loader
×

کهف هفتم


به نام خداوند بخشاینده مهربان

کهف هفتم

تحلیلی بر دوران زندگی و امامت امام کاظم(ع)

فهرست عناوين

 

مقدمه. 11

سال و ماه تولد امام موسي كاظم7..... 20

گوشه‌اي از حوادث قبل از امامت امام موسي كاظم7 در زمان بني‌اميه و بني‌عباس    23

آغاز دوران امامت امام كاظم7..... 32

جانشيني براي امام صادق7..... 36

گروه‌هاي سياسي ـ ديني در زمان امام كاظم7..... 43

زيديان.. 49

ديدگاه غلط گروه‌هاي غير شيعه نسبت به خداوند و توحيد. 58

نقش اراده خداوند در زندگي بشر و چگونگي ثواب و گناه انسان‌ها از ديدگاه غير شيعه  62

ديدگاه‌ها در آن دوران پيرامون پيامبر اكرم6 و پيامبري... 63

تحريف دين و تاريخ شيعه در دربار بني‌عباس.... 72

نشر خرافات به وسيله سيف ابن عمر.. 74

عمده تحريفات سيف بن عمر در تاريخ.. 75

نظريات سيف بن عمر در دوران امام موسي كاظم7..... 75

دوران امامت امام موسي كاظم7 در زمان منصور عباسي.. 77

فرهنگ سازي... 80

رابطه درست با دنيا 81

حق گرايي.. 83

توصيف شأن انساني.. 84

عقل گرايي و خردورزي... 84

گرايش به علم واقعي.. 85

دوري از تكرار و روزمرگي و ميل به رشد و بالندگي.. 85

ارزيابي دائمي خود. 86

آماده كردن شرايط براي ظهور حكمت در درون.. 86

اقدام به اصلاح گرايي ميان مردم. 87

حفظ حريم و حرمت مردم. 87

خوش اخلاقي و حسن ظن به خدا 87

فروتني و شكيبايي.. 88

دوري از شهوات... 88

برقراري بهترين روابط با مؤمنان.. 89

خرج كردن اموال در طاعت خدا 89

دوران مهدي عباسي (ظهور تجمل گرايي و اشرافيت جديد). 90

سياست مهدي عباسي.. 92

دستگيري امام موسي كاظم7 توسط مهدي... 96

فرهنگ سازي الگوي انساني.. 97

امامت و ولايت پذيري... 98

فرهنگ روابط با مردم. 103

پايمردي در ميان تهمت‌ها 108

غيرت و شرف و دوري از توجه به ناموس مردم. 109

توجه به خردگرايي و عاقلانه انديشيدن.. 109

فرهنگ سازي فردي و خانوادگي و ... 110

عمده روايات امام موسي كاظم7..... 114

محدثان روايات امام كاظم7..... 114

جايگاه ياران خاص امام كاظم7 در علم رجال و حديث... 116

عمده احاديث امام كاظم7 وموضوعات آنها 116

تمركز حضرت امام كاظم7 بر روي احكام. 118

جمع بندي كلي احاديث امام موسي كاظم7..... 119

قرآن سرلوحه زندگي مؤمنانه. 120

الف: امامت در قرآن.. 124

ب: اصالت ايمان از ديدگاه قرآن.. 126

ج: درباره توكل و مراتب آن.. 126

د: گناهان بزرگ.... 127

هـ ـ هدايت جاويد در قرآن.. 127

تحليلي بر خلافت موسي هادي... 128

كشته شدن موسي هادي خليفه عباسي.. 130

تحليلي برپديدار شدن فاجعه فخ و شرايط رنج آور آن زمان.. 132

تبار حسين بن علي بن حسن بن حسن بن علي7..... 134

گسترش نهضت دين گريزي و دين ستيزي در زمان موسي هادي... 137

توطئه‌هاي مستمر شيطان در تاريخ آدميان.. 140

مظلوميت امام كاظم7 و تقيه. 144

دفاع از علي7 و امامت بها دارد. 148

مهاجرت بزرگ.... 150

دوران‌هاي مهاجرت... 153

فرزندان امام موسي كاظم7..... 156

فرزندان پسر امام موسي كاظم7..... 160

حضرت فاطمه معصومه3... 164

الگوي عبادت... 169

مقام هجرت... 172

واكنش مأمون.. 174

نتيجه كلي.. 178

احمد ابن موسي شاه چراغ7..... 179

لقب شاه چراغ.. 181

امام رضا7..... 181

مشكلات خاص دوران امام رضا7: 182

تحليلي بر چرايي بردن امام رضا7 به مرو توسط مأمون عباسي.. 186

خصومت با امام رضا7 توسط مأمون.. 189

چرا امام قبول كرد كه به مرو برود ؟. 192

شرح امامت... 197

دوران هارون الرشيد. 206

هارون و شيعيان حسين7..... 210

امام كاظم7 در برابر نظام عباسي.. 212

رو در رويي امام كاظم7 با حكام بني‌عباس.... 214

دوست نداشتن ظالمان.. 215

قصد ترور امام كاظم7 با زهر توسط هارون الرشيد. 216

مناظره امام كاظم7 با هارون الرشيد براي اثبات حقانيت ائمه اطهار7..... 216

نهي از همكاري با ظالمان.. 217

حفاظت قرآني از احكام. 218

كل حكومت در اختيار امام است... 219

پيش بيني برافتادن برمكيان.. 219

واقفيه. 220

مبارزه امام موسي كاظم7 با واقفيه. 227

اصحاب امام كاظم7..... 236

مباحثات هشام بن حكم با علما و مخالفان در دربار هارون الرشيد. 245

ادامه مباحثه. 248

استدلال ديگر هشام بن حكم درباره عصمت امام. 252

مشي و تأليفات شاگردان امام موسي كاظم7..... 255

الگوي سياسي.. 257

سلاح دعا 263

بخش هايي از دعاي پر فيض جوشن صغير.. 266

دعاي رهبه. 270

دعا رفع بلا مشهور به غلام يحيي.. 270

دعاي بعد از نماز جعفر طيار در روز جمعه. 271

دعا در سجده‌هاي شكر.. 272

دعا بعد از سر برداشتن از سجده شكر.. 272

دعاهاي آن حضرت به مناسبت اعياد خاص...... 273

نامه و عريضه به خداوند. 276

دعاي حرز و دفاع.. 278

چرايي كرامات... 284

ظهور كرامات از امام موسي بن جعفر7..... 288

روزهاي سخت... 294

آنچه كه از امام باقي مي‌ماند. 298

پايان 35 سال رنج امامت... 301

هارون به دنبال بهانه براي شهادت امام كاظم7..... 301

آمدن هارون به مدينه و دستگيري و زنداني كردن امام. 303

دخالت برمكيان در قتل امام. 306

شهادت امام با سم. 307

نشان دادن جنازه امام توطئه آخر هارون الرشيد. 308

صلوات بر موسي بن جعفر7..... 309

 

 

 

 

 

مقدمه

به نام خداوند بخشاينده مهربان

در آستانه تحكيم حكومت بني‌عباسي، يكي از دوران‌هاي سخت و طاقت فرسا براي مؤمنانِ پيرو خاندان عصمت و طهارت: به وجود آمد. شيعه كه تا آن زمان روزگار پرفراز و نشيبي را در دوران بني‌اميه طي كرده بود، با خلافت چند خليفه جديد بني‌عباس رو به رو گرديد. منصور، مهدي و هارون الرشيد، سه خليفه‌اي بودند كه زمان حكومتشان بيش از ده سال بوده است كه به آنها فرصت مي‌داد تا اهداف خود بر عليه شيعه اماميه را پيش ببرند. اين هجمه شديد به مؤمنان آل ابي طالب و سركوب آنها، فرصتي مناسب لازم داشت تا در همه زمينه‌هاي فرهنگي، سياسي، نظامي، فكري، اعتقادي و عبادي برنامه ريزي گردد. از زماني كه منصور خصومت علني خود را بر عليه هاشميان و سادات مخالف ظلم نظام عباسي آغاز كرد تا زمان اوج اقتدار عباسيان در حاكميت هارون الرشيد، حدود سه تا چهار دهه طول كشيد. اين خلفاء مبارزان شيعه را دسته دسته اعدام مي‌كردند و در ستون‌هاي قصرهاي خود تعداد زيادي را زنده بگور كرده و گورهاي دسته جمعي از سادات بر پا نمودند.

براي نابود كردن فرهنگ و اعتقاد و دين و باور شيعيان اقدام به جعل حديث و تحريف روايات حضرت رسول6 و صحابه بزرگ او نمودند تا شيوه و منش حضرت علي7 و امام حسن7 و امام حسين7 را مؤيد نظام خود معرفي نموده و روايات و عملكرد آنها را به نفع تحكيم بني‌عباس مصادره به مطلوب نمايند. بدعت‌هاي اعتقادي و رفتاري وسيعي را به اسمِ دين صحيح هم در تفسير و تأويل قرآن و هم در تبيين روايات انجام دادند. اين خاندان به پشتوانه قدرت نظامي قوي‌اي كه ايرانيان پيرو ابومسلم براي آنها فراهم آورده بودند، به خوبي قادر بودند كه هر مخالفتي را سركوب كنند. از ثروت بي‌حسابي كه از حكومت بني‌اميه و درباريان آنها باقي مانده بود و اكنون در خزانه بني‌عباس قرار داشت، در جهت اهداف خود بهره‌هاي بسيار بردند. تطميع مردم، شاعران، كاتبان و نويسندگان از يك سو و جعل تاريخ و روايت حديث از سوي ديگر با پرداخت پول‌هاي فراوان صورت گرفت. از ره آورد سركوب نظامي و تبليغ فرهنگي و دروغ پردازي‌هاي تفسيري و روايي، دين بني‌عباس به جاي دين اسلام و امامان شيعه7 به جامعه معرفي گرديد و بزرگان مذهبي بسياري از فرقه‌هاي اسلامي به دربار بني‌عباس روي آوردند و مؤيد اسلام بني‌عباسی گرديدند. در چنين شرايطي قيام‌ها و انقلاب‌هاي نظامي سادات علوي بر عليه بني‌عباس نه تنها كارساز نبود بلكه به تحكيم هر چه بيشتر حكومت عباسيان منجر گرديد و در راستاي آن هزاران نفر از مجاهدان و عابدان و عالمان شيعه سركوب شده و اعدام گرديدند. بعضي از اين قيام كنندگان نظير: محمد نفس زكيه و ابراهيم قتيل باخمري، فرزندان عبدالله محض نوه امام حسن7 بودند. همچنين قيام حسين بن علي بن حسين بن حسن7 معروف به شهيد فخ در زمان موسي هادي برادر هارون الرشيد همه و همه يكي پس از ديگري درهم شكستند كه نه تنها حاصلي براي برپايي حقيقت شيعه به دست نيامد بلكه منجر به انشعابات در باورهاي شيعه نيز گرديد كه در بعد اعتقادي گروه‌هاي جديدي از شيعه به وجود آمد كه خود مشكلات زيادي را در تاريخ آينده به وجود آوردند. تفكر اعتقادي زيديان شكل جديد و التقاطي پيدا كرد و فرقه‌هاي فكري سياسي‌اي نظير اسماعيليه و ادريسيه، تفكري خود ساخته از شيعه را ارائه دادند كه تعداد زيادي از شيعيان را به خود جذب نمودند و خودشان از دشمنان شيعه اماميه گرديدند. در يك چنين شرايطي امامان بزرگوار و جانشينان به حق حضرت رسول6 با جامعه‌اي رو به رو بودند كه معتقدان دين دار آن يا به تفكر غالب حكومت روي مي‌آوردند يا به نهضت‌هاي مخالف آنها پناه مي‌بردند و عده خاص ديگري نيز سعي در حفظ دين خود در هر شريطي داشتند؛ امّا جو حاكم به تدريج آنها را به خود جذب مي‌نمود و قادر به حفظ ارزشهاي خود نمي‌گرديدند كه يا به اكثريت جامعه مي‌پيوستند يا بي‌تفاوت شده و از ميدان خارج مي‌گرديدند. امامان بزرگوار شيعه از بعد از حضرت رسول6 هميشه با يك چنين حالتي در جامعه اسلامي رو برو بوده‌اند. امام علي7 كه در سقيفه بني‌ساعده از خلافت بر حقي كه در غدير خم به دستور خداوند و با ابلاغ حضرت محمد6 دريافت كرده بود، كنار گذاشته شد و در مدت بيست و پنج سال با روش سكوت، جامعه مؤمنان را كه بسيار هم اندك بودند سرپرستي نمود و با هجوم مردم بعد از قتل عثمان به درب خانه‌اش خلافت را پذيرفت؛ امّا جامعه آلوده شده به زياده خواهي از دنيا و قدرت و ثروت تاب عدالت علي7 را نداشت و در سه جنگ خانگي در جمل و صفين و نهروان عملاً ثابت نمود كه جامعه مؤمنانه را كه حضرت علي7 به صورت علني تبيین مي‌كند نمي‌پذيرد و نهايتاً با ضربت ابن ملجم عاصي از عدالت كه در مسلك خوارجي بود، شربت شهادت نوشيد و امام بعدي و جانشين او كه مجدداً سعي كرد تا اين جامعه مؤمنانه را دوباره بر پا كند، تنها چند ماه بيشتر تاب نياورد و با تسليم بزرگترين سردارانش به معاويه، ناچار تسليم خواسته كل جامعه شد و حكومت را به معاويه سپرد و خود در انزوا و تقيه زيست تا به سم نفوذي معاويه در خانه‌اش او نيز راه شهادت را در پيش گيرد. كاملاً مشخص بود كه جامعه مؤمنان در آن دوران، تاب امامت و خلافت آسماني را نداشته است و ميل دسته جمعي مردم به سوي ارزش‌هاي نظام بني‌اميه، باقي مانده مؤمنان خاص را كاملاً به حاشيه راند و بقيه عمر امام حسن7 به سازماندهي پنهاني همين مؤمنان سپري شد. در زمان امام حسين7 نيز اين شيوه تا معاويه زنده بود رعايت گرديد و با مرگ معاويه و حكومت يزيد و آشكار شدن فساد و ظلم او مردم كوفه خواهان بازگرداندن حكومت حضرت علي7 شدند كه در اين ادعا صادق نبودند؛ امّا با نوشتن نامه‌هاي بسيار به امام حسين7 او را به كوفه دعوت كردند و امام حسين7 با آنكه از خيانت جماعت كوفي آگاه بود، براي اتمام حجت كردن با تمام مردم آن زمان و اتمام حجت كردن براي تاريخ آيندگان به سوي كوفه آمد و در نهايت مظلوميت به دست همين دعوت كنندگان و غاصبان بني‌اميه‌اي به شهادت رسيد. اين ميل به بر پايي نظام مؤمنانه با شهادت امام حسين7 براي هميشه از نظر امامان بعدي دور گرديد و از اين تاريخ تا غيبت امام زمان4 هيچ امام ديگري هرگز دست به هيچ اقدامي در اين زمينه نزد و امامان معصوم از اين تاريخ به بعد شيوه ساختن جامعه مؤمنان خاص را به مانند سه امام قبلي پيش گرفتند و به سوي تشكيل يك جامعه مؤمنانه پنهان در دل جامعه فاسد آن روز به دور از قيام مسلحانه روي آوردند و اسلام و حدود و شرايط آن را در اين جوامع بر پا ساختند. زماني كه سر بريده امام حسين7 بر روي نيزه‌ها از شهري به شهر ديگر برده مي‌شد، مؤمنان خاص از زبان اين سر بريده صداي تلاوت آيات قرآن مي‌شنيدند. زيد ابن ارقم، سهل ابن مسيب و كسان ديگر شهادت داده اند سر بريده حسين بن علي7 بر بالاي نيزه آيه نهم سوره كهف را تلاوت مي‌كرده است كه در اين آيه چنين آمده است‌ام حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا.[1] آيا پنداشتي كه داستان اصحاب كهف و رقيم از نشانه‌ها و آيات شگفت ما بودند؟[2]

مفسرين چرايي خواندن سوره كهف توسط سر بريده امام حسين7 را چنين بيان مي‌نمايند كه منظور آن عظمت قيام امام حسين7 است كه آنقدر عجيب و منحصر به فرد است كه حتي از اعجاب به غار رفتن اصحاب كهف نيز بزرگتر و عميق‌تر است و واقعه كربلا حيرت آورتر از واقعه اصحاب كهف مي‌باشد و از آن عجيب‌تر است؛[3] امّا اصحاب كهف كه در زمان نظام ظالم دقيانوسي باند مذهبي مشرك مدافع آنها و مردم جاهل و نادان تابع آنها رو در روي اين حاكميت همه جانبه باطل ايستادند و چون راهي براي آنها براي ماندن در مسير حق نبود به ناچار از جامعه آن روز جداشدند و به غار پناه بردند تا جان و ايمان خود را حفظ كنند كه خداوند آنها را تا ظهور دولت مؤمنان در بعد از بعثت حضرت مسيح7 در غار به صورت خواب و به دور از هياهوهاي جوامع زنده نگه داشت. آنچه كه مسلم است اين است كه داستان اصحاب كهف نشانه‌اي از نشانه‌هاي قدرت خداوند است كه گروهي را به خواب مي‌برد و سپس سيصد سال شمسي بعد آنها را از خواب بيدار مي‌كند كه اين امر بيانگر باور قيامت است و اينكه طول عمر آدميان در دنيا هر چه زيادتر هم باشد، بعد از زنده شدن در روز قيامت مي‌پندارند يك روز يا اندكي كمتر يا بيشتر در دنيا زندگي نكرده اند و همين اتفاق براي اصحاب كهف در غارشان رخ داده است. در كنار اين نشانه و در آيه 10 چنين آمده است، إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا . وقتي آن جوانان به غار رفتند گفتند پروردگارا ما را از نزد خويش رحمتي عطا كن و براي ما در امرمان رشد مهيا فرما. كه اين آيه هدف رفتن آن جوانمرادان به كهف را دستيابي به رحمتي مستقيم از سوي خداوند و قرار گرفتن در مسير رشد و تعالي معرفي مي‌نمايد كه مشخص مي‌شود كه اين نوع زيستن براي مؤمناني كه از ستم مردم و حكومت‌ها به تنگ آمده و براي حفظ ايمان و رسيدن به تعالي خود اقدام نموده و شرايط خاصي براي خود فراهم مي‌آورند، يك عمل عجيب نيست بلكه در طول تاريخ انسانهاي مؤمن به طور مستمر اتفاق افتاده است و در زمانهاي خاصي كه پيامبران يا امامان نتوانند حكومت الهي تشكيل دهند مؤمنان با توجه به راهنمايي پيامبران يا ائمه بايد جامعه‌اي خاص با شرايط ويژه براي خود در دل جوامع فاسد بنا كنند و اين امري تعجب انگيز و بيهوده نيست و نواي ملكوتي سر امام حسين7 بر نيزه‌ها كه اين آيات را قرائت مي‌كرده است، پيام مستقيم به مؤمناني است كه از اين تاريخ به بعد مي‌بايستي زيستن مؤمنانه خود را در جامعه‌اي خاص ادامه دهند. كهف در لغت به معني پناهگاه است، غار بزرگ را نيز كهف گويند. نام ديگر سوره كهف حائله است يعني ميانه و وسط چيزي قرار گرفتن؛ زيرا اين سوره بين جهنم و كساني كه قاري و عامل به اين سوره باشند، حائل و مانع مي‌شود و اجازه سرايت آتش جهنم به مؤمنين را نخواهد داد. حجاب و جدا سازنده نيز معني ديگر حائل است.[4]

از زمان شهادت امام حسين7 جامعه خاص مؤمنان داراي شرايط خاصي گرديد كه مهم ترين ويژگي آن دوري از قيام مسلحانه بر عليه حكومت‌هاي فاسد بوده است و همان طور كه قبلاً بيان شد ديگر هيچ امامي به مبارزه و جهاد مستقيم بر عليه حاكمان اقدام نكرد و قطعاً دلايل زيادي براي اين خط مشي وجود داشته كه در بيان روايات ائمه ما به صورت‌هاي زيادي بيان گرديده است. از بعد از عاشورا امام سجاد7 در مدينه به كنج عزلت رفت و در جهت ساختن جامعه خاص با خاندان و بزرگان خود اقدام نمود . او نه در نهضت توابين نه در قيام مختار ثقفي و نه در هيچ يك از نهضت‌هاي آزادي خواهي ديگر شركت نكرد. پسرش امام محمد باقر7 به تدوين دين و روايات صحيح و تفسير دقيق قرآن و ... پرداخت و اين محتواي عظيم و سازماندهي شده را ميان مؤمنان انتشار داد و امام صادق7 بر اين سازمان بزرگ، محتواي عظيم‌تر و عميق‌تر و همه جانبه‌اي را بنا كرد و شيعه اماميه از زمان او به شيعه جعفري مشهور شد. ويژگي هر سه امام بزرگ فوق، دوري از هياهوي انقلابي و شعارهاي تو خالي سياسي و نظامي بوده است. امام باقر7 قيام زيد بن علي برادر خود را كه بنيان گذار زيديه گرديد، تأييد نكرد و امام صادق7 نهضت فرزندان امام حسن7 موسوم به حسنيه را نيز مردود دانست و آينده آنان را كه جز قتل عام و نابودي نبود، برايشان ترسيم كرد. اين سه امام بزرگوار مختصات معيني را براي جامعه خاص مؤمنان يا همان جامعه كهفي تبين كردند كه عمده آنها بر پايه گرايش به آگاهي، علم و خردورزي، شناسايي شيطان و عملكرد او در هر زمان، آموزش دادن و آموزش ديدن مؤمنان، تخصصي كردن امور دين براي عالمان، بازسازي اصول اصلي دين حضرت رسول6 كه در سالهاي طولاني دست خوش تحريف و بدعت‌ها قرار گرفته بود، جدا كردن روايات و تفاسير صحيح حضرت محمد6 از جعليات و دروغ‌هاي حاكمان و عالمان فاسد، سرلوحه قرار دادن عبادت و بندگي و طاعت به درگاه خداوند، رعايت احكام و حدود الهي در همه موارد، احترام به تمام شئونات اخلاقي و انجام عملي دستورات آنها، ذكر خداوند و خودسازي، توجه به قرآن و فهم تفسير، و اجراي دستورات آن، بازشناسايي نبوت و امامت و بيان خصوصيات و كرامات آنها و صفاتي كه هر امام و رهبري بايد به آن مهيا شده باشد و اينكه باور و ايمان داشته باشند كه چنين امامي جز با دستور خداوند و نص كلام حضرت رسول6 معين نمي‌شود، امامي كه بايد معصوم باشد، از علوم غيبي به اذن خداوند آگاهي يابد، عدالت و شجاعت و مهرباني و عبادت و بندگي واقعي داشته باشد و ... در اين كهف‌ها پيگيري مي‌گرديد. مسلم بود كه اين جامعه خاص مؤمنانه، مورد شناسايي مردم فاسد و حاكمان ستمگر قرار مي‌گرفت و آنها اقدام به نابودي آنها مي‌كردند؛ لذا اصولي نظير تقيه يا حفظ شرايط و آگاهي‌ها و اطلاعات مؤمنان در كهف‌ها مورد توجه امامان قرار داشت و اگر ديوار تقيه نمي‌توانست حفاظت كامل را انجام دهد، اصل هجرت و خروج از جامعه‌اي كه مؤمنان در آن مورد تهديد قرار مي‌گرفتند ضروري مي‌گرديد. در زمان هفتمين امام شيعه يعني امام موسي بن جعفر7 برآيندي از انواع فسادها و ستم‌ها براي جامعه مؤمنان كهفي به وجود آمد كه تقيه و هجرت سرلوحه عمليات مؤمنانه تلقي شد تا جايي كه مؤمني را كه تقيه نمي‌كرد، بي‌دين مي‌ناميدند. آن امام بزرگ با توجه به شرايطي كه در دوران خلفاي عباسي در 35 سال امامتش پيش آمده بود، گسترش فرهنگ و باور شيعه را نيز در دستور عملي و اجرايي مؤمنان وارد كرد و نقاط دور دست فتح شده به وسيله حكومت را مورد توجه قرار داد و مؤمنان و فرزندان و خاندان خود را در مهاجرتي بزرگ به سوي اين سرزمين‌ها گسيل داد. ايران از مهم ترين مناطق مورد توجه آن امام بود و تعداد بسياري از امام زادگان و فرزندان امام كاظم7 به سوي اين سرزمين هجرت مي‌كردند كه نهايتاً شيعه اماميه را در جاي جاي ايران بنيانگذاري كردند و بسياري از آنها در اين راه به شهادت رسيدند و حاكمان ظالم و مردم فاسد تاب زندگي در كنار آنها را نداشتند و به نابود كردن آنها اقدام نمودند؛ امّا موفقيت از آنِ اين مؤمنان خاص بود كه كهف انسانيت را با خود به سرزمين‌هاي دور منتقل نمودند و چگونه زيستن مؤمنانه و انساني را به همه آموزش دادند. در دوران امام كاظم7 انواع گروه‌هاي مدعي دين سر برآورده بودند. تفكرات موازي و آزادي خواه و دين جويي همچون قارچ از هر منطقه‌اي سر بر مي‌آوردند و با ايجاد شبهه و اختلاف در ميان مردم نسبت به دين حضرت رسول6 عده‌اي را به تباهي مي‌كشاندند و در اندك مدتي محو مي‌شدند و امّا آثار تخريبي آنها بر جامعه باقي مي‌ماند. حاكمان ظالم بني‌عباس اين شرايط را چندان مخالف خود تلقي نمي‌كردند، زيرا اختلاف و تفرقه فكري در ميان جامعه، حكومت آنها را تقويت مي‌كرد؛ لذا بيشترين همت پادشاهان عباسي سركوب نهضت‌هاي مبارزه جو و شناسايي جوامع مؤمنان مخالف خود بود تا آنها را از ميان بردارند و امام كاظم7 در يك چنين شرايطي كه مسئوليت عظيم نگه داري و استمرار شيعه اماميه را بر دوش داشت به مقابله با نظام عباسي برخاست. او مؤمنان را در جامعه خاص و كهفي سازماندهي كرد و مقررات تقيه و هجرت و علم آموزي و خردورزي و ... را بر آنها واجب نمود، حكومت ظالم عباسي را افشاء نمود. تفكرات التقاطي و انحرافي را رسوا كرد. احكام و طاعات را به ميان عموم جامعه گسترش داد، سؤالات و شبهات مردم را پاسخ داد، استادان متخصص پرورش داد، تفسير قرآن و فهم زندگي قرآني را توسعه داد، رزق حلال و راه‌هاي درآمد آن را توصيه كرد، در آن زمان علوم ارائه شده توسط امام باقر7 و امام صادق7 را كه تبديل به شيعه اماميه جعفري شده بود، به صورت عملياتي و اجرايي در آورد و قال باقر7 و قال صادق7 را ورد زبانهاي مؤمنان قرار داد و هفتمين امام شيعه، امام كاظم7 خود كهفي شد كه همه مؤمنان سرگردان و نيازمند هدايت، به دامان آن امام بزرگ پناهنده مي‌شدند و در جامعه خاصي كه برايشان برپا شده بود، به خودسازي و ميل به تعالي و عبادت و بندگي خداوند روي مي‌آوردند ... و صدها تلاش و اقدامات باارزش ديگر از اين امام بزرگ صورت گرفت كه در جاي جاي اين نوشتار اشاره‌اي به آنها شده است. ما نتوانستيم كه قطره‌اي از درياي عظمت رفتار و عملكرد آن امام همام را بيان كنيم و از درگاه خداوند به دليل ناتواني عذر تقصير مي‌آوريم و اميدواريم كه اين كم بتواند راهگشايي براي مؤمنان در اين شرايط سخت اجتماعي باشد.

 

حسين سعادت

 

 

 

 

سال و ماه تولد امام موسي كاظم7

امام موسي بن جعفر7 در سال 128 در قريه‌اي به نام ابواء محلي بين مكه و مدينه پا به جهان نهاد. ابواء محلي بود كه امام صادق7 و پدرش در آنجا ملك و خانه داشتند. در آن سال امام صادق7 عازم حج تمتع گرديد كه در بين راه علائم به دنيا آمدن فرزند در حُميده مغربي همسر امام صادق7 ظاهر شد.[5]

درباره سال ولادت قول مشهور سال 128 هجري است كه بعضي‌ها سال 129 را نيز ذكر كرده‌اند. به نظر مي‌رسد كه سال 128 به دليل كثرت روايات صحيح باشد؛ امّا درباره‌ي ماه تولد امام موسي بن جعفر7 دو نظر وجود دارد:

الف) گروهي بر اين باور هستند كه ماه تولد در هفت صفر سال 128 بوده است.[6]

ب) گروهي هم معتقد بوده اند كه ولادت در ذي الحجه سال 128 رخ داده است. در كتاب محاسن برقي[7] حديثي از ابوبصير نقل شده كه گفته است" ما حج را خدمت امام صادق7 انجام داديم، در همان سالي كه موسي متولد شد و چون به ابواء منزل كرديم، براي ما سفره چاشت انداخت. در اين ميان كه ما چاشت مي‌خورديم، فرستاده حُميده بربريه (همسرامام صادق7) آمد و به ايشان گفت: حميده عرض مي‌كند من دردي مثل حال زائيدن در خود احساس مي‌كنم. امام برخاست و با او رفت و پس از بازگشت فرمود: خدا به من پسري داد كه بهترين كسي است كه خدا خلق كرده است. در همين كتاب[8] روايتي از شخص ديگري به نام منهال نقل شده كه مي‌گويد بعد از مراسم حج در ماه ذي الحجه به ابواء رسيده كه به وي مي‌گويند كه موسي بن جعفر7 به دنيا آمده است. همچنين طبري[9] در روايتي از امام حسن عسكري7 آورده است كه: امام موسي بن جعفر7 در ماه ذي الحجه در ابواء به دنيا آمده است.

نظريه مؤلف: با بررسي اين دو دسته از روايات به نظر مي‌رسد كه تولد امام در ماه ذي الحجه بوده است؛ به دلايل ذيل:

1ـ به غير از يك روايت كه در كتاب تثبيت الامامه قاسم ابن ابراهيم الرسي آمده كه تولد امام را در ماه صفر ذكر كرده است، روايتي ديگر وجود ندارد؛ لذا اين روايت يك خبر واحد است و بقيه نظرات اين دسته مربوط است به اقوال برخي علما كه عموماً از اين روايت پيروي كرده اند و شهيد اول در كتاب دروس خود، اين روايت را از درجه اهميت ساقط و تضعيف كرده است.[10]

2ـ به لحاظ تاريخي 7 ماه صفر با روز ده ذي الحجه كه عيد قربان است 57 روز فاصله دارد و اگر امام صادق7 به حج تمتع آمده باشد كه يقيناً آمده، نهايتاً دوازده ذي الحجه به سوي مدينه حركت كرده است و به لحاظ عقلاني و رياضي نمي‌تواند اين مسير را كه حدود 99 ميل بوده است، در 57 روز طي كرده باشد. اين مسير يعني از مكه تا ابواء را در 3 يا 4 روز مي‌توان طي كرد و ما هيچ گزارش روايي يا تاريخي هم نداريم كه اعلام كرده باشد امام در محل ديگري حدود 50 روز در اين سفر توقف كرده است.

3ـ اين كه امام همسر خود را در زمان سفر به حج به همراه آورده باشد و همسر وي احساس درد و فارغ شدن را پيدا كرده باشد، امام او را در ابواء بگذارد و برود و بيشتر از دو ماه بعد برگردد و در ابواء مهماني بدهد و در همين حين همسرش به او پيام دهد كه درد زايمان دارد و سپس فارغ گردد، ما در هيچ روايتي نداريم كه حميده بربريه درد زايمانش دو ماه طول كشيده باشد.

4ـ اگر استدلال منطقي و عقلاني بند 2 و 3 را بپذيريم، نظرات كساني كه 7 صفر را روز تولد امام موسي بن جعفر7 اعلام كرده اند از درجه اعتبار ساقط مي‌شود و با توجه به اينكه خبر واحد نيز درباره 7 صفر وجود دارد، به طور كلي تولد امام كاظم7 در ماه صفر مردود خواهد شد.

5 ـ ما در روايات متعدد ديگري در كتب معتبر مشاهده مي‌كنيم[11]كه امام صادق7 به شدّت درباره تولد امام كاظم7 حساس بوده اند و توجه زيادي به اين تولد داشتند، زيرا امام بعدي به دنيا مي‌آمدند و مي‌بايست كه مژده اين تولد را خود به همگان اعلام مي‌كردند كه كرده‌اند؛ لذا رها كردن همسر باردارش كه در حال متولد كردن امام موسي كاظم7 است در بين راه و برگشت بعد از دو ماه براي ديدار وي، اين حساسيت را كاملاً از بين مي‌برد و رواياتي را كه در اين زمينه آمده است، تحت تاثير قرار مي‌دهد.

و به نظر ما همسر امام صادق7 در اين سفر كاملاً مورد توجه امام بوده و امام در اسرع وقت به احوال او رسيدگي مي‌كرده است تا فرزند به بهترين طريق به دنيا آيد و او را به اصحاب و ياران خاص خود به عنوان امام بعد معرفي نمايد، بنابراين ماه ذي الحجه ماه قابل پذيرش براي ولادت امام موسي كاظم7 است.

گوشه‌اي از حوادث قبل از امامت امام موسي كاظم7 در زمان بني‌اميه و بني‌عباس

امام كاظم7 در زماني به دنيا آمد كه يك سال از حكومت مروان بن محمد (مروان حمار) آخرين خليفه بني‌اميه گذشته بود و اوج جنگ‌هاي داخلي بين بني‌اميه و مخالفان آنها در جريان بود. فرزندان و سرداران پادشاهان قبلي براي گرفتن حكومت به شدت با مروان ابن محمد در ستيز بودند. از سوي ديگر خوارج به دليل ضعف حكومتي در بسياري مناطق از جمله عراق و يمن و ... استيلا يافته بودند و از همه مهمتر سياه جامگان خراسان كه در حمايت عباسيان وارد نبرد با بني‌اميه شده بودند، هر روز پيروزي‌هاي بيشتري را كسب مي‌كردند.

محمد مروان ابتدا در شام به سركوب مخالفان خود از بني‌اميه پرداخت و به شهر‌هاي حُمص كه پايگاه مخالفان بود، حمله كرد و آنجا را تصرف نمود و سران مخالفان را يا كشت و يا اسير كرد و عثمان و حكم پسران وليد بن يزيد، حاكم ستمكار پيشين بني‌اميه را كه در زندان بازداشت بودند كشت.[12] در همين زمان ضحاك ابن قيس خوارجي، شمال عراق تا ارمنستان را به تصرف خود در آورد و بسياري از بني‌اميه كه مخالفان مروان بن محمد بودند با خوارج متحد شدند و به جنگ با حاكم دمشق پرداختند كه بالاخره مروان بن محمد بر آنها غلبه كرد و رهبر خوارج كشته شد و خوارج عقب نشيني كردند و رهبر ديگري به نام شيباني را براي خود برگزيدند كه او نيز در نبردهاي بعدي كشته شد و بالاخره شهر كوفه كه در اختيار خوارج بود، در همين ايام توسط بني‌اميه پس گرفته شد.[13]

مسعودي مي‌نويسد كه سليمان بن هشام بن عبدالملك مروان به جنگ با محمد بن مروان پرداخت و حكومت وي را تأييد نكرد.[14] او با خوارج متحد گرديد و در جنگ با خليفه شكست خورد. از سوي ديگر خوارج مستقر در يمن به سوي حجاز حمله بردند و شهرهاي مكه و مدينه را به تصرف خود در آوردند. رهبر آنها ابوحمزه خارجي نام داشت. او خطبه‌اي مشهور براي مردم مدينه خواند و مردم پشت سر او نماز خواندند[15] و اين واقعه در دوراني كه امام صادق7 در مدينه مي‌زيست اتفاق افتاد. بعد از سه ماه خليفه اموي سپاهي را براي سركوب خوارج فرستاد كه موفق به شكست آنها شدند و به تعقيب خوارج رفتند و تا صنعا را نيز تصرف كردند و فرماندهان خوارج را كشتند.[16] در جنوب عراق و ايران يكي از علويان به نام عبدالله بن معاوية بن جعفر طيار دست به قيام بر عليه بني‌اميه زد و شهرهاي همدان، ري، اصفهان، فارس و دامغان را تحت كنترل خود درآورد.[17]

در ايران شعار رضاي آل محمد توسط چند گروه همگاني شد كه بالاخره ابومسلم خراساني كه نماينده ابراهيم ابن محمد بن علي بن عبدالله بن عباس بود و به او لقب ابراهيم امام را داده بود، در خراسان بر رقيبان ديگر چيره گشت و سردارانش با سپاه عظيم به سوي عراق و شام به حركت درآمدند. او در سال 129 در قريه سفيد نج از توابع مرو در خانه سليمان بن كثير، رهبر داعيان عباسي دعوت خود را علني كرده بود.[18] سپاه نصر بن سيار والي بني‌اميه در خراسان شكست خورد و خليفه نتوانست نيروي كمكي براي او بفرستد و نصر بن سيار به طرف ري آمد و در آنجا از غصه مرد. ابومسلم رقيبان اصلي خود را يكي بعد از ديگري از ميان برداشت، به دستور وي عبدالله بن معاوية بن جعفر طيار را اسير كردند و فرشي بر روي صورت او انداختند تا خفه شد و قبر او در هرات به نام مزار سادات نام دارد.[19] از آن به بعد علوي كشي سنت بني‌عباس شد و تمام خاندان هاشميان را كه بر عليه حكومت ظالم بني‌عباس بودند، يكي پس از ديگري از دم تيغ گذراندند. ابومسلم سركرده نقيبان عباسي يعني سليمان بن كثير در خراسان را نيز كشت، ابراهيم امام توسط محمد بن مروان شناسايي و به قتل رسيد و برادر او عبدالله بن محمد بن علي بن عبدالله بن عباس ملقب به سفاح رهبر عباسيان گرديد و او به همراه برادرانش به كوفه گريختند.

سفاح، ابوسلمه خلال را داعي خود قرار داد و او نماينده عباسيان و رابط بين آنها با داعيان خراسان شد و با ابومسلم ارتباط برقرار كرد. ابوسلمه خيلي زود دريافت كه عباسيان ستمگرتر از آن هستند كه او از پيش مي‌دانسته است؛ لذا براي رهبري قيام مردم براي سه نفر پيام فرستاد كه رهبري را قبول كنند. اين سه نفر عبارت بودند از: عبدالله بن حسن بن علي يا عبدالله محض، ديگري عمر بن علي بن حسين و سومي حضرت جعفر بن محمد صادق7. امام صادق7 قبل از اينكه نامه را بخواند آن را در آتش سوزاند و سپس نامه به دست عبدالله محض رسيد، وي به نزد امام صادق7 آمد و از وي براي اين كار مشورت خواست. امام فرمودند: " اهل خراسان شيعه ما نيستند و ما ايشان را نمي‌شناسيم و به ابوسلمه هم اعتباري نيست. زنهار كه با آنها دوست نشوي كه خلافت به ما نمي‌رسد. "[20] سران بني‌عباس از اقدام ابوسلمه آگاه شدند و همگي نزد سفاح رفتند و با وي بيعت نمود و بدين سان بني‌عباس قدرت را در دست گرفته و ابوسلمه به دستور امراي بني‌عباس به وسيله ابومسلم كشته شد و سپاه ابومسلم به رهبري قحطبه بن شبيب طائي به سوي عراق حمله كردند و كوفه و سراسر عراق را به تصرف خود در آوردند.[21] سفاح سپاهي را به رهبري عبدالله بن علي، عموي خود به جنگ محمد بن مروان در شام فرستاد و آن دو سپاه در محلي به نام زاب با يكديگر رو در رو شدند و سپاه خليفه اموي شكست خورد و مروان بن محمد به سوي مصر گريخت و عبدالله بن علي به دمشق وارد شد و آنجا را تصرف كرد.[22]

عبدالله بن علي پس از تصرف دمشق و نابود كردن بني‌اميه به قبرستان‌هاي بني‌اميه رفت و جسد هشام بن عبدالملك مروان را از قبر در آورد و 80 تازيانه بر وي زد و سپس آن را سوزانيد، جسد سليمان بن عبدالملك را نيز بيرون كشيد و آن را نيز سوزاند؛ سپس قبر عبدالملك، يزيد، معاويه و ساير قبور بني‌اميه را شكافتند و باقي مانده اجساد آنها را آتش زدند و خاكستر نمودند[23] و سرانجام سپاه عبدالله بن علي، مروان ابن محمد را در كليسايي در مصر محاصره كرده و او را به قتل رسانيد و حكومت بني‌اميه براي هميشه پايان يافت.[24] در ايام اين شورش‌ها صدها هزار نفر از مردم در سراسر كشور اسلامي آن روز كشته شدند و در ايام جابجايي حكومت از بني‌اميه به بني‌عباس امام كاظم7 چهار سال داشتند، اين دوران كه طلائي ترين دوران براي امامت شيعه بوده است، به امامان باقر و صادق8 فرصت داد تا شيعه اماميه را بعد از صد سال كه در اسارت ظالمان بود، دوباره احياء نمايند و سازمان و علوم واقعي دين را تدوين كنند و صدها شاگرد تربيت نمايند و دست انتقام خداوند بر عليه بني‌اميه را به مردم نشان دهند و آگاهي‌هاي لازم سياسي و اجتماعي و فرهنگي و ديني را براي مردم فرهم آورند و شيعه جعفري را به جهان معرفي نمايند و امام كاظم7 در چنين شرايطي در دامن تربيت پدرش مي‌باليد و بزرگ مي‌شد.

دوران سفاح اولين خليفه عباسي، به كشت و كشتار باقي مانده بني‌اميه و سركوب شورش‌هاي خوارج و نابود كردن ناراضيان عباسي گذشت. در اين دوران حدوداً 5 ساله، سازماندهي علويان مخالف حكومت بني‌عباس به تدريج شكل گرفت و نهضت علويان حسنيه به رهبري عبدالله محض، نوه امام حسن7 و امام حسين7 اعلام وجود نمود و از بني‌هاشم در خفاء بيعت گرفت و منتظر فرصت گرديد. علويان زيديه كه بعد از شهادت يحيي بن زيد اكنون طرفداران بسياري پيدا كرده بودند، به عنوان يك نيروي تعيين كننده در شرايط سياسي مطرح بودند و از ديگر نهضت‌هاي علوي حمايت مي‌كردند. زيديان كه خود مورد سوء استفاده عباسيان قرار گرفته بودند و يكي از شعارهاي عباسيان بخصوص در خراسان خون خواهي زيد و يحيي پسر او بود زود به چند شعبه تقسيم شدند. (در اين باره در آينده سخن به ميان خواهد آمد) شيوه ابوالعباس سفاح جنگ با علويان و هاشميان نبود و آنها از اين فرصت استفاده كردند و خود را سازماندهي نمودند و آماده نبرد با حكومت بني‌عباس شدند؛ تا در سال 136 سفاح هنگام رفتن به حج در بين راه بيمار شد و در گذشت و جاي او را برادرش ابوجعفر منصور تصرف كرد. اولين مشكل منصور مخالفت عموي خود عبدالله بن علي، فاتح دمشق بود كه خود را وليعهد سفاح مي‌دانست و براي خود در شام بيعت گرفت و مبارزه با منصور را آغاز كرد و حميد بن قحطبه كه بعد از مرگ پدر فرمانده سپاهي از سپاه بني‌عباس بود نيز با وي بيعت نمود.[25] منصور عباسي براي ابومسلم خراساني نامه‌اي نوشت و از او خواست كه به جنگ عبدالله بن علي برود، ابومسلم موافق نبود؛ ولي منشي وي از وي خواست كه اين كار را انجام دهد. ابومسلم به منشي خود گفت كه من خون‌هاي زيادي ريخته ام، به طوري كه فقط يكصدهزار نفر را در حالي كه دست‌هاي آنها بسته بود، از دم تيغ گذرانده‌ام و ديگر نمي‌خواهم خون ريزي به راه بيندازم.[26] سرانجام ابومسلم پذيرفت و به جنگ عبدالله بن علي رفت و او را در محلي به نام نصيبين شكست داد و او را به بصره نزد برادرش سليمان ابن علي فرستاد و بين ابومسلم و منصور عباسي اختلاف شديد شد و سرانجام منصور ابومسلم را به نزد خويش خواند و چند روز بعد او را به قتل رسانيد و جسدش را بين لشكريان او پرتاب كرد و با زر و سيم لشكريان او را پراكنده گرداند. كشته شدن ابومسلم اقتدار دولت بني‌عباس را بسيار زياد كرد. ابومسلم در سال 137 هجري كشته شد[27] و اين مقارن بود با نه سالگي امام موسي كاظم7. منصور همانند برادرش سفاح نبود تا اجازه دهد مخالفان او امكان به قدرت رسيدن را به دست آورند، لذا براي تحكيم قدرت خود در پي تسليم كردن نهضت حسنيه به رهبري عبدالله محض و دو پسرش يعني محمد نفس زكيه و ابراهيم ملقب به قتيل باخمراء رفت و با بي‌رحمي هر چه تمام‌تر اين جماعت را كه حاضر نبودند تا سخنان نصيحت گونه و به حق امام صادق7 را قبول كنند، در هم كوبيد. قبل از درگيري با علويان، منصور به جنگ با خون خواهان ابومسلم در ايران رفت، آنها به گرد شخصي به نام سندباد گرد آمدند و با سيصد هزار سوار در ري و قومس با سپاه خليفه درگير شدند كه شكست سختي خوردند و سندباد كشته شد و شصت هزار نفر از يارانش نيز در اين جنگ جان باختند و در سال 138 هجري نيز اين خطر از حكومت منصور دفع شد.[28]

در سال 145 يعني سه سال قبل از شهادت امام صادق7 و در سن هفده سالگي امام كاظم7، محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علي7 در مدينه دست به قيام بر عليه بني‌عباس زد. قبل از آن، منصور پدر او يعني عبدالله محض را به همراه عموها و تعداد زيادي ديگر از خويشانش را بازداشت كرده بود.[29] مسعودي مي‌نويسد كه فرزندان علي7 و فرزندان جعفر7 و فرزندان عقيل و فرزندان عمر بن خطاب و فرزندان زبير و ديگر قريشيان و فرزندان انصار با محمد نفس زكيه بيعت كردند،[30] ولي سپاه منصور موفق شد كه او را در مكه و مدينه شكست دهد و به قتل برساند[31] و سپس برادر وي ابراهيم در بصره قيام كرد كه او نيز در نبرد با سپاه خليفه كشته شد. برادران و فرزندان محمد نيز در جاهاي مختلف كشته شدند. دو برادر ديگر ابراهيم و محمد يكي به نام ادريس و ديگر به نام يحيي، بعدها توانستند نهضت هايي را به پا كنند كه درباره آنها در آينده سخن خواهيم گفت. اگر به نهضت فرزندان عبدالله محض نظري بيندازيم، متوجه مي‌شويم كه دامنه عقايد كساني كه به آنها پيوسته اند بسيار وسيع است. از طرفداران زيد تا طرفداران زبير، عمر بن خطاب، فرزندان امام حسن7 و امام حسين7 و ... در نهضت آنها حضور دارند. مسعودي مي‌نويسد: از زيديان چهارصد تا پانصد نفر در سپاه ابراهيم كشته شده‌اند.[32] اين آمار نشان مي‌دهد كه عمده گروه‌هاي اعتقادي در آن روز براي نابودي بني‌عباس به جنگ مسلحانه روي آورده بودند و مديريت اين گروه‌ها به امام صادق7 كه زعيم شيعه اماميه بود، توجه نمي‌كرده است و اين حكايت از اين داشت كه علويان و خاندان بني‌هاشم اكثريتشان امام صادق7 را تنها گذاشته بودند و در سه سال قبل از شهادت اين امام بزرگ، دو چيز بر مؤمنان واقعي سخت گران مي‌آمد . ترس، وحشت و خشونتي كه از سوي دستگاه حاكم بر همه علويان وارد مي‌شد و بالطبع به خاندان و ياران امام صادق7 نيز سرايت مي‌كرد و ديگري تنهايي و بي‌ياوري آن امام بزرگ. ياران كم، ولي صديق او احساس مي‌كردند كه آن ترس بي‌دليل نبود و منصور دهها نفر از فرزندان خاندان علي7 و ياران نزديك امام صادق7 را بعد از سركوب پسران عبدالله محض به زندان انداخت و به شهادت رسانيد و نهايتاً امام صادق7 را كه هيچگاه در هيچ نهضتي عليه عباسيان قيام نكرد، نيز به شهادت رسانيد. استاد جعفر شهيدي مي‌نويسد: مورخان شيعه در اين كه حضرت امام صادق7 را به فرمان منصور عباسي به وسيله انگور زهر آلود شهيد كرده‌اند، اتفاق نظر دارند و اكثر مورخان و عالمان اهل سنت نيز به همين منوال نقل كرده‌اند.[33]

امام صادق7 هنگام شهادت و در حال احتضار سخناني را بيان نموده كه حائز اهميت است. فرمود: مي‌خواهم از كساني باشم كه خدا در حق آنان مي‌فرمايد: "مؤمنين حقيقي كساني هستند كه صله رحم مي‌كنند. " و اين را در جواب سؤال كسي گفت كه به ايشان عرض كرد كه بسياري از اقوام شما به آزار و اذيت شما پرداخته‌اند، ولي شما از اموال خود به آنها مي‌بخشيد؟ اين بخشش اموال به اقوام كه در لحظات آخر عمر امام صادق7 صورت گرفته و آن سؤال نشان مي‌دهد كه حتي نزديكان از اهل رحم امام صادق7 نيز با او مخالفت مي‌كردند. لذا امام مي‌خواستند تا هر چه كه مي‌توانند خانواده را متحد نمايند.

امام صادق7 در ادامه مي‌فرمايند: بوي عطر بهشت از دوري دو هزار سال استشمام مي‌شود، ولي اين عطر را عاق والدين و قاطع رحم استشمام نخواهد كرد و در آخرين لحظات عمر خود فرمودند: شفاعت ما نايل نخواهد شد به كسي كه نماز را سبك شمارد.[34]

با كمي دقت در اين آخرين وصاياي امام صادق7 روشن مي‌شود كه نگراني امام از انهدام خانواده و شكسته شدن روابط بين اعضاي آن بوده است كه اين بيانگر نظرات و خطوط فكري متفاوتي بوده كه تا درون خانواده امام نفوذ كرده است و هركس به راه خود مي‌رود و لذا پيوند خانوادگي در خطر از بين رفتن است و از طرفي ميل به دنيا خانواده را سرگرم كرده و روابط بين آنها را به خطر انداخته است و آخرين وصيت امام براي نماز نيز بيانگر ضعف اعتقادي و عملي است كه در همه جا حاكم شده است و به تبع آن تا درون خانواده و اعضاي رحم امام نيز نفوذ كرده است و با توسل به اصل شفاعت از آنها مي‌خواهد كه با نماز و عدم ترك يا سبك شمردن آن در دايره شفاعت خود قرار گيرند.

امام براي تعيين جانشيني خود، به صورت ظاهري براي حفظ جان امام موسي بن جعفر7 وصيت نامه‌اي تنظيم كرد كه پنج نفر را وارث خود قرار داد.

اول منصور عباسي خليفه، دوم سليمان استاندار مدينه، سپس عبدالله و سپس موسي بن جعفر7 و حميده مادر موسي بن جعفر7 كه منصور بعد از شهادت امام صادق7 به والي مدينه نوشت كه جانشين امام را به قتل برساند. پس از شنيدن متن وصيت نامه گفت خودم را كه نمي‌توانم به قتل برسانم و بدين سان امام موسي كاظم7 در سخت ترين شرايط ممكن دوران امامت خود را آغاز كرد. ما بدون مراجعه به اسناد تاريخي هم مي‌توانيم در همين چند روايت و وصيت نامه امام صادق7 شرايط سخت آن دوران را درك كنيم:

1 ـ آمادگي منصور خليفه براي قتل و نابودي وارث امام صادق7.

2 ـ اقدام براي شهادت رسانيدن امام صادق7.

3 ـ بي‌توجهي بسياري از مردم به عبادت و نماز كه هدف خلقتشان است و توجه به امور ديگر در زندگي.

4 ـ اختلاف زياد در بين مردم به لحاظ اعتقادي و سياسي و ... كه منجر به خط كشي‌ها و اختلافات فراوان شد.

5 ـ اين اختلافات به حدي است كه تا درون خانواده‌ها نيز وارد شد و منجر به قطع يا كم شدن صله رحم در ميان خانواده‌ها شد به طوري كه خانواده خود حضرت نيز به اين آفت مبتلا گرديده است.

و ... .

منصور، علويان و شيعيان را زنده زنده در ديوارها و قصرهايش دفن مي‌كرد؛ به طوري كه هيچ كس جرأت نداشت كه شيعه بودن خود را آشكار كند تا حدي كه شيعيان در مدينه از كنار يكديگر رد مي‌شدند و از ترس جاسوسان منصور كه آنها را شناسايي كنند به يكديگر سلام نمي‌كردند، اين فشار بر شيعيان را منصور در تمام طول حكومت خود ادامه داد و در وصيت به پسرش مهدي عباسي نيز آن را توصيه كرد. در اين وصيت نامه آمده است:

"من مردم را به طرق مختلف رام و مطيع ساخته ام. اينك مردم سه دسته اند: گروهي فقير و بيچاره اند و هميشه دست نياز به سوي تو دراز خواهند كرد، گروهي متواري هستند و هميشه بر جان خود مي‌ترسند و گروهي نيز در گوشه‌ي زندان‌ها به سر مي‌برند و آزادي خود را فقط از رهگذر عفو و بخشش تو آرزو مي‌كنند. وقتي به حكومت رسيدي به مردم ميدان رفاه و آسايش مده. "[35] منصور مال دوست و ثروت جمع كن بود و از بذل و بخشش بين مردم خودداري مي‌كرد. از متن وصيت نامه او نيز چنين خصلتي قابل فهم است. درباره جنايات منصور به زودي سخن بيشتري خواهيم گفت.

آغاز دوران امامت امام كاظم7

امام كاظم7 با شهادت پدرش امام صادق7 در چنين شرايطي به امامت رسيد، دوراني 35 ساله و بسيار سخت و پر از درد و رنج فراوان. همان طور كه اشاره شد در دوران قبل از امامت، حوادثي مهم و خاص اتفاق افتاده بودكه اين حوادث بر نوع رهبري و هدايت اجتماعي امام كاظم7 مؤثر بود. به خلاصه‌اي ديگر از اين حوادث تأثير گذار اشاره مي‌كنيم:

1 ـ بني‌عباس و تمام خاندان هاشمي، آنها با يكديگر متحد شده و با ابراهيم امام و سپس سفاح و بعد از آن دو با منصور بيعت كردند و به شدت از يكديگر دفاع مي‌كردند و كل حكومت بني‌عباس بين اقوام درجه يك آنها تقسيم شد كه از اين رهگذر يك حكومت مستحكم فاميلي تشكيل گرديد.

 2 ـ مركز حكومت از شام به كوفه و بعد از ساخته شدن بغداد به آنجا منتقل شد كه تقريباً در مركز كشور اسلامي بود و دسترسي به آن و رفت و آمد خيلي راحت‌تر بود.

3 ـ ايرانيان به طور رسمي و علني در ميان حكومت حاكم رسوخ كردند و مديريت‌هاي مختلف حكومتي به ويژه فرماندهي سپاهيان و مديريت‌هاي سياسي و در آينده تا سطح وزارت نيز كسب كردند كه از اين شرايط، موقعيتي فراهم گرديد كه ايرانيان بتوانند از آن بهره مند شوند، برخي از اين شرايط به شرح ذيل است:

الف ـ ايرانيان مي‌توانستند تا مركز حكومت در رفت و آمد باشند و از افكار مختلف و اخبار متفاوت به طور مستمر آگاهي يابند.

ب ـ در اين رفت و آمد كه ديگر مشكلي سياسي براي آنها ايجاد نمي‌كرد، ايرانيان مي‌توانستند بر شرايط جهان اسلام از مراكش تا حجاز و از حجاز تا عراق و سند و ... آگاهي يابند.

ج ـ حكومت بني‌عباس در ابتدا برتري نژاد عرب را فرو ريخت و هر نژادي امكان فعاليت را به دست مي‌آورد و اين براي ايرانيان كه سالهاي زيادي در بند و تحقير عرب بودند، موقعيت خاصي را ايجاد مي‌كرد و آنها به حفظ اين شرايط اهميت مي‌دادند و وقتي كه در دولت‌هاي متفاوت عباسي حمايت نژادها كمرنگ مي‌شد، نگاه ايرانيان به خطوط فكري و اعتقادي بود كه اين عدالت را براي آنها حفظ نمايد؛ لذا بيشتر به آن دسته از مبارزاني گرايش داشتند كه شعار فوق را تحقق بخشند و چنين شد كه پهنه گسترده ايران پذيراي انديشه‌هاي شيعه از زيدي و حتي اسماعيليه و جعفري و خوارج و انواع آن و ... گرديد.

د ـ در شرايط فوق، زمينه براي يك بده بستان اعتقادي نيز فراهم گرديد. انديشه‌هاي سياسي و اجتماعي و عرفاني كهن ايرانيان به سوي تمام مناطق دولت عباسي سرازير شد.نحله‌هاي مزدكي، ماني و زردشتي و ... با تمام شعباتشان در همه جا پخش گرديد و به تدريج هوادار پيدا كرد و از آن طرف تمام انديشه‌هاي اسلامي از مصر، آفريقا، حجاز، يمن، عراق و ... وارد ايران شد، ما خيلي زود شاهد آن شديم كه به عنوان مثال خارجي گرايي و گرايش به خوارج در مركز و جنوب شرقي ايران و در سيستان و ... توسعه يافت و مبارزات زيادي در اين مناطق بر عليه حكومت‌هاي مركزي بني‌عباس پديد آمد و گهگایي دولت‌هاي خارجي نيز به طور مستقل تشكيل مي‌شد.

4 ـ ايرانيان به خيانت منصور به سردار و بنيانگذار عباسي يعني ابومسلم خراساني آگاهي يافتند، لذا به نهضت‌هاي پي در پي براي انتقام روي آوردند و همين مسئله باعث مي‌شد كه آنها مستعد پذيرش انديشه‌هاي ديگري غير از تفكر عباسي باشند.

5 ـ ستم بيش از حد منصور عباسي كه به تدريج در ديگر خلفاي عباسي نيز گسترش يافت، يك نفرت شديد را در ميان مردم به وجود آورده بود. در تاريخ از جنايت اين خليفه ستمگر نقل‌هاي فراواني آمده است. به گوشه‌اي از ستم‌هاي منصور عباسي توجه فرماييد.

 منصور مي‌نشست و واعظي را كنار خويش مي‌نشاند. سپس جلادان شمشير به دست مي‌آمدند و مردم را گردن مي‌زدند، وقتي خون آنقدر جاري مي‌شد تا به جامه‌اش مي‌رسيد رو به آن واعظ مي‌كرد و مي‌گفت: مرا موعظه كن. چون آن واعظ او را به ياد خدا مي‌انداخت. منصور مانند اشخاص شكست خوررده به انديشه فرو مي‌رفت؛ سپس جلادان زدن گردنها را از سر مي‌گرفتند، چون بار ديگر خون به جامه منصور مي‌رسيد، به واعظش مي‌گفت: مرا موعظه كن.[36]

منصور فرزندان حسن7 (حسنيه) را گرد آورد و فرمان داد تا پاها و گردنهايشان را در غل و زنجير كنند، آنگاه آنان را بر كجاوه‌هاي رو باز سوار مي‌كرد و سپس آنها را در سياه چالي افكند كه شب و روز را تشخيص نمي‌دادند و براي تعيين وقت نماز به مشكل برخوردند. آنان قرآن را به 5 جزء تقسيم كردند و پس از فراغت يافتن از قرائت هر جزئي نماز مي‌خواندند. آنان در همان مكان هم قضاي حاجت مي‌كردند در نتيجه تحمل بوي تعفن ناممكن مي‌شد و تن هايشان ورم مي‌كرد و ورم از پاها بالا مي‌گرفت تا به دهان مي‌رسيد و شخص از شدت بيماري و تشنگي و گرسنگي مي‌مرد.[37] منصور، محمد بن عبدالله عثمان را فراخواند . وي برادر ناتني فرزندان حسن7 بود. پس فرمان داد كه سر را بزن . جامه‌اش را دريدند به طوري كه عورتش آشكار گشت. سپس 150 ضربه شلاق به او زد . يكي از ضربه‌ها به صورتش نواخته شد. گفت: واي بر تو! به صورتم مزن. پس منصور خطاب به جلاد گفت: سراسر پس 30 ضربه بر سرش زد، يكي از چشمانش زخمي شد و خون بر گونه‌اش جاري گشت، سپس او را كشت. منصور بعد از آن محمد بن ابراهيم بن حسن (ديباج) را احضار كرد. او زيباترين مردم بود، سپس به او گفت: تو ديباي زردي، تو را چنان بكشم كه هيچ كس را به آن صورت نكشته ام. آنگاه فرمان داد تا در حالي كه زنده بود بر او ستوني بنا كردند و او درون آن ستون جان داد.[38]

و ... .

اين اخبار ستمگري‌هاي منصور خيلي زود به تمام كشورهاي تحت سلطه بني‌عباس مي‌رسيد و زمينه را براي قيام‌هاي متفاوت آماده مي‌كرد و از همه مهم‌تر مردم به دنبال ديني به غير از دين بني‌عباس مي‌گشتند تا به آن اعتماد كنند، لذا به تجربه فرقه‌هاي مختلف پرداختند و از آن ميان شيعه اماميه به عنوان تنها دين حقيقي در ميان توده مردم طرفدار فراواني پيدا كرد كه ايرانيان به آن روي آوردند، شهرهايي همچون سبزوار، ري، قم و ... به سرعت رو به دفاع از تشيع آوردند؛ امّا شيعه اماميه دست به قبض شمشير نمي‌برد، بلكه به آگاهي مردم در همه امور مي‌پرداخت. به نظر مي‌رسد كه اهداف كلي امامان شيعه در درجه اول آگاهي دادن مردم نسبت به دين واقعي و سپس ايجاد سرزمين امني كه شيعيان در آن بتوانند زندگي كنند بوده است و در همين راستا پرورش شاگردان و عالمان زير دست و فرستادن آنها به تمام نقاط صورت مي‌پذيرفته است و در پي آن مهاجرت بزرگ را براي عالمان و شيعيان و يارانشان در دستور كار قرار دادند تا با پخش شدن آنها در اقصي نقاط سرزمين‌هاي اسلامي اهداف فوق پديدار گردد. مهاجران در سرزمين‌هاي جديد به ويژه ايران شيعه واقعي را تدوين و طرح كردند و عالمان زيادي را پرورش دادند كه نقش مؤثري در تحكيم دين داشتند[39] امّا همه مردم مشتاق اين صبوري و علم آموزي و آگاهي نبودند، لذا قيام‌هاي مسلحانه و مبارزه جو بر عليه حكومت عباسي را شناسايي و حمايت مي‌كردند؛ از جمله اين قيام‌ها كه در ايران و عراق طرفداران فراواني داشت، قيام زيديان بوده است كه مختصري به آن اشاره مي‌شود.  

جانشيني براي امام صادق7

امام صادق7 پس از سفر حج كه به منطقه ابواء رسيد و حميده بربريه همسر او فرزندش را به دنيا آورد ، نام او را موسي نهاد[40] و سپس رو به مسلمانان كرد و فرمود: خداوند پسري به من عنايت كرد. بهترين مردم زمان خود و پيشواي آينده شما خواهد بود.[41] پسر بزرگ امام اسماعيل نام داشت. همه فكر مي‌كردند كه امام بعد از امام صادق7 اوست تا اينكه اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت؛ امّا بسياري از شيعيان مرگ او را باور نكردند و او را امام قائم معرفي نمودند كه به تدريج فرقه‌ي اسماعيليه به وجود آمد. در زمان امام صادق7 شرايط اجتماعي و سياسي حاكم به تدريج شكل جديد پيدا مي‌كرد و آنچه كه رخ مي‌داد بسيار مغاير با شرايط امامان گذشته كه در دوران بني‌اميه مي‌زيسته اند مي‌بود. بعضي از شرايط به شرح ذيل بوده است:

1 ـ حاكميت سريع باند بني‌عباس بر كل حكومت و تثبيت قدرت آنها و از ميان برداشتن رقيباني نظير ابومسلم و سندباد، كه ايراني بودند و مدعيان عرب از خاندان فرزندان امام حسن7 مانند عبدالله محض و پسرانش كه به ميدان رقابت آمده بودند و ...

2 ـ در ميان خطوط سياسي اجتماعي تفكرات بسياري در تبيين خود خواسته از دين به وجود آمده بود كه همه مدعي دين بوده و با يكديگر به رقابت مي‌پرداختند و متأسفانه اين نوع انشعابات ديني وارد شيعه نيز شده بود و يكي پس از ديگري مدعيان اعتقادي شيعه از گوشه و كنار سر بر مي‌افراشتند. عده‌اي امام باقر7 را آخرين امام و امام قائم مي‌دانستند كه باقريه نام داشتند[42] در همان زمان امام صادق7 يكي از اصحاب ايشان به نام عبدالرحمن بن محمد كه از متكلمان بود، معتقد شد كه امام صادق7 آخرين امام و قائم است كه به فرقه جعفريه شهرت يافت.[43] حسنيه كه فرزندان امام حسن7 بودند كه مدعي امامت و خلافت گرديدند و براي احقاق نظرات خود دست به شمشير برده و جنگ‌هاي زيادي را بر پا كردند. زيديه كه از زمان امام سجاد7 فعاليت خود را شروع كرده و آنها نيز به طور مكرر مبارزه مسلحانه را سرلوحه سياست خود قرار داده بودند. سيابيه كه پيرو يكي ديگر از شاگردان امام جعفر صادق7 به نام عبدالرحمن ابن سيابه بودند.[44] گروه ديگري كه بعد از فوت اسماعيل فرزند امام صادق7 پيرو پسر دوم او عبدالله افطح شد و او را امام بعد از امام صادق7 معرفي مي‌كردند كه به افطحيه مشهور شدند. ناووسيه كه معتقد به امام زمان بودن امام صادق7 بوده و ناووس از شاگردان امام صادق7 بود[45]

 و ... .

3 ـ فرقه‌هاي غلات، اهل غلو كه كار و اعتقاد آنها غلوكردن در همه اصول دين يعني توحيد و نبوت و معاد، امامت، عدالت بود و در فروع نيز به شدت غلو داشتند. اين گروهها از زمان خود حضرت علي7 به وجود آمدند و به تدريج در زمان هر يك از امامان شيعه شكلي از آنها پيدا شد و در زمان امام جعفر صادق7 چندين فرقه آن به طور علني و رسمي فعاليت مي‌كردند. غلو نه تنها در شيعه بلكه در بسياري از نحله‌هاي ديني ديگر نيز به وجود آمد و بعد از يكي دو قرن دهها فرقه از غلات در جهان اسلام فعاليت مي‌كرد كه آقاي جواد مشكور بااستفاده از منابع موجود تعداد يكصد و سي و يك فرقه غالي را شمارش كرده است.[46]

4 ـ پيروان فرقه‌هاي اهل سنت و جماعات كه دهها فرقه و شعب از همان زمان حضرت رسول6 به بعد به وجود آمد و تقريباً در سراسر حكومت‌هاي بني‌اميه و بني‌عباس يا با حكومت‌ها همكاري مي‌كردند يا خود حاكمان حكومت مي‌گشتند كه يكي از ويژگي‌هاي آنها مخالفت با شيعه بود.

و ... .

همه‌ي اين فرقه‌ها و قدرت‌ها در دشمني با شيعه اماميه با يكديگر هم صدا و هم جهت بودند و بسياري از آنها حتي حاضر به نابود كردن همه‌ي شيعيان نيز بوده‌اند. همان طور كه در زمان امام حسين7 نيز چنين عملي رخ داده بود، لذا عمده مبارزه امامان معصوم7 از زمان امام سجاد7 به بعد پنهان كردن اعتقاد و نفرات شيعه از چشم و دست و عمل مخالفان آنها بوده است و اصل تقيه و پنهان كردن و فاش نكردن خود و اعتقاد خود براي شيعيان بسيار با اهميت بوده، به طوري كه مؤمن بدون تقيه را بي‌دين معرفي مي‌كردند.

پر واضح است كه در يك چنين شرايطي معرفي امام بعد توسط امام قبل براي همه امامان معصوم: كاري بسيار سخت باشد، آنها با برنامه‌هاي بسيار پيچيده و با رعايت اصول تقيه در نهايت رمز و راز امام بعدي را معين مي‌كردند تا جان امام بعد از خود و شيعيان را محفوظ نگه دارند. امام صادق7 نيز براي معرفي امام بعد از خود با چنين شرايط سخت و هولناكي رو به رو بوده است. منصور عباسي گروه گروه شيعيان را گردن مي‌زد يا در ديوار قصرهاي خود آنها را زنده به گور مي‌نمود. بنابراين معرفي علني امام موسي بن جعفر7 كاري سخت بوده است. امام صادق7 در زماني كه امام كاظم7 كودك بود، براي اصحاب بسيار خاص و نزديك خود امامت موسي كاظم7 را تأكيد كرده بوده و آن زماني بود كه آنها درباره امام بعد از او پرسش نمودند امام با اشاره به حضرت كاظم7 او را امام بعدي معرفي كرد.[47]

اما هر چه به روزهاي اقتدار منصور و سالهاي آخر عمر امام صادق7 نزديك مي‌شويم در مي‌يابيم براي امام صادق7 همين معرفي كاري بسيار سخت مي‌گردد و حساسيت منصورِ ظالمِ عباسي به شيعيان چنان بالا مي‌گيرد كه سرانجام نقشه شهادت امام صادق7 را نيز اجرا مي‌كند و به همه واليان دستور مي‌دهد كه جانشين او را هركس كه هست دستگير نمايند و گردن بزنند و طرفداران آنها را نيز قتل عام نمايند. در چنين شرايطي امام صادق7 ذكاوتي اعجاب انگيز از خودشان نشان دادند، ديگر به طور مستقيم به شاگردان نزديك خود حتي هشام بن سالم امام بعدي را معرفي نكردند و طوري برنامه ريزي كردند كه آنها خود امام بعدي را كشف كنند. در آن زمان مدعيان ديگري براي رهبري امت هم از درون شيعه و هم بيرون از شيعه خود را آماده به دست گرفتن رهبري مسلمانان كرده بودند؛ لذا امام صادق7 ياران باقي مانده خود را به سوي كشف امام معصوم بعد از خود فراخواند. محمد بن قولويه به سند صحيح از هشام بن سالم يكي از اصحاب خاص حضرت صادق7 نقل كرده است كه پس از شهادت امام صادق7 من و مؤمن طاق در مدينه بوديم مردم به امامت عبدالله بن جعفر روي آوردند كه او بعد از پدرش امام است و هم نزد او رفتيم و خواستيم زكات مالهايي را كه آورده بوديم به او بدهيم . از او درباره حدود زكات سؤال كرديم كه عبدالله از پاسخ به آن ناتوان بود و نظري بسيار غلط داد. گفتم به خدا مرجئه نيز چنين پاسخي نمي‌دهند. هشام مي‌گويد ما سرگردان و حيران و گريان از نزد عبدالله بيرون آمديم، نمي‌دانستيم چه بايد بكنيم و امام بعدي را چگونه شناسايي نماييم. در كنار يكي از كوچه‌هاي مدينه نشستيم و گريه مي‌كرديم و با خود مي‌گفتيم به سوي مرجئه يا سوي قدريه يا سوي معتزله يا سوي زيديه برويم؟ در همين حال بوديم كه ناگهان من مردي را كه نمي‌شناختم ديدم با دست به من اشاره مي‌كرد. ترسيدم كه جاسوسي از جاسوسان منصور دوانقي باشد؛ چون منصور جاسوساني در مدينه داشت كه امام بعد از امام صادق7 را گردن بزنند. من ترسيدم اين پيرمرد از همان جاسوس‌ها باشد پس به مؤمن طاق گفتم تو از من دور شو من دنبال او مي‌روم كه اگر حادثه‌اي براي من پيش آمد، تو در امان باشي؛ سپس به دنبال پيرمرد رفتم و تن به مرگ دادم تا اينكه او مرا به خانه امام موسي بن جعفر7 برد، آنگاه مرا رها كرد و به دقت ديدم خادمي بر در خانه است. به من گفت: خدايت رحمت كند داخل شو، من داخل خانه شدم. ديدم حضرت موسي بن جعفر7 در آنجاست و بدون سابقه فرمود: نه سوي مرجئه نه سوي قدريه و نه سوي معتزله و نه سوي زيديه بلكه به سوي من. عرض كردم فدايت شوم، پدرت از دنيا رفته؟ فرمودند: آري. گفتم: امام بعد از او كيست؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را راهنمائي كند خواهد كرد. گفتم: قربانت شوم همانا عبدالله برادر شما ادعاي امامت دارد فرمود: عبدالله مي‌خواهد خدا را نپرستيد. گفتم: پس شما بفرمائيد امام كيست؟ امام فرمودند: اگر خدا بخواهد تو را راهنمائي خواهد كرد. پرسيدم: قربانت گردم آيا شما هستيد؟ فرمود: من اين را نمي‌گويم! هشام بن سالم مي‌گويد با خود گفتم: من از سؤال درستي وارد نشدم، سپس پرسش را عوض كردم و پرسيدم: آيا براي شما امامي هست؟ فرمود: نه. گويد: در اين هنگام چنان هيبت و عظمتي از آن بزرگوار در دلم افتاد كه جز خدا نمي‌داند لذا از او خواستم كه پرسش هايي را مطرح كنم. فرمود: بكن ولي آن را فاش نكن، چون هم شما و هم ما را گردن مي‌زنند و در پاسخ به سؤالاتم او را دريايي از علم و آگاهي يافتم و عرض كردم قربانت گردم شيعيان پدرت گمراه و سرگردان هستند. آيا مي‌توانم آنها را آگاه كنم؟ فرمود: آري به شرطي كه هر كدام كه رشد و خردمندي و رازداري دارند، آگاه كني و با دست گلوي خود را نشان داد و فرمود: و گرنه همه ما و آنها را گردن مي‌زنند و من همه شيعيان را آگاه كردم و همه از گرد عبدالله افطح جدا شدند و به امام موسي كاظم7 پيوستند؛ به جز دار و دسته عمار ساباطي كه به امامت عبدالله افطح ايمان آورده بودند و ... .[48]

اگر به متن اين روايت صحيح و روايات ديگري كه از اين دست نقل شده است به ديده تحليلي نگاه كنيم، نكات قابل اهميت ذيل در آن ديده مي‌شود:

1 ـ هيچ كس بعد از شهادت امام صادق7 نمي‌دانست امام بعدي كيست.

2 ـ فرزندان ديگر امام مدعي امامت بودند.

3 ـ انديشه‌هاي ديگري براي شيعه مطرح بوده است.

4 ـ مرجئه، قدريه، زيديه، معتزله انديشه هايي بودند كه خودنمايي مي‌كردند.

5 ـ ياران خاص امام صادق7 نظير هشام بن سالم يا مؤمن طاق روش هايي را آموخته بودند كه بتوانند امام را شناسايي نمايند.

6 ـ اصحاب خاص امام صادق7 با سؤالات از عبداله بن جعفر فهميدند او امام نيست.

7 ـ اين اصحاب نگراني و سرگرداني و گرياني براي پيدا كردن امام بعدي داشتند.

8 ـ در وهله اول امام موسي بن جعفر7 با كرامت و معجزه آنها را كه سرگردان در مدينه بودند، شناسايي كرد و سپس كسي را فرستاد تا آنها را بيآورند و آنگاه سخناني را كه بين آنها مطرح شده بود كه به كدام سو بروند مرجئه و ... را براي آنها بازگو كرد و فرمود به سوي هيچكدام نرويد به سوي من بياييد.

9 ـ امام، امامت عبدالله افطح را راهي به سوي دوري از عبادت خداوند معرفي كرد.

10 ـ امام پاسخ مستقيم و صريح براي امامت خود نداد.

11 ـ هشام بن سالم با هوش و ذكاوت خود طوري سؤال كرد كه امام بفرمايند كه من امامي ندارم، يعني اينكه من خود امامم.

12 ـ امام از پرسش كنندگان خواست كه سؤالات ديگر را بپرسند به شرطي كه به كسي نگويند چون خطر مرگ دارد.

13 ـ امام اجازه داد كه امام بودن ايشان را به ديگران اطلاع دهند، منتهي كساني كه تقيه داشته باشند.

14 ـ همه مؤمنان كه سرگردان بودند، امام را شناختند ولي با تقيه كامل.

در اين گزارش ما درمي يابيم كه خطر مرگ براي امام و يارانش بسيار جدي بوده است و رقيبان حكومتي و غير حكومتي هر دو خطري جدي براي شيعيان فراهم كرده بودند.

از سوي ديگر منصور به والي مدينه دستور داد كه وصيت امام صادق7 براي جانشيني را به دست بياورد و جانشين را بلافاصله اعدام نمايد كه ترفند امام صادق7 در وصيت نامه اين عمل را نيز خنثي كرد. در وصيت نامه امام صادق7 5 نفر را به عنوان جانشين خود معرفي كرده بود. اولين آنها منصور، دومي محمد بن سليمان والي مدينه، سومي عبدالله پسرش و چهارمي موسي بن جعفر7 و پنجمي حميده همسر امام صادق7 كه منصور گفت: اينان را نمي‌توان كشت[49] و بدين سان جانشين امام صادق7 از شهادت نجات يافت.

اين وصيت زيركانه امام صادق7 و آن آموزشي كه ياران او براي كشف امام بعدي آموخته بودند، امامت امام كاظم7 را معين كرد.

گروه‌هاي سياسي ـ ديني در زمان امام كاظم7

در دوران زندگي امام كاظم7 گروه‌ها و نحله‌هاي فكري و سياسي متعددي وجود داشت. اين گروه‌ها كه از صدر اسلام فعاليت سياسي و فكري خود را شروع كرده بودند، در دوران بني‌عباس به تدريج دسته بندي معيني پيدا نمودند. شايد اين دسته بندي‌ها را بتوان به شرح ذيل خلاصه نمود:

1 ـ تشكيلات سياسي ديني نظامي علويان: عمده اين گروهها تقريباً زير تفكر و سازمان اعتقادي زيديه و اتحاد فرزندان امام حسن7 موسوم به حسنيه گرد آمدند و اين دو گروه در اتحادي با يكديگر به مبارزه با نظام عباسي مي‌پرداختند كه اكثريت آنها شكست نظامي توأم با قتل عام و اعدام نصيبشان شد. آنها در داخل حكومت نتوانستد هيچ موفقيتي را به دست آورند، ولي در مناطق دور دست نظام به تدريج صاحب قدرت گشته و حتي توانستند حكومت هايي نيز تشكيل دهند كه حكومت ادريسيان مغرب و ديالمه و علويان شمال ايران و ... از اين دست قيام‌ها بوده است. گروه‌هاي سياسي و نظامي ديگر نظير مختاريه، كيسانيه و ... اكثريت در اين دو گروه حل شدند و از اين تاريخ به بعد تقريباً اثري از آنها در تاريخ ديده نمي‌شود.

2 ـ اهل سنت و جماعت: پيروان تفكر سياسي و اعتقادي سنتي كه قصد حركت بر سنت حضرت رسول6 را داشتند، در مواجهه با شرايط حكومتي جديد كه عباسيان ايجاد كرده بودند، در مدت يك قرن توانستند به فقه و اعتقاد خود سروسامان داده و احاديث زيادي را جمع آوري كرده و با توجه به علما و رهبران فكري خود، مكاتب فقهي و اصولي خاصي را تدوين نمايند كه عمده آنها در آن زمان به 4 دسته مهم تقسيم شدند، چهار شاخه: حنفي ـ حنبلي ـ مالكي ـ شافعي. با توجه به محل فعاليت آنها در نقاط مختلف حكومت ، بقا و استمرار يافت.

اهل سنت حنفي: اولين كسي كه اهل سنت و جماعت را در تفكر فقهي و علمي خود سامان داد، ابوحنيفه نعمان بن ثابت نام داشت. او معروف به امام اعظم گرديد و فقيهي ايراني الاصل بود. استاد او حماد ابن ابي سليمان (متوفي 120 هجري) بود. ابوحنيفه به لحاظ سياسي موافق حكومت بني‌اميه نبود و در زمان عباسيان وقتي منصب قضاوت توسط منصور عباسي به او پيشنهاد شد، نپذيرفت و در سال 150 در گذشت و قبر او در بغداد است. ابوحنيفه قائل به رأي و اجتهاد شد و از اهل حديث بيزاري جست و طريقه و شيوه فقهي كه او ابداع كرده به نام وي فقه حنفي خوانده مي‌شود. نوبختي و ابوالحسن اشعري و برخي علماي كلام او را اهل ارجاء (مرجئه) شمرده‌اند؛ اما خيلي از علماي ديگر اهل سنت مرجئي بودن او را قبول ندارند. ابن خلدون مي‌نويسد: كه او هفده حديث از احاديث نبوي را بيشتر قبول نداشت و در رأي و قياس افراط مي‌كرد، دو تن از شاگردانش تفكر او را منتشر كردند؛ يكي محمد بن حسن شيباني و ديگر ابو يوسف قاضي است. يك سوم مسلمانان جهان حنفي مذهب هستند كه در سراسر آسيا و آفريقا پراكنده‌اند.

اساس فقه ابوحنيفه بر هفت منبع است: قرآن ـ سنت ـ اقوال صحابه ـ قياس ـ استحسان ـ اجماع ـ عرف.[50]

اهل سنت مالكي: مالك بن انس اصبحي عربي الاصل و اهل مدينه بود كه در سال 179 در سن 84 سالگي در گذشت. او قرآن و سنت و احاديث نبوي و احاديث صحابه را از همه مهم‌تر مي‌دانست و حتي بر خبر واحد نيز استناد مي‌كرد و قياس را قبول داشت و به قانون مصالح مرسله پايبند بود. مصالح مرسله اموري است كه فقط به منظور مصلحت انجام گيرد كه براي اعتبار يا الغاي آن هيچگونه دليلي در دست نباشد؛ مانند اينكه از متهمي بتوان با شكنجه اقرار گرفت. اين قانون فقط در طرفداران مكتب مالكي مورد قبول قرار گرفت. كتاب معروف مالك، الموطّا نام دارد كه در حديث است. مذهب مالكي در مدينه ظاهر شد و سپس به مغرب و اندلس و ليبي و مصر و سودان و بحرين و كويت راه پيدا كرد.[51]

امام شافعي: محمد ابن ادريس شافعي فقيهي عرب و قريشي الاصل است، در غزه تولد يافت و در مصر درگذشت. در درس مالك بن انس شركت مي‌كرد. در عراق علم فقه را از محمد شيباني شاگرد ابوحنيفه ياد گرفت. او بين دو تفكر مالكي و حنفي پيوند زد بدين شكل كه حنفي‌ها پيرو رأي و اجتهاد بودند و مالكي‌ها پيرو حديث، شافعي هر دو باور را در فقه خود مورد تأييد قرار داد. شافعي مباني اربعه فقهي اهل سنت يعني كتاب ـ سنت ـ اجماع و قياس را قبول داشت و قائل به استدلال بود؛ ولي برخلاف حنفي‌ها استحسان را رد كرد و بر خلاف مالكي‌ها قانون مصالح مرسله را معتبر نمي‌دانست. اكثر سنيان ايران شافعي هستند و اين فرقه در عراق و حجاز و پاكستان و اندونزي و هند و ... رواج دارد. كتاب او به نام رساله امام شافعي معروف است و آن نخستين كتابي است كه در اصول علم فقه نوشته شده، آنها به حضرت علي7 بسيار اعتقاد دارند و معاويه را ناحق مي‌دانند.[52]

امام احمد حنبل: ابو عبدالله احمد بن حنبل مؤسس چهارمين فرقه مذهب سنت و جماعت است. متولد بغداد است و در سال 241 در سن 77 سالگي در گذشته است. در سفرهايش براي كسب علم موفق به تهيه و جمع آوري احاديث بسياري گرديد كه به نام وي مسند ابن حنبل نامگذاري شد. اين مسند شش جزء دارد و چهل هزار حديث در آن روايت شده است او تمسك به رأي و اجتهاد را نپذيرفت و تنها به كتاب خدا و حديث استناد مي‌كرد. او شاگرد شافعي بود. مذهب او پنج اصل داشت كتاب ـ سنت ـ فتواي صحابه پيامبر قول بعضي از صحابه هر گاه موافق كتاب و سنت باشد، و قبول تمام احاديث مرسل و ضعيف، رواج مذهب حنبلي از سه مذهب ديگر اهل سنت كمتر است؛ ولي در چند قرن بعد ابن تيميه و شاگردش ابن قيم و سالها بعد در قرن دوازدهم هجري محمد بن عبدالوهاب با تغييراتي در تفكر حنبلي، مذهب وهابي را تأسيس كردند.[53]

در زمان امام موسي بن جعفر7 چندين فرقه اهل سنت ديگر وجود داشتند كه بسيار قدرتمند بودند؛ امّا در طول تاريخ به تدريج از بين رفته اند و اثري از آنها باقي نمانده است، مانند اهل سنت طرفدار عبدالله بن شبرمه (متوفي 148)، طرفداران قدرتمند سفيان ثوري كه با امامان باقر و صادق7 نيز مخالفت هايي داشته است. او به سال 161 هجري در گذشت. اهل سنت ليث بن سعد متوفي 175 و اهل سنت شريك نخعي متولد 177 سفيان بن عيينه متوفي 198 و ... كه همه اين مكاتب اهل سنت در برابر امام و شاگردان برجسته ايشان در سراسر كشور اسلامي آن روز رو در رو مي‌شدند.

به طور كلي مي‌توان گفت تأسيس و شكل گيري تمام چهار مكتب اهل سنت و بسياري از نحله‌هاي قدرتمند آنها همزمان با دوران زندگي و امامت امام موسي بن جعفر7 بوده است و به اين لحاظ هيچ امام ديگري چنين شرايطي را نديده است.

3 ـ انشعابات سياسي ديني در داخل شيعه كه از زمان امام باقر7 به تدريج شكل گرفت و تا زمان امام كاظم7 فرقه‌هاي قابل توجهي تأسيس گرديد و تقريباً همه آنها رو در روي شيعه اماميه ايستادند. بعضي از فرقه‌ها عبارت بودند از: باقريه[54] ـ جعفريه[55] ـ افطحيه[56] ـ اسماعيليه ـ واقفيه ـ عماريه ـ محدثه و ... اين تفكرات كه بعضاً دست به شمشير برده و در مبارزات سياسي گسترده‌اي نيز وارد شدند. يكي از معضلات بسيار سخت و مشكل براي امام موسي كاظم7 و ياران باوفاي وي بود.

4 ـ ظهور تفكرات جديد روشنفكرانه در برابر تفكرات ارتجاعي كه در زمان بني‌اميه به وجود آمده بود و رأس آنها تفكر معتزله بود كه به آزادي و رأي معتقد گشتند و در برابر جبر و جبرگرايي با منطق و استدلال به جدال برخاستند. شروع اين تفكر را به شخصي به نام معبد بن عويم جهني منسوب كرده اند كه اراده انسان‌ها را آزاد مي‌دانست اين عقيده را غيلان دمشقي و يونس اسواري و جعد بن درهم فرا گرفتند و به نشر آن همت گماشتند. اگر چه خود معبد جهني در سال 80 به جرم فساد عقيده اعدام شد، ولي شاگردانش به تفكر او رجوع كرده و آن را گسترش دادند و حسن بصري متوفي 110 هجري در بصره شاگردي داشت به نام واصل ابن عطا كه از نظرات استاد، خود را كنار كشيد كه به اعتزال معروف شد و طرفداران آزادي و رأي را قدريه نام نهادند كه معتزله فرقه‌اي شد كه آنها را در بر مي‌گرفت. در بعد اعتقادي آنها به توحيد ـ عدل ـ وعده و وعيد و المنزله بين المنزلين و امر به معروف و نهي از منكر معتقد شدند. خوارج معتقد بودند كه هر كس گناهي كبيره مرتكب شود حتي اگر مؤمن باشد به جهنم مي‌رود. معتزله گفتند: چنين نيست، بلكه جايگاهي بين جهنم و بهشت كه منزلة بين المنزلين نام دارد و مرتكبان گناه كبيره نه مطلق مؤمن و نه مطلق كافر بشمار نمي‌آيند، بلكه ما بين اين دو قرار مي‌گيرند.

در برابر تفكراتي نظير مرجئه و جبريه، معتزله خيلي زود رشد كرد و عمده رشد و سرآغاز قدرت تفكر خود را در زمان امام موسي كاظم7 كسب كرد. فرقه واصليه كه پيروان واصل ابن عطا بودند و پيروان هذيليه كه از ابوالهذيل محمد بن هذيل العلاف (135 ـ 235) پيروي مي‌كردند. در زمان امام موسي بن جعفر7 ميدان داري مي‌كردند و بسياري از مردم به سوي آنها هجوم آوردند.

5 ـ مرجئه: مي‌گفتند كه ما از عقيده باطني مردم خبر نداريم و نمي‌دانيم كه واقعاً چه كسي در دل مسلمان و مؤمن است و چه كسي نامسلمان و فاسق بنابراين ثواب عقاب ايشان را تا روز قيامت به تأخير مي‌اندازيم. آنها مي‌گفتند هر شخصي كه با اجماع مردم به حكومت برسد، امام است و بايد هر چه او مي‌گويد اطاعت كرد و امام نيز عصمتي ندارد، اين تفكر بيش از همه با شيعه مبارزه كرد[57] و به دربارها راه يافت و امنيت فكري و ديني براي ظالمان فراهم آورد.

6 ـ غلات و اهل غلو: تفكر اصلي غلات بزرگ كردن مقام آدميان تا سطح خداوند است كه تقريباً همه مكاتب معتبر آن دوران در درونشان غلات ظاهر شده‌اند. راونديان، منصور عباسي را خدا مي‌دانستند. در ميان شيعيان غلات فرقه‌هاي مختلفي را تشكيل دادند و بسياري انشعابات در ميان گروه‌هاي شيعه با حمايت اهل غلو شكل گرفته است. غلات همگي بر اباحي گري تأكيد داشتند. اباحيه از ريشه بَوَحَ به معني ظاهر و آشكار نمودن و ترديد كردن است و آنها در بسياري از طاعت شك و ترديد اعلام كردند. تكيه آنها بر شخص امام بود و تعريف و تمجيد از آن را در رأس باور خود مي‌داشتند و او را حق و خدا معرفي مي‌كردند و سپس اعلام مي‌كردند همين مهرورزي براي ما كافي است و ديگر نيازي به اجراي احكام نداريم و پرهيز از حرام و رعايت حلال كاري بي‌مورد است.

فرقه اهل غلو ابراهيميه كه در دوران امام موسي كاظم7 فعاليت مي‌كردند مي‌گفتند: ما هيچ چيز را بر خود حرام نمي‌دانيم.[58] در همان زمان پيروان ابومسلم كه به خرم دين روي آورده بودند، درباره امام و رهبر خودشان نيز همين نظر را عبدالقاهر بغدادي در كتب الفرق بين الفرق آورده است: بابكيه را در كوهستانشان جشني است و در آن شب مردان و زنانشان با هم گرد آيند و مي‌گسارند و ساز و ناي نوازند، ناگاه چراغ‌ها را خاموش كنند و جامه‌ها همه بر دارند و مردان و زنان در هم آويزند.[59]

7 ـ خوارج: مذهبي‌هاي تندرو و دست به شمشير و مخالف حكومت بني‌عباس كه به دليل شعارهاي همه پسند مبني بر عدالت و دين خواهي در بسياري از مناطق، مورد توجه قرار مي‌گرفتند و به طور دائم جدالي خونين بين آنها و حكومت در سراسر نظام عباسي برقرار بوده است و يكي از كانون‌هاي توسعه آنها ايران بود و ايرانيان زيادي به اين گروه پيوستند و حتي حكومت‌هاي خوارجي متعددي در ايران برپا گرديد. خوارج با بازسازي اعتقادي و معتدل كردن خود نسبت به قرن اول هجري مي‌توانستند جايگاه و پايگاه در ميان مردم داشته باشند و ظلم حكومت بني‌عباسي همان طور كه به گروه‌هاي زيدي و اسماعيلي و ... فرصت قيام مسلحانه را مي‌داد براي خوارج نيز اين فرصت را فراهم مي‌كرد. البته اين گروه در زمينه فكري اعتقادي مزاحمت براي امام و شيعيان ايجاد مي‌كردند و به لحاظ نظامي و سياسي مشكل خاصي براي شيعيان نداشتند.

زيديان

از ميان هاشميان و فرزندان حضرت علي7 در نسل‌هاي بعد، مبارزان زيادي بر عليه حكومت بني‌اميه به پا خاستند كه يكي از مهم‌ترين گروه‌هاي مبارزه جو گروه زيديه بود. شهرستاني در ملل و نحل خود درباره‌ي اين گروه چنين آورده است. زيد بن علي ابن الحسين بن علي بن ابي طالب7 رهبر آنها بود. زيد معتقد بود كه غير از اولاد طاهر فاطمه‌ي زهرا7 هيچ كس نمي‌تواند امام باشد و از اولاد پيامبر6 كسي كه عالم و زاهد و شجاع و سخي باشد و دعوي امامت كند، مي‌تواند امام باشد و اطاعت او واجب است. زيد امامت دو نفر را هم زمان جايز و هر دو را واجب الطاعة مي‌دانست. زيد كه اين تفكر را اتخاذ كرده بود، اراده نمود كه علم، يعني اصول و فروع آن را در دين كسب كند تا با آرايش خود به آن علوم بر قرآن سرور شود و سزاوار امامت گردد. بنابراين شاگرد واصل بن عطاء كه رئيس معتزله بود گرديد و كسب اصول نمود در حالي كه واصل بن عطاء در شأن مرتضي علي رضي الله عنه، اعتقادي فاسد داشت و جنگ امام علي7 با اصحاب جمل و اصحاب شام (معاويه) را راه صواب نمي‌دانست. مذهب زيد آن است كه با وجود فاضل، امامت مفضول (فروتر و پايين‌تر از فاضل) رواست و لذا زيد از شيخين تبري نكرد.[60]

سعد بن عبدالله اشعري قمي درباره‌ي زيديه مي‌نويسد:

فرقه‌ي ديگري از شيعيان علوي گفتند: امامت بعد از حسين7 در ميان فرزندان امام حسن7 و امام حسين7 مستقر شد و به فرزندان ديگر علي7  نمي‌رسد و اگر كسي از فرزندان اين دو امام قيام كند و كسي امامت آنها را نپذيرد و سرپيچي كند، كافر است و هر كه از فرزندان امام حسن7 و امام حسين7 ادعاي امامت كند و در خانه‌اش بنشيند و قيام نكند و خود را از مردم دور و پوشيده نگه دارد، هم او و هم پيروانش كافر و مشرك و گمراه هستند.[61]

پروفسور مادلونگ در مورد اعتقادات زيديان مي‌نويسد: زيديان امامت موروثي و عصمت امامان را در زمينه‌ي گناه و خطا پذيرا نشدند. ايشان معتقد بودند كه هركس از تبار حسن يا حسين كه از لحاظ دانش ديني صلاحيت داشته باشد، مي‌تواند با قيام مسلحانه عليه حاكمان نامشروع، مدعي امامت شود و مؤمنان بايد با او بيعت و سخت از وي پشتيباني كنند.[62]

وي مي‌افزايد: زيديان تخلف صحابه و جامعه‌ي اسلامي متقدم را كاهش داده و آن را ناديده مي‌گرفتند و از خلافت خليفگان پيش از علي پشتيباني مي‌كردند، اما با انگيزه‌ي نيرومند انقلابي خود با خوارج نزديكي داشتند ... .[63]

دكتر جواد مشكور در كتاب شيعه و فرقه‌هاي اسلامي مي‌نويسد: زيد بن علي شاگرد واصل بن عطا، غزال پيشواي معتزله است، از اين جهت زيديه پس از وي پيرو اهل اعتزال شدند. زيديه قائل به لعن ابوبكر و عمر و عثمان نيستند و امامت مفضول را با وجود فاضل جايز مي‌دانند و شيعيان كوفه او را ترك كردند و از اين جهت معروف به رافضه گشتند كه به معني ترك كننده است. ميان زيد و برادرش امام محمد باقر7 اختلاف بود. وي از قول محمد بن عبدالكريم شهرستاني نقل مي‌كرد: زيد قدري مذهب بود و شرط امامت را قيام و خروج مي‌دانست؛ حتي روزي گستاخانه به برادر گفت كه پدر ما امام نبود، زيرا هرگز خروج نكرد و شمشير در راه دين نكشيد.[64]

وي مي‌افزايد: شاعري در مورد زيد بعد از شهادتش شعري سروده به اين معني كه ما هرگز هيچ مهدي را نديده‌ايم كه بر تنه‌ي درخت بر دار كرده باشد و در ادامه مي‌نويسد: زيديه امام را از اولاد علي دانند، خواه فرزند حسن يا حسين باشد. ديگر اين‌ كه قائم به شمشير و قادر بر دفاع باشد. از اين جهت امامت كودكان را نمي‌پذيرند، عصمت را در امامت شرط نمي‌دانند و قائل به رجعت نيستند. زيد از شيوخ ابوحنيفه بود و ابوحنيفه با او بيعت كرد و سي هزار درهم براي او بفرستاد و مردم را به ياري او برانگيخت.[65]

وي فرقه‌هاي مختلف زيديه را 19 فرقه برشمرده است.[66]

از ميان گزارش‌هاي تاريخي فرقه‌هاي اسلامي، درباره‌ي فرقه زيديه مي‌توان به اين نتايج دست يافت:

1 ـ زيد اقدام به برقراري يك اتحاد فكري در ميان شيعيان نمود.

2 ـ زيد اقدام به برطرف كردن اختلاف بين شيعيان و اهل سنت كرد و با پذيرفتن رهبري ابوبكر و عمر و عثمان به اين تفكر شكل مي‌داد.

3 ـ زيد اقدام به اتحاد هاشميان آماده‌ي قيام بر عليه بني‌اميه نمود و هاشميان فرزند امام حسن7 را به اتحاد با هاشميانِ فرزند امام حسين7 دعوت مي‌كرد. همچنين هاشميان بني‌عباس را نيز به اتحاد با خود فرا مي‌خواند. ابن اثير در كتاب تاريخ كامل خود آورده است كه بين عبدالله ابن حسن بن حسن (عبدالله محض) با زيد بر سر قيام، مباحثات مفصل صورت گرفته است.

همچنين داوود بن علي بن عبدالله بن عباس نيز همراه وي در مذاكره براي شرايط انقلاب بر عليه بني‌اميه بوده و او را همراهي مي‌كرده است، ولي چون شرايط را مناسب نمي‌دانست، از همراهي او كنار رفته است.[67]

4 ـ زيد امامت بر مسلمين را از تابعيت نص حضرت رسول7 خارج كرد و آن را داراي اعتبار ندانست.[68]

5 ـ زيد امام را داراي شرايط ذيل معرفي مي‌كرد:

الف) شجاع باشد.

ب) قيام قائم به سيف كند و به نفع مظلوم بر عليه ظالم بجنگد.

ج) امامت دو نفر امام هم زمان ممكن است.

د) امامت فقط در فرزندان حسن7  و حسين7 باشد.

ه) مفضول مي‌تواند ارجحيت بر فاضل داشته باشد و يك شخص پايين‌تر مي‌تواند در بودن فردي بالاتر به قدرت برسد.

و) امامت موروثي نيست. و ... .

6 ـ زيد در بعد اعتقادي به تفكر قدريه روي آورد و اراده‌ي انسان بر سرنوشت خود را مطرح نمود و او را آزاد دانست.

زيد در راه اعتقاد خود بر عليه بني‌اميه قيام كرد. ابتدا هزاران نفر در كوفه با وي بيعت كردند و او به كوفه آمد. مسعودي در مروج الذهب مي‌نويسد: زيد بن علي با برادر خود ابوجعفر بن علي ابن حسين بن ابيطالب مشورت كرد. نظر او اين بود كه به اهل كوفه اعتماد نكند كه مردمي مكار و حيله گرند. به او گفت: جدت علي7 در كوفه كشته شد، پدرت حسين7 در آنجا كشته شد. در كوفه و توابع آن خاندان ما را ناسزا گفته‌اند و آنچه را درباره‌ي مدت حكومت بني‌مروان مي‌دانست و اين‌كه از پس آنها دولت عباسي مي‌رسد با او گفت، ولي او از تصميم خود در كار مطالبه‌ي حق بازنگشت. ابوجعفر به او گفت: برادر! مي‌ترسم فردا در كناسه كوفه (محل اعدام‌ها) آويخته شوي، پس از آن ابوجعفر با وي وداع كرد و گفت كه ديگر همديگر را نخواهند ديد.[69]

ابن اثير مي‌نويسد كه زيد به هيچ يك از اندرزهاي خردمندانه توجه نكرد و در كوفه بماند و به ستاندن بيعت از مردم پرداخت و در اين شهر دو زن گرفت. گاه نزد يك زن و گاه نزد زن ديگرش مي‌رفت و عاقبت دست به قيام زد.[70]

با قيام زيد، پيروان هاشميان كيسانيه و مختاريه و اهل سنت به رهبري ابوحنيفه و هاشميان نسل امام حسن7 و حتي خوارج به وي پيوستند؛ اما در ادامه او را تنها گذاشتند و زيد در جنگ با سپاه هشام بن عبدالملك به شهادت رسيد.

شهادت زيد پايان كار نبود، بلكه شروع انديشه‌ي جديدي در شيعه بود كه در همه‌ي زمينه‌ها حرف براي گفتن داشت.

درباره رابطه امامان با نهضت‌هاي انقلابي بر عليه حاكمان ظالم بني‌عباسي به ويژه امام موسي كاظم7 و نوع رابطه‌اي كه با آن برقرار مي‌كردند بايد حقايقي را مّد نظر قرار داد.

1ـ از زمان امام سجاد7 تا امام حسن عسكري7 امامان معصوم شيعه در هيچ يك از نهضت‌هاي مسلحانه ضد نظام حاكم شركت نكردند.

2ـ امام‌هاي معصوم شيعه به هيچ يك از ياران و شاگردان خود، حكم به شركت در هيچ جنگ مسلحانه‌اي را ندادند.

3ـ امامان از شخصيت‌هاي بعضي از قيام‌ها مانند: زيد بن علي7 و حسين بن علي صاحب قيام فخ و ... حمايت مي‌كردند.

به گوشه‌اي از اين روايات حمايت كننده توجه فرمائيد:

امام رضا7 خطاب به مأمون عباسي درباره زيد: " ... زيد بن علي از دانشمندان خاندان پيامبر6 بود براي خدا غضب كرد و با دشمنان خدا جنگيد تا در راه خدا كشته شد ... . "[71]

امام جواد7 : پس از حادثه عاشورا ، هيچ حادثه‌اي براي ما بزرگتر از حادثه فخ نيست.[72]

در روايتي از حضرت رسول6 آمده است كه زيد و يارانش در قيامت گام بر گردن مردم مي‌نهند و به بهشت وارد مي‌شوند.[73]

امام باقر7 از قول حضرت رسول6 فرمودند: در سرزمين فخ فرزنداني از فرزندان من به شهادت مي‌رسد كه هر كس با او به شهادت برسد اجر دو شهيد را خواهد داشت.[74]

امام صادق7 در سرزمين فخ مردي از خاندان من به همراه جمعيتي كشته خواهند شد كه روان‌هاي آنان پيش از پيكرهايشان به بهشت مي‌شتابد.[75]

امام كاظم7 در ديدار با حسين بن علي سردار فخ:

اگر چه تو كشته خواهي شد، ولي همچنان در جهاد كوشا باش. اين گروه مردمي فاسق و بدكارند كه اظهار ايمان مي‌كنند، ولي در باطن منافق و مشركند. اناالله و انا اليه راجعون، من در اين كار و در اين راه از خداي بزرگ براي شما اجر و پاداش طلب مي‌كنم.[76]

و هنگامي كه سرهاي بريده را در مجلسي كه گروهي از خاندان پيامبر و از جمله موسي بن جعفر7 حضور داشتند به تماشا گذاشتند، همه سكوت كردند؛ جز امام كاظم7 كه فرمود:

سوگند به خدا او درگذشت در حالي كه مسلمان و درست كار بود، بسيار روزه مي‌گرفت و شبها را به قيام و عبادت مي‌گذراند و امر به معروف و نهي از منكر مي‌كرد و در خاندان وي چون او وجود نداشت.

و ... .

درباره قيام فخ در آينده سخن به ميان خواهد آمد.

در برابر اين روايات كه در تأييد زيد بن علي بن حسين7 و حسين بن علي بن حسن بن علي ابن ابي طالب (صاحب قيام فخ)، دسته‌اي از روايات ديگر هست كه موافقت امامان معصوم شيعه را با نهضت‌هاي آنها نشان نمي‌دهند. در اين دسته از روايات به سرنوشت بد و تلخي كه در انتظار آنهاست اشاره مي‌شود كه در آن از شهادت آنها و خيانت ياران، مناسب نبودن شرايط و ... سخن به ميان آمده است.

امّا علي رغم وجود چنين رواياتي چه از لحاظ سند و وثوق آنها مورد قبول باشد يا نباشد، يك امر بر همه مشخص است و آن اين است كه هيچكدام از امامان در اين نهضت‌ها شركت نكرده اند و اين يك مشكل منطقي را به همراه مي‌آورد و اگر آنها را مورد تأييد قرار داده‌اند، چرا حمايت نظامي از آنها نكرده اند؟ در پاسخ به اين شبهه شايد بتوان موارد ذيل را بيان نمود:

1 ـ نظام‌هاي حاكم آنچنان بي‌رحم و و ستمگر و آدمكش و مستبد بودند كه كمتر كسي مي‌توانست در برابر اين همه ظلم تاب آورد و لذا هركس كه قدري حَميت و دينداري و شجاعت داشته، حتماً دست به مبارزه مي‌زده است و اين بزرگان از اين قاعده جدا نيستند.

2 ـ امر به معروف و نهي از منكر، توصيه خداوند به همه بندگان است و جزء صفات مؤمن است و هركس اين اجازه را دارد كه امر به معروف و نهي از منكر كند كه اين عمل بزرگان نيز پيرو اين قاعده است.

3 ـ اين بزرگان هم ديندار، هم عابد، هم شجاع و هم مخالف با ظالم و ظلم بوده اند و براي رضاي خدا به اين كار اقدام كرده‌اند.

4 ـ نتيجه‌اي كه از سه موضوع فوق گرفته مي‌شود، اين است كه حاكمان ظالم و ستمگر وجود داشته‌اند. مؤمناني براي رضاي خدا دست به شمشير زده اند و قيام كرده اند و وظيفه‌ي هر مؤمني امر به معروف و نهي از منكر است. لذا به اين سه دليل هركس مي‌تواند دست به مبارزه بزند.

5 ـ و تأييد همه امامان معصوم7 بر اين زمينه‌ها بوده است؛ نه نهضت و ايدئولوژي آنان و نه افكاري غير از اين افكار كه بعدها در پيروان راه آنان به وجود آمد.

6 ـ يكي از مخالفت‌هاي ائمه به دلايل آماده نبودن شرايط زماني، مكاني، كم بودن و بي‌وفا بودن ياران، فاسد بودن مدافعان و ... بوده است.

7 ـ از همه مهم تر، اين بزرگان شناخت و تحليل شان نسبت به حكومت بني‌عباس و جو عمومي افكار جامعه و آينده نگري نسبت به راهشان توسط ديگران بسيار ضعيف بوده است.

الف ـ شناخت ضعيف از بني‌عباس ـ شكست كلي و قتل عام شدن اين بزرگان و يارانشان نشان دهنده ناتواني آنها در تحليل درست از قدرت بني‌عباس و پيدا نكردن محل و زمان مناسب براي قيام بوده است. كاري كه ابومسلم و يارانش به خوبي كشف كردند و موفق به شكست بني‌اميه شدند، امّا شكست قيام علويان و زيديان و شهيد فخ منجر به سركوب بيشتر شيعيان گرديد.

ب ـ افكار عمومي جامعه به شدت در حال تغيير بود با شرايطي كه بني‌عباس ايجاد كرده بود افكار ضد ديني، غير ديني، انحراف ديني، دنيا ديني و ... در همه جا سرايت كرده بود كه اصل دين مردم در خطر قرار داشت، لذا نهضت علمي و مبارزه با انحراف اعتقادي از مبارزه با نظام حاكم مهم‌تر بود.

ج ـ تفكر اين بزرگان در ادامه راهشان دستخوش تحريف و سوء استفاده و بدفهمي‌هاي فراوان قرار گرفت كه پيروان آنها در آينده‌اي نه چندان دور از مدافعان ظلم در حكومت‌ها گرديدند.

لذا امامان معصوم شيعه نمي‌توانستند اين حقايق را در نظر نگيرند و با شركت خودشان در اين قيام‌ها امكان دفاع از شيعه را از دست بدهند.

8 ـ شرايطي در زمان بني‌عباس به وجود آمد كه امكان انتقال افكار و عقايد شيعه به ديگر نقاط جهان فراهم گرديده بود كه هم علماي دين محفوظ‌تر مي‌شدند، هم دين گسترش مي‌يافت و هم پرورش عالمان ديني صورت مي‌گرفت و هم شيعيان افزايش مي‌يافتند و ... لذا اين فرصت به دست آمده را نبايد آنها از بين مي‌بردند، كاري كه امام موسي كاظم7 با تمام قوا انجام دادند، (به مبحث مهاجرت بزرگ مراجعه شود) و بسياري از ياران و فرزندانش در اين راه به شهادت رسيدند، راهي كه ثمره و نتيجه بسياري به همراه آورد.

9 ـ هر دو راه به شهادت و زندان و شكنجه منتهي مي‌شد؛ امّا بعد از آن يك راه، به سوء استفاده بازماندگان از مبارزين و خود ظالم شدن منتهي شد و در راه ديگر، علم و دين گسترش و ادامه يافت و بزرگان اين راه تعداد زيادي از مناطق جهان به ويژه ايران را به شيعه گرايش دادند و در كنار آن علماي بسياري را آموزش دادند و دين تحريف شده به وسيله حكومت بني‌اميه و بني‌عباس و عالمان وابسته به نفس و شيطان و دربار را رسوا كردند و حقيقت آن را براي مردم آشكار نمودند.

حال كدام راه مؤثرتر و پرثمرتر بوده است؟ راه امامان شيعه يا راه زيد و امامان زيدي و بزرگان بعد از واقعه فخ كه ادريس و حكومت ادريسيان در مغرب بوده؟ تاريخ قضاوت خود را انجام داده و بر اهميت و مطمئن بودن انتخاب امامان معصوم7 صحه‌اي غير قابل انكار نهاده است.

نتيجه اينكه امامان شيعه ضمن تأييد شخصيت زيد بن علي و حسين بن علي صاحب فخ، خودشان از شركت در اين نهضت‌ها خودداري كردند و خودشان و ياران و شاگردانشان را به گسترش علم و دين تشويق نموده و به اقصي نقاط جهان مهاجرت كردند و در اين راه شكنجه‌ها و شهادت‌ها ديدند.

10 ـ با اين همه امام كاظم7 و ديگر امامان شيعه هيچگاه مبارزه شان را بر عليه حكومت‌هاي ظالم قطع نكرده‌اند؛ ولي نوع مبارزه آنها متفاوت از قيام مسلحانه بود و از تاكتيك هايي همچون تقيه و نفوذ در درون حكومت‌هاي ظالم براي دفاع از مظلومان و منع ياران از همراهي و همكاري با حاكمان و ... استفاده مي‌كردند كه درباره اين روشها سخن به ميان خواهد آمد.

ديدگاه غلط گروه‌هاي غير شيعه نسبت به خداوند و توحيد

در آن دوران، اندك انديشه‌اي بود كه نگاه توحيدي آن با ديدگاه قرآن و حضرت رسول6 و اسلام واقعي منطبق باشد، بلكه در بدعت‌هاي كثيري كه انجام مي‌شد، نگرش به خداوند و قدرت و عظمت او به كلي تغيير كرد و بسياري از نحله‌هاي فكري، برداشتي كاملاً شرك آميز از خداوند داشتند و متأسفانه اين نوع نگرش‌ها عموميت پيدا كرده و در سطح وسيعي از جامعه پخش و به صورت باور عمومي مردم درآمده بود. هر گروه تعبير غلط و خاص از توحيد داشت. به ويژه افراطيون اهل سنت بر اين باورها مي‌بودند، تصور آنها از خداوند بدين گونه بود كه خداوند قابل رؤيت است همچنان كه ماه و خورشيد قابل رؤيت هستند.[77] بسياري از علماي اهل سنت ديدن خدا به چشم را اقرار كرده‌اند،[78] به طوري كه انكار ديدن خدا را جهلي خطرناك معرفي مي‌كردند[79] و حتي اعلام مي‌كردند كه علاوه بر آخرت، ديدن خدا در دنيا نيز امكان دارد[80] و مي‌گفتند كه مي‌شود كه خدا را لمس كرد و با او رو بوسي نمود و مصافحه و معاشقه هم در دنيا و هم در آخرت با خدا انجام داد.[81] اين گروه آياتي از قرآن را كه در آن كلمات دست، ايستادن، ديدن، چشم و ... درباره خدا آمده است، عيناً تعبير ظاهري مي‌كردند و همه را دليل داشتن اندام و جسم براي خدا برمي شمردند؛ البته تعدادي از علماي ديگر از اهل سنت بر عليه اين باورهاي ناپسند قيام كردند و جسمانيت خداوند را مردود مي‌دانستند، امّا در جواب كساني كه تعبير كلمات و يا تأويل آنها را سؤال مي‌كردند، جواب مي‌دادند كه كلاً تأويل و تعبير كاري باطل و غلط است و نبايد در آيات و كلماتي كه باعث شبهه مي‌شود وارد شد[82] و مي‌گفتند كه ما را به شناختن اين آيات تكليف نكردند؛ زيرا دانستن آنها از شرايط و اركان ايمان نيست[83] و بدين طريق تأويل و تفسير بسياري از آيات را كه قرآن در سوره آل عمران آنها را متشابهات معرفي كرده است، حذف نمودند و ذهن‌هاي سؤال كننده از معاني را محكوم به نفهميدن آيات كردند. با آنكه قرآن فهم اين گونه آيات را با رجوع به راسخون في العلم ممكن مي‌داند.[84] وقتي كه امامت منصوص و معصوم از دايره اعتقادي جامعه حذف گردد، نتيجه‌اي جز اين باقي نمي‌ماند كه بايد خدا را با همه عظمت بي‌نهايتش همچون انساني در زمين تصور كني و او را به خانه‌ات ببري و با او رو بوسي كرده و سر سفره خود به او طعام دهي و بگويي به جز ريش و فرج من ثابت مي‌كنم كه خدا جسم است، گوشت دارد، خون دارد، جوارح و اعضاي بدن دارد، دست، پا، سر، زبان، چشم و گوش او قابل رؤيت است[85] يا آنكه اصلاً فهميدن را منكر شده و درِ عقل و تدبير و تأويل را كاملاً ببندي و آنها را رها نمايي. اگر شيعه اماميه اعتقاد دارد كه امامت با نص و تأكيد خدا و رسول، برگزيده شده براي آن است كه در دام افرادي كه صلاحيت درك و فهم واقعي از حقيقت را ندارند نيفتد و اگر باور دارد كه امام معصوم است، به اين دليل است كه آنچه را كه او درباره حقيقت مي‌گويد خطا نيست و مي‌توان به انديشه و فكر و عمل او اعتماد كرد؛ چون مصون از دخالت نفس در انديشه و عمل است و سخنان او قابل قبول و اجرا است و اين باور گم شده مسلمانان آن دوران سياه فكري بود. امامان معصوم از امام باقر7 و فرزند برومندش امام صادق7 پايه گذاري توحيد عميق شيعه را انجام دادند و آنچه را كه از پدرانشان آموخته بودند، به صورت كلاسيك و قابل آموزش و كتابت كردن به ميان مردم آوردند و در ادامه اين روند امام موسي بن جعفر7 فهم توحيد و خداوند براي ياران و سؤال كنندگان درباره خداوند را تبيين مي‌نمودند و مي‌فرمودند: " خدا بالاتر و والاتر و بزرگ‌تر از اين است كه حقيقت صفت او درك شود؛ پس او را به آنچه كه خودش توصيف نمود ستايش كنيد و از غير آن باز ايستيد. "[86] و مي‌فرمودند: " درباره خداوند از آنچه كه در قرآن است تجاوز نكنيد. "[87] امام موسي كاظم7 فهميدن، شنيدن، ديدن و ... را براي خداوند تبيين مي‌كرد، نه اينكه خداوند اعضايي مانند: چشم، گوش و ... داشته باشد. شخصي به نام نيشابوري به امام نامه نوشت و گفت: مردم زمان ما درباره توحيد اختلاف دارند؛ بعضي گويند او جسم است و بعضي گويند صورت است. حضرت به وي جواب داد: پاك و منزه است خداوند از اينكه محدود باشد و او به وصف در نيايد. چيزي مانند او نيست و او به چيزي مانند نمي‌باشد و او شنوا و بيناست.[88]

و مي‌فرمودند:

 خداوند نه جسم است، نه صورت و نه محدود و هر چيزي جز او مخلوق است. به محض اراده و خواست او موجود شود، بدون كلام و حركت و خاطر و سخن زباني.[89]

از شخصي به نام يعقوب ابن جعفر نقل شده است كه به امام موسي كاظم7 گفته شد: مردمي عقيده دارند كه خداي تبارك و تعالي به آسمان پائين فرود مي‌آيد.

امام فرمودند:

خداوند فرود نيايد و نيازي به فرود آمدن ندارد. ديدگاه او نسبت به نزديك و دور برابر است. هيچ نزديكي از او دور نشده و هيچ دوري به او نزديك نگشته، او به چيزي نياز ندارد، بلكه نياز همه به اوست. او عطاكننده است و هيچ كس جز او شايسته پرستش نيست و عزيز و حكيم است؛ امّا گفته وصف كنندگاني گويند كه خداي تبارك و تعالي فرود آيد، اين سخن كسي است كه خدا را به كاهش و فزوني نسبت دهد، افزون بر آنكه هر متحركي احتياج به محرك يا وسيله حركت دارد. كسي كه اين گمان‌ها را به خدا برد، هلاك گردد و بپرهيزيد از اينكه راجع به صفت خدا در حد معيني بايستيد و او را به كاهش و فزوني تحريك يا تحرك يا انتقال يا فرود آمدن يا برخاستن يا نشستن محدود كنيد. خداوند از وصف واصفان و ستايش ستايش كنندگان و توهم متوهمان برتر و گرامي‌تر است.[90]

اين استدلال‌ها در مورد خداوند كجا و آن سخنان پوچ درباره جسم داشتن خدا كجا؟ امام واژه‌ها و كلماتي را كه در قرآن آمده و عده‌اي آنها را تعبير وارونه مي‌كردند نيز تبيين و تشريح مي‌نمودند.

حسن ابن ارشد مي‌گويد: از امام كاظم7 پرسيدم آيه الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى [91] چه معني‌اي دارد؟ فرمود: منظور از اِسْتَوَى يعني اينكه بر هر چيز كوچك و بزرگ تسلط دارد.[92] همان طور كه ملاحظه مي‌شود، كلمه‌ي اسْتَوَى كه به اين زيبايي از زبان امام تشريح شد چه برداشت‌هاي غلط و ضد توحيدي در نزد ديگران داشته كه خدا را به حركت و جابجايي در مكان تعبير مي‌كردند . شخصي ديگر معني تدلي (نزديك شدن) در آيه ثُمَّ دَني فَتَدَلّي فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدني[93] را از امام كاظم7 پرسيد كه معني آيه چنين است (سپس نزديك شد و نزديك‌تر شد تا به اندازه دو كمان يا نزديك‌تر) امام فرمودند: «منظور از تدلي و نزديك شدن همان فهم است»[94].

يعني حضرت رسول6 فهمش نسبت به خدا تا اندازه دو كمان يا كمتر افزايش يافت؛ نه اينكه فاصله مكاني را طي كرده باشد تا به اندازه دو كمان يا كمتر به خدا در بُعد مسافت نزديك شده باشد.

نقش اراده خداوند در زندگي بشر و چگونگي ثواب و گناه انسان‌ها از ديدگاه غير شيعه

از موضوعات مطرح شده درباره توحيد در آن زمان ها، رابطه اراده خداوند با گناه و ثواب انسان‌ها بود . بدين منظور كه آيا اراده خداوند در انجام گناهان بنده دخالت دارد يا ندارد كه نتيجه مي‌گرفتند كه اگر دارد، پس بهشت و جهنم و پاداش و جزاء معني ندارد؛ چون اراده خداست و اگر ندارد، پس انسان آزاد است و نيازمند به خدا نيست كه از رهگذر اين فكر مكاتب جبري و مكاتب قدري در دو قرن اول اسلام به وجود آمدند كه به تدريج به سياست و حكومت نيز وارد شدند، اشاعره و معتزله از اين نوع مكاتب بودند و امّا پاسخ و ديدگاه امام به اين نوع نگرش‌ها بسيار زيبا و دقيق و عقلاني و الهي بوده است به نمونه هايي از اين پاسخ‌ها توجه نماييد:

روزي ابوحنيفه رهبر فرقه اهل تسنن حنفي به همراه عبدالله مسلم از علماي اهل سنت به مدينه آمدند و قصد رفتن به نزد امام صادق7 را داشتند در آنجا گروهي از علماي شيعه را ديدند كه منتظر آمدن امام صادق7 بودند، پسر بچه كم سن و سالي از خانه امام صادق7 بيرون آمد و همه از هيبت او از جا برخاستند. ابوحنيفه از همراهانش پرسيد: اين پسر كيست؟ گفتند او موسي7 پسر امام صادق7 است. گفت: به خدا مقابل شيعيانش با او مقابله كنيم ... و سپس رو به جانب حضرت كاظم7 كرد. ابتدا سؤالي فقهي نمود و سپس پرسيد: گناه از چه كسي صادر مي‌شود؟

امام در پاسخ فرمودند:

‌اي شيخ از سه حال خارج نيست؛ يا از خدا صادر و بنده در آن نقشي ندارد كه اين در خور حكيم نيست كه بنده‌اش را به گناهي كه نكرده مؤاخذه كند و يا گناه از بنده و خدا با هم است، امّا خدا شريك قوي‌تر است و شايسته نيست كه شريك بزرگ، شريك كوچك را به گناهش مؤاخذه نمايد و يا گناه فقط از بنده صادر مي‌شود و از خدا نيست، پس اگر خداوند بخواهد عفو مي‌كند و اگر بخواهد عقوبت مي‌نمايد.

عبدالله بن مسلم مي‌گويد: كه ابوحنيفه چنان خفقاني گرفت كه گويا سنگي قورت داده.[95] نظير اين گونه روايات، سخنان متعددي از امام موسي كاظم7 پيرامون آزادي انسان در تصميم گيري هايش و عدم دخالت خداوند نقل گرديده است.

ديدگاه‌ها در آن دوران پيرامون پيامبر اكرم6 و پيامبري

در آن دوران سياه، حاكميت استبداد اجازه آشكار شدن انديشه شيعه اماميه را نمي‌داد و به علاوه به علماي بي‌سواد و غرض ورز نيز ميدان داده و نظرات و كتب آنها را ترويج مي‌كردند و مردم عامي و نادان نيز به پيروي آنها همت مي‌گماشتند و ياوه گويي‌هاي آنها را درباره نبوت به ويژه حضرت رسول6 باور و نقل مي‌كردند. اين ياوه گويي‌ها شناخت و باوري در ذهن عموم از پيامبري ساخت كه بسيار پست و بي‌ارزش بود. نزديك يك قرن و نيم از ظهور اسلام گذشته بود و آنقدر تحريف و بدعت و قصه خواني درباره دين و شخص حضرت رسول6 انجام شده بود كه شناخت واقعي آن حضرت به سختي صورت مي‌گرفت. اعمالي را كه بدترين افراد انجام مي‌دادند درباره رفتار حضرت رسول6 بيان مي‌داشتند. آنها حضرت رسول6 را (نعوذ بالله) فردي معرفي مي‌كردند كه بعضي از ويژگي‌هاي او به شرح ذيل است:

1. علاقه مندي شديد به ساز و آواز و غنا نشان مي‌دهد.[96]

2. موهايش را زنان نامحرم با دست برايش مي‌بافتند.[97]

3. نماز صبحش قضا مي‌شد.[98]

4. خادمش از روابط زناشويي با همسرانش آگاه است.[99]

5. پيامبر در يك شب با 11 همسر خود همبستر مي‌شد و سپس غسل مي‌كرد.[100]

6. پيامبر قضاي حاجت خود را روي به بيت المقدس مي‌نمود، آن هم در محلي كه ديگران مي‌توانستند او را ببينند.[101]

7. پيامبر زنان خود را در محيط باز و بدون ديوار به قضاي حاجت مي‌فرستاد كه ديگران مي‌توانستند آنها را مشاهده كنند و با آنها در حين قضاي حاجت صحبت كنند و عمر به پيامبر توصيه مي‌كرد كه براي زنان خود حجاب و ديواري درست كن، ولي پيامبر اهميت نمي‌داد[102].

8. پيامبر جلوي ديگران قضاي حاجت مي‌كرد و از ديگران مي‌خواست كه برايش آب يا سنگ براي پاك كردن خود بياورند.[103]

9. پيامبر ايستاده ادرار مي‌كرد و از ديگران آب براي وضو مي‌طلبيد.[104]

10. پيامبر شخصي را كه از ايستاده ادرار كردن در كنار خودش خودداري مي‌كرد، صدا كرد و از او خواست به همراه وي ايستاده ادرار كنند.[105]

11. پيامبر به كساني كه به مدينه آمده بودند و از آب و هواي مدينه ناخوش شدند گفت كه از شير و ادرار شتر بخوريد.[106]

12. پيامبر آب دهان و بيني خود را بر روي لباس خود مي‌انداخت.[107]

13. يا زماني پيامبر به اشتباه تف كرد كه روي دست شخصي كه حاضر بود افتاد و او آن را به سر و صورت خود ماليد.[108]

و دهها تهمت و افتراي ديگر به ساحت پاك آن حضرت وارد مي‌كردند. هزاران حديث دروغ و بدعت‌هاي عظيم در منش و گفتار و رفتار آن بزرگ مرد تاريخ بشريت جعل مي‌كردند و دهان به دهان آن را پخش مي‌كردند.

14. مي‌گفتند: پيامبر گوشت قرباني شده براي بت‌ها را مي‌خورد.[109] چندين بار اقدام به خودكشي كرد كه جبرئيل از اين كار جلوگيري كرد.[110]

15. مي‌گفتند كه در نزول آيات قرآن شيطان به حضرت رسول6 وحي القاء مي‌كرده است و داستان غرانيق را مطرح مي‌كردند كه در آن پيامبر براي خوشآيند مشركين از خداوند خواسته است كه بت‌هاي آنها مورد توجه قرار گيرد، لذا آيه‌اي آمد بدين صورت- تلک الغرانیق العلی و انّ شفاعتهنّ لترتجی - كه در ادامه آيه أَفَرَأَیْتُمُ اللاتَ وَالْعُزَّى  وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الأخْرَى  [111] بوده است و جبرئيل در شب آن روز آمد و به حضرت رسول6 گفت: اين آيه را من نياوردم، لذا اين آيه از قرآن حذف گرديد بعضي گفته اند كه اين آيه را جبرئيل آورده، ولي منسوخ شده و از قرآن حذف گرديده است.[112] يعني پيامبر هم القاء شيطان مي‌شود و هم آيات قرآنش حذف گرديده است و هم معصوم نيست .

16. مي‌گفتند پيامبر در رسالت خود بعضي از مواقع شك مي‌كرد و از قول رسول6 نقل مي‌كردند كه مي‌فرمود: گاهي جبرئيل بر من نازل نمي‌شد، گمان مي‌بردم كه بر عمر بن الخطاب نازل گرديده؛[113] در حالي كه خداوند از پيامبر پيمان براي رسالت او گرفته بود.

17. مي‌گفتند حضرت رسول6 عايشه را بر دوش خود مي‌گذاشت و به تماشاي موسيقي لهو و لعبي كه در آن ني و طبل نواخته مي‌شد مي‌رفت.[114] در بيان اين مطلب دو تهمت به حضرت رسول6 بود، يكي موافقت با غنا، دوم بردن زن جوان خود در محافلي كه مردان و زنان در آن مشغول پايكوبي هستند و اين خلاف آيات قرآن بود كه در سوره احزاب به حضرت رسول6مي فرمايد: به زنان خود بگو كه در خانه‌هاي خود بمانند و اگر به بيرون مي‌روند با پوششي بيرون روند كه شناخته نگردند.[115]

18. مي‌گفتند كه قرآن را عثمان جمع كرد[116] نه پيامبر و اگر عثمان چنين كاري نكرده بود، قرآن از بين مي‌رفت و حضرت رسول6 از اين عمل (نعوذ بالله) جاهل بوده است و قرآن مرتب و منظم نيز نبود تا عثمان آن را جمع كرد؛ در حالي كه پيامبر به اصحابش مي‌فرمود: قرآن را ختم كنيد و براي آن اجر و ثواب و براي هر سوره آن نيز اجر ثواب معين مي‌كرد. آيا مسلمانان از زمان حضرت رسول6 تا عثمان بدون قرآن مرتب و نظم يافته زندگي مي‌كردند و عثمان آنها را نجات داده است؟

19. مي‌گفتند: پيامبر شب قدر را نمي‌دانست كدام شب است و به يارانش مي‌گفت: شما شب قدر را در دهه آخر در شب‌هاي طاق بجوييد.[117]

20. پيامبر در دهه آخر ماه مبارك به اعتكاف مي‌رفت و با زنهايش در مسجد مباشرت مي‌كرد. مدتها با زنان خود در اعتكاف صحبت مي‌كرده و موهايش را به دست زنانش شانه مي‌زد و خود را آرايش و آراسته مي‌نمود، همه زنانش همزمان به محل اعتكاف او مي‌آمدند و با وي گفتگو مي‌كردند و سپس پيامبر زنانش را همراهي مي‌كرد و آنها را به خانه هايشان مي‌رساند، پيامبر با زنان خودش كه استحاضه بودند در مسجد اعتكاف مي‌كرد و خون استحاضه آنها به حدي بود كه زير زنها لگن مي‌گذاشتند.[118]

اين گوشه‌اي از تصويري بود كه درباره حضرت رسول6 در آن دوران مطرح مي‌گشت. حال چه برسد كه حضرت علي7 و امامان معصوم: بعد از وي كه همه مورد دشمني شديد حاكمان و گروه‌هاي مخالف شيعه بودند.

پيامبري كه شب نزول قرآن بر خودش را فراموش كرده بود، با 11 همسر خود در يك شب نزديكي مي‌كرد، آب دهان و بيني خود را روي مردم مي‌ريخت يا با لباس خود پاك مي‌كرده، ايستاده ادرار مي‌نمود و ديگران را نيز به ايستاده ادرار كردن ترغيب مي‌كرد، خود و زنانش در جايي كه ديگران مي‌توانستند آنها را ببينند قضاي حاجت مي‌كردند، توصيه به خوردن ادرار شتر مي‌كرد، گوشت قرباني براي بت‌ها را مي‌خورد و با همسر خود به مهماني غنا و آواز مي‌رفت، موهايش را زنان نامحرم مي‌بافتند (آرايشگاه زنان مي‌رفت)، نماز صبحش قضا مي‌شد، خادمش از روابط زناشويي آنها خبر داشت و صداي نفس‌هاي آنها را مي‌شنيد، زن دچار قاعدگي شده را كه لگن زيرش مي‌گذاشتند، در اعتكاف خود در مسجد مي‌آورد تا موهايش را برايش آرايش كرده و شانه بزند و منظم كنند و در حين اعتكاف تمام زنان خود را حاضر و با آنها مباشرت مي‌كرد و ... در كنار خداي مجسم، سيماي پيامبر آن خدا نيز اين گونه بود.

امام كاظم7 در همان ايام به هشام بن حكم صحابي خود فرمود:

اي هشام! خداوند را بر مردم دو حجت است. حجتي آشكار و حجتي پنهان، حجت آشكار رسولان و پيامبران و امامان هستند و حجت باطني عقلها مي‌باشد .[119]

 و مي‌فرمود:

اي هشام! خداوند پيامبران و رسولانش را به سوي بندگان خود نفرستاد مگر بدان جهت كه بصيرت الهي پيدا كنند .[120]

 و مي‌فرمود:

اي هشام! خداوند پيامبران و رسولان خود را به سوي بندگانش نفرستاد، مگر اين كه درباره خدا انديشه كنند.[121]

 امام از قول پدرش نقل مي‌كرد كه مي‌فرمود:

همانا خداوند عزوجل پيامبرش را تربيت كرد و خوب تربيت كرد و چون تربيت او را تكميل نمود، فرمود: تو بر خُلق عظيمي استوار هستي، اِنَّك لَعَلي خُلُقٍ عَظيم[122] و سپس امر دين و امت را به او واگذار كرد تا سياست و هدايت بندگانش را به عهده گيرد و سپس فرمود: وَ ما ءاتكمُ الرَّسوُلُ فَخُذُوهُ وُ ما نَهكم عَنهُ فَانتَهُوا[123] آنچه را كه رسول براي شما آورده بگيريد، از آنچه شما را نهي مي‌كرده باز ايستيد. همانا رسول خدا6 استوار و موفق و مؤيد به روح القدس بود و نسبت به سياست و تدبير خلق، هيچ گونه لغزش و خطايي نداشت و با آداب خدا تربيت شد و ... .[124]

خداوند در قرآن رسول را به داشتن خلق عظيم و تربيت شده به دست خود و مسئوليت پذيري براي تدبير بين امت و موفق شده به انجام مسئوليت و مؤيد به روح القدس بدون خطا و لغزش و ... معرفي مي‌كند؛ امّا در اهل غلو و افراطيون اهل سنت و جماعت و خطوط اعتقادي انحرافي ديگر تصويري از حضرت رسول6 ارائه شده است كه افراد گناهكار و خاطي هم كمتر چنين اعمالي را انجام مي‌دهند. براي ما كاملاً مشخص است كه چرا ائمه7 به جهاد بر عليه حاكمان و ظالمان بني‌اميه و بني‌عباس نمي‌رفتند و فتوايي براي مبارزه و جنگ مسلحانه بر عليه آنان صادر نمي‌كردند و حتي در بسياري از مواقع از مبارزان و آزادي خواهان درخواست مي‌كردند كه اين مسير را دنبال نكنند؛ چون آنچه كه در انديشه‌ي اكثريت مردم در آن دوران بوده شركي عظيم نسبت به خداوند و باوري توهين آميز نسبت به حضرت رسول6 و تفكري جدا از قبول امامت منصوص و ... در بين مبارزان وجود داشته است كه تا اين باورها اصلاح نمي‌شد، امكان پيروزي بر ستمگران به وجود نمي‌آمد و در صورت موفقيت و پيروزي حكومتي تشكيل مي‌شد كه خود ستمگرتر و گمراه كننده‌تر از نظام‌هاي حاكم مي‌بود، همان طور كه قبلاً ذكر شد، امامان معصوم7 با دو مشكل بزرگ هميشه مواجه بودند، ستمگري حاكمان و گمراهي مردم و بدشناختن و نشناختن دين واقعي بود كه دومي به مراتب مهم‌تر و سخت‌تر از ستم ستمگران حاكم بود و لذا دادن آگاهي و تعليم و پرورش شاگردان براي شناساندن حقيقت و تبيين راه درست بندگي و عبادت و تكميل احكام شرعي براي حفاظت از عبادت و زندگي مؤمنان و ... را سرلوحه قرار مي‌دادند. زدودن خرافات و جعليات و بدعت‌ها و تحريفات، برداشت غلط از قرآن و زندگي حضرت رسول6 و پاك كردن تهمت‌ها به رسول6 و خدا همت عظيم آنها بوده است. راه و كاري كه هميشه جان خود را نيز بر سر آن مي‌گذاشتند و به شهادت مي‌رسيدند كاري كه امام حسين7 انجام داد و مي‌فرمود: اگر دين حضرت محمد6 جز با ريختن خون من (از انحراف و كجي كه به آن وارد كرده اند) مستقيم و راست نمي‌گردد، پس‌اي شمشيرها مرا دريابيد. شهادت حضرت علي7 بر سر محراب عبادت به دست خوارج و افراطيون ديني، صلح امام حسن7 با معاويه به دليل خيانت فكري و عملي يارانش، سكوت و تنها نشيني امام سجاد7 به دليل آلودگي كل امت در جرم و جنايت و حيله، مكر، بدفهمي دين و ... آموزش و سازماندهي عظيم امام باقر7 به ياران پدر و خودش، تأسيس فقه و شيعه جعفري توسط امام صادق7 همه و همه از اين جهت صورت گرفته است و اكنون امام كاظم7 ادامه دهنده راه بزرگ خاندان رسول6 در برابر هجمه شديد شيطان با انواع ترفندها و تجربه‌هاي خودش با مؤمنان قرار گرفته است، راهي سخت و جدالي سنگين كه به 35 سال امامت امام موسي كاظم7 منجر گرديد و طولاني ترين دوران امامت، به نام اين امام بزرگ رقم خورده و رنجي جانكاه و هميشگي را بر جان او مي‌ريخت. او جامعه و مردم زمان خود را خوب مي‌شناخت و ضعف‌هاي آنها را شناسايي نموده و براي هر كدام راه چاره ارائه مي‌داد و در تشريح شرايط زمان خود، در پاسخ به سؤالي از سوي موسي بن بكير پيرامون فتنه هايي كه بر سر مردم فرود مي‌آيد، فرمود: جدم اميرالمؤمنين فرمود ده طبقه از مردم هستند كه خودشان و ديگران را مفتون و مغرور مي‌نمايند و به فتنه و بلا دچار مي‌گردانند:

1ـ آن كس كه علم اندكي داشته باشد و مردم را به زحمت و تكليف اندازد؛ زيرا علم و ادب را خوب نمي‌داند و آنچه مي‌گويد نتيجه كم تجربگي و كم علمي است.

2ـ عالمِ بي‌خرد و بي‌فكر . او مردي عليم و بردبار است كه علم بسيار دارد، ولي فهمي كامل نداشته كه حقايق علمي را بداند و لذا از علوم خود استفاده نمي‌كند.

3ـ كسي كه در طلب خيري برآيد كه عملاً براي او ممكن نيست و رنج فراوان را تحمل مي‌كند.

4ـ كسي كه به دنبال علمي برود، ولي از روي عقل و تدبير نباشد و نداند كه از اين علم چه مي‌خواهد.

5ـ عالمي كه در كار خويش از علمش بهره مند نشود و بي‌خردي بورزد.

6ـ كسي كه بخواهد مصلح باشد، ولي صلاحيت علمي و اخلاقي نداشته باشد.

7ـ كسي كه خود را اصلاح نكرده و بخواهد ديگران را اصلاح كند.

8ـ علمايي كه دنيا را دوست داشته باشند.

9ـ كسي كه نسبت به مال مردم رحم نداشته، ولي در مال خود امساك كند.

10ـ كساني كه طالب علمي باشند، ولي نسبت به بالاتر از خود جدل كنند و خود را داناتر از همه بدانند.[125]

همان طور كه مشاهده مي‌شود نداشتن علم و آگاهي، نداشتن فكر و تدبير در علما، دنيا دوستي و بي‌توجهي به نيازهاي مردم و ... از مشكلات مردم در آن دوران بوده است و متأسفانه در دوران خلفاي عباسي يعني از منصور تا هارون الرشيد يك چنين افراد خود فروخته‌اي پايشان به دربار باز بود و حاكمان و سياستمداران درباري قدر اين افراد را براي استحكام نظام خود به خوبي مي‌دانستند؛ از جمله اين افراد كه نقش مهمي در تغيير افكار مردم و تحريف تاريخ صدر اسلام و همين طور عوض كردن اصالت شيعه داشت، شخصي به نام سيف بن عمر تميمي بود . او انواع اتهامات و جعليات درباره شيعه علي7 را با كمك دربار ساخت و ضربه بسيار محكمي را به تنها راه نجات بشريت يعني شيعه اماميه وارد كرد كه ذيلاً مختصري به عملكرد اين شخصيت مرموز در دربار بني‌عباس مي‌پردازيم.

تحريف دين و تاريخ شيعه در دربار بني‌عباس

سيف ابن عمر:

سيف بن عمر تميمي أسيدي يا عمر بن تميم[126] شخصيتي پيچيده است كه درباره تاريخ زندگي او اطلاع چنداني در دست نيست. وفات او را بعد از سال 170 هجري اعلام كرده اند و در زمان هارون الرشيد از دنيا رفته است. او دو كتاب تأليف كرده است؛ يكي به نام الفتوح الكبير و الردّه و ديگري الجمل و مسير عايشه و علي7.[127] منبع اصلي كه از سيف بن عمر مطالب نقل كرده است، تاريخ طبري است و همه كساني كه روايات سيف را نقل كرده‌اند، نهايتاً به طبري مي‌رسند. در حقيقت اين طبري است كه سيف را در كتابش مطرح كرده وهمه از او اقتباس كرده‌اند؛ هر چند كه طبري اعلام مي‌دارد: آنچه كه من به عنوان روايات تاريخي در كتاب‌هاي خود نقل كرده‌ام و كسي نسبت به آن اعتراض دارد، بايد بداند كه اين روايات از ناحيه من نيست و ديگران براي ما نقل كرده اند و ما نيز آنگونه كه ديگران براي ما به ارث گذاشته و نقل كرده اند براي شما نقل مي‌كنيم.[128] طبري از هر دو كتاب سيف نقل روايت كرده است، اين دو كتاب ساخته ذهنيات سيف بن عمر است و هيچ گونه سند و روايتي در تاريخ ندارد و كلاً جعلياتي است كه او نقل كرده است. تمام محدثان و رجاليون اهل سنت همگي بر ضعف او اجماع نموده اند و هيچ كس او را توثيق ننموده است. برخي از نظريات اهل سنت در مورد سيف ابن عمر به شرح ذيل است:

1 ـ ذهبي در كتاب الكاشف مي‌گويد: علما سيف ابن عمر را ترك كرده و متهم به زندقه‌اش نموده‌اند.[129]

2 ـ ابن حجر عسقلاني مي‌گويد: او در حديث ضعيف است.[130]

3 ـ شيخ محمد تياني، سيف ابن عمر را متهم به كفر و نفاق كرده است[131] و مي‌گويد او به جز نقل از كساني كه مجهول هستند حديث نگفته.[132]

4 ـ ناصر الدين الباني او را ضعيف مي‌داند.[133]

5 ـ اكرم عمري از معاصرين اهل سنت طبري را به خاطر نقل كساني كه حديث ضعيف دارند، نكوهش كرده مي‌گويد: از جمله آنها سيف ابن عمر است.[134]

6 ـ ابن سكن سيف را ضعيف شمرده است.[135]

و ... .

بيشتر علماي اهل سنت سيف ابن عمر را كافر، منافق، ملحد، متروك الحديث، مجهول الحديث، جاعل الحديث و ابداع كننده حديث و ... دانسته‌اند.

سيف روايات را از كساني نقل كرده كه در حوادث تاريخي وجود نداشته‌اند. او به شدت طرفدار بني‌اميه بوده است. سيف براي حضرت رسول6 يكصد و پنجاه صحابي نام برده است كه هيچ يك از اين افراد وجود خارجي ندارد.[136]

نشر خرافات به وسيله سيف ابن عمر

خرافات فراواني درباره كساني كه او در دو كتابش از آنها ياد كرده، توسط او نقل شده است. مي‌گويد خانه‌هاي مردم شهر حُمص با تكبير مسلمانان خراب شدند.[137] لشكر اسلام بر روي دريا راه مي‌رفتند و در آب غرق نمي‌شدند و مسيري را كه يك شبانه روز با كشتي پيمودن آن طول مي‌كشد، روي آب رفته اند تا به منطقه دارين رسيدند. ملكي به اسود عَنَسي كه مدعي پيامبري بود، وحي مي‌كرد و اخبار غيب را به او مي‌داد و شيطان نيز به او قدرت معجزه مي‌داد.[138] مي‌گفت گاوها با شخصي به نام عاصم بن عمرو تميمي صحبت مي‌كرده اند به زبان عربي و آشكار، و جنيان در فتح قادسيه شعر مي‌سرودند و ... اين سخنان خرافي در بيش از 70 كتاب تاريخي و روايي نقل شده است.

علامه اميني در مورد طبري مي‌نويسد كه او 701 روايت در تاريخ خود از سيف نقل كرده كه همه جعل و دروغ از حوادث سال 11 تا سال 37 است.[139]

عمده تحريفات سيف بن عمر در تاريخ

عمده تحريفات سيف ابن عمر به دوران چهل سال اول اسلام بر مي‌گردد و سيف از شخصي به نام عبدالله بن سبا سخن به ميان آورده است كه وي شيعه اماميه را بر عليه اسلام به وجود آورده. او عبدالله بن سبا را يك فرد يهودي كه به ظاهر مسلمان شده و نفوذي يهوديان در دين اسلام مي‌داند كه با ساختن شيعه، اسلام را از مسير خود منحرف كرده است، او توانسته افرادي مثل ابوذر ـ عمار ياسر ـ عبدالله بن مسعود ـ مالك اشتر ـ زيد بن صوحان ـ اسود بن يزيد و ... را فريب داده و به كمك آنها حزب شيعه را ساخته و بسياري از جنگ‌ها از جمله جنگ جمل با تحريك عبدالله بن سبا به وجود آمده است. سيف بن عمر علاوه بر اين جعليات، احاديث و روايات تاريخي نيز از خود ساخته است كه هيچ يك از راويان تاريخ درباره آن سخن نگفته اند و ... .

نظريات سيف بن عمر در دوران امام موسي كاظم7

در اين دوران شيعه اماميه علاوه بر مواجهه با صدها فرقه و نحله‌هاي فكري كه درباره بعضي از آنها در اين كتاب سخن به ميان آمده است، به يكباره با شيوع افكاري مواجه شد كه عامه مردم به آن توجه مي‌كردند و اين افكار به وسيله دربار بني‌عباس كه از فشار علويان دست به شمشير به تنگ آمده بود، پشتيباني مي‌گرديد و در بسياري از موارد، خود دربار آنها را مي‌ساخت و پرورش مي‌داد و به ميان مردم وارد مي‌كرد و قوي ترين اين جعليات از آن سيف ابن عمر بود موارد ذيل در اين انحراف و بدعت و جعليات مطرح بود:

1 ـ شيعه به وسيله فردي فاسد به نام عبدالله سبا به وجود آمده، پيامبر و نصّ آن را تأييد نكرده است.

2 ـ اين فرد فاسد نفوذي يهودي بوده، بنابراين شيعه ساخته دست يهود است.

3 ـ ياران با وفاي امام علي7 و امام حسن7 به وسيله عبدالله بن سبا گمراه شده‌اند.

4 ـ اين ياران كه ابوذر ـ عمار ـ مالك اشتر و ... هستند همه فاسد رأي و رفتار هستند.

5 ـ تاريخ جديدي از اسلام كه كاملاً مغاير با تاريخ واقعي آن بود، در ميان مردم پخش گرديد كه در آن شيعيان خيانت كار به اسلام معرفي مي‌شدند.

6 ـ اصحاب جديدي براي حضرت رسول6 ساخته شد كه روايات آنها عموماً بر عليه شيعه و حضرت رسول6 بوده است.

امام كاظم7 و ياران باوفايش به يكباره با چنين جريان خطرناكي رو برو شدند كه امامت و علم او، منصوص بودن امام، و داشتن علم غيبش، و عمل صالح امام و معصوميت رفتاري او، و ... همه را به زير سؤال بردند؛ لذا ياراني همچون هشام بن حكم كه پرورش يافته كلاس امام صادق7 و امام كاظم7 بودند، به دفاع از علم غيب و معصوميت امام همت گماشتند و پيش از ديگران از شيعه دفاع عقلاني و نقلي و روايي و ... كردند.

امام كاظم7 امامي تنها و غريب در محاصره‌ي درباري ظالم و آدمكش، علماي درباري و خود فروخته، جعليات قديم و جديد نسبت به شيعه و ... قرار گرفت. اهل غلو از يك سو، اسماعيليه و وقفيه و از همه خطرناك تر، علويان مدعي امامت و رهبري از سوي ديگر، در درون شيعه راه را بر امام سخت و سخت‌تر مي‌كردند. زيديه و كيسانيه كه اكنون در دربار رفت و آمد داشتند، حريفي جدي و خطرناك بر عليه شيعه اماميه بودند. خوارج و اهل سنت و مادي گرايان (زنديقيان) نيز خواسته‌هاي خود را دنبال مي‌كردند. بعضي از ياران نزديك امام درصدد ساختن فرقه واقفيه به طمع كسب وجوهات بودند. فرقه اسماعيليه در حال رشد يافتن و ميل به قدرت بود كه با تركيب شدن با زيديان، چندي بعد در مغرب ادريسيان، در مصر فاطميان، در ديلمان علويان زيدي حكومت‌هاي مقتدري را بر پا ساختند كه زمينه‌هاي آن در عصر امامت امام موسي كاظم7 به وجود آمده بود و آن امام مي‌بايستي خط مشي شيعه اماميه را از همه اين افكار انحرافي دور نگه دارد. استبداد نظام عباسي حاكم با تمام بي‌رحمي هايش و سختي‌هاي رنج آور شرايط آن روز براي ياران باوفايش همه و همه نشان از دردهاي جانكاه بر آن امام غيورِ تنها دارد كه چگونه دين و ياران وشيعيان را بايد حفظ مي‌كرد؟

او بايد صبر مي‌كرد و مسيري را كه خداوند مقرر كرده بود، ادامه مي‌داد و حتي اجازه خشم و مبارزه علني را نيز نداشت. خود و يارانش در تقيه سنگين به سر مي‌بردند و دم نمي‌زدند، شايد يكي ديگر از دلايل كاظم بودن امام همين شرايط باشد.

دوران امامت امام موسي كاظم7 در زمان منصور عباسي

منصور عباسي تا سال 158 هجري حكومت كرد و در اين سال در راه سفر به حج مرد. ده سال آخر حكومت منصور با امامت امام موسي كاظم7 همراه بوده است. حوادث اين دوران تا حدودي منصور را سرگرم كرد و فشار كمتري بر روي امام موسي بن جعفر7 وارد شد. بخصوص وصيت نامه امام صادق7 كه از بيان مستقيم جانشيني امامت در آن خودداري شده بود و نام خود منصور به عنوان وارث امام در آن آمده بود، حاشيه امنيتي براي امام كاظم7 گرديد. عمده حوادث اين دوران كه با ده سال زندگي امام همراه بوده است؛ يكي شكست سنگين سپاه ايرانيان به خونخواهي ابومسلم به رهبري استادسيس بود كه در آن هفتاد هزار كشته و چهارده هزار نفر اسير شدند. سردار خليفه در جنگ با ايرانيان پسرش مهدي عباسي بود كه تمام اسيران را گردن زدند و سپس استادسيس اسير و كشته شد . گفته مي‌شود كه جد مادري مأمون دختر استادسيس بود به نام مُراجل كه به عنوان كنيز به هارون الرشيد داده شده بود. ديگر اينكه خوارج در سال 154 در آفريقا علم شورش برداشته، رهبر آنها ابوحاتم با سپاه خليفه درگير شد و سي هزار نفر خوارجي كشته شدند. در سال 153 منصور وزير خود ابوايوب سليمان را به همراه برادر و خانواده‌اش بازداشت كرد و او را از وزارت خلع نمود. گفته مي‌شد كه او باعث مرگ جعفر پسر منصور شده است. منصور ابوايوب را در زندان كشت و دستور داد تا دست و پاهاي اعضاي خانواده‌اش را در زندان قطع كردند تا همگي مردند. بار ديگر خوارج در آفريقا سر به شورش برداشتند و در سال 153 با يك لشكر يكصد و بيست هزار نفري بخش هايي از شمال آفريقا را فتح نمودند.[140] و صدها حادثه‌ي ديگر در اين ايام منصور را به خود سرگرم مي‌كرد. او توانسته بود نهضت حسنيه را به رهبري پسران عبدالله محض بشدت سركوب كند و تمام بازماندگان آنها را با بي‌رحمي تمام قتل عام كرد. منصور اكراه و انكار امام را در هر گونه مداخله در قيام‌هاي فوق ديد؛ لذا از درگيري مستقيم و نابودكننده با امام دوري جست و در پنهان او و يارانش را زير نظر داشت.

در اين ايام فرصتي مناسب براي تحكيم امامت امام كاظم7 بود. مدعيان امامت شيعه افطحيه و اسماعيليه دست به كار تشكيل سازمان و گروه‌هاي مخفي شدند تا امامت را به درون خانواده خودشان وارد نمايند. اگر چه عبدالله افطح پسر امام صادق7 70 روز پس از شهادت امام صادق7 از دنيا رفت، ولي بسياري او را امام بعد از امام صادق7 مي‌شناختند و در كنار او فرقه اسماعيليه كه پيروانش پيرامون محمد پسر اسماعيل فرزند امام صادق7 جمع شده بودند، زمينه ساز نهضتي ديني و سياسي و نظامي گرديدند كه قرنها در نقاط مختلف كشور اسلامي از آفريقا تا ايران حضور داشتند و اقدام به تشكيل دولت‌هاي مقتدري نيز كردند. زيديان و حسنيه از حمايت كنندگان فرقه اسماعيليه بوده‌اند.

در شرايطي كه نظام حاكم عباسي ظلم و ستم را از حد گذرانيده بود و فشار بر روي عموم مردم چنان زياد بود كه چاره‌اي جز مبارزه برايشان نمي‌ماند، آنها به گرد كساني كه عَلَم مبارزه بر مي‌داشتند جمع مي‌شدند. اين نهضت‌ها مدعي دين و عدالت بودند و خود را برگزيده خاندان رسول6 مي‌شماردند و در كنار آن دست به شمشير مي‌بردند و تفكري براي اداره جامعه نيز داشتند كه خوارج از يك سو و نهضت‌هاي علويان همچون، زيديه، افطحيه و اسماعيليه و حسنيه و ... از سوي ديگر سر برآورده بودند.

همچنين ايرانيان خونخواه ابومسلم و ايرانيان ناراضي از بني‌عباس كه به طور مرتب دست به مبارزه و شورش مي‌زدند، منصور را وادار كردند كه تمام دوران حكومت خود را صرف جنگ با اين گروه‌ها نمايد. آنچه كه مشخص است در يك چنين شرايطي، معيارها و ارزش‌ها كاملاً درهم خلط مي‌شود و كشف راه حق و درستي آن بسيار سخت مي‌گردد. امام كاظم7 در آن دوران با يك چنين وضعيتي رو به رو بوده است. در اين ايام ما او را به دور از هياهوي سياسي و نظامي و مشغول فرهنگ سازي دوباره براي مردم مي‌يابيم. آداب و آيين اصيل اسلامي كه توسط جد و پدرش سازماندهي و پر بار گرديده بود، مي‌بايستي به طور عملي‌تر در ميان جامعه وارد گردد تا راه درست عبادت و بندگي، ديني زندگي كردن، عدالت و آزادي، اصول اجتماعي را رعايت كردن، حقوق همه را محترم دانستن و احكام و قوانين لازم را تدوين و توسعه دادن و ... هموار گردد.

 

 

فرهنگ سازي

امام كاظم7 در دوران پربركت زندگي خود يكي از اهدافش را بازسازي دوباره فرهنگ اسلامي قرار داد و شاگردان و ياران و شيعيانش را بدين سو راهنمايي مي‌كرد. وي در همه امور اجتماعي، خانوادگي و ... ديدگاه صحيح را تبيين نموده است. به گوشه‌اي از اين ساختارسازي‌ها و سخناني كه امام درباره آن ايراد كرده‌اند، ذيلاً اشاره مي‌كنيم :

1ـ دوري از اشرافيت و دنياگرايي. امام يكي از آفات جامعه را ميل به اشرافيت و كسب مال از هر طريق و حتي راه حرام مي‌دانستند. مي‌فرمود:

اهل صفّه ميهمان حضرت رسول6 بودند . آنها خانه و مال خود را رها كرده و به مدينه هجرت كرده بودند. پيامبر6 آنان را كه چهل مرد بودند، در صفّه مسجد خودش اسكان داد. آن حضرت هر صبح و شام نزد ايشان مي‌رفت و بر آنان سلام مي‌داد. روزي بر صفّه نشينان وارد شد، ديد يكي كفش خود را پينه مي‌كند و ديگري لباسش را وصله مي‌زند و عده‌اي جامه‌هاي خود را از شپش پاك مي‌كنند. پيامبر6 هر روز يك مَدّ (تقريباً يك چارك) خرما به آنها مي‌داد. مردي از ميان آنها برخاست و عرض كرد: اي رسول خدا! خرمايي را كه به ما مي‌دهي معده‌هاي ما را مي‌سوزاند. پيامبر6 فرمود: بدانيد كه اگر مي‌توانستم دنيا را خوراك شما كنم اين كار را مي‌كردم. اما كساني از شما كه پس از من زنده بمانند صبح و شام غذاي سير خواهند خورد، هر كدام صبح يك پيراهن خواهيد پوشيد و شب پيراهني ديگر و خانه هايتان را همانند كعبه برافراشته و آراسته خواهيد كرد. مردي برخاست و گفت: اي رسول خدا! ما مشتاق چنان روزي هستيم كي فراخواهد رسيد؟ پيامبر6 فرمود: اين زمان شما بهتر از آن زمان است، شما اگر شكمهاي خود را از حلال پر كنيد، هيچ بعيد نيست آن را از حرام نيز پر نماييد.[141]

يقيناً اين نوع نگرش را امام براي ياران خاص خود مي‌خواست تا دست از دنيا شسته و به دنبال احقاق حق در ميان مردم قيام كنند.

رابطه درست با دنيا

امام براي گروه ديگري از مردم مي‌فرمود: " لقمان همواره به پسرش مي‌گفت: پسرم! از دنيا به اندازه نيازت برگير و آن چنان در دنيا فرو نرو كه به آخرت تو زيان رساند و چنان هم رهايش نكن كه سربار مردم گردي.[142]

و مي‌فرمود: " لقمان به پسرش گفت: ...‌اي پسرم! دنيا درياي عميقي است كه بسياري در آن غرق شده‌اند؛ پس بايد كشتي نجات تو در آن پرهيز از خدا باشد و پل تو ايمان به خدا و بادبان كشتي‌ات توكل و متولي آن خرد، و راهنماي آن دانش، و مسافر آن شكيبايي باشد.[143] وي فرمود: پسرم! اگر با دنيا چنين برخورد كني، شايد نجات پيدا كني. منظور لقمان7 اين بود كه اگر كسي وارد دنيا شود حتي پسر لقمان، امكان نجاتش كم است. در ادامه امام كاظم7 فرمودند: لقمان7 به پسرش فرمود: " گمان ندارم كه نجات يابنده باشي، پسرم! چگونه مردم از آنچه وعده داده شده اند نمي‌ترسند در حالي كه هر روز از عمر آنها كاسته مي‌شود؟ و چگوه كسي كه اجل پايان پذيري دارد، براي آنچه وعده داده شد مهيا نمي‌گردد؟ بنابراين از دنيا به اندازه نياز برگير ... . "[144]

و مي‌فرمود: آنكه ناداري حيرانش كند توانگري سرمستش سازد.[145] و مي‌فرمود: " براي نفس خود از دنيا بهره‌اي قرار دهيد، به آن اندازه كه خواهش حلال كند و برمردانگي خللي نرساند و زيادروي در آن نباشد و ... ."

داشتن تعادل در دنيا از سفارش‌هاي امام بوده است. فرمود: " با برآوردن خواست‌هاي واجب خود كه به مروت صدمه نزند و اسراف نباشد، خويشتن را از دنيا بهره مند سازيد و از دنيا در كارهاي دينتان كمك بگيريد؛ زيرا آنكه دنيايش را براي دينش و دينش را براي دنيايش واگذارد از ما نيست.[146]

امام نوع نگاه به دنيا را نيز در حديثي عجيب از قول رسول6 چنين نقل مي‌كند: "دنيا سراي كسي است كه سرايي ندارد و دارايي كسي است كه مالي ندارد و كسي كه براي خرد آن را گرد مي‌آورد، خرد ندارد و كسي در پي خواسته‌هاي دنيوي مي‌رود، فهم ندارد و كسي بر سر دنيا دشمني مي‌كند، شناخت ندارد و كسي به خاطر آن حسادت مي‌ورزد، دانايي ندارد و كسي براي آن تلاش مي‌كند كه يقين ندارد. "[147] در رابطه با نشانه ميل به دنيا به هشام بن حكم فرمود: "‌اي هشام! مسيح7 به حواريان فرمود: ... بي‌تاب ترين شما در هنگام بلا، علاقه مندترين شما به دنيا است و شكيباترين در بلا زاهدترين شما در دنيا است[148] و هنگامي كه سرِ مزار مي‌رفت، فرمود: " دنيايي كه آخرش اين است، به راستي كه سزاوار است كه به آن زهد ورزيده شود و سزاوار است كه از سرانجام آن بترسيم.[149] و مي‌فرمود: كسي كه در كنار خداوند به دنيا رضايت دهد، به پستي رضايت داده است و مي‌فرمود: خردمندان زيادي دنيا را رها كردند چه رسد به گناهان؛ در حالي كه ترك دنيا فضيلت است و ترك گناهان واجب.[150]

و فرمود: دنيا به آب دريا مي‌ماند كه هر چه تشنه از آن بنوشد، تشنه‌تر مي‌شود تا سر انجام او را مي‌كشد.[151]

و فرمود: دنيا به صورت زني چشم آبي در برابر مسيح7 مجسم شد. به او فرمود: چند شوهر كرده‌اي گفت زياد. مسيح7 فرمود: همه آنها تو را طلاق دادند؟ دنيا گفت: نه، بلكه همه را كشتم. مسيح7 فرمود: پس واي بر شوهران باقيمانده تو! چگونه از گذشتگان عبرت نمي‌گيرند.[152]

از اين دست روايات از امام موسي كاظم7 براي ما بسيار باقي مانده است، امام همچون پدران بزرگوارش هدف زندگي در دنيا را تعريف و تبيين مي‌كند و چگونگي رابطه يك مؤمن با دنيا را روشن مي‌كند. افراط و تفريط در دنيا را منع مي‌نمايد و به مؤمن مي‌فهماند كه با بهره برداري به جا از دنيا، جهت آخرت را چگونه انتخاب كند و همه مشكلات آن را تحمل كند تا به ديدار خداوند نائل شود. او به ما مي‌آموزد كه براي رسيدن به وصال خداوند، به ناچار بايد از دنيا با همه زيبايي‌ها و زشتي هايش عبور كرد و راهي جز پيمودن اين راه وجود ندارد . بنابراين در فرهنگ عاشورايي امام كاظم7، جدال براي نيل به آخرت در دنيا واجب است و دنيا هدف نيست و بهره مندي آن موقتي است.

حال كه هدف زندگي در دنيا مشخص شد، چگونه زيستن در دنيا نيز بايد فرهنگ سازي مي‌گرديد.

حق گرايي

امام جهت زندگي در دنيا را ميل دائمي به سوي حق مي‌دانست، مي‌فرمود:

 مردم چهار گروهند .گروهي كه غرق در هوا و هوس و در معرض هلاكت هستند، عابداني كه تظاهر به تقوا مي‌كنند و هر چه بيشتر عبادت مي‌نمايند، تكبرشان بيشتر مي‌شود . عالمي كه مي‌خواهد پشت سرش حركت كنند و دوست دارد از او تعريف نمايند و حق شناسي كه دوست دارد حق را به پا دارد، اما يا ناتوان است و يا زير سلطه ستمگران، چنين فردي بهترين نمونه روزگار و عاقل ترين مردم دوران است. [153]

و مي‌فرمود: " حق را بگو، اگر چه نابودي تو در آن باشد؛ زيرا نجات تو در آن است. تقواي الهي را پيشه خود كن و باطل را فروگذار؛ هر چند نجات تو در آن باشد، زيرا نابودي تو در آن است. "[154]

در دهها روايت ديگر امام موسي بن جعفر7 تأكيد مي‌نمايد كه نجات مؤمن در حق گويي است؛ اگر چه آسيب فراوان به او برسد لذا زندگي در دنيا توأم با حق گويي معني مي‌يابد.

توصيف شأن انساني

امام براي شأن انسان در دنيا حدود و مرزي قائل نبود و آن را بزرگتر از هر چيز در دنيا مي‌دانست . مي‌فرمود: " همانا بدنهاي شما را بهايي جز بهشت نيست، پس آن را به غير بهشت نفروشيد. "[155]

او از دست دادن عمر را بالاترين زيان مي‌دانست و مي‌فرمود: " زيانكار كسي است كه ساعتي از عمر خويش را باخته است."[156]

عقل گرايي و خردورزي

امام عقل و استفاده از آن را در همه امور توصيه مي‌كردند و عقل را حجت و راهنماي دروني هر انساني مي‌دانستند و مي‌فرمودند: " خداوند را دو حجت است؛ حجتي آشكار و حجتي پنهان و دروني. حجت آشكار رسولان و پيامبران و امامانند و حجت باطني عقلها هستند. "[157] وي مي‌فرمود: كسي كه خردش نيكوتر و كامل‌تر باشد، در دنيا و آخرت بلند پايه‌تر است. "[158]

گرايش به علم واقعي

در غوغاي ورود به علوم مختلف از شرق و غرب عالم به درون جامعه اسلامي كه هر كس با انتخاب اعتقادي خاص، خود را عالم مي‌پنداشت، امام تعريفي خاص از علم واقعي نمودند. در روايتي از ايشان چنين آمده است:

" دانش مردم را در چهار چيز يافتم: اول آنكه پروردگارت را بشناسي، دوم آنكه بداني با تو و براي تو چه كرده است، سوم آنكه بداني از تو چه خواسته است، چهارم آنكه بداني چه چيز تو را از دينت بيرون مي‌كند. "[159]

 آري او علم واقعي را علمي مي‌دانست كه انسان را به دامن خدا برساند و آفات دنيا را از دين او برگيرد . او از همه مي‌خواست كه در دين خدا فقيه و آگاه باشند و مي‌افزود: " در دين خدا فقيه و دانا شويد، زيرا شناخت و آگاهي كليد بصيرت است و مايه كمال عبادت و وسيله رسيدن به مقامات بلند و مراتب عالي ديني و دنيايي."[160]

دوري از تكرار و روزمرگي و ميل به رشد و بالندگي

امام در پي پرورش فرهنگي بود كه مؤمنان را از عادت و تكرار و بيهودگي رهايي بخشد و راه رشد آنان را براي هميشه باز نگه دارد. به همه اعلام مي‌كرد.

" كسي كه دو روزش با هم برابر باشد، زيانكار است. كسي كه امروزش بدتر از ديروزش باشد، از رحمت خدا به دور است. كسي كه رشد و بالندگي در خود نيابد، به سوي پستي‌ها و كاستي‌ها رود و آن كه در راه كاستي و نقصان گام بر مي‌دارد، مرگ برايش بهتر از زندگي است. "[161]

ارزيابي دائمي خود

امام براي آنكه مؤمنان به زندگي‌اي سوق پيدا نكنند كه مرگ برايشان بهتر از زندگي باشد، راه چاره را ارزيابي دائمي خود مي‌دانست . مي‌فرمود: " كسي كه خود را هر روز ارزيابي نكند، از ما نيست.[162]

و مي‌فرمود: هر كه به حساب اعمال خود رسيدگي كند؛ اگر ديد كار نيك كرده است، از خداوند بيشتر بخواهد و اگر كار بد كرده، براي آن از خداوند آمرزش بخواهد و به درگاه او توبه كند. "[163]

آماده كردن شرايط براي ظهور حكمت در درون

رشد و بالندگي در برابر خردورزي و علم نيازمند تجلي حكمت در درون و بيرون آدمي است؛ لذا براي كسب حكمت بايد شرايطي فراهم گردد. امام در اين باره مي‌فرمودند:

" همانا زراعت در دشت مي‌رويد و روي تخته سنگِ بر آمده نمي‌رويد، حكمت نيز چنين است، در دل شخصي فروتن آباد مي‌شود و در دل انسان متكبر و گردن افراز آباد نمي‌شود؛ زيرا خداوند فروتني را ابزار خود قرار داده است و تكبر را ابزار نابخردي."[164]

آري، امام تواضع را راه ظهور حكمت و حكمت را چراغ هدايت معرفي نموده‌اند.

او نگران بود كه مبادا حكيمان، حكمت را در اختيار نااهلان قرار دهند و مي‌فرمود:  حكمت را در اختيار نادانان مگذاريد كه در غير اين صورت به آن ستم كرده ايد و آن را از اهلش دريغ نكنيد كه در غير اين صورت به آنان ستم روا داشته ايد.[165]

امام مي‌فرمود: از لقمان پرسيدند چكيده حكمت تو چيست؟ گفت: " از آنچه مي‌دانم نمي‌پرسم و براي آنچه به من مربوط نمي‌شود خود را به زحمت نمي‌اندازم. "[166]

اقدام به اصلاح گرايي ميان مردم

امام فرهنگي را تدوين كرده و آموزش مي‌داد كه به برقراري روابط مناسب و تعالي بخش ميان مردم بپردازد. مي‌فرمود: " خوشا به حال اصلاح كنندگان بين مردم كه آنان همان مقربان روز قيامت‌اند. "[167]

حفظ حريم و حرمت مردم

امام به همه توصيه مي‌كرد كه حياء و حرمت در بين يكديگر را مراعات كنند . فرمود: " مبادا حريم ميان خود و برادرت را از ميان ببري . چيزي از آن باقي بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن مانند از ميان رفتن شرم و حياء است. "[168]

خوش اخلاقي و حسن ظن به خدا

مراوده با مردم و حفظ حريم آنها لازمه زندگي و فرهنگ جامعه مؤمنانه است و خوش اخلاقي و حسن ظن از امور مهم يك جامعه مؤمن است . امام مي‌فرمايد:

" به خدا قسم خير دنيا و آخرت را به مؤمني ندهند، مگر به سبب حسن ظن و اميدواري او به خدا و خوش اخلاقي‌اش و خودداري از غيبت مؤمنان."[169]

فروتني و شكيبايي

فرهنگي كه بتواند، مؤمنان را در روابطي مناسب به سوي خدا پيش ببرد، نيازمند است كه آنها را به فروتني و صبر و شكيبايي فرا بخواند. در اين باره امام اعلام مي‌داشتند كه

" خداوند فروتنان را به اندازه فروتنيشان بالا نمي‌برد، بلكه آنان را به اندازه عظمت و بزرگي خود رفعت مي‌بخشد. "[170]

امام مصداق‌هاي شكيبايي را در عافيت و بلا مي‌داند، چرا كه صبوري در سلامتي‌ها، داشتن‌ها، قدرت و ... مهم‌تر از صبوري در ابتلائات است.

مي فرمود: " صبوري و شكيبايي در عافيت، بزرگتر است از شكيبايي در بلا. "[171]

و ناشكيبا و ناصبور را داراي دو مصيبت مي‌دانست و مي‌افزود: " مصيبت براي شكيبا و صبور يكي است و براي ناشكيبا دوتا است. "[172]

دوري از شهوات

امام همانند همه عارفان و سالكان خداوند، مانع رشد و تعالي جامعه و آدميان را ميل به شهوت معرفي مي‌نمود و مي‌فرمود: " خداوند به داوود7 وحي فرمود كه‌اي داوود! ياران خود را از شهوت پرستي برحذردار و بيم ده؛ زيرا كساني كه دلهايشان به شهوت دنيا آويخته است، دلهايشان از من در پرده است. "[173]

امام حتي انتخاب بعضي از كارها را منوط به دوري از هواي نفس معرفي مي‌كرد . در اين زمينه مي‌فرمود: " هر گاه دو كار برايت پيش آمد و ندانستي كدام بهتر و درست‌تر است، بنگر كه كدام يك از آنها به هوس تو نزديكتر است. با همان مخالفت كن؛ زيرا درست‌هاي بسياري در مخالفت كردن با هواي نفست نهفته است.

و مي‌فرمود: " براي باز داشتن نفس خود از خواهش هايش با آن مبارزه كن كه مبارزه با نفس، همچون مبارزه با دشمنت بر تو واجب است. "[174]

برقراري بهترين روابط با مؤمنان

امام از يارانش مي‌خواست كه بهترين روابط را با يكديگر داشته باشند و به درد يكديگر رسيدگي كنند. ديدگاه امام در اين زمينه بسيار زيبا و بلند است، به روايتي در اين باره دقت فرماييد.

امام كاظم7 خطاب به جعفر بن محمد عاصمي فرمودند: اي عاصم! در زمينه مراوده با هم و همدردي با يكديگر چگونه هستيد؟ عرض كرد در بهترين وضعي كه يك نفر مي‌تواند داشته باشد، سپس امام فرمود: آيا چنين است كه فردي از شما در هنگام تنگدستي به دكان يا منزل برادرش برود و دخل او را بيرون بكشد و آنچه احتياج دارد بردارد و برادرش به او اعتراض نكند؟ عاصم عرض كرد نه، سپس حضرت فرمود: پس در مراوده با هم آن طور كه من دوست دارم نيستيد.[175]

خرج كردن اموال در طاعت خدا

امام معتقد بودند كه مردم بايد مال و اموال خود را در راه خدا خرج نمايند . مي‌فرمود: "از خرج كردن در راه طاعت خدا دريغ مكن كه لاجرم دو چندان آن را در راه معصيت خدا خرج خواهي كرد. "[176]

تا به اينجا اقدامات امام موسي بن جعفر7 در زمينه فرهنگ سازي براي جامعه فرو پاشيده آن روز را مي‌توان جمع بندي مختصري نمود. دوري از ميل به دنيا و كسب زاويه درست در ديدن و زيستن در دنيا، حق گرايي، بالا دانستن شأن انسان ها، عقل گرايي و خردورزي، گرايش به علم، دوري از تكرار و روزمرگي، ارزيابي دائمي خود، كسب حكمت و ايجاد شرايط فراهم شدن آن، حفظ حريم و حرمت مردم، خوش رويي، صبوري، دوري از شهوات، برقراري ارتباط درست با مؤمنان و اموال را در راه خدا خرج كردن را از مهم ترين توصيه‌هاي فرهنگ سازي ايشان مي‌توان به حساب آورد و البته براي طولاني نشدن اين مبحث موقتاً از ادامه آن خودداري كرده و به تاريخ برمي گرديم و سخن فرهنگ سازي را در بخش ديگري ادامه خواهيم داد .

 

دوران مهدي عباسي (ظهور تجمل گرايي و اشرافيت جديد)

منصور عباسي با تصرف اموال مردم و دشمنان خود به ثروت عظيمي دست يافت كه براي تحكيم حكومت خود، خاندان بني‌عباس را به ثروت و قدرت رسانيد تا هم عباسيان از حكومت او و فرزندانش حمايت كنند و هم ثروت در اين خانواده پايدار بماند. آورده اند كه بعد از واقعه راونديان كه اهل غلو عباسي بودند[177] و نجات معجزه آساي منصور از چنگ آنان، منصور زندگي در كوفه را رها و شهر جديد بغداد را بنا كرد.[178] در ساختن بغداد روزانه 50 هزار مرد به كار گرفته مي‌شد .[179] ساخته شدن بغداد و كاخها و قصرهايش ميل لذت و عشرت را در ميان مردم به ويژه در خاندان بني‌عباس چندين برابر كرد . اين شهر افسانه‌اي با داستان‌هاي هزار و يك شبش خيلي زود به شهرت رسيد. منصور، فاميل و عشيره خود را به اين شهر كوچ داد و دست آنها را به لحاظ مالي بسيار فراخ كرد. او بيت‌المال را بين خويشان خود تقسيم نمود.

مسعودي مي‌نويسد: منصور ده عمو داشت كه هر بار كه به آنها صله مي‌داد، ده هزار درهم براي هر يك از آنها بوده است.[180] با آنكه منصور شخصي نبود كه دست و دلباز باشد، ولي خانواده خود را به ثروت كلان رسانيد و وقتي كه از دنيا رفت از وي 600 ميليون درهم و 14 ميليون دينار به جاي ماند.[181]

بعد از مرگ منصور در پايتخت شرايط خاصي برقرار بود . پادشاهي جديد كه بسياري از دشمنانش توسط پدرش از بين رفته بودند، بنابراين امنيت نسبي بر حكومت حاكم بود. ديگر پايتختي جديد و زيبا كه لذت و عشرت را مي‌طلبيد و در كنار آن حاكمان و مديران حكومت كه با ثروت عظيم و بي‌حساب بر آن دست يافته بودند و ثروت بي‌اندازه‌اي كه در دست شاه جوان وجود داشت . اين شرايط به تدريج لهو و لعب و هرزگي را در جامعه حاكم كرد. بشار بن برد شاعر هجو گو و لهو سرا تركتازي مي‌كرد، به طوري كه نزد مهدي رفتند و از او خواستند كه جلوي شعرهاي هرزگي و عاشقانه او را بگيرد.[182] مهدي عباسي را پايه گذار بي‌بند و باري و هرزگي در حكومت بني‌عباس معرفي كرده‌اند. جاحظ در مورد او مي‌گفت: مهدي اعتقاد داشت كه وعده به آينده دوري كه نمي‌دانيم چيست (بهشت و دوزخ)، بي‌فايده است؛ در برابر آن مجالست و لذت و خوشي با كساني كه باعث شادماني مي‌گردد مطلوب‌تر است.

او از خوش صدايي و آواز ابراهيم موصلي اطلاع يافت، او را نزد خود طلبيد و مقرب خويش نمود. او مغ بچگان را دوست داشت و از شنيدن آواز لذت مي‌برد و شيفته كنيزكي به نام جوهر بود . او را خريده بود و درباره‌اش شعرها مي‌گفت.[183] به قدري در شرابخواري افراط مي‌كرد كه وزيرش يعقوب ابن داود او را نهي كرد و به او مي‌گفت: آيا با وجود نماز خواندن در مسجد شراب مي‌خوري؛ ولي بسياري ديگر از درباريان اين شراب خواري و هرزگي را به او تبريك مي‌گفتند[184] و شعر مي‌سرودند . او بيت‌المال را مانند پدرش خرج تجملات مي‌نمود، براي عروسي پسرش هارون الرشيد با زبيده 50 ميليون درهم هزينه كرد كه در مهماني آن در قصر جاويد در بغداد از مهمانان با ظروف طلايي و نقره پذيرايي كردند و لباس عروسي كلاً از زر و زيور و الماس بود؛ به طوري كه از سنگيني آن نمي‌توانست راه برود و به سختي حركت مي‌كرد[185] و هيچ كس نمي‌توانست بر اين جواهرات قيمتي تعيين كند. او يكبار هنگام دست بوسي پسرش هادي، ياقوتي را كه 300 هزار دينار قيمت داشت به همراه چندين كيسه زر و اشياء قيمتي به او بخشيد.[186]

سياست مهدي عباسي

مهدي عباسي كه در سال 158 به حكومت رسيد؛ در ابتدا به دليل احساس امنيتي كه براي دولتش حاصل شده بود، بسياري از زندانيان را از زندان آزاد كرد و از جمله كساني كه در بند پدرش منصور بود، يعقوب ابن داود يكي از نزديكان ابراهيم بن عبدالله محض بود كه تفكر زيدي داشت و يكي از بزرگان زيديه بود و سپس او را به مقام وزارت رسانيد .[187] شايد دادن وزارت به يعقوب ابن داود از اين بابت بوده باشد كه نهضت‌هاي زيديان و حسنيه بعد از كشتار وسيع آنها به دست منصور امكان گسترش داشت و لذا مهدي با اينكار مي‌خواست اين دسته از علويان را در درون خود كنترل كند. بدين ترتيب علويان و عباسيان در دولت عباسي با يكديگر متحد گرديدند؛ امّا آلودگي‌هاي حكومت مهدي عباسي بالاتر از اين بود كه اين اتحاد استمرار بيابد. مهدي درباره يعقوب ابن داود به همه امراء نامه داد و اعلام كرد يعقوب برادر من است و كارها همه در دست او نهاده شده است.[188] يعقوب ابن داود امراي مملكت را به تدريج تغيير داد و زيديان را به جاي آنها مستقر نمود[189] و در اندك مدتي گروه عظيمي از زيديان در حكومت حضور يافتند، حكومتي كه سراسر فسق و شرابخواري و هرزگي بود . آنها توجيه گر و اجراكننده چنين سيستمي گشتند و يكي از دلايل امام كاظم7 مبني بر قيام نكردن و سكوت كردن كاملاً مشهود گرديد. مدعيان دروغين عدالت و پاكي و اسلام خود براي كسب قدرت با بنيان گذار اشرافيت و تجمل پرستي در حكومت بني‌عباس شريك گرديدند . جامعه‌اي كه مردمانش و افكارش و قوانينش و سازمانش ساخته نشده است، كسب قدرت در آن توسط مدعيان عدالت همان راهي را ايجاد مي‌كند كه ظالمان ايجاد كرده و آن را طي كرده‌اند.

ابن اثير مي‌گويد: نزديكي يعقوب ابن داود به دستگاه مهدي عباسي با انگيزه بدگويي خاندان علي7 صورت گرفت و همچنان كارش اوج يافت تا به وزارت رسيد.[190] عباسيان خيلي زود دريافتند كه زيديان بر همه حكومت مسلط شده‌اند، لذا به بدگويي يعقوب ابن داود نزد خليفه روي آوردند و سرانجام مهدي بر او خشم گرفت و او را از كار خلع و به زندان انداخت و تمام امراي زيدي را كه او گماشته بود، از كار بركنار و به زندان روانه كرد و كل حكومت را از دست طرفداران زيدي خارج نمود و دوباره عباسيان را بر مصادر حكومت مسلط نمود.[191] اسراف و شهوت راني و تجمل گرايي در حكومت مهدي واكنش هايي را ايجاد كرد . يكي اينكه عده زيادي به تعصب از حكومت به فسق و فحشاء و شراب و غنا و ... روي آوردند و نهايتاً به انكار دين و خدا و پيامبر رسيدند و اين فروپاشي آنقدر زياد شد كه در هر محلي بي‌دينان به بحث و مشاجره با مردم جهت اثبات نبودن خدا و پيامبر مي‌نشستند. به اين افراد در آن زمان زنديق مي‌گفتند. زنديقيان از زمان منصور عباسي در حكومت نفوذ بيشتري يافتند، يكي از آنها ابن ابي العوجا بود كه رابطه خويشاوندي با منصور داشت و وقتي كه او به وسيله اميرِ منصور اعدام شد، منصور، امير خود را بركنار كرد . در هر حال گرايش به زنديقي چنان زياد شد كه دولت مهدي مجبور مي‌شد كه گاه بي‌گاه آنها را اعدام كند. در همان سالي كه يعقوب ابن داود بركنار شد، افرادي به نامهاي داود بن روح و اسماعيل بن مجالد و محمد بن ابوايوب مكي و محمد بن طيفور به جرم زنديقي به دستور مهدي دستگير شدند.[192] [193] واكنش ديگري كه در ميان مؤمنان جامعه ايجاد گرديد، مخالفت با شرايط حاكم و دست به شمشير بردن آنها و به پا كردن نهضت‌هاي ضدحكومت بود كه يكي از مشهورترين آنها قيام حسين بن علي مشهور به صاحب فخ در زمان هادي عباسي بود كه درباره آن به زودي سخن خواهد آمد. در كنار نهضت علويان در حجاز نهضت‌هاي ديگري در كشور اتفاق افتاد، از جمله آن قيام ابن مقفع در خراسان بود . او به تناسخ ارواح اعتقاد داشت .[194] و در شمال عراق، خوارج دست به شورش زدند كه رهبر آنها عبدالسلام خارجي بود[195] كه هر دوي اين قيام‌ها شكست خوردند و سران آنها كشته شدند. در سال 160 شخصي در خراسان به نام يوسف برم كه از خوارج بود نيز قيام كرد، بر طالقان و جرجان دست يافت و او نيز در نبرد با مهدي شكست خورد و كشته شد و در گرگان طرفداران نهضت سرخ جامگان ايجاد شد كه آنها نيز شكست خوردند.[196] مهدي عباسي مانند پدرش با آنكه علويان را از زندان آزاد كرده بود، ولي در هجو آنها اموال زيادي را در اين راه خرج كرد. گروهي از شعراي جيره خوار را با دادن پاداش و صله در سرودن اشعار بر عليه آنها تشويق مي‌نمود؛ به طوري كه بشار بن برد كه معروف به زنديق والحاد بود، شعري در هجو اهل بيت سرود كه مهدي 70 هزار درهم به وي پاداش داد كه درآن وارث بودن حضرت زهرا3 از حضرت رسول6 به زير سؤال رفته بود. مهدي شعر فرد ديگري را كه 100 بيت داشت به 100 هزار درهم صله داد چون بر عليه خاندان عصمت و طهارت: بود كه شاعران شيعه اقدام به پاسخگويي اين نوع اشعار نمودند.[197] اين نوع اشعار بر عليه حضرت زهرا3 به گوش امام موسي بن جعفر7 نيز مي‌رسيد كه بسيار ناراحت مي‌شدند و از همه مي‌خواستند كه به آنها پاسخ دهند.

دستگيري امام موسي كاظم7 توسط مهدي

شهرت امام و سعايت درباريان مهدي بالاخره منجر به آن شد كه خليفه عباسي دستور بازداشت امام را صادر كند و او را روانه بغداد نمايند. چون امام به بغداد رسيد او را زنداني كردند. همان شب مهدي عباسي خواب ديد حضرت علي7 او را به قطع رحم و بي‌رحمي و تباهي در روي زمين متهم مي‌كند كه اشاره به آيه‌اي از قرآن بود؛ سپس مهدي امام را احضار كرد و از او تعهد گرفت كه قيام نكند و او را آزاد نمود.[198]

در تاريخ به جز همين چند مراوده، ارتباط ديگري از امام موسي كاظم7 با مهدي عباسي ذكر نگرديده است. ماجراي تعيين حدود فدك يا افزايش اطراف خانه كعبه كه از امام سؤال شده نيز از همين موارد است. مهدي عباسي نيز حدود ده سال حكومت كرد و در سال 169 از دنيا رفت. بعضي مرگ او را بر اثر زهر و بعضي سقوط از اسب اعلام كرده‌اند.[199] مهدي همه مغرب كشور خود از انبار تا غرب آفريقا را به يكي از پسرانش به نام هارون الرشيد واگذار كرده بود و هارون انجام امور آنها را به يحيي بن خالد برمكي سپرد. او در كارها نائب هارون بود تا مهدي در گذشت.[200] اسراف و خرج بيت‌المال براي مصارف شخصي در دربار به حدي بود كه وقتي مهدي در ماسبذان مرد، جرأت نكردند جنازه را به بغداد بفرستند؛ چرا كه مي‌ترسيدند سپاهيان شورش كنند زيرا حقوق سه سال آنها پرداخت نشده بود؛[201] ولي بالاخره عباسيان با موسي هادي پسر مهدي بيعت نمودند و در سال 169 وي به حكومت برگزيده شد.

در اواخر حكومت مهدي، بي‌ديني و زنديقي بسيار پيشرفت كرده و تا درون خاندان عباسي نيز پيش آمده بود. بعضي از دبيران دربار و حتي فرزندان بزرگان بني‌عباس نيز به آن مبتلا شده بودند. يكي از زنديقيان دربار، طواف حاجيان در كعبه را به گردش گاوان در خرمن تشبيه كرده و شعري در اين زمينه سروده بود. بعضي از زنديقيان دربار حتي با دختران خود ازدواج مي‌كردند و آنها از پدرانشان فرزند به دنيا مي‌آوردند.[202]

آري در پايان حكومت عشرت طلب مهدي عباسي، بي‌ديني و ازدواج با محارم، اشراف گرايي و فسق و فجور در جامعه گسترش يافته بود؛ به طوري كه تا دربار و نزديكترين افراد به حكومت نيز نفوذ مي‌كرد. امام موسي كاظم7 با مردمي كه در چنين شرايطي زندگي مي‌كردند رو در رو بود و در همين شرايط بود كه قيامي بزرگ از ميان فرزندان امام حسن7 به رهبري حسين بن علي بن حسن بن حسن بن علي7 صورت گرفت و در منطقه‌اي به نام فخ در سال 169 به جنگ موسي هادي كه اكنون خليفه شده بود رفت. در حقيقت، اين قيام نه‌اي بزرگ بر عليه فساد عظيمي بود كه عباسيان بر كل كشور حاكم كرده بودند. امام موسي كاظم7 علي رغم اين كه مي‌دانست اين قيام به شكست مي‌انجامد، از انجام آن ممانعتي به عمل نياورد و آن را امر به معروف و نهي از منكر ناميد.

فرهنگ سازي الگوي انساني

يكي از استراتژي‌هاي امام موسي كاظم7 در برابر شيطان،[203] فراهم آوردن منشوري براي چگونه زيستن در دنيا به دور از نفوذ شيطان و جنودش بود. او براي زيستن فردي، جنسيتي، خانوادگي، جمعي، قومي، منطقه‌اي و ... كه آدميان را به ديدار خداوند ببرد و بهشت را براي آنان به ارمغان بياورد برنامه ريزي كرد. ما بخشي از اين فرهنگ سازي را قبلاً بيان كرديم و اكنون بخش ديگري از سخنان و برنامه ريزي‌هاي آن امام بزرگ را ملاحظه مي‌نماييم.

امامت و ولايت پذيري

امام ولايت پذيري از ائمه معصوم7 را جلوگيري كننده از افتادن مسلمانان به جهنم و دوزخ مي‌داند و مي‌فرمايد:

" هر كه به سوي ما و ولايت ما پيش رود، از دوزخ واپس ماند و هر كه از ولايت ما عقب ماند به سوي دوزخ پيش رود[204] و مي‌افزود هر كس ما را دشمن بدارد، محمد6 را دشمن داشته است و هر كس محمد6 را دشمن بدارد خدا را دشمن داشته است و هر كس خداي عزوجل را دشمن بدارد، بر خداوند حق است كه او را در آتش افكند و وي را هيچ ياوري نباشد. "[205]

امام با بيان سخناني بسيار زيبا و شگفت انگيز حدود و ارزش‌هاي امامان معصوم و رنج و سختي را كه بر آنها در اين راه وارد مي‌شود بيان مي‌كند و مسير امامت را تا ظهور امام زمان4 مستمر مي‌داند و مي‌فرمايد:

بار خدايا! بر اهل بيت رسولت6 صلوات فرست؛ همانان كه پيشوايان هدايتند و چراغهاي فروزان در تاريكي‌ها و امين‌هاي تو در ميان خَلقَت و بندگان برگزيده‌ات و حجت‌هاي تو در روي زمينت ومناره‌هاي تو در شهرهايت، شكيبايان بر بلايت، جويندگان خشنوديت، وفاكنندگان به وعده ات، آنان كه در تو شك ندارند و منكر عبادت تو نيستند، دوستان تواند و از نسل دوستان تواند، و خزانه داران علم و دانش تو هستند، همان كساني كه كليدهاي هدايت قرارشان دادي و پرتو چراغهاي تاريكيها. درود و رحمت و رضوان تو بر آنان باد . بار خدايا! بر محمد و آل محمد درود فرست و نيز بر او كه چراغ راهنماي تو در ميان بندگانِ توست، همو كه به اذن تو به سوي تو دعوت مي‌كند و فرمان تو را بر پا مي‌دارد و پيام رسول تو را (كه بر او و خاندانش سلام باد) مي‌رساند.

بار خدايا! آن گاه كه او را آشكار ساختي، وعده‌اي را كه به او داده‌اي به كار بند و يارانش را به سوي او روان كن و ياريش رسان و يارانش را نيرو ده و او را به بهترين آرزويش برسان و خواسته‌اش را برآور و به واسطه‌ي او محمد و اهل بيتش را كه بعد از پيامبرت آن بلاها و ستم‌ها بر سرشان آمد، قدرتي تازه بخش؛ همانان كه دستخوش كشتار و طرد و آوارگي و رعب و وحشت و ناامني شدند و به خاطر آن جوياي خشنودي و طاعت تو بودند، آزارها ديدند و تكذيب شدند؛ ولي بر آنچه در راه تو به آنان رسيد، صبوري كردند و آنها را به جان خريدند و در تمام آنچه برسرشان آمد و مي‌آيد تسليم تو شدند.

بار خدايا! در فرج قائم آنان كه فرمان تو را بر پا مي‌دارد، تعجيل فرما و او را ياري رسان و به واسطه‌ي او دينت را كه دستخوش تغيير و تبديل شده است، نصرت عطا فرما و به وسيله او آن چه را از دينت كه بعد از پيامبر تو نابود و تحريف گشته تجديد فرما.[206]

عظمت اين دعا غير قابل باور است . امام در چند سطر تمام مسئوليت‌هاي امامان در رابطه با انسان‌ها و رنج و سختي‌اي را كه در مسير آنها تحمل مي‌كنند، مطرح مي‌نمايد و صفات امامت در امانت داري و راستگويي و صبوري و ... را بيان مي‌دارد و اتصال اين خاندان از ابتداء به رسول اكرم6 و از انتها به امام زمان4 را به طرز زيبا مطرح مي‌نمايد و مؤمنان را به اين راه پر ابتلاء و بلا فرا مي‌خواند و تنها راه نجات در جهان را همين راه مي‌داند.

امام مي‌افزايد كه امامت نور و روشنايي است و با اشاره به آيه سوره تغابن، امام را نور معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد امامت نور و روشنايي است، همان كه خداوند عزوجل فرمود: "به خدا و پيامبر او و نوري كه فرو فرستاديم ايمان آوريد. نور همان امام است."[207]

و مي‌فرمود: " حجت خدا بر خلقش بر پا نگردد، جز به وجود امام تا شناخته شود. "[208] امام كاظم7 بودن امام را شاخصي مي‌داند كه مردم حق و باطل را با وجود او درك مي‌كنند و بعد از كشف حقانيت، بايستي از امام اطاعت كنند تا راه هدايت براي آنها مهيا شود. در اين باره يك نفر پارسي از امام سؤال كرد: " آيا اطاعت شما براي ما واجب است؟ امام فرمودند: " آري. مرد پارسي گفت: همان طور كه از علي ابن ابي طالب بايد اطاعت كرد؟ امام فرمودند: آري. "[209]

از اين دست سخنان در مباحثات و مناظرات امام موسي بن جعفر7 فراوان يافت مي‌شود كه بيانگر نظرات عميق ايشان پيرامون نياز هر انسان مؤمن به يك راهنماي آسماني است كه راههاي آسماني هدايت را بداند و روش‌هاي عملي در زندگي را سرمشق دهد و راه پر ابتلاء تعالي پذيري انسان را برايش هموار كند و دست او را در روزهاي سخت بگيرد. چگونه زيستن مؤمنانه را در هر شرايطي آشكار نمايد و راه مبارزه با شيطان و جنودش را روشنگري كند، غم يارانش را بخورد، آنها را در هيچ حالتي تنها نگذارد و واسطه‌ي آنها براي اتصال به خداوند تبارك و تعالي گردد، نوع عبادت واقعي كه هدف خلقت جن و انس است را آموزش دهد و آلودگي‌هاي اخلاقي و فرهنگي، افكاري، اقتصادي، تربيتي و سياسي و ... را از سر يارانش پاك كند، جهان غيب را بر روي ياران و مؤمنانش بگشايد. قدرت عظيم و بي‌پايان عالم غيب را در زندگي روزانه مؤمنان جاري سازد، عشق سير به سوي خدا را در حال و هواي آنها مستمر گرداند، حلاوت و شيريني عبادت به درگاه خدا را به كام آنها بچشاند، علت خلقشان را در مستي عبادت و شوق به وصال معبود تعريف كند و رنج‌ها و سختي‌هاي فراواني را كه در اين سير و سلوك بايد تحمل كنند، برايشان تعريف و راه پايداري در آنها را برايشان فراهم كند، خود با تحمل تمام رنج هايي كه مؤمنان مي‌كشند، الگويي براي صبوري آنها گردد و به همه بياموزد كه رنج ظاهري كه در دنيا بر آنها وارد مي‌شود، هدفي در آن مستتر است و بسياري از ابتلائات به دليل وابستگي آدميان به عواملي است كه پاي رفتن آنها را به سوي خدا در زمين سنگين كرده كه با تيزي ابتلاء اين بندها بازگشايي مي‌گردد. امام مي‌آموزد كه تنهايي در جهان مفهمومي ندارد؛ حتي اگر هيچ كس در جهان خدا را نپرستد، خدا با تو همراه است و امام عاشق خدا در هر شرايطي كنارت ايستاده است. امام مي‌فرمايد:

" هر كه با شيعيان ما دشمني نمايد، با ما دشمني نموده است و هر كه با آنان مهر ورزد به ما مهر ورزيده؛ چرا كه آنها از ما هستند و از خميره ما آفريده شده‌اند، كسي كه آنان را دوست داشته باشد، از ماست و كسي كه آنان را دشمن بدارد، از ما نيست. شيعيان ما با نور خدا مي‌نگرند و در رحمت او غوطه ور مي‌شوند و به كرامت خدا رستگار مي‌گردند. هيچ يك از شيعيان ما بيمار نمي‌شود؛ جز آنكه ما نيز به بيماري او بيمار مي‌شويم. چون اندوهناك گردد، ما نيز به غم او اندوهناك مي‌شويم و اگر خوشحال گردد، نيز به خوشحالي او مسرور مي‌شويم. هيچ كدام از شيعيان ما از ديدگاه ما پنهان نيستند، چه در شرق زمين باشند يا در غرب آن. اگر يكي از آنان قرضي از خود به جاي گذارد، ما آن را ادا مي‌كنيم و اگر ثروتي از او باقي ماند براي ورثه اوست. شيعيان ما كساني هستند كه نماز را بر پا مي‌دارند، زكات را مي‌پردازند، حج را انجام مي‌دهند، ماه رمضان را روزه مي‌گيرند و ولايت ما اهل بيت را پذيرفته و از دشمنان آنان بيزاري مي‌جويند، آنها اهل ايمان و پرهيز، اهل ورع و تقوا هستند . هر كه آنان را رد نمايد در واقع خدا را رد كرده است، هر كه بر آنان طعنه زده و ايراد بگيرد در واقع بر خدا طعنه زده است؛ چرا كه آنان بندگان خداوند و دوستداران درستكار او هستند. سوگند به خدا يكي از آنان در روز قيامت قادر است به اندازه نفرات دو قبيله همانند ربيعه و مضر را شفاعت نمايد و خداوند به جهت كرامتي كه بر آنان قائل است شفاعت آنان را مي‌پذيرد.[210]

امام كاظم7 براي قوت بخشيدن به دل مؤمنان واقعي و آگاه كردن آنها به اين واقعيت كه هميشه امامان آنها را در نظر دارند و هيچ گاه مؤمني تنها نيست، مي‌فرمايند:

" ... به راستي كه شيعيان ما نامشان و نام پدرانشان نوشته شده، خداوند متعال بر ما و بر ايشان عهد و پيمان گرفته كه هر كجا ما وارد شويم، آنها هم وارد شوند و هر كجا داخل گرديم، آنها نيز داخل شوند و بر ملت و دين حضرت ابراهيم7 خليل خدا جز ما و آنها كسي نيست. ما در روز رستاخيز بر نور پيامبران چنگ مي‌زنيم و پيامبر ما چنگ به نور خدا مي‌زند كه همانا دامن كبريايي همان نور است، شيعيان ما از نور پيروي مي‌نمايند . هر كه از ما جدا شود، به هلاكت مي‌رسد. هر كه پيرو ما باشد، نجات مي‌يابد. منكر ولايت ما كافر است و پيرو ولايت ما و اولياي ما مؤمن .كافر را دوست نمي‌دارد و با ما دشمني نمي‌ورزد، هر كه با محبت ما بميرد، بر خداست كه او را با ما محشور فرمايد ... ."[211]

آري فرهنگ ولايت مداري و اطاعت از امامان معصوم: كه در دنيا و آخرت مؤمنان را تنها نخواهند گذاشت و چراغ هدايت و نور و حكمت هستند، بايد در فرهنگ زندگي هر مؤمني جاري شود و از باورهاي عملي و فكري او به شمار آيد.

هر امامي در دوره زندگي خود در جهان با انواع مشكلات و مصائب رو به رو شده است كه راه بيرون رفت از آن را با رفتاري كه خداوند بر آن رضايت داشته، به نمايش گذاشته است. سلوك، رفتار، اخلاق، صبوري، مقاومت، علم، هجرت، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر، عبادت، شيطان شناسي و ... در دوره هر يك از امامان معصوم7 تعريف شده است كه آشنايي با زندگي آنها در دو و نيم قرنِ صدراسلام براي هميشه مي‌تواند مشعل هدايت را در دست مؤمنان شعله ور نگه دارد و با هدايت و حمايت امام زمان4، اين نور هدايت هيچ گاه خاموش نخواهد شد.

امام، فرهنگ انتظار را استمرارِ اعتقاد به امامت مي‌دانست و با تأكيد بر اينكه امام غائب از نسل وي است، مي‌فرمود: " من قيام كننده به حق هستم، لكن آن قائم كه زمين را از دشمنان خدا پاك مي‌سازد و آن را از عدالت پر مي‌كند؛ همانسان كه از جور و ستم پر شده است، پنجمين نفر از فرزندان من است. براي وي به خاطر ترسي كه بر جان خويش دارد، غيبتي طولاني خواهد بود، چندان كه گروهي مرتد شده، از دين بر مي‌گردند و تنها عده‌اي ثابت قدم مي‌مانند؛ سپس فرمود: خوشا به حال شيعيان ما، آنان كه در غيبت قائم ما به ريسمان ما چنگ مي‌زنند، از دشمنان ما بيزاري جسته و بر ولايت ما استوار مي‌مانند. آنان از ما و ما از ايشان هستيم، از ما به عنوان امامان خويش خشنودند و ما از ايشان به عنوان شيعيانمان خشنوديم؛ پس خوشا به حال ايشان. سوگند به خدا آنان در مقامات و درجات ما در روز قيامت همراه ما هستند.[212]

فرهنگ روابط با مردم

امام درباره با روابطي كه يك مؤمن نسبت به همسايه، خانواده، شهر و محيط خود بايد برقرار نمايد، قوائد خاصي را بيان نموده است كه نشان از هويت اجتماعي مؤمنان است . به گونه‌اي از اين كلمات گهربار توجه فرماييد.

امانتداري: مي‌فرمود: "امانتداري و راستي، روزي آور است و خيانت و دروغ، فقر و نفاق مي‌آورد. "[213]

دوري كردن از دو رويي: مي‌فرمود :

" بد بنده ايست كه دو رو و دو زبان است. هرگاه برادر ديني‌اش را مي‌بيند، او را مي‌ستايد و تملق مي‌گويد؛ ولي پشت سرش از او بدگويي مي‌كند و با بدگويي او را مي‌خورد. "[214]

دوستي و احسان به مردم: مي‌فرمود"دوستي ورزيدن با مردم، نيمي از عقل است."[215]

كمك به ناتوان: مي‌فرمود" كمك تو به ناتوان بهترين صدقه است. "[216]

به ديدار مؤمن رفتن: مي‌فرمود" هيچ چيز به اندازه ديدار برادران از يكديگر به خاطر خدا، ابليس و سپاه او را در هم نمي‌كوبد. "[217]

ابتلاء و آزمايشات خداوند: امام كاظم7 مي‌فرمايد" مؤمن به دو كفه ترازو مي‌ماند كه هر چه بر ايمان او افزوده شود، بلايش فزوني مي‌گيرد تا خداوند عزوجل را بدون گناه ديدار كند. "[218]

او ديدگاه مؤمنان نسبت به بلا و گرفتاري را استقبال از نعمت معرفي مي‌نمايد و مي‌فرمايد: " شما هرگز مؤمن نيستيد، مگر آنكه بلا و گرفتاري را نعمت شماريد و آسايش و رفاه را مصيبت؛ زيرا صبر بر بلا و گرفتاري ارزشمندتر است از غفلت به هنگام آسايش و خوشي. "[219]

داشتن مردانگي در رابطه با مردم: امام مي‌فرمود : كسي كه مردانگي و انسانيت ندارد دين ندارد.[220]

غيبت كردن: مي‌فرمود :" هر كس پشت سر ديگري چيزي بگويد كه در او هست و مردم هم آن را مي‌دانند، او را غيبت نكرده است؛ امّا اگر كسي پشت مؤمن چيزي را بگويد كه در او هست، ولي مردم نمي‌دانند غيبت كرده است. "[221]

دوري از حرام خواري مي‌فرمود : مال حرام افزون نمي‌گردد و اگر هم افزون گردد بركت نمي‌يابد.[222] او رباخواري را به شدت منع مي‌كرد، به طوري كه پنج درصد را نيز ربا مي‌شمرد. علي ابن جعفر، برادر امام در مورد مردي كه صد درهم قرض به ديگري داد، به اين شرط كه پنج درهم يا بيشتر به او بدهد پرسيد. امام فرمودند: اين عمل رباي محض است.[223]

وعده دادن . مي‌فرمود:" عاقل كسي است كه به چيزي كه نمي‌تواند وعده نمي‌دهد. "[224]

حفظ احترام ديگران مي‌فرمود :" احترام ميان خود و برادرت را از بين مبر و چيزي از آن بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن از ميان رفتن شرم است و بر جاي بودن احترام، بر جاي بودن دوستي است.[225]

نجوا نكردن . مي‌فرمودند: " هر گاه سه نفر در خانه‌اي بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مي‌كند. "[226]

غذا خوردن با مهمان. مي‌فرمودند:" رسول اكرم6 هرگاه مهمان داشتند، با او غذا مي‌خوردند و دست از سفره غذا نمي‌كشيدند تا آنكه مهمان دست از غذا خوردن بكشد."[227]

همسايه داري. مي‌فرمودند : " همسايه خوب كسي نيست كه همسايه‌اش را آزار نكند، بلكه همسايه خوب كسي است كه بر آزار همسايه بد صبوري كند. "[228]

حق برادر ديني. مي‌فرمود: " حق برادر ديني خود را ضايع مكن؛ زيرا كسي كه حقش را تباه كني ديگر برادر نيست. "[229]

حق پدر و فرزند .بين والدين و فرزندان حقوقي برقرار است. امام مي‌فرمايند : "نخستين نيكي انسان به فرزندش اين است كه نام نيك بر او نهد، سپس هر كدام از شما بايد نام نيك بر فرزندش بگذارد. "[230]

و مي‌فرمود: " رسول خدا6 حق فرزند بر پدر را نام نيكو و تربيت نيكو و جايگاه نيكو مي‌دانست. "[231]

وفاي وعده به فرزند . مي‌فرمود: " هر گاه به كودكان وعده داديد، بدان وفا كنيد؛ چرا كه آنان بر اين باورند كه شما روزيشان را مي‌دهيد. بي‌گمان خداوند عزوجل آن گونه كه به خاطر زنان و كودكان خشمگين مي‌شود، براي چيز ديگري خشم نمي‌گيرد. "[232]

درباره حق پدر بر فرزند . مي‌فرمود: " مردي از رسول خدا6 پرسيد: حق پدر بر فرزند چيست؟ فرمودند: " پدر را به نامش صدا نزند و جلوتر از او راه نرود و قبل او ننشيند و باعث ناسزاگويي ديگران به او نشود. " [233]

زنا: امام در پاسخ به اين سؤال كه آيا گناه كبيره ايمان را سلب مي‌كند؟ فرمود: " آري و گناهان كوچكتر نيز و پيامبر خدا6 فرمودند: زناكار در حالي كه مؤمن است، زنا نمي‌كند و سارق در حال ايمان دزدي نمي‌كند. "[234]

شراب خواري. امام مي‌فرمود: " خداوند عزوجل شراب را به خاطر نامش حرام نكرد، بلكه به سبب پيامدهاي آن حرامش كرده است؛ پس هر چيز كه پيامدهاي شراب را داشته باشد، آن شراب است. "[235]

خودداري از فحش و ناسزا: امام مي‌فرمود" هيچ گاه دو تن به هم دشنام ندادند، جز آنكه بالاتر به مرتبه فروتر سقوط كرد. "[236]

و امام7 آنگاه كه دو مرد را ديد كه به يكديگر ناسزا مي‌گويند، فرمود: " آغاز كننده ستمكارتر است و گناه او و گناه طرف مقابلش به گردن اوست تا زماني كه ستمديده زياده روي نكند. "[237]

توجه به ارزش ها، نه آنچه كه مردم مي‌گويند: امام به هشام بن حكم فرمود "‌اي هشام! اگر در دست تو گردويي بود و مردم گفتند مرواريد است، سودي به حال تو ندارد و در حالي كه تو خود مي‌داني كه گردو است و چنانچه آنچه در دست توست مرواريد باشد، ولي مردم بگويند گردو است؛ اين گفته مردم نيز زياني به تو نمي‌رساند، در حالي كه تو خود مي‌داني كه در دستت مرواريد است. امام حقيقت بيني را بر دهان بيني ارجح دانسته و تعالي را در حفظ ارزشهاي واقعي ميسر مي‌داند.[238]

كسب رحمت الهي با تعامل و حفظ ارزش‌ها با مردم: امام مي‌فرمود: " تمامي مردم روي زمين مشمول رحمت و فيض الهي هستند، مادامي كه به اين سه اصل عمل كنند؛ همديگر را دوست داشته باشند، در امانت‌ها خيانت نكنند و پيرو حق و عدالت باشند.

برآوردن حاجات و نيازهاي مردم: حاكم ري از شيعيان امام بود. كارگزارانش اموال يكي از شيعيان را مصادره كردند. آن شخص نزد امام كاظم7 آمد و ماجرا را تعريف كرد. امام نامه‌اي به حاكم ري نوشت كه در آن چنين آمده بود:

" بسم الله. بدان كه خدا را در زير عرش وي سايه‌اي است كه هيچ كس از آن سايه برخوردار نمي‌شود؛ مگر اينكه براي برادر مسلمانش كار خيري انجام دهد و يا گرفتاري او را برطرف سازد و يا دل او را شاد كند، حامل نامه برادر مسلمان تو مي‌باشد والسلام ... .

و حاكم با اشتياق تمام، تمام مشكلات او را حل كرد و نصف تمام اموال خود را نيز به او بخشيد. آن فرد تصميم گرفت كه به مكه رود و حاكم ري را دعا كند، در مكه با امام كاظم7 ديدار كرد و ماجراي را تعريف نمود امام بسيار خوشحال شد. آن فرد پرسيد: آيا عمل حاكم ري شما را اينقدر خوشحال كرده است؟ امام فرمود: " آري به خدا سوگند او مرا و اميرالمؤمنين علي7 را و جدم رسول خدا6 را و خداوند متعال را مسرور ساخت ... . "

پايمردي در ميان تهمت‌ها

يونس ابن عبدالرحمن كه يكي از ياران صديق و از وكلاي امام صادق7 و امام كاظم7 و امام رضا7 بود، روزي به مجلس امام كاظم7 رفت. امام به او فرمود: "‌اي يونس با مردم مدارا كن و هر كس را به اندازه معرفت و شعورش با وي صحبت كن." يونس اظهار داشت: اي مولايم! مردم مرا را به عنوان بي‌دين و زنديق خطاب مي‌كنند. امام فرمودند: " گفتار مردم نبايد در روحيه و افكار تو تأثير بگذارد؛ چنانچه در دستان تو جواهرات باشد و مردم بگويند كه سنگ ريز است و يا آنكه در دست هايت سنگ ريز باشد و بگويند كه جواهرات در دست دارد، اين حرف‌ها هيچ گونه سود و زياني براي تو نخواهد داشت.[239]

غيرت و شرف و دوري از توجه به ناموس مردم

شخصي به نام مرازم مي‌گويد: روزي به جهت ملاقات با امام كاظم7 به سوي مدينه رفتم. در مسافر خانه‌اي منزل گرفتم. در اين ميان چشم من به زني افتاد و توجه مرا جلب كرد. از او خواستم با من ازدواج كند، نپذيرفت و رفت. فردا شب وقتي به كاروان برگشتم همان زن را ديدم و دستم را بر روي سينه‌اش نهادم؛ ولي او با سرعت از من دور شد. فرداي آن شب به خدمت امام كاظم7 رسيدم. امام فرمود: "‌اي مرازم! كسي كه در خلوت خلافي مرتكب شود و تقواي الهي نداشته باشد، شيعه و دوست ما نيست. "[240]

گريز از كساني كه معيار اخلاقي و ارزشي ندارند: مي‌فرمود: " بپرهيز از معاشرت با مردم و انس با آنان؛ مگر اينكه خردمند و امانتداري در ميان آنها بيابي كه در اين صورت با آنها انس بگير و از ديگران بگريز، همچون گريز تو از درنده‌هاي شكاري.[241]

پرهيز از شوخي براي حفظ ايمان: مي‌فرمود " از شوخي (بي‌مورد) بپرهيز؛ زيرا شوخي نور ايمان تو را مي‌برد. "[242]

توجه به خردگرايي و عاقلانه انديشيدن

مي فرمود: " هر كس بي‌نيازي خواهد بدون دارايي، و آسايش دل خواهد بدون حسد، و سلامتي دين طلبد، بايد به درگاه خدا زاري كند و بخواهد كه عقلش را كامل كند؛ پس هر كس كه خرد ورزد، بدانچه كفايتش كند قانع باشد و هر كه بدانچه او را بس باشد قانع شود، بي‌نياز گردد و هر كه بدانچه او را بس بود قانع نشود، هرگز به بي‌نيازي نرسد.[243]

و مي‌فرمود: " خداوند پيامبران و فرستادگانش را به سوي بندگانش بر نينگيخته، مگر آنكه از جانب خدا خرد ورزند؛ پس نيكوترينشان از نظر پذيرش، بهترينشان از نظر معرفت به خداست و داناترين به كار خدا بهترينشان از نظر عقل است و عاقل ترين آنها بلند پايه ترينشان در دنيا و آخرت است. "[244]

فرهنگ سازي فردي و خانوادگي و ...

امام موسي بن جعفر7 براي همه مؤمنان رفتاري خاص را كه خداوند بر آن نظر دارد، تبيين كرده است كه به بعضي از آنها اشاره مي‌كنيم:

الف ـ صفات فردي

سخاوت: او به همه مؤمنان بيان مي‌دارد كه خداوند عزوجل هيچ نبي يا وصي را نفرستاد؛ مگر اينكه سخاوتمند بودند.[245]

كم حرفي: امام از مؤمنان مي‌خواست كه گفتارشان را محدود كنند و به جاي آن عمل نمايند. مي‌فرمود: " مؤمن كم، حرف ولي كثير العمل است و منافق پر حرف و كم كار است."[246]

سخن نيكو گفتن، خير رساني، دوري از سست رأيي: امام تأكيد داشتند كه مؤمن خيرش به همه مي‌رسد و با مردم سخن خوب مي‌گويد و رأي و نظرش محكم است. مي‌فرمود: " خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأي و فرمان بر هر كس مباش. "[247]

امساك در خوردن: مي‌فرمودند" هيچ دارويي نيست؛ مگر آنكه دردي را تحريك مي‌كند. براي بدن چيزي سودمندتر از امساك و نخوردن نيست؛ مگر آنچه كه مورد نياز بدن باشد. " [248]

و مي‌فرمود: " اگر مردم در خوراك ميانه روي داشته باشند، بدن هايشان استوار و سلامت مي‌شود. "[249]

بخل: امام بخل را سوزاندن ايمان معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد: " از بخل ورزي دوري كنيد. بخل آفتي است كه در هيچ انسان آزاده يا مؤمني يافت نمي‌شود. بخل با ايمان سازگار نيست. "[250]

تجربه: مي‌فرمودند" تجربه‌ها براي ادب كردن و گذشت روزها، براي موعظه و پند كافي است. "

دوري از گناه: مي‌فرمودند: " بپرهيز كه خداوند تو را در معصيتي ببيند كه از آن نهي كرده است و بپرهيز كه خداوند تو را در طاعتي نيابد كه به آن فرمان داده است."[251]

شكر نعمت: امام شكر نعمت را اصلاح رفتار معرفي مي‌نمودند و مي‌فرمودند "‌اي بندگان خدا! با اصلاح خود نعمت‌هاي خداوند را پاس داريد تا بر يقين شما افزوده شود و سودي با ارزش و گرانبها به دست آوريد. "[252]

دوري از خشم: مي‌فرمود " هر كس خشم خو را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مي‌دارد. "[253]

پرخوابي و بيكاري: امام خواب زياد و كار نكردن را نهي مي‌كردند و فرمودند" خداوند عزوجل بنده پرخواب و بي‌كار را دشمن مي‌دارد. "[254] و مي‌فرمود: " چشمانت را به پرخوابي عادت مده؛ زيرا چشم‌ها ناسپاس ترين عضو بدن هستند. "[255]

توبه كردن: امام در تفسير آيه‌اي كه مي‌فرمود "‌اي كساني كه ايمان آورده ايد! به سوي خدا توبه نصوح و خالصانه كنيد. " مي‌فرمود: " مقصود آن است كه بنده توبه كند و ديگر به گناه بازنگردد، محبوب ترين بندگان در نزد خداوند، پرهيزكارِ توبه كار است. "[256]

داشتن بينشي مناسب نسبت به مرگ: امام كاظم7 وقتي نزد مردي رفت كه در سكرات مرگ فرو رفته بود، فرمود: " مرگ صافي‌اي است كه مؤمنان را از گناهانشان صاف مي‌كند و آخرين دردي است كه به عنوان كفاره آخرين گناهي كه در وجودشان است، به آنها مي‌رسد و كافران را نيز حسناتشان صاف مي‌سازد و آخرين خوشي و آسايشي است كه به عنوان آخرين پاداش حسنه‌اي كه دارند به ايشان مي‌رسد ... "[257]

صرفه جويي. مي‌فرمود:" كسي كه صرفه جو و قانع باشد، نعمت برايش مي‌ماند و كسي كه ريخت و پاش و اسراف كند، نعمت از او زوال يابد. "[258]

بيماري. مي‌فرمود:" هر گاه مؤمن بيمار شود، خداوند عزوجل به فرشته دست چپ او وحي مي‌فرمايد كه براي بنده‌ام تا زماني كه در زندان و بند من است، گناهي منويس و به فرشته دست راستي او وحي مي‌فرمايد كه همان حسناتي را كه در زمان سلامتي بنده‌ام نوشتي، برايش بنويس. " [259]

بوي خوش. مي‌فرمود: " شايسته است كه مرد هر روز از بوي خوش استفاده كند، اگر هر روز نتوانست يك روز در ميان عطر زند و چنانچه اين هم مقدورش نبود جمعه‌ها را ترك نكند. "[260]

دعا كردن. مي‌فرمود :" بر شما باد دعا كردن؛ زيرا دعا به درگاه خدا و مسئلت كردن از او بلائي را كه قضا و قدر الهي به آن تعلق گرفته و فقط مانده كه قطعي شود، دفع مي‌كند؛ پس چون خداوند عزوجل خوانده شود و از او دفع بلا خواسته گردد، آن را برمي گرداند. "[261]

اندك نداشتن گناه. مي‌فرمود:" گناهان را اندك مشماريد، زيرا همين گناهان اندك روي هم جمع مي‌گردند و زياد مي‌شوند. "[262] و مي‌فرمود: " خداوند جز كافران و منكران و گمراهان و مشركان را در آتش جاودان نكند، مؤمناني كه از گناهان كبيره اجتناب كنند، درباره گناهان صغيره بازخواست نشوند. "[263]

آراستگي براي همسر. حسن بن جهم مي‌گويد: امام كاظم7 را ديدم كه محاسنش را رنگ كرده بود و بسيار آراسته به نظر مي‌رسيد. پرسيدم: فدايت شوم چرا محاسنت را رنگ كرده اي؟ فرمود: " آراستگي و آمادگي مرد موجب تأكيد بر حفظ عفت زن مي‌شود. " و سپس فرمود: " همانا بعضي از زنها به خاطر آنكه شوهرانشان به مسأله نظافت و آرايش بي‌اعتنا هستند، از مرز عفت خارج مي‌گردند " و مي‌فرمود: " آيا دوست داري كه همسرت را آنگونه بنگري كه او تو را آنگونه (ژوليده و نامنظم) بنگرد؟ " حسن بن جهم گفت: نه. امام فرمود: " زن نيز دوست ندارد تو را ژوليده بنگرد. و در ادامه تأكيد كردند كه از اخلاق پيامبران، پاكيزگي و خوشبويي و زدودن موهاي اضافي بدن بود. "[264]

شكر نعمت در هر شرايطي: امام كاظم7 را ديدند كه سوار بر اسب حركت مي‌كرد و ناگاه پياده شد و سر به سجده گذاشت. پرسيدند: چرا چنين كردي؟ فرمود: "در حال حركت ياد نعمتي افتادم كه خداوند به من عطا كرده است. خواستم خدا را به خاطر آن نعمت سجده كنم و در حال سجده كه خاضعانه ترين نوع عبادت است از او تشكر نمايم. "[265]

كمك به ناتوان. مي‌فرمود: " بهترين كمك، كمك كردن به ناتوان است كه بهترين صدقه است. "[266]

عمده روايات امام موسي كاظم7

از امام موسي بن جعفر7 روايات متنوعي به جا مانده است و پيرامون مسائل مختلف از وي حديث نقل شده است. با بررسي بر روي موسعه‌ها و مسندهايي كه درباره سخنان و روايات ايشان به دست ما رسيده است،[267] مي‌توان بيان كرد كه در همه زمينه‌هاي ديني از ايشان مطلب وجود دارد و چند موضوع از همه شاخص‌تر است و بيشترين سخنان و احاديث، پيرامون اين موضوعات طرح شده است.

محدثان روايات امام كاظم7

ناقلان حديث از امام كاظم7 افراد زيادي بوده اند كه معروف ترين آنها برادر كوچك خود امام، علي بن جعفر7 مي‌باشد كه صدها حديث از امام كاظم7 نقل كرده است .[268] علي ابن جعفر صادق7 كه اكنون مقبره‌اش در قم در قبرستاني به نام مزار مدفون است، كوچكترين پسر امام صادق7 بوده كه حدود 80 سال نيز عمر كرده است. او يكي از كساني است كه به امامت امام موسي كاظم7 صحه گذاشت و تمام عمر از امام به عنوان جانشين پدر نام برد و در مكتب امام تحصيل نمود و خود شاگردان بسياري را تربيت كرد و دفاع علي بن جعفر صادق7 از امام كاظم7 در آن دوران كه ادعاي امامت و جانشيني بعد از امام صادق7 زياد بود، يكي از مهم ترين نقش‌هاي اين فرزند امام صادق7 را تعيين كرده است؛[269] امّا افراد مهم ديگري هم از شاگردان و صحابي خاص امام و هم از شاگردان اصحاب امام و ياران امامان بعد يا محدثان مختلف از امام كاظم7 حديث نقل كرده اند كه بعضي از اين افراد عبارتند از: يونس بن عبدالرحمان، علي ابن يقطين، هشام ابن حكم، هشام ابن سالم، ابوبصير، ابوحمزه ثمالي.[270] برخي از اين راويان از قبيله اشعري اند كه همگي ساكن قم بوده‌اند، همچنين راوياني زن نيز احاديث امام كاظم7 را نقل كرده اند كه بعضي از آنها جزء خانواده امام نبوده‌اند؛ مانند سعيده خواهر محمد بن ابن عمير، كلثوم دختر سليم، سعيده كنيز امام صادق7 و ... و بعضي جزء خانواده امام محسوب مي‌شدند؛ مانند همسران امام،‌ام احمد، حميده‌ام حسين دختر امام، فاطمه معصومه دختر امام و ... .[271]

بسياري از اين راويان دست به هجرت بزرگ براي نشر نظرات امام در اقصي نقاط جهان زدند. در ايران علي ابن مهزيار اهوازي، ريان بن شبيب (دايي معتصم عباسي كه بعدها ساكن قم شد) و ريان ابن صلت اشعري قمي، علي ابن ابراهيم كوفي (كه او نيز بعدها به قم مهاجرت كرد و نخستين مدرسه حديثي اهل بيت را در قم تأسيس كرد) زكريا ابن آدم اشعري و ... كه به ترويج احاديث امام كاظم7 همت گماشتند.[272]

نقل حديث در مدينه و حجاز بيشتر بر عهده‌ي اهل بيت امام متمركز بود؛ نظير، فرزندان، همسران، غلامان و بعضي از ياران بسيار نزديك امام كه اين وظيفه را به انجام مي‌رساندند.[273]

جايگاه ياران خاص امام كاظم7 در علم رجال و حديث

در علم رجال در ميان ياران اهل بيت 18 نفر هستند كه در علم حديث همه احاديث آنها مورد تأييد است؛ حتي اگر حديثي را به امام نسبت ندهند. اين افراد به اصحاب اجماع معروفند كه اين 18 نفر ياران و صحابي امام باقر7 و امام صادق7 و امام كاظم7 هستند كه چند نفر از آنها از صحابه امام كاظم7 مي‌باشند كه برخي از ايشان عبارتند از: يونس بن عبدالرحمن، صفوان ابن يحيي، محمد ابن بن مغيره، حسن بن محبوب، احمد ابن محمد بن ابي نصر بزنطي.

عمده احاديث امام كاظم7 وموضوعات آنها[274]

بيشترين روايات جمع شده در مسند عطارودي به شرح ذيل است:

الف ـ درباره احكام و حدود و اجراي آنها، حدود 2119 روايت جمع آوري شده كه پيرامون نماز، روزه، حج، زكات، سفر، جهاد، نكاح، طلاق و ... مي‌باشد.

ب ـ درباره امامت معصومين و پيامبران و كرامات، حدود 190 روايت نقل شده است.

ج ـ درباره اخلاق و حدود اخلاقي، 162 حديث جمع آوري شده است.

د ـ روايات متنوع ديگر از جمله درباره توحيد 38 حديث، غيبت 14 حديث، خرق عادت‌ها 104 حديث، درباره اصحاب خود و ائمه 87 روايت، درباره كفر و ايمان 110 روايت، درباره مؤمنان 32 روايت، درباره دعا و اثر تأثيرات آن 60 روايت، درباره قرآن 142 روايت، احتجاجات حضرت 20 روايت و ... از ايشان حديث جمع آوري شده است.[275]

با توجه به مسند امام موسي بن جعفر7 مي‌توانيم دسته بندي ديگري از مجموعه روايات باقي مانده از ايشان را صورت دهيم، به طور كلي مي‌توان اين روايات را به دو دسته تقسيم نمود[276]:

الف ـ دسته اول روايات و موضوعات آنها

علم و عقل 10 باب، توحيد 14 باب، تاريخ پيامبران و امامان 14 باب، نبوت و امامت 14 باب، قرآن 51 باب، ايمان و كفر 42 باب، اخلاق و معاشرت 152 باب، احتجاج 8 باب و دعاها 51 باب.

ب ـ دسته دوم روايات و موضوعاتي كه عمده آنها درباره فقه و فتاوي و روابط مورد تأييد شرع اسلام است.

كتاب طهارت 73 باب، كتاب اولاد 12 باب، كتاب صلاة 41 باب، كتاب تجمل و زينت 43 باب، كتاب روزه 25 باب، كتاب خوراكي‌ها 68 باب، كتاب زكات 28 باب، كتاب نوشيدني‌ها 13 باب، كتاب معيشت 59 باب، كتاب حدود 18 باب، كتاب سفر 8 باب، كتاب ديات 16 باب، كتاب زيارت 7 باب، كتاب وصيت 15 باب، كتاب اجتهاد 5 باب، كتاب ارث 11 باب، كتاب نكاح 40 باب، كتاب طلاق 30 باب و ... .

تمركز حضرت امام كاظم7 بر روي احكام

با توجه به حجم روايات جمع آوري شده كاملاً روشن مي‌گردد كه عمده روايات و سخنان نقل شده از امام موسي كاظم7 حول محور اجراي احكام توسط مؤمنان و تعيين حدود رفتار و اعمال عبادي آنها دور مي‌زده است، كاري كه جهت آن از زمان امام محمد باقر7 به طور جدي‌تر تعيين شد و در زمان امام صادق7 همه جانبه پيگيري مي‌گرديد و در زمان امام كاظم7 به اوج عملياتي و اجرايي خود رسيد. تبديل تئوري ديني شيعه اماميه به رفتار احكامي و عملي در سيستم عبادي زندگي مؤمنان از كارهاي فوق العاده ارزشمند و تحسين برانگيز امام موسي كاظم7 بود. او در تحكيم روايات فقهي و احكام پدر و جد خود با افزودن نكات بسيار زياد جديد به آنها رساله علميه و عمليه شيعه را براي سراسر جهان اسلامي آن روز تدوين نمود و براي همه مؤمناني كه در اقصي نقاط آن سرزمين پهناور خواهان زيستن مؤمنانه و مطابق با نظر رسول6 و خداي رسول6 بودند شيوه‌ي احكامي و طاعاتي آن را تشريح كرد و به همه جهان ارائه نمود، البته ائمه ديگر نيز درباره احكام روايات زيادي را نقل نموده‌اند؛ امّا تمركز آنها بيشتر پيرامون موضوعاتي از دين بوده كه در زمان خود اهميت بيشتري پيدا كرده است؛ به عنوان مثال حضرت امام سجاد7 در دوران سياه حكومت مرواني كه ظلم گسترده همه جا را فراگرفته بود، بيشتر روي حقوق مردم و دعا براي رفع گرفتاري آنها تأكيد داشتند و اكنون در نيمه دوم قرن دوم هجري با گشوده شدن سرزمين‌هاي زيادي بر روي اسلام و سرازير شدن سيل عظيم مردم براي كشف حقيقت دين و كسب راه عملي زيستنِ قانونمند مطابق رأي خدا و رسول6 نيازها بر پايه احكام و حدود آن دور مي‌زد و امام موسي بن جعفر7 از عهده اين كارِ مهم به خوبي برآمدند، 2119 روايت و حديث درباره احكام نشانه اين موفقيت است.

دومين موضوع مورد توجه امام با توجه بر حجم احاديث در مسند سخنان ايشان موضوع امامت و رهبري و جانشيني حضرت رسول6 بوده است كه تنها راه بقاي دين و نيفتادن به ورطه گمراهي و خطوط منحرف است كه حدود 190 حديث از ايشان پيرامون اين مسئله مهم نقل شده است.

سومين موضوع با اهميت در روايات امام موسي كاظم7، پيرامون اخلاق و حدود معرفتي آن بوده كه 162 روايت از وي در اين منبع ذكر شده است كه موضوعات احكامي و عبادي را مستحكم‌تر و اخلاق مؤمنان را در سيستم فردي،خانوادگي، اجتماعي، سياسي، عبادي، خودسازي و ... تعريف كرده و به رشد تمام آنها جهت مي‌دهد.

موضوع ديگر سخنان امام، گرايش به قرآن و فهم و خواندن و به اجرا درآوردن آيات آن است كه با 142 روايت در اين كتاب اهميت خاص خود را يافته است. برداشت‌هاي يك جانبه از قرآن و تفاسير وابسته به رأي و نظر شخصي و ... باعث به وجود آمدن انحرافات و بدعت‌ها در فهم قرآن گرديده بود كه امام در صدد اصلاح و سازماندهي مجدد افكار تفسيري درباره قرآن برآمده بودند؛ همچنين مواردي مانند كفر و ايمان با 110 روايت و ... از موضوعات در خور توجه در روايت حضرت بوده است.

از امام كاظم7 در باب عقل و علم، روايات زيادي نقل شده كه بيشترين اين روايات شامل توصيه‌هاي امام به هشام بن حكم شاگرد ممتاز علمي و كلامي ايشان است. امام پيرامون توجه و اهميت دادن به عقل و خرد و علم آموزي و شناخت حقايق به هشام بن حكم جملات بسيار بي‌بديلي را بيان كرده‌اند، حدوداً 95 روايت نقل شده كه با جمله هشام آغاز مي‌شود و به هشام بن حكم توجه به عقل و خردورزي و اهميت آن را گوشزد كرده است.[277]

جمع بندي كلي احاديث امام موسي كاظم7

با توجه به احاديث به جاي مانده از امام، براي ما مسلم مي‌گردد كه موضوعات مختلف ديني مورد توجه آن حضرت قرار داشته كه در رأس آن توجه به احكام و حدود آن بوده است و از همين جا روشن مي‌گردد كه استراتژي امام موسي كاظم7 در زمان طولاني امامت خود كه 35 سال بوده، سازماندهي طاعات و عبادات مردم در سراسر جهان اسلامي آن روز بر اساس فقه صحيح اسلام بوده است و اين بيانگر آن است كه جامعه مسلمانان در آن دوران به دليل انحرافات اعتقادي گروه‌هاي ديني از طاعات و عبادات لازمه برخوردار نبودند و امام به اصلاح اين انحرافات همت گماشتند. بنابراين مي‌توان از جمله عملكردهاي استراتژيك امام موسي كاظم7 را در دوران امامتش توجه به فقه، اجتهاد و پرورش مجتهدان و فقيهاني دانست كه به امور احكامي و فقهي مردم عنايت داشته و اهتمام مي‌ورزيدند.

امام پايه‌ها و قواعد و شيوه استنباط و تفقه در دين را استوار و محكم كرد و قوانين اين امور را تدوين و به همه شاگردانش آموزش داد. نصوصي مانند حُجيت ظواهر ، حُجيت خبر واحد ، تعارض ميان روايات و احاديث، منع قياس در احكام، اصالت برائت، استصحاب ، عدم جواز به رجوع به اصل قبل از تفحص و جست و جوي دليل و ... از جمله اين موارد است.

قرآن سرلوحه زندگي مؤمنانه

در دوران پرآشوب زمان حضرت امام موسي كاظم7 آنچه كه در ميان مردم دور مانده بود قرآن كريم بود. همان طور كه قبلاً ذكر گرديد، فهم و درك آيات شريف قرآن كه منطبق بر حقايق واقعي خود قرآن باشد، تقريباً توسط هيچ يك از علما بيان نمي‌گرديد و همه برداشت‌ها و نظرات شخصي و داشته‌هاي كلامي خود را با توجه به آيات قرآن ارائه مي‌دادند و از همين روش ناپسند بود كه دهها گروه انحرافي ديني پديد آمده و در آن دوران هر كدام آياتي از قرآن را به نفع عقايد خود بيان مي‌كردند و تقريباً هيچ گروهي از جامعيت آيات قرآن و به كارگيري همه آن آيات در موضوع مورد نظر استفاده نمي‌كرد و در كنار آن بسياري از مردم به اين اصل باور نداشتند كه فهم قرآن را بخصوص مراتب باطني‌تر و تفسير و تأويل آن را بايد از صاحبان فهم واقعي قرآن كه ائمه اطهار باشند دريافت كنند. لذا راه برداشت‌هاي غلط و مبهم و متضاد و متناقض از قرآن باز بود و هر كسي راه خود را مي‌رفت. به غير از درك ناصواب از آيات كه رايج آن دوران بود، اصولاً رجوع به قرآن بسيار كم و در بين بسياري از مردم بلا موضوع شده بود. بررسي زندگي و شرايط اجتماعي و فرهنگي مردم و حاكمانشان در آن دوران براي ما اين دوري از قرآن و دين و توحيد را آشكار مي‌نمايد و گرايش به دين براي كسب منفعت و شرايط بهتر اقتصادي و اجتماعي و سياسي صورت مي‌گرفته است. در اين باره در فصول مختلف در اين كتاب صحبت به ميان آمده است. اين بي‌اعتقادي يا بداعتقادي و بدشناختي از دين و بي‌تفاوتي‌هاي گسترده نسبت به آن آنقدر وسيع بود كه حتي ياران و اصحاب آموزش ديده و فقيه خود امام موسي كاظم7 براي منافع دنيوي و كسب ثروت و امكانات اقتصادي براي خود ، به كل شيعه اماميه خيانت مي‌كردند؛ به ويژه بعد از شهادت امام، جريان وقف در امامت شيعه را مطرح و فرقه واقفيه را به راه انداختند كه رنج‌هاي فراواني را براي امام بعدي يعني امام رضا7 به وجود آورد.

وجود اغراض شخصي و برداشت‌هاي دنيا طلبانه از آيات قرآن، باعث پديد آمدن اين انديشه انحرافي كه در آن دوران به وفور يافت مي‌شد مي‌گرديد؛ به عنوان مثال، خداوند در قرآن مي‌فرمايند[278]: " شيطان وعده فقر مي‌دهد و امر به فحشاء و زشتي در ميان شما صادر مي‌نمايد. "

مفسر كبير حضرت علامه طباطبائي درباره اهداف آيات 261 تا 274 اين سوره كه در مورد گرايش به انفاق براي دوري گزيدن از فقر كه وعده شيطان است، مي‌فرمايند: "آيات مورد بحث، مردم را دعوت به انفاق مي‌كند و در مرحله اول جهت اين دعوت و غرضي را كه در آن است بيان نموده و مي‌فرمايد: هدف از اين كار بايد خدا باشد، نه مردم و در مرحله دوم صورت و عمل و كيفيت آن را تبيين كرده كه بايد منت و اذيت به دنبال نداشته باشد و در مرحله سوم وضع آن مال را بيان مي‌كند كه بايد طيب باشد، نه خبيث و در مرحله چهارم مراد آن را كه بايد فقيري باشد كه در راه خدا فقير شده و در مرحله پنجم اجر عظيمي كه در دنيا و آخرت دارد بيان نموده است. "[279]

حال توجه بفرماييد به انواع انفاق هايي كه در آن دوران توسط حاكمان و ظالمان حقوق مردم براي مطرح كردن خود و گرفتن امتيازهاي اجتماعي و سياسي بر فرقه و گروه و ياران خود انجام گرفته، مهدي عباسي از مال بيت‌المال ميليون‌ها درهم براي جذب مردم به دستگاه عباسي پرداخت مي‌كرد. منصور و هادي و هارون الرشيد نيز براي حفظ اقتدار خود ميليون‌ها درهم بذل و بخشش مي‌كردند يا اموال مردم را و مخالفان خود را مصادره مي‌كردند. ترس از فقر و از دست دادن موفقيت و گرايش به فسق و فحشا همانطوري كه قرآن مي‌فرمايد وعده شيطان است. در ادامه همين آيه خداوند مي‌فرمايد[280]: وعده خداوند براي آدميان غفران و فضل است؛ يعني هدف بهره مندي اقتصادي و استفاده از نعمت مادي و مالي در دنيا جهت بخشيده شدن گناهان و به دست آوردن فضل و خير و بركات در دنيا و آخرت است كه حتي بخشش و انفاق به ديگران بايد در اين جهت صورت پذيرد و خير و دستآورد كثير و آنچه را كه مؤمنان در دنيا بايد به آن دست يابند، كسب حكمت از خداوند است؛ نه پول و سرمايه و زياده خواهي و حرص و طمع و اسراف و ... در منافع مادي دنيا. اضافه مي‌نمايد كه هر كس از دنيا حكمت را كسب كند، عطايي عظيم به او داده شده است.[281] استاد علامه طباطبائي اعلام مي‌دارد كه در دنياي امروز دو چيز جهان را به مخاطره انداخته، از بين رفتن انفاق به طريقي كه خداوند مي‌خواهد و برقراري ربا در سيستم اقتصادي جهان كه عامل فساد اجتماعي در جهان است.[282] ترس از انفاق به دليل فقير شدن، وعده شيطان است. در حالي كه اگر مال پاك باشد، انفاق باعث افزايش آن و ظهور مغفرت در اعمال غلط انسان و كسب فضل و رحمت از درگاه خدا و بهره وري از حكمت ، آن هم به صورت فراوان است. اين فهم از آيات خداوند كجا و آن فهمي كه پادشاهان بني‌عباسي و علماي خود فروخته درباري و يا سران گمراه نحله‌هاي فكري آن را بيان و تشويق مي‌نمودند، كجا. اين موج ميل به دنيا آنچنان زياد بود كه ياران نزديك امام را نيز گاهي در بر مي‌گرفت. يكي از راهها براي خلاصي از چنين شرايطي بيان صحيح و درست آيات قرآن و تعبير و تأويل آن است، به نظر شيعه اماميه هيچ كس شايسته فهم باطني و ظاهري آيات نيست؛ مگر امامان معصوم عليه السلام كه در طول 260 سال امامت از زواياي مختلف، قرآن را تأويل نموده‌اند.

امام صادق7 حكمت را معرفت و بصيرت و آگاهي در دين مي‌داند و اطاعت از خدا و شناختن امام معرفي مي‌كند.[283]

رجوع به قرآن و استفاده از اين كلام و سخنان عظيم خداوند كه براي هدايت بشر به وسيله پيامبران[284] صورت گرفته بهره مندي‌هاي بي‌نهايت را براي فرزندان آدم به همراه دارد. بعضي از اين بهره مندي‌هاي بي‌نهايت مي‌تواند موارد ذيل باشد:

1ـ هر سوره از قرآن حامل انواع هدايت‌ها و ارزش‌هاي انساني است كه با توجه به آن نصيب هر فرد مي‌شود.

2ـ معنويت آيات و سوره‌ها حال و هواي الهي و آخرتي را در دلِ مؤمنينِ روي آوردهِ به قرآن فراهم مي‌كند.

3ـ نوع ارزش‌ها و ضدارزش‌ها براي زندگي در دنيا توسط آن تبيين و ارائه مي‌شود.

4ـ كليت همه قرآن، سخن از سراي جاويد و زندگي آخرتي دارد كه هر انساني بايد آن را در اين دنيا براي خود فراهم سازد.

5ـ شرح حال زندگي پيامبران و امت‌هاي آنها روش عملي چگونه زيستن در دنيا را كه منجر به زندگي راحت در آخرت مي‌گردد، روشن مي‌نمايد.

6ـ سختي و ابتلائات در قرآن، نردبان رشد و تعالي معرفي مي‌شود كه توسط خداوند بر بندگان وارد مي‌شود تا آنها به ظواهر مادي دنيا توجه نكنند و بدانند كه روزي مسافر به سرزميني پر از معنويت و لذت الهي هستند و براي كسب آن در اين جهان تلاش مي‌نمايند.

7ـ شناخت شيطان و يارانش و چگونگي حمله آنها به روح و زندگي انسان‌ها در قرآن روشن مي‌گردد و با شناخت واقعي از اين دشمن سرسخت و دائمي انسان، حيله‌ها و ترفندهاي او براي آدميان روشن گشته و مي‌توانند با توسل به خدا و رسول و اولياء خاص خداوند از چنگ او رهايي يابند.

8ـ خصوصيات اولياء و دوستان خاص خدا در اين كتاب بيان شده كه با گرايش به آنها ترس و غم از زندگي مؤمن خارج مي‌شود.

9ـ با توجه به اين كتاب الهي، احساس تنهايي و نداشتن ياور و پشتيبان از زندگي مؤمنان رخت مي‌بندد.

10ـ انگيزه‌ها و اهداف بلند در زندگي كه از بيهودگي و پوچي و بي‌ثمري انسان‌ها جلوگيري مي‌كند، به وفور يافت شده و بر آن‌ها تأكيد مي‌گردد.

و ...

و هزاران خير و بركت با رجوع به قرآن براي مؤمنان فراهم مي‌گردد.

الف: امامت در قرآن

امّا متأسفانه در همان تاريخ صدر اسلام، قرآن با ترفندهاي پيچيده شيطان از دسترس مردم دور شد و شكل ظاهري و الفاظ بي‌محتوا شده آن در اختيار مردم قرار گرفت كه در مباحث اين كتاب درباره آن سخن به ميان آمد.

آنچه كه امام موسي كاظم7 همانند پدران بزرگوارش در پي آن بود، در درجه اول معرفي امام بر حقي بود كه بتواند قرآن را در زندگي مردم جاري كند. چون قرآن بدون امام معصوم امكان حضور و دستگيري از مؤمنان را ندارد؛ لذا در اين باره سخنان و روايات زيادي از ايشان نقل شده كه به بخش كوچكي از آنها اشاره مي‌شود:

1ـ امام موسي كاظم7 مي‌فرمود: قول خداي عزوجل درباره آيه يريدُونَ لِيطفِئُوا نُورَ اللهِ بِاَفواهِهِم[285] " مي‌خواهند نور خدا را با پف هايشان خاموش كنند " اين است؛ يعني مي‌خواهند ولايت اميرالمؤمنين7 را با پف دهانشان خاموش كنند و نور همان امام و امامت است، همچنين درباره آيه فَأمِنوا بِاللهِ وَ رَسُولِه وَ النُّورِ الَّذي اَنزَلنا[286] فرمودند: نور همان امام است، همچنين درباره آيات هُوَ الَّذي اَرسَل رَسُولَهُ بِالهُدي وَ دينِ الحَقِّ[287] فرمودند: يعني اوست كه رسولش را به ولايت و وصي‌اش امر كرد و ولايت همان دين حق است و درباره آيه لِيظهِرَهُ عَلَي الدّينِ كلِه[288] فرمودند: تا آن را بر هر ديني غالب كند و اگر كافران به ولايت حضرت علي7 ايمان نياورند، با ولايت قائم اين كار صورت خواهد گرفت. امام در سخنان مفصلي آيات سوره منافقون آيه 3 و 5 و 6ـ سوره ملك آيه 22ـ حاقه آيات 40 و 41ـ جن آيات 13 و 21 و 22 و 23 و 24ـ حاقه آيه 52ـ مزمل آيات 10 و 11ـ مدثر آيات 43 و 49ـ عبس آيه 11ـ دهر آيات 7 و 23 و 29 و 31ـ بقره آيه 57ـ نحل آيه 118ـ مرسلات آيات 15 تا 18 و 41ـ نباء آيه 38ـ مطففين آيات 7 و 17 و ... را به توجه خداوند به ولايت علي7، قائم آل محمد، نياز به ولايت، فهم از قرآن به وسيله امامت و ... تأويل مي‌نمايند؛[289] همچنين آيات 53 سوره آل عمران[290]ـ بقره آيه 81[291]ـ سوره نباء آيه 38[292]ـ سوره طه آ يه 109[293]ـ سوره رعد آيه 31[294] را نيز به توانايي‌هاي امام در دنيا و آخرت و كمك به مؤمنان و حمايت از كساني كه پيرو ولايت امامان هستند و ... تعبير نموده است.

ب: اصالت ايمان از ديدگاه قرآن

امام درباره آيه‌ي 98 سوره انعام كه خداوند در آن فرموده است وَ هُوَ الَّذي اَنشَاَكم مِن نَفسٍ واحِدَةٍ فَمُستَقَرٌ وَ مُستَودَعٌ قَد فَصّلنا الاياتِ لِقَومٍ يفقَهون، او كسي است كه شما را از يك نفس آفريد و شما دو گروه هستيد بعضي پايدار و بعضي ناپايدار و ما آيات خود را براي كساني كه مي‌فهمند تشريح نموديم. امام كاظم7 مي‌فرمايند: معني مستقر يعني ايمان ثابت و مستودع يعني ايمان عاريه‌اي و ظاهري.[295]

ج: درباره توكل و مراتب آن

امام درباره آيه سوم سوره طلاق كه مي‌فرمايند: " هر كس كه به خداوند توكل كند او كفايت امرش را مي‌نمايد و خداوند فرمان خود را به انجام مي‌رساند. " فرمودند: توكل داراي درجات و مراتبي است؛ از جمله آن مراتب اين است كه در كليه كارهاي خود توكل و اعتماد بر او داشته و آنچه كه درباره تو انجام دهد، راضي و خشنود باش و علم يقين داشته باش كه هيچ گونه از خير و فضل و كرم در حق تو كوتاهي نخواهد كرد و بدان كه حكم و فرمان در اينگونه امور از آن اوست؛ پس بنابراين با واگذار كردن كار به او بر او توكل نموده و در اين كار و تمام كارها به او اعتماد داشته باش و در كارهاي خود و در كارهاي بستگان خود به او اعتماد كن.[296]

د: گناهان بزرگ

امام در تأويل كلمه كبائر در آيه 31 سوره نساء مي‌فرمايد كه گناهاني جزء گناه بزرگ و كبائر محسوب مي‌شود كه در قرآن به آنها وعده آتش داده شده است.[297]

همانطور كه مشاهده مي‌شود كار بزرگي كه امام همانند پدران بزرگوارش انجام داد، آوردن قرآن و معاني و تفاسير و تأويل‌هاي آن به درون زندگي روزمره مردم بود و قرآن را چراغ شناخت و هدايت مردم معرفي كرد تا همگان با فهم مطالب آن امكان تعالي و رشد را به دست آورند. در آن دوران پر آشوب و پيچيده زمان امام كاظم7 كه عصر ناآگاهي‌هاي عميق از دين واقعي بود، اين سخنان بزرگ كاربردي عملي براي مؤمنان داشت و امام را مرتبط با مردم مي‌نمود. او شناخت از مشكلات آنها و نشان دادن راه نجات برايشان را سرلوحه قرار داده بود.

هـ ـ هدايت جاويد در قرآن

امام كاظم7 هدايت و استفاده از قرآن را براي هر زمان و هر مكان تا قيامت قابل بهره وري و اجرا مي‌دانستند؛ چرا كه قرآن امكان به روز شدن در هر شرايط را دارد كه در تكامل شرايط قبل باشد.

بنابراين اثبات كاربردي بودن قرآن و تازه بودن آن براي هر نسل و عصري از اهداف مهم امام درباره قرآن مي‌باشد.

امام از قول امام صادق7 مي‌فرمودند: شخصي از امام صادق7 پرسيد چه دليلي دارد كه قرآن با وجود نشر و بحث و بررسي، مدام بر تازگي‌اش افزوده مي‌شود؟ فرمودند: براي اينكه خداوند تبارك و تعالي آن را براي يك زمان خاص و مردماني خاص نازل نكرده است؛ از اين رو در هر زماني و تا قيامت براي همه ملت‌ها تازگي دارد.[298]

 تحليلي بر خلافت موسي هادي

موسي هادي كه يك خليفه جوان و ستمگر و بي‌باك بود که به پاك سازي عناصري كه در دوران پدرش در حكومت و سياست رخنه كرده بودند پرداخت و فضاي اجتماعي را كه در دوران نسبتاً آرام پدرش در ميان نحله‌هاي فكري و عموم مردم پديدار شده بود، مورد تهاجم قرار داد. برمكيان كه از زمان منصور عباسي به تدريج در حكومت و سياست وارد شده بودند، مورد رضايت موسي هادي قرار نداشتند. او يحيي بن خالد برمكي را گرفت و زنداني كرد و چندين بار مي‌خواست او را بكشد؛[299] زيرا خاندان برمكي با خانواده هارون الرشيد برادر موسي هادي به شدت متحد بودند و هادي مي‌دانست كه آنها قصد به حكومت رساندن هارون به جاي وي را دارند[300] با آنكه مهدي وليعهدي موسي هادي را به برادرش هارون الرشيد واگذار كرده بود، امّا موسي آن را نپذيرفت و قصد كرد كه هارون را خلع كند و پسرش جعفر را به جاي او وليعهد كند كه موفق به اين كار نشد. يك رقابت بين خاندان برمكيان و خاندان ربيع در آن مقطع تاريخي بر سر قدرت وجود داشت. فضل بن ربيع وزير هادي بود و يحيي بن خالد برمكي مشاور و كنترل كننده هارون بود، در حقيقت بين اين دو خاندان رقابت سختي صورت گرفت كه با پيوستن خيزران مادر موسي و هارون به دسته برمكيان، كفه ترازو به سوي برمكيان سنگيني كرد كه خيلي زود به مرگ خليفه انجاميد. قيام حسين بن علي كه از علويان بود، در مدينه طرفدار پيدا نكرد و مردم سياست موسي هادي را جستجو مي‌كردند و شايعات زيادي بر عليه علويان بعد از رفتن آنها از مدينه براي جنگ با سپاه خليفه پخش مي‌شد. در مورد سپاهيان حسين بن علي مي‌گفتند آنها در مساجد ادرار مي‌كردند و مورد نفرين مردم قرار گرفتند.[301] اين اخبار را كه طبري بيان كرده است، چه صحت داشته باشد يا نداشته باشد بيانگر آن است كه مردم در آن روزگار به شدّت تحت تأثير سياست حاكمان خود بودند؛ حال يا برمكي يا ربيعي و ميلي به ديگر انديشه‌ها نداشتند. همان طور كه قبلاً گفته شد، تعداد ياران شهيد فخ كه از مدينه براي جنگ خارج شده بودند 300 نفر بيشتر نبود و اين صحت گفتار ما را تأييد مي‌كند، بخصوص آزادي بردگان براي بزرگان عشاير و قبيله‌ها بسيار بسيار ناخوشايند بود و طبعاً از يك چنين موضوعي حمايت نمي‌كردند و كاري را كه حسين بن علي آغاز كرده بود، بدون زمينه سازي فرهنگي و انقلابي بود و جامعه مكه و مدينه تحمل آن را نداشت و لذا همه به او پشت كردند و حكومت موسي هادي نيز از اين شرايط بهترين بهره برداي را كرد؛ هم علويان عدالت جو را قتل عام كرد و هم آزادي خواهان برده و سياه پوست را به خاك و خون كشيد.[302] بعد از جنگ يكي از پسران عبدالله محض (برادر نفس زكيه و ابراهيم قتيل باخمراء) از ميدان جنگ گريخت و به مصر و از آنجا به مغرب رفت و در آنجا مورد استقبال مردم قرار گرفت[303] و مردم آن منطقه به دليل سركوب مكرري كه حكومت عباسي در مورد آنها انجام داده بود با ادريس بن عبدالله براي حكومت بيعت كردند و حكومت ادريسيان علوي تشكيل شد و اولين حكومت حسنيه كه سالها برايش كشته داده بودند به وجود آمد. اگر چه ادريس به وسيله جاسوسان خليفه (هادي يا هارون) با سم مسموم و كشته شد؛ اما پسرش ادريس ابن ادريس حكومت تشكيل داد[304] كه تا حدود سه قرن در آن منطقه صاحب قدرت گرديد.[305] ابن خلدون در مقدمه خود از اين دولت به خوبي ياد كرده است. هادي پس از حادثه فخ شروع به پاك سازي مدينه و مكه كرد و تعداد زيادي را بركنار كرد و عده‌اي را نيز كشت. كشتار ياران فخ اگر چه در مكه و مدينه زياد با مخالفت رو در رو نشد،[306] اما در ديگر نقاط كشور به ويژه ايران، يمن، مصر و ... باعث نارضايتي‌هاي شديد گرديدكه اخبار آن به گوش هادي مي‌رسيد؛ لذا تصميم گرفت كه ريشه‌ي مخالت را به طور كامل بسوزاند. او گمان مي‌كرد كه حسين بن علي از امام موسي كاظم7 فرمان قيام يافته است و به اين تفكر جناح تند روي عباسي كه در كنار او بودند دامن مي‌زد. بعد از قتل عام همه علويان، موسي هادي گفت: " به خدا قسم، حسين بدون دستور امام موسي كاظم7 قيام نكرده است. او سرور و بزرگ اين جماعت است و داراي مقام امامت در بين آنهاست، خدا مرا بكشد اگر او را نكشم. "[307]

لذا قصد دستگيري و به شهادت رساندن امام كاظم7 را نمود. امام وي را مورد نفرين قرار داد كه مورد اجابت خداوند قرار گرفت و در همين ايام خود خليفه كشته شد.

كشته شدن موسي هادي خليفه عباسي

فساد در دربار عباسي رو به گسترش بود. مادر هادي يعني خيزران دو كار عمده را انجام مي‌داد. مصرف بي‌اندازه بيت‌المال در تجملات و مجالس هزار و يك شبي و دخالت در امور سياسي و عزل و نصب افراد و اين كار را به اشاره خاندان برمكيان انجام مي‌داد و در حقيقت برمكيان از طريق خيزران به تدريج بر تمام حكومت عباسي دست يافتند. خيزران تا آنجا پيش رفته بود كه حتي در حضور هادي، امور كشور به دستور او حل و فصل مي‌شد؛ در حقيقت حكومت را او اداره مي‌كرد.[308]

مسعودي در مروج الذهب مي‌نويسد: كه هادي مي‌خواست برادر خود هارون را از ولايت عهدي خلع كند و پسرش جعفر را به جاي او بگمارد؛ لذا بر آن شد تا مدافع هارون يعني يحيي بن خالد برمكي را حبس كند و قصد كشتن او نمايد.[309] طبري از فساد مالي خيزران نيز پرده برداري كرده است[310] و مي‌نويسد كه خيزران در منزل خود 18 هزار جامه از جامه‌هاي مزين داشت،[311] ولي باز هم از هادي تقاضاي لباس فاخر مي‌كرد. پرداخت بيت‌المال به مادر، هادي را زياد نگران نمي‌كرد و امّا دخالت مادر در امور حكومت و حمايت خطوط سياسي از وي، هادي را بر مي‌انگيخت. روزي خيزران از هادي خواست كه برای او كاري انجام دهد كه يكي از امراي دربار از خيزران خواسته بود، ولي هادي نپذيرفت و مادر را از قصر بيرون كرد و او را بسيار تحقير نمود[312] و قصد كشتن مادر خود نمود و غذايي را براي او فرستاد كه مسموم بود. خيزران غذا را به سگ داد كه سگ در دم مرد[313] و خيزران فهميد كه قتلش نزديك است و نگران كشته شدن پسر ديگرش يعني هارون نيز گرديد؛ لذا تصميم گرفت كه هادي را به قتل رساند و وقتي كه هادي مريض شد، خيزران به كنيزان خود گفت با گذاشتن متكا بر روي دهان او، وي را خفه كرده و بُكشند[314] و بدينسان دعاي امام موسي بن جعفر7 درباره يكي از خونريز ترين خليفه‌هاي عباسي اثر كرد و قبل از اينكه او بتواند امام را به شهادت برساند كشته شد. حكومت او 14 ماه بيشتر طول نكشيد[315] و در سال 170 هجري در سن 26 سالگي از دنيا رفت. او از جمله كساني بود كه اگر خلافت او طولاني مي‌گرديد، كشتار وحشيانه‌اي از مردم و خاندان عصمت و طهارت انجام مي‌داد.

در همان روزي كه هادي مرد، مأمون به دنيا آمد و هارون الرشيد به خلافت رسيد. خليفه‌اي مُرد، خليفه‌اي بر منبر نشست و خليفه‌اي به دنيا آمد.

تحليلي برپديدار شدن فاجعه فخ و شرايط رنج آور آن زمان

همانطور كه قبلاً اشاره شد مهدي عباسي در شرايطي از دنيا رفت كه نظام اخلاقي جامعه فرو ريخته بود و بي‌تفاوتي‌هاي درباريان و بي‌توجهي به ارزش‌ها و آلوده بودن دربار به فساد مالي، خانوادگي، فرهنگي و ... را به دنبال داشت و اين موج فروپاشي فرهنگي تا به درون بلندترين مقامات دربار نيز رسوخ كرد. با مرگ مهدي پسرش موسي هادي در سن 25 سالگي به حكومت رسيد. او نيز همچون پدرش راه حكومت او را ادامه داد. او نسبت به پدر تفاوتي چشمگير داشت و آن بي‌رحمي و كشتار مخالفان خود بود. او وقتي كه راه مي‌رفت مأموران با شمشيرهاي برهنه و نيزه و كمان‌هاي آماده در پيشاپيش او حركت مي‌كردند تا بدين وسيله ابهت خود را در چشم مردم بيشتر كند.[316] او نيز به تشويق خوانندگان و شاعران بي‌بند و بار پرداخت. ابراهيم موصلي را به خاطر سرودن سه شعر و آوازي كه خوانده بود، 50 هزار دينار پاداش داد. اسحاق موصلي گفت: اگر هادي براي ما زنده مي‌ماند ما در و ديوارهاي خانه هايمان را از طلا مي‌ساختيم.[317] هادي به شدت غرق در شرب خمر گشته و نخستين خليفه عباسي بود كه هميشه در حال باده گساري و دائم الخمر بود و پس از او هارون الرشيد از او پيروي كرد و ديگر پادشاهان عباسي پس از هارون به راه او رفتند. او زشت خو و بداخلاق بود. جاحظ درباره او مي‌گويد: هادي تندخو، خشن، كم گذشت و بدگمان بود. كمتر كسي بود كه نسبت به او جانب احتياط را داشته باشد و از خلق و خوي او مطلع باشد و از وي دوري نكند. او به همه نواحي نوشت كه هر كجا كه علويان را يافتند، آنها را به بغداد بفرستند و همين باعث طغيان علويان بر ضد وي گرديد.[318]

يعقوبي مي‌نويسد در اثر كارهاي زشت او و ناتواني و زبوني‌اش شهرها به هم خورد و جماعتي از طالبيان به جنبش در آمدند.[319]

يعقوبي مي‌افزايد موسي هادي در تعقيب طالبيان اصرار ورزيد و آنان را سخت ترسانيد و مقرريها و بخشش هايي را كه مهدي به آنان مي‌داد، همه را قطع كرد و به اطراف و اكناف نوشت كه آنان را تعقيب كرده و نزد وي بفرستند و شيعه و بسياري ديگر دست به دامان حسين بن علي بن حسن بن حسن بن علي بن ابيطالب شدند.[320]

ايام قيام حسين بن علي مصادف بود با ايام حج؛ لذا وي از همه حجاج و مردم مكه و مدينه بيعت گرفت تا بر عليه خليفه قيام نمايد.[321] وي به تمام بردگان اعلام كرد كه هر كس به او بپيوندد از بردگي آزاد مي‌شود. سپس مجموعه غلامان اهل مكه به خدمت او درآمدند. نويسندگان كتاب تاريخ الفي به نقل از روضة الصفا آورده اند: حسين بن علي از همه مردم مدينه بيعت گرفت و بر عليه ظلم حاكمان بني‌عباس دست به قيام زد و در دو روز جنگ، مدينه را تصرف كرد و مدافعان عباسي آن را به قتل رسانيد و سپس بيت‌المال را تصرف كرد و 70 هزار دينار را بين مردم تقسيم كرد و سپس به سوي مكه رفت و آنجا را نيز تصرف نمود.[322]

موسي هادي خليفه عباسي سپاهي را به فرماندهي محمد بن سليمان به جنگ او فرستاد و در محلي به نام ذي طوي كه آن را فخ مي‌گفتند با سپاه حسين بن علي رو در رو شد و در روز تراويه ميان آنها جنگ در گرفت و نهايتاً حسين بن علي كشته شد و سر او را به نزد موسي هادي فرستادند.

تبار حسين بن علي بن حسن بن حسن بن علي7

او نوه امام حسن7 بود. مادرش زينب دختر عبدالله بن حسن بن علي7 بود. منصور عباسي، پدر، برادر، عموها، عموزاده‌ها و شوهر زينب را كشت و خاندان او را قتل عام نمود. زينب همواره لباس سياه بر تن داشت و مي‌گريست و چشم به پسرش حسين بن علي داشت تا انتقام از عباسيان بگيرد.[323]

سرهاي كشته شدگان نزد هادي رفت، در حالي كه جنازه آنها بدون آنكه دفن شود رها گرديد و به دنبال آن اسيران را نيز روانه پايتخت كردند و به دستور هادي تمام اسرا را با قساوت تمام كشتند.[324]

موسي هادي تصميم گرفت كه بقيه علويان را نيز از ميان بردارد و فكر كرد كه امام موسي كاظم7 در اين قيام دست داشته است. وي گفت: به خدا قسم، حسين بن علي بدون دستور امام كاظم7 قيام نكرده است و خدا مرا بكشد اگر او را نكشم و گفت اگر تعريف امام صادق7 را نشنيده بودم، اكنون قبر او را مي‌شكافتم و جنازه او را آتش مي‌زدم.[325] قاضي او ابويوسف به دفاع از امام كاظم7 پرداخت تا توانست او را آرام كند و به او گفت كه امام موسي بن جعفر7 هرگز اين قيام را تأييد نكرده است.[326] وقتي كه اين خبر به گوش خانواده امام كاظم7 رسيد همگي ترسيدند و نزد وي آمدند و امام با لبخند و خواندن شعري آنها را آرام كرد و به آنها فهماند كه هادي نمي‌تواند با او كاري كند و سپس امام موسي كاظم7 دست به نفرين هادي برداشت و خداوند شر او را دفع نمود كه خيلي زود اين دعا مستجاب شد و امام به شكرانه اين استجابت، دعاي ديگري را در سپاس و تشكر به درگاه خداوند ايراد نمود. در فرازي از دعاي شكر وي چنين آمده است:

" ... معبودا! چقدر ستمكاران كه با نيرنگ‌هاي خويش به من ستم كردند، براي من دام گستردند ... همچون درنده‌اي كه به طرف طعمه خود مي‌جهد به من حمله بردند. او (موسي هادي) مرا زير ستم خود كشيد، اما تو او را از سر به زمين كوبيدي و ريشه‌اش را از بن بركندي و در چاهي انداختي كه خود كنده بود ... مرا از شكرگزاران نعمت‌ها و يادكننده نعمت‌ها و احسانت قرار ده ... من از دست اين دشمن، تو را فرياد زدم و به تو پناه آوردم ... و مي‌دانستم كه در سايه رحمت تو هرگز كسي ستم نكشد و تو به قدرت خويش مرا از ستم او مصون داشتي. بر محمد6 و خاندان او درود فرست و مرا سپاسگزار نعمت‌ها قرار ده ... . "[327]

پس از آنكه دعاي امام كه طولاني هم بود تمام شد، امام رو به خاندانش كه دور او جمع شده بودند كرد و فرمود: قسم به حرمت قبر حضرت رسول6 كه موسي هادي همين امروز از دنيا رفت و بعد از چندي خبر آوردند كه در همان روزي كه امام دعا كرده، موسي هادي كشته شده است.[328]

حسين بن علي قبل از جنگ با سپاه موسي هادي نزد امام موسي كاظم7 آمده بود و قصد خود را اعلام كرد. امام رو به او كرد و فرمود:

" تو به طور مسلم كشته مي‌شوي، پس شمشيرها را تيز كن، زيرا اين مردم فاسق اظهار ايمان مي‌كنند، اما در دل دورويي و شرك خود را پنهان مي‌دارند. ما همه از خداييم و به سوي او پناه مي‌بريم. در پيشگاه خداوند اين گروه بازخواست خواهند شد و من در مصيبت شما پاداش خود را نزد خداوند مي‌جويم ... . "[329]

و زماني كه سرهاي شهدا را از فخ به مدينه آورده بودند تا به بغداد بفرستند، هنگام عبور سرها امام موسي كاظم7 آنها را رؤيت كردند و درباره حسين بن علي فرمودند:

سوگند به خدا او درگذشت در حالي كه مسلمان و درستكار بود، بسيار روزه مي‌گرفت و شب‌ها را به قيام و عبادت مي‌گذرانيد و امر به معروف و نهي از منكر مي‌كرد. در خاندان وي چون او وجود نداشت.[330]

بارها به اين تحليل نشسته‌ايم كه امام موسي كاظم7 ضمن ظالم دانستن نظام عباسي، هيچگاه مبارزه مسلحانه بر عليه آن را تأييد نكرد و در نهضت فخ نيز حاضر به بيعت با حسين بن علي نشد و در ميان جمعيت نظر مخالف خود را بيان كرد و طرفداران حسين بن علي را فاسد و پيمان شكن ناميد و وجود فرهنگ فسق و تباهي را در ميان مردم يكي از دلايل عدم مبارزه مسلحانه مي‌دانست. نداشتن ياور، فاسد بودن ياران، قساوت نظام حاكم، پشتيباني مردم دنيا طلب از اين نظام ستمگر، نبودن شرايط صحيح زماني و مكاني براي مبارزه و ... دلايل عقلاني و منطقي امام براي شركت نكردن در اين گونه مبارزات بوده است، از طرفي خود امام كار گسترده‌اي براي بازسازي و گسترش فرهنگ اسلامي به صورت ميان مدت و طولاني مدت آغاز كرده بود كه امكان رها كردن آن ميسر نبود و جز اين راه امكاني براي اثبات حق وجود نداشت و تاريخ آينده اين حقايق را به اثبات رسانيد. يكي از دلايل همين قيام فخ است كه با حسين بن علي هزاران نفر در مكه و مدينه به عنوان خليفه بيعت كردند و وقتي كه لشكر عباسيان آمد، تعداد افرادي كه به همراه او به محل فخ براي جنگ آمدند، فقط 300 نفر بودند[331] كه همگي از اقوام و عشيره او به شمار مي‌آمدند و بسياري از ديگران كه بيعت كرده بودند، به ميدان جنگ نيامدند و همين باعث شكست حسين بن علي در فخ و كشته شدن او گرديد.

گسترش نهضت دين گريزي و دين ستيزي در زمان موسي هادي

قبلاً اشاره كرديم كه زنديقي و بي‌ديني و گرايش به فسق و فساد و انكار قرآن و حديث و رسول6 در درون دستگاه عباسي آنچنان بالا گرفت كه به فرزندان بلند پايه ترين افراد دربار هم سرايت كرد و مدعيان عباسي كه روزي شعار بازگشت دين به مسير حق را مي‌دادند، اكنون خودشان مبتلا به فسق و فحشاء و غنا و شراب و ... شدند و از سوي ديگر تحول در انديشه و اعتقاد آنها بر عليه دين اسلام و حضرت رسول6 و قرآن به وجود آمده بود. آنها قرآن را داراي كارايي نمي‌دانستند و احكام و مناسك آن را كار خران و حيوانات معرفي مي‌كردند و علني آن را بيان مي‌داشتند. وقتي كه در دربار چنين باوري به وجود آمده باشد، يقيناً در نقاط دورتر حكومت كه از اين اخبار آگاهي مي‌يافتند وضع به مراتب بدتر مي‌بود. در آن زمان شرايط يك چنين توهمي فراهم گرديده بود. خيانت عباسيان، ثروت‌هاي بي‌حساب در دست آنها، فساد حكومتي و گسترش رشوه و ربا در سراسر حكومت، دستگاه‌هاي دولتي فاسد، سركوب بي‌رحمانه كساني كه دست به اعتراض مي‌زدند و از همه بدتر شكست پي در پي نهضت‌هاي دين طلب نظير قيام فخ كه فرزندان رسول6 بوده اند و كسي به داد آنها نرسيد، اين شبهه را كه شايد اصولاً دين در كار نباشد و دينداران براي قدرت و لذت دنيايي خود دين را سپر خود ساخته‌اند، شدت داد؛ لذا اين تفكر به نقاط مختلف نيز سرايت كرد. تفكرهاي مختلف ديني ديگر نيز به دليل خلط در انديشه هايشان، باور زنديقي را گسترش مي‌دادند. وقتي خدا را مجسم مي‌كردند كه همچون (نعوذ بالله) انسان دست و پا و چشم و احساس و خنده و گريه و خشم و كينه دارد و حضرت رسول6 خود گناهان كبيره و خطاهاي بي‌شمار دارد، (نعوذ بالله) چگونه مي‌توان به اين خدا و رسول ايمان داشت. به خصوص در ميان نسل روشنفكر آن دوران و دانشمندان برجسته آنها دين رنگ و بوي خود را از دست مي‌داد. با فتح كشورهايي كه سابقه كهن و تاريخي داشتند و ترجمه دين و فرهنگ آنها و ورود انديشه‌هاي آنها به كشور اسلامي و در ميان مردم اين باور به وجود آمد كه در تمام كشورهاي ديگر نيز اين افكار و باورها از قديم وجود داشته و اسلام حرف نو و جديدي ندارد و لذا رويگرداني از دين گسترش مي‌يافت. اين شرايط يكي از دلايل خودداري امام موسي كاظم7 از مبارزه مسلحانه بود تا فرهنگ بهبود پيدا نمي‌كرد و اين باورها ظاهر حق جوي خود را از دست نمي‌دادند، هر گونه قيام مسلحانه و حتي به دست گرفتن حكومت نيز چاره كار نبود، وقتي كه جهل جاي عقل بنشيند، هيچ اقدامي جز نابودي جهل چاره كار نخواهد بود و ما در حكومت امام علي7 و دوران كوتاه امام حسن7 اين شرايط را تجربه كرده‌ايم و شكست ظاهري اين دو امام معصوم به دليل خيانت و جهل در مردم را با گوشت و پوست خود لمس كرده ايم.

مؤلفان كتاب تاريخ الفي مي‌نويسند: " در زمان هادي كار زنادقه و بي‌دينان بالا گرفت و رهبر و بزرگ ايشان عبدالله بن مقفع بود كه در فصاحت نظير نداشت. او را از همه فصحاي ديگر برتر مي‌شمردند. او كليله و دمنه را از زبان فارسي به لغت عربي ترجمه كرد و درباريان بني‌عباسي به تفكر او اعتقاد پيدا كرده بودند. افرادي نظير صالح بن عبدالقدوس، عبدالله بن داود پسر عمه ابوالعباس سفاح، عبدالله هاشمي و جمع كثير ديگري، ايشان بر جماعتي كه به اركان شريعت مصطفوي مثل نماز، روزه، زكات وحج قيام مي‌نمودند، استهزاء و سخريه مي‌كردند و همه با هم متحد شده بودند تا قرآن را از اعتبار بيندازند و اعلام كنند كه قرآن از خدا نازل نشده، بلكه سخنان خود حضرت رسول6 است نه خدا. درباريانِ عزيز كرده بني‌عباس ابن مقفع را مأمور كردند تا قرآن را خوار سازد.[332]

از اين متن تاريخي، تحليل ما پيرامون علت عدم دخالت امام موسي بن جعفر7 در قيام مسلحانه روشن‌تر مي‌شود. فساد فكري دربار و توسعه آن از طريق درباريان به تمام نقاط حكومت و استقبال دانشمندان و روشنفكران از اين باور افزايش مي‌يافت و مردم عشرت طلب و دنيا دوست نيز به حمايت آن در مي‌آمدند. اساس اين تفكر كه از توطئه‌هاي بزرگ شيطان در آن دوران و همه دوران‌هاي تاريخ در اسلام بوده است، بر موارد ذيل استوار بوده است:

1 ـ حضرت رسول6 خود قيام كرده بودند.

2 ـ پيامبر معصوم نبوده است.

3 ـ قرآن رسول هيچ مزيتي ندارد و مخصوص زمان خود پيامبر بوده و كارايي آن از بين رفته است.

4 ـ اجراي احكام و اجراي حدود آن ضرورتي ندارد.

5 ـ مناسك و اركان فروع دين قابل قبول نيست و از هيچ قداستي برخوردار نيست. شعائري نظير: نماز ـ روزه ـ زكات ـ حج و ... مردود هستند و حتي مي‌توان آنها را به سخره گرفت و كساني را كه آنها را رعايت مي‌كنند نيز مسخره كرد.

و ... .

هادي عباسي براي حفظ حكومت خود كه در سايه تظاهر به دين برقرار بود، تصميم گرفت كه با اين عده مبارزه كند و سرانجام همه آنها را به قتل رسانيد.[333]

در اين مبحث به نظر مي‌رسد اگر از بزرگترين دشمن ائمه اطهار و ياران باوفاي آنها سخن به ميان آورده شود، مفيد فايده گردد. اين دشمن قسم خورده موجودي از عالم جن و آتش است. او شيطان است كه در قرآن كريم دهها آيه در مورد مطرود و ملعون بودن او نازل شده است. او دشمن آشكار انسان معرفي گرديده است و تا ظهور امام زمان4 دست از اين دشمني بر نخواهد داشت. ما در ميان بررسي‌هاي تاريخي كه در سه قرن اول اسلام انجام داده ايم، دست اين دشمن سرسخت را در تمامي صحنه هايي كه به ظلم و تباهي ختم شده پيدا كرديم؛ لذا قبل از ادامه تاريخ زندگي خلفاي عباسي به بخشي از ترفندهاي هميشگي و مستمرشيطان در طول تاريخ انسان اشاره مي‌كنيم.

توطئه‌هاي مستمر شيطان در تاريخ آدميان

1 ـ قدرت دادن به نظامي كه ظاهر ديني دارد و انجام فساد و ظلم از سوي اين نظام.

2 ـ نفوذ در ميان مؤمناني كه بر عليه حاكمان ظالم قيام كرده‌اند.

3 ـ اين نفوذ با گسترش جهل و شايعه بر عليه رهبران الهيِ مخالفِ ظلم صورت مي‌گيرد.

4 ـ دنيا دوستي و فساد را در ميان هر دو جبهه گسترش مي‌دهد، ياران حق و ياران باطل را به آن سو سوق مي‌دهند.

5 ـ با نفوذ درباريان نزديك رهبران الهي و موجه جلوه دادن آنها، خطي در موازات انديشه‌هاي آنها ايجاد مي‌كند كه به تدريج از مسير حق دور مي‌شوند. مانند گروه هايي مثل واقفيه، اسماعيليه و ... .

6 ـ زاويه ديگري كه در شرايط حاكميت ظلم و جهل به وجود مي‌آيد و شيطان آن را گسترش مي‌دهد، تفكر شك و الحاد است كه خيلي سريع رشد مي‌كند.

7 ـ در همه موارد فوق چند اصل به طور مشترك ديده مي‌شود:

الف ـ انكار پيامبري پيامبران خدا.

ب ـ انكار خدا.

ج ـ انكار كتب پيامبران مثل قرآن و بي‌حاصل و بي‌ارزش نشان دادن آن.

د ـ انكار شعائر اديان و قرآن، مانند انواع عبادات از جمله روزه و نماز و ... .

ه ـ آزاد كردن اعمال حيواني و نفساني انسان، مانند زنا ـ شراب خواري ـ ازدواج محارم و ... .

و ـ تحقير دينداران و نادان و بي‌سواد دانستن آنها و زدن برچسب‌هاي فراوان بر آنها.

8 ـ شناسايي رهبران الهي و ائمه اطهار و ياران صديق آنها و اقدام به نابودي آنها به شرح ذيل:

الف ـ در درجه اول آنها را به دست حاكمان ظالم و مردم جاهل به شهادت مي‌رساند.

ب ـ در صورت به دست نيامدن شرايط براي كشتار بزرگان الهي، اقدام به ترور شخصيت آنها كرده و با انواع تهمت‌ها آنها را در ميان مردم بي‌اعتبار مي‌كند.

ج ـ شيوه‌هاي مبارزاتي ائمه دين را شناسايي كرده و بر عليه آنها به وسيله سرسپردگان و جنود خود وارد عمل مي‌شود.

د ـ ياران و پيروان و مردم طرفدار حق را از طرق مختلف گمراه مي‌نمايد. مانند جادو و سحر، كهانت، فريب به مال، فريب به شهوات، فريب به قدرت، فريب به كينه و حسادت و بخل و ... آلوده كردن آنها به انواع لذت‌هاي دنيايي مانند موسيقي مبتذل، مواد مخدر، قمار، بازي‌هاي سرگرم كننده، وقت كشي آنها، جلوگيري از علم و آگاهي آنها و پر كردن زمان آنها با انواع شعر و داستان و هنرهاي انحرافي و ابداع بازي‌هاي سرگرم كننده و هيجان آور كه در گذشته سگ بازي، خروس بازي، ميمون بازي، كبوتر بازي و گربه بازي و ... بود و در زمان ما پرورش انواع حيوانات و پركردن وقت مردم در فضاهاي مجازي كه امروزه در تمام جهان حاكم شده كه بخش عظيمي از زندگي و عمر مردم در اين فضاهاي مجازي، اعم از ماهواره‌ها و كانال‌هاي تلويزيوني، اينترنت و شبكه هايي كه تعداد آنها از دهها ميليون نيز گذشته است از بين مي‌رود.

9 ـ نابودي بنيادهاي خانواده و جلوگيري از تشكيل خانواده پاك: شيطان و جنود او با گسترش دادن انواع فسادهاي جنسي، حلال و روا نشان دادن آن و علمي كردن آنها، بنيادهاي خانواده‌ها را در طول تاريخ مورد حمله قرار داده است. ما در همه عصرها موارد ذيل را مشاهده مي‌كنيم:

الف ـ عدم رعايت شرايط حلال جنسي در ميان زن و شوهر.

ب ـ روا دانستن ارتباط مرد يا زن همسردار با نامحرمان ديگر. (داشتن دوست اجتماعي كه روابط جنسي با او مورد تأييد قرار مي‌گيرد).

ج ـ لواط و هم جنس بازي به طور گسترده در تمام دربارها رايج بوده و در ميان مردم نيز به طور هميشگي سرايت مي‌كرده و شاهد بازي به صورت نُرم و عادت فرهنگي در مي‌آمده است.

د ـ اين همجنس بازي يا شاهد بازي‌ها برايش يا دليل و روايات جعلي ديني ساخته مي‌شده يا به عنوان يك كار علمي و روشنفكري تعريف مي‌گرديد و يا از آن به عنوان حق و حقوق طبيعي مردم سخن گفته مي‌شده است.

ه ـ ازدواج با محارم از خواهر، برادر، عمه، دايي، پدر و مادر و ... كه با عنوان آزادي افراد و علاقه آنها به يكديگر اين كار تجويز مي‌گرديد. ما در اكثر حكومت‌ها براي اين گرايش‌ها مستندات تاريخي داريم؛ از جمله زنديقيانِ زمان مهدي و هادي عباسي كه در دربار حضور داشتند و با عمه و خواهر خود ازدواج مي‌كردند. در دوره 20 ساله حكومت بابك خرم دين در آذربايجان صدها گزارش تاريخي از ازدواج محارم ثبت شده است.

10 ـ برقراري مباحثه و مناظره با بزرگان دين توسط ديگر افكار موجود در هر زمان، براي ايجاد شك و شكست در انديشه آنها هم به وسيله عالمان فاسد و هم به وسيله گروه‌هاي فكري منحرف و ... . اين عمل در تاريخ به وسيله توطئه‌هاي شيطاني صورت مي‌گرفته است، مانند مناظرات زيادي كه ائمه ما به همراه شاگردان صديقشان با مخالفان داشتند و از همه شفاف تر، مناظرات گسترده‌اي است كه در آن زمان مأمون براي امام رضا7 تشكيل مي‌داد تا او را در برابر مخالفان فرو بريزد و اين پرسش و پاسخ‌ها كه نهايتاً به نفع بزرگان دين ختم مي‌شد، به صورت احتجاجات به شكل كتاب در مي‌آمده و در اختيار عموم قرار مي‌گرفته است كه صدها كتاب احتجاجي در تاريخ اسلام نشر و طبع گرديده است.

 11 ـ تحريف، بدعت، تغيير، تفسير سليقه‌اي دين كه از رهگذر آن نحله‌ها و گروه‌هاي ديني متفاوتي به وجود مي‌آيد. انشعابات پي در پي در گروه‌هاي مذهبي در هر دوره از تاريخ هميشه از مشكلات بزرگي بود كه جوامع به آن مبتلا مي‌گرديد، از خوارج گرفته تا معتزله، از اهل غلو گرفته تا زنديقيان، از اهل جبر گرفته تا اصحاب رأي، از اشاعره و سلفي‌ها گرفته تا مرجئه، از شيعه و سني افراطي گرفته تا روشنفكران مذهبي تفريطي و ... همه و همه از اين توطئه شيطاني به جود مي‌آيند.

12 ـ ما شيعيان بر اين اعتقاد هستيم كه حذف امامت و به حاشيه راندن آن در صدر اسلام از توطئه‌هاي گسترده شيطان بوده است زيرا با وجود امامتي كه از سوي خدا و رسول نصب شده باشند و معصوم از گناه هم باشند، از خيلي از انحرافات جلوگيري به عمل مي‌آمد و همه يازده موردي كه در متن فوق نام برده شد، اگر امامت توسط مردم مورد توجه قرار مي‌گرفت، به طور كلي از بين مي‌رفت و دست شيطان از دامن فرزندان آدم كوتاه مي‌شد. كاري كه با ظهور امام زمان4 يقيناً تحقق پيدا خواهد كرد.

13 ـ دميدن در تعصبات قومي، قبيلگي و ملي و ايجاد تفرقه، جنگ و نابودي عمومي كه در طول تاريخ به طور مستمر برقرار بوده است. حتي بعضي از جامعه شناسان تاريخ اسلام، تغيير نظام‌هاي صدر اسلام را تابع جنگ هايي كه بر اثر تعصب قبيلگي به وجود آمده مي‌دانستند. به عنوان مثال قبايل يماني و مصري و ربيعه و ... به عنوان رقيباني بودند كه اگر در خراسان بين آنها درگيري مي‌شد، در مصر طرفداران اين قبايل دست به كشتار يكديگر مي‌زدند كه چند نمونه آن در همين كتاب ذكر شده است.

البته براي تشريح و توضيح اين فصل و چگونگي دشمني و كينه ورزي شيطان در زندگي انسان‌ها در طول تاريخ، نياز به نوشتن و توضيح بسيار است كه دهها جلد كتاب نيز كفاف آن را نخواهد داد. لذا اين كم را فقط براي توجيه رفتار امام موسي كاظم7 درباره عدم حضورش در جنگ مسلحانه بيان كرديم تا مظلوميت آن امام معصوم و بزرگ هر چه بيشتر روشن گردد. او همه توطئه‌ها را مي‌شناخت؛ اگر چه عده قليلي از آن آگاهي داشتند و خيلي‌ها او را زير سؤال مي‌بردند كه چرا چنين مي‌كند و او مجبور بود در برابر آنها صبوري كرده و در جسارت‌هاي آنها خشم خود را فرو خورد و كاظم بودن را معني ببخشد.

مظلوميت امام كاظم7 و تقيه

دوران زندگي امام كاظم7 يكي از سخت ترين شرايط در طول 260 سال امامتِ آشكار امامان معصوم شيعه بوده است. دوراني كه تقيه[334] براي حفظ جان و ناموس شيعيان به عنوان يك اصل بسيار مهم توسط امام كاظم7 به تمام پيروانش واجب گرديد و منصور، هادي، مهدي، هارون هر كدام با روش‌هاي متفاوت در قتل عام شيعيان اهتمام مي‌ورزيدند و از همه سو به امام و يارانش سخت مي‌گرفتند. انديشه‌هاي مخالف شيعه به تدريج به قدرت بيشتري دست مي‌يافتند و به سازماندهي و فشار بر حاكمان براي برخورد با شيعيان مي‌پرداختند. در دوران 35 ساله امامت امام موسي كاظم7، علماي زيدي به ويژه در دوران مهدي عباسي در حكومت نفوذ كردند، به طوري كه تا مقام وزارت و مشاورت خليفه را نيز به خود اختصاص دادند.[335] علماي معتزله به قدرت رسيده و از اين تاريخ به بعد به تدريج حكومت را در دست خود گرفتند و اركان فكري آن را سازمان مي‌دادند و تا يكصد سال بعد، اين قدرت مداري در ميان افكار مردم و نفوذ در حكومت ادامه داشت كه از اين رهگذر دشمني فراواني با شيعيان ظاهر مي‌گشت؛ خوارج شيعه كشي دائمي را قطع نمي‌كردند. اهل سنت و جماعت، مانند هميشه بدگويي و تهمت و جوسازي شديدشان بر عليه مؤمنان شيعه استمرار داشت. گروه‌هاي تازه تأسيس در درون شيعه مانند اهل غلو، واقفيه، اسماعيليه و ... براي آنكه خود را موجه جلوه دهند و حقانيت را از آن خودشان بدانند در حمله به شيعيان واقعي هيچگاه كوتاهي نمي‌كردند. دنياگرايان و بي‌دينان نيز سهم زيادي در دشمني بر عليه شيعيان را به خود اختصاص مي‌دادند و در چاپلوسي حاكمان براي كسب لذات دنيا از فروختن شيعيان و مؤمنان به حاكمان كوتاهي نمي‌كردند. در جمع بندي كلي مي‌توان اعلام كرد كه مؤمنان شيعه دو دشمن خطرناك داشتند: اول حاكمان حكومتي كه هميشه از خطر انقلاب شيعيان هراسناك بودند و با اندك سوءِ ظني دست به كشتار آنها مي‌زدند و دسته قوي‌تر و بزرگتر مخالفان فكري و اعتقادي شيعه اماميه بودند كه خيل كثيري از عوام مردم را در اختيار داشتند كه با جوسازي‌هاي گسترده، هميشه مردم و صاحبان حكومت‌ها را بر عليه شيعيان تحريك مي‌كردند و به يكباره كشتاري بزرگ را به راه مي‌انداختند يا باور شيعيان را مورد حمله قرار مي‌دادند يا مراكز فرهنگي و اعتقادي آنها را به آتش مي‌كشيدند و كتاب‌ها و زحمات علماي آنها را نابود مي‌كردند. اين كتاب سوزي‌ها از زمان خلفاي صدر اسلام آغاز شده بود و در زمان امام موسي كاظم7 كاملاً آشكارا انجام مي‌شد و متأسفانه تا قرن‌ها نيز ادامه داشت و تا هم اكنون نيز باقي مانده است و يكي از تاكتيك‌هاي ائمه ما براي در امان ماندن از اين شرايط سخت تكيه بر تقيه و حفظ و پنهان كردن اطلاعات و ايمان و اعتقاد شيعيان بود؛ به طوري كه امام موسي كاظم7 را امام تقيه مي‌دانستند، مسلم است كه تقيه در برابر اين همه دشمن و ياوه گويي‌هاي آنها بسيار سخت است. شايد يكي از دلايل دادن لقب كاظم به امام بر اساس همين اصل تقيه و صبوري و فروخوردن خشم در آن باشد.

تقيه از زمان امام محمد باقر7 به طور جدي‌تر وارد اعتقاد شيعيان گرديد. امام باقر7 مي‌فرمود: هرگاه فرمانروايي كودكانه باشد (و از روي هوي و هوس باشد) با مردم در ظاهر آميزش كنيد و در باطن مخالف آنها باشيد[336] تا جايي كه جلوي خونريزي شما را بگيرد.[337]

امام صادق7 نيز مي‌فرمود: " اهل تقيه بر صبري كه مي‌كنند، دو صواب مي‌برند"[338] و مي‌افزود "تقيه از دين خداست " و مي‌فرمود:

" در روي زمين چيزي محبوب‌تر از تقيه نزد من نيست[339] و هر كه تقيه كند خدا بالايش مي‌برد و هركس نكند خدا او را پست مي‌كند. تقيه كنيد و دين خود را زير پرده نگه داريد، زيرا هر كه تقيه ندارد ايمان ندارد. همانا شما در ميان مردم مانند زنبور عسل در ميان پرندگانيد. بدانيد درون زنبور عسل چيست و همه آنها را بخوريد و اگر مردم بدانند آنچه در دل شماست كه ما اهل بيت را دوست داريد شما را با زبانشان بخورند و در نهان و آشكار ناسزا گويند (از شما سعايت و سخن چيني كنند و به شما تهمت زنند) تا خدا بيامرزد آن بنده‌اي از شما را كه ولايت ما را داشته باشد. "[340]

 مي‌فرمود: " خوبي و بدي برابر نيست، خوبي تقيه و بدي فاش كردن است. "[341] حضرت علي7 مي‌فرمودند: " شما را به ناسزا گفتن به من مي‌خوانند. مرا ناسزا گوييد، سپس به بيزاري از من مي‌خوانند، ولي بدانيد من به دين محمد6 هستم "[342] و امام صادق7 مي‌فرمود: " تقيه سپري است خدايي ميان او و مخلوقش. " [343] كاملاً مشخص است كه اگر شيعيان به امامت ائمه معصومين7 اعتقاد داشته باشند، از چند جهت مورد حمله قرار مي‌گيرند، در درجه‌ي اول از طريق صاحبان حكومت و قدرت و سياست مداران وابسته در كنار آنها، در وجه بعد انديشه‌ها و عقايد خود ساخته كه با زعامت‌هاي متعصب فتوا به نابودي شيعه مي‌دهد و خطر بعدي مردم هستند. چه مردمي كه از سر جهل، پيرو انديشه باطل و زعيم‌هاي متعصب آنها هستند و چشم و گوش بسته اوامر آنها را اطاعت مي‌كنند و چه مردمي كه براي كسب قدرت و ثروت و لذّت و شهوت دنيا به تحت اوامر سياست و دستورات حكومت‌ها در مي‌آيند و به نابودي شيعيان مي‌پردازند. نگاهي كوتاه به تاريخ، خصومت‌هاي غير قابل باور بر عليه عقايد، باور و فرهنگ شيعيان حقيقي را آشكار مي‌كند.

امام علي7 آن شير مرد يگانه ايمان و عمل و عشق به خداي رحمان مي‌فرمود: "من مظلوم ترين آدميان بر روي زمين هستم " و مي‌فرمود: " من به تعداد ريگ‌هاي بيابان و كرك‌هاي اشتران مظلوم شده ام. "[344]

حضرت هادي7 در مورد حق حضرت علي7 مي‌فرمود: "درود بر تو،‌اي ولي خدا! من گواهي مي‌دهم تو اولين مظلوم هستي و تو اولين كسي هستي كه حقش غصب شد."[345] به حضرت علي7 تا سال صد هجري بر روي 60 تا 70 هزار منبر ناسزا مي‌گفتند و لعن مي‌كردند، در حالي كه قرآن در آيه‌ي مباهله حضرت را نفس پيامبر معرفي مي‌كند.[346]

اگر در تاريخ قدري جلوتر بياييم، تلخي‌هاي زيادي را مشاهده مي‌كنيم. در تهاجم سلجوقيان به بغداد كتابخانه شيخ طوسي رهبر شيعيان در بغداد در ميدان كرخ در برابر ديدگان مردم به آتش كشيده مي‌شود كه در اين كتابخانه هشتاد هزار جلد كتاب وجود داشت.[347] صلاح الدين ايوبي وقتي به حكومت فاطميان در مصر حمله كرد و كاخ‌هاي آنها را تسخير نمود، تمام كتابخانه‌هاي آنها را تاراج و نابود كرد كه بيش از دويست هزار جلد كتاب نفيس در اين كتابخانه‌ها وجود داشت.[348]هنگام ورود طغرل بيك اولين پادشاه سلجوقي به بغداد، كتابخانه وزير بهاءالدين آل بويه را با ده هزار جلد كتاب به آتش كشيد.[349] اسف بارتر اينكه احمدپاشا جزّار دست نشانده دولت عثماني درحمله به جبل عامل محل سكونت شيعيان در لبنان، تمام گنجينه‌هاي فرهنگي شيعيان را به عكا برد و به مدّت شش روز تنور نانوايي‌هاي اين شهر را با كتب نفيس شيعه گرم نگه مي‌داشت.[350]

دفاع از علي7 و امامت بها دارد

مظلوميت ائمه اطهار فقط مخصوص آنها نيست. هركس به هر مقدار به آنها نزديك شود و در جهت دفاع از اين بزرگترين مردان عالم قدم بردارد، دچار مظلوميت خواهد شد كه با تهمت، فحش و ناسزا آغاز مي‌شود و سپس با تخريب، توطئه، قتل و غارت و ... ادامه مي‌يابد. معاويه به تمام كارگزارانش دستور داد هركسي كه به محبت علي7 متهم مي‌شود، به شدت كيفر كنند و خانه‌اش را بر سرش ويران نمايند.[351] متوكل دستور داد تا به كسي كه يك حديث از علي7 نقل كرد، 1000 هزار شلاق زدند. عمر دستور داد تا هر چه روايت از پيامبر موجود است، جمع كردند و به صورت كلي در آمد و سپس گفت كتاب خدا كافي است و دستور داد تمام احاديث رسول را آتش زدند و خاكستر نمودند.[352]

حضرت علي7 مي‌فرمود: مَن اَحَبَنا أَهلَ البَيتَ فَليستَعَدَّ عَدَّة اللبَلاءِ.

" هركس ما اهل بيت را دوست بدارد، بايد آماده‌ي انواع بلاها شود "[353] و مي‌فرمود: " اگر كوهي مرا دوست بدارد، فرو خواهد ريخت. "[354]

و از همين روست كه مي‌بينيم كه با چه قساوتي امام حسين7 و يارانش در كربلا شهيد شدند. مخالفان شيعه نه به امام، نه به ياران امام و نه به بازماندگان از زنان و كودكان هم رحم نكردند و مردم و حاكمان غاصب دين حق، از زمان بني‌اميه تا به امروز بيش از 25 بار، بارگاه ملكوتي امام حسين7 را به طور كلي با خاك يكسان كرده‌اند.

در سال 443 هـ ق مخالفان شيعه به حرم حضرت موسي بن جعفر7 حمله كردند و ضريح مقدس و هر چه در حرم بود را نيز غارت نمودند و حرم امام كاظم7 و امام جواد7 را به آتش كشيدند و پيكر جمعي از دوستان اهل بيت را كه در آنجا مدفون بودند، از خاك در آورده و به آتش كشيدند.[355] بعدها ابن تيميه اين برادركشي و شيعه كشي را رنگ اعتقاد زد و فتوا داد كشتار شيعيان، ذبح اطفال و قتل زنان جهاد در راه خداست[356] و اين اعتقادات افراطي گرايانه و متعصبانه آنها در وهابيت نهادينه شد و از آن پس كه وهابيت به قدرت رسيد، قتل‌ها و آتش زدنها و ويران كردن‌هاي بسياري تا به امروز از جان و مال و اماكن مقدسه شيعيان ادامه يافته است تا جايي كه فتوا دادند كه قتل شيعيان واجب است؛ توبه كنند يا نكنند و هر كس در كفر و الحاد شيعيان ترديد كند، او نيز كافر و واجب القتل است[357] و بعد از اين فتوا مرقد مطهر چهار امام در بقيع در شوال 1344 قمري مورد حمله و تخريب قرار گرفت و بارگاه دختران و همسران و عمه‌هاي پيامبر در بقيع، حضرت خديجه3 و عبدالمطلب در مكه و ابن عباس در طائف و ... با خاك يكسان شد و ... .

و از اين بابت بود كه امام كاظم7 در آن دوران سخت تقيه را بر همه مسلمانان واجب كرده بود و حتي به بسياري از يارانش همچون علي ابن يقطين دستور داده بود كه وضوي خود را نيز شبيه اهل سنت بگيرد تا از تيغ كينه هارون الرشيد و عقايد پوچ درباريان و سعايت كنندگان بر عليه وي در امان بماند.

مهاجرت بزرگ

بعد از آنكه شيعه اماميه در زمان امام موسي كاظم7 در ابعاد اعتقادي و احكامي و معرفتي به اوج علمي خود دست يافت و انديشه‌هاي شيعه كه در دوران اختناق بني‌اميه فرصت آشكار شدن را نمي‌يافت، در زمان امام باقر7 و امام صادق7 به شكل گسترده و همه جانبه براي استفاده عموم به سطح جامعه سرازير شد و فرصت به دست آمده در جابجايي دو حكومت مستبد و ضدشيعه يعني رفتن بني‌اميه و آمدن بني‌عباس فرصتي بود كه هيچ كس نتوانست جلوي تجلي افكار شيعه را سدّ نمايد و در آن دوران در دهه‌هاي اول حكومت بني‌عباس، شيعه جعفري امام صادق7 در همه زواياي خود تدوين و به جامعه مسلمانان ارائه گرديد. ابعاد اين تنها تفكر و اعتقاد صحيح و مورد رضاي خداوند بسيار گسترده بود. در فقه، اخلاق، كلام، قرآن، تفسير، تصحيح احاديث، تاريخ حضرت رسول6، ولايت و غدير، عاشوراي حسيني، اصول و ... حديث و روايت و كتاب تدوين مي‌گرديد و در هر يك از آنها نيز دهها بخش جداگانه تهيه گرديد و مورد بررسي قرار گرفت. از همه مهم‌تر اينكه در بعد احكامي و فقهي در آن عصر، مجتهد پروري و استادسازي براي به روز در آوردن فقه شيعه با نيازها و شرايط آن دوران و هر دوران ديگر انجام شده است و هزاران شاگرد و استاد در كنار امامان معصوم تربيت شده و آموزش ديدند تا اين معارف و علوم را به مردم و مشتاقان اسلام در نقاط مختلف جهان منتقل كنند. در زمان امام موسي كاظم7 كه فقه علمي و عملي پدر و جدش به صورت عملياتي‌تر و قابل تطبيق به شرايط روز تدوين گرديده بود، آماده براي در دسترس قرار گرفتن عموم مردم بود. امام با ازدواج‌هاي مكرر با كنيزان موحد و برجسته علمي از نقاط مختلفِ جهانِ آن روز، فرزندان زيادي را به دنيا آورد و همگي آنها را تحت سرپرستي و آموزش عميق شيعه قرار داد و آنها به عنوان پيش قراولان علمي و اعتقادي اقدام به هجرت همه جانبه به سوي نقاط مختلف در حكومت بني‌عباس نمودند كه عمده اين هجرت‌هاي اعتقادي و ديني به سوي عراق، خراسان، ديلم و شيراز، قم، طالقان، اصفهان، طبرستان و ... بوده است. اين هجرت بزرگ كه از زمان امام سجاد7 و بخصوص امام محمد باقر7 آغاز شده و زمينه‌هاي آن به وجود آمده بود، در دوران امام كاظم7 و امام رضا7 به اوج خود رسيد، در حقيقت اين دو امام بزرگوار، اولاد و برادران و خواهران و ياران و صحابه خود را از حجاز به عراق و ايران گسيل داشتند تا اسلام به وسيله آنها به اين مناطق گسترش يابد. يكي از اهداف مناظرات و مباحثات حضرت امام كاظم7 در مدينه و امام رضا7 در مرو با مخالفان يا سؤال كنندگان، بيانگر اين موضوع است كه انديشه‌هاي رقيب و مخالفان و معاندانِ ضِدشيعه را در بعد اعتقادي خلع سلاح گردانند تا راه براي حضور تفكر بي‌رقيب شيعه در همه مناطق باز شود. سؤال اينجاست كه چرا امامان شيعه، ايران آن روز را به عنوان كانون شيعه در نظر گرفته اند و مناطق ديگر برايشان در درجه بعدي اهميت قرار داشته است. پاسخ به اين سؤال، تحليلي تاريخي را طلب مي‌كند كه بعضي از موارد اين تحليل را مي‌توان به شرح ذيل دسته بندي نمود:

1ـ اصولاً ايراني‌ها بودند كه در ابتداي ظهور اسلام، داوطلبانه به اين دين جديد روي آوردند و خيلي زود ارزش‌هاي انساني آن را درك كرده و در ادامه به دفاع از آن پرداختند.

2ـ ايراني‌ها خيلي زود دريافتند كه غاصبان خلافت در مركز حكومت، دين اصيل حضرت رسول7 را دست آويز كسب قدرت خود كرده اند و در اين مسير از هيچ جنايتي فرو گذار نمي‌كنند. لذا به بررسي دين حقيقي و دفاع از آن همت گماشتند. ايرانيان در سپاه حضرت علي7 و سپس به صورت گسترده در سپاه مختار ثقفي انتقام گيرندهِ از قاتلان حسين بن علي7 حضور يافتند و دفاع همه جانبه از قيام زيد بن علي بن حسين7 و يحيي بن زيد نمودند و سرانجام در لشكر ابومسلم خراساني اتحاد كردند و در حمله گسترده به عراق و شام به برانداختن حكومت بني‌اميه و به روي كار آمدن بني‌عباس دست يافتند و در تحكيم حكومت عباسيان، طاهريان نيروي نظامي قدرتمندي از ايرانيان را در خدمت آنها قرار دادند و خاندان‌هاي بزرگ سياستمدار ايراني نظير برامكه و خاندان سهل، زمام حكومت آنها را سازمان دادند و اميري حكومت در نقاط وسيعي از حكومت عباسي را ايرانيان به عهده گرفتند.

3ـ بزرگاني كه در دوران بني‌اميه به ايران مهاجرت كردند، مهر و علاقه بسياري را نسبت به خاندان ائمه اطهار در دل ايرانيان ايجاد كردند. در تاريخِ شهرهايي نظير قم، سبزوار، گرگان، ري و ... حضور اين بزرگان در آن دوران مشخص مي‌شود كه از همه مهم‌تر خاندان اشعري‌ها در قم بوده است كه در اندك زماني شهر قم به يك شهر كاملا ً شيعه و دوستدار ائمه درآمد؛ به طوري كه در زمان امام كاظم7 و امام رضا7 حدود 30 نفر از اصحاب آن دو در قم زندگي مي‌كردند؛ افرادي نظير موسي بن خزرج كه در حمايت از حضرت معصومه3 و هجرت بزرگ ايشان به قم، به استقبال آن حضرت آمد[358] و ... .

4ـ هجرت خاندان رسالت و امامت به ديگر نقاط حكومت آن روز، نسبت به ايران بسيار سخت‌تر شده بود و از اين تفكر اصيل به دليل وابستگي مردمي آنها به حكومت‌هاي ظالمِ حاكم، استقبالي چندان صورت نمي‌گرفت و مردم و حكومت براي منافع دنيايي خود تن به اين حمايت نمي‌دادند. اگر چه اكثريت مهاجرين از خاندان امامت در ايران به شهادت رسيده‌اند، امّا اين شهادت‌ها غالباً به دست نظام ظالم حاكم صورت مي‌پذيرفته، نه توده مردم و حتي برعكس، مردم به دفاع از اين خاندان مي‌پرداختند و در مقابل عوامل خود فروختهِ نظام‌هاي حاكم به جنگ و جدال مي‌رفتند و گاهي صدها شهيد هم در هر منطقه مي‌دادند؛ به عنوان مثال امامزاده سلطان علي كه پسر بلا فصل امام محمد باقر7 است، در مشهد اردهال به همراه يارانش به شهادت رسيدند و سر مبارك ايشان را از تن جدا كردند و به قزوين فرستادند و مردم بسياري به خون خواهي وي از كاشان به         پا خاستند كه بسياري از آنها به شهادت رسيدند و براي همين واقعه هر ساله مراسم قالي شويان به نشانه حمايت از آن شهيد بزرگوار با چوب در اين ناحيه برگزار مي‌شود.[359] اين دفاع از خانواده معصومين: در سراسر ايران هميشه وجود داشته است.

5ـ ايران به عنوان مركزي استراتژيك براي هجرت بزرگ توسط خود ائمه اطهار انتخاب شده بود و به دستور آنها اين مهاجرت‌ها صورت گرفته است و دهها روايت از امامان براي اين هجرت به ثبت رسيده است. در مورد شهر قم به تنهايي دهها روايت مستند به ثبت رسيده است كه از حضرت رسول6 تا امام حسن عسكري7 را در برگرفته است.

دوران‌هاي مهاجرت

مهاجرت‌هاي خاندان ائمه معصومين به چند دوره در مناطق مختلف تقسيم مي‌شود. شايد از ميان دلايل متعدد براي هجرت، چند دليل از همه مهم‌تر باشد:

الف ـ فشار بسيار سنگين حكومت‌ها و حوادث سياسي كه اين خاندان را وادار به هجرت نمود.

ب ـ علاقه و ميل مردم مناطق مختلف به شيعه و تقاضاي بسيار زياد از ائمه براي فرستادن عالم يا مجاهد از آن خاندان به شهرهاي خود؛ به عنوان مثال علي بن محمد پسر امام باقر7 را مردم كاشان از امام تقاضا نمودند تا به آن ديار هجرت كند.

ج ـ حوادث طبيعي نظير: قحطي، بيماري، زلزله و ... .

د ـ حوادث اجتماعي، ناامني، مخالفت‌هاي مردمي، قرار گرفتن در مسير جنگ‌ها و ... .

ه ـ آزار و اذيت گروه‌ها و نحله‌هاي سياسي و ديني نظير خوارج، زبيريان، ملي گرايان وابسته به نظام ها.

ز ـ ظهور بي‌ديني گسترده و اهانت و دشمني آنها با ائمه اطهار.

و ... .

در دوران اوليه حكومت بني‌اميه تا زمان هشام ابن عبدالملك بيشتر مهاجرت‌ها به سوي شام و مصر يا يمن بوده است. حضور دولت ستمگر زبيريان به رهبري عبدالله زبير در حجاز باعث هجرت بسياري از خاندان ائمه اطهار به سوي شام و سوريه گرديد؛ به عنوان مثال شهر داريا در حوالي دمشق امروز يكي از مناطق هجرت در آن ايام بود. اولين كسي كه به داريا رفت بلال مؤذن حضرت رسول6 بود كه بعد از كودتا بر عليه حضرت علي7 و نابود شدن توصيه پيامبر6 در غدير خم كه حضرت علي7 را ولي و خليفه بعد از خود معرفي كرده بود، به آنجا رفت و در آنجا ازدواج كرد و در آنجا از دنيا رفت[360] و در همان جا دفن شد. حضرت سكينه3 دختر حضرت علي7 نيز يكي از مهاجرين به اين شهر است و دهها خاندان ديگر از ائمه در زمان حكومت زبيريان بر حجاز از فشار و شكنجه اين حكومت به اين شهر يا اطراف آن پناه آوردند، امّا رفته رفته با حمله بني‌عباس به شام و قتل عام بني‌اميه شهرهاي اين منطقه امنيت خود را از دست داد. در دوران حكومت هارون الرشيد، اكثريت مردم اين شهر را شيعيان تشكيل مي‌دادند. در كتب تاريخي كه حوادث آن زمان را ثبت نموده اند[361] از قتل عام گسترده مردم آن شهر در سال 178 نام برده اند كه يك نسل كشي بسيار گسترده از شيعيان و ديگر مردم در داريا صورت گرفته است.

بني خولان هفت قبيله از تبار خولان بن عمر از تيره كهلان از قبايل يمن بودند كه در شام زندگي مي‌كردند كه رهبرشان شخصي به نام ابوالهيذام بود[362]، برادر اين شخص در سجستان به دست قبايل مضري آن سرزمين كشته شد و ابوالهيذام به بهانه انتقام برادر خود به قبايل يماني واقعه در شام حمله كرد و بين آنها جنگ‌هاي سختي در گرفت و نهايتاً شهر داريا كه اكثريت آن را شيعيان تشكيل مي‌دادند، مورد حمله قبايل مضري قرار گرفت و اكثريت شهر قتل عام شده و كل شيعيان آن از بين رفتند.[363] اين نسل كشي در 20 رمضان سال 178 قمري اتفاق افتاد و با شكست كامل بني‌خولان به پايان رسيد[364] و اين دوران مصادف بوده است با سرآغاز هجرت بزرگ شيعيان به خارج از حجاز و عراق كه طبيعتاً سوريه و دمشق از هيچ امنيتي برخوردار نبودند. لذا ايران تنها جاي با اهميت براي آن زمان بود و اگر چه در عراق و مصر و يمن مهاجرت هايي انجام شده، ولي هيچكدام قابل مقايسه با مهاجرت به سوي ايران نيستند. ما مي‌دانيم كه تعدادي از بزرگان خاندان امامت در داريا دفن شده بودند، مانند‌ام الحسن دختر حضرت علي7، سكينه دختر امام حسين7، خديجه دختر امام زين العابدين7، فضه خادم حضرت زهرا3، سه تن از همسران پيامبر اكرم6،‌ام الحسن دختر امام صادق7[365] همچنين گفته مي‌شود اسماء بنت عميس، حميده دختر حضرت مسلم، ميمونه دختر امام حسن7،‌ام كلثوم دختر امام علي7 و ... در اين شهر مدفون گشته‌اند؛[366] ولي هيچكدام اينها انگيزه‌اي براي هجرت به سوي شام براي شيعيان ايجاد نكردند، زيرا به دلايل ذكر شده فوق جايي براي اولاد حضرت علي7 در آن زمان در شام وجود نداشت.

با رفتن اجباري امام رضا7 توسط مأمون به سوي مرو، هجرت بزرگ فرزندان امام موسي كاظم7 نيز آغاز شد.

فرزندان امام موسي كاظم7

تعداد فرزندان امام موسي كاظم7 معمايي است كه حل آن نياز به دقت و واكاوي تاريخي دارد.

 همان طور كه مشخص شده است امام ده همسر را كه همه از كنيزان بوده‌اند، به همسري انتخاب كرده است. اين همسران هر كدام اهل سرزمين‌هاي متفاوت بوده‌اند. از هند و سند تا عراق و حجاز و شمال آفريقا،‌ام ولدهايي را به عقد خود در آورده است كه تعداد زيادي فرزند از از اين همسران به دنيا آمده‌اند. بعضي تعداد آنها را 60 نفر كه 37 دختر و 23 پسر[367] و بعضي 41 نفر 18 پسر و 23 دختر اعلام كرده‌اند.[368] بعضي 38 نفر گفته اند كه 20 دختر و 18 پسر بوده.[369] بعضي مانند شيخ مفيد تعداد آنها را 37 فرزند برشمرده اند كه 18 پسر و 19 دختر بوده اند[370] و ابن شهر آشوب نيز تعداد فرزندان وي را 30 نفر اعلام كرد.

ده همسر از نقاط مختلف و دهها فرزند دختر و پسر در طول 55 سال زندگي و سپس تقسيم شدن و هجرت همه آنها به نقاط مختلف جهان پهناور اسلام در آن دوران، شايد از اين مهم حكايت نمايد كه:

1ـ مادران اين فرزندان با زبان محلي ديار خود آشنا بوده اند و مي‌توانستند با اقوامشان در ارتباط باشند و لذا دين واقعي و امامت معصومين: را تبليغ بنمايند.

2ـ اين مادران زبان مادري خود را به فرزندان خود آموزش مي‌دادند و آنها نيز مي‌توانستند در همين راستا به تبليغ و دفاع از امامان معصوم بپردازند.

3ـ همه اين مادران تحت آموزش امام موسي كاظم7 بودند و بهترين نوع فهم حقيقت را درك كرده و انتشار مي‌دادند.

4ـ فرزندان پرهيزكار امام بهترين مدافع امام بعد، يعني امام رضا7 مي‌بودند كه از امامت ايشان دفاع مي‌كردند، مانند حضرت معصومه، حضرت احمد بن موسي شاهچراغ، اسحاق بن موسي و محمد بن موسي و ... .

5ـ فرزندان امام توانسته اند بسياري از احاديث پدر و مادران قبل را حفظ كرده و به نسل بعد انتقال دهند. در آن دوران دهها گروه و فرقه با احاديث درست و غلط چهره دين را مخدوش كرده بودند و دين واقعي در ميان دهها نحله فكري گم شده بود كه اين محدثان باعث انتقال احاديث صحيح امام به همراه صحابي باقي مانده آن حضرت به نسل‌هاي بعد شدند؛ مانند حضرت معصومه3، محمد بن موسي7 و ... .

6ـ فرزندان مجاهد امام به دفاع از امام رضا7 كه در توطئه مأمون گرفتار بود برآمدند و تعداد بسياري از آنها در اين راه به شهادت رسيدند؛ مانند اسحاق، هارون، احمد.

7ـ اين فرزندان مهاجرت بزرگ شيعه به نقاط مختلف را كه مهم ترين آنها ايران و عراق بوده است شكل داده و سازماندهي مي‌كردند و خود به هجرت به اين مناطق اقدام نمودند.

8ـ براي اولين بار به صورت همه جانبه امكان گسترش شيعه در جهان اسلام به وجود آمده بود. بعد از شش امام مظلوم گذشته در زمان امام موسي كاظم7 شرايطي فراهم شد كه يك مديريت منسجم و مدّبر مي‌توانست اين عمل عظيم و مهم را به سرانجام برساند. شايد طولاني بودن مدت امامت امام موسي كاظم7 نيز كه 35 سال بوده و طولاني ترين دوره امامت در ميان امامان معصوم: است به همين دليل باشد كه اين مديريت در طول زمان مناسب و لازمه به هدف خود دست يابد.

بعضي از اين شرايط خاص در اين دوران عبارتند از:

الف ـ روشن شدن چهره واقعي بني‌عباس و بني‌اميه كه در زمان‌هاي گذشته به سختي آشكار مي‌شد.

ب ـ گسترش سرزمين‌هاي وسيع و گرايش مردم به اسلام در اين سرزمين‌هاي جديد.

ج ـ اختلاف بين خلفاي بني‌عباس كه از اين تاريخ به بعد، شكاف ما بين مدعيان حكومت بيشتر و بيشتر شد و زمينه ظهور انديشه شيعه فراهم گرديد؛ مانند اختلاف بين امين و مأمون، دو فرزند هارون الرشيد كه منجر به بريده شدن سر امين گرديد.

د ـ گرايش خلفاي بني‌عباس به سياستمداران غير عرب به ويژه ايرانيان، در نتيجه شدت فشار اعراب كينه جو بر شيعيان كاهش پيدا كرد.

ز ـ مأمون كه خود از يك كنيز ايراني به دنيا آمده بود، ميل به ايرانيان از خود نشان مي‌داد و حسن بن سهل برادر فضل بن سهل تا آخر حكومت مأمون از مقتدران با نفوذ در دستگاه بني‌عباس بود و بر اين اساس ايران بهترين خاستگاه براي شيعيان گرديد و فرزندان امام موسي كاظم7 به اين سو سرازير شدند.

9ـ شرايط جديد و نو انديش فكري و عملي نياز مردم را به احكام و حدود آن، اخلاق و مراتب آن، اقتصاد و شرايط آن و چگونه خدايي زيستن و شعائر آن و ... فراهم آورده بود كه مردم را طالب انديشه‌اي كه در همه اين امور كارساز و بارور و شكوفا باشد مي‌كرد؛ لذا هجرت بزرگ خاندان‌هاي شيعه در اين راستا صورت مي‌پذيرفت.

10ـ اين هجرت به اقصي نقاط حكومت عباسي به ويژه ايران با مخاطرات و شرايط بسيار سختي توأم مي‌گرديد. دوري از وطن و چشيدن درد غربت، نداشتن زمين و كار و امكان درآمد و گذشتن از مال و منال خود در سرزمين پدري؛ به عنوان مثال احمد بن موسي شاهچراغ درآمدهاي كلان داشت، به طوري كه گفته اند هزار برده را خريده و آزاد كرده است. مواجه شدن با حاكمان محلي بي‌رحم بني‌عباسي كه سر راه هجرت آنها را مي‌گرفتند و آنها را به قتل مي‌رساندند. از هم پاشيده شدن خانواده كه بسياري از آنها به اين هجرت روي نمي‌آوردند؛ لذا براي اين مهم تنها فرزندان و عزيزان درجه اول امام موسي كاظم7 داراي چنين شرايطي بوده اند و حاضر به قبول اين همه سختي‌ها مي‌گشتند. ما در شرح حال دختران امام موسي كاظم7 مي‌خوانيم كه هيچ كدام ازدواج نكردند و بسياري از آنها در راه اعتقادي كه داشتند، دست به هجرت زده و مجرد از دنيا رفته‌اند. علماي رجالي و تاريخ نويسان دلايل متعددي از اين ازدواج نكردن‌ها را ذكر كرده‌اند، شايد يكي از اين دلايل اين باشد كه با ازدواج اين دختران طبق شرع اسلام زنان بايد تابع همسرانشان مي‌گشتند كه اگر همسران آنها راضي نمي‌شدند، آنها نمي‌توانستند در اين هجرتِ شيعه پرور در دوران حكومت عباسي وارد شوند؛ لذا از روي آوردن به تشكيل خانواده در آن مقطع حساس خودداري كرده اند و همراه برادرانشان به اين مهم پرداختند و تعدادي نيز جان خود را در اين راه از دست دادند و به شهادت رسيدند؛ مانند حضرت معصومه3. طبق روايتي آنها همسر هم كفو نيافتند[371] و همسر هم كفو و هم شأن كه اين حقايق را دريابد و خطرات آن را بفهمد و با آنها همراه شود و در اين راه جان خود را نيز فدا كند، به ياري آنها نيامد و كسي با شرايطي كه آنها داشتند به خواستگاري آنها اقدام نكرد.[372]

فرزندان پسر امام موسي كاظم7

اهداف امام موسي كاظم7 بعد از 35 سال امامت، كاملاً براي فرزندان و ياران و اصحاب و خانواده‌اش مشخص و معين شده بود كه مي‌طلبيد تمام بازماندگان او مسير وي را ادامه داده و راه سعادت را براي خود روشن و به آن عمل نمايند؛ امّا اين اتفاق به صورت همگاني به وجود نيامد و ميان بازماندگان و ياران و به ويژه فرزندان آن امام بزرگ شكاف‌هاي بزرگي رخ داد و در بعضي از ياران گرايش به واقفيه رخ نمود و بعضي به اسماعيليه رجوع كردند و بعضي بي‌تفاوت شده و همه چيز را رها كردند و ... در ميان فرزندان پسر امام، ما شاهد چند واكنش در تاريخ هستيم كه به شرح مختصري از آنها مي‌پردازيم:

الف ـ فرزندان پسري كه راه پدر را ادامه دادند:

تعدادي از فرزندان امام موسي كاظم7 طبق وصيت پدر و شناخت كاملي كه خودشان از جريان حق پيدا كرده بودند، راه او را ادامه دادند. امام كاظم7 امام بعدي را امام رضا7 معرفي كرد و از همه خواست كه گرد او جمع شوند، زيرا او امام جن و انس است و بهترين هدايتگر آنها آن امام معصوم7 مي‌باشد و امام رضا7 با كرامت و عظمت و اقتدار و ايمان و اخلاص و علمي كه داشت مقام امامت شيعيان را بر عهده گرفت و امامتي را كه بر طبق نص و تأكيد حضرت رسول7 صورت گرفته بود پذيرا گرديد.

برادراني كه راه امام رضا7 و وصيت امام كاظم7 را پيش گرفتند، كساني بودند كه در اين راه مجاهدت‌ها و تلاش‌هاي بسياري كردند. اين تعداد از برادران را مي‌توان چند دسته نمود:

1ـ فرزنداني كه به كسب علم و آگاهي پرداخته و انديشه‌هاي بلند شيعه را به اقصي نقاط كشور اسلامي رسانيدند و در ترويج امامت امام رضا7 كوشش كردند و بر آن مداومت ورزيده و دفاع نمودند؛ مانند قاسم بن موسي كه سيدي جليل القدر بود و حضرت امام موسي كاظم7 بسيار به او علاقه مند بود.[373] او به عراق آمده و مقبره‌اش در محله حلّه است. ديگر از اين فرزندان اسماعيل بن موسي كاظم7 است. او نيز عالمي عرفاني و محقق در علوم جفريات و منصف آن بوده است[374] و مورد تأييد امام محمد تقي7 نيز قرار گرفته است.[375] او نيز به مصر رفته و به همراه فرزندانش در آن ديار ساكن شدند و شيعه را در آنجا گسترش دادند (البته اين اسماعيل غير از اسماعيل فرزند ارشد امام صادق7 است كه در زمان زندگي حضرت از دنيا رفت و فرقه اسماعيليه به مرگ او باور نكردند و او را امام زمان و غايب پنداشتند.) پسر ديگر امام، محمد بن موسي است كه برادر تني احمد بن موسي شاهچراغ است. او را مردي جليل القدر و صاحب فضل مي‌دانستند و در عبادت و تهجد سرآمد ديگران بوده است و صاحب ورع و كرامت بوده است. او نيز در شيراز مدفون است و لقب او محمد عابد بود.[376]

ديگر حمزة بن موسي است كه محل دفن او را در چند جا ذكر كرده اند: در شاه عبدالعظيم، در فارس شهر اصطخر، در ترشيز و در قم.[377]

و ... .

2ـ فرزنداني كه علاوه بر علم و فضيلتي كه داشتند به دنبال امام خويش يعني امام رضا7 و براي دفاع و پشتيباني از آن امام بزرگ راه هجرت را به سوي ايران را برگزيدند و تعدادي از آنها در بين راه قبل و بعد از شهادت امام رضا7 مورد حمله سپاهيان غاصب مأمون قرار گرفته و به شهادت رسيدند؛ از جمله احمد بن موسي7 كه شرح حال مختصري از او را به زودي بيان مي‌كنيم.

3ـ فرزنداني كه براي استقرار شيعه در ايران و ديگر نقاط جهان، دست به هجرت زده و در اين راه به شهادت رسيدند؛ از جمله كاروان 400 نفري حضرت معصومه3 كه به سوي قم حركت كرد كه 5 فرزند از امام موسي كاظم7 در اين كاروان بود كه مورد شبيخون حاكمان در ساوه قرار گرفتند و اكثر آنها و يارانشان به شهادت رسيدند.[378] در اين درگيري‌ها حدود 22 نفر از اعضاي اصلي خاندان امام موسي كاظم7 بوده اند كه اسامي آنها عبادتند از: هارون بن موسي ـ فضل بن موسي ـ جعفر بن موسي ـ هادي بن موسي ـ قاسم بن موسي ـ زيد بن موسي و تني چند از برادرزادگان امام جزء شهداء بوده‌اند.[379]

در مورد حضرت معصومه3 و هجرت و شهادت بزرگ ايشان نيز به زودي سخن به ميان خواهد آمد.

4ـ فرزنداني كه وصيت امام را ناديده گرفتند و در صدد انتقام شهادت پدر و ظلم‌هاي بني‌عباس به قيام مسلحانه بر عليه بني‌عباس پرداختند و خود را به نهضت بزرگ علويان كه بر عليه عباسيان آغاز شده بود متصل نمودند. در ايام زندگي منصور، مهدي، هادي، هارون، امين و مأمون پادشاهان عباسي، نهضت‌هاي علويان به طور دائم بر عليه آنها صورت مي‌گرفت. قيام پسران عبدالله محض نوه امام حسن7 يعني ابراهيم و محمد نفس زكيه در زمان منصور عباسي، قيام و جنبش فخ به رهبري حسين بن علي بن حسن در زمان هادي عباسي و قيام‌هاي ديگر از جمله اين مبارزات بوده است. يكي از آنها ابراهيم ابن موسي بن جعفر بود (ملقب به قصاب و خون ريز) كه به سوي ابوالسرايا و ابن طباطباي علوي از امامان زيدي كه نهضت علويان را به پا كرده بودند گرايش پيدا كرد. آنها در زمان مأمون دست به قيام زدند و با ابراهيم بن موسي به عنوان خليفه بيعت كردند و او يمن را تصرف نمود كه با كشته شدن ابوالسرايا مردم از گرد ابراهيم پراكنده شدند و امام رضا7 براي او از مأمون امان نامه گرفت و به بغداد رفت و در آنجا مسموم شد و مرد و نزد مقبره‌ي پدرش مدفون گشت.[380] مادر او كنيزي بود از زنگبار آفريقا به نام نجيه.[381]

و ديگري زيد بن موسي ملقب به زيدالنار است. او نيز داعيه حكومت داشت و خانه‌هاي مردم بصره را به آتش كشيد و به همين دليل به زيدالنار ملقب شد. او شكست خورد و به نزد مأمون فرستاده شد و مأمون براي تحقير امام رضا7 او را به امام رضا7 بخشيد.[382] او هر گاه شخصي را با جامه سياه كه شعار عباسيان بود به نزدش مي‌آوردند، او را با جامه‌اش مي‌سوزاند.[383] امام رضا7 از اعمال برادرش اظهار بيزاري كرد و او را كه با زيديه نيز همكاري مي‌كرد، بسيار شماتت كرد و قسم خورد كه تا زنده است با وي سخن نگويد و به زيد گفت:

" تو باور داري كه پدرت موسي بن جعفر7 اطاعت خدا كند، روزها روزه بگيرد و شب را به نماز بايستد و تو معصيت و نافرماني خدا كني، سپس در روز رستاخيز هر دو در عمل مساوي بايستيد و جزاي هر دو بهشت باشد؟ نافرماني از خدا مستحق عذاب است؛ نه بر فرزندان امام، بلكه بر فرزندان بلافصل پيامبران نيز جاري است و ... . "[384]

دو لقب قصاب و زيدالنار به معني بي‌رحمي و آتش زدن مردم به دو فرزند امام موسي كاظم7 داده شده است كه از خط برادر و امام خويش جدا شدند و به زيديان و قيام‌هاي علويان پيوستند، اين خود محوري‌ها آسيب‌هاي ذيل را به همراه داشت:

1ـ صف آرايي در برابر امامت امام رضا7 كه به سوء استفاده عباسيان از اين امر منجر گرديد.

2ـ تفرقه در خاندان امامت و غريب ماندن امام رضا7.

3ـ قدرت بخشي به گروه هايي كه مدعي امامت و جانشيني حضرت رسول6 بودند.

4ـ دادن جرأت به مأمون و حكومت عباسي در سركوب و كشتن ياران باوفاي امام رضا7 و خانواده آن امام بزرگ، مانند به شهادت رسانيدن فرزندان امام موسي كاظم7 در كاروان حضرت معصومه3 و به شهادت رسانيدن احمد بن موسي برادر ديگر امام در شيراز.

5 ـ به زير سؤال بردن امامت منصوص امام رضا7.

و ... .

در هر صورت از ميان فرزندان دختر و پسر امام موسي كاظم7 تعداد زيادي موفق شدند كه خود را به ايران برسانند و در آن ساكن شوند و نسل‌هاي بسياري از اعقاب فرزندان پسر امام موسي كاظم7 در ايران متولد شده و آموزش‌هاي لازم را ديده و در جهت تقويت و توسعه شيعه در ايران خدمت بزرگي را انجام دادند.

حضرت فاطمه معصومه3

حضرت فاطمه معصومه3 دختر امام موسي بن جعفر7 در اول ذيعقده سال 173 در مدينه به دنيا آمد.[385] مادرش نجمه خاتون نام داشت كه يكي از كنيزان امام موسي كاظم بود كه به توصيه حميده بربريه مادر امام موسي كاظم7 به ازدواج امام در آمد. حضرت نجمه خاتون بسيار پرهيزكار و اهل عبادت بود و هر نسلي از او پاكيزه و مطهر به دنيا آمد[386] وي و امام رضا7 هر دو از يك مادر يعني نجمه خاتون به دنيا آمدند.[387] امام صادق7 نويد تولد و ارزشمندي حضرت معصومه3 را در زمان خود به همه اعلام كرد و فرمود: "در قم بانويي از فرزندان من جان مي‌دهد كه اسمش فاطمه دختر موسي7 است و به شفاعت وي همه پيروانم وارد بهشت مي‌شوند. "[388]

حضرت معصومه فقط شش سال در كنار پدر خويش زندگي كرد، زيرا هارون الرشيد امام موسي كاظم7 را در سال 179 از مدينه به بغداد آورد و در زندان محبوس نمود و سر انجام در سال 183 وي را به شهادت رسانيد. حضرت معصومه3 از آن به بعد تحت سرپرستي برادر بزرگ خود امام رضا7 قرار گرفت و به مدّت هفده سال از آن منبع عظيم الهي كسب فيض نمود. وي از ده سالگي با آغاز شدن امامت امام رضا7 به همراه ديگر خواهرانش به آموزش علوم ديني در كنار برادر پرداخت.[389]

اصولاً دختران امام موسي كاظم7 همگي به كسب علم، به ويژه آموزش احاديث مستند و نقل آنها همت مي‌گماشتند و بسياري از روايات آنها در نقل و صحت رواياتي مربوط به حضرت علي7 و فضايل او و حادثه عاشورا و ولايت و امامت امامان قبل از امام موسي كاظم7 و ... بوده است و حضرت معصومه3 سرآمد آنها بود. اگر به دوران كودكي و جواني حضرت معصومه3 در آن دوران توجه نماييم آن ايام را مصادف مي‌يابيم با حكومت مطلق و مقتدرانه هارون الرشيد خليفه بي‌رحم عباسي، كه با استبداد هر چه تمام‌تر مخالفين خود را از ميان برمي داشت و در كنار اين بي‌رحمي‌ها تحريف‌هاي بسياري در حكومت وي درباره تاريخ صدر اسلام و عوض كردن چهره بزرگان شيعه اماميه صورت مي‌گرفت كه توسط درباريان و محققاني كه براي كسب دنيا به دربار روي آورده بودند انجام مي‌شد. دربار به وسيله‌ي سياست مداران ايراني، نظير برامكه و سپاه و لشكريان به وسيله‌ي سرداران ايراني و عربي فرماندهي مي‌شد كه همگي چشم و گوش بسته اطاعت دربار مي‌كردند. تفكر اعتزال و اصحاب راي در كانون علما و دربار وسعت يافت. اهل تسنن با عقايد و فرقه‌هاي جديدشان دين را تابع نظرات خود تعريف مي‌كردند، فرقه‌هاي اهل غلو ترك تازي مي‌كردند و مقام آدميان را تا سطح خدا بالا مي‌بردند و دهها گروه ديگر كه مشخصه مشترك همه آنها خلط توحيد، بد مطرح كردن چهره امامان معصوم7 و تحريف احاديث بوده است. در چنين شرايطي يكي از اهداف امامان معصوم7 مقابله و پاك سازي آلودگي‌هاي فكري و ديني و اخلاقي بوده است لذا ياران و فرزندان خود را در اين راستا فعال مي‌كردند و امام موسي كاظم7 اين مهم را بيشتر بر روي دوش فرزندان خود استوار مي‌كرد و آنها را آموزش داده و به تمام نقاط مختلف گسيل مي‌داد تا روشنگري و شفاف سازي اعتقادي و عملي و علمي انجام دهند و حضرت معصومه3 يكي از اين فرزندان است كه تحت تربيت دو امام بزرگوار، يعني پدر و برادرش قرار گرفت و در دامان مادرش نجمه خاتون كه او نيز زني از اهل علم، دين و عقل و حيا به شمار مي‌رفت آموزش مي‌ديد.[390]

اصولاً امام موسي كاظم7 زنان خود را از ميان كنيزاني برجسته كه اهل كشورهاي مختلف بودند، انتخاب مي‌كرد كه همگي داراي تجربه، علم و فرهنگ غني مي‌بودند؛ به عنوان مثال نجمه خاتون مادر امام رضا7 و حضرت معصومه3 از اهالي كشمير در هند بوده است كه مسلمان شده و نامش سكينه بوده كه او را به صورت كنيزي براي مادر امام هفتم فرستادند.[391] حميده بربريه شبي در خواب حضرت رسول را ديد كه به او دستور مي‌داد نجمه خاتون را به فرزند خود موسي كاظم7 تزويج نمايد.[392] بنابراين كانون آموزش حضرت معصومه3 در كلاس اين سه تن بوده است و او به بهترين شكل به استادي در علوم دست يافت، به طوري كه به دليل آگاهي و دانش بسيار، امام موسي كاظم7 در مورد وي مي‌فرمود: " فداها ابوها " پدر به قربان او بگردد.[393]

در دوران زندگي حضرت معصومه3 حديث سازي و جعل روايات دروغين توسط همه فرقه‌هاي ديني و ضد ديني به اوج خود رسيده بود، به طوري كه هم علماي اهل سنت و هم بزرگان و علماي شيعه به مبارزه با اين بدعت‌هاي غلط پرداختند. احمد ابن حنبل كتاب حديثي خود را كه به نام مسند حنبل مشهور است، از ميان صدها هزار روايت دروغين نوشته است كه حدود چهل هزار حديث در آن نقل شده. وي كه يكي از ائمه چهارگانه اهل سنت است، با اين كار ميليون‌ها حديث دروغين را از دايره استناد خارج كرد؛ اگر چه همين چهل هزار حديث خود قابل تحقيق و حذف شدن است، ولي همين قدر كه اضافات بيشماري از احاديث از دايره خارج شد، كمك بزرگي را در بازسازي احاديث براي اهل سنت انجام داده است. حضرت معصومه3 تحت آموزش براي بيان احاديث معتبر به يك محدث قدرتمند تبديل شد كه يكي از القاب وي به همين دليل لقب محدثه است.[394] بسياري از احاديث به جا مانده از آن حضرت، مسند است، يعني تمام راويان حديث تا معصوم همه در آن ذكر شده است. حضرت روايات مستندي را حفظ و نقل مي‌كرده كه حقايق صحيح شيعه اماميه را روشن مي‌كرده است؛ از جمله احاديث صحيح واقعه غدير خم كه به امامت حضرت علي7 منتهي مي‌شده است، از زبان ايشان نقل شده است. اين نوع احاديث كه همگي مستند است، پيرامون وصايت اميرالمؤمنين حضرت علي ابن ابي طالب7، اهميت جايگاه غدير خم در فرهنگ تشيع و يادآور شيعيان و پاي بند نمودن آنها به دفاع از غدير خم است.

حديث شريف غدير را حضرت معصومه3 به شش واسطه از حضرت فاطمه زهرا3 و ايشان نيز از رسول خدا6 نقل فرموده اند كه حديث صحيح و مستند است و علامه اميني در كتاب الغدير نقل كرده است[395] و بسياري از علماي شيعه حديث غدير را از منبع حضرت معصومه3 استخراج نموده‌اند. بنابراين اثبات وصايت و جانشيني حضرت علي7 بعد از رسول اكرم6 از اهداف حديثي حضرت معصومه3 بوده است. در كنار اثبات امامت و جانشيني حضرت علي7، حضرت معصومه3 حديث‌هاي مستندي درباره موقعيت امام علي7 نسبت به پيامبر6 نقل كرده است؛ از جمله حديث منزلت و فضايل شيعيان، كه توسط حضرت معصومه3 به شش واسطه از حضرت زهرا3 و ايشان نيز از رسول خدا6 بيان كرده است.[396]

همچنين حديث دوستي آل محمد نيز از فاطمه معصومه3 نقل شد[397] كه در آن آمده است كه هركس حُب به آل محمد6 را داشته باشد، مرگش به مانند مرگ شهداست. حضرت فاطمه معصومه3 رواياتي را در مورد هشدار به مؤمنان براي فراموش نكردن ولايت علي7 و يادآوري روز غدير با سند صحيح نقل كرده است،[398] اين نوع تدوين روايات صحيح و مستند كه از حضرت معصومه3 نقل شده است بيانگر آن است كه انحراف موجود در جامعه مسلمانان از صدراسلام تا زمان آن حضرت ريشه در حذف حضرت علي7 و شأن بلند اوست كه همه مسلمانان در هر زمان به ولايت و خلافت آل محمد محتاج هستند تا از كنار آن راه درست تعالي و بندگي را كسب نمايند و از آنجا كه اين روايات همه مستند بوده و علماي رجالي آن را تأييد مي‌كردند،[399] تأثير بسياري بر مؤمنان به ويژه شيعيان داشته است. روايات معراج كه از ديدار حضرت رسول6 در معراج و درباره شأن و منزلت حضرت علي7 نقل شده بود، همه با رواياتي مستند از حضرت معصومه3 بيان گرديده است.[400]

الگوي عبادت

پارسايي و عبادت حضرت معصومه3 به تأييد بسياري ازبزرگان اسلام نمونه كامل بوده است؛ به ويژه در دوراني كه او زندگي مي‌كرد، اين الگو بودن در عبادت مورد نياز جامعه آن روز بود.[401] عبادت و راز و نياز او كه توأم با آگاهي و عشق به خداوند بود، در اوقات زيادي از شبانه روز صورت مي‌گرفت و با رفتارهاي عبادي تكراري و بي‌محتواي مسلمانان آن روز بسيار متفاوت بود و همگان عبادت او را برگرفته از منش عبادت پدر و مادرش تعريف مي‌كردند.[402] اين گونه عبادت كه از سر شوق و بندگي از وي ظاهر مي‌گشت، در دنياي آلوده و بي‌محتوا از ديانت آن دوران كاملاً مورد توجه قرار مي‌گرفت و عده‌ي زيادي را به سوي عبادت واقعي به ويژه در ميان زنان سوق مي‌داد. عبادت آن بانوي بزرگوار در طول مدت كمي كه در ايران زيسته، در كتب مختلف ثبت گرديده كه نشان از مناجاتي پرشور در حال سجده و ركوع و به كار بردن اذكار و اسماء الهي در برابر خدا بوده است.

الگوي چگونه زيستن و چگونه بودن يك زن: همان طور كه گفته شد، حضرت معصومه3 در سال 173 به دنيا آمد. در اين سال ريطه دختر ابوالعباس سفاح كه به عنوان يك نمونه از زنان بني‌عباس بوده از دنيا رفته است و هم در اين سال خيزران مادر هارون الرشيد نيز از دنيا رفته است.[403] او نيز به عنوان الگوي زن آن دوران مورد توجه همگان قرار داشت. وقتي خيزران از دنيا رفت، هارون الرشيد پا برهنه زير تابوت مادر را گرفت و تا قبرستان قريش او را تشييع كرد؛ در حالي كه تمام راه گل و لاي بود[404] تا به همگان ارزش الگو بودن مادرش را يادآور گردد. مسعودي درباره اموال خيزران مادر هارون الرشيد مي‌نويسد: درآمد خيزران يكصد و شصت ميليون درهم بود[405] كه نشان از تمركز ثروت در دست زنان عباسي و مال اندوزي و دنيا دوستي زنان در دربار بود. الگوي دنيايي زندگي كردن براي مردان آن روزگار نيز همين گونه بوده است، اتفاقاً در همان سال 173 محمد بن سليمان حاكم گماشته شده هارون الرشيد در بصره نيز درگذشت كه موجودي نقد وي به جز املاك و خانه‌ها و مستقلاتش شش ميليون درهم بوده است[406] كه هارون الرشيد تمامي آن را مصادره و بين زنان نديمه و نغمه گران و نوازندگان تقسيم كرد و ديناري از آن به بيت‌المال وارد نشد.[407] زنان در دربارها و مراكز قدرت مورد استفاده مردان و در غنا و فحشا مورد تأييد قرار مي‌گرفتند و اموال زيادي بين آنها تقسيم مي‌شد. خيزران در امور دربار و حكومت به طور مستقيم دخالت مي‌كرد؛ حتي وزير هارون يعني يحيي برمكي بايد گزارش كارهاي خود را به او مي‌داد و او بر همه چيز نظارت مي‌كرد[408] و از اين كنترل، ميليون‌ها درهم زر و سيم به اموال خود افزوده بود كه در لباس و شراب و خوراك درباري مصرف مي‌شد و نشان از تجملات و زياده خواهي‌ها و اسراف‌هاي دربار و پرورش يك چنين الگوهايي براي زنان آن دوران بود.زبيده زن هارون الرشيد نيز چنين روشي را طي مي‌كرد و در اين چنين شرايطي بود كه حضرت معصومه3 با نوع زندگي و اتخاذ شيوه‌ي مؤمنانه، الگوي زندگي زنان مؤمن آن روزگار كه معتقد به امام موسي كاظم7 بودند گرديد. ساده زيستي و دوري از تجملات و در كنار آن داشتن انگيزه‌هاي قوي و بلند و تعالي بخش در جامعه از اهداف او بود كه از اين يكنواختي و دنياگرايي و تكرار زندگي زنان و مؤمنان جلوگيري مي‌كرد. همان طور كه قبلاً ذكر گرديد، يكي از اهداف و الگوهاي زندگي حضرت معصومه3 گسترش اسلام راستين در ديگر مناطق مسلمانان به ويژه ايران بوده است كه اقدامي بزرگ و جسورانه براي رسيدن به اين هدف بلند انجام دادند و در مسير آن جان خود را در اين راه از دست داده و به شهادت رسيدند. علم آموزي و دريدن پرده جهل، تبيين خط راستين اسلام در ميان صدها گروه و نحله انحرافي در آن دوران، مبارزه با خرافات و جهل نسبت به دين، دادن شيوه درست عبادت و بندگي، روشن نمودن حقانيت حضرت علي7 و شيعه اماميه در برابر هزاران دروغ و تهمت، نشان دادن عملي الگوي زن بودن و به تصوير كشيدن توانايي زن مؤمن در دفاع از ارزش‌هاي انساني تا مرز شهادت، شركت در قيام بلند و بزرگ و سراسري فرزندان ائمه اطهار7 به ويژه پدرش امام موسي كاظم7 و برادر گرامي‌اش امام رضا7 در كوچ دادن مسلمانان به تمام نقاط گسترده سرزمين‌هاي اسلامي آن دوران، دين صحيح و دور از انحراف را به مشتاقان حقيقت دين رسانيد و مراكز جديد براي پرورش و كانون سازي شيعه اماميه ايجاد كرد كه از جمله قم به عنوان كانون بزرگ براي انجام اين كار انتخاب شد و حضرت به آن سو حركت نمود.

حضرت فاطمه معصومه3 در راه پيش برد اين اهداف در زندگي كوتاه خود به مقامات بلند معنوي دست يافت ، به طوري كه در بين علماي دين به لقب صديقه[409] و در كلام امام صادق7 به درجه شفاعت كننده دست يافت. امام صادق7 در مورد او فرمود: " فاطمه بنت موسي تدخل بشفاعتها شيعتنا الجنة بأجمعهم " با شفاعت او شيعيان ما وارد بهشت مي‌شوند[410] و در كلام امام رضا7 هم مقام شفاعت و هم مقام معصوم درباره وي نقل گريده است. امام رضا7 فرمودند: " يا فاطمه اشفعي في الجنة "‌اي فاطمه (معصومه) در بهشت براي ما شفاعت كن.[411] همچنين امام رضا7 فرمودند: " من زار المعصومه بقم كمن زارني "[412] هركس فاطمه معصومه را در قم زيارت كند مانند كسي است كه مرا زيارت كرده است و در ميان دختران حضرت موسي كاظم7 تنها فاطمه كبري به لقب معصومه شهرت يافت.[413]

مقام هجرت

هجرت بزرگ حضرت فاطمه معصومه3 از مدينه و حجاز به سوي ايران و قم به انگيزه‌هاي مختلفي صورت پذيرفته است. در درجه اول تبعيت و اطاعت از امام و برادر خويش بود كه او را به ايران فراخواند.[414] او به برنامه ريزي براي آينده مسلمانان در بلاد مختلف توسط امامان معصوم ايمان كامل داشت؛ به ويژه از رواياتي كه از پدر و جد خود امام صادق7 نقل شده بود، خبر داشت كه آنها فرموده بودند: در قم بانويي مقيم مي‌شود و اينكه شهر قم از دهها سال پيش كانون شيعيان گرديده بود و مي‌توانست مركزي براي آموزش علوم شيعي گردد و از آنجا به نقاط دورتر نشر پيدا كند.

ايجاد كانوني براي پشتيباني از حضرت امام رضا7 در ايران، همچنين تأسيس پايگاه مستحكم براي حفظ و نشر انديشه شيعه اماميه تحت حمايت برادرش كه وليعهد مأمون مي‌گرديد. اين حمايت مي‌توانست باعث گسترش و استحكام آن گردد تا آن زمان چنين امكاني براي شيعه در ايران به وجود نيامده بود و بهره برداري از اين امكان براي حضرت معصومه3 بسيار مهم بود. آمدن 400 نفر همراه با كاروان حضرت به سوي ايران كه تعدادي از خواهران و برادران او در اين كاروان بوده‌اند، دليل اين اهميت است. ما در همان دوران شاهد هجرت و كوچ كاروان‌هاي ديگري از سوي سادات شيعه اماميه به سوي ايران بوده‌ايم كه از جمله آن كاروان احمد ابن موسي7 ملقب به شاه چراغ برادر امام رضا7 از ناحيه جنوب ايران است و كاروان پشت كاروان به سوي ايران حركت كرده است؛ به طوري كه تعداد جمعيت سادات اين كاروان‌ها را كه به سوي ايران براي حمايت از اهداف امام رضا7 حركت كرده‌اند، دوازده هزار و ششصد و هفتاد و سه نفر اعلام نموده اند[415] اين هجرت عظيم در اندك زماني به پيدايش شيعه در سراسر ايران منجر شد. از شمال ايران تا مركز و جنوب تحت تبليغات سادات شيعه قرار گرفت. زهد و ورع، عبادت و پارسايي، شجاعت و شهامت اين افراد در كنار علم و آگاهي و قرآن شناسي و روايات درست درباره تاريخ صدر اسلام و نشان دادن راه حق و رهروان آن باعث جلب و جذب افكار و توده‌هاي گسترده مردم مي‌گرديد و با به شهادت رسيدن بسياري از اين امام زاده‌ها در اطراف ايران، مظلوميت و حقانيت آنها براي مردم بيشتر آشكار مي‌شد و لذا حب به شيعه و امامان معصوم7 آن از همان دوران در دل مردم ايران جاي گرفت و به تدريج بخش‌هاي وسيعي از ايران به شيعه گرايش يافته و در آينده‌اي نه چندان دور، حكومت‌هاي طرفدار شيعيان در نقاط مختلف ايران تأسيس گرديد.

در كتاب تاريخ طبرستان از قول ابن اسفنديار چنين آمده است: هر وقت ساداتي را كه به نواحي ايشان نشسته بودند مي‌ديدند، زهد و علم و ورع ايشان را اعتقاد مي‌كردند و مي‌گفتند آنچه سيرت مسلماني است با سادات است.[416]

واكنش مأمون

مأمون پادشاه زيرك و بي‌رحم عباسي به تازگي توانسته بود با كمك ايرانيان، به ويژه با وزارت فضل بن سهل (ذوالرياستين) برادر خود امين را كه در بغداد حكومت مي‌كرد، شكست دهد و سر بريده او را به حضور خود آورد. او تصميم به استحكام و گسترش حكومت خود گرفت و با دقت اوليه‌اي كه به خرج داد، دريافت كه بعد از خطر برادر، خطر قيام سادات علوي برايش از همه مهم‌تر است. لذا با نيرنگ تصميم گرفت كه امام رضا7 را كه به نظر او متعادل بود، از مدينه به مرو بياورد و با وليعهد كردن او، سيل عظيم علويان را به زير پوشش خود گرفته و خطر انقلاب آنها را از ميان بردارد و لذا امام را به اجبار از مدينه به مرو آورد. امّا خيلي زود دريافت كه خاندان امامت بر اين توطئه مأمون تدبيري قوي‌تر زده‌اند. مأمون از طريق جاسوسان خود دريافت كه آوردن امام رضا7 به مرو به شدت مورد استقبال مردم ايران و سادات علوي در عراق و حجاز قرار گرفته و هجرت بزرگي از سوي آنها به سوي ايران در جريان است. يقيناً مأمون دريافته بود كه دو انگيزه‌ي بزرگ در انديشه مهاجران است؛ عده‌اي خود را به مرو مي‌رسانند كه از امام پشتيباني كنند كه اين خطري بود كه كل حكومت مأمون را تهديد مي‌كرد و عده‌ي ديگري در جهت ايجاد پايگاه در ايران هستند تا شيعه اماميه را تحكيم و نشر و پخش نمايند كه اين خطر كل تفكر و اعتقاد بني‌عباس را زير سؤال مي‌برد و نهايتاً تهديدي براي كل نظام بني‌عباس به شمار مي‌رفت. مأمون دريافت كه آوردن امام رضا7 و وليعهد كردن وي هم حكومت او، هم نظام بني‌عباس را به خطر انداخته است؛ لذا براي رهايي از اين وضعيت خطرناك و بحراني به فكر چاره افتاد و با مشورت‌هاي سرداران و مشاورانش تصميمات و اقدامات مختلفي را گرفت و اجرا كرد، از جمله اينكه در سر راه تمام كاروان هايي كه به ايران مهاجرت مي‌كردند، شايعه كرد كه امام رضا7 درگذشته است تا آنها را از اين هجرت‌ها مأيوس و اتحاد آنها را متفرق نمايد. كاروان احمد بن موسي شاهچراغ به فارس و شيراز رسيده بود و قصد رفتن به مرو را داشت. در بين راه هزاران نفر به آنها پيوسته بودند و همگي آماده رزم و جنگ بودند. جمعيت اين كاروان را تا 15 هزار ذكر كرده‌اند. اين كاروان با سپاه مأمون به فرماندهي شخصي به نام قتلغ خان درگير جنگ شد كه سپاه مأمون شكست خورد و به عقب رانده شد، امّا با شايعه كردن اينكه امام رضا7 درگذشته است، به تدريج ياران احمد بن موسي نااميد و پراكنده شده و از ادامه‌ي راه صرف نظر كردند[417] و سپس دوباره سپاه مأمون به احمد ابن موسي7 شاهچراغ حمله كردند و با حيله‌هاي فراوان سرانجام وي را به شهادت رساندند. در اين جنگ دو برادر احمد ابن موسي كه برادران حضرت معصومه3 نيز بوده‌اند، به شهادت مي‌رسند.[418] با اين كشتار، مأمون به زعم خود خطر بزرگي كه حكومتش را تهديد مي‌كرد از خود دور كرد؛ اگر چه براي ما مسلم است كه اين كاروان به حمايت امام رضا7 آمده بودند و قصد جنگ با مأمون را نداشتند، ولي مأمون از آنها به شدت ترسيده بود.

و اما يكي از اين كاروان ها، كاروان حضرت معصومه3 بود كه در هجرت بزرگ خود به شهر ساوه رسيد و سپس حضرت معصومه3 از ساوه توسط موسي بن خزرج صحابي امام رضا7 كه در قم زندگي مي‌كرد، به قم آورده شد.

حضرت معصومه3 به يارانش گفته بود كه او را به قم منتقل نمايند. وي بنابر قولي 17 روز در قم در محله ميدان مير (بيت النور) كه خانه موسي بن خزرج بود زندگي كرد و سپس دار فاني را وداع كرد و با شهادت خود به سوي خداوند شتافت. درباره‌ي چگونگي مرگ و شهادت حضرت معصومه3 دو نظريه وجود دارد.

نظريه اول: حضرت معصومه3 در راه ساوه بيمار شد و با خواسته‌ي خودش او را به قم آورده اند و بعد از چند روز بر اثر شدت بيماري در قم در سراي موسي بن خزرج از دنيا رفته است.

نظريه دوم: به كاروان حضرت در بين راه از سوي سپاه مأمون حمله‌ي نظامي صورت گرفته و با خواست خود به قم آمده و بعد از مدت 17 روز در اين شهر به شهادت رسيده است.

آنچه كه مسلم است اين است كه همراه حضرت معصومه3 تعدادي از برادران و خواهران وي نيز حضور داشته‌اند. نام برادران حضرت عبارت است از: هارون ـ فضل ـ جعفر ـ هادي ـ قاسم ـ زيد كه همه در كاروان چهارصد نفري حضرت معصومه3 حضور داشتند كه به همراه تعدادي از غلامان و كنيزان كه همراه حضرت بوده اند در درگيري‌هاي ساوه با سپاه مأمون به شهادت مي‌رسند.[419]

به نظر مي‌رسد كه ياران و برادران حضرت معصومه3 در نبرد با سپاه دشمن پراكنده شده‌اند، امّا همگي در يك شعاع معين از شهر ساوه در دام سپاهيان مأمون افتادند و به شهادت رسيده‌اند. در ده كيلومتري شهر ساوه امامزاده هارون بن موسي كاظم7مدفون است كه مقبره ايشان هم اكنون زيارتگاه است. همچنين مزار امامزاده هادي در دهكده جمزقان، مزار امامزاده محمد در نزديكي تفرش و مزار امامزاده جعفر در دهستان دستگرد كه همگي از فرزندان امام موسي كاظم7 هستند كه در همين حوالي ساوه تا قم مدفون مدفون شده اند و تعدادي امامزاده كه از نسل همين فرزندان هستند، نيز در اين مسير وجود دارد كه غالباً به شهادت رسيده‌اند.[420] حمدالله مستوفي از مزار امامزاده اسحاق در كنار شهر ساوه نام مي‌برد كه يكي از فرزندان ارشد امام موسي كاظم7 است.[421]

مجموعه روايات موجود به شهادت رسيدن فرزندان امام موسي كاظم7 را در جنگ با سپاه مأمون در ساوه به اثبات مي‌رساند كه همگي همراه كاروان حضرت معصومه3 به قم مي‌آمدند و به نظر مي‌رسد كه بعد از اين حادثه شوم، حضرت معصومه3 نيز مسموم گرديده و با حال بيماري خود را به قم رسانده است.

نويسنده كتاب الحياة السياسيه مي‌نويسد: " و امّا سالار كاروان حضرت فاطمه دختر موسي بن جعفر7 يكي از كساني است كه كه در ساوه مسموم شده و به همين جهت بیش از چند روزي عمر نكرد و به شهادت رسيد. "[422]

همچنين در كتاب قيام سادات علوي آمده است: حضرت فاطمه بنت حضرت امام موسي كاظم7 را در ساوه به دست عمال و مأمورين حكومت عباسي مسموم كردند و با حالت بيماري به قم رفته و در آنجا رحلت نموده است.[423]

نويسنده كتاب شهيده غربت مي‌نويسد با توجه به نقل برخي مورخان و قرائني كه در طول مسير ساوه تا قم مشهود است، همان گونه كه مردان كاروان را به شهادت رساندند، حضرت فاطمه معصومه3 و بانوان همراهش به دست عوامل بني‌عباس مسموم شدند و در طي مسافت هر يك از بانوان با تأثير سم به شهادت رسيدند و در شهرها و روستاهاي مسير حركت به خاك سپرده شدند.[424]

در كتاب دائرة المعارف تشيع آمده است كه قتل عام كاروان هايي كه از سادات و فرزندان علوي و برادران حضرت امام رضا7 بوده است، در مسير ايران مورد حمله نيروهاي عباسي قرار مي‌گرفته؛ از جمله در قمشه ـ شيراز ـ دماوند و ساوه.[425] با آنكه حضرت معصومه3 شاهد قتل عام برادران و برادرزاده ها، ياران و دوستان خود بود كه اين جنايت عظيم مي‌توانست روحيه او را به كل منهدم نمايد و از طرف ديگر خودش با سم مسموم شده بود و توان جسمي‌اش هر لحظه كاهش مي‌يافت، با اين همه دست از هدف اصلي‌اش كه رسيدن به قم بود نكشيد تا قم را با شهادت خود مركز تمركز علوم و عقايد شيعه اماميه نمايد. اين جانفشاني و شهادت طلبي و ايستادگي تا آخرين لحظه زندگي از ديگر صفات برجسته حضرت معصومه3 به شمار مي‌آيد.

نتيجه كلي

در هر صورت چه نظريه اول و سخن از مرگ زود هنگام و ناگهاني حضرت معصومه3 را بپذيريم و چه نظريه حمله مأموران دولتي به كاروان حامل حضرت معصومه3 را، يك اصل در هر دو نظريه مشترك است و آن تحميل شرايط سخت و طاقت فرسا به آن بانوي كريمه است كه منجر به مرگ ناگهاني و زود هنگام وي گرديد و در سن بيست و هفت سالگي در سال 201 هجري به دور از وطن و برادران و خواهرانش و بي‌نصيب ديدار امام رضا7 سرپرست و برادر و امامش در غربت قم به ديار باقي شتافت. امّا پرچم شيعه اماميه را در قم برافراشته نمود و محل دفن او كانون تجمع علما و بزرگان دين گرديد و ايران به تدريج از اين رهگذر روي به باور شيعه نهاد و يكي از اهداف حضرت امام موسي كاظم7 به اجابت رسيد.

احمد ابن موسي شاه چراغ7

احمد ابن موسي ملقب به شاه چراغ يكي از پسران با وفاي امام موسي كاظم7 بود كه ملقب به سيدالسادات الاعاظم مي‌باشد.[426] او در نهضت بزرگ مهاجرت به ايران، سردمدار اوليه آن محسوب مي‌شود كه به همراه تعداد زيادي از شيعيان كه تعداد آنها را از پنج تا پانزده هزار نفر ذكر كرده‌اند، براي دفاع و ماندن در كنار امام رضا7 به سوي ايران هجرت نمودند. امام كاظم7 او را بسيار دوست مي‌داشت.[427] شيخ مفيد او را كريم النفس و جليل القدر و پرهيزكار مي‌دانست كه پدرش او را بسيار دوست مي‌داشت و امام مزرعه خويش را كه به يسيره معروف بود، به او بخشيد، لذا وي مردي با درآمد مناسب گرديد، در شرح احوال او آورده اند كه هزار بنده آزاد كرد.[428] در رجال كشي آمده است كه احاديث زيادي آموخته و به نقل از پدرش آنها را بازگو مي‌كرد و علاقه زيادي به قرآن داشته و با دست خود قرآن را كتابت كرد.[429] در بيشتر كتب تاريخ آمده است كه بعد از شهادت امام موسي كاظم7 مردم به عنوان امام در مدينه با او بيعت كرده اند و سپس او به منبر رفت و بعد از درود و صلوات بر رسول6 و امامان گذشته اعلام كرد كه اكنون شما با من بيعت كرديد؛ بدانيد كه من هم در بيعت برادرم علي ابن موسي الرضا7 هستم و او امام من و امام همه شماست و ولي خدا اوست و پيشوا و جانشين بعد از پدرم مي‌باشد[430] و سپس همه مردم امامت امام رضا7 را پذيرفتند. امام رضا7 از شنيدن اين عمل برادر بسيار خوشحال شد و در حق او دعاهاي بسيار كرد؛ چرا كه از يك تفرقه بزرگ در ميان شيعيان جلوگيري به عمل آورد.

البته تعدا كمي از بيعت كنندگان به امامت امام رضا7 تن ندادند و همچنان اعلام مي‌كردند كه امامشان احمد بن موسي است و فرقه احمديه را به وجود آوردند.[431]

در هر صورت احمد بن موسي بعد از بردن امام رضا7 توسط مأمون عباسي به مرو به سوي ايران حركت كرد. بعضي زمان حركت او را بعد از شهادت امام كاظم7 به منظور حمايت از امام رضا7 ذكر كرده اند[432] يقيناً سپاهي كه تا 15 هزار سرباز برايش ذكر كرده اند براي هر حاكمي بسيار مهم و خطرناك جلوه مي‌نمايد. بخصوص كاروان در بين راه تعداد زيادي از مردم را نيز همراه خود كرده بود و هر لحظه جمعيت آن بيشتر و بيشتر مي‌گرديده است. لذا به دستور مأمون، حاكم شيراز به نام قتلغ خان راه را بر روي آن بزرگ مرد بست و از وي خواست كه سفر به ايران و مرو را متوقف كند كه وي نپذيرفت و سرانجام بين او و سپاهيان قتلع خان جنگ شديدي در گرفت كه منجر به شكست سپاه مأمون گرديد و حاكم شيراز به قلعه شيراز عقب نشيني كرد و سپس دست به توطئه زد و اعلام كرد كه علي ابن موسي الرضا7 از دنيا رفته است. اين خبر باعث سردي و پراكنده شدن ياران احمد ابن موسي گرديد و سپس سپاه مأمون بر باقي مانده آنها تاختند و لشكر او فراري شدند و خود احمد ابن موسي به شيراز آمد و در آنجا جنگ ادامه يافت و سپاه قتلع نمي‌توانست بر او دست يابد. سرانجام به صورت شبيخون از پشت سر بر وي حمله كردند و در محلي در شيراز، او را از پشت سر با شمشير زدند كه بر زمين افتاد و سپس سقف محل را بر روي سر وي خراب كردند كه اين همان محلي است كه اكنون مدفن آن مرد عارف و مجاهد و مهاجر خداست.[433] او را نه كفن كردند و نه مقبره‌اي برايش ايجاد كردند و در زير خروارها خاك ساختمان مدفون گرديد. 

لقب شاه چراغ

در مورد وجه شهرت احمد بن موسي به شاه چراغ آورده اند كه در زمان عضدالدوله ديلمي پيرزني نزد او رفت و اظهار داشت شب‌ها نزديك تپه منزل من چراغي روشن ديده مي‌شود و چون نزديك مي‌روم اثري نمي‌بينم. شاه شبي به خانه پيرزن رفت و آنجا خوابيد و زن وقتي دوباره آن نور را ديد شاه را بيدا كرد، شاه هم آن نور را هفت بار ديد. روز بعد دستور داد تپه را حفر كردند و به هنگام حفر به سردابي رسيدند كه جسدي روي تخت بود. عارفي به نام شيخ عفيف الدين شب خواب ديد كه شاه به ديدار احمد ابن موسي7 رفته است و خواب خود را به شاه اطلاع داد، عضدالدوله آن روز را تعطيل اعلام كرد و بر آن سرداب بناي باشكوهي بنا نهاد و لقب شاه چراغ را به همين دليل به احمد بن موسي داده اند[434] و نيز آورده آن كه بر نگين انگشتر وي اسم او حك شده بود.[435]

امام رضا7

وارث همه دردها و رنج‌هاي امام موسي بن جعفر7 حضرت امام رضا7 بود. او كه مقام امامت و جانشيني به جاي پدر را به عهده داشت با دريايي از مشكلات و مصائب مواجه گرديد. در سن 35 سالگي بعد از شهادت پدرش بر كرسي امامت الهي نشست و هدايت مؤمنان و مسلمانان را به عهده گرفت. امام رضا7 در سال 153 هجري (بنابر قول مشهور) چشم به جهان گشود[436] و 28 سال كنار پدر از نزديك شاهد همه مشكلات و مسئوليت هايي كه پدرش با آن دست و پنجه نرم مي‌كرد بود و راه و خط استراتژيك رهبري و امامت را آموزش ديد و بعد از شهادت پدرش پاي در همان اهداف نهاد و به پيش برد آنها همت گماشت. امّا دوران امامت امام رضا7 علاوه بر مشكلاتي كه از دوران پدر به عهده ايشان گذاشته شده بود، با مشكلات خاص و پيچيده ديگري نيز رو در رو گرديد كه بعضي از آنها را مي‌توان به شرح ذيل بيان نمود.

مشكلات خاص دوران امام رضا7:

1 ـ خون خوارتر شدن هارون الرشيد بعد از به شهادت رساندن امام كاظم7 كه به تبع آن تيغ در ميان سادات و بازماندگان خاندان عصمت و طهارت نهاد و عده زياد ديگري را نيز به شهادت رسانيد.[437]

2 ـ به اوج قدرت رسيدن حكومت عباسيان و اقتدار كامل بر همه امور و حذف قدرت‌هاي موازي مانند برمكيان، زيديان و ... كه از اين رو فعاليت و هدايت مردم براي امام بسيار سخت و مشكل مي‌گرديد. ميل به دنيا و گرايش به عيش و عشرت و لذت و سرمايه اندوزي در مردم رو به افزايش نهاد، ايجاد شك در باور امامت و جانشين حضرت رسول6 شدت گرفت، آزادي در بي‌ديني و بي‌ارزش نشان دادن معيارهاي اخلاقي و احكامي و عرفاني شيعه و ندادن امكان پاسخگويي به شبهات توسط بزرگان شيعه اماميه و ... از جمله اين معضلات بوده است.

3 ـ از سوي ديگر شكاف اعتقادي در ميان شيعيان و حتي نزديكان به حضرت امام موسي كاظم7، در زمان امام رضا7 از مهم ترين مشكلات ايشان به شمار مي‌رفت. خيانت بعضي از كارگزاران امام كاظم7 به باورهاي شيعه به تأسيس فرقه‌هاي اعتقادي مانند واقفيه منجر شد كه خيلي سريع رشد يافته و رو در روي امام قد علم كردند. فرقه اسماعيليه شكل بنيادي خود را تشكيل داد و عملاً به صحنه سياسي و اعتقادي پاي نهاد. مدعيان امامت از گوشه و كنار سر بر آوردند. ادريسيان اقدام به تشكيل حكومت، بعد از شكست در فاجعه فخ كردند و به اسم امامتِ شيعه بر مصدر قدرت در شمال آفريقا نشستند. بعضي از فرزندان و نزديكان امام كاظم7 به خدمت هارون و سپس مأمون در آمدند. فرزندان و اعقاب امام حسن7 اقدام به گرفتن قدرت به ويژه در شمال ايران كردند و عده زيادي نيز به گرد آنها جمع شدند و از اين دست مصائب در آن دوران بسيار بود.

4 ـ شبهات اعتقادي و تعرض به اصل شيعه از همه سو گسترش يافته بود و علماي مذاهب و فرقه‌هاي مختلف از تصوف تا مزدكي و مانوي و خوارجي و مسيحي و يهودي و ... گرفته تا فرقه‌هاي متفاوت معتزله و اهل سنت و سلفي و ... همه و همه با سؤالات و عملكردهاي خود به مبارزه با دين اصيل شيعه اماميه آمده بودند كه از اين رهگذر، مباحث اصولي همچون توحيد، نبوت، معاد، عدالت، امامت، سياست، اخلاق، معرفت و علم و ... تعريفي وارونه و غير منطبق بر اصل خود پيدا كرده بودند و امام رضا7 در تنهايي و غربت خود بايد به پاسخ گويي همه اين مشكلات مي‌پرداخت. يكي از القاب امام رضا7 عمودالدين است و او را عالم آل محمد6 نيز مي‌ناميدند، زيرا مواجهه با اين انحرافات و مقاومت كردن در برابر آنها او را ستون دين خدا قرار داده بود. امام اندكي پس از شهادت پدرشان در مدينه و در سفري به كوفه و بصره به مناظره‌هاي زيادي با علماي اديان روي آوردند.[438]

5 ـ حكومت منحرف عباسي در بعد فرهنگي از مدتها قبل اقدام به جعل تاريخ اسلام و احاديث و روايات تاريخي نموده بود و شيعه را ساخته شده دست يهوديان معرفي مي‌كرد و با هزينه بسيار زيادي كه وابستگان به حكومت عباسي در اين هدف خود انجام دادند، موفق شده بودند كه عده زيادي از علما و مردم را به سوي اين باور گرايش دهند؛ لذا دشمني بسياري از سوي فرقه‌هاي مختلف از جمله سلفي‌ها با شيعه در آن زمان صورت مي‌گرفت كه يكي از مسئوليت‌هاي امام رضا7 پرده برداري از اين توطئه عظيم بود؛ لذا ايشان مبحث امامت را به عنوان مهم ترين باور براي شيعيان طرح مي‌كردند و تبيين‌هاي بسيار زيادي را درباره امامت با استدلال و منطق به جامعه ارائه دادند. امام مباحثه با تفكرات باطل را در سرلوحه برنامه‌هاي خود قرار داده بودند.[439] امام توجه به امامت و جانشيني حضرت رسول6 را به حدي مهم مي‌دانست كه در هر جايي كه امكان برايش پيش مي‌آمد آن را مطرح مي‌كرد. در سفر مشهور او به مرو كه به اجبار مأمون، خليفه عباسي صورت گرفت، در نيشابور جمله معروف خود كلمة لا ا... الا ا... حصني و من دخل حصني اَمَنَ من عذابي ... را بيان داشته كه شرط در امان بودن را باور به امامت و امامت خودشان دانسته‌اند. (به شرطها و شروطها و انا من شروطها).[440]

6 ـ از جمله مشكلات امام رضا7 نداشتن شرايط زماني و مكاني براي دفاع از اسلام و شيعه اماميه بوده. هارون الرشيد بعد از شهادت امام كاظم7 مأموران زيادي را به تجسس در احوال امام گماشت تا هر گونه تحرك او را زير نظر بگيرند كه در صورت ديدن اقدامي از سوي امام او را مانند پدرش به شهادت برسانند و امام خود را در تقيه‌اي سنگين قرار داد تا خود و پيروانش را حفظ كند و اين يكي از استراتژي‌هاي امام در زمان هارون الرشيد بود. مأموري براي هارون الرشيد پيغام آورد كه بعد از شهادت امام كاظم7، امام رضا7 به بازار رفته است و براي خود يك خروس و يك گوسفند و يك سگ خريده است. اين خبر وقتي به هارون الرشيد رسيد گفت: از خطر علي بن موسي آسوده خاطر شديم.[441]

در همين فرصت كم امام به تربيت شاگرادان بزرگي پرداخت كه از جمله آنها: احمد بن محمد بزنطي، محمد بن الفضل الكوفي، ابراهيم بن محمد همداني، عبدالله بن جندب بجلي، اسماعيل بن سعد اشعري، حسن بن علي وشاءِ، محمد بن سليمان ديلمي، حسن بن سعيد اهوازي و ريان بن شبيب و ... بوده است.

7 ـ مواجهه با مأمون و شرايط پيچيده‌اي كه خليفه مُزّور عباسي براي امام ايجاد كرد، نيز يكي از مشكلات دوران امامت امام رضا7 است. بردن اجباري امام از مدينه به مرو، اصرار بر گرفتن خلافت توسط مأمون به ايشان، اصرار بر وليعهدي و ... از جمله ستم هايي بود كه به امام رضا7 وارد شد و نهايتاً امام رضا7 بعد از تهديد به قتل از سوي مأمون اعلام كرد كه با شروطي وليعهدي را مي‌پذيرم كه شروط امام چنين بود: امر نكنم، نهي نكنم، فتوايي ندهم، داوري نكنم، كسي را منصوب ننمايم، كسي را معزول نگردانم، و هر چه كه بر پاست را تغيير ندهم و مأمون همه اين شرايط را پذيرفت و لذا همه به وليعهدي امام رضا7 با او بيعت كردند. بعد از اين مشكل، مأمون با تشكيل جلسات مناظره با علماي اديان مختلف و وارد كردن امام در اين جلسات سعي مي‌كرد كه امام را در برابر پرسش‌هاي علما خلع سلاح كند و او را خوار و خفيف گرداند. اگر چه اين مناظرات در راستاي اهداف امام نيز قرار داشت، امّا فشارهاي زيادي را در اين زمينه بر امام وارد آورد و مكر خداوند بر مكر مأمون غلبه كرد و شيعه و حقانيت آن را در سرزمين ايران و مرو و خراسان به اثبات رسانيد.

8 ـ مواجهه با تهمت‌ها و افتراهايي كه براي بد نام كردن امام رضا7 به وي مي‌زدند. ديگر مشكلي كه امام داشتند، تهمت‌ها و دروغ هايي بود كه به طور مستمر توسط دربار بني‌عباس يا مخالفان شيعه به ايشان وارد مي‌كردند و امام را در چشم مردم خوار مي‌نمودند كه خداوند اين حيله مأموني را نيز بي‌اثر نمود.

تحليلي بر چرايي بردن امام رضا7 به مرو توسط مأمون عباسي

دوران امامت امام رضا7 مصادف بود با فوران فتنه مدعيان امامت و جانشيني حضرت امام موسي بن جعفر7. همان طور كه قبلاً گفته شد، مدعيان به چند گروه تقسيم مي‌شدند. گروهي كه به قائم بودن و مهدي بودن امام كاظم7 معتقد شدند و ايشان را در غيبت مي‌دانسته‌اند، مانند واقفيه و ... و گروهي كه مانند واقفيه به مهدي بودن امام كاظم7 معتقد بودند، امّا شخصي به نام محمد بن بشير را به عنوان جانشين خود برگزيدند كه به اين فرقه بشيريه نام نهاده اند و گروهي به امامت محمد بن اسماعيل بن جعفر صادق7 روي آوردند كه به مباركيه مشهور بودند كه با فرقه اسماعيليه متحد گرديدند و نام آنها اسماعيليه گرديد. اين فرقه حتي امامت امام كاظم7 را نيز قبول نداشت.

از سوي ديگر مدعيان امامت و دست به شمشيرِ ديگري نيز وجود داشتند كه از نسل‌ها قبل با شعارهاي انقلابي بر عليه حاكمان بني‌اميه به مبارزه مسلحانه روي آورده و هزاران كشته از خود به جاي گذاشته بودند و تعداد زيادي از سادات و علويان مخالف ظلم و بيداد بني‌عباس در آن زمان به اين گروهها روي آوردند، نظير گروههاي زيديه، حسنيه و ... كه با مرگ هارون الرشيد و جنگ امين و مأمون فرصت مناسبي براي همه اين گروهها پيش آمد كه در ميان مردم و علويان نفوذ يابند و متحدان زيادي را به خود جذب كنند. در آن شرايط تعداد ياران و شيعيان آگاه و معتقد به امامت امام رضا7 در حجاز و عراق بسيار اندك بود و امام رضا7 با اعلام تقيه براي كليه شيعيان خود، آنها را در برابر حمله نظام حاكم در زمان هارون الرشيد محفوظ نگاه داشت و از زمان امامت خود در سال 183 تا استقرار مأمون در سال 200 به عنوان خليفه بي‌رقيب در مرو يعني 17 سال يكي از مهم ترين كارهاي امام رضا7 مبارزه و استدلال و افشاگري بر عليه اين فرقه‌هاي مخالف حق بوده است كه در آن زمان واقفيه از همه قدرتمندتر و خطرناك‌تر بوده اند و مباحثات و مناظراتي كه امام رضا7 در مدينه و در كوفه و بصره در آن زمان قبل از رفتن به مرو انجام داده است، در راستاي همين مبارزات براي تبيين حق و توصيف درست شيعه اماميه بوده است. امام رضا7 در حجاز و عراق علاوه بر مناظره با فرقه‌هاي غير شيعي اسلامي به مباحثه و مناظره با علماي اديان مختلف از يهودي و مسيحي گرفته تا زرتشتي و هندو پرداختند[442] و با پيروزي‌هاي مكرري كه در برابر مخالفان به دست آوردند، به شدت به شهرت رسيدند و لقب عالم آل محمد6 براي ايشان به اثبات رسيد.

17 سال كار مداوم امام در پرورش همه جانبه شيعه و توصيف صحيح امامت و مديريت الهي و تبيين مباني عقيدتي و عبادتي اسلامِ راستين يكي از دستآوردهاي مهم امام رضا7 در آن دوران بوده است كه شيعه اماميه را كه در زمان امام كاظم7 بخصوص در پنج سال آخر عمر امام قبل از شهادت در زندان به انزواي كامل بود، همچون خورشيد درخشان هويدا كرد و غبار تهمت و پيرايه‌ها و شك‌ها و شبهه‌ها و ... و خيانت ياران و مدافعان از چهره آن پاك شد و بالاترين موفقيت ممكن براي وي پديد آمد. گرايش دوباره بسياري از سادات و خاندان بني‌هاشم به دور محور امامت امام رضا7، كشف بي‌پايه و اساس بودن ادعاي مدعيان رهبري فرقه واقفيه، پاسخ يافتن تمام سؤالات اعتقادي مخالفان، بي‌اثر ماندن توطئه‌هاي حاكمان بني‌عباس و كم شدن آسيب آنها به مؤمنان و شيعيان امام رضا7 و گسترش يافتن همه جانبه شيعه در حجاز و عراق و ميل شديد در مردم براي پيوستن به امام رضا7 و ... از جمله اين دستآوردها در 17 سال اول امامت آن امام بزرگ بوده است. از اين رهگذر آوازه بي‌همتا بودن علم و درايت و رهبري و امامت امام در همه جا پيچيد و تفكر و اعتقاد او را به عنوان تنها خط مدافع اسلام و منش او را به عنوان بهترين راه تعالي و بندگي به درگاه خدا مطرح كرد.

اكنون بعد از 52 سال كه از امامت امام موسي بن جعفر7 و امامت امام رضا7 گذشته بود، شيعه با رهبري امام رضا7 به عنوان بزرگترين رقيب غير قابل شكست براي تمام اديان و انديشه‌ها و اعتقادات و نظام‌هاي حاكم مطرح شده بود و تفكر اصيل شيعه اماميه از محدوده حجاز و عراق پا فراتر مي‌گذاشت و به عنوان باور اعتقادي و مكتبي كه اراده هدايت جهاني دارد، سر بر آورده بود . تفكري كه مدعي هدايت براي كل اقوام و تمام جهان شده بود و هيچ دين و مسلكي در برابر او تاب مقاومت نداشت و امام رضا7 لاك دفاعي اعتقاد و باور شيعه را درهم شكست و در سطح جهان اسلام و به تبع آن در سطح جهاني همآورد طلبيد كه هيچ كس در برابر آن تاب نياورد. اين خطري بود كه مأمون در مرو بعد از بريدن سر برادر خود امين و آويختن آن به دروازه مرو آن را احساس كرد. مأمون و خاندان سهل كه دربار هارون را كنترل مي‌كردند، به يكباره با ديگر جريان اعتقادي قدرتمندي در مركز كشور اسلامي يعني حجاز مواجه شدند كه قدرت مبارزه با آن را نداشتند . اين تفكر در درجه اول بني‌عباس را خلع سلاح كرده بود. بني‌عباسي كه زخم شمشير مأمون و ايرانيان حامي او نيز پيكر ظالمشان را به شدت زخمي كرده بود. در حقيقت عباسيان در قدرت و شكوه و تفكر و اعتقاد به طور كلي فرو ريخته بودند و از همين زمان به بعد ما شاهد به ضعف و زبوني افتادن اين حكومت فاسد در تاريخ مي‌شويم كه به تدريج عظمت هاروني آن رو به افول نهاد و در دهها سال بعد بني‌عباس را ايرانيان و ترك‌ها و بربرها با كشتار و بي‌رحمي‌هاي بسيار در خاندان خلفاي عباسي و فرزندان آنها اداره مي‌كردند و ديگر هيچ گاه عباسيان به شكوه و اقتدار قبلي خود دست نيافتند و مأمون باهوش ترين خليفه عباسي اين مهم را دريافته بود . از طرفي خود مأمون بعد از پيروزي كامل بر برادر خود در مرو و شمال سرحدات آن با فرقه‌ها و گروه‌هاي مبارز و جنگجويي روبرو بود كه به لحاظ اعتقادي و مكتبي و ملي گرايي دست به شمشير و مبارزه با بني‌عباس زده بودند و رفتن هارون الرشيد با سپاه نظامي بسيار قبل از مردنش به سوي مرو براي سركوب همين گروهها بوده است. در جنوب خراسان در سيستان و بلوچستان خوارج با كامل كردن بُعد اعتقادي خود آن سرزمين‌ها را كنترل مي‌كردند. در شمال غرب خراسان، مزدكيان و مانويان و خرم دينان در حال رشد و گسترش بودند. اديان مسيحي و يهودي نيز براي خود جايگاه ويژه تشكيل داده بودند. در شمال خراسان و آن سوي رودهاي سيحون و جيحون مبارزان ملي گرا و با گرايشات متفاوت دست به شمشير مي‌بردند كه اين شرايط براي مأمون قابل تحمل نبود؛ لذا به دنبال افرادي مي‌گشت كه بتوانند تفكر و اعتقاد اين مخالفان را زمين گير گرداند و بي‌پايه بودن آنها را اثبات كند. اين دو انگيزه يعني اول به كنترل در آوردن و زير نظر گرفتن جريان اعتقادي قدرتمند امام رضا7 و شيعه اماميه در حجاز و عراق و دوم بي‌اثر كردن تفكرات مدعيان مخالف در خراسان و مرو و شمال آن از مهم ترين اهداف مأمون براي آوردن امام رضا7 به مرو بوده است. البته انگيزه‌هاي ديگري نيز وجود داشته است كه بعضي از آنها عبارتند از: جذب علويان و مبارزان و سادات بني‌هاشم به حكومت، ايجاد اتحاد و يكپارچگي در كل نظام، جلوگيري از محبوبيت بيشتر امام رضا7 در عراق و حجاز، خراب كردن شخصيت امام رضا7 با تهمت‌ها و شايعات دروغين و ... .

خصومت با امام رضا7 توسط مأمون

درباره خصومت شخصي مأمون با امام رضا7 در كتب روايي مطالب متعددي آورده شده است.

مأمون علي رغم اينكه امام را براي انگيزه هايي كه در بالا اشاره كرديم به مرو آورده بود، انگيزه ديگري را نيز در سر مي‌پروراند و آن شكستن شخصيت امام در ميان شيعيان و گروندگان به وي بود. استقبال از امام در نماز عيد فطر و جلوگيري مأمون از خواندن نماز ايشان، جلوگيري و بهم زدن جلسات علمي امام بعد از آنكه مأمون دريافت كه اين جلسات و مناظرات بر عليه نظام عباسي و تقويت امام رضا7 پيش مي‌رود، از جمله اين خصومت‌ها بود. ابوالصلت هروي مي‌گويد: به مأمون خبر دادند كه اباالحسن الرضا7 مجالس كلام و عقايد برگزار كرده و مردم شيفته دانش او شده‌اند. مأمون بلافاصله به محمد بن عمرو طوسي حاجب خويش دستور مي‌دهد كه مردم را از حضور امام طرد نموده و بيرون كنند و سپس امام رضا7 را احضار و وقتي كه نگاهش به امام افتاد، به آن حضرت اهانت مي‌كند. حضرت با ديدن اين منظره به خشم آمده و از نزد او بيرون مي‌رود.[443]

مأمون به كارگزارانش دستور داده بود كه شايعات زيادي بر عليه شخصيت امام رضا7 ساخته و در ميان مردم پخش نمايند.

هشام ابن ابراهيم عباسي كه فضل بن سهل او را به عنوان مراقب امام قرار داده تا بر حضرت سخت گيري كند، از طرف امام رضا7 به دروغ پخش كرده بود كه آن حضرت ساز و آواز و غنا را حلال كرده است.[444]

همچنين ابوالصلت هروي مي‌گويد: شايعه كردند كه امام رضا7 معتقد است كه همه مردم برده و بنده ما هستند و اين شايعه را نزد امام بيان نمود. امام7 فرمودند:

اگر همه مردم بندگان ما باشند چنان كه مي‌گويند، پس ما اين غلامان را به چه كسي بفروشيم؟! و حضرت به اسحاق بن عيسي مي‌فرمايد: به من خبر رسيده است كه مردم مي‌گويند كه ما گفته‌ايم مردم بنده و برده ما هستند. نه؛ به حق آن خويشي كه با رسول خدا6 دارم، چنين چيزي را هرگز نگفته‌ام و نه از پدرانم چنين چيزي را نشنيدم و نه يكي از اجدادم چنين چيزي به من گزارش داده است.[445]

كاملاً مشخص است كه دربار مأمون سعي مي‌كرده كه امام را عياش و خوش گذران و داراي رذايل اخلاقي معرفي كند تا چهره معنوي او را مخدوش نمايد . از سوي ديگر شخصيت او را نژاد پرست و مستبد و ديكتاتور تعريف مي‌نمايد تا آنجا كه همه مردم را برده و تيول خود تصور مي‌كند كه فقط بايد براي آنها انشاء كرد كه چه بايد بكنند و هيچ گونه حق و اراده و قدرت تصميم گيري براي مردم قائل نيست . اين كه توطئه‌ها بسيار حساب شده بود و تنها خراب كردن شخصيت امام مدّ نظر نبود، بلكه انديشه و افكار و كرامات و معجزاتي را كه از آن حضرت ظاهر مي‌شد نيز تخريب مي‌كرد. افكار و اعتقاد و باور او را نيز دروغ مي‌انگاشت. در همين راستا بود كه مأمون دستگاه سياسي خود را براي به شهادت رساندن امام راضي كرد و بلافاصله بعد از شهادت امام به خاندان امامت كه براي هجرت به ايران سرازير شده بودند حمله برد و بسياري از آنها را به شهادت رسانيد كه تا 7 تن از برادران امام را كه به ايران آمده بودند به همراه يارانشان قتل عام كرد. احمد بن موسي شاهچراغ را در فارس و ابراهيم و اسحاق و عبدالله را در ساوه و آوه و دامنه‌هاي كوه زاگرس و حضرت معصومه3 را با سم در راه مسموم نمود كه بعد از 17 روز در قم به شهادت رسيد. مأمون به تمام فرمانروايان خود در هر منطقه‌اي دستور داد كه به دستگيري علويان بپردازند. مأمون بعد از تخريب شخصيت معنوي و فكري و سياسي امام رضا7 و به شهادت رسانيدن او و خاندانش طرحي نو در انداخت و براي همه درباريان و چاپلوسان حكومتش بيان كرد كه بايد آثار امام رضا7 و خط فكري ايشان را به طور كلي پاك كرد. در ميان روايات تاريخي اخبار غم بار و شيطاني از عملكرد مأمون بعد از به شهادت رسانيدن امام رضا7 نقل شده است. مأمون به كارگزارش در مصر نوشت كه منبرها را شستشو دهند، زيرا پيش‌تر برفراز اين منبرها نام امام رضا7 در خطبه‌ها برده شده است.[446]

آري مأمون همه منبرهايي را كه نام امام رضا7 بر روي آن برده شده بود نجس معرفي مي‌كرد و به پاكسازي آنها كه در حقيقت پاكسازي آثار شكوهمند امام بود اقدام كرد. مأمون وقتي كه به بغداد آمد، پرچم سبز را كه نشانه علويان طرفدار امام رضا7 بود برانداخت.[447] تا نشانه‌اي از سرافرازي و هويت آنها نماند. همچنين دستور داد كه از تمام اعقاب علي ابن ابي طالب7 در ورود به كاخ او جلوگيري كنند.[448]

كاملاً مشخص است كه مأمون و دربار فاسد او سعي بر قطع كردن ارتباط با ياران باقي مانده امام رضا7 نمود تا حقيقت از زبان آنها آشكار نشود. ترور جاني، ترور شخصيتي و ترور اعتقادي و فكري سه ويژگي مأمون بعد از شهادت امام رضا7 در ميان ياران او بوده است.[449] بدين ترتيب سعي در پاكسازي حركت عظيم امام رضا7 و شيعه اماميه نموده است. مأمون با به ازدواج در آوردن دختر خود‌ام فضل به همسري امام جواد7 قصد مصادره به مطلوب كردن حركت بلند امام به سوي خود نمود تا بدين ترتيب امكان فعاليت و پيگيري اين خط الهي را نيز به كنترل خود در آورد و آينده را نيز براي خود و حزب بني‌عباس تضمين كند.

چرا امام قبول كرد كه به مرو برود ؟

آنچه كه از روايات تاريخي درباره رفتن امام رضا7 به مرو به ما رسيده است، حكايت از اين امر دارد كه امام به هيچ وجه حاضر به رفتن اين سفر نبوده اند و دعوت از امام توسط مأمون و فضل بن سهل يكي دو بار صورت پذيرفت و امام موافقت نمي‌كرد. مأمون اين دعوت را چنان ماهرانه انجام مي‌داد كه حتي برخي از شيعيان امام را نيز به اين امر موافق مي‌كرد. امام به كساني كه به دعوت مأمون رأي مثبت مي‌دادند، مي‌فرمود:

به حرف‌هاي مأمون مغرور نشويد و فريب او را نخوريد. سوگند به خدا، كسي جز مأمون قاتل من نخواهد بود، امّا من ناگزيرم شكيبايي ورزم تا وقت موعود فرا رسد .[450]

 و بار ديگر مأمون شخصي به نام رجاء ابن ابي الضحاك را به محضر امام فرستاد و او با فشارها و تهديدات فراوان، امام را وادار به رفتن به مرو كرد و وقتي كه امام قصد رفتن كرد به سر قبر حضرت رسول6 آمد و خود را روي قبر انداخت و صداي گريه‌اش بلند بود. شخصي به نام محول سجستاني نقل مي‌كند كه در آن هنگام به امام نزديك شدم و سلام كردم؛ امام فرمودند: مرا زيارت كن، زيرا من از كنار قبر جدم مي‌روم و در غربت خواهم مرد و در كنار هارون الرشيد دفن خواهم شد[451] و در بين راه در مكه و قادسيه و بصره و ... امام همين گونه سخنان را براي مردم بيان كرده است.[452]

كراهت و خوش نداشتن امام از آمدن به مرو نزد مأمون كاملاً مشهود و غير قابل انكار است. اين خودداري قطعاً دلايل مختلف داشته است كه شايد بعضي از آنها را بتوان برشمرد. دوري از شهر آبا و اجدادي و وطن اصلي يعني مدينه و مكه، تنها ماندن خانواده و اقوام و بسياري از يارانش كه به سختي آنها را پرورش داده بود، رفتن به شهرهاي غريب و ناشناخته و غير بومي، زندگي كردن در كنار كساني نظير مأمون و دستگاه سياسي فاسد او، تحمل وليعهدي و مشروعيت بخشيدن به نظام مأموني توسط امام، به شهادت رسيدن در خراسان به دست مأمون و ... از جمله دلايل اوليه اين اكراه بوده است. از طرفي نهضت عظيم مبارزه با انديشه‌هاي باطل در آن دوران هنوز ادامه داشت و امام استمرار آن را خواهان بود.

با همه اين موارد رفتن به مرو را برگزيد. اينجا اين سؤال پيش مي‌آيد، چرا امام در نرفتن مقاومت نكرده است؟ قطعاً گفته مي‌شود كه او را به شهادت مي‌رسانيدند. اين جواب قانع كننده نيست، زيرا اولاً همين شهادت براي امام در مرو هم به وجود آمد و خود امام آن را پيش گويي كرد، ثانياً هيچ يك از امامان از شهادت در راه خدا ترس و واهمه‌اي نداشته اند و مانند امام حسين7 همگي حاضر به فداي جان خود در راه اسلام بودند. مسلم است كه امام اهداف خاص ديگري داشته است كه شايد بتوان در موارد ذيل آنها را جستجو كرد:

1 ـ اولاً همان طور كه در اين نوشتار آمده، امام موسي بن جعفر7 مهاجرت بزرگي را براي تمام پيروان شيعه اماميه برنامه ريزي نمود كه در رأس آن آمدن آنها به ايران بود و اكنون امام رضا7 در استمرار اهداف پدرش مي‌توانست با خود عده زيادي از سادات علوي و شيعيان عالم و مؤمن را داخل ايران كند و با توجه به موفقيتي كه در كنار مأمون به دست مي‌آورد، از آنها حمايت و پشتيباني نمايد و سيل عظيم مؤمنان و سادات علوي كه در پي آمدن امام رضا7 به ايران به سوي اين سرزمين حركت كردند، بيانگر صحت اين نظريه است كه در جاي جاي ايران مستقر گرديدند.

2 ـ همان طور كه قبلاً ذكر گرديد، ايران به ويژه شمال خراسان محل فعاليت انواع فرقه‌ها و حزب‌ها بود كه داراي اعتقاد و برنامه خاص اجتماعي و فرهنگي و ... بودند كه كسي غلط بودن و بي‌اعتبار بودن آنها را برملا نكرده بود. امام با به دست آوردن موقعيتي كه مأمون در جهت اهداف خود براي او فراهم آورد، توانست در مناظره‌هاي بسيار قدرتمند و مستدل تمام اين فرقه‌ها را درهم بكوبد. اين انديشه‌ها كه در دوران بني‌عباس فرصت بازسازي و تحكيم مباني فكري خود را به دست آورده بودند، بسيار در ميان مردم نفوذ كرده و آنها را جذب مي‌كردند كه اگر شيعه و شيعيان مي‌خواستند در ايران مستقر شوند و موفق به گسترش و جذب مردم شوند، لازم بود كه باطل بودن اين فرقه‌ها و اديان آشكار شود.

در مرو امام رضا7 با جاثليق (لقب بزرگترين رهبر كليسا)، رأس الجالوت عالم بزرگ يهودي، عمران صائبي نماينده صائبيان، بزرگ هيربدان رهبر زرتشتيان، سليمان مروزي بزرگ ترين متكلم خراسان، و علي بن محمد بن الجهم كه از بزرگترين شبهه ايجادكنندگان در دين بود و ... به مباحثه و مناظره پرداخت و تمام آنها را با استفاده از كتب و اعتقاد خودشان محكوم نمود، به طوري كه بعضي از آنها كلاً دست از اعتقاد خود كشيدند . به عنوان مثال سليمان مروزي به دست امام رضا7 مسلمان شد و يكي از مدافعان سرسخت اسلام و مكتب اهل بيت7 گرديد.

3 ـ در اين مناظرات در دربار مأمون، خداوند با غلبه مكر خود بر مكر مأمون براي امام فرصت بسيار مناسبي ايجاد كرد. امام توانستند كه يك دوره از مباحث اصلي اسلام و شيعه اماميه را براي همه طرح و تشريح نمايند. كاري كه انجام آن در شرايط معمولي و عادي بسيار سخت و با هزينه‌هاي فراوان و مخاطرات شديد به سختي انجام مي‌شد، در دربار مأمون و با حمايت او اين مهم صورت پذيرفت. اگر به رئوس مباحث طرح شده توسط امام و پرسش گران دقت كنيم، در مي‌يابيم كه موارد ذيل تبيين و اثبات شده است.

اثبات نبوت پيامبران گذشته، اثبات تأييد انبياء گذشته به بعثت آخرين پيامبر يعني حضرت رسول اكرم6، اثبات بنده بودن حضرت مسيح7 نه خدا بودن ايشان، اثبات معجزات و كرامات پيامبران، علت خلقت عالم از سوي خداوند، خلق عالم از عدم، اثبات وحدانيت خداوند و بي‌شريك بودن او، تشريح علم خداوند و علم حضوري و حصولي، ازلي و ابدي بودن خداوند، فرق ذات و صفات خداوند، تشريح اسماء الحسني خداوند، همچنين امام مسائل اعتقادي همچون بداء، اراده و ... را نيز توصيف كرده‌اند. جهنم و بهشت، عذاب و پاداش، گناه و ثواب و ... از موارد ديگر مطرح شده به زبان امام رضا7 در برابر مخالفان بوده است. اثبات عصمت انبياء و امامان و عصمت حضرت علي7 و خاندان عصمت و طهارت و پنج تن آل عبا از موضوعات مطرح شده امام در اين مناظرات بود و دهها موضوع ديگر كه توسط امام رضا7 در اين مناظرات طرح شده و به اثبات رسيده است.

4 ـ اثبات موارد فوق در زمان اجداد امام رضا7 نيز طرح و بيان شده بود، امّا طرح آن در دربار مأمون مزاياي ذيل را به همراه داشت:

الف ـ در دورترين نقطه حكومت و ايران صورت مي‌گرفت. جايي كه اكثريت مردم از اثبات اين حقايق آگاهي نداشتند و هيچ كس نظرات امامان معصوم گذشته مانند امام باقر7 و امام صادق7 و شاگردان بزرگ آنها را به اين مناطق نياورده بود.

ب ـ اين معيارهاي ارزش و اعتقادي در بحث و استدلال مخالفان و بزرگان عالم آنها اتفاق افتاده بود، نه در كلاس درس.

ج ـ اولويت طرح اين مسائل در جامعه ايران، خراسان و شمال خراسان شك و شبهات بسياري را در ميان مؤمنان و ديگر مردم از ميان برد؛ زيرا تا آن زمان كسي كه بتواند از اين افكار دفاع كند، در آن منطقه ظهور نكرده بود.

و ... .

5 ـ يكي از نكات مهم طرح اين مباحث در دربار مأمون ضبط و درج سؤالات و پاسخ‌هاي آنها بوده كه حكومت عباسي آنها را حفظ نموده و به عنوان اسناد فرهنگي خود به نسل‌هاي بعد انتقال داده است و به همين دليل اين اخبار تا به امروز نقل و با جزئيات كامل بيان شده است. اگر ما مقايسه‌اي داشته باشيم بين مناظرات امام رضا7 در مرو و همين نوع مناظرات در مدينه و كوفه و بصره، كاملاً برجسته بودن مناظرات مرو در برابر ديگر مناظرات امام مشخص مي‌شود. گويا مناظرات امام در ديگر مناطق براي مؤمنان زمان خود مؤثر بوده و مناظرات مرو براي مردم ايران در زمان آيندگان در همه مناطق كشور اسلامي مؤثر بوده است و بدين طريق امام رضا7 شيعه اماميه را براي ايران و تمام تاريخ آينده طرح و اثبات نمودند و از همين راستا خيلي زود بسياري از مناطق ايران به شيعه اماميه پيوستند.

6 ـ افكار خوارجي به ويژه در جنوب خراسان كه عده زيادي از مردم را به خود جذب كرده بود و اگر تفكري قدرتمند در برابر آنها رخ نشان نمي‌داد، امكان زندگي از مهاجران شيعه در ايران گرفته مي‌شد و اين تفكر خشن آسيب فراوان به آنها مي‌رساند . در كنار خوارج، تفكر سلفي گروه‌هاي اهل تجسيم و تشبيه خداوند نيز در نهايت ابتذال خدا را در ميان مردم مطرح مي‌كردند كه پاسخ گويان را از ميان بر مي‌داشتند و تنها در دربار مأمون امكان مقابله با آنها وجود داشت و امام رضا7 تمام افكار انحرافي درباره خداوند را كه تماماً شرك آميز بوده است، افشاء كرد و با دلايل عقلي و نقلي آنها را محكوم نمود.[453]

7 ـ افشاي چهره پنهان مأمون و حاميان ظالم آنها كه از راه دور بسيار غير ممكن مي‌نمود. امام با رفتن به مرو نقاب آنها را دريد و باطن ستمگر آنها را فاش ساخت. مأمون خود را شيعه و مدافع حضرت علي7 مي‌خواند و لقب امام بر خود نهاده بود. به ظاهر، آزادي اعتقادي و نژادي و فكري داده بود و خود را به عنوان خليفه عادل مطرح مي‌كرد. باند خاندان سهل به وزارت فضل بن سهل و برادرش حسن بن سهل در اين ميان نقش مهمي را ايفاء مي‌كردند كه افشاي همه اين موارد به جز با آمدن به مرو امكان پذير نبود و امام رضا7 با آمدن به اين ديار پر بلا و مقابله با مأمون و دربار او و مناظره با انديشه‌هاي افراطي و در نهايت با شهادت خود باطل بودن نظام عباسي را به اثبات رسانيد و همان طور كه قبلاً بيان گرديد، از بعد از مأمون ، بني‌عباس به تدريج رو به زوال گذاشت و اوج اقتدار آن به پايان رسيد.

8 ـ مبحث امامت و بيان ويژگي كامل آن براي مردم ايران و خراسان؛ يكي از اهداف بلند امام رضا7 بوده است. امام با اثبات امامت توسط آيات قرآن و احاديث حضرت رسول6 و با بيان دلايل عقلي و اثباتي، مردم اين منطقه را با حقيقت نياز امت به امام معصوم آشكار نمود. در زير يكي از سخنان باارزش امام رضا7 درباره امامت را كه در مرو بيان شده است بيان مي‌كنيم.

شرح امامت

عبدالعزيز بن مسلم گويد: در زمان علي بن موسي الرضا7 در مرو بوديم. در آغاز ورود، روز جمعه در مسجد جامع آن شهر گرد آمده بوديم و درباره امامت و اختلافات زيادِ مردم در آن مورد، بحث و گفتگو مي‌كردند، من نزد آقا و سرورم امام رضا7 رفتم و گفتگوهاي مردم را به عرض ايشان رساندم؛ حضرت تبسمي كردند و فرمودند:

‌اي عبدالعزيز! مردم از دين خود اطلاعي ندارند، به نيرنگ گمراه شده‌اند؛ خداوند تبارك و تعالي پيامبر خود را قبض روح نكرد، مگر بعد از اينكه دين را براي او كامل گردانيد و قرآن را كه بيان همه چيز در آن است، بر او نازل فرمود. حلال و حرام، حدود و احكام و جمعي از نيازمندي‌ها را به طور تمام و كمال در آن بيان فرمود و گفت: " ما فَرَّطنا في الكتاب مِن شَي ءِ " ؛ " در كتاب به هيچ وجه كوتاهي نكرده‌ايم "[454] و در حجة‌الوداع كه در آخر عمر حضرت رسول6 واقع شد، اين آيه را نازل فرمود: " اَليومَ أَكمَلت لَكم دينَكم و أتمَمتُ عَليكم نِعمَتي وَ رَضيتُ لَكم الاسلام دينا"؛ " امروز دين شما را برايتان كامل بيان كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين، براي شما پسنديدم "[455] و مسأله امامت، تمام كننده و كامل كننده دين است، و حضرت رسول اكرم6 قبل از وفات خود، دين را براي مردم توضيح داده، تبيين فرمود، و راه را براي آنان آشكار كرد، آنان را در مسير حق قرار داد و علي7 را به عنوان امام و راهنما برايشان تعيين فرمود، و تمام آنچه را كه مردم به آن نيازمندند، بيان نمود. هر كس گمان كند خداوند دين خود را كامل نكرده، در حقيقت كتاب خدا را رد كرده است، و هر كس كتاب خدا را رد كند، كافر است.

آيا مردم به قدر و ارزش امامت و موقعيت آن در بين امّت آگاهند تا انتخابشان قابل قبول باشد؟!. امامت، جليل القدرتر، عظيم الشأن تر، والاتر، منيع‌تر و عميق‌تر از آن است كه مردم با عقول خود آن را درك كنند، يا با آراء و عقايد خويش آن را بفهمند يا بتوانند با انتخاب خود امامي برگزينند، امامت چيزي است كه خداوند بعد از نبوت و خُلَّت (مقام خليل اللهي) در مقام سوم، ابراهيم خليل7 را بدان اختصاص داده به آن فضيلت مشرف فرمود، و نام او را بلند آوازه كرد. خداوند مي‌فرمايد: " إني جاعِلُك لِلناسِ اِماما " ؛ "‌اي ابراهيم! تو را براي مردم، امام برگزيديم "[456] و ابراهيم7 از خوشحالي گفت: " وَ مّن ذُريتي " ؛ " آيا فرزندان و نسل من هم امام برگزيده اي؟ "[457] خداوند فرمود: " لا ينالُ عهدي الظالمين " ؛ " عهد من به ظالمين نمي‌رسد"[458] و اين آيه امامت هر ظالمي را تا روز قيامت ابطال مي‌كند و بدين ترتيب امامت در خواص و پاكان قرار گرفت. سپس خداوند با قرار دادن امامت در خواص و پاكان از نسل او، وي را گرامي داشت و فرمود: "وَ وَهَبنا لَهُ إسحقَ وَ يعقوبَ نافلةً وَ كلاً جعلنا صالحين و جعلناهُم أئِمَّةَ يهدونَ بِامرنا وَ اوحَينا إلَيهِم فِعلَ الخَيراتِ و إقامَ الصلاة و ايتاء الزَّكوةِ وَ كانوا لنا عابدينَ " ؛ اسحق و نيز يعقوب را اضافه برخواسته‌اش ـ به او بخشيديم، و همگي آنان را از صالحين قرار داديم، آنان را اماماني قرار داديم كه به دستور ما هدايت مي‌كردند و انجام كارهاي نيك و اقامه نماز و پرداخت زكات را به آنان وحي كرده، دستور داديم، و ما را عبادت مي‌كردند"[459] و امامت به همين ترتيب در نسل او باقي بود و يكي بعد از ديگري، نسل به نسل، آن را به ارث مي‌بردند تا اينكه پيامبر اسلام6 وارث آن گرديد.

خداوند مي‌فرمايد: " إنَ اولي الناس بابراهيم لِلذين اتبعُوهُ و هذا النبي و الذين أمنوا و اللهُ وَلي المؤمنين " ؛ " سزاوارترين و شايسته ترين مردم در انتساب به ابراهيم كساني هستند كه او را پيروي نمودند و اين پيامبر و نيز كساني كه ايمان آوردند، و خداوند ولي مؤمنين است "[460] و اين امامت خاص حضرت رسول6 بود كه به امر خدا به همانگونه كه خداوند واجب فرموده بود به عهده علي7 قرار داد و سپس در آن دسته از نسل حضرت علي7 كه برگزيده بودند و خداوند علم و ايمان به ايشان داده، قرار گرفت. خداوند مي‌فرمايد: " فقال الذين اُوتو العلم و الايمان لقد لَبثتم في الكتاب الله إلي يوم البعث فهذا يوم البَعثِ " ؛ " كساني كه علم و ايمان به ايشان داده شده بود (خطاب به مجرميني كه بعد از قيام قيامت مي‌گفتند: بيش از اندك زماني، در قبر نمانده ايد) گفتند: شما در كتاب و علم خدا، تا روز قيامت در قبر مانده ايد و امروز همان روز قيامت است "[461] پس آن امامت در اولاد علي7 تا روز قيامت خواهد بود؛ زيرا پيامبري بعد از حضرت محمد6 نخواهد آمد. حال اين جاهلان چگونه مي‌خواهند انتخاب كنند؟ امامت مقام انبياء، و ارث اوصياء است، امامت نمايندگي خداوند ـ عزوجل ـ و جانشيني پيامبر6 و مقام امير المؤمنين7 و ميراث حسن و حسين7 است.

امامت زَمامِ دين و باعث نظم مسلمين و صلاح دنيا و عزت مؤمنين است. امامت پايه پاينده اسلام و شاخه و نتيجه والاي آن است. توسط امام است كه نماز و زكات و روزه و حج و جهاد به كمال خود مي‌رسد، وَ فِي ءِ[462] و صدقات وفور مي‌يابد، و حدود و احكام جاري مي‌گردد و مرزها حفظ و حراست مي‌شود. امام حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام مي‌كند و حدود او را جاري مي‌نمايد و از دين خدا دفاع نموده، با حكمت و موعظه‌ي نيكو و دليل قاطع، مردم را به راه پروردگارش فرا مي‌خواند. امام همچون خورشيدِ درخشان جهان است، خورشيدي كه دور از دسترسِ دست‌ها و چشم‌ها در افق قرار دارد. امام، ماه نوراني، چراغ درخشان، نور ساطع و ستاره‌ي راهنما در دل تاريكي‌ها و صحراهاي خشك و بي‌آب و علف و موج‌هاي وحشتناك درياها است.

امام، همچون آب گوارا بر تشنگان است، راهنماي هدايت و منجي از هلاكت است. امام همچون آتشي است در بلندي‌هاي بيابان ها، كسي كه از سرما به آن آتش پناه برد، او را گرم مي‌كند و در مهلكه‌ها راهنمايي مي‌كند. هر كس از او دست بكشد، هلاك خواهد شد.

امام، ابر پر باران و باران پر بركت است، خورشيد درخشان و زمين گسترده است. او چشمه جوشان و باغ و بركه است.

امام، اميني است همراه، پدري است مهربان، او برادر تني است، در مصائب پناه بندگان است.

امام، امين خدا در زمين و حجّت او بر بندگان است، او خليفه خدا در كشور اوست، امام دعوت كننده امام به سوي خدا و مدافع حرمتهاي الهي است. امام از گناهان پاك است و از عيوب مبري، علم به او اختصاص دارد، حليم و بردبار است، مايه نظم دين و عزّت مسلمين است، باعث خشم منافقين و هلاكت كافرين است.

امام، در دوران خود نظير ندارد، كسي به او نزديك نيست، هيچ دانشمندي با او هم تراز نيست، بَدَل ندارد، مثل و مانند ندارد. بدون اينكه به دنبال فضيلت باشد و يا خود فضيلت به دست آورده باشد، فضيلت به او اختصاص يافته است و خداوند بخشاينده با فضيلت، فضل را به او اختصاص داده است. پس كيست كه بتواند امام را بشناسد يا او را انتخاب كند؟ نه. هرگز، هرگز، در وصف شأني از شئون او و فضيلتي از فضائل او عقول به گمراهي افتاده و حيران و سرگردان مانده است، و ديدگان درمانده و ناتوان گشته و بزرگان احساس كوچكي مي‌نمايند، و حكما حيرانند، عقل عقلا، كوتاه است، خطبا از خطابه بازمانده اند و عقلا و دانايان از دركش عاجز شده اند و شعرا از شعر گفتن ناتوان گشته اند و اُدبا عاجز گرديده اند و بلغا خسته و ناتوان شده اند و همگي به عجز و ناتواني (خود) معترفند. چگونه مي‌توان او را وصف كرده و كنه او را بيان نمود يا چيزي از كار او را فهميد يا كسي را يافت كه جاي او را بگيرد؟

نه، چگونه ممكن است؟ و حال آنكه نسبت او و وصف كنندگانش همچون ستاره‌ها و دست مردم است؟

پس انتخاب مردم كجا و اين مقام كجا؟ عقول كجا و درك اين منزلت كجا؟ اصلاً كجا مي‌توان چنين شخصي يافت؟ گمان برده اند كه مي‌توان او را درغير آل پيامبر6 يافت؟ به خدا قسم نفسشان به آنان دروغ گفته و اباطيل آنان را در آرزو انداخته است و در نتيجه به پرتگاهي بلند و مشكل و لغزنده پاگذارده اند كه پاهايشان از آن خواهد لرزيد، به پايين خواهند افتاد. با عقولي سرگردان ، ناقص و باير و عقائدي گمراه كننده در صدد نصب امام بر آمده اند كه جز دوري از مقصد، نتيجه‌اي نخواهند گرفت. خدا آنان را بكشد! به كجا برده شده اند؟ در صدد كاري بس مشكل بر آمده و خلاف حقّ سخن گفته اند و به گمراهي عميقي دچار گشته و در سرگرداني افتاده‌اند، زيرا با آگاهي امام را ترك كرده اند و شيطان اعمالشان را در نظرشان زينت بخشيد و آنان را از راه حق بازداشت، حال آنكه بينا و بصير بوده‌اند.[463] آنان انتخاب خدا و رسولش را كنار گذارده، انتخاب خود را در نظر گرفتند، در حالي كه قرآن با صدايي بلند به آنان خطاب مي‌كند: " وَ رَّبُك يخلُقُ ما يشاءُ و يختار ما كان لهُمُ الخِيرَةُ سُبحان اللهِ و تعالي عما يشركون " ؛ " و پروردگار تو آنچه را بخواهد مي‌آفريند و بر مي‌گزيند آنان حق انتخاب ندارند و خداوند از شرك آنها منزه و برتر است "[464] ؛ و نيز مي‌فرمايد: " وَ ما كان لمؤمنٍ و لا مؤمنةٍ إذا قضي اللهُ و رَسولهُ أمراً أن يكونَ لهُمُ الخيرةُ من أمرهم " ؛ " آن گاه كه خدا و رسولش به كاري دستور دادند هيچ مرد و زن مؤمني از پيش خود حق انتخاب نخواهد داشت "[465] و نيز مي‌فرمايد: "ما لكم كيف تَحكمون ـ‌ام لكم كتابٌ فيه تَدرُسون ـ إن لكم فيه لما تَخيرون ـ‌ام لكم ايمانُ علينا بالِغَةٌ الي يومِ القيمَةِ إن لكم لما تحكمون ـ سَلهمُ أيهُم بذلك زَعيم ـ‌ام لهُم شُركاءُ فَليأتوا بِشُرُكائِهِم إن كانوا صادقين " ؛ " شما را چه مي‌شود؟ چگونه حكم مي‌كنيد؟ آيا كتابي آسماني داريد كه درآن چنين مي‌خوانيد كه آنچه خود بخواهيد دارا خواهيد بود؟ يا عهد و پيماني پايدار تا قيامت ـ مبني بر اينكه هر آنچه حكم مي‌كنيد خواهيد داشت، از ما گرفته ايد؟ از آنان بپرس كه كداميك از آنان چنين چيزي را ضمانت مي‌كنند .آيا شريكاني دارند؟ اگر راست مي‌گويند شركاي خود را بياورند. "[466] و نيز خداوند مي‌فرمايد: " اَفلا يتَدَبَّرونَ القُرآنَ‌ام علي قُلُوبٍ اقفالها " ؛ " آيا در قرآن تدبير نمي‌كنند يا بر دلها قفل زده شده است؟ "[467] يا خداوند بر دل آنان مهر زده و ديگر نمي‌فهمند، يا " مي‌گويند شنيديم و حال آنكه نمي‌شنوند، بدترين جنبندگان از نظر خداوند، كر و لال هايي هستند كه نمي‌انديشند، و اگر خدا خيري در آنان سراغ داشت، آنان را شنوا مي‌كرد و اگر آنان را شنوا مي‌كرد، پشت كرده اعراض مي‌نمودند.[468] و " گويند: مي‌شنويم و نافرماني مي‌كنيم "[469] بلكه آن " فضل خداوند است كه به هر كه بخواهد عطا مي‌فرمايد و خداوند داراي فضلي بزرگ است "[470]

پس چگونه مي‌خواهند امام را برگزينند و حال آنكه امام عالمي است كه جهل در او راه ندارد، و فرمانروايي است كه سختي نمي‌دهد، معدن قداست و پاكيزگي و عبادت و علم و بندگي است . دعاي پيامبر6 فقط در حق او بوده است (مثل: اللهم والِ مَن والاهُ (و يا) اللهُم أذهِب عنهُم الرجس و غيره) و يا پيامبر6 فقط او را به امامت فراخوانده است . وي از نسل حضرت صديقه طاهره3 است و هيچ عيبي در نسب او نيست. هيچ شرفي هم تراز او نيست . نسب او از قريش است و در بين قريش از بني‌هاشم است كه از بقيه قريش شرافت بيشتري دارند و در آن ميان از عترت يعني از آل و نزديكان حضرت رسول6 است . امام از نظر خداوند مرضي و پسنديده است.شريفترين اشراف است، او از نسل عبدمناف است. علم او دائماً رو به افزوني است، حلم و بردباري او كامل و تمام عيار است . بر امر امامت توانا و قدرتمند است . به نحوه اداره امور امت عالم و آگاه است، اطاعتش واجب است، به فرمان خداوند به امر امامت قيام نموده (يا مجري اوامر و فرامين الهي است)، خيرخواه بندگان خدا و حافظ دين اوست، خداوند انبيا و ائمه را توفيق مي‌دهد و از علم و حكمت مخزون خود علومي به آنان مي‌دهد كه به ديگران نداده است و لذا علم آنان از تمامي علوم اهل زمان برتر و بالاتر است. خداوند مي‌فرمايد: " أفَمن يهدي إلي الحقَ أحقُ أن يتَبَعَ أَمن لا يهدي إلا أن يهدي فمالكم كيفَ تحكمون " ؛ " آيا آنكه خود هدايت كننده مردم به سوي حق است شايسته‌تر است كه از او تبعيت كنند يا آنكه تا راهنمايي‌اش نكنند هدايت نمي‌يابد، چه مي‌شود شما را؟ چگونه حكم مي‌كنيد؟ "[471] و نيز مي‌فرمايد: " وَ من يؤتَ الحكمَة فَقَد اوتي خيرا كثيرا " ؛ " هر آنكس را كه حكمت دهند، خير كثيري به دست آورده است "[472] و در مورد طالوت فرموده است: " إن الله اصطفاهُ عَليكم و زاده بسطةَ في العلمِ و الجسمِ و الله يؤتي مُلكه من يشاءُ و الله واسع عليم " ؛ " خداوند او را بر شما برگزيد و به علاوه به او افزوني در علم و قدرت جسماني عطا فرمود، و خداوند پادشاهي خود را به هر كس بخواهد عطا مي‌كند و خداوند غني، توانمند و داناست"[473] و نيز به پيامبرش مي‌فرمايد: " و كان فضل الله عليك عظيما " ؛ " فضل خدا بر تو عظيم است"[474] و نيز در مورد ائمه از اهل بيت خاندان و نسلش مي‌فرمايد: "‌ام يحسدونَ الناس علي ما أتاهُمُ اللهُ من فضله فقد أتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة و أتيناهُم ملكاً عظيما، فمنهم من آمن به وَ منهم من صَدَّ عَنهُ و كفي بِجَهَنم سَعيرا " ؛ " آيا مردم به خاطر فضلي كه خداوند به آنان داده است حسد مي‌ورزند؟ ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان پادشاهي بزرگي عطا نموديم، پس بعضي از آنان ايمان آوردند و گروهي از آن اعراض كردند و آتش جهنم كافي است. "[475]

و هر گاه خداوند، بنده‌اي را براي اداره‌ي امور بندگانش برگزيند، به او شرح صدر و آمادگي كامل اين كار را عنايت مي‌فرمايد و در قلبش چشمه‌هاي جوشان حكمت قرار مي‌دهد و علم را كاملاً به او الهام مي‌فرمايد و بعد از آن از هيچ پاسخي در نمي‌ماند و از رفتار و گفتارِ صحيح دور و منحرف نمي‌شود. او معصوم است و مؤيد، خداوند او را توفيق مي‌دهد و در راستي و درستي پا برجا و محكم نگه مي‌دارد. از خطاي لغزش و سقوط در امان است، خداوند فقط او را اينگونه قرار داده است تا حجّت خدا باشد بر بندگانش و گواه او باشد بر خلقش، و اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد مي‌دهد و خداوند داراي فضلي بزرگ است، حال آيا بر چنين چيزي توانايي و دسترسي دارند تا بتوانند او را برگزينند؟ يا فرد منتخب آنان چنين اوصافي دارد تا او را بر ديگران مقدم بدارند؟ قسم به خانه خدا كه از حق تجاوز كرده اند و لذا خداوند آنان را نكوهش فرموده و مورد نفرت و غضب نموده و هلاك كرده، مي‌فرمايد: " فَتَعسا لَهُم وَ أضَلَ أعمالهم " ؛ " هلاكت باد بر آنان و خداوند كارهايشان را در بيراهه و گمراهي قرار داد "[476] و نيز فرموده است: " كبُرَ مَقتاً عِندَ الله وَ عِند الذين أمنوا كذلك يطبَعُ الله علي كلَ قلب مُتَكبر جَبار " ؛ " بزرگ نفرت و دشمني است نزد خدا و نزد مؤمنين، اين گونه خداوند بر هر قلب انسانهاي متكبر و جبار مهر مي‌نهد ".[477]

(و اين حديث را محمد بن عصام كليني و علي بن محمد بن عمران احمد بن هشام مؤّدب رضي الله عنه برايم نقل كرده و گفته اند: محمد بن يعقوب كليني اين حديث را از ابو محمد قاسم بن العلاء و او از قاسم بن مسلم و او از برادرش عبدالعزيز بن مسلم از حضرت رضا7 برايشان نقل نموده است.)[478]

موارد فوق شايد دلايل اوليه رضايت امام رضا7 در آمدن به مرو، پايتخت مأمون بوده باشد.

امام همه اين دستآوردها را در مدت سه سال آخر عمر پر بركت خود در مرو به دست آورد و در نهايت امام به سم كينه مأمون در سال 203 هجري به شهادت رسيد.[479]

دوران هارون الرشيد

بالاخره با مرگ موسي هادي نوبت به خلافت هارون برادر وي رسيد. هارون الرشيد يكي از مرموزترين و پيچيده ترين خلفاي عباسي است. قبل از آنكه به تحليل تاريخ حكومت او بنشينيم، چند صفت از او را كه در تاريخ هم ثبت شده است طرح مي‌نماييم:

1 ـ شخصيتي چند گانه داشت.

2 ـ شخصيت ظاهري او كه همه را تحت تأثير قرار مي‌داد، دينداري و نمازخواندن و موعظه گوش كردن او بود.

3 ـ مدعي عدالت و سخاوت بود.

4 ـ به ظاهر به علويان احترام مي‌گذاشت.

5 ـ با سياست‌هاي بي‌رحمانه برادرش مخالفت مي‌كرد.

6 ـ مادرش تا زنده بود، در زندگي او نقش اساسي بازي كرد. خيزران هم در زمان مهدي و هم هادي و هارون نفوذ فراواني در حكومت داشت.

7 ـ بسيار عشرت طلب بود و شراب خواري علني داشت.

8 ـ اهل هنر و شعر و ادب بود.

9 ـ حيله گري و خدعه و پيمان شكني از خصوصيات بارز او بود.

10 ـ برمكيان تا مدتها بر او نفوذ داشتند.

11 ـ از قدرت نبوغ و استعداد برمكيان استفاده كرد و سراسر حكومت را سازمان داد.

12 ـ در زمان حكومت هارون الرشيد محدوده قلمرو دولت عباسي در بالاترين سطح خود قرار گرفت.

13 ـ علويان مخالف خود را به بدترين روشها از ميان برمي داشت.

14 ـ قوي ترين مدافعان حكومتش يعني برامكه را به بدترين شكل قلع و قمع نمود.

او در سال 170 هجري به حكومت رسيد و مدت 23 سال حكومت كرد و به هنگام مرگ چهل و چهار سال داشت.

هارون الرشيد در ري[480] در پاي كوه‌هاي البرز به دنيا آمد. او با حسن تدبير يحيي بن خالد برمكي به پادشاهي رسيد، وقتي بر تخت نشست وي را خواست و گفت: پدر جان تو مرا به بركت و ميمنت و حسن تدبير خويش به اين مقام رسانيدي، من كارها را به دست تو مي‌سپارم و مُهر خويش را بدو داد[481] و او را وزير خويش نمود. در سال 173 خيزران از دنيا رفت.

همان طور كه قبلا گفته شد مسعودي مي‌نويسد: درآمد خيزران يكصد و شصت ميليون درهم بوده است.[482] با مرگ خيزران زبيده همسر هارون پا در عرصه سياست قصر نهاد. اگر چه او هيچوقت به مانند خيزران به اقتدار نرسيد، امّا در بسياري از حوادث قصر و حكومت دخالت داشت و در همين سال امين فرزند هارون از وي متولد شد.

هارون الرشيد از كودكي از شير مادر فضل بن يحيي برمكي خورده بود و برادر رضايي فضل شده بود.

هارون الرشيد در ابتداي حكومت خود همه فراريان را بخشيد. تنها دو گروه را از اين بخشيدن استثنا كرد، يك گروه زنديقياني كه افرادي نظير يونس بن فروه و يزيد بن فيض جزء آنها بودند و گروه ديگر علويان و طالبياني كه دست به قيام زده بودند مانند ابن طباطبا و ... .[483]

هارون الرشيد اداره امور ايران و خراسان را نيز به طور مستقيم در سال 171 به يحيي برمكي داد و در سال 176 هجري ولايت طبرستان و دماوند و دامغان و آذربايجان و ارمنستان نيز به فضل بن يحيي تحويل داده شد و بدين ترتيب تقريباً سراسر حكومت در دست برمكيان افتاد.[484]

در سال 176 يحيي بن عبدالله بن حسن بن حسن7 به خراسان گريخته و داخل سرزمين ديلم شد و در آنجا دست به قيام زد و مردم زيادي در ديلم به او روي آوردند.[485] هارون الرشيد از اين قيام به شدت ترسيد، به طوري كه در طول مدت آن از خوردن شراب خودداري كرد[486] و او فضل بن يحيي را با پنجاه هزار سوار به سوي يحيي فرستاد و فضل با وعده‌هاي بسيار يحيي بن عبدالله محض را وادار به تسليم نمود و براي او امان نامه گرفت و او را به بغداد فرستاد، ولي هارون او را بعد از مدتي به زندان انداخت و سپس در زندان كشت. يحيي اگر چه خود حكومتي نكرد، ولي پايه گذار گرايش ديلميان و ايرانيان به سوي شيعه علوي گرديد و در دهها سال بعد اولين حكومت قدرتمند علويان به نام ديالمه از اين ديار ظاهر شد. بعد از گريختن پسر عبدالله يعني ادريس به مغرب و تشكيل حكومت ادريسيان در آن ديار اكنون ما شاهد تشكيل حكومت برادر ديگر او در شمال ايران هستيم كه نشانگر قيام‌هاي پي در پي فرزندان امام حسن7 مي‌باشد. همان طور كه قبلاً در زمان منصور عباسي دو پسر عبدالله محض يعني محمد و ابراهيم قيام كردند و در زمان قيام فخ نيز اين خاندان به جنگ با بني‌عباس روي آوردند، اكنون در دو نقطه مهم از حكومت بني‌عباس نظام علوي به وجود آمده بود. در همين ايام در شام بين نزاريان و قبيله يمانيان نزاع خونيني رخ داد كه بسياري در آن كشته شدند و بسياري از شيعيان نيز به بهانه‌هاي مختلف در اين منطقه قتل عام شدند و هارون الرشيد، موسي بن يحيي بن خالد را براي آرام كردن آن شرايط به شام فرستاد.[487]

در سال 177 هارون الرشيد، جعفر برمكي را نيز عامل مصر كرد. با نگاهي به اين نقل و انتقالات در خاندان برمكيان شايد بتوان گفت كه اوج قدرت آنها در همين سال 177 باشد كه از آفريقا تا شام و از شام تا ايران و خراسان و ... همه به زير قدرت آنها در آمد و آنها باهوش و اقتداري كه داشتند، توانستند سراسر كشور را سازماندهي كرده و حكومتي پرقدرت را بر پا نمايند و اين دوران قدرتمندترين دوران حكومت بني‌عباس بوده است. درباره برمكيان مي‌گفتند هر برمكي كه به سن ده سالگي مي‌رسد يا به وزارت مي‌رسد يا به امارت.[488] هارون الرشيد خيلي زود دريافت كه پسرش امين توانايي اداره حكومت گسترده و بزرگ عباسي را ندارد و از طرفي مأمون برادر او را تواناتر در سياست و قدرت مي‌ديد. از سوي ديگر، دو جريان خاص ديگر در حكومت عباسي خودنمايي مي‌كرد. يكي خط فكري و سياسي ايرانيان و خط ديگر خاندان بني‌عباس و اعراب كه عربيت را تقويت مي‌كردند. اين دو خط در گذشته در كنار يكديگر و پشتيبان هم بودند، ولي سير حوادث و آزادي خواهي ايرانيان به تدريج آنها را از يكديگر دور مي‌كرد. ايرانيان در آن زمان تحت رهبري خاندان برمكيان و سپاه قدرتمند طاهريان در صحنه سياسي، اجتماعي و نظامي كل كشور حضوري بسيار پررنگ داشتند. اين سيادت پس از قتل عام برمكيان به دست هارون الرشيد، در سال 187 هجري به رهبري مأمون پسر هارون الرشيد كه مادرش ايراني بود، به داخل خاك ايران كشيده شد و خاندان سهل به رهبري دو برادر يعني فضل بن سهل و حسن بن سهل، همچون برمكيان كه هارون را كنترل مي‌كردند، مأمون را به زير حمايت خود گرفتند. جريان دوم كه در زمان مهدي و هادي عباسي تحت تأثير خاندان ربيع و ديگر سران متعصب عرب بني‌عباس بودند، در رقابتي تنگاتنگ با ايرانيان قرار مي‌گرفتند. زبيده همسر هارون نماينده اين جناح در قصر بود و به شدت از به قدرت رسيدن امين كه از گروه عباسيان بود حمايت مي‌كرد. ولي با روي كار آمدن مأمون در مرو و پشتيباني خاندان سهل از وي رقيب جدي در ايران بر عليه خاندان بني‌عباس ظاهر شد. مادر مأمون زني به نام مراجل بود[489] كه بنابر روايتي دختر سندباد مدافع و خون خواه ابومسلم خراساني بود كه در نبرد با عباسيان كشته شده بود و دخترش به همسري هارون در آمد و مأمون نيز در ايران و ري به دنيا آمده بود. خاكش ايران و مادرش ايراني و حاميان سياسي و نظامي‌اش ايرانيان بودند. ايرانياني كه حكومت بني‌اميه را ويران كردند و بني‌عباس را جانشين نمودند و يكبار ديگر مي‌رفت كه تاريخ شاهد يك تغيير بزرگ باشد. اين دو دستگي و نفوذ ايرانيان چيزي نبود كه از چشم هارون الرشيد دور باشد و نفهمد كه چه سرنوشتي در آينده در انتظار دولت عباسي است؛ لذا بر آن شد كه براي اتحاد ميان دو برادر هر دو را براي حكومت كانديد نمايد تا با خيال خود اين دو جريان را با هم متحد نمايد؛ لذا براي امين به عنوان خليفه بعدي و مأمون به عنوان وليعهد وي از همه بيعت گرفت و در حضور خاندان عباسي و سران عرب و عجم در مكه دو مكتوب از اين بيعت نوشت؛ يكي را به ديوار خانه كعبه آويخت و مكتوب دوم را به قاضيان و شاهدان آن داد تا براي حجاج در حج‌هاي تمتع و عمره از آن پس بخوانند تا سراسر كشورش از اين بيعت آگاهي يابند.[490] 

هارون و شيعيان حسين7

هارون در دوران حكومت خود به خوبي دريافته بود كه حكومت عباسيان با جبهه قدرتمندي از ميان هاشميان رو در روست. او كاملاً هاشميان را چند دسته مي‌كرد. هاشميان از خاندان بني‌عباس كه اكثريت آنها مدافع حكومت بودند و هاشميان مخالف بني‌عباس از ميان فرزندان علي7 كه اين گروه را نيز به دو دسته ديگر از هم متمايز مي‌كرد. هاشميان از خاندان امام حسن7 كه همان طور كه قبلاً گفتيم به حسنيه معروف بودند و رهبر آنان عبدالله محض بود. در زمان منصور عباسي، او و فرزندش به طور فجيع از ميان برداشته شدند، امّا خونخواهان آنها همچنان دست به شمشير مي‌بردند كه هر از چندي قيامي و جنگي با آنها برپا مي‌گرديد و گروه دوم، شيعياني كه پيرو امامان معصوم: بودند كه به شكل پنهان و پر از تقيه در مخالفت با بني‌عباس در جريان سياسي، اجتماعي و فرهنگي و ديني به شدت مبارزه مي‌كردند و اين مهم نيز بر هارون الرشيد معلوم بود. هارون از چند جهت به اين جريان بدبين بود. يكي شكسته شدن اقتدار عباسيان در چشم مردم، زيرا امامان معصوم7 به ويژه امام موسي كاظم7 كه در حكومت هارون الرشيد مي‌زيستند، به هيچ وجه عباسيان را موجه نمي‌دانستند و آنها را حاكمان برجان‌ها و بدن‌هاي مردم معرفي مي‌كردند، نه بردلها. در يكي از احضارهايي كه هارون الرشيد از امام موسي كاظم7 به عمل آورد، به امام گفت: آيا اين تو هستي كه مردم پنهاني با تو بيعت كرده و تو را به پيشوايي برگزيده اند؟ امام در پاسخ به خليفه عباسي فرمودند: " من بر دلها و قلوب مردم حكومت مي‌كنم و تو بر تن‌ها و بدن‌ها."[491]

دومين نگراني هارون الشيد از جانب امام موسي كاظم7 به خاطر پرداخت وجوهات شيعيان به او بود كه ثروت زيادي را در اختيار او قرار مي‌داد و به اين وسيله مي‌توانست مشكلات مردم را حل كند و محبوبيت بيشتري پيدا نمايد و تعداد شيعيان رو به افزايش گذارد. سومين نگراني خليفه عباسي اين بود كه افزايش در آمد و فزوني نفرات شيعيان، به تدريج قدرتي را ايجاد كند كه نظام او را به خطر اندازد و آنها دست به قيام مسلحانه بزنند و عباسيان را براندازند.

امام كاظم7 در برابر نظام عباسي

در زمان هارون الرشيد بزرگان عباسي خيلي دير دريافتند كه امام كاظم7 روشي را براي هدايت مردم پيش گرفته كه ديگر امكان جلوگيري از او ميسر نيست. آنها به خوبي دريافتند كه كاري را كه امام يك تنه انجام داد، تمام نظام عباسي با آن همه قدرت و ثروت و بي‌رحمي هايي كه داشتند، نتوانستند انجام دهند. سرگرم شدن عباسيان به حفظ و گسترش قدرت در برابر رقيبان خود، فرصت مناسبي براي اجراي نظرات امام كاظم7 فراهم كرد و چون اين برنامه ريزي‌ها در نهايت تقيه صورت مي‌گرفت، نظام عباسي از مبارزه با آن عقب ماند و غفلتي جبران نشدني برايش ايجاد شد كه از رهگذر آن شيعه اماميه جان گرفت و وارد صحنه عملياتي جامعه شد، به تمام نقاط جهان خود را گسترش داد، بار علمي قدرتمند يافت و رقيبان فكري و عقيدتي را با استدلال‌هاي قدرتمند يكي پس از ديگري از ميان برداشت. فقه را سازمانهي كرد، راه جمع آوري وجوهات را براي اولين بار فراهم كرد و سازماني قدرتمند با برگزيدن نفراتي تحت عنوان نماينده امام تشكيل شد. شيعه و اعتقاد آن به زبانِ روز براي مردم تشريح شد و بطلان انديشه‌هاي مخالف يا موازي شيعه در صحنه سياسي و اجتماعي به وسيله خود امام كاظم7 و شاگردان برجسته ايشان تشريح شد. شاگردان نمونه و قدرتمندي تربيت شدند كه تعداد قابل ملاحظه‌اي از آنها به جرگه اصحاب اجماع در شيعه اضافه شدند و تقريبا يك سوم اصحاب اجماع شيعه را تشكيل دادند. اين شاگردان به طور تخصصي در حوزه‌هاي مختلف معرفتي آموزش ديدند و آموزش دادند و كتاب نوشتند. احاديث ائمه گذشته جمع آوري شد. تاريخ شيعه و عظمت امامت آن ثبت و كتابت گرديد و به ميان مردم كه آگاهي آنها بسيار كم بود آورده شد. چهره علي7، امام حسن7 و امام حسين7 از ميان هزاران روايت جعلي در مورد آنها پاك شد. قرآن از ديد شيعه و تفسير واقعي آن دوباره طرح و به ميان مردم رفت. فلسفه ظهور قائم و حضور آن شريف ترين انساني كه جهان در انتظار اوست، از زاويه‌اي حقيقي و منطقي و علمي طرح شد. احساس تنهايي از ميان شيعيان رخت بربست. در تقيه امنيت آنها حفظ شد. در پرداخت وجوهات اقتصاد آن‌ها تعادل يافت. در آموزشي سازمان يافته توسط شاگردان امام در همه امور ديني، جهل شيعيان به تدريج از ميان رفت. هجرت و پيدا كردن جايگاهي مناسب‌تر و دور از ستم نظام حاكم شوق حركت و هجرت را گسترش داد. به لحاظ سياسي، نفوذ تعدادي از ياران امام در دستگاه عباسي راه را براي ضربه زدن مستقيم حاكمان بر شيعيان محدود كرد و ... . اين همه مواردي بود كه ديگر نظام عباسي نمي‌توانست آنها را از بين ببرد. همان طور كه اشاره شد سازماندهي قدرتمندي كه در سراسر جهان اسلام صورت گرفته بود، ديگر قابل شكستن نبود و ما بعد از امام كاظم7 در غوغاي حكومت مأمون، تأثير اين قدرت بزرگ را در جريان‌هاي سياسي مي‌يابيم و ترس و واهمه‌اي كه خلفاي بعدي عباسي در كنترل كردن امامان معصوم: بعد از امام كاظم7 تا امام حسن عسگري7 از خود نشان دادند، همه بعد از آگاهي از اين جاماندگي از نهضت عظيم شيعيان بود و آنها فكر مي‌كردند با تبعيد و محاصره و درميان پادگان نگه داشتن امامان جواد و هادي و حسن عسگري: امكان محدود كردن يا نابود كردن شيعه فراهم مي‌آيد كه عملاً ثابت شد كه حتي با به غيبت صغري و كبري رفتن امام زمان4 شيعه استوار و قدرتمند باقي ماند و توانست با ارتباط با امامي كه از حضور در كنار او محروم شده بود، بر پاي خود بايستد و هزاران عالم و زاهد بپروراند و هزاران كتاب طبع كند و صدها دانشگاه و آموزشگاه ديني بسازد و اسلام را به سراسر تاريخ صادر نمايد. و اين كارها در حقيقت همه با مديريت آسماني امام كاظم7 صورت پذيرفت. امام كاظم7 نقطه عطفي بود، بين دو دسته از امامان شيعه. امامان قبل كه معارف شيعه و راه ايستادن آن در گردبادهاي حوادث را تبيين كرده بودند. معارفش از علي7 تا امام محمد باقر و امام صادق8 در همه ابعاد تبيين شده بود. در زمان امام كاظم7 كار كرد عملي‌تر آنها و ارسال به سراسر كشور مهيا گرديد و كل جامعه از آن پس مي‌توانست از آنها بهره ببرد و امامان بعدي در مسير حفظ معارف و اجرايي شدن آن فعاليت داشته‌اند. و مركز اين دو دسته امامان، امام كاظم7 بوده است. به تدريج به تشريح فراهم آمدن اين شرايط توسط امام كاظم7 مي‌پردازيم.

رو در رويي امام كاظم7 با حكام بني‌عباس

روزي امام موسي بن جعفر7 وارد يكي از كاخ‌هاي با شكوه و عظيم هارون الرشيد در بغداد شد. هارون با نخوت و تكبر از امام پرسيد: اين قصر از آن كيست؟ امام با صراحت فرمود " اين خانه، خانه فاسقان است، كساني كه خداوند درباره‌ي آنان در سوره اعراف مي‌فرمايد (ساصرف عن اياتي.....) آن كساني كه به ناحق در زمين سر كشي مي‌كنند، زودا كه آنها را از آيات خويش رويگردان سازم، چنان كه هر آيتي را كه ببينند ايمان نياورند. اگر طريق هدايت ببينند از آن نروند و اگر طريق گمراهي ببينند از آن بروند؛ زيرا اينان آيات را دروغ انگاشتند و از آن غفلت ورزيدند. "[492]

هارون از اين پاسخ سخت ناراحت شد و در حالي كه خشم خود را به سختي پنهان مي‌كرد، پرسيد: پس اين خانه از آن كيست؟ امام فرمودند:

" اگر حقيقت را مي‌خواهي اين خانه از آن شيعيان و پيروان ماست، ولي ديگران با زور آن را غصب كرده اند" هارون گفت: اگر اين قصر از آن شيعيان است، پس چرا صاحب خانه آن را پس نمي‌گيرد؟ امام فرمودند " اين خانه در حال عمران و آبادي از صاحب اصلي‌اش گرفته شده است و هر وقت بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت ." هارون پرسيد: شيعيان كجا هستند؟ امام جواب او را با آيه‌اي از قرآن پاسخ داد و فرمود:   " لم يكن الذين كفروا ...كافران اهل كتاب و مشركان دست بردار نيستند تا برايشان برهاني روشن بيايد ."[493]

هارون پرسيد آيا ما كافريم ؟ امام فرمودند: " نه، بلكه شما مشمول اين آيه شريفه هستيد" المتر الي الذين ... آيا نديدي كساني را كه نعمت خدا را به كفر بدل ساختند و مردم خود را به ديار هلاكت فرستادند. "[494]

سپس هارون با عصبانيت مجلس را ترك كرد.[495]

دوست نداشتن ظالمان

صفوان ابن مهران كه از ياران خاص امام كاظم7 بود، با كرايه دادن شتران خود به ديگران امرار معاش مي‌كرد. روزي نزد امام رفت و امام به او فرمود: " صفوان همه كارهايت خوب است، به جز يك كار و آن اين است كه شتران خود را به اين مردك (هارون الرشيد) كرايه داده اي. "

صفوان گفت: به خدا قسم، شترانم را براي كارهاي ناشايسته و شكار و امور بيهوده و لغو كرايه ندادم، بلكه براي سفر حج داده‌ام و خودم عهده دار راندن شترها نشدم، بلكه آن‌ها را به غلامانم سپرده ام. امام فرمودند: آيا پول كرايه بر عهده دستگاه هارون است؟ صفوان گفت: بلي. امام فرمودند: آيا دوست داري هارونيان زنده بمانند تا كرايه تو پرداخت گردد؟ صفوان گفت: آري. امام فرمودند: " هر كسي بقاي ظالمان را دوست بدارد، جزء آن هاست و كسي كه جزء آنها باشد، وارد در دوزخ خواهد شد." صفوان شترهايش را فروخت و هارون متوجه شد و او را مؤاخذه كرد و گفت: اگر سابقه خوب از تو نداشتم، تو را مي‌كشتم.[496]

قصد ترور امام كاظم7 با زهر توسط هارون الرشيد

هارون ظرف خرمايي را فراهم كرد و به يك عدد خرما به زهري مهلك آلوده كرد و آن را در ظرف گذاشت و به غلامي داد تا آن را به امام كاظم7 بدهد. امام مشغول خوردن خرما شد. سگ هارون به نزد امام آمد و هارون آن سگ را بسيار دوست مي‌داشت. امام آن دانه خرماي زهر آلود را نزد سگ انداخت و سگ با خوردن آن بلافاصله مرد. وقتي هارون الرشيد متوجه شد كه سگ عزيزش از دنيا رفته است، گفت: ما هيچ كاري عليه موسي بن جعفر نمي‌توانيم بكنيم. رطب نفيس ما را خورد، سگ عزيز ما را كشت، و زهر خاص ما را ضايع كرد.[497]

مناظره امام كاظم7 با هارون الرشيد براي اثبات حقانيت ائمه اطهار7

هارون الرشيد امام كاظم7 را احضار كرد و از او پرسيد: آيا ممكن است دو خليفه از مردم ماليات دريافت نمايند؟ امام اين سخنان را توطئه دشمن تلقي كرد و آن را به هارون اطلاع داد. پس هارون پذيرفت و گفت: سؤالاتي دارم كه دوست دارم پاسخ آنها را بدهي. امام فرمودند: سؤال كن. هارون پرسيد: چرا شما خود را نسبت به ما برتر مي‌دانيد، حال آنكه ما و شما هر دو از نسل عبدالمطلب هستيم و پسر عمو خواهيم بود؟ امام پاسخ دادند: " بخاطر آنكه عبدالله و ابوطالب از يك پدر و مادر بودند، ولي عباس مادرش غير از مادر آن دو نفر بود." هارون گفت: چطور به خودتان اجازه مي‌دهيد كه شما را پسران حضرت رسول6 بدانند؟ حال آنكه شما‌ها فرزندان علي بن ابیطالب هستيد و انسان از ناحيه پدر به اجداد خود منسوب مي‌شود و مادر نقشي ندارد. امام در جواب فرمودند: اگر حضرت رسول زنده گردد و دختر تو را براي خود خواستگاري نمايد، آيا قبول مي‌كني؟ هارون گفت: آري. امام فرمودند: " اگر از من خواستگاري كند نمي‌پذيرم؟ هارون گفت: چرا؟ امام فرمودند:" زيرا من از دختر او به دنيا آمده‌ام (او پدربزرگ و جد دختر من مي‌شود و نمي‌شود كه با هم ازدواج كنند)، اما تو‌اي هارون از كسي ديگر به دنيا آمده اي. هارون پرسيد: چرا شما خود را ذريه رسول6 خدا مي‌دانيد در حاليكه شما فزندان دختر پيامبر6 هستيد؟ امام فرمودند: خداوند عيسي7 را ذريه ابراهيم، داوود و موسي و سليمان: معرفي كرده است. اكنون بگو عيسي7 كيست؟ هارون گفت: عيسي پدر نداشت. امام فرمود: " عيسي7 از طريق مادرش حضرت مريم3 از ذريه انبياء قرار گرفته است، پس ما نيز از طرف مادر ذريه حضرت رسول6 هستيم. " هارون از امام خواست بيشتر توضيح دهد. امام فرمودند: در مباهله پيامبر با نصارا، پيامبر فرمودند: فقط پسران و زنان و خودمان باشيم و درباره يكديگر نفرين نماييم و آنهايي كه همراه شدند تنها امام حسن و امام حسين8 و حضرت زهرا3 بودند. پس همان طور كه امام حسن7 و امام حسين7 را پيامبر فرزند خود ناميد، ما هم فرزندان پيامبر هستيم. هارون تسليم شد و از امام خواست كه خواسته‌اش را بگويد. امام فرمود: مرا به مدينه برگردان. هارون دستور داد تا او را به زندان سندي بن شاهگ محبوس كردند.[498]

نهي از همكاري با ظالمان

صفوان بن جمال كه يكي از اصحاب و دوستان امام موسي كاظم7 بود نقل مي‌كند: يكي از مؤمنين به نام مروان عبدي كه در دستگاه حكومت بني‌عباس همكاري داشت، نزد امام آمد. امام به او خطاب كرد و فرمود: " آيا با آنها همكاري و هماهنگي در كارها داريد؟ " زياد گفت: آري! مولا و سرورم. امام فرمودند: چرا چنين مي‌كني؟ مروان عبدي گفت: اي سرورم! من مردي آبرودار و عائله مند هستم و ثروتي هم ندارم. امام فرمودند: اي زياد! به خدا سوگند چنانچه از آسمان به زمين بيفتم و قطعه قطعه گردم و گوشت‌هاي بدنم را پرندگان پاره پاره كنند، اين برايم بهتر است تا آنكه با اين ظالمان همكاري و معاشرت داشته باشم. صفوان گويد: پرسيدم يا بن رسول الله! پس در چه صورتي مي‌توان با آنها همكاري نمود؟ امام فرمودند: در صورتي مي‌توان كنار آنها بود و با آنها همكاري كرد كه براي نجات مؤمني يا آزادي اسيري باشد كه در چنگال آنها گرفتار باشد و در غير اين صورت، خداوند متعال به كمك دهندگان ظالمان وعده عذاب دردناك داده است؛ پس از آن امام7 افزود: پس مواظب باش كه خداوند متعال شاهد و ناظر همه حالات و همه كارها است و آنچه را كه اراده نمايد انجام مي‌دهد.[499]

حفاظت قرآني از احكام

مهدي عباسي كه عشرت طلبي را در خاندان بني‌عباس پايه گذاري كرده بود، به دنبال باطل كردن حكم حرام بودن مشروب بود. وي اعلام مي‌كرد كه در قرآن آيه براي حرام بودن استفاده از شراب نيامده است. در يكي از سالها وارد مدينه شد و با امام كاظم7 ملاقات نمود و بحث حرمت شراب را پيش كشيد و از امام خواست كه دليل آن را از قرآن بيان كند. امام7 فرمودند: حرمت شراب در قرآن صريحاً بيان شده است. مهدي پرسيد: در كدام آيه؟ امام7 فرمودند: آنجا كه خداوند به رسول گرامي6 مي‌فرمايد: " بگو پروردگار من تنها كارهاي زشت چه پنهان و چه آشكار و نيز اثم (گناه) و ستم به ناحق را حرام نموده است.[500] آنگاه فرمودند: چند موضوع ديگر در اين آيه تحريم شده است و اضافه نمودند كه مقصود از اثم در اين آيه همان شراب است، زيرا در آيه ديگري خداوند مي‌فرمايد: "از تو از شراب و قمار مي‌پرسند، بگو در آن اثم كبير (گناهي بزرگ) است و سودهايي براي مردم هست و گناهش از سودش بزرگتر است"[501] و اثم كه در سوره اعراف صريحاً حرام معرفي شده؛ در سوره بقره در مورد شراب به كار رفته است؛ بنابراين شراب صريحاً در قرآن مجيد حرام معرفي شده است.[502]

كل حكومت در اختيار امام است

هارون الرشيد در جلسه‌اي براي اظهار بخشش كردن و بيان اين مطلب كه حق فرزندان حضرت رسول6 را مي‌دهد، از امام كاظم7 خواست تا حدود فدك را مشخص كند تا به خاندان او پرداخت كند.[503] و پرسيد حدود آن كدام است؟ امام فرمودند: اگر آن را مشخص كنم، در اختيار نخواهي گذاشت. هارون اصرار كرد كه حتماً اين كار را خواهم كرد، حدود آن را بگو؛ سپس امام فرمود: حد اول آن از عدن (قسمتي از يمن) است. هارون گفت: اوه و چهره‌اش متغير شد و سپس امام فرمود: حد دوم آن سمرقند است و حد سوم آن آفريقا و حد چهارم آن سيف البحر (شام و شمال حجاز ...) است. هارون با خشم و ناراحتي گفت: بنابراين چيزي براي ما باقي نمي‌ماند. امام فرمودند: من كه گفتم آن را در اختيار من نخواهي گذاشت. در حقيقت امام به هارون فهماند كه دولت تو غاصب حق ماست و هر چه كه تو بر آن حكومت داري، حدود اختيار ماست و تو كسي نيستي كه بتواني چيزي را به ما ببخشي. گويند بعد از اين مباحثه هارون تصميم به شهادت امام موسي بن جعفر7 گرفت.

پيش بيني برافتادن برمكيان

هارون روزي يحيي برمكي را طلبيد و گفت ما موسي بن جعفر7 را در زندان كرده ايم، ولي هر روز ما عجايبي از اين مرد مشاهده مي‌كنيم و دچار سرگرداني شده ايم، تدبيري براي اين كار انجام بده. يحيي گفت: فكري به ذهن من مي‌رسد، اين است كه بر او منت بگذاري و او را از زندان آزاد كني. هارون گفت: به نزد او برو و بندهايش را باز كن و سلام مرا به او برسان و بگو پسر عم تو مي‌گويد: من در مورد تو سوگندي يادكرده‌ام كه تو را رها نكنم تا اقرار كني كه نسبت به من بد كرده‌اي و از من طلب عفو نمايي تا تو را آزاد كنم. وقتي يحيي آن خبر را به امام داد، امام كاظم7 فرمودند: يك هفته بيشتر از عمر من باقي نمانده است و بدان كه اين ملعون به منطقه رقه مي‌رود و دوباره برمي گردد و وقتي كه برگشت از تو و اولاد تو برخواهد گشت و سلسله شما را پس خواهد انداخت و تو بر خود ايمن مباش[504] و چند وقت بعد اين پيش بيني اتفاق افتاد و در سال 187 پنج سال بعد از شهادت امام، جعفر بن خالد برمكي به دست هارون سربريده شد و تمام خاندان برمكيان برافتادند.[505]

اين موارد مهم ترين مواجهات امام موسي بن جعفر7 با دستگاه هارون است كه در روايات ما ثبت گرديده است. البته موارد متنوع ديگري نيز موجود است كه در همين راستا بيان شده است.

واقفيه

شيعياني كه بر گرد امام موسي كاظم7 حلقه زده بودند، سالها آزمايش و ابتلا را تحمل كردند و راه حق را كه شيعه اماميه بود، شناختند و به آن گردن نهادند. علماي آنها بخصوص از حقيقت انتخاب حضرت علي7 به وسيله حضرت رسول6 و خداوند براي جانشيني و خلافت بعد از رسول6 هم آگاه بودند و باور داشتند، امّا اين آگاهي و باور هم نتوانست در جلوگيري از انحراف در بعضي از اين ياران مؤثر باشد. همگان مي‌دانستند كه امامان معصوم7 دوازده نفر هستند.

جابر جعفي از اصحاب امام باقر7 روايت مشهوري را به نقل از امام باقر7 درباره دوازده امام بعد از رسول اكرم6 با اسم و كنيه آنها شنيده بود و آن را نقل كرده تا به نسل‌هاي بعد نيز اين آگاهي رسيده باشد. در حديث امام باقر7 آمده بود كه " تعداد ماههايي كه در قرآن به عنوان دوازده ماه نام برد. تأويل آن تعداد دوازده امام معصوم7 بعد از حضرت رسول6 است كه عبارتند از: حضرت امير7 تا امام موسي بن جعفر7 و از ايشان تا علي بن موسي الرضا7 و سپس فرزند او محمد بن علي7 و فرزند او علي بن محمد7 و ديگري حسن بن علي7 و فرزند او مهدي است.[506] با اين همه هم در دوره امام محمد باقر7 و سپس امام صادق7 و از آن دو مهمتر در دوره امام موسي بن جعفر7 وقف در امامت به وجود آمد. به گروه هايي كه به پايان تعداد امامت در 5 و 6 و 7 نظر داشته اند فرقه‌هاي واقفيه مي‌گويند كه ما بيشتر واقفيه را به كساني مي‌گويم كه امام موسي كاظم7 را آخرين امام دانسته و بعد از او قائل به امام ديگري نبودند. آنها مرگ امام كاظم7 را قبول نداشتند و او را امام زمان و مهدي مي‌دانستند، كساني كه حضرت امام كاظم7 را حتي امام غائب هم نمي‌دانستند، فرقه قطعيه مي‌گفتند.[507]

فرقه واقفيه در بين بعضي از ياران و كارگزاران امام موسي كاظم7 به وجود آمده است. امام كاظم7 به دليل فشار سياسي سنگيني كه هم توسط مردم و هم توسط حكومت بني‌عباس وارد مي‌شد، وظيفه جذب وجوهات و خمس و زكات مردم را به ياران خود كه در مناطق مختلف مستقر بودند، واگذار مي‌كرد تا آنها در همان سرزمين‌ها به نيازمندان پرداخت كنند و بخشي را نيز به نزد حضرت بفرستند. اما در اواخر عمر امام و با توجه به زنداني شدن ايشان در سالهاي آخر عمر، بعضي از اين كارگزاران بلافاصله بعد از شهادت امام اعلام كردند كه وقف صورت گرفته و امامت به پايان رسيده و آنها نماينده تام الاختيار امام كاظم7 هستند كه اكنون به غيبت رفته است و از پرداخت وجوهات دريافتي از مردم به امام رضا7 جانشين بر حق امام موسي كاظم7 خودداري كردند. دلايلي را كه ممكن است باعث گرايش ياران و طرفداران امام كاظم7 به واقفيه بشود، شايد بتوان به صورت ذيل بيان نمود:

1ـ به دليل گسترش كشورهاي اسلامي، امام مجبور بود كه افرادي را به آن سرزمين‌ها براي روشن كردن حق، مأموريت دهد كه اين مأمورين بالطبع داراي اختياراتي نيز مي‌شدند كه از جمله جمع كردن وجوهات، تقسيم آن بين نيازمندان، پاسخ گويي به سؤالات مردم، اثبات حق و روشن كردن چهره باطل، سخنراني و نطق براي مردم و ... كه مجموعه اين امور باعث محبوبيت اين نمايندگان امام در منطقه خودشان مي‌گرديده است. لذا اگر سخني يا ادعايي از سوي آنها مطرح مي‌شد، مردم مي‌پذيرفتند و آن احساس استقلال در تصميم گيري‌هاي ديني هم خوشايند مردم بود و هم خوشايند نماينده امام كه در بعضي از موارد، نمايندگان امام را به سوي استقلال و دادن نظرات شخصي و ... پيش مي‌برد.

2ـ وسوسه‌ي نفس در ميان نمايندگان امام هم وجود داشت. وقتي كه دهها هزار درهم و دينار از وجوهات مردم به خانه آنها براي تقسيم بين نيازمندان سرازير مي‌گرديد، احتمال بسيار زيادي بود كه براي حفظ موقعيت خود و استفاده شخصي از اين اموال و بهره وري از آنها و طرفدار جمع كردن و ... استفاده كنند، لذا بهترين موقعيت آن زماني پيش مي‌آيد كه امامي از دنيا مي‌رفت و به شهادت مي‌رسيد.

در زمان امام كاظم7 سه نفر از نمايندگان ايشان در نقاط مختلف، بنيانگذار واقفيه شدند؛ به نام‌هاي علي ابن حمزه بطائني و زياد بن مروان قندي و عيسي رواسي كه اعلام كردند امام موسي كاظم7 زنده است و به غيبت رفته است. زياد قندي هفتاد هزار دينار و علي بن حمزه سي هزار دينار و عيسي روايي نماينده امام كاظم7 در مصر دهها هزار دينار نزد خود داشت و با اين اموال مردم زيادي را فريب دادند يا با پرداخت پول به افراد صاحب نظر و مطرح براي مردم، آنها را به عقايد خودشان جذب مي‌كردند.[508]

3ـ شيعيان اعتقادي دارند كه امامان گذشته و حتي پيامبران آن را تأييد كرده اند و آن اين است كه وقتي معصومي بميرد، كفن و دفن او بايد به وسيله معصوم بعد از او صورت گيرد. در اين زمينه امام رضا7 مي‌فرمايند: اين سنت از موسي7 باقي مانده است[509] و از آنجا كه امام موسي كاظم7 در زندان بغداد به شهادت رسيده بود و امام رضا7 در آن موقع در مدينه بود و كفن و دفن امام كاظم7 به وسيله سندي ابن شاهك و يكي از دوستان امام در بغداد صورت پذيرفته بود، واقفيه مدعي شدند كه امام بعدي امام رضا7 نيست، بلكه امامت به پايان رسيده است و غيبت آغاز شده.

الف ـ امام رضا7 به يكي از يارانش فرمود كه پدرم را من غسل داده و كفن كرده ام[510] كه اين كار مي‌تواند به وسيله طي الارض كه از توانايي‌هاي اوليه امامان است، صورت پذيرفته باشد و با استفاده از علوم غيبي ديگر اين عمل انجام گرفته باشد.

ب ـ شيخ صدوق استدلالي ديگر كرده است، مي‌گويد: يكي از تأكيدات معصومين بر اينكه جنازه آنها بايد به وسيله معصوم بعدي غسل داده شود، اين است كه بر غير معصوم اين كار حرام است؛ نه اينكه غير معصوم نتواند اين كار را انجام دهد و اگر انجام دهد مرتكب حرام شده است و اين بدان منظور نيست كه هر كس امام را غسل داد، امام معصوم بعد است.[511] اگر گفتار واقفيه مبني بر اينكه غسل دهنده امام، امام بعدي است صحيح باشد؛ بنابراين ادعا، سندي ابن شاهك قاتل امام و دوست ايشان امام بعد از وي خواهند بود.[512]

ج ـ دليل ديگري كه واقفيه بيان مي‌كردند، كم بودن سن امام بعدي است كه چون نمايندگان امام اكثريت افرادي سالخورده و دنيا ديده بودند، بر تني چند از اين افراد بسيار سخت بود كه مثلاً از امام رضا7 كه در سن 35 سالگي يا امام جواد7 كه در سن 7 يا 8 سالگي به امامت رسيدند تبعيت كنند. بعضي از اين صحابه كه 70 يا 80 سال از عمر آنها گذشته بود، تسليم امامي با اين سن و سال كم شدن سخت بود و واقفيه از اين كار سرباز زد.

در پاسخ به اين سؤال، امام رضا7 مي‌فرمودند كه عيسي7 هم در سه سالگي پيامبر شدند.[513]

د ـ گروهي فرزند اول هر امام را امام بعدي مي‌دانستند و وقتي كه مشاهده مي‌كردند كه فرزند امام به هر دليلي امام بعدي نيست، از پيوستن به امام معصوم خودداري مي‌كردند. در پاسخ بايد گفت:

1ـ انتخاب امامت در شيعه امامي نشان مي‌دهد كه لزوماً فرزند اول ممكن است كه امام نباشد؛ به عنوان مثال خود امام كاظم7 فرزند سوم امام صادق7 بود. اولين فرزند نامش اسماعيل بود كه در زمان حيات خود امام صادق7 از دنيا رفت و در همين مدت ادعاي امامت كرد. امام سجاد7 نيز اولين فرزند امام حسين7 نبود. بعد از امام هادي7 جعفر كذاب ادعاي امامت كرد و امام زمان4 را قبول ننمود، حتي براي كشتن او با بني‌عباس همكاري كرد، او خود را بعد از امام حسن عسكري7 امام مي‌دانست.

2ـ اينكه چرا امامان قبل، امام بعد از خود را به طور عمومي و علني به همه مردم اعلام نمي‌كنند مشخص است. به دليل دشمنان بسياري كه در اطراف آنها وجود داشت، مجبور به تقيه و پنهان كاري در اين امر مي‌شدند. دشمناني از سياستمداران و حاكمان حكومتي گرفته تا پيروان فرقه‌هاي مختلف و ... كه همه منتظر بودند تا امام بعدي معين شده و او را از ميان بردارند، مانند منصور عباسي كه قصد نابود كردن جانشين امام صادق7 را داشت و ... .

بنابراين امامِ حاضر مجبور بود كه امام بعدي را فقط براي خواص خود معرفي كند و آنها در شرايط مناسب براي ديگران او را مشخص و هويدا كنند و اينكه بعضي از روايات اشاره دارد كه فرزند اول ممكن است امام باشد، يك تاكتيك براي پنهان كردن امام معصوم و در امان نگه داشتن او بوده، چون اصولاً نام ائمه در احاديث نقل شده از زبان حضرت رسول6، مانند حديث لوح و نوع اهداف و برنامه‌هاي آنها كلاً بيان و تشريح شده بود و هر امامي در زمان خود نام و برنامه‌هاي امام بعدي را بيان كرده است. اينكه فرزند اول امام بعدي باشد، عملاً در سيره ائمه خلاف آن ثابت شده است.

سران واقفيه احاديث ائمه اطهار: را كه در مورد شرايط ظهور منجي و قائم بوده است، به امام كاظم7 نسبت دادند؛ در حالي كه در هيچ كدام از آن روايات جمله‌اي به اين مضمون كه پسر امام صادق7 منجي و امام زمان است وجود ندارد و امام رضا7 در حديثي آن را بيان داشته است.[514] در هر صورت فرقه‌هاي واقفيه از زمان امام باقر7 به بعد يكي از معضلات اصلي مبارزه امامان براي اثبات حق بوده اند و اوج اين تفكر واقفي گرايي در زمان وفات امام كاظم7 رخ داد و واقفيان تا زمان امام هادي7 هميشه فكر و ذهن شيعيان را تحت تأثير قرار مي‌دادند؛ به طوري كه از امام رضا7 به بعد، افشاگري‌ها و حتي نفرين‌هاي زيادي بر عليه سران واقفي صورت گرفته است.

امام رضا7 مي‌فرمايند:

" واقفيه، معاند حق و بر پا كننده گناه هستند و رجوع آنها به سوي جهنم است. در دنيا سرگردان زندگي مي‌كنند و بي‌دين مي‌ميرند، لعنت خدا بر آنها باد كه بسيار دروغگو هستند. آناني كه گفتند دست خدا بسته است، واقفيانند. "[515]

امامان و اصحاب خاص آنها به تربيت شاگرداني پرداختند كه بتوانند عقايد واقفي را براي مردم بشكافند و به نقد و رد آنها بپردازند و در اين زمينه كتاب‌هاي زيادي در عقيده واقفيه نوشته شده است[516] و افرادي نظير هشام ابن حكم، هشام ابن سالم، يونس بن عبدالرحمان، علي ابن اسماعيل و ... كساني بودند كه تربيت شده امام صادق7 و امام كاظم7 بودند و در برابر واقفيه قد علم كردند[517] و سران آنها را به مباحثه و مناظره دعوت مي‌كردند و در رد عقايد آنها كتاب نوشتند. ائمه و بزرگان شيعه؛ مردم را از گفتگو و هم نشيني با واقفيان منع مي‌كردند و به قول شيخ بهايي در آن زمان لقب كلاب ممطوره را به واقفيان داده بودند.[518] اين به آن جهت بود كه سران آنها احاديث را جعل و به نفع خود تحريف مي‌كردند.

واقفيان در زمان شهادت امام رضا7 به دليل كم سن و سال بودن امام جواد7 قدرت بيشتري گرفتند كه با معجزات و كرامات و استدلال‌هاي آن امام بزرگ رو به رو شدند كه تاب مقاومت در برابر او را نداشتند. علت ظهور كرامات و معجزات از سوي امام رضا7 بر عليه واقفيه، اين بود كه آنها به فن سحر و جادو تسلط يافته بودند و كارهاي خارق العاده انجام مي‌دادند و با سحر تمثالي در برابر مردم مجسم مي‌كردند كه شبيه امام موسي بن جعفر7 بود[519] و اين كار بعد از شهادت امام كاظم7 اتفاق افتاده بود و همه فكر مي‌كردند كه امام زنده غايب شده است و پيروان واقفيه بعد از مشاهده تصوير متحرك امام كاظم7 همه بر عليه امام رضا7 قيام مي‌كردند و لذا امام رضا7 با معجزات و كرامات خاص خود به آنها آگاهي مي‌داد كه تحت تأثير سحر و جادو قرار دارند. واقفيه پا را از اين هم فراتر گذاشتند و روي به اباحي گري نهاده و ازدواج محارم را آزاد شمردند و احكام اسلامي را كنار گذاشتند و به تناسخ اعتقاد پيدا كردند، اموال و املاك را اشتراكي اعلام كردند و بعد از اين عقايد بود كه به آنها لقب سگ باران خورده نام نهادند (كلاب ممطوره).[520] به طور كلي واقفيه يا مي‌گفتند امام كاظم7 از دنيا رفته و امامت تمام شده (قطعيه) يا مي‌گفتند ما شك داريم كه امام كاظم7 شهيد شده باشد، صبر مي‌كنيم مي‌بينيم چه مي‌شود (ممطوره)، عده‌اي هم گفتندامام به غيبت رفته است و امامت هم به پايان رسيده است.[521]

 مبارزه امام موسي كاظم7 با واقفيه

آثار خروج بعضي از نمايندگان امام كاظم7 از پيروي ايشان، مدتها قبل از شهادت امام آشكار شده بود و خود امام كاظم7 بيش از همه از اين انحراف بزرگ خبر داشت؛ لذا بخشي از مبارزات امام با دشمنان شيعه به فرقه واقفيه تعلق مي‌گرفت. امام با كساني رو به رو بود كه ويژگي‌هاي خاصي را داشتند. اول اينكه بسيار دنيا طلب و مال دوست بودند و در جهت كسب دنيا ديگران را نيز آلوده به دنيا مي‌كردند. يكي از مدافعان امام آورده است كه سران واقفيه به وي پيشنهاد ده هزار درهم كردند تا با آنها موافقت كند كه وي قبول نكرده است.[522] دوم بعضي از اين فرقه مسلط به جادوگري و جن گيري و سحر گرديده بودند كه مي‌توانستند مردم را فريب داده و آنها را جذب كنند و سوم اينكه امامت و مديريت شيعه را بعد از امام كاظم7 براي خود مي‌خواستند و لذا با جانشيني امام رضا7 به جاي او و به امامت رسيدنش به شدت مخالفت مي‌كردند و چهارم اينكه تعداد خاصي از اين افراد نظير حمزه بطائني سواد ظاهري داشت و كلام او بر ديگران به دليل سخنوري‌اش اثر مي‌كرد، علم ظاهري و زبان سخنوري او تأثير بر عموم مي‌گذاشت و ... .

لذا امام كاظم7 بر عليه همه اين زمينه‌ها دست به افشاگري زد و ياران خود را از وجود چنين جريانات خطرناكی آگاه نمود. ما در سخنان كمي كه از امام كاظم7 براي ما باقي مانده، مي‌توانيم اين تلاش آن امام مظلوم را بخوبي دريابيم.

امام كاظم7 در درجه اول سعي داشت كه شخصيت كاذبي را كه اين افراد براي خود ساخته بودند، مورد هجوم قرار دهد و آنها را تحقير كرده و علم آنها را ناچيز و سبب سقوط آنها معرفي نمايد. امام بر مصداق آيه قرآن كه يهوديان مدعي را مانند الاغاني كه با خود علم و كتاب حمل مي‌كنند،[523] آنان را اينگونه معرفي كرد. به رهبر فرقه واقفيه كه نماينده طغيان كرده خودش بود و نام او علي ابن حمزه بطائني بود، فرمودند: "‌اي علي! انت و اصحابك اشباه الحمير "[524]‌ اي علي بن حمزه! تو و يارانت همانند الاغ هستيد. تا به اين طريق هم علم ظاهري آنها را به سخره بگيرد و هم مصداق قرآني اين گونه افراد را نشان دهد و هم شخصيت خود باخته شان را فرو ريزد.

امام به ياران مي‌فرمود: از كبر و بزرگنمايي بپرهيزيد، زيرا كسي كه در دلش به اندازه دانه‌اي كبر و بزرگنمايي باشد، داخل بهشت نمي‌شود[525]و مي‌فرمود از ما نيست كسي كه هر روز حساب خود را نكند؛ پس اگر كار نيكي كرده است، از خدا زيادي آن را بخواهد و اگر كار بدي كرده، از خدا آمرزش طلبد و به سوي او توبه نمايد.[526] براي روشن شدن خصوصيات و توانايي‌هاي امام بر حق، امام كاظم7 خصوصيات او را براي يارانش بر مي‌شمرد و آنها را آگاه مي‌كرد تا كساني كه به ناحق مدعي چنين مقامي مي‌شوند رسوا گردند.

امام به ابوبصير فرمودند: "‌اي ابوبصير! امام به تمام لغات انسان‌ها آشناست و نيز زبان تمام حيوانات را مي‌فهمد و با آنها سخن مي‌گويد و كسي كه داراي اين مزايا و اوصاف نباشد امام نيست. "[527]

درباره نصب امام مي‌فرمايد: " امام را امام پيشين بايد معرفي كند، امام بايد از آينده بتواند خبر دهد، امام بايد پاسخگوي تمامي سؤال‌هاي مردم باشد. امام بايد به همه زبانهاي مردم آشنا باشد. "[528]

امام سپس افزودند: امام بايد فردي برجسته از ديگران باشد، حتي كودكي وي نيز با ديگران متفاوت است و در آن دوران وقت خود را به بازي و كارهاي بيهوده صرف نكند.[529]

امام كاظم7 سپس در وصيت نامه خود به صورت رسمي و همه جانبه، امام رضا7 را به عنوان جانشين بر حق خود معرفي كرد تا راه هر گونه سوء تعبير نسبت به امام آينده بسته شود.

در قسمت هايي از اين وصيت نامه آمده است:

" ... كه وصيتي كه من مي‌كنم وصيتي است كه خداوند و حضرت جبرئيل و حضرت رسول6 و حضرت علي7 و حضرت محمد بن علي7 و وصيت پدرم حضرت جعفر بن محمد7 (همه امامان قبل) به من است كه بعد از من امام بعدي، پسرم علي بن موسي7 (امام رضا7) است و من هم همين را وصيت مي‌كنم و پسرانم را همراه او مي‌كنم، به شرطي كه او بخواهد و آنها را شايسته تشخيص دهد و دوست داشته باشد كه تثبيتشان كند و اگر نسبت به آنها اكراه داشت و خواست كه آنها را خارج سازد، در اختيار اوست و با وجود (امام رضا7) وي آنها را اختياري نيست ... سرپرستي زنانم با علي است ... او نسبت به مال و اهل و فرزندانم مانند خود من است ... كسي حق رد كردن حرف او را ندارد. اگر از خواهران او كسي بخواهد ازدواج كند، اجازه‌اش با علي است و ... و هر كس با اين وصيت مخالفت كند، خدا و رسول6 از او بيزاري مي‌جويند و لعنت خدا و خشم خدا و لعن كنندگان و فرشتگان مقرب و پيامبران و رسولان و گروه مؤمنين بر او باد، و هيچ يك از حكام و صاحبان قدرت حق ندارد مانع كار او شود. من از او (علي) هيچ دادخواهي ندارم و هيچ يك از فرزندانم نزد او مالي نگذاشته‌اند. او هر چه گويد درست است. اگر كم كند، او بهتر داند و اگر بيشتر كند، نيز بهتر داند. او همچنين راستگو است ... ."[530]

امام در توصيه‌اش براي امام رضا7 به طور همه جانبه وي را مورد تأييد قرار داده است.

همچنين امام براي جلوگيري از افتادن مردم در دام فاسدانِ فكر و عمل به يارانش توصيه مي‌كند كه از همنشيني با آنها خودداري كنند، آنجا كه به سليمان بن جعفر يكي از يارانش فرمود: "‌اي سليمان! چرا با عبدالرحمان بن يعقوب كه فرد فاسقي است، همنشين هستي؟ سليمان گفت: او دايي من است. فرمود: او درباره خداوند عقيده فاسدي دارد. تو يكي از اين دو راه را بايد برگزيني يا همنشيني با ما و يا ترك او. سليمان گفت: او هر چه مي‌خواهد بگويد، وزر وبالش بر عهده خودش است، وقتي من عقيده او را نپذيرم چه گناهي بر من است؟

امام فرمودند: " آيا نمي‌هراسي از اينكه عذابي فرود آيد و هر دوي شما را فرا گيرد؟ سپس فرمود: وقتي لشكر فرعون حضرت موسي7 و پيروان او را تعقيب مي‌كرد، يكي از ياران حضرت موسي7 به سوي پدرش رفت كه از ياران فرعون بود تا او را موعظه كند كه دست از فرعون بردارد؛ لذا از كاروان حضرت موسي7 عقب ماند و وقتي كه فرعون و لشكريانش در دريا غرق شدند، او نيز غرق شد. از حضرت موسي7 سؤال كردند، چرا آن پسر غرق شد؟ حضرت موسي7 فرمود: پسر مشمول رحمت الهي است، ولي هنگامي كه عذاب فرا رسد آن كس كه نزديك گنهكار است، بي‌دفاع خواهد بود.[531] و با اين راهنمايي‌ها و هشدار دادن ها امام سعي مي‌كرد كه ياران و شيعيان خود را از افتادن در دام مخالفان شيعه اماميه رهايي دهد كه از جمله آنها واقفيه بود. به طور كلي تاكتيك‌هاي واقفيه را كه يك جريان پيچيده بر عليه امامت بوده است، مي‌توان به صورت ذيل دسته بندي كرد:

1 ـ بنابر گفته‌هاي امامان معصوم7 اين افراد تحت تأثير القائات شيطان قرار دارند.

2 ـ سران آنها به صورت مرموز و آهسته ميان صفوف مؤمنان نفوذ مي‌كنند.

3 ـ رفتار ظاهري آنها در دفاع از حق و جانبداري از خط خاص شيعه اماميه قوي و قدرتمند است كه جاي هيچ گونه شكي نسبت به آنها و نفوذي بودنشان براي هيچ كسي باقي نمي‌ماند.

لذا در بين مؤمنان جايگاه به دست مي‌آورند و از طريق آنها به امام و ديگر رهبران شيعه فشار آورده تا آنها را به مقاماتي منصوب كنند، با آنكه امامان معصوم7 آنها را به وسيله علم الهي كه دارند مي‌شناسند؛ به چند دليل نمي‌توانند آنها را از خود دور كنند، اول اينكه چهره سياسي و اجتماعي و ديني آنها در بين مردم كاملاً پذيرفته شده است كه در صورت حذف، عده زيادي نسبت به عمل امام مشكوك شده و باعث بي‌ايماني آنها مي‌شود. دوم اينكه اين شيوه غلط اگر توسط امام معصوم باب شود، ديگر بزرگان شيعه نيز آن را برمي گزينند و چون آنها ديگر معصوم نيستند، هر كسي را كه با آنها مخالف باشد، حذف مي‌نمايند و راه انتقاد و امر به معروف بسته مي‌شود و اگر اشتباهي هم توسط شخصي كه كسي را اخراج مي‌كند صورت پذيرد، براي خودش و ديگران آشكار نمي‌شود و لذا باعث انحراف مردم و خودِ عالمِ اسلامي مدافع حق مي‌شود.

سوم اینکه امكان هدايت و بازگشت براي آن عالم نفوذي وجود دارد و با كمك امام و مؤمنان ديگر، برگشت آنها امكان پذير مي‌شود؛ به عنوان مثال شخصي به نام ابن نصر بزنطي[532] كه به واقفيه پيوسته بود، با راهنمايي‌هاي امام رضا7 به حق آگاه شد و از اردوگاه واقفيه خارج شد؛ به طوري كه او را جزء اصحاب اجماع قرار دادند و در حديث 700 حديث صحيح از وي نقل شده و دهها شاگرد بزرگ تربيت كرد و يكي از بهترين و بزرگترين علماي شيعه در فقه، حديث، كلام و ... گرديد. او يكي از مدافعان اثبات امامت با استفاده از علم كلام و احاديث معتبر و ... به شمار مي‌آيد كه عصمت و علم امام در كنار نص از خدا و پيامبر براي آنها را به اثبات رسانيد و انبوهي از روايات وي در چهار كتاب اصلي اماميه وجود دارد.[533] پرورش يك چنين شخص بزرگي با درايت عميق امام موسي كاظم7 به دليل آگاهي از خط فكري و گرايش ايشان به سوي واقفيه بود، اگر در همان ابتدا او را حذف مي‌كرد، امكان پرورش وي و برگشتنش از راه خلاف از بين مي‌رفت.

چهارم اینکه دامها و توطئه‌هاي شيطان بسيار زياد و ترفندهاي او بسيار پيچيده است. اگر اين راهها و ترفندها به وسيله امامان معصوم7 روشن و بي‌اثر نمي‌گشت، بعد از پايان امامت و ظهور غيبت ديگر مؤمنان راهي براي نجات از شر شيطان نمي‌يافتند و با وجود يك چنين انديشه‌هاي انحرافي همگي به آن گرايش پيدا مي‌كردند. اگر شيعه مي‌تواند در برابر اسماعيليه، قرامطه، بهايي گري، بابي گري و ... بايستد و از راز توطئه‌هاي آنها مطلع شود، به اين دليل است كه مشابه اين افكار و نحله‌ها در زمان امامان معصوم7 رخ داده است و آن بزرگان واقعي دين اسلام راههاي برون رفت از توطئه شيطان به وسيله اين گروه‌ها را به مؤمنان آموزش داده اند و اگر چنين جرياناتي نظير واقفيه، قطعيه، جعفريه، خطابيه، زيديه، اسماعيليه و ... در آن دوران امامت به وجود نيامده بود، بعد از پايان زندگي ظاهري امامان شيعه، راه دستيابي به شناخت باطل بودن آن گروهها بسيار سخت و عملاً غير ممكن مي‌شد. اصولاً امامان كه براي تنزيل قرآن از سوي خداوند تعيين شده بودند، يكي از كارهايشان اثبات عملي آيات قرآن در ميان مردم و نشان دادن دشمناني كه قرآن از آنها نامبرده بوده است و مصداق علني اين دشمنان در هر زمان و راه مبارزه، با به روز شدن در برابر آنها از مسئوليت‌هاي امامان شيعه بوده است.

پنجم اینکه واقفيه و وقف گرايي از زمان حضرت علي7 به ويژه از زمان امام باقر7 تا آخرين امام امتداد يافت و در هر دوره ترفندهاي جديدي از آنها آشكار گرديد كه امامان معصوم7 همه اين ترفندها را تبيين و راه مبارزه بر عليه آنها را روشن نمودند و لذا بعد از امام حسن عسكري7 ديگر ترفند جديد به وجود نيامده و ... .

4 ـ اين افراد بسيار سخنور هستند و مردم را جذب سخنان خود مي‌كنند.

5 ـ اين افراد داراي علم‌هاي ظاهري هستند كه براي مردم اين علوم اهميت دارد و با ديدن توانايي آنها در آن علم‌ها باور مي‌كنند كه آنها باسواد هستند، لذا هر چه بگويند قبول مي‌كنند.

6 ـ اين افراد با استفاده از علوم غريبه و علوم شيطاني، مانند سحر و جادو و شعبده مردمي را كه مستعد هستند، تحت تأثير قرار داده و چشم و گوش و دل آنها را تصرف مي‌كنند و كسي كه تحت تأثير سحر آنها قرار گرفت، بي‌اراده به آنها خدمت مي‌كند.

7 ـ اين افراد احكام و طاعات را كه پيامبر6 و قرآن و ائمه اطهار: براي هدايت بشر وضع كرده‌اند، سبك گرفته و بعضاً آنها را حذف مي‌نمايند كه با استقبال افرادي كه نفس آنها اين موارد را مي‌طلبد روبرو مي‌شود.

8 ـ اين افراد با خرق عادت و جادو ذهن مردم را نسبت به ائمه و دين بدبين كرده و نظر خود را به جاي آن برقرار مي‌كنند.

9 ـ اين افراد با تهمت و دروغ و افترا همه بزرگان و مؤمنانِ واقعي مخالفِ خود را بي‌آبرو مي‌كنند تا به اين وسيله بزرگي و اهميت آنها را در چشم پيروان خود نابود نمايند.

10 ـ بعد از ترور شخصيت، در بسياري از موارد ترور جاني مخالفان نيز از سوي آنها صورت مي‌گرفته است.

11 ـ اين افراد براي جذب بيشتر مردم با پول و امكانات، آنها را به سوي خود جذب مي‌كردند.

12 ـ اين افراد براي جذب بزرگان و افراد بااهميت و مطرح در جامعه به آنها پيشنهاد مالي و مقامي و اجتماعي مي‌نمودند.

13 ـ اين افراد در ظاهر خود را متقي و باايمان نشان مي‌دهند تا مردم به ايمان آنها يقين كنند.

14 ـ اين افراد با محبت افراطي به كودكان، مردان به ويژه زنان آنها را به سوي خود جذب مي‌نمايند.

15 ـ بعد از جذب و مطمئن شدن به وابستگي طرفداران خود، اين افراد به تدريج عقايد شيطاني خود را بيان كرده و به فاسد كردن طرفداران خود روي مي‌آورند و از هرزگي و فساد دفاع مي‌كنند.

16 ـ اين افراد بعد از استقرار در بين طرفدارانشان، به تدريج شكل دين و ايمان را تغيير مي‌دهند كه به شرح ذيل است:

الف ـ توحيد و اعتقاد به خداوند را به شكل دلخواه خود بيان مي‌كنند.

ب ـ پيامبري و رهبري را نيز تغيير مي‌دهند.

ج ـ احكام را حذف مي‌نمايند.

د ـ تناسخ را براي نابودي اعتقاد به قيامت مطرح مي‌كنند.

ه‍ ـ عدالت خداوند را آنطور كه خود مي‌خواهند تعريف مي‌كنند كه عين ظلم است.

17 ـ كتب پيامبران به ويژه كتاب پيامبر اكرم6 يعني قرآن را براي مردم در زمان‌هاي آينده قابل اعتبار نمي‌دانند و آن را فاقد توانايي براي هدايت معرفي مي‌نمايند.

18 ـ پيامبري و روايات او را پايان يافته و خود را به جاي پيامبر مطرح مي‌كنند و تئوري‌هاي جديد ابداع مي‌كنند.[534]

19 ـ در اين تغيير و عوض كردن نظرات دين ، از فساد و بي‌توجهي به احكام آغاز مي‌كنند تا به زناي بامحارم و لواط و شرابخواري و ... پيش مي‌روند و براي آن آيه و دليل مي‌آورند.

20 ـ ميل به جمع آوري مال و ثروت و كسب آن از هر طريق، به شدت در آنها وجود دارد و در زمان امام كاظم7 علت طغيان آنها از توجه به مال دنيا آغاز شد. كشي مي‌نويسد كه حيان بن سراج يكي از سران واقفيه به همراه يكي ديگر از بزرگان اين فرقه در كوفه با پول‌هاي وجوهات مردم براي خود خانه و غلات و كنيزهايي خريده بودند؛ چون شنيدند كه امام موسي كاظم7 در زندان در گذشته است، براي اينكه آن پول‌ها را به جانشين آن امام ندهند، مرگ او را انكار كردند.[535]

21 ـ هميشه يك قدرت سياسي مخالف شيعه از آنها طرفداري مي‌كرده و به آنها ميدان براي فتنه بر عليه شيعيان مي‌داده است.

به نظر مي‌رسد كه جريان وقف يكي از توطئه‌هاي عميق شيطان بر عليه شيعه اماميه از زمان حضرت علي7 تا آخرين امام بوده است و بعد از آغاز غيبت صغري و غيبت كبراي حضرت ولي عصر4 اين جريان همچنان ادامه يافته است. اسماعيليه، قرامطه، زيديان و ... با ادعاي پايان يافتن امامت در شرح حال يك امام خاص براي سران و رهبران خود، وجه امامت درست كردند و به قداست دادن آنها پرداختند و از همين راستا با جذب مردم توانستند در آينده‌اي نه چندان دور به تشكيل حكومت براي خودشان موفق شود. ادريسيان مغرب، فاطميان مصر، قرامطه يمن، زيديان ديلم و ... از جمله اين حكومت‌ها بودند. انديشه‌هاي آنها در سيستم اجرايي حكومت هايشان وارد شده است و جوامعي ساختند كه آثار سوء اين افكار، عامه مردم را مبتلا مي‌كرد. تاريخ حكومت‌هاي مذكور سراسر انحطاط و انحراف اخلاقي و اعتقادي است. پيدايش نهضت اسماعيليان در ايران در زمان حسن صباح با قدرت گرفتن قلعه‌هاي مخوف آنها در طالقان و خراسان و ... ترس و وحشت عظيمي در مردم ايجاد مي‌كرد و سران اسماعيليه هر كس را كه مخالف آنها بود، ترور مي‌كردند و عاملان ترور تحت تأثير مواد مخدر قرار مي‌گرفتند و كاملاً مطيع دستوري مي‌بودند كه به آنها داده مي‌شد. در كتاب كنفرانس دانشمندان بغداد آمده است كه ملك شاه سلجوقي و وزير او خواجه نظام الملك طوسي در جلسه‌اي به صورت مناظره بين علماي بزرگ شيعه و مخالفان آنها از اهل سنت و ديگران پس از شنيدن نظرات علماي هر دو طرف، تصميم گرفتند كه به همراه درباريان همگي شيعه شوند و ملكشاه سلجوقي و خواجه نظام الملك و 70 نفر از بزرگان حكومتي حاضر در جلسه مناظره شيعه اماميه را مذهب خود قرار دادند و بنا گذاشتند كه كل كشور را به شيعه اماميه دعوت نمايند؛ امّا فدائيان اسماعيليه حسن صباح، خواجه نظام الملك را در سن 96 سالگي در 12 رمضان سال 485 ترور نموده و به شهادت رسانيدند و هجده روز بعد، ملكشاه سلجوقي نيز با سم مسموم و ترور گرديد و از دنيا رفت.[536]  

اصحاب امام كاظم7

امام ياران باوفاي زيادي را تربيت كرد كه تعدادي از آنها شاگردان پدرش بودند و بسياري ديگر را امام خود تعليم داد. شاگردان وي چنان تربيت شدند كه توانستند به امامان بعد نيز خدمت نمايند و در زمره اصحاب ايشان قرار گيرند. ذيلاً به شرح مختصري، از بعضي از اين بزرگ مردان اشاره مي‌كنيم.

1 ـ عبدالله بن جندب كه از اصحاب حضرت موسي بن جعفر7 و امام رضا7 بود. وي وكيل امام كاظم7 شد. شيخ كشي مي‌نويسد كه امام قسم خورد كه از او راضي است و همان طور كه او راضي است، پيامبر6 نيز راضي است[537] و مي‌فرمود: كه عبدالله بن جندب از مخبتين است، يعني از كساني كه حق تعالي در حق ايشان فرمود: " بَشِّرِ المُخبِتينَ الَّذينَ اِذا ذُكرَ اللهُ وَجِلَت قُلُوُبُهُم "[538] بشارت بده به فروتنان و متواضعان كه چون ذكر خدا بشنوند، دلهاي ايشان بترسد از هيبت خدا. او مردي زاهد و عارف بوده، امام موسي كاظم7 دعاي سجده شكر را براي او نوشت[539] و بعد از فوت او علي بن مهزيار در مقام او قرار گرفت.

2 ـ عبدالرحمن بن الحجاج بجلي. او استاد صفوان ابن يحيي و از اصحاب امام صادق7 و امام كاظم7 بود و امام رضا7 را نيز درك كرده است و در ايام حيات امام رضا7 از دنيا رفته است. امام كاظم7 شهادت داد كه اهل بهشت است.[540] امام صادق7 به او فرمود: مانند مردم مدينه سخن بگو. همانا من دوست دارم كه در مردان و بزرگان شيعه، مانند تو را ببينم[541] و او از امنيت يافتگان روز قيامت است.[542]

3 ـ علي ابن يقطين. درباره علي ابن يقطين در اين كتاب سخن به ميان آمده است. پدر يقطين از سوي مروان حمار آخرين خليفه اموي مورد تعقيب بود و به كوفه فرار كرد و علي در سال 124 در كوفه به دنيا آمد، خود يقطين به خدمت سفاح و منصور رفت و او شيعه مذهب و قائل به امامت بود و پسرانش، وجوهات به خدمت امام صادق7 مي‌فرستادند و علي ابن يقطين مورد توجه امام موسي بن جعفر7 قرار گرفت و به دليل موقعيت سياسي و نفوذ خانوادگي كه در دربار بني‌عباس داشت، يكي از مدافعان شيعيان گرديد. علي ابن يقطين در كودكي هم به خدمت امام صادق7 رسيده بود و امام براي او دعاي خير نمودند.[543] او از بودن در دربار هارون به شدت ناراحت بود و چند بار قصد بيرون آمدن از نزد هارون الرشيد را داشت، ولي امام كاظم7 مانع شدند و به او فرمودند: "‌اي علي! براي خداوند تعالي اوليائي است كه خداوند با آنها اولياء ظلم را دفع مي‌كند و اولياء و دوستان خود را به وسيله آنها از ظلم نجات مي‌دهد.[544]

روزي يكي از صحابه امام به نام ابراهيم جمال قصد داشت نزد وي در بغداد برود، ولي علي ابن يقطين او را ملاقات نكرد و در زماني ديگر علي ابن يقطين به مدينه رفت و امام او را نپذيرفت و دليل آن را بي‌توجهي به ابراهيم جمال اعلام كرد و خواهان رضايت گرفتن از او شد؛ در حالي كه او در آن زمان در كوفه بود. امام، علي ابن يقطين را با شتري به وسيله طي الارض به كوفه فرستاد و علي با ابراهيم ملاقات كرد و پوزش طلبيد و صورت خود را جلوي ابراهيم جمال روي خاك گذاشت و او را قسم داد كه پا روي صورت او بگذارد و او را ببخشد و او پا بر صورت علي ابن يقطين وزير هارون الرشيد گذاشت و در همان حال علي ابن يقطين مي‌گفت: خدايا! تو شاهد باش كه پوزش طلبيدم و باز با شتري كه امام به او داده بود، طي الارض كرد و به مدينه نزد امام آمد و مورد تأييد امام قرار گرفت.[545]

امام كاظم7 به همه مي‌گفت هر كس مي‌خواهد اصحاب رسول6 را ببيند، علي ابن يقطين را ببيند و او اهل بهشت است.

4 ـ مفضل بن عمر كوفي جعفي. امام صادق7 رساله توحيدي خود را براي او قرائت كرده كه به توحيد مفضل معروف است و همچنين امام صادق7 نام او را در زمره شيعياني آورده كه از اول خلقت سرنوشت آنها به عنوان مدافع شيعه ثبت شده بود و از اصحاب امامان تعيين گرديده است. او بين مردم مصالحه مي‌كرد و اختلاف آنها را حل مي‌كرد. امام صادق7 به او مي‌گفت: نزد من بيا، من دوست دارم تو را و دوست دارم كسي را كه تو را دوست دارد. او بعد از شهادت امام صادق7 به اصحاب امام كاظم7 پيوست. او سختي فراواني كشيد و وقتي كه فوت كرد، امام كاظم7 فرمودند: خدا رحمت كند او را، همانا او راحت شد.[546]

5 ـ هشام ابن حكم. اعجوبه علم كلام و بحث‌هاي فلسفي و منطقي بود. شجاعتي انكار ناپذير و قدرت كلامي و فكري باور نكردني از خود نشان داده است و از مروّجان درجه اول شيعه اماميه به حساب مي‌آيد. در كوفه متولد شده است و در سال 179 در كوفه زماني كه هارون الرشيد دستور قتل او را صادر كرده بود، در خانه يكي از دوستانش كه در آن پنهان شده بود، به بيماري قلبي دچار شد و در گذشت. امام جواد7 درباره او فرمودند: " خدا رحمت كند هشام بن حكم را، چه بسيار اهتمام مي‌نمود در دفع شبهات مخالفين و ... ."[547]

شيخ طوسي مي‌فرمود كه هشام بن حكم از خواص سيد ما و مولاي ما امام موسي كاظم7 است و در اصول دين و غيره مباحثه بسيار با مخالفين كرد.[548] علامه حلي درباره او گفته است كه رواياتي در مدح او وارد شده و به خلاف آن نيز احاديثي وارد شده كه ما در كتاب كبير خودمان باطل بودن احاديث خلاف را ثابت كرده‌ايم و اين مرد، يعني هشام بن حكم نزد من عظيم الشأن و بلند منزلت است ... .[549] هشام بن حكم به دليل نبوغ و استعداد فراواني كه داشت در جواني پيرو تفكر جهميه شد و بر طرز تفكر آنها مي‌انديشيد. در رابطه با فرقه جهميه، شهرستاني در كتاب ملل و النحل خود مي‌نويسد: آنها از اصحاب جهم بن صفوان هستند كه از بنيانگذاران و موافقان معتزله است.[550] اين فرقه در باب توحيد و صفات خداوند نظرات خاصي را اعلام مي‌كردند كه در دوران بني‌اميه بشدت با آن مقابله شد و نهايتاً جهم بن صفوان در مرو كشته شد.[551] بسياري از نظرات جهميه مخالف تفكر شيعه اماميه نيز بود. سخنوري هشام همه جا مشهور شد و او در مباحثات خود به نفع جهميه وارد بحث مي‌گرديد، روزي از عموي خود عمير بن يزيد خواست كه او را به نزد امام صادق7 ببرد تا با وي مباحثه كند.[552] (شايد خيال مي‌كرد كه مي‌تواند امام را محكوم كند) عمير بن يزيد گفت: بايد از او اجازه شرفيابي بگيرم و اذن دريافت كنم و سپس نزد امام صادق7 رفت و اذن گرفت. وقتي چند قدمي برداشت، ياد خباثت هشام افتاد، برگشت و به امام گفت: او خباثت دارد و امام فرمود: آيا بر من خوف داري؟ عمير بن يزيد خجالت كشيد و بيرون آمد و هشام را به خدمت امام صادق7 برد. امام قبل از اينكه او سؤال كند، از وي سؤالي كرد كه هشام حيران بماند و مهلت خواست و امام مهلت داد و هشام هر چه تلاش كرد پاسخ را پيدا نكرد و مضطرب جهت جواب سؤال از خود امام نزد او رفت و امام پاسخ داد و بار ديگر امام سؤالات ديگري را درباره اعتقاد او به تفكر جهميه از هشام پرسيد كه او در پاسخ دادن عاجز شد. مغموم و حيرت زده چند روز مبهوت و حيران بود و بار سوم اذن ملاقات با امام صادق7 را خواستار شد و امام پذيرفت، وقتي كه نزد امام رفت از هيبت و شكوه امام چنان تحت تأثير قرار گرفت كه نتوانست حتي كلامي سخن بگويد و حضرت هر چه ايستاد تا هشام حرفي بزند، او هيچ سخني نگفت و امام تشريف بردند. سپس هشام گفت: آن هيبتي كه از آن حضرت به من رسيد، چيزي نبود مگر از جانب خداوند و از عظمت و منزلت آن حضرت نزد خداوند و سپس مذهب جهميه را رها كرد و توبه نمود و متدين شد و به دين حق شيعه اماميه در آمد و پيوسته به خدمت امام صادق7 مي‌رسيد و بر تمامي اصحاب آن حضرت غلبه يافت.[553] شيخ مفيد هشام را اكبر اصحاب امام صادق7 مي‌داند او را فقيه و راوي حديث نيز معرفي مي‌كند. شيخ مفيد مي‌گفت كه امام صادق7 در مجالسي كه بزرگان و اصحاب خاص امام شركت داشتند، هشام را كه جوان بود بالاتر از همه مي‌نشاند و مي‌فرمود اين فرد (هشام) ناصر و ياور ماست، به دل و زبان و دست ... .

از آن تاريخ به بعد، هشام تحت آموزش‌هاي امام صادق7 درآمد و يكي از برجسته ترين و عالم ترين اصحاب وي گرديد و مناظرات و مباحثات هشام بن حكم مشهور است. مناظره با يك مرد شامي در حضور امام صادق7، محاجّه او با عمرو بن عبيد از علماي معتزله و همينطور با بريهه و مناظره او با متكلمين ديگر از كارهاي بزرگ اوست. روزي امام صادق7 نام‌هاي خدا و صفات آن را از هشام پرسيد و هشام پاسخ داد. امام به او فرمود: آيا چنان شناخت داري كه با درك و تفكر بتواني دشمنان ما را دفع كني؟ هشام گفت: آري. سپس امام فرمود: خداوند تو را در اين راه ثابت قدم دارد و از آن بهره مند سازد.

هشام مي‌گويد: بعد از اين دعا، هرگز در بحث‌هاي خداشناسي و توحيد شكست نخوردم.[554] امام صادق7 همچنين به او فرمود: تا وقتي كه ما را با زبانت ياري مي‌كني، خداوند پيوسته تو را به وسيله روح القدس تأييد مي‌كند[555] و در جايي ديگر امام صادق7 مي‌فرمودند: " هشام بن حكم مراقب حق ما، مؤيد ما و نابود كننده نظرهاي باطل دشمنان ماست. كسي كه از او پيروي كند، از ما پيروي كرده است و كسي با او مخالفت كند، با ما مخالفت ورزيده است. "[556]

علت بيان نظريات امام صادق7 در تأييد هشام بن حكم و نظرات امام كاظم7 و امامان ديگر بدين دليل است كه او براي دفاع از شيعه تمام علوم زمان خود را به سختي فرا گرفت، او فلسفه يونان را نيز مطالعه كرد و در آن تخصص يافت علاوه بر فلسفه و كلام بر فقه و حديث و ... مسلط گرديد و با تحصيل اين علوم به مبارزه با سران فكري مخالف شيعه پرداخت. در همان موقع و سپس بعد از مرگ، اين مرد بزرگ هميشه مورد تهمت و دشنام مخالفان قرار داشت و بسيار مظلومانه زيست، چون هيچ كس حريف او در استدلال‌هاي منطقي‌اش نمي‌شد. در آن دوران پرآشوب كه هر فرقه‌اي از ديدگاه باطل خويش دفاع مي‌كرد، هشام بن حكم با بزرگان فرق مختلف پنجه به پنجه مي‌افكند و از امامت و اثبات منصوص بودن آن دفاع مي‌كرد. او خصوصياتي نظير عصمت، علم، شجاعت، سخاوت، عدالت و ... كه يك امام مي‌بايستي داشته باشد، طرح و آنها را به اثبات علمي و عقلي مي‌رساند؛ لذا به شدت مورد نفرت و كينه دشمنان قرار داشت و انواع تهمت‌ها به او زده شده است. متأسفانه حتي امروز نيز اين تهمت‌ها از ايشان برداشته نشده و بسياري از مخالفان امامت در زمان ما، هشام را عامل انحراف شيعه به سوي غالي گري معرفي مي‌كنند و براي اينكه هشام از امامت و عصمت و ويژگي‌هاي آن دفاع كرده است، او را چاق كننده دين و خارج كننده دين از مسير خود معرفي مي‌كنند. آنها مي‌گويند كه امامان فقط علماي ابرار هستند و صفات ديگري ندارند.[557]

هشام به مناظره عمرو بن عبيد كه يك معتزلي بود و به امامت منصوص از طرف خداوند اعتقاد نداشت رفت و او را شكست داد. امام صادق7 وقتي با وي ملاقات داشت، از وي خواست كه در حضور اصحابش مناظره خود با عمرو بن عبيد را تعريف كند. هشام با اجازه امام چنين گفت: " به مسجد جامع بصره كه عمرو بن عبيد آنجا سخن مي‌گفت رفتم، نزد او نشستم و سپس سؤال كردم آيا چشم داريد؟ گفت: آري. پرسيدم با آن چه مي‌كني؟ گفت: به وسيله آن رنگ‌ها و اشخاص را مي‌بينم. گفتم: آيا بيني داري؟ گفت: آري. گفتم: با آن چه مي‌كني؟ گفت: به وسيله آن بوها را استشمام مي‌كنم. گفتم: آيا زبان داري؟ گفت: آري. گفتم با آن چه كار مي‌كني؟ گفت با آن طعم اشياء را مي‌چشم. گفتم: آيا گوش داري؟ گفت: آري. گفتم با آن چه كار مي‌كني؟ گفت به وسيله آن صداها را مي‌شنوم. گفتم حالا بفرماييد كه شما دل هم داريد؟ گفت: آري. گفتم دل براي چيست؟ گفت به وسيله دل و عقل آنچه كه بر حواس پنج گانه و اعضاي بدنم مي‌گذرد تشخيص مي‌دهم، اشتباه هايم را برطرف مي‌كنم و درست را از نادرست جدا مي‌كنم. گفتم مگر با وجود اين اعضا از دل بي‌نياز نيستي؟ گفت نه هرگز. گفتم در حالي كه حواس و اعضاي بدنت سالم است، چگونه به دل نياز داري؟ گفت پسر جان وقتي اعضاي بدن در چيزي كه با حواس درك مي‌شوند ترديد كند، آن را به دل ارجاع مي‌دهد تا ترديدش برطرف شود. گفتم: پس خداوند دل را براي رفع ترديد اعضا گذاشته است؟ گفت: آري. گفتم: پس وجود دل براي رفع ترديد و حيرت ضروري است؟ گفت: آري چنين است. گفتم شما مي‌گوييد خداي تبارك و تعالي بدنت را بدون پيشوايي كه هنگام حيرت و شك به او مراجعه شود نگذاشته است، پس چگونه ممكن است بندگانش را در وادي حيرت و گمراهي رها كرده و براي رفع ترديد و تحيرشان پيشوايي تعيين نفرمايد؟ عمرو بن عبيد در پاسخ ناتوان ماند و گفت آيا تو هشام بن حكم هستي؟ و سپس مرا در آغوش گرفت و تا من آنجا بودم، سخن ديگري نگفت. امام صادق7 پس از شنيدن داستان وي شادمان شد و فرمود اينگونه استدلال را از كه آموختي؟ هشام گفت: از شما ياد گرفتم. حضرت فرمود: به خدا سوگند اين مطالب در صحف ابراهيم7 وموسي7 نوشته شده است.[558]

زماني كه امام صادق7 در سال 148 به شهادت رسيد هشام بن حكم به شاگردي امام كاظم7 روي آورد و جزء صحابه آن حضرت گرديد. در آن زمان يحيي برمكي براي اثبات حقانيت عباسيان جلسات مناظره و مباحثه بين علماي مكاتب مختلف را در دربار مقرر مي‌كرد.او با هشام بن حكم آشنا بود و او را براي اين مناظرات به دربار دعوت مي‌كرد و امام كاظم7 نيز به هشام اجازه حضور مي‌داد، شايد دلايل ذيل را در اين اذن مؤثر بتوان ديد:

1 ـ در دربار مباحثات و مناظرات ثبت مي‌شد و با توجه به قدرت فكري و استدلالي كه هشام داشت، مي‌توانست انديشه شيعه امامي را در دربار به ثبت برساند.

2 ـ رقباي فكري و نحله‌هاي ديني ديگر در برابر شيعه شكست مي‌خوردند و اين ثبت مي‌گرديد و سپس به همه جا انتشار مي‌يافت و پوچ بودن انديشه آنها را اثبات و بر حق بودن شيعه را تأييد مي‌كرد.

3 ـ اين مباحثات و مناظرات كه به پيروزي هشام مي‌انجاميد، در تاريخ باقي مي‌ماند و آيندگان مي‌توانستند از آن بهره‌ها ببرند ... . اين نوع مباحثات در زمان امام موسي بن جعفر7 در دربار هارون الرشيد وجود داشت.

مباحثات هشام بن حكم با علما و مخالفان در دربار هارون الرشيد

ما ذيلاً به مناظراتي كه هشام در دربار هارون انجام داده است، به نقل از ناسخ التواريخ اشاره مي‌كنيم.[559]

 مباحثات هشام بن حكم كه با عالمان و صاحب نظران آن عصر انجام داده است، بيانگر مسائلي چند است كه علت عدم جهاد علني امام كاظم7 را معين مي‌كند:

الف ـ ناشناخته بودن اصل امامت آن طوري كه قرآن و سنت رسول6 آن را تبيين كرده بودند و وجود آراي متفرقه و غلط در باور امامت بين صاحب نظران و مردم در كتاب بحارالانوار از يونس بن عبدالرحمن نقل شده است.[560]

يحيي بن خالد برمكي به علت انتقادهاي هشام از فلاسفه و حكماي قديم از وي خشمگين بود و مي‌خواست كه هارون الرشيد را بر عليه وي تحريك كرده و او را به قتل برساند. بالاخره يك روز كه هشام بن حكم نزد هارون الرشيد بود، مباحث ديني و فكري در آنجا طرح شد و بر شيعه بودن هشام تأكيد نمود تا هارون بر عليه وي بشورد. هارون دستور تشكيل جلسه‌اي با حضور همه علما را داد. افراد فيلسوف و عالمي نظير ضرار بن عمرو، سليمان بن حريز، عبدالله بن يزيد اباظي، مؤيد بن مريد و رأس الجالوت و ... كه خبره علم كلام و فلسفه بودند، در آن جلسه حاضر شدند و از طرفي هشام بن حكم نيز در تقيه بود و نمي‌توانست همه چيز را اعلام نمايد و به لحاظ جسماني بيمار بود. يحيي بن خالد برمكي بحث امامت را پيش كشيد و از هشام پرسيد درباره اينكه امامت مخصوص به اهل بيت رسول6 است، نه ديگران؛ چه توضيحي داري؟ هشام بيماري خود را بيان كرد كه توان گفتگو ندارم، ولي يحيي آن را نپذيرفت. از وي خواست كه نظرش را بگويد و ناچار هشام شروع به سخن كرد و مطالب مهمي را درباره امامت گفت كه خلاصه آن به شرح ذيل است:

1 ـ اختيار داشتن مردم براي رأي دادن و برگزيدن امام باعث فساد خواهد شد، بلكه امام بايد به امر خداوند برگزيده شود.

2 ـ از وي پرسيده شد كه آيا امر امام مانند حضرت علي7 واجب الطاعة است و بايد به آن عمل شود؟ هشام فرمود: آري. در اينجا سؤال كننده گفت: اگر امام تو هم اكنون به تو امر كند مي‌پذيري؟ هشام گفت: امام به من امر نمي‌كند. سؤال كننده پرسيد: فرضاً اگر امر كرد چگونه است؟ هشام در لا به لاي سخنان خود بحث تقيه را پيش كشيد، يعني اينكه در حال حاضر امر امام من تقيه است. سؤال كننده كه مي‌خواست شيعه بودن هشام را اثبات كند تا هارون او را اعدام نمايد، بر سؤال خود پافشاري كرد. هارون الرشيد كه در آن جلسه حضور داشت، يقين كرد كه هشام شيعه است و به فكر دستگيري او و امام موسي بن جعفر7 افتاد. هشام از بغداد گريخت و به كوفه رفت و در پنهاني زيست و خيلي زود از دنيا رفت. هشام با اينكه به امام موسي كاظم7 قول به تقيه داده بود، نتوانست امام را حمايت نكند. او به دفاع از امام كاظم7 پرداخت و راز خود را برملا كرد.

3 ـ فهم و اعتقاد به امامت، در عده بسياري پايين‌تر از اعتقاد به قبيله و نژاد بود و نژادپرستي حكمش بالاتر از حكم امام بود. در مجلسي ديگر كه يحيي بن خالد برمكي آن را فراهم كرده بود، صاحب نظران به مباحثه با هشام بن حكم پرداختند. شخصي به نام بنان كه از خوارج حروريه بود، پرسيد: اصحاب علي7 در روز حكميت (روز برگزيدن حكم در جنگ صفين) مؤمن بودند يا كافر؟ هشام گفت: سه دسته بودند؛ بعضي مؤمن، بعضي مشرك و بعضي گمراه. آنها كه مؤمن بودند حضرت علي7 را برگزيده از سوي خداوند مي‌دانستند، امّا آنان كه مشرك بودند امام علي7 را امام مي‌دانستند، امّا مي‌گفتند معاويه نيز صلاحيت امامت را دارد و چون معاويه را در كنار حضرت علي7 كه خدا او را برگزيده بود آوردند مشرك شدند؛ امّا گمراه آن دسته از كساني بودند كه به خاطر برتري داشتن قبيله خودشان خروج نمودند و مبارزه آنها بر عليه حضرت علي7 اعتقادي نبود، بلكه نژادي و قبيلگي بود كه اينها نادان و گمراه بودند.

بنان پرسيد پس حالت اصحاب معاويه چگونه بود؟ هشام اصحاب معاويه را به كافر، مشرك و گمراه تقسيم بندي نمود و دلايل آنها را نيز بيان كرد. گمراهان سپاه معاويه را نظير گمراهان سپاه حضرت علي7 تعريف كرد كه آنها نيز قبيله و نژاد خود را بالاتر از حكم امام و رهبر خود قبول داشتند و به آن عمل مي‌كردند و هشام قبول امامت معاويه را كفر و قبول امامت معاويه و حضرت علي7 توأم با هم را شرك دانست.

4 ـ برداشت‌هاي غلط از امامت‌هاي موازي و مدعيان امامت بدون دليل و برهان قابل قبول. هشام در دربار هارون سخن گفته است و لذا توسط دربار و دانشمندان مخالف ثبت و درج گرديده است . وي پرده از اين ابهام بزرگ و برداشتِ غلو نسبت به امامت برمي دارد. شخص ديگري به نام ضرار به كمك بنان آمد و قبل از اينكه سؤالي كند، هشام گفت: من از تو چند سؤال مي‌كنم جواب بده و بحث را ادامه دهيم. ضرار قبول كرد. هشام پرسيد: آيا خدا عادل است؟ ضرار گفت: آري. هشام پرسيد: آيا خدا كاري از بنده مي‌خواهد كه او توانايي انجام آن را نداشته باشد؟ ضرار گفت: نه. هشام پرسيد: آيا خداوند بندگانش را به ديني مكلف كرده است كه در آن اين همه اختلاف وجود دارد و توان تشخيص آن توسط مردم وجود ندارد؟ (به عنوان مثال امامي مانند معاويه، امامي مانند هشام ابن عبدالملك، امامي مانند علي7 و امامي مانند حسين7 برگزيده كه در همه چيز بين آنها تفاوت وجود دارد) ضرار گفت: نه. هشام پرسيد: پس ديني كه به مردم تكليف شده يك دين است و امام دارد تا مردم بتوانند در آن پيروي كنند و آن دين شيعه علي7 است. ضرار گفت: قبول كردم كه بايد يك امامت باشد، چرا تو علي7 را به عنوان امام بر حق طرح كرده‌اي و او را امام راستين مي‌شناسي.

5 ـ آگاه نبودن مردم از اصولي كه منجر به شناسايي امام واقعي مي‌گردد.

در پاسخ هشام به ضرار آشكار مي‌گردد كه مردم از صدراسلام تا آن زمان، دلايل واقعي امامت را به درستي نمي‌شناخته اند و فقط گروه اندكي موفق به فهم آن شده بودند كه شيعيان واقعي هم آنها بوده‌اند.

به ادامه بحث دقت فرماييد.

ضرار در ادامه سؤال خودش پرسيد: هشام، عقد امامت همان طوري است كه عقد نبوت بسته مي‌شود؟ اگر چنين باشد، پس امام نيز پيامبر است. هشام در جواب گفت: عقد امامت مانند عقد نبوت است با اين تفاوت كه عقد نبوت ما بين ملائكه و خداوند با پيامبر در آسمان بسته مي‌شود، امّا ملائكه در آسمان‌ها او را مي‌شناسند و قبول دارند (امّا امام را در زمين پيامبر معرفي مي‌كند و ياران خاص او نيز او را تأييد مي‌كنند) و اين هر دو عقد به دستور خداوند است و فرق آن دو اين است كه يكي با ملائك در آسمان و ديگري با پيامبر در زمين است. ضرار پرسيد: به چه دليل اين حرف را مي‌زني؟ هشام گفت: به دليل واجب بودن انتخاب جانشين توسط پيامبر براي هدايت مردم. ضرار گفت: به چه دليل اين واجب بودن را بايد بپذيرم؟

6 ـ ناآگاه بودن مردم از واجب بودن انتخاب جانشين به جاي پيامبر و خداوند به عنوان يك ضرورت.

ادامه مباحثه

هشام در پاسخ به ضرار مي‌گويد: اين امر از سه وجه جدا نمي‌تواند باشد:

الف ـ يا بايد خداوند عزوجل بعد از پيامبر تكليف را از اين مخلوق برداشته باشد و ايشان را به هيچ تكليفي مكلف نفرموده باشد كه در اين صورت حال آدميان مانند چهارپايان و درندگان خواهد بود كه هيچ تكليفي ندارند و گناه و صوابي هم بر آنها نيست.‌اي ضرار آيا تو بر اين باوري؟ ضرار گفت: نه.

ب ـ هشام گفت: يا اينكه بعد از پيامبر همه مردم به آن حد از رشد و علم و آگاهي رسيده‌اند، همان طوري كه حضرت رسول6 رسيده بود كه ديگر از داشتن رهبر و امام بي‌نياز شده و خودشان صلاح خودشان را بدانند (حتي اگر چنين بوده باشد آيا نسل‌هاي بعدي نيز اينگونه بوده اند؟ آيا همه جهان از صدراسلام تاكنون اينگونه بوده اند؟ پس اين همه اختلاف و جنگ و جنايت و تجاوز و ... را چه كساني انجام داده اند؟) هشام پرسيد: آيا اينگونه بوده است؟ ضرار گفت: نه.

ج ـ هشام سپس گفت: پس تنها راه سوم مي‌ماند و آن اينكه پيامبر جانشين خود را انتخاب نموده باشد كه اين همان اضطرار است تا مردم به گمراهي و حيراني نيفتند. هشام افزود: چنين شخصي بايد عالم به همه چيز باشد تا آنچه را كه رسول خدا برپا مي‌داشته به راستي اجرا كند و دچار اشتباه نشود و به غلط زور و ستم نورزد و از گناهان معصوم و از خطا مبري باشد و مردم به او نيازمند و او از ايشان بي‌نياز باشد.

ضرار گفت: دليل و علامت چنين شخصي چيست؟ (مثلاً آيا چنين شخصي را مردم نمي‌توانند انتخاب كنند يا خصوصيات رهبري در او وجود داشته باشد، ولي مورد توصيه حضرت رسول6 نباشد و از كشورهاي ديگر برگزيده شود؟ و ...)

8 ـ ناآگاهي مردم از واجب بودن انتخاب امام از خاندان رسول و مورد تأييد خدا توسط حضرت رسول6.

9 ـ ناآگاهي مردم از خصوصيات ذاتي امام كه هيچ كس ديگر آن را ندارد، مانند: عصمت ـ علم و ... .

در ادامه هشام در جواب سؤال ضرار فرمود:

هشت دليل دارد. چهار دليل در تعريف نسب اوست و چهار دليل و علامت در نفس اوست كه در صورت دارا بودن اين 8 دليل آن شخص امام است.

امّا 4 دليل نسبي امام: 1 ـ قبيله معروف و خوش نام داشته باشد، از قبايل شرور و ظالم نباشد. 2 ـ خصوصيات فردي او معروف و شناخته شده به ارزش‌هاي نيكو باشد، به شرارت و پليدي معروف نباشد. 3 ـ داراي خانواده و بيتي پاك باشد (و مورد تأييد اعضاي خانواده‌اش در پاكي و تقوا باشد). 4 ـ پيامبر او را به وصايت و امامت تأييد كرده باشد و براي او نص و آيات خداوند نيز وارد شده باشد.

ولي 4 دليل نفس امام: 1 ـ از تمام مردم به عبادت و فرايض ديني و سنت و احكام رسول اعلم و دانا ترين مردم نيز باشد. 2 ـ بايد از تمام گناهان معصوم باشدتا باعث گمراهي مردم نگردد. 3 ـ بايد شجاع ترين مردم روزگار باشد تا ترس باعث تغيير دادن حق توسط وي نگردد. 4 ـ سخي ترين و بخشنده ترين مردم روزگار باشد.[561]

12 ـ ناآگاهي مردم به واجب بودن علم و اعلميت براي امام.

13 ـ ناآگاهي مردم به واجب بودن عصمت براي امام.

14 ـ ناآگاهي مردم به واجب بودن برترين شجاعت براي امام.

15 ـ ناآگاهي مردم به واجب بودن بهترين و والاترين سخاوت براي امام.

16 ـ ناآگاه بودن مردم از اينكه چگونه امامي اينگونه در خاندان حضرت رسول6 برگزيده مي‌شود كه در كنار آن كسان ديگر از همين خانواده ممكن است ادعاي امامت كنند.

مي دانيم تمام كساني كه از زمان حضرت رسول6 به بعد ادعاي امامت و رهبري و جانشيني حضرت رسول6 را داشتند هيچ كدام به اين صفت‌ها توصيف نشده اند و تقريباً همه آنها از معصوم نبودن و اعلم نبودن و ... خود سخن به ميان آورده‌اند. بارها و بارها گفته اند كه اگر حضرت علي7 نبود آنها هلاك مي‌شدند. در زمان ائمه بعد نيز هميشه گره‌هاي آگاهي و سخاوت و علم و شجاعت و ... به دست امامان گشوده مي‌شده است و همه حاكمان و ظالمان و داعيان امامت و جانشيني حضرت رسول6 به آن اعتراف كرده‌اند. اعتراف مأمون، اعتراف هارون الرشيد، مهدي عباسي، منصور عباسي و ... كه مستند در تاريخ وجود دارد همه گوياي اين واقعيت است كه هيچ كدام آنها خودشان باور به اَعلمّيت خودشان نداشته اند و اكثر آنها اعلميت امامان را به صورت علني بيان كرده اند و در كنار آن گفته اند كه ما براي حكومت خودمان چاره‌اي نداريم كه آنها را انكار كرده يا از ميان برداريم، زيرا حكومت عقيم است و هر كس كه خود را به خاندان حضرت رسول6 منتسب كرده و ادعاي امامت و جانشيني رسول را كرده است، در ادامه حيات خود به ظلم و ستم و جهل و قتل و غارت مبتلا شده است، مانند كيسانيه، مختاريه، زيديه، عباسيان، حسنيه، واقفيه، اسماعيليه و علويان و ... كه اسناد جنايات آنها در تمام كتب تاريخي ثبت و روايات شيعه و سني نيز مؤيد اين حقيقت است.

هشام در ادامه مي‌گويد كه چون اطرافيان حضرت رسول6 و قبايل نزديك به او زياد هستند و ممكن است شخصي از ميان آنها مدعي امامت شود و اختلاف در امت ايجاد گردد، (همان طور كه گفته شد خداوند دين واحد را تأكيد مي‌كند، نه دين متفرقه را) بنابراين لازم مي‌شود كه نص و تأييد حضرت رسول6 حتماً براي امام وجود داشته باشد. بعد از اين سخنان عبدالله بن يزيد كه از خوارج اباضي بود به كمك ضرار آمد و پرسيد: چرا مي‌گويي كه اين شخص بايد اعلم باشد؟ هشام گفت: به آن علت كه اگر امام به جميع حدود الهي و شرايع آن و سنن آگاه نباشد، نمي‌توان از او ايمن بود كه حدود خدا را دگرگون نكند؛ لاجرم در آنجا كه بايد حد بزند، گردن بزند و بر آن كسي كه قطع دستش واجب است، حد بزند و ... كه اگر چنين شود، حدود الهي دگرگون مي‌گردد و به فساد منتهي مي‌شود. عبدالله بن يزيد اباضي گفت: چرا مي‌گويي امام بايد معصوم باشد؟ هشام گفت: به اين علت كه اگر اين شخص به خطا رود، مردم از دست او در امان نخواهند ماند كه معصيت و گناهي كه از خودش يا دوستانش يا خويشاوندانش روي دهد، آن را پنهان دارد و خداوند به خاطر يك چنين شخصي او را حجت مردم كند. عبدالله پرسيد: چرا امام بايد از همه شجاع‌تر باشد؟

هشام گفت: به واسطه اينكه امام اسباب قوت قلب و نيرو و توجه جماعت مسلماناني است كه در جنگ‌ها به پشتوانه او مي‌روند و ترس او باعث شكست مسلمانان خواهد شد و با اشاره به آيه 16 سوره انفال مي‌فرمايد: فرار از جنگ در حق بر عليه باطل توسط مسلمانان، باعث غضب خداوند و ورود در آتش خواهد شد و نمي‌شود كسي كه از ترس باعث غضب خداوند مي‌شود، خليفه و حجت خلق خدا باشد.

عبدالله گفت: از كجا مي‌گويي امام بايد سخي ترين مردمان باشد؟

هشام گفت: به علت اينكه بيت‌المال مسلمانان در دست امام است. اگر چنين شخصي سخي نباشد، نفس او به اموال مايل و مشتاق مي‌شود و براي خود مال جمع مي‌كند و روا نيست كه خداوند كسي را كه منفعت خود را در نظر دارد و خائن به حال مردم است، حجت خلق كند.

بعد از اينكه اين افراد نتوانستند هشام را محكوم كنند و خود محكوم شدند، از هشام خواستند كه امام زمان خود را معين كند در حالي كه هارون الرشيد پشت پرده بود و هشام خبر نداشت و از تقيه بيرون آمد و امام بر حق را امام موسي بن جعفر7 اعلام كرد كه هارون به شدت به خشم آمد و دستور قتل او را داد كه هشام از فرصتي استفاده كرد و به كوفه فرار كرد، امّا خانواده او را هارون در بند كشيد و هشام بعد از مدت كوتاهي در كوفه فوت كرد و وصيت كرد كه جنازه‌اش را در كنار كوفه بگذارند تا همه بفهمند كه او فوت كرده است. خبر او به هارون رسيد و خيالش راحت شد و دستور داد خانواده هشام را آزاد كردند.[562]

استدلال ديگر هشام بن حكم درباره عصمت امام

 يكي از راويان به نام محمد بن عمير مي‌گويد از هشام پرسيدم: دلايل معصوميت براي امام چيست؟ هشام فرمود: تمام گناهان از چهار قسم بيرون نيست، يا از حرص است يا حسد يا خشم يا شهوت. نفس قدسي امام چگونه حريص مي‌شود بر دنيا، در حالي كه تمام دنيا در تحت فرمان اوست؛ مانند انگشتري كه در دست است. او مي‌تواند به يك اشاره سنگ ريزه را جواهر كند، چگونه بر متاع دنيوي حريص و مغرور گردد؟ هشام افزود چگونه امام حسد مي‌برد در حالي كه هر چه كه در دنيا ببيند، از او پايين‌تر است چگونه مي‌توان تصور كرد، اعلي بر پست حسد ببرد؟

وي افزود چگونه امام غضب كند، مگر غضبي براي خدا و در راه خدا باشد؛ زيرا همه لشكر هستي در قدرت قوه عقل او و همه چيز تابع اوست. به كي غضب كند؟

هشام بن حكم سپس فرمود: چگونه شهوات دنيوي به امام چيره و غالب مي‌تواند شود، با اينكه امام مشاهده درجات بلند خود را در عالم مي‌نمايد و فرشتگان قصرها و غلامان بهشتي را مي‌نگرد. آيا كسي كه حورالعين را مي‌بيند بلكه حورالعين عاشق ادراك و شرف او هستند و در خدمت او، چگونه به صورت‌هاي احساسي مايل مي‌شود؟ كسي كه به طور دائم از نعمت‌هاي اخروي برخوردار مي‌شود، چگونه به غذاهاي تلخ و نامرغوب دنيوي ميل مي‌نمايد؟

وقتي از هشام پرسيده شد، چرا تقيه‌اي را كه امام موسي بن جعفر7 به تو دستور داده بود را رعايت نكردي؟ در جواب فرمود: دستور ايشان براي مهدي خليفه قبلي عباسي بود، نه هارون الرشيد.[563] مباحثه هشام در حضور هارون بعد از دستگيري امام موسي بن جعفر7 رخ داده است.[564] درباره هشام هم سخن بسيار است كه ما به همين كم بسنده مي‌كنيم.

6 ـ حماد بن عيسي كوفي: از اصحاب اجماع است و زمان چهار امام را درك كرده و در ايام حضرت جواد7 در سال 209 رحلت كرده است و در حديث متبحر و محتاط بود. او از امام كاظم7 خواست در حق او دعا كند تا خداوند به او روزي پاك و زوجه و اولاد و خادم و حج در هر سال عطا كند و امام در حق او دعا كرد و همه را خداوند روزي او كرد، او 50 حج رفت. در حج 51 كه كه قصد غسل در رودخانه را داشت در آب غرق شد.

7 ـ ابو محمد عبدالله بن المغيره: او از فقهاي اصحاب است. در ابتدا بعد از شهادت امام كاظم7 واقفي شد و پس از رفتن به حج از خداوند خواست كه حقيقت را بر او روشن نمايد. پس نزد امام رضا7 رفت. وقتي با امام ملاقات كرد، امام رضا7 فرمود: مغيره خداوند دعاي تو را مستجاب كرد. تو را به دين خود هدايت نمود و او شهادت داد كه حجت خداوند امام رضا7 است و امام كرامات زيادي را به وي نشان داد. او از اصحاب اجماع گرديد و سي كتاب نوشت.[565]

8 ـ عبدالله بن يحيي كاهلي: او از راويان حضرت امام جعفر صادق7 بود و سپس در خدمت امام موسي كاظم7 درآمد و از ايشان روايات نقل كرده است. با سفارش امام، علي ابن يقطين هزينه و معاش زندگي او را تأمين مي‌كرد.

9 ـ يونس بن عبدالرحمن: او نيز از اصحاب اجماع در شيعه است. در ايام هشام ابن عبدالملك متولد شد و از امام باقر7 و امام صادق7 نيز حديث نقل كرده است. او همان كسي است كه بعد از شهادت امام كاظم7، واقفيه به او پيشنهاد پرداخت پول داد تا به مذهب وقف در آيد، اما او نپذيرفت و با واقفيه مخالفت كرد.[566] شيخ مفيد به سند صحيح نقل كرده است: كتاب يوم و ليله را كه نوشته يونس بن عبدالرحمن بود، به امام حسن عسكري7 عرضه كردند؛ امام بعد از مشاهده كتاب فرمودند: خداوند تعالي او را به هر حرفي از اين كتاب، نوري در قيامت عطا كند و فرمود دين من و دين همگي پدران من همين است و تمامش حق است.[567]

و ... .

مشي و تأليفات شاگردان امام موسي كاظم7

اكثريت دانش آموختگان كلاس امام كاظم7 بر روش آموزش خاصي عمل مي‌كردند كه آن را از امام فرا گرفته بودند. شيوه هايي كه خود امام با توجه به شرايطي كه در جّو حاكم آن روز وجود داشت آنها را توصيه مي‌كرد.

الف ـ مناظره: در آن دوران مناظره بين انديشه‌ها در همه سطوح جامعه تا دربار خليفه به طور گسترده برقرار بود، به طوري كه يحيي برمكي و هارون جلسات مناظره انديشه‌ها را به طور مرتب برگزار مي‌كردند و خود هارون الرشيد نيز در اين جلسات شركت مي‌كرد،[568] لذا فن مناظره يكي از فنون و روش هايي بود كه شاگردان امام آن را فرا مي‌گرفتند.

ب ـ بيان روايات صحيح و مبارزه با روايات جعلي و قصه خواني و اساطير يهودي و ... كه در همت همه اصحاب و شاگردان امام وجود داشت.

ج ـ تدريس: آموزش و پرورش شاگرد، وظيفه همه شاگردان و اصحاب امام بود كه در كلاس خود امام آموزش ديده بودند.

د ـ تخصص: تمام شاگردان امام در يك گروه از علوم وارد مي‌شدند و در آن به تخصصي مي‌رسيدند و اگر در علوم ديگر نيز مستعد بودند، به صلاح ديد امام آنها را نيز به صورت تخصصي فرا مي‌گرفتند. علومي مانند كلام، فقه، حديث، رجال، قرآن، تفسير و ... متخصصان خاص خود را داشت و همه كس در همه چيز رأي و نظر نمي‌دادند و سؤالات را از اهلش پرس و جو مي‌كردند.

و ـ تكيه بر قرآن و روايات حضرت رسول6: با توجه به اينكه نظرات انواع مكاتب از خارج از جهان اسلام وارد سرزمين‌هاي اسلامي گرديده بود و مدافعان اسلام در داخل نيز صدها فرقه و نحله شده بودند و هر كس براي اثبات نظريات خود دهها مرجع خود ساخته را مطرح مي‌كرد و اكثريت آنها توجهي به قرآن و سخنان حضرت رسول6 نداشتند، امام كاظم7 به شدّت تأكيد داشتند كه همه نظرات ديني بر پايه قرآن و روايات حضرت رسول6 بيان گردد.

ز ـ تأليف: اكثريت شاگردان استاد شده امام با تأكيد امام، به كتابت گفتار و نظرات خود همت مي‌گماشتند و فرهنگ نوشتن و كتاب در آوردن كه تا آن روز كمترين اهميت را نيز نداشت، در دوران امام كاظم7 رونق بسيار يافت. اگر چه بسياري از آثار اين شاگردان در طول ايام از بين رفته است، ولي نظرات مكتوب آنها در كتب ديگر دانشمندان كه بعد از آنها اين راه را ادامه دادند نقل گرديده است. از شاگردان امام آثار ذيل نقل شده است كه در كتب رجالي به ويژه كشي و طوسي از آنها نام برده شده است. از هشام بن حكم 30 اثر، صفوان بن يحيي 30 اثر، حسن بن محمد بن سماعه 30 اثر، علي بن حسن طاهري 14 اثر، حسن بن محبوب سراد 16 اثر، عبدالله بن جبله 7 اثر و علي ابن يقطين 3 اثر نام برده مي‌شود.

همانطور كه مشاهده مي‌شود، از 7 نفر از شاگردان امام كاظم7 يكصد و سي كتاب به جاي مانده است كه اين نشانه همت آن بزرگان در نشر و طبع باورهاي شيعه اماميه بوده است.

هـ ـ سازمان آموزشي متحول و متحرك: پروراندن نماينده و وكيل و پاسخ گو به سؤالات براي تك تك مناطق در كل كشور به ويژه مناطق دور دست كه هر استادي در هر فني و علمي كه بود، مي‌بايستي شاگرداني خاص را تربيت مي‌كرده و سپس آنها را به مناطق ديگر مي‌فرستاده و اين كار به صورت يك كار تشكيلاتي و سازماني در علم و فقه شكل گرفت. كه اين شاگردان نيز تخصصي عمل مي‌كردند و همگي زير نظر وكيل امام در هر منطقه قرار مي‌گرفتند و وكلا وجوهات مردم را جمع آوري كرده و به كساني كه امام تأييد مي‌كرد مي‌پرداختند. پاسخ گويي به سؤالات احكامي، علمي، ديني، طبي و ... از جمله وظايف اين شاگردان بوده است.

اين شيوه آموزشي با تكامل خود در تاريخ شيعه به صورت حوزه‌هاي علميه و آموزش اصولي آنها در هر منطقه در آمد كه امروزه نيز بر اين موارد استوار است.

 الگوي سياسي

با توجه به طبقات و دسته بندي‌هاي ذكر شده در ميان مردم، در زمان تأسيس دولت بني‌عباس مبارزه نظامي يا مبارزه سياسي علني به راحتي نمي‌توانست موفقيتي را براي امامان شيعه و يارانشان فراهم آورد. همان طور كه تقريباً هيچ گروه قدرتمند ديگر هم موفق به اين كار نشد. در كنار اين شرايط، مشكل كمي تعداد و نداشتن يار و نفراتي كه حمايت لازم و همه جانبه را براي خاندان امامت انجام دهند، نيز وجود داشت.

سه امام باقر7 و امام صادق7 و امام موسي كاظم7 هميشه اعلام مي‌كردند كه اگر جمعيت مناسبي كه همه شرايط شركت در اين انقلاب را داشته باشند، كنارشان وجود مي‌داشت، دست به قيام مي‌زدند كه روايات متنوعي درباره اين تنهايي آن بزرگان نقل شده است و در زمان امام موسي كاظم7 دولت عباسي كاملاً مستقر شده بود و اكثريت دشمنان داخلي و خارجي آن سركوب شده بودند. بخصوص علويان هاشمي كه رقيب جدي آنها بودند، به كلي تار و مار گرديدند. آنچه كه براي شيعيان در آن دوران اهميت داشت، حفظ و نجات جان و مال و ناموس خود از يك سو و از سوي ديگر حفظ دين اصيلي كه در اختيار آنها بود و سپس پرورش و به روز كردن اين دين به وسيله امامان معصوم7 بود. از بين بردن روايات جعلي و دروغين و پيرايه‌هاي فراواني كه در ميان مردم نسبت به دين شيعه پديد آمده بود، همت بلند علما و دينداران و شاگردان تربيت شده آن ائمه بزرگوار گرديد. سازمان دادن به نوع تفكر شيعه و شيعيان و تبليغ و توسعه عقايد و فرهنگ واقعي اسلام و حضرت رسول6 به سراسر كشور پهناور آن روز نيز همت ديگر بزرگان شيعه بوده است و با توجه به شرايط ذكر شده، نوع الگوي مبارزه شيعيان شكل گرفت كه موارد ذيل در اين الگو حائز اهميت است:

1 ـ اصل تقيه: حفظ جان و مال و ناموس و دين و اعتقاد مؤمنان، شرط اول مبارزه سياسي در ديدگاه امام موسي كاظم7 بود. همانطوري كه قبلاً گفته شد، تا آنجا بر اين امر تأكيد مي‌كردند كه كساني را كه تقيه نداشتند، بي‌دين معرفي مي‌كردند.

تقيه يك تاكتيك براي حراست از عقيده حق مي‌باشد و درباره آن در قرآن نيز آيه‌اي كه مربوط به عمار ياسر است، نيز نازل شده است.[569] همچنين در سوره آل عمران نيز درباره تقيه، تأكيد شده است.[570] تقيه دين و مال و جان و ناموس ارزشمند مسلمانان را در زماني كه حكومت قدرت دفاع از آنها را ندارد حفظ مي‌كند. معمولاً تقيه براي حفاظت در برابر ظلم حاكمان و حكومت‌ها و مردم مدافع آنها از يك سو و عقايد و نحله‌ها و حزب‌هاي سياسي و ديني مخالف شيعه و طرفداران آنها از سوي ديگر اتخاذ مي‌گردد. امام صادق7 تقيه را سپر دفاعي مؤمن مي‌داند.[571] تقيه به عنوان مهم ترين تاكتيك در برابر حكومت عباسي توسط امام كاظم7 پيگيري گرديد.

2 ـ تاكتيك نفوذ در دستگاه عباسي: دفاع از اعتقاد شيعه و تبيين علمي و فقهي مباني آن و اثبات باطل بودن خطوط مدعي دين و حفظ جان و مال و ناموس مؤمنان و ... نياز به شرايطي داشت كه به لحاظ اجتماعي و سياسي بتوان در آن شرايط اين اهداف را پيگيري نمود. با وجود حكومت ستمگر و خودكامه بني‌عباس و امراي تحت فرمان دربار، عملاً چنين فضايي ايجاد نمي‌شد؛ لذا يكي از اهداف سياسي امام كاظم7 پديد آوردن يك چنين فضايي بود كه اين مهم حاصل نمي‌گرديد، مگر اينكه از درون حكومت پشتيباني گردد و بر اين منظور امام به تاكتيك نفوذ دادن ياران باوفاي خود به درون حكومت عباسي روي آوردند و با آموزش و پرورش آنها راه را براي رسيدن به اهداف فوق ايجاد كردند. ذيلاً به نام و مختصري از زندگي بعضي از نفوذي‌هاي امام به درون حكومت عباسي اشاره مي‌گردد:

الف ـ مسيب ابن زهير: او از شيعيان مخلص امام بود كه به جانشيني سندي بن شاهك فرمانده نيروي انتظامي هارون منصوب شد. او پيامهاي زندانيان را به امام موسي كاظم7 مي‌رساند و وقتي كه خود امام زنداني شد، پيام‌هاي ايشان را به كساني كه امام معين مي‌كرد ارسال مي‌نمود. وي شاهد كرامات و معجزات امام موسي بن جعفر7 در زندان بوده و آنها را براي ياران امام نقل كرده است كه تأثير زيادي بر بيداري مسلمانان داشته است.[572] وي همچنين تصميمات مهم نظامي و سياسي حكومت را به امام گزارش مي‌كرد.

ب ـ حاكم ري نيز يكي از نفوذي‌هاي امام در حكومت بني‌عباس بود كه گره هايي از مشكلات ياران امام كه به منطقه ري و قم مهاجرت مي‌كردند باز مي‌كرد.

ج ـ علي ابن يقطين.

علي ابن يقطين فرزند يقطين بن موسي از شيعيان و شاگردان امام صادق7 بود. پدر او در زمان بني‌اميه يكي از مخالفان حكومت بود كه مجبور به فرار از كوفه گرديد و به همراه علي فرزندش به مدينه رفت. بعد از ساخته شدن بغداد به دست منصور عباسي، او به بغداد آمد و شغل ادويه فروشي را آغاز كرد و از همين زمان پسرش علي توانست كم كم به دربار بني‌عباس وارد شود. او ابتدا يكي از كارگزاران مهدي عباسي شد.[573] در زمان هادي عباسي مقام مهم تري يافت و تا جايي پيش رفت كه انگشتر و مهر خلافت به دست او سپرده شد.[574] او به دستور امام كاظم7 شيعه بودن خود را پنهان كرد و خود را از اهل سنت و پيرو عباسيان معرفي نمود تا جايي كه امام دستور داد كه همه امور وضوي اهل سنت را براي مدتي به طور علني انجام دهد، زيرا هارون الرشيد به دليل سعايت مخالفان علي ابن يقطين به او شك كرده بود و بدين طريق امام كاظم7 از نفوذ او در دربار بني‌عباس به وسيله علم امامت خود حفاظت مي‌كرد.[575] امام كاظم7 تأييدات متنوعي از ايشان كرده است. امام در مورد وي فرموده است: اي علي ابن يقطين! براي تو چيزي را دوست دارم كه براي خود دوست دارم[576] و مي‌افزود تو اهل بهشت هستي و تضمين مي‌كرد كه آتش جهنم بر او نرسد.[577] در بعضي از روايات آمده است كه علي ابن يقطين وكيل امام نيز بوده كه اموال و نامه‌هاي شيعيان را به امام كاظم7 مي‌رسانده است.[578] او از خواص ياران امام موسي بن جعفر7 بوده است و او را فقيه و متكلم و مورد وثوق معرفي كرده‌اند.[579] سه كتاب از وي نقل شده است كه در كتاب‌هاي رجالي نام آنها آمده است[580] و روايات زيادي از وي در كتب اربعه شيعه نقل شده است.[581] وي در زماني كه امام كاظم7 در زندان هارون الرشيد بود، در سال 182 در گذشت، وليعهد هارون محمد امين بر او نماز خواند[582] و سن او به هنگام وفات 58 بوده است. با توجه به مجموعه روايات و اسناد تاريخي كه درباره علي ابن يقطين به ما رسيده است، مي‌توان موارد ذيل را درباره شخصيت و توانايي‌ها و نوع مأموريت او در دستگاه عباسي مطرح نمود:

1 ـ با توجه به اينكه او يك شخصيت سياسي بسيار مهم (وزير) در درون حكومت عباسي بود، توانست جان بسياري از شيعيان را نجات داده و ظلم حكومت را از آنها دور نمايد.

2 ـ او مي‌توانست تمام اخبار سري و فوق سري حكومت عباسي را دريابد و آن را به امام برساند و از اين طريق تاكتيك‌ها و برنامه ريزي‌هاي حكومت براي شيعيان و امام كاظم7 روشن مي‌گرديد و آنها مي‌توانستند عكس العمل مناسب را انجام دهند.

3 ـ با پشتيباني‌هاي او امكان شناسايي مكان‌هاي امن براي شيعيان و هجرتشان به آن مكان‌ها فراهم مي‌آمد و از طريق حكامي كه زير نظر علي ابن يقطين بودند، شرايط مناسب و حمايت سياسي و اقتصادي از مهاجرين صورت پذير بوده است.

4 ـ انديشه شيعه در اين مهاجرت‌ها به سراسر حكومت و به اقصي نقاط ايران صادر مي‌شده است و اگر هم با مخالفت هايي رو در رو مي‌شده، يقيناً حكام و اميران زير نظر وزارت عباسيان از آن دفاع مي‌كردند يا حداقل در برابر آن نمي‌ايستادند.

5 ـ به دليل شخصيت علمي و حديثي و فقهي و كلامي كه علي ابن يقطين داشت، انديشه و باورهاي خالص و ناب شيعه را هم در پايتخت حفاظت مي‌كرده است و هم در توسعه آنها به ديگر نقاط حكومت، از بدعت و تحريف ديدگاه‌هاي شيعه جلوگيري به عمل آورده است.

6 ـ به دليل قدرت سياسي، علي ابن يقطين از ديگر عوامل نفوذي امام موسي كاظم7 در حكومت دفاع و پشتيباني مي‌كرده است.

7 ـ از فشار زياد به خاندان ائمه معصومين7 به ويژه امام موسي كاظم7 از طريق دربار مي‌كاسته است و امنيت نسبي را براي آنها فراهم مي‌آورده است.

8 ـ از شخصيت‌هاي علمي و شاگردان برجسته امام موسي كاظم7 و وكيلان او در ديگر مناطق حكومت به طور خاص، حمايت به عمل مي‌آورده و امكان آموزش علمي و ساختن مراكز آموزشي براي آنها فراهم مي‌شده است.

9 ـ به لحاظ اقتصادي كمك‌هاي مؤثري به همه شيعيان از اين طريق امكان پذير بوده است تا براي آنها شرايطي پيش آيد كه بتوانند به رزق حلال دست يابند و از رشوه و رباي حكومتي در امان باشند. با نفوذ علي ابن يقطين در عمق حكومت عباسي و رسيدن به مقام وزارت در حقيقت، در بسياري از كارهاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي ديدگاه امام كاظم7 و شيعيان مورد نظر قرار مي‌گرفته و از دستاوردهاي علمي، فرهنگي، قرآني، حديثي، كلامي و ... شيعه پشتيباني مي‌شده و جان و مال شيعيان در امان مي‌مانده است. از عمر 35 ساله امامت امام كاظم7 بيش از 20 سال آن با وجود يك چنين رجل سياسي معتبر در حكومت عباسي همراه بوده است؛ از اين زاويه اثرات و بركات يك چنين تاكتيك عظيمي توسط امام موسي بن جعفر7 براي ما آشكار مي‌شود. با آنكه ماندن در تقيه به مدت بيست سال توسط اين يار با ارزش امام كاري سخت و دشوار بود، امّا با حمايت‌هاي معنوي و تشويق‌هاي متمادي و حفاظت‌هاي غيبي امام موسي بن جعفر7، او توانست اين راه سخت را طي كرده و در رنج‌هاي آن تاب آورد.

ما در كتب بزرگان شيعه حفاظت‌هاي خاصي را كه امام درباره علي ابن يقطين انجام داده است در مي‌يابيم. وضوء به سبك اهل سنت گرفتن، هديه هارون الرشيد را نگه داشتن و ... از جمله اين حمايت هاست كه با رجوع به اين كتب، شرح مفصل آنها رؤيت مي‌گردد.[583] بعضي اوقات علي ابن يقطين از ادامه راه خسته مي‌شده و به امام كاظم7 پيام براي استعفاي از مقام خود مي‌فرستاده است. در جواب او امام فرمودند:

" اين كار را نكن. ما به تو اُنس و علاقه داريم و شغل تو در دربار هارون سبب عزت و سربلندي برادران ديني تو است، شايد خداوند به وسيله تو يك ناراحتي را رفع كند يا آتش كينه مخالفين را نسبت به خود به وسيله تو خاموش كند. علي! كفاره خدمت تو در دربار سلطان همان نيكي بر برادران ديني است. تو يك چيز را براي من ضمانت كن و من در سه چيز ضامن تو مي‌شوم، ضمانت كن كه هر يك از دوستان ما را ديدي، احترام كني و حاجتش را برآوري. من ضامن مي‌شوم كه هرگز سقف زندان بر سرت سايه نيفكند، و تيزي شمشير پيكرت را فرا نگيرد و فقر و تنگدستي به خانه تو راه نيابد. علي! هركس مؤمني را شاد كند، ابتدا خدا و سپس رسول خدا6 و در مرتبه سوم ما را خرسند نموده است. "[584]

10 ـ دفاع غير مستقيم و توأم با تقيه از افرادي كه به امر به معروف و نهي از منكر قيام مي‌كردند، مانند حسين بن علي ابن حسن ... صاحب قيام فخ كه در مبحث شهيد فخ به آن اشاره شده است.

11 ـ رو در رو شدن امام كاظم7 با پادشاهان هم عصر خود و بيان شجاعانه حق و دفاع از مظلوميت آن توأم با تقيه.

12 ـ جلوگيري از ياران و شيعيان خود در ورود به حكومت عباسيان، بدون داشتن انگيزه دفاع از شيعيان تا بدين وسيله هم از آلودگي آنها به نظام عباسيان جلوگيري به عمل آورد و هم كمكي به حكومت عباسيان صورت نگيرد. روايات صفوان ابن جمال كه شتر به هارون كرايه مي‌داد و زياد بن ابي سلمه و ... كه در دربار هارون مشغول به كار بودند و امام آنها را نهي كرده است، از جمله اين مبارزات منفي امام كاظم7 است.[585]

سلاح دعا

امام موسي بن جعفر7 در دوران پر اختناق زمان خود كه از يك سو در فشار شديد جهالت و نفس پرستي و دنيا دوستي مردم از يك سو و از سوي ديگر ظلم و جور و بدعت و تحريف حكومت عباسيان نسبت به دين و مؤمنان قرار داشت. نه مردم، نه افراد زيادي از خاندانش، نه ظالمان و خائنان غاصب حكومت و نه بسياري از عالم نمايان و نه فرقه‌هاي مدعي دين و ديانت و ... از وي دفاع و پشتيباني نكردند و او امامي تنها در بين جهل و فقر و فساد و تباهي گسترده‌اي كه سراسر حكومت عباسي را فرا گرفته بود قرار داشت. جو عمومي به شدت عليه او بود. مردم دين را براي دنياي خود مي‌خواستند . ديني كه آخرت را آباد كند، مورد رضايت عموم نبود؛ اگر چه به ظاهر سخن از حق مي‌زدند، ولي در پاي عمل دنيا را بر دين و آخرت ترجيح مي‌دادند. عباسيان كه از قبيله هاشميان بودند، با رقيباني از فرزندان علي7 و حضرت زهرا3 رو در رو شده بودند كه آنها را به دو دسته تقسيم مي‌نمودند. دسته‌اي كه براي رسيدن به قدرت و حذف عباسيان دست به شمشير برده و به جدال جنگ و كشتار مي‌پرداختند و براي خود تفكر و ايدئولوژي‌هاي خود ساخته درست كرده بودند كه حساب اينها روشن بود و حاكمان عباسي بيرحمانه هميشه آنها را قتل عام مي‌كردند و از بين مي‌بردند. دسته دوم فرزندان پاك حضرت علي7 و امامان جانشين آنها بودند كه راه و خط اسلام واقعي و اصيل را ادامه مي‌دادند. اين گروه به دليل آماده نبودن شرايط بعد از امام حسين7 هيچ گاه دست به شمشير نبردند و هيچ قيام مسلحانه‌اي را نه تأييد و نه حمايت كردند و تنها پشتيبان كساني كه امر به معروف و نهي از منكر مي‌كردند، بودند. اما اين خط مشي سكوت و صبوري باز هم مورد قبول ظالمان بني‌عباس و بني‌اميه قرار نمي‌گرفت و با نهايت بي‌رحمي اين خاندان را در انواع فشارهاي رواني سياسي و ... قرار مي‌دادند و تمام امامان را يكي بعد از ديگري به شهادت رسانيدند و در كنار آن محيط زندگي آنها را بسيار شديد تحت كنترل خود قرار مي‌دادند و با هر بهانه‌اي يا آنها را تبعيد يا زندان و شكنجه كرده و يا به قتل مي‌رساندند و ياران و پيروان آنها نيز از اين فشار‌ها در امان نبودند. واكنش امامان: و شيعيان آنها در هر مقطع تاريخي كه زندگي مي‌كردند متناسب با آن شرايط به حفظ دين و عبادت علم و انسانيت و ... قوام مي‌بخشيده است. كه تنوع اين واكنش‌ها در زندگي امامان ما به فراواني قابل مطالعه و بررسي است. يكي از روش‌هاي مشترك  همه ائمه براي رسيدن به اهداف فوق رجوع به دعا و دعاگويي بوده است كه در قالب آن تمام حق خواهي ها، عدالت‌ها و ميزان ها، شيوه‌هاي عبادت، نوع تفكر شيعه در ارتباط با خدا، ارتباط مومنان با يكديگر، مقياس و معيار ارزش‌ها، سير و سلوك به سوي خدا، بينش نسبت به قرآن و پيامبران و ائمه ديگر، تبيين توحيد، معاد، نبوت، امامت و ... را به مومنان ارائه مي‌دادند. ما در دعاهاي امام سجاد7 در صحيفه سجاديه ايشان و رساله حقوقش دريايي از اين معرفت‌ها را كشف مي‌نماييم. در مناجات‌هاي امام باقر و امام صادق8 كه در كتب معتبر شيعه ثبت شده شده است، نيز اقيانوسي از اين نوع عبادت‌ها را مشاهده مي‌نماييم. امام كاظم7 نيز يكي از شيوه‌هاي بيان نظرات فوق را در دعا و استغاثه به درگاه خداوند برگزيده است كه ذيلاً به گوشه هايي از اين ادعيه‌ها كه در آن دوران پر اختناق از زبان پاك و معصوم امام موسي بن جعفر7 بيان شده است مي‌پردازيم.

شايد يكي از اهداف دعاها اين باشد كه با رعايت و قرائت و دقت در مطالب آن، از يك سو دست شيطان و جنودش را از دست دعاكننده جدا كند و از سوي ديگر دل و روح مؤمن را به خداوند متعال متصل و وي را در دامن او رها نمايد.

بعضي از دعاهايي كه در كوتاه كردن دست دشمن و شيطان از سوي امام كاظم7 بيان گرديده، به شرح زير است:

1 ـ دعاي آن حضرت كه مشهور به جوشن صغير است. قبلاً يادآور شده‌ايم كه موسي هادي قتل عام كننده قيام فخ به اين نتيجه رسيد كه امام كاظم7 در هدايت حسين بن علي ابن حسن فرمانده قيام فخ به سوي جنگ با عباسيان نقش داشته است و به همه اعلام كرد كه خدا مرا بكشد، اگر موسي بن جعفر7 را نكشم. لذا در صدد قتل امام بر آمد كه وقتي امام كاظم7 سخن و تهديد او را شنيد، دعاي جوشن صغير را ايراد نمود و در همان دو سه روز اول بعد از اين دعا موسي هادي به دست مادر و كنيزان مادرش كشته شد و هارون الرشيد به جاي او نشست. آن دعا در مفاتيح الجنان حاج شيخ عباس قمي به نقل از كتاب بلدالامين كفعمي نقل شده است.

بخش هايي از دعاي پر فيض جوشن صغير

امام در اين دعا به بيان شرايط حمله دشمن كه با عداوت آغاز شده است مي‌پردازد :

الف: توجه به آمادگي دشمن در حمله و ابزار هايي كه براي اين حمله در اختيار دارد.

ب: انگيزه دشمن از اين حمله.

ج: عدم توانايي ظاهري امام در مقابله با دشمن. وي مي‌فرمايد" من هرگز به مقابله به مثل با آنها فكر نكرده‌ام "؛ " من در مبارزه با آن‌ها ناتوان هستم" و " من در برابر آنها تنها هستم".

هـ : تشكر از خداوند براي حمايت همه جانبه‌اش در مبارزه با دشمن: مي‌فرمود:

خداوندا! تو مرا تقويت كردي و با كمك و ياري خود پشتيباني‌ام نمودي و تيغ تيز دشمنان را كند و آنها را بعد از گرد آوردن نفرات و تجهيزات عليه من ناتوان و درمانده ساختي و مرا بر آنان غلبه دادي و تير نيرنگ هايي كه آنها به سوي من هدف گرفته بودند، به خودشان برگرداندي و كينه آنها آرام نگرفت و دل پر از آتش و خشم آنها خنك نشد؛ در نتيجه انگشت خويش را به دندان گزيدند و در حالي كه تار و مار شده بودند، از من رخ بر گرداندند ... .

2ـ توجه به دشمناني كه به طور مستمر از اول با امام در ستيز بوده اند (از ميان مردم و حكومت) و مرتب با پهن كردن دام‌هاي مختلف و مكر و حيله در كمين ضربه زدن بوده‌اند، كه بخشي از خصوصيات آنها را بيان كرده است:

الف: اين نوع دشمنان تيزبين، كنجكاو، همانند يك دونده براي شكار صيد در كمين بوده‌اند.

ب: ظاهري چاپلوسانه و بشاش و گشاده نشان مي‌دادند، اما در باطن منافق و دغلكار بودند.

ج: تشكر از خداوند براي نابود كردن حيله‌ها و آشكار كردن چهره‌هاي آنها و سپس سرنگون كردن همه آنها.

3-پرداختن به صفات نفساني دشمنان و اثر سويي كه اين صفات در حمله به او داشته است.

الف: حسوداني كه از حسرت سرخ گرديده‌اند.

ب: خشم گلوگير.

ج: زخم زبان و نگاه‌هاي غضب آلود.

ه: رنجي كه اين عناصر تابعِ نفس به امام وارد كرده‌اند. امام مي‌فرمايد: تيرهاي خويش را به سوي من روانه كردند و برگردنم قلاده‌اي افكندند.

و: توسل و توكل امام به خداوند در دفع اين حسودان و پيروان نفس. امام مي‌فرمايد:

همواره تو را صدا مي‌زنم در حالي كه به درگاه تو پناه آورده‌ام و اطمينان به پاسخ سريع تو دارم و به واسطه شناختي كه از دفاع سرسختانهِ هميشگي تو داشتم، بر تو اعتماد و توكل نمودم و يقين داشتم هر كس كه رحل اقامت خويش را در سايه لطف تو بيفكند، پايمال نگردد و هر كس به سنگر انتقام تو پناه آورد، هرگز حوادث او را در هم نكوبد. تو مرا در قلعه‌اي محكم قرار دادي و از خطر آنان به قدرت خويش حفظ فرمودي. پس تو را سپاس‌اي خداي مقتدري كه هرگز مغلوب نمي‌شوي و‌اي خداي صبوري كه هرگز شتاب نمي‌ورزي. بر محمد6 و آل محمد6 رحمت فرست و مرا در مقابل نعمت‌هاي از شاكران و در برابر عطايا از ذاكران قرار بده.

4 ـ توجه به بر طرف شدن بسياري از مصائب مانند غم‌ها، دور شدن حوادث خطرناك، جريانات سخت، سلامتي در برابر بيماري‌ها و ... و شكر براي همه‌ي آن‌ها .

5 ـ اتفاقات نيكو و نعمت هايي كه به طور مرتب از سوي خدا مي‌رسد و شكر آنها.

الف: تحقق حسن ظن ديگران درباره خود.

ب: تامين هزينه‌هاي كمر شكن زندگي.

ج: از بين بردن فقرهاي توان فرسا كه به بي‌نيازي تبديل شد.

ه: از بين رفتن مهلكه‌هاي خطرناك و تبديل آن به خير و خوشي.

ز: سختي هايي كه به راحتي به آرامش تبديل شدند،كه همه اين‌ها از لطف خداي بي‌نياز است.

6 ـ طلب بخشش براي همه گناهان كه انجام گرفته است.

7 ـ تشكر از اينكه اندوه و ترس از مرگ، از وجود او خارج شده است.

8 ـ ستايش خداوند براي نيفتادن در بستر بيماري هايي كه درياي غم و زير و رو شدن زندگي را به همراه دارد و راه خلاص از آنها هم وجود ندارد كه اين بيماري‌ها خوردن و آشاميدن را نيز به خطر مي‌اندازد و شكر بر نبودن چنين بيماري‌هاي ويران كننده.

 9 ـ ستايش و شكر خداوند براي نبودن در شرايطي كه ترس و نگراني وجود دارد، نه مانند كساني كه مجبورند ترسناك و نگران فرار كنند و صبح تا شب پنهان گردند و در مخفي گاه در دل زمين بخزند، به طوري كه همه جهان براي آنها تنگ باشد و راه و محل نجاتي براي آنها نباشد.

10 ـ ستايش و شكر از نعمت آزادي از زنجير و زندان و در امان بودن از بند‌هاي آهنين و اسير نبودن مانند كساني در دست دشمنِ بيرحم، در حالي كه دور از خانه و زن و فرزند هستند و از برادران خود جدا گشته‌اند.

11 ـ شكر از اينكه مانند كساني كه عليل و ذليل و دردمند از صبح تا شام در بستر بيماري اند نشده ايم.

12 ـ شكر از خدا كه در بستر مرگ و ناتوان از برقراري ارتباط با دوستان قرار نگرفته ايم.

13 ـ شكر خداوند از اينكه در سياه چال‌ها و زندان‌ها به شكنجه و آزار زندانبان‌ها دچار نشده ايم.

14 ـ شكر بر نجات از تير‌هاي قضا و بلا و شکر بر صبوری و تحملِ سختیِ دور شدن از دوستان و اسير نشدن به دست كافران و... .

سپس امام به شكر و ستايش بي‌پايان خداوند روي مي‌آورد و در فراز آخر دعا مي‌فرمايد:

...‌اي مولاي من! از تو استعانت مي‌جويم. پس بر محمد6 و آل محمد6 درود فرست و مرا ياري كن كه به تو پناهنده مي‌شوم، پس مرا در پناه خود قرار بده و با توفيق اطاعت از خودت مرا از اطاعت ديگران بي‌نياز گردان و با توفيق در خواست از خودت مرا از در خواست ديگران دور گردان و مرا از ذلت معصيت رها كن و به عزت اطاعت خود برسان. تو مرا بر بسياري از مخلوقاتت برتري بخشيدي كه اين ناشي از جود و كرم توست، نه استغاثه و شايستگي من.

امام سپس به سجده مي‌رود و ذكر سجده دعا را كه يكي از زيباترين مناجات هاست بيان مي‌دارد و در بخشي از آن مي‌فرمايد:

خداوندا! چهره خوار و ذليل من در پيشگاه عزيز تو بر خاك افتاده است. چهره فرسوده و رو به فناي من در مقابل بارگاه جاودانه تو سجده مي‌كند. چهره نيازمند من در مقابل ذات بي‌نياز و با عظمت تو سجده مي‌كند. چهره ام، گوشم، چشمم، گوشتم، خونم، پوستم، استخوانم و تمامي وجودم در پيشگاه با عظمت رب العالمين سجده مي‌كند. خداوندا! در مقابل رفتار جاهلانه من با حلم و بردباريت رفتار كن. به فقر من با غنا و بي‌نيازيت و به ذلت من با عزت و قدرتت و به ضعف و ناتواني من با نيرويت و به ترس من با امنيتت و بر گناهان و لغزش‌هاي من با عفو و رحمتت رفتار كن،‌اي خداي بخشنده و مهربان! خداوندا! من نابودي و هلاكت فلان فرزند فلان را به تو واگذار مي‌كنم و از شر او به تو پناه مي‌برم، پس به همان وسيله‌اي كه پيامبران و بندگان صالحت را از شر فرعون‌هاي روزگار و دشمنان طغيانگر و از شر همه خلق رهايي عطا فرمودي، مرا نيز از شر اين دشمن برهان و به حق رحمتت،‌اي ارحم الراحمين! تو بر همه چيز قادر و توانايي و حسبنا الله و نعم الوكيل.[586]

دعاي رهبه

امام موسي بن جعفر7 هر گاه كه به محراب عبادت مي‌رفت اين دعا را مي‌خواند. اين دعا فرار بنده به سوي خداوند است. در فراز هايي از اين دعا چنين آمده است :

پروردگارا! تو مرا خلق كردي و از كودكي تحت تربيت خويش در آوردي و به اندازه لازم نياز‌هاي مرا تأمين فرمودي. خداوندا! من در كتاب نازل شده‌ات قرآن در آنچه كه بشارت به بندگانت داده بودي، يافتم كه فرمودی: قل يا عبادي الذين اَسرفوا علي انفسهم ...[587]‌اي بندگاني كه به خود اسراف نموديد! (ستم و گناه) از رحمت خداوند نا اميد نباشيد كه خداوند تمام گناهان را مي‌آمرزد. از من كارهايي سر زده است كه تو به آنها آگاه و از خود من نيز آگاه‌تر هستي. وه! چه رسوايم از آنچه كه كاتبان و نويسندگان تو درباره من رقم زده‌اند. اگر نبود آن جايگاه كه به عفو فراگير و جهان شمول تو اميد بسته ام، خود را به دست خود نابود مي‌ساختم و اگر كسي مي‌توانست از قلمرو حكومت پروردگارش فرار كند، من سزاوارترين افراد به فرار از پيشگاه تو بودم ... .

از تو مسئلت مي‌كنم كه اين بنده كم حوصله و فرسوده و شتابزده را مورد ترحم قرار دهي كه توان مقاومت در برابر خورشيد تو را ندارد. چگونه مي‌تواند حرارت آتش دوزخ را تحمل كند؟ بنده‌اي كه از شنيدن صداي رعد آسمان مي‌هراسد، چگونه صداي برخاسته از غضب تو را مي‌تواند برخود هموار كند ... .[588]

دعا رفع بلا مشهور به غلام يحيي

شخصي به نام حاضر غلام يحيي مورد غضب هارون الرشيد واقع شد و هارون در حضور خود دستور داد گردن او را بزنند. چشمان او را بستند و جلاد آماده گردن زدن شد. هارون ديد لب‌هاي غلام يحيي در حال خواندن دعا است. پرسيد چه مي‌خواني؟ غلام يحيي گفت: دعايي كه مولايم موسي بن جعفر7 به من آموزش داده. هارون گفت آن را بلند بخوان .غلام يحيي از قول امام، دعا را چنين قرائت كرد :

پروردگارا ! ‌اي كسي كه حُكمت نسبت به هر قدرتمند بلند مرتبه‌اي برگشت ناپذير و بلايت در مورد هر صاحب مجد والاقدري غير قابل تدبير است و‌اي كه از هر ضعيف و گرفتاري در بن بست‌ها و از گره خوردن امور رفع گرفتاري مي‌نمايي و‌اي كه از بيچارگان كه هنگام هجوم ناراحتيها ناله و فرياد سر مي‌دهند، رفع پريشاني مي‌كني. به حق گرامي ترين وسايل تقرب به تو و نزديك ترين راه‌هاي پيوند نزد تو يعني محمد6 خاتم پيامبران و خاندان طه و يس و اهل بيت گرامي آن حضرت از تو مسئلت مي‌كنم كه در كارهاي من گشايش قرار دهي و راه نجاتي از اين مشكل و اندوه براي من فراهم گرداني. به درستي كه تو شنواي هر دعايي هستي.[589]

بعد از اين دعا هارون در حالي كه چشمانش پر از اشك شده بود، گفت: تو مرا به جادوي فرزندان ابوتراب جادو كردي. سپس دستور داد كه به او توشه راه و مركبي بدهند و او را به خانواده‌اش ملحق كنند.

دعاي بعد از نماز جعفر طيار در روز جمعه

اين دعا يكي از دعاهاي عرفاني و بسيار زيباي امام است كه امام با توسل به صفات متفاوت خداوند از او گشايش و راه نجات براي تعالي را طلب مي‌كند و از خداوند مي‌خواهد كه ترس از خودش را در تمام عمر نصيبش بگرداند و قلم عفو بر گناهانش بكشد و از در افتادن در چاه ويل در جهنم جلوگيري كند و از خداوند مي‌خواهد كه مقام حضرت رسول6 را از آنچه كه هست بالاتر ببرد و با توسل به صفات بلند خداوند از او مي‌خواهد كه مؤمنان را با صفاتي كه خاص آنها است عفو نمايد و از خداوند مي‌خواهد تا ظهور منجي را صورت دهد و وعده هايي را كه براي او داده شده است، محقق گرداند و از خداوند مي‌خواهد كه دين تحريف شده و پر از بدعت گرديده اسلام را به دست قائم بر حقش اصلاح نمايد و بر كساني كه در راه حق پايداري كرده اند و رنج‌ها و سختي هايي ديده اند دعاي خير نمايد ... .[590]

دعا در سجده‌هاي شكر

چندين دعا در سجده‌هاي شكر از امام موسي بن جعفر7 نقل شده است كه در آنها طلب رحمت، گشايش در كارها، پايان غم‌ها و بخشش گناهان و... مي‌نمايد.[591]

دعا بعد از سر برداشتن از سجده شكر

امام در اين دعاي زيباي عرفاني مي‌فرمايد:

خدايا! تو را سپاس، همان گونه كه مرا آفريدي در حالي كه چيز قابل ذكري نبودم. خدايا! مرا در مسير هولناك دنيا و بلاهاي روزگار و گرفتاري‌هاي زمانه و مصيبت‌هاي شبانه روزي ياري كن و شر عمل ستمگران زمين را از من دور گردان و در مسافرت همراه من و در ميان خانواده‌ام به جاي من باش و هر چه را كه نصيب من كردي، مبارك گردان و مرا پيش خودم در مقابل خودت كوچك كن و در چشم مردم بزرگ گردان و مرا محبوب خود ساز و مرا به خاطر گناهانم سر افكنده و به واسطه آنها به بلا گرفتار و به جهت باطنم خوار مكن و از شر جن و انس مرا حفاظت فرما و بر آراستگي‌هاي اخلاقي‌ام بيفزا و از آلودگي‌هاي اخلاقي بر كنارم بدار. مرا به چه كسي واگذار مي‌كني؟‌اي خداي مستضعفان! در حالي كه تو پروردگار من هستي؟ آيا مرا به دشمن واگذار مي‌كني كه كارم را به دست او سپردي؟ يا به بيگانه‌اي كه با چهره كريه با من روبرو مي‌شود؟ اگر بر من غضب نكرده باشي، ناراحت نيستم و هر چند كه دايره عافيت و سلامتي از جانب تو گسترده‌تر و نزد من محبوب‌تر است. به نور جمال تو كه به واسطه آن آسمان و زمين را نوراني ساخته و ظلمت را بر طرف و كار همه را از آغاز خلقت تا پايان اصلاح فرمودي، پناه مي‌برم كه مبادا مشمول غضب تو گردم و خشم تو بر من فرود آيد. آن قدر تو را حمد و ستايش مي‌كنم تا تو راضي شوي و بالاتر از اين هم تو را ستايش مي‌كنم و لاحول ولا قوة الا بك.[592]

دعاهاي آن حضرت به مناسبت اعياد خاص

امام دعاهاي زيبا و پر فيضي را براي روز هايي مانند مبعث[593]، روز اول ماه مبارك رمضان[594]، ايام هفته شنبه[595]، يكشنبه[596]، دوشنبه[597]، سه شنبه[598]، چهارشنبه[599]، پنج شنبه[600] و دعاي روز جمعه[601] فرموده است. در دعاهاي ايام هفته براي روز شنبه طلب روزي حلال، ترك زشتي ها، قطع وابستگي به دنيا، دوري بدي‌ها به حرمتِ خوبي خداوند خواسته شده، همچنين خواسته شده مالي كه باعث فتنه و فرزندي را كه دشمن شود از او دور نمايد و از جميع خيرات، طلب عطا مي‌كند.

 براي روز يكشنبه روزي پر از خير كه خير دنيا و آخرت باشد، بخشش گناه، اداي قرض، حفظ سلامت مسافرانِ خانواده، شفاي بيمار، حاجت دنيوي و اخروي كه رضاي خدا در آن است و... تقاضا شده است. همچنين عفو و كرم و آمرزش، فرياد رسي، رفع گرفتاري، روي بر نتابيدن خداوند، پذيرش نماز، ديدار با خدا، برطرف كردن وحشت مرگ، ايمان ثابت، بالاترين درجات بهشت، عفت و تقوا، رزقي پاك، سلامت و رزقي كه با سهولت به دست آيد، احتجاج و استدلال به هنگام مرگ، دوري از حسرت عمل انجام نداده، توبه نصوح و توبه‌اي را كه گناه گذشته و آينده را بيامرزد، طالب مي‌شود ... .

در دعاي روز دوشنبه امام خواستار پرده پوشي خدا از گناهان، ستايش براي خير هايي كه از خدا رسيده، پذيرش عذرها براي گناه، تقاضاي خير رساندن و قدرت بر انجام آن، عاقبت به خيري، دوري از رسوايي در دنيا و آخرت، حفظ از گناه، توفيق رفتن به بهشت، رهايي از جهنم، رضايت به قضاي خداوند، عطاي آنچه كه دوست مي‌داريم، منفور شدن گناه در نظر، دچار مكر خدا نشدن، هر چه كه از ياد مي‌رود برود ولي ياد خدا فراموش نشود، ياري نكردن خدا كسي را بر عليه ما، تقاضاي هدايت، كشف و آساني راه آن، ياري كردن بر عليه كسي كه ستم مي‌كند، شاكر و ذاكر محبت و ترسنده از خدا، امر را ختم به خير كردن، نام را نيكو زنده نگه داشتن، خير در لحظه مرگ و خير بودن مرگ و... گرديده است.

در دعاي روز سه شنبه امام رسيدن به خواسته ها، حفاظت از جلو، پشت سر، چپ و راست، دور شدن از هدف تير بلا و فتنه خداوند، عدم نازل شدن پي در پي بلا، پناه بردن به خدا از ستم خلق، پناهنده شدن به خدا از عذاب او، ياري براي پيروزي بر دشمن، ياري در همه چيز، دور كردن عذاب ها، هدايت، عصمت و دوري از گناه، آمرزش گناهان، روزي، ايمان و يقين علمي سودمند، قلبي خاشع، دينداري استوار، رزقي فراوان، بي‌نيازي از مردم را با تكيه بر صفات بلند خداوند، طلب مي‌نمايد.

در دعاي روز چهارشنبه مي‌فرمايد: در اين روز نوري را كه تقسيم مي‌كني، رزق گسترده‌اي را كه مي‌دهي، گرفتاري هايي را كه برطرف مي‌كني، بلاهايي را كه دور مي‌كني، شري را كه از بين مي‌بري، رحمتي را كه مي‌گستراني، مصيبتي را كه برطرف مي‌نمايي و ... بر من عطا كن و مي‌افزايد: گناهان من را ببخش در باقي مانده عمرم از گناه محفوظم دار، عملي كه موجب رضاي توست، برايم بخواه همچنين قرآن را بهار دل و شفاي سينه و نور چشم و موجب از بين رفتن غم و انده من قرار بده، و به حق ارواح پاك و ... در چشمم نور در قلبم يقين، در عملم اخلاص، و در زبانم ذكر دايمي تا پايان عمر قرار بده. خداوندا! درهاي گناه را بر روي من باز مكن، شيريني ايمان و حلاوت آمرزش، لذت اسلام، حيات طيبه پس از مرگ عنايت كن.

دعاي روز پنج شنبه: در دعاي اين روز مثل همه دعاهاي ايام هفته امام با جمله مرحبا بخلق الله الجديد و بكما من كاتبين و شاهدين ... آفرين به تو‌اي خلق جديد خداوند و آفرين بر شما‌اي دو نويسنده و شاهد (ملائك) بنويسيد ... شروع مي‌شود.

در دعاي اين روز هم با تسبيح و تمجيد و تهليل خداوند به كسب نيازها و دعا براي دفع بلايا پرداخته مي‌شود. امام مي‌فرمايد:

خداوندا! ما را از شر حيوانات زهردار، حشرات و چشمان تحقير كننده و علامت گر و شر همه آفريده‌ها و دابه‌ها كه هدايت آنها به دست خداست، در امان نگه دار و مي‌افزايد: خداوندا! به تو پناه مي‌برم از خوار شدن به دست خود و بندگانت، از اينكه نعمت هايي كه از خدا مي‌رسد تغيير كند، سلامتي كه داده از دست برود، نيز به او پناه مي‌برد و از خدا مي‌خواهد كه به جاي ياري از خدا هيچگاه از غير خدا ياري نخواهد، عزت نزد خدا و خواري دشمن به دليل گناهانش، را نيز خواستار است. او از خداوند عبادت اهل خضوع و اهل خوف، و اهل تقوا و اهل خشوع را مي‌طلبد. او توكل اهل يقين، بشارت متوكلان و اجر شهيدان را نيز مي‌جويد.

دعاي روز جمعه[602]: در دعاي روز جمعه شروع، تغيير كرده و چنين آمده است السلام عليك ايها اليوم الجديد المبارك... سلام بر تو‌اي روز جديد مبارك كه خداوند آن را عيد دوستان خود قرار داده است و با توسل به صفات متفاوت خداوند، اعلام مي‌دارد از خداوند خوش گماني به خود خدا را بخواهد و بد گماني از خدا را از او دور كند. امام ضمن شهادت بر وحدانيت خداوند و رسالت حضرت محمد6 و ولايت علي7 و تصديق مبارزه او با قاسطين و ناكثين و مارقين و امامت معصومين بعد از علي7 و نداشتن شك درباره همه آنها مي‌فرمايد كه او را از ياران و پشتيبانان آنها قرار دهد. آنگاه باز شدن درهاي روزي، آمرزش گسترده، محبوب خلق و دور شدن از عداوت و دشمني آنها، نا اميد نشدن از رحمت خداوند، محتاج نشدن به هيچ كسي از مخلوقات و .. را طلب مي‌كند؛ البته امام دعاي ديگري نيز براي روز جمعه دارد كه با همان سياق ايام هفته شروع مي‌شود. در اين دعا نيز امام ضمن شهادت به وحدانيت خداوند و قرآن و حضرت رسول6 ... از خداوند تقاضا مي‌فرمايد كه هر گناهي را كه موجب نرسيدن روزي مي‌شود را از او دور كند و هر حجابي را كه ديدار جمال خدا را مانع مي‌گردد نيز دور نمايد، آمرزش، گذشت از گناهان و دستگيري و صبوري قلب را نيز خواهان است و در ادامه دريافت خير و فضل از خدا، رفتن به بهشت و دور شدن از جهنم، دوري زبان از دروغ، دوري قلب از دورويي، پاك شدن عمل از خودنمايي، چشم از خيانت را آرزو مي‌كند و از او كمك در تنگناهاي زندگي را خواستار است .

نامه و عريضه به خداوند

حضرت امام موسي بن جعفر7 نامه‌اي به خدا نوشته است كه به دعاي عريضه مشهور است كه بسيار عرفاني است. در بخش ابتدايي اين نامه چنين آمده است :

اين نامه (عريضه) بنده‌اي است كه اقرار به وحدانيت خداي يكتا مي‌كند ... آرزومند عطايش و پناه برده به عزت او از سختيهاي زمانه و به جود و بخشش او از دست فقر و تنگدستي، و مايل به سوي او به منظور سعادت يافتن در پايان كارهايش و رسيدن در دنيا و آخرت به آخرين درجه از آرزوهايش و بخشيده شدن گناهانش و تكيه كننده به او در همه حالاتش و بيزار از هر قدرتي جز قدرت پروردگار يكتاي عزيز و حكيم است.

در فراز بعديِ دعا امام توصيف توحيد و صفات خداوند را به زيباترين شكل انجام داده است و تمام بيراهه هايي را كه در ميان نحله‌هاي فكري آن دوران در توصيف خداوند بوده است مردود دانسته و ناب ترين فهم از خداوند را ارائه مي‌دهد و رابطه خداوند با بندگان پاك و گناهكاران را در فراز بعدي توصيف مي‌نمايد. در گوشه‌اي از اين فراز مي‌فرمايد:

...‌ اي خداوند! تو نقاب را از چهره خويش در مقابل گنه كاران بر نداشتي و از آمرزش نسبت به آمرزش طلبان قصور نمي‌ورزي، بلكه بستر رحمت خويش را براي توبه كنندگان گسترده‌اي و هر كدام از مخلوقاتت را كه بخواهي توفيق طاعت عطا مي‌كني. آرزوي آرزومندان هر قدر كه با يكديگر متفاوت باشند، تو را به عجز در نمي‌آورد و بزرگي اميد اميد داران در مقابل تو بزرگ جلوه نمي‌كند و تو طمع دعا كنندگان را قطع نمي‌كني، بلكه ابرهاي نعمت‌هاي گوناگون تو بر طالبان، باران نعمت مي‌بارد و درِ خزانه هايت به روي طالبان گشوده است و نعمت هايت براي در خواست كنندگان پي درپي مي‌رسد؛ پس تو را ستايش مي‌كنم،‌اي خداي عالميان! ستايشي كه از ستايش همه خلايق فزون‌تر باشد و آسمان‌ها و زمين‌ها را پر گرداند و فرشتگان كاتب را به زانو در آورد و بهترين پاداش نيكوكاران را به خود اختصاص دهد و ... .

سپس امام يك رابطه دو طرفه و بسيار خودماني با خداوند برقرار مي‌نمايد و در كمال سادگي و بي‌آلايشي شرايط خود را بازگو مي‌نمايد. اقرار به گناهان، ناتواني ها، نياز‌ها و .... يكي پس از ديگر بيان مي‌دارد و در بيان گناهان خود به خداوند چنين مي‌گويد:

خداوندا! من اين خطا‌ها را به عنوان جنگ با تو يا تكيه گاهي براي مخالفت با تو و يا بي‌اعتنايي به مجازات تو و يا بي‌ارزش دانستن عظمت تو و يا كوچك دانستن قدرت تو و يا ناسپاسي در مقابل نعمت‌هاي تو قرار نداده ام، بلكه به واسطه شيطان و اغواي او بر من و كشاندن كوركورانه من از راه هدايت به طريق ضلالت به اين تباهي ها، تا جايي كه هيچ گناهي نكردم، مگر آنكه لباس ذلت و جامه ندامت را بر من پوشانيده است ... .

امام در فرازي ديگر مي‌فرمايد:

چه بسيار كساني كه عريضه و نامه براي ثروتمندان و قدرت مندان ديگر در دنيا مي‌نويسند، اما من عريضه و نامه خودم را براي تو نوشته‌ام و خواسته‌هاي خود را مطرح نمودم و تو را همان طور كه تو خود به من الهام فرمودي ستايش نمودم و تو نعمت بزرگي داري كه مرا به سوي آن راهنمايي فرمودي، پس اگر در اين عريضه و نامه خطايي باشد، من سزاوار آن هستم و اگر منزه از خطا باشد به خاطر محبت و عشق من به توست و ... .

و با باران كرم خود عطش يقين مرا بر طرف نما و به سبب نوشيدن از چشمه‌هاي نعمت خودت دين مرا اصلاح بفرما .

و سپس امام خواسته‌هاي متفاوت خود را بيان مي‌دارد. در اين نامه و عريضه امام جاي نام نويسنده خالي است؛ زيرا امام متن اين نامه را علاوه بر نام خود براي همه عاشقان خداوند تهيه كرده است تا هر مؤمني در ايامي از زندگي‌اش عريضه و نامه براي خدا بنويسد تا به وسيله آن كالبد شناسي اخلاق، اعمال و رفتار و ... خود را انجام دهد و ميزان محبت به خدا در دلش را ارزيابي كند. تنهايي خود را از ميان بردارد و با دوست هم سخن گردد. موانع سر راه خود و خدا را شناسايي كند، طلب ياري و كمك و مدد نمايد و ميزان وابستگي‌هاي خود به دنيا را بسنجد و به جاي آن عشق و وابستگي به محبت خدا را آرزو كند و سپس اعتقاد و ايمان و يقين خود را ترميم كند.

دعاي حرز و دفاع

دعاهايي براي حرز و محافظت و دفع بلا و نابودي ظالم از امام موسي بن جعفر7 به جاي مانده است .ما در روايات باقي مانده از امام كاظم7 به تعداد قابل ملاحظه‌اي از دعاهاي حرز و مصونيت از بلا برخورد مي‌كنيم كه گوياي وجود مشكلات در سر راه مؤمنان در آن زمان و همه زمان‌ها است و لذا امام اين ادعيه را براي دفاع از همه مؤمنان ايراد كرده است. از جمله اين حرزها عبارتند از:

1ـ حرز دفع بلا.[603]

2 ـ حرز موسوم به حرز موسي بن جعفر7.[604]

3 ـ دعاي كفايت از بلا.[605]

4 ـ دعا براي نابودي ظالم.[606]

5 ـ دعا براي رهايي از زندان.[607]

6 ـ دعا براي نابودي سلطان ظالم.[608]

7 ـ حرز امام كاظم7.[609]

8 ـ حرز امام كاظم كه خود مي‌خواند و تعويذ مي‌كرد.[610]

9 ـ دعاي جوشن صغير كه قبلاً درباره آن سخن به ميان آمده است.

10 ـ دعاي رفع بلا مشهور به حاضر، غلام يحيي كه قبلاً ذكر گرديد.

 صدها دعا از امام موسي بن جعفر7 در كتب روايي شيعه ثبت و درج گرديده است كه با بررسي اجمالي آنها چند چيز از همه مهم‌تر در اين دعا‌ها مشخص مي‌شود كه عبارتند از: شرايط مؤمنان در آن زمان و راه بيرون رفتن از مشكلات سياسي و اقتصادي و اجتماعي و ... آنها، روشن كردن توحيد واقعي و نوع رابطه‌اي كه مؤمنان بايد با خدا اتخاذ كنند. ارتباط دو طرفه بين بنده و خدا، همه چيز را از خدا خواستن، دفع شر ظالم و حاكم و شيطان را با دعا از خدا تقاضا نمودن، فقر و بيماري و بلا را با دعا دور كردن، تقاضا از خدا براي اعمال خوب و دوري از رفتار بد، نحوه‌ي عبادت صحيح، دعا بعد از نمازهاي صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا، دعا بعد از هر دعا، دعا براي استجابت نيازها، دعا در دفع حيوانات موذي و درنده، دعا در شب‌هاي قدر، موقع شنيدن اذان، آزاد شدن از زندان، دعا هنگام خروج از منزل، وقت غذا و افطار، دعاي اداي قرض، رفع غم و اندوه، در بستر و هنگام خواب، هنگام طلوع و غروب خورشيد، هنگام وزيدن باد، رفع حجاب‌ها و .... تقريباً مي‌توان گفت كه امام در همه امور و نياز‌ها و بلاها و نعمت‌ها و خطر‌ها و سلامتي‌ها و عبادت‌ها و ... مؤمن را متوجه خدا مي‌نمايد و در هر شرايطي با دعا كردن او را متصل به حق و عملش را براي رضاي خداوند جهت مي‌دهد و تمام شئونات ديني و اموري را كه يك شيعه بايد آن را رعايت كند كه در شرايط سخت آن روز امكان آموزش رسمي و علني آن نبود، در دعاها آموزش مي‌دهد و او را به دوري از آلوده شدن به دربار ظالمان و تملق و چاپلوسي از آنها تشويق مي‌نمايد و پي گرفتن مؤمن براي كسب روزي حلال به دنبال علم و آگاهي رفتن، صبوري در سختي ها، عبادت صحيح، كمك به افتادگان، خير براي همه خواستن، به طور مطلق همه چيز را از خدا خواستن، توكل و يقين و ايمان به خدا را افزايش دادن، اعتماد به خدا كردن، پيرو پيامبران و حضرت رسول6 بودن، از ائمه اطهار حمايت كردن، و پا جاي پاي آنها گذاشتن، به ياري آنها شتافتن، حرمت روزهاي خاص و ايام الله را دانستن، لحظات عبادت را غنيمت شمردن، مستحبات عبادت را رعايت كردن و ... همه و همه در دعاهاي اين امام بزرگوار ديده مي‌شود كه خود يك دانشگاه بزرگ و عملي براي هدايت است.

امام در دعاهايش انواع مختلفي از دعاها را ايراد فرموده كه بخشي از آنها اشاره شد و بعضي ديگر را نيز بيان مي‌كنيم و مأخذ آنها را اعلام كرده تا خواننده بتواند به مطالعه بپردازد:

1 ـ دعا براي آزاد شدن از زندان هارون.[611]

2 ـ دعا در زندان هارون الرشيد.[612]

3 ـ دعاي آن حضرت وقتي مهدي عباسي او را احضار كرد.[613]

4 ـ دعاي آن حضرت وقتي در باغ وحش حيوانات وحشي گذاشته شد.[614]

5 ـ دعاي كفايت از بلا.[615]

6 ـ دعا در شب قدر.[616]

7 ـ دعا در كنار قبر حضرت رسول6.[617]

8 ـ دعا هنگام شنيدن اذان صبح و مغرب.[618]

9 ـ دعاي آن حضرت هنگام خواب.[619]

10 ـ دعاي آن حضرت در سجده شكر.[620]

11 ـ دعا هنگام افطار.[621]

12 ـ دعا هنگام خروج از منزل.[622]

13 ـ دعاي اداي قرض.[623]

14 ـ دعاي رفع غم و اندوه[624]

15 ـ دعاي خواسته‌هاي دنيوي و اخروي.[625]

16 ـ دعاي صبح و شب.[626]

17 ـ دعاي بعد از فراغ از نماز شب.[627]

18 ـ دعاي هنگام خواب.[628]

19 ـ دعا در مسجد پيامبر6.[629]

20 ـ دعا در بستر خواب براي برخاستن براي نماز شب.[630]

21 ـ دعاي جامع خير دنيا و آخرت.[631]

22 ـ دعاي هنگام غروب و نگاه به خورشيد وقت غروب. [632]

23ـ دعا هنگامي كه سر از ركوع برمي داشت.[633]

24 ـ دعا بعد از نمازها.[634]

25 ـ دعا در سجده نماز.[635]

26 ـ دعا بين سعي در صفا و مروه.[636]

27 ـ دعاي بعد از نماز صبح و مغرب.[637]

28 ـ دعا بعد از نماز عصر.[638]

29 ـ دعا براي ثواب اعمال.[639]

30 ـ دعا بعد از نماز عشا.[640]

31 ـ دعا هنگام وزيدن باد.[641]

32 ـ دعا پس از هر دعا.[642]

33 ـ دعا براي استخاره.[643]

34 ـ دعاي استجابت دعا.[644]

35 ـ دعا زير ناودان كعبه.[645]

36 ـ دعاي اداي قرض.[646]

36 ـ دعا بعد از نماز جمعه.[647]

37 ـ دعاي احتجاب (رفع حجاب‌ها).[648]

38- دعاي قنوت نماز.[649]

39 ـ دعاي عظيم الشأن و سريع الاجابه.[650]

40 ـ دعا در زندان در حال سجده.[651]

41 ـ دعاي مستجاب. [652]

چرايي كرامات

زماني كه بني‌عباس به روي كار آمدند، براي برقراري حكومت خود از هر روشي كه مي‌توانستند استفاده كردند و هيچ مرزي در حلال و حرام، حق يا ناحق، راست و دروغ، صداقت، خيانت و ... براي حكومت خود قائل نبودند. آنها براي بقاي قدرت و كيان اشرافي خود اولين چيزي را كه قرباني كردند، اخلاق و معرفت بود. اين فروپاشي اخلاقي از دربار خيلي سريع به ميان مردم راه يافت و به صورت يك فرهنگ و باور عمومي درآمد كه از رهگذر اين حادثه شوم آنچه كه در فرهنگ عمومي مردم موج مي‌زد تملق، قضاوت ناحق، مال دوستي، قدرت پرستي، پيمان شكني، خيانت، شهوتراني، ستم و ظلم در حق ديگران، بي‌تفاوتي به حق مظلوم، تنها گذاشتن ياران حقيقي دين و ... بود. اگر چه گرايش به علوم ظاهري افزايش يافته بود، ولي علمي بي‌اخلاق رشد مي‌يافت. اين وضعيت اولين و مهم ترين دغدغه امام كاظم7 در دوران امامتش بود، او وارث فرهنگي بود كه در جاي جاي اين نوشتار از پليدي و پلشتي آن سخن به ميان آورده ايم، امّا دومين دغدغه امام حضور مدعيان امامت و هدايت در جامعه بود كه بعضاً داراي توانايي‌هاي شيطاني در خرق عادت نيز مي‌بودند و همين توانايي باعث جذب مردم نادان به سوي آنها مي‌شد، از آن جمله فرقه‌هاي اسماعيليه، واقفيه و ... بودند كه بعضاً بعضي از سران آنها اين نوع توانايي‌ها را داشتند.

سومين مشكل براي امام رفتارها و كارهاي شيطاني بخشي از خود فروختگان به شيطان بود كه با توسل به شيوه‌هاي جن گيري و شيطان پرستي و علوم كهانت توانايي هايي را كسب كرده بودند كه مردم را مجذوب خود مي‌كردند و آنها را وادار به انكار دين و انجام عمليات شيطاني مي‌كردند.

چهارمين فساد شيطاني كه دل امام را به درد مي‌آورد، راهيابي شاگردان شيطان در كهانت و علوم غريبه به دربار بني‌عباس بود كه مورد استفاده آنها براي تحكيم قدرتشان مي‌گرديد و از راه و روش آنها در جهت نابود كردن رقيبان خود بهره مي‌بردند.

پنجمين مشكل امام كاظم7 مذاهب و نحله‌هاي وارداتي از هند و ايران و يونان به درون جامعه اسلامي بود كه ويژگي آنها تصوف و رياضت بود كه از اين طريق توانايي‌هاي خرق عادت و انجام اعمال محير العقول ظاهر مي‌شد و مردم را تحت تاثير قرار مي‌داد.

ششمين دغدغه از اين دست اعمال خرق عادتي براي امام كاظم7 مؤمناني بودند كه با عبادت و رياضت به اين توان‌ها رسيده بودند، امّا اين توانايي‌ها آنها را سرگرم كرده بود و از راه خداوند بازشان مي‌داشت و مردم به توانايي‌هاي آنها چشم مي‌دوختند، نه به ايمان و اخلاق و عبادت آنها. اين افراد خواسته يا ناخواسته خود محور مي‌شدند نه خدا محور.

هفتمين مشكل امام، سيل عظيم مردمي بود كه حيران اين توانايي‌ها كه در گروه‌ها و اشخاص مختلف پديد آمده بود مي‌شدند و در دين و ايمانشان شك و ترديد ايجاد مي‌شد و علم غيب پيامبران و امامان معصوم: را از اين نوع توان‌ها تلقي مي‌كردند.

هشتمين نگراني امام كاظم7، اختلال عظيمي بود كه بر اثر استفاده از علوم غريبه در ميان مردم و جامعه اتفاق مي‌افتاد. سحر، جادوگري، حلول جن، جن گيري، چشم بندي، ذهن خواني و ... به انهدام خانواده‌هاي بسياری منجر شده بود.

امام كاظم7 به همراه شاگردان خاص خود به مبارزه با اين هجمه شديد شيطان در ميان مردم به پاخاسته بودند كه بعضي از آنها به صورت‌هاي ذيل بودند:

1 ـ بحث‌هاي اعتقادي در جهت قانع كردن مردم براي دوري گزيدن از اين كانون ها.

2 ـ دادن ذكر و دعا براي دفع شر شيطان كه ما با يك نگاه به دعاهاي حضرت متوجه مي‌شويم كه يكي از مهم ترين و پر تعدادترين دعاهايي كه ايشان براي مردم توصيه مي‌كردند حرزها و سپرهاي دفاعي دعا بوده است كه در تمامي ابعاد، جامعه و جان مردم را پوشش مي‌داده تا تحت تأثير حمله جنود شيطان قرار نگيرند كه انواع مختلفي از اين حرزها در كتب ادعيه ذخيره گرديده است و ... .

با اين همه، اين اقدامات مي‌توانست به كمك مردم باايمان بشتابد، ولي مردم عامي و دور از حقيقت با ديدن خرق عادت‌هاي مختلف و فراوان اين گروه‌ها دچار شك و شبهه مي‌شدند و به آنها مي‌پيوستند. در مبحث واقفيه اشاره كرديم كه سران واقفيه كه از شاگردان امام موسي كاظم7 بودند و بالطبع تحت آموزش‌هاي آن امام بزرگ قرار داشتند، به توانايي هايي دست يافته بودند و وقتي كه دچار انحراف گشته و فريب شيطان را خوردند، از اين توانايي‌ها در جهت گمراه كردن مردم استفاده كردند. اشاره كرديم كه مجسمه يا تصويري از امام كاظم7 فراهم مي‌كردند و با جادو آن را متحرك مي‌گردانيدند. همان طور كه قرآن اشاره به سامري در به حركت درآوردن گاو طلايي كرده است، آنها نيز چنين كاري را صورت مي‌دادند.[653]

3ـ هدايت توان الهي و برزخي مؤمنان به سوي خداوند

اينكه همه بايد بدانند كه بخشي از وجود انسان توانايي ورود به عالم برزخ و كسب قدرت از آن ناحيه را دارد. حال اين توانايي مي‌تواند مفيد يا مضر باشدكه مفيد بودن يا نبودن آن به خود شخص بستگي دارد. اصولاً عالم غيب در امور مادي جهان دخالت مستقيم و غيرمستقيم دارد و بدون دخالت عالم غيب در عالم مشهود، تعالي براي مؤمن مقدور نخواهد بود. وحيي كه به همه پيامبران شده تا قوم خود را هدايت كنند، از عالم غيب و ملكوت آمده است. دستورات اخلاقي و احكامي و طاعتي همه اديان از عالم ملكوت و عوالم ديگر نازل شده است. معجزات گسترده همه انبياء از عالم غيب و دخالت آن در عالم مشهود است؛ مانند معجزات فراتر از تصور حضرت سليمان7، حضرت موسي7، حضرت عيسي7، حضرت داود7 و ... كه قرآن به آنها اشاره كرده است. همه در اين راستاست و كرامات انسان‌هاي مؤمن و توانايي‌هاي آنها نيز در قرآن مورد توجه قرار گرفته است.

اين كرامات به كساني در قرآن نسبت شده كه پيامبر نبوده‌اند، ولي اين توانايي را داشتند كه هم مؤمنان جن و هم مؤمنان انساني را شامل مي‌شود؛ مانند آصف بن برخيا ياور حضرت سليمان7 كه قرآن او را به داشتن علم الهي ستوده است كه توانست بر يك چشم بر هم زدن تخت بلقيس را از فاصله دو ماه راه نزد حضرت سليمان بياورد[654] و عفريت جن كه نزد حضرت سليمان بود نيز توانايي چنين كاري را با زمان بيشتر داشت. در كنار حضرت رسول6 كه بالاترين معجزات از او ديده شده است، افرادي نظير حضرت سلمان حضور داشتند كه صاحب كرامات وسيع بوده‌اند. در كنار امامان: نيز چنين افرادي هميشه حضور داشتنه اند كه به اذن خداوند و تأييد ائمه صاحب كرامت مي‌گرديدند. به موازات اين افراد كسان ديگري هم بودند كه نتوانستند بر سبيل هدايت و استفاده صحيح از اين توانايي‌ها نايل شوند. از سامري در قرآن گرفته تا عيسي رواسي وكيل امام كاظم7 از اين دسته اند و ... .

ظهور كرامات از امام موسي بن جعفر7

با توجه به اين توضيحات مختصر اگر به كرامات و معجزاتي از ناحيه امام كاظم7 دقت شود؛ در مي‌يابم كه همه آنها حداقل به يكي از اين موارد بستگي داشته است. قبل از بررسي بعضي كرامات آن امام بزرگ بايد بيان نمود كه اصولاً معجزات و كرامات به هر چه روشن‌تر شدن عظمت خداوند و خلقت او در جهان منجر خواهد شد. قصد همه برگزيدگان خداوند در معجزات كه به اذن خدا انجام مي‌شود و انجام اعمال غيبي، براي بزرگداشت خداي كريم و عظيم است، نه مطرح كردن خود. آنها، مقام دنيايي و مادي نمي‌خواهند و بر عكس گمراهان از اين توانايي‌ها منافع مادي و دنيايي براي خود جستجو مي‌كنند، هر چند كه ظاهري خدايي براي خود مي‌سازند كه با مشاهده اندكي از زندگي و اعمال اين افراد به راحتي مي‌توان دروغ بودن ادعاي آنها را فهميد. ذيلاً به چند نمونه از كرامات امام و علت و انگيزه آنها اشاره مي‌كنيم:

1 ـ شقيق بلخي نقل مي‌كند: در سال 149 هجري به قصد انجام فريضه حج بيرون رفته بودم. در محلي چشمم به جوان خوش سيماي گندمگون و لاغري افتاد، جامه‌اي پشمي پوشيده و عبايي به دور خود پيچيده و نعليني در پا داشت و تنها نشسته بود. با خود گفتم اين جوان از صوفيه است. مي‌خواهد در بين راه خود را بر مردم تحميل كند. با خود گفتم به خدا نزد او مي‌روم و او را سرزنش مي‌كنم. به نزديك او رفتم. چون مرا ديد كه به سمت او مي‌روم، فرمود: "‌اي شقيق! از بسياري گمان‌ها دوري كن كه برخي گمان‌ها گناه است. " و سپس مرا ترك كردو رفت و ... شقيق مي‌گويد: با خود گفتم، او آنچه را در باطن من بود، به زبان آورد و نام مرا گفت و كسي نام مرا نمي‌دانست. يقيناً او بنده صالح خداست و به نزد او مي‌روم تا مرا خدمتگزار خود كند، او را نيافتم در محل ديگري كه كاروان ايستاد او را ديدم. در حال نماز بدنش مي‌لرزيد و اشك هايش جاري بود. با خود گفتم اين همان است، نزد او بروم و حلاليت بطلبم. به طرف او رفتم. همين كه مرا ديد، فرمود: "‌اي شقيق! بخوان: وَ اِنّي لَغَفّارٌ لِمَن تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهتَدي. "[655]

و سپس مرا ترك كرد. در محل ديگري فرود آمديم. او را ديدم، در كنار چاهي ايستاده است. در دستش مشك آب كوچكي است و مي‌خواهد آب خوردن تهيه كند. مشك از دستش به چاه افتاد و من به او نگاه مي‌كردم. ديدم چشم به آسمان دوخت و فرمود: "انت ربي اذا ظماءت الي الماء و قوفي اذا اردت طعاما "[656]

و سپس فرمود: " خداوندا!‌اي مولاي من! چيزي جز آن (مشك) ندارم! نگذار از دستم برود. " شقيق گويد به خدا سوگند ديدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و مشك را گرفت و بر آب كرد. وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند. سپس به دو طرف توده‌اي از شن رفت، آنها را با مشت برمي داشت و ميان مشك مي‌ريخت و تكان مي‌داد و ميل مي‌كرد، جلو رفتم و سلام دادم. جواب سلام مرا داد. عرض كردم از زيادي نعمتي كه خداوند به شما داده به من بخورانيد. فرمود: اي شقيق! نعمت ظاهر و باطني خداوند همواره به ما مي‌رسد، پس به پروردگارت خوشبين باش، سپس مقداري خوردم، ديدم تلخان و شكر است و به خدا سوگند كه هرگز خوشمزه‌تر و خوشبوتر از آن نخورده بودم، سير غذا و سير آب شدم چندان كه چند روزي ميل به غذا و آب نداشتم بعدها او را نديدم تا وارد مكه شديم. شبي او را كنار ناودان طلا ديدم. در آن نيمه شب با خشوع و آه و گريه نماز مي‌خواند؛ همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع كرد، در جاي نمازش نشست و تسبيح مي‌گفت و سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند و هفت دور طواف خانه كعبه كرد و از مسجد بيرون شد، دنبالش رفتم ديدم دوستان و غلاماني دارد. برخلاف آنچه بين راه ديده بودم، مردم اطرافش مي‌گردند و به او سلام مي‌دهند. از كسي كه نزديكش بود پرسيدم: اين جوان كيست؟ گفت: اين موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب7 است. با خود گفتم اگر اين امور شگفت آور، جز از چنين آقايي بود تعجب مي‌كردم.[657]

اگر ما اين روايت را به تحليل بنشينيم مطالب ذيل قابل فهم است:

1 ـ امام با استفاده از علم غيب خود، فكري را كه شقيق بلخي انجام داده بود كه در آن قضاوت بدون تحقيق صورت گرفته بود افشا كرد تا اعلام دارد كه قضاوت‌ها بر اساس ذهنيت بدون داشتن ادلّه ظاهري و بيروني كاري عبث و اشتباه است، بنابراين اين كرامت در ذم قضاوت غلط است.

2 ـ ذهن خواني دوم امام در جهت يادآوري توبه شقيق بلخي بخاطر قضاوت غلط است و با اين كرامت او را به سوي توبه فراخواند.

3 ـ توبه دادن شقيق بلخي با توجه به آيات قرآن بوده و عملاً بيان مي‌دارد كه نظري منطبق بر آيات قرآن است و نظر شخصي نيست؛ لذا با اين كرامت، امام پاي قرآن را به ميان مي‌كشد و به جاي مطرح كردن خود، خدا و قرآن رسولش6 را محور قرار مي‌دهد.

4 ـ در قبل و بعد از عمل كرامت، امام در حال عبادت و زاري و گريه به درگاه خداوند بوده است. بدين طريق شقيق بلخي فهميده كه امام عابد و زاهد و گريان درگاه خداست و اين كرامات از حق به او مي‌رسد، نه از جاي ديگر و منيت و مطرح كردن خود از سوي امام صورت نگرفته است.

5 ـ در حادثه افتادن مشك امام به داخل آب، يك رابطه دو طرفه بين امام و خداوند برقرار مي‌شود. خضوع و دعاي امام و اعلام ناتواني در برابر خداوند از سوي او صورت مي‌گيرد و خداوند در پاسخ به اين نياز و خشوع و خضوع امام آب چاه را بالا مي‌آورد تا امام بتواند مشك خود را بردارد و آب كند. امام به شقيق بلخي مي‌فهماند كه كرامتي كه از سر خضوع و تسليم و بندگي به درگاه خداوند انجام شود، واقعي و ارزشمند است، نه غير آن.

6 ـ معجزه ديگر امام؛ شن‌هاي صحرا را در مشك تبديل به خوراك خوشمزه و گوارا كردن بود، خوراكي كه شقيق بلخي اعلام كرده در كل عمرش چنين چيزي نخورده است و چندين روز ميل به غذاي ديگر را از دست داده بود. جمله امام بعد از اين كرامت اين بود كه به خداوند خوشبين بايد بود و جهت معجزه‌اش را براي خوش بيني از خداوند اعلام مي‌دارد.

7 ـ كلام ديگر امام بعد از كرامت تبديل شدن شن‌ها در داخل مشك آب به غذاي خوشمزه، اين بود كه‌اي شقيق! نعمت ظاهري و باطني بايد مورد استفاده قرار بگيرد، نه اينكه نعمت ظاهري را بدهد تا نعمت باطني را دريافت كند. بدين طريق بر راه و جهت صوفيان و زاويه نشينان و پشمينه پوشاني كه با كشتن نفس به كرامت مي‌رسند، خط بطلان كشيده مي‌شود.

8 ـ شقيق مي‌گويد او را در مكه ديده كه با تضرع و زاري عبادت مي‌كرده و سپس برخاسته و مناسك و احكام زيارت خانه خدا را انجام داده است كه بيانگر آن است كه تضرع و عبادت،كرامت و معجزه و بهره وري از نعمات ظاهري و باطني و ... نبايد مانع از انجام احكام و طاعات مخصوص آن گردد و حدود احكام خداوند هميشه بايد محترم شمرده شده و به اجرا در آيد و مؤمن در هيچ سطح از رشد و تعالي نسبت به رعايت حدود الهي بي‌نياز نمي‌شود، كاري كه بسياري از اهل تصوف و اهل غلو و اباحي گران به آن تن مي‌دادند و بعد از ظهور چند كرامت از خود به همه فتوا مي‌دادند كه از رعايت احكام شرعي دست بكشند.

نتيجه: امام چهار كرامت از خود نشان داد. دو بار ذهن خواني، يك بار بالا آوردن آب چاه و يك بار تبديل شن‌ها به غذا. بيش از هشت نكته هدايتگر از اين كرامت ظاهر گشت كه شقيق بلخي را به سوي تعالي جهت داد.

2 ـ فرد مؤمني كه در عبادت مشهور بود، به نام حسن بن عبدالله از امام موسي بن جعفر7 دليلي خواست تا امامت او را باور كند. امام به او فرمود: به نزد فلان درخت برو و بگو موسي بن جعفر7 مي‌گويد نزد من بيا. حسن بن عبدالله قسم ياد مي‌كند كه تا اين سخن را به درخت گفتم، درخت زمين را شكافت و نزد امام موسي كاظم7 رفت و سپس امام دستور داد كه درخت به جاي خودش بازگردد.[658] در اين كرامت نيز امام قصد مي‌نمايد، امامت را براي فردي كه عبادت و زهد را برگزيده بود، اثبات كند تا به او بياموزد كه بدون امامت، عبادت كاري عبث است.

3 ـ هارون الرشيد چند جامه براي علي بن يقطين فرستاد و او اين لباس‌ها را براي امام كاظم7 ارسال كرد. امام لباس‌ها را به علي بن يقطين برگرداند و به او فرمود: "لباس‌ها را براي خودت نگه دار، مبادا از دستت بيرون كني كه در آينده نزديك به آن سخت نيازمند خواهي شد. علي بن يقطين نمي‌توانست منظور امام را بفهمد و به هر حال چون مريد امام بود، حرف ولي را پذيرفت و جامه را نگه داشت. غلام علي بن يقطين كه از فرستادن لباس به سوي امام كاظم7 آگاهي يافته بود، بعد از آنكه علي بن يقطين به خاطر خطايش به او غضب كرد، نزد هارون الرشيد رفت و ماجراي فرستادن جامه را به هارون گفت و هارون در خشم شد و از علي بن يقطين خواست كه لباس‌ها را به او نشان دهد كه او لباس‌ها را نزد هارون آورد و چون هارون چنين ديد او را تشويق كرد و غلام را شلاق زد كه زير شلاق جان داد.[659] در اين كرامت و پيش بيني از آينده، امام جان علي بن يقطين را حفظ كرد تا از اين طريق صدها نفر از شيعيان را مورد حمايت قرار دهد.

4 ـ يكبار ديگر علي بن يقطين از امام اجازه خواست كه وضو را به سبك شيعيان بگيرد. امام به او فرمود: هرگز چنين نكن، بلكه در ظاهر و پنهان به سبك اهل سنت وضو بگير. علي بن يقطين بسيار متعجب شد، ولي حرف امام را رعايت كرد. در همان زمان به هارون سعايت كردند كه علي بن يقطين به سبك امام موسي كاظم7 وضو مي‌گيرد و پيرو اوست. هارون براي مطمئن شدن از اين امر به طور مخفيانه چند بار وضو گرفتن علي بن يقطين را زير نظر گرفت كه هر بار او به سبك اهل سنت وضو گرفت، هارون اعتمادش به علي بن يقطين به مراتب نسبت به گذشته بيشتر گرديد.[660]

اين كرامت نيز به همان دليل قبل صورت گرفته است.

5 ـ در زمان مهدي عباسي امام را به بغداد فراخواندند. شخصي به نام ابوخالد بسيار ناراحت بود و فكر مي‌كرد كه مهدي امام را به شهادت برساند. امام به او فرمود: چنين نخواهد شد و من در فلان ماه و فلان روز برمي گردم كه چنين نيز شد. اين پيش بيني نيز به منظور اميد دادن و محكم كردن ايمان ابوخالد صورت گرفته است.[661]

از اين دست كرامات در سيره امام كاظم7 صدها نمونه نقل شده است كه همگي آنها با هدف هدايت و آگاهي و ايجاد عبادت و بندگي صورت پذيرفته است.

روزهاي سخت

امام صادق7 در زماني كه از دنيا رحلت مي‌فرمود، آخرين جمله‌اي كه به ياران و فرزندانش فرمودند اين بود كه " شفاعت ما به كساني كه نماز را سبك مي‌شمارند تعلق نمي‌گيرد. "

اين وصيت حساس در آخرين سخنان حضرت امام صادق7 گوياي شرايط نابسامان اجتماعي، فرهنگي، ديني جامعه در آن دوران بوده كه تا درون خاندان امامت نيز نفوذ مي‌كرده و آنقدر شك و ترديد از دين در اذهان ايجاد شده كه نزديكان امام را نيز به بي‌ديني تهديد مي‌نمايد. معضلي كه ما در ميان فرزندان بازمانده و اعقاب آنها از پس از امام صادق7 در تاريخ شاهد آن بوديم. امام ريشه اين سقوط‌ها را در عدم عبادت صحيح و در رأس آن نماز و طاعت‌هاي ديگر تلقي كرده‌اند. حذف طاعت و احكام در تفكرهاي اباحي گري نيز مزيد بر علت بود كه گرايش به بي‌ديني را دامن مي‌زد. لذت، شهوت و ... به اسم دين بسيار مورد استقبال قرار مي‌گرفت. تمام اين شرايط سخت و طاقت فرسا به دوران امامت امام موسي كاظم7 نيز منتقل گرديد و امام علاوه بر اينكه شاهد گسترش تفكرات مختلف بي‌دينان بود، با چهار خليفه عباسي كه هر كدام از يكديگر خون ريزتر بودند نيز مي‌زيسته است. منصور، مهدي، موسي، هارون چهار خليفه شيعه كش با دستگاه جباري از سران عباسي و داعيان آنها و با مديريت خاندان برمكي، ربيع و يعقوب و ... همه در زمان امام موسي كاظم7 به مقابله با شيعه اماميه برخاسته بودند. زياده خواهي، بي‌ديني، ظلم و بي‌عدالتي، فساد عمومي، بي‌توجهي به دين و ... فرهنگ عمومي جامعه را در بر گرفته بود. امامي تنها در برابر اين همه مشكلات كه نتيجه اوليه وجود اين مشكلات، تحميل تقيه در همه چيز به امام و يارانش بود، آري امامي تنها و بدون امكان براي فعاليت بر عليه مخالفان و تهمت زنندگان و ظالمان. وي با 35 سال امامت، طولاني ترين دوره امامت را در تاريخ شيعه به خود اختصاص داد و شيعه اماميه را در چنين شرايط هولناكي در امان نگه داشت و پرچم خونين اسلام حسين ابن علي را كه از پدر تحويل گرفته بود، به فرزند برومندش امام رضا7 تحويل داد. او در سالهاي آخر عمرش در زندان‌هاي مخوف بصره و بغداد به سر برد و تحت سخت ترين شرايط و فشارهاي سنگين و كنترل‌هاي شديد زندان را تحمل مي‌كرد. امام روزي زندانيان را صدا كرد و قلم و كاغذي خواست و نامه‌اي نوشت و به نگهبان داد تا آن را به هارون الرشيد برساند، وقتي نامه به دست هارون رسيد، مي‌پنداشت كه امام قصد عذرخواهي و ندامت دارد. گفت تا نامه را با صداي بلند براي همه كساني كه حاضر بودند بخوانند. در نامه چنين آمده بود:

روزگار من در اين زندان تاريك با مشكلات و سختي‌هاي فراوان مي‌گذرد، در حالي كه روزگار تو سراسر خوشگذراني است. من و تو در روز قيامت كه پاياني برايش نيست، به هم خواهيم رسيد و به حساب هايمان رسيدگي خواهند كرد. اين را بدان كه آنجا ستمگران و اهل باطل زيانكار خواهند بود.[662]

هارون به شدت عصباني شد و نامه را مچاله كرد و فرياد شديدي كشيد و چند روزر بعد امام مسموم شده و در گوشه زندان از دنيا رخت بر بست و روح بلندش به ملكوت اعلي شتافت؛ همان طور كه خود تشريح كرده و فرموده بود:

خداوند حكيم انسان را از نفس و جسم و روح آفريد كه به وسيله نفس خواب‌هاي مختلف مي‌بيند و جسمش مورد انواع بلاها و امراض گوناگون قرار مي‌گيرد كه در نهايت به خاك باز مي‌گردد و روح تا زماني كه جسم بر روي زمين باشد با او و سپس از آن جدا خواهد شد.[663]

امام در زندان سندي ابن شاهك كه عامل و كارگزار هارون الرشيد در به قتل رساندن وي بود، از سختي زندان و براي رهايي از آن به خداوند توسل نمود. در اين توسل چنين آمده است:

‌اي خداوندي كه گياه را از بين آب و گل و ريگ نجات مي‌دهي!‌اي خدايي كه آتش را از بين آهن و سنگ رهايي مي‌بخشي!‌اي خدايي كه شير را از بين غذاهاي هضم شده و خون خلاص مي‌كني!‌اي خدايي كه نوزاد را از بين جفت و رحم نجات مي‌دهي!‌اي خداوندي كه روح را از ميان حجابهاي جهاز هاضمه آزاد مي‌سازي! مرا از دست هارون خلاص كن.[664]

 امام سه روز قبل از شهادتشان مسيب بن زهير را كه بر او نگهبان گردانيده بودند، طلبيد و گفت: اي مسيب! او گفت: لبيك‌اي مولاي من! حضرت فرمود: " در اين شب به مدينهِ جدّ خود رسول6 مي‌روم كه با فرزندم علي7 وداع كنم و او را وصي خود گردانم و ودايع امامت و خلافت را به او سپارم، چنانچه پدرم به من سپرد " مسيب گفت: اي فرزند رسول خدا! چگونه من درها و قفل‌ها را باز كنم و حال آنكه سربازان و نگهبانان بر درها نشسته اند؟ حضرت فرمودند: اي مسيب! يقين تو ضعيف شده است به قدرت و بزرگي خدا و بزرگي ما؟ مگر نميداني خداوندي كه درهاي علوم اولين و آخرين را براي ما گشوده است، قادر است كه مرا از اينجا به مدينه ببرد، بي‌آنكه درها گشوده شود؟ مسيب گفت: اي فرزند رسول خدا! دعا كنيد كه خداوند ايمان مرا ثابت گرداند و حضرت دعا كرد كه خداوند ايمان او را ثابت نگه دارد. سپس فرمود: " مي‌خواهم در اين وقت خدا را بخوانم و به آن اسمي كه آصف برخيا خدا را به آن اسم خواند و تخت بلقيس را از دو ماه راه به يك چشم بر هم زدن نزد سليمان حاضر كرد تا آنكه در اين ساعت مرا به پسرم علي كه در مدينه است برساند. " مسيب مي‌گويد: حضرت مشغول دعا شد، چون نظر كردم ناگهان مشاهده كردم كه آن حضرت در مصلاي خود نمي‌باشد. حيران در ميان زندان ايستادم و متفكر بودم. بعد از اندك زماني ديدم آن حضرت در مصلاي خود پيدا شد و زنجيرها را در پاي خود گذاشت، پس به سجده افتادم و خدا را شكر نمودم بر آنكه مرا به قدرت و منزلت آن حضرت عارف گرداند. حضرت فرمود: اي مسيب! سر خود را بالا كن و بدان كه من تا سه روز ديگر از دنيا رحلت مي‌كنم، چون اين خبر را شنيدم قطرات اشك از ديده خود ريختم. حضرت فرمود: " گريه نكن كه بعد از من علي فرزند من امام و مولاي توست؛ پس دست در دامان ولايت او بزن كه تا با او باشي و دست از پيروي او برنداري، هرگز گمراه نمي‌شوي. " گفتم: الحمدالله. چون روز سوم شد امام كاظم7 مرا طلبيد و فرمود: " چنانچه به تو خبر دادم امروز عازم سفر آخرت مي‌باشم، چون شربت آبي از تو بطلبم و بياشامم شكم من از زهر نفخ مي‌كند و اعضايم ورم كرده و چهره‌ام گلگون و به زردي مايل مي‌شود. بعد از آن سرخ شده و بعد سبز مي‌شود و به رنگ‌هاي مختلف در مي‌آيد. زينهار كه با من سخن نگويي و احدي را قبل از وفاتم بر احوال من مطلع نگرداني." مسيب مي‌گويد: من منتظر و محزون و غمناك ايستاده بودم تا آنكه بعد از ساعتي آن حضرت از من آب طلبيد و نوشيد و سپس فرمود: اين ملعون سندي بن شاهك گمان خواهد كرد كه او مرتكب غسل و كفن من است. هيهات! هيهات كه اين هرگز نخواهد شد، زيرا انبياي عالي شأن و اوصياي ايشان را جز نبي و وصي كسي نمي‌تواند غسل دهد و چون چند لحظه گذشت، جوان خوش روئي را ديدم ... كه شبيه ترين مردم به حضرت كاظم7 بود ... چون مقداري گذشت آن امام مسموم و غريب و مظلوم با فرزند دلبند خود وداع كرد و نفس مطمئنه‌اش نداي ارجعي الي ربّك را اجابت كرد و امام رضا7 به انجام غسل و كفن او پرداخت و هيچ كسي او را نمي‌ديد بعد از تجهيز كفن امام رضا7 روي به من كرد و گفت: اي مسيب! من بعد از پدر بزرگوارم حجت خدا بر توهستم.[665]

آنچه كه از امام باقي مي‌ماند

بدين ترتيب آن امام بزرگ در نهايت غريبي و تنهايي در كنج زندان هارون الرشيد در بغداد شهيد شد.[666] زماني كه او از جهان به سوي جانان پر مي‌كشيد، دنيايي را تحويل پسرش امام رضا7 داد كه با شرايطي كه خودش از امام صادق7 تحويل گرفته بود، تفاوت بسيار داشت. در مدت امامت خود از 20 سالگي تا 55 سالگي او توانست آنچه را كه از پدر و جدش به او رسيده بود، از ديواره مرزهاي تعصب عباسي عبور دهد و دهها سرزمين را به پاكي باور شيعه تسليم نمايد و ميليون‌ها نفر را جذب اين تنها راه حقيقت و سير به سوي خداوند گرداند. تمام تفكرات موازي و حق نما را با مناظره و احتجاج و استدلال از ميدان خارج نمايد. شيعه و اعتقادات آن را به صورت رفتار عملي و اجرايي و به روز در اختيار عموم قرار دهد، فقه را سازمان داده و تشكيلات اجرايي براي آموزش آن ايجاد نمايد. نمايندگان خبره تربيت كرد كه در همه امور دين تخصص يافتند و آنها را در هجرتي بزرگ به اقصي نقاط دنيا فرستاده و در جايگاه هايشان مستقر نموده و آنها توانستند كانون‌هاي آموزش و تهذيب نفس و پرورش اخلاق و ... را توسعه داده و در مدت كوتاهي دهها شهر را به تصرف معنوي و علمي خود در آورند. فرزندان گرانقدر ايشان در آن هجرت بزرگ به كل جهان اسلام تقسيم شدند و هر كدام محلي را براي اسقرار خود فراهم آوردند و از آن ميان تعداد قابل توجهي از اين فرزندان در اين راه به شهادت رسيدند؛ همچون حضرت معصومه3، احمد بن موسي شاهچراغ7 و ابراهيم بن موسي7 و ... چهره ياران سودجو و دنيا دوست را كه از موقعيت ديني خود سوء استفاده كردند رسوا نمود. بزرگترين انديشه مغاير اسلام يعني فرقه اسماعيليه را در بين شيعيان رسوا نمود، شاگردان زيادي را تربيت كرد. علوم ديني همچون علم حديث و فقه و كلام و تفسير و ... را به طور تخصصي به يارانش آموزش داد. شبهات و سؤالات آنها را پاسخ گفت. كتابت و درج حقايق را به آنان تكليف كرد، چهره دين نماي حكومت عباسي را افشاء كرد و براي هميشه نقاب از رخ به ظاهر ديني آنها دريد، به طوري كه از آن تاريخ به بعد حكومت عباسيان در سراشيبي ضعف و ناتواني قرار گرفت و حتي مأمون با همه زيركي‌اش نتوانست آن را در حد قدرت حفظ نمايد و با مرگ مأمون اقتدار بني‌عباس به دست تركان و بربرها و ايرانيان زير و رو گرديد. ميل به تجمل و دنيا دوستي صاحبان قدرت و سياست را براي همه مردم آشكار كرد. خاندان‌هاي سياست گذار و سياست مداري همچون برمكيان و فضل بن ربيع و يعقوب ابن داود زيدي را يكي بعد از ديگري رسوا گرداند و با نفريني برمكيان را به تيغ جلادي هارون الرشيد مبتلا كرد كه دودمانشان را به باد داد. مدعيان انقلابي درون شيعه را هشدار داد و راه غلط آنها را برملا كرد و پسرش امام رضا7 را از زخمه تيز آنها در امان نگه داشت و هارون در نهايت زبوني در خراسان مرد و دو فرزند دلبند هارون آبروي يكديگر ريختند و تيغ مأمون به دست ايرانيان سر امين فرزند عزيز شده هارون را بريد و به زير پاي خاندان فضل بن سهل ايراني انداخت. امام نهضت‌هاي انقلابي شيعه را كه در حق خواهي شكست خورده و به نااميدي و انقراض مبتلا شده بودند، از نااميدي و يأس نجات بخشيد و جاني دوباره در درون آنها دميد و كانونهاي علمي و تربيتي و اخلاقي و سياسي و ... را براي آنها از نو مهيا نمود و آنها را در اين جهت فعال كرد. انديشه‌هاي وارداتي دوران هلنيسم يونان و بودائيان هند را از نفوذ به درون اسلام دور نمود و دامن شيعه اماميه را از آلودگي آنها حفظ كرد. اهل غلو در همه نحله‌هاي ديني را پرده دريد و شيطاني بودن آنها را براي همه آشكار كرد. از نفوذ شيطان در ميان يارانش كه براي بدعت و انحراف و نابودي انديشه و جان شيعيان وارد شده بود، همچون واقفيان دنيا طلب و شيطان دوست بشدت جلوگيري كرد، به طوري كه در يكي دو نسل بعد به طور كل از ميان برافتادند. با انديشه‌هاي نو ظهور امامان اهل سنت در مباحثات و طرح سؤالات عميق رو در رو گرديد و روش‌هاي غلط استنباط فقهي آنها را معين كرد و قياس و تشبيه را مردود داشت، همگي دانستند كه علت رجوع به قياس براي فهم يك حكم فقهي نداشتن امام معصومي است كه علمي بي‌انتها دارد. او انبوه احاديث جعلي را كه از سوي دربار بني‌اميه و بني‌عباس وارد اسلام شده بود، شناسايي كرده و به تمام شاگردانش آموخت كه چگونه با اين بدعت، تحريف و دروغ مبارزه كنند و محلي را كه اين احاديث جعلي و قصه خواني‌ها به آن حمله مي‌كردند، يعني فقه و آداب پاكي و طهارت و بندگي را در برابر هجمه اين جعليات و تحريفات قرنطينه نمود و از نفوذ آن تا آنجا كه مقدور در آن زمان بود كاست و نهضتي دائمي در مبارزه با اين فساد در دين بر پا كرد. او توانست شيطان را در بسياري از تجلي گاه هايش در نفس انسان و سيستم اجتماعي و بارگاه سياسي و حكومتي شناسايي كند و چهره كثيف و انسان خوارگي او را به همه معرفي نمايد. امام يكي از كوشش هايش در كل دوران امامتش توجه دادن همه به قرآن و تفسير درست آيات آن بوده است. او تأويل‌هاي دروغين از قرآن را پرده مي‌دريد و درست تأويل كردن را با توجه به روايات صحيح از حضرت رسول6 به همه آموزش مي‌داد و تنها درباره يك موضوعِ خاص آيه‌اي را انتخاب و روي آن نظر دادن را منع مي‌كرد و از همه مي‌خواست همه آيات پيرامون يك موضوع را مطالعه كرده و سپس نظر تفسيري يا تأويلي ارائه گردد. او آموزش قرآن را حتي در عالم ملكوت برقرار مي‌دانست و مي‌فرمود در عالم ملكوت به هر انساني مي‌گويند كه قرآن بخوان و بالا برو. در كنار توجه به قرآن، امام موسي بن جعفر7 پيرامون شخصيت و عظمت حضرت علي7 و مظلوميتي كه ايشان در برابر دشمنان اسلام تحمل كرده بودند، در هر زماني سخن ايراد مي‌فرمودند؛ به ويژه حادثه بزرگ غدير خم كه در آن به امامت و خلافت امام علي7 تأكيد شده بود، هميشه از سوي ايشان مطرح مي‌شد و اينكه خلافت و امامت را از علي7 منع كردند و او را خانه نشين نمودند براي مردم شرح مي‌داد و جنايت بني‌اميه را در فحش دادن و لعنتي كه به آن امام بزرگ انجام مي‌دادند افشاء مي‌كرد و نبوت را بدون وصايت و امامت كه بر نص و تأكيد خداوند صورت پذيرفته است، ناكافي و ناكارآمد مي‌دانستند. ايشان همچنين نهضت عظيم حسين بن علي7 را كه به فاجعه كربلا و روز عاشورا منجر شد هميشه در چشم مردم زنده نگه مي‌داشتند و راه‌هاي درست بهره برداري از آن حركت عظيم تاريخي را شرح مي‌دادند. البته در آن دوران اكثر هاشميان در دفاع از حضرت علي7 و امام حسين7 پرچم دفاع بر افراشته بودند و اقدامات مسلحانه در خون خواهي آنها انجام مي‌دادند. امام راه امام حسين7 را در زمان خود لزوماً دست به شمشير بردن نمي‌دانست. همان طور كه در جاي جاي اين كتاب به آن اشاره شد، در زماني كه ارزش‌هاي اصيل اسلامي وارونه شده و تملق و دنيا خواهي به صورت نُرم در آمده، مبارزه براي برگرداندن فرهنگ درست اسلامي به جاي اصيلش از مبارزه مسلحانه بسيار با اهميت‌تر جلوه مي‌كند و زماني كه قيام مسلحانه در دفاع از مظلومان و سرور و سالار قافله كربلا امام حسين7 مورد سوء استفاده نظام حاكم قرار مي‌گيرد، اقدام به چنين كاري مفيد نخواهد بود، بلكه طرح اهداف قيام امام حسين7 و پيگيري ارزش‌هاي آن امام از جايگاه ويژه‌اي برخوردار مي‌شود كه مي‌بايستي مسلمانان به آن بپردازند. امام موسي كاظم7 خون خواهي امام حسين7 را تبعيت و پيروي از امامان وارث حسين بعد از حادثه كربلا معرفي مي‌نمايد و ... و سرانجام پس از اين همه موفقيت، او در كنج تنهايي و غربت و شكنجه در زندان هارون به ضرب زهر پركينه او شربت شهادت نوشيد و به لقاء‌الله پيوست.  

 پايان 35 سال رنج امامت

هارون به دنبال بهانه براي شهادت امام كاظم7

روزي هارون از يحيي برمكي و ديگران پرسيد: شخصي را براي من پيدا كنيد كه از اخبار موسي بن جعفر7 براي ما خبر آورد. آنها علي ابن اسماعيل را معرفي كردند. علي ابن اسماعيل برادرزاده موسي بن جعفر7 بود و امام نسبت به وي احسان زيادي مي‌كرد. به امر خليفه نامه‌اي براي او نوشتند و او را طلبيدند. وقتي امام كاظم7 از دعوت هارون مطلع شد، علي ابن اسماعيل را ملاقات كرد و گفت اراده داري به كجا بروي؟ گفت: بغداد، چون پريشان شده و قرض بسياري دارم. امام7 فرمودند: قرض تو را من خواهم پرداخت و خرج تو را متكفل مي‌شوم. او قبول نكرد و گفت: مرا وصيتي كن. امام7 فرمودند: تو را وصيت مي‌كنم كه در خون من شريك نشوي و اولاد مرا يتيم نكني و تا سه بار او را به همين جمله وصيت كرد، سپس سيصد دينار طلا و چهار هزار درهم به او عطا فرمود. چون رفت حضرت به حاضران فرمود: به خدا سوگند كه در خون من سعي خواهد كرد و فرزندان مرا به يتيمي خواهد انداخت. گفتند: يابن رسول الله! با آنكه مي‌دانيد او چنين كار خواهد كرد، نسبت به او احسان مي‌كنيد؟ حضرت فرمود: بلي، زيرا پدران من از رسول خدا6 روايت كرده اند: هر كه به رحم خود احسان كند و احسان شونده در جواب او بدي كند و شخصي نيكي كننده احسان خود را قطع نكند، حق تعالي قطع رحمت خود را از كسي كه بدي كرده مي‌نمايد و او را به عقوبت خود گرفتار مي‌سازد.

چون علي ابن اسماعيل به بغداد رسيد، يحيي بن خالد برمكي او را به خانه برد و با او توطئه كرد؛ چون به مجلس هارون رود، مطالبي را درباره امام كاظم7 به هارون بگويد تا او را به خشم آورد، سپس او را به نزد هارون برد. چون او داخل شد، سلام كرد و گفت هرگز نديده‌ام كه دو خليفه در يك زمان باشند، تو در اين شهر خليفه و موسي بن جعفر7 در مدينه خليفه است. مردم از اطراف عالم خراج براي او مي‌آورند، خزانه‌اي به هم رسانيده و اموال و اسلحه بسيار جمع كرده است. هارون پس از شنيدن سخنان او دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند، او به خانه برگشت و دچار بيماري شديد شد و فرصت استفاده از پول‌ها را به دست نياورد و بعد از چند روز از دنيا رفت و آن پول‌ها را به خزانه هارون برگرداندند.[667]

آمدن هارون به مدينه و دستگيري و زنداني كردن امام

هارون به مدينه رفت و اقدام به بذل و بخشش‌هاي زياد به سران قبيله‌ها نمود تا محبت خود را در دل آنها اندازد و محبوبيت امام كاظم7 را در حجاز از ميان بردارد. او چند روزي در مقر حكومت نشست و دستور داد تا همه به ديدن او بيايند، سپس به شاعران و مديحه سرايان دستور داد تا در مدحش شعر و سرود بسرايند و بر عليه دشمنان او نيز هجو نامه و شعر سروده و اقدام به تحقير آنها نمايند، سپس به مسجد مدينه رفت كه امام موسي كاظم7 در آنجا مشغول عبادت بود، هارون به سوي قبر پيامبر آمد و گفت: السلام يا رسول ا...‌اي پسر عمو! او مي‌خواست خود را وارث حضرت رسول6 معرفي كند و شرعي بودن حكومت خود را توجيح نمايد و ارزش امام موسي كاظم7 را نيز پائين بياورد. در همين حال امام كاظم7 برخاست و رو به قبر حضرت رسول كرد و فرمود: السلام عليك يا رسول ا... 6 السلام يا جداه.[668] هارون كه در اين تبليغات شكست خورده بود، تصميم خود را براي دستگيري امام گرفت، چند روز بعد هارون فضل بن ربيع را مأمور دستگيري امام كاظم7 كرد و در حالي كه امام در حال نماز بود، او را دستگير كردند.[669] هارون دو محمل آماده كرد و اطراف آنها را پوشاند و امام را در يكي از آنها جاي داد؛ يكي را به سوي بصره و ديگري را به سوي كوفه روانه كرد تا مردم ندانند كه امام به كجا فرستاده شد و دنبال مخالفت و آزادي او نيايند، هارون امام را در ابتدا به بصره فرستاد. حاكم آنجا عيسي بن جعفر بن منصور بود. عيسي يك سال او را نزد خود نگه داشت و سپس نامه‌اي به هارون نوشت و از وي خواست كه امام را تحويل بگيرد. هارون به او دستور داد كه امام را بكش، عيسي بن جعفر به هارون نوشت: من يك سال او را زنداني كردم و دائماً او را تحت نظر داشته ام. او حتي يك بار تو را نفرين نكرده است يا او را از من بگير يا من او را آزاد مي‌كنم. هارون امام را از بصره به بغداد منتقل كرد و او را به فضل بن ربيع تحويل داد تا در زندان نگه دارد و او را تحت مراقبت‌هاي شديد قرار دهد. در طول مدت سه سالي كه امام در زندان بود، هارون الرشيد بارها سعي كرد كه به امام آسيب برساند. يكبار كنيزي خوش سيما را به زندان نزد امام كاظم7 فرستاد تا آن حضرت را آزار دهد، امام به هارون پيام داد كه مرا به اين كنيز نيازي نيست، هارون با عصبانيت براي امام نوشت: ما تو را به دلخواه خودت نگرفتيم و زنداني نكرديم و آن كنيز نيز بايد پيش شما بماند. مدتي آن كنيز نزد امام حضور يافت. بعد از مدتي هارون از احوال كنيز جويا شد. به زندان رفتند. ديدند آن كنيز در حال سجده خداوند است و سر از سجده بر نمي‌دارد و دائما مي‌گوي: قدوس! سبحانك سبحانك! با شنيدن اين خبر هارون عصباني‌تر شد و گفت به خدا قسم، موسي بن جعفر7 آن كنيز را جادو كرده است. سپس كنيز را نزد خود احضار كرد، كنيز را كه در حال لرزيدن بود نزد هارون آوردند. هارون پرسيد: چرا حالت اينگونه است؟ گفت حال امام موسي بن جعفر7 اينگونه است، من نزد او بودم او صبح و شب نماز مي‌خواند و چون از نماز فارغ مي‌شد، زبان به تسبيح و تقديس خداوند مي‌گشود. من از او پرسيدم: آيا شما نيازي به من نداريد تا آن را رفع كنم؟ امام فرمود: مرا چه نيازي به تو مي‌باشد؟ و سپس امام به من اشاره كرد تا صحنه‌اي را ببينم ناگهان ديدم كه باغ و بوستان بزرگي را كه اول و آخر آن پيدا نبود. در اين بوستان قصرهايي بود كه در آن فرشتگان و خدمتكاران زن و مرد كه زيباتر از آنها نديده بودم، با لباسهايي كه نظير آن را نديده بودم و هر گونه طعام نزد آنها حاضر بود و من به سجده افتادم تا آنكه اين خادم مرا بلند كرد و در آن لحظه پي بردم كه كجا هستم. هارون گفت: اي خبيث! شايد به هنگامي كه در سجده بودي، خواب تو را گرفته و اين امور را در خواب ديده باشي؟ كنيز پاسخ داد: به خدا سوگند! نه، سرورم پيش از آنكه به سجده روم اين مناظر را ديدم و به همين خاطر به سجده افتادم. هارون دستور داد تا كنيز را در جاي مخفي نگه دارند تا سخنان او را كسي نشنود و كنيز به كساني كه نزديكش بودند مي‌گفت: آن فرشتگان به من مي‌گفتند: از عبدالصالح دور شو كه ما همه از آن اوييم.

زماني كه امام موسي بن جعفر7 به زندان افتاد، در سجده‌اي به درگاه خداوند فرمود: " اللهم انك تعلم اني كنت اسئلك تغفرلي عني لعبادك اللهم و قد فعلك فلك الحمد " بار خدايا! تو مي‌داني كه من براي عبادت از تو جاي خلوتي خواسته بودم و تو چنين جايي براي من آماده كردي، پس سپاس از آن توست (كه حاجت مرا برآوردي). [670]

درباره نحوه به زندان افتادن امام موسي كاظم7 شيخ مفيد در ارشاد چنين آورده است: هارون پسرش امين را نزد معلمي به نام جعفر بن محمد اشعث نهاده بود كه او را تعليم و تربيت كند. اين معلم امامت حضرت موسي بن جعفر7 را قبول داشت، امّا پنهان مي‌كرد. يحيي بن خالد برمكي مي‌پنداشت كه اگر امين خليفه شود، معلم او نيز مقام يابد و به كمك امام كاظم7 خاندان برمكيان را بركنار خواهد كرد؛ لذا در جهت توطئه با معلم دوست شد و به خانه‌اش رفت و آمد كرد و همه كارها را به هارون گزارش مي‌داد و او را تحت تأثير امام موسي كاظم7 معرفي كرد.[671] (كه هارون پنداشت كه امام نفوذي برايش فرستاده، لذا كينه امام را به دل گرفت.) و سپس بعد از رفتن به مدينه و پس از رخ داد حوادثي كه قبلاً ذكر شد امام را بازداشت كرد. هارون امام را به فضل بن يحيي سپرد و زماني كه رقه بود، نامه‌اي به فضل نوشت و دستور داد كه او را بكشد، فضل به آن كار اقدام ننمود، هارون از اينكه فضل دستورش را نپذيرفته در خشم شد و مسرور خادم خود را طلبيد و به او گفت: به بغداد رود و اگر امام موسي بن جعفر7 را زنده ديد، او را تحويل سندي بن شاهك دهد و به يكي از امراي خود نيز نوشت كه فضل را بازداشت كند و صد ضربه شلاق بزند.[672] سپس خود هارون مجلسي تشكيل داد و بر عليه فضل سخن نمود و او را لعنت كرد. خبر به يحيي بن برمكي پدر فضل رسيد. خود را به هارون رسانيد و او را متقاعد كرد كه اين كار را خود انجام خواهد داد و از گناه فضل در گذرد كه او جوان است، هارون پذيرفت و به همه گفت فضل توبه كرده و من او را بخشيدم و شما هم او را دوست بداريد.

دخالت برمكيان در قتل امام

سپس يحيي برمكي به بغداد آمد و به سندي بن شاهك دستور مسموم كردن امام را داد و او زهري در غذاي امام ريخت و به نزد او آورد آن زهر در خرما بود و امام را وادار به خوردن آن كرد و امام با خوردن آنها سه روز بيمار شدند و در روز سوم به شهادت رسيدند.[673] در زندان شخصي به امام عرض كرد: كاش به فلاني نامه مي‌نوشتي تا درباره تو با رشيد سخن مي‌گفت. امام فرمود: " پدرم از پدرانش خبر داد كه خداي عزوجل به حضرت داود7 وحي كرد: اي داود! اگر بنده‌اي از بندگانم مرا رها كرده و به كسي از آفريده‌هاي من توسل جويد و او را چنان بشناسم، دست او را از نعمت‌هاي آسماني كوتاه كرده و زمين را زير پاي او فرو برم."[674]

از امام رضا7 سؤال شد: آيا يحيي بن خالد پدرتان را مسموم كرد؟ امام فرمود: آري.[675] بنابر اين روايات نقل شده از راويان شيعه هارون الرشيد امام موسي كاظم7 را 25 رجب در سال 183 به تحريك يحيي برمكي مسموم كرده است.[676]

هارون الرشيد بعد از شهادت امام موسي بن جعفر7 60 نفر از علويان زنداني را نيز محكوم به مرگ كرد.[677] همان طور كه قبلاً گفته شد، امام موسي بن جعفر7 برمكيان را نفرين كرد كه اين دعا در چند سال بعد مستجاب شد و هارون الرشيد كل خاندان برمكيان را برانداخت.

شيخ صدوق مي‌نويسد: زماني كه امام در زندان فضل بن ربيع بود، از روشن شدن آفتاب به سجده مي‌رفت و مشغول دعا و تضرع مي‌بود، در ايامي كه در حبس بود، روزي هارون بر بام خانه ربيع رفت و از آنجا به داخل زندان امام نظر كرد. در آن حجره جامه‌اي ديد كه بر زمين افتاده است. به ربيع گفت: اين جامه چيست كه مي‌بينم در اين خانه است؟ ربيع گفت اين جامه نيست، بلكه موسي بن جعفر7 است كه هر روز بعد از طلوع آفتاب به سجده مي‌رود تا وقت زوال ادامه مي‌دهد. ربيع به هارون گفت: چرا او را رها نمي‌كني؟ هارون گفت: هيهات! غير از اين علاجي نيست.[678]

شهادت امام با سم

امام را با سمي كه مهلك بود شهيد كردند، سم آن طور عمل مي‌كرد كه بعد از سه روز باعث مرگ مي‌گرديد. سندي ابن شاهك براي اينكه به مردم بقبولاند كه امام را دستگاه بني‌عباس نكشته است، امام را بين دسته‌اي از مردم آورد و به همه گفت ببينيد امام رافضي كاملاً سالم و سلامت است و در اين هنگام امام موسي بن جعفر7 به آن گروه فرمود: بدانيد و گواه باشيد كه او مرا زهر خورانيده است كه در نه دانه خرما بوده است و فردا رنگ من زرد خواهد شد و پس فردا اين دنياي پر از رنج را ترك خواهم كرد و به رفيق اعلي مي‌پيوندم. سندي ابن شاهك با شنيدن اين سخنان امام به شدت ترسيد و او را به زندان برگرداند.[679]

هنگام مرگ، امام از سندي ابن شاهك خواست فردي آشنا را كه در بغداد بود، نزد ايشان بياورد تا او را مأمور به كفن و دفن خود كند. سندي ابن شاهك گفت: به من اجازه بدهيد خودم اين كار را انجام دهم. امام فرمودند: " ما اهل بيت مهر زنانمان و خرج حج و خرج كفن و دفن خود را از مال پاك و پاكيزه پرداخت مي‌كنيم و كفن من نزد من حاضر است. "[680]

نشان دادن جنازه امام توطئه آخر هارون الرشيد

وقتي امام به شهادت رسيدند، در همه جا شايعه شده بود كه او نمي‌ميرد و او امام قائم است؛ لذا بني‌عباس براي از بين بردن اين شايعه جنازه امام را بر روي پل بغداد گذاشتند و صورت او را از كفن بيرون گذاشتند و به همه گفتند بيايند و جنازه را ببينند و مي‌گفتند: بياييد. موسي بن جعفر7 امام رافضي را ببينيد كسي كه گمان مي‌كرديد كه نمي‌ميرد مرده است. بياييد او را مشاهده كنيد[681] و مردم دسته دسته مي‌آمدند و بر روي مبارك آن حضرت نظر مي‌كردند.[682] هدف ديگر هارون الرشيد از اين كار اين بود كه به مردم به دروغ بگويد كه حكومت قاتل امام نيست.[683] در بعضي از روايات آمده است كه در ايام تشييع جنازه و كفن و دفن امام، اسب سندي بن شاهك ناسازگاري كرد و او را از پل به رودخانه انداخت و سندي بن شاهك كشته شد.[684]

و بدين سان بعد از 35 سال امامت توأم با رنج و درد، امام موسي بن جعفر7 به دست هارون الرشيد و با توطئه برمكيان به شهادت رسيد. امام توانسته بود در اين مدت اهداف بلندي را كه شايد يك قرن وقت لازم داشت، به سرانجام رساند كه در جاي جاي اين كتاب از كارهاي عظيم ايشان سخن به ميان آمده است.  

صلوات بر موسي بن جعفر7

پروردگارا! بر محمد و خاندان پاكش رحمت فرست و بر موسي بن جعفر7 وصّي نيكان و امام پاكان و معدن انوار و وارث سكينه و وقار و حكمت‌ها و آثار، رحمت فرست آن امام بزرگواري كه با استغفار مستمر شب زنده دار بود، امامي كه سجده‌هاي طولاني و اشكهاي ريزان و مناجات‌هاي فراوان و تضرعات مداوم داشت. امامي كه مركز دانش و عقل و عدل و خير و فضل و سخاوت و بخشش بود، آن امامي كه به مصيبت خوگرفته، شكيبايي پيشه كرده، مورد ظلم و ستم قرار گرفته بود و سرانجام مظلومانه به خاك سپرده شد.

آن امامي كه بر جدش محمد مصطفي6 و پدرش علي مرتضي7 و مادرش سرور بانوان وارد شد، در حالي كه ارث او را غصب و حق او را سلب كرده بودند. آن امامي كه ساليان دراز در قعر زندان‌ها و عمق سياهچال‌ها در حالي كه حلقه‌هاي زنجير ساق پاهاي او را آزار مي‌داد، بسر برد و دشمنان جبارش در نهايت جام زهر به او نوشانيدند. خداوندا! همان گونه كه آن امام بر مشكلات فراوان صبر نمود و جرعه‌هاي غم و اندوه را پياپي نوشيد و تسليم رضاي تو بود و خالصانه به طاعت تو پرداخت و صادقانه خشوع براي تو نمود و لباس خضوع بر تن كرد و با بدعت و بدعت گذاران به دشمني پرداخت و در راه اجراي اوامر و نواهي تو ملامت هيچ ملامت گري او را تحت تأثير قرار نداد، بر وي رحمت‌هاي فزايندۀ پاك و بالنده بفرست، كه به واسطه آنها شفاعت گروه‌هاي فراواني از آفريدگانت را بر عهده گيرد و از سوي ما به پيشگاه او سلام و تحيت برسان و از سوي او به خاطر محبتي كه به او داريم فضل و احسان و غفران و رضوان نصيب ما گردان. به درستي كه تو داراي فضل گسترده و جهان شمول و گذشت بي‌نهايت و بي‌پايان هستي، به حق رحمتت،‌اي ارحم الراحمين![685]

 


[1]. سوره کهف، آيه 9.

[2]. سهل ابن مسيب آورده است که چون اسيران کربلا به باب حريمه رسيدند به مدت طولاني آنها را نگه داشتند و سر آن حضرت بر نيزه مشغول خواندن آيه ان حسبت ان اصحاب کهف ... شد وي مي افزايد بعد از شنيدن تلاوت اين آيه از هوش رفته است. بر گرفته از کتاب مجالس المتقين قاضي نورالله شوشتري، همچنين شيخ مفيد در کتاب ارشاد خود سخنان زيد ابن ارقم را که شاهد خواندن سوره کهف توسط سر امام حسين7 بر روي نيزه بوده است به طور کلي تعريف کرده است. ارشاد شيخ مفيد ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، ج 2، ص 176 ـ شيخ عباس قمي نيز در کتاب منتهي الامال اين واقعه را تعريف نموده است ـ منتهي الامال، ص 589 انتشارات دانش.

[3]. تفسيرالميزان ذيل آيه 9 سوره کهف، ج 13.

[4]. فرهنگ زبان پارسي. برگرفته از کتاب کهف سر جاودانگي، انتشارات امامت، ص 7.

[6376 - 8904 -3877- 2136 -5110 -1470- 7864].

[5]. بعضي ظاهر شدن درد زايمان را قبل از مراسم حج بيان کرده اند و مي نويسند که امام صادق7 به ناچار همسرش حميده را در ابواء گذاشت و خود به حج رفت و در بازگشت به ابواء امام موسي کاظم7 به دنيا آمد و عده‌اي ديگر اعلام مي دارند که حميده همسر امام صادق7 به همراه امام به حج آمده و در بازگشت در ابواء درد زايمان بر او عارض شده و در آنجا فرزندش امام موسي بن جعفر7 را به دنيا آورده است.

[6]. فصول المهمه ابن صباغ، ص 244ـ کشف الغمه اربلي، ص 241ـ مجالس السنيه، ص 321ـ اعلام الوري، ص 286ـ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 323ـ منتهي الامال، ص 903 و ...  .

[7]. محاسن برقي، ج 2، ص 314.

[8]. محاسن برقي، ج 2، ص 418.

[9]. دلائل امامه نوشته طبري، ص 303.

[10]. در اين زمينه حجت الاسلام سيد محمد صادق موحد ابطحي به تحقيقات وسيعي پرداخته و در کتاب غريبه مدينه، ماه ذي الحجه را ماه تولد امام اعلام مي دارد.

[11]. نظير شيخ مفيد در ارشاد ـ کليني در کافي ـ مجلسي در بحارالانوار و ... .

[12]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ترجمه محمد آيتي، ص 313.

[13]. همان، ص 315.

[14]. مروج الذهب، ج 2، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 236.

[15]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ترجمه محمد آيتي، ص 315.

[16]. همان، ص 316.

[17]. تاريخ الفي، ج 2، ص 1232 و 1240.

[18]. تاريخ ايران کمبيريج، ج 4، ص 50ـ تاريخ مردم ايران، ص 44.

[19]. تاريخ الفي، ج 2، ص 1241 .

[20]. همان، ص 1248.

[21]. اگر چه خود قحطبه هنگام عبور از دجله غرق شد ولي سرداران کوفه را فتح کردند. تاريخ طبري ذيل حوادث سال 132.

[22]. تاريخ طبري ذيل حوادث سال132.

[23]. مروج الذهب، ج 2، ص 210.

[24]. تاريخ طبري، ج 11، ص 2642.

[25]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 352.

[26]. همان، ص 353.

[27]. براي يافتن چگونگي قتل ابومسلم به کتب تاريخ طبري ـ ذيل حوادث سال 137 ـ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 356 مراجعه شود.

[28]. همان، ص 296.

[29]. همان، ص 298.

[30]. همان، ص 299.

[31]. همان ، ص 298 و 299.

[32]. همان ، ص300 و 301.

[33]. زندگي نامه حضرت امام جعفر صادق7، جعفر شهيدي، ص 208.

[34]. همان .

[35]. تاريخ چهاره معصوم، ص 288.

[36]. العقد الفريد، ج 1، ص 41.

[37]. مروج الذهب، ج 2، ص 303.

[38]. الکامل، ج 4، ص 375.

[39]. در اين باره در مبحث مهاجرت بزرگ مطالبي گرد آمده است.

[40]. کشف الغمه علي بن عيسي اربلي، ج 3، ص 2و 3.

[41]. بحارالانوار، ج 48، ص 2و 3.

[42]. ملل و نحل شهرستاني، ج 1، ص 271 ـ رجال کشي، ص 27 ـ شيعه و فرقه هاي اسلامي جواد مشکور، ص 148.

[43]. خاندان نوبختي، ص 253 ـ ملل و نحل، ج 1، ص 272.

[44]. همان، ص 258.

[45]. تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلامي جواد مشکور، ص 150.

[46]. همان، ص 158 الي 181.

[47]. اصول کافي، ج 2، ص 468 و 470 ـ ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 303 ـ که اين تأئيدات در کودکي امام را دهها نفر از نزديکان امام صادق7 بيان نموده اند که در مأخذهاي فوق مي توانيد آن را مطالعه کنيد.

[48]. ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 309 الي 312.

[49]. اصول کافي، ج 1 ، ص 310.

[50]. شيعه و فرقه هاي اسلام تا قرن چهارم محمد جواد مشکور، ص 101 و 102.

[51]. همان، ص 102 و 103.

[52]. همان، ص 103 و 104.

[53]. همان، ص 103، 104، 105.

[54]. گروهي که امام باقر را امام زمان دانسته و معتقد به رجعت او بودند ـ ملل و نحل، ج 1، ص 271 ـ رجال کشي، ص 27.

[55]. همان.

[56]. پيروان عبدالله افطح پسر امام صادق7.

[57]. براي اطلاع بيشتر به کتاب شيعه و فرقه هاي اسلامي، جواد شکور، ص 40 مراجعه شود.

[58]. فرهنگ و فرق اسلامي، ص 4 تا 6.

[59]. همان.

[60]. ملل و نحل شهرستاني، تصحيح جلالي نائيني، ص 202 و 203.

[61]. تاريخ و عقايد مذاهب شيعه، ص 142 و 143.

[62]. کتاب فرقه هاي اسلامي پرفسور مادلونگ، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 140.

[63]. همان، ص 141.

[64]. کتاب شيعه و فرقه هاي اسلامي تا قرن چهارم، ص 59، تأليف دکتر جواد مشکور.

[65]. همان، ص 60.

[66]. همان، ص 61 الي 63.

[67]. تاريخ کامل ابن اثير، برگردان دکتر محمد حسين روحاني، ج 7، ص 1308 الي 3083.

[68]. فرقه هاي اسلامي مادلونگ، ص 140.

[69]. مروج الذهب مسعودي، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 2، ص 208 و 209.

[70]. تاريخ کامل، ص3083.

[71]. عيون الاخبار الرضا، ج 1، ص 248.

[72]. عمدة الطاب، ص 183 ـ بحارالانوار، ج 48، ص 165.

[73]. کفاية الاثر، ص 328 ـ بحارالانوار، ج 11، ص 41 ـ تنقيح المقال، ج 1، ص 469.

[74]. بحارالانوار، ج 48، ص 170 ـ مراةالعقول، ج 4، ص 156 ـ مقاتل الطالبين، ص 290.

[75]. همان.

[76]. کافي، ج 1، کتاب حجت باب يفصل بين المحق و المبطل ـ بحارالانوار، ج 48، ص 161 و 169.

[77]. صحيح بخاري، ج 1، فصل صلاة الفجر، ص 39.

[78]. الفرق بين الفرق، ص 313.

[79]. شرح صحيح مسلم، ج 3، ص 5.

[80]. ملل و نحل، ج 1، ص 133.

[81]. همان.

[82]. همان.

[83]. ملل و نحل، ج 1، ص 132 و 133.

[84]. آل عمران آيه 7.

[85]. ملل و نحل ج 1، ص 134.

[86]. اصول کافي، ج 1، ص 137.

[87]. همان .

[88]. همان ، ص 138.

[89]. شرح اصول کافي، ج 3، ص 235ـ نورالبراهين، ج 1، ص 257، ح 8.

[90]. التوحيد، ص 183، ح 18ـ الاحتجاج، ج 2، ص 156ـ بحارالانوار، ج 3، ص 311، ح 5.

[91]. سوره طه آيه 5.

[92]. المحاسن برقي، ج 1، ص 238، ح 212ـ بحارالانوار، ج 3، ص 336، ح 44.

[93]. سوره نجم آيه 8 و 9.

[94]. بحارالانوار، ج 3، ص 313 و 314.

[95]. امالي سيد مرتضي، ج 1، ص 105ـ اعلام الوري، ج 2، ص 29ـ الاحتجاج، ج 2، ص 388ـ بحارالانوار، ج 48، ص 106ـ درر الاخبار، ص 72.

[96]. صحيح بخاري، ج 4، ص 267.

[97]. همان، ج 3، ص 201.

[98]. صحيح بخاري، ج1 ، ص 88.

[99]. همان ، ص 71، (2، 3، 4، 5 به نقل از کتاب مکتب در فرآيند نو انديشي، ص 36)

[100]. همان، باب غسل، ح 268، 270، 284.

[101]. همان، باب وضوح، ح 145ـ 148.

[102]. همان، باب برآمدن زنان به قضاي حاجت، ح 146.

[103]. باب استنجا با سنگ، صحيح بخاري، ج 1، باب وضوح، ح 155 و 156.

[104]. صحيح بخاري، ج1، باب پيشاب کردن ايستاده و نشسته، ح 224 و 226.

[105]. همان، ح 225.

[106]. همان، باب وضوء، ح 233.

[107]. همان، باب وضوء ح 241.

[108]. همان، ح 240.

[109]. صحيح بخاري، ج 4، ص 232.

[110]. همان، ج 5، ص 68. (به نقل از کتاب مکتب در فرآيند نو انديشي، ص 36.)

[111]. سوره نجم آيات 19 و 20.

[112]. احقاق الحق، ج 2، ص 204.

[113]. صحيح بخاري، ج 1، ص 3.

[114]. همان، باب اللهو بالحراب و صحيح مسلم، باب الرخصه في اللعب في ايام العيد، ج 1، السنن الکبري، ج 10، ص 218.

[115]. سوره احزاب ايات 33 و 59.

[116]. صحيح بخاري باب فضائل القرآن ـ سنن بيهقي، ج 2، ص 41ـ کنز العمال، ج 1، ص 281ـ مشکل الاثار طحاوي، ج 3، ص 4.

[117]. همان، مترجم عبدالله نوراحراري، انتشارات احمد جام، ج 2، ص 452ـ باب اعتکاف، ح 2036 همچنين ح 2016ـ 2017ـ 2018ـ 2020ـ 2021ـ 2022.

[118]. همان، ح 2028ـ 2029ـ 2030ـ 2031ـ 2035ـ 2037ـ 2038ـ 2039ـ 2046.

[119]. اصول کافي، ج 1، ص 16.

[120]. همان، ص 16، ح 12.

[121]. همان، ج 12، ص 16، ح 1.

[122]. سوره قلم آيه 4.

[123]. سوره حشر آيه 7.

[124]. اصول کافي، ج 2، ص 5.

[125]. به نقل از کتاب زندگاني حضرت موسي بن جعفر، عمادزاده، چاپ طبع کتاب، ص 29 و 30.

[126]. لباب الانساب، ج 1، ص 49 ـ جمهور الانساب، ص 199. در بعضي کتب نام او شيث بن عمر ذکر شده است.

[127]. دو اثر وي در کتاب هاي الفهرست و الهدية نقل شده است.

[128]. تاريخ طبري، ج 1، ص 5 ـ حسن بن فرحان مالکي در کتاب نحو انقاذ التاريخ الاسلامي مي نويسد طبري گفته است که سيف با اجماع علما مخالفت نموده است.

[129]. الاستيعاب، ج 3، ص 252.

[130]. الکاشف، ج 1، ص 371.

[131]. تحذير العقبري، ج 1، ص 272 و 275.

[132]. همان.

[133]. ضعيف السنن الترمذي، ص 519.

[134]. سيرةالنبويه الصحيحه، ج 1، ص 39.

[135]. الاصابه، ج 3، ص 230.

[136]. به کتاب يکصد و پنجاه صحابي ساختگي علامه عسکري مراجعه شود.

[137]. تاريخ طبري حوادث سال 15 هجري.

[138]. تاريخ ذهبي، ج 1، ص 341 ـ ابن اثير، ج 2، ص 229 ـ که از همه نقل کرده اند که در ذيل حوادث سال 11هجري آورده است.

[139]. الغدير، ج 8، ص 327.

[140]. ناسخ التواريخ، جزء اول از سرگذشت امام موسي بن جعفر7، ج 1، ص 185.

[141]. النوادر  للراوند، ص 152 و323.

[142]. قصص الانبياء، ص 190، ح 238 ـ بحارالانوار، ج 13، ص 416، ح 10.

[143]. کافي، ج 1، ص 16، ح 12.

[144]. بحارالانوار، ج 13، ص 416، ح 10.

[145]. همان، ج 74، ص 198.

[146]. تحف العقول، ص 410.

[147]. احياء علوم الدين، ج 3، ص 300 ـ روضه الواعظين، ص 491 ـ ارشاد القلوب، ص 186 ـ بحارالانوار، ج 73، ص 123، ح 111.

[148]. تحف العقول، ص 509 ـ بحارالانوار، ج 1، ص 146، ح 30 ـ البدايه النهايه، ج 2، ص 300.

[149]. تحف العقول، ص 391.

[150]. بحارالانوار، ج 1، 1 / 301 / 78.

[151]. تحف العقول، ص 391.

[152]. بحارالانوار 11 / 311 / 78.

[153]. خصال، ص 262.

[154]. تحف العقول، ص 408.

[155]. همان، ص 389.

[156]. حياة الامام موسي بن جعفر7، ج 1، ص 280.

[157]. اصول کافي، ج 1، ص 16.

[158]. کافي، ج 1، ص 16، ح 12.

[159]. کشف الغمه، ج 3، ص 45.

[160]. بحارالانوار 19 / 321 / 78.

[161]. همان، ج 78، ص 327.

[162]. الاختصاص، ص 26.

[163]. تحف العقول، ص 396 ـ الاختصاص، ص 26 و 243 ـ مشکاة الانوار، ص 70 و 247.

[164]. بحارالانوار، ج 1 / 312 / 78.

[165]. همان، 1 / 303 / 78.

[166]. همان، 10 / 417 / 13.

[167]. تحف العقول، ص 393.

[168]. همان، 307.

[169]. بحارالانوار، ج 6، ص 28، ح 29.

[170]. تحف العقول، ص 399.

[171]. مستدرک الوسائل، ج 11، ص 261.

[172]. تحف العقول، ص 414.

[173]. همان، ص 397.

[174]. همان، ص 399.

[175]. بحارالانوار، 74 / 231 / 28.

[176]. تحف العقول، ص 408.

[177]. راونديان طرفداران افراطي منصور عباسي بودند که او را خدا مي دانستند و به تناسخ و اباحي گري مبتلا بودند که منصور به ناچار آنها را به زندان انداخت و آنها در يک فرصت خود را از زندان نجات دادند و به قصر منصور حمله کردند که منصور توانست جان سالم به در برد. شرح حادثه را در کتب تاريخ طبري ـ تاريخ کامل ـ تاريخ الفي ـ تاريخ مروج الذهب ... ذيل حوادث سال 141 هجري مي توانيد مطالعه کنيد.

[178]. منصور از سال 145 شهر بغداد را پايه گذاري کرد. تاريخ کامل، ج 8 ، ص 3440.

[179]. مروج الذهب، ج 2، ص 312.

[180]. همان.

[181]. همان.

[182]. برگرفته از کتاب تحليلي از زندگي امام کاظم7، باقر شريف قرشي، ترجمه محمد رضا عطايي، ص 470 الي 474.

[183]. همان.

[184]. همان.

[185]. همان.

[186]. همان.

[187]. تاريخ الفي، ج 2، ص 1331 و 1332.

[188]. همان.

[189]. ابن اثير مي گويدکه خاندان يعقوب باوري زيديه داشتند که در درون حکومتي نفوذ کنند و تا اوضاع مردم را سامان دهند. تاريخ کامل، ج 8، ص 3587.

[190]. تاريخ کامل، ج 8، ص 3588 ـ تاريخ طبري ذيل حوادث سال .

[191]. همان ،3589.

[192]. همان ، 3591. طبري مي نويسد: شخصي به نام عمر کلو اذي مسئول سرکوب زنديقيان گرديد و او يزيد بن فيض دبير منصور را که زنديق شده بود را بازداشت و به زندان انداخت ـ تاريخ طبري، ج 12، ص 5138 ذيل حوادث سال 167 هجري.

[193]. در سال 168 مهدي در بغداد دستور به کشتار زنديقيان را داد ـ طبري، ج 12، ص 5140.

[194]. تاريخ طبري، ج 12، ص 5101.

[195]. همان، ص 5109.

[196]. تاريخ طبري ذيل سالهاي ذکر شده در مت.

[197]. تحليلي از زندگي امام کاظم7، باقر شريف قرشي، ترجمه محمدرضا عطايي، ص 479 و 480.

[198]. طبري، ج 12، ص 5154.

[199]. همان، ص 5142.

[200]. طبري، ج 12، ص 5142.

[201]. همان.

[202]. همان، ص 5171 تا 5173.

[203]. به طور اجمالي عملکرد امام در برابر توطئه هاي شيطان را در آينده بيان خواهيم کرد.

[204]. کافي، 1 / 434 / 91 ـ مجمع البيان، ج 10، ص 591.

[205]. کامل الزيارت، ص 336 عن عبدالرحمن بن مسلم.

[206]. جمال السبوع، ص 186.

[207]. سوره تغابن آيه 8.

[208]. اصول کافي، ج 1، باب حجت، ص 250، ح 1.

[209]. همان، ج 1، باب حجت، ص 265، ح 8.

[210]. صفات شيعه، ص 82، ح 5 ـ بحارالانوار، ج 68، ص 167، ح 25.

[211]. اين حديث بلند و زيبايي است که در آن به صفات ارزشمند امام در دنيا و آخرت اشاره مي نمايد و خوانندگان مي توانند متن کامل آن را در کتاب تفسير فرات، ص 283، ح 384 ـ بحارالانوار، ج 23، ص 312، ح 20 مطالع نمائيد.

[212]. کمال الدين و اتمام النعمة، ج 2، ص 361.

[213]. تحف العقول، ص 403.

[214]. بحارالانوار، ج 75، ص 310.

[215]. تحف العقول، ص 403.

[216]. همان، ص 414.

[217]. کافي 7 / 188 / 2.

[218]. بحارالانوار 82 / 243 / 67.

[219]. جامع الاخبار، ص 313 و 870.

[220]. تحف العقول، ص 389.

[221]. کافي 6 / 358 / 2.

[222]. کافي، ج 5، ص 125.

[223]. وسائل الشيعه، ج 13، ص 108، ح 7.

[224]. کافي 1 / 20 / 12.

[225]. تحف العقول 409 / 370 ـ کافي 2 / 675 / 5.

[226]. کافي، ج 2، ص 660.

[227]. کافي، ج 6، ص 286.

[228]. 305 حديث از امام کاظم7، ح 79.

[229]. حياة امام موسي بن جعفر7، ج 1، ص 280.

[230]. کافي، ج 6، ص 18، ح 3 ـ تهذيب الاحکام، ج 7، ص 437.

[231]. همان، ص 48، ح 1.

[232]. همان، ص 50، ح 8.

[233]. کافي، ج 2، ص 158، ح 5.

[234]. بحارالانوار 69 / 63 / 7.

[235]. کافي 2 / 412 / 6.

[236]. بحارالانوار، ج 78، ص 333.

[237]. تحف العقول، ص 412.

[238]. همان، ص 285.

[239]. بحارالانوار، ج 2، ص 66، ح 6.

[240]. بصائر الدرجات، ج 5، ب 11، ص 67ـ بحارالانوار 48 / 45 / 26.

[241]. تحف العقول، ص 398.

[242]. بحارالانوار، ج 78، ص 321.

[243]. تحف العقول، ص 388.

[244]. همان، ص 386.

[245]. کافي، 20/ 644 / 2 .

[246]. تحف العقول، ص 397.

[247]. الاختصاص، ص 343.

[248]. مسند امام کاظم7، ج 3، ص 256.

[249]. محاسن برقي، ص 439.

[250]. فقه الرضا7، ص 338.

[251]. حياة الامام موسي بن جعفر، ج 1، ص 256.

[252]. کافي، 1 / 268 / 2.

[253]. کافي، ج 2، ص 305.

[254]. من لا يخصُرهُ الفقيه، ج 3، ص 169، ح 3635 ـ کافي 5/ 84 / 2.

[255]. تفسير العياشي 2/ 115 / 149.

[256]. بحارالانوار 6/ 20 / 8 ـ تفسير قمي 2/ 377.

[257]. معاني الاخبار 6 / 289.

[258]. بحارالانوار 78 / 327 / 4.

[259]. کافي 7 / 114 / 3.

[260]. همان 4 / 510 / 6.

[261]. همان 8 / 370 / 2.

[262]. الامالي شيخ مفيد 8 / 157.

[263]. التوحيد 6 / 407.

[264]. فروع کافي، ج 5، ص 567.

[265]. اصول کافي، ج 2، ص 98.

[266]. تحف العقول، ص 414.

[267]. مسند امام موسي کاظم، عطارودي ـ مسند امام موسي کاظم ،ابراهيم المروزي ـ بحار الانوار، مجلسي- ج 48ـ کافي، کليني و ... .

[268]. ارشاد شيخ مفيد، ترجمه رسول محلاتي، ج 2، ص 212ـ عمدة الطالب في النساب ال ابيطالب، ص 241.

[269]. اختيار معرفة الرجال (معروف به رجال کشي) محمد بن حسن طوسي، ص 355.

[270]. مسند الامام کاظم، ج 3، مبحث کتاب الرواة ـ از جمله اين افراد صفوان بن يحيي، داود بن کثير، محمد بن ابن عمير، عبدالله ابن مغيره، حسن ابن محبوب، حسن ابن فضال، عثمان بن عيسي، داود بن کثير رقي، اسماعيل ابن مهران، علي ابن مهزيار، ربان بن صلت خراساني، احمد بن محمد حلبي، موسي بن بکير، مفضل بن عمر جعفي، صفوان ابن مهران و ... مي باشند که در همين منبع به اسامي آنها اشاره شده است.

[271]. همان.

[272]. همان.

[273]. همان.

[274]. بررسي فوق از سه جلد کتاب مسند عزيزالله عطارودي صورت گرفته است.

[275]. همان.

[276]. اين تقسيم بندي از کتاب پيشوايان هدايات باب الحوايج ـ مجمع جهاني اهل بيت، ترجمه عبدالرحيم موسوي اقتباس شده. است

[277]. پيشوايان هدايت، سيد منذر حکيم، ترجمه عبدالرحيم موسوي، ص 247 الي 289. مجمع جهاني اهل‌بيت.

[278]. سوره بقره آيه 268.

[279]. الميزان، ج 2، ص 586، ذيل آيات 261 الي 274.

[280]. سوره بقره آيه 268.

[281]. همان ، 269.

[282]. تفسير الميزان، ج 2، ص 589.

[283]. تفسير الميزان، ج 2، ص 620.

[284]. قرآن کريم مجموعه تمام سخنان وحيي را که به تمام پيامبران نازل شده است، به همراه خود دارد.

[285]. سوره صف آيه 8.

[286]. سوره تغابن آيه 8.

[287]. سوره توبه آيه 33.

[288]. همان، آيه 33.

[289]. کافي، ج 1، ص 432، ح 91ـ شرح اصول کافي، ج 5، ص 182ـ بحارالانوار، ج 24، ص 336، ح 59 که در شرح مفصلي تمام اين آيات را معني کرده‌اند.

[290]. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 403ـ بحار الانوار، ج 24، ص 336، ح 59.

[291]. همان ـ همان، ص 44، ح 12.

[292]. محاسن برقي، ج 1، ص 183، ح 183ـ کافي، ج 1، ص 435، ح 91.

[293]. بحار الانوار، ج 24، ص 257، ح 4.

[294]. ينابيع المودة، ج 1، ص 217، ح 31.

[295]. تفسير عياشي، ج 1، ص 327، ح 74ـ بحارالانوار، ج 13، ص 223ـ نورالثقلين، ج 1، ص 751.

[296]. تحف العقول، ص 433ـ اصول کافي، ج 2، ص 65ـ وسائل الشيعه، ح 20307.

[297]. وساِئل الشيعه، ح 20648ـ بحارالانوار، ج 10، ص 268.

[298]. عيون الاخبارالرضا، ج 3، ص 87، ح 32.

[299]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 409.

[300]. همان.

[301]. تاريخ طبري، ج 12، ص 5178 ـ تاريخ کامل ابن اثير، ج 8، ص 3611.

[302]. تاريخ طبري، ج 12، ص5178 و5179.

[303]. همان، ص 5183.

[304]. تاريخ طبري، ج 12، ص 5183.

[305]. ابن اثير مي نويسد که ادريس را عامل مصر که شيعه علي بود به نام صالح بن منصور با پيک به مغرب فرستاد که مورد استقبال مردم آن ديار قرار گرفت و هادي، صالح بن منصور را دستگير و به چهار سيخ کشيد و سرش را از تن جدا کرد ـ کامل، ج 8، ص 3613.

[306]. تاريخ کامل، ج 8، ص 3611.

[307]. زندگاني امام کاظم، باقرالقرشي، ص 505 و 506 ـ بحارالانوار 48 و 151.

[308]. تاريخ الفي، ج 2، ص 1361.

[309]. مروج الذهب مسعودي، ج 2، ص 337.

[310]. تاريخ طبري، ج 12، ص 519.

[311]. همان.

[312]. تاريخ کامل، ج 8، ص 3619.

[313]. همان.

[314]. تاريخ طبري، ج 12، ص 5194.

[315]. يعقوبي، ج 12، ص 409.

[316]. تحليل زندگي امام کاظم7، ص 490.

[317]. همان.

[318]. همان.

[319]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 406.

[320]. همان، ص 407.

[321]. طبري، ج 12، ص 5276 و 5177.

[322]. تاريخ الفي، ج 2، ص 1359.

[323]. همان.

[324]. برگرفته از کتاب زندگي امام کاظم7، ص 504 الي 528 همچنين رجوع شود به کتاب بحارالانوار، ج 48.

[325]. همان.

[326]. همان.

[327]. همان.

[328]. همان.

[329]. مقاتل الطالبين، ص 430 ـ بحارالانوار، ج 48، ص 170.

[330]. همان، ص 438 ـ همان، ص 165.

[331]. زندگاني امام کاظم7 ، باقر شريف القريشي، ص 502.

[332]. تاريخ الفي، ج 2، ص 1360.

[333]. تاريخ الفي، ج 2، ص 1360.

[334]. تقيه به معني پنهان نمودن ايمان و عقيده با اظهار رفتاري ناهماهنگ براي حفاظت از جان و مال و آبرو و دين مؤمن صورت مي گيرد.

[335]. داود ابن يعقوب ـ تاريخ طبري، ج 10 وقايع سال 166

[336]. اصول کافي، ج 3 باب تقيه، ح 20، ص 313.

[337]. همان، ح 16، ص 313.

[338]. همان از ص 307 تا ص 315.

[339]. همان.

[340]. همان.

[341]. همان.

[342]. همان.

[343]. همان.

[344]. بحارالانوار، ج 41، ص 51.

[345]. کامل الزيارات ابن قولويه، ص 41.

[346]. سوره آل عمران، آيه 61.

[347]. لسان الميزان ابن حجر، ج 5، ص 153

[348]. الخطط المقريزيه، مقريزي ج 2، ص 165.

[349]. معجم البلدان، ج 1، ص 534 ياقوت حموي.

[350]. تاريخ نجباعلي مروة ص 29.

[351]. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 34، ص 336.

[352]. طبقات الکبري ـ ابن سعد، ج 5، ص 188.

[353]. بحارالانوار مجلسي، ج 34، ص 336.

[354]. نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت 111 (سيد رضي).

[355]. المنتظم ابن جوزي، حوادث سال 433.

[356]. ابن تيميه، العصيدة الحموية الکبري.

[357]. العقود الدّرية، نويسنده ابن عابدين، ج 1، ص 102.

[358]. قم در عصر حضور ائمه و غيبت صغري، ص 173 الي 210.

[359]. امام زادگان ايران، ص 1439.

[360]. تاريخ دمشق، ابن عساکر، ج 2، ص 272.

[361]. مروج الذهب مسعودي، کامل ابن اثير، تاريخ طبري و ... .

[362]. ريحانة الادب، ج 2، ص 193.

[363]. کامل ابن اثير، ج 6، ص 127 تا 132.

[364]. قبيله خولان از هواداران اهل بيت بودند که هميشه از آنها در آن مناطق دفاع مي کردند و از قبيله مضري‌ها بودند.

[365]. اين شش مورد را ياقوت حموي در معجم البلدان، ج 2، ص 468 آورده است.

[366]. از تبار محدثان سکينه دخت اميرالمؤمنان، ص 70.

[367]. عمدة الطالب، ص 185 الي 187.

[368]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 415.

[369]. کشف الغمه اربلي، ج 3، ص 41.

[370]. ارشاد شيخ مفيد (ترجمه رسولي محلاتي)، ج 2، ص 343.

[371]. منتهي الامال، ج 2، ص 433.

[372]. دلايل ديگري براي عدم ازدواج دختران امام موسي کاظم7 وجود دارد که مي توانيد به کتاب چهار سردار آسماني اثر همين نويسنده، ص 21 الي 24 رجوع نمائيد.

[373]. منتهي الامال، ج 2، ص 248 و 247.

[374]. همان.

[375]. همان.

[376]. همان، ص 250 و ارشاد مفيد، ج 2، ص 345.

[377]. همان، ص 253 و 254.

[378]. قيام سادات علوي، ص 160، 169ـ زندگي کريمه اهل بيت، ص 145ـ تاريخچه قم، ص 78.

[379]. رياض الانساب به نقل از در حريم حضرت معصومه3، ص 13.

[380]. امام موسي کاظم7 دو فرزند به نام ابراهيم داشته، ابراهيم اکبر و ابراهيم اصغر. ابراهيم اصغر اهل علم و حديث بوده و حديث سلسلة الذهب را نقل کرده است و مقبره ي او در اصفهان است او جد سيد مرتضي و سيد رضي است.

[381]. منتهي الامال، ج 2، ص 232 الي 230ـ بحارالانوار، ج 48، ص 307.

[382]. همان، ص 265 و 266. مأمون فکر مي کرد امام رضا7 زيدالنار را اعدام مي کند و اين باعث اختلاف در علويان مي شود.

[383]. طبري، ج 11، ص 986ـ الکامل بن اثير، ج 10، ص 346.

[384]. عيون الاخبار الرضا، ج 2، باب 58، ص 564 الي 574 مفصل اين گفتگو آمده است.

[385]. مستدرک السفينة البحار، ج 8، ص 257ـ زندگاني حضرت موسي بن جعفر ، عمادزاده، ج 2، ص 206ـ بحارالانوار، ج 99، ص 262.

[386]. جلاالعيون، ص 927 و عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 26.

[387]. دلايل امامه، ص 149.

[388]. تاريخ قم، ج 10، ص 206ـ امام زادگان معتبر ايران، ص 9ـ مستدرک الوسائل، ج 10، ص 206ـ بحارالانوار، ج 99، ص 267.

[389]. هجرت الکريمه، ص 91.

[390]. جلاالعيون، ص 927ـ عيون الاخبار الرضا، ج 1، ص 26.

[391]. تذکرة جامع الانساب، ص 51 به نقل از کتاب بحر الانساب.

[392]. جلاالعيون، ص 927.

[393]. کريمه اهل بيت، ص 53.

[394]. زبدة التصانيف، ص 449ـ رياحين الشريعه، ج 5، ص 35.

[395]. الغدير، ج 1، ص 196.

[396]. بحارالانوار، ج 65، ص 76 و 77ـ عوالم العلوم و المعارف، ج 21، ص 353.

[397]. آثارالحجة، ج 1، ص 8 و 9ـ عوالم العلوم و المعارف، ج 21، ص 355ـ مسند فاطميه معصوميه، ص66.

[398]. مسند فاطميه معصوميه، ص 33.

[399]. تواريخ النبي، ص 65.

[400]. بحارالانوار، ج 65، ص 76، ح 136ـ مسند فاطميه معصوميه، ص 65 و 67و ... به اينگونه روايات روايات مُعَنعن (مسلسل) مي گويند که درباره حضرت علي و شيعه علي7 در قصرهاي آسماني نوشته شده که حضرت رسول6 در معراج مشاهده کرده است و حضرت معصومه3 اين روايات را با سندهاي صحيح بيان داشته است.

[401]. جلاالعيون، ص 926ـ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 27ـ مصباح الشريعه، باب 56، ص 119.

[402]. سفينه البحار، ج 7، ص 124ـ جلاالعيون، ص 901.

[403]. تاريخ کامل ابن اثير، ج 8، ص 343.

[404]. طبري، ج 12، ص 5236.

[405]. مروج الذهب، ج 2، ص 342.

[406]. طبري، ج 12، ص 5235ـ مروج الذهب، ج 2، ص 343.

[407]. طبري، ج 12، ص 5235.

[408]. تاريخ طبري، ج 12، 5231.

[409]. زبيدة التصانيف، ص 449.

[410]. ناسخ التواريخ، ج 3، ص 70ـ مستدرک الوسائل، ج 10، ص 206ـ تاريخ قم، ص 271.

[411]. بحار الانوار، ج 99، ص 266 (چاپ بيوت).

[412]. رياحين الشريعه، ج 5، ص 35ـ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 271ـ ناسخ التواريخ، ج 3، ص 68.

[413]. ناسخ التواريخ، ج 3، ص 68ـ رياحين الشريعه، ج 5، ص 35ـ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 271.

[414]. تذکرة جامع الانساب، ص 17ـ من لايحضره الخطيب، ج 4، ص 461.

[415]. تذکره جامع الانساب، ص 17.

[416]. از طلوع طاهريان تا غروب خوارزمشاهيان، ص 98ـ هجرت کريمه، ص 83.

[417]. شب هاي پيشاور، ص 115 تا 118.

[418]. سيد اميرمحمد و سيد علاالدين حسين که هر دو در شيراز مدفون هستند (همان).

[419]. بحر الانساب، ص 83 که اسامي 23 تن از فرزندان امام را که همراه حضرت معصومه3 بوده‌اند، آورده که 5 نفر آنان دختران حضرت بوده اند که در حمله سپاه مأمون غالب آنها به شهادت رسيده‌اند.

[420]. جغرافياي تاريخي هجرت حضرت معصومه، ص 64.

[421]. نُزمة القلوب، حمدالله مستوفي، ص 63.

[422]. الحياة السياسيه، ص 428.

[423]. قيام سادات علوي، ص 168.

[424]. شهيده غربت حضرت فاطمه معصومه3، ص 81.

[425]. دائرة المعارف تشيع، ج 2، ص 410و 448و 452ـ مسند فاطمه معصومه، ص 53 تا 58.

[426]. بانک جامع امام زادگان ايران، ص 1003.

[427]. اربلي کشف الغمه، ج 2، ص 236ـ ابن صباغ الفصول و المهمه، ج 2، ص 961.

[428]. ارشاد المفيد، ج 2، ص 245.

[429]. رجال کشي، ص 294.

[430]. بحر العلوم، ج 2، ص 27.

[431]. مقالات الاسلاميين اشعري، ص 30ـ فرق الشيعه، ص 85، نوبختي ملل و نحل شهرستاني، ج 1، ص 169.

[432]. جامع السادات بيهقي و شبهاي پيشاور، ص 118.

[433]. بانک جامع امام زادگان ايران، ص 992 الي 995.

[434]. زندگاني امام موسي کاظم عمادزاده، ج 2، ص 271.

[435]. در بعضي از روايات تاريخي زمان کشف محل دفن احمد ابن موسي را به دوران اتابکان نسبت مي دهند که مصادف بود با حکومت مظفرالدين امير مقرب الدين مسعود بن بدرالدين که جنازه او را وقتي يافتند با بدني تازه رو به رو شدند که در انگشتر وي لعزة الله احمد بن موسي حک شده بود که اين واقعه چهارصد سال بعد از شهادت او رخ داده است. شبهاي پيشاور نوشته سلطان الواعظين شيرازي، ص 96 الي 99.

[436]. ابن شهر آشوب و محمد بن طلحه شافي و ابن خلکان تاريخ تولد امام رضا7 را در سال 153 هجري قمري و ملاحسين کاشفي در سال 141 هجري ذکر کرده اند و بسياري نيز سال 148 را اعلام کرده‌اند، نگاه کنيد به ناسخ التواريخ، ج 1، ص 8.

[437]. دوازده سال اول امامت امام رضا7 همراه با حکومت هارون الرشيد بود.

[438]. بحارالانوار، ج 49، ص 114.

[439]. همان.

[440]. اين حديث به نام سلسه الذهب مشهور است که متن کامل آن در کتاب عروة الوثقي آمده است.

[441]. کشف الغمه، ج 3، ص 109ـ مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص 369.

[442]. زندگي امام هشتم علي ابن موسي الرضا، عطايي خراساني، ص 59ـ بحارالانوار، ج 49، ص 73 الي71.

[443]. دانستني هاي امام رضا7، دانستني هاي رضوي 2، ج 2، ص 29.

[444]. همان، ص 81.

[445]. همان.

[446]. دانستن هاي رضوي 2، ص 100.

[447]. زندگي سياسي هشتمين امام، ص 211.

[448]. تاريخ فخري، ص 303 و 304.

[449]. تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم4، ص 77 و 78.

[450]. بحارالانوار، ج 49، ص 189.

[451]. مسند امام رضا7، ج 2، ص 52.

[452]. بحار الانوار، ج 49، ص ص 120.

[453]. رجوع شود به کتاب چهار سردار آسماني، ص 38 الي 51.

[454]. سوره انعام، آيه 38.

[455]. سوره مائده، آيه 3.

[456]. سوره بقره، آيه 124.

[457]. همان.

[458]. همان.

[459]. سوره انبياء، آيه 73 و 74.

[460]. سوره آل عمران، آيه 68.

[461]. سوره روم، آيه 56.

[462]. في غنائمي را گويند که بدون جنگ و خون ريزي به دست مسلمين مي افتد.

[463]. اشاره به بخشي از سوره عنکبوت، آيه 38.

[464]. سوره قصص، آيه 68.

[465]. سوره احزاب، آيه 36.

[466]. سوره قلم، آيه 36 ـ 41.

[467]. سوره محمد، آيه 24.

[468]. ترجمه آيه 21 ـ 23 از سوره انفال.

[469]. بخشي از آيه 93 سوره بقره.

[470]. بخشي از آيه 21 سوره حديد.

[471]. سوره يونس آيه 35

[472]. سوره بقره آيه 269.

[473]. همان ، 247.

[474]. سوره نساء آيه 113.

[475]. همان، آيه 54 و 55.

[476]. سوره محمد آيه 8.

[477]. سوره مؤمن آيه 35.

[478]. به نقل از عيون الاخبار الرضا ترجه حميد رضا مستفيد و علي اکبر غفاري، ج 1 / 444 ـ 458.

[479]. رجوع شود به کتاب چهار سردار آسماني تأليف نويسنده همين کتاب.

[480]. مروج الذهب، ج 2، ص 338.

[481]. همان، ص 342.

[482]. همان، ص 343.

[483]. طبري، ج 12، ص 5231.

[484]. همان، ص 5240.

[485]. تاريخ طبري، ج 2، ص 412.

[486]. طبري، ج 2، ص 5240.

[487]. همان، ج 8، ص 5254.

[488]. همان، ج 12، ص 5265.

[489]. همان، ص 5391.

[490]. طبري، ج 12، ص 5295.

[491]. تاريخ چهارده معصوم، ص 325.

[492]. سوره اعراف، آيه 146.

[493]. سوره بينه، آيه 1.

[494]. سوره ابراهيم، آيه 28 .

[495]. تفسير عياشي، ج 2، ص 30 ـ بحارالانوار، ج 48، ص 138 ـ الاختصاص شيخ مفيد، ص 262.

[496]. وسايل الشيعه شيخ حر عاملي، ج 12، ص 131 و 132.

[497]. عيون اخبار الرضا7.

[498]. عيون الاخبار الرضا، ج 1، ص81 ـ الاختصاص، ص 54 ـ اعيان الشيعه، ج 2، ص 8، ينابيع المروه، ج3، ص 117.

[499]. مستدرک الوسائل، ج 13، ص 136، ح 15.

[500]. اشاره به سوره اعراف، آيه 33.

[501]. اشاره به سوره بقره، آيه 219.

[502]. فروع کافي کليني، ج 6، ص 406.

[503]. در بعضي از کتب اين امر درباره مهدي نيز آورده شده است.

[504]. مناقب ابن شهر آشوب سرنوشت برمکيان.

[505]. طبري ذيل حوادث سال 187.

[506]. تفسير نور الثقلين ذيل آيه 37 سوره توبه.

[507]. فرق الشيعه نوبختي، ص 79 و 80.

[508]. علل الشرايع شيخ صدوق، ص 235 و236.

[509]. اصول کافي، ج 2، ص 225.

[510]. اصول کافي، ج 2، ص 224.

[511]. عيون الاخبار الرضا، ج 1، ص 97.

[512]. ارشاد مفيد، ج 2، ص 235 و 236ـ نام آن شخصي که امام را تجهيز براي کفن نمود عباس بن محمد است و بنابر روايتي امام رضا7 با طي الارض براي کفن و دفن پدر آمد. اصول کافي، ج 2، ص 381 و 382.

[513]. اصول کافي، ج 2، ص 106.

[514]. رجال الکشي، ج 2، ص 774.

[515]. همان، ص 775.

[516]. فرق الشيعه نوبختي، ص 81.

[517]. حيات فکري و سياسي امامان شيعه، ج 2، ص 71.

[518]. به معني سگ باران خورده ـ کتاب مشرق الشمسين شيخ بهايي، ص 7.

[519]. المقالات الفرق سعد بن عبدالله ابن خلف اشعري، ص 132.

[520]. المقالات الفرق سعد بن عبدالله ابن خلف اشعري، ص 168 و 169.

[521]. همان، ص 340 و 341.

[522]. علل الشرايع شيخ صدوق، ص 235. اين شخص يونس ابن ابي رحمان نام داشت.

[523]. سوره جمعه آيه 5.

[524]. رجال کشي، ص 404.

[525]. تحف العقول، ص396.

[526]. اصول کافي، ج 4، ص 191.

[527]. بحار الانوار، ج 48، ص 47، ح 33ـ قرب الاسناد، ص 146 ـ عيون المعجزات، ص 102.

[528]. دلائل ائمه، ص 166، روضة الواعظين، ص 313.

[529]. الارشاد، ج 2، ص 219.

[530]. عيون االاخبار الرضا، ج 1، باب 5.

[531]. کافي، ج 2، ص 373 و 375.

[532]. دائرة المعارف بزرگ اسلامي ذيل نام احمد بن محمد بن ابن نصر بزنطي.

[533]. همان. موارد متعددي از خدمات اين عالم بزرک و ارزش علمي و معنوي وي را مي توانيد در اين منبع مطالعه نمائيد.

[534]. مقالات الفرق، ص 132.

[535]. مقالات الفرق، ص 340ـ رجال کشي، ص 286ـ مجالس شيخ مفيد، ج 2، ص 106ـ ملل و نحل، ص 127.

[536]. کنفرانس دانشمندان بغداد، ص 152. اين کتاب با اصرار آيت الله مرعشي نجفي به وسيله هدايت الله مسترحمي حسن آبادي اصفهاني ترجمه شده و به چندين بار چاپ در لبنان و پاکستان رسيد که يک بار چاپ آن بيست هزار نسخه بوده که با استقبال فراواني رو به رو شده است به خوانندگان مطالعه اين کتاب توصيه مي شود.

[537]. رجال کشي، ج 2، ص 851.

[538]. همان ـ سوره حج آيه 34 و 35.

[539]. مصباح المجتهد، ص 197.

[540]. مجالس المؤمنين، ج 1، ص 396.

[541]. همان.

[542]. تنقيح المقال، ج 2، ص 141.

[543]. تنقيح المقال مامقاني، ج 2، ص 315.

[544]. رجال کشي، ج 2، ص 731، ح 817.

[545]. بحارالانوار، ج 48، ص 136 و 158.

[546]. شرح حال و روايات ائمه در شأن مفضل بن عمر را مي توان در کتب ذيل مطالعه نمود ـ ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 216 ـ غيبت شيخ طوسي، ص 210 ـ کافي، ج 2،ص 209 ـ بحارالانوار 49 / 21 ـ رجال کشي، ج 2، ص 612.

[547]. بحارالانوار، ج 48، ص 197.

[548]. فهرست شيخ طوسي، ص 174.

[549]. رجال علامه حلي، ص 178.

[550]. ملل و نحل، ج 1، ص 111 با تصحيح جلالي نائيني.

[551]. همان.

[552]. رجال کشي، ج 2، ص 527.

[553]. همان.

[554]. تفسير برهان، ج 1، ص 420.

[555]. تنقيح المقال، ج 3، ص 294.

[556]. هشام بن حکم صفايي، ص 14.

[557]. هميشه در طول تاريخ مخالفت با امامت صورت پذيرفته است و در زمان ما شبه روشنفکران معاند شيعه اماميه با پيش کشيدن بحث عصمت و ديگر صفات امامت و باطل داشتن آنها، وجود اين صفت بزرگ را مردود داشته اند و آن را اختراع هشام ابن حکم معرفي مي کنند. کتاب هايي نظير: مکتب در فرآيند تکامل و نظريات سروش، کديور و ... از اين دست نظريات است.

[558]. کافي، ج 1، ح 3.

[559]. ناسخ التواريخ، جلد 9 و 10

[560]. همان، ج 8، ص 382.

[561]. توضيح بيشتر مباحثه هشام را در ناسخ التواريخ، ج 8، ص 397 مطالع نماييد.

[562]. ناسخ التواريخ، ج 9، ص 2 الي 4.

[563]. ناسخ التواريخ، ج 9، ص 6.

[564]. همان، ص 8.

[565]. رجال کشي، ج 2، ص 825 و رجال نجاشي، ص 215.

[566]. همان، ص 446.

[567]. رجال نجاشي، ص 447.

[568]. يحيي برمکي رياست علمي اين مناظرات را به هشام بن حکم واگذار کرد ـ رجال کشي، ح 500 ـ الامالي، ج 1، ص 55.

[569]. سوره نحل، آيه 106.

[570]. آل عمران، آيه 28.

[571]. اصول کافي، باب تقيه، حديث 14

[572]. معجم الرجال حديث، ج 10، ص 133.

[573]. تاريخ طبري، ج 3، ص 522. طبيري مي نويسد که او به سمت ديواني برگزيده شد. همان، ج 6 ،ص 391.

[574]. همان،ص 308.

[575]. بحارالانوار، ج 72، ص 370 ـ اعيان الشيعه، ج 8، ص 371 ـ ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 316 تا 321.

[576]. کافي، ج 4، ص 730.

[577]. رجال نجاشي، ص 222 ـ رجال کشي، ج 2، ص 720.

[578]. همان، ص 735.

[579]. رجال نجاشي، ص 45.

[580]. فهرست طوسي، ص 155.

[581]. رجال نجاشي، ص 45.

[582]. معجم الرجال حديث، ج 13، ص 242 و 243 ـ الفهرست طوسي، ص 155.

[583]. به عنوان نمونه کتاب ارشاد شيخ مفيد، از ص 316 الي 321.

[584]. تحفول العقول، ص 410 ـ الاحتجاج، ج 2، ص 16 ـ بحارالانوار، ج 48، ص 136، ح 10.

[585]. کافي، ج 5، ص 110.

[586]. مهج الدعوات ابن طاووس ـ بحارالانوار مجلسي، ج 94، ص 320 ـ بلدالامين، ص 326.

[587]. سوره زمر، آيه 53.

[588]. کامل اين دعا را مي توانيد در کتاب الباقيات الصالحات شيخ عباس قمي ص 182 مطالعه نماييد.

[589]. الکلم الطيب ، سيد علي خان، ص 3.

[590]. متن کامل اين دعاي زيبا در کتاب ربيع الاسابيع مجلس 186 به سند معتبر از حسن بن قاسم از ابن طاووس شده است.

[591]. مفتاح الفلاح شيخ بهايي، ص 110.

[592]. همان.

[593]. زادالمعاد مجلسي، ص 20 ـ مفتاح الجنان عامل، ج 3، ص 65.

[594]. اقبال سيد بن طاووس، ص 146 ـ زادالمعاد مجلسي، ص 45.

[595]. دعاي روز شنبه بلد الامين کفعمي، ص 101.

[596]. همان، ص 109.

[597]. همان، ص 117.

[598]. همان، ص 124.

[599]. همان، ص 132.

[600]. همان، ص 39.

[601]. همان، ص 87.

[602]. بحار الانوار، ج 11، ص 332، ح 11.

[603]. اصول کافي، ج 4، ص 304.

[604]. مهج الدعوات ابن طاووس، ص 333 ـ بحارالانوار، ج 94، ص 333.

[605]. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 78 ـ وسائل، ج 4، ص 977.

[606]. مفتاح الجنات عاملي، ج 1، ص 287.

[607]. بحارالانوار، ج 86، ص 232، ح 56.

[608]. الجنة الواقيه سيد داماد، ص 74 ـ بحارالانوار، ج 7، ص 173، ح 20.

[609]. مهج الدعوات ابن طاووس، ص 33.

[610]. همان، ص 34.

[611]. اصول کافي، ج 4، ص 304.

[612]. بحارالانوار، ج 94، ص 314.

[613]. همان.

[614]. مهج الدعوات سيد بن طاووس، ص 300 .

[615]. عيون الاخبار الرضا، ج 1، ص 78 ـ وسائل الشيعه، ج 4، ص 977.

[616]. اقبال سيد بن طاووس، ص 187 ـ مفتاح الفتح، ص 296.

[617]. وسائل شيعه، ج 10، ص 268.

[618]. عيون الاخبار الرضا، ص 140 ـ ثواب الاعمال، ص 84.

[619]. وسائل الشيعه، ج 10، ص 280.

[620]. مصباح المتهجد شيخ طوسي، ص 64.

[621]. زاد المعاد مجلسي، ص 46.

[622]. اصول کافي، ج 4، ص 32 ـ وسائل الشيعه، ج 3، ص 579.

[623]. همان، 4، ص 337.

[624]. همان، ص 346.

[625]. همان، ص 370.

[626]. همان، ص 304.

[627]. زاد المعاد مجلسي، ص 8.

[628]. مصباح شيخ طوسي، ص 607.

[629]. دلائل امامه طبري، ص 150 ـ تاريخ بغداد، ج 13، ص 27.

[630]. بحارالانوار، ج 98، ص 215.

[631]. اصول کافي، ج 4، ص 330.

[632]. همان، ص 205.

[633]. بحارالانوار، ج 87، ص 208، روايت 20.

[634]. الباقيات الصالحات، ص 18 ـ بحارالانوار، ج 86، ص 44، ح 54.

[635]. مقياس المصابيح مجلسي، ص 255 ـ بحار الانوار، ج 86، ص 228، ح 50.

[636]. اربعينات، ص 20، شماره 59.

[637]. بحارالانوار، ج 64، ص 58، ح 38.

[638]. بلدالامين کفعمي، ص 19.

[639]. السعة و الرزق کلباسي، ص 126 ـ بحارالانوار، ج 96، ص 58، ح 38.

[640]. بحارالانوار، ج 86، ص 131، ح 7 ـ الجنة الواقيه سيد داماد، ص 62.

[641]. آنهار جاريه، ص 12.

[642]. جامع احاديث الشيعه، ج 2، ص 403 ـ ح 54.

[643]. مفاتيح الغيب مجلسي، ص 21.

[644]. مهج الدعوات سيد بن طاووس، ص 439.

[645]. همان.

[646]. الکلم الطيب سيد علي خان، ص 36.

[647]. ربيع الاسابيع مجلسي، ص 179.

[648]. بلدالامين کفعمي، ص 550.

[649]. مهج الدعوات، ص 54.

[650]. بلدالامين کفعمي، ص 521.

[651]. بحارالانوار، ج 94، ص 314.

[652]. مهج الدعوات، ص 236 ـ بلدالامين، ص 389.

[653]. در سوره طه در قرآن آمده است که سامري که يکي از همراهان موسي7 بوده است، آن توانايي را به دست آورده بود که مي توانست اثر و جاي پاي رسولی را که براي حضرت موسي7 وحي را نازل مي کرد ببيند و از آن محل خاکي را برداشت و بعدها بر روي گوساله طلايي ريخت و آن را حرکت داد و قوم موسي7 را گمراه کرد. اين خيانت سامري که قرآن آن را مطرح کرده است، بيانگر آن است که اولاً هر چه انسان رشد و تعالي يابد باز از دست نفس و وسوسه شيطان در امان نيست و سامري نيز به حضرت موسي7 گفت کَذلِکَ سَوَّلَت لي نفسي. نفس من مرا گمراه کرد. سوره طه آيه 96.

دوماً ائمه اطهار7 به هر کس که مدعي شاگردي باشد، فرصت مي دهند تا حجت بر آنها تمام شود، امّا سوء استفاده آنها ربطي به آموزشي که ائمه مي دهند ندارد و ائمه ما قصاص قبل از جنايت نمي کنند و منع تعالي از کساني که هنوز جرمي مرتکب نشده اند نمي نمايند. همان طور که در لشکر حضرت رسول6 افرادي بودند که قصد ترور حضرت را کردند (در جنگ تبوک) در سپاه علي7 خوارج حضور داشتند و باعث شکست جنگ صفين و پديد آمدن جنگ نهروان گرديدند و امام علي7 همه آنها را حتي به اسم مي شناخت، ولي اقدامي قبل از صفين در جهت اخراج يا دستگيري آنها نکرد. طلحه و زبير ياران حضرت علي7 بودند، ولي به حضرت علي7 خيانت کردند. سرداران امام حسن7 به وي خيانت کردند و سپاه را تحويل معاويه دادند و امام را وادار به صلح با معاويه کردند، امّا امام حسن7 قبل از خيانت آنها سمت فرماندهي لشکر به آنها داده بود. امام حسين7 مي دانست که مردم کوفه به ياري او نخواهند آمد، ولي به کربلا آمد تا حجت براي اين مردم و تاريخ آينده بشر تمام شود، چون از پنهان و درون مردم هيچ کس خبر ندارد و ائمه که به اذن خداوند اخبار غيب مي دانند، بايد با حجت عقلي براي مردم سخن بگويند و در برابر خرق عادت شيطان و شيطان صفت‌ها کرامات رو نمايند تا عقلانيت مردم کرامات واقعي را کشف و از آلوده شدن به راه فسق خودداري کنند و امام کاظم7 نيز ياراني را به وکالت برگزيده بود که سوء سابقه نداشتند و اما دنيا و ثروت و قدرت و نفس و شيطان آنها را فريب داد ... .

[654]. به سوره نمل و تفاسير آن مراجعه شود.

[655]. سوره طه آيه 82. " من کساني را که توبه کنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدايت شوند مي آمرزم. "

[656]. خداوندا! تو پروردگار مني چون تشنه شوم آب و چون غذا بخواهم طعامم مي دهي.

[657]. مطالب السؤول، ص 83.

[658]. ارشاد، مفيد، ص 273.

[659].همان، ص 275.

[660]. همان.

[661]. کشف الغمه، ص 250.

[662]. بحارالانوار، ج 48، ص 148.

[663]. الاختصاص شيخ مفيد، ص 142.

[664]. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 94.

[665]. عيون الاخبار الرضا ذيل شهادت امام موسي بن جعفر7.

[666]. قبل از آنکه امام آب بطلبد به وسيله سم در خرما که توسط سندي بن شاهک به زور به او خورانده شده بود، مسموم گرديده بود.

[667]. جلاالعيون، ص 896 د بعضي از روايات نان محمد بن اسماعيل به جاي علي بن اسماعيل آورده است.

[668]. مقاتل الطالبين، ص 213.

[669]. ارشاد مفيد، ج 2، ص 328.

[670]. ارشاد مفيد، ص 281.

[671]. همان، ص 332 و 331.

[672]. مقاتل الطالبين، ص 223.

[673]. ارشاد مفيد، ص 340. گزارش کامل اين توطئه قتل را مي توانيد در همين کتاب از ص 328 تا 340 مطالعه نمائيد.

[674]. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 414.

[675]. اختيار معرفة الرجال کشي، ص 604، دلائل الامامه، ص 147.

[676]. فرق الشيعه نوبختي، ص 67 ـ کافي، ج 1، ص 258 و 259 ـ اختيار معرفة الرجال کشي، ص 258.

[677]. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 89 و 90 ـ و ج 2، ص 142.

[678]. عيون الاخبار الرضا، ج 1، ص 95.

[679]. امالي شيخ صدوق، ص 210 الي 213، ح 235.

[680]. جلاالعيون، مجلسي، ص 904 و 905.

[681]. جلاالعيون، مجلسي، ص 904.

[682]. در بعضي روايات آمده است که اين کار را يحيي بن خالد برمکيي انجام مي داده است ـ ارشاد، ج 2، ص 341.

[683]. عيون الاخبار الرضا، از ص 991 الي 997.

[684]. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 53 / 33.

[685]. صحيفه کاظميه، ص 13

کهف هفتم

حسین سعادت۱۳۹۸-۱-۹۷۰۴
تغییر رنگ پس زمینه

به نام خداوند بخشاینده مهربان

کهف هفتم

تحلیلی بر دوران زندگی و امامت امام کاظم(ع)

فهرست عناوين

 

مقدمه. 11

سال و ماه تولد امام موسي كاظم7..... 20

گوشه‌اي از حوادث قبل از امامت امام موسي كاظم7 در زمان بني‌اميه و بني‌عباس    23

آغاز دوران امامت امام كاظم7..... 32

جانشيني براي امام صادق7..... 36

گروه‌هاي سياسي ـ ديني در زمان امام كاظم7..... 43

زيديان.. 49

ديدگاه غلط گروه‌هاي غير شيعه نسبت به خداوند و توحيد. 58

نقش اراده خداوند در زندگي بشر و چگونگي ثواب و گناه انسان‌ها از ديدگاه غير شيعه  62

ديدگاه‌ها در آن دوران پيرامون پيامبر اكرم6 و پيامبري... 63

تحريف دين و تاريخ شيعه در دربار بني‌عباس.... 72

نشر خرافات به وسيله سيف ابن عمر.. 74

عمده تحريفات سيف بن عمر در تاريخ.. 75

نظريات سيف بن عمر در دوران امام موسي كاظم7..... 75

دوران امامت امام موسي كاظم7 در زمان منصور عباسي.. 77

فرهنگ سازي... 80

رابطه درست با دنيا 81

حق گرايي.. 83

توصيف شأن انساني.. 84

عقل گرايي و خردورزي... 84

گرايش به علم واقعي.. 85

دوري از تكرار و روزمرگي و ميل به رشد و بالندگي.. 85

ارزيابي دائمي خود. 86

آماده كردن شرايط براي ظهور حكمت در درون.. 86

اقدام به اصلاح گرايي ميان مردم. 87

حفظ حريم و حرمت مردم. 87

خوش اخلاقي و حسن ظن به خدا 87

فروتني و شكيبايي.. 88

دوري از شهوات... 88

برقراري بهترين روابط با مؤمنان.. 89

خرج كردن اموال در طاعت خدا 89

دوران مهدي عباسي (ظهور تجمل گرايي و اشرافيت جديد). 90

سياست مهدي عباسي.. 92

دستگيري امام موسي كاظم7 توسط مهدي... 96

فرهنگ سازي الگوي انساني.. 97

امامت و ولايت پذيري... 98

فرهنگ روابط با مردم. 103

پايمردي در ميان تهمت‌ها 108

غيرت و شرف و دوري از توجه به ناموس مردم. 109

توجه به خردگرايي و عاقلانه انديشيدن.. 109

فرهنگ سازي فردي و خانوادگي و ... 110

عمده روايات امام موسي كاظم7..... 114

محدثان روايات امام كاظم7..... 114

جايگاه ياران خاص امام كاظم7 در علم رجال و حديث... 116

عمده احاديث امام كاظم7 وموضوعات آنها 116

تمركز حضرت امام كاظم7 بر روي احكام. 118

جمع بندي كلي احاديث امام موسي كاظم7..... 119

قرآن سرلوحه زندگي مؤمنانه. 120

الف: امامت در قرآن.. 124

ب: اصالت ايمان از ديدگاه قرآن.. 126

ج: درباره توكل و مراتب آن.. 126

د: گناهان بزرگ.... 127

هـ ـ هدايت جاويد در قرآن.. 127

تحليلي بر خلافت موسي هادي... 128

كشته شدن موسي هادي خليفه عباسي.. 130

تحليلي برپديدار شدن فاجعه فخ و شرايط رنج آور آن زمان.. 132

تبار حسين بن علي بن حسن بن حسن بن علي7..... 134

گسترش نهضت دين گريزي و دين ستيزي در زمان موسي هادي... 137

توطئه‌هاي مستمر شيطان در تاريخ آدميان.. 140

مظلوميت امام كاظم7 و تقيه. 144

دفاع از علي7 و امامت بها دارد. 148

مهاجرت بزرگ.... 150

دوران‌هاي مهاجرت... 153

فرزندان امام موسي كاظم7..... 156

فرزندان پسر امام موسي كاظم7..... 160

حضرت فاطمه معصومه3... 164

الگوي عبادت... 169

مقام هجرت... 172

واكنش مأمون.. 174

نتيجه كلي.. 178

احمد ابن موسي شاه چراغ7..... 179

لقب شاه چراغ.. 181

امام رضا7..... 181

مشكلات خاص دوران امام رضا7: 182

تحليلي بر چرايي بردن امام رضا7 به مرو توسط مأمون عباسي.. 186

خصومت با امام رضا7 توسط مأمون.. 189

چرا امام قبول كرد كه به مرو برود ؟. 192

شرح امامت... 197

دوران هارون الرشيد. 206

هارون و شيعيان حسين7..... 210

امام كاظم7 در برابر نظام عباسي.. 212

رو در رويي امام كاظم7 با حكام بني‌عباس.... 214

دوست نداشتن ظالمان.. 215

قصد ترور امام كاظم7 با زهر توسط هارون الرشيد. 216

مناظره امام كاظم7 با هارون الرشيد براي اثبات حقانيت ائمه اطهار7..... 216

نهي از همكاري با ظالمان.. 217

حفاظت قرآني از احكام. 218

كل حكومت در اختيار امام است... 219

پيش بيني برافتادن برمكيان.. 219

واقفيه. 220

مبارزه امام موسي كاظم7 با واقفيه. 227

اصحاب امام كاظم7..... 236

مباحثات هشام بن حكم با علما و مخالفان در دربار هارون الرشيد. 245

ادامه مباحثه. 248

استدلال ديگر هشام بن حكم درباره عصمت امام. 252

مشي و تأليفات شاگردان امام موسي كاظم7..... 255

الگوي سياسي.. 257

سلاح دعا 263

بخش هايي از دعاي پر فيض جوشن صغير.. 266

دعاي رهبه. 270

دعا رفع بلا مشهور به غلام يحيي.. 270

دعاي بعد از نماز جعفر طيار در روز جمعه. 271

دعا در سجده‌هاي شكر.. 272

دعا بعد از سر برداشتن از سجده شكر.. 272

دعاهاي آن حضرت به مناسبت اعياد خاص...... 273

نامه و عريضه به خداوند. 276

دعاي حرز و دفاع.. 278

چرايي كرامات... 284

ظهور كرامات از امام موسي بن جعفر7..... 288

روزهاي سخت... 294

آنچه كه از امام باقي مي‌ماند. 298

پايان 35 سال رنج امامت... 301

هارون به دنبال بهانه براي شهادت امام كاظم7..... 301

آمدن هارون به مدينه و دستگيري و زنداني كردن امام. 303

دخالت برمكيان در قتل امام. 306

شهادت امام با سم. 307

نشان دادن جنازه امام توطئه آخر هارون الرشيد. 308

صلوات بر موسي بن جعفر7..... 309

 

 

 

 

 

مقدمه

به نام خداوند بخشاينده مهربان

در آستانه تحكيم حكومت بني‌عباسي، يكي از دوران‌هاي سخت و طاقت فرسا براي مؤمنانِ پيرو خاندان عصمت و طهارت: به وجود آمد. شيعه كه تا آن زمان روزگار پرفراز و نشيبي را در دوران بني‌اميه طي كرده بود، با خلافت چند خليفه جديد بني‌عباس رو به رو گرديد. منصور، مهدي و هارون الرشيد، سه خليفه‌اي بودند كه زمان حكومتشان بيش از ده سال بوده است كه به آنها فرصت مي‌داد تا اهداف خود بر عليه شيعه اماميه را پيش ببرند. اين هجمه شديد به مؤمنان آل ابي طالب و سركوب آنها، فرصتي مناسب لازم داشت تا در همه زمينه‌هاي فرهنگي، سياسي، نظامي، فكري، اعتقادي و عبادي برنامه ريزي گردد. از زماني كه منصور خصومت علني خود را بر عليه هاشميان و سادات مخالف ظلم نظام عباسي آغاز كرد تا زمان اوج اقتدار عباسيان در حاكميت هارون الرشيد، حدود سه تا چهار دهه طول كشيد. اين خلفاء مبارزان شيعه را دسته دسته اعدام مي‌كردند و در ستون‌هاي قصرهاي خود تعداد زيادي را زنده بگور كرده و گورهاي دسته جمعي از سادات بر پا نمودند.

براي نابود كردن فرهنگ و اعتقاد و دين و باور شيعيان اقدام به جعل حديث و تحريف روايات حضرت رسول6 و صحابه بزرگ او نمودند تا شيوه و منش حضرت علي7 و امام حسن7 و امام حسين7 را مؤيد نظام خود معرفي نموده و روايات و عملكرد آنها را به نفع تحكيم بني‌عباس مصادره به مطلوب نمايند. بدعت‌هاي اعتقادي و رفتاري وسيعي را به اسمِ دين صحيح هم در تفسير و تأويل قرآن و هم در تبيين روايات انجام دادند. اين خاندان به پشتوانه قدرت نظامي قوي‌اي كه ايرانيان پيرو ابومسلم براي آنها فراهم آورده بودند، به خوبي قادر بودند كه هر مخالفتي را سركوب كنند. از ثروت بي‌حسابي كه از حكومت بني‌اميه و درباريان آنها باقي مانده بود و اكنون در خزانه بني‌عباس قرار داشت، در جهت اهداف خود بهره‌هاي بسيار بردند. تطميع مردم، شاعران، كاتبان و نويسندگان از يك سو و جعل تاريخ و روايت حديث از سوي ديگر با پرداخت پول‌هاي فراوان صورت گرفت. از ره آورد سركوب نظامي و تبليغ فرهنگي و دروغ پردازي‌هاي تفسيري و روايي، دين بني‌عباس به جاي دين اسلام و امامان شيعه7 به جامعه معرفي گرديد و بزرگان مذهبي بسياري از فرقه‌هاي اسلامي به دربار بني‌عباس روي آوردند و مؤيد اسلام بني‌عباسی گرديدند. در چنين شرايطي قيام‌ها و انقلاب‌هاي نظامي سادات علوي بر عليه بني‌عباس نه تنها كارساز نبود بلكه به تحكيم هر چه بيشتر حكومت عباسيان منجر گرديد و در راستاي آن هزاران نفر از مجاهدان و عابدان و عالمان شيعه سركوب شده و اعدام گرديدند. بعضي از اين قيام كنندگان نظير: محمد نفس زكيه و ابراهيم قتيل باخمري، فرزندان عبدالله محض نوه امام حسن7 بودند. همچنين قيام حسين بن علي بن حسين بن حسن7 معروف به شهيد فخ در زمان موسي هادي برادر هارون الرشيد همه و همه يكي پس از ديگري درهم شكستند كه نه تنها حاصلي براي برپايي حقيقت شيعه به دست نيامد بلكه منجر به انشعابات در باورهاي شيعه نيز گرديد كه در بعد اعتقادي گروه‌هاي جديدي از شيعه به وجود آمد كه خود مشكلات زيادي را در تاريخ آينده به وجود آوردند. تفكر اعتقادي زيديان شكل جديد و التقاطي پيدا كرد و فرقه‌هاي فكري سياسي‌اي نظير اسماعيليه و ادريسيه، تفكري خود ساخته از شيعه را ارائه دادند كه تعداد زيادي از شيعيان را به خود جذب نمودند و خودشان از دشمنان شيعه اماميه گرديدند. در يك چنين شرايطي امامان بزرگوار و جانشينان به حق حضرت رسول6 با جامعه‌اي رو به رو بودند كه معتقدان دين دار آن يا به تفكر غالب حكومت روي مي‌آوردند يا به نهضت‌هاي مخالف آنها پناه مي‌بردند و عده خاص ديگري نيز سعي در حفظ دين خود در هر شريطي داشتند؛ امّا جو حاكم به تدريج آنها را به خود جذب مي‌نمود و قادر به حفظ ارزشهاي خود نمي‌گرديدند كه يا به اكثريت جامعه مي‌پيوستند يا بي‌تفاوت شده و از ميدان خارج مي‌گرديدند. امامان بزرگوار شيعه از بعد از حضرت رسول6 هميشه با يك چنين حالتي در جامعه اسلامي رو برو بوده‌اند. امام علي7 كه در سقيفه بني‌ساعده از خلافت بر حقي كه در غدير خم به دستور خداوند و با ابلاغ حضرت محمد6 دريافت كرده بود، كنار گذاشته شد و در مدت بيست و پنج سال با روش سكوت، جامعه مؤمنان را كه بسيار هم اندك بودند سرپرستي نمود و با هجوم مردم بعد از قتل عثمان به درب خانه‌اش خلافت را پذيرفت؛ امّا جامعه آلوده شده به زياده خواهي از دنيا و قدرت و ثروت تاب عدالت علي7 را نداشت و در سه جنگ خانگي در جمل و صفين و نهروان عملاً ثابت نمود كه جامعه مؤمنانه را كه حضرت علي7 به صورت علني تبيین مي‌كند نمي‌پذيرد و نهايتاً با ضربت ابن ملجم عاصي از عدالت كه در مسلك خوارجي بود، شربت شهادت نوشيد و امام بعدي و جانشين او كه مجدداً سعي كرد تا اين جامعه مؤمنانه را دوباره بر پا كند، تنها چند ماه بيشتر تاب نياورد و با تسليم بزرگترين سردارانش به معاويه، ناچار تسليم خواسته كل جامعه شد و حكومت را به معاويه سپرد و خود در انزوا و تقيه زيست تا به سم نفوذي معاويه در خانه‌اش او نيز راه شهادت را در پيش گيرد. كاملاً مشخص بود كه جامعه مؤمنان در آن دوران، تاب امامت و خلافت آسماني را نداشته است و ميل دسته جمعي مردم به سوي ارزش‌هاي نظام بني‌اميه، باقي مانده مؤمنان خاص را كاملاً به حاشيه راند و بقيه عمر امام حسن7 به سازماندهي پنهاني همين مؤمنان سپري شد. در زمان امام حسين7 نيز اين شيوه تا معاويه زنده بود رعايت گرديد و با مرگ معاويه و حكومت يزيد و آشكار شدن فساد و ظلم او مردم كوفه خواهان بازگرداندن حكومت حضرت علي7 شدند كه در اين ادعا صادق نبودند؛ امّا با نوشتن نامه‌هاي بسيار به امام حسين7 او را به كوفه دعوت كردند و امام حسين7 با آنكه از خيانت جماعت كوفي آگاه بود، براي اتمام حجت كردن با تمام مردم آن زمان و اتمام حجت كردن براي تاريخ آيندگان به سوي كوفه آمد و در نهايت مظلوميت به دست همين دعوت كنندگان و غاصبان بني‌اميه‌اي به شهادت رسيد. اين ميل به بر پايي نظام مؤمنانه با شهادت امام حسين7 براي هميشه از نظر امامان بعدي دور گرديد و از اين تاريخ تا غيبت امام زمان4 هيچ امام ديگري هرگز دست به هيچ اقدامي در اين زمينه نزد و امامان معصوم از اين تاريخ به بعد شيوه ساختن جامعه مؤمنان خاص را به مانند سه امام قبلي پيش گرفتند و به سوي تشكيل يك جامعه مؤمنانه پنهان در دل جامعه فاسد آن روز به دور از قيام مسلحانه روي آوردند و اسلام و حدود و شرايط آن را در اين جوامع بر پا ساختند. زماني كه سر بريده امام حسين7 بر روي نيزه‌ها از شهري به شهر ديگر برده مي‌شد، مؤمنان خاص از زبان اين سر بريده صداي تلاوت آيات قرآن مي‌شنيدند. زيد ابن ارقم، سهل ابن مسيب و كسان ديگر شهادت داده اند سر بريده حسين بن علي7 بر بالاي نيزه آيه نهم سوره كهف را تلاوت مي‌كرده است كه در اين آيه چنين آمده است‌ام حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا.[1] آيا پنداشتي كه داستان اصحاب كهف و رقيم از نشانه‌ها و آيات شگفت ما بودند؟[2]

مفسرين چرايي خواندن سوره كهف توسط سر بريده امام حسين7 را چنين بيان مي‌نمايند كه منظور آن عظمت قيام امام حسين7 است كه آنقدر عجيب و منحصر به فرد است كه حتي از اعجاب به غار رفتن اصحاب كهف نيز بزرگتر و عميق‌تر است و واقعه كربلا حيرت آورتر از واقعه اصحاب كهف مي‌باشد و از آن عجيب‌تر است؛[3] امّا اصحاب كهف كه در زمان نظام ظالم دقيانوسي باند مذهبي مشرك مدافع آنها و مردم جاهل و نادان تابع آنها رو در روي اين حاكميت همه جانبه باطل ايستادند و چون راهي براي آنها براي ماندن در مسير حق نبود به ناچار از جامعه آن روز جداشدند و به غار پناه بردند تا جان و ايمان خود را حفظ كنند كه خداوند آنها را تا ظهور دولت مؤمنان در بعد از بعثت حضرت مسيح7 در غار به صورت خواب و به دور از هياهوهاي جوامع زنده نگه داشت. آنچه كه مسلم است اين است كه داستان اصحاب كهف نشانه‌اي از نشانه‌هاي قدرت خداوند است كه گروهي را به خواب مي‌برد و سپس سيصد سال شمسي بعد آنها را از خواب بيدار مي‌كند كه اين امر بيانگر باور قيامت است و اينكه طول عمر آدميان در دنيا هر چه زيادتر هم باشد، بعد از زنده شدن در روز قيامت مي‌پندارند يك روز يا اندكي كمتر يا بيشتر در دنيا زندگي نكرده اند و همين اتفاق براي اصحاب كهف در غارشان رخ داده است. در كنار اين نشانه و در آيه 10 چنين آمده است، إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا . وقتي آن جوانان به غار رفتند گفتند پروردگارا ما را از نزد خويش رحمتي عطا كن و براي ما در امرمان رشد مهيا فرما. كه اين آيه هدف رفتن آن جوانمرادان به كهف را دستيابي به رحمتي مستقيم از سوي خداوند و قرار گرفتن در مسير رشد و تعالي معرفي مي‌نمايد كه مشخص مي‌شود كه اين نوع زيستن براي مؤمناني كه از ستم مردم و حكومت‌ها به تنگ آمده و براي حفظ ايمان و رسيدن به تعالي خود اقدام نموده و شرايط خاصي براي خود فراهم مي‌آورند، يك عمل عجيب نيست بلكه در طول تاريخ انسانهاي مؤمن به طور مستمر اتفاق افتاده است و در زمانهاي خاصي كه پيامبران يا امامان نتوانند حكومت الهي تشكيل دهند مؤمنان با توجه به راهنمايي پيامبران يا ائمه بايد جامعه‌اي خاص با شرايط ويژه براي خود در دل جوامع فاسد بنا كنند و اين امري تعجب انگيز و بيهوده نيست و نواي ملكوتي سر امام حسين7 بر نيزه‌ها كه اين آيات را قرائت مي‌كرده است، پيام مستقيم به مؤمناني است كه از اين تاريخ به بعد مي‌بايستي زيستن مؤمنانه خود را در جامعه‌اي خاص ادامه دهند. كهف در لغت به معني پناهگاه است، غار بزرگ را نيز كهف گويند. نام ديگر سوره كهف حائله است يعني ميانه و وسط چيزي قرار گرفتن؛ زيرا اين سوره بين جهنم و كساني كه قاري و عامل به اين سوره باشند، حائل و مانع مي‌شود و اجازه سرايت آتش جهنم به مؤمنين را نخواهد داد. حجاب و جدا سازنده نيز معني ديگر حائل است.[4]

از زمان شهادت امام حسين7 جامعه خاص مؤمنان داراي شرايط خاصي گرديد كه مهم ترين ويژگي آن دوري از قيام مسلحانه بر عليه حكومت‌هاي فاسد بوده است و همان طور كه قبلاً بيان شد ديگر هيچ امامي به مبارزه و جهاد مستقيم بر عليه حاكمان اقدام نكرد و قطعاً دلايل زيادي براي اين خط مشي وجود داشته كه در بيان روايات ائمه ما به صورت‌هاي زيادي بيان گرديده است. از بعد از عاشورا امام سجاد7 در مدينه به كنج عزلت رفت و در جهت ساختن جامعه خاص با خاندان و بزرگان خود اقدام نمود . او نه در نهضت توابين نه در قيام مختار ثقفي و نه در هيچ يك از نهضت‌هاي آزادي خواهي ديگر شركت نكرد. پسرش امام محمد باقر7 به تدوين دين و روايات صحيح و تفسير دقيق قرآن و ... پرداخت و اين محتواي عظيم و سازماندهي شده را ميان مؤمنان انتشار داد و امام صادق7 بر اين سازمان بزرگ، محتواي عظيم‌تر و عميق‌تر و همه جانبه‌اي را بنا كرد و شيعه اماميه از زمان او به شيعه جعفري مشهور شد. ويژگي هر سه امام بزرگ فوق، دوري از هياهوي انقلابي و شعارهاي تو خالي سياسي و نظامي بوده است. امام باقر7 قيام زيد بن علي برادر خود را كه بنيان گذار زيديه گرديد، تأييد نكرد و امام صادق7 نهضت فرزندان امام حسن7 موسوم به حسنيه را نيز مردود دانست و آينده آنان را كه جز قتل عام و نابودي نبود، برايشان ترسيم كرد. اين سه امام بزرگوار مختصات معيني را براي جامعه خاص مؤمنان يا همان جامعه كهفي تبين كردند كه عمده آنها بر پايه گرايش به آگاهي، علم و خردورزي، شناسايي شيطان و عملكرد او در هر زمان، آموزش دادن و آموزش ديدن مؤمنان، تخصصي كردن امور دين براي عالمان، بازسازي اصول اصلي دين حضرت رسول6 كه در سالهاي طولاني دست خوش تحريف و بدعت‌ها قرار گرفته بود، جدا كردن روايات و تفاسير صحيح حضرت محمد6 از جعليات و دروغ‌هاي حاكمان و عالمان فاسد، سرلوحه قرار دادن عبادت و بندگي و طاعت به درگاه خداوند، رعايت احكام و حدود الهي در همه موارد، احترام به تمام شئونات اخلاقي و انجام عملي دستورات آنها، ذكر خداوند و خودسازي، توجه به قرآن و فهم تفسير، و اجراي دستورات آن، بازشناسايي نبوت و امامت و بيان خصوصيات و كرامات آنها و صفاتي كه هر امام و رهبري بايد به آن مهيا شده باشد و اينكه باور و ايمان داشته باشند كه چنين امامي جز با دستور خداوند و نص كلام حضرت رسول6 معين نمي‌شود، امامي كه بايد معصوم باشد، از علوم غيبي به اذن خداوند آگاهي يابد، عدالت و شجاعت و مهرباني و عبادت و بندگي واقعي داشته باشد و ... در اين كهف‌ها پيگيري مي‌گرديد. مسلم بود كه اين جامعه خاص مؤمنانه، مورد شناسايي مردم فاسد و حاكمان ستمگر قرار مي‌گرفت و آنها اقدام به نابودي آنها مي‌كردند؛ لذا اصولي نظير تقيه يا حفظ شرايط و آگاهي‌ها و اطلاعات مؤمنان در كهف‌ها مورد توجه امامان قرار داشت و اگر ديوار تقيه نمي‌توانست حفاظت كامل را انجام دهد، اصل هجرت و خروج از جامعه‌اي كه مؤمنان در آن مورد تهديد قرار مي‌گرفتند ضروري مي‌گرديد. در زمان هفتمين امام شيعه يعني امام موسي بن جعفر7 برآيندي از انواع فسادها و ستم‌ها براي جامعه مؤمنان كهفي به وجود آمد كه تقيه و هجرت سرلوحه عمليات مؤمنانه تلقي شد تا جايي كه مؤمني را كه تقيه نمي‌كرد، بي‌دين مي‌ناميدند. آن امام بزرگ با توجه به شرايطي كه در دوران خلفاي عباسي در 35 سال امامتش پيش آمده بود، گسترش فرهنگ و باور شيعه را نيز در دستور عملي و اجرايي مؤمنان وارد كرد و نقاط دور دست فتح شده به وسيله حكومت را مورد توجه قرار داد و مؤمنان و فرزندان و خاندان خود را در مهاجرتي بزرگ به سوي اين سرزمين‌ها گسيل داد. ايران از مهم ترين مناطق مورد توجه آن امام بود و تعداد بسياري از امام زادگان و فرزندان امام كاظم7 به سوي اين سرزمين هجرت مي‌كردند كه نهايتاً شيعه اماميه را در جاي جاي ايران بنيانگذاري كردند و بسياري از آنها در اين راه به شهادت رسيدند و حاكمان ظالم و مردم فاسد تاب زندگي در كنار آنها را نداشتند و به نابود كردن آنها اقدام نمودند؛ امّا موفقيت از آنِ اين مؤمنان خاص بود كه كهف انسانيت را با خود به سرزمين‌هاي دور منتقل نمودند و چگونه زيستن مؤمنانه و انساني را به همه آموزش دادند. در دوران امام كاظم7 انواع گروه‌هاي مدعي دين سر برآورده بودند. تفكرات موازي و آزادي خواه و دين جويي همچون قارچ از هر منطقه‌اي سر بر مي‌آوردند و با ايجاد شبهه و اختلاف در ميان مردم نسبت به دين حضرت رسول6 عده‌اي را به تباهي مي‌كشاندند و در اندك مدتي محو مي‌شدند و امّا آثار تخريبي آنها بر جامعه باقي مي‌ماند. حاكمان ظالم بني‌عباس اين شرايط را چندان مخالف خود تلقي نمي‌كردند، زيرا اختلاف و تفرقه فكري در ميان جامعه، حكومت آنها را تقويت مي‌كرد؛ لذا بيشترين همت پادشاهان عباسي سركوب نهضت‌هاي مبارزه جو و شناسايي جوامع مؤمنان مخالف خود بود تا آنها را از ميان بردارند و امام كاظم7 در يك چنين شرايطي كه مسئوليت عظيم نگه داري و استمرار شيعه اماميه را بر دوش داشت به مقابله با نظام عباسي برخاست. او مؤمنان را در جامعه خاص و كهفي سازماندهي كرد و مقررات تقيه و هجرت و علم آموزي و خردورزي و ... را بر آنها واجب نمود، حكومت ظالم عباسي را افشاء نمود. تفكرات التقاطي و انحرافي را رسوا كرد. احكام و طاعات را به ميان عموم جامعه گسترش داد، سؤالات و شبهات مردم را پاسخ داد، استادان متخصص پرورش داد، تفسير قرآن و فهم زندگي قرآني را توسعه داد، رزق حلال و راه‌هاي درآمد آن را توصيه كرد، در آن زمان علوم ارائه شده توسط امام باقر7 و امام صادق7 را كه تبديل به شيعه اماميه جعفري شده بود، به صورت عملياتي و اجرايي در آورد و قال باقر7 و قال صادق7 را ورد زبانهاي مؤمنان قرار داد و هفتمين امام شيعه، امام كاظم7 خود كهفي شد كه همه مؤمنان سرگردان و نيازمند هدايت، به دامان آن امام بزرگ پناهنده مي‌شدند و در جامعه خاصي كه برايشان برپا شده بود، به خودسازي و ميل به تعالي و عبادت و بندگي خداوند روي مي‌آوردند ... و صدها تلاش و اقدامات باارزش ديگر از اين امام بزرگ صورت گرفت كه در جاي جاي اين نوشتار اشاره‌اي به آنها شده است. ما نتوانستيم كه قطره‌اي از درياي عظمت رفتار و عملكرد آن امام همام را بيان كنيم و از درگاه خداوند به دليل ناتواني عذر تقصير مي‌آوريم و اميدواريم كه اين كم بتواند راهگشايي براي مؤمنان در اين شرايط سخت اجتماعي باشد.

 

حسين سعادت

 

 

 

 

سال و ماه تولد امام موسي كاظم7

امام موسي بن جعفر7 در سال 128 در قريه‌اي به نام ابواء محلي بين مكه و مدينه پا به جهان نهاد. ابواء محلي بود كه امام صادق7 و پدرش در آنجا ملك و خانه داشتند. در آن سال امام صادق7 عازم حج تمتع گرديد كه در بين راه علائم به دنيا آمدن فرزند در حُميده مغربي همسر امام صادق7 ظاهر شد.[5]

درباره سال ولادت قول مشهور سال 128 هجري است كه بعضي‌ها سال 129 را نيز ذكر كرده‌اند. به نظر مي‌رسد كه سال 128 به دليل كثرت روايات صحيح باشد؛ امّا درباره‌ي ماه تولد امام موسي بن جعفر7 دو نظر وجود دارد:

الف) گروهي بر اين باور هستند كه ماه تولد در هفت صفر سال 128 بوده است.[6]

ب) گروهي هم معتقد بوده اند كه ولادت در ذي الحجه سال 128 رخ داده است. در كتاب محاسن برقي[7] حديثي از ابوبصير نقل شده كه گفته است" ما حج را خدمت امام صادق7 انجام داديم، در همان سالي كه موسي متولد شد و چون به ابواء منزل كرديم، براي ما سفره چاشت انداخت. در اين ميان كه ما چاشت مي‌خورديم، فرستاده حُميده بربريه (همسرامام صادق7) آمد و به ايشان گفت: حميده عرض مي‌كند من دردي مثل حال زائيدن در خود احساس مي‌كنم. امام برخاست و با او رفت و پس از بازگشت فرمود: خدا به من پسري داد كه بهترين كسي است كه خدا خلق كرده است. در همين كتاب[8] روايتي از شخص ديگري به نام منهال نقل شده كه مي‌گويد بعد از مراسم حج در ماه ذي الحجه به ابواء رسيده كه به وي مي‌گويند كه موسي بن جعفر7 به دنيا آمده است. همچنين طبري[9] در روايتي از امام حسن عسكري7 آورده است كه: امام موسي بن جعفر7 در ماه ذي الحجه در ابواء به دنيا آمده است.

نظريه مؤلف: با بررسي اين دو دسته از روايات به نظر مي‌رسد كه تولد امام در ماه ذي الحجه بوده است؛ به دلايل ذيل:

1ـ به غير از يك روايت كه در كتاب تثبيت الامامه قاسم ابن ابراهيم الرسي آمده كه تولد امام را در ماه صفر ذكر كرده است، روايتي ديگر وجود ندارد؛ لذا اين روايت يك خبر واحد است و بقيه نظرات اين دسته مربوط است به اقوال برخي علما كه عموماً از اين روايت پيروي كرده اند و شهيد اول در كتاب دروس خود، اين روايت را از درجه اهميت ساقط و تضعيف كرده است.[10]

2ـ به لحاظ تاريخي 7 ماه صفر با روز ده ذي الحجه كه عيد قربان است 57 روز فاصله دارد و اگر امام صادق7 به حج تمتع آمده باشد كه يقيناً آمده، نهايتاً دوازده ذي الحجه به سوي مدينه حركت كرده است و به لحاظ عقلاني و رياضي نمي‌تواند اين مسير را كه حدود 99 ميل بوده است، در 57 روز طي كرده باشد. اين مسير يعني از مكه تا ابواء را در 3 يا 4 روز مي‌توان طي كرد و ما هيچ گزارش روايي يا تاريخي هم نداريم كه اعلام كرده باشد امام در محل ديگري حدود 50 روز در اين سفر توقف كرده است.

3ـ اين كه امام همسر خود را در زمان سفر به حج به همراه آورده باشد و همسر وي احساس درد و فارغ شدن را پيدا كرده باشد، امام او را در ابواء بگذارد و برود و بيشتر از دو ماه بعد برگردد و در ابواء مهماني بدهد و در همين حين همسرش به او پيام دهد كه درد زايمان دارد و سپس فارغ گردد، ما در هيچ روايتي نداريم كه حميده بربريه درد زايمانش دو ماه طول كشيده باشد.

4ـ اگر استدلال منطقي و عقلاني بند 2 و 3 را بپذيريم، نظرات كساني كه 7 صفر را روز تولد امام موسي بن جعفر7 اعلام كرده اند از درجه اعتبار ساقط مي‌شود و با توجه به اينكه خبر واحد نيز درباره 7 صفر وجود دارد، به طور كلي تولد امام كاظم7 در ماه صفر مردود خواهد شد.

5 ـ ما در روايات متعدد ديگري در كتب معتبر مشاهده مي‌كنيم[11]كه امام صادق7 به شدّت درباره تولد امام كاظم7 حساس بوده اند و توجه زيادي به اين تولد داشتند، زيرا امام بعدي به دنيا مي‌آمدند و مي‌بايست كه مژده اين تولد را خود به همگان اعلام مي‌كردند كه كرده‌اند؛ لذا رها كردن همسر باردارش كه در حال متولد كردن امام موسي كاظم7 است در بين راه و برگشت بعد از دو ماه براي ديدار وي، اين حساسيت را كاملاً از بين مي‌برد و رواياتي را كه در اين زمينه آمده است، تحت تاثير قرار مي‌دهد.

و به نظر ما همسر امام صادق7 در اين سفر كاملاً مورد توجه امام بوده و امام در اسرع وقت به احوال او رسيدگي مي‌كرده است تا فرزند به بهترين طريق به دنيا آيد و او را به اصحاب و ياران خاص خود به عنوان امام بعد معرفي نمايد، بنابراين ماه ذي الحجه ماه قابل پذيرش براي ولادت امام موسي كاظم7 است.

گوشه‌اي از حوادث قبل از امامت امام موسي كاظم7 در زمان بني‌اميه و بني‌عباس

امام كاظم7 در زماني به دنيا آمد كه يك سال از حكومت مروان بن محمد (مروان حمار) آخرين خليفه بني‌اميه گذشته بود و اوج جنگ‌هاي داخلي بين بني‌اميه و مخالفان آنها در جريان بود. فرزندان و سرداران پادشاهان قبلي براي گرفتن حكومت به شدت با مروان ابن محمد در ستيز بودند. از سوي ديگر خوارج به دليل ضعف حكومتي در بسياري مناطق از جمله عراق و يمن و ... استيلا يافته بودند و از همه مهمتر سياه جامگان خراسان كه در حمايت عباسيان وارد نبرد با بني‌اميه شده بودند، هر روز پيروزي‌هاي بيشتري را كسب مي‌كردند.

محمد مروان ابتدا در شام به سركوب مخالفان خود از بني‌اميه پرداخت و به شهر‌هاي حُمص كه پايگاه مخالفان بود، حمله كرد و آنجا را تصرف نمود و سران مخالفان را يا كشت و يا اسير كرد و عثمان و حكم پسران وليد بن يزيد، حاكم ستمكار پيشين بني‌اميه را كه در زندان بازداشت بودند كشت.[12] در همين زمان ضحاك ابن قيس خوارجي، شمال عراق تا ارمنستان را به تصرف خود در آورد و بسياري از بني‌اميه كه مخالفان مروان بن محمد بودند با خوارج متحد شدند و به جنگ با حاكم دمشق پرداختند كه بالاخره مروان بن محمد بر آنها غلبه كرد و رهبر خوارج كشته شد و خوارج عقب نشيني كردند و رهبر ديگري به نام شيباني را براي خود برگزيدند كه او نيز در نبردهاي بعدي كشته شد و بالاخره شهر كوفه كه در اختيار خوارج بود، در همين ايام توسط بني‌اميه پس گرفته شد.[13]

مسعودي مي‌نويسد كه سليمان بن هشام بن عبدالملك مروان به جنگ با محمد بن مروان پرداخت و حكومت وي را تأييد نكرد.[14] او با خوارج متحد گرديد و در جنگ با خليفه شكست خورد. از سوي ديگر خوارج مستقر در يمن به سوي حجاز حمله بردند و شهرهاي مكه و مدينه را به تصرف خود در آوردند. رهبر آنها ابوحمزه خارجي نام داشت. او خطبه‌اي مشهور براي مردم مدينه خواند و مردم پشت سر او نماز خواندند[15] و اين واقعه در دوراني كه امام صادق7 در مدينه مي‌زيست اتفاق افتاد. بعد از سه ماه خليفه اموي سپاهي را براي سركوب خوارج فرستاد كه موفق به شكست آنها شدند و به تعقيب خوارج رفتند و تا صنعا را نيز تصرف كردند و فرماندهان خوارج را كشتند.[16] در جنوب عراق و ايران يكي از علويان به نام عبدالله بن معاوية بن جعفر طيار دست به قيام بر عليه بني‌اميه زد و شهرهاي همدان، ري، اصفهان، فارس و دامغان را تحت كنترل خود درآورد.[17]

در ايران شعار رضاي آل محمد توسط چند گروه همگاني شد كه بالاخره ابومسلم خراساني كه نماينده ابراهيم ابن محمد بن علي بن عبدالله بن عباس بود و به او لقب ابراهيم امام را داده بود، در خراسان بر رقيبان ديگر چيره گشت و سردارانش با سپاه عظيم به سوي عراق و شام به حركت درآمدند. او در سال 129 در قريه سفيد نج از توابع مرو در خانه سليمان بن كثير، رهبر داعيان عباسي دعوت خود را علني كرده بود.[18] سپاه نصر بن سيار والي بني‌اميه در خراسان شكست خورد و خليفه نتوانست نيروي كمكي براي او بفرستد و نصر بن سيار به طرف ري آمد و در آنجا از غصه مرد. ابومسلم رقيبان اصلي خود را يكي بعد از ديگري از ميان برداشت، به دستور وي عبدالله بن معاوية بن جعفر طيار را اسير كردند و فرشي بر روي صورت او انداختند تا خفه شد و قبر او در هرات به نام مزار سادات نام دارد.[19] از آن به بعد علوي كشي سنت بني‌عباس شد و تمام خاندان هاشميان را كه بر عليه حكومت ظالم بني‌عباس بودند، يكي پس از ديگري از دم تيغ گذراندند. ابومسلم سركرده نقيبان عباسي يعني سليمان بن كثير در خراسان را نيز كشت، ابراهيم امام توسط محمد بن مروان شناسايي و به قتل رسيد و برادر او عبدالله بن محمد بن علي بن عبدالله بن عباس ملقب به سفاح رهبر عباسيان گرديد و او به همراه برادرانش به كوفه گريختند.

سفاح، ابوسلمه خلال را داعي خود قرار داد و او نماينده عباسيان و رابط بين آنها با داعيان خراسان شد و با ابومسلم ارتباط برقرار كرد. ابوسلمه خيلي زود دريافت كه عباسيان ستمگرتر از آن هستند كه او از پيش مي‌دانسته است؛ لذا براي رهبري قيام مردم براي سه نفر پيام فرستاد كه رهبري را قبول كنند. اين سه نفر عبارت بودند از: عبدالله بن حسن بن علي يا عبدالله محض، ديگري عمر بن علي بن حسين و سومي حضرت جعفر بن محمد صادق7. امام صادق7 قبل از اينكه نامه را بخواند آن را در آتش سوزاند و سپس نامه به دست عبدالله محض رسيد، وي به نزد امام صادق7 آمد و از وي براي اين كار مشورت خواست. امام فرمودند: " اهل خراسان شيعه ما نيستند و ما ايشان را نمي‌شناسيم و به ابوسلمه هم اعتباري نيست. زنهار كه با آنها دوست نشوي كه خلافت به ما نمي‌رسد. "[20] سران بني‌عباس از اقدام ابوسلمه آگاه شدند و همگي نزد سفاح رفتند و با وي بيعت نمود و بدين سان بني‌عباس قدرت را در دست گرفته و ابوسلمه به دستور امراي بني‌عباس به وسيله ابومسلم كشته شد و سپاه ابومسلم به رهبري قحطبه بن شبيب طائي به سوي عراق حمله كردند و كوفه و سراسر عراق را به تصرف خود در آوردند.[21] سفاح سپاهي را به رهبري عبدالله بن علي، عموي خود به جنگ محمد بن مروان در شام فرستاد و آن دو سپاه در محلي به نام زاب با يكديگر رو در رو شدند و سپاه خليفه اموي شكست خورد و مروان بن محمد به سوي مصر گريخت و عبدالله بن علي به دمشق وارد شد و آنجا را تصرف كرد.[22]

عبدالله بن علي پس از تصرف دمشق و نابود كردن بني‌اميه به قبرستان‌هاي بني‌اميه رفت و جسد هشام بن عبدالملك مروان را از قبر در آورد و 80 تازيانه بر وي زد و سپس آن را سوزانيد، جسد سليمان بن عبدالملك را نيز بيرون كشيد و آن را نيز سوزاند؛ سپس قبر عبدالملك، يزيد، معاويه و ساير قبور بني‌اميه را شكافتند و باقي مانده اجساد آنها را آتش زدند و خاكستر نمودند[23] و سرانجام سپاه عبدالله بن علي، مروان ابن محمد را در كليسايي در مصر محاصره كرده و او را به قتل رسانيد و حكومت بني‌اميه براي هميشه پايان يافت.[24] در ايام اين شورش‌ها صدها هزار نفر از مردم در سراسر كشور اسلامي آن روز كشته شدند و در ايام جابجايي حكومت از بني‌اميه به بني‌عباس امام كاظم7 چهار سال داشتند، اين دوران كه طلائي ترين دوران براي امامت شيعه بوده است، به امامان باقر و صادق8 فرصت داد تا شيعه اماميه را بعد از صد سال كه در اسارت ظالمان بود، دوباره احياء نمايند و سازمان و علوم واقعي دين را تدوين كنند و صدها شاگرد تربيت نمايند و دست انتقام خداوند بر عليه بني‌اميه را به مردم نشان دهند و آگاهي‌هاي لازم سياسي و اجتماعي و فرهنگي و ديني را براي مردم فرهم آورند و شيعه جعفري را به جهان معرفي نمايند و امام كاظم7 در چنين شرايطي در دامن تربيت پدرش مي‌باليد و بزرگ مي‌شد.

دوران سفاح اولين خليفه عباسي، به كشت و كشتار باقي مانده بني‌اميه و سركوب شورش‌هاي خوارج و نابود كردن ناراضيان عباسي گذشت. در اين دوران حدوداً 5 ساله، سازماندهي علويان مخالف حكومت بني‌عباس به تدريج شكل گرفت و نهضت علويان حسنيه به رهبري عبدالله محض، نوه امام حسن7 و امام حسين7 اعلام وجود نمود و از بني‌هاشم در خفاء بيعت گرفت و منتظر فرصت گرديد. علويان زيديه كه بعد از شهادت يحيي بن زيد اكنون طرفداران بسياري پيدا كرده بودند، به عنوان يك نيروي تعيين كننده در شرايط سياسي مطرح بودند و از ديگر نهضت‌هاي علوي حمايت مي‌كردند. زيديان كه خود مورد سوء استفاده عباسيان قرار گرفته بودند و يكي از شعارهاي عباسيان بخصوص در خراسان خون خواهي زيد و يحيي پسر او بود زود به چند شعبه تقسيم شدند. (در اين باره در آينده سخن به ميان خواهد آمد) شيوه ابوالعباس سفاح جنگ با علويان و هاشميان نبود و آنها از اين فرصت استفاده كردند و خود را سازماندهي نمودند و آماده نبرد با حكومت بني‌عباس شدند؛ تا در سال 136 سفاح هنگام رفتن به حج در بين راه بيمار شد و در گذشت و جاي او را برادرش ابوجعفر منصور تصرف كرد. اولين مشكل منصور مخالفت عموي خود عبدالله بن علي، فاتح دمشق بود كه خود را وليعهد سفاح مي‌دانست و براي خود در شام بيعت گرفت و مبارزه با منصور را آغاز كرد و حميد بن قحطبه كه بعد از مرگ پدر فرمانده سپاهي از سپاه بني‌عباس بود نيز با وي بيعت نمود.[25] منصور عباسي براي ابومسلم خراساني نامه‌اي نوشت و از او خواست كه به جنگ عبدالله بن علي برود، ابومسلم موافق نبود؛ ولي منشي وي از وي خواست كه اين كار را انجام دهد. ابومسلم به منشي خود گفت كه من خون‌هاي زيادي ريخته ام، به طوري كه فقط يكصدهزار نفر را در حالي كه دست‌هاي آنها بسته بود، از دم تيغ گذرانده‌ام و ديگر نمي‌خواهم خون ريزي به راه بيندازم.[26] سرانجام ابومسلم پذيرفت و به جنگ عبدالله بن علي رفت و او را در محلي به نام نصيبين شكست داد و او را به بصره نزد برادرش سليمان ابن علي فرستاد و بين ابومسلم و منصور عباسي اختلاف شديد شد و سرانجام منصور ابومسلم را به نزد خويش خواند و چند روز بعد او را به قتل رسانيد و جسدش را بين لشكريان او پرتاب كرد و با زر و سيم لشكريان او را پراكنده گرداند. كشته شدن ابومسلم اقتدار دولت بني‌عباس را بسيار زياد كرد. ابومسلم در سال 137 هجري كشته شد[27] و اين مقارن بود با نه سالگي امام موسي كاظم7. منصور همانند برادرش سفاح نبود تا اجازه دهد مخالفان او امكان به قدرت رسيدن را به دست آورند، لذا براي تحكيم قدرت خود در پي تسليم كردن نهضت حسنيه به رهبري عبدالله محض و دو پسرش يعني محمد نفس زكيه و ابراهيم ملقب به قتيل باخمراء رفت و با بي‌رحمي هر چه تمام‌تر اين جماعت را كه حاضر نبودند تا سخنان نصيحت گونه و به حق امام صادق7 را قبول كنند، در هم كوبيد. قبل از درگيري با علويان، منصور به جنگ با خون خواهان ابومسلم در ايران رفت، آنها به گرد شخصي به نام سندباد گرد آمدند و با سيصد هزار سوار در ري و قومس با سپاه خليفه درگير شدند كه شكست سختي خوردند و سندباد كشته شد و شصت هزار نفر از يارانش نيز در اين جنگ جان باختند و در سال 138 هجري نيز اين خطر از حكومت منصور دفع شد.[28]

در سال 145 يعني سه سال قبل از شهادت امام صادق7 و در سن هفده سالگي امام كاظم7، محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علي7 در مدينه دست به قيام بر عليه بني‌عباس زد. قبل از آن، منصور پدر او يعني عبدالله محض را به همراه عموها و تعداد زيادي ديگر از خويشانش را بازداشت كرده بود.[29] مسعودي مي‌نويسد كه فرزندان علي7 و فرزندان جعفر7 و فرزندان عقيل و فرزندان عمر بن خطاب و فرزندان زبير و ديگر قريشيان و فرزندان انصار با محمد نفس زكيه بيعت كردند،[30] ولي سپاه منصور موفق شد كه او را در مكه و مدينه شكست دهد و به قتل برساند[31] و سپس برادر وي ابراهيم در بصره قيام كرد كه او نيز در نبرد با سپاه خليفه كشته شد. برادران و فرزندان محمد نيز در جاهاي مختلف كشته شدند. دو برادر ديگر ابراهيم و محمد يكي به نام ادريس و ديگر به نام يحيي، بعدها توانستند نهضت هايي را به پا كنند كه درباره آنها در آينده سخن خواهيم گفت. اگر به نهضت فرزندان عبدالله محض نظري بيندازيم، متوجه مي‌شويم كه دامنه عقايد كساني كه به آنها پيوسته اند بسيار وسيع است. از طرفداران زيد تا طرفداران زبير، عمر بن خطاب، فرزندان امام حسن7 و امام حسين7 و ... در نهضت آنها حضور دارند. مسعودي مي‌نويسد: از زيديان چهارصد تا پانصد نفر در سپاه ابراهيم كشته شده‌اند.[32] اين آمار نشان مي‌دهد كه عمده گروه‌هاي اعتقادي در آن روز براي نابودي بني‌عباس به جنگ مسلحانه روي آورده بودند و مديريت اين گروه‌ها به امام صادق7 كه زعيم شيعه اماميه بود، توجه نمي‌كرده است و اين حكايت از اين داشت كه علويان و خاندان بني‌هاشم اكثريتشان امام صادق7 را تنها گذاشته بودند و در سه سال قبل از شهادت اين امام بزرگ، دو چيز بر مؤمنان واقعي سخت گران مي‌آمد . ترس، وحشت و خشونتي كه از سوي دستگاه حاكم بر همه علويان وارد مي‌شد و بالطبع به خاندان و ياران امام صادق7 نيز سرايت مي‌كرد و ديگري تنهايي و بي‌ياوري آن امام بزرگ. ياران كم، ولي صديق او احساس مي‌كردند كه آن ترس بي‌دليل نبود و منصور دهها نفر از فرزندان خاندان علي7 و ياران نزديك امام صادق7 را بعد از سركوب پسران عبدالله محض به زندان انداخت و به شهادت رسانيد و نهايتاً امام صادق7 را كه هيچگاه در هيچ نهضتي عليه عباسيان قيام نكرد، نيز به شهادت رسانيد. استاد جعفر شهيدي مي‌نويسد: مورخان شيعه در اين كه حضرت امام صادق7 را به فرمان منصور عباسي به وسيله انگور زهر آلود شهيد كرده‌اند، اتفاق نظر دارند و اكثر مورخان و عالمان اهل سنت نيز به همين منوال نقل كرده‌اند.[33]

امام صادق7 هنگام شهادت و در حال احتضار سخناني را بيان نموده كه حائز اهميت است. فرمود: مي‌خواهم از كساني باشم كه خدا در حق آنان مي‌فرمايد: "مؤمنين حقيقي كساني هستند كه صله رحم مي‌كنند. " و اين را در جواب سؤال كسي گفت كه به ايشان عرض كرد كه بسياري از اقوام شما به آزار و اذيت شما پرداخته‌اند، ولي شما از اموال خود به آنها مي‌بخشيد؟ اين بخشش اموال به اقوام كه در لحظات آخر عمر امام صادق7 صورت گرفته و آن سؤال نشان مي‌دهد كه حتي نزديكان از اهل رحم امام صادق7 نيز با او مخالفت مي‌كردند. لذا امام مي‌خواستند تا هر چه كه مي‌توانند خانواده را متحد نمايند.

امام صادق7 در ادامه مي‌فرمايند: بوي عطر بهشت از دوري دو هزار سال استشمام مي‌شود، ولي اين عطر را عاق والدين و قاطع رحم استشمام نخواهد كرد و در آخرين لحظات عمر خود فرمودند: شفاعت ما نايل نخواهد شد به كسي كه نماز را سبك شمارد.[34]

با كمي دقت در اين آخرين وصاياي امام صادق7 روشن مي‌شود كه نگراني امام از انهدام خانواده و شكسته شدن روابط بين اعضاي آن بوده است كه اين بيانگر نظرات و خطوط فكري متفاوتي بوده كه تا درون خانواده امام نفوذ كرده است و هركس به راه خود مي‌رود و لذا پيوند خانوادگي در خطر از بين رفتن است و از طرفي ميل به دنيا خانواده را سرگرم كرده و روابط بين آنها را به خطر انداخته است و آخرين وصيت امام براي نماز نيز بيانگر ضعف اعتقادي و عملي است كه در همه جا حاكم شده است و به تبع آن تا درون خانواده و اعضاي رحم امام نيز نفوذ كرده است و با توسل به اصل شفاعت از آنها مي‌خواهد كه با نماز و عدم ترك يا سبك شمردن آن در دايره شفاعت خود قرار گيرند.

امام براي تعيين جانشيني خود، به صورت ظاهري براي حفظ جان امام موسي بن جعفر7 وصيت نامه‌اي تنظيم كرد كه پنج نفر را وارث خود قرار داد.

اول منصور عباسي خليفه، دوم سليمان استاندار مدينه، سپس عبدالله و سپس موسي بن جعفر7 و حميده مادر موسي بن جعفر7 كه منصور بعد از شهادت امام صادق7 به والي مدينه نوشت كه جانشين امام را به قتل برساند. پس از شنيدن متن وصيت نامه گفت خودم را كه نمي‌توانم به قتل برسانم و بدين سان امام موسي كاظم7 در سخت ترين شرايط ممكن دوران امامت خود را آغاز كرد. ما بدون مراجعه به اسناد تاريخي هم مي‌توانيم در همين چند روايت و وصيت نامه امام صادق7 شرايط سخت آن دوران را درك كنيم:

1 ـ آمادگي منصور خليفه براي قتل و نابودي وارث امام صادق7.

2 ـ اقدام براي شهادت رسانيدن امام صادق7.

3 ـ بي‌توجهي بسياري از مردم به عبادت و نماز كه هدف خلقتشان است و توجه به امور ديگر در زندگي.

4 ـ اختلاف زياد در بين مردم به لحاظ اعتقادي و سياسي و ... كه منجر به خط كشي‌ها و اختلافات فراوان شد.

5 ـ اين اختلافات به حدي است كه تا درون خانواده‌ها نيز وارد شد و منجر به قطع يا كم شدن صله رحم در ميان خانواده‌ها شد به طوري كه خانواده خود حضرت نيز به