چه حکیمانه، جمع شیعه را مدیریت کرد. خونریزی‌های بی‌حاصل، شکنجه ها، زندان ها، قدرت پرستی ها، ثروت اندوزی ها، شهوت گرایی، بی‌دینی، بی‌حرمتی، بی‌ادبی، خوارشدن و زبون گردیدن و… هزاران خفت و خواری دیگر نصیب کسانی شد که از این روش پیروی نکردند.

اگر فقط به دوران زندگی امام صادق(ع) در آن مقطع تاریخی توجه کنیم، خواهیم دید که از سال 83، سال تولد امام تا 147 هجری چه حوادث تلخ و شومی اتفاق افتاده است. زمانی حجاج ثقفی ــ خونخوار بزرگ بنی‌امیه ــ که می‌گفت "سرهایی را برای بریده شدن می‌بینم." هزاران نفر را گردن زد. مقدسی می‌نویسد او یکصد و بیست هزار تن را گرفت و در حبس خود کشت و علاوه بر توده‌ي مردم و آن‌ها که در میدان‌های بزرگ کشته شدند، در زندان او پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در گذشتند.[189] در زمان حکومت سلیمان بن عبدالملک مروان، سردار وی چهارده هزار ترکمان منطقه گرگان را که اسیر شده بودند، سر برید[190] و همان سردار سپس گرگان را تصرف و چندین فرسنگ در میان راه ها، دارها به پا کرد و مبارزان گرگان را به دار زد و زنان را اسیر نمود، به‌طوری در گرگان کسی نماند جز پیر ناتوان و از اموال چیزی نماند مگر آن چه مدفون شد.[191]

در نهضت عباسیان فقط 600 هزار نفر به‌دست ابومسلم قتل عام شدند. حاکمان بنی‌امیه در خراسان ده‌ها هزار نفر از مخالفان خود را قتل عام کردند. عبد ا… بن علی، عموی منصور به شام حمله کرد و دمشق را فتح کرد و مردم دمشق را قتل عام نمود که مردم شهر را تا 50 هزارنفر تخمین زده‌اند.[192] عبدالله بن علی در کنار رود ابن فطرس هشتاد و چند تن از شاهزادگان بنی‌امیه را سر برید.[193] منصور تمام یاران و یا اقوام و عمو و عمه زاده‌های خود را که در رسیدن به حکومت به او کمک کرده بودند یا کشت یا به زندان کرد و یا برکنار نمود. منصور همه‌ي ثروت را برای خود جمع می‌کرد و روزی که مرد، 810 میلیون درهم در خزانه‌اش داشت. در جنگ‌های خوارج در این ایام صد‌ها هزار نفر قتل عام شدند.

 در یک صد سال اول دولت بنی‌عباس، هیچ خلیفه‌ای در قصر خویش نمرد، همه در غربت و دور از وطن جان دادند. اکثر وزیران و گروههای سیاسی سر سالم به گور نمی‌بردند. خاندان برمکیان، خاندان داوود ابن یعقوب زیدی وزیر و… همه بوسیله‌ي خلفاء قتل عام شدند. خوارج همیشه در حال کشتن و کشته شدن بودند، نهضت‌های انقلابی ایران یکی پس از دیگری در جنگ وخون ریزی‌های فراوان شکست می‌خوردند. خیلی زود دولت بنی‌عباس در پنجه‌ي قدرت ترکان و و غوریان و بربرها اسیر شدند و خلفا، بنده‌ي آنها بودند. فساد و فحشا و قمار، آدم فروشی و ربا و دروغ و تهدید و ترس همیشه حاکم بود. چه دور اندیش بود سفینه‌ي صادق امامت.

 قبلاَ ياد كرده بوديم كه دولت بني عباس نسبت به دولت بني‌اميه متعادل‌تر بود و به وضع اقتصادي مردم بيشتر توجه داشت و آزادي انديشه را تا حدي برقرار نمود و به همه‌ي اقشار اجازه حضور در حكومت را مي‌داد و به ولايت، خودمختاري خاصي اعطاء مي‌كرد كه همين امر به آباداني نسبي كشور منجر شده بود. امّا هيچ كدام از اين روش‌ها نتوانست باعث رشد انسانيت و اخلاق و علم و همزيستي دور از جنگ و خون ريزي و عدم چپاول مال و ناموس مردم از يكديگر شود و جنگ‌هاي خانمان برانداز و باندهاي سياسي مخوف و بي‌ديني و ظلم و ستم در همه جا گسترش يافت، از همه مهم تر، آن قدر افكار متفاوت و پريشان در جامعه شيوع يافت كه خط حق و معرفت اصلي گم شد.

همانطوري كه قبلاً ذكر گرديد يكي از نقطه نظرهاي امام در يك چنين شرايط سخت تعيين خط مشي سياسي و اخلاق سياسي براي ياران و شيعيانش بود، تعيين شيوه درست اخلاق و اعمال و برگرداندن اخلاق درست و خداپسندانه به جامعه يكي ديگر از نقطه نظرهاي وي مي‌باشد.

امام صادق(ع) به خوبي مي‌دانستند كه اين همه انحطاط و انحراف از حق، ريشه در وابستگي مردم به دنيا و چهره‌هاي مختلف و جلوه هايي است كه دنيا براي مردم از خود نشان مي‌دهد، لذا ساختن و پرورش اخلاق الهي در شيوه‌ي رفتار و افكار جامعه، يكي از راه‌هاي برگرداندن مردم به اصل خويش و دوري گزيدن از گمراهي و وابستگي به دنيا بود، به همين منظور سخنان پرباري از وي نقل شده است، همچنين آموزش‌هاي همه جانبه‌ای براي پرورش مردم از ايشان بيان گرديده است، آن قدر اهتمام و بيان اين گونه كلام از ايشان زياد بود كه در آينده‌ي بعد از ايشان، عده‌ي زيادي از دين دوستان، اين سخنان را در كتب مختلف از وي ثبت كردند، به‌طوري كه سخنان اخلاقي ايشان در كتاب پربار تحف العقول و بعدها در کتاب مصباح الشريعه و… سال‌ها به وسيله‌ي بزرگان دين تدريس شده است.

دوري از خوردن مال حرام، كار نكردن براي ارباب قدرتمند و ظالم، رعايت عدل و انصاف، دوري از آنچه كه خدا از آنها نهي كرده، گرايش به اموري كه خدا آنها را امر كرده… و هزاران حديث در باب اخلاق، در كتب روايي باقي مانده‌ي شيعي از ايشان نقل شده است.

ساختن شيوه درست اخلاق اقتصادي، يكي ديگر از نقطه نظر‌هاي امام در آن شرايط بوده است، به روايتي در اين زمينه دقت فرماييد.

امام صادق(ع) فرمود:

مال حرام گونه‌هاي بسياري دارد، يكي از آنها مزدي است كه از كار براي زمامداران ستم پيشه به‌دست مي‌آيد، ديگر مزد گرفتن براي قضاوت است، ديگر درآمدي است كه زنان زناكار از زنا بدست مي‌آورند، ديگر درآمدهایی که از فروش شراب مست كننده كسب مي‌شود، ديگر مالي كه از ربا پس از فهم حرام بودن آن ايجاد مي‌شود، اما رشوه گرفتن در قضاوت، كفر ورزيدن به خداي بزرگ و پيامبر اوست.[194]

در همين كتاب در حديث 785 به نقل از امام صادق(ع)، انبار كردن كالا به قصد فروش در هنگام كم يابي آن نهي شده و موارد كالايي كه نبايد احتكار شود را در زمان خودشان مشخص كرده است (گندم، جو، خرما، كشمش، كره، روغن).

در روايات ديگري از امام صادق(ع) درآمدهاي حاصل از سگ فروشي، مردار فروشي، غيب گويي (رمال گري) را حرام اعلام كرده است.[195]

امام صادق(ع) درآمد حاصل از گدايي[196] را حرام مي‌داند و نپرداختن حق مؤمني كه كار كرده را به شدت نهي مي‌كند و مي‌فرمايد: در قيامت خداوند كسي را كه حقوق مؤمني را نپردازد، او را روي دو پايش پانصد سال نگه مي‌دارد تا از عرق او رودخانه‌ها روان گردد…[197]

در حديثي ديگر امام صادق(ع) براي حفظ مال مردم و صدمه نزدن به اموال عمومي از علي(ع) روايتي را نقل مي‌كند، مي‌فرمايد: علي(ع) به كارگزاران خود نوشت كه قلم‌هاي خود را دقيق كنيد، (خوب تيز كنيد) سطرهايتان را به هم نزديك كنيد، (صرفه جويي در جوهر و كاغذ) چيزهاي اضافي را حذف كنيد، به لٌب كلام بسنده كنيد، مبادا زياد بنويسيد و مبادا كه به بودجه مسلمانان ضرري تحميل شود.[198]

در جاي ديگري مي‌فرمايد از جمله كارهايي كه خواب انسان را مختل مي‌كند، یکی داشتن مالي كه برايش امنيت نيست و دیگری كسي كه قرض گرفته و توان برگشت آن را ندارد.[199]

در روايتي كه بسياري از امامان آن را نقل كرده اند، امام صادق(ع) فرموده است: روز قيامت هيچ بنده‌اي قدم از قدم بر نمي‌دارد مگر اينكه از او از چهار چيز سؤال به عمل آيد؛ از عمرش كه آن را در كجا صرف كرده است و از جواني‌اش كه آن را در چه چيز به سر برده و از مالش كه از كجا بدست آورده و در چه موردي آن را خرج نموده و از دوستداري ما اهل بيت.[200]

امام در جواب کسی که سؤال می‌کند کمترین حد اسراف چیست؟ می‌فرماید:" لباس بهتر خود را هنگام کار بپوشد، آب باقی مانده در ظرفی را بیهوده دور بریزد و هسته خرما را به این طرف و آن طرف پرت نماید.[201] او هم چنین اجر تهیه روزی حلال برای خانواده را همانند اجر مجاهدان در راه خدا می‌داند.[202]

اصلاح سيستم مالي و كسب درآمد حلال و روزي پاك مي‌توانست باعث پاك شدن رزق و درآمد شود كه به پاك سازي درون از خوي‌هاي ناپسند منجر شود و امكان عبادت و بندگي به درگاه خدا مهيا گردد.

سوق دادن مومنان و مسلمانان به‌سوی قرآن

امام صادق(ع) همچون پدران بزرگوارش می‌دانست که یکی از علل انحراف و گمراهی‌های عظیمی که در آن دوران میان مسلمانان به‌وجود آمده، دوری مردم از قرآن و درک درست آیات و هدایت‌های این کتاب بزرگ آسمانی است.لذا در همه زمینه‌ها قرآن را به‌طور خاص طرح کرده و به تبیین آن پرداخته‌اند.

الف. او تجلی خداوند را از طریق قرآن میسر و قرآن را تجلی خداوند بر بندگان می‌داند. ایشان می‌فرمایند:

خداوند بر خلق خویش در کلام خودش تجلی کرده است ولی آنان خدا را نمی‌بینند.[203]

ب. قرآن را حامل همه دانش‌ها می‌داند و می‌فرمایند:

 خداوند کتاب خویش را بی همتا و قدرتمند بر شما نازل فرمود و او راستگو و نیکوکار است. در قرآن خبر شما و خبر آنان که پیش از شما بودند و آنان که پس از شما خواهند آمد، همچنین خبر آسمان و زمین هست و…[204]

 وی افزود خداوند در قرآن بیان هر چیز را نازل کرده است و به خدا قسم هیچ چیزی را از بندگان که به آن نیازمندند فروگذار نکرده و برای آنها بیان کرده است.[205]

ج. امام معتقد بودند که قرآن هرگز کهنه نمی‌شود و در هر زمان تازه و شاداب است.فردی از آن حضرت پرسید چرا قرآن با نثر و درس و بررسی تازه و شاداب‌تر می‌شود و هرگز کهنه نمی‌گردد؟ امام صادق(ع) می‌فرمایند:

 برای این‌که خداوند متعال آن را برای زمانی خاص یا مردمی خاص قرار نداده است. از این رو قرآن در هر زمان تازه است و نزد هر قومی شاداب است تا روز قیامت.[206]

د. امام صادق(ع) معتقد بودند که حلال و حرام تا روز قیامت در قرآن است یعنی آنچه حلال یا حرام است تا ابد چنین خواهد بود و احکام قرآن که مبنی بر حلال و حرام است تا قیامت برقرارخواهد بود. می‌فرمایند:

… تا آن‌که محمد(ص) آمد و قرآن را آورد و شریعت و راه و روش قرآن را ارائه داد. پس حلال قرآن تا روز قیامت حلال و حرام آن تا روز قیامت حرام می‌باشد.[207]

ه‍‍. امام صادق(ع)، قرآن را عهدنامه ای استوار بین انسان و خداوند می‌داند و از مسلمانان می‌خواهد که متن این عهدنامه را هر روز مرور کنند. می‌فرمایند:

 القرآن عهد الله الی خلقه فقد ينبغی للمرء المسلم ان ینظر فی عهده و ان یقراء منه فی کل یوم خمسین آیه .

قرآن عهدنامه خداوند نسبت به بندگان اوست. سزاوار است که یک انسان مسلمان در این عهدنامه الهی بنگرد و هر روز پنجاه آیه از آن را بخواند.[208]

و. امام معتقد بودند که در قرآن سرنوشت اقوامی از تاریخ آمده است که عده ای در گذشته هلاک و عده ای نجات یافته‌اند. ایشان از مسلمانان می‌خواستند هرچه که به نجات اقوام گذشته منتهی شده را به کار برند و از هرچه که به سقوط و عذاب اقوام گذشته انجامیده حذر گردد و می‌فرمود:

 بر شما باد قرآن. هر آیه ای را که یافتید که گذشتگان با عمل به محتوای آن آیه نجات یافتند شما هم به آن عمل کنید و هر آیه را دیدید که بیانگر هلاکت پیشینیان است شما هم از آن بپرهیزید.[209]

لذا امام از همه مسلمانان می‌خواست قرآن بیاموزند، آن را حفظ نمایند و به آن عمل کنند.[210]

ز. امام صادق(ع) بر این باور بودند که نوع رابطه هر فردی با قرآن باید با توجه به شرایط خاصی صورت گیرد. از خوانندگان قرآن می‌خواست که با دهان پاک و مسواک زده قرآن بخوانند.[211] و با قرآن رابطه خاص و نیکو برقرار کنند.

همچنین می‌فرمود:

 کسی که قرآن بخواند و قلبش رقت پیدا نکند و در برابر خداوند خاضع نشود و در درون حالت حزن و خشیت و هراس نیابد، شأن و جایگاه والای خدا را سبک شمرده است.بنگر که کتاب پروردگارت را چگونه می‌خوانی و با آیات آن چه برخوردی ئاری و اوامر و نواهی آن را چگونه پاسخ می‌دهی و حدود تکالیف آن را چگونه به کار می‌بندی و فرمانبرداری می‌کنی ؟در آیه‌های وعده و وعید درنگ کن و در امثال و مواعظ قرآن اندیشه کن. مباد رعایت حروف و قرائت ظاهری آن تو را در تباه ساختن حدود آن بیندازد.[212]

ائمه ما با دقت در کتاب خدا به خوبی می‌دانستند که هدف خلقت انسان، عبادت و بندگی به درگاه خداست که از این عبادت و استمرار آن قدرت خلافت و جانشینی انسان به جای خدا به تدریج آشکار می‌شود و تعالی و رشد و شکوفایی روح بلند انسانی، به همراه آن ظهور خواهد نمود و انسان از بند تن و دنیا رها شده و به بالندگی در ملکوت آسمانها و سیر به‌سوی خدا می‌پردازد.

این هدف مهم، اصلی‌ترین هدف هر مؤمن یا انسان مسلمان در دنیا است و هر راهی که بتواند او را به این مقصود برساند، مطلوب است. اگر انزوا می‌رساند مطلوب است، اگر هیاهو و سیاست می‌رساند مطلوب است، اگر جنگ و شهادت می‌رساند مطلوب است، اگر تحقیق و علم آموزی می‌رساند مطلوب است، اگر سکوت می‌رساند مطلوب است، اگر عرفان می‌رساند مطلوب است، اگر کار و زحمت و تلاش می‌رساند مطلوب است و… و مهم نیست که چه انجام گیرد مهم این است که قرارگرفتن در راستای هدف فوق در هر شرایطی راه را برای سالک درگاه حق به‌طور ویژه مشخص می‌کند و آن که این ویژگی را تعیین می‌کند که در هر شرایط چگونه و با چه تاکتیکی باید زیست تا هدف در دسترس قرار گیرد، امام معصوم است که الهام و هدایت را به‌طور مستقیم از خداوند و به روز دریافت می‌دارد.

امام معصوم، همیشه موارد مختلفی را برای هدایت یارانشان در نظر دارد. توان فردی و جمعی جامعه و استعداد موجود آنها، امکانات موجود برای راه رشد، نوع فرهنگ حاکم و سیاست حاکم در جامعه، کشف شیطان و تاکتیک‌های پیچیده‌اش در آن شرایط خاص، شناخت نفس اماره فردی و جمعی و… از جمله آنها است.

با برآیندی که از همه‌ي موارد فوق حاصل می‌شود، امام نوع زیست و تعامل مؤمنان و سیاست زندگی و راههای تعالی بخش عبادی و اجتماعی را در صورت کلی تدوین می‌کند و خط مشی لازم را طرح و مؤمنان را به رعایت حدود و اصول آن خط مشی دعوت می‌نمایند.

براساس همین روش است که ما تفاوت‌های آشکاری در نوع خط مشی خود امامان در زندگی شان مشاهده می‌کنیم. زمانی حضرت علی(ع) خلیفه می‌شود و سپس امام حسن(ع) ادامه‌ي خلافت را به‌دست می‌گیرد، اما به یکباره صلح می‌کند، امام حسین(ع) در دفاع از کرامت انسانیت و عدم تسلیم در برابر ظلم آشکار یزید، حاضر به بیعت نمی‌شود تا خود و خانواده‌اش شهید شوند، امام سجاد(ع) راه عبادت و بندگی را در عدم دخالت در امور سیاسی و پرورش بار اخلاقی یارانش تشخیص می‌دهد، امام باقر(ع) سازماندهی علمی و فرهنگی و آموزشی انجام می‌دهد. امام صادق(ع) محتوا و آموزش و فرهنگ و شناخت و اخلاق و عقل گرایی و دوری از هیاهوی اجتماعی و سیاسی و… را اصل و اساس ماندن در راه سلوک و تعالی به‌سوی خدا اعلام می‌دارد و این بیانگر این است که لزوماً همه‌ي امامان ما هیچگاه از یک سیاست و خط مشی کلی و ثابت و بدون تغییر و تحول حمایت نکرده اند، بلکه شرایط زمانی و ایمانی جامعه، همیشه مورد نظر آنها قرار داشته است.

با مطالعه‌ي اقداماتی که در آن مقطع تاریخی انجام داده اند، مشخص می‌شود که یکی از تاکتیک‌های ایشان برای متعالی کردن جامعه‌ي مؤمنان، آکادمیک و کلاسیک کردن همه‌ي علوم در آن دوران است و به‌ویژه علوم دینی از کلام، فلسفه و منطق، قرآن و تفسیر، حدیث، فقه و… و علوم کلاسیک نظیر نجوم، ریاضی، شیمی و تربیت مد نظر ایشان قرار داشته است.

مهم‌ترین فعالیت امام صادق(ع) در این دانشگاه بزرگ، تدوین راه پاک زیستن، پاک عبادت کردن، پاک کار کردن و… به صورت برنامه ریزی شده و معین است که این مهم را در تدوین فقه و آداب فقهی مربوطه انجام داده است. از ایشان هزاران حدیث و در حدود احکام فقه نقل شده، کتب اربعه، تهذیب و استبصار و من لا یحضر الفقیه و کافی، دریایی از کلمات فقهی ایشان را دربردارد و اصولاً بر پایه روایات وی تدوین شده‌اند و تمام علما چه در زمان خودشان و چه بعد از ایشان به این روایات برای تدوین کتبی که شرایع عملی را در آن درج کنند، مراجعه کرده‌اند.[213]

تدوین فقه، احکام دروغین و غیر واقعی را حذف کرد و بدعت‌ها و شیوه‌های من درآوردی را برای شیعه از بین برد و فقه توأم و استمرار بر اجتهاد و عقل و کتاب و اجماع تجلی یافت. ایشان حدود شرع را در همه‌ي زمینه‌ها مشخص نمودند از آداب معاشرت تا آداب نماز و غسل و کفن و دفن گرفته تا حج، روزه و اعتکاف و… همه تدوین و تنظیم گردید. در کتب وافی، بحار الانوار، رسائل الشیعه، مستدرک الوسایل 30 هزار حدیث از امام صادق(ع) نقل شده است. در اسناد نقلی شیعه آمده است که چهار هزار نفر در دانشگاه امام صادق آموزش دیده‌اند.[214] دانشگاه کلام و فلسفه امام صادق(ع) متکلمان و استادانی را تربیت کرد که پاسخگوی تمام شبهات فکری و کلامی مطرح درآن عصربودند. شبهاتی که توسط همه‌ی فرق دینی و غیر دینی طرح می‌شده بودند. از جمله شاگردان او هشام بن حکم، زرارة ابن اعين، محمد بن مسلم، ابوبصير، عبدا… بن سنان، جميل بن دراج، صدير صيرفي، جميل بن صالح، مؤمن الطاق، ابان ابن تغلب و… مي‌باشند.

محمد بن طلحه شافعي در كتاب مطالب السؤول گويد، از امام صادق(ع) حديث نقل شده و گروهي از بزرگان پيشوايان همچون يحيي بن سعيد انصاري، ابن جريح، مالك بن انس، سفيان ثوري و ابن عينيه، ابوحنیفه، شعبه و ايوب سختياني و عده ديگري از محضر آن حضرت بهره‌ها برده‌اند. او با آن که به بزرگان اهل تسنن آموزش می‌داد سعی می‌کرد تا آنها را در شیوه‌های غلط فقهی شان آگاه کند. روزی ابوحنیفه و عبدالله بن شبرمه و ابن ابی لیلی نزد امام صادق(ع) رفتند. امام از پسر ابولیلی پرسید این (ابوحنیفه) کیست؟ در جواب گفت: مردی است که در مسائل دینی دستی دارد. امام پرسید او کار دین را با قیاس و رأی خود فیصل می‌دهد؟ جواب داد آری. امام به ابوحنیفه گفت: از جدم حدیث دارم، نخستین کسی که در کار دین قیاس کرد، شیطان بود و سپس سؤال کرد ابوحنیفه بگو قتل نفس بزرگ‌تر است یا زنا؟ گفت قتل نفس. امام پرسید: چرا خدا در اثبات قتل دو شاهد معین کرده و در زنا چهار شاهد؟ بگو نماز مهم‌تر است یا روزه؟ ابوحنیفه گفت: نماز. امام فرمود: چرا زن نمازهای روزهای عادت خود را قضا نمی‌کند اما روزه را باید قضا کند؟ مرد از خدا بترس و در دین خدا قیاس مکن.[215]

با این وجود ابوحنیفه امام صادق(ع) را امام نمی‌شناخت و محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم را امام می‌دانست و با آنها بیعت کرد و وقتی منصور خلیفه‌ي عباسی از این موضوع مطلع شد او را دستگیر نمود و به زندان انداخت و وی در زندان بغداد به سال 150 هجری، سه سال بعد از شهادت امام صادق(ع) فوت کرد. [216]

تأکید امام بر امور عقلانی و تفحص و تحقیق برای مبارزه با خرافات و کج اندیشی و انحرافات اخلاقی فقهی و دینی مردم به حدی بود که تمام شاگردانش به راه و رسم او رفته و در همه‌ي زمینه‌هایی که او تأکید می‌کرد، آموزش می‌دیدند و به آموزش مردم می‌پرداختند. از جمله هشام بن حکم از شاگردان طراز اول امام صادق(ع) است که بعد از شهادت امام، به خدمت امام موسی کاظم(ع) در آمد و از اصحاب وی گردید. در کتاب فهرست ابن ندیم اسامی بیست و پنج کتاب که توسط هشام بن حکم نوشته شده است، درج گردیده است.

از جمله اسامی کتاب‌های او عبارتند از: کتاب الامامه، کتاب توحید، کتاب الرد علی من قال بامامه المفضول، الرد المعتزله فی طلحه و زبیر، کتاب المعتزله و… همان‌طوری که از عناوین این کتاب‌ها پیدا است، وی در جهت اثبات توحید و امامت و رد امامت مفضول (دیدگاه زیدیه) و تفکر معتزله، در جبر و اختیار و… بحث‌های کلامی متنوعي انجام داده است که همه را از آموزش‌هایش نزد امام صادق(ع) فرا گرفته است. [217]

محمد بن نعمان، مشهور به مؤمن الطاق از اصحاب امام صادق(ع) که او نیز یک متکلم بود، ده‌ها کتاب در امور فوق نگاشته است. کتاب الامه، المعرفة، کتاب الرد علی المعتزله فی امام المفضول از جمله کتاب‌های اوست.[218] او نیز همه‌ي علم خود را آموخته‌ي کلام امام صادق(ع) می‌داند. زرارة بن اعین و هفت پسرش از اصحاب امام صادق(ع) بودند که فقه و حدیث و کلام می‌آموختند. [219]

در زمینه‌ي علوم کلاسیک مانند طب و شیمی و… دانشکده‌های خاصی در دانشگاه امام صادق(ع) تأسیس شده بود.

ابن خلکان درکتاب خود، جلد اول صفحه 105 می‌نویسد: جابر ابن حیان کاشف داروها، تيزاب سلطاني و… را کشف کرد. 500 مقاله درباره این کشفیات نوشته که نزدیک به هزار صفحه است و خود ابن حیان گفته است تمام هزار صفحه از تقریرات حضرت صادق آل محمد(ص) می‌باشد.

ابن ندیم، شرح مفصلی در مورد جابربن حیان و رابطه‌اش با امام صادق(ع) نوشته است. نویسنده‌ي کتاب الذريعه، جابربن حیان را در علم کیمیا متبحر دانسته است.

اخلاق و تدوین کلاسیک آن از زمان امام صادق(ع) آغاز شده است. سخنان ایشان برای اولین بار در کتاب اسماعیل بن مهران بن ابی نصر السکونی که از اصحاب امام رضا(ع) بود نقل گردید، سپس در محاسن برقي و بعد از آن در تحف العقول و بعدها در مصباح الشریعه و… ثبت و درج شده است که بهترین خصایص مؤمنان در راه‌های کسب اخلاق حسنه در آنها درج گردید.

امام توانست، اسلام و شیعه را وارد دوران نوین عصر خویش گرداند و علوم را در خود راه داده و تحقیق و تفحص در راه کسب آن را برای مؤمنان ضروری دانست و کسب آگاهی، شناخت و تعقل، درایت و مدیریت، گفت‌وگو، مباحثه و… را به جامعه‌ي مؤمنان توصیه نمود. خرافات را زدود؛ علم ظاهر را در ابتدای علم باطن قلمداد کرد و هر دو را در یک راستا تعریف نمود. داشتن خانواده، تربیت فرزند، نسل پاک و دانشمند، مبارزه با آفات اجتماعی و آسیب‌های سیاسی را به همه آموخت. جان و مال و نام و ناموس، دنیا و آخرت و تعالی مؤمنان را با بیان شیوه‌های صحیح چگونه زیستن تضمین نمود و شیعيان او آهسته آهسته گردش جمع شدند و مکتب جعفری او را فهم کردند و با فروپاشی خطوط و اندیشه‌های فکري ديگر، شیعه‌ي جعفری همچون خورشیدي از پشت ابرهای تیره و تار نمایان گردید.[220]

 با آن‌که امام هیچگاه در کار سیاسی به‌طور علنی دخالت نمی‌کرد، اما منصور عباسی این بزرگی شیعه و امام صادق(ع) را فهم کرد.

امام برای آن که فرصت داشته باشد تا به جامعه آموزش دهد و این همه فساد و تباهی را در جامعه ریشه بخشکاند، از تحمل هیچ رنجی فروگذار نمی‌کند. به خصوص که می‌دانست در میان پیروانش توطئه‌های تلخي نطفه بسته است و مرگ امام اگر زود صورت گیرد، آن توطئه‌ها به ثمر می‌نشیند. از جمله توطئه‌ي حذف جانشین واقعی ــ امام موسی کاظم(ع) ــ و تأسیس فرقه‌های خطرناک دیگری که با شهادت ایشان روی خود را نشان می‌دادند و از همین رو بود که وقتی منصور عباسی امام را احضار کرد تا او را به توطئه متهم نموده و سپس به قتل برساند، امام از تمام توان عقلانی و احساسی و غیبی خود استفاده نمود تا مانع آن شود.

در ارشاد آمده است: روزی منصور ربیع را گفت: جعفر بن محمد را حاضر کن و چون او را حاضر کردند، گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم. با حکومت من در می‌افتی و برای من حادثه می‌آفرینی؟ امام فرمودند: به خدا سوگند من چنین کاري نکرده ام، قصد آن را هم نداشته ام. اگر کسی چنین خبری به تو داده دروغ گفته است و بر فرض که کرده ام، یوسف ستمی کرد، آمرزیده شد، ایوب به بلایی دچار شد، شکیبایی ورزید، سلیمان دولتی یافت و سپاس گفت، اینان پیامبران خدایند و نسب تو به آنان می‌رسد. منصور گفت بالا بیا و او را نزد خود نشاند و گفت فلان کس چنین خبری درباره‌ي تو به من داده است. مرد را در آن مجلس آوردند. او به دروغ سوگند خورد که جعفر چنین گفته و در همان مجلس مرد.[221]

منصور، عاقبت بعد از چند بار تصمیم برای قتل امام، بالاخره اقدام عملی برای شهادت ایشان انجام داد و در سال 147 وی را به شهادت رسانید. بدینسان یکی از مظلوم‌ترین امامان شیعه به زهر کینه‌ي منصور به دیدار رفیق اعلی رفت. در باب مظلومیت خاندان امامت، خود امام صادق(ع) می‌فرماید: کسی که بر مظلومیت ما غمگین باشد، تسبیح به شمار آید، اندوه او عبادت است و پنهان داشتن اسرار ما، جهاد در راه خداست و سپس امام فرمود: سزاوار است که این جملات با آب طلا نگاشته شود.[222]

کلینی در باب نص بر امامت حضرت امام موسی کاظم(ع) به سند خود از ابوایوب جوزی آورده است [223] نیمه شبی منصور من را خواست. چون نزد او رفتم بر کرسی نشسته و شمعی پیش روی او روشن بود و نامه‌ای به‌دست داشت. چون بر او سلام کردم، گریان نامه را نزد من افکند و گفت: این نوشته‌ي حاکم مدینه است که خبر مرگ جعفر بن محمد را می‌دهد. کجا مانند جعفر یافت خواهد شد؟ به والی مدینه بنویس اگر شخص معینی را وصی خود کرده او را بخواه و گردن بزن. چون پاسخ نامه رسید، معلوم شد او پنج تن را وصی خود کرده است: ابوجعفر منصور، محمد بن سلیمان (حاکم مدینه)، عبدالله پسرش و موسی بن جعفر و حمیده مادر موسی بن جعفر. منصور گفت که اینان را نمی‌توان کشت و بدین سان امام، منصور را بازی داد تا خط امامت حفظ شود. آن روح بلند ملکوتی و بنیانگذار فقه و شیعه صادقی به مردم گفت: از مهتران ریاست خواه بپرهیزید که بانگ کفش پشت سر مردی شنیده نشد (بر مردم پیش نیفتاد) جز آن که تباه گشت و دیگران را تباه ساخت[224]و فرمود: صدقه‌ای که خدا دوست دارد، اصلاح میان مردمان است، گاهی که فاسد شوند و نزدیک کردن آنها به یکدیگر، گاهی که از هم دور گردند.[225]

در مورد انتخاب امامان معصوم(ع) از سوی خدای رحمان و نص بر نام آن بزرگواران ده‌ها روایت مستند در کتاب‌های رجالی و روایی ثبت و درج است. از جمله دو کتاب ارشاد شیخ مفید و کتاب کمال الدین و تمام النعمه شیخ صدوق به‌طور اختصاصی شرح نصوص به جا مانده که درجهت تأیید با نام امامان از زبان حضرت رسول و جبرئیل بیان گردیده، پرداخته است و برای شیعه‌ي امامیه، هیچ گونه شک و شبهه‌ای در برگزیده شدن امامان معصوم نه تنها در اسم، حتی در اتخاذ مشی امامت در دوران امامتشان به نص، باقی نمی‌ماند.

حدیثی که در ابتدای این کتاب نقل شد بیانگر نص و خط مشی استراتژیک تک تک امامان است که از سوی خداوند معین و تکلیف شده است. ده‌ها حدیث و روایت که به تواتر نیز رسیده است در این زمینه نقل شده که در دو کتاب فوق الذکر بخشی از آن‌ها ثبت و درج می‌باشد. (البته کتاب‌های معتبر زیادی در این زمینه وجود دارد ما این دو کتاب را از آن جهت طرح کردیم که اولاً نویسندگانش مورد تأیید تقریباً همه علما می‌باشند، ثانیاً زمان زندگی آن‌ها به دوران زندگی امامان خیلی نزدیک است)

نکته‌ای که قدری نیاز به توضیح بیشتر دارد، شبهه‌ای است که در مورد جانشینی امام صادق(ع) از سوی مخالفانش ایجاد شده و آن تأکید بر جانشینی اسماعیل به جای امام صادق(ع) است که مقدمه‌ي پیدایش فرقه‌ي اسماعیلیه و فرق منشعب شده از آن در سال‌های بعد گردید. این شبهه باعث شد که عده‌ای اسماعیل را امام هفتم دانسته و مردن او را انکار کنند و به جای آن غیبت او پذیرفته و او را امام زمان معرفی کردند که در غیبت قرار دارد و عده‌ای مردن او را قبول کردند، اما امامت را متعلق به پسرش محمد بن اسماعیل دانسته و او را امام بعد معرفی نمودند و همانطور که گفته شد، ده‌ها فرقه از این میان به پا خاست. این که این گروه‌ها چه کسانی بودند چه کارها کردند و چه جریاناتی به راه انداختند، خود شرح مفصلي دارد که در دوران زندگی امام موسی کاظم(ع) قابل بررسی و فهم می‌باشد، اما نکته‌ای که همه‌ي فرق جدا شده از شیعه‌ي دوازده امامی به آن اشاره می‌کنند و امامت را متعلق به امام موسی کاظم نمی‌دانند، نقل جمله‌ای از امام صادق(ع) مبنی بر بداء شدن امامت از اسماعیل است به شخصی دیگر که برخی این بداء را نپذیرفته‌اند و برخی آن را پذیرفته و امام بعدی را کسانی غیر از امام موسی کاظم معرفی نموده‌اند. این موضوع برای شبهه ایجاد کنندگان از آن لحاظ اهمیت دارد که قصد کرده اند، اولاً نص بر امامت را زیر سوال ببرند و رهبری بعد از حضرت رسول(ص) را به شیوه‌های مختلف دیگر از جمله شورا یا نصب به روش‌های مختلف معرفی نمایند؛ ثانیاً به‌طور کلی امامت را منکر شوند؛ ثالثاً بداء در شیعه را زیر سوال برده و آن را از امور غالی گرایان معرفی نمایند. (متأسفانه در دوران حاضر نیز بسیاری از روشنفکران مذهبی در دام چنین اندیشه و باورهایی افتاده با تحقیقات کم و عدم آگاهی از متون اولیه سعی می‌کنند که خود را از قید امامت رها نمایند.)

الف. خبر در مورد اسماعیل فرزند حضرت امام صادق(ع)

اخبار در کتب تاریخی: به لحاظ تاریخی مدعیان فرقه اسماعیلیه که اسماعیل را جانشین امام صادق(ع) معرفی کرده اند، هیچ گونه سند تاریخی ارئه نداده‌اند. محققان تاریخی فرقه اسماعیلیه در کتاب دایره المعارف بزرگ اسلامی آورده اند، منابع غیر شیعی گزارش‌های اسماعیلیه را تأیید نمی‌کنند. از این میان اطلاعات برگرفته از آثار اسماعیلی از اعتبار کافی برخوردار نیستند، زیرا اولاً به ندرت حاوی داده‌های تاریخی است و آن چه درباره اسماعیل آورده اند، بیشتر به افسانه و باورهای فرقه‌ای شبیه است و در واقع نمی‌توان از این آثار، آگاهی‌های مستقل و قابل اعتمادی درباره‌ي اسماعیل، جدا از آن چه متأثر از منابع امامی است به‌دست آورد.[226] در همین کتاب ذکر شده است که وفات اسماعیل تقریباً 10 سال زودتر از شهادت امام صادق رخ داده است[227] و سال وفات وی در سال 138 تخمین زده شده است.

این منبع می‌نویسد: اسماعیل در منطقه‌ای به نام عُرَیض در نزدیکی مدینه از دنیا رفت و تابوت وی بر دوش مردم در حالی به گورستان بقیع تشییع شد که امام صادق(ع) با وضعیتی غیر معمول پیشاپیش آن حرکت می‌کرده است؛ امام به گونه‌ای سعی نموده تا مرگ اسماعیل را آشکار سازد و پیش از دفن، بارها پوشش وی را کنار زده است. این منبع اضافه می‌کند که حتی امام صادق(ع) جمعی از معاریف و مشایخ و نیز والی مدینه را که از جانب بنی‌عباس منصوب بود، بر مرگ اسماعیل شاهد گرفت و اقدام به تهیه‌ي استشهادیه نمود که خط و امضای شهود در آن دیده می‌شد.

ب. برخی از روایات موجود در مورد شخصیت و مرگ اسماعیل

شیخ صدوق در کمال الدین می‌نویسد: "امام صادق(ع) در مورد اسماعیل فرموده است او عاصی بوده و شباهتی به من و پدرانم ندارد. عبید بن زراره می‌گوید: از اسماعیل نزد پدرش امام صادق(ع) یاد کردم و آن حضرت فرمود: به خدا سوگند او شباهتی به من ندارد و شبیه هیچ یک از پدارنم نمی‌باشد. ولید بن اصبح می‌گوید: مردی نزد من آمد و گفت بیا تا فرزند آن مرد بزرگ را به تو نشان بدهم. همراه او رفتم و مرا نزد گروهی میگسار برد و اسماعیل بن جعفر در میان ایشان بود. گوید اندوهناک از آن جا خارج شدم و به بیت ا… در آمدم و ناگهان اسماعیل بن جعفر را نزد حجر دیدم که به بیت آویخته بود و گریه می‌کرد و پرده‌های کعبه را به اشک دیده‌ي خود‌تر کرده بود. گوید، بیرون آمدم و می‌دویدم و اسماعیل را دیدم که با آن قوم نشسته، دوباره بازگشتم او را دیدم که به پرده‌ي کعبه آویخته، این مطلب را به امام صادق(ع) عرضه داشتم فرمود، پسرم گرفتار شیطانی شده که به صورت او در می‌آید و روایت شده که شیطان به صورت نبی یا وصی پیامبر در نمی‌آید. چگونه ممکن است امام صادق(ع) به امامت او تصریح کرده باشد، در حالی که سخن فوق را درباره وی بیان کرده است؟" [228]

در همین کتاب سعید بن عبدا… اعرج می‌گوید: "امام صادق(ع) در تشییع جنازه‌ي اسماعیل دستور داد، چندین بار کفن او را گشودند و امام پیشانی و چانه و بالاسینه‌ي او را بوسید و سپس دستور داد غسلش دادند، خودش غسلش نداد، در حالی که امام معصوم باید امام را غسل دهد، نه کسی دیگر و می‌افزاید: امام بر کفن اسماعیل کلمه‌ي شهادتین را نوشت. ده‌ها حادثه‌ي دیگر در صفحات این کتاب مبنی بر مرگ اسماعیل درج شده است."[229] هم چنین روایتی از امام صادق(ع) در باره‌ي اسماعیل به این مفهوم نقل کرده اند: "ما بدأ ا… فی شی کما بدأ له فی اسماعیل ابنی." "خداوند در هیچ امری بداء نکرده، چنان که درباره‌ي فرزندم اسماعیل بداء کرد." او در این کلام می‌فرماید که امری بر خداوند ظاهر نشد، چنان که درباره‌ي فرزندم اسماعیل ظاهر شد، زیرا او را در حیاتم از من ستاند تا معلوم شود او پس از من، امام نیست. امام صادق(ع) فرموده است: هر کس معتقد باشد که امروز چیزی بر خداوند آشکار می‌شود که دیروز آن را نمی‌دانسته، کافر است؛ پس بایستی از او بیزاري جست.[230]

ج. نص در امامت امام موسی کاظم(ع)

شیخ مفید در جلد دوم ارشاد می‌نویسد: از جمله کسانی که از بزرگان اصحاب حضرت صادق(ع) و نزدیکان و اهل راز و فقیهان شایسته و مورد اعتماد آن جناب، نص صریح او را درباره امامت فرزندش موسی بن جعفر(ع) روایت کرده اند: مفضل بن عمر جعفی، معاذبن کثیر، عبدالرحمن بن حجاج، فیض بن مختار، یعقوب سراج، سلیمان بن خالد، صفوان جمال و دیگرانند که ذکر نام همه شان کتاب را طولانی می‌کند. از جمله روایات، روایاتی است که بر دو برادر امام موسی کاظم(ع) از فرزندان حضرت امام صادق(ع) نقل شده از اسحاق و علی است شیخ مفید از قول امام صادق(ع) 12 حدیث را در کتابش نقل کرده است که امام به افراد مختلف که درباره امام بعد از او سوال کرده‌اند فرموده است که امام بعدی موسی کاظم است که ما یکی از آن احادیث را آورده و خواننده می‌تواند به کتاب‌های موجود رجوع کند. محمد بن ولید از علی بن جعفر حدیث کند که گفت از پدرم جعفر بن محمد شنیدم که به گروهی از نزدیکان و اصحاب خود می‌فرمود: وصیت مرا درباره‌ي فرزندم موسی بپذیرید، زیرا او برترین فرزندان و یادگاران من است و او جانشین من و حجت خدای تعالی بر همه‌ي مردم پس از من می‌باشد.[231]

 به غیر از نص، کرامات و معجزاتی که امام موسی بن جعفر بعد از به امامت رسیدن خود از خودشان نشان داده است جای هیچ شک و شبهه‌ای را در مورد امامت ایشان باقی نمی‌گذارد که شیخ مفید 5 معجزه بزرگ از امام موسی کاظم نقل کرده است که اثبات امامت وی می‌باشد.[232]

 (در این باب به همین مقدار بسنده کرده و خواننده خود می‌تواند به کتب موجود در این زمینه مراجعه نماید.)

در هرحال امام صادق(ع) از میان جامعه‌ي مؤمنین رخت بربست، اما خط و مشی و تلاشی را که در جهت بقاء و استمرار خط موحدان انجام داد، باقی ماند؛ خطی که همیشه می‌تواند راه گشای مؤمنان برای اتصال به خداوند و چگونگی عبادت و بندگی و علم آموزی و جهاد، کار و تلاش آن‌ها را معین کند. امام صادق(ع) فهم خداوند را که در میان ده‌ها نظر متفاوت گم شده بود، بر فراز چشم و دل همه‌ي مؤمنان استوار بخشید و به آن‌ها چگونگی زندگی در کنار خدا و بندگی و ستایش معبود خود را آموخت؛ فهمی که به دور از خرافات و زائده‌های شیطانی و پاک و آراسته به اذکار و اسماء الحسنی بود.

می گویند، امام صادق(ع) جعبه‌ي کوچکی بیرون آورده، از درون آن کاغذی خارج کرد که در آن چنین نوشته بود: "سبحان الذی لا اله غیره القدیم المبدیء الذی لابدء له الدائم الذی لانفاد له الحی الذی لایموت الخالق مایری و مالایري العالم کل شی بغیر تعليم ذلک ا… الذی لا شریک له." "منزه است خدای یگانه که غیر از او خدایی نیست، دیرینه آغاز‌گری که برای او آغازی نیست، دائمی که پایان ندارد، زنده‌ای که نمی‌میرد و آفریننده‌ي آن چه دیده می‌شود و آن چه ناپیدا است، دانای همه چیز بدون آموزش است که شریکی برایش نیست.[233]

امام، توحید عملی به خداوند را در زندگی روزانه‌ي انسان‌ها وارد کردند و خدا را که در افکار دیگر مذاهب و نحله‌های دینی دور از دسترس، دست بسته و دور از ربانیت، چشم و گوش بسته، اسیر در آسمان‌ها و… معرفی می‌گردید، به جان و دل و رفتار و امور فکری و احساسی و لحظه‌ای مؤمنان وارد نمودند. او بداء خداوند را به عنوان یک اصل حیاتی و بسیار مهم در بینش توحیدی مؤمنان، زنده کرد و با وارد کردن آن به اعتقاد مؤمنان، رابطه‌ي خدا و بنده را رابطه‌اي دو جانبه و لحظه لحظه بیان نمود تا تنها از این طریق راه درست و عملی توحید را به مردم آموزش دهد و آن‌ها را از گرفتاری در چنگال عقاید انحرافی که شیطان در میان جامعه می‌دمید، نجات بخشد.

او سعی می‌کرد به مؤمنان بیاموزد که به جای آن که سخن خداوند را از زبان ده‌ها معرّف خود نشناخته و خدا نشناخته بشنوند، ارتباط مستقیم با خود خدا برقرار نمایند، حضورش را در زندگی ببیند و سخن او را در همه‌ي حوادث و پدیده‌ها به گوش جان بشنوند و خود دیدن کجا و از دیگران شنیدن کجا؟ و بداء پلی بود که این ارتباط دو طرفه را به‌وجود می‌آورد. وی فهم غلط بداء را کاملاً تذکر می‌داد و این که چیزی امروز در علم خداوند باشد كه دیروز نبوده را محال و باعث خواری گوینده معرفی می‌کرد. شخصی می‌گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم: آیا امروز چیزی در علم خداوند متعال هست که دیروز نبود؟ فرمود: نه، هر کس چنین گوید خداوند خوارش سازد. گفتم آیا قبول داری که هر چه بود و هر آن چه تا روز قیامت خواهد بود، در علم خداست؟ فرمود: آری، پیش از آن که آفریده‌ها را بیافریند.[234]

امام در مورد فهم درست از بداء می‌فرمود: اگر مردم می‌دانستند در اعتقاد به بداء چه پاداشی هست، هرگز از سخن در آن کوتاهی نمی‌کردند.[235] می‌فرمود: خدای عز و جل به چیزی همچون بداء تعظیم نشده است. [236] و می‌فرمود:

پیامبر هرگز پیامبر نشد، جز آن‌که برای خدا به پنج چیز اقرار کرد: به بداءش، به اراده‌اش، به سجده‌اش، به بندگی‌اش و به اطاعتش. [237]

 صد‌ها حدیث در مورد بداء، از پیامبران و حضرت رسول و ائمه‌ي اطهار و دیگر بزرگان دینی در همه‌ي مکاتب نقل شده است، اما هیچ کس جز شیعه‌ي امامیه، شجاعت طرح و دفاع از آن را نداشته است وامام صادق این شجاعت و برقراری رابطه دوجانبه بین انسان و خدا را تقویت و استمرار بخشید. برای روشن‌تر شدن این مبحث، به احادیث پیامبر اکرم(ص) که مورد تأیید همه‌ي فرق اسلامی است، رجوع می‌کنیم تا بداء عملی را که ایشان آموزش دادند، دریابیم.

پیامبر(ص) فرمودند: هر که مالی بگیرد و قصد باز پرداخت داشته باشد، خداوند وسیله‌ي پرداخت آن را فراهم می‌آورد اما اگر قصد اتلاف آن را داشته باشد، خداوند آن مال را در دست او تلف می‌کند.[238] همان‌طور که مشاهده می‌شود عکس‌العمل خداوند با دو اراده‌ي متفاوت از انسان، بداء می‌شود.

پیوند با خویشاندان عمر را دراز می‌کند و از مرگ بد جلوگیری می‌کند. عمر که دست خداست با پیوند با خویشاوندان دراز می‌شود. بداء در طول عمر فرد، با پیوند با خویشاوندان صورت مي‌پذيرد.[239]

نیک‌خویی و رفتار خوش با همسایگان، شهر‌ها را آباد و عمرها را طولانی می‌کند.[240] در اینجا نیز عمر انسان که به‌دست خداست با اخلاق خوش آنها افزایش می‌یابد. حضرت رسول می‌فرمایند: هرگاه خداوند بر قومی اراده‌ي شر فرماید، کارهاشان را در دست مردم تجمل پرست قرار دهد. هم چنین فرموده است وقتی که خداوند اراده‌ي نابودی قومی فرماید، زنا را در بین ایشان رواج دهد و می‌افزاید: وقتی که خداوند بخواهد قومی را بزرگ گرداند، عفت و گذشت را به ایشان می‌بخشد و هرگاه بخواهد قومی را منقرض سازد، درهای خیانت را به رویشان می‌گشاید. حضرت رسول بیان می‌دارند که اگر خداوند بر قومی اراده‌ي شر نماید، نادانان را بر ایشان حاکم گرداند و بی‌خردان در بین ایشان به قضاوت نشینند و ثروت‌ها را در دست بخیلان قرار می‌دهد.[241]

همان‌طوری که ملاحظه می‌شود، نابودی اقوام به زنا، تجمل، بی‌عفتی، خیانت، نادانی، بخل، جهل در قضاوت و… وعده داده شده است. یعنی انجام این امور، خدا را به عکس‌العمل در برابر رفتار مردم وادار می‌کند و بر عکس اگر قومی پاکدامنی، عقلانیت، دوری از تجمل و… و توبه و استقفار نمایند، خداوند عذاب را بر می‌دارد.

رابطه‌ای دو جانبه بین جوامع انسانی با خداوند که هر رفتاری که تغییرکند، حکم خدا نیز تغییر خواهد کرد؛ دهها روایت از حضرت رسول نقل شده که صدقه هفتاد بلا و بیماری را دور می‌کند، رابطه‌ي بین انفاق و بداء خدا در بلا و حوادث كه برای قوم یونس پیامبر(ع) بعد از آمدن وعده‌ي عذاب به دلیل توبه و استغفار بداء شد و تغییر ایجاد شد و پیامبرش یعنی حضرت یونس(ع) به دلیل تعجیل در امور به شکم ماهی افتاد و با گفتن (سبحانک انی کنت من الظالمین) مورد استجابت خداوند قرار گرفت و برای خود او در شکم ماهی نیز بداء حاصل شد و خداوند فرمود، بعد از این استغفار (نجیناهم من الغم) ما یونس را از غم نجات دادیم. هم در مورد قوم یونس بداء شد و هم در مورد خود یونس(ع) بداء صورت پذیرفت. به‌دلیل تغییر رفتار قوم و تغییر رفتار در حضرت یونس(ع)، رابطه‌ای دو طرفه بین انسان و خدا و حضور لحظه به لحظه‌ي رب برای تربیت و پرورش در زندگی و فکر و عمل فرد و جامعه است. برهمین اساس، نماز غفیله به عنوان یک نماز مستحبی از سوی حضرت رسول(ع) به عنوان واردکننده‌ي فرد به دارالسلام و دارالکرام معرفی می‌شود.[242] در حقیقت بداء آشکار شدن عکس‌العمل خداوند نسبت به رفتار جامعه و فرد است که قبلاً روشن و آشکار نبوده است و بدین ترتیب حضور او کاملاً ملموس و نزدیک می‌گردد.

از این قبیل روایات بسیار زیاد و متعدد وجود دارد و آیات زیادی در قرآن نیز به آن اختصاص یافته (سوره شعراء، سوره نوح، سوره قصص و…) سوره‌هایی هستند که رسماً خداوند به تغییر رفتار خود در برابر تغییر رفتار مردم و قوم‌ها اشاره دارد.

در سوره نوح، حضرت نوح(ع) از قول خداوند به قوم خود می‌گوید: تقوای خدا و اطاعت از من را انجام دهید تا خداوند ذنوب (گناهان) شما را بیامرزد و اجل معلق جامعه‌ي شما را به اجل مسمی (که دورتر است) تبدیل نماید.[243]

آری امام صادق(ع) در دوران امامت خود، علت گمراهی‌ها و گناهان بزرگ و قتل‌ها و جنگ‌ها و فتنه‌ها را دوری مردم از حضور خدا در زندگی شان می‌دانست و با گسترش فرهنگ بداء به مردم آموخت که حتی در مورد فرزند امامان معصوم نیز می‌تواند بداء صورت گیرد و اسماعیل را که قرار نبود در آن زمان بمیرد،[244] از پدر جدا کرد و به خاک سپرد. حال، امام مسئولیت عظیم خود را انجام داده، بنیاد نوین در اندیشیدن و رفتار دینی شیعی در علم فقه، در اصول، در سیاست، در اجتماع، درتربیت، در فرهنگ، در آموزش، در اقتصاد، در کلام، در علوم تجربی، در ابتلاء پذیری، در وحدت، در عرفان، در عشق به خداوند، در توحید عملی و… تأسیس نمود.[245] رهبری آسمانی او از دل تاریخ گذشته و وجود مبارکش برای هر عصر و نسلی امام و پیشوا است و در هر زمان به‌وجود او نیاز حیاتی است که او همه‌ي مؤمنانش را هدایت و امامت می‌نماید. گویا سخن او به گوش می‌رسد که فرمود:

مردم به شناخت چهار چیز نیازمندند: اول این که پروردگار خود را بشناسند. دوم آن چه را که خداوند در رابطه‌ي با آنها انجام داده است، بشناسند. سوم این که آن چه را که خدا از آنها می‌خواهد، بشناسند و چهارم این که آنچه که آنان را از دین او بیرون می‌برد، بشناسند.[246]

 خداوند انشاء ا… ما را از متوسلان به آن حضرت و ایشان را از شفیعان ما در آخرت و دنیا قرار دهد.

ـ ((يادداشت)) ـ

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

 


[1]. امالي شيخ طوسي، ج2، جلسه پانزدهم، حديث 47، ص 127.

[2]. مروج الذهب مسعودي، ج2، ص77. (مروج الذهب و معادن الجواهر، نويسنده علي بن حسين مسعودي، مترجم ابوالقاسم پاينده)

[3]. همان، ج2، ص.79.

[4]. تاريخ طبري ، ج8، ص 3381 الي 3384 (تاريخ الرسل و الملوک تاليف محمد بن جرير طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده مشهور به کتاب تاريخ طبري).

[5]. همان، ص3400.

[6]. تاريخ طبري، ج 8، ص.3734.

[7].درباره حوادث دوران بعد از شهادت امام حسين7 تا سال يکصد هجري قمري به کتاب صبح ساجد مراجعه شود.

 [8]. تاريخ طبري، ج9، ص3851.

[9]. سوره حشر: آيه 10 (… اي پروردگار ما، ما و برادران ما را که پيش از ما ايمان آورده‌اند را بيامرز و کينه کساني را که ايمان آورده اند، در دل ما جاي مده…).

[10]. مروج الذهب، ج2، ص 187؛ درباره عمر ابن عبدالعزيز و حکومت وي به کتاب "آن 19 سال" مراجعه شود.

[11]. همان.

[12]. همان، ص202.

[13]. همان، ص 209.

[14]. تاريخ طبري، ج9، ص 4063.

[15].در مورد اين قبيله‌ها و اختلافات آنها در صفحات آينده سخن به ميان خواهد آمد.

[16]. تاريخ الفي، ج 1، ص 598. (نويسندگان قاضي احمد تقوي/ آصف خان قزويني به تصحيح غلامرضا طباطبايي مجد).

[17]. تاريخ الفتوح، ابن اعثم کوفي، ص 756.

[18]. تاريخ يعقوبي، ج2، ص 141.

[19]. همان.

[20]. تاريخ طبري، ج9، ص 4088.

[21]. در صفحات آینده توضیح بیشتری در این زمینه داده خواهد شد.

[22]. تاريخ طبری، ج 10، ص 4206.

[23]. همان، ص 4219.

[24] شمال عراق، زمين‌هاي بين دجله و فرات را جزيره مي‌ناميدند.

[25]. تاريخ طبري، ج 10، ص 4300.

[26]. مروج الذهب، ج2، ص 219.

[27]. در مورد اتحاد زیدیان و کیسانیه و عباسیان در صفحات آینده سخن به میان خواهد آمد.

[28]. مروج الذهب، ج 2 ،ص 217.

[29]. تاريخ طبري، ج 10، ص 4502.

[30]. همان، ص 4572.

[31]. همان، ص 4588.

[32]. مروج الذهب، ج 2، ص 74 ؛ حوادث سال 63 هجري.

[33]. تاريخ الفي، ج2، ص 1135.

[34]. تاريخ طبري، ج11، ص 4613.

[35]. همان، ص 4623.

[36]. همان، ص 4613.

[37]. تاريخ طبري، ج 11، ص 4614.

[38]. همان، ص 4613.

[39]. سوره ي احزاب آيه 33.

.[40]تاريخ طبري، ج 11، ص 4619 الي4623.

[41]. تاريخ کامل ابن اثير، ج 7، ص3272 و 3299.

[42]. همان، ص 3307.

[43]. حسن مثنی ـ پدر عبدا… ـ با دختر امام حسین7 ازدواج کرده بود و عبدا…، نوه‌ي مشترک امام حسن7 و امام حسین7 بود.

 [44].الارشاد شيخ مفيد، با ترجمه و شرح رسولي محلاتي، ج2، ص 267 تا 271.

[45]. اصول کافي، ج 2، ص 206. شبيه و همين روايت از امام باقر7 نيز نقل شده است

[46]. همان، ص 209. همچنين نظير همين روايات در باب دينداري بدون امام در اصول کافي ج 2 چندين روايت ديگر نقل شده است.

[47]. همان، ص 195.

[48]. همان، ص 171.

[49]. همان، ص 170 تا 173.

[50]. همان، ص 157 الي 161.

[51]. همان، ج 3، احاديث2311 الي 2314.

[52]. تاريخ کامل ابن اثير، ج 7، ص3253.

[53]. همان.

[54]. درباره اين گروه‌ها و نحوه عملکرد سياسي _ اجتماعي آنها در کتاب " آن 19 سال "صحبت شده است.

[55]. تاريخ تمدن اسلام، تاليف جرجي زيدان، ترجمه علي جواهر کلام، ص 241.

[56]. همان، ص 247.

[57]. تاريخ طبري، وقايع سال146.

[58]. تحف العقول، ص387.

[59]. تاريخ تمدن اسلام، ص 338.

[60]. معاني الاخبار شيخ صدوق، ص 398.

[61]. همان، ص 375.

[62]. اصول کافي، ج 2، ص 274.

[63]. اصول کافي، ج 1، باب ناگريزي از حجت، بخشي از مباحثات امام با علماي بني‌عباس و زنديقيان براي اثبات امامت ثبت شده است.

[64]. همان، ص 250.

[65]. همان، ص 251.

[66]. همان، ص 252.

[67]. همان.

[68]. همان، ص 236 تا 294.

 [69]. فردي از بصره كه اعتقادي به امامت نداشت و از شاگردان حسن بصري بود، به همراه واصل بن عون از مروجان تفکر معتزله بودند.

[70]. اصول کافي، ج 1، ص 236 الي 245. يعقوب كليني در قرن سوم و اوايل قرن چهارم مي‌زيسته و ايشان كتاب كافي را در مدت 20 سال تأليف كرده است.

[71]. همان، ص 261.

[72]. همان، ص 322.

[73]. سوره انبياء، آيه 73.

[74]. سوره قصص، آيه41.

[75]. اصول کافي، ج1، ص 313 و 314.

 

[76]. فرق الشيعه، ترجمه جواد شکور، ص9.

[77]. المقالات و الفرق، ص 59.

[78]. تاريخ بغداد، ج13، ص 313 و 424.

[79]. براي اطلاعات بيشتر رجوع کنيد به دائرة المعارف اسلامي، ماده حشو.

[80]. اصول کافي، ج 3، ص 389، باب ايمان و کفر.

[81]. قياس در لغت به معني اندازه گيري و مقايسه است و در اصطلاح شرع عبارت از حکمي است در مورد کاري که در شريعت معلوم باشد، سپس امر ديگر را که با آن حکم در علت يکسان است، قياس يا مقايسه مي‌کنند و همان حکم اول را صادر مي‌کنند (تعريفات جرجاني ص 159).

[82]. تحف العقول، ص 383.

[83]. امالي شيخ طوسي، ج2، جلسه نوزدهم، ص 351، ترجمه صادق حسن زاده.

[84]. اصول کافي، ج1، کتاب عقل و جهل.

[85]. بعدها در زمان ابوعلي جبايي (260-324) شاگرد او ابوالحسن اشعري تفکر معتزله نيز دچار شکست شد و تفکر اشعري به کمک علماي اهل سنت و حديث، ريشه ي معتزله را با ياري گرفتن از دربار بني‌عباس برچيدند و غالب علما و وابستگان معتزله را از بين بردند.

[86]. معاني الاخبار، ص 301.

[87]. تحف العقول، ص 399.

[88]. معاني الخبار، ص 301.

[89]. مقاتل الطالبين، ص 91 ؛ فرق الشيعه، ص 33.

[90]. الملل و النحل شهرستاني، ج1، ص 251 - 252.

[91]. تاريخ الفي، ج 2، ص1203 تا 1205.

[92]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 394. (البته مسعودي در مروج الذهب معتقد است که ادريس برادر محمد نفس زکيه بوده که بعد از جنگ منصور به آفريقا گريخته است.).

[93]. تاريخ طبري، ج10، وقايع سال 127.

[94]. همان، حوادث سال 145.

 [95]. همان، حوادث سال166.

[96]. شيعه و فرقه‌هاي اسلامي، ص61.

[97]. اصول کافي، ج2، باب حجت حديث 1094.

[98]. همان، حديث 1119.

[99]. همان، حديث 1121 الي1132.

[100]. تاريخ ابن خلدون، ج2، ص 349.

[101]. همان، ص 350.

[102]. اصول كافي، ج2، حديث 1168.

[103]. همان، حديث‌هاي 1054- 1055.

2.همان، حديث 1085.

               

[105]. امالي شيخ طوسي، ج1، ص117؛ ج 2، حديث 35.

[106]. رجال مامقاني، ج 3، ص 236 و 237 ؛ رجال كشي، ص 290.

[107]. تاريخ شيعه و فرقه‌هاي اسلام، ص 153.

[108]. كتاب آراء ائمه الشيعه، خليل كمره اي، ص 193و 194.

[109]. همان، ص77.

[110]. رجال كشي، ص 296.

[111]. تاريخ چهارده معصوم، ص298.

[112]. رجال کشي، ص 295، شماره 521.

[113]. دايرة المعارف اسلامي، ج8، ص 649.

[114]. همان، ص 168 تا 186.

[115]. ملل و نحلل شهرستاني ج1، ترجمه جلالي نائيني، ص 397.

[116]. تاريخ ايران، ج سوم دانشگاه کمبريج، ص 425.

[117]. همان، ص 410.

[118]. همان، ص 419.

[119]. همان، ص 419 تا 445.

[120]. براي اطلاع بيشتر به کتاب ملل و نحل شهرستاني، ج1، ص 420 مراجعه شود.

[121]. ملل و نحل، ج1، ص 425.

[122]. کتاب مزدک را زند مي‌گفتند و طرفدارانش را زندي که بتدريج به زنديق مبدل شد. ملل و نحل، ص420 تا 428.

[123]. المقالات و الفرق، ص 93.

[124]. فرق الشيعه، ص30.

[125]. همان، ص94.

[126]. همان، ص30.

[127]. المقالات الفرق، ص 95.

[128]. همان، ص 98.

[129]. فرق الشيعه، ص 35.

[130]. همان، ص 36.

[131]. المقالات الفرق، ص 101.

[132]. همان.

[133]. ملل ونحل، ج1، ص 201.

[134]. المقالات الفرق، ص 110.

[135]. همان، ص 115 و 116.

[136]. امالي شيخ طوسي، ج2، جلسه 14، حديث 912.

[137]. همان، ج1، جلسه 4، حديث 169.

[138]. همان، ص 17.

[139]. همان، ص 207.

[140]. همان، ص 207-209.

[141]. همان، ص 211.

[142]. همان.

[143]. همان، ص 669.

[144]. همان، ج2، ص 665.

[145]. همان، ص 671.

[146]. من لايحضره الفقيه، ج4، ص 223، حديث 3617.

[147]. امالي شيخ طوسي، ج1، ص435.

[148]. همان، ص 417.

[149]. من لا يحضره الفقيه، ج4، ص 222، حديث 3614.

[150]. امالي شيخ طوسي، ج2، ص 157.

[151]. همان، ج1، ص 341.

[152]. همان، ج2، ص 295.

[153]. دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 2، ص 698.

[154]. همان.

[155]. آفرينش و تاريخ، نوشته مطهر بن طاهر مقدس، ترجمه محمود رضا شفيعي کدکني، ج 2، ص 919 و920.

[156]. تاريخ کامل، ابن اثير، ج 7، ص3209.

[157]. همان، ص3210.

[158]. همان، ص3211.

[159]. همان، ص3251.

[160]. امالي شيخ طوسي، ج2، ص625، جلسه35، حديث 19.

[161]. تاريخ کامل ابن اثير، ج7، ص3252.

[162]. آفرينش و تاريخ، ج2، ص 956.

[163]. همان.

[164]. اصول کافي، ج4، حديث 2896، 2897، 2898.

[165]. امالي شيخ صدوق، مجلس 50، حديث6.

 [166]. همان، حديث11.

 [167]. تحف العقول، ص 388.

[168]. امالي شيخ صدوق، مجلس50، حديث15.

 [169]. ملل و نحل، ج1، ص201.

[170]. عمده المطالب، ص83.

[171]. همان.

[172]. تاريخ چهارده معصوم، ص 290، 291.

[173]. تحف العقول، ص 375 تا 377.

[174]. تاريخ طبري، وقايع سال 137.

[175]. آفرينش و تاريخ، ج 2، ص 953.

[176]. تاريخ طبري، وقايع سال 136، ج 11، ص 4710.

[177]. تاريخ کامل، ج 7 ص 3351، حوادث سال 137.

[178]. تحف العقول، ص374.

[179]. همان، ص 375.

[180]. همان، ص 376.

[181]. همان، ص 376.

[182]. همان، ص 384.

[183]. همان، ص 385.

[184]. همان، ص 390.

[185]. همان، ص 322.

[186]. همان.

[187]. همان، ص 323.

[188]. همان، ص 235 تا 328.

[189]. آفرينش و تاريخ، ج 2، ص 924.

[190]. همان، ص 925.

[191]. همان، ص 926.

[192]. مروج الذهب مسعودي، حوادث سال 132.

[193]. همان.

 

[194]. الخصال شيخ صدوق، ج 1، ترجمه حسن زاده، حديث 788.

[195]. همان.

[196]. همان، حديث 799 و 800.

[197]. همان، حديث 782.

[198]. همان، حديث 743.

[199]. همان، حديث 723.

[200]. امالي شيخ صدوق، ترجمه کريم فيضي، مجلس دهم، حديث 9.

[201]. من لايحضره الفقيه، ج4، ص225، حديث 3626.

[202]. همان، ص226، حديث 3631.

[203]. بحار الانوار، ج89، ص 107، بيروت.

[204]. اصول کافي، ج2، ص181.

[205]. بحار الانوار، ج 89، ص 181.

[206]. همان، ص 15.

[207]. اصول کافي، ج2، ص 18.

[208]. وسايل الشيعه، ج4، ص 849.

[209]. الحياة، ج2، ص 116.

[210]. همان، ص152.

[211]. همان، ص158.

[212]. بحار النوار، ج89، ص 207.

[213]. در زمان امام صادق7 400 جلد کتاب فقهي که به 400 اصل مشهور شد، تدوين گرديد که بعدها در کتب فقهي مورد استفاده قرار گرفت.

[214]. چهارده معصوم، حسين عمادزاده.

[215]. حلية الاولياء، ج3، ص 197.

[216]. ملل و نحل، ج1، ص 207.

[217]. فهرست ابن نديم، ص 327.

[218]. همان، ص 329.

[219]. همان، ص 403.

[220]. براي فهم بيشتر عملکرد علمي، فرهنگي، ديني، اخلاقي و… امام صادق7 به کتاب آن نوزده سال رجوع شود. [6376 - 8904 -3877- 2136 -5110 -1470- 7864]

[221]. ارشاد، شيخ مفيد، ج2، ص177.

[222]. امالي شيخ طوسي، ج1، مجلس چهارم، ص 249، حديث 31.

[223]. اصول کافي، ج1، ص 310.

[224]. جوامع الکلم الامام صادق، ج1، ص 387.

[225]. همان.

[226]. دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 8، ص 648.

[227]. همان.

 

[228]. کمال الدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، ص 138 و139.

[229]. همان، ص، 140 الي 145.

[230]. همان، ص137.

[231]. ارشاد، شيخ مفيد، ج2، در اخبار موسي بن جعفر7، ص 302 الي 308.

[232]. همان، ص 309 الي323.

[233]. توحيد، ابن بابويه، ص 49.

[234]. همان، ص 523، حديث 390.

[235]. همان، حديث 389.

[236]. همان، حديث 384.

[237]. همان، حديث 387.

[238]. نهج الفصاحه، جواد فاضل، ص231.

[239]. همان، ص 222.

[240]. همان، ص 221.

[241]. همان، ص 223 و224.

[242]. من لا يحضره الفقيه، ج2، حديث 1559.

[243]. سوره نوح آيات يک به بعد.

[244]. به دليل رفتار غلط يا امکان سوء استفاده يا نفوذ شيطان براي او….

[245]. و اين موفقيت وصف ناپذير امام صادق، بسيار بزرگ است که اين بندگي عملي غير قابل تصور، با پوشيدن لباس خوش نقش شهادت به اوج بلنداي خود رسيد.

[246]. ارشاد مفيد جلد2، صفحه 284.

آوای ققنوس

حسین سعادت۱۳۹۶-۷-۲۹۲۹۳
تغییر رنگ پس زمینه

به نام خداوند بخشاینده مهربان

 

دوران امامت باشکوه امام محمد باقر(ع) در نوزده سال امامتِ آسمانیِ ایشان در سال 114 هجری به پایان رسید و زهرِکینه هشام ابن عبدالملک امام را مسموم و به شهادت رسانید. همه‌ی دستآوردهای عظیمی که امام باقر(ع) فراهم آورده بود به امام صادق(ع)، فرزند برگزیده ایشان، برای امامت توسط خداوند رسید. امام باقر(ع) در یکی از وصیت‌هایش به امام صادق(ع) از ایشان خواست که شاگردانش را زیر پوشش خود بگیرد و برجسته‌ترین شاگردان خود را در اختیار امام صادق(ع) قرار داد که از دوازده نفر صحابی خاص و زبده امام صادق(ع) شش نفر آنها تربیت شده امام باقر(ع) بودند؛ این وصیت و بعد از آن دستگیریِ امام صادق(ع) از دانشمندان و فرهیختگان مکتب امام باقری بیانگر آن بود که راه محکم و استوار امامت باقر(ع) در منش و روش امام صادق(ع) مستمر خواهد شد و امام بر سازمان گسترده امام باقر(ع) که بر علم و دانش و عقل و خرد تحکیم شده بود، محتوای عظیمی از علم و فهم حقایق و پرورش آنها را فراهم آورد و دانش جعفری را بر پایه‌ی شیعه تدوین نمود و شیعه‌ی امامیه را ملقب به شیعه جعفری امامیه نمود. شیعه جعفری از این تاریخ به بعد بر قلمروی استوار در حرکت به‌سوی خداوند قرار گرفت و در دورانی که تمام اندیشه‌های جدید و قدیم برای زعامت مردم مدعی بودند با قدرتی هر چه تمام‌تر یکایک آنها را از اعتبار خارج نمود و تنها راه هدایت و نتیجه‌گیری در آن را، راه امامان معصوم(ع) معرفی کرد و اثبات این این مهم را بر پایه عقل، علم، حدیث، قرآن، درایت، تلاش، عبادت، بندگی، صبوری و ... قرار داد. شیعه رهرو و  مؤمن در دنیای جدید آن روز،  با دریایی از علوم الهی و علمی مسلح گردید تا در برابر همه هجمه‌های شبهه‌انگیز تاب بیاورد. شیعه راه درست عبادت و بندگی را آموخت. اخلاق، احکام، عرفان، طاعت، صبوری، جهاد، تلاش و هجرت به‌سوی خداوند را فرا گرفت، خطوط سیاسی و اعتقادی موازی را کشف کرد، نظام حاکم عباسی و نظام فروپاشیده‌ی بنی‌امیه را بازشناسی نمود و چهره باطل هر دو نظام برایش آشکار شد؛ قرآن برایش به‌روز گردید و از گرد و غبار ایام بیرون آمد، دوباره منش و روش و سنت رسول(ص) مورد نظرش قرار گرفت، روایات جعلی و قصه‌گویی‌های منحرف در برابرش بی ارزش گردید، تفکر جبرگرایی و افراطی‌گری و روشنفکریِ معتزلی برایش نقش باخت و ماهیت آن دو در برابرش فروریخت، علم کلام صادقینی (امام باقر(ع) و امام صادق(ع)) قدرت عقلانی و بیانی او را استحکام بخشید؛ با روایات و آیات قرآن زندگی می‌کرد و راه سخت تعالی را طی می‌نمود. ابعاد زندگی اجتماعی برایش تعریف شده بود و حدود اخلاقی و منش سیاسی او دایره‌ی معین و مشخص یافت، زندگی اعتقادی و حدود حرام و حلال آن تبیین گردید، دروازه‌ی غیب در برابرش رونمایی می‌شد و اگر اراده می‌کرد و تقوا به خرج می‌داد ارتباط عالم غیب و عالم مشهود را درک می‌نمود و ربانیت خداوند در کل جهان را می‌توانست دریابد، در توحید مفضلِ امام صادق(ع)، بخش ویژه ای از خلاقیت و ربانیت و رحیمیت خداوند برایش آشکار می‌شد، می‌توانست با خداوند زندگی کند، در آغوش خدا ببالد و در خاک او بمیرد و چشم در چشم خدا اندازد و دوستی و عشق خود به او را ابراز کند و جواب عاشقانه او را در قلب خود دریابد، از علم و آگاهی بر خود ببالد، در برابر تمام مدعیان هدایت و سخنان و کلام و علوم آنها حجت داشته باشد و ... و نهایتاً یک شیعه امامیه جعفری باشد که این همه را از رنج و زحمتِ بی نهایتِ صادقین(ع) دریافت کرده بود و امامش آنها بودند که بر رنج و صبوری امامان گذشته راه هدایت را پیگیری می‌کردند و از رهگذر آن دو برای آینده راهی روشن و آشکار در هدایت پدید آمد و وعده تولد امام زمان(عج) را به باور مؤمنان رساندند و تولد او را و مشکلات زمان او را تبیین کردند تا همه‌ی مدعیان امامت و امام زمانی از صحنه‌ی زندگی یک شیعه‌ی جعفری واقعی خارج شود. امام به لقب جعفر صادق ملقب بود تا جعفر کذاب در پنج نسل بعد نتواند خود را شبیه به او بنامد و مانع امامت امام زمان(عج) گردد و بدین طریق راه، تا تولد امام و غیبت صغری و کبری او برای شیعیان هموار گردید. وصیت کوتاه امام صادق(ع) که به بازماندگان توصیه می‌کرد که،  شفاعت ما بر کسانی که نماز را سبک بشمارند نمی‌رسد، دریایی از حکمت را به نسل‌های بعد انتقال می‌داد؛ باور به شفاعت ائمه در روزهای سختِ آخرت و برپایی نماز برای سبک نشمردن آن تا اتصال به خداوند.

در این کتاب سعی شده است که دوران تاریخی و حوادثی که امام صادق(ع) با آن رو به رو بودند و موانعی که این اهداف را مورد حمله قرار می‌دادند بررسی و تبیین گردد و واکنش‌های آن امام بزرگ به یک چنین شرایط سخت و طاقت فرسا مورد مطالعه قرار گیرد و صرفاً تحلیلی کوتاه بر تاریخ دوران زندگی و امامت امام صادق(ع) است زیرا به تصویر کشیدن زندگی و عملکرد امام صادق(ع) از حوصله‌ی صدها کتاب خارج است و اصولاً ابعاد بلند علمی و معنوی آن امام دست نیافتنی است و ما قطره ای از این اقیانوس را نیز نتوانسته‌ایم طعم نماییم. او آوا و زندگی بلندی همچون ققنوس داشت که وجودش به‌طور دائم به شیعه هویت می‌بخشید و همچون این پرنده‌ی افسانه‌ای دائماً از پس صدها سال زندگی، دوباره بر خاکستر خود متولد می‌شود و برای هر نسل و عصری، نو، تازه و دست یافتنی می‌گردد. کلام و زندگی امام صادق(ع) آوای ققنوسی است که در طول زمان، جاودان باقی خواهد ماند.

 به امید یاری و دستگیری آن دریای بخشنده‌ی عظیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همانا خداوند بر پیامبر، پیش از رحلتش نامه‌ای نازل کرد و فرمود: "ای محمد(ص)، این نامه وصیت تو به نجیب خاندانت می‌باشد. پیامبر فرمود: چه کسی نجیب خاندان من است،‌ای جبرئیل؟ او گفت: علی ابن ابی طالب. بر آن نامه مهرهایی از طلا بود. پیامبر گرامی آن را به علی داد و فرمان داد که یک مهر از آن را بگشاید و به آن چه در آن است عمل کند. آن گاه علی(ع) مهری از آن را گشود و به آن چه در آن بود عمل کرد؛ سپس آن را به پسرش حسن(ع) سپرد و او یک مهر از آن را گشود و به آن چه در آن بود عمل کرد؛ سپس آن را به برادرش حسین(ع) داد. او مهری از آن گشود و در آن چنین یافت، با گروهی به‌سوی شهادت برو و برای آنان شهادتی جز با تو نیست و جان خودت را به خداوند عزتمند بفروش و او چنین کرد؛ سپس آن نامه را به امام سجاد(ع) داد و او مهر آن را گشود. در آن چنین یافت، خاموش باش و در خانه ات بمان و پروردگارت را بندگی کن تا وفاتت برسد و او چنین کرد؛ سپس آن را به حضرت باقر(ع) سپرد و او مهری از آن را گشود و در آن چنین یافت، برای مردم حدیث بگو و فتوی بده و جز از خداوند نترس که هیچ‌کس را به زیان رساندن بر تو راهی نیست؛ سپس آن را به من سپرد و من مهری از آن گشودم و در آن چنین یافتم، برای مردم حدیث بگو و فتوایشان بده و علوم خاندان خود را منتشر کن و پدران نیکوکارت را تصدیق کن و جز از خدا نهراس که تو در پناه و ایمنی هستی. من چنین کردم و من آن را به موسی خواهم سپرد. او نیز آن را به پس از خودش می‌سپارد و همین‌طور تا به قائم مهدی(عج) برسد.[1]

امام صادق(ع) در سال 83 هجری در مدینه متولد شد. در 114 هجری در سن 31 سالگی با شهادت پدرش، امام محمد باقر(ع) به امامت رسید و مدت 33 سال امامت کرد و در سال 147 هجری به شهادت رسید و به دیار باقی هجرت کرد.

کمی قبل از تولد امام صادق(ع) معاوية بن یزید بن معاویه، پس از چهل روز حکومت، بعد از یزید با گرفتن کنیه ابولیلی (کنیه خاص مردم ضعیف عرب) مرد. وقتی که مرگ او در رسید، بنی‌امیه دورش جمع شدند و گفتند: از خاندان خود هر که را می‌خواهی جانشین خود کن. گفت: به خدا من حلاوت خلافت را به شما بخشیدم که وبال آن را تحمل نکنم، شما حلاوت آن را ببرید و من مرارت آن را بچشم؟ خدایا من از خلافت بیزارم و آن را رها می‌کنم.[2]

و جانشینان او همان‌طور که به خود او این گمان رفته است، ترور شدند و حکومت از دست فرزندان آل حرب به‌دست خاندان مروانیان به رهبری مروان ابن حکم رسید. عبدالله زبیر ــ دوست و همکار مروان ابن حکم در جنگ جمل ــ در مکه اعلام خلافت کرد و مختار در کوفه عوامل عبدالله زبیر را اخراج کرد و حکومت مستقل تشکیل داد و از امام سجاد(ع) تقاضای رهبری قیام خود نمود که امام زین العابدین(ع) نپذیرفت و به نامه‌ی مختار جواب نداد و در مدينة النبی آشکارا بر علیه مختار سخن گفت.[3]

کار مختار بالا گرفت و سال 68 هجری بدین‌گونه به پایان رسید و مختار ایرانیان را به خونخواهی قاتلان کربلا برانگیخت و این اولین قیام علنی ایرانیان در سطح بسیار گسترده بر علیه اعراب بنی‌امیه بود. مختار سعی کرد تا خود را تحت حمایت محمد حنفیه ــ فرزند علی(ع) ــ قلمداد کند و خط امامتی در برابر امام سجاد(ع) بتراشد. مختار، کرسی کثیف و پر از روغنی را از جعده بن هبیره گرفت و آن را صیقل زد و ادعا کرد که این کرسی از حضرت علی(ع) كرامت دارد و معجزه می‌کند و معتقد شد که مانند صندوق بنی‌اسرائیل است. وقتی که کرسی را در میان مردم نشان داد، پیروانش برخاستند و با تکبیر بر کرسی دست می‌کشیدند و این کرسی را با خود به جنگ می‌بردند و چهارده نفر از دو طرف آن را بر قاطری حرکت می‌دادند. پیروز شدن سپاه مختار بر عبید الله زیاد را نتیجه‌ي وجود این کرسی می‌دانستند و به همین سبب شمار بسیاری از بنی‌امیه را کشتار کردند. اعتقاد مردم به این کرسی آن قدر زیاد شد که عده‌ای به کفر گراییدند.[4]

بعد از کشته شدن عبیدالله زیاد، بین مصعب ابن زبیر ــ برادر عبدالله زبیر ــ با مختار، جنگ در گرفت و اعراب از ترس این که دوباره ایرانیان در عراق روی کار آیند با یکدیگر متحد شدند و مختار را شکست دادند و مصعب، مختار را کشت و کوفه را تصرف کرد و انتقام سختی از ایرانیان گرفت. به‌طوری که در شعري نقل می‌کنند که نیزه‌ای در چشم یکی از سپاهیان مختار کرده و آنرا مي‌چرخانید و ریختن خون آنان را از ریختن خون ترکان و دیلمیان حلال‌تر می‌دانستند.[5]

بعد از مرگ مختار، ابراهیم ابن مالک اشتر ــ سردار وی ــ به مصعب ابن زبیر پیوست و در برابر سپاه عبدالملک مروان که بعد از حکومت چند ماهه‌ی مروان بن حکم به قدرت رسید، قرار گرفت و هیچ اقدامی در برابر هفت هزار ایرانی کشته‌شده به‌دست مصعب ابن زبیر نکرد (که همه از باقی مانده‌ي یاران مختار بودند).

شکست مختار و یاران ایرانی‌اش و خبر قتل عام ایرانیان، خیلی زود به ایران و خراسان و ماوراء النهر رسید و ایرانیان به تدریج، از اعراب به‌ویژه بنی‌امیه، کینه بر دل می‌گرفتند.

بسیاری از ایرانیان در فارس به سپاه خوارج پیوستند و به همراه خوارج ارازقه از فارس به کوفه آمدند و با سپاه مصعب ابن زبیر به جنگ پرداختند و این کار، سپاه مصعب را به‌شدت تضعیف کرد، به‌طوری که در نبرد سال‌های بعد با سپاه عبدالملک مروان به رهبری حجاج بن يوسف ثقفی این ضعف آشکار شد و سپاه او شکست سختی خورد. ابراهیم ابن مالک اشتر نیز در جنگ با سپاه عبدالملک مروان کشته شد و نهايتاً مصعب ابن زبیر نیز به قتل رسید و عراق به‌دست لشگر شام و حجاج افتاد. از سال 72 عراق بین عاملان عبدالملک تقسیم شد و از این تاریخ به بعد خوارج به‌طور مستقیم با سپاه مروانیان در عراق رو در رو شدند و جنگ‌های زیادی بین آنها رخ داد.

 در سال 73 هجری، حجاج ابن یوسف ثقفی به مکه و مدینه حمله کرد و عبدالله زبیر را کشت و مردم آن دیار را قتل عام کرد و حکومت زبیریان را بر انداخت و به این ترتیب عراق و حجاز و ایران، دوباره در پنجه‌ی مروانیان افتاد و حجاج در سال 75 هجری والی عراق شد.

خوارج، مرتب در جنگ و گریز با سپاه حجاج بودند و کوفه را در چند نوبت فتح کردند و در نهایت از حجاج شکست خوردند. علت شکست خوارج اختلافی بود که میان رهبرانشان به‌وجود آمد، وگرنه حجاج توان شکست آنها را نداشت، او از این اختلاف سود برد و خوارج ارازقه را در هم کوبید و سپس ظلم و ستم فراوانی بر مردم عراق به‌ویژه دوستداران حضرت علی(ع) حاکم نمود.

در سال 82 هجری بین حجاج و یکی از سردارانش به نام عبدالرحمن بن محمد بن اشعث، اختلاف ایجاد شد که به جنگ سخت و کشتار بین آن دو انجامید که تا سال 83 هجری ادامه یافت و مردم عراق، به‌ویژه کوفه، به عبدالرحمن ابن محمد اشعث بن قیس کندی پیوستند و در نبردی در دیر الجماجم با سپاه حجاج رو برو شدند که عبدالرحمن شکست خورد و کوفه به‌دست حجاج افتاد و تمام مردم کوفه را از خانه‌هایشان بیرون کرد و بسیاری از آنان را کشت و یا به زندان انداخت.

طبری می‌گوید که حجاج، چهار هزار تن از یاران باقی مانده‌ي عبدالرحمن را در سال 83 هجری سر برید. حجاج، سر محمد بن سعد بن ابی وقاص ــ پسر فاتح ایران  ــ را که با سپاه عبدالرحمن بود، را از تن جدا کرد.[6] در جنگ با آنها نیز 11000 نفر از یاران عبدالرحمن کشته شدند و عبدالرحمن به ایران فرار کرد و در همین سال بود که امام صادق(ع) به دنیا آمدند.[7]

دنیای کودکی امام مصادف بود با كشتار بیرحمانه‌ی حجاج در عراق و جنگ‌های خانمان‌سوز و بیماری‌های مسری عمومی، همچون طاعون و وبا که هزاران انسان در این دوران به مرگی به غیر از مرگ طبیعی از دنیا رفته‌اند. عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بن قیس در ایران مردم زیادی را بر علیه بنی‌امیه بر انگیخت.

در سه سالگی امام صادق(ع) ــ سال 86 هجری ــ عبدالملک مروان، بعد از 21 سال حکومت به هلاکت رسید. بعد از عبدالملک مروان، پسرش ــ ولید بن عبدالملک ــ در سال 86 هجری به خلافت رسید. در سال 87 هجری عمر بن عبدالعزیز از سوی ولید والی مدینه شد. در مقایسه با دیگر امویان، عمر ابن عبدالعزیز نسبت به خاندان اهل بیت، رفتاری ملایم‌تر داشت. در سال 97 هجری حجاج بن یوسف ثقفی زمانی که امام صادق(ع) چهارده سال داشت، به هلاکت رسید.

در سال 92 هجری طارق بن زیاد ــ آزاد شده‌ی موسی بن نصیر ــ با دوازده هزار نفر از طریق دریا به اندلس (اسپانیا) حمله کرد. واقدی می‌گوید، طارق بن زیاد اصفهانی بوده است[8] و این فتح به همراه فتح سرزمین‌های شمالی عراق، منجر به ورود افکار و علوم و عقاید کشورهای غربی به درون جامعه‌ی مسلمانان گردید که به تدریج در طی هفتاد سال بعد، شکل و محتوای عظیمی پیدا نمود. در همین سال‌ها سمرقند، هند و بسیاری از ایالت‌های دیگر فتح شدند که علوم آنها نیز به تدریج، ترجمه و وارد جامعه‌ی اسلامی گردید. بالاخره در سال 96 هجری، ولید بن عبدالملک نیز هلاک گردید. ولید، دومین خلیفه‌ی بنی‌مروانی بود که امام صادق(ع) با او روبرو می‌شد. (اکنون امام دوازده سال داشت) بعد از او برادرش ــ سلیمان بن عبدالملک مروان حکم ــ به خلافت رسید و این خلیفه هم بعد از دو سال و چند ماه که در جنگ‌های پیاپی شرکت جست، هلاک شد و در سال 99 هجری، دو سال بعد از فوت حجاج ــ از دنیا رفت و به جای وی عمر بن عبدالعزیز بن مروان بن حکم که خلیفه‌ای معتدل‌تر از دیگران بود، به خلافت رسید. دو سال و چند ماه بعد، او هم درگذشت تا سومین خلیفه‌ی محشور با امام صادق(ع) نیز از جلوی چشم او غایب شود. عمر بن عبدالعزیز با خاندان بنی‌هاشم مهربان بود و لعن حضرت علی(ع) بر منابر را منع کرد و به جای آن آیه‌ی "ربنا اغفرلنا و…"[9] را قرار داد.[10]

او در اولین خطبه از خطبه‌هایش به دلیل ظلم بیش از حد بنی‌امیه، از بین رفتن حکومت بنی‌امیه را پیش بینی نمود و حکومت خود را فرع حکومت‌های گذشته دانست و بدون ریشه قلمداد کرد.[11]

امری که حدود سی و چند سال بعد رخ نمود و شاید او خود یکی از بنیانگذاران نهضت و قیام بر ضد بنی‌امیه و بنی‌مروان بود؛ یک روز خطبه‌ای خواند و در قسمتی از آن گفت: کسی که از پیشوای ستمگر بگریزد، گنهکار نیست؛ بلکه پیشوای ستمگر گنهکار است، بدانید که مخلوق را در معصیت خالق نباید اطاعت کرد.

حکومت عمر بن عبدالعزیز نیز به‌دست خوارج مورد حمله قرار گرفت و شوذب ــ رهبر جدید آنها ــ موفق شد ضربات سنگینی به بنی‌مروان وارد کند.

بعد از مرگ عمر بن عبدالعزیز در سال 101 هجری، پسر دیگر عبدالملک مروان یعنی سومین برادر ــ یزید بن عبدالملک مروان ــ به خلافت رسید و بعد از او، نوبت پنجمین خلیفه‌ی بنی‌مروانی ــ معاصر دوران نوجوانی حضرت امام صادق(ع) ــ رسید. او در سال 105 هجری بعد از چهار سال حکومت، از دنیا رفت و در زندگی و دوران حکومتش زنبارگی و عاشق پیشگی را مشی خود قرار داد و دو معشوقه‌اش سلامه و حبابه برایش شعر و آواز می‌خواندند و او عیاشی و فساد را به درون جامعه گسترش داد.[12] این رفتار مستمسک خوبی برای جنگ دوباره‌ی خوارج با بنی‌مروان بود که نبردی سخت بین لشگر شام و خوارج درگرفت که با پیروزی سپاه شام پایان یافت.

در دوران بیست سالگی امام صادق(ع) دو چیز بیش از همه در میان جامعه نمود داشت:

اول. عیاشی و بی‌بند و باری دربار بنی‌مروان.

دوم. ظلم و ستم آنها و مبارزه‌ی خوارج و پیوستن مردم به خوارج برای جنگ در برابر نظام خلافت که نتیجه‌ی کار، خونریزی‌های فراوان و کشتار بی‌حد و اندازه‌ی مردم از دو طرف است و آن چه که مشخص است اين است كه غالب و مغلوب هیچ کدام بر حق نیستند.

شاید دوران زندگی سلیمان ابن عبدالملک و عمر بن عبدالعزیز مروان، دوران طلایی حکومت بنی‌امیه و بنی‌مروان باشد و از این تاریخ به بعد منحنی قدرت دولت غاصب اموی و مروانی از اوج به زیر آمد و با جانشینی هشام ابن عبدالملک مروان بعد از مرگ برادرش‌ــ یزید بن عبدالملک ــ در سال 105 هجری در جهت سقوط، سرعت بیشتری گرفت. هشام بن عبدالملک که حاکمی خونریز و جبار بود، ششمین خلیفه‌ای بود که در دوران زندگی امام صادق(ع) به‌ویژه دوران جوانی او بر تخت قدرت و ثروت تکیه زد. هشام، لوچ چشم، خشن و مال دوست بود و حکومت بنی‌امیه را به مدت بیست سال (تا سال 125 هجری) بر عهده داشت و در سال نهم خلافت این ظالم مروانی بود ــ که با شهادت امام باقر(ع) در 114 هجری ــ دوران امامت امام صادق(ع) در سن 31 سالگی آغاز شد که یازده سال از عمر امامت امام صادق(ع) یعنی تقریباً یک سوم عمر امامت ایشان، در دوران حکومت هشام بن عبدالملک گذشته است.

امام صادق(ع) در دوران کودکی شهادت جدش ــ امام سجاد(ع) ــ (سال 85 هجری) به‌دست عبدالملک مروان و در جوانی شهادت پدرش ــ محمد بن علی، امام باقر(ع) ــ (سال 114 هجری) به‌دست هشام ابن عبدالملک را به چشم دید.

هشام در سال 122 هجری، زید بن علی ابن حسین(ع) را نیز به شهادت رسانید. امام شاهد مشورت پدر خود، امام باقر(ع) با عمویش زید بن علی بود که قیام زید را صلاح نمی‌دانست و بی‌توجهی مردم به انقلاب‌های اصیل مذهبی را به او گوشزد می‌کرده و به او می‌گفت که مردم عراق و کوفه قابل اعتماد نیستند، مکار و حیله گرند و جد، عمو و پدرش (امام علی(ع)، امام حسن(ع)، امام حسین(ع)) در آنجا به شهادت رسیده اند، حتی انتهای حکومت بنی‌امیه را برای زید پیش بینی کرد و ظهور دولت بنی‌عباس را به وی اعلام نمود؛ همین‌ها را کافی ندانست و آینده‌ی زید را نیز پیش بینی کرد و به او گفت: می‌ترسم فردا در کناسه‌ي کوفه، جسدت آویخته شود و گفت که از هم که جدا شویم دیگر یکدیگر را نخواهیم دید، از این کار دست بکش[13].

امام صادق(ع) به خوبی می‌دانست که راه نگه داشتن دین چیست و هیاهوی سیاسی و نظامی و اجتماعی در آن مقطع، حق را به مسیر خود باز نخواهد گرداند، حتی اگر فرزندان امام و پیامبر(ص) در صحنه و رأس امور قرار گیرند. مشکلات، اکنون چیزهای دیگري بودند و دشمن حق و دین، چهره‌ی دیگری برای خود ترسیم کرده بود.

در سال 106 هجری جنگي قبیله‌ای در بلخ میان مضریان و یمینیان و ربیعه رخ داد.[14] در آن زمان نصر بن سیار والی آن دیار بود و او قبایل مخالف خود را سرکوب کرد.[15] در سال 107 هجری در یمن دسته‌ی دیگري از خوارج قیام کردند که همگی کشته شدند.

در سال 107 هجری از سوی عباسیان نمایندگانی به خراسان رفتند که شناسایی شده و دست و پای آنها را بریدند. این افراد از سوی بکیر بن ماهان ــ داعی خلافت عباسیان ــ به خراسان فرستاده شده بودند. بکیر بن ماهان این واقعه را برای محمد بن علي بن عبدالله ابن عباس نوشت و کشته شدن سران دیگری را نیز پیش بینی نمود.

در این دوران دولت اموی متوجه می‌شود که با چه حریف قدرتمند، صاحب نظر و مترصد انتقامي رو در رو شده است. این که عباسیان نهضتي صاحب تفکر بودند، خود تحلیلی جداگانه دارد؛ اما بیان مختصری در این زمینه مزید فایده است.

عباس عموی پیامبر و یکی از ده فرزند عبدالمطلب بود که مدتی بعد از بعثت پیامبر(ص) به او ایمان آورد و مسلمان شد. او از جمله کسانی بود که فرمان خداوند را در جانشینی حضرت علی(ع) در روز غدیر خم پذیرفت و بعد از رحلت حضرت رسول(ص) از حضرت علی(ع) پیرامون این مهم دفاع کرد. پسرش عبدالله ابن عباس که حافظ قرآن و احادیث پیامبر در زمان حضرت علی(ع) بود از مدافعان سرسخت علی(ع) بود و در زمان حکومت او به سمت مشاور و وزارت رسید و در بسیاری از امور به حضرت علی(ع) یاری و مدد می‌رساند و در برابر عثمانیان و بنی‌امیه و اهل جمل و خوارج به دفاع از حضرت علی(ع) و شیعیان او پرداخت و مورد علاقه حضرت علی(ع) نیز بود. در اثبات ارادت ابن‌عباس به علی(ع) روایت بسیار زیادی در کتب تاریخی از وی نقل شده است.

صاحب کتاب تاریخ الفی می‌نویسد: مردی به ابن عباس گفت: سبحان ا…، چه بسیار است مناقب امیر المؤمنین علی که من گمان می‌برم سه هزار منقب داشته باشد. ابن عباس در جواب او گفت: من گمان می‌برم که سی هزار باشد.[16]

ابن عباس بعد از شهادت علی(ع) با تمام وجود از امامت و خلافت امام حسن(ع) دفاع کرد. او از بصره نامه‌ای برای حسن بن علی(ع) نوشت و او را به جنگ با معاویه و نظام فاسد او ترغیب نمود. در بخشی از این نامه آمده است: "… مسلمانان بعد از پدر تو با تو به خلافت و امامت بیعت کردند و به اطاعت تو راضی گشتند… می‌باید که از طلب حق خویش از معاویه، جد و جهد نمایی و به جنگ او آماده شوی…"[17] اما پسران عبدالله بن عباس آن ارادت و وفاداری به امام حسن(ع) را از خود نشان ندادند. عبید ا… ابن عبدا… ابن عباس که یکی از سرداران امام حسن(ع) در جنگ با معاویه بود، با یک ميلیون درهم فریب معاویه را خورد و خود و هشت هزار لشکر تحت فرمان خود را به معاویه تسلیم نمود.[18]

فرزند دیگر عبد ا… ابن عباس، علی نام داشت که او دست از پیروی از امامت امام حسن(ع) و امام حسین(ع) کشید و به امامت پسر دیگر امام علی(ع) یعنی محمد بن حنفیه اعتقاد پیدا کرد که مروج این تفکر، کیسانیه بودند که منسوب به مختار ثقفی هستند. در کتب متون تواریخ (تاریخ یعقوبی، الفتوح، تاریخ طبری، تاریخ کامل و…) اسناد متفاوتی در این زمینه درج شده است و مختار را شیعه‌ی محمد بن حنفیه معرفی کرده‌اند. در تاریخ یعقوبی آمده است که مختار خواهان دستگیری امام حسن(ع) و بستن دست و پای وی و تحویل دادن او به معاویه بود.[19] او و پیروانش به شدت از محمد بن حنفیه دفاع می‌کردند و او را امام می‌دانستند. کیسانیه بعد از محمد بن حنفیه به پسرش ابوهاشم به عنوان امام اعتقاد داشتند و ابوهاشم بن محمد بن حنفیه که مدعی امامت بود، امامت خود را به علی بن عبدالله بن عباس انتقال داد و به این ترتیب عباسیان خود را امام و پیشوای مردم، بر اساس اتصال به حضرت علی(ع) معرفی می‌کردند.

ابوهاشم بن محمد بن حنفیه و علی بن عبدالله بن عباس و بعد از او پسر علی بن عبدالله بن عباس یعنی محمد بن علی و جانشین وی، پسرش ابراهیم امام و جانشین ابراهیم امام، برادرش ابوالعباس سفاح و جانشین ابوالعباس برادر دیگرش، منصور عباسی، امامان معرفی شده‌ی بنی‌عباس بودند.

این تئوری دینی قدرتمند عباسیان بود که امامت و خلافت را حق خاندان عباسی دانسته و خود را امامان بعد از علی(ع) و جانشینان پیامبر معرفی می‌کردند. این باور به دلیل استبداد و ظلم بسیار زیاد بنی‌امیه در سرکوب خط اصیل امامت، یعنی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و کشتار بی‌حد و اندازه‌ی طرفداران امامت آنها، به عنوان رقیب دیگری برای گرفتن حکومت از دست بنی‌امیه رشد یافت به‌ویژه آن که امامان معصوم بعد از امام حسین(ع) حضور فعال و علنی در صحنه‌های سیاسی را برای پیروانشان محدود کرده بودند. تئوری اعتقادی بنی‌عباس اکنون چند خصوصیت مردم پسند داشت:

ـ ادعای علنی امامت و پیشوایی دینی.

ـ ادعای اتصال به امامت حضرت علی(ع).

ـ اعتقاد به قیام قائم به سیف. (قیام متکی به شمشیر، به مفهوم امروزی معتقد به جنگ مسلحانه بر علیه نظام حاکم بودند).

در جامعه‌ی مسلمانان، قرن اول هجری، روایات خاصی در مورد سرنگونی حکومت بنی‌امیه بر زبان‌ها جاری بود (این روایات بیشتر ساخته شده مخالفان بنی‌امیه بود و انحرافاتی در روایات صحیح و خاصی بود که پیامبر(ص) در مورد امامت علی(ع) بیان کرده بود). از جمله‌ی یکی از این روایات، این بود که حکومت بنی‌امیه به وسیله‌ی قیام کنندگانی از شرق حکومت یعنی از خراسان و ایران مورد حمله قرار گرفته و از بین خواهد رفت.

این روایات آن قدر محکم شده بود که حتی خلیفه‌های اموی هر گاه شورشی به وقوع می‌پیوست، به مبدأ آن شورش توجه می‌کردند و وقتی که مطمئن می‌شدند که از خراسان و ایران نیست، احساس امنیت پیدا می‌کردند. بنی‌عباس نیز این روایات را مد نظر قرار دادند و ریشه و مبدأ قیام خود را در خراسان و بلخ و ماوراءالنهر جست‌وجو می‌کردند تا خود را در مسیر روایات قرار داده و حق بودن خویش را مطرح نمایند. لذا از سوی مدیریت نهضت عباسیان، مبلغان یا داعیان متعددی به‌سوی ایران و خراسان فرستاده می‌شد تا هم در مسیر روایات قرار گیرند و هم از توان مبارزه‌گری موجود در مردم ایران و خراسان به نفع خود بهره‌برداری کنند. توانی که پیش از آن، در خدمت مختار و سپس خوارج قرار گرفته بود و سال‌ها خوارج، بر این گنجینه‌ی نیروی انسانی مبارزه در ایران چنبره زده بودند که اکنون نوبت عباسیان بود که به این مهم بپردازند. عباسیان از سال 109 هجری دعوت مستمر خود را در خراسان آغاز کردند؛ از جمله یکی از مبلغان، شخصی به نام ابومحمد زیاد ــ فرستاده‌ی محمد بن علی بن عبد ا… ابن عباس ــ بود که خراسانیان را به آل عباس دعوت می‌کرد. حاکم وقت، او و تمام یارانش را در خراسان کشت.[20]

این کشتارها آهسته آهسته مردم خراسان را به‌سوی عباسیان و نمایندگان آنها جذب می‌کرد. در سال 113 هجری عده‌ای از دعوتگران بنی‌عباس به خراسان رفتند. در سالهای 114 و 115 هجری در شام، طاعون رخ داد و در سال 115 هجری در خراسان قحطی پدید آمد. طاعون در سال 116 هجری به عراق و شمال آفریقا رسید. جنگ بین سرداران و موافقان و مخالفان بنی‌امیه در خراسان رو به گسترش بود و از طرف دیگر در شمال غرب ایران، به‌طور دائم بین بنی‌مروان و ترکان، جنگ‌های پیاپی صورت می‌پذیرفت و در شمال شام جنگ دائمی و هر ساله بین رومیان و حکومت بنی‌امیه در جریان بود و هشام بن عبدالملک، سه پسرش، ابراهیم، سلیمان و معاویه را مأمور جنگ با آنها کرده بود.

در همین ایام یکی از مبلغان عباسی که به خراسان رفته بود، دین خرمدینی اتخاذ کرد که به‌دست عوامل بنی‌امیه شناسایی شد و به قتل رسید.[21]

در سال 119 هجری یکی از نزدیکان هشام از وی برید و دین خوارج اتخاذ کرد و به عراق رفت و به جنگ با بنی‌مروان پرداخت. نامش بهلول ابن بشر بود و بالاخره در پی نبردهای بسیار با والی اموی عراق کشته شد.[22] عده‌ای دیگر از خوارج در جبال (کوه‌های زاگرس) بر علیه عامل بنی‌امیه شورش کردند که رهبرشان صحاری بن شبیب بود که در جنگي که در سال 120 هجری رخ داد، او و یارانش کشته شدند.[23]

بررسی علل سقوط بنی‌امیه

اکنون امام صادق(ع) 37 ساله بود و شش سال از دوران امامت او گذشته بود.

در سال 121 هجری سلیمان بن کثیر از سوی محمد بن علي بن عبد ا… بن عباس نماینده‌ی داعیان خراسان شد و به آنجا رفت. در آن زمان بنی‌امیه با چند مشکل بزرگ که پایه‌ی حکومتشان را سست می‌کرد، مواجه بودند:

1. جنگ‌های مکرر با رومیان.

2. جنگ‌های مکرر با ترکان و غوریان .

3. خروج پی در پی خوارج از یمن تا جبال و سواد و عراق و جزیره.[24]

4. اختلاف میان سرداران و ستیزه جویی ریشه دار بین قبایل حمایت کننده از دولت بنی‌امیه.

5. میل به بی‌دینی به علت ظلم بسیار حاکمان.

6. به صحنه آمدن رقیباني قدرتمند و دست به شمشیر، نظیر عباسیان در خراسان که رو به گسترش بودند.

در خراسان نصر بن سیار ــ والی امویان ــ مأموریت یافته بود تا در پاکسازی و مبارزه با مخالفان دستگاه اموی شدت عمل بیشتری نشان دهد. در عراق به سال 122 هجری، زید بن علی بن حسین بر ضد بنی‌امیه قیام کرد و به شهادت رسید. در سال 124 هجری، جمعی از دعوتگران بنی‌عباس به کوفه نزد بکیر بن ماهان آمدند و بکیر، ابومسلم ــ غلام یکی از دعوتگران به نام عیسی ابن معقل عجلی ــ را از او خرید[25] سپس او را نزد ابراهیم ابن امام فرستاد و او آموزش‌هاي لازم برای دعوت به عباسیان را به ابومسلم داد و در سال 124 هجری، محمد بن علی بن عبدا… بن عباس مرد و در سال 125 هجری، هشام بن عبدالملک ــ ششمین خلیفه‌ی محشور با امام صادق(ع) ــ بالاخره بعد از بیست سال، از دنیا رفت و خلافت به ولید بن یزید بن عبدالملک بن مروان رسید. گویا از این تاریخ به بعد، حوادث، زمینه‌ی مرگ رژیم جنایت پیشه‌ی اموی و مروانی را فراهم می‌کردند.

دوران حکومت هفتمین خلیفه‌ی معاصر با حضرت امام صادق(ع) یعنی ولید بن یزید، فقط یک سال و چند ماه طول کشید. چرا که تاریخ نویسان او را شراب خوار و سگ باز و زنباره نامیدند که آوازه‌ی فسادش همه جا را پر کرده بود. او حتی علناً نبوت حضرت رسول(ص) را نیز انکار می‌کرد و به قرآن تیر می‌زد.[26] وقتی که یحیی بن زید ــ فرزند زید شهید ــ در خراسان به خونخواهی پدر، بر علیه بنی‌امیه قیام کرد، او به عامل خود نصر بن سیار نوشت که او را بکشد. نصر بن سیار نیز چنین کرد و یحیی بن زید را به شهادت رسانید.

رهبران نهضت عباسی، شهادت زید و پسرش را به نفع ایدئولوژی خود، مصادره به مطلوب مي‌نمودند و آن دو قیام آزادی طلبی را، به خون خواهی طلب کردند و خود را وارث خون زید و پسرش و یاران آنها دانستند و به این ترتیب به دلیل متصل بودن زید شهید به امام سجاد(ع) و امام حسین(ع) و حضرت علی(ع)، خود را در مسیر این بزرگان و امامان و خونخواه آنان قلمداد کردند و مردم دوستدار شیعه را جذب خود نمودند.[27]. زیرا خراسانیان از مدینه که در آنجا امام صادق(ع)، شیعه را امامت می‌کرد خیلی دور بودند و کشف حقایق، با نبودن سیستم‌های ارتباط جمعی در آن دوران بسیار سخت بود و هر کس ادعایی به نفع خاندان رسول می‌کرد، حتي با هر اندیشه‌ی نادرست، مورد استقبال قرار می‌گرفت. به‌طوری که در همان سالی که یحیی بن زید به شهادت رسید، در ایران هر پسری که در خانواده‌ای به دنیا می‌آمد، نام او را یحیی می‌گذاشتند. یحیی بن زید به‌دست سردار نصر بن سیار ــ مسلم بن احوز ــ به شهادت رسید. ابومسلم خراسانی بعد از شهادت یحیی بن زید با وی جنگید و او را کشت و جنازه‌ی بر دار کشیده‌ی یحیی بن زید را دفن کرد و مردم خراسان به‌دستور ابومسلم در همه جا هفت شب برای یحیی بن زید، عزاداری کردند[28] و به‌دستور عباسیان در خراسان شعر و مرثیه‌های متنوعی در شهادت زید سروده شد که به نفع قیام عباسیان بود.

اکنون می‌توان به عوامل یاد شده، که باعث سقوط بنی‌امیه شد، موارد زیر را نيز اضافه کرد:

7. کشتن وحشیانه و به شهادت رساندن مبارزین از خاندان پیامبر نظیر زید و یحیی.

8. فاش شدن فساد، زنبارگی، مشروب خواری و دین ستیزی حاکمان به‌ویژه خلیفه، ولید بن یزید.

هشتمین خلیفه‌ی معاصر امام صادق(ع) یعنی یزید بن ولید با کشتن خلیفه‌ی وقت یعنی ولید بن یزید، در سال 126 هجری به خلافت رسید. مروان ابن محمد که عامل خلیفه‌ی قبلی در حمص بود، مردم حمص را بر علیه یزید بن ولید در حمص شورانید. در خراسان بین یمانیان و نزاریان اختلاف و در گیری صورت پذیرفت و در بین سرداران و والیان خلیفه از جمله نصر بن سیار و کرمانی اختلاف ظاهر شد که به زد و خورد با یکدیگر پرداختند و مروان بن محمد که حاکم ارمنیه بود، جزیره و چند ولایت دیگر را به شرط بیعت با خلیفه از آن خود کرد و عملاً خلیفه، دیگر توان اداره‌ي حکومت را نداشت.

یزید بن ولید بعد از 6 ماه حکومت مرد و نوبت به ابراهیم بن ولید ــ نهمین خلیفه‌ی معاصر امام صادق(ع) ــ رسید که حکومت وی 4 ماه به طول انجامید و در سال 127 هجری به وسیله‌ی مروان بن محمد خلع شد و مروان بن محمد، ملقب به مروان حمار به قدرت رسید تا دهمین خلیفه‌ي معاصر امام صادق(ع) نیز خود را بنماید و از این به بعد بساط بنی‌مروان و بنی‌امیه برای همیشه برچیده شد.

قبل از رسیدن مروان به دمشق میان سران بنی‌مروان اختلاف افتاد و برای این که حکومت به‌دست فرزندان ولید بن یزید که مروان بن محمد به خونخواهی او آمده بود، نیفتد و آنها نتوانند خلیفه شوند، هر دو کودک خردسال ولید بن یزید را به همراه یوسف بن عمر، والی برکنار شده‌ی عراق، در زندان سر بریدند. در سال 127 هجری در کشاکش بحران موجود در دربار شام، عبدالله ابن معاویه بن جعفر بن ابی طالب، برای گرفتن حکومت قیام کرد و شکست خورد و به جبال رفت و بر آنجا مسلط شد. مروان بن محمد برای تثبیت حکومت خود مجبور بود که با مخالفان بسیاری نبرد کند که اکثر آنها سران بنی‌مروان و بنی‌امیه بودند.

در همین ایام، بار دیگر یکی از خوارج به نام ضحاک خارجی در کوفه علیه بنی‌امیه قیام کرد و کارش بالا گرفت و همچنین مروان بن هشام بن عبدالملک که سردار مروان بن محمد بود، بر ضد او قیام کرد و با ده هزار سوار به مروان حمله کرد که شکست خورد و این نبرد کاملاً سپاه قدرتمند شام را از پای درآورد، چرا که جنگ میان لشگر شام افتاده بود و مخرب‌تر از آن، این بود که مروان بن هشام بن عبدالملک به سپاه خوارج و به ضحاک خارجی پناهنده شد و باقی مانده‌ي لشگر خود را در اختیار ضحاک نهاد تا به جنگ مروان برود. نهایتاً در یک زد وخورد بسیار طولانی، خوارج از سپاه مروان شکست خوردند و قدرت سپاه شام کمتر و کمتر شد.

در همین ایام، ابراهیم بن محمد امام، مدعی حکومت برای بنی‌عباس، ابومسلم و ابوسلمه‌ی خلّال را برای برانگیختن مردم، به خراسان فرستاد. ابوسلمه به عنوان نقیب و تئوریسین و ابومسلم به عنوان سردار به خراسان رفتند. او به آنها توصیه کرد که زبان عربی را براندازند و حتی بچه‌های مخالف بنی‌عباس را بکشند.[29]

بعد از کشته شدن ضحاک خارجی، یکی دیگر از خوارج به نام خیبری به جنگ با مروان رفت و او نیز کشته شد و رهبری خوارج به شیبان بن عزیز رسید که وی نیز در جنگ کشته شد. اما خوارج دست بردار نبودند و در سراسر عراق به‌طور مرتب با سپاه مروان بن محمد به جنگ پرداخته بودند و شکست‌های پی در پی آنان، مانع از مبارزه شان با بنی‌امیه و بنی‌مروان نمی‌شد. در شلوغی اين اوضاع و احوال، ابراهیم امام به ابومسلم خراسانی دستور علنی کردن قیام و جنگ بر علیه بنی‌امیه در خراسان را صادر کرد كه این امر در سال 129 هجری اتفاق افتاد.

سلیمان بن کثیر، رهبر فکری، ابراهیم امام، رهبر سیاسی، ابوسلمه خلال رهبر فکری در خراسان و ابو مسلم سردار جنگ در خراسان بود که دست به قیام زد و در دهکده اسفیدنج خراسان عوامل بنی‌امیه را کشت و آن منطقه را در اختیار گرفت. این اولین جایی بود که ابومسلم تصرف کرد و این اتفاق در حالی افتاد که نصر بن سیار با یک سردار دیگر خود به نام کرمانی در حال جنگ و نبرد بود. این ایام مصادف بود با پانزدهمین سال امامت امام صادق(ع).

ابومسلم سپس مرو را تصرف کرد و نصر بن سیار با حیله، کرمانی را کشت و یاران و پسر کرمانی به ابومسلم پیوستند. از سوی دیگر فارس در نبردهای ساده‌ای به‌دست عبدالله بن معاویه بن جعفر بن ابوطالب گشوده شد و عوامل بنی‌مروان از آنجا فرار کردند. اکنون عراق در فتنه‌ي خوارج، فارس و جبال در اختیار عبدالله ابن جعفر و خراسان و مرو در اختیار ابومسلم بود. در همین ایام ابو حمزه خوارجی (که اباضی بود و برای عبدالله بن یحیی کندی بیعت می‌گرفت و او را امیر مؤمنان می‌نامید) كه از خوارج اهل یمن بود، با لشگر خود مدینه را فتح کرد و بر منبر حضرت رسول رفته و خود را جانشین حضرت رسول و ادامه دهنده‌ي راه او قلمداد کرد و مردم مدینه را تحقیر نمود. سپاه او همه جوان بودند به‌طوری که مو بر صورت نداشتند.[30] او سه ماه بر مدینه مسلط بود و بر مردم بسیار سخت می‌گرفت و با جنگ بر مردم مدینه حاکم شد و تعداد زیادی از مردم را کشت. قریشیان بیشترین کشته را دادند و این به سال 130 هجری بود، یعنی شانزدهمين سال امامت امام صادق در مدینه.

آنگاه مروان بن محمد برای سرکوب آنها لشگري چهار هزار نفری فرستاد که ابوحمزه را شکست داد، او را کشت و مردم مدینه بر علیه خوارج قیام کرده و باقی مانده‌ي لشگر او را در مدینه کشتند.

از آن طرف، نصر بن سیار بعد از شکست از ابومسلم به ری رفت و از غصه دق کرد و مرد. در سال 131 هجری، قحطبه بن شبیب ــ سردار ابومسلم ــ به جنگ با سپاهیان مروان رفت و در راه همدان با عامل مروان به جنگ پرداخت و پیروز شد و بعد از زد و خورد بسیار، به‌سوی خانقین رفت و در آنجا در یک جنگ کشته شد[31]و به جای او پسرش‌ــ حسن بن قحطبه ــ قرار گرفت و در ایام جنگ بین ابن هیبره ــ سردار مروان‌ــ در برابر سپاه حسن بن قحطبه، مردم کوفه به نفع ابومسلم قیام کرده و شهر را در اختیار گرفتند و در نبرد نهایی بین ابن هیبره با سپاه حسن بن قحطبه پیروزی با سپاه ابومسلم بود و ابن هیبره کشته و عراق آزاد شد و به‌دست سپاه ابومسلم افتاد و رهبری سیاسی این ایام با ابوسلمه خلال بود که شهر کوفه را در اختیار گرفت. در همین سال، مردم با ابوالعباس عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس به عنوان اولین خلیفه‌ی عباسی بیعت کردند. وی، ابوالعباس سفّاح نام گرفت که بعد از کشته شدن ابراهیم امام در زندان مروان، از سوی ابراهیم به رهبری قیام عباسیان برگزیده شده بود.

آغاز دولت عباسیان

امام صادق(ع) در نوزدهمين سال امامت و در پنجاه سالگی خود، با دو خلیفه ــ یکی در شام و مدینه و دیگری در عراق و ایران ــ روبرو بود و پانزدهمین خلیفه‌ي دوران زندگی امام صادق(ع)، ابوالعباس سفاح، پا به صحنه‌ي سیاسی گذاشت. دوران حکومت بنی‌امیه هزار ماه یعنی نود سال و یازده ماه و سیزده روز بود. سفاح پنج سال و نه ماه خلافت کرد و در زمان او عبدالله بن علی عموی او، به شام تاخت و آن جا را تصرف کرد و ظرف هشت ماه تمام بنی‌امیه از جمله مروان بن محمد را کشت و بنی‌امیه را برانداخت و بنی‌عباس بر روی کار آمدند.

شش سال بعد در پنجاه و ششمين سال عمر امام، منصور عباسی به خلافت رسید که در آن زمان بیست و پنج سال از دوران امامت وی گذشته بود و تنها هشت الی نه سال دیگر از عمر و امامت ایشان باقی مانده بود. تقریباً یک هفتم عمر امام با منصور عباسی گذشته است که تقریباً 12.5درصد عمر و 30درصد دوران امامت ايشان را شامل می‌شود.

بررسی دلایل عدم حضور امام سجاد، باقر و صادق(ع) در مبارزات سیاسی علیه حکام وقت

قبل از این که به بررسی بیشتری از دوران سیاسی بنی‌عباس در زمان امام صادق(ع) بپردازیم، لازم است که به بررسی مختصری از دلایل عدم حضور امامان معصوم از زمان امام سجاد(ع) به بعد، در امور سیاسی و انقلاب‌هاي انجام شده در دوران حکومت بنی‌امیه و به‌ویژه بنی‌عباس بپردازیم.

امامان معصوم علیه السلام بعد از امام حسین(ع) تا امام صادق(ع) با هیچ یک از قیام‌ها و انقلاب هايي که بر ضد حکومت‌های حاکم صورت می‌گرفت، نظر موافق نشان ندادند و این سنتی در میان امامان، از حسین بن علی(ع) به بعد بود:

1. عدم دخالت امام سجاد(ع) در قیام مردم مدینه به رهبری عبدالله بن حنظله‌ی غسیل الملائکه که به قیام اهل حرّه (محل نزدیک مدینه) مشهور است، قیام آزادی خواهی که بر علیه یزید و بنی‌امیه سه سال بعد از حادثه کربلا رخ داد و یزید شخصی به نام مسلم بن عقبه ملقب به مسرف، را به سرکوبی مردم مدینه فرستاد. در این قیام صد و هفتاد نفر از انصار و مهاجرین، هشتاد نفر از صحابه و چهارده هزار نفر از سایر مردم به شهادت رسیدند.[32]و خود عبدالله بن حنظله و فرزندانش شهید شدند و امام سجاد(ع) به حرم رسول خدا پناه برد و خود و اطرافیانش را در امان نگه داشت و حتی خانواده‌ی مروان بن حکم را نیز در حمایت خود قرار داد تا انقلابیون مدینه به آنها آسیب نرسانند.

2. همچنین در قیام مردم کوفه بر علیه سپاه یزید که به عنوان توابین از حادثه‌ي کربلا قیام کرده بودند، امام سجاد(ع)، هیچ گونه دخالتی نکرد. توابین به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی ــ رهبر نود و سه ساله‌ی خود ــ ابتدا به کربلا آمده و سر خاک حسین بن علی(ع) عزاداری کردند و سپس آماده‌ي جنگ شدند و در محلی به نام عین الورده با سپاه شام به جنگ پرداختند و بر سر پیمان خود با حسین بن علی(ع) تا آخرین قطره‌ي خونشان به جنگ پرداختند. سلیمان، غلاف شمشیر خود را شکست و به نبرد پرداخت تا شهید شد و بعضی نقل کرده‌اند که به همراه وی تا چهار هزار نفر به شهادت رسیده‌اند.

3. قیام مختار ثقفی که بر علیه بنی‌امیه و گرفتن انتقام از قاتلان امام حسین پایه ریزی شد و در برابر حکومت عبدالله زبیر نیز ایستاد، نیز مورد حمایت امام سجاد(ع) قرار نگرفت.

4. شورش عبدالله زبیر بر علیه بنی‌امیه در مکه بعد از واقعه حره که به تشکیل دولت تقربیاً ده ساله زبیریان انجامید نیز به هیچ وجه مورد تأیید امام سجاد(ع) قرار نگرفت.

5. در زمان امامت حضرت محمد باقر(ع) قیام زید مورد تأیید قرار نگرفت و حتی امام، زید را از این قیام منع کرده و آینده‌اش را برایش ترسیم کرد.

6. قیام عبدالله بن معاوية بن عبدالله جعفر طیار که زیدیان گرد او را گرفتند نیز در زمان امامت امام جعفر صادق(ع)، مورد تأیید امام قرار نگرفت و او بعد از زد و خورد با سپاه بنی‌امیه در سال 130 به ایران رفت و فارس را تصرف کرد و سپس به ابومسلم پیوست و به‌دست او کشته شد.

7. قیام‌های بنی‌عباس بر علیه دولت اموی هیچ گاه مورد تأیید قرار نگرفت.

8. در زمان بنی‌عباس و حكومت منصور ــ خلیفه‌ي عباسی ــ در سال 145 هجری، قیام محمد بن عبدالله، ملقب به نفس زکیه و برادرش ــ ابراهیم ــ در مدینه و کوفه که با حمایت همه جانبه‌ي همه‌ي فرقِ اسلامیِِ مطرحِ آن روز، نظیر اهل تسنن، زیدیه و… صورت گرفت نیز، مورد حمایت امام صادق(ع) نبود. وی حتی آنها را از آینده‌ي این کار بیم داد.

9. همچنین قیام‌های پی در پی خوارج که همه بر ضد حکومت بنی‌امیه بود و با شعار عدالت و قرآن همراه بود، مورد تأيید هیچ کدام از ائمه فوق قرار نگرفت.

10. قیام راوندیان در هاشمیه‌ي عراق بر علیه منصور نیز کوچکترین تأییدي از امامت به همراه نداشت.

در پاسخ به این شبهات باید مطرح نمود که هر یک از این قیام‌ها و حرکت‌های وسیع مردمی در جای خود باید تحلیل و بررسی شوند. عوامل محرک قیام‌ها و نوع روش قیام‌ها و نتایج به‌دست آمده‌ي پس از قیام‌ها کشف و طرح و بررسی شود تا صحت و سقم و ارزش واقعی آنها روشن گردد؛ اما پاسخ هایي کلی كه به عدم دخالت امامان معصوم در این گونه قیام‌ها می‌توان داد، از اين قرار است:

اولأ، بدون استثناء رهبران همه‌ی این قیام‌ها هنگام شروع مبارزاتشان، انگیزه‌های خاصی برای انجام قیام هایشان داشتند و برخی انگیزه‌هایی صحیح و واقعی هم داشته‌اند اما انگیزه‌ای که مورد تأیید امام معصوم، در آن شرایط اجتماعی خاص زمان خود باشد، نبوده است.

ثانیأ، رهبری همه‌ی این قیام ها، پس از این که مقدمات شورش و انقلاب خود را به هر انگیزه‌ای فراهم می‌آوردند به امامان معصوم رجوع کرده و از آنها حمایت یا حتی بیعت در جهت مبارزاتشان می‌خواستند. در حقیقت آنها، خود را امام می‌پنداشتند و امامان معصوم را، مأموم خویش تلقی می‌کردند و از آنها برای تصمیم و برنامه‌ی خود تأیید می‌خواستند. اگر هر کدام از امامان معصوم ما کوچکترین حمایتی در یکی از این حوادث می‌کردند از امامت خود عدول کرده و مأموم می‌شدند نه امام. تنها عکس‌العملی که امامان معصوم در رابطه با این مبارزات از خود نشان می‌دادند، نقش مشاوره و عدم تأیید رفتار رهبران قیام و بی‌موقع یا بی‌فایده دانستن حرکت آنها بوده است.

ثالثاً، امامان معصوم با ایجاد تشکیک و استدلال بر ضد انگیزه‌ی قیام ها، سستیِ فکری و عملی آن انگیزه‌ها را گوشزد می‌کردند. در حقیقت امامان معصوم ما با مخالفت و مشاوره برای ممانعت از وقوع حوادث خونین، نقش امامت خود را بازی می‌کردند که متأسفانه هیچ گاه مورد دقت و توجه قرار نگرفت و هیچ کدام از نهضت‌های فوق کوچکترین توجهی به سخنان امام معصوم نکردند و کاری را کردند که خود، آن را درست می‌پنداشتند. عدم قبول نظرات امام از سوی رهبران نهضت‌ها و مدافعان پیوسته به آنها، دلیل دیگری است که نشان می‌دهد که امامان، نباید از آنها طرفداری می‌کردند؛ چون قیام کنندگان، آینده‌ی نهضت را به رهبری خودشان و به‌سوی اهداف خودشان سوق می‌دادند.

رابعأ، تاریخ نشان داده است بعضی از این نهضت‌ها که برای مدتی طعم پیروزی را احساس کرده‌اند خودشان به مراتب ستمگرتر، ظالم تر، آزادی کش‌تر و حق براندازتر از حکومت بنی‌امیه و بنی‌مروان شدند. به عنوان مثال می‌توان کشتارهای بی‌رحمانه‌ای که خوارج عدالت خواه بعد از پیروزی‌های خود مرتکب شدند و ظلم و سرکوب حکومت آل زبیر بر مردم عراق و حجاز در مدت ده سال حکومت که فقط هفت هزار سپاه ایرانی تسلیم شده‌ی مختار را سر بریدند، ذکر کرد.

مهم‌تر از همه، نتیجه‌ی قیام‌های تاریخی و پی در پی بنی‌عباس است که به تحلیل آن می‌پردازیم. علت پرداختن ما به این مهم آن است که نهضت‌های ذکر شده، قبل از اتمام حکومت بنی‌امیه، مربوط به دوران زندگی امام سجاد(ع) و امام محمد باقر(ع) است که در تحلیل دوران زندگی آنها بررسی خواهد شد، اما چون این مقاله به بررسی امامت امام صادق(ع) پرداخته است لذا به تحلیل شرایط دوران زندگی ایشان که مصادف با پدیدار شدن آل عباس است، می‌پردازیم.

روایتی تاریخی از چگونگی پدیدار شدن دولت عباسیان و این که چرا امام صادق(ع) از این نهضت حمایت نکردند:

بعد از قیام حضرت حسین بن علی(ع) و شهادت ایشان، ستم بنی‌امیه و غصب حکومت، توسط عمّال آن برای مردم آشکار شد. مردم از سال 60 هجري به بعد و به مدت 72 سال، به‌طور مستمر در برابر بنی‌امیه ایستادگی کردند.

از جمله مدعیان حکومت، محمد بن حنفیه پسر امام علی ابن ابیطالب(ع) بود که به عنوان پسر سوم امام علی(ع) مدعی گرفتن حکومت بود. شاید خود وی هیچ گاه بر مسند امامت تکیه نکرده باشد اما پیروانش او را امام بعد از امام حسین(ع) می‌دانستند و فرقه‌ی کیسانیه، یک گروه از طرفداران او بودند که بنابر اسنادی از تاریخ، مختار نیز از همین گروه بوده است.

اما پسر محمد بن حنفیه ــ ابوهاشم ــ به‌شدت هر چه تمام‌تر ادعای برتری و امامت و حکومت را پی‌گیری کرد. او بنیانگذار سازمان جدیدي از مخالفان بنی‌امیه شد که ویژگی‌های زیر را به همراه داشت:

تکیه بر روایات مستند بر وجود امامت بعد از نبوت در خاندان علی(ع) و برگرداندن مقصود این روایات به فرزندان محمد بن حنفیه.

ایجاد تشکیلات و سازمان دهی برای رسیدن به اهدافي در کوتاه مدت و دراز مدت.

تأسیس واحدهای تئوریک که تدوین فکر و برنامه‌ی حکومتی را انجام می‌دادند.

تربیت مبلغاني دعوتگر برای گرفتن بیعت و روشن کردن راه امامت رهبران خود (نقیبان).

سازماندهی تشكیلات سیاسی، با تشکیل ستاد فرماندهی زیرزمینی در شهر حمیمه در کنار بحر میت و نزدیک عقبه در عربستان.

 فعالیت سیاسی ــ دینی در کوفه به عنوان مرکز جذب دعوت گر، متفکر و مجتهد و فرستادن این دعوتگران به خراسان و مرو برای جذب ارتش و جنگآور در یک فرايند چند ده ساله.

در زمان سلیمان بن عبدالملک مروان به سال 98 هجری، بنی‌امیه بر این جریانِ به سرعت در حال پیشرفت واقف شد و در صدد نابودی آن برآمد و ابوهاشم را به وسیله‌ی شیرِ زهردار مسموم کرد. ابوهاشم پیش از مرگ خود، برای این که نهضت خود را حفظ کند، رهبری و امامت را از میان خاندان علی(ع) به خاندان ابن عباس مشاور و وزیر حضرت علی(ع) منتقل کرد و محمد بن علی بن عبدا… بن عباس ابن عبدالمطلب را به عنوان جانشین خود معرفی کرد. بر طبق روایات بنی‌عباس، ابوهاشم وصیت کرد که بعد از محمد بن علی، امامت و دعوت به پسر او ابراهیم که بعدها به ابراهیم امام مشهور شد برسد. (محمد بن علی چهار پسر مطرح داشت، ابراهیم، موسی، سفاح و منصور) و بدین ترتیب ولایت از خاندان علی به خاندان عباسی منتقل شد.

محمد بن علی، دعوتگران خود را به اطراف کشور فرستاد. شخصی به نام میسره را به کوفه و سه دعوتگر دیگر را که مهمترین آنها ابوعکرمه سراج بود، به خراسان فرستاد. ابوعکرمه سراج در خراسان دوازده مرد را تعیین نمود که ایشان نقبای محمد بن علی باشند که اسامی آنها عبارتند از: سلیمان بن کثیر، فریظ تمیمی، ابوالقاسم ابن مجاشع تمیمی، ابوالنجم، مالک بن هیثم، طلحه بن زریق، ابو علی هروی، عیسی بن اعین، قحطبه بن شبیب طائی، موسی بن کعب، خالد بن ابراهیم و ابوداوود. مهمترین و کار آمد‌ترین آنها در جهت خدمت به آل عباس، سلیمان بن کثیر، قحطبه بن شبیب طائی و عیسی بن اعین بودند.

محمد بن علی بن عبدالله بن عباس اساسنامه‌ای در هفتاد بند تنظیم کرد و برای نقبای خود فرستاد و از آنها خواست که از مردم خراسان و عراق برای او و آل عباس بیعت بگیرند و آنها از عده‌ی زیادی بیعت گرفتند.[33] اکثر این افراد تفکر اعتزالی داشتند که به عنوان تئوری جدیدي در تفکر دینی در این ایام شیوع یافته بود که به زودی در مورد آن سخن خواهیم گفت.

میسره در سال 105 هجری در عراق مرد و جانشین او شخصی به نام بکير بن ماهان شد که مردی باهوش و باسیاست بود.

محمد بن علی، برای رهبری، شعار رضای آل محمد(ص) را تعیین کرد تا بین علویان طرفدار امامت حق و زیدیه و کیسانیه و بنی‌عباس اتحاد ایجاد کند و می‌گفتند بعد از سقوط بنی‌امیه، امام کسی است که از آل محمد مورد تأیید باشد و بدین ترتیب نام شخص خاصی را برای رهبری نمی‌آوردند تا اتحاد باقی بماند و این ترفند سیاسی بسیار مؤثر واقع شد و مخالفان بنی‌امیه را به خصوص در ایران متحد کرد. در سال 125 هجری محمد بن علی فوت کرد و پسرش ابراهیم، رهبری را به عهده گرفت (همان‌طور که در صفحات گذشته بیان گردید).

ابراهیم امام، ابومسلم خراسانی را در خراسان به قیام بر علیه بنی‌امیه تحریک کرد. ابومسلم ایرانیان را متحد و از سال 127 هجری، بر علیه اعراب اقدام به انقلاب نمود. ابراهیم امام نامه‌ای به ابومسلم نوشت که در قسمتی از آن آمده بود:

"… هر کس از آنها را که به کارش بدگمان شدی یا چیزی از او در خاطرت افتاد، خونش را بریز. اگر توانستی زبان عربی را از خراسان براندازی، برانداز. هر نوجوانی که به پنج وجب رسید اگر از او بدگمان شدی، خونش را بریز و…  ."

بعد از فوت بکير بن ماهان، دامادش ــ ابوسلمه‌ی خلّال ــ در کوفه جانشین وی شد. نامه‌ی ابراهیم امام به‌دست محمد بن مروان ــ آخرین خلیفه‌ی اموی ــ افتاد و ابراهیم امام را به زندان انداخت و در آنجا او را کشت و امامت بنابر وصیت ابراهیم امام به ابوالعباس سفاح، برادرش رسید که به‌طور مخفیانه در کوفه زندگی می‌کرد.

در آن زمان با وجود حوادث سخت و طاقت فرسا که از آنها سخن رفته است، زمینه برای برچیده شدن بنی‌امیه فراهم آمده بود. به علاوه شایعات زیادی که چند دهه توسط نقیبان بنی‌عباس و تئوریسین‌های آنها در جامعه ترویج و پخش و نهادینه شده بود، به تحکیم این زمینه کمک فراوان می‌کرد. زمینه‌ي فرهنگی و باور عمومی به حدی بود که حتی سران بنی‌امیه نیز به آن باور داشتند و از وقوع و اجرای آن هراس داشتند و هر شورشی یا قیامی را که به پا می‌شد به گمان وقوع آن شایعات می‌پنداشتند و برای از بین بردن آنها تلاش می‌کردند. عمده‌ترین شایعات بر این بود که هاشمیان حکومت را از دست بنی‌امیه بیرون خواهند آورد و خود بر مسند قدرت مسلط می‌گردند و باور عموم مردم از دل وجود احادیث محکمي از حضرت رسول(ص) به‌وجود آمده بود. دهها حدیث و روایت از پیامبر(ص) و حضرت علی(ع)، در مورد امامت و خلافت الهی حضرت علی(ع) و اعلام اسامی دوازده امام بعد از خود تا حضرت حجت(عج)، در میان مردم وجود داشت که باور عمومی مردم بود.

محتوای این روایات و احادیث بر چند چیز تکیه داشتند:

موضوع امامت، که جانشینان بعد از رسول هستند و دیگری خود امامان و اسامی آنها و مهدی موعود(عج) و همچنین شرایط ظهور قدرت و انتقال آن به حضرت مهدی(عج) و قسط و اخلاق و ارزش‌هایی که به وسیله‌ی او به جامعه بازگردانده می‌شود، در متن آنها وجود داشت که مضمون این احادیث شرایطي آرمانی و انگیزه‌ای اتوپیایی برای مردمِ ظلم دیده و کشتار شده و دچار جامعه‌ی طبقاتی و اشرافی‌گرا و متعصب بنی‌امیه‌ای ایجاد می‌کرد.

بنابراین واژه‌هایی نظیر امام، عدالت، مهدی، هاشمیان، حکومت آسمانی و… در میان مردم در همه‌ي سطوح نقل می‌شد و دهان به دهان می‌گشت. این باورها در طول حکومت بنی‌امیه به میل و سلیقه‌ي گروه‌های مایل به قدرت تنظیم می‌شد و هر گروهی که قصد تصرف دولت و ایجاد قدرت برای خود می‌کرد، به این روایات چنگ می‌زد و آن‌ها را به نفع خود به کار می‌گرفت و از شرایط خود و گروه خود تعریفی همانند متن روایات، ارائه می‌داد. از جمله کیسانیه که امامت را از نسل علی(ع) می‌دانست و محمد بن حنفیه ــ فرزند علی(ع) ــ را امام بعد از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) معرفی نمود و فرزندان محمد بن حنفیه را امامان بعد از او که شرح انتقال آن به بنی‌عباس توسط ابوهاشم بیان گردید.

از سوی دیگر در کنار این روایات و سندسازی‌های جعلی، برای جلوه دادن خاندان بنی‌عباس به عنوان جانشینان بعد از حضرت رسول(ص) و امیرمؤمنان بودن آنها، روایات خاصی نيز برای بنی‌عباس جعل می‌شد، به‌طور مثال روایتی در این دوران بسیار نقل می‌شد که پیامبر(ص) به عباس بن عبدالمطلب خبر داد که خلافت به اعقاب تو می‌رسد[34] و در لحظه‌ی حکومت گرفتن ابوالعباس سفاح ــ اولین خلیفه‌ی عباسی ــ یکی از تئوریسین‌های بنی‌عباس به نام داود بن علی در بخشی از سخنانش چنین می‌گوید:" بدانید که پس از پیامبر خدا(ص) خلیفه‌ای جز امیرمؤمنان علی ابن ابیطالب(ع) و امیر مؤمنان عبد ا… ابن محمد (و با دست به ابوالعباس سفاح اشاره کرد) بر این منبرتان بالا نرفته است، بدانید این کار (خلافت) میان ما هست و برون نمی‌شود تا آن را به حضرت عیسی بن مریم تسلیم کنیم. (که همراه مهدی موعود است)"[35].

این گونه باورها و ابراز آنها در جامعه آن قدر زیاد بود که خود بنی‌امیه به شدت تحت تأثیر آنها قرار گرفته بودند و همیشه به خصوص از دوران سلیمان بن عبدالملک به این موضوع توجه خاصی داشتند. مسموم کردن ابوهاشم ــ پسر محمد بن حنفیه ــ در سال 98 هجری، کشتن بیرحمانه‌ی زید بن علی در سال 121 هجری، قتل عام یحیی بن زید و 70 نفر از یارانش در خراسان به‌دست نصر بن سیار و سوزاندن جنازه‌های آنها در سال 125 هجری، سرکوب و فراری دادن عبدالله بن معاویه ــ نوه‌ي جعفر طیار ابن ابی طالب ــ از عراق به ایران، در سال 127 هجری و کشتن ابراهیم امام در زندان، از جمله‌ي همین اقدامات بوده است.

روزی محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، ابوهاشم بن محمد بن حنفیه را دید و به ابوهاشم گفت: "ای پسرعمو دانش به نزد من هست (علم امامت) که پیش تو رها می‌کنم و هیچ کس را از آن خبر دار مکن، این کار که کسان امید آن می‌دارند، میان شماست."[36] یعنی گروه‌های زیادی ادعای امامت و جانشینی حضرت رسول می‌کنند اما اصل آن در دست من است و من آن را به شما منتقل می‌کنم که آل عباس هستید.

محمد بن علی که عباسیان او را امام می‌نامیدند، در مورد شرایط ظهور امامان بنی‌عباس (جعلیاتی که خلفای بنی‌عباس بعدها به اسم محمد بن علی ابداع کردند تا حکومت خود را موجه کنند.) می‌گوید: بر ظهور بنی‌عباس سه وقت مقرر است؛ مرگ طغيانگر یزید بن معاویه، یک صد سال بعد از هجرت، و فتنه در آفریقا؛ در آن وقت دعوتگرانی سوی ما دعوت می‌کنند، آنگاه یاران ما از مشرق بیایند و اسبانشان به مغرب رسد و آنچه را ستمگران در آنجا گنج کرده اند، برون آرند.[37] لذا بنی‌امیه شروع فتنه بر علیه حکومت خود را از سوی شرق یعنی ایران می‌دانستند حتی ظهور آن از خراسان را توقع داشتند. در دوران حجاج بن یوسف ثقفی در عراق، ابن اشعث قیام کرد. عبدالملک مروان به حجاج نوشت که "اگر شکاف و قیام از سیستان است مایه نگرانی تو نباشد، اگر از خراسان بود باید بیمناک باشیم."[38]

محمد بن جریر طبری در کتاب تاریخ الرسل و الملوک خود می‌نویسد حتی ویژگی‌های ظاهری شخص نابود کننده‌ي بنی‌امیه در روایات آمده بود به‌طوری که ویژگی‌های او را به‌دستگیرکننده‌ي ابراهیم امام، دادند و گفتند شخصی با این مشخصات را دستگیر کن و به شام بفرست که عامل خلیفه، ابراهیم امام را به شام فرستاد که خلیفه گفت این مطابق آن ویژگی‌ها نیست و نابود کننده‌ي ما کس دیگری است. که آوردنده‌ي ابراهیم امام گفت، من شخص دیگری را که همین ویژگی‌ها را داشت در مکه دیدم که منظورش ابوالعباس سفاح بود که مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی دستور دستگیری او را صادر نمود که او به عراق و کوفه فرار کرد.

در هر صورت بر اساس روایات موجود و جعلیاتی که بنی‌عباس از این روایات انجام دادند امامان و وارثان، حکومت بعد از حضرت علی(ع) را به خاندان خود منتسب کردند و خود را جانشین حضرت رسول معرفی نمودند. در اولین خطبه‌ي حکومت بنی‌عباس که به وسیله ابوالعباس سفاح در روز بیعت گیری‌اش انجام شده بود، پرده از این ادعاها برداشته شده است؛ او در این خطبه گفت: "حمد خدای را که از روی بزرگواری، اسلام را برای خویش برگزید و آن را حرمت داد و بزرگ داشت و بر ما برگزید و به وسیله‌ي ما تأیید کرد و ما را اهل و پناه و قلعه آن کرد که به کار اسلام قیام کنیم و از آن دفاع نماییم و نصرت آن کنیم و کلمه‌ي تقوی را بر ما مقرر کرد و آن را خاص ما کرد و ما را اهل آن کرد و خویشاوندی و نزدیکی پیغمبر خدا را خاص ما کرد و ما را از پدران وی پدید آورد و از شجره‌ي وی برویانید و از منبع وی جدا کرد و او را از ما جدا کرد و رنج ما را بر وی گران کرد. او را دلبسته ما کرد و نسبت به مؤمنان مهربان و رحیم و ما را در قبال اسلام و مسلمانان به مقامی والا نهاد… برتری ما را معلوم مسلمانان داشت حق ما و دوستی مان را بر آنها واجب کرد و نصیب ما را از غنیمت بیشتر کرد… خداوند مردم را به وسیله‌ي ما از پس ضلالتشان هدایت کرد و از پس جهالتشان بصیرت داد و پس از هلاکتشان نجات بخشید و به وسیله‌ي ما حق را نمودار و باطل را نابود کرد.

او بعد از عوام فریبی بسیار در این خطبه که در کوفه ایراد کرد، در قسمتی از سخنانش که با تنی تب دار آن را بیان می‌کرد گفت:… قرآن بر مسلمانان نازل شد و در آیه‌ای محکم خداوند فرمود:"… انما یرید ا لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً"[39] آیه تطهیر را که مخصوص ائمه اطهار بود، به بنی‌عباس نسبت داد و سپس آیه‌ي 22 سوره‌ي شوری را قرائت کرد:"… قل لا اسئلکم علیه اجراً الا الموده ذی القربی… بگو من از شما برای پیامبری بجز مودت خویشاوندانم نمی‌خواهم. "همچنین با اشاره به آیه‌ي 214 سوره‌ي شعراء: "و انذر عشيرتک الاقربین" و آیه‌ي 7 سوره‌ي حشر: "ما افاء الله علی رسوله من اهل القری فلله وللرسول و لذی القربی والیتامی والمساکین… (هر چه خدا از اموال مردم این دهکده‌ها عاید پیامبر کرد خاص خدا و پیامبر و خویشاوندان و یتیمان است)" به مردم اعلام کرد که بنی‌عباس از خویشاوندان رسول هستند و حقشان در قرآن مشخص شده که باید مورد محبت مردم قرار بگیرند و نسبت به آنها از دنیا بهره مندتر باشند. در انتهاي خطبه‌اش خوی خود را نشان داد و گفت:"‌ای مردم آماده باشید که من خونریزم، رسم شکنم و یک انقلابیِ نابودگرم" و از منبر پایین آمد.[40]

متن اولین خطبه‌ي تاریخی بنی‌عباس که به وسیله ابوالعباس سفاح که یکی از خونریزترین سران بنی‌عباس است، ایراد شد، بیان کننده‌ي این موضوع است که اولاً شایعات و جعلیات و روایات صحیح در میان مردم با هم مخلوط شده بودند و مجموعه‌ای از باورهای راست و دروغ با هم گره خورده بود و اعتقادات عمومی مردم در میان حق و باطل غوطه ور بود و کسی درست و غلط را تشخیص نمی‌داد و اگر هم تشخیص می‌داد در جدا کردن آن اقدامی نمی‌کرد.

ثانیاً هر گروهی که بر علیه نظام حاکم بنی‌امیه قیام می‌کرد (نظامی که هم گذشته‌اش ستم و ظلم بود و افتخاراتش یزید، عبید الله زیاد، حجاج بن یوسف و… بود و هم در زمان حاكميتش جنگ و قتل عام، فقر و اختلاف، تفرقه، نا امنی، بی‌عدالتی و… بر همه جا حاکم شده بود) شعارهای فوق را برای تأیید خود و متصل کردن خود به خاندان رسول برمی گزید تا عوام فریبانه به حکومت دست یابد.

ثالثاً بنی‌عباس که ذاتاً غاصب، حیله گر و خونریز بودند و سالها با سیاست و با تشکیلات و سازمان مخفی و زیرزمینی فعالیت کرده بودند، بر این موج گرایش به رسول و خاندان او سوار شدند و از این آلودگی حق و باطل به نفع خود سود جستند و با شعار جانشین رسول بودن و پی گیری عدالت و با کمک گرفتن از ایرانیان سلحشور و به تنگ آمده از ظلم بنی‌امیه به حکومت دست یافتند.

از مواردی که منجر به بوجود آمدن دولت بنی‌عباس شد این است که عباسیان، عراق را برای مبارزه و تشکیل حکومت برگزیدند و این انگیزه‌اي بسیار قوی برای مردم عراق بود که همیشه در طول صد سال گذشته رقابتي ملی گرایانه با شام و شامیان داشتند و همیشه به وسیله‌ي شامیان سرکوب شده بودند.

 هر کس که در عراق اقدام به تشکیل حکومت می‌کرد، مورد استقبال قرار می‌گرفت حتی خوارج نیز از این روحیه‌ي عمومی مردم بهره مند شدند. عباسیان این روحیه ملی گرایی عراق را خوب درک کرده بودند و شعار حضور همه‌ي اقوام در حکومت و تصفیه‌ي حکومت از اعراب شامی را در دستور کار دولت خود داشتند، (چیزی که بنی‌امیه همیشه از آن خود داری کرده بودند) اما بنی‌عباس، ایرانیان، ترکان، مصریان، حجازیان و… همه را به شرکت در حکومت دعوت کردند و ملی گرایی قومی ــ عربی را محدود کردند، لذا اقبال عمومی یافتند.

به‌طور خلاصه می‌توان گفت علاقه‌ي مردم به دین اسلام و خاندان رسول، پخش روایات حمایت رسول از امامت علی(ع) و فرزندان او، مخلوط شدن این روایات با روایات جعلی و ساختگی و عوام فریبانه‌ي مختلف و عدم تفکیک این دو از یکدیگر در سطح عموم مردم، زمینه‌ي تئوریک و گرایش به ملی گرایی و عراقی گرایی بدون تعصب عربیت، شعار عدالت و امنیت و انتقام از ظالمان، خستگی عمومی مردم از فقر و جنگ و پریشانی و فتنه و آشوب، آشکار شدن ناحق بودن بنی‌امیه، سازمان داشتن و فعالیت مخفی و زیرزمینی چند ده ساله بنی‌عباس و مدیریت قدرتمند سیاسی و حیله گرانه‌ي سران و نقیبان آنها باعث تشکیل دولت بنی‌عباس شد.

بنی عباس تمام عناوین و اسامی معتبر دینی را به نفع خود و یارانشان مصادره کردند. به نقیبان و داعیان و سیاستمداران خود نظیر ابو سلمه، وزیرآل محمد می‌گفتند؛ ابومسلم را امین آل محمد، خلیفه را امام و امیرالمؤمنین لقب می‌دادند.

این‌ها همه بخشی از دلایل سیاسی اجتماعی عدم دخالت حضرت امام صادق(ع) در امور انقلابها و نهضت‌های دوران امامت خود، به‌ویژه بنی‌عباس می‌باشد. البته دلایل اعتقادی و فرهنگی بسیار قویتری هم وجود دارند که زیر بنای تئوریک دارند که در بخش بعد به تحلیل آن خواهیم پرداخت.

به همین دلایل سیاسی اجتماعی است که امام صادق(ع) پیشنهاد محرمانه ابوسلمه خلال مبنی بر رهبری نهضت بنی‌عباس را رد می‌کند و ابوسلمه بعد از کشته شدن ابراهیم امام، مدتی اعلام رهبری ابوالعباس سفاح ــ برادر ابراهیم امام ــ را به تأخیر می‌اندازد تا شاید امام صادق(ع) به نامه‌ي او پاسخ مثبت دهد که همین امر باعث مشکوک شدن سران بنی‌عباس به وی گردید و او را به وسیله‌ي عوامل ابومسلم در هاشمیه کشتند و گفتند که خوارج او را ترور کرده‌اند [41] و بعد از او، یارانش را در خراسان کشتار کردند. [42]

 در سال صد هجرت، زمانی که عمربن عبدالعزیز، آزادی مختصری بر جامعه حاکم کرده بود، محمد بن علی بن عبد ا… بن عباس با بهره برداری از تأئید ابوهاشم بن محمد حنفیه که امامت را به خاندان بنی‌عباس منتقل کرد و نخستین داعیان (مبلغان) خود را به ایران فرستاد. محمد، خود را رهبر طایفه هاشمیان می‌شمارد و محل زندگی خود را در حُمَیمَیه شهر کوچکی در مرز میان اردن و عربستان قرار داد. اولین مبلغ او بکیر بن ماهان بود. محمد بن عبد ا… بن عباس توانسته بود بین فرزندان ابوطالب و عباس اتحاد ایجاد کند و بدین ترتیب بنی‌هاشم (خاندان فرزندان علی(ع) و فرزندان عباس) به لحاظ سیاسی و اعتقادی با یکدیگر متصل شدند و لذا در میان مخالفان اعتقادی بنی‌امیه، خط مبارز و متصل به پیامبر و حضرت علی(ع)، خط محمد بن عبدا… بن عباس شناخته شد و تمام روایات رسیده از حضرت رسول و حضرت علی(ع) در مورد امامت را به خاندان عباس منتقل کردند و آن‌ها را جانشینان تعیین شده از سوی حضرت رسول به مردم معرفی نمودند. با تبلیغاتی که از سوی مبلغان آن‌ها در خراسان صورت گرفت (که از مرکز اعتقادی اسلام یعنی مدینه، بسیار دور بود)، مردم آن دیار که از گذشته شیفته‌ي خاندان علی(ع) بودند، عباسیان را وارثین امامت حضرت علی(ع) تلقی نموده و به یکباره به کمک آن‌ها شتافتند. این خلط دروغین اعتقادی سیاسی در اندک مدتی چنان رشد یافت که دیگر هیچ صدایی از سخنگویان راستین حق، در هیاهوی بلند آن به گوش کسی نمی‌رسید. همگان می‌پنداشتند که اسلام واقعی همان است که بنی‌عباسی می‌گویند و بنی‌امیه را تاراجگرانِ وارثانِ به حق پیامبر یعنی بنی‌عباس می‌شناختند.

 قیام زید بن علی بن حسین(ع) در سال 123 و به شهادت رسیدن او، بخش دیگری از فرزندان و یاران امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) را از خط اصیل امامت جدا کرد و زیدیان    علی رغم استقلال فکری شان، متحد سیاسی عباسیان گردیدند.

 اکنون به لحاظ سیاسی و عقیدتی زیدیان، کیسانیه و عباسیان متحد شده و زیر یک پرچم گرد آمده‌اند که هدف مشترک آن‌ها براندازی بنی‌امیه با قیام مسلحانه و نابودی ظلم و ستم و برگرداندن حکومت به شیوه‌ي صدر اسلام، همانند خلفای راشدین می‌باشد. انگیزه‌ای همه جانبه‌ای که هم در بعد فکری و هم در بعد سیاسی و هم در بعد اعتقادی و…. نیازهای یک انقلابی را تأمین می‌کرد.

در این زمان گروه دیگری از خاندان حضرت امام حسن(ع) و امام حسین(ع) ادعای مستقلی در خط رهبری و امامت شیعه نمودند که آن‌ها نیز به جمع مذکور پیوند خورده و به دلیل وجهه‌ي برجسته‌ي آنان در میان مردم، سران عباسی و کیسانی و زیدی، همه به لحاظ سیاسی خود را متحد آنان قلمداد کردند. این گروه از خاندان بنی‌هاشم، گرد پیرمردی به نام عبدا… بن حسن بن حسن(ع) ملقب به عبدا… محض جمع شده بودند.[43] عبدا… بن حسن بنابر روایات رسیده از حضرت رسول که امامت را از خاندان علی(ع) معرفی می‌کرد، مدعی وراثت امامت زمان خود بود و باز بنابر روایاتی که حضرت مهدی(عج) را از فرزندان امام علی(ع) معرفی می‌کرد معتقد بود که پسر جوانش به نام محمد ملقب به نفس زکیه همان مهدی موعود است که بر علیه نظام فاسد بنی‌امیه قیام می‌کند و حکومت بنی‌امیه به‌دست او از بین خواهد رفت. این اخبار چنان گسترده شده و شیوع پیدا کرده بود که همه‌ي هاشمیان و اعقاب و فرزندان عبدالمطلب اعم از عباسی و ابوطالبی در این امر با یکدیگر متحد و هم فکر شدند.

چند سال قبل از سقوط بنی‌امیه در محلی به نام ابواء ناحیه‌ای میان مکه و مدینه سران هاشمی گرد هم جمع شدند تا امام و رهبر خود را انتخاب کنند. ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین به چند سند روایت کرده است که در این گردهمآیی افرادی مانند ابراهیم ابن محمد ملقب به ابراهیم امام، ابوجعفر منصور برادر او و صالح بن علی منصور و محمد بن عبدا… پسر عمرو بن عثمان حضور داشته‌اند (بعضی‌ها تا 70 نفر از آن‌ها را ذکر کرده‌اند) صالح بن علی عموی منصور می‌گوید: به خوبی می‌دانید کسانی که مردم چشم بدانان دوخته‌اند شما هستید، همانا خداوند شما را گرد آورده، پس بیائید برای یک تن از خود عقد بیعت ببندید و کار را به او واگذارید و به آن پیمان وفادار باشد تا خدا گشایش دهد.

پس از او عبدا… بن حسن آغاز سخن کرد و گفت شما به خوبی می‌دانید که این فرزند من یعنی محمد نفس زکیه همان مهدی معروف است که حضرت رسول خبر داد، پس بشتابید تا با او بیعت کنید. منصور عباسی گفته‌های او را تأيید کرد و به همه گفت برای چه بیهوده خود را گول می‌زنید؟ به خدا به خوبی دانسته اید که مردم در برابر فرمان هیچ کس مانند این جوان یعنی محمد بن عبدا… گردن ننهند و از احدی به مانند او فرمان نپذیرند. همگی گفتند آری به خدا راست گفتی، چیزی است که به خوبی می‌دانیم. سپس همگی با محمد بیعت کردند و دست به‌دست او دادند و سپس به دنبال غائبین بنی‌هاشم در این جلسه فرستادند و از جمله خواستند که به امام صادق(ع) نیز پیام دهند که بیاید. عبدا… بن حسن به حاضران گفت می‌ترسم که اگر او را بخوانید کار را بر شما تباه سازد و حاضر به این بیعت نگردد با این حال امام صادق(ع) را دعوت کردند و ایشان وارد جلسه گردید. عبدا… بن حسن جایی برای امام صادق(ع) در کنار خویش باز کرد و ماجرای بیعت را به وی گفت. امام صادق(ع) فرمودند:

این کار را نکنید زیرا هنوز زمان ظهور حضرت مهدی(عج) نرسیده است، اگر تو‌ای عبدا… پنداری که مهدی موعود این فرزند توست، بدان که این او نیست و نه اکنون زمان خروج او است. اگر می‌خواهی به او دستور خروج دهی، به خاطر سختگیری در کار خدا و این که امر به معروف و نهی از منکر کند، پس ما به خدا تو را که پیرمرد و بزرگ بنی‌هاشم هستی وا نمی‌گذاریم و با پسرت بیعت می‌کنیم.

عبد ا… بن حسن از سخنان امام خشمگین شده و امام را متهم به حسادت نسبت به فرزندش می‌کند و او را دروغ گو مي‌خواند. امام صادق(ع) فرمود به خدا قسم حسد مرا وادار نکرد که این سخنان را بگویم وليکن این مرد (با دست به پشت ابوالعباس سفاح زد) و برادرانش و فرزندانشان به سلطنت و خلافت رسند، نه شما و سپس دست به شانه‌ي عبدا… بن حسن زد و فرمود، خاموش باش که به خدا قسم نه خلافت به تو می‌رسد و نه به دو پسرت و خلافت از آن ایشان است (بنی عباس) و همانا این دو پسر تو کشته خواهند شد و سپس برخاست و بیرون رفت.

شخصی به نام عبدالعزیز همراه امام بیرون آمد. امام به وی گفت آیا صاحب برد سبز را که بر دوش داشت یعنی منصور را دیدی؟ عبد العزیز گفت آری. امام فرمود به خدا ما می‌یابیم که محمد را می‌کشد. عبدالعزیز نقل می‌کند که من پیش خود گفتم که امام صادق(ع) به محمد بن عبدا… بن حسن حسادت می‌کند و من از دنیا بیرون نرفتم تا این که دیدم منصور آن دو را کشت. منصور و عبدالصمد به دنبال امام صادق(ع) از جلسه بیرون آمدند و از امام مجدداً تأکید بر گفتارش را خواستار شدند.[44]

محتوای حدیث نشان می‌دهد که اولاً چه شوری برای قیام بر علیه بنی‌امیه است. ثانیاً اتحاد همه‌ي بنی‌هاشم در انقلاب بر علیه بنی‌امیه را بیان می‌کند. ثالثاً تنهایی و غربت امام صادق حتی در میان خاندان خود و عزیزترین کسان خود را می‌رساند.

اکنون دوران امامت امام صادق(ع) است؛ 10 سال از امامت او گذشته است. حق با باطل چنان گره خورده که هیچ کس را یاری جدا کردن آن‌ها از یکدیگر نیست. چه کار می‌توان کرد وقتی که نزدیک‌ترین کسان، اعتقاد قلبی بر خط باطل دارند؟ آشکار‌ترین اقدام امام در برابر این همه ظلم که از جهالت برخاسته، سکوت است. اینجاست که روایات تلخ ایشان کاملاً قابل درک و فهم می‌گردد که فرمودند:

خدا شرم نمی‌کند، عذاب کند هر امتی را که با امامی که از جانب خدا نیست دینداری کند، اگر چه نسبت به اعمالش نیکوکار و پرهیزگار باشد و همانا خدا شرم می‌کند امتی را عذاب کند که با امام از جانب خدا دینداری کند، اگر چه نسبت به اعمالش ستمگر و بدکردار باشد.[45]

و همچنین امام صادق(ع) فرموده اند:

هر که بدون شنیدن و فرا گرفتن از امامی صادق، خدا را پرستش کند، قطعاً خدا او را ملازم رنج و مشقت گرداند و کسی که ادعای شنیدن کند از غیر دری که خدا آن را گشوده، مشرک است؛…[46]

امام صادق(ع) آن دسته از خاندان بنی‌هاشم را که می‌دانستند که امام واقعی کیست ولي به امامان دروغین دیگر روی آوردند را جاحد می‌خواند (جاحد کسی است که مطلبی را فهمیده و دانسته رد کند و نپذیرد) و لذا در پاسخ پرسشگری که سوال کرد آیا منکران امامت از خاندان بنی‌هاشم و دیگران برابرند؟ فرمود: "مگو منکر بلکه بگو جاحد از خاندان بنی‌هاشم و دیگران".

امام همچنین این خلط حق و باطل را بلا و آزمایشی برای مؤمنان جهت غربال شدن آن‌ها قلمداد نمود؛[47] با این شناخت، بسیاری از روایات امام صادق(ع) امكان درک و فهم بیشتری پیدا می‌کند.

دلیل دیگری که مردم را به‌سوی گروه‌های مبارز سوق می‌داد و آن‌ها را از امامت راستین دور می‌کرد، ظلم و ستم بیش از حد بنی‌امیه و والیان آن‌ها بود که طاقت مردم را به سر می‌آورد و بالاخره دست به شمشیر می‌بردند و هر گروهی را که در این کار پیش قدم می‌دیدند یاری می‌کردند. اما امامان ما این گونه هیجانات سیاسی نظامی را تأیید نمی‌کردند و آماده نبودن شرایط قیام را تذکر می‌دادند.

امام باقر(ع) در ملاقات با برادرش زید که برای قیام بر علیه بنی‌امیه آماده می‌شد به او گفت: برادرم شتاب مکن که خدا به واسطه‌ي شتاب بندگانش شتاب نمی‌کند. تو بر خدا سبقت مگیر که گرفتاری، ناتوانت کند و به خاکت اندازد. زید خشمناک شد و به امام گفت: امام از خاندان ما آن کسی نیست که در خانه نشیند و پرده را بیندازد و از جهاد جلوگیری کند، امام از خاندان ما کسی است که از حوزه‌ي خود دفاع کند و چنان که سزاوار است در راه خدا جهاد کند و نیز از رعیتش دفاع کند و دشمن را از حریم و پیرامونش براند. امام محمد باقر(ع) به زید فرمود: آیا تو در آن چه که به خودت نسبت دادی و آن شرایط را در خود می‌بینی از کتاب خدا و سخن رسول خدا دلیل و برهانی داری؟ سپس فرمود:

همانا خدای عزوجل حلال و حرامی وضع فرموده و چیزهایی را واجب ساخته و مثل‌هایی زده و سنت‌هایی را مقرر داشته و برای امامی که به امر او قیام می‌کند نسبت به اطاعتی که برای او واجب ساخته، شبهه و تردیدي باقی نگذاشته تا امام بتواند امری را پیش از رسیدن وقتش انجام دهد یا در راه خدا پیش از فرا رسیدن موقعش جهاد کند…[48]

در اینجا امام می‌خواهد بفرماید که یکی از دلایل عدم دخالت امامان معصوم در صحنه‌های علنی و مبارزاتی، اولاً فراهم نبودن شرایط این کار است که دلیلِ عقلانیِ این تصمیم است، ثانیاً از آن جا که امام به‌طور مستقیم با خداوند در ارتباط است، انجام هر تصمیمی در این امور را باید با اجازه از درگاه خداوند و با اذن آسمان آغاز نماید.

شرایطی که هیچ یک از مدعیان دروغین امامت از خاندان بنی‌هاشم به آن توجه نکردند، اما امام در این سخنان عنوان می‌دارد که اطاعت از امام توسط مردم از جانب خدا واجب گشته و روشی است که خدا آن را در گذشتگان امضاء کرده و در آیندگان همچنان اجرا می‌کند و… و امر خدا نسبت به دوستانش جاری می‌شود، طبق حکمی و فرمانی قطعی و آشکار؛ منظور سخن امام به زید این است که ما که امام از سوی خدا هستیم باید دستوري روشن و آشکار بدهیم نه کسی دیگر. بنابراین غیر از اذن خدا و شرایط مطلوب، اجازه و دستور امام معصوم هم شرط این قیام هاست و سپس می‌فرماید:

اکنون اگر تو از پروردگارت دستور و گواهی داری و نسبت به امر خود یقین داری و کارت نزد تو روشن است، خود دانی و گرنه امری که نسبت به آن شک و تردید داری، پیرامون آن نگرد و برای از میان رفتن سلطنتی که روزیش را تمام نکرده و به پایان خود نرسیده و موعد مقررش نیامده قیام مکن که اگر پایانش برسد روزیش بریده شود و موعد مقررش برسد، حکم قطعی بریده شود و نظام حق پیوسته گردد و خدا برای فرمانده و فرمانبر خواری و زبونی در پی آورد، به خدا پناه می‌برم از امامی که از وقت شناسی گمراه گردد و فرمانبر نسبت به آن داناتر از فرمانده باشد.

 امام اضافه می‌نماید که :

برادرم تو می‌خواهی ملت و آئین مردمی را زنده کنی كه به آیات خدا کافر شده‌اند و نافرمانی پیامبرش کردند و بدون رهبری خدا، پیرو هوای نفس خود شدند و بدون دلیلی از جانب خدا و وفرمانی از پیغمبرش ادعای خلافت کردند….

 و سپس امام در حالی که می‌گریست و اشک از چشمانش جاری بود، فرمود:

 میان ما و آن که پرده‌ي ما را درید و حق ما را انکار و راز ما را فاش ساخت و ما را به غیر از جدمان نسبت داد و درباره‌ي ما چیزی گفت که خود نگفتیم، خدا داور باشد.[49]

مظلومیت و حقانیت امامان در گفتار و اعمالشان کاملاً روشن است، دلایل آشکار آن‌ها در مردم حتی در نزدیک‌ترین افراد به آن‌ها مؤثر واقع نمی‌شود. امام صادق(ع) در چنین شرایطی قرار داشت. چگونه می‌توانست حق را به مردم منتقل کند؟ چه کسانی حرف او را می‌پذیرفتند؟ در روایت دیگري در اصول کافی حدیث مفصلی مبنی بر این که کسی می‌خواست که سؤالات شرعی بپرسد و دنبال امام واقعی می‌گشت، آمده است؛ ابتدا نزد جماعتی در مسجد آمد و بلند پرسید به من بگوئید، عالم اهل بیت پیامبر(ص) کیست؟ گفتند عبدا… بن حسن (پدر محمد نفس زکیه) که ادعای امامت می‌کرد، عبدا… بن حسن نوه‌ي امام حسن و امام حسین علیه اسلام بود. سؤال کننده می‌گوید وقتی به خانه‌ی او رفتم پیرمردی را دیدم که به شدت عبادت می‌کرد، وقتی او از نماز فارغ شد، سؤالاتم را از او کردم که همه را غلط جواب داد. یکی از سؤالات این بود که خوردن شراب خرما حلال است یا نه؟ عبدا… بن حسن گفت حلال است، جز این که ما اهل بیت نمی‌آشامیم. سوال کننده می‌گوید من برخاستم و بیرون آمدم و با خود گفتم این جمعیت به اهل بیت دروغ بسته‌اند. دوباره به مسجد رفتم و سؤال کردم عالم اهل بیت کیست؟ گفتند عبدا… بن حسن و من به آن‌ها گفتم نزد او رفته ام. پاسخ به اشتباه گفته آیا کسی دیگر هست؟ یک نفر سر بلند کرد و گفت جعفربن محمد(ع). نزد او برو که او اعلم است. یکی از حضار، آن مرد راهنما کننده‌ي من به امام صادق(ع) را نکوهش کرد که چرا چنین گفته که دریافتم که تنها حسد، آن مردم را از راهنمایی من در مرتبه‌ي اول بازداشت و بالاخره نزد امام رفته و سؤالاتش را جواب می‌گیرد.[50] همان‌طور که مشخص است در گزارشی که از این سؤال کننده رسیده است، اهل مسجد مدینه از روی حسد، شخص بی‌سوادی را که مدعی امامت است به جای امام معصوم معرفی می‌کنند. در چنین اوضاع و احوالی چه کسی حرف امام صادق(ع) را گوش می‌کند که او به قیام برخیزد. مردمی حسود و گرفتار فتنه و مدعیان آشنای دروغین از یک سو و اتحاد شوم زیدیان، حنفیان و عباسیان از سوی دیگر، هیچ مدافعی را برای امام صادق(ع) باقی نمی‌گذاشت.

در روایتی از امام صادق(ع) به یکی از هوادارانش که از او دلیل قیام برای گرفتن حکومت می‌خواست با اشاره به گله بزی که در حال چرا بود، با یاد قسم جلاله، به وی گفت که اگر به اندازه تعداد بزهای این گله طرفدار داشتم قیام می‌کردم، تعداد بزهای آن گله بیشتر از هفده رأس نبود. حتی امام، مدافعان خود را مدعیان دروغین شیعه قلمداد می‌کرد و نه شیعه‌ي واقعی و می‌افزود شیعیان واقعی به اندازه‌ای هستند كه اگر گوسفندی را بخورند، تمام نمی‌شود. [51]

آری در این جو کاملاً بیگانه با حقیقت، دفاع از مدعیان دروغین حکومت و امامت، کاملاً ناروا و ظلمی نابخشودنی می‌بود که ائمه‌ي معصوم ما از امام سجاد(ع) تا امام صادق(ع) خود را از آن مبرا کردند. اما مشکل، فقط مسائل سیاسی و انقلاب و جنگ و جدال بین مدعیان مختلف نبود؛ دلایل مهم دیگری نیز وجود داشت که امام صادق(ع) با توجه به آن‌ها روش خاصی را در دوران امامت خود برگزید که در ادامه‌ي این نوشتار به آن خواهیم پرداخت.

اما اگر به سیر حوادث بازگردیم، قبلاً اشاره داشتیم که بعد از آن که بنی‌عباس بنیاد اعتقادی خود را محکم کردند، مبلغان خود را به خراسان فرستادند اما محمد بن علی بن عبدا… بن عباس و داعی مشهورش یعنی بکیر بن ماهان که ایرانی بود، چندان موفقیتی به‌دست نیاورد و حتی یکی از مبلغانش به نام خِداش به افکار خرمدینی گرایش پیدا کرد و برای آن‌ها به تبلیغ پرداخت که در سال 118 هجری به‌دست عوامل بنی‌امیه کشته شد. با مرگ محمد بن علی بن عباس در سال 126 هجری پسرش ابراهیم، ملقب به ابراهیم امام، جانشین او گردید و او یکی از مبلغان سرّی کیسانیه که به اتحاد با بنی‌عباس در آمده بود به نام ابوسلمه خلّال را به عنوان داعی عباسیان در کوفه برگزید و به وی وزیر آل محمد لقب داد و او را مدیر سیاسی قیام بر علیه بنی‌مروان در عراق و ایران نمود و او ابومسلم را به قیام تحریک کرد و با لباس و پرچم‌های سیاه ایرانیان به ابومسلم پیوسته و با لشگر وی به عراق تاختند و آن جا را تصرف کردند. اما ابوسلمه خلال، همان‌طور که گفته شد در مسلط کردن بنی‌عباس تردید داشت که ابراهیم به‌دست مروان حمار، بازداشت و کشته شد و بنابر وصیت او، ابوالعباس برادرش جانشین او شد و همه با او بیعت کردند و این تعلل ابوسلمه به قیمت جان او تمام شد. البته عباسیان بعد از روی کار آمدن همه‌ي رقبای احتمالی خود اعم از کیسانیه و مبارزان ایرانی مدعی، از قبیل ابومسلم خراسانی را یکی پس از دیگری از پای در آورده و از سر راه خود برداشتند. به هر حال سپاه ابومسلم به رهبری سردارش از خراسان به‌سوی عراق آمدند و هر کس را که به مخالفت آن‌ها برمی خاست از دم شمشیر می‌گذراند. فقط در گرگان عامل ابومسلم به نام قحطبه ابن شبیب، سی هزار نفراز مخالفان را قتل عام کرد.[52]

 و نصر بن سیار ــ والی خسته و پیر امویان در خراسان ــ در حال فرار از برابر سپاه ابومسلم در سامره در سن 85 سالگی در سال 131 هجری دق کرد و مرد. اختلاف نصر با حاکم اموی عراق، این شکست را برای آن‌ها آسان‌تر کرد و حاکم اموی عراق پشت او را خالی کرده بود و زمانی به‌دستور مروان بن محمد لشکري برای دفاع از نصر آماده کرد که دیگر دیر شده و سپاه نصر بن سیار به کلی منهدم شده بود و قحطبه بن شبیب ــ سردار ابومسلم ــ به عراق رسید.

بنی عباس در عراق به رهبری ابوالعباس سفاح به خلافت رسیدند و این به سال 132 هجری بود. در کنار عباسیان گروه قدرتمند دیگری همیشه دست به مبارزه بر علیه بنی‌امیه می‌زدند و این گروه خوارج بود که هم در ایران و هم در عراق، در منطقه‌ي جزیره و هم در حجاز و یمن به‌طور دائم جنگ‌های زیادی را به پا می‌کردند. در خراسان بعد از آن که آن‌ها دریافتند که رقیب جدی‌تر از خودشان در برابر بنی‌امیه ظاهر شده است، با ابومسلم خراسانی به نبرد پرداختند و ابومسلم گروه خوارج به رهبری شیبان حروری را در منطقه سرخس در سال 131 هجری شکست داد و او را کشت.[53]

اما گروه دیگری از خوارج در یمن و حجاز، دست به شورش برداشتند و مستقیماً در برابر سپاه بنی‌امیه به جنگ روی آوردند که رهبر آن‌ها ابوحمزه خارجی بود.

با توجه به اوضاع و احوالی که تا به حال از تاریخ دوران زندگی امام صادق(ع) بیان گردید، مشکلاتی را که این امام بزرگوار با آن رو در رو بود را می‌توان به موضوعاتی چند تقسیم نمود:

مشکلاتی که با حاکمیت حکومت بنی‌امیه در همه زمینه‌ها به‌وجود آمده بود. اعم از ظلم و سرکوب و فساد و….

مشکلاتی که با نهضت‌های شورش گر بر علیه ظلم پدید آمده بود.

مشکلاتی که با تئوری‌های غلط دینی جدید و مدعیان هدایت و امامت رخ داده بود.

مشکلاتی که به‌طور خاص با نهضت بزرگ عباسیان به حمایت ایرانیان و ابومسلم خراسانی تا سرنگونی بنی‌امیه پدید آمد و مسائلی که بعد از استقرار بنی‌عباسیان و عملکرد آن‌ها در رابطه با مردم و دین و خط اصیل امامت به‌وجود آمد.

مشکلاتی که با بنیادهای تئوریک عقلانی و سنتی در جامعه سیر می‌کرد. نظیر مرجئه، معتزله، اهل سنت، شعب متعدد اصحاب محکمه که خوارج متعدد بودند.[54]

مشکلات فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی و… که در دوران بنی‌امیه و بعد از آن در دوران نهضت ابومسلم و سپس در دوران استقرار بنی‌عباس حادث شده بود.

موانع سر راه رشد و تعالی پیروان امامت صحیح که در همه‌ي زمینه‌ها وجود داشت و بسیاری از مشکلات دیگر که به تدریج از آن‌ها سخن خواهیم راند. همه این موارد توأم می‌شد با نیاز به برنامه ریزی برای هدایت کل جامعه به‌سوی حق و تعالی بخشیدن به پیروان حق در مسیر رشد آن‌ها و تبیین اصل دین و نشان دادن حقانیت آن و اکنون امام صادق(ع) می‌بایستی به مبارزه با تعداد بی‌شماری از مشکلات که وجود حتی یکی از آن‌ها می‌توانست یک جامعه را نابود کند برود و یک تنه بر این همه بی‌عدالتی و ستم ناحق بتازد.

تحلیلی از دوران اولیه بنی‌عباس

دوران روی کار آمدن بنی‌عباس از زمان ابراهیم امام و ابوالعباس و منصور عباسی مصادف است با فعالیت‌های چشم گیر امام صادق(ع) در همه‌ي زمینه ها. روی کار آمدن خاندان عباسی به یک دگرگونی همه جانبه در فرهنگ و باور و اقتصاد و سیاست و مدیریت و… انجامید. چیزی که بنی‌امیه کاملاً با آن بیگانه بود. اولاً عباسیان مرکز حکومت خود را پس از برانداختن بنی‌امیه از شام به عراق منتقل کردند. ثانیاً جنگ‌های قبیله‌ای رایج در دوران بنی‌امیه را کنترل کردند. ثالثاً به همه‌ي اقوام درون حکومت جایی برای فعالیت دادند و به همه‌ي تفکرات موجود در ابتدای کار، اجازه‌ي فعالیت و ابراز نظر دادند.

راه ورود افکار غیر اسلامی و فلسفه‌ها و باورهای دوران هلینسم یونان و مسیحیت و یهودیت را در قلمرو اسلام باز کردند و همچنین به افکار و تمدن‌های شمال آفریقا، از مصر تا مراکش، اجازه‌ي بیان و حضور در مرکز حکومت دادند، امکان تبلیغ و توسعه‌ي باور‌های شرقی از بودیسم و مرتاضگری را فراهم کردند. به ایرانیان در همه‌ي زمینه‌ها امکان فعالیت دادند و تا مناصب وزارت، قضاوت، دبیری و… را به آنها میدان سپردند.

این باز شدنِ فضایِ همه جانبه‌ی سیاسی اعتقادی که در شروع همه‌ي انقلاب‌ها مهیا می‌گردد، بهترین فرصت برای فعالیت همه‌ي تفکرات و عرض اندام آن‌ها شد. مردم در همه جا با انواع تفکرات و جهان بینی‌های مدعی، مواجه بودند و راه تشخیص صحت و سقم آن‌ها سخت و بعضاً ناممکن می‌نمود. از سوی دیگر در کنار آزادی همه جانبه‌ي ابتدای دولت بنی‌عباس و آزادی ادیان و نظرات، وضعیت افتصادی مردم نیز رو به بهبود رفت، عباسیان بر خلاف بنی‌امیه مالیات‌ها را در همان استان‌های مالیات دهنده خرج می‌کردند و فقط بخش کوچکی را به مرکز می‌آوردند و به دليل آزادي نسبی افکار و آراء و بهبود وضعیت اقتصادیو معیشت مردم، موجب می‌شد که مردم علاقه‌ي زیادی به حکومت حاکم از خود نشان می‌دادند.

عباسیان فرهنگ ایرانی، لباس‌های ایرانی و حتی کلاه‌های ایرانی را مورد استفاده و ترویج قرار دادند، با زنان ایرانی ازدواج می‌کردند و فرزندان آن‌ها که از زنان ایرانی بودند، بعدها به خلافت و قدرت می‌رسیدند (مانند مأمون که مادرش یک زن ایرانی بود). عباسیان از سوی دیگر خود را وارثان واقعی پیامبر و امامان معصوم مانند امام علی(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) می‌دانستند. بنابراین بعد دینی و امنیت سیاسی دینی خود را محفوظ می‌داشتند و از این پشتوانه برای تثبیت قدرت خود استفاده کردند.

منصور عباسی، برای این که رقیب دینی قدیمی خود یعنی اهل سنت و جماعت و دیگر مدعیان دینی در حجاز و عربستان را از صحنه‌ي دین عقب براند، بنایی را به مشابه کعبه در عراق به نام قبة الخضرا ساخت، تا از قدرت و منزلت رقیب بکاهد و آن را محلی برای عبادت مردم قرار داد.[55] جرجی زیدان در کتاب تاریخ تمدن اسلام این عمل را از تلاش‌ها ی ایرانیان برای کوتاه کردن دست نژادی و فکری اعراب و توصیه آن‌ها به منصور عباسی تلقی کرده است.

اقدام منصور در بستن راه دریایی ارسال خوار و بار به مدینه، ثابت می‌کند که منصور از وقوع باورهای به حق در مدینه هراس داشته است. با این که منصور خود برای جلب حمایت عمومی از افزایش در آمد و رفاه عمومی و حرص برای پس انداز بیشتر و دنیایی کردن مردم، استفاده کرد. اگر چه بخش کمتری از مالیات ولایات به مرکز می‌آمد، اما همین مقدار خود افزايش يافته بود؛ به دلیل این که عباسیان به کشاورزی علاقه نشان دادند، امکانات آن را برای مردم فراهم آوردند، درآمد کشاورزان بالا رفته بود. از سوی دیگر وسعت ولایات عباسیان بسیار زیاد بود، بنابراین از استان‌های گوناگون، ثروت به‌سوی مرکز سرازیر می‌شد. همین فراوانی ثروت، دست منصور را در سرکوب مخالفان باز می‌گذاشت که تا می‌تواند هزینه کند، همچنین اشرافیت و تجمل گرایی و قصرنشینی را وسعت و شدت ببخشد.

به عنوان مثال برای سرکوب مخالفان خود، منصور در از بین بردن خوارج شمال افریقا مبلغ 63 میلیون درهم هزینه کرد.[56] منصور با مصرف میلیون‌ها درهم پایتخت خود یعنی بغداد را ساخت و در بغداد، قصرالذهب را با هزینه 4 میلیون و 830 هزار درهم بناکرد.[57] چندی بعد منصور کاخ رصافه را برای پسرش مهدی با میلیون‌ها درهم دیگر ساخت و به تدریج در بسیاری از شهرها برای خود کاخ ساخت. به این ترتیب اشرافیت در میان حاکمان و بسیاری از مردم در ابتدای حکومت بنی‌عباس حاکم شده بود.

نظام اشرافیت به تدریج در جامعه طبقات مختلف اقتصادی ایجاد کرد و عده‌ای ثروتمند و متحد با مافیای قدرتمند حاکمان بنی‌عباس، عده‌ای ديگر به تدریج فقیر شده و امکانات مالی خود را از دست دادند.

اما میل به ثروت و ثروت اندوزی همه‌ي اقشار مردم از فقیر و غنی را در بر گرفته بود. یکی از مبارزات اصلی امام صادق(ع)، بر علیه این رویکرد مادی و دنیاگرایانه‌ي حکومت و مردم بوده است. آنجا که می‌فرماید: "مردم همه چون دندان‌های شانه برابرند."[58] از فاصله‌ي گسترده‌ی بین طبقات اجتماعی نگران است و در جامعه‌ای که حاکمش صدها میلیون درهم خرج قصرهاي خود می‌کند و ولیعهدش مهدی برای یک شعر از اشعار شاعری به نام مأمل که در مدح او گفته شده است، بیست هزار درهم صله می‌دهد،[59] امام صادق می‌فرماید:

حد مجاز دارایی چهار هزار درهم است، هر کس دوازده هزار درهم جمع کند، گنج دارد و هر کس بیست هزار درهم داشته باشد، بداند که از حلال فراهم نشده، آن که سی هزار درهم دارد، هلاک است و شیعه‌ي ما نیست، کسی که صد هزار درهم دارد…[60]

این نشان از بینش امام صادق(ع) دارد که دشمن مؤمنان را شیطان می‌بیند، که یکی از ترفندهایش ایجاد میل به اشرافیت و دنیاپرستی در میان مردم است. درجای دیگر امام می‌فرماید: "راحتی زندگی آن است که خانه‌ي اجاره‌ای داشته باشی و نان خویش بخری." یعنی از پس انداز و روی هم کردن ثروت پرهیز داشته باش و در پی افزایش امکانات برای بقای در دنیا نباش. [61]

اما میل ثروت اندوزی بی‌اندازه‌ي در جامعه عباسی و اواخر حکومت بنی‌مروانی برای عده‌ای دیگر نتیجه‌ي عکس داد، گروهی فکر می‌کردند كه با مخالفت بی‌رویه با دنیا طلبی، می‌توانند بر این هجمه‌ي شیطانی غلبه کنند؛ لذا انزوا طلبی و زهد افراطی را پیش گرفتنند و با کشتن نفس و عبور از معیار‌های طبیعی نیاز انسان سعی در خود سازی انفرادی نمودند که آن‌ها نیز راهی تفریطی پیش گرفته و به نوعی دیگر در مسیر شیطان گام برداشتند. به‌ویژه که افکار رواقی، گنوسی، زنونی و هلنی از یونان خیلی زود گسترش یافته بود و مسلمانان با آن‌ها آشنایی یافته و راه کشتن نفس را از آن‌ها آموختند. به همین دلیل امام رفع این معضل را نیز یکی دیگراز اهداف امامت خود در زندگی اجتماعی مردم می‌دانستند، به‌ویژه این که تصوف و گوشه نشینی در ایرانیان که اکنون در اداره‌ي امور دخالت داشتند، از تاریخ گذشته‌ي آن‌ها باقی مانده بود و افکار مانوی دوباره شیوع یافته بود.

امام صادق(ع) بخش دیگری از آموزش‌ها و تعالیم خود را به نفی انزوا طلبی و دوری از دنیا اختصاص داد و بسیاری از روایات وی که در کتب مختلف روایی شیعه نقل شده است، در راستای همین هدف است. شخصي نقل می‌کند که در محضر امام صادق(ع) بودم که فردی پرسید شما فرمودی که علی بن ابی طالب(ع) لباس زبر و خشن در بر می‌کرد و پیراهن چهار درهمی می‌پوشید و مانند این ها، در صورتی که بر تن شما لباس نو می‌بینم. حضرت به او فرمود:

همانا علی(ع) آن لباس‌ها را در زمانی می‌پوشید که بدنما نبود و اگر آن لباس را این زمان می‌پوشید به بدی انگشت نما می‌شد، پس بهترین لباس هر زمان لباس رایج مردم آن زمان است…[62]

آن چه که امام صادق(ع) بیشتر در دوران اولیه زندگی خود به آن پرداخت، اثبات اصل امامت در برابر خلفای بنی‌امیه و مدافعان تئوریک آن‌ها بود که هیچ گونه اعتقادی به امامت منصوب از سوی خدا و حضرت رسول(ص) نداشتند و هم چنین بی‌دینان و زندیقیان نيز شبهات زیادی را در مورد امامت به‌ویژه در زمان بنی‌عباس مطرح می‌کردند که نیاز به پاسخ داشت و امام در طول عمر مبارک خود همیشه اصل امامت را طرح و اثبات می‌نمودند.[63]

او می‌فرمود: امام، حجت خلق پیش از خلق بوده، و با خلق می‌باشد و بعد از خلق، حجت خدا امام است.[64]

در پاسخ سوال کننده‌ای که پرسید ممکن است زمین باشد و امامی در آن نباشد، فرمود: نه و باز از او سوال شد که دو امام در یک زمان می‌شود؟ فرمود: نه، مگر این که یکی از آن‌ها خاموش باشد و فرمود: زمین از حالی به حالی نگردد، جز آن که برای خدا در آن حجتی باشد که حلال و حرام را به مردم بفهماند و ایشان را برای خدا بخواند.[65]

هم چنین فرمود: خدا برتر و بزرگتر از آن است که زمین را بدون امام عادل واگذارد و حتی نبودن امام در عالم را باعث نابودی و فروریزی زمین معرفی می‌کرد.[66]

 وی تأکید می‌کرد که با وجود امام، حق از باطل مشخص می‌شود و اگر دو کس بر زمین باشد، یکی از آن‌ها بر رفیقش امام است.[67]

اقدام دیگری که امام انجام داد، پس گرفتن اصل امامت بود که گروه‌های مدعی، با جعلیات خود آن را مصادره کرده بودند و در پس توطئه و تبلیغات ساليان، امامت را دارای ویژگی‌هایی معرفی کرده بودند که خودشان از دریچه‌ي آن دیده شوند؛ برگرداندن جهت روایات به‌سوی خود و تعبیر وارونه از روایات، مردم را به این باور رسانده بود که مدعیان امامت، امامان واقعی هستند. امام صادق(ع) همچون امامان گذشته به افشای این کذب‌ها همت گماشت.

او با بیان مشخصات واقعی یک امام منصوب از سوی خداوند و مورد تأئید آیات قرآن، از استدلال‌های مدعیان پرده بر می‌داشت. در طول دوران زندگی خود بارها و بارها برای همه‌ي اقشار مردم از علما و شاگردان گرفته تا پیشه وران و برزگران که به او رجوع می‌کردند، این مهم را بیان می‌کرد. بخشی از این روایات در کتاب اصول کافی[68] (که ده‌ها روایت است) از زبان ایشان نقل شده است که به معرفی مشخصات امام واقعي و راه‌های کشف آن پرداخته‌اند.

روایت یونس بن یعقوب از امام صادق(ع) در مباحثه با مردی از اهل شام که ادعای تسلط بر علوم اسلامی را داشت، اما به امامت اعتقادی نداشت را در این باب مشاهده می‌کنیم که امام شاگردان خود نظیر هشام بن حکم، زرارة بن اعین، احول، هشام بن سالم در این مباحثه وارد کرد و دلایل اثبات امامت را خود و شاگردانش مطرح کردند. امام حتی به نقد دیدگاه‌های شاگردانش نیز پرداخت.

در روایت دیگری استدلال منصور بن حازم در این که امام باید قیم قرآن باشد را تأئید کرده و او را دعا می‌کند. همچنین امام، مباحثه‌ي هشام بن حکم با عمرو بن عبید[69] را كه اثبات امامت با براهین امام صادق(ع) برای وی بیان شد، مورد تأئید قرار داده است[70].

در جای دیگر امام صادق می‌فرمایند کسانی که از ولایت ما رو گردانیده و دیگران را بر ما ترجیح دهند از صراط مستقیم منحرفند و دوباره تأکید می‌کند برابر نیست بین کسانی که مردم به آن‌ها پناه می‌برند با کسانی که خود محتاج پناهندگی به دیگران باشند.[71]

امام صادق(ع) می‌فرماید: علی(ع) وارث سنت هزار پیامبر است.[72]

هم چنین فرمودند که ائمه در کتاب خدای عزوجل دو دسته اند:

خدای تبارک و تعالی می‌فرماید: "آن‌ها را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت کنند نه به امر مردم"[73] و امر خدا را بر امر مردم مقدم دارند و حکم خدا را پیش از حکم مردم دانند.

و باز فرمود: "آن‌ها را امامانی قرار دادیم که به‌سوی دوزخ بخوانند."[74] ایشان امر مردم را بر امر خدا مقدم و حکم مردم را پیش از حکم خداوند دانند و بر خلاف آنچه در کتاب خدای عزوجل است، طبق هوس خویش رفتار کنند.[75] (روایات بسیار زیادی در کتب شیعه در این باز پس گیری امر امامت که توسط ده‌ها فرقه مختلف مصادره شده بود وجود دارد.)

 یکی دیگر از معضلاتي که در دوران زندگی امام صادق(ع) وجود داشت که شاید عمده‌ترین مشکل آن دوران هم بوده باشد، وجود فرقه‌های مختلف دینی در همه‌ي شاخه ها، از افراطی تند تا بی‌دینان و زندیقیان بودند که به آنها انواع تفکرات و اعتقاداتي نظیر مسیحیت و یهودیت که همه و همه مدعی حق بودند، نيز اضافه می‌شد. این فرقه‌ها در کلام، فلسفه، ایمان، خدا پرستی، سیاست، فرهنگ، فقه، اندیشیدن و عقلانیت و ملیت و… و در همه‌ي این موارد به‌وجود آمدند.

در همه‌ي این زمینه‌ها ده‌ها فرقه و باور و عقیده تأسیس شده بود. بسیاری از این عقاید به سیستم‌های حاکم متکی بودند و یا به وسیله‌ي آنها احداث می‌شدند و بسیاری کلاً تفکر حکومت‌های حاکم بودند که در جامعه تبلیغ می‌شدند و تعدادی هم وابسته به سران مذهبی گذشته و حال بودند و… .

سعد بن عبدا… ابی خلف اشعری قمی که متوفی سال 299 یا 301 قمری است، در کتاب تاریخ و عقاید مذاهب شیعه بیان می‌دارد که از زمان امام علی(ع) تا زمان شهادت امام صادق(ع) در سال 147 فقط 156 انشعاب و نظریه به‌وجود آمده بوده که البته این نظرات، زمان امام حسن عسگری(ع) به 218 دسته افزایش یافته‌اند و همچنین حسن بن موسی نوبختی در کتاب فرق الشیعه خود، باورهای متفاوت تا زمان امام صادق(ع) را 111 گروه ذکر کرده است. اما محمد بن عبدالکریم بن احمد شهرستانی در کتاب توضیح الملل خود از صدها فرقه در اهل تسنن و تشیع و دیگر باورهای اعتقادی دینی نام آورده است. اصولاً زیربنای فکری غالب این گروه‌ها از چندین باور اساسی تشکیل می‌شده است که به توضیح مختصری در این زمینه می‌پردازیم.

حسن بن موسی نوبختی در فرق الشیعه خود می‌نویسد: چون علی(ع) به شهادت رسید، جز اندکی که از شیعیان او به شمار می‌رفتند و از زمان درگذشت رسول خدا به امامت او قائل بودند، دیگر متابعان وی در پیروان طلحه و زبیر و عایشه فراهم آمدند و با معاویه بن ابی سفیان دسته واحدی تشکیل دادند. ایشان از توده‌ي مردم و قومی فرومایه بودند که از پیروان پادشاهان و حکام غالب وقت به شمار می‌رفتند، خاصه گروهی که به معاویه پیوستند. این دسته، همه‌ي اهل قبله را که ظاهراً اقرار به اسلام می‌نمودند، مؤمن و مسلمان دانسته[76] به این گروه مرجئه می‌گفتند. علت نام گذاری آنها به این اسم این بود که آنها می‌گفتند که ما از عقیده‌ي باطنی مردم خبر نداریم. نمی‌دانیم که چه کسی در دل مسلمان و نیکوکار است و چه کسی بدکار و نامسلمان. اگر کسی فقط بگوید لا اله الا ا… و محمد رسول ا… ما حکم به ظاهر کرده و آنان را مسلمان می‌خوانیم و ثواب عقاب مسلمانان را تا روز قیامت به تأخیر می‌اندازیم و رجوع به قیامت کرده كه در آن روز خداوند، خود می‌داند که چه کسی گناهکار است و امید بخشش از خداوند وجود دارد. این گروه معتقد بودند که گناه کردن به ایمان ضرری نمی‌رساند و آنها ایمان را برای مسلمان کافی دانسته و اعمال گناه آلوده مردم را در ایمانشان مؤثر نمی‌دانستند.[77]

اينچنين به‌نظر می‌آید كه این تفکر در برابر تفکر افراطی خوارج که از گناهان ساده و صغیره‌ي مردم هم نمی‌گذشتند، به‌وجود آمده باشد. معاویه برای آن‌که کسی بر اعمال خود و کارگزارانش خرده نگیرد و بتواند هرکاری را انجام دهد، از مرجئه حمایت کرد و باور رسمی حکومت بنی‌امیه تفکر مرجئه بود. خیلی زود تفکر مرجئه به چهار قسمت تقسیم شد: عده‌ای در عقیده و گفتار خود غلو کردند. اینها یاران و پیروان جهم بن صفوان بودند و به جهمیه نامیده شدند و در خراسان بودند. مرجئیان شام به نام مروج آن غیلان بن مروان، غیلانیه خوانده شدند و مرجئه عراق را به نام رهبر آن عمرو بن قیس الماصر، ماصریه نامیدند که ابوحنفیه یکی از رهبران اهل تسنن از همین مرجئه‌ي ماصریه می‌باشد. ابوحنفیه نعمان ابن ثابت یکی از ائمه اربعه سنت که ایرانی بود در سال 80 در کوفه متولد و در سال 150 هجری از دنیا رفت او معاصر زندگی امام صادق(ع) است و بنیان گذار شیوه‌ي قیاس در فقه است. همچنین قیس بن ماصر از دیگر فقیهان این گروه و معاصر دوران امام صادق(ع) است.[78]

گروه چهارم مرجئه را، حشویه می‌نامند؛ آنها معتقد بودند که هرامام یا پیشوایی زمام امور مسلمانان را در دست گیرد، اطاعت از او برای مردم واجب است. آنها آیات و احادیثی را که تشبیه و تجسم است، معتبر و مقبول می‌شناسند.[79]

بعضی‌ها به حشویه اصحاب حدیث هم می‌گفتند. این افراد در روند تفکر دینی خود در اسلام، اهل تسنن لقب گرفتند و غالب متکلمان و فقیهان آنها در دوران زندگی امام صادق(ع) به صحنه‌ي مذهبی و سیاسی جامعه وارد شدند؛ از جمله‌ي آنان می‌توان از سفیان ابن سعید ثوری (97-161)، شریک بن عبدا… حارث کوفی (95-177)، ابن ابی لیلی (74-148)، مالک بن انس (93-179) نام برد. مالک ابن انس از فقیهان اربعه‌ي سنت و جماعت است؛ زادگاه او مدینه بود و در همان شهر نیز درگذشت. این افراد به جمع آوری احادیث نبوی پرداخته و در فقه از این احادیث بهره می‌بردند و از قیاس اجتناب نمی‌کردند.

همانطوری که مشاهده می‌شود، رهبران دو گروه مهم از اهل تسنن یعنی حنفی و مالکی در زمان امام صادق(ع) می‌زیسته‌اند و متکلمان و فقیهان مطرح اهل تسنن نظیر سفیان ثوری، ابن ابی لیلی، شریک بن عبد ا… همه از معاصرین امام صادق(ع) بودند که در تحکیم و ابداع نظرات اهل سنت، فعالیت چشم گیر داشته‌اند. همچنین کسانی چون قیس بن ماصری، سفیان ثوری ملاقات‌ها و گفت و گوهای مختلفی با امام صادق(ع) انجام داده‌اند. یکی از مباحث مطرح شده از زبان امام صادق(ع) و امام باقر(ع)، همین اعتقاد به گناه کبیره و صغیره و تشخيص مؤمن یا کافر در همین دنیا مي‌باشد که درکتب حدیثی نقل شده و مورد نظر مرجئه و خوارج می‌باشد.

 امام صادق(ع) در پاسخ عبدا… بن سنان که از امام پرسید مردی که گناه کبیره‌ای کند و بمیرد از اسلام خارج شود یا نه؟ و اگر عذاب شود عذابش مانند عذاب مشرکین است یا مدت و پایان دارد؟ امام فرمود:

 کسی که مرتکب یکی از گناهان کبیره شود و بمیرد از ایمان بیرون رود ولی از اسلام بیرون نرود و عذابش از عذاب اولی سبک‌تر است.[80]

به‌طور کلی احادیث جمع آمده در مبحث ایمان و کفر، در جلد سوم اصول کافی (که غالب آنها احادیث از امام صادق(ع) و امام باقر(ع) است،) پاسخگویی در برابر نظرات فقهی خوارج و مرجئه و دیگر فرق اعتقادی پیرامون گناه و عذاب آن است. آری یک جلد کامل از کتاب اصول کافی به مبحث کفر و ایمان پرداخته است که صدها روایت از امام صادق(ع) در آن نقل شده است؛ گویا بیشترین توجه فقهی امام صادق(ع) تبیین همین نوع تلقی از گناه و ثواب و جهنم و بهشت بوده است که فرقه‌های خوارج و مرجئه، به خصوص حشویه، برداشت دیگری از گناه صغیره و کبیره و پاداش و عقاب داشته‌اند و بنابراین تدوین فقهی درست و برآمده از بینش قرآن و سنت حضرت رسول(ص) و شیوه‌ي ائمه گذشته، از دغدغه‌های اساسی دوران زندگی و امامت حضرت امام جعفر صادق(ع) بوده است که به این مهم پرداخته و تدوین آن را مهم‌تر از خیلی از هیجانات سیاسی اجتماعی دیگر دانسته‌اند. این موضوع آنقدر اهمیت داشته که حتی رهبران مذهبی شیعه، در نسل‌های بعد از امام صادق(ع) نیز به آن همت گماشته اند؛ از جمله شیخ صدوق و شیخ کلینی که در قرن سوم و چهارم کتب روایی خود را در این جهت تنظیم کرده‌اند و همانطور که ذکر شد، شیخ کلینی بخش مهمی از کتاب کافی خود را با 1137 حدیث از ائمه به این مهم اختصاص داده است.

تأکید امام صادق(ع) بر جایگاه عقل

توجه به کتاب و سنت حضرت رسول(ص) و اجماع در میان علمای دین در صدر اسلام از اهمیت برخوردار بود. بعضی از علماء اهل سنت در امور فقهی، قیاس رابه سه اصل فوق اضافه نمودند؛ مانند فرقه‌ي حنفی.[81] البته گروهی دیگر از اهل سنت به دقت بیشتر در احادیث و نقل دقیق احادیث توجه کرده و حکم‌های فقهی را از میان این روایات و روایات باقی مانده از خلفای صدر اسلام بیرون می‌آورند.

فِرَق مالکی و شافعی دراهل سنت بیشتر به این موضع گرایش داشتند. امامان شیعه در کنار کتاب، سنت و اجماع به جای قیاس، به عقل و اجتهاد تکیه نمودند و به دخالت عقل در امور جاری مردم و اهمیت آن تأکید بسیاری کردند. از جمله امام صادق(ع) در روایات بسیاری به این مهم پرداخته است. در تحف العقول از قول امام صادق(ع) آمده است: یک عالم، برتر است از هزار زاهد و هزار مجتهد.[82]

همچنین امام صادق(ع) فرمودند:  همانا خداوند تعالی عقل را از نوری ذخیره و حفاظت شده آفرید.[83]

شخصي از امام صادق(ع) پرسيد: عقل چيست؟ امام فرمود: چيزي كه به وسيله‌ي آن خدا پرستش شود و بهشت بدست آيد، در جاي ديگر امام فرمود: هر كسي عاقل است دين دارد و كسي كه دين دارد به بهشت مي‌رود و مي‌فرمود: پاداش به اندازه‌ي عقل است. حتي فرمود: فرمانبري شيطان از روي بي‌عقلي صورت مي‌گيرد. امام صادق(ع) در جاي ديگري مي‌افزايد؛ حجت خدا بر بندگان، پيامبر است و حجت ميان بندگان خدا، عقل است. امام حتي شخصيت حافظه و دانش را از سرچشمه عقل مي‌داند و عقل را راهنماي مؤمن و سودمندتر از هر مالي معرفي مي‌نمايد.

امام صادق(ع) از اين مطالب جلوتر مي‌رود و مي‌فرمايد: كسي كه به اوضاع زمانش آگاه باشد (با عقل بيانديشد) اشتباهات بر او هجوم نياورد و نادان در اين ميان بدبخت است؛ خدا دوست كسي است كه او را شناخت و دشمن آن كسي است كه خودسرانه (ناعاقلانه) خويش را در زحمت شناسائيش انداخت؛ خردمند و عاقل عيب پوش است و نادان فريبنده؛ كسي كه جاهلانه به كاري بپردازد، بيني خود را بريده است (خود را خوار كرده)؛ هر كه نداند، نفهمد و هر كه نفهمد، سالم نماند و افزود ميان كفر و ايمان فاصله‌اي جز كمي عقل نيست؛ امام اضافه نمود كه عمق حكمت به وسيله‌ي عقل و عمق عقل به وسيله‌ي حكمت بيرون آيد؛ تفكر و تعقل مايه‌ي زندگي دلِ شخص با بصيرت است، چنان كه رونده‌ي در تاريكي كه به وسيله‌ي نور گام بردارد، به خوبي رهايي يابد.[84]

درايت و عقلانيت در دين و زندگي و ايمان و پرستش و عبادت آنقدر برجسته و مهم است كه شروع كتاب كليني در باب عقل و جهل صورت پذيرفته است و ائمه‌ي ما همواره بر اين مهم، همت گماشته‌اند و امام صادق(ع) كه در زمان خود طبق حديث مشهور سفينه، كشتي بان كشتي نوح زمان خود است نيز به ويژگي عقلانيت در ميان آن همه مكاتب عقل گرا تأكيد كرده است.

بني‌اميه بر جبري بودن همه چيز و بستن درِ عقل پافشاري بسيار مي‌كردند، نهايتاً اين جبرگرايي در بين علماي دين در اهل سنت و جماعت دچار ترك و شكستگي گرديد. در زمان عبدالملك مروان، جبريون كه هيچ گونه خير و شري در بندگان نمي‌ديدند، همه را به خدا منتسب مي‌كردند، با مخالفان جدي و سرسختي كه به اختيار و آزادي رأي و عقل اعتقاد داشتند، روبرو گرديدند. شروع كننده‌ي اين تفكر شخصي به نام محمد بن جهني بصري بود كه اعلام كرد هر كسي مسئول رفتار و كردار خويش است، وي در سال 80 قمري در دوران عبدالملك به جرم فساد در عقيده اعدام شد، همزمان با وي در بصره، حسن بصري که عالمي زاهد بود مي‌زيست (21- 110ق) وي شاگردي داشت به نام واصل ابن عطا (80- 131ق) او نظر جهني را در باب اختيار و عقل پذيرفت و از استاد خود دوري كرد و به همين دليل باور اعتقادي او را اعتزال و فرقه‌ي وابسته به اين تفكر را معتزله ناميدند.

معتزله در حقيقت يك واكنش به حاكميت فكري جبري بني‌اميه و خوارج بود. اين تفكر خيلي زود گسترش يافت و كلام و فلسفه و اصول خود را طرح كرد و به عنوان يك انديشه‌ي روشنفكرانه و انقلابي در ميان جامعه شايع گرديد. آنها اصولي نظير توحيد، عدل، وعده و وعيد (مژده‌ي بهشت و ترس از جهنم)، منزلة بين المنزلين (كساني كه گناه كبيره كنند نه كافر مطلق و نه مؤمن مطلق مي‌شوند بلكه جایی بين اين دو مطلق قرار مي‌گيرند)، امر به معروف و نهي از منكر را بنا نهادند كه تمام اين اصول و به ويژه عدل، وعده و وعيد و امر به معروف و نهي از منكر، مردم را به مبارزه بر عليه ظلم تحريك مي‌كرد. اين گروه در زمان زندگي امام صادق(ع) به واصليه یا همان پيروان واصل بن عطا معروف گشتند. (اگرچه از اين تاريخ به بعد تا قرن سوم به 13 گروه انشعاب پيدا كردند).

سه تفکر غالب در دوران زندگي امام صادق(ع)

اكنون در جامعه و در دوران زندگي امام صادق(ع) سه تفكر ديني وجود داشت، تفكري كه فقط گوش به احاديث و ظاهر آيات مي‌داد و سمعي بود و هيچ گونه جايي براي اراده و عقل نمي‌گذاشت كه با نهضت معتزله خيلي زود درهم شكست. [85] تفكر دوم تفكر آزادي انديشي و رفتاري معتزله بود كه به ميان مردم ستم ديده و دانشمندان عقل گرا گسترش يافت و بافتي مبارزاتي در علم و سياست پيدا كرد و گروه سوم كه دسته‌ي صوفيه بودند كه فهم حقيقت را با تزكيه‌ي نفس و رياضت پي گيري مي‌كردند و دنيا و عقل و اراده را طلاق داده بودند.

سه باور عقلي، جبري و تزكيه نفسانی به‌طور مجزا به جامعه، خط و روش و راه چگونه زيستن مي‌داد كه از همه قدرتمند تر، معتزله‌ي عقل گرا بودند. خيلي زود كيسانيه و عباسيان و انقلابيون خاندان امامت به اين باور گرايش پيدا كردند و براي گرفتن مديريت مبارزه و رهبري و امامت با يكديگر متحد شدند تا بر عليه بني‌اميه قيام نمايند. سران آنها به خوبي مي‌دانستند كه نمي‌توانند به ائمه‌ي معصوم رجوع كنند، اگرچه با آنها در باب عقل همزبان شده بودند اما ائمه، مديريت و امامت جامعه را بر اساس نص مي‌دانستند كه هيچ گاه به آنها نمي‌رسيد و امام به‌دستور خدا برگزيده مي‌شد، لذا با خط امامت معصوم فاصله گرفتند و با تكيه بر سنت و حديث و وراثت خاندان رسول و… خود را داعيان بر حق حكومت حضرت رسول معرفي مي‌كردند. گروهي كه اكنون بنياد تئوريك داشته و اصول جديدي را نيز توسط زيديه در مورد رهبري به آن افزوده‌اند تا اين مشكل نص را نيز حل نمايند و آن اصل افضليت مفضول بر فاضل است كه با وجود انساني فاضل‌تر شخص كم فضل‌تر از او مي‌تواند به حكومت برسد. آنها مي‌گفتند حضرت علي(ع) افضل بود اما با عمر و ابوبكر و عثمان بيعت كرد كه از او كم فضل‌تر بودند، بنابراين با وجود افضل مي‌توان حكومت را به‌دست مفضول داد و با اين اصل طرفداران كتاب و سنت هم با معتزله و زيديه و كیسانيه هم آواز شده و دست اتحاد بر عليه بني‌اميه دادند. تفكری آزاد انديش كه هم عقل گرا و هم نوگرا بود و هم اجازه‌ي جنگ مسلحانه داشت و قیام به شمشیر می‌کرد، هم رهبرش را از میان آل محمد(ص) می‌توانست برگزیند و هم خود می‌توانست رهبر انتخاب کند؛ باوری همه جانبه که مردم آن را می‌پسندند. مردم بر این باور هر روز دنبال شخصی یا کسی که مدعی رهبری و امامت می‌شد می‌رفتند، زیرا اگر بنا باشد که مفضول مدیریت کند، تعداد بسیاری از مفضولان می‌توانند ادعای رهبری نمایند؛ چرا که فقط افضل است كه یکی است و تا بخواهی مفضول پیدا خواهد شد؛ حال امام صادق(ع) باید چه می‌کرد؟ آیا بايد خود از یک چنین نهضتی حمایت می‌کرد یا خود را کنار می‌کشید و یا برای مردم روشن‌گری می‌نمود.

ابوحمزه ثمالی از امام صادق(ع) نقل می‌کند که امام فرمود: از ریاست بپرهیز و از راه افتادن دنبال رجال و شخصیت‌ها دوری کن. عرض کردم قربانت گردم ریاست و مذموم بودن آن را می‌دانم اما این که دنبال رجال راه بیفتم، باید بگویم که من دو سوم آن چه از علم در دست دارم از همین راه افتادن به دنبال رجال است. حضرت فرمودند: متوجه نشدی، منظور من این است که بپرهیز از این که مردی را بدون دلیل علم کنی و هر چه گفت تصدیقش نمایی؟[86]

و در جایی دیگر فرمود: شیعه‌ی ما کسی است که صدایش از گوشش فراتر نرود…. اگر آشکارا مدح ما نکند، با دشمن ما پیوند داشته باشد و با دوست ما ستیزه کند و با عیب کن ما هم نشین گردد و در جواب کسی که از وی سؤال کرد، فرق بین شیعه‌ي واقعی و شیعه نما چیست؟ فرمود: آنها مورد آزمایش قرار می‌گیرند و شیعه نماها تنزل می‌یابند و به عذاب گرفتار می‌شوند. سپس در مورد نوع عذاب آنها می‌فرماید: "دچار قحطی یا نابودی، طاعون کشنده و اختلافاتی که آنان را پراکنده سازد، می‌شوند. شیعه‌ي ما کسی است که چون سگ زوزه نکشد، به مانند کلاغ طمع نورزد، اگر از گرسنگی بمیرد، گدایی نکند. در جواب سؤال کننده‌اي كه پرسید آنها کجایند؟ فرمود:

کناره‌های زمین زندگی با قناعتی دارند و خانه به دوشند، اگر حاضر باشند شناخته نشوند، اگر غائب باشند احوال پرسی نشوند، اگر بیمار باشند عیادت نشوند، اگر خواستگاری کنند زن به آنها ندهند، شیعه ما اگر زشتی ببینند انکار کنند و اگر نادانی به آنها خطابی کند در پاسخ سلام دهند و اگر حاجتمندی به آنها پناه برد به او رحم کنند، در مرگ غمگین نمی‌شوند، دلشان با هم یکی است، اگر چه در شهرهای مختلف هستند.[87]

وقتی به او می‌گفتند که فلان یا فلان گروه یا مؤمنان پیروز شدند و احساس قدرت می‌کنند، می‌فرمود: قدرتمند و پیروز کسی است که با خیر غالب شود و مغلوب کسی است که مغلوب شر شود، مؤمن لگام شده است. [88]

کاملاً مشخص است که امام صادق(ع) پیروان خویش را به سکوت و عدم دخالت در هیجانات سیاسی و دوری از ظلم و دفاع از خط درست امامت، تحمل سختی‌ها و فشارهای سیاسی، زندگی در هجرت و خانه به دوشی دعوت می‌کند. سیاستی که به تنهایی و دور شدن آنها از مواهب زندگی منجر خواهد شد، اما ایمان و اخلاق و عرفان ایشان در سیر حوادث، بالنده و محکم باقی می‌ماند و در جهت یک وحدت قلبی و پیوستن به یکدیگر گام بر می‌دارند. در غیر این صورت به طمع، خشم و کینه، خودبینی، قدرت پرستی و… دچار شده و همانند دیگر نحله‌های فکری، ایمان و آخرت و حقیقت را از دست خواهند داد.

شاید بتوان گفت بیشترین فشاری که به امام صادق(ع) در دوران زندگی ایشان وارد می‌گردید، پیوستن اعضای خانواده امامت به این جریانات فکری و سیاسی بود که به دلیل محبوبیت آنها، مردم زیادي به آنها روی آوردند. همانطور که قبلاً اشاره گردید، از جمله‌ي این افراد زید پسر امام سجاد(ع) می‌باشد. در مورد زید، نقل قول‌های متفاوتی در کتاب‌های تاریخی و روایی وجود دارد؛ می‌گویند او به شاگردی واصل بن عطاء رهبر معتزله رفت و پیرو تفکر معتزله گردید. واصل بن عطاء که خود عالمی زاهد در بصره بود، شاگردی درس حسن بصری می‌نمود اما به لحاظ دینی شیخ خود را ابو هاشم عبدالله بن محمد حنفیه می‌دانست. [89] او از حسن بصری در اصول اعتقادی انتقاد می‌کرد و در مبحث عدالت خداوند از استاد خود انتقاد شدید نمود و از او جدا گردید و استادش او را به اعتزال از خود متهم نمود که تفکر معتزله از این زمان آغاز شده است. گرایش زید به واصل بن عطاء و پذیرش تفکر اعتزالی او یک پیوند اعتقادی و سیاسی بین کیسانیه و عباسیه و اهل سنت و جماعت و علویان ایجاد می‌کرد که زید را به ناچار در برابر خط فکری امامت امام جعفر صادق(ع) و پدرش حضرت امام محمد باقر(ع) قرار می‌داد، به این ترتیب خط فکری جدیدی به رهبری زید شکل گرفت.

 پیروان وی قائل به لعن ابوبکر و عمر و عثمان نیستند و امامت مفضول را با وجود فاضل جایز می‌دانند. شهرستانی در ملل و نحل خود می‌نویسد: زید قَدَری مذهب بود و شرط امامت را قیام و خروج به شمشیر می‌دانست. حتی روزی گستاخانه به برادر گفت: پدر ما (امام سجاد(ع) امام نبود، زیرا هرگز خروج نکرد و در راه دین شمشیر نکشید.[90]

 زیدیه امام را از اولاد علی(ع) می‌دانستند، خواه از فرزندان امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) باشند و به رجعت اعتقادی نداشتند، ابوحنفیه رهبر فرقه حنفی او را شیخ خود معرفی می‌کرد و هنگام قیام او با او بیعت کرد و برایش سی هزار درهم فرستاد و مردم را به یاری او برانگیخت. این فرقه از دیگر فرق شیعه، به مذهب اهل تسنن نزدیک ترند. در حقیقت زیدیه پیوند سیاسی ـ عقلانی بین معتقدان به رهبری با شورا و نصب (اهل تسنن) و معتقدان به رهبری از خاندان امام علی قلمداد می‌شد که این پیوند در مکتب اعتزال صورت پذیرفت و آنان به نام علویان مشهور شدند، این تئوری به ظاهر قدرتمند بود و رقیبي جدی برای بنی‌امیه در زمان قیام زید بود. زید در سال 122 بر اساس حمایت رهبران اهل سنت و معتزلیان و فتوای آنها و بعد از آن که چهل هزار نفر با وی بیعت کردند، در کوفه بر علیه حاکم اموی ــ هشام بن عبدالملک ــ قیام کرد که به‌دست یوسف بن عمر ثقفی ــ والی عراق بنی‌امیه ــ و با خیانت همه طرفدارانش، در حالي که فقط بین 200 تا 500 نفر به کمک او آمدند، کشته شد[91]و سپس با پیوستن باقی مانده‌ي آنان در زمان منصور عباسی به فرزندان عبد ا…. بن حسن بن حسن بن علی(ع) در قیام محمد و ابراهیم در زمان منصور عباسی رقیبي جدی برای بنی‌عباس گردیدند و بعد از شکست محمد نفس زکیه در مدینه، در زمان هادی عباسی، گروه دیگری از علویان به رهبری یکی دیگر از فرزندان امامان به نام حسن بن علی بن حسن قیام کردند که وی به شهادت رسید و به نام شهید فخ ــ محل شهادتش ــ مشهور شد.

 یکی از علویان به نام ادریس بن عبد ا… که سردار شهید فخ بود، در جنگ زنده ماند و به شمال آفریقا گریخت و در آنجا بنیان گذار حکومتی به نام ادریسیان گردید که یک نظام علوی بود و تا سال 375 بر مراکش و آفریقای شمالی حکومت مي‌کرد.[92]

 علویان در ایران، در طبرستان نیز از 250 تا 316 به قدرت دست یافتند و در یمن از 280 تا 700 هجری نیز نظام علوی تشکیل دادند و امروز نیز اکثر یمنیان زیدی و علوی هستند. علویان در زمان امام صادق(ع) یک مکتب فکری قدرتمند بودند که هم رساله‌ي فقهی و هم شیوه‌ي عملی مبارزاتی و تفکر و جهان بینی مخصوص به خود داشتند. بعد از شهادت زید هرگاه فردی از خاندان امام علی(ع) بر علیه حکومت‌های حاکم قیام کرد، در وهله‌ي اول، علویان به او می‌پیوستند و به همین دلیل وقتی در سال 127، عبد ا… معاویه نوه‌ي جعفر بن ابی طالب بر علیه بنی‌امیه قیام کرد، تمام زیدیان در کوفه به او پیوستند. او بعد از شکست از عامل خلیفه‌ي اموی به ایران آمد و مناطق همدان، اصفهان و ری را تصرف کرد و اعلام حکومت مستقل از بنی‌امیه نمود.[93] همانطور که قبلآ ذکر شد وی به‌دست ابومسلم که او را رقیب خود می‌دانست کشته شد.

بنی عباس در ابتدای حکومت سعی می‌کردند که رقیب اصلی خود ــ زیدیه ــ را از صحنه بیرون کنند، اما حمایت همه جانبه‌ي علمای اهل تسنن از آنها و علاقه‌ای که مردم به آنها داشتند مانع از این امر می‌گردید. در قیام محمد نفس زکیه، مالک ابن انس ــ فقیه بزرگ اهل سنت ــ بر فتوای خود اعلام کرد كه بیعت محمد ابن عبدالله به گردن همه است.[94]

اگر چه علویان در حجاز و عراق در جنگ با منصور شکست خوردند، اما قدرت و نفوذ آنها به قدری بود که در زمان مهدی پسر منصور، وزارت کل حکومت بنی‌عباس به داوود بن یعقوب یکی از رهبران زیدیه رسید و او در تمام ولایات، عوامل علوی را گماشت به‌طوری که مهدی عباسی بالاخره از ترس مجبور شد در یک اقدام سریع او را برکنار و یاران زیادی از وی را کشت.[95]

در کتاب‌های فرق اسلامی از 19 فرقه زیدی که به تدریج از یکدیگر منشعب می‌شدند، نام برده شده است.[96]

خطر گرایش به زیدیه از میان خاندان امامت، دل امام صادق(ع) را به درد می‌آورد، لذا همیشه به یارانش تأکید می‌کرد که تنها خط درست در خط پیامبر اکرم(ص)، امامان معصوم که پدران وی بوده اند، می‌باشند. در جایی درباره‌ی سوره‌ي 7 آیه 180 فرمود:" منظور آیه، حضرت علی(ع) و ائمه علیهم السلام هستند و تعبیرهای دیگري که فلان و فلان درباره‌ي آيات می‌کنند، شبهه آور و از متشابهات است و آنها در دلشان انحراف است که اینگونه آیات را به نفع خود تأویل کرده و یاران و اصحاب آنها برای فتنه جویی و به قصد تأویل پیروی می‌کنند، در صورتی که تأویل آن را جز خدا و راسخون در علم نمی‌دانند و راسخون، امیر المؤمنین و ائمه علیهم السلام هستند.[97]

 امام(ع) در تعبیر آیه ي30، سوره‌ي 41: " الذین قالو ربنا ا… ثم استقاموا…" فرمود:" آنهایی که بر ولایت امامان یکی پس از دیگری استقامت کردند، منظور آیه است."[98]

امام صادق(ع) هم برای پیروان اهل سنت و هم برای پیروان زیدیه که اعتقاد خود را با اهل سنت پیوند زده‌اند و هم برای مردم، در بسیاری از روایات[99] و صدها روایت و سخنرانی در کتب دیگر با استناد به آیات قرآن، خط درست هدایت را ترسیم نموده است. او می‌فرمود: خدا مؤمنان را در زمان میثاق به ولایت، رنگ آمیزی کرد و می‌فرمود هر کس وارد خانه‌ي ولایت شود، وارد خانه‌ي پیامبر شده است. می‌گفت هر کس بخواهد به حق وارد شود به ولایت ما وارد شود و با استناد به آیات می‌فرمود کسانی كه از ولایت ما خارج شوند، برایشان جامه‌های آتشین در آخرت بریده می‌شود و آنهایی که در ولایت ما باقی می‌مانند، نزد پروردگاردشان در حال راستی و درستی باز می‌گردند و می‌افزود هر که از ولایت ما منصرف شود، از بهشت منصرف شده است و توضیح می‌داد که ترک کردن ولایت ما در دنیا، عذاب سختي را به همراه خواهد آورد و راه فرار از گمراهی در دنیا را خارج نشدن مردم از ولایت امامان معصوم علیهم السلام می‌دانست.

اين گونه سخنان نقل شده از امام صادق(ع) (كه تعداد آنها هم بسيار است و همه‌ي آنها استدلال آيات قرآني و ادلّه عقلاني را به همراه دارد،) بيانگر اين مطلب است كه روي سخنان امام با ياران و دوستاني است كه قبلاً اعتقاد داشته‌اند امّا به تدريج از ايشان جدا شده و به فرقه‌هاي ديگر پيوسته‌اند كه يقيناً يكي از اين فرقه‌ها كه به جان خاندان و دوستان امامت افتاده بود، فرقه‌ي زيديه و علويه بود. اين فرقه، دوران پر التهابي را در دهه آخر عمر امام صادق(ع) برايش فراهم آوردند، دوراني كه امام مي‌دانست كه ضعف بينش سياسي، اجتماعي و اعتقادي اين گروه باعث شده كه عباسيان چون گرگ هايي به خاندان و فرزندان امامان معصوم حمله آورند و عزيزترين نفرات اين خانواده را بِدَرند. بر اثر ادعاي همين گروه علوي، منصور دستور داد تا بسياري از خاندان و نوادگان امام حسن(ع) را بازداشت كنند و هر علوی ديگري كه كوچكترين ادعايي داشت را بازداشت مي‌كرد، از جمله عبد ا… بن حسن كه قبلاً از او ياد كرديم و او را زندان كرده و در زندان مرد و دو فرزندش ابراهيم و محمد را در نبردهاي جداگانه شكست داد و بسياري از علويان را كشتار كرد.[100]

محمد نفس زكيه قبل و بعد از آن كه مدينه را فتح كند و قصد جنگ با منصور را نمايد، از همه‌ي مردم درخواست بيعت كرد و مالك بن انس فتوي داد كه بيعت مردم مدينه با منصور عباسي معتبر نيست چون با اکراه صورت گرفته است و مردم مي‌توانند با محمد نفس زكيه بيعت كنند. ياران محمد نفس زكيه، اسماعيل بن عبدا… جعفر ــ يكي از فرزندان خاندان علوي ــ را به دليل بيعت نكردن كشتند،[101] تا ثابت شود قدرت بدون عصمت، در هر قوم و هر لباسي، از ظلم چشم پوشي نمي‌كند و اين همان نگراني‌اي بود كه امام صادق(ع) از آن بيم داشت و عزيزانش را از آن نهي مي‌كرد و مي‌فرمود: تنها گردنه‌ي نجات بخش، ما هستيم، از ما جدا نشويد[102] و به دليل خوفناك بودن شرايط، برای حفظ ايمان مؤمنان تأكيد مي‌كرد كه کسی به فاصله‌ي يك وجب از جماعت مسلمين دوري گزيند، رشته‌ي اسلام را از گردن خود جدا كرده است و هر كه بيعت امام را بشكند، دست بريده به سوي خدا رود[103] و مي‌افزود: ايمانتان را به سم آلوده نكنيد و خود را به ولايت فلان و فلان نياميزيد كه ايمانتان آميخته به سم مي‌شود.[104]

شکست سنگین محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم باعث شد که عباسیان جسارت و اهانت به خاندان امامت را به‌طور علنی پیشه خود کنند و راهی را که بنی‌امیه آغاز نمودند، ادامه دهند.

عبدالله بن سلیمان تمیمی می‌گوید: هنگامی که محمد و ابراهیم دو فرزند عبدالله بن حسن بن حسن کشته شدند، مردی به نام شیبه بن عقال به مدینه آمد که منصور عباسی او را فرمانروای مدینه قرار داده بود. او در مسجد مدینه بر فراز منبر اعلام کرد: علی ابن ابی طالب(ع) با جماعت مسلمانان مخالفت ورزید و با مؤمنان به جنگ پرداخت و امر خلافت را به نفع خود طلبید و آن را از اهل خود بازداشت. پس خداوند آرزویش را بر او حرام ساخت و او را با غصه و اندوه از دنیا برد و این فرزندان علی در فساد و طلب امر خلافت بدون سزاواری آن از علی پیروی می‌کنند پس آنان در جای جای زمین کشته شده‌اند و در خون خود تپیده‌اند.

راوی گوید این سخن او بر مردم بزرگ و سخت آمد و هیچ کس از آنان جرأت نکرد که کلامی به زبان بیاورد. پس مردی که دستار قومسی کهنه‌ای بر تن داشت برخاست و گفت: پس ما خدا را ستایش می‌گوییم و بر محمد(ص) خاتم پیامبران و سرور فرستادگان الهی و تمامی پیامبران درود می‌فرستیم، اما آنچه از نیکی بیان داشتی ما سزاوار آن هستیم و آنچه از بدی گفتی تو و همراهانت به آن سزاوارتر و شایسته‌تر هستید.‌ای کسی که به غیر مرکب خود سوار شده است و غیر توشه خود را خورده است، اینک پشت کرده و بازگرد. سپس رو به مردم کرد و گفت: آیا از کم توشه‌ترین و کم عمل‌ترین مردم روز قیامت و زیانکارترین آنان به شما خبر ندهم؟ کسی که آخرت خود را به دنیای دیگران بفروشد و او این فاسق است. پس مردم را خاموش کرد و فرماندار از مسجد خارج شد و سخنی بر زبان نیاورد. پس، از آن مردم پرسیدم آن مرد کیست؟ گفتند این سخنران جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع) است.[105] تنها کس باقی مانده از خاندان علی(ع) که جرأت داشت از امامت علی(ع) و خط بر حق آن دفاع کند، امام جعفر صادق(ع) بود و بسیاری از مدافعان به دلیل گوش نکردن به حرف امام خود نابود شده بودند و هم اقدام منجر به شکست آنها باعث فشار مضاعف به خط مظلوم عدالت و امامت حضرت علی(ع) و امامان بر حق بعد از او شده بودند.

اهل "غلو"

اين نگراني امام از جنبش علويان و تار و مار شدن خاندان ابوطالب هنوز التيام نيافته، نگراني ديگري در جامعه‌ي مؤمنان ظاهر شد كه سختي كار امامت را براي آن بزرگوار بيش از همه آشكار نمود و آن ظهور افراطيون شيعه و غاليان و منحرفان از حق بود. البته اهل غلو ــ بزرگ نمايان در ميان شيعه ــ در زمان خود حضرت رسول(ص) و حضرت علي(ع) و امامان گذشته وجود داشتند، اما نه قبل از امام صادق(ع) و نه بعد از وي، در هيچ زماني، شدت ظهور غلات و اعلام هويتشان به اندازه‌ي زمان امام صادق(ع) نبوده است كه به يكباره اين امام مظلوم و ياران كم و باوفايش را از همه سو به محاصره گرفتند؛ از امام صادق(ع) روايتي نقل شده كه مهمترين رهبران غلات را هفت تن اعلام كرده است.[106] امام صادق(ع) ضمن اشاره به آيات 221 و 222 سوره شعراء كه مي‌فرمايد آيا مي‌خواهيد من شما را خبر دهم كه بر چه كساني شيطان‌ها فرود مي‌آيند، بر هر دروغ گوي كناهكاري فرود آيند و فرمود آنها هفت تن هستند: مغيره، بيان، صماعد، حمزه بن عمار، حارث شامي، عبد ا… بن حارث و ابوالخطاب؛ از همه معروف‌تر و منحرف‌تر ابوالخطاب بود، او امام صادق(ع) را خدا مي‌ناميد و خودش را پيامبر. در روايتي نقل مي‌شود كه عيسي حجراني نزد امام صادق(ع) آمده و گفت دسته‌اي از مردم تو را عبادت مي‌كنند و دسته‌ي ديگر تو را در حد نبوت بالا مي‌برند، امام بعد از شنيدن اين حرف آن قدر گريه كرد كه محاسنش از قطرات اشك،‌تر شد. آن گاه فرمود: "اگر خدا مرا بر آنان مسلط كرد و خون آنان را نريختم، خداوند خون فرزندم را به‌دستم بريزد."

غاليان به تناسخ و تجسم خداوند معتقد بودند، ظاهراً عقايد غلات در ميان جوانان عصر امام صادق(ع) رسوخ كرده بود و آنها را به خود جذب مي‌كرد.[107] با روايتي از امام صادق(ع) اين امر وضوح بیشتری مي‌يابد، از ايشان نقل شده كه فرمود:

برحذر داريد جوانان خود را از غلات و گزافه گويان تا ايشان را فاسد نكنند، زيرا غلات بدترين آفريدگان خدايند، بزرگي خدا را كوچك شمارند و براي بندگان خدا دعوي خدايي كنند، به خدا سوگند كه غلات از يهود و نصارا و مجوس و مشركانند.[108]

 و در جاي ديگر امام صادق(ع) فرموده است:

گوش و چشم و موي و پوست و گوشت و خون من از غلات بيزار است، خدا و پيامبرش نيز از ايشان بيزارند، غلات بر دين من و دين پدران من نيستند.[109]

در روايتي ديگر امام ضمن آوردن نام ابوالخطاب به‌طور صريح مي‌فرمايد:

ابوالخطاب و اصحابش ملعونند، با معتقدين به عقيده‌ي او همنشين نشويد، من و پدرانم از او بيزاريم.

در جاي ديگر فرمود:

خدا و فرشتگان و همه‌ي مردم، ابوالخطاب را لعنت كنند، من پيش خدا شهادت مي‌دهم كه او كافر و فاسق و مشرك بود و وي با فرعون در عذاب دوزخ است و از بام تا شام شكنجه مي‌شود.[110]

بر اين اساس، بسياري از سخنراني‌هاي امام و روايات به جا مانده از ايشان در تكفير، بزرگ‌نمايي، قداست پروري، دوري از عقل و تدبير، اطاعت كوركورانه، بي‌توجهي به كتاب خدا و سنت رسول(ص) و امامان گذشته بوده است كه بخش قابل توجهي از روايات وي را به خود اختصاص داده است. امام صادق(ع) همچنين بر دوري‌گزيني از بدعت و اضافه يا كم كردن روايات منقول از معصومين و بررسي تطابق كلام با قرآن، براي دچار نشدن به اين نوع فجايع، تأكيد بسيار كرده است. در جايي فرموده است: "حديثي كه كتاب خدا آن را تأييد نكند، باطل است و حديثي كه مطابق با قرآن نباشد، نادرست است." همچنين فرموده‌اند: "از ما كه حديثي به‌دست شما برسد، اگر شاهدي از قرآن يا حديثي از رسول خدا(ص) بر صحت آن بود بپذيريد."[111]

اما ظاهر امر و وقایع تاریخی نشان می‌دهد که آنچه که امام صادق(ع)، یارانش را از آن منع می‌کرد زیاد مورد استقبال عموم قرار نمی‌گرفت و مردم به این گروه‌های فاسد ملحق می‌شدند. از نوع نفرین امام صادق(ع) نیز معلوم می‌شود که با آن‌که 70 نفر از پیروان غالیان ابوالخطاب و خود او به وسیله‌ي منصور در کوفه اعدام شدند، اما این جریان امتداد یافت و از بین نرفت. امام فرمودند:

خدا لعنت کند ابوالخطاب را و لعنت کند کسانی راکه از ایشان باقی ماندند و لعنت کند کسانی را که دلشان به حال ایشان بسوزد.[112]

 به‌نظر می‌رسد که امام(ع) دریافته بود که بین ابوالخطاب و پسرش اسماعیل رابطه‌ای پنهانی برقرار شده است.

طبق گزارش کتاب دایرﺓالمعارف بزرگ اسلامی از قول صاحب کتاب رجال‌کشی، در صفحه 321، دو تن از کسانی که تمایل غالیگری داشته‌اند با اسماعیل پسر امام صادق(ع) در ارتباط بوده و قصد مطرح کردن امامت وی بعد از امام صادق(ع) را داشته‌اند و رژیم عباسی آن دو تن را دستگیر و یکی از آنها را اعدام می‌کند و این امر باعث انتقاد شدید امام صادق(ع) از پسرش اسماعیل می‌گردد.

سعد بن عبد ا… اشعری نوبختی، بنیانگذار فرقه‌ي اسماعیلیه را همان طرفداران باقی مانده از ابن خطاب معرفی می‌کند. نویسنده‌ي مقاله، در کتاب دائره المارف اسلامی می‌نویسد: در کتاب ام الکتاب صفحه 11 که از کتاب‌های سری فرقه اسماعیلیه است، ابوالخطاب را پایه گذار فرقه اسماعیلیه نام برده است. عجیب‌تر این‌که ماسینیون محقق فرانسوی ابوالخطاب را پدر معنوی اسماعیل معرفی می‌کند.[113] با آن‌که اسماعیل در زمان حیات امام صادق(ع) از دنیا رفت و امام برای مرگ او ده‌ها نفر را به شهادت گرفت و در مراسمی بزرگ با شرایطی خاص جنازه‌ي او را دفن کرد، اما طرفداران ابوالخطاب به پسر اسماعیل یعنی محمد بن اسماعیل روی کرده و اورا امام بعد از امام صادق(ع) معرفی کردند و بدین ترتیب یکی از جریانات تند و افراطی شیعه در زمان امام صادق(ع) با انحراف ابوالخطاب غالی به‌وجود آمد و نگرانی امام صادق(ع) و نفرین‌های وی کاملاً مشخص می‌کند که چرا این قدر نگران گروه غالیان است.

صاحب کتاب تاریخ شیعه و فرقه‌های اسلام در تحقیقات خود مشخص می‌کند که یکصد و سی و یک فرقه‌ي مذهبی که اهل غلو بوده و عقاید منحرفي از عقل و دین داشته اند، وجود داشته است.[114] از لابه لای حوادث درج شده در تاریخ و از واکنش و سخنان امامان معصوم؛ حضرت امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) به‌نظر می‌رسد که اهل غلو بر فرهنگ عمومی جامعه که در بین مردم جاری بود، ظاهر می‌شدند و خیمه می‌زدند، نه آن که خود فرهنک ساز باشند. اگرچه با گرایش به آن‌ها در ده‌ها سال بعد، انحراف در فرهنگ اخلاقی جامعه، گسترش چشم گیري یافته است. اما باورهای عمومی مردم در چهره‌ي غلات و عملکردهای آن‌ها شکل می‌گرفته است. چرا که اولاً اهل غلو فقط در تفکر شیعه به‌وجود نیامده است، بلکه در بسیاری از فرق موجود در آن دوران اهل غلو فعال بودند، عباسیان، ابومسلم، علویان و… پیروان بسیاری داشته‌اند که در باور و اعتقاد خود نسبت به رهبران و تفکر و اعمال آن‌ها غلو داشته‌اند. این فرهنگ و باور در بعضی از مواقع چنان شیوع می‌یافت که یاران درجه‌ي اول بسیاری از سران این فرق را نیز مبتلا می‌کرده است.

برای روشن شدن این مطلب به کندوکاو ریزتری از شرایط آن دوران نیاز است که ذیلاً به آن پرداخته می‌شود و این فرهنگ خطرناک حاکم بر همه‌ي اقشار جامعه شاید یکی از دلایل اصلی سکوت امامان معصوم در برابر حاکمان ظالم زمان خودشان باشد؛ چرا که وجود این حاکمان، خود سدی بود برای جلوگیری از نفوذ آن‌ها و سرکوب‌های وسیعی که صورت می‌دادند، دست رهبران اهل غلو را از رسیدن به قدرت که به شدت خطرناک بودند كوتاه می‌نمود، که اگر اهل غلو به قدرت می‌رسیددند، فاجعه‌ای همه جانبه رخ می‌داد و حاکمان ظالم بنی‌امیه و بنی‌عباس هیچ گاه اجازه‌ي به قدرت رسیدن آن‌ها را ندادند و برای جلوگیری از گسترش فرهنگ آن‌ها قتل عام‌های خونینی به راه انداختند.

شاید علت گسترش فرهنگ غلو در همه‌ي فرق و اقشار جامعه، همان‌طور که ذکر شد ارتباط و تعامل مردم با باورها و افکار مختلفي که پیشینه‌ي تاریخی نیز داشته است باشد. مردم ایران، مصر، شمال افریقا، روم، یونان، هند، چین، ماورالنهر، غوريان، ترکان و…، همه در گسترش اسلام با یکدیگر به مراوده و تجارت، ازدواج، روابط قومی و عشیره‌ای و… پرداختند. در این گسترش کشور که به‌دست اعراب مسلمان و حکومت‌های غیر حق با رهبرانی جاه طلب و دنیا دوست صورت می‌گرفت، هیچ گونه برنامه‌ي فرهنگی برای مهار افکار غلط و غیر واقعی از جمله فرهنگ غلو وجود نداشت. سرکوب مستقیم تنها راهی بود که به کار گرفته می‌شد. گذشت ده‌ها سال، بعد از فتح این مناطق کافی بود که این ارتباط و تعامل فرهنگی شکل بگیرد.

در ایران سه باور دینی، یعنی زردشتی، مانوی و مزدکی وجود داشت که زردشتیان آزمایش تاریخی خود را پس داده بودند و با حمله‌ي اعراب به ایران به کلي درهم شکستند و مردم ایران، دیگر از آن‌ها جانبداری نکردند. البته گروه اندکی از زردشتیان در زمان ابومسلم، به رهبری خواف که اهل رستاق نیشابور بود، به گسترش دین زردشت پرداختند و شهر خواف در خراسان به نام وی بنا شد او را خواف بهافرید می‌گفتند که ابومسلم او را دستگیر كرد و در مقابل در مسجد جامع نیشابور کشت و یاران باقی مانده‌ي بهافرید در مورد او به غلو روی آوردند و می‌گفتند که خواف در آسمان اسبی دارد، راهوار و زرد که برآن سوار است و روزی با این اسب فرود آید و از دشمنان انتقام سخت بکشد.[115]

بیشتر گرایش مردم ایران در آن زمان به غیر از گرایش به اسلام به باور مانوی و مزدکی بود. شاید یکی از دلایل آن، این باشد که رهبران زردشتی در زمان بهرام شاه ساسانی او را مجبور به کشتن مانی که ظهور کرده بود، نمودند. موبد موبدان زردشتی به نام کرتیر بهرام شاه را به قتل مانی واداشت.[116] مانی از یک سو به تفکر بودایی وابسته بود و یک سال در میان بودائیان هند زندگی کرد.[117] و از سوی دیگر به تفکر گنوسی دوران هلنیسم یونان تکیه داشت[118] و باورهایی از تفکر حضرت مسیح(ع) را نیز دنبال می‌کرد که نتیجه‌ي این افکار، پرداختن به درون و آزاد نمودن جسم و جان از قید و بندهای ظاهری دنیا است و اسطوره سازی و توهم پردازی در تفکر زروانی مانی بسیار زیاد بود.[119]

فرهنگ مانوی با تضعیف دولت بنی‌امیه در شرق و خراسان در میان مردم رو به گسترش گذاشت. فرهنگی که به گیاه خواری، زهد افراطی، باور به تناسخ یا سمساره، باور به ثنویت در عالم از خدای نور و خدای ظلمت تبليغ می‌نمود و از سوی دیگر تفکر مزدک نیز دوباره در ایران رو به گسترش نهاد. مزدکیان در زمان قباد، پادشاه ساسانی در ایران با ظهور مزدک گسترش یافتند. فشار روحانیون زردشت به مردم باعث شد که قباد به مزدک روی بیاورد که یک جنبش دینی با جنبه‌های اجتماعی نیرومند بود. مزدکیان خواهان مالکیت مشترک و ازدواج مشترک بودند تا حس مالکیت را در انسان از بین ببرد و او را آماده‌ي تعالی و رشد نماید.[120] سر انجام در زمان انوشیروان، موبدان زرتشتی شاه را وادار کردند تا تمام مزدکیان را که تا 80 هزار نفر می‌شدند گرد آورده و قتل عام نمایند و بعد از این قتل عام، موبد موبدان زرتشتی لقب دادگر را به انوشیروان اهدا کرد.[121] تفکر مزدکی کاملاً با باور اسلامی مغایرت داشت و بی‌توجهی به احکام و قید و بندهای شرعی را دامن می‌زد. لذا بسیاری از افراد را به خود جذب نمود و تفکر مزدکی و مانوی با یکدیگر تلفیق گردید و گروندگان به آن‌ها را زندیق گفتند. [122]

 فرهنگ زندیق خیلی سریع رشد یافت و پایه‌ي فکری بسیاری از تفکرات غلوآمیز در جریانات فرهنگی سیاسی جامعه گردید. پیدایش تفکر زندیقی دو ضایعه بزرگ را در دوران فوق ایجاد کرد؛ اول این که حاکمان ظالم، هر مخالف حکومتی را با مارک و تهمت زندیقی دستگیر و زندانی یا اعدام می‌کردند و هر کسی که قدمی برای اصلاح جامعه در فکر و اعتقاد و سیاست بر می‌داشت به تیغ زندیقی گردن زده می‌شد و دیگر این که گروه‌ها و فرقه‌های بسیاری از میان اندیشه‌های مزدک و مانی، عقاید تناسخ و بی‌توجهی به حدود شرعی و آزادی همه جانبه در همه چیز را اخذ می‌کردند و با مواردی از اعتقادات اسلامی رایج در می‌آمیخته و افراد خاصي را اسطوره می‌کردند و مرگ و فنای آن‌ها را پايان زندگی دنیايشان نمی‌دانستند و بازگشت آن‌ها را نوید می‌دادند و مقام آن‌ها را با سطح پیامبران و حتی خدا بالا می‌بردند.

گرایش کنندگان به فرهنگ زندیق، خیلی زود فساد اجتماعی در تمام ابعاد را گسترش می‌دادند و چون به هیچ چیز اعتقاد نداشتند از هیچ عمل زشتی در سیاست، روابط، خانواده و… خودداری نمی‌کردند. ذیلاَ به ظهور بعضی از عقاید اهل غلو که بینش و فرهنگ زندیقی در آنها رسوخ کرده بود اشاره می‌نماییم.

غلو در پیروان کیسانیه

دوران امامت حضرت امام محمد باقر(ع) که دوران جوانی امام صادق(ع) نیز می‌باشد، مواجه با دوران اوج اهل غلو کیسانیه است که ده‌ها گروه از میان آنها برخاسته است که به دو گروه از آنها اشاره می‌شود:

گروه عماریه به رهبری حمزه بن عمره بن عماری بودند که اعتقاد داشتند که محمد بن حنفیه خداست (البته گروه‌های قدیمی‌تر کیسانیه معتقد بودند که علی(ع) خداست.) وی اهل مدینه بودو عملا در مقابل خاندان امامت موضع سختی داشت و خود را پیامبر محمد بن حنفیه می‌دانست.امام محمد باقر او را لعن کرد و از او بیزاری جست و شیعیان وی نیز از او بیزاری جستند.[123]

گروه بیانیه: افکار اهل غلو عماریه به کوفه سرایت کرد و شخصی به نام بیان بن سمعان که مردی کاه فروش بود، ادعا کرد او جانشین امام محمد بن علی بن حسین ــ امام باقر(ع) ــ است. حاکم اموی کوفه ــ خالد بن عبد ا… قسری ــ وی را با پانزده تن از یارانش در بوریایی پیچید و در مسجد کوفه نفت بر ایشان ریخته و آتش زد.[124]این گروه را بیانیه یا نهدیه می‌گویند. صاحبان کتاب‌هاي مقالات والفرق[125] و فرق الشیعه[126] می‌نویسند که حمزه بن عمار با دختر خود ازدواج کرد و تمام حرام‌ها را حلال کرد و اعلام کرد که هر کس امام خود را بشناسد هر کاری کند رواست و او را هیچ گناهی نباشد؛ آن‌ها به تناسخ نیز معتقد بودند.

گروهی از طرفداران بیان بن سمعان به ابوهاشم پسر محمد حنفیه معتقد شدند و در مورد او غلوهای بسیار کردند و از جمله می‌گفتند که ابوهاشم دعا کرد که ستاره‌ي زهره در دستش بیافتد و ستاره‌ي زهره از آسمان فرو افتاد و در دست ابو هاشم قرار گرفت و وقتی مردم به آسمان نگاه کردند، ستاره‌ي زهره نبود و سپس ابو هاشم آن را به آسمان برگرداند. همچنین می‌گفتند که ابوهاشم بر روی بدن یک خفاش با دعا پر و بال ایجاد کرد و او را تخم گذار نمود و پرهای چلچله‌اي را برداشت و او را بچه زا کرد؛ همچنین اضافه می‌نمودند که ابوهاشم در دهان مردی که از دهان او بوی بد بیرون می‌آمد، تف کرد و سپس دهان او خوشبو شد، همچنین در دهان شخص دیگري تف کرد از دهانش دُر و جواهر بیرون آمد و ابو هاشم در مورد کسی که به او شکایت از ناتوانی جنسی نمود، در دستگاه تناسلی او دمید و مجرای بول او را در دهانش گرفت و در آن باد فرستاد و آن مرد دارای نیروی جنسی صد مرد شد.[127] جالب این جا بود که این گروه‌ها برای اثبات خود از قرآن هم آیه می‌آوردند. به عنوان مثال بیان بن نعمان آیه 138 سوره آل عمران یعنی (هذا بیان للناس) را در شأن خود (که نامش بیان بود،) می‌دانست.[128]

بیان، در ادامه‌ي اظهارات غلو آمیز خود ابوهاشم را خدا خواند و خود را پیامبر ابوهاشم معرفی کرد و نامه‌ای به امام محمد باقر(ع) نوشت که در آن چنین آمده است: " اَسلِم تَسلِمَ وَ تَرتَق… به من تسلیم شو تا آسوده باشی و بر نردبان ایمان بالا روی و رستگار گردی و سود بری زیرا تو ندانی که خداوند نبوت و رسالت را در کجا آشکار کند و از من به عنوان پیامبر برای تو پیام است و پوزش کسی پذیرفته آید که از خداوند بیشتر هراسد." امام به نامه آور گفت، نامه را بخورد و او خورد و در جای مرد. شاید امام می‌خواست ادعای بیان را که مدعی بود می‌تواند مرده را زنده کند، باطل کند که اگر می‌توانی نماینده‌ي خودت را که با خوردن یک نامه مرده است، زنده کن. این همه گمراهی و پستی در مقابل چشمان امام صادق(ع) در کنار پدرش رویت می‌شود. اهل غلو کیسانیه گروه‌های زیادی هستند که در کتاب‌های رجالی شرح آن‌ها بیان گردیده است.

اهل غلو عباسیان

مشهور‌ترین گروه اهل غلو از طایفه عباسی، راوندیان هستند که در هاشمیه بعد از کشته شدن ابومسلم دست به شورش زدند. آن‌ها معتقد بودند که منصور عباسی خداست و گرد کاخ منصور طواف می‌کردند و بعد از این که منصور آن‌ها را زندانی کرد در زندان شورش کردند و درب زندان باز نموده و بیش دو هزار نفر آن‌ها به قصر منصور حمله کردند که همه آن‌ها قتل عام شدند. رهبر آن‌ها ابوالحسین احمد بن یحیی راوندی بود.[129]

اهل غلو خاندان علویان

عبد ا… بن معاویه بن جعفر بن ابی طالب، (همانطور كه قبلاً گفته شد) بر علیه بنی‌امیه قیام کرد و به ایران فارس نزد ابومسلم رفت و ابومسلم به دلیل احساس رقابت وی را کشت. مرگ وی به پدید آمدن گروه‌های غالی منجر شد که از جمله شخصی به نام عبد ا… بن حارث رهبر یکی از این گروه‌ها بود و اعلام کرد که عبد ا… بن معاویه نمرده است و به زودی ظهور می‌کند و او مهدی موعود است؛ این گروه به حارثیه موسوم شدند. حارث معتقد بود سنت و واجبات را نباید انجام داد و پیروانش هر کار بخواهند می‌توانند انجام دهند. او به تناسخ ایمان داشت. [130] ميان بازماندگان اهل غلو راوندیه و اهل غلو حادثیه با یکدیگر، به رهبری شخصی به نام ابوریاح، پیوند ایجاد شد و اهل غلو قدرتمندی به نام ریاحیه تشکیل گردید.[131]

پیروان آن‌ها معتقد بودند که عبد ا… بن معاویه علم غیب می‌دانسته و از همه‌ي رحم‌های زنان که چه بار دارند، آگاهی داشته است و جای همه‌ي گنج‌های جهان را می‌شناخته و او صاحب جهان خواهد بود[132] و آن‌ها معتقد بودند، روح خدا همان عبد ا… معاویه است و می‌تواند کوه‌ها را به سخن آورد. از این گروه نیز ده‌ها گروه غالی منشعب گشتند.

موج اهل غلو خیلی زود به ایران آمد و ابومسلم را پیامبر و روح او را آماده بازگشت دانسته و به خون خواهی از او صدها شورش و جنگ و قیام انجام پذیرفت.[133]

اهل غلو در شیعیان امامیه

 موج رو به گسترش فرهنگ غلاتی که به وسیله شیطان رهبری می‌شد به اطراف خاندان امامان معصوم ما نیز هجوم آورد. این موج در گذشته وجود داشت، اما در زمان امام صادق(ع) در اوج خودش قرار گرفت. در دوران زندگی امامت امام صادق در حکومت بنی‌امیه بعد از شهادت پدرش در سال 114 هجری شخصی به نام ابومنصور که از طایفه عبد القیس بود و خواندن و نوشتن نمی‌دانست ادعا کرد خدا او را به آسمان برده و با او تکلم کرده است و خدا به زبان پارسی به او گفته،‌ای پسر و دست نوازش به سر او کشیده و او را پیامبر کرده است. او هم چنین اعلام کرد که امام محمد باقر(ع) او را جانشین خودش کرده است و به گروه غالی وی منصوریه لقب داده‌اند. او شیوه ترور مخالفان خود را ابداع کرد و اعلام کرد که پیروانش مخالفان را خفه کنند و اعلام می‌کرد که هر که با او مخالفت کند، مشرک و کافر است و قتل او واجب. یوسف بن عمر والی خلیفه اموی در عراق او را دستگیر کرد و به دار آویخت.[134]

منصوریه اعتقاد داشتند همه محرمات خدا حلال است. با مادران و دختران خود ازدواج می‌کردند، آن‌ها احکام ارث وطلاق و نماز و روزه و حج را انکار کردند و همه را باطل شمردند. از منصوریه چندین گروه منشعب شده است. از جمله فرق غالی دوران امام صادق(ع) فرقه خطابیه است که در مورد آن سخن به میان آمد. آن‌ها نیاز محرمات دینی مانند ازدواج با محارم و زنا و لواط و دزدی و شراب خواری و ترک نماز و خود داری از پرداختن زکات و روزه خواری و ترک حج را حلال شمردند.[135] آن‌ها شهادت دروغ را برای دوستان خود واجب می‌دانستند و کسی را کافر و مشرک می‌دانستند که امور فوق را رعایت نکند! این گروه نیز به ده‌ها فرقه تقسیم شدند که زمینه ساز پیدایش فرق منحرف سیاسی دیگر، بعد از شهادت حضرت امام صادق(ع) و در زمان امام موسی کاظم(ع) گردیدند.

هجوم این گروه و شعبات دیگر آن به قرآن و استناد به آیات قرآن برای تأویل تناسخ و انجام امور حرام، بسیار زیاد بود.

این همه انحراف در اعتقاد و ایجاد گناه و پلیدی، از عدم توجه به اصل واقعی امامت و نشناختن امامان واقعی شیعه، در جامعه رخ نموده بود. چه کسانی مسئول این همه تباهی بودند؟ برای همین بود که امام صادق(ع) فریاد می‌زد، خدا لعنت کند کسانی را که اولین بار حق ما را ربودند و شأن ما را به دیگران نشناساندند.

آن‌هایی که به امامت غیر حق روی آوردند، در مجموع اصولی را در خود تدوین کرده‌اند که همه‌ي گروه‌های اهل غلو، کم و بیش آن‌ها را رعایت کرده‌اند. خلاصه‌ای از آن‌ها به شرح ذیل است:

اصول مشترک در میان فرقی که به امامت غیر حق روی آوردند:

ـ اعتقاد به فردی از خاندان ابوطالب.

ـ بزرگ کردن وجه آن فرد هم در زندگی ظاهری و هم غلو در توانایی روحانی او.

ـ مقدس کردن امام (دروغین) تا حد جانشینی حضرت رسول در مرحله اول.

ـ بالا بردن مقام امام حتی از پیامبر در مراحل بعدی.

ـ بالا بردن مقام امام دروغین به اندازه خدا.

ـ تجلی خدا و خود خدا در زمین.

ـ صاحب کرامت و قدرت غیبی و توانایی‌های خارق العاده، نظیر خلق و معجزه و…

وقتی که آن امام دروغین می‌مرد او را غائب و به سربرنده در دوران غیبت و با بازگشتِ دوباره، فرض می‌کردند.

افرادی خاص، خود را جانشین آن امام دروغین از دنیا رفته می‌نمودند.

همان صفات را که به امام دروغین اختصاص می‌دادند، به خود هم نسبت می‌دادند.

از افکار امام دروغینِ گذشته، چیزی کم و یا به آن اضافه می‌کردند و به اسم خدا، فرقه‌ي جدیدی با این اوصاف تأسیس می‌کردند.

بین بازماندگان آنان جدال در می‌گرفت و یکدیگر را تکفیر کرده و تا کشتن و جنگ با یکدیگر پیش می‌رفتند.

تقریباً همه این گروه ها، حدود شرعی را لغو و گناه و محرمات را آزاد می‌کردند؛ از قبیل ازدواج با دختر و محارم، شراب خواری، زنا، زنای دسته جمعی، لواط، ترور، آدم کشی، دست بوسی، و… که این گروه‌ها وقتی به این سطح از گناه می‌رسیدند، تبدیل به گروه‌های زندیق می‌شدند که از افکار مانی یا مزدک پیروی می‌کردند.

تناسخ را به عنوان یک اصل در تفکر اعتقادی خود می‌پذیرفتند و تا حد اعتقاد بودائیان و مانویان پیش می‌رفتند.

بین کسانی که معتقد به تناسخ بودند، بر سر نوع تناسخ اختلاف پیدا می‌شد که به گروه‌های جدید منشعب می‌شدند.

تقریباً همه‌ي آن ها، برای اثبات ادعای خود به آیات قرآن تمسک می‌جستند و برداشت خاصي به نفع خود از آیه‌ای بدون توجه به آیات دیگر یا شأن نزول آیه و… کرده و در فهم و عمل نسبت به آیه بدعت ایجاد می‌کردند.

به‌طور مشترک و متحد، همه‌ي آن‌ها با خط شیعه‌ي امامیه به جنگ فکری و عقیدتی روی می‌آوردند و با توطئه، جوسازی و دروغ پردازی، آن‌ها را مورد حمله قرار می‌دادند.

از احادیث نیز به نفع خود استفاده می‌کردند.

احادیث جعلی و خود ساخته‌ای ایجاد می‌کردند که در جهت تأیید فکری و سیاسی آن‌ها باشد و از بزرگان، برای خود امرنامه‌های جعلی یا وصیت نامه‌های دروغین می‌ساختند.

از بی‌سواد تا باسواد، رهبری آن‌ها را به عهده داشته است؛ زیرا ادعای غلو نیازی به سواد نداشته است.

جوّ جامعه، همیشه به وسیله‌ي آن‌ها متشنج بود و مردم در فضایي قرار می‌گرفتند که فهم حقیقت برایشان سخت می‌شد و تهمت، دروغ، جنگ و نفاق حاصل تبلیغ آن‌ها در جامعه بود.

نظام‌های حاکم گروه‌هایی از آن‌ها را که به نفع حکومت شان نظر می‌دادند، مورد حمایت قرار می‌دادند و یا بعضی از آن‌ها را به جان یکدیگر می‌انداختند و اگر منافعشان را تأمین نمی‌کردند آن‌ها را قتل عام می‌کردند. یکی از راه‌های دفع آن‌ها همیشه سر کوبی بود که توسط حکومت‌های حاکم صورت می‌گرفت و گرنه چنان گسترش می‌یافتند که به نابودی کل جامعه و نزول عذاب مستقیم خداوند منجر می‌گردیدند.

هرگروهی در ادامه‌ي حرکت خود، بالاخره برای رسیدن به قدرت یا تابع حکومت حاکم می‌شد تا در دربار آن به قدرت برسد یا برعلیه آن وارد جنگ و نبرد می‌شد که از این رهگذر صدها جنگ و کشتار خونین در می‌گرفت که عده‌ي زیادی از مردم را در عراق، ایران و حجاز به کام مرگ و زندان و هرج و مرج و نقص عضو و… می‌کشاند و مردم، همیشه در شرایط قتل و جنگ و خون ریزی بودند که نتیجه‌ي این جنگ و کشتارها برای مردم فقر، فلاکت و ظهور بیماری‌های عفونی مهلک و در به دری و تبعید و گسترش زندان‌ها و… بود و روح بی‌اعتمادی و بی‌اعتقادی همیشه بر بخش بزرگی از مردم حاکم بود.

امام براي بازسازي فرهنگ آلوده و توأم با خرافات مزمني كه از ساليان دور، در رسوم و عادات مردم رخنه كرده بود، روش‌هاي نويني را ابداع مي‌كرد؛ فرهنگ و عادات پوسيده وجاهلي كه با هيچ جنگ و قانوني از بين نمي‌رفت و هر روز بر وسعت آن افزوده مي‌شد.

يكي از دلايل گسترش اين نوع باورهاي فاسد در روابط مردم با يكديگر، نياز آنها به حل مشكلات و درماندگي هايي بود كه از همه سو به آنها حمله مي‌آورد؛ فقر، بيماري، جنگ، ناآگاهي، احساس ناامني، ضعف شديد ايماني و…. همه‌ي اين موارد مردم را به سوي امور نامعقول و ايمان سوز سوق مي‌داد. امام با فراست، راه‌هاي مقابله با تك تك موارد فوق را معين كرده و با تمام كوشش خود، آنها را طرح و توصيه‌ي شديدي به گرايش مردم به سوي آنها مي‌نمود.

راه‌های عملی امام برای هدایت مردم به حقیقت

امام مي‌دانستند كه يكي از اساسي ترين ضعف ها، عدم اتکاء مردم به خداست؛ شايد مردم در فكر و زبان از خدا سخن مي‌راندند، اما به‌طور عملي رابطه‌اي با خداوند و به كمك او در امور زندگي روزانه‌ي خود تكيه نداشتند. حضور خدا به‌طور عملي، در زندگي بخش عظيمي از مردم خالي بود. او برقراري ارتباط مستقيم با خداوند و دعا و طرح نياز به درگاه خدا را يكي از روش‌هاي بازگشت به ايمان و اعتقاد مي‌دانستند.

در ده‌ها كتب روايي باقي مانده از امام صادق(ع)، صدها روايت در مورد چگونگي برقراري ارتباط با خداوند و طلب نياز از درگاه او به نقل از ايشان ثبت و درج شده است و خود ايشان به درگاه خداوند، براي رفع مشكلات مردم، اقدام عملي و دعا مي‌نمود و حضور خداوند را در لحظه لحظه‌ي زندگي انسان‌ها برايشان ثابت مي‌نمود تا باور كنند كه خدا در هر جا و هر زمان دست يافتني و شنونده‌ي صداي بندگان و برطرف كننده‌ي نياز آنهاست.

سدير صيرفي نقل مي‌كند كه زني به خدمت حضرت صادق(ع) آمد و از خوره‌اي كه در بازويش ايجاد شده بود، شكايت كرد؛ امام رو به درگاه خداوند كرده و فرمودند: "اللهم انّك تبرئ الاكمه و علي الابرص و ننجي العظام و هي رميم…." "خداوندا همانا تو كوري و جزام را شفا مي‌دهي و استخوان‌هاي پوسيده را زنده مي‌گرداني، پس اگر اجابت دعاي مرا صلاح مي‌داني، جامه‌ي عفو و عافيتت را بر او بپوشان." آن زن گفت: به خدا سوگند من در حالي برخاستم كه چيزي از آن خوره در من نبود.[136]

او در مورد كيفيت و نوع دعا كردن كه به اجابت نزديك است مي‌فرمود:

هرگاه كسي از شما بخواهد كه هر آنچه از خدا مي‌طلبد به او عطا نمايد، مي‌بايست از تمامي مردم نااميد گردد و هيچ اميدي جز به خداوند نداشته باشد؛ پس به درستي هنگامي كه خداوند آن مطالب را از قلب او دريابد، هيچ چيز از خدا طلب نمي‌كند، جز آنكه به او عطا مي‌نمايد….[137]

وي بر حديث حضرت رسول(ص) تأكيد مي‌كرد كه فرموده است، براي هيچ كس درِ دعا و نيايش گشوده نگشت جز آنكه خداوند براي او در اجابت را گشود، پس هنگامي كه درِ دعا براي يكي از شما باز شد، تلاش و كوشش كند؛ بدرستي كه خداوند بلندمرتبه تا زماني كه شما خسته شويد، خسته نمي‌شود.[138]

امام صادق(ع)، بعد از ياري خواستن از خداوند، ياري مؤمنان به يكديگر را راه حل مشكلات و نجات از رنج هايي كه آدميان را به باطل مبتلا مي‌سازد، معرفي مي‌نمايد. در اين زمينه نيز صدها روايت در كتب روايي از ايشان نقل شده كه به چند مورد اشاره مي‌شود.

امام صادق(ع) فرمودند:

هر كس نياز برادر مؤمن و مسلمان خويش را برآورد تا زماني كه در حال برآورده ساختن نياز برادرش است، خدا نيز خواسته‌هاي او را برآورده مي‌سازد.[139]

همچنين فرمودند:

شما را به نيكي برادر مسلمان سفارش مي‌كنم، هر آنچه براي خود مي‌پسندي براي او نيز بپسند و هر آنچه كه بر خود روا نمي‌داري بر او نيز روا مدار. اگر حاجتي نزد تو آورد به او عطا كن و اگر نيكي خود را از تو باز داشت، تو نيكي خود را بر او آشكار ساز و از نيكي بر او ملول و خسته نشو، تا او نيز از نيكي به تو ملول نگردد، ياور او باش كه او ياور توست، اگر او خشمناك شد از او جدا نگرد تا ناراحتي و كينه‌ي درونش را تسلي دهي، اگر نزد تو نبود، در غيبت او از مال و آبروي او حفاظت نما و اگر نزد تو بود، از او حمايت كن و ياري و پشتيباني نما و گرامي بدار و با او مهرباني نما، همانا او از تو و تو از او مي‌باشي.[140]

امام بزرگداشت دين را مطابق بزرگداشت برادران معرفي مي‌كند. ابن ابي يعفور از قول امام صادق(ع) نقل مي‌كند كه ايشان فرمودند:

به درستي هر كس دين خدا را بزرگ شمارد، برادرانش را بزرگ داشته است و هر كس دين خدا را خوار شمارد، برادرانش را خوار شمرده است….[141]

همچنين امام فرمودند:

هر كس با شفاعت در پرداخت بدهكاري يا سود رساندن به برادرش ياري كند، خداوند روزي كه قدم‌ها در آن مي‌لغزد، قدمش را استوار مي‌سازد.[142]

امام صادق(ع) پديد آمدن فقر را يكي از راه‌هاي پديد آمدن جهل و خرافه در جامعه مي‌پنداشتند و لذا براي جلوگيري از فروپاشي اعتقادي و از بين نرفتن سرمايه و دسترنج مردم به آنها توصيه‌هاي فراواني ارائه مي‌دادند.

مردي به امام صادق(ع) خبر داد كه فلاني دارايي داشته و آن را تباه كرده و از بين مي‌برد، امام فرمود: "مال خود را حفظ كن، زيرا آن پشتيبان دين توست." سپس آيه‌ي 5 سوره‌ي نساء را تلاوت فرمود: "اموال خود را كه خداوند آن را وسيله‌ي قوام شما قرار داده به ابلهان مدهيد."[143]

در جايي امام فرمودند:

بنده دستانش را باز كرده، خدا را خوانده و از بخشندگي‌اش دارايي درخواست مي‌نمايد و خداوند عطايش مي‌كند و او آن مال را در جايي كه هيچ فايده‌اي در آن نيست، مصرف مي‌كند؛ سپس بازگشته و خدا را مي‌خواند و خداوند مي‌فرمايد، آيا به تو نبخشيدم؟ آيا به تو چنين و چنان نكردم؟[144]

امام بر پاكي مال و درآمد نيز بسيار تأكيد مي‌كردند؛ فرمودند:

هر گاه مردي از راه حرام به مالي برسد، حج و عمره و ارتباط با خويشاوندان از او پذيرفته نمي‌شود تا جايي كه اين مال حرام، نوزاد را هم آلوده و تباه سازد.[145]

در جايي ديگر امام، اصلاح مال را از علائم ايمان مي‌شمارد.[146]

وي خراب بودن وضعيت تجاري و كشاورزي و كسب و كار را نشانه‌ي خشم خدا معرفي مي‌نمايد و مي‌فرمايد:

هنگامي كه خداوند بر امتي خشمناك شود، آنگاه عذاب را بر آنان فرو نفرستد، در عوض قيمت اجناس آن امت را گران مي‌سازد و عمرهايشان را كوتاه مي‌كند، تاجران آن امت سود نمي‌كنند، چشمه هايشان نمي‌جوشد و ميوه‌هاي درختانشان نيكو و گوارا نمي‌شود و بَدان آن امت بر آنان مسلط مي‌شوند و باران بر آنان نمي‌بارد.[147]

همچنين امام بر كسب مال حلال، بسيار تأكيد كرده‌اند.[148]

ايشان مؤمن پولدار را در صورتي كه به كسي ظلم نكند، بهتر از فرد فقيري مي‌شناسد كه به خاطر فقر به گناه روي مي‌آورد.[149]

امام صادق(ع) همانطور كه قبلاً ذكر شد، گرايش به علم و آگاهي را نيز يكي از راه‌هاي رهايي از خرافات و جهل معرفي مي‌كردند، به‌طوري كه مي‌فرمودند: "نگاه به كسي كه به دنبال علم مي‌رود و عالم است، عبادت است." [150]

ايشان آلوده نشدن به گناهاني كه علم و درايت، غيرت و شرف و اخلاق و… را از بين مي‌بَرَد، نيز يكي ديگر از چاره انديشي‌هاي خود براي جلوگيري از افتادن مردم به چنگال پستي‌ها و جهالت‌ها مي‌داند و مانند همه‌ي معصومين ديگر بر نهي از آنها تأكيد مي‌كند.

امام با تأكيد بر سخن حضرت رسول(ص) ريشه‌ي گمراهي‌ها را در سه گمراهي مي‌دانست: گمراهي در شناخت و عقل كه به پيدايش فتنه‌ها مي‌انجامد و گمراهي از شهوت شكم و گمراهي از شهوت زير شكم. [151]

امام آلوده شدن به زنا، شراب، موسيقي مبتذل و… را دليل عذاب و گمراهي جامعه مي‌داند و به نقل از پدرش بيان مي‌دارد: اگر 15 خصلت بد بر جامعه حاكم شود، باد سرخ، خسوف و مسخ پديد مي‌آيد كه نشانه‌ي عذاب طبيعي و عذاب روحي براي انسان هاست كه از جمله‌ي آن 15 خصلت، نوشيدن شراب، به كار گرفتن زنهاي آوازه خوان و نواختن موسيقي مبتذل مي‌باشد. [152]

در مورد گوش نكردن به موسيقي مبتذل (غنا)، امام به شخصي كه به آواز زني گوش داده بود، شش بار پي در پي تأكيد كردند، از غنا بپرهيز.

فسادهايي كه در آن دوران به شدت رشد يافته بود و كمتر كسي در انجام اين امور ترسي به خود راه مي‌داد؛ راه‌هاي رهايي بخش امام يكي بعد از ديگري به مردم ارائه مي‌شود و كوشش‌هاي او و يارانش به صورت وسيعي در جامعه صورت مي‌گيرد، با اين همه هنوز جامعه در كشاكش تفكرها و حزب‌ها و دسته‌هاي يك بعدي، گرفتار و اسير شده است.

 اکنون در برابر معتزلین عقل گرای یک بعدی، غلات وهم گرای یک بعدی قرار دارند و در برابر علویون دو آتشه‌ي انقلابی که همه‌ي راه‌های مبارزه را آزمایش کرده و شکست خورده اند، اهل تصوف دل از دنیا بریده‌ي گوشه نشین، خودنمایی می‌نمایند و حاکمان جبار و ستمگر و سیاستمدار و حیله گر، راه و روشِ بر گرده‌ي مردم نشستن را در حکومت نوپای عباسی به کمک ایرانیان تمرین می‌کنند و رقیبان را یکی پس از دیگری نابود کرده و از میان برمی دارند و دولت خویش را مستحکم‌تر می‌نمایند و تفکر دنیاگرا و آخرت نمای خویش را به کمک قدرت، حیله، مال و ثروت و با مدیریت وصف ناپذیري بر همه تحمیل می‌نمایند؛ اما این، همه‌ي ماجرای دوران زندگی امام صادق(ع) نیست.

بسیاری از تیزهوشان جامعه که از فهم حقیقی خط درست و به حق، باز مانده اند، در می‌یابند که هیچ کدام از نظرات مطرحه در جامعه حقیقت نیستند و تعدادی از آنها به این نتیجه می‌رسند که کلاً نه خدایی در کار هست و نه پیامبری و نه امامی و لذا به‌طور علنی به مادیت و بی‌خدایی روی می‌آورند و در برابر محققان و دوستداران دین حاضر شده و با طرح سؤال و پرسش‌های کلامی و عقلانی، آنها را نسبت به اعتقادشان دچار شک و تردید می‌نمایند. کاری که خیلی سریع در بین مردم اثر می‌کند و انسان‌هایی را که می‌خواستند به عیش و عشرت در دنیا روی بیاورند اما عذاب وجدان داشتند را به خود جلب می‌کنند تا با استدلال‌ها درد وجدان آنها نیز از بین رفته و راه برای لذت آنها فراهم آید و در این راستا در زمان امام صادق(ع) گروهی به نام دهریون در هر سطحی از جامعه ظاهر شده

و عرض اندام می‌نمایند.

شاید مطرح‌ترین این افراد در زمان امام صادق(ع) ابن ابی العوجاء باشد که چندین بار با امام صادق(ع) به بحث و مناظره نشسته و امام صادق(ع) به او می‌گوید تو به خداوند و پیامبر اعتقاد نداری و او منکر این کلام نمی‌شود و حتی در مباحثه‌ای دیگر امام(ع) می‌گوید تو آخرت و بهشت و جهنم را انکار می‌کنی که وی تلویحاً می‌گوید که قبول ندارد و به همراه سه تن از دهریون دیگر به نام‌های ابوشاکر دیصانی، عبدالملک بصری و ابن المقفع و به پیشنهاد خود ابن ابی العوجاء، قرآن را به چهار بخش تقسیم نموده و هر کدام سعی می‌کنند که یک قسمت آن را نقض و بی‌اعتبار نمایند.[153]

دهریون تنها به‌نظر دادن بر علیه اعتقادات مردم اکتفا نکردند، بلکه تمام باورها و فرهنگ و روش‌های آنها را نیز مسخره می‌نمودند. آنها احکام دین را بی‌اعتبار کرده و به آن می‌خندیدند. تاریخ نشان می‌دهد که این گروه در دوران اولیه‌ي حکومت بنی‌عباس، بسیار رشد کرده بودند و دولت مرکزی کار زیادی به آنها نداشت، اگرچه ابن ابی العوجاء به وسیله‌ي والی منصور اعدام شد، اما خود منصور عباسی قصد این کار را نداشت و والیِ خود را از کار برکنار کرد و نویسنده‌ي دایره المعارف از قول ابوالفرج اصفهانی نقل میکند که وقتی وی دستگیر شد بسیاری از کسان به شفاعتش برخاستند و خلیفه به عامل خود نوشت که او را آزاد کند و ابن ابی العوجاء به نفوذ و قدرت شفیعان خود اطمینان داشت. این خبر نشان می‌دهد که قدرت دهریون تا چه سطحی در میان دولت عباسی نفوذ داشته و عده‌ي زیادی در حکومت، از دهریون دفاع می‌کرده‌اند. ابن ابی العوجاء هنگام مرگ اعلام کرد که 4000 حدیث را جعل کرده تا حرام و حلال را در هم بیامیزد.[154]

از دهریون که بگذریم به نهضت دائماً انقلابی خوارج می‌رسیم که هم در خود دائماً انقلاب می‌کنند و مرتب به شاخه‌های مختلف تقسیم می‌شوند و هم علیه هر حکومت و والی، دست به قیام مسلحانه می‌زنند و جنگ‌های خونینی را به پا می‌نمایند. آنها نیز دارای چارچوبه‌ي فکری و فقه و جهان بینی خاص خود بودند که مردم را به خود جذب می‌نمودند.

 این گروه از شمال آفریقا تا سیستان و ماوراء النهر با باورهای متفاوت خوارجی به جنگ و گریز دائمی با حکومت بنی‌عباس مشغول بودند و هر چه شکست می‌خوردند و رهبران آنها کشته می‌شدند، باز هم گرایش به آنها در جامعه از بین نمی‌رفت. خوارج برای خود جهان بینی، رهبر، و انگیزه‌های فرعی دینی ساخته بودند تا زمان امام صادق(ع) حدود یک صد سال سابقه مبارزاتی با بنی‌امیه و بنی‌عباس داشته اند، جنگ‌های آنان از زمان حضرت علی(ع) آغاز شد و آنها را مارقین می‌نامیدند. در کتاب آفرینش و تاریخ آمده است که در زمان حجاج بن یوسف ثقفی جنگ‌های طولانی با خوارج صورت می‌پذیرفت. بعضی از جنگ‌ها تا 20 سال به طول می‌انجامید و همزمان در جاهای مختلف حکومت بنی‌امیه خوارج جوشان ظاهر می‌شدند و با کارگزاران بنی‌امیه می‌جنگیدند. نویسنده می‌افزاید که شبیب یکی از رهبران خوارج با دویست تن از یارانش به همراه همسر خود غزاله به کوفه حمله کرد تا به در قصر حجاج ــ دیکتاتور مخوف عبدالملک ــ در عراق رسیدند؛ غزاله به حجاج پیغام داد که بیرون بیاید و با وی نبرد کند. حجاج بن یوسف ثقفی از ترس در قصر پنهان شد و درهای قصر را بست و غزاله نذر کرده بود که بر منبر حجاج بول (ادرار) کند. او به مسجد کوفه درآمد و بر منبر بول کرد و همسرش شبیب به نماز ایستاد و در دو رکعتِ نماز صبح، در یکی سوره‌ي بقره و در رکعت دوم سوره آل عمران را خواند. اما حجاج از ترس بیرون نیامد و غزاله با دویست سوارش عراق را به شیون درآورد و غارت کردند و اسیر گرفتند.[155]

این روایت تاریخی را از آن رو نقل کردیم تا مشخص گردد که خوارج بسیار شجاع بوده و گرایش یک جانبه‌ي عمیقي به دین داشته‌اند.

 در تاریخ کامل آمده است، در سال 128 در عراق، رهبری خوارج را شخصی به نام ضحاک خارجی به عهده داشت. او عامل مروان بن محمد ــ خلیفه اموی ــ یعنی عبد ا… پسر عبدالعزیز را محاصره کرد و او تسلیم ضحاک شد و پشت سر او نماز خواند. ضحاک، موصل را تصرف کرد و به همراه ضحاک بیش از یکصد هزار مرد جنگی بود و در جنگ با سپاه قدرتمند مروان بن محمد بالاخره ضحاک شکست خورد و کشته شد.[156]

همان‌طور که قبلاً توضیح داده شد شاید یکی از دلایل مهم سقوط بنی‌امیه همین شورش‌های دائمی خوارج بود که هر روز قویتر می‌شدند، چون سپاه شام در نبرد با آنها بسیار ضعیف شده و نهایتاً از بنی‌عباس شکست خوردند؛ در حقیقت بنی‌عباس در عراق بر موجی سوار شدند که خوارج آن را ایجاد کردند اما خودشان نتوانستند از آن بهره ببرند. بعد از ضحاک، خوارج با خیبری نامی بیعت کردند که او نیز بعد از زدن ضربات سخت به سپاه مروان، کشته شد.[157]

 در همین سال ابو حمزه‌ي خارجی که اباضی بود، در بصره شورش کرد و شخصی به نام عبدا… طالب حق را علم کرد که او امیرالمؤمنین است و مردم را به بیعت او فراخواند.[158]

 همزمان در عراق، مردم با شخصی به نام شیبان خارجی بیعت کرده و با سپاه مروان به جنگ پرداختند و او نیزکشته شد و در سال 130 هجری، حمزه خارجی که مدینه را تصرف کرده بود و سه ماه آنجا را در اختیار داشت به جنگ با سپاه مروان رفت. او وقتی مدینه را تصرف کرد همه فقرا و پابرهنه‌ها و جوانان به سپاه او پیوستند و سخن از عدل و داد می‌داد.[159] او به جنگ سپاه مروان رفت و کشته شد و مروانیان عبدا… طالب حق را نیز کشتند. خوارج در این سال‌های آخر عمر بنی‌امیه دو کار مهم انجام دادند؛ یکی کمر حکومت بنی‌امیه را شکستند تا بنی‌عباس به راحتی بتوانند آنها را شکست دهند، دیگر این‌که ایدئولوژی خود را به عنوان یک تفکر همه جانبه و مدعی جانشینی حضرت رسول مطرح کردند و با شعار عدالت و حمایت از پابرهنه‌ها و حفظ دین و قرآن و عبادت، حریفی در برابر هر گروه مدعی، مانند بنی‌عباس و خط اصیل حق یعنی امام صادق(ع) محبوب می‌شدند.

امام صادق(ع) سه ماه زیر سلطه‌ي آنها در مدینه زندگی کرده است. شدت شبهه در مورد عبدالله طالب حق آن چنان زیاد بود که حتی نزدیکان امام صادق(ع) به شک افتادند که شاید عبدالله طالب حق ــ رهبر خوارج اشغال‌کننده‌ي مدینه ــ همان یمانی باشد که وعده‌ي ظهورش را در زمان ظهور امام زمان(عج) داده‌اند. هشام بن حکم روایت می‌کند که وقتی طالب الحق به کمک ابوحمزه، امیرالمؤمنین نامیده شده و مدینه را اشغال کردند، از امام صادق سؤال شد امیدوار باشیم که این مرد همان یمانی باشد؟ حضرت فرمود: نخیر. زیرا آن یمانی، علی(ع) را دوست دارد، ولی این مرد (طالب الحق) علی(ع) را دشمن می‌دارد.[160]

 خوارج با روی کار آمدن بنی‌عباس دست از گسترش فکری خود نکشیدند و در خراسان با ابومسلم به جنگ پرداخته و ابومسلم آنها را شکست داده بود و در سال 137 خوارج در منطقه‌ي شمال عراق (جزیره) به رهبری ملبّد بن حرمله شورش و آن منطقه را تصرف کردند. در ده‌ها جنگ منصور نتوانست انها را شکست دهد حتی حمید بن قحطبه سردار نامی او هم در جنگ با خوارج شکست خورد و اسیر شد و صد هزار درهم داد تا او را رها کردند.[161] اگرچه ملبّد سال بعدها شکست خورد اما حضور خوارج در عراق هیچ گاه کم نبود.

 زمان منصور عامل وی به نام عمر بن… ابی صفره در شمال آفریقا مورد شورش خوارج قرار گرفت و در جنگ با سپاه خوارج که 350 هزار پیاده و 85 هزار سواره بودند، کشته شد، خوارج شمال آفریقا را تصرف کردند و دو رهبر اباضی آنها ابوعادی و ابوحاتم نام داشتند.[162]

 منصور برای نابود کردن آنها به گفته‌ي نویسنده‌ي کتاب آفرینش و تاریخ، شصت و سه میلیون درهم هزینه کرد که این درهم‌ها در دو هزار و هشتاد جعبه قرار داشت.[163]

 اسناد تاریخ بیانگر این است که خوارج و تفکر و مبارزه‌ي آنها در میان مردم مقبولیت داشته است و گروه زیادی به‌سوی آنها جذب می‌شدند. با یک تخمین ساده می‌توان گفت که در مدت بیست سال، بیش از یک میلیون نفر در سپاه خوارج با عوامل حکومت‌ها در خراسان و عراق و حجاز و آفریقا به جنگ پرداخته، صدها هزار نفراز ایشان کشته و اسیر و زخمی شده‌اند و ضربه‌اي هولناک و اساسی به مردم زده شده است.

کاری که امام صادق(ع) در رابطه با خوارج می‌کرد این بود که آنها را در کنار مرجئه و قدریه قرار می‌داد و خط فکری آنها را مانند هم می‌دانست که همه منحرف هستند و سپس هر سه را لعنت می‌کرد و بیزاری خود را از آنها اعلام می‌نمود.

 ابومسروق گوید: "حضرت صادق(ع) ازمن درباره‌ي اهل بصره پرسید که برچه مذهبی هستند؟ عرض کردم: مرجئه، قدریه و خوارج حروریه. (از گروه خوارجی که با حضرت علی جنگیدند) حضرت فرمود: خدا لعنت کند این ملت‌های کافر و مشرک را که به هیچ وجه خداپرست نیستند."[164] امام از قول پدرانش، حدیث از حضرت رسول(ص) نقل می‌کرد كه به نماز و روزه‌ي زیاد و حج فراوان و احسان گسترده و غوغاهای شب‌های آنان نگاه نکنید، راست گویی و امانت داریشان را بنگرید.[165]

امام می‌دانستند که باید بنیاد اعتقادی خوارج را در هم فروریزند. همه به خوبی می‌فهمیدند که کار خوارج غوغاسالاری و شعارهای بسیار تند و احساسی به نقل از پیامبر(ص) و قرآن است. خوارج گناه کوچک را بزرگ شمرده و گناه کار را مستوجب عقاب و تنبیه دانسته و به کسی رحم نمی‌کردند، حتی کودکان گناهکار را مجازات می‌کردند، تفکر آن‌ها جبری بود، هر کسی با آن‌ها مخالف بود، دشمن بود و کور کورانه عمل می‌کردند؛ کارشان تفحص و مچ گیری در امور مردم و تجسس در زندگی شخصی و بررسی اعتقادی و تفتیش عقاید همه بود. امام صادق(ع) این ضعف‌های گناه آلود آن‌ها را به خوبی می‌شناخت و با توسل به قرآن و سخنان حضرت رسول(ص) (که آن‌ها مجبور به پذیرش آن بودند) در مورد نکوهش چنين رفتارهايی به مقابله با آن‌ها می‌رفت.

 امام می‌فرمود: رسول اکرم(ص) فرموده است:

‌ای مردم آیا شما را به بدترین مردمان آگاه کنم؟ درجوابش گفتند: آری. سپس رسول اکرم(ص) فرمود: کسی که مردم را دشمن خویش پندارد و مردم نیز او را دشمن دارند. آنگاه فرمود: آیا شما را به بدتر از آن آگاه نکنم؟ در جواب گفتند: آری، آگاه کن. فرمود: کسی که از لغزشها ی مردم در نگذرد و عذرها را نپذیرد و گناهی را نبخشد. پس از آن فرمود: آیا شما را به بدتر از آن آگاه نکنم؟ جواب دادند: چرا. فرمود: آن کس که مردم از شر او آسوده نباشند و امیدی به خیرش نداشته باشند.[166]

امام صادق(ع) فرمود: دو خصلت هلاکت بارند، برای خود فتوی دهی یا ندانسته دینداری کنی. به ابابصیر فرمود:‌ای ابابصیر از عقیده و دین مردم بازرسی نکن تا بی‌دوست نمانی.[167] امام برای یادآوری خط امامت به مردم خطاب به ابوبصیر فرمود:‌ای ابابصیر درخت دانش، ما خاندان پیامبر هستیم، جبرئیل در خانه‌ي ما فرود می‌آمد و ماییم خزانه دار علم خداوند و معادن وحی خدا، هر کسی که پیرو ما شد، نجات یافت و هر کس که از ما تخلف کرد، هلاک گشت و این حقی است بر خداوند.[168] این گونه احادیث از زبان امام صادق(ع) در طول عمر شریف پاکش به‌طور دائم بیان گردیده است که در تمام کتب روایتی شیعه از ان‌ها سخن به میان رفته است.

 مخالفت امام با خوارج، این شبهه را در بین مردم ایجاد کرد که نکند امام صادق(ع) با حکومت بنی‌عباس موافق است، یا مخالف ظلم و بی‌عدالتی نیست و امام برای آن که این شبهه را برطرف نماید، به‌طور علنی در بسیاری از مواقع در مقابل بنی‌امیه و بنی‌عباس موضع خود را معرفی می‌کرد و آن‌ها را باطل و به دور از حق می‌نمایاند. امام اگرچه هیچ گاه به مبارزه‌ي مستقیم و علنی و رودررو با حاکمان ظالم، تن نمی‌داد، اما باطل بودن آن‌ها را هویدا می‌کرد. اکنون با دیدن این همه مشکلات موجود در جامعه‌ي امام صادق(ع) در می‌یابیم که چرا نباید امام به‌طور علنی هم چون جد بزرگوارش امام حسین(ع)، بر علیه نظام حاکم به پا می‌خاست. این همه انحراف و گرایش به شیطان و تنهایی امام در مبارزه‌ي با آن‌ها راهی را برای قیام علنی به‌وجود نمی‌آورد. حال می‌توانیم به پاسخ امام صادق(ع) به نامه ابومسلم خراسانی، زمانی که در خراسان بود قدری ژرف‌تر بیاندیشیم. بنابر روایت شهرستانی در کتاب ملل و نحل خود، ابومسلم به امام جعفر بن محمد صادق(ع) نامه‌ای فرستاد که در آن آمده بود که "من خروج کردم و مردم را از متابعت بنی‌امیه مانع می‌شوم و آنها را به موافقت و متابعت اهل بیت دعوت می‌کنم اگر این دعوت را شما قبول کنید به غایت خوب باشد" امام در جواب نامه ابومسلم نوشت تو از متابعان من نیستی و این زمان، زمان من نیست "[169]

رد پای این نگرش آسمانی امام صادق(ع) را می‌توانیم در سکوت در برابر درخواست ابوسلمه خلال ــ داعی عباسی ــ نیز دریابیم. امام، نامه‌ي ابوسلمه را بدون آن که بخواند، سوزاند.[170] این رد پا را همچنین می‌توان در مخالفت با پسران عبدالله بن حسن، یعنی محمد و ابراهیم نفس زکیه و توصیه‌های او به عبدالله بن حسن، مبنی بر دور شدن از گرفتن حکومت[171] و مخالفت با عمویش زید، در قیام بر علیه بنی‌امیه و به همه‌ي شاگردانش برای عدم حضور در صحنه‌های سیاسی و مخالفت با نظام‌های حاکم، جست‌وجو کرد.

لذا فعالیت‌های امام، عمدتاً در خفا انجام می‌شد و آن حضرت مکرراً اصحاب خود را به کتمان و حفظ اسرار سفارش می‌کرد. امام صادق(ع) برای آن که سکوتش در برابر بنی‌عباس به رضایت به این حکومت ظالم و غاصب تعبیر نگردد، رفتار و گفتاری را از خود نشان می‌داد که نارضایتی و مخالفت او را با دولت بنی‌عباس، معین ومشخص می‌نمود و اتهام همکاری از او و شیعیان او بر داشته می‌شد.

یکی از کارهایی که از امام سر می‌زد و مخالفت او با حکومت بنی‌عباس را مشخص‌تر می‌کرد، عدم رفت و آمد ايشان به دربار خلیفه‌ي عباسی ــ منصور ــ بود. این امر در مردم به این شکل تلقی می‌شد که امام، مخالف منصور است. این عمل و شایعه‌ي آن به گوش خلیفه‌ي عباسی منصور رسید و به دیدار امام آمد و به او گفت: چرا مانند دیگران به دیدار ما نمی‌آیی؟ امام در جواب فرمود: "ما کاری نکرده‌ایم که به جهت آن از تو بترسیم و از امر آخرت پیش تو چیزی نیست که بدان امیدوار باشیم و این مقام تو در واقع نعمتی نیست که آن را به تو تبریک بگوئیم و تو آن را مصیبتی برای خود نمی‌دانی که تو را دلداری بدهیم، پس نزد تو چه کار داریم؟"

امام به یاران خود می‌گفت: "بر شما باد که از همنشینی با پادشاهان دوری کنید" و فرمود: "فقیهان امنای پیامبرانند؛ اگر فقیهی را ببینید که پیش سلاطین رفت و آمد دارد، او را متهم کنید." امام خطاب به یارانش می‌فرمود: "من دوست ندارم برای آنها (بنی عباس) گِرهی بزنم یاد، دَر مَشکی را ببندم، هر چند در برابر آن پول بسیاری بدهند. کسانی که به ستمگران کمک کنند در روز قیامت در سرا پرده‌ای از آتش قرار داده می‌شوند تا خدا میان بندگان حکم کند."[172] در جایی فرمودند، اگر از سلطانی، طلب فضل و احسان کنی و از او بلا ببینی، اجری ندارد و می‌فرمود از بین رفتن حاجت، بهتر از در خواستن از نااهل است و به همه گوشزد می‌کرد که اگر کار دنیایتان خوب شد، برای دینتان نگران باشید.[173]

همزمان با این همه نابسامانی فکری و اجتماعی و سیاسی در دوران بنی‌عباس، به دلیل کشتن ابومسلم، طیفي بسیار گسترده از مخالفت از ایرانیان بر علیه عباسیان آغاز شد. شاید انتقام خون ابومسلم، بهانه‌ای بود برای ایرانیان، چون با آن شور و هیجان و جانفشانی که در راه به قدرت رسیدن آن‌ها از خود نشان دادند، آن چه را که باور و توقع داشتند، دریافت نکردند.

آن‌ها فکر می‌کردند که عباسیان جانشین پیامبر و حضرت علی(ع) هستند، اما وقتی كه ستمگری و قتل و کشتار و سرکوب آن‌ها را دیدند، دریافتند که دینی که آن‌ها بیان می‌کنند به دردشان نمی‌خورد و لذا به دین گذشتگان خود یعنی زردشتی، مزدکی و مانوی، بازگشت نمودند و قتل ابومسلم را بهانه‌ای برای خود در نظر گرفتند و اولین خون خواه او سُنباد بود که در خراسان شورش کرد و ری و همدان و سمنان را تصرف کرد و با سیصد هزار لشکر به‌سوی عراق روی آورد.[174] سُنباد گنجینه‌های ابومسلم را کشف کرده بود و با آن‌ها لشکر خود را مهیا کرد.[175] با آن که ابومسلم در دوران زندگی خود قریب 600 هزار نفر را دست بسته به قتل رسانیده بود[176] و سابقه‌ي تلخی در میان ایرانیان از کشتارهای وی باقی مانده بود (که قبلاً اشاره شد) و فقط در گرگان 30 هزار نفر را قتل عام کردند، اما مردم میل به کوتاه کردن دست بنی‌عباس از تسلط بر ایران را داشتند، اعتقادی که در ابتدا با هیچ گونه ایمانی همراه نبود و این در جنگ‌هایی که بین سنباد و جمهور عجلي ــ سردار منصور در همدان ــ رخ داد، کاملاً مشخص گردید. سپاه ده هزار نفری جمهور عجلی، لشکر سیصد هزار نفری سنباد را در هم کوبید و فقط 60 هزار نفر از آن‌ها را قتل عام کرده و اموال و زنان آن‌ها را به بردگی و اسیری گرفتند و سنباد هم که کل مدت نهضت او فقط 70 روز طول کشید، در این نبرد کشته شد.[177] این کشتارها زمینه‌ي پیدایش گروه خرم دینان را در ایران فراهم آورد که نهایتاً با ظهور بابک خرم دین و نهضت بیست ساله‌ي او در آذربایجان و کردستان، در زمان معتصم عباسی در هم شکست. اما ایرانیان به‌سوی استقلال پیش رفتند و قیام‌های استاد سیس و ابن مقنع از جمله همین قیام‌ها بود. در عراق راوندیان (همانطور که قبلاً گفته شد) بر علیه منصور دست به شمشیر بردند و اگر حوادث خاصی اتفاق نیفتاده بود، موفق به کشتن منصور می‌شدند.

امام در جریان اخبار این ناگواری‌ها و کشت و کشتارها قرار می‌گرفت و می‌فرمود:

هر گاه زمان، دوران ناحق باشد، اهل زمانه آماده‌ي دغلی و پیمان شکنی اند، در این زمان اعتماد به هر کس درماندگی است.[178]

او از مردم می‌خواست که در این بازی‌های شوم و به هوای پیروزی هر روز به گروهی پیوستن و تسلط بر گروه دیگر بپرهیزند و می‌فرمود:

هر که به ستم پیروز شود، به خیر نرسد و هر که به مردم بد کند، اگر به او بد کنند، نباید آن را زشت شمارد.[179]

 و به گروه‌هایی که فکر می‌کردند برای امر به معروف و نهی از منکر دست به قیام می‌زنند، اعلام می‌کرد:

همانا امر به معروف و نهی از منکر کند کسی که سه خصلت دارد، دانا است به آنچه امر می‌کند، دانا است به آنچه نهی می‌کند، عادل است در آنچه که امر می‌کند و عادل است در آنچه نهی می‌کند، با نرمش امر می‌کند و با نرمش نهی می‌کند.[180]

امام سعی می‌کرد که ميان مردم تفاهم ایجاد کند و آن‌ها را از خشم و انتقام و خون ریزی بر حذر دارد و واقف بود که همه‌ي شورشیاني که با یکدیگر به زد و خورد مشغولند برحق نیستند و نمی‌توانند حقی و عدلی را به اجرا در آورند. لذا توصیه‌ي دائمی او ایجاد رفاقت و صبر و تحمل در کنار یکدیگر بود، می‌فرمود "صلاح حال زندگی و معاشرت با هم، پیمانه‌ي پُری است که دو سوم آن هوش و یک سوم آن نادیده گرفتن است."[181] او مردم را از رفاقت و دوستی با اوباش که سر فتنه و شورش داشتند، بر حذر می‌داشت و می‌فرمود:" از آمیزش با او باش بپرهیزید که خیری در آمیزش با او باش وجود ندارد."[182] و می‌فرمود: "اگر مردی از ذلتِ کم بی‌تابی کند، به ذلت بزرگتر مبتلا خواهد شد."[183] او ریشه‌ي همه جنگ‌ها و کشتارها را در حرص و طمع به دنیا می‌دانست و می‌فرمود: "خدا دری از دنیا بر روی بنده‌ي خود نگشاید، جز این که بر حرص او دوچندان بیفزاید." و اضافه می‌نمود: "مؤمن در دنیا غریب است، از خواری آن بی‌تابی نمی‌کند و برای عزت خود با مردم رقابت نمی‌ورزد."[184]

امام تمام دوستان خود را به تقیه دعوت می‌کرد و از آن‌ها می‌خواست که آن را رعایت کنند در سفارش به پسر نعمان می‌فرماید: "…‌ای پسر نعمان هر گاه دولت ظلم بر پا است، برو و از کسی که از او می‌ترسی با خوش باش ظاهری استقبال کن، زیرا کس که به چنین دولتی تعرض کند، خودکشی کرده است و خود را هلاک کرده." [185]

او تمام کسانی را که به اسم دین اقدام می‌کنند تا مشهور شوند و مورد توجه قرار گیرند پیرو شیطان معرفی می‌کند و می‌فرماید:

ما خاندانی هستیم که پیوسته شیطان، کسی را به میان ما می‌آورد که نه از ما و نه از کیش ما است و چون او را نامور کند و مورد توجه مردم گردد، شیطان به او می‌گوید تا بر ما دروغ بندد و یکی که رفت دیگری می‌آید.[186]

امام به شخصی به نام اباجعفر فرمود: "شما را به مردم دیگر چه کار؟ دست از مردم بدارید و احدی را به دین دعوت نکنید، که بخدا اگر اهل آسمان‌ها گرد آیند تا بنده‌ای را که خدا خواهد راهنمايی کند، گمراه کنند، نتوانند گمراهش سازند… "[187] همه‌ي این سخنان را امام زمانی می‌گفت که تفکیک و جدا کردن بین حق و باطل از یکدیگر بسیار سخت بود و اگر کسی اقدام می‌کرد یا کشته می‌شد یا گمراه می‌شد یا خود ستم گر می‌گردید. لذا امام صادق(ع) با برگزیدن تاکتیک تقیه و چشم پوشی از تبلیغ دین سعی می‌کرد که به التهاب در درون جامعه مرهم گذاشته و مردم را به عقلانیت و آرامش سوق دهد.

امام در نامه‌ای که به جماعت شیعیان و یارانش نگاشته است، کاملاً موضع خود را مشخص می‌کند که در آن دوران پر آشوب حتماً باید از حوادث سیاسی و در گیری اجتناب شود. می‌نویسد:

 از پروردگارتان سلامتی بخواهید، نرمش و وقار و آرامش و آبروی خود را حفظ کنید، از آنچه خوبانتان بر کنارند، بر کنار باشید، با اهل باطل مدارا کنید، ستم آن‌ها را بر خود هموار سازید و با آن‌ها نستیزید، حق مسلمانی را میان خود و آن‌ها مراعات کنید، گاهی که با آن‌ها همنشین مي‌شوید و در آمیزش و در گفت‌وگو هستيد، از همنشینی و آمیزش و ستیزگی با آن‌ها باید تقیه را رعایت کنید که خدا به شما تقیه را فرمان داده است، اگر به آنها دچار شوید شما را آزار دهند و از چهره‌ي شما بدخواهی را بفهمند و اگر نه این بود که خدا شر آن‌ها را از شما دفع کرده به شما یورش می‌بردند، دشمنی و کینه‌ای که از شما در سینه دارند، از آن چه برای شما اظهار می‌دارند، بیشتر است.

امام برای روشن کردن راه زندگی یارانش در این نامه خط مشی زندگی آن‌ها را معین می‌کند و می‌نویسد:

دعا بسیار بخوانید که خدا بندگان دعاکن خود را دوست دارد… تا می‌توانید در هر ساعت از شب و روز، ذکر خدا بسیار کنید، زیرا خداوند فرموده او را بسیار ذکر کنید و خدا یادکن هر مؤمنی است که او را یاد کند… بر شما باد دقت در نماز… بر شما باد که مسلمان فقیر را دوست بدارید زیرا هر کسی بر آن‌ها تکبر ورزد و آن‌ها را کوچک شمارد از دین لغزیده است… بدانید که هر کسی یک مسلمان را حقیر شمارد، خدا به بدخواهی و حقارتش دچار کند تا مردم او را سخت دشمن دارند… برادران مسلمان و مسکین شما بر شما حق دارند که دوستشان بدارید زیرا خدا به پیامبرش فرمود تا آن‌ها را دوست بدارد… بپرهیزید از بزرگ منشی و تکبر زیرا بزرگی رداي خداست و هر که با خدا در ردا بستیزد خدایش روز قیامت او را بشکند و خوار کند. مبادا بر یکدیگر بشورید که این خصلت نیکان نیست و هر که بشورد خدا شورش او را به‌سوی خودش چرخاند و یاری خدا از آنِ کسی است که بر او شورش شده… مبادا به یکدیگر حسد ببرید، زیرا حسد ریشه‌ي کفر است. مبادا به زیان مسلمان مظلوم عمل کنید تا به درگاه خدا بر شما نفرین کند و نفرین او برای شما اجابت شود زیرا پدر ما حضرت رسول اکرم(ص) فرمود: نفرین مسلمان مظلوم به اجابت می‌رسد، مبادا نفس شما به چیزی که خدا بر شما حرام کرده آزمند گردد، زیرا هر که هتک حرمت کند در این جا که دنیا است خدا میان او و بهشت و نعمت و لذت آن حایل درست می‌کند.[188]

در سخنانی که تا به این جا از امام صادق(ع) نقل شد که نظیر آن صدها روایت و سخن دیگر نقل شده است، کاملاً خط مشي امام در رابطه با جنگ‌ها و درگیری‌های سیاسی و نظامی معین و مشخص می‌شود؛ او نمی‌خواهد که یاران و شیعیانش به قربانگاه گروه‌ها و مدعیان دروغين حق و عدالت بروند، او سیاست تقیه را امر خدا و دستور دوری گزیدن مسلمانان از حوادث را می‌دهد و از مؤمنان می‌خواهد با یک برنامه‌ي منظم که سر مشق آن را نیز خود امام معین می‌کند به مواسات و برادری در بین خود بپردازند و راه عبادت و بندگی خداوند را بر خویش تحت قوانین اخلاقی و ذکر و صبر و… هموار نمایند.

این تأکیدات از امام صادق(ع) بیانگر وخامت اوضاع و احوال آن روزگار برای زندگی مؤمنانه است و این که حق و باطل چنان با هم درآمیخته که ظهور علنی برای گرفتن حق، خود یک نوع باطل محسوب می‌گردد.

تاریخ ثابت کرد که چقدر امام در این زمینه درست می‌اندیشید و چه حکیمانه، جمع شیعه را مدیریت کرد. خونریزی‌های بی‌حاصل، شکنجه ها، زندان ها، قدرت پرستی ها، ثروت اندوزی ها، شهوت گرایی، بی‌دینی، بی‌حرمتی، بی‌ادبی، خوارشدن و زبون گردیدن و… هزاران خفت و خواری دیگر نصیب کسانی شد که از این روش پیروی نکردند.

اگر فقط به دوران زندگی امام صادق(ع) در آن مقطع تاریخی توجه کنیم، خواهیم دید که از سال 83، سال تولد امام تا 147 هجری چه حوادث تلخ و شومی اتفاق افتاده است. زمانی حجاج ثقفی ــ خونخوار بزرگ بنی‌امیه ــ که می‌گفت "سرهایی را برای بریده شدن می‌بینم." هزاران نفر را گردن زد. مقدسی می‌نویسد او یکصد و بیست هزار تن را گرفت و در حبس خود کشت و علاوه بر توده‌ي مردم و آن‌ها که در میدان‌های بزرگ کشته شدند، در زندان او پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در گذشتند.[189] در زمان حکومت سلیمان بن عبدالملک مروان، سردار وی چهارده هزار ترکمان منطقه گرگان را که اسیر شده بودند، سر برید[190] و همان سردار سپس گرگان را تصرف و چندین فرسنگ در میان راه ها، دارها به پا کرد و مبارزان گرگان را به دار زد و زنان را اسیر نمود، به‌طوری در گرگان کسی نماند جز پیر ناتوان و از اموال چیزی نماند مگر آن چه مدفون شد.[191]

در نهضت عباسیان فقط 600 هزار نفر به‌دست ابومسلم قتل عام شدند. حاکمان بنی‌امیه در خراسان ده‌ها هزار نفر از مخالفان خود را قتل عام کردند. عبد ا… بن علی، عموی منصور به شام حمله کرد و دمشق را فتح کرد و مردم دمشق را قتل عام نمود که مردم شهر را تا 50 هزارنفر تخمین زده‌اند.[192] عبدالله بن علی در کنار رود ابن فطرس هشتاد و چند تن از شاهزادگان بنی‌امیه را سر برید.[193] منصور تمام یاران و یا اقوام و عمو و عمه زاده‌های خود را که در رسیدن به حکومت به او کمک کرده بودند یا کشت یا به زندان کرد و یا برکنار نمود. منصور همه‌ي ثروت را برای خود جمع می‌کرد و روزی که مرد، 810 میلیون درهم در خزانه‌اش داشت. در جنگ‌های خوارج در این ایام صد‌ها هزار نفر قتل عام شدند.

 در یک صد سال اول دولت بنی‌عباس، هیچ خلیفه‌ای در قصر خویش نمرد، همه در غربت و دور از وطن جان دادند. اکثر وزیران و گروههای سیاسی سر سالم به گور نمی‌بردند. خاندان برمکیان، خاندان داوود ابن یعقوب زیدی وزیر و… همه بوسیله‌ي خلفاء قتل عام شدند. خوارج همیشه در حال کشتن و کشته شدن بودند، نهضت‌های انقلابی ایران یکی پس از دیگری در جنگ وخون ریزی‌های فراوان شکست می‌خوردند. خیلی زود دولت بنی‌عباس در پنجه‌ي قدرت ترکان و و غوریان و بربرها اسیر شدند و خلفا، بنده‌ي آنها بودند. فساد و فحشا و قمار، آدم فروشی و ربا و دروغ و تهدید و ترس همیشه حاکم بود. چه دور اندیش بود سفینه‌ي صادق امامت.

 قبلاَ ياد كرده بوديم كه دولت بني عباس نسبت به دولت بني‌اميه متعادل‌تر بود و به وضع اقتصادي مردم بيشتر توجه داشت و آزادي انديشه را تا حدي برقرار نمود و به همه‌ي اقشار اجازه حضور در حكومت را مي‌داد و به ولايت، خودمختاري خاصي اعطاء مي‌كرد كه همين امر به آباداني نسبي كشور منجر شده بود. امّا هيچ كدام از اين روش‌ها نتوانست باعث رشد انسانيت و اخلاق و علم و همزيستي دور از جنگ و خون ريزي و عدم چپاول مال و ناموس مردم از يكديگر شود و جنگ‌هاي خانمان برانداز و باندهاي سياسي مخوف و بي‌ديني و ظلم و ستم در همه جا گسترش يافت، از همه مهم تر، آن قدر افكار متفاوت و پريشان در جامعه شيوع يافت كه خط حق و معرفت اصلي گم شد.

همانطوري كه قبلاً ذكر گرديد يكي از نقطه نظرهاي امام در يك چنين شرايط سخت تعيين خط مشي سياسي و اخلاق سياسي براي ياران و شيعيانش بود، تعيين شيوه درست اخلاق و اعمال و برگرداندن اخلاق درست و خداپسندانه به جامعه يكي ديگر از نقطه نظرهاي وي مي‌باشد.

امام صادق(ع) به خوبي مي‌دانستند كه اين همه انحطاط و انحراف از حق، ريشه در وابستگي مردم به دنيا و چهره‌هاي مختلف و جلوه هايي است كه دنيا براي مردم از خود نشان مي‌دهد، لذا ساختن و پرورش اخلاق الهي در شيوه‌ي رفتار و افكار جامعه، يكي از راه‌هاي برگرداندن مردم به اصل خويش و دوري گزيدن از گمراهي و وابستگي به دنيا بود، به همين منظور سخنان پرباري از وي نقل شده است، همچنين آموزش‌هاي همه جانبه‌ای براي پرورش مردم از ايشان بيان گرديده است، آن قدر اهتمام و بيان اين گونه كلام از ايشان زياد بود كه در آينده‌ي بعد از ايشان، عده‌ي زيادي از دين دوستان، اين سخنان را در كتب مختلف از وي ثبت كردند، به‌طوري كه سخنان اخلاقي ايشان در كتاب پربار تحف العقول و بعدها در کتاب مصباح الشريعه و… سال‌ها به وسيله‌ي بزرگان دين تدريس شده است.

دوري از خوردن مال حرام، كار نكردن براي ارباب قدرتمند و ظالم، رعايت عدل و انصاف، دوري از آنچه كه خدا از آنها نهي كرده، گرايش به اموري كه خدا آنها را امر كرده… و هزاران حديث در باب اخلاق، در كتب روايي باقي مانده‌ي شيعي از ايشان نقل شده است.

ساختن شيوه درست اخلاق اقتصادي، يكي ديگر از نقطه نظر‌هاي امام در آن شرايط بوده است، به روايتي در اين زمينه دقت فرماييد.

امام صادق(ع) فرمود:

مال حرام گونه‌هاي بسياري دارد، يكي از آنها مزدي است كه از كار براي زمامداران ستم پيشه به‌دست مي‌آيد، ديگر مزد گرفتن براي قضاوت است، ديگر درآمدي است كه زنان زناكار از زنا بدست مي‌آورند، ديگر درآمدهایی که از فروش شراب مست كننده كسب مي‌شود، ديگر مالي كه از ربا پس از فهم حرام بودن آن ايجاد مي‌شود، اما رشوه گرفتن در قضاوت، كفر ورزيدن به خداي بزرگ و پيامبر اوست.[194]

در همين كتاب در حديث 785 به نقل از امام صادق(ع)، انبار كردن كالا به قصد فروش در هنگام كم يابي آن نهي شده و موارد كالايي كه نبايد احتكار شود را در زمان خودشان مشخص كرده است (گندم، جو، خرما، كشمش، كره، روغن).

در روايات ديگري از امام صادق(ع) درآمدهاي حاصل از سگ فروشي، مردار فروشي، غيب گويي (رمال گري) را حرام اعلام كرده است.[195]

امام صادق(ع) درآمد حاصل از گدايي[196] را حرام مي‌داند و نپرداختن حق مؤمني كه كار كرده را به شدت نهي مي‌كند و مي‌فرمايد: در قيامت خداوند كسي را كه حقوق مؤمني را نپردازد، او را روي دو پايش پانصد سال نگه مي‌دارد تا از عرق او رودخانه‌ها روان گردد…[197]

در حديثي ديگر امام صادق(ع) براي حفظ مال مردم و صدمه نزدن به اموال عمومي از علي(ع) روايتي را نقل مي‌كند، مي‌فرمايد: علي(ع) به كارگزاران خود نوشت كه قلم‌هاي خود را دقيق كنيد، (خوب تيز كنيد) سطرهايتان را به هم نزديك كنيد، (صرفه جويي در جوهر و كاغذ) چيزهاي اضافي را حذف كنيد، به لٌب كلام بسنده كنيد، مبادا زياد بنويسيد و مبادا كه به بودجه مسلمانان ضرري تحميل شود.[198]

در جاي ديگري مي‌فرمايد از جمله كارهايي كه خواب انسان را مختل مي‌كند، یکی داشتن مالي كه برايش امنيت نيست و دیگری كسي كه قرض گرفته و توان برگشت آن را ندارد.[199]

در روايتي كه بسياري از امامان آن را نقل كرده اند، امام صادق(ع) فرموده است: روز قيامت هيچ بنده‌اي قدم از قدم بر نمي‌دارد مگر اينكه از او از چهار چيز سؤال به عمل آيد؛ از عمرش كه آن را در كجا صرف كرده است و از جواني‌اش كه آن را در چه چيز به سر برده و از مالش كه از كجا بدست آورده و در چه موردي آن را خرج نموده و از دوستداري ما اهل بيت.[200]

امام در جواب کسی که سؤال می‌کند کمترین حد اسراف چیست؟ می‌فرماید:" لباس بهتر خود را هنگام کار بپوشد، آب باقی مانده در ظرفی را بیهوده دور بریزد و هسته خرما را به این طرف و آن طرف پرت نماید.[201] او هم چنین اجر تهیه روزی حلال برای خانواده را همانند اجر مجاهدان در راه خدا می‌داند.[202]

اصلاح سيستم مالي و كسب درآمد حلال و روزي پاك مي‌توانست باعث پاك شدن رزق و درآمد شود كه به پاك سازي درون از خوي‌هاي ناپسند منجر شود و امكان عبادت و بندگي به درگاه خدا مهيا گردد.

سوق دادن مومنان و مسلمانان به‌سوی قرآن

امام صادق(ع) همچون پدران بزرگوارش می‌دانست که یکی از علل انحراف و گمراهی‌های عظیمی که در آن دوران میان مسلمانان به‌وجود آمده، دوری مردم از قرآن و درک درست آیات و هدایت‌های این کتاب بزرگ آسمانی است.لذا در همه زمینه‌ها قرآن را به‌طور خاص طرح کرده و به تبیین آن پرداخته‌اند.

الف. او تجلی خداوند را از طریق قرآن میسر و قرآن را تجلی خداوند بر بندگان می‌داند. ایشان می‌فرمایند:

خداوند بر خلق خویش در کلام خودش تجلی کرده است ولی آنان خدا را نمی‌بینند.[203]

ب. قرآن را حامل همه دانش‌ها می‌داند و می‌فرمایند:

 خداوند کتاب خویش را بی همتا و قدرتمند بر شما نازل فرمود و او راستگو و نیکوکار است. در قرآن خبر شما و خبر آنان که پیش از شما بودند و آنان که پس از شما خواهند آمد، همچنین خبر آسمان و زمین هست و…[204]

 وی افزود خداوند در قرآن بیان هر چیز را نازل کرده است و به خدا قسم هیچ چیزی را از بندگان که به آن نیازمندند فروگذار نکرده و برای آنها بیان کرده است.[205]

ج. امام معتقد بودند که قرآن هرگز کهنه نمی‌شود و در هر زمان تازه و شاداب است.فردی از آن حضرت پرسید چرا قرآن با نثر و درس و بررسی تازه و شاداب‌تر می‌شود و هرگز کهنه نمی‌گردد؟ امام صادق(ع) می‌فرمایند:

 برای این‌که خداوند متعال آن را برای زمانی خاص یا مردمی خاص قرار نداده است. از این رو قرآن در هر زمان تازه است و نزد هر قومی شاداب است تا روز قیامت.[206]

د. امام صادق(ع) معتقد بودند که حلال و حرام تا روز قیامت در قرآن است یعنی آنچه حلال یا حرام است تا ابد چنین خواهد بود و احکام قرآن که مبنی بر حلال و حرام است تا قیامت برقرارخواهد بود. می‌فرمایند:

… تا آن‌که محمد(ص) آمد و قرآن را آورد و شریعت و راه و روش قرآن را ارائه داد. پس حلال قرآن تا روز قیامت حلال و حرام آن تا روز قیامت حرام می‌باشد.[207]

ه‍‍. امام صادق(ع)، قرآن را عهدنامه ای استوار بین انسان و خداوند می‌داند و از مسلمانان می‌خواهد که متن این عهدنامه را هر روز مرور کنند. می‌فرمایند:

 القرآن عهد الله الی خلقه فقد ينبغی للمرء المسلم ان ینظر فی عهده و ان یقراء منه فی کل یوم خمسین آیه .

قرآن عهدنامه خداوند نسبت به بندگان اوست. سزاوار است که یک انسان مسلمان در این عهدنامه الهی بنگرد و هر روز پنجاه آیه از آن را بخواند.[208]

و. امام معتقد بودند که در قرآن سرنوشت اقوامی از تاریخ آمده است که عده ای در گذشته هلاک و عده ای نجات یافته‌اند. ایشان از مسلمانان می‌خواستند هرچه که به نجات اقوام گذشته منتهی شده را به کار برند و از هرچه که به سقوط و عذاب اقوام گذشته انجامیده حذر گردد و می‌فرمود:

 بر شما باد قرآن. هر آیه ای را که یافتید که گذشتگان با عمل به محتوای آن آیه نجات یافتند شما هم به آن عمل کنید و هر آیه را دیدید که بیانگر هلاکت پیشینیان است شما هم از آن بپرهیزید.[209]

لذا امام از همه مسلمانان می‌خواست قرآن بیاموزند، آن را حفظ نمایند و به آن عمل کنند.[210]

ز. امام صادق(ع) بر این باور بودند که نوع رابطه هر فردی با قرآن باید با توجه به شرایط خاصی صورت گیرد. از خوانندگان قرآن می‌خواست که با دهان پاک و مسواک زده قرآن بخوانند.[211] و با قرآن رابطه خاص و نیکو برقرار کنند.

همچنین می‌فرمود:

 کسی که قرآن بخواند و قلبش رقت پیدا نکند و در برابر خداوند خاضع نشود و در درون حالت حزن و خشیت و هراس نیابد، شأن و جایگاه والای خدا را سبک شمرده است.بنگر که کتاب پروردگارت را چگونه می‌خوانی و با آیات آن چه برخوردی ئاری و اوامر و نواهی آن را چگونه پاسخ می‌دهی و حدود تکالیف آن را چگونه به کار می‌بندی و فرمانبرداری می‌کنی ؟در آیه‌های وعده و وعید درنگ کن و در امثال و مواعظ قرآن اندیشه کن. مباد رعایت حروف و قرائت ظاهری آن تو را در تباه ساختن حدود آن بیندازد.[212]

ائمه ما با دقت در کتاب خدا به خوبی می‌دانستند که هدف خلقت انسان، عبادت و بندگی به درگاه خداست که از این عبادت و استمرار آن قدرت خلافت و جانشینی انسان به جای خدا به تدریج آشکار می‌شود و تعالی و رشد و شکوفایی روح بلند انسانی، به همراه آن ظهور خواهد نمود و انسان از بند تن و دنیا رها شده و به بالندگی در ملکوت آسمانها و سیر به‌سوی خدا می‌پردازد.

این هدف مهم، اصلی‌ترین هدف هر مؤمن یا انسان مسلمان در دنیا است و هر راهی که بتواند او را به این مقصود برساند، مطلوب است. اگر انزوا می‌رساند مطلوب است، اگر هیاهو و سیاست می‌رساند مطلوب است، اگر جنگ و شهادت می‌رساند مطلوب است، اگر تحقیق و علم آموزی می‌رساند مطلوب است، اگر سکوت می‌رساند مطلوب است، اگر عرفان می‌رساند مطلوب است، اگر کار و زحمت و تلاش می‌رساند مطلوب است و… و مهم نیست که چه انجام گیرد مهم این است که قرارگرفتن در راستای هدف فوق در هر شرایطی راه را برای سالک درگاه حق به‌طور ویژه مشخص می‌کند و آن که این ویژگی را تعیین می‌کند که در هر شرایط چگونه و با چه تاکتیکی باید زیست تا هدف در دسترس قرار گیرد، امام معصوم است که الهام و هدایت را به‌طور مستقیم از خداوند و به روز دریافت می‌دارد.

امام معصوم، همیشه موارد مختلفی را برای هدایت یارانشان در نظر دارد. توان فردی و جمعی جامعه و استعداد موجود آنها، امکانات موجود برای راه رشد، نوع فرهنگ حاکم و سیاست حاکم در جامعه، کشف شیطان و تاکتیک‌های پیچیده‌اش در آن شرایط خاص، شناخت نفس اماره فردی و جمعی و… از جمله آنها است.

با برآیندی که از همه‌ي موارد فوق حاصل می‌شود، امام نوع زیست و تعامل مؤمنان و سیاست زندگی و راههای تعالی بخش عبادی و اجتماعی را در صورت کلی تدوین می‌کند و خط مشی لازم را طرح و مؤمنان را به رعایت حدود و اصول آن خط مشی دعوت می‌نمایند.

براساس همین روش است که ما تفاوت‌های آشکاری در نوع خط مشی خود امامان در زندگی شان مشاهده می‌کنیم. زمانی حضرت علی(ع) خلیفه می‌شود و سپس امام حسن(ع) ادامه‌ي خلافت را به‌دست می‌گیرد، اما به یکباره صلح می‌کند، امام حسین(ع) در دفاع از کرامت انسانیت و عدم تسلیم در برابر ظلم آشکار یزید، حاضر به بیعت نمی‌شود تا خود و خانواده‌اش شهید شوند، امام سجاد(ع) راه عبادت و بندگی را در عدم دخالت در امور سیاسی و پرورش بار اخلاقی یارانش تشخیص می‌دهد، امام باقر(ع) سازماندهی علمی و فرهنگی و آموزشی انجام می‌دهد. امام صادق(ع) محتوا و آموزش و فرهنگ و شناخت و اخلاق و عقل گرایی و دوری از هیاهوی اجتماعی و سیاسی و… را اصل و اساس ماندن در راه سلوک و تعالی به‌سوی خدا اعلام می‌دارد و این بیانگر این است که لزوماً همه‌ي امامان ما هیچگاه از یک سیاست و خط مشی کلی و ثابت و بدون تغییر و تحول حمایت نکرده اند، بلکه شرایط زمانی و ایمانی جامعه، همیشه مورد نظر آنها قرار داشته است.

با مطالعه‌ي اقداماتی که در آن مقطع تاریخی انجام داده اند، مشخص می‌شود که یکی از تاکتیک‌های ایشان برای متعالی کردن جامعه‌ي مؤمنان، آکادمیک و کلاسیک کردن همه‌ي علوم در آن دوران است و به‌ویژه علوم دینی از کلام، فلسفه و منطق، قرآن و تفسیر، حدیث، فقه و… و علوم کلاسیک نظیر نجوم، ریاضی، شیمی و تربیت مد نظر ایشان قرار داشته است.

مهم‌ترین فعالیت امام صادق(ع) در این دانشگاه بزرگ، تدوین راه پاک زیستن، پاک عبادت کردن، پاک کار کردن و… به صورت برنامه ریزی شده و معین است که این مهم را در تدوین فقه و آداب فقهی مربوطه انجام داده است. از ایشان هزاران حدیث و در حدود احکام فقه نقل شده، کتب اربعه، تهذیب و استبصار و من لا یحضر الفقیه و کافی، دریایی از کلمات فقهی ایشان را دربردارد و اصولاً بر پایه روایات وی تدوین شده‌اند و تمام علما چه در زمان خودشان و چه بعد از ایشان به این روایات برای تدوین کتبی که شرایع عملی را در آن درج کنند، مراجعه کرده‌اند.[213]

تدوین فقه، احکام دروغین و غیر واقعی را حذف کرد و بدعت‌ها و شیوه‌های من درآوردی را برای شیعه از بین برد و فقه توأم و استمرار بر اجتهاد و عقل و کتاب و اجماع تجلی یافت. ایشان حدود شرع را در همه‌ي زمینه‌ها مشخص نمودند از آداب معاشرت تا آداب نماز و غسل و کفن و دفن گرفته تا حج، روزه و اعتکاف و… همه تدوین و تنظیم گردید. در کتب وافی، بحار الانوار، رسائل الشیعه، مستدرک الوسایل 30 هزار حدیث از امام صادق(ع) نقل شده است. در اسناد نقلی شیعه آمده است که چهار هزار نفر در دانشگاه امام صادق آموزش دیده‌اند.[214] دانشگاه کلام و فلسفه امام صادق(ع) متکلمان و استادانی را تربیت کرد که پاسخگوی تمام شبهات فکری و کلامی مطرح درآن عصربودند. شبهاتی که توسط همه‌ی فرق دینی و غیر دینی طرح می‌شده بودند. از جمله شاگردان او هشام بن حکم، زرارة ابن اعين، محمد بن مسلم، ابوبصير، عبدا… بن سنان، جميل بن دراج، صدير صيرفي، جميل بن صالح، مؤمن الطاق، ابان ابن تغلب و… مي‌باشند.

محمد بن طلحه شافعي در كتاب مطالب السؤول گويد، از امام صادق(ع) حديث نقل شده و گروهي از بزرگان پيشوايان همچون يحيي بن سعيد انصاري، ابن جريح، مالك بن انس، سفيان ثوري و ابن عينيه، ابوحنیفه، شعبه و ايوب سختياني و عده ديگري از محضر آن حضرت بهره‌ها برده‌اند. او با آن که به بزرگان اهل تسنن آموزش می‌داد سعی می‌کرد تا آنها را در شیوه‌های غلط فقهی شان آگاه کند. روزی ابوحنیفه و عبدالله بن شبرمه و ابن ابی لیلی نزد امام صادق(ع) رفتند. امام از پسر ابولیلی پرسید این (ابوحنیفه) کیست؟ در جواب گفت: مردی است که در مسائل دینی دستی دارد. امام پرسید او کار دین را با قیاس و رأی خود فیصل می‌دهد؟ جواب داد آری. امام به ابوحنیفه گفت: از جدم حدیث دارم، نخستین کسی که در کار دین قیاس کرد، شیطان بود و سپس سؤال کرد ابوحنیفه بگو قتل نفس بزرگ‌تر است یا زنا؟ گفت قتل نفس. امام پرسید: چرا خدا در اثبات قتل دو شاهد معین کرده و در زنا چهار شاهد؟ بگو نماز مهم‌تر است یا روزه؟ ابوحنیفه گفت: نماز. امام فرمود: چرا زن نمازهای روزهای عادت خود را قضا نمی‌کند اما روزه را باید قضا کند؟ مرد از خدا بترس و در دین خدا قیاس مکن.[215]

با این وجود ابوحنیفه امام صادق(ع) را امام نمی‌شناخت و محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم را امام می‌دانست و با آنها بیعت کرد و وقتی منصور خلیفه‌ي عباسی از این موضوع مطلع شد او را دستگیر نمود و به زندان انداخت و وی در زندان بغداد به سال 150 هجری، سه سال بعد از شهادت امام صادق(ع) فوت کرد. [216]

تأکید امام بر امور عقلانی و تفحص و تحقیق برای مبارزه با خرافات و کج اندیشی و انحرافات اخلاقی فقهی و دینی مردم به حدی بود که تمام شاگردانش به راه و رسم او رفته و در همه‌ي زمینه‌هایی که او تأکید می‌کرد، آموزش می‌دیدند و به آموزش مردم می‌پرداختند. از جمله هشام بن حکم از شاگردان طراز اول امام صادق(ع) است که بعد از شهادت امام، به خدمت امام موسی کاظم(ع) در آمد و از اصحاب وی گردید. در کتاب فهرست ابن ندیم اسامی بیست و پنج کتاب که توسط هشام بن حکم نوشته شده است، درج گردیده است.

از جمله اسامی کتاب‌های او عبارتند از: کتاب الامامه، کتاب توحید، کتاب الرد علی من قال بامامه المفضول، الرد المعتزله فی طلحه و زبیر، کتاب المعتزله و… همان‌طوری که از عناوین این کتاب‌ها پیدا است، وی در جهت اثبات توحید و امامت و رد امامت مفضول (دیدگاه زیدیه) و تفکر معتزله، در جبر و اختیار و… بحث‌های کلامی متنوعي انجام داده است که همه را از آموزش‌هایش نزد امام صادق(ع) فرا گرفته است. [217]

محمد بن نعمان، مشهور به مؤمن الطاق از اصحاب امام صادق(ع) که او نیز یک متکلم بود، ده‌ها کتاب در امور فوق نگاشته است. کتاب الامه، المعرفة، کتاب الرد علی المعتزله فی امام المفضول از جمله کتاب‌های اوست.[218] او نیز همه‌ي علم خود را آموخته‌ي کلام امام صادق(ع) می‌داند. زرارة بن اعین و هفت پسرش از اصحاب امام صادق(ع) بودند که فقه و حدیث و کلام می‌آموختند. [219]

در زمینه‌ي علوم کلاسیک مانند طب و شیمی و… دانشکده‌های خاصی در دانشگاه امام صادق(ع) تأسیس شده بود.

ابن خلکان درکتاب خود، جلد اول صفحه 105 می‌نویسد: جابر ابن حیان کاشف داروها، تيزاب سلطاني و… را کشف کرد. 500 مقاله درباره این کشفیات نوشته که نزدیک به هزار صفحه است و خود ابن حیان گفته است تمام هزار صفحه از تقریرات حضرت صادق آل محمد(ص) می‌باشد.

ابن ندیم، شرح مفصلی در مورد جابربن حیان و رابطه‌اش با امام صادق(ع) نوشته است. نویسنده‌ي کتاب الذريعه، جابربن حیان را در علم کیمیا متبحر دانسته است.

اخلاق و تدوین کلاسیک آن از زمان امام صادق(ع) آغاز شده است. سخنان ایشان برای اولین بار در کتاب اسماعیل بن مهران بن ابی نصر السکونی که از اصحاب امام رضا(ع) بود نقل گردید، سپس در محاسن برقي و بعد از آن در تحف العقول و بعدها در مصباح الشریعه و… ثبت و درج شده است که بهترین خصایص مؤمنان در راه‌های کسب اخلاق حسنه در آنها درج گردید.

امام توانست، اسلام و شیعه را وارد دوران نوین عصر خویش گرداند و علوم را در خود راه داده و تحقیق و تفحص در راه کسب آن را برای مؤمنان ضروری دانست و کسب آگاهی، شناخت و تعقل، درایت و مدیریت، گفت‌وگو، مباحثه و… را به جامعه‌ي مؤمنان توصیه نمود. خرافات را زدود؛ علم ظاهر را در ابتدای علم باطن قلمداد کرد و هر دو را در یک راستا تعریف نمود. داشتن خانواده، تربیت فرزند، نسل پاک و دانشمند، مبارزه با آفات اجتماعی و آسیب‌های سیاسی را به همه آموخت. جان و مال و نام و ناموس، دنیا و آخرت و تعالی مؤمنان را با بیان شیوه‌های صحیح چگونه زیستن تضمین نمود و شیعيان او آهسته آهسته گردش جمع شدند و مکتب جعفری او را فهم کردند و با فروپاشی خطوط و اندیشه‌های فکري ديگر، شیعه‌ي جعفری همچون خورشیدي از پشت ابرهای تیره و تار نمایان گردید.[220]

 با آن‌که امام هیچگاه در کار سیاسی به‌طور علنی دخالت نمی‌کرد، اما منصور عباسی این بزرگی شیعه و امام صادق(ع) را فهم کرد.

امام برای آن که فرصت داشته باشد تا به جامعه آموزش دهد و این همه فساد و تباهی را در جامعه ریشه بخشکاند، از تحمل هیچ رنجی فروگذار نمی‌کند. به خصوص که می‌دانست در میان پیروانش توطئه‌های تلخي نطفه بسته است و مرگ امام اگر زود صورت گیرد، آن توطئه‌ها به ثمر می‌نشیند. از جمله توطئه‌ي حذف جانشین واقعی ــ امام موسی کاظم(ع) ــ و تأسیس فرقه‌های خطرناک دیگری که با شهادت ایشان روی خود را نشان می‌دادند و از همین رو بود که وقتی منصور عباسی امام را احضار کرد تا او را به توطئه متهم نموده و سپس به قتل برساند، امام از تمام توان عقلانی و احساسی و غیبی خود استفاده نمود تا مانع آن شود.

در ارشاد آمده است: روزی منصور ربیع را گفت: جعفر بن محمد را حاضر کن و چون او را حاضر کردند، گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم. با حکومت من در می‌افتی و برای من حادثه می‌آفرینی؟ امام فرمودند: به خدا سوگند من چنین کاري نکرده ام، قصد آن را هم نداشته ام. اگر کسی چنین خبری به تو داده دروغ گفته است و بر فرض که کرده ام، یوسف ستمی کرد، آمرزیده شد، ایوب به بلایی دچار شد، شکیبایی ورزید، سلیمان دولتی یافت و سپاس گفت، اینان پیامبران خدایند و نسب تو به آنان می‌رسد. منصور گفت بالا بیا و او را نزد خود نشاند و گفت فلان کس چنین خبری درباره‌ي تو به من داده است. مرد را در آن مجلس آوردند. او به دروغ سوگند خورد که جعفر چنین گفته و در همان مجلس مرد.[221]

منصور، عاقبت بعد از چند بار تصمیم برای قتل امام، بالاخره اقدام عملی برای شهادت ایشان انجام داد و در سال 147 وی را به شهادت رسانید. بدینسان یکی از مظلوم‌ترین امامان شیعه به زهر کینه‌ي منصور به دیدار رفیق اعلی رفت. در باب مظلومیت خاندان امامت، خود امام صادق(ع) می‌فرماید: کسی که بر مظلومیت ما غمگین باشد، تسبیح به شمار آید، اندوه او عبادت است و پنهان داشتن اسرار ما، جهاد در راه خداست و سپس امام فرمود: سزاوار است که این جملات با آب طلا نگاشته شود.[222]

کلینی در باب نص بر امامت حضرت امام موسی کاظم(ع) به سند خود از ابوایوب جوزی آورده است [223] نیمه شبی منصور من را خواست. چون نزد او رفتم بر کرسی نشسته و شمعی پیش روی او روشن بود و نامه‌ای به‌دست داشت. چون بر او سلام کردم، گریان نامه را نزد من افکند و گفت: این نوشته‌ي حاکم مدینه است که خبر مرگ جعفر بن محمد را می‌دهد. کجا مانند جعفر یافت خواهد شد؟ به والی مدینه بنویس اگر شخص معینی را وصی خود کرده او را بخواه و گردن بزن. چون پاسخ نامه رسید، معلوم شد او پنج تن را وصی خود کرده است: ابوجعفر منصور، محمد بن سلیمان (حاکم مدینه)، عبدالله پسرش و موسی بن جعفر و حمیده مادر موسی بن جعفر. منصور گفت که اینان را نمی‌توان کشت و بدین سان امام، منصور را بازی داد تا خط امامت حفظ شود. آن روح بلند ملکوتی و بنیانگذار فقه و شیعه صادقی به مردم گفت: از مهتران ریاست خواه بپرهیزید که بانگ کفش پشت سر مردی شنیده نشد (بر مردم پیش نیفتاد) جز آن که تباه گشت و دیگران را تباه ساخت[224]و فرمود: صدقه‌ای که خدا دوست دارد، اصلاح میان مردمان است، گاهی که فاسد شوند و نزدیک کردن آنها به یکدیگر، گاهی که از هم دور گردند.[225]

در مورد انتخاب امامان معصوم(ع) از سوی خدای رحمان و نص بر نام آن بزرگواران ده‌ها روایت مستند در کتاب‌های رجالی و روایی ثبت و درج است. از جمله دو کتاب ارشاد شیخ مفید و کتاب کمال الدین و تمام النعمه شیخ صدوق به‌طور اختصاصی شرح نصوص به جا مانده که درجهت تأیید با نام امامان از زبان حضرت رسول و جبرئیل بیان گردیده، پرداخته است و برای شیعه‌ي امامیه، هیچ گونه شک و شبهه‌ای در برگزیده شدن امامان معصوم نه تنها در اسم، حتی در اتخاذ مشی امامت در دوران امامتشان به نص، باقی نمی‌ماند.

حدیثی که در ابتدای این کتاب نقل شد بیانگر نص و خط مشی استراتژیک تک تک امامان است که از سوی خداوند معین و تکلیف شده است. ده‌ها حدیث و روایت که به تواتر نیز رسیده است در این زمینه نقل شده که در دو کتاب فوق الذکر بخشی از آن‌ها ثبت و درج می‌باشد. (البته کتاب‌های معتبر زیادی در این زمینه وجود دارد ما این دو کتاب را از آن جهت طرح کردیم که اولاً نویسندگانش مورد تأیید تقریباً همه علما می‌باشند، ثانیاً زمان زندگی آن‌ها به دوران زندگی امامان خیلی نزدیک است)

نکته‌ای که قدری نیاز به توضیح بیشتر دارد، شبهه‌ای است که در مورد جانشینی امام صادق(ع) از سوی مخالفانش ایجاد شده و آن تأکید بر جانشینی اسماعیل به جای امام صادق(ع) است که مقدمه‌ي پیدایش فرقه‌ي اسماعیلیه و فرق منشعب شده از آن در سال‌های بعد گردید. این شبهه باعث شد که عده‌ای اسماعیل را امام هفتم دانسته و مردن او را انکار کنند و به جای آن غیبت او پذیرفته و او را امام زمان معرفی کردند که در غیبت قرار دارد و عده‌ای مردن او را قبول کردند، اما امامت را متعلق به پسرش محمد بن اسماعیل دانسته و او را امام بعد معرفی نمودند و همانطور که گفته شد، ده‌ها فرقه از این میان به پا خاست. این که این گروه‌ها چه کسانی بودند چه کارها کردند و چه جریاناتی به راه انداختند، خود شرح مفصلي دارد که در دوران زندگی امام موسی کاظم(ع) قابل بررسی و فهم می‌باشد، اما نکته‌ای که همه‌ي فرق جدا شده از شیعه‌ي دوازده امامی به آن اشاره می‌کنند و امامت را متعلق به امام موسی کاظم نمی‌دانند، نقل جمله‌ای از امام صادق(ع) مبنی بر بداء شدن امامت از اسماعیل است به شخصی دیگر که برخی این بداء را نپذیرفته‌اند و برخی آن را پذیرفته و امام بعدی را کسانی غیر از امام موسی کاظم معرفی نموده‌اند. این موضوع برای شبهه ایجاد کنندگان از آن لحاظ اهمیت دارد که قصد کرده اند، اولاً نص بر امامت را زیر سوال ببرند و رهبری بعد از حضرت رسول(ص) را به شیوه‌های مختلف دیگر از جمله شورا یا نصب به روش‌های مختلف معرفی نمایند؛ ثانیاً به‌طور کلی امامت را منکر شوند؛ ثالثاً بداء در شیعه را زیر سوال برده و آن را از امور غالی گرایان معرفی نمایند. (متأسفانه در دوران حاضر نیز بسیاری از روشنفکران مذهبی در دام چنین اندیشه و باورهایی افتاده با تحقیقات کم و عدم آگاهی از متون اولیه سعی می‌کنند که خود را از قید امامت رها نمایند.)

الف. خبر در مورد اسماعیل فرزند حضرت امام صادق(ع)

اخبار در کتب تاریخی: به لحاظ تاریخی مدعیان فرقه اسماعیلیه که اسماعیل را جانشین امام صادق(ع) معرفی کرده اند، هیچ گونه سند تاریخی ارئه نداده‌اند. محققان تاریخی فرقه اسماعیلیه در کتاب دایره المعارف بزرگ اسلامی آورده اند، منابع غیر شیعی گزارش‌های اسماعیلیه را تأیید نمی‌کنند. از این میان اطلاعات برگرفته از آثار اسماعیلی از اعتبار کافی برخوردار نیستند، زیرا اولاً به ندرت حاوی داده‌های تاریخی است و آن چه درباره اسماعیل آورده اند، بیشتر به افسانه و باورهای فرقه‌ای شبیه است و در واقع نمی‌توان از این آثار، آگاهی‌های مستقل و قابل اعتمادی درباره‌ي اسماعیل، جدا از آن چه متأثر از منابع امامی است به‌دست آورد.[226] در همین کتاب ذکر شده است که وفات اسماعیل تقریباً 10 سال زودتر از شهادت امام صادق رخ داده است[227] و سال وفات وی در سال 138 تخمین زده شده است.

این منبع می‌نویسد: اسماعیل در منطقه‌ای به نام عُرَیض در نزدیکی مدینه از دنیا رفت و تابوت وی بر دوش مردم در حالی به گورستان بقیع تشییع شد که امام صادق(ع) با وضعیتی غیر معمول پیشاپیش آن حرکت می‌کرده است؛ امام به گونه‌ای سعی نموده تا مرگ اسماعیل را آشکار سازد و پیش از دفن، بارها پوشش وی را کنار زده است. این منبع اضافه می‌کند که حتی امام صادق(ع) جمعی از معاریف و مشایخ و نیز والی مدینه را که از جانب بنی‌عباس منصوب بود، بر مرگ اسماعیل شاهد گرفت و اقدام به تهیه‌ي استشهادیه نمود که خط و امضای شهود در آن دیده می‌شد.

ب. برخی از روایات موجود در مورد شخصیت و مرگ اسماعیل

شیخ صدوق در کمال الدین می‌نویسد: "امام صادق(ع) در مورد اسماعیل فرموده است او عاصی بوده و شباهتی به من و پدرانم ندارد. عبید بن زراره می‌گوید: از اسماعیل نزد پدرش امام صادق(ع) یاد کردم و آن حضرت فرمود: به خدا سوگند او شباهتی به من ندارد و شبیه هیچ یک از پدارنم نمی‌باشد. ولید بن اصبح می‌گوید: مردی نزد من آمد و گفت بیا تا فرزند آن مرد بزرگ را به تو نشان بدهم. همراه او رفتم و مرا نزد گروهی میگسار برد و اسماعیل بن جعفر در میان ایشان بود. گوید اندوهناک از آن جا خارج شدم و به بیت ا… در آمدم و ناگهان اسماعیل بن جعفر را نزد حجر دیدم که به بیت آویخته بود و گریه می‌کرد و پرده‌های کعبه را به اشک دیده‌ي خود‌تر کرده بود. گوید، بیرون آمدم و می‌دویدم و اسماعیل را دیدم که با آن قوم نشسته، دوباره بازگشتم او را دیدم که به پرده‌ي کعبه آویخته، این مطلب را به امام صادق(ع) عرضه داشتم فرمود، پسرم گرفتار شیطانی شده که به صورت او در می‌آید و روایت شده که شیطان به صورت نبی یا وصی پیامبر در نمی‌آید. چگونه ممکن است امام صادق(ع) به امامت او تصریح کرده باشد، در حالی که سخن فوق را درباره وی بیان کرده است؟" [228]

در همین کتاب سعید بن عبدا… اعرج می‌گوید: "امام صادق(ع) در تشییع جنازه‌ي اسماعیل دستور داد، چندین بار کفن او را گشودند و امام پیشانی و چانه و بالاسینه‌ي او را بوسید و سپس دستور داد غسلش دادند، خودش غسلش نداد، در حالی که امام معصوم باید امام را غسل دهد، نه کسی دیگر و می‌افزاید: امام بر کفن اسماعیل کلمه‌ي شهادتین را نوشت. ده‌ها حادثه‌ي دیگر در صفحات این کتاب مبنی بر مرگ اسماعیل درج شده است."[229] هم چنین روایتی از امام صادق(ع) در باره‌ي اسماعیل به این مفهوم نقل کرده اند: "ما بدأ ا… فی شی کما بدأ له فی اسماعیل ابنی." "خداوند در هیچ امری بداء نکرده، چنان که درباره‌ي فرزندم اسماعیل بداء کرد." او در این کلام می‌فرماید که امری بر خداوند ظاهر نشد، چنان که درباره‌ي فرزندم اسماعیل ظاهر شد، زیرا او را در حیاتم از من ستاند تا معلوم شود او پس از من، امام نیست. امام صادق(ع) فرموده است: هر کس معتقد باشد که امروز چیزی بر خداوند آشکار می‌شود که دیروز آن را نمی‌دانسته، کافر است؛ پس بایستی از او بیزاري جست.[230]

ج. نص در امامت امام موسی کاظم(ع)

شیخ مفید در جلد دوم ارشاد می‌نویسد: از جمله کسانی که از بزرگان اصحاب حضرت صادق(ع) و نزدیکان و اهل راز و فقیهان شایسته و مورد اعتماد آن جناب، نص صریح او را درباره امامت فرزندش موسی بن جعفر(ع) روایت کرده اند: مفضل بن عمر جعفی، معاذبن کثیر، عبدالرحمن بن حجاج، فیض بن مختار، یعقوب سراج، سلیمان بن خالد، صفوان جمال و دیگرانند که ذکر نام همه شان کتاب را طولانی می‌کند. از جمله روایات، روایاتی است که بر دو برادر امام موسی کاظم(ع) از فرزندان حضرت امام صادق(ع) نقل شده از اسحاق و علی است شیخ مفید از قول امام صادق(ع) 12 حدیث را در کتابش نقل کرده است که امام به افراد مختلف که درباره امام بعد از او سوال کرده‌اند فرموده است که امام بعدی موسی کاظم است که ما یکی از آن احادیث را آورده و خواننده می‌تواند به کتاب‌های موجود رجوع کند. محمد بن ولید از علی بن جعفر حدیث کند که گفت از پدرم جعفر بن محمد شنیدم که به گروهی از نزدیکان و اصحاب خود می‌فرمود: وصیت مرا درباره‌ي فرزندم موسی بپذیرید، زیرا او برترین فرزندان و یادگاران من است و او جانشین من و حجت خدای تعالی بر همه‌ي مردم پس از من می‌باشد.[231]

 به غیر از نص، کرامات و معجزاتی که امام موسی بن جعفر بعد از به امامت رسیدن خود از خودشان نشان داده است جای هیچ شک و شبهه‌ای را در مورد امامت ایشان باقی نمی‌گذارد که شیخ مفید 5 معجزه بزرگ از امام موسی کاظم نقل کرده است که اثبات امامت وی می‌باشد.[232]

 (در این باب به همین مقدار بسنده کرده و خواننده خود می‌تواند به کتب موجود در این زمینه مراجعه نماید.)

در هرحال امام صادق(ع) از میان جامعه‌ي مؤمنین رخت بربست، اما خط و مشی و تلاشی را که در جهت بقاء و استمرار خط موحدان انجام داد، باقی ماند؛ خطی که همیشه می‌تواند راه گشای مؤمنان برای اتصال به خداوند و چگونگی عبادت و بندگی و علم آموزی و جهاد، کار و تلاش آن‌ها را معین کند. امام صادق(ع) فهم خداوند را که در میان ده‌ها نظر متفاوت گم شده بود، بر فراز چشم و دل همه‌ي مؤمنان استوار بخشید و به آن‌ها چگونگی زندگی در کنار خدا و بندگی و ستایش معبود خود را آموخت؛ فهمی که به دور از خرافات و زائده‌های شیطانی و پاک و آراسته به اذکار و اسماء الحسنی بود.

می گویند، امام صادق(ع) جعبه‌ي کوچکی بیرون آورده، از درون آن کاغذی خارج کرد که در آن چنین نوشته بود: "سبحان الذی لا اله غیره القدیم المبدیء الذی لابدء له الدائم الذی لانفاد له الحی الذی لایموت الخالق مایری و مالایري العالم کل شی بغیر تعليم ذلک ا… الذی لا شریک له." "منزه است خدای یگانه که غیر از او خدایی نیست، دیرینه آغاز‌گری که برای او آغازی نیست، دائمی که پایان ندارد، زنده‌ای که نمی‌میرد و آفریننده‌ي آن چه دیده می‌شود و آن چه ناپیدا است، دانای همه چیز بدون آموزش است که شریکی برایش نیست.[233]

امام، توحید عملی به خداوند را در زندگی روزانه‌ي انسان‌ها وارد کردند و خدا را که در افکار دیگر مذاهب و نحله‌های دینی دور از دسترس، دست بسته و دور از ربانیت، چشم و گوش بسته، اسیر در آسمان‌ها و… معرفی می‌گردید، به جان و دل و رفتار و امور فکری و احساسی و لحظه‌ای مؤمنان وارد نمودند. او بداء خداوند را به عنوان یک اصل حیاتی و بسیار مهم در بینش توحیدی مؤمنان، زنده کرد و با وارد کردن آن به اعتقاد مؤمنان، رابطه‌ي خدا و بنده را رابطه‌اي دو جانبه و لحظه لحظه بیان نمود تا تنها از این طریق راه درست و عملی توحید را به مردم آموزش دهد و آن‌ها را از گرفتاری در چنگال عقاید انحرافی که شیطان در میان جامعه می‌دمید، نجات بخشد.

او سعی می‌کرد به مؤمنان بیاموزد که به جای آن که سخن خداوند را از زبان ده‌ها معرّف خود نشناخته و خدا نشناخته بشنوند، ارتباط مستقیم با خود خدا برقرار نمایند، حضورش را در زندگی ببیند و سخن او را در همه‌ي حوادث و پدیده‌ها به گوش جان بشنوند و خود دیدن کجا و از دیگران شنیدن کجا؟ و بداء پلی بود که این ارتباط دو طرفه را به‌وجود می‌آورد. وی فهم غلط بداء را کاملاً تذکر می‌داد و این که چیزی امروز در علم خداوند باشد كه دیروز نبوده را محال و باعث خواری گوینده معرفی می‌کرد. شخصی می‌گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم: آیا امروز چیزی در علم خداوند متعال هست که دیروز نبود؟ فرمود: نه، هر کس چنین گوید خداوند خوارش سازد. گفتم آیا قبول داری که هر چه بود و هر آن چه تا روز قیامت خواهد بود، در علم خداست؟ فرمود: آری، پیش از آن که آفریده‌ها را بیافریند.[234]

امام در مورد فهم درست از بداء می‌فرمود: اگر مردم می‌دانستند در اعتقاد به بداء چه پاداشی هست، هرگز از سخن در آن کوتاهی نمی‌کردند.[235] می‌فرمود: خدای عز و جل به چیزی همچون بداء تعظیم نشده است. [236] و می‌فرمود:

پیامبر هرگز پیامبر نشد، جز آن‌که برای خدا به پنج چیز اقرار کرد: به بداءش، به اراده‌اش، به سجده‌اش، به بندگی‌اش و به اطاعتش. [237]

 صد‌ها حدیث در مورد بداء، از پیامبران و حضرت رسول و ائمه‌ي اطهار و دیگر بزرگان دینی در همه‌ي مکاتب نقل شده است، اما هیچ کس جز شیعه‌ي امامیه، شجاعت طرح و دفاع از آن را نداشته است وامام صادق این شجاعت و برقراری رابطه دوجانبه بین انسان و خدا را تقویت و استمرار بخشید. برای روشن‌تر شدن این مبحث، به احادیث پیامبر اکرم(ص) که مورد تأیید همه‌ي فرق اسلامی است، رجوع می‌کنیم تا بداء عملی را که ایشان آموزش دادند، دریابیم.

پیامبر(ص) فرمودند: هر که مالی بگیرد و قصد باز پرداخت داشته باشد، خداوند وسیله‌ي پرداخت آن را فراهم می‌آورد اما اگر قصد اتلاف آن را داشته باشد، خداوند آن مال را در دست او تلف می‌کند.[238] همان‌طور که مشاهده می‌شود عکس‌العمل خداوند با دو اراده‌ي متفاوت از انسان، بداء می‌شود.

پیوند با خویشاندان عمر را دراز می‌کند و از مرگ بد جلوگیری می‌کند. عمر که دست خداست با پیوند با خویشاوندان دراز می‌شود. بداء در طول عمر فرد، با پیوند با خویشاوندان صورت مي‌پذيرد.[239]

نیک‌خویی و رفتار خوش با همسایگان، شهر‌ها را آباد و عمرها را طولانی می‌کند.[240] در اینجا نیز عمر انسان که به‌دست خداست با اخلاق خوش آنها افزایش می‌یابد. حضرت رسول می‌فرمایند: هرگاه خداوند بر قومی اراده‌ي شر فرماید، کارهاشان را در دست مردم تجمل پرست قرار دهد. هم چنین فرموده است وقتی که خداوند اراده‌ي نابودی قومی فرماید، زنا را در بین ایشان رواج دهد و می‌افزاید: وقتی که خداوند بخواهد قومی را بزرگ گرداند، عفت و گذشت را به ایشان می‌بخشد و هرگاه بخواهد قومی را منقرض سازد، درهای خیانت را به رویشان می‌گشاید. حضرت رسول بیان می‌دارند که اگر خداوند بر قومی اراده‌ي شر نماید، نادانان را بر ایشان حاکم گرداند و بی‌خردان در بین ایشان به قضاوت نشینند و ثروت‌ها را در دست بخیلان قرار می‌دهد.[241]

همان‌طوری که ملاحظه می‌شود، نابودی اقوام به زنا، تجمل، بی‌عفتی، خیانت، نادانی، بخل، جهل در قضاوت و… وعده داده شده است. یعنی انجام این امور، خدا را به عکس‌العمل در برابر رفتار مردم وادار می‌کند و بر عکس اگر قومی پاکدامنی، عقلانیت، دوری از تجمل و… و توبه و استقفار نمایند، خداوند عذاب را بر می‌دارد.

رابطه‌ای دو جانبه بین جوامع انسانی با خداوند که هر رفتاری که تغییرکند، حکم خدا نیز تغییر خواهد کرد؛ دهها روایت از حضرت رسول نقل شده که صدقه هفتاد بلا و بیماری را دور می‌کند، رابطه‌ي بین انفاق و بداء خدا در بلا و حوادث كه برای قوم یونس پیامبر(ع) بعد از آمدن وعده‌ي عذاب به دلیل توبه و استغفار بداء شد و تغییر ایجاد شد و پیامبرش یعنی حضرت یونس(ع) به دلیل تعجیل در امور به شکم ماهی افتاد و با گفتن (سبحانک انی کنت من الظالمین) مورد استجابت خداوند قرار گرفت و برای خود او در شکم ماهی نیز بداء حاصل شد و خداوند فرمود، بعد از این استغفار (نجیناهم من الغم) ما یونس را از غم نجات دادیم. هم در مورد قوم یونس بداء شد و هم در مورد خود یونس(ع) بداء صورت پذیرفت. به‌دلیل تغییر رفتار قوم و تغییر رفتار در حضرت یونس(ع)، رابطه‌ای دو طرفه بین انسان و خدا و حضور لحظه به لحظه‌ي رب برای تربیت و پرورش در زندگی و فکر و عمل فرد و جامعه است. برهمین اساس، نماز غفیله به عنوان یک نماز مستحبی از سوی حضرت رسول(ع) به عنوان واردکننده‌ي فرد به دارالسلام و دارالکرام معرفی می‌شود.[242] در حقیقت بداء آشکار شدن عکس‌العمل خداوند نسبت به رفتار جامعه و فرد است که قبلاً روشن و آشکار نبوده است و بدین ترتیب حضور او کاملاً ملموس و نزدیک می‌گردد.

از این قبیل روایات بسیار زیاد و متعدد وجود دارد و آیات زیادی در قرآن نیز به آن اختصاص یافته (سوره شعراء، سوره نوح، سوره قصص و…) سوره‌هایی هستند که رسماً خداوند به تغییر رفتار خود در برابر تغییر رفتار مردم و قوم‌ها اشاره دارد.

در سوره نوح، حضرت نوح(ع) از قول خداوند به قوم خود می‌گوید: تقوای خدا و اطاعت از من را انجام دهید تا خداوند ذنوب (گناهان) شما را بیامرزد و اجل معلق جامعه‌ي شما را به اجل مسمی (که دورتر است) تبدیل نماید.[243]

آری امام صادق(ع) در دوران امامت خود، علت گمراهی‌ها و گناهان بزرگ و قتل‌ها و جنگ‌ها و فتنه‌ها را دوری مردم از حضور خدا در زندگی شان می‌دانست و با گسترش فرهنگ بداء به مردم آموخت که حتی در مورد فرزند امامان معصوم نیز می‌تواند بداء صورت گیرد و اسماعیل را که قرار نبود در آن زمان بمیرد،[244] از پدر جدا کرد و به خاک سپرد. حال، امام مسئولیت عظیم خود را انجام داده، بنیاد نوین در اندیشیدن و رفتار دینی شیعی در علم فقه، در اصول، در سیاست، در اجتماع، درتربیت، در فرهنگ، در آموزش، در اقتصاد، در کلام، در علوم تجربی، در ابتلاء پذیری، در وحدت، در عرفان، در عشق به خداوند، در توحید عملی و… تأسیس نمود.[245] رهبری آسمانی او از دل تاریخ گذشته و وجود مبارکش برای هر عصر و نسلی امام و پیشوا است و در هر زمان به‌وجود او نیاز حیاتی است که او همه‌ي مؤمنانش را هدایت و امامت می‌نماید. گویا سخن او به گوش می‌رسد که فرمود:

مردم به شناخت چهار چیز نیازمندند: اول این که پروردگار خود را بشناسند. دوم آن چه را که خداوند در رابطه‌ي با آنها انجام داده است، بشناسند. سوم این که آن چه را که خدا از آنها می‌خواهد، بشناسند و چهارم این که آنچه که آنان را از دین او بیرون می‌برد، بشناسند.[246]

 خداوند انشاء ا… ما را از متوسلان به آن حضرت و ایشان را از شفیعان ما در آخرت و دنیا قرار دهد.

ـ ((يادداشت)) ـ

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

..........................................................................................

 


[1]. امالي شيخ طوسي، ج2، جلسه پانزدهم، حديث 47، ص 127.

[2]. مروج الذهب مسعودي، ج2، ص77. (مروج الذهب و معادن الجواهر، نويسنده علي بن حسين مسعودي، مترجم ابوالقاسم پاينده)

[3]. همان، ج2، ص.79.

[4]. تاريخ طبري ، ج8، ص 3381 الي 3384 (تاريخ الرسل و الملوک تاليف محمد بن جرير طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده مشهور به کتاب تاريخ طبري).

[5]. همان، ص3400.

[6]. تاريخ طبري، ج 8، ص.3734.

[7].درباره حوادث دوران بعد از شهادت امام حسين7 تا سال يکصد هجري قمري به کتاب صبح ساجد مراجعه شود.

 [8]. تاريخ طبري، ج9، ص3851.

[9]. سوره حشر: آيه 10 (… اي پروردگار ما، ما و برادران ما را که پيش از ما ايمان آورده‌اند را بيامرز و کينه کساني را که ايمان آورده اند، در دل ما جاي مده…).

[10]. مروج الذهب، ج2، ص 187؛ درباره عمر ابن عبدالعزيز و حکومت وي به کتاب "آن 19 سال" مراجعه شود.

[11]. همان.

[12]. همان، ص202.

[13]. همان، ص 209.

[14]. تاريخ طبري، ج9، ص 4063.

[15].در مورد اين قبيله‌ها و اختلافات آنها در صفحات آينده سخن به ميان خواهد آمد.

[16]. تاريخ الفي، ج 1، ص 598. (نويسندگان قاضي احمد تقوي/ آصف خان قزويني به تصحيح غلامرضا طباطبايي مجد).

[17]. تاريخ الفتوح، ابن اعثم کوفي، ص 756.

[18]. تاريخ يعقوبي، ج2، ص 141.

[19]. همان.

[20]. تاريخ طبري، ج9، ص 4088.

[21]. در صفحات آینده توضیح بیشتری در این زمینه داده خواهد شد.

[22]. تاريخ طبری، ج 10، ص 4206.

[23]. همان، ص 4219.

[24] شمال عراق، زمين‌هاي بين دجله و فرات را جزيره مي‌ناميدند.

[25]. تاريخ طبري، ج 10، ص 4300.

[26]. مروج الذهب، ج2، ص 219.

[27]. در مورد اتحاد زیدیان و کیسانیه و عباسیان در صفحات آینده سخن به میان خواهد آمد.

[28]. مروج الذهب، ج 2 ،ص 217.

[29]. تاريخ طبري، ج 10، ص 4502.

[30]. همان، ص 4572.

[31]. همان، ص 4588.

[32]. مروج الذهب، ج 2، ص 74 ؛ حوادث سال 63 هجري.

[33]. تاريخ الفي، ج2، ص 1135.

[34]. تاريخ طبري، ج11، ص 4613.

[35]. همان، ص 4623.

[36]. همان، ص 4613.

[37]. تاريخ طبري، ج 11، ص 4614.

[38]. همان، ص 4613.

[39]. سوره ي احزاب آيه 33.

.[40]تاريخ طبري، ج 11، ص 4619 الي4623.

[41]. تاريخ کامل ابن اثير، ج 7، ص3272 و 3299.

[42]. همان، ص 3307.

[43]. حسن مثنی ـ پدر عبدا… ـ با دختر امام حسین7 ازدواج کرده بود و عبدا…، نوه‌ي مشترک امام حسن7 و امام حسین7 بود.

 [44].الارشاد شيخ مفيد، با ترجمه و شرح رسولي محلاتي، ج2، ص 267 تا 271.

[45]. اصول کافي، ج 2، ص 206. شبيه و همين روايت از امام باقر7 نيز نقل شده است

[46]. همان، ص 209. همچنين نظير همين روايات در باب دينداري بدون امام در اصول کافي ج 2 چندين روايت ديگر نقل شده است.

[47]. همان، ص 195.

[48]. همان، ص 171.

[49]. همان، ص 170 تا 173.

[50]. همان، ص 157 الي 161.

[51]. همان، ج 3، احاديث2311 الي 2314.

[52]. تاريخ کامل ابن اثير، ج 7، ص3253.

[53]. همان.

[54]. درباره اين گروه‌ها و نحوه عملکرد سياسي _ اجتماعي آنها در کتاب " آن 19 سال "صحبت شده است.

[55]. تاريخ تمدن اسلام، تاليف جرجي زيدان، ترجمه علي جواهر کلام، ص 241.

[56]. همان، ص 247.

[57]. تاريخ طبري، وقايع سال146.

[58]. تحف العقول، ص387.

[59]. تاريخ تمدن اسلام، ص 338.

[60]. معاني الاخبار شيخ صدوق، ص 398.

[61]. همان، ص 375.

[62]. اصول کافي، ج 2، ص 274.

[63]. اصول کافي، ج 1، باب ناگريزي از حجت، بخشي از مباحثات امام با علماي بني‌عباس و زنديقيان براي اثبات امامت ثبت شده است.

[64]. همان، ص 250.

[65]. همان، ص 251.

[66]. همان، ص 252.

[67]. همان.

[68]. همان، ص 236 تا 294.

 [69]. فردي از بصره كه اعتقادي به امامت نداشت و از شاگردان حسن بصري بود، به همراه واصل بن عون از مروجان تفکر معتزله بودند.

[70]. اصول کافي، ج 1، ص 236 الي 245. يعقوب كليني در قرن سوم و اوايل قرن چهارم مي‌زيسته و ايشان كتاب كافي را در مدت 20 سال تأليف كرده است.

[71]. همان، ص 261.

[72]. همان، ص 322.

[73]. سوره انبياء، آيه 73.

[74]. سوره قصص، آيه41.

[75]. اصول کافي، ج1، ص 313 و 314.

 

[76]. فرق الشيعه، ترجمه جواد شکور، ص9.

[77]. المقالات و الفرق، ص 59.

[78]. تاريخ بغداد، ج13، ص 313 و 424.

[79]. براي اطلاعات بيشتر رجوع کنيد به دائرة المعارف اسلامي، ماده حشو.

[80]. اصول کافي، ج 3، ص 389، باب ايمان و کفر.

[81]. قياس در لغت به معني اندازه گيري و مقايسه است و در اصطلاح شرع عبارت از حکمي است در مورد کاري که در شريعت معلوم باشد، سپس امر ديگر را که با آن حکم در علت يکسان است، قياس يا مقايسه مي‌کنند و همان حکم اول را صادر مي‌کنند (تعريفات جرجاني ص 159).

[82]. تحف العقول، ص 383.

[83]. امالي شيخ طوسي، ج2، جلسه نوزدهم، ص 351، ترجمه صادق حسن زاده.

[84]. اصول کافي، ج1، کتاب عقل و جهل.

[85]. بعدها در زمان ابوعلي جبايي (260-324) شاگرد او ابوالحسن اشعري تفکر معتزله نيز دچار شکست شد و تفکر اشعري به کمک علماي اهل سنت و حديث، ريشه ي معتزله را با ياري گرفتن از دربار بني‌عباس برچيدند و غالب علما و وابستگان معتزله را از بين بردند.

[86]. معاني الاخبار، ص 301.

[87]. تحف العقول، ص 399.

[88]. معاني الخبار، ص 301.

[89]. مقاتل الطالبين، ص 91 ؛ فرق الشيعه، ص 33.

[90]. الملل و النحل شهرستاني، ج1، ص 251 - 252.

[91]. تاريخ الفي، ج 2، ص1203 تا 1205.

[92]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 394. (البته مسعودي در مروج الذهب معتقد است که ادريس برادر محمد نفس زکيه بوده که بعد از جنگ منصور به آفريقا گريخته است.).

[93]. تاريخ طبري، ج10، وقايع سال 127.

[94]. همان، حوادث سال 145.

 [95]. همان، حوادث سال166.

[96]. شيعه و فرقه‌هاي اسلامي، ص61.

[97]. اصول کافي، ج2، باب حجت حديث 1094.

[98]. همان، حديث 1119.

[99]. همان، حديث 1121 الي1132.

[100]. تاريخ ابن خلدون، ج2، ص 349.

[101]. همان، ص 350.

[102]. اصول كافي، ج2، حديث 1168.

[103]. همان، حديث‌هاي 1054- 1055.

2.همان، حديث 1085.

               

[105]. امالي شيخ طوسي، ج1، ص117؛ ج 2، حديث 35.

[106]. رجال مامقاني، ج 3، ص 236 و 237 ؛ رجال كشي، ص 290.

[107]. تاريخ شيعه و فرقه‌هاي اسلام، ص 153.

[108]. كتاب آراء ائمه الشيعه، خليل كمره اي، ص 193و 194.

[109]. همان، ص77.

[110]. رجال كشي، ص 296.

[111]. تاريخ چهارده معصوم، ص298.

[112]. رجال کشي، ص 295، شماره 521.

[113]. دايرة المعارف اسلامي، ج8، ص 649.

[114]. همان، ص 168 تا 186.

[115]. ملل و نحلل شهرستاني ج1، ترجمه جلالي نائيني، ص 397.

[116]. تاريخ ايران، ج سوم دانشگاه کمبريج، ص 425.

[117]. همان، ص 410.

[118]. همان، ص 419.

[119]. همان، ص 419 تا 445.

[120]. براي اطلاع بيشتر به کتاب ملل و نحل شهرستاني، ج1، ص 420 مراجعه شود.

[121]. ملل و نحل، ج1، ص 425.

[122]. کتاب مزدک را زند مي‌گفتند و طرفدارانش را زندي که بتدريج به زنديق مبدل شد. ملل و نحل، ص420 تا 428.

[123]. المقالات و الفرق، ص 93.

[124]. فرق الشيعه، ص30.

[125]. همان، ص94.

[126]. همان، ص30.

[127]. المقالات الفرق، ص 95.

[128]. همان، ص 98.

[129]. فرق الشيعه، ص 35.

[130]. همان، ص 36.

[131]. المقالات الفرق، ص 101.

[132]. همان.

[133]. ملل ونحل، ج1، ص 201.

[134]. المقالات الفرق، ص 110.

[135]. همان، ص 115 و 116.

[136]. امالي شيخ طوسي، ج2، جلسه 14، حديث 912.

[137]. همان، ج1، جلسه 4، حديث 169.

[138]. همان، ص 17.

[139]. همان، ص 207.

[140]. همان، ص 207-209.

[141]. همان، ص 211.

[142]. همان.

[143]. همان، ص 669.

[144]. همان، ج2، ص 665.

[145]. همان، ص 671.

[146]. من لايحضره الفقيه، ج4، ص 223، حديث 3617.

[147]. امالي شيخ طوسي، ج1، ص435.

[148]. همان، ص 417.

[149]. من لا يحضره الفقيه، ج4، ص 222، حديث 3614.

[150]. امالي شيخ طوسي، ج2، ص 157.

[151]. همان، ج1، ص 341.

[152]. همان، ج2، ص 295.

[153]. دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 2، ص 698.

[154]. همان.

[155]. آفرينش و تاريخ، نوشته مطهر بن طاهر مقدس، ترجمه محمود رضا شفيعي کدکني، ج 2، ص 919 و920.

[156]. تاريخ کامل، ابن اثير، ج 7، ص3209.

[157]. همان، ص3210.

[158]. همان، ص3211.

[159]. همان، ص3251.

[160]. امالي شيخ طوسي، ج2، ص625، جلسه35، حديث 19.

[161]. تاريخ کامل ابن اثير، ج7، ص3252.

[162]. آفرينش و تاريخ، ج2، ص 956.

[163]. همان.

[164]. اصول کافي، ج4، حديث 2896، 2897، 2898.

[165]. امالي شيخ صدوق، مجلس 50، حديث6.

 [166]. همان، حديث11.

 [167]. تحف العقول، ص 388.

[168]. امالي شيخ صدوق، مجلس50، حديث15.

 [169]. ملل و نحل، ج1، ص201.

[170]. عمده المطالب، ص83.

[171]. همان.

[172]. تاريخ چهارده معصوم، ص 290، 291.

[173]. تحف العقول، ص 375 تا 377.

[174]. تاريخ طبري، وقايع سال 137.

[175]. آفرينش و تاريخ، ج 2، ص 953.

[176]. تاريخ طبري، وقايع سال 136، ج 11، ص 4710.

[177]. تاريخ کامل، ج 7 ص 3351، حوادث سال 137.

[178]. تحف العقول، ص374.

[179]. همان، ص 375.

[180]. همان، ص 376.

[181]. همان، ص 376.

[182]. همان، ص 384.

[183]. همان، ص 385.

[184]. همان، ص 390.

[185]. همان، ص 322.

[186]. همان.

[187]. همان، ص 323.

[188]. همان، ص 235 تا 328.

[189]. آفرينش و تاريخ، ج 2، ص 924.

[190]. همان، ص 925.

[191]. همان، ص 926.

[192]. مروج الذهب مسعودي، حوادث سال 132.

[193]. همان.

 

[194]. الخصال شيخ صدوق، ج 1، ترجمه حسن زاده، حديث 788.

[195]. همان.

[196]. همان، حديث 799 و 800.

[197]. همان، حديث 782.

[198]. همان، حديث 743.

[199]. همان، حديث 723.

[200]. امالي شيخ صدوق، ترجمه کريم فيضي، مجلس دهم، حديث 9.

[201]. من لايحضره الفقيه، ج4، ص225، حديث 3626.

[202]. همان، ص226، حديث 3631.

[203]. بحار الانوار، ج89، ص 107، بيروت.

[204]. اصول کافي، ج2، ص181.

[205]. بحار الانوار، ج 89، ص 181.

[206]. همان، ص 15.

[207]. اصول کافي، ج2، ص 18.

[208]. وسايل الشيعه، ج4، ص 849.

[209]. الحياة، ج2، ص 116.

[210]. همان، ص152.

[211]. همان، ص158.

[212]. بحار النوار، ج89، ص 207.

[213]. در زمان امام صادق7 400 جلد کتاب فقهي که به 400 اصل مشهور شد، تدوين گرديد که بعدها در کتب فقهي مورد استفاده قرار گرفت.

[214]. چهارده معصوم، حسين عمادزاده.

[215]. حلية الاولياء، ج3، ص 197.

[216]. ملل و نحل، ج1، ص 207.

[217]. فهرست ابن نديم، ص 327.

[218]. همان، ص 329.

[219]. همان، ص 403.

[220]. براي فهم بيشتر عملکرد علمي، فرهنگي، ديني، اخلاقي و… امام صادق7 به کتاب آن نوزده سال رجوع شود. [6376 - 8904 -3877- 2136 -5110 -1470- 7864]

[221]. ارشاد، شيخ مفيد، ج2، ص177.

[222]. امالي شيخ طوسي، ج1، مجلس چهارم، ص 249، حديث 31.

[223]. اصول کافي، ج1، ص 310.

[224]. جوامع الکلم الامام صادق، ج1، ص 387.

[225]. همان.

[226]. دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 8، ص 648.

[227]. همان.

 

[228]. کمال الدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، ص 138 و139.

[229]. همان، ص، 140 الي 145.

[230]. همان، ص137.

[231]. ارشاد، شيخ مفيد، ج2، در اخبار موسي بن جعفر7، ص 302 الي 308.

[232]. همان، ص 309 الي323.

[233]. توحيد، ابن بابويه، ص 49.

[234]. همان، ص 523، حديث 390.

[235]. همان، حديث 389.

[236]. همان، حديث 384.

[237]. همان، حديث 387.

[238]. نهج الفصاحه، جواد فاضل، ص231.

[239]. همان، ص 222.

[240]. همان، ص 221.

[241]. همان، ص 223 و224.

[242]. من لا يحضره الفقيه، ج2، حديث 1559.

[243]. سوره نوح آيات يک به بعد.

[244]. به دليل رفتار غلط يا امکان سوء استفاده يا نفوذ شيطان براي او….

[245]. و اين موفقيت وصف ناپذير امام صادق، بسيار بزرگ است که اين بندگي عملي غير قابل تصور، با پوشيدن لباس خوش نقش شهادت به اوج بلنداي خود رسيد.

[246]. ارشاد مفيد جلد2، صفحه 284.