loader
×

به نام خداوند بخشاینده مهربان

سکینه(س)، سکینه است.

شماره 2

 

امام سجاد(ع) در خطبه ای که در کوفه بر علیه مردم خیانت کار آن دیار ایراد کرد، مردم این شهر را غدّار ، حیله گر و پیمان شکن نامید. در فرازی از این خطبه ابیاتی را درباره پدرش سرود که به شرح ذیل است:

لاغروان قتل الحسین و شیعه قد کان خیراً من حسین و اکراما

فلا تفرحوا یا اهل کوفه بالذی اصیب حسین کان ذلک اعظمها

قتیل بشطّ النهر نفس فداوه جزاءالذی ارداه نارجهنما.

             " ... اگر حسین(ع) کشته شد تعجبی ندارد در حالی که پدرش که از او بهتر و گرامی تر بود( نیز شهید شد ). ای اهل کوفه از آنچه که برحسین(ع) وارد شد خوشحال نباشید که( مصیبتی ) بزرگ بود. جانم فدای آن کشته در کنار نهر، جزای کسی که او را کشته آتش دوزخ است. "[1]

 

شاید این اولین شعر از امام سجاد(ع) درباره واقعه عظیم کربلا باشد که در کوفه انشاء شده است که مقدمه سروده شدن دهها هزار بیت شعر، از این تاریخ به بعد می باشد.

در میان اقوام عرب جنگ های متفاوتی انجام می شد که بعد از جنگ های نظامی و سیاسی جنگ فرهنگی و ادبی شور فراوانی داشت. بعد از بسته شدن راه مبارزه نظامی و سیاسی بر روی امامان معصوم (ع) از بعد حادثه عاشورا و شهادت امام حسین(ع) امامان و یاران مؤمنشان مبارزه کلامی، ادبی و شعر و ... را به عنوان یکی از شیوه های مخالفت خود بر علیه شاهان حاکم انتخاب کردند که از آن میان سرودن شعرهای حماسی درباره                امام حسین(ع) و فاجعه و ظلم عظیمی که بر او و یارانش وارد شد را در رأس قرار دادند.

دشمنان آنها نیز در جنگ با آن ها از شعر و کلام ادبی بر علیه آن ها استفاده می کردند. از جمله یزید بن معاویه ملعون که وقتی سر مبارک امام حسین(ع) را در کاخ سبز دمشق در برابر او نهادند با چوب خیزرانی که در دست داشت بر دندان های پیشین امام (ع) زد و این اشعار را خواند:

لیث أشیاخی ببدرٍ شَهِدوا جزع الخزرع من وَقع الاسَل. لاهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لاتُشل. قد قتلنا القرم من سداداتهم وعدلناه ببدر فاعتدَل. لبعث هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحی نَزَل. لست من خندق ان لم انتقم من بنی احمدَ ما کان فعل.

            "1. ای کاش بزرگانی از قبیله من که در جنگ بدر کشته شدند هم اکنون می بودند و زاری قبیله خزرج را از زدن شمشیرها و نیزه ها می دیدند. 2. آن وقت از شدّت شادی و خوشحالی فریاد می زدند و می گفتند: ای یزید دستت درد نکند. 3. ما بزرگان این ها را به جای کشتگان در بدر کشتیم که با آن ها سر به سر شدیم. 4.  بنی هاشم با سلطنت و حکومت بازی کردند و گرنه خبری نیامده بود و وحیی نازل نشده بود. 5 . اگر من نتوانم از فرزندان احمد انتقام کارهایشان بگیرم از دودمان خندف نیستم. (خندف نام زنی است که نسبت بنی امیه به او می رسد. )" [2]

البته بیت اول و سوم این اشعار از ابن زبعدی یکی از شاعران مشرکان بود که در جنگ احد سروده بود و سه بیت دیگر از خود یزید بود که همه این پنج بیت را یزید ملعون در مجلس شام در بالای سر امام حسین(ع) خواند. واقعه جانسوز کربلا چنان عظیم بود که مدافعان قدرتمند طلب می کردند که بتوانند آن را بیان کنند. شاهدان و مجاهدان کمی از آن جنگ ظالمانه باقی مانده بودند. حضرت رقیه(س) در شام با جنایت امویان جان به جان آفرین تسلیم کرد. حضرت زینب (س) قافله سالار کاروان کربلا که راه مدینه تا شام را طی کرده بود در بازگشت به مدینه اقدام به افشاء گری ظلم بزرگ خاندان بنی امیه بر علیه خاندان فرزندان رسول اکرم(ص) نمود. امّا حاکمان اموی وجود او را نتوانستند تحمل کنند و او را به مصر تبعید کردند و در آن جا بعد از یک سال به طرز مشکوکی به شهادت رساندند و بزرگترین حامی خاندان امام حسین(ع) در سال 62 هجری از دنیا رفت. همسر امام حسین(ع) و مادر علی اصغر که او نیز در کربلا حضور داشت نیز یکی دو سال بعد از حادثه شوم کربلا از دنیا رفت. از کاروان امام حسین(ع) که به کربلا رفته بود دیگر کسی باقی نمانده بود. در روایتی از امام سجاد(ع) آمده است که شخصی به امام عرض کرد آیا وقت آن نرسیده که اندوه شما پایان پذیرد و گریه شما اندک شود؟ امام فرمود:

                                     " وای بر تو همانا یعقوب بن اسحاق ابن ابراهیم (ع) پیغمبر و پیغمبر زاده بودند. دوازده پسر داشت یکی از پسرانش را خداوند سبحان از نظر او غایب کرد. از اندوه جدایی پسر، موی سرش سپید شد و از غم پشتش خمیده گردید و در اثر گریه بینایی اش را از دست داد و حال آن که پسرش در دنیا زنده بود امّا من پدر، برادر و هفده تن از خاندانم را از دست دادم و به خاک افتادن و کشته شدن آن ها را دیدم پس چگونه اندوه من سرد و اشک دیدگانم اندک شود ؟ "[3]

 طبق بیان امام سجاد(ع) همه خاندان او در کربلا به شهادت رسیدند و دو تن باقی مانده آن کاروان یعنی حضرت زینب(س) و رباب(س) نیز از دنیا رفتند. بعضی از اعضای خانواده که همراه امام حسین(ع) به کربلا نیامدند نیز مسیر خاص خود را طی می کردند. از آن جمله می توان محمد بن حنیفه برادر امام حسین(ع) را نام برد، او قاصدی نزد امام سجاد(ع) فرستاد و گفت من برادر امام حسن(ع) و امام حسین(ع) هستم و بعد از آن دو امام شیعیان من می باشم از من اطاعت کن که سرانجام در برابر قدرتِ امامتِ امام سجاد(ع) تسلیم شد. پس چه کسی می توانست آن حادثه عظیم کربلا را برای مردم آن زمان و کل تاریخ تبیین نماید؟ از طرفی وضعیت سیاسی آن دوران که از سیاه ترین دوران تاریخ بعد از اسلام است کوچکترین امکانی برای فعالیت امامان سجاد(ع) و امام باقر(ع) باقی نمی گذاشتند و کاملاً در محاصره کامل حاکمان سیاسی و بی رحم بنی امیه قرار داشتند، از سوی دیگر هیچ یاوری برای آن ها وجود نداشت، به طوری که به شدّت در انزوا قرار گرفتند که بعد از حادثه کربلا پیروان امام سجاد(ع) به عدد انگشتان یک دست هم نمی رسید[4] که در کنار تهدید و کنترل امام توسط حکومت، این تنهایی نیز مزید بر علت بود که نهایتاً امکان فعالیت، بخصوص دفاع از حقیقت حادثه کربلا را دور از دسترس می نمود. موضوع غیر قابل تحمل دیگر وضعیت فرهنگی مردمی که به طور کامل تحت حکومت بنی امیه و بنی مروان          در آمده بودند می باشد که این فرهنگ ویژگی های خاصی داشت. از جمله لعن و حذف خط مشی اسلام اصیل و در کنار آن میل شدید به فسق و فحشاء بود. می دانیم که تا سال 100 هجری در هزاران مسجد، در پنج نوبت، حضرت علی(ع) را لعن می کردند و مساجد لعنِ علی(ع) می ساختند. در یک چنین فضایی چگونه می شد که دم از امام حسین(ع) زد. محرمی که عاشورایش را روز جشن ملی اعلام کردند و عروسی ها و جشن ها را در روز عاشورا می گرفتند و امام حسین(ع) را دشمن خدا و رسول معرفی می کردند . این ایام و فرهنگش در جامعه نهادینه گردید. از سوی دیگر میل شدید و عمومی مردم به فساد و فسق بسیار عمیق بود که در قسمت اول این کتاب به طور مفصل به آن پرداختیم. رقاصه ها، خوانندگان و نوازندگان مبتذل، تمام فرهنگ جامعه را سازماندهی می کردند. برای خوانندگان فاسق که به مکه می رفتند هزاران نفر به استقبال می آمدند. حرمت کعبه، خانه خدا چنان شکسته شد که حجاج امیر حجاز به مردم می گفت به جای طواف خانه کعبه که از سنگ و چوب است به گرد خانه عبدالملک مروان طواف کنید که او همه چیز به شما داده است. در کنار این همه مشکلات، کشتارهای بی رحمانه بسیار گسترده که توسط مروانیان در حجاز و عراق و شام و ... صورت می گرفت مزید بر علت بود. همه ابزارهای قابل استفاده به طور کامل در اختیار سپاه شیطان بود. تنها راه نجات، زنده کردن اهداف بلند امام حسین(ع) و حادثه کربلا بود. امّا نه باوری بود و نه شرایط و موقعیتی که بتوان این کار را انجام داد. در شرایط سیاسی و نظامی و فرهنگی حاکم در آن زمان تنها راهی که امکان فعالیت داشت گرایش به هنر بود تا با نفوذ هنر پاک، به فرهنگ فاسدِ زمان یورش بَرَد و با پاره کردن جهالتِ فرهنگی، امکان نمایاندن حق و راه درست خدا و رسول(ص) را برای مردم روشن نماید. عمده هنر در آن روز چند چیز بود. اول شعر، که به طور عمومی مردم به آن گرایش داشتند. دوم نوازندگی و هنر موسیقی . سوم هنر خواندن و نغمه سرایی که هر سه آن ها به طور کامل و در اختیار فاسدان و فاجران بود. اشعار عمدتاً مبتذل و بعضاً سکسی و پرده دری بود و شاعران برای سرودن اینگونه اشعار صله های فراوان دریافت می کردند. نوازندگان نیز هنر موسیقی را به بدترین شکل آن تبدیل کرده بودند و خوانندگان با صداهای زیبا و دلکش خود، روح و روان عامه مردم را به ابتذال می کشاندند و با خواندن اشعارِ شاعرانِ هجوگو، مردم را به سرگرم کردن در خود و شهوات خود فرو می بردند. در چنین شرایطی بود که حضرت سکینه(س) دختر امام حسین(ع) که تنها بازمانده و شاهد در کربلا بود، برای پاره کردن پرده جهل و شهوت و فسق حاکم بر فرهنگ عمومی مردم، لباس رزم پوشید و سلحشورانه پای در این میدان نهاد و تحت نظر استاد و امام خود یعنی امام سجاد(ع) به این کارزار وارد گردید.

او ابتدا باید در این سه ابزار هنری یعنی شعر، صدا و موسیقی استاد می گردید و استاد تربیت می کرد که در قسمت اول این نوشتار به اقدامات وی در این باره پرداختیم و با مشقت فراوان، خود به استادیِ سرودن شعر و صنایع شعری دست یافت. به طوری که بسیاری از شاعران شعرهای خود را با او تنظیم می کردند و در کنار آن افراد خوش صدا را تربیت کرده و سپس به شاگردی خوانندگان می فرستاد تا رمز و راه خواندن را بیاموزند و در کنار این دو فن، موسیقی را نیز خودش آموزش دید و هم افراد دیگر را به یادگیری آن فرستاد و بعد از مدتی در هر سه این موارد به استادی رسید و استادان زیادی را نیز پرورش داد. او و شاگردانش آهسته آهسته اشعاری را می سرودند که رنگ و بویی غیر از فسق و فساد داشت و به تدریج مفاهیم عمیق انسانی و دینی و اخلاقی در اشعار ظاهر گردید و همزمان با آن موسیقی های پاک، که در کنار آن صداهای پاک نیز به آن اضافه گردید.(در قسمت اول به آن پرداخته شده است). بنابراین تا اینجا چندین کار توسط حضرت سکینه(س) صورت گرفت. یادگیری هنر، شعر، موسیقی و صدا . سپس تغییر دادنِ محتوای شعر و موسیقی و صوت به سوی مفاهیم ارزشمند و در مرحله سوم گرایش دادن این ابزارهای هنری به سوی محتوای اصیل حادثه کربلا و اهداف بلند امام حسین(ع) .که در این مرحله ابتدا سرودن شعر و موسیقی و خواندن برای مفاهیم اصیل کربلا و سپس مدح بزرگی و عظمت این حرکت و تمجید و مداحی عاشورا انجام شد. شاعران بزرگی به این سو میل کردند و شعرها سرودند. اولین کسی که شعر در مدح کربلا سرود خود حضرت سکینه(س) بود که این سبک را سر مشق شاعران قرار داد. در شعری چنین سرودند: 

 یا امه السوء هاتو ما احتجاکم غدا و جلکم بالسیف قد صفقه ...                                                                                                 

"ای بدکاران امت که با همراهی و همکاری بدترین مخلوقات و نسل زنا و قشون ستمگران به روی پیامبر(ص) شمشیر زده و حسین او را کشتید فردا که روز رستاخیز و انتقام است حجت شما نزد خدا چه خواهد بود. ".

 بیست سال بعد از حادثه کربلا شاعر بزرگ عرب یعنی فرزدق با سرودن چکامه ای به نام میمه در مدح امام زین العابدین(ع) به عنوان وصی امام حسین(ع) چنان تو دهنی به دستگاه زورگوی بنی امیه زد که برای سال های متمادی ورد زبان ها شد و بزرگی حادثه کربلا نیز روشن گردید. فرزدق اشعار کربلایی اش را با حضرت سکینه(س) در میان می گذاشت و ایرادهای آن را به وسیله ی این بانوی بزرگ برطرف می کرد. در بخش اول این مقاله شاعرانی که حضرت سکینه(س) آموزش می داد را معرفی کردیم که بعد از آموزش، اشعارِ کربلایی را می سرودند و سپس به صورت صوت و آهنگ آن ها را برای مردم می خواندند و بدین ترتیب قیام فرهنگی و نهضت دفاع از کربلا آغاز گردید.

اهدافی که حضرت سکینه(س) در شعر و صوت و موسیقی آن را به اجرا در می آورد در متن شعرها و سخنان شاعران آموزش دیده آن زمان قابل شناسایی است که در کتاب الاغانی بخش های مهمی از این اشعار نقل شده است.از جمله شاعران مکتب شعر عاشورایی در آن دوران کمیت اسدی کوفی است که با فرزدق در ارتباط بود و خط فرهنگی امام سجاد(ع) و حضرت سکینه(س) را به طور معجزه آسایی حمایت کرد. او خطیب، فقیه و ادیب و ماهر در علم کلام و شجاع و ... بود و زندگی سه امام را درک کرد و با امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ارتباط داشت. در مدح امام حسین(ع) و حادثه کربلا اشعار بزرگی را سرود و در مدح سایر امامان بزرگوار نیز شعرهای فراوانی سروده است. از مشهورترین اشعار او هاشمیات می باشد که درباره بنی هاشم است. اشعار او در افشای ظلم حاکمان و باورهای شیعی و ولایت امامان است که توسط هر سه امام فوق مورد تأیید و تمجید قرار گرفت و سرانجام حاکمان بنی امیه او را به شهادت رساندند. او شاعران زیادی را به سوی اهداف کربلایی و شهادت امام حسین(ع) جذب کرد که همگی در مدح و بزرگداشت آن،          شعرها سرودند و نهضت فرهنگی ادبی شیعه با امامت امام سجاد(ع) و همت بلند                              حضرت سکینه(س) شکل گرفت که به تدریج ابعاد آن رو به گسترش نهاد و در زمینه های مختلفی رشد کرد که به آن اشاره می شود. انقلاب عظیم فرهنگی که حضرت سکینه(س) آن را مدیریت می کرد، آشکار کردن اهداف بلند قیام امام حسین(ع) می باشد که بخشی از موارد آن به شرح ذیل است:

  1. تبیین حقیقت عاشورا به عنوان مظهر نبرد حق بر ضد باطل.
  2. تبیین عظمت فاجعه ای که در کربلا رخ داده بود.
  3. حفظ و گسترش روحیه حق طلبی و ظلم ستیزی.
  4. مبارزه با تحریف قیام امام حسین(ع) که از سوی حاکمان و وابستگان آن انجام می شد.
  5. اثبات پیروزی خون بر شمشیر.
  6. باز بودن راه توبه.
  7. تبیین سنت های الهی در رفتار با حق جویان و باطل گرایان.
  8. تبیین نتیجه خوردن مال حرام.
  9. تبیین میل و گرایش به دنیا در انسان های ضعیف الایمان.
  10. آزاد مردی و غیرت مردانگی.
  11. دنیاگریزی و فریفته نشدن به آن.
  12. احیای امر به معروف و نهی از منکر.
  13. لزوم حمایت از دین و ارزش های دینی.
  14. تسلیم فرمان و رضای خدا شدن.
  15. اتمام حجت و بازگویی حقایق و هوشیار ساختن مردم در برابر دریافت نتیجه رفتارهایشان.
  16. اجرای احکام و حدود دینی و جلوگیری از تعطیلی آن ها.
  17. مبارزه با زمامداران فاسد و فاسق.
  18. تبیین شعار اسلامی یک شیعه.
  19. انجام تکلیف الهی.
  20. تعیین سطح بسیار بالا و باور نکردنی از تحمل رنج و درد در دفاع از دین.
  21. تبیین ایستادگی، مقاومت و شهادت.
  22. معرفی خاندان اهل بیت و امامت در شیعه.
  23. افشاگری ظلم و ظالمان و دعوت به قیام در برابر ظالمان.
  24. حق گرایی به جای مصلحت گرایی.
  25. عزاداری و گرامیداشت ارزش های انسانی و گسترش آن به تمام کشورهای اسلامی.
  26. تبیین قداست ها و ارزش ها در عزاداری و سرودن شعر و استفاده از موسیقی پاک.
  27. موّدت به اهل بیت.
  28. تبیین سطح عرفان و عشق به خداوند در بلندترین شکل آن در عاشورا.
  29. صبوری در اسارت و عقب نشینی نکردن از ارزش ها.
  30. دفاع مستمر از حق و مبارزه با باطل به طور مستمر در جنگ و صلح.
  31. مدیریت حب و بغض.
  32. بهترین راه اصلاح نفس.
  33. دریچه های تقرب به خدا.
  34. فهم غم غربت در زمین.

و ...

همه این موارد به رهبری امامان معصوم (ع) به ویژه امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و حضرت سکینه(س) با بزرگداشت حادثه کربلا پیگیری می شد و حضرت سکینه(س) با استفاده از ابزار هنر و به بند کشیدن هنر فاسد و سپس جایگزین کردن هنر پاک و ارزشمند به فرهنگ سازی عظیم الهی در بدترین شرایط تاریخ اسلام پرداختند. عظمت و پیام عاشورا که در زیر پای فرهنگ باطل اموی لگد کوب می شد و به عنوان پیروزی بزرگ حزب ابوسفیانی به صورت گسترده در سراسر جامعه اسلامی تبلیغ می گردید، بعد از مدتی چنان در هم پیچید که دیگر نه زمین و نه زمان توانایی محصور کردن فرهنگ بلند کربلا را نداشتند و معیارهای عاشورا و کربلا، فرهنگ عموم مردم گشت و صدها انقلاب و قیام در پی آن تاریخ رخ داد که شعار همه آن ها خون خواهی حسین ابن علی(ع) و مبارزه با ظلم و ستم بود. و پرچم یا لثارات الحسین(ع) در همه این نهضت ها بر افراشته گردید و خیلی زود به وسیله شعر و هنر که حضرت سکینه(س) آن را مدیریت می کرد همه دستآوردهای عاشورا در اشعار شاعران سروده شد و به سرعت از حجاز به عراق و ایران و دیگر بلاد اسلامی گسترش یافت و تا به امروز همچنان نتایج و اهداف کربلا در شعر و هنر کاملاً ظهور می نماید و فرهنگ کربلا و عاشورا به عنوان یک باور و اعتقاد و به منزله دین واقعی در صحنه، میل به انسانیت و شناخت خود، و برگزیدن راه عرفان در خون، و ثارالهی شدن و یارالهی بودن، و به خدا عشق ورزیدن و همه چیز را در راه این عشق دادن، در راه عدالت و مبارزه با ظلم جان دادن، و فراتر از شجاعت و عظیم تر از ایثار در میدان باقی ماندن و ... آشکار گردیده است. ما خیلی زود در تاریخ شاهد بارور شدن این درخت تنومند عاشورا هستیم که با نابودی همیشگی حکومت بنی امیه انجام گردید و در آستانه ظهور دولت بنی عباس که بی راهه ای را با شعار دفاع از نهضت حسینی برگزیده بودن با ظهور شاعران و هنرمندان برجسته ای همچون دعبل خزایی به افشاء آنان پرداخته شد که همگی از فرهنگ اصیل عاشورایی و هدایت ائمه بعدی برخوردار بودند. در کنار شعر و هنر و صدای پاک که به دفاع از ارزش های بلند شیعه پا به میدان گذاشته بود، مرثیه خوانی و تبیین شرایط احساسی حاکم در ایام فاجعه کربلا برای امام حسین(ع) و یاران باوفای او نیز یکی از فرهنگ سازی های بزرگی بود که ائمه از امام سجاد(ع) تا امام زمان (عج) آن را تأیید و تبلیغ می کردند و فرهنگ صحیح گریه و عزاداری را شکل دادند. همانطور که قبلاً گفته شد امام حسین(ع) در آخرین دیدار خود به حضرت سکینه(س) فرمود:

" هنگامی که من کشته شدم تو بهترین زنان هستی و سزاوارترین کس برای گریستن بر منی. "

و حضرت سکینه(س) به حق بهترین نوع گریستن برای پدرش انجام داد و خط درست گریه کردن را به تمام شیعیان در زمان خود تا به امروز آموخت. می دانیم که گریه و اشک انواع مختلف دارد و هرگریه ای مقدس و راهگشا و هدایتگر نیست.

 

 انواع گریه

هنر درست گریه کردن از میان انواع گریه ها خود یک ارزش و معیار بزرگ است.که بعضی از انواع آن به شرح زیر است:

  1. گریه ای که آدمیان از روی نیاز انجام می دهند که بیشتر در کودکان اتفاق می افتد و بسیاری از نیازمندان نیز آن را انجام می دهند.
  2. گریه ناز که نوعی از گریه نیاز است.
  3. گریه درد و فشار جسمی و روحی.
  4. گریه غم و قصه.
  5. گریه ای که از شکست نصیب انسان می شود.
  6. گریه ای که از سر ترس و هراس ایجاد می گردد.
  7. گریه  مظلومیت.
  8. گریه همدردی با دیگران.
  9. گریه ی فراق و دوری و غربت.
  10. گریه یادآوری گذشته.
  11. گریه شادی.
  12. گریه مهرورزی همچون گریه مادر برای فرزند.
  13. گریه عشق و دوست داشتن.
  14. گریه ندامت و پشیمانی.
  15. گریه حسرت و حسادت.
  16. گریه عبادت و تقرب به خداوند.
  17. گریه توبه از اعمال بد.

و ...

امام سجاد(ع) و حضرت سکینه(س) در کنار گریه های با ارزش نوعی گریه و اشک ریختن را سامان دادند که جوششی عظیم را در میان شیعیان و مؤمنان و هر انسان آزاد اندیش ایجاد می کرد و روشی نو در گریه و اشک ریختن بود که با صدها ارزش بلند دینی و معنوی، حماسی، جوانمردی، صبوری و شکیبایی، از دست دادن داشته ها، پای مردی در عشق به خداوند، حفظ و بقا بر تعهد و وفای به عهد، شناخت خود و شناخت خداوند، عرفان ناب عملی، به وعده گاه دیدار و ملاقات رفتن، بود پیدا کردن پس از از دست دادن داشته ها، تحمل سخت ترین مصیبت ها در عین رضایت مندی، راضی به رضای خداوند و خدا را از خود راضی کردن، باده مستانه الست را سر کشیدن، ثارا... شدن و خلیفه الهی گردیدن، بریده شدن سر عزیزان را با چشم دیدن و صبوری کردن، و آن ها را همچون هدیه ای به خدا تقدیم کردن، ایثار و پیشدستی کردن در میل به شهادت و ملحق شدن به معشوق الهی، خداحافظی کردن با عزیزانی که باقی می ماندند و ... . آری گریه کردن و اشک ریختن برای همه این موارد ، ابداع شد و فرهنگ نوینی از سوگواری و عزاداری تأسیس گردید که مرزهای عقل و احساس را در زمین و زمان از هم فرو ریخت و هر نژاد و فرهنگی را تصرف کرد و فراتر از مرزهای جغرافیایی به میان همه اقوام نفوذ کرد و فرهنگ ها را تغییر داد و در این فرهنگ جدید مرگ همچون پرنده ای اسیر در دست انسان قرار داشت که هر گاه اراده می کرد او را آزاد می نمود. مرز بین عالم ماده و ملکوت از میان برداشته  می شد، رنجها و غم ها از حمله به انسان خلع سلاح می شدند. معیارهای زندگی سخیف مادی از میان می رفت و آزادی به معنی واقعی آن ارمغانی بود که به همه اهداء می گردید. ترس ها همچون ترس از دست دادن جان، دوری و فقدان عزیزان، ترس تنهایی و تنها بودن و تنها ماندن و ... از میان رخت بر می بست. امام صادق(ع) از قول امام حسین(ع) فرمود که من کشته اشک ام و هیچ مؤمنی مرا یاد نمی کند مگر این که اشکش جاری می شود.[5] صدها کتاب مقتل درباره اباعبدا.. الحسین(ع) تدوین گردید که سخنان این بزرگ مرد تاریخ بشری از مدینه تا مکّه و از مکّه تا کوفه نقل شده است و علل سقوط انسانیت را با کلام خود تبیین نمود. مال حرام خواری، رها کردن امر به معروف و نهی از منکر، دوستی کردن با دشمنان خدا، تنها گذاشتن حق، پیمان شکستن و عدم وفای به عهد، دروغگویی و فریب کاری، دین را رنگ دنیا زدن، مصلحت اندیش بودن و گریز از حقیقت گرایی، بی توجهی به عدالت، پذیرش ظلم و عدم ظلم ستیزی، پشت کردن به دوست و یاور خود، برملا کردن شرارت نفس اماره در صورت تسلط بر فرد و جامعه و ... همه و همه از آثار افشاگرانه آن امام بزرگ است که در کلام و فرهنگ مرثیه خوانی شعراء و نوازندگان و خوانندگان و مدح گویان ظهور کرد که از آن میان شعر شعراء نمونه و الگوی این گسترش یافتگی است.

در کتاب امالی شیخ صدوق از امام رضا(ع) نقل شده است: هر کس مصیبت های ما را یاد کند و بر آنچه بر ما رفته است گریه کند در روز قیامت، با ما، در درجه ای که ما هستیم خواهد بود و هر کس مصیبت های ما را یاد کند و بگرید و بگریاند، چشم های او در روزی که چشم ها می گرید نخواهد گریست و هر کس در مجلسی که در آن احیای امور ما پرداخته گردد، خداوند، در روزی که دلها می میرد دلش را نخواهد میراند.[6] شعرای بسیاری به احیای امر عاشورایی پرداختند و چشم های زیادی را گریاندند. محتشم کاشانی می گوید:

بر اشک چشم من به حقارت نظر مکن                که این لعل را به خون جگر پرورانده ام

امام صادق(ع) فرمودند:  "هر کس یک بیت شعر برای امام حسین(ع) بگوید و خود گریه کند و ده نفر را بگریاند پاداش او و آن ده نفر بهشت است."[7]

 همانطور که روشن گردید که امام سجاد(ع) به کمک حضرت سکینه(س) در آن دوران سیاه بنی مروانی فرهنگ نوینی را بر گرایش مردم به سوی حق و عدالت و هدایت و بندگی اصیل پایه ریزی کردند و این تفکر الهی تنها در ذهن نبود بلکه از شرایط موجود در جامعه و ابزارهایی که وجود داشت بهره مند گردید و توانست به تدریج مردم را به بیراهه ای که رفته بودند آگاه کند و قدم به قدم آن ها به آگاهی های وسیعی دست یافتند که توانستند شرایط خود را تغییر دهند. گفتیم که حضرت سکینه(س) شعراء و نوازندگان و خوانندگان را از ابتذال گویی دور می کرد و به آن ها جهت می داد که از امور هنری فوق در جهت ساختن فرهنگی استفاده کنند که بر پایه فطرت انسانی و وجدان الهی آن ها باشد و در کنار این عملکرد تدوین جهان بینی عمیق کربلا و عاشورا که همه امور انسانی و الهی را در بر داشت شکل گرفت و تعریف گردید و هنرمندان به ویژه شاعران برای پرورش و گسترش آن بسیج شدند، این رویکرد روش تمام ائمه معصوم (ع) و یاران مؤمن و با وفای آن ها در سال های بعد گردید و خیلی زود از محدوده حجاز و مدینه خارج شد و به عراق، عرب و عجم  و از آن جا تا دورترین نقاط دنیای آن روز رسید و به صورت تاریخی در دل زمان پیش رفت و تا به امروز به صورت درخت تنومندی در آمده است که دیگر هیچ کس قادر به خشک کردن یا قطع آن نیست. فرهنگ عاشورایی از مرزبندی های ایدئولوژیک نیز عبور کرد و تقریباً همه فرقه های اسلام از شیعه و انواع فرق اهل سنت و ... از این فرهنگ متأثر شدند و خون حسین(ع) در رگ های زمین و زمانه و انسان و انسانیت جوشش کرد.

بعد از فرزدق و کمیت اسدی که دوران ننگین اموی را با ظهور منحوس بنی عباس تجربه کردند، شاعر قدرتمند دیگری که فرهنگ عاشورایی را گسترش داد، دعبل خزایی بود. او در سال 148 هجری به دنیا آمد و از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) بود و محضر امام جواد(ع) را نیز درک کرد. وی در زمان امام رضا(ع) به مرو آمد و به حضور وی رسید و قصیده ای بلند در مدح خاندان حضرت رسول(ص) و امامت به ویژه امام حسین(ع) و حادثه کربلا سرود که به قصیده تائیه مشهور گشت. قصیده تائیه به شدت مشهور شده دست به دست در بین مردم رد و بدل می شد. دعبل از نسل عبدا.. ابن بُدیل سردار امام علی(ع) بود که در جنگ صفین همراه سه برادرش به شهادت رسیدند و علی(ع) تأییدات زیادی از او کرده بود و در لحظه شهادت او فرمود: " خدایش رحمت کند در زندگیش به همراه ما با دشمنان ما جنگید و در مرگش نسبت به ما خیرخواهی کرد.

دعبل قصیده ی دیگری دارد به نام مدارس آیات که در مدح اهل بیت است در بخشی از آن آمده است:

بنی الهدی صلی علیه ملکیه                                              و بلغ عنا روحه التحفات  اخا خاتم الرسل المصطفی من القذی                              و مفترس الابطال فی الغمرا                                                                              فاطم لو خلت الحسین مجدلا                                    و قدمات عطشاناً بُط الفرات       اذن للطمت الخد فاطم بعده                                      و اجریت دمع العین فی الوجنات

بیت اول: پیامبر اسلام پیامبر هدایت است و خدا بر او درود فرستاد و دعا می کنم که خداوند درودهای ما را به روان پاک او برساند.

بیت دوّم: او( علی ) برادر خاتم پیامبران که از تمام پلیدی ها مبرا و دور بود و از بین برنده کافران و مشرکان است.

بیت سوّم: ای فاطمه اگر حسین را در کربلا بر روی زمین می دیدی که در کنار رود فرات با لب تشنه جان سپرده است.

بیت چهارم: آن گاه از شدّت حزن و اندوه دست به صورت می زدی و اشک چشم بر گونه جاری می ساختی.

دعبل خزایی به شهرهای زیادی سفر کرده است و تقریباً همه حدود کشور عباسی آن دوران را بازدید کرده است و در سفرهایش اشعار فراوانی از امام حسین(ع) و خاندان عصمت و طهارت می سروده است، او به قم نیز آمد و مردم قم نیز به او صله های فراوان دادند. برادر و پسر عموی او نیز شاعر اهل بیت بوده اند و به تبلیغ خاندان امام حسین(ع) می پرداختند. دعبل شاعری هجوگو بر علیه حاکمان غاصب بود و شعرهای زیادی بر علیه آن ها سروده است همچنین دعبل خود مداح اهل بیت بود. در کتاب ریحانه الادب میرزا محمد علی مدرس نویسنده آن آمده است: دعبل شاعر نامی عرب، ادیب، فاضل، صالح، متدین، و مداح اهل بیت عصمت بود.[8] او غلامانی را داشت که در سفرها همراه خود می برد. دو تن از آن ها به نام ثقیف و شعف خواننده بودند و مداحی می کردند و آواز می خواندند. سرانجام این شاعر زبردست به دلیل هجویاتش بر علیه سلاطین و امرا به دستور امیری که هجو او را گفته بود به شهادت رسید و در سن 97 سالگی از دنیا رفت و مقبره او در شهر شوش است. اشعار اهل بیتی او و دیگر شاعران و مداهان اهل بیت همچون فرزدق، کمیت اسدی و خاندان شاعر دعبل و ... در ایران و دیگر مناطق باعث تحول فرهنگی عظیمی شد که نهایتاً دولت های شیعه در قرن سوم و چهارم هجری در ایران به روی کار آمدند و مردم آماده به این حکومت ها پیوستند و بیش از یک قرن دست بنی عباس از سر مردم ایران کوتاه گردید و شیعه هویت فرهنگی خود را به ظهور رسانید و اولین مراسم عزاداری و نوحه گری در سوگ حضرت امام حسین(ع) در زمان حکومت آل بویه به طور رسمی برقرار شد و نهضت فرهنگی عاشورا بعد از سه قرن رسماً خودنمایی کرد. این نتیجه نهضتی بود که حضرت سکینه(س) در سخت ترین شرایط با رنج فراوان آن را به پا کرد و در این راستا تهمت ها و دروغ های زیادی تحمل نمود. امّا این نهضت حسینی که حضرت سکینه(س) آن را به حرکت در آورد به همین جا خاتمه نیافت بلکه بعد از استقرار دولت های شیعه در اقصی نقاط ایران و یمن و آفریقا و ... خیل عظیمی از شاعران بزرگ و پر آوازه به این نهضت پیوستند و آن را گسترش دادند که ذیلاً به بررسی شعرای بزرگ که در مدح عاشورا در کربلا پرداخته اند وارد می شویم.

 

 

ورود شعر و مرثیه در ایران و پارسی زبانان

می دانیم که در سه قرن اول هجری امرایی که بر ایران حکومت می کردند زبان عربی را به طور کامل بر جامعه ایران مسلط کردند حتی دانشمندان ایرانی را در پرورش دادن زبان عربی به خدمت گرفتند و بسیاری از کتب ایرانی و زبان پارسی دری به زبان عربی ترجمه شد. از سوی دیگر ایدئولوژی حاکم، تفکر اهل سنت و فرقه های مختلف آن در اقصی نقاط ایران بود و دین حکومتی ایران شده بود. گرایش به تفکر شیعه در میان مردم عادی روز به روز گسترش می یافت. شهرهای قم، سبزوار، ری و سرزمین های شمال ایران و ... به تدریج مراکز تجمع شیعیان گردید امّا تا به قدرت رسیدن کامل شیعیان و علویان در ایران حاکمان به هیچ وجه اجازه تظاهر و آزاد کردن احساسات درونی را نمی دادند و اکثر نوشته ها و اشعار شیعیان در پنهان نگه داری می شد و در طول زمان از بین می رفت. اگر شاعران چیزی را                می سرودند مجبور بودند که به زبان عربی نشر کنند و آن را از دسترس عموم دور نگه دارند. شیعه ستیزی بنی امیه و بنی عباس بسیار گسترده بود به طوریکه در زمان متوکل عباسی در نیمه اول قرن سوم در 236 قمری دستور داد که قبر امام حسین(ع) را به طور کلی ویران کنند و خانه های اطراف را ویران و با خاک یکسان نمایند و در آن زمین ها کشاورزی کنند. بعد از ظهور دولت های شیعه در مازندران، گیلان، ری، قم و فارس و ... به تدریج زبان پارسی دوباره مورد استقبال ایرانیان قرار گرفت و شاعران بزرگی همچون رودکی و فردوسی و ... در بازسازی دوباره زبان پارسی نقش اساسی ایفا کردند. فردوسی در قرن چهارم موفق به نوشتن شاهنامه شد. او شاعری شیعه و عاشق حضرت علی(ع) بود و در سبک خراسانی شعر می سرود. در زمان سلطان محمود غزنوی به دلیل گرایش متعصبانه آن سلطان به اهل سنت و مخالفت او با مذهب شیعه شاهنامه را به شدّت مورد انتقاد قرار می دهد و فردوسی در واکنش به نادانی او به هجوش می پردازد.

در بخش هایی از این هجویات چنین آمده است:

 اَیا شاه محمود کشور گشای                                   زکس گر نترسی بترس از خدای

که پیش از تو شاهان فراوان بُدند                             همه تاجداران کیهان بُدند       فزون از تو بودند یکسر به جاه                                   به گنج و سپاه و به تخت و کلاه نکردند جز خوبی و راستی                                               نگشتند گرد کم و کاستی همه داد کردند بر زیر دست                                      نبودند جز پاک یزدان پرست     و ...

ندیدی تو این خاطر تیز من                                           نیندیشی از تیغ خونریز من

که بد دین و بد کیش خوانی مرا                                     منم شیر نر میش خوانی مرا

مرا غمز( بدگویی ) کردند کان بدسخن                            به مهر نبی و علی شد کهن

هر آن کس که در دلش کین علیست                         ازو در جهان خوارتر گو که کیست   منم بنده هر دو تا رستخیز                                              اگر شه کند پیکرم ریز ریز

من از مهر این هر دو شه نگذرم                                        اگر تیغ شه بگذرد بر سرم

منم بنده اهل بیت نبی                                                    ستاینده خاک پای وصی

تا اینجا فردوسی شیعه بودن خود را آشکار می کند و ولایت دوستی و میل شدید به وصی رسول و خاندان او یعنی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را به طور علنی بیان می دارد و عملکرد شاه را ظالمانه ترسیم می کند.

و در ادامه چنین می سراید:

مرا بیم دادی که در پای پیل                                         تنت را بسایم چو دریای نیل

نترسم که دارم ز روشندلی                                             به دل مهر جان نبی و علی

چو گفت آن خداوند تنزیل وحی                                     خداوند  و امر و خداوند نهی

که من شهر علم علی ام درست                             درست این سخن گفت پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخن راز اوست                             تو گویی دو گوشم به آواز اوست

چو باشد تو را عقل و تدبیر و رای                                    به نزد نبی و علی گیر جای

و ...

به این زاده ام همه برین بگذرم                                   چنان دان که خاک پی حیدرم 

اگر شاه محمود از این بگذرد                                     مر او را به یک جو نسنجد خرد

چون بر تخت شاهی نشانه خدای                                   نبی و علی را به دیگر سرای

و ...

به نام نبی و علی گفته ام                                           گهرهای معنی بسی سفته ام

فردوسی در این بخش از اشعارش مخالفت با علی(ع) را تباه کردن دنیا و آخرت می داند سپس در ادامه به ارزش زبان پارسی و احیای آن به وسیله اشعارش می پردازد:

و ...

هر آن کس که شعر مرا کرد پست                                نیگردش گردون گردنده دست

بسی رنج بردم در این سال سی                                     عجم زنده کردم بدین پارسی

فردوسی به سی سال رنج و سختی که برای زنده کردن زبان فارسی پرداخته اشاره دارد و در ادامه به بی توجهی سلطان محمود به رنجی که بابت سرودن شاهنامه کشیده اشاره کرده و علت این بی توجهی را بی ریشه دانستن سلطان و بی ارزشی او می داند و او را درخت تلخی می داند که میوه تلخ به بار می آورد.[9]                 

تفکر شیعه و زبان پارسی از این دوران در میان بسیاری از شاعران گسترش می یابد و قطعاً اشعار و سروده های بسیاری قبل از این تاریخ در میان شاعران پارسی زبان سرائیده شد که مجال علنی شدن نیافته است امّا اولین اشعاری که در آن اشاره به حماسه حسین بن علی(ع) صورت گرفته و در تاریخ ضبط شده است مربوط است به شاعری به نام کسایی مروزی که در همان قرن چهارم[10] ظهور کرده است.

او به مدیحه سرایی درباره عاشورا و کربلا پرداخته است:

باد صبا در آمد فردوس گشت صحرا                      آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا

میراث مصطفی را فرزند مرتضی را                                 مقتول کربلا را تازه کنم تولا

آن پنج ماهه کودک بازی چه کرد و یحک               کز پای تا به تارک مجروح شد مفاجا

پاکیزه آل یاسین گمراه و زار و مسکین              و آن کینه های پیشین آن روز گشته پیدا

آن زینب غریوان اندر میان دیوان                           آل زیاد و مروان نظاره گشته عمدا     

کسایی اشعار بلندی در مدح حضرت علی(ع) و ارزش های شیعه سروده است که امروزه در دست است. دفاع از امام حسین(ع) و پرداختن به حادثه شوم عاشورا از این دوران به بعد دیگر مختص شعرای شیعه نمی گردد بلکه شعرای اهل سنت نیز به آن می پیوندند و عظمت آن حادثه همه دل های پاک را در بر می گیرد. در میانه قرن پنجم و ششم شعرایی همچون امیر قوامی رازی شیعه دوازده امامی و سنایی غزنوی عارف سنی ظهور کردندکه به مدح و مدحیه سرایی درباره امام حسین(ع) و حادثه کربلا پرداخته اند.

امیر قوامی رازی که به سال 560 هجری درگذشته است در رثای امام حسین(ع) چنین سروده است:

روز دهم زماه محرم به کربلا                                 ظلمی صریح رفت بر اولاد مصطفی

هرگز مباد روز چو عاشور در جهان                              کان روز بود قتل شهیدان کربلا

آن تشنگان آل محمد اسیروار                                  بر دشت کربلا به بلا گشته مبتلا

اطفال و عورتان پیمبر برهنه تن                                  از پرده رضا همه افتاده بر قضا

فرزند مصطفی و جگر گوشه رسول                                    پر سنان و بدن بر سر ملا

عریان بماند پردگیان سرای وحی                                 مقتول گشته شاه سرا پرده عبا

قتل حسین(ع) و بردگی اهل بیت او                         هست اعتبار و موعظه ما و غیر ما

هر گه که یادم آید از آن سید شهید                        عیشم شود منغض و عمرم شود هبا

و ...

این قصیده بسیار بلند است که در آن به لحاظات و ستم هایی که به امام حسین(ع) و خاندانش در کربلا شده پرداخته است. و امّا سنایی که یک عارف اهل سنت بود با تحولی که در احوال روحانی او پیش آمد روی به اشعار عرفانی فراوانی آورد. از جمله ورود به حادثه کربلا کرد و امام حسین(ع) را مظهر مظلومیت، شجاعت و معرفت دانست. در کتاب شعر حدیقه او، اشعار بلندی درباره امام حسین(ع) آمده است:

حَبَذا کربلا و آن تعظیم                                               کز بهشت آورد به خلق نسیم

و آن تن سر بریده در گل و خاک                                   وان عزیزان به تیغ دلها چاک

و آن گزین همه جهان کشته                                         در گل و خون تنش بیاغشته

و آن چنان ظالمان بدکردار                                            کرده بر ظلم خویشتن اصرار

حرمت دین و خاندان رسول(ص)                                   جمله برداشته زجهل و فضول

تیغها لعلگون زخون حسین                                         چه بود در جهان بِتر زین شین

زخم شمشیر و نیزه و پیکان                                          بر سر نیزه سر بر جای سنان

کرده آل زیاد و شمر لعین                                                   ابتدا چنین تبه در دین

مصطفی جامه جمله بدریده                                              علی از دیده خون بباریده

فاطمه روی را خراشیده                                                   خون بباریده بیحد از دیده

حسن از زخم کرده سینه کبود                                      زینب از دیده ها برانده دو رود

عالمی بر جفا دلیر شده                                                   رو به مرده شرزه شیر شده     

کافران در اول پیکار                                                      شده از زخم ذوالفقار افگار

کین دل باز خواسته زحسین                                       شده قانع بدین شماتت و شین

هر که بدگوی آن سگان باشد                                      دان که او شاه آن جهان باشد

و ...

 

 

در ادامه سنایی غزنوی در پستی بنی امیه چنین آورده است:

آن که را این خبیث خال بود                                       مؤمنان را کی ابن خال بود؟[11]

من از این ابن خال بیزارم                                                  کز پدر نیز هم در آزارم

پس تو گویی یزید میر من است                                      عمرعاص پلید پیر من است

آن که را عمرعاص باشد پیر                                                  یا یزید پلید باشد میر

مستحق عذاب و نفرین است                                      بد ره و بد فعال و بد دین است

لعنت دادگر بر آن کس باد                                            که مر او را کند به نیکی یاد

من نیم دوستدار شمر و یزید                                           زان قبیله منم به عهد بعید

هر که راضی شود به بد کردن                                       لعنتش طوق گشت در گردن

داستان پسر هند مگر نشنیدی                          که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید

پدر او درِ دندان پیمبر شکست                                      مادر او جگر عم پیمبر بمکید

او به ناحق حق داماد پیمبر بستند                                   پسر او سر فرزند پیمبر ببرید

بر چنین قوم تو لعنت نکنی شرمت باد                              لعن ا... یزیدا و علی آل یزید

در همین قرن ششم شاعرانی نظیر جمال الدین عبدالرزاق(م588)، انوری ابیوردی (م583) شعرای شاعری بودند که به ترویج مذهب شیعه و پرداختن به حادثه کربلا روی آوردند که سرودها و گرایش های این شاعران پارسی زبان شیعه به تدریج قلب و دل مردم ایران را متمایل تر به شیعه دوازده امامی کرد و این رشدِ میل به تشیّع در میان عموم مردم پی در پی در همه شهرها و روستاهای ایران گسترش یافت تا بالاخره در دوره ایلخانان مغول، پادشاهان مغول به مذهب تشیع گرایش پیدا کردند و زمینه حکومت شیعه از این به بعد در ایران نهادینه شد و دین رسمی و همیشگی ایران در آمد و صفویه بر این موج سوار شده و شیعه را در ایران دائمی کردند. قبل از حاکمیت دائمی شیعه در ایران با یورش چنگیزخان به ایران، بساط ترکان متعصب اهل سنت در ایران برچیده شد و چندین قرن مغولان و ایلخانان و تیموریان بر ایران حکومت کردند و این زمینه ای برای گرایش مردم به شیعه امامی گردید. اگر چه تصوف نیز در این ایام رشد یافت. امّا شعرای پارسی گو، چه شیعه، چه سنی و چه صوفی از همان بدو حمله مغول، به مدح حادثه کربلا پرداختند. از جمله این شعرا عطار نیشابوری است. او در سال 627 در خلال حمله مغولان به نیشابور به قتل رسید. او نیز اشعاری بلند درباره حادثه کربلا سروده و مدیحه سرایی کرده است.                     

کیست حق را و پیامبر را ولی                                    آن حسن سیرت حسین بن علی

آفتاب آسمان معرفت                                               آن محمد صورت و حیدر صفت

نه فلک را تا ابد مخدوم بود                                     زان که او سلطان ده معصوم بود

قره العین امام مجتبی                                                       شاهد زهرا شهید کربلا

تشنه او را دشنه آغشته به خون                               نیم کشته گشته سرگشته به خون

آن چنان سر خود که بُرَد بی دریغ                                 کافتاب از درد آن شد زیر میغ

گیسوی او تا به خون آلوده شد                                   خون گردون از شفق پالوده شد

کی کنند این کافران با این همه                                    کو محمد کو علی کو فاطمه

صد هزاران جان پاک انبیا                                           صف زده بینم به خاک کربلا

در تموز کربلا تشنه جگر                                         سر بریدندش چه باشد زین بدتر 

با جگر گوشه پیمبر این کنند                                      وانگهی دعوی داد و دین کنند

کفرم آید هر که این را دین شمرد                              قطع باد از بن زفانی کاین شمرد

هر که در رویی چنین آورد تیغ                                          لعنتم از حق بدو آید دریغ

کاشکی من سگ هندوی او                                     کمترین سگ بودمی در کوی او

یا در آن تشویر[12] آبی گشتمی                                         در جگر او را شرابی گشتمی

عطار کتاب های فراوانی نوشته است از جمله منطق الطیر، تذکره اولیاء، الهی نامه، مصیبت نامه، حیدرنامه و ... .

در اشعار فوق عطار بر چند چیز مهم تأکید کرده است که به آن اشاره می کنیم:

  1. پذیرش ولایت علی(ع) بعد از حضرت رسول(ص).
  2. پذیرش شیعه دوازده امامی.
  3. پذیرش اصیل عصمت امامت.
  4. برگزیده بودن امام حسین(ع) توسط همه انبیاء.
  5. شهادت مظلومانه امام حسین(ع) و ظلم شدید به او.
  6. تشنه شهید شدن امام حسین(ع).
  7. لعن یزید و بنی امیه.

لازم به توضیح است که آن ها که معصوم بودن امامان شیعه را ساخته و پرداخته اهل غلو می دانند، آگاه شوند که عطار نیشابوری که ممدوح مولوی و دیگر شاعران و دانشمندان است بر معصومیت امامت شیعه تأکید ورزیده است و آن ها که شیعه را دست پرورده شاگردان بعضی از امامان معرفی می کنند نه خود امامان، آگاه باشند که عطار نیشابوری شیعه دوازده امامی را در اوج حاکمیت ترکان خوارزمشاهی که به شدّت به تسنن متعصب بودند تأکید  می نماید و عطار تمام کسانی را که امام حسین(ع) را مقصر در حادثه کربلا می دانستند را به ملعون بودن ملقب کرده و بر آنها هزاران نفرین و لعن می فرستد و آرزو می کند که کاش سگ هندویِ امام می بوده است.

آورده اند که شیخ عطار به دیارهای مختلف سفر کرده است. در یکی از سفرهایش با بهاءالدین محمد پدر جلال الدین بلخی ملقب به مولوی که در حال مهاجرت و سفر به عراق بودند ملاقات داشته است و در این ملاقات نسخه ای از کتاب اسرار نامه خود را به مولوی که در آن زمان کودک بوده است می دهد و در این ملاقات عطار در سال های پیری خود به سر می برده است. فرهنگی که امام حسین(ع) پایه گذاری کرد و امام سجاد(ع) و حضرت سکینه(س) آن را به گردش درآوردند، اکنون از مرزهای زبان و جغرافیا و نژاد و قلب ها عبور کرده است و در آستانه تغییرِ اساسیِ نظامِ ایران به دست مغولان، عشق به امام حسین(ع) و مدیحه سرایی و مرثیه سرایی برای او، به هر کوی و برزنی وارد شده است. در این چند قرن تا قرن هشتم هجری شاعران اهل بیت، اشعار زیادی در مدح شیعه سرودند و شاعران و دوستداران اهل بیت با احساس این نیاز، به مرثیه سرایی می پرداختند.                  به گونه ای که به کار تبلیغ و جلب قلوب و احساس توده مردم هدف آن ها بود. به تعبیر زیبای نصرا... امامی، در تاریخ مرثیه سرایی فارسی، قرن های ششم تا هشتم هجری را باید قرون تجربه تازه مراثی شناخت. چنان که در دوره بعد به شاعرانی خواهیم رسید که مراثی مذهبی را به اوج بلاغت و فصاحت رسانده و محور اصلی موضوع حسین بن علی(ع) و ماجرای نینوا و عاشورا می باشد از جمله این شعرا سیف فرغانی است که قصیده ای بسیار زیبا درباره کربلا سروده است:

ای قوم در این عزا بگریید                                                    بر کشته کربلا بگریید

با این دل مرده خنده تا چند                                                امروز در این عزا بگریید  

فرزند رسول را بکشتند                                                         از بهر خدای را بگریید

از خون جگر سرشک سازید                                              بهره دل مصطفی بگریید

وز معدن دل به اشک چون در                                             بر گوهر مرتضی بگریید

با نعمت عافیت به صد چشم                                               بر اهل چنین بلا بگریید

دل خسته ماتم حسینید                                                  ای خسته دلان هلا بگریید

در ماتم او خموش نباشید                                                       یا نعره زنید یا بگریید

در گریه سخن نکو نیاید                                                   من می گویم شما بگریید

بر دینی کنم بقا بخندید                                                       بر عالم پر عنا بگریید

بسیار دور نمی توان بود                                                          بر اندکی بقا بگریید

بر جور و جفای آن جماعت                                                یک دم زسر صفا بگریید

اشک از پی چیست تا بریزد                                           چشم از پی چیست تا بگریید

در گریه به صد زبان بنالید                                                 در پرده به صد نوا بگریید

تا شسته شد کدورت از دل                                                یک دم زسر صفا بگریید

نسیان گنه صواب نبود                                                      کردید بسی خطا بگریید

و زبهر نزول غیث[13] رحمت                                                 چون ابر گه دعا بگریید

سیف فرغانی شاعر دوران ایلخانان مغول است که در سال 749 وفات یافته است .وقتی که غازان خان مغول به اسلام پیوست در مدح او شعر سرود و تنها مدح پادشاهان که سیف انجام داد همین مدح بوده است. او دوازده هزار بیت شعر دارد که فلسفه اشک ریختن بر امام حسین(ع) را اصل عزاداری امام حسین(ع) می داند.اشکی که امام حسین(ع) به حضرت سکینه(س) فرمود که باید از این به بعد ریخته شود.

در قرن نهم هجری با آن که فشار شدیدی بر اهل شیعه بود باز هم شاعران مدیحه سرای امام حسین(ع) ظهور کردند. کمال الدین غیاث شیرازی ، نظام استر آبادی و فغانی شیرازی مرثیه سرایی کرده اند و حتی خاقانی که تعصب خاصی بر اهل سنت داشت در مدح خاندان علی(ع) اشعاری را سروده است. کمال الدین اصفهانی شاعر و عارف ایرانی که در سال 568 قمری چشم به جهان گشود و در 635 چشم از دنیا فرو بست. او شاعری صوفی و سنی بود. وی در قتل عام مردم اصفهان توسط مغولان کشته شد. بعضی از اشعار او درباره امام حسین(ع) چنین است:

چون محّرم رسید و عاشورا خنده بر لب حرام باید کرد  

وز پس ماتم حسین علی گریه از ابر وام باید کرد 

لعنت دشمنانش باید گفت                                          

دوست داری تمام باید کرد

و ...

سلمان ساوجی از شاعران قرن هشتم و هم دوره حافظ است. پدرش اهل قم بود و در حکومت جلایریان می زیست و در سال 778 قمری در محل تولد خود در ساوه از دنیا رفت. دو مجموعه شعر به نام فراق نامه و جمشید و خورشید از کتب شعری اوست. وی با حافظ و سعدی نیز مراوداتی داشته است. او نیز در رثای کربلا و امام حسین(ع) ابیات ذیل را سروده است:

خاک خون آغشته لب تشنگان کربلاست           آخر ای چشم جهان بین اشک خونینت کجاست    

جز به چشم و چهره مسیر خاک آن ره     کان همه نرگس از چشم و گل رخسار آل مصطفی است

ای دل بی صبر من آرام مگیر این جا دمی                     کاندرین جا منزل آرام جان مرتضاست

روضه پاک حسین است این که مشکین زلف حور      خویشتن را بسته بر جاروب این جنت سراست

مهبط انوار عزت مظهر اسرار حق                                  منزل آیات رحمت مشهد آل عباست

کوری چشم مخالف من حسینی مذهبم                    راه حق این است و نتوانم نهفتن راه راست

جوهر آب فرات از خون پاکان گشت لعل          وین زمان آن آب خونین هم چنان در چشم ماست

یا امام متقین ما مخلصان طاعتیم                         یک قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست

 

از دیگر شاعران قرن ششم می توان به اشخاص ذیل اشاره نمود:

  1. ظهیر الدین فاریابی که اشعار زیادی دارد و مطلع یکی از شعرهای او چنین است:

ای ظهیر از گور نقبی میزنم تا کربلا                می روم گریان به پابوس حسین تشنه لب

  1. جلال الدین محمد اصفهانی که شروع یکی از شعرهایش زیباست:

مقصود جستجوی سکندر به شرق و غرب                      مطلوب آرزوی شهیدان کربلا

  1. رشید الدین وطواط:

در فوت من مکوش مبادا زحب فضل                         وقت تسحری بود از فوت من ترا

در خون مشو که به خون شسته ام دوزخ                     بی تو به حق خون شهیدان کربلا

  1. فلکی شروانی که وی به خاطر حمایت از شیعه به دستور شروان شاه به زندان افتاد.

به نور روضه سید به خاک مشهد حیدر                  به سنگ خانه کعبه به آب چشمه زمزم

به آب چشم اسیران اهل بیت پیغمبر                      به خون پاک شهیدان عشر ماه محرم

  1. امیر قوامی رازی که شعری از وی با مطلع ذیل سروده شده است:

روز دهم زماه محرم به کربلا                                   ظلم صریح رفت بر اولاد مصطفی

هرگز مباد روز چو عاشور در جهان                              کان روز بود قتل شهیدان کربلا

  1. عمعق بخارایی که از او چنین نقل شده است:

به اهل قبله بر از کافران رسید آن ظلم              کز آتش و تف خورشید روی بسته گیاست

سواد ساحت فرغته بهشت آیین                             چو کربلا همه آثار مشهد شهد است

کز آب چشم اسیران و موج خون شهید              نباتهاش تبر و خون و خاک هاش حناست

  1. ادیب صابر تُرمذی.

  به کربلا چو دهان حسین از او نچشید                       همی دهند زبان ها یزید را دشنام

  1. ابن حسام خوسفی.
  2. لطف ا... نیشابوری.
  3.  امیر شاهی حاج حسینی جنایدی.
  4.  علاالدوله سمنانی.
  5.  اوحدی مراغه ای اصفهانی.
  6.  ابن حسام کاتبی.
  7.  ابن یمین فَربودی که شاعر قرن هشتم است.
  8.  کمال الدین غیاث شیرازی.
  9.  امیر معزی.
  10.  خواجوی کرمانی شاعر قرن هشتم.

و ... که همه در رثای امام حسین(ع) شعرها سروده اند.

 

و امّا مولانا جلال الدین بلخی ملقب به مولوی. وی در دیوان شمس خود ده بار نام امام حسین(ع) و چهار بار نام کربلا را در غزلیات مختلف آورده است که یکی از زیباترین        غزل های او چنین است:

کجائید ای شهیدان خدایی                                                 بلا جویان دشت کربلایی   

کجائید ای سبک روحان عاشق                                            پرنده تر ز مرغان هوایی  

کجائید ای زجان و جا رهیده                                       کسی مر عقل را گوید کجایی       

کجائید ای در زندان شکسته                                              بداده وام داران را رهایی

کجائید ای در مخزن گشاده                                             کجائید ای نوای بی نوایی

در آن بحرید کاین عالم کف اوست                                     زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریا صورت های عالم                                              زکف بگذر اگر اهل صفایی

دلم کف کرد کاین نقش سخن شد                              بهل نقش و به دل رو گرزمایی

برا ای شمس تبریزی زمشرق                                    که اصل اصل اصل هر ضیایی

بر این شعر تا به حال صدها ترانه و آهنگ و سرود ساخته شده است و ده ها نفر از مدیحه سرایان امام حسین(ع) در طول تاریخ بعد از این شعر آن را مداحی کرده اند، به ویژه در زمان جمهوری اسلامی دهها بار در محافل مختلف به صورت نوحه خوانی اجرا شده است. او در قرن هفتم هجری زندگی کرد و دوران زندگی اش مصادف شد با حمله مغول به ایران که ناچار به همراه پدر دست به هجرت زد و بعد از پیمودن شهرهای زیادی عاقبت به قونیه رفت و در همان جا در گذشت( متولد 604 ـ متوفی 672 ) علاوه بر دیوان شمس مولوی در مثنوی نیز در جاهای مختلف نام امام حسین(ع) و کربلا را نیز در اشعارش بیان کرده است. به اشعار ذیل توجه فرمائید:

روز عاشورا نمی دانی که هست                                    ماتم جانی که از قرنی به ست

پیش مؤمن کی بود این قصّه خوار                                قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک روح                                      شهر تر باشد زصد طوفان نوح

چون که ایشان خسرو دین بوده اند                             وقت شادی گشت بگسستند بند

سوی شادِر وان دولت تاختند                                              کنده و زنجیر را انداختند

صاحب تبریزی: او بنیان گذار سبک هندی در شعر فارسی است. به پیروی از شعرای دیگر که در سبک خراسانی و عراقی شعر درباره امام حسین(ع) سروده اند به سرودن اشعار بلند در رثای امام حسین(ع) و کربلا پرداخته است. در غزلیاتش حداقل 24 غزل را به حادثه کربلا پیوند داده است. میرزا محمد علی متخلص به صاحب تبریزی بزرگ ترین غزل سرای قرن یازدهم هجری است و در حدود سال های 1003 هجری به دنیا آمد و در سال 1086 در اصفهان درگذشت و مقبره اش در این شهر است.

اشعار او در مدح امام حسین(ع) فراوان است که یکی از مشهورترین آن ها چنین است:   

مظهر انوار ربانی حسین ابن علی                            آن که خاک آستانش دردمندان را شفاست 

ابر رحمت سایبان قبه پر نور او                               روضه اش را زیر پر و بال ملائک بوریاست

دست خالی بر نمی گردد دعا از روضه اش                      سایلان را آستانش کعبه حاجت رواست

با لب خشک از جهان تا رفت آن سلطان دین              آب را خاک مذلت در دهان زین ماجراست

زین مصیبت می کند خون گریه چرخ سنگدل          این شفق نبود که صبح و شام ظاهر برسماست

در ره دین هر که جان خویش را سازد فدا                   در گلوی تشنه ی او آب تیغ و آب بقاست

نیست یک دل کس وقوع این مصیبت داغ نیست     گر به فرض عین هفتاد و دو ملت زین عزاست

بهره زوارش که می آیند با چندین امید                      هر کف خاک از زمین کربلا دست دعاست

چند روزی بود اگر مُهر سلیمان معتبر                          تا قیامت سجده گاه خلق مُهر کربلاست

زایران را چون نسازد پاک از گرد گناه                      شهپر روح الامین جاروب این جنت سراست

تکیه گاهش بود از دوش رسول هاشمی                     آن سری کز تیغ بیداد یزید از تن جداست

آن که می شد پیکرش از بوی گل نیلوفری                  چاک چاک امروز مانند گل از تیغ جفاست

آن که بود آرامگاهش از کنار مصطفی                          پیکر سیمین او افتاده زیر دست و پاست

چرخ از انجم در عزایش دامن پر اشک شد                        تا بدان جزا گر ابر خون گرید رواست

مدحش از ما عاجزان صائب برد ترک ادب                   آن که ممدوح خدا و مصطفی و مرتضاست

 

 

دیگر شاعران عصر صفوی

وحشی بافقی. کمال الدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبر دست قرن دهم است. در نیمه اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و در سال 999 هجری در گذشت و مزار وی در محله سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقی مانده وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلدبرین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علّت فوت وی ناتمام ماند و قرن ها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند. وی در مدح امام حسین(ع) چندین شعر سروده است که یکی از مشهورترین آن به شرح ذیل است:

روزیست اینکه حادثه کوس بلا زده ست                   کوس بلا به معرکه کربلا زده است

روزیست اینکه دست ستم تیشه جفا                      بر پای گلبن چمن مصطفی زده است

روزی است اینکه بسته تتق آه اهل بیت                       چتر سیاه بر سر آل عبا زده است

روزیست اینکه خشک شد از تاب تشنگی          آن چشمه ای که خنده بر آب بقا زده است

روزیست اینکه کشته بیداد کربلا                               زانوی داد در حرم کبریا زده است

امروز آن عزاست که چرخ کبود پوش                 بر نیل جامه خاص پی این عزا زده است

امروز ماتمی ست که زهرا گشاده موی                بر سر زده زحسرت و واحسرتا زده است

                                    یعنی محرم آمد و روز ندامت است

                                    روز ندامت چه که روز قیامت است

روح القدس که پیش لسان فرشته ها است                    از پیروان مرثیه خوانان کربلاست

این ماتم بزرگ نگنجد در این جهان                     آری در آن جهان دگر تیر این عزاست

کرده سیاه حله نور این عزای کیست                  خیر النساء که مردمک چشم مصطفاست

بنگر به نور چشم پیمبر چه می کنند                 این چشم کوفیان چه بلا چشم بی حیاست

یاقوت تشنگی شکند از چه گشت خشک             آن لب که یک ترشح از او چشمه بقاست

بلبل اگر ز واقعه کربلا نگفت                             گل را چه واقعست که پیراهنش قباست

از پا فتاده است درخت سعادتی                              کز بوستان دهر چو او گلبنی نخاست

                                شاخ گلی شکست زبستان مصطفی

                                کز رنگ و بو فتاد گلستان مصطفی

ای کوفیان چه شد سخن بیعت حسین                     و آن نامه ها و آرزوی خدمت حسین    

ای قوم بی حیا چه شد آن شوق اشتیاق                  آن جد و هد در طلب حضرت حسین

از نامه های شوم شما مسلم عقیل                        با خویش کرد خوش الم فرقت حسین

با خود هزار گونه مشقت قرار داد                           اول یکی جدا شدن از صحبت حسین

او را به دست اهل مشقت گذاشتید                          کو حرمت پیمبر و کو حرمت حسین

ای وای بر شما و به محرومی شما                              افتد چو کار با نظر رحمت حسین

دیوان حشر چون شود و آورد بتول                          پر خون به پای خدا کسوت حسین

                                  حالی شود که پرده زقهر خدا فتد

                                     و زبیم لرزه بر بدن انبیاء فتد

دیگر شعرای دوران صفوی که مرثیه خوانی و مداحی برای امام حسین(ع) انجام می دادند عبارتند از:

بیدل دهلوی ، بابا فغانی ، فضولی بغدادی ، نظیری نیشابور ، واعظ قزوینی ، فیاض لاهیجی و ... .

محتشم کاشانی: او شاعری پارسی گو در دوران پادشاهی شاه طهماسب بود و در 905 هجری متولد و در 996 در کاشان بود و همان جا مدفون است. محتشم آثار منظومی دارد که مهمترین آن ها در رساله جلالیه جمع آوری شده است و 64 غزل وجود دارد.

ترکیب عاشورایی او به شرح ذیل است:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است   باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است 

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین             بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا                   کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب                         که آشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست                    این رستخیز عالم که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست                  سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند                          گویا عزای اشرف اولاد آدم است

                                خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

                                    پرورده کنار رسول خدا حسین  

کشتی شکست خورده طوفان کربلا                         در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می گریست                       خون می گذشت از سر ایوان کربلا  و ...

البته در دوران صفویه به دلیل تعصب خاص شاهان صفوی و رشد اخباری گری در مذهب شیعه دیگر معنانگری عمیق و تحلیل های عرفانی در شعر شاعران دیده نمی شود و تنها سوزناکی حادثه کربلا مدیحه  سرایی می گردد و به همین دلیل بود که بسیاری از شاعران به هندوستان مهاجرت کردند. بعد از سبک گریز پای هندی که هنر شعر را در دربار مغولان هندی شکل داد و شاعران ایرانی اش با انواع استعاره ها و تمثیل ها حقایق را در عمق این مفاهیم پنهان می کردند، در قرن سیزدهم بازگشت دوباره ای در هنر و شعر به تمام       سبک های ادبی گذشته گردید. سبک خراسانی تا حدودی دوباره طرح شد. امّا جان جدیدی نیافت. سبک عراقی که آمیخته عرفان و هنرِ مفاهیمِ تصوف گونه اهلِ ریاضت و سیر و سلوک بود و در شرایط ناامیدی و قتل عام مردم ایران به دست تهاجم سیصد ساله مغولان سروده شده بود نیز، دوباره به صحنه بازگشت و شاعران از این دوره به بعد هر سه سبک فوق را در اشعارشان با هم تلفیق می کردند و نوعی جدید از اشعار مدیحه سرایی که توأم با عرفان و مفاهیمِ عمیقِ عارفانه بود به همراه شیوه سبک خراسانی و با بدایع و تمثیلات سبک هندی ظهور کرد و شاعران بنامی در صحنه جدید، خود را آشکار کردند که از مهّم ترین آن ها در پرورش بسیار زیبا از حادثه کربلا، عُمان سامانی است. او که اعجوبه ای در درک مفاهیم قیام امام حسین(ع) است در چهل و یک منظر، این حادثه عظیم را به تصویر شاعرانه در آورده است و عمیق ترین مفاهیم را رد تطبیقی شگفت آور با شرایط تک تک یاران امام در کربلا به کار برده است و حوادث اتفاقیه آن ایام را مراتب سیر و سلوک نفس مطمئنه الهی امام حسین(ع) و یاران با وفای وی تعبیر کرده است. عُمان سامانی که در سامان در توابع شهرکرد استان چهار محال بختیاری به دنیا آمد از 1258 هجری تا 1322 در دوران قاجار می زیسته است. او ملقب به تاج الشعراء گردید و خانواده وی از مریدان صوفیه نعمت الهی بوده اند. از مهّم ترین کتب شعری او گنجینه الاسرار است که در آن اسراری از ظهور عشق و جمال، اسراری از راز و نیاز عاشق و جذبه های معشوق، اسراری از سیر و سلوک و حالات وجد و شوق، اسراری از سوز و گداز و هجران و وصل و ... به صورت شعر و در رثای حادثه کربلا سروده شده است. در مخزن الاسرار شاعر بیان می دارد که ساغر هستی را خداوند برای باده نوشی همه خلق مالا مال از مِیِ وصل کرد و همه را دعوت به نوشیدن آن نمود و این شرط را به دلیل طلوع عشق از مطلع لاهوتی و تجلی به عالم ملکوت و ناسوت می داند و آن را بر اساس این شعر حافظ تبیین می کند:

در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد                 عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد       

عمان سامانی چنین می سراید:

کیست این پنهان مرا در جان و تن                               کز زبان من همی گوید سخن؟

این که گوید از لب من راز کیست                               بنگرید این صاحب آواز کیست؟

در من این سان خودنمایی می کند                                        ادعای آشنایی می کند

و ...

خوش پریشان با منش گفتارهاست                              در پریشان گویی اش اسرارهاست

گوید او چون شاهدی صاحب جمال                                حسن خود بیند بسر حد کمال

از برای خودنمایی صبح و شام                                     سر بر آرد گه ز روزن گه ز بام

و ...

لاجرم آن شاهد بالا و پست                                              با کمال دلربایی در الست

جلوه اش گرمی بازاری نداشت                                  یوسف حُسنش خریداری نداشت

غمزه اش را قابل تیری نبود                                         لایق پیکانش نخجیری نبود     

عشوه اش هرجا کمند انداز گشت                                      گردنی لایق نیامد بازگشت

و ...

مدتی آن عشق بی نام و نشان                                          بُد معلق در فضای بیکران

دلنشین خویش ماوائی نداشت                                      تا درو منزل کند جایی نداشت

بهر منزل بیقراری ساز کرد                                              طالبان خویش را آواز کرد

چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت                           جمله را پروانه خود را شمع ساخت

جلوه ای کرد از یمین و از یسار                                        دوزخی و جنتی کرد آشکار

جنتی خاطر نواز و دلفروز                                           دوزخی دشمن گداز و غیر سوز

 

شاعر ضمن بر شمردن مراتب تجلی عشق حریفی برای این تجلی پیدا نمی کند که صاحب عشق همه طالبان عشق را فراخواند و چنین گفت:

پس ندا داد او نه پنهان بر ملا                                         کصلا ای باده خواران الصلا

هم چو این می خوشگوار و صاف نیست                    ترک این می گفتن از انصاف نیست

حبذا زین می که هر کس مست اوست                             خلقت اشیا مقام پست اوست

هر که این می خورد جهل از کف بهشت                           گام اول پای کوبد در بهشت

جمله ذرات از جا خاستند                                              ساغر می را ز ساقی خواستند 

بار دیگر آمد از ساقی صدا                                                طالب آن جام را بر زد ندا

ای که از جان طالب این باده ای                                         بهر آشامیدنش آماده ای    

 

صاحب عشق به طالب می گوید که نوشیدن باده عشق شرایطی دارد دردناک، کسی که آن را بخواهد باید همه چیز و داشته هایش را بدهد و آماده تحمل هزاران بلا و رنج در از دست دادن داشته هایش گردد.

عمان سامانی می افزاید:

گرچه این می را دو صد مستی بود                                  نیست را سر مایه هستی بود

از خمار آن حذر کن کاین خمار                                      از سر مستان برون آرد دمار

درد و رنج و غصه را آماده شو                                        بعد از آن آماده این باده شو

این نه جام عشرت این جام ولاست                             دُرد او دَردست و صاف او بلاست

بر هوای او نفس هر کس کشید                                 یک قدم نا رفته پا را پس کشید

و ...

شاعر می سراید که هیچ کس توان نوشیدن این جام را نداشت و می سراید:

باز ساقی بر کشید از دل خروش                                  گفت ای صافی دلان دُرد نوش

مرد خواهم همتی عالی کند                                            ساغر ما را ز می خالی کند

انبیاء و اولیاء را با نیاز                                               شد به ساغرگردن خواهش دراز

جمله را دل در طلب چون خم بجوش                     لیک آن سر خیل مخموران خموش

سر به بالا یک سر از برنا و پیر                                  لیک آن منظور ساغی سر به زیر

هر یک از جان همتی بگماشتند                                    جرعه ای از آن قدح برداشتند

باز بود آن جام عشق ذوالجلال                               همچنان در دست ساقی مال مال

جام بر کف منتظر ساقی هنوز                                          ا... ا... غیرت آمد غیر سوز

 

شاعر بیان می دارد که همه انبیاء و اولیاء برای نوشیدن از ساغر ساقی داوطلب شدند. امّا بزرگ مردی که می توانست آن ساغر را خالی کند نیامد و علامت آن این بود که ساغر بعد از نوشیده شدن باز هم خالی نشده بود که به یکباره کسی که می توانست مِی ساغر را خالی کند سر از گریبان به در آورد.

باز ساقی گفت تا چند انتظار                                          ای حریف لا ابالی سر بر آر

ای قدح پیما درآ هویی بزن                                        گوی چوگانت سرم، گویی بزن

چون بموقع ساقیش درخواست کرد                              پیر میخواران زجا قد راست کرد

زینت افزای بساط نشأتین                                       سرور و سرخیل مخموران حسین

گفت آن کس را که میجویی منم                               باده خواری را که می گویی منم

شرط هایش را یکا یک گوش کرد                                ساغر می را تمامی نوش کرد

باز گفت از این شراب خوشگوار                                 دیگرت گر هست یک ساغر بیار

 

این نوشیدن ساغرِ میِ عشق که هم پیامبران و هم اولیاء نوشیدند و هم امام حسین(ع) آن را سرکشید در عالم ناسوت، آن ها را به انواع مشکلات و دردها مبتلا می کند تا راه پیوستن به جانان که همانا همه چیز از دست دادن در راه عشق به خداست هموار گردد و بعد از آن وصل صورت می گیرد.

عمان سامانی چنین سروده است:

اول آدم ساز مستی ساز کرد                                         بیخودی در بزم خُلد آغاز کرد

برق عصیان صفوتش را خانه سوخت                          شمع سوزان شد، پر پروانه سوخت         

نوح تا گردید با مستی قرین                                       شد به غرقاب بلا کشتی نشین

مست شد ایوب زآن جام بلا                                    گشت از آن بر رنج کرمان مبتلا

بیم آن بد کز بلیات و علل                                            ره کند در خانه صبرش خلل

در خلیل آن شعله تا شد شعله زن                                     کرد اندر آتش سوزان وطن

زد چو یونس از سر مستی قدم                                    ماهی اندر دم کشید او را به دم

تا فلک می رفت او را از زمین                                         ذکر انی کنت من الظالمین

یوسف از مستی چو دل آگه شدش                                   جا ز دامان پدر در چه شدش

تا سر یعقوب از آن پر شور شد                                 از غم یوسف دو چشمش کور شد   

مست از آن جام بلا شد تا کلیم                                   سال ها در تیه محنت شد مقیم

عیسی از مستی قدم بر دار شد                                       لاجرم سر منزلش بر دار شد

 احمد از آن باده تا شد سرگران                                  کرده بر وی رو بلا از هر کران

شور آن صهبا در آن قدسی دهن                               گشت سنگی عاقبت دندان شکن

مرتضی زآن باده تا گردید مست                                     لاجرم در آستین بنمود دست

پشه گان را دستخوش شد زنده پیل                            شیر غران گشت موران را ذلیل

مجتبی زآن باده تا سرمست گشت                            شد دلش خون و فرو آمد به طشت

همه انبیاء و اولیاء به ترتیب به دنیا آمدند و در ابتلای عاشقی گرفتار شدند امّا هنوز یک نفر دیگر باید می آمد.

گوید او چون باده خواران الست                              هر یک اندر وقت خود گشتند مست

ز انبیاء و اولیاء از خاص و عام                                عهد هر یک شد به عهد خود تمام

نوبت ساقی سرمستان رسید                                 آن که بد پا تا به سر مست آن رسید

آنکه بُد منظور ساقی مست شد                             و آنکه گل از دست برد از دست شد

گرم شد بازار عشق ذوفنون                                     بوالعجب عشقی جنون اندر جنون

خیره شد تقوی و زیبایی بهم                                        پنجه زد درد و شکیبایی بهم

و ...

گفت بنگر بر زدستم آستین                                           گفت منم بر زدم دامان ببین

لاجرم زد خیمه عشق بی قرین                                   در فضای ملک آن عشق آفرین

بی قرین با قرین شد همقران                                       لامکانی را مکان شد لامکان

کرد بر وی باز درهای بلا                                                تا کشانیدش بدشت کربلا  

داد مستان شقاوت را خبر                                             کاینک آمد آن حریف در بدر

و ...

سر کشید از چهار جانب فوج فوج                                لشکر غم همچنان کز بحر موج

یافت چون سر خیل مخموران خبر                                      کز خمارِ باده آید درد سر

خواند یک سر همراهان خویش را                           خواست هم بیگانه و هم خویش را

گفتشان ای مردم دنیا طلب                                       اهل مصر و کوفه و شام و حلب

ای اسیران قضا در این سفر                                            غیر تسلیم و رضا این المفر؟

همره ما را هوای خانه نیست                               هر که جست از سوختن پروانه نیست

نیست در این راه غیر از تیر و تیغ                                گو میا هر کس زجان دارد دریغ

جای پا باید به سر بشتافتن                                         نیست شرط راه روی بر تافتن

هر که بیرون بُد از مجلس گریخت                              رشته الفت ز همراهان گسیخت

دور شد از شِکرستانش مگس                                     و زگلستان مرادش خار و خس   

و ...

و حسین(ع) آمد و دانست که بلاها در پیش است و یاران را خواند و به همه گفت که این راه پر بلا را نه با پا، بلکه باید با سر رفت. عمان سامانی یاران و فرزندان و همراهان امام حسین(ع) را که به کربلا آمده اند و آماده قربانی شدن در راه خدا هستند را طوری تشریح می کند که تک تک آن ها مراتبی از ابتلاهای خداوند هستند تا امام با از دست دادن آنها اوج تعالی به سوی حق را کسب کند و از طرفی حال و هوای خود این یاران و نوع شهادتشان نشانگر اوج عشق بازی آن ها با خدای رحمان است . در ابیاتی زیبا لحظه خداحافظی این یاران با امام حسین(ع) و خداحافظی امام حسین(ع) با آن ها را به تصویر کشیده است و چنین سرائیده است:

...

بالب خود گوششان را باز کرد                                        در ز صندوق حقیقت باز کرد

جمله را کرد از شراب عشق مست                                    یادشان آورد آن عهد الست

و ...

کاین قمار آن باده را بد در قفا                                    هان رهان آن وعده را باید وفا

گوشه چشمی می نماید گاه گاه                        سوی مستان می کند خوش خوش نگاه

و ...

 

حال عباس بن علی(ع) در مستی عشق به خداوند و رسیدن به حسین(ع)

باز لیلی زد به گیسو شانه را                                       سلسله جنبان شد این دیوانه را

سنگ بر دارید ای فرزانگان                                           ای هجوم آرنده بر دیوانگان

از چه بر دیوانه تان آهنگ نیست                               او مهیا شد شما را سنگ نیست؟

عقل را با عشق ناب جنگ کو                                     اندرین جا سنگ باید سنگ کو

باز دل افراشت از مستی عَلَم                                            شد سپهدار علم جف القلم

گشته با شور حسینی نغمه گر                                         کسوت عباسیان کرده به بر

جانب اصحاب تازان با خروش                                   مَشکی از آن حقیقت پر به دوش

کرده از شط یقین آن مشک پر                              مست و عطشان همچو آب آور شتر

تشنه آبش حریفان سر به سر                                      خود زمجموع حریفان تشنه تر

چرخ زاستسقای آبش در تپش                                        برده او بر چرخ بانگ العطش

ای زشط سوی محیط آورده آب                                   آب خود را ریختی واپس شتاب

آب آری سوی بحر موج خیز                                      بیش از این آبت مریز آبت بریز    

و ...

شور می اندر زمره ناس آورد                                          در میان ذکری زعباس آورد

نیست صاحب همتی در نشأتین                                    همقدم عباس را بعد از حسین

در هوا داری آن شاه الست                                  جمله را یک دست بود او را دو دست

و ...

می گرفتی از شط توحید آب                                  تشنگان را می رساند می با شتاب

عاشقان را بود آب کار ازو                                                رهروان را رونق بازار از او 

روز عاشورا به چشم پر زخون                              مشک بر دوش آمد از شط چون برون

شد به سوی تشنه کامان رهسپر                                           تیر باران بلا را شد سپر

بس فرو بارید بر وی تیر تیز                                      مشک شد بر حالت او اشک ریز

اشک چندان ریخت بر وی چشم مشک                    تا که چشم مشک خالی شد زاشک    

تا قیامت تشنه کامان ثواب                                    می خورند از رشحه آن مشک آب

بر زمین آب تعلق پاک ریخت                                     وز تعین بر سر آن خاک ریخت

هستی اش را دست از مستی فشاند                             جز حسین اندر میان چیزی نماند

 

 

شرح حال عاشقی حضرت قاسم(ع) و شهادت او برای وصال خدا    

...

اندر آن روز که بود از ماجرا                                             کربلا بر عاشقان ماتم سرا            

خواند شاه دین برادر زاده را                                              شمع ایمان قاسم آزاده را

وز دگر ره دختر خود پیش خواند                            خطبه آن هر دو وحدت کیش خواند

آنچه قاسم را زهستی بود نقد                                    مر عروسش را بکابین بست عقد

طالب و مطلوب را دمساز کرد                                         زهره را با مشتری انباز کرد 

هر دو را رسم رضا تعلیم داد                                            جای اندر حجله تسلیم داد

لیک جان گرفته داماد و عروس                                   کز ثری شد بر ثریا بانگ کوس   

کای قدح نوشان صهبای الست                                      از مراد خویشتن شویید دست 

کشته گشتن عادت جیش شماست                               نامرادی بهترین عیش شماست

آرزو را ترک گفتن خوش تر است                            با عروس مرگ خفتن خوشتر است

کی خضاب دستان باشد صواب؟                              دست عاشق را زخون باید خضاب

این صدا آمد چو قاسم را بگوش                                    شد زغیرت وز تَغَیّر در خروش

خاست از جا و عروسش مقبلش                                  دست حسرت زد به دامان دلش

و ...

نو عروس خویش را بوسید چهر                             خوش در آغوش کشید از روی مهر

زآستین اشکش زچشمان پاک کرد                             بعد از آن آن آستین را چاک کرد

گفت در فردوس چون کردیم رو                                     مر مرا با این نشان آنجا جو 

و ...

عار داریم از حیات مستعار                                           کشته گشتن هست ما را اعتبار

هم فنا را هم بقار را رونقیم                                         فانی اندر حق و باقی در حقیم

گر بصورت جان به جانان می دهیم                         هم به معنی مرده را جان می دهیم

گر به صورت غایب از هر ناظریم                                  لیک در معنی به هر جا ناظریم

و ...

آنچه که مشهود است در این مرحله امام حسین(ع) دل از دختر دیگرش نیز کنده است و او را به عقد کسی آورده که در همان روز به شهادت رسید. داماد و دختر خود را در راه عشق به خدا قربانی می کند و دخترش هم پای دختر دیگرش حضرت سکینه(س) که او نیز شوهرش را در این جنگ از دست می دهد به برپایی و زنده نگه داشتن حماسه عشق بازی بنده با خداوند و دادن همه چیز در راه خدا می پردازد و نام حسین(ع) و یاران باوفایش را و جان فشانی های آن ها در آن روز بزرگ که به وسعت تاریخ بود و در آن زمین کربلا که به عظمت زمین و آسمان ها بود بلند و جاوید می گرداند.

حال نوبت قربانی کردن علی اکبر در راه خداست و علی اکبر نیز فیض شهادت در راه خدا را از پدر طلب می کند.

...

قاسم و عبدا... و عباس و عون                                  آستین افشان ز رفعت بر دو کون            از سپهر غایت دلتنگی ست                                     کاسب اکبر را چه وقت لنگی ست

دیر شد هنگام رفتن ای پدر                                        رخصتی گر هست باری زودتر

در جواب از تنگ شکّر قند ریخت                              شکّر از لب های شکّر خند ریخت

گفت کای فرزند مقبل آمدی                                           آفت جان رهزن دل آمدی

کرده ای از حق تجلی ای پسر                                      زین تجلی فتنه ها داری بسر

راست بهر فتنه قامت کرده ای                                   وه کزین قامت قیامت کرده ای

نرگست با لاله در طنازیست                                       سُنبلت با ارغوان در بازی است

از رخت مست غرورم می کنی                                      از مراد خویش دورم می کنی

گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست                     رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست

بیش از این بابا دلم را خون مکن                                      زاده لیلی مرا مجنون مکن

پشت پا بر ساغر حالم مزن                                        نیش بر دل سنگ بر بالم مزن

خاک عالم بر فرق بخت دل مریز                              بس نمک بر لخت لخت دل مریز

همچو چشم خود به قلب دل متاز                                 همچو زلف خود پریشانم مساز

حایل ره مانع مقصد مشو                                                بر سر راه محبت سد مشو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا                                             بعد از آن مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والانگار                                              از تو بهتر گوهری بهر نثار

هر چه غیر از اوست سد راه من                              آن بت است و غیرت من بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر تست                                       مانع راه محبت مهر تست

آن حجاب از پیش چون دور افکنی                              من تو هستم در حقیقت تو منی

چون تو را او خواهد از من رو نما                                        رو نما شو جانب او رو نما

          

و حضرت علی اکبر(ع) وقتی به میدان رفت و خود را به تیغ های دشمنان سپرد و راه جانبازی در راه خدا را پیمود و آن عطش پیوستن به خدا و غرق خدا شدن در او شدّت گرفت و به سوی پدر آمد و شرح حال خود را گفت و پدر برای اینکه سرّی فاش نشود دهان او را بوسه زد تا وصال او را برایش حفظ نماید.

اکبر آمد العطش گویان زراه                                            از میان رزمگه تا پیش شاه

کای پدر جان از عطش افسرده ام                                   می ندانم زنده ام یا مرده ام

این عطش رمزست و عارف واقف ست                سر حق ست این و عشقش کاشف است

دید شاه دین که سلطان هدی است                               اکبر خود را که لبریز خداست

و ...

شورش صهبای عشقش در سرست                         مستی اش از دیگران افزون تراست

و ...

مغز بر خود شکافد پوست را                                      فاش می سازد حدیث دوست را

و ...

پس سلیمان بر دهانش بوسه داد                                 اندک اندک خاتمش بر لب نهاد

مهر آن لب های گوهر باش کرد                                     تا نیارد سر حق را فاش کرد

هر که را اسرار حق آموختند                                          مهر کردند و دهانش دوختند

 

وداع با حضرت زینب(س) و تشریح مقام بلند حضرت او

خواهرش بر سینه و بر سر زنان                                         رفت تا گیرد برادر را عنان

سیل اشکش بست بر شه راه را                                     دود آهش کرد حیران شاه را

در قفای شاه رفتی هر زمان                                          بانگ مهلاً مهلنش بر آسمان

کای سوار سرگران کم کن شتاب                              جان من لختی سبکتر زن رکاب

تا ببوسم آن رخ دلجوی تو                                             تا ببویم آن شکنج موی تو 

شه سرا پا گرم شوق و مست ناز                                 گوشه چشمی به آن سو کرد باز

دید مشکین مویی از جنس زنان                                  بر فلک دستی و دستی بر عنان

زن مگو مرد آفرین روزگار                                        زن مگو بنت الجلال اخت الوقار

زن مگو خاک درش نقش جبین                                     زن مگو دست خدا در آستین

و ...

شاعر در ارادت خود به حضرت زینب(س) چنان پیش می رود که خود را زینب اللهی معرفی می کنند.  

می کند مستی به آواز بلند                                   که اینقدر در پرده مطلب تا به چند؟

سر خوش از صهبای آگاهی شدم                                    دیگر اینجا زینب اللهی شدم

و ...

هستی باید قدم در راه زن                                         صاحب آن خواه مرد و خواه زن 

غیرتی باید به مقصد ره نورد                                    خانه پرداز جهان چه زن چه مرد

شرط راه آمد، نمود قطع راه                                       بر سر رهرو چه معجر چه کلاه

 

سپس امام حسین(ع) به ملاقات حضرت زینب(س) می رود

پس زجان بر خواهر استقبال کرد                                  تا رخش بوسد الف را دال کرد

همچو جان خود در آغوشش کشید                           این سخن آهسته بر گوشش کشید

کای عنان گیر من آیا زینبی؟                                         یا که آه دردمندان در شبی؟

پیش پای شوق زنجیری مکن                            راه عشق است این عنان گیری مکن 

  با تو هستم جان خواهر همسفر                                  تو به پا این راه کوبی من بسر

خانه سوزان را تو صاحبخانه باش                                 با زنان در همرهی مردانه باش

و ...

گفت زینب در جواب آن شاه را                                   کای فروزان کرده مهر و ماه را

عشق را از یک مشیه آزاده ایم                                  لب به یک پستان غم بنهاده ایم 

تربیت برده ست بر یک دوشمان                                 پرورش در جیب یک آغوشمان

تا کنیم این راه را مستانه طی                                  هر دو از یک جام خوردَستیم مِی

هر دو در انجام طاعت کاملیم                                          هر یکی امر دگر را حاملیم

تو شهادت جستی ای سبط رسول(ص)                        من اسیری را به جان کردم قبول

آن گاه امام حسین(ع) پرده ها از جلو ی چشم حضرت زینب(س) برداشت و رازها و سرهای زیادی را برای او آشکار کرد.

...

خیمه زد در ملک جانش شاه غیب                             شسته شد زآب یقینش رنگ ریب

معنی خود را به چشم خویش دید                                   صورت آینده راه از پیش دید

آفتابی کرد در زینب ظهور                                             ذره ای زآن آتش وادی طور

و ...

عین زینب دید زینب را به عین                                  بلکه با عین حسین عین حسین

طلعت جان را به چشم جسم دید                                     در سرا پای مُسمی اسم دید

غیب بین گردید با چشم شهود                                        خواند بر لوح فنا نقش عهود

 

حضرت زینب(س) قصد بیتابی از این همه معرفت که به جانش آمده بود کرد که امام حسین(ع) فرمود:

رُخ زبی تابی نمی تابی چرا؟                                       در حضور دوست بی تابی چرا؟

کرد خودداری ولی تابش نبود                                        ظرفیت در خود آن آبش نبود

از تجلی های آن سرو سهی                                      خواست تا زینب کند قالب تهی

سایه سان بر پای آن پاک اوفتاد                            صحیه زن غش کرد و بر خاک افتاد

از رکاب ای شهسوار حق پرست                             پای خالی کن که زینب شد زدست

شد پیاده بر زمین زانو نهاد                                                 بر سر زانو سر بانو نهاد

پس در آغوشش نشانید و نشست                             دست بر دل زد دل آوردش بدست

گفتگو کردند با هم متصل                                       این به آن و آن به این از راه دل

دیگر اینجا گفتگو را راه نیست                                  پرده افکندند و کس را راه نیست

 

بعد از این شاعر می سراید که امام حسین(ع) سفارش های فراوانی درباره امام سجاد(ع) به خواهرش زینب نمود و او را سلحشور بعد از خود در راه وصل به خداوند معرفی کرد.

همچنین عمان سامانی به شرح حال حضرت علی اصغر(ع) و تشنگی او پرداخته و در وادی عرفان این تشنگی و خونی که از گلوی او می ریزد را تعبیر و تفسیر می کند و چنین         می سراید:

...

اشرف اولاد آدم را پسر                                                    لیکن اندر رتبه آدم را پدر

ار علی اکبر بصورت اصغر است                                      لیک در معنی علی اکبر است

ظاهراً از تشنگی بی تاب بود                                           باطناً سر چشمه هر آب بود

یافت کاندر بزم آن سلطان نیاز                                   نیست لایق تر از این گوهر نیاز

خوش ره آوردی بدان در وقت برد                                بر سر دستش به پیش شاه برد

کای شه این گوهر به استسقای تست                            خواهش آبش زخاک پای تست

لطف بر این گوهر نایاب کن                                        از قبول حضرتش سیراب کن

و ...

 

شاعر به میدان رفتن امام حسین(ع) را به تصویر شعر عرفانی اش در می آورد. سروده های بلندی در رثای عرفان و عشق و مهر آن شیر مرد همیشه تاریخ در نبرد با ظالمان عالم    می سراید و سپس به شرح ملاقات زعفرجنی و سپاه عظیمی که به دفاع از امام آمده بودند می پردازد. در گوشه ای از این ملاقات که لحظات آخر شهادت امام حسین(ع) است چنین آمده است:

زعفر گفتگوی خود با امام حسین(ع) و حال و هوای آخرین ساعات زندگی امام حسین(ع) را گزارش داده است.

...

مظهری دیدم از آب و گل جدا                                          از هوی خالی لبریز از خدا

کرده خوش خوش تکیه بر فرخ لوا                              رو بر او پوشیده چشم از ما سوا

دست بر دامان خرد ذوالمنش                                          دست یکسر ماسوا بردامنش

بسته لب های حقیقت گوی او                                او سوی حق روی و آنان سوی او

محو و مات حق همه در ذات او                                       جمله ذرات محو و مات او

گفتم ای سر خیل مستان السلام                                      مقتدای حق پرستان السلام

از سلامم دیدگان را باز کرد                                             زیر لب آهسته ام آواز کرد

گفت ای دلداده بر گو کیستی                                         اندر این جا از برای چیستی؟

گفتم ای سالار دین زعفر منم                                       آنکه در پای تو بازد سر منم

آمدَستم تا تو را یاری کنم                                      خون در این دشت بلا جاری کنم

با تبسم لعل شیرین کرد باز                                    گفت ای سر خوش زصهبای مجاز  

چون نباشد پیر عشقت راهبر                                        کی زحال عاشقان یابی خبر؟

خود تو پنداری در این دشت بلا                                 مانده ام در چنگ دشمن مبتلا؟

عاجزی از خانمان آواره ام                                         نیست بهر دفع دشمن چاره ام؟

در سر عاشق هوای دیگر است                                   خاطر مردم به جای دیگر است

نیست جز او در رگ و در پوستم                                      بی خبر از دشمن و از دوستم

من ندانم دوست کی دشمن کدام                        ای عیب این را چه اسم آن را چه نام؟

اینک آن سر خیل خوبان بی حجاب                               بود با من در سوال و در جواب

باهم اندر پرده رازی داشتیم                                             گفتگوهای درازی داشتیم

هیچکس از  راز ما اگه نبود                                        در میان روح الامین را ره نبود

چشم ازو پوشیده کردم بر تو باز                                   از حقیقت رخت بستم بر مجاز

خود تو دیگر از کجا پیدا شدی                                        پرده چشم من شیدا شدی؟

این بگفت و دیدگان بر هم نهاد                                        عجزها کردم جوابم را نداد

رجعت من زان رکاب ای محتشم                            یک جو از سعی شهیدان نیست کم

        

ملاقات امام حسین(ع) در لحظات آخر با حضرت جبرئیل(ع)

حضرت جبریئیل(ع) از سوی خداوند برای امام حسین(ع) پیام آورد که عمان سامانی آن را چنین سروده است:

...

دارم از حق بر تو ای فرخ امام                                     هم سلام و هم تحیت هم پیام

گوید ای جان حضرت جان آفرین                              مر تو را بر جسم و بر جان آفرین

محکمی ها از تو میثاق مراست                                     روسپیدی از تو عشاق مراست

این دویی باشد زتسویلات نفس                            من توام ای من تو در وحدت تو من

چون خودیرا درهم کردی رها                                       تو مرا خون من ترایم خونبها

مصدری و ماسوا مشتق تراست                                 بندگی کردی خدایی حق تراست

هر چه بودت داده ایی اندر رهم                               در رهت من هر چه دارم می دهم

کشتگانت را دهم من زندگی                                               دولتت را تا ابد پایندگی

شاه گفت ای محرم اسرار ما                                              محرم اسرار ما از یار ما[14]

گرچه محرم به صاحب خانه ای                                       لیک تا اندازه ای بیگانه ای

بی حجاب[15] اینک هم آغوش من است                   بی تو رازش جمله در گوش من است

از میان من رفت آن منی و آن تویی                        شد یکی مقصود و بیرون شد دویی

گر تو هم بیرون روی نیکوتر است                             زانکه غیرت آتش این شهپر است

جبرئیلا رفتنت زینجا نکوست                                  پرده کم شود در میان ما و دوست

رنجش طبع مرا مایل مشو                                              در میان ما و او حایل مشو

       

و سرانجام شهادت آن امام شهید روی می نماید:

از سر زین بر زمین آمد فراز                                        وز دل و جان برد برجانان نماز

با وضویی از دل و جان شسته دست                            چار تکبیری بزد بر هر چه هست

و ...

آن سپاه ظلم و آن احزاب جور                                    چون شیاطین مر نمازی را بدور

تیر بر بالای تیر بیدریغ                                              نیزه بعد از نیزه تیغ از بعد تیغ

و ...

      

عمان سامانی بعد از اشعار پر شور دیگر سرودن اشعار برای عاشورای حسین(ع) را به پایان می برد و برای آنکه خودش را برای سرودن این اشعار عارفانه متهم به خط خطوطی نکنند می نویسد:

آن که عمان را در آوردی به موج                            گاه بردی در حضیض و گاه به اوج

ناله های بی خودانه بس کشید                                   اندرین جا پای خود واپس کشید

بیش از این یارای در سفتن نداشت                             قدرت زین بیشتری گفتن نداشت

شرمسار از معانی جوئیش                                            عذرخواهی از پریشان گوئیش

حق همی داند که غالی نیستم                                             اشعری و اعتزالی نیستم

اتحادی و حلولی نیستم                                               فارغ از اقوال بی معنی ایستم

لیک من دارم دل دیوانه ایی                                    با جنون خوش از خرد بیگانه ای

گاه گاهی از گریبان جنون                                           سر به شیدایی همی آرد برون

 

وصال شیرازی

در قرن سیزدهم در دوران قاجار در کنار ظهور شاعرانی که به سبک هندی هجوم بردند نام وصال شیرازی را می توان دید. وی به مانند دیگر شعرا سبک های قدیمی را مورد استفاده قرار داد. میرزا محمد شیرازی متخلص به وصال شیرازی متولد 1192هجری قمری در شیراز و در 1262 از دنیا رفته است و در شیراز مدفون شد. او از بزرگان شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحعلی شاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمی در خط و خطاطی مهارتی به سزا داشت. بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب مروارید می آورد و نابینا می گردد. شبی در عالم رویا پیغمبر اکرم(ص) را در خواب می بیند که حضرت به او می فرماید چرا در مصائب حسین(ع) مرثیه نمی گویی تا خدای متعال چشمانت را شفا دهد؟ در همان حال حضرت فاطمه زهرا(س) حاضر گردیده می فرماید: وصال اگر شعر مصیبت گفتی از حسنم شروع کن زیرا او خیلی مظلوم است. صبح آن روز وصال شروع کرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفت و این شعر را سرود:

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد               آن طشت را زخون جگر باغ لاله کرد

نیمه دوم شعر را که سرود چشمانش بینا شد که ابیات بعدی را به آن اضافه کرد:

خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت                دل را تهی زخون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام                   عمریش روزگار همین در پیاله کرد

نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش                         ور می توان زغصه هزاران رساله کرد

زینب درید معجر و آه از جگر کشید                          کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد

هر خواهری که بود روان کرد سیل خون                هر دختری که بود پریشان کلاله کرد 

یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت          آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت

 

اشعار سروده شده درباره امام حسین(ع) توسط وصال شیرازی بسیار فراوان است او به دلیل طبع عرفانی که داشت می توانست آن حادثه بزرگ را با قلم کلمات به تصویر بکشد. بعضی از سروده های وی درباره کربلا و حوادث بعد از آن به شرح ذیل است:

 

قتیل کربلا

هنوز دشت بلا خاک مشک بو دارد                            که در کنار جوانان مشک مو دارد

هنوز تیره نماید به کربلا خورشید                                  که در کنار هزار آفتاب رو دارد

هنوز سلسله دارد زموج خویش فرات                       به جرم آن که حسین آرزوی او دارد

هنوز خون گلویش نشُسته است از چه                         زچشم ماتمیان صد هزار جو دارد

عدو به مرقد او آب بست و پیش نرفت                      هنوز آب مگر شرم از آن گلو دارد؟

مگو که پیکر شاه شهید غسل نیافت                  که هم زخون گلو غسل و هم وضو دارد

دلا بگری و بگریان به ماتمش که به حشر                زفیض گریه بُوَد گر کس آبرو دارد

ز سوزن مژده است وز رشته های سرشک               اگر که چاک تن خسته اش وضو دارد

قتیل گریه بود نور چشم پیغمبر                           کسی مضایقه کی آب چشم از او دارد؟

به گوش تاب شنیدن نماند ور نه زمان                 به شرح تعزیه صد گونه گفت و گو دارد

 

آمدی بیا

زینب جو دید پیکری اندر میان خون                  چون آسمان و زخم تن از انجمش فزون

بی حد جراحتی نتوان گفتنش که چند                    پا مال پیکری نتوان دیدنش که چون

خنجر در او نشسته چو شهپر که در همای                پیکان از او دمیده چو مژگان از جُفون

گفت این به خون طپیده نباشد حسین من                  اینیست آن که در بر من بود تاکنون

یک دم فزون نرفت که رفت از کنار من                این زخم ها به پیکر او چون رسید؟چون؟

گر این حسین قامت او از چه بر زمین                  گر این حسین قامت او از چه سرنگون

گر این حسین من سر او از چه بر سِنان             ور این حسین من تن او از چه غرق خون؟

یا خواب بوده ام من و گم گشته است راه               یا خواب بوده آن که مرا بوده رهنمون

می گفت و می گریست که جان سوز ناله ای                آمد زحنجر شه لب تشنگان برون

کای عند لیب گلشن جان آمدی بیا                     ره گم نگشته خوش به نشان آمدی بیا

 

هفتاد مرحله

از کربلا به شام چو پیمود مرحله                            آن کاروان بی کس و بی زاد و راحله     

زان کشتگان چو مرحله ای می شدند دور                     دوری زصبر بود به هفتاد مرحله

چون عهد کوفیان همه راست تار صبر                چون چشم شامیان همه را تنگ حوصله

طفلان پا برهنه یتیمان خون جگر                          از چرخ در شکایت و با بخت در گِله

نیلی رخی زسیلی و گل گون رخی زخون                         پایی زقید خسته و پایی ز آبله

زنجیر بود و سلسله مصطفی و بس                          یک تن نبود زآن همه خارج زسلسله

تا شام در مقابل زینب سر حسین                           کرده است مهر و ماه تو گفتی مقابله

گفتی فراز نیزه سر آن بزرگوار                                      نام خدای بود پس از مّد بسمله 

زآن ناکسان هر آن چه بر آن بی کسان رسید                    با هیچ کافری نکند این معامله

 

اثبات رمز در اشعار حافظ توسط وصال شیرازی

گویند روزی ناصر الدین شاه تمام ادیبان را جمع کرد و پرسید: حافظ در غزلی گفته:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت   و اندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

اگر این بلبل خوش آواز بوده پس چرا ناله های زار داشته است؟

هیچ یک از ادیبان نتوانستند جواب قانع کننده ای بدهند. شاه برای شاعر بزرگ معاصر خود، وصال شیرازی نامه ای نوشت. وصال در آن زمان داغدار فرزند از دست رفته خود بوده است و نیمه شب نامه شاه را باز کرد و خواند و برای کشف معنای حقیقی این ابیات، رجوع به اعداد ابجد حروف الفبا که روح حروف و کلمات است می کند و در می یابد که عدد ابجدی حروف حضرات علی(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) می باشد. لذا پاسخ شاه را به زبان شعر بیان می کند:

خسروا در حالتی کین بنده را غم یار داشت         یادم آمد کز سوالی آن جناب اظهار داشت

در خطوط شعر حافظ گرچه پرسیدی زمن         بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

فکر بسیاری نمودم لیک معلوم نشد         چون که شعرش در بطون اسرار بس بسیار داشت

نیمه شب غواص گشتم در حروف ابجدی             تا ببینم این گهر آیا چه دُر در بار داشت

بلبلی برگ گلی شد 356                               با علی و با حسین و با حسن معیار داشت

برگ گل سبز است و دارد آن نشانی از حسن        چون که در وقت شهادت سبزی رخسار داشت

رنگ گل سرخ است این باشد نشانش از حسین    چون که در وقت شهادت چهره ای گلنار داشت

بلبلی باشد علی کز حسرت زین برگ و گل              دائما آه و فقان وناله ی بسیار داشت

 

اثبات رمزدار بودن شعر حافظ

وصال شیرازی ثابت کرد که حداقل بعضی از اشعار حافظ رمز گونه است و اهداف آن شاعر بزرگ در پناه آن رمز ها بیان می شود. عمان سامانی نیز در غزل ذیل از حافظ کل کتاب شعر گنجینه الاسرار خود را سروده است:

در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد                    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه کرد رخت دید ملک عشق نداشت                 عین اتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد             برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تماشا گه راز                    دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند                 دل غم دیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخندان تو داشت            دست در حلقه آن ز زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت                     که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

    

و بسیاری از حافظ شناسان غزل184 دیوان حافظ را بخصوص در بیت

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه                      چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

به هفتاد و دو تن از یاران امام حسین(ع) که هر یک به اندازه یک امت ارزش داشتند تشبیه کرده اند که در نبود حقیقت در عصر یزید در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسیدند و افسانه شاهدان شهید شدند. این غزل به اشاره ای رمز گونه به خلقت انسان و حضرت آدم(ع) و ... دارد:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند                        گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت                              با من ره نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید                                  قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بند                      چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من او صلح افتاد                    صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله آن خندد شمع            آتش آ ن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد راز رخ اندیشه نقاب                تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

 

ما رمزدار بودن اشعار حافظ را قرین به صحت می دانیم و اینکه در این اشعار بعد از گشایش رمزهای آن مرثیه سرایی عرفانی برای امام حسین(ع) و کربلا صورت گرفته است نیز قابل اثبات است و لذا می توان نتیجه گرفت حافظ نیز مرثیه سرای خاندان اهل بیت را در کنار دریای اشعار عرفانی دیگر خود به صورت رمز و راز سروده است و بسیاری از حافظ شناسان بر این مهّم تأکید کرده اند که این نوشتار را مجال پیگیری آن نیست و نیاز به مقاله ای دیگر است. یکی از استادان حافظ شناس من که حافظ شناس قهاری بود و خود دیوانی نظیر دیوان حافظ سروده بود آقای دکتر احمد عطاری رضوان ا... است که رمز و رازهای بسیاری را از شعرهای حافظ گشوده بوده که اگر مجالی به دست آید رازگشایی از اشعار حافظ را به نوشتار در خواهیم آورد ولی تا اینجا باور داریم که بخشی از غزلیات حافظ درباره خاندان اهل بیت و امام حسین(ع) سروده شده است مانند غزل ذیل که استاد محمد علی معلم آن را درباره حادثه کربلا می داند:

زان یار دلنوازم شکریست یا شکایت                    گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مرز بود و منت هر خدمتی که کرد                    یا رب مباد کسی را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه آب را آبی نمی دهد کس                    گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا                سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی                 جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود              از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود                    زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم                          یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست             کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم                     جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ                    قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

 

دیگر شاعران بزرگ دوران قاجار تا پهلوی

شاعران بزرگی در قرن سیزده وچهارده ظهور کردند که بسیاری از آن ها اشعاری که حاوی مدیحه سرایی درباره امام حسین(ع) می باشد را سروده اند. از جمله آن ها قاآنی، فرخی یزدی، ملا هادی سبزواری ، فروغی بسطامی، عطاء و ... بوده اند. به طور کلی می توان گفت که اکثر شاعران بنام در قرن سیزده و چهارده که به سبک قدیم شعر سروده اند هر کدام شعرهایی درباره خاندان اهل بیت به ویژه حادثه کربلا و امام حسین(ع) را در اشعار خود جای داده اند که ما به بیان نام و اشعار تنی چند از آن ها می پردازیم.

 

ادیب السلطنه سمیعی ملقب به عطا

وی ریاست انجمن ادبی فرهنگستان را بر عهده داشت و نوشته های بسیار دارد و دیوان اشعاری نیز از او باقی مانده است. در 1293 هجری قمری در رشت متولد شد و در 1373 از دنیا رفت. با آن که او پست های دولتی در دوره قاجار و پهلوی داشت امّا عشق و علاقه زیادی به خاندان اهل بیت از خود اظهار می کرد. یکی از شعرهای او درباره شهادت امام حسین(ع) به شرح ذیل است:

اندر آن ساعت که شد آغشته در خون پیکرش       شمر آمد چون اجل با خنجر کین بر سر

من نگویم کو چه کرد آنقدر شد کز ظلم شمر      در بهشت عدن گریان گشت چشم مادرش

با ا... آن افتادن و در خاک و خون غلتان شدن             آنقدر دشوار ننمودی که داغ اکبرش

آن سر انوار که در دامان احمد جای داشت          خولی بی دین چنان جا داد در خاکسترش

آن که با داور چنین خصمی نمود و کینه توخت    عذرخواهی چیست روز حشر پیش داورش؟

در مصاف جنگ چون از جور دشمن کشته شد        اکبر و عباس و عبدا... و عون و جعفرش

و اندر آن صحرای پر دشمن دگر باقی نماند         بهر یاری یک نفر زان جمله یار و یاورش

ذوالجناح عشق را تا پهنه میدان براند            وین چنین با دشمنان کینه ورز ارجوزه خواند[16]

کای ضلالت پیشگان فرزند پیغمبر منم                         قره العین بتول و زاده حیدر منم

گوشوار عرش یزدان قوت قلب علی                      آن که دایم بود در آغوش پیغمبر منم

دین منم ایمان منم دنیا منم عقبی منم                       معنی قرآن منم بگزیده داور منم

معنی طه منم والتین و الزیتون منم                     سدره و طوبی منم جنت منم کوثر منم

آن که پیش آستانش بهر تعظیم جلال               روز تا شب گشته پشت آسمان چنبر منم

روز محشر چون کنید آخر که خصمی می کنید     با من مظلوم چون خود شافع محشر منم

خلق را چون آورند آن روز از بهر حساب               دوست را آنجا جز او خصم را کیفر منم

بر رخ من می کشید از کینه تیغ کین چرا؟             سعی دارید از برای کشتنم چندین چرا

ملک الشعرای بهار

محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار که در سال 1263 هجری شمسی در مشهد متولد شد و ملک الشعرای دربار مظفر الدین شاه گردید و شش دوره نماینده مجلس بعد از مشروطه گردید. چند بار تبعید و زندانی شد. وی در سال1330 هجری شمسی در تهران در گذشت و آثار زیادی از او باقی مانده است. دیوان اشعار او شامل قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات، منظومه ها و ... می باشد و بیشتر از سی و سه قطعه شعر به صورت قصیده و غزلیات و ترجیحات و ... درباره امام حسین(ع) و حوادث کربلا سروده است که به بعضی از آن ها ذیلاً اشاره می شود:

ای فلک آل علی را از وطن آواره کردی         زان پس در کربلا شان بردی و بیچاره کردی

تاختی از وادی ایمن غزالان حرم را                     پس اسیر پنجه گرگان آدمخواره کردی

جسم پاک شیرمردان را نمودی پاره پاره           هم دل شیر خدا را زین مصیبت پاره کردی

گوشوار عرش رحمن را بریدی سر پس آنکه       دخترانش را زکین بی گوشوار و یاوه کردی

جبهه فرزند زهرا را زسنگ کین شکستی         تو مگر ای آسمان دل را زسنگ خاره کردی

تا کنی خورشید عصمت را به ابر کینه پنهان     دشت را زاعدای دین پر ثابت و سیاره کردی

جور ها کردی از اول در حق پاکان و لیکن                      در حق آل پیمبر جور را یکباره کردی

کودکی دیدی صغیر اندر میان گاهواره              چون کردی شرم و از کین قصد آن گهواره کردی

چاره می جستند در خاموشیِ آن طفل گریان       خود تو در یک لحظه از پیکان تیرش چاره کردی

سوختی از آتش کین خانه آل علی را                         و ایستادی بر سر آن آتش و نظاره کردی

                                 خانمان آل زهرا رفت بر باد جفایت

                            اُوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

آسمانا جز به کین آل پیغمبر نگشتی                           تا نگشتی آل زهرا را از این ره بر نگشتی

چون فکندی آتش کین در حریم آل یاسین                 زآه آتش بارشان چون شد خاکستر نگشتی

چون بدیدی مسلم اندر کوفه بی یار است و یاور        از چه رو او را در آن بی یاوری یاور نگشتی

چون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند راه را         از چه آن گم گشتگان را جانبی رهبر نگشتی

چون به زندان عبیدا... فتادند آن دو کودک            از چه رو غمخوار آن دو کودک مضطر نگشتی

چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی سر     از چه رو بی تن نگشتی از چه رو بی سر نگشتی

چون شدند آن کودکان از فرقت مادر گدازان               از چه رو برگرد آن طفلان بی مادر نگشتی

چون حسین بن علی با لشکر کین شد مقابل              از چه پشتیبان آن سلطان بی لشکر نگشتی

چون دچار موج غم شد کشتی آل محمد                     از چه رو ای زورق بیداد بی لنگر نگشتی

                                  خاندان آل زهرا رفت بر باد از جفایت

                               اوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

 

ملک الشعرای بهار شعر بلند دیگری که درباره عظمت امام حسین(ع) سروده است که بخشی از آن به شرح ذیل است:

...

راست گویی گل سوری به بر سرو بلند          که حسین است و به پیشش علی اصغر اوست      

پسر فاطمه سر خیل جوانان بهشت                        که بهشت آیتی از تازه رخ انور اوست

رخ زیباش بهشت است و قد موزونش               طوبی و خالش رضوان و لبش کوثر اوست

مهر او دار نعیم و کرمش نعمت او                      قهر او دار جحیم و سَخَطَش آذر اوست

برق پا سوخته ای بر اثر ناوک او                        چرخ بر گرد رخی در عقب لشگر اوست

رتبتش پیدا زاسرار( حسینُ مِنی ) است             به خدا کاین سخن از دو لب پیغمبر اوست  

او ز پیغمبر و پیغمبر ازوست آری                  بی سبب نیست که جبرئیل ستایشگر اوست

پدر و مادر و جدم به فدای پسری                      کاین جهان چاکر جد و پدر و مادر اوست

خامس آل عبا سبط دوم قطب سوم                    آن سپهری که فلک بنده نه اختر اوست

گشت در بزم ازل فانی فی ا... زآنرو                         تا ابد سرخ زصهبای فنا ساغر اوست                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        

در ره دین ز برادر در بگذشت وز پسر                      شاهد واقعه عباس و علی اکبر اوست

کِشت دین تشنه بُد و خون حسین آبش داد      این حدیث لب عطشان و دو چشم تر اوست

و ...

تابع روز نشد تن به مذلت بنداد                       این چنین باید بودن کسی ار چاکر اوست

گفتم این جامه بدان و زن که گفت آن استاد       دل آن ترک نه اندر خور سیمن  بر اوست

     

استاد شهریار

سید محمد حسین بهجت تبریزی متولد 1325 هجری در تبریز یک سال قبل از انقلاب مشروطه ایران به دنیا آمد. در چهارده سالگی اولین شعرش را به سبک شاعران قدرتمند قدیم سرود. مجموعه حیدر بابایه سلام که در جوانی سروده است از معروف ترین اشعار او به زبان ترکی است. او در سال 1366 شمسی جان به جا آفرین تسلیم کرد. شهریار به ائمه اطهار ارادت خاصی داشت و لذا اشعار فراوانی در مدح آن ها سروده است. شعری در مدح حضرت علی(ع) سروده که مشهورترین سروده های وی است و به گفته خودش در خواب به او الهام شده است که با این بیت آغاز می شود:

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را              که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

امّا وی مدیحه سرایی های عاشورایی فراوانی نیز دارد که اشعارش بسیار زیبا می باشد.

اشعار عاشورایی در عصر معاصر ویژگی های خاص خود را به دست آورده است که می توان از آنها موارد ذیل را نام برد:

الف ـ رثا : از دل های سوخته و عواطف شاعران سرچشمه می گیرد که ذکر نبودن یا به شهادت رسیدن محبوب، بر شمردن فضایل او ، تن دادن به تقدیر الهی و شکایت از ستم ظالمان در رثا سروده می شود.

ب ـ مدح : در شعرهای حسینی از اخلاص و عشق شاعر سرچشمه می گیرد و به منظور الگوسازی، نمادپردازی، تبلیغ روح مبارزه و آزادی خواهی سروده شده است. مدح در اشعار عاشوراییِ معاصر به قصد توجه به حاکمان و یا کسب منافع مادی برای شاعر نبوده است و عموماً از اخلاص و علاقه شاعر سرچشمه گرفته و امید به کسب ثواب اخروی در آن نهفته است.

ج ـ حماسه : حماسه که به قدرت و رزم آوری مجاهدان کربلا توجه خاص دارد و آن را با ارزش های معنوی برای نبردهای آن بزرگان آمیخته کرده است و همت های بلند و عظمت انگیزه های آن ها و روحیه قوی رزمندگان را مدّ نظر گرفته اند.

د ـ سوز و عاطفه : توجه دادن مردم به اوج لحظات احساسی در اشعار خود می باشد.

ه ـ عزّت و آزادگی : تسلیم نشدن در برابر فشار ظالمان و با افتخار به شهادت رسیدن است.

و ـ طرح دفاع از دین : در آن هدف انجام دستورات خداوند و رسیدن به قرب الهی است.

ز ـ جهانی و تاریخی بودن حرکت امام حسین(ع).

و ...

همه این موارد که امروز در اشعارِ عاشوراییِ شاعرانِ معاصر سروده می شود، مطابقت دارد با بخشی از همان اهدافی که حضرت سکینه(س) در بعد از حادثه کربلا تمام عمر خود را صرف برپایی آن نمود و بعد از موفقیت در آن، این باور را به دل زمان خود و تاریخ آینده مؤمنان در تاریخ تزریق کرد. استاد شهریار نیز در اشعار عاشورایی خود بسیاری از موارد فوق را رعایت کرده است.

به جامه های سیه کودکان کو دیدم                           دلم به یاد اسیران کربلا خون شد

به یاد تشنه لبان کنار فرات                                کنار چشم من از گریه رود کارون شد

چو بر حسین بگریی به حشر خندانی           هر آن دو دیده که نَگِریست سخت مغبون شد

و یکی از زیباترین مدح های عاشورایی که شهریار در رثای  امام حسین(ع) سروده است این قطعه است:

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین                       کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبه جوش به اشک شست دست             مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم           پیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافی ش نیست               اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

بس که مهملها رود منزل به منزل با شتاب        کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند           تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب              ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی       چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سر به قاچ زین نهاد این راه پیمای عراق        می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی                 خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا              با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلا است            هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند               عزّت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت       داوری بین با چه قومی به حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست و خون    دل تماشا کن چه رنگین سینه ها دارد حسین

ساز عشقست و به دل هر زخم پیکان زخمه ای   گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست اخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز                   با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا        جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار            کاندرین گوشه عزای بی ریا دارد حسین

 

تحول در شعر پارسی

در آخرین فصل از شعرگویی به زبان پارسی، انقلابی در شاعران به وقوع پیوست و آن حمله به چهارچوبه منظم شعر و قافیه بندی و عروض های آن بود. این تحول در شعر پارسی شاید وابسته به دو چیز باشد. یکی ورود این سبک از خارج مرزهای فرهنگ و ادبیات کهن پارسی یعنی غرب و اروپا و دیگری شرایط سیاسی حاکم بر ایران در انتهای دوره قاجار و حاکمیت سرکوب گرانه دوران حکومت پهلوی باشد. در بررسی عمیق تر درباره ظهور این سبک از شعر در اروپا نیز به وجود عنصر سرخوردگی و عقده های زیادی که در دل و عموم وجود داشته است واقف می شویم که این امر زمینه پیدایش گسترده شعر از چهارچوب گریخته است به ویژه وقتی می بینیم که بعد از دو جنگ جهانی اول و دوم که آثار مخرب ابدی برای اروپائیان بر جای گذاشت این سبک شیوع یافته است. شورش بر علیه همه چهارچوب ها و قاعده ها و گیرها در بیان نظرات و عقده هایی که دیگر فراتر از تقیّد بود آغاز شد. بخصوص که همراه آن همه شداید که باید بیرون می ریخت و نمی توانست در محدوده بماند. آسیب های روانی حاصل از شرایط نیز که به اگو و سوپر اگوی فرد و جامعه وارد شده بود نیز به بیرون راه پیدا کرد و بیماران زیادی طغیان درون را در کلام بی قید همچون تیری بی هدف به میان جامعه رها کردند. همین شرایط که برای غربی ها به وجود آمده بود برای شاعران نوگرای ایران نیز حاصل شده بود. بسیاری از محققین در چرایی پیدایش این سبک در ایران اعلام می دارند که شکست انقلاب مشروطه، و جنبش جنگل، تأسیس جمهوری سرخ جنگل و سپس کودتای 28 مرداد سال 1332 و سقوط دولت مصدق و سرخوردگی های شدید آن عامل مهمی در گسترش شعر نو بوده است. هر چند که قبل از این یعنی در دوره رضاخان سرکوب های فراوان دیگر وجود داشت و از همان زمان ها گرایش به فریاد و اعتراض ادبی بی قاعده به وجود آمده بود. در غرب اگر چه شروع شعر ضد مدرنیسم از آمریکا بود، امّا رواج و گسترش آن در اروپا کامل شد و نویسندگان پسانوگرا ظهور کردند. ابتدا آلن گینز برگ با انتشار کتاب زوزه در سال 1956 میلادی این سبک ادبیات را ارائه داد که واکنش های منفی زیادی را به همراه آورد. سپس نویسندگانی مانند رابرت کریلی، لئوناردو کوهن، و ... آن را در اروپا گسترش دادند. ویژگی های این نوع شعر در اروپا ساختار شکنی، معناگریزی، نگاه متفاوت، چندصدایی، بروز حالات روانی در تصویر سازی ذهن اسکیزوفرنی، جدال با سنت، ساختار نامتمرکز شک اندیش، ذهن گرایی یا تجریدگرایی،تکرار، دو پهلویی و ... می باشد این بی چهارچوبی شعر اگر چه در ایران در ابتدا به شکل اروپایی اش ظاهر نشد امّا بسیاری از موارد بالا را با خود داشت. اشعار نیما یوشیج که برگرفته از شرایط تلخ اواخر قاجار و ابتدای ظهور رضاشاه بخصوص در گیلان بود با کتاب شعر افسانه که ساختارشکنی در آن نمایان بود بیرون داده شد. نیما یوشیج تفکر چپ گرایانه مارکسیستی داشت و شرایط سخت اقتصادی و بی کاری او، اشعارش را تحت تأثیر قرار می داد. به هر تقدیر شروع شعر نو را با اشعار نیما معین کرده اند. اگر چه بعضی ها معتقدند که رجوع به شعر نو قبل از نیما توسط کسانی دیگر آغاز شده بوده است. مشهورترین شاعران شعر نو بعد از نیما افرادی نظیر: احمد شاملو، سهراب سپهری، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری و ... بوده اند. شعر نو که نتیجه شرایط اجتماعی ، فردی ، روحی و روانی نیما یوشیج بوده است گسترش یافت و در قالب های سبک خود، دچار تحولات مختلفی گردید و چندین مدل شعر نو از آن منشعب شد. اگر چه این سبک شعر در آن دوران با مخالفت شاعران پارسی گوی به سبک قدیم از جمله ملک الشعرای بهار رو برو شد امّا دیگر تیری از کمان رها شده بود. بخصوص که الگوی اروپایی و غربی آن نیز وجود داشت و غرب زدگی در ادبیات معاصر ایران به ویژه دوران پهلوی بسیار گسترده گردیده بود. به هر حال تحولات در شعر نو را می توان به این صورت تقسیم بندی کرد:

شعر نو نیمایی، شعر سفید، شعر حجم، شعر موج نود [17]، شعر ناب، شعرهای نگاره ای، شعرهای پست مدرن، شعرهای دهه های مختلف، شعر فرا شعری و ...  .

شعر نیمایی وزن عروضی دارد امّا جای قافیه ها در آن مشخص نیست و اشعار اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، و ... از آن پیروی می کند.

شعر سپید هر چند آهنگین است امّا وزن و عروضی ندارد و جای قافیه ها در آن مشخص نیست که خیلی از شاعران نیمایی به شعر سفید هم شعر سروده اند مانند شاملو.

شعر موج نو، نه قافیه دارد و نه وزن و فرق آن با نثر در تخیل شعری است.

شعر انتزاعی که چیزی فی ما بین شعر سپید و شعر موج نو است و آن را شعر آزاد نیز        می نامند که نثر است و تحت هیچ قاعده ای نیست و مرزبندی شفاف علمی ندارد.

با ظهور شعر نو در ابتدا شاعران زبردستی نظیر شاملو، اخوان ثالث و ... به آن گرایش پیدا کردند که هر کدام از آن ها به مانند نیما، شوریده و تحت تأثیر شرایط سیاسی و فردی خود بودند و گرایش های چپ گرایانه نیز در آن ها دیده می شود. اخوان ثالث، ملی گرایی افراطی و عرب ستیزی شدید داشت و تحت تأثیر کودتای 28 مرداد سال 1332 شعر زمستان، مشهورترین شعر خود را سروده است و به سال 1334 آن را انتشار داد. احمد شاملو نیز که بیشتر به سبک شعر سفید به تقلید از سبک فرانسوی آن شعر می سروده است و آرمانگری در شاعران را در نهایت امر به آنارشی گری متهم ساخت.[18] او فردوسی و سعدی را سخت نکوهش کرده است و معتقد بود که ضحاک در شاهنامه فردوسی تحت ستم فردوسی قرار گرفته و ضحاک مردی انقلابی بوده است[19] و مارهای روی دوش ضحاک را فردوسی نصب کرده است. در هر حال در ظهور شعر نو به دلیل شرایط تاریخی خاصی که در آن ایام بر ایران حاکم بوده است، هم حکومت پهلوی و هم شاعران ساختار شکن، با وجود زبر دستی و توانایی شان هر دو به سوی یک هدف حرکت می کردند و آن مبارزه با مفاخر فرهنگی دینی ایران و در کنار آن میل شدید به غرب گرایی و باز کردن راه حضور فرهنگ اروپایی به ایران بوده است . لذا ما می بینم که شاملو از نوشتن سناریو برای فیلم های مختلف تا ترجمه کتب بسیاری از نویسندگان غربی و ... فعالیت می کند. فروغ فرخ زاد به زیبایی بسیار در اشعارش نوعی فمنیسم را که به آزادی زنان از ستم مردان منجر شود را می سراید.[20] سه مجموعه شعری او به نام های اسیر، دیوار و عصیان در هنگام چاپ با اعتراض عمومی رو به رو شد. او احوال و احساسات زنانه خود را به همراه اندوه و تنهایی و ناامیدی نشر            می دهد.[21] مسلم بود که در ظهور شعر نو شاعران سبک فوق نه تنها به سوی مدیحه سرایی عاشورایی روی نیآوردند، بلکه با کمک رژیم حاکم و اشعارشان، سدّی در برابر آن ایجاد کردند. امّا این وضعیت چندین دهه بیشتر تاب نیآورد و به تدریج از میان شاعران شعر نو گو بزرگان مسلط بر ادبیات پارسی و باطبع شاعرانه قوی و زیبا ظهور کردند که زیباترین اشعار را به سبک انواع مختلف شعر نو درباره امام حسین(ع) و مدیحه سرایی عاشورا سرودند و الحق که در این راه غوغا کردند. ما می توانیم اسامی بسیاری زیادی از این دست شاعران را با شعرهای زیبایشان در این نوشتار بیاوریم امّا به دلیل طولانی شدن این کتاب فقط به ذکر نام تعدادی از آن ها و نوشتن اشعار تنی چند از آنان اکتفا می کنیم.

 علی معلم، فرید(قادر طهماسبی)، ضیاء الدین شفیعی، سید حسن حسینی، ساعد باقری، محمد علی بهمنی، نادر بختیاری، علیرضا بدیع، فاضل نظری، علی اکبر لطفیان، عبدالجبار کاکایی، علیرضا قزوه، طاهره صفارزاده، قیصر امین پور، موسوی گرمارودی، پرویز خرسند، حمید سبزواری و صدها شاعر دیگر یکی بعد از دیگری در عرصه شعر نو ظهور کرده اند و در معنویت حادثه کربلا و امام حسین(ع) و یاران با وفای وی شعرها سروده اند.

 اینک به اشعار تنی چند از آنان در مرثیه سرایی کربلا رجوع می کنیم.

 

 محمد علی بهمنی

او شاعر و غزل سرایی است که به سبک شعر نیمایی سروده های فراوانی دارد. او را دارای سبک غزل مدرن می دانند و متولد سال 1321 شهر اندیمشک ، امّا اصالتاً تهرانی است. اکنون 78 سال عمر دارد و با فریدون مشیری همکار بوده است. متنِ شعرِ خوانندهِ معروف به نام حبیب به نام خرچنگ های مردابی از سروده های بهمنی است. او را به عنوان برترین غزل سرای ایران در سال 1378 برگزیدند. مجموعه شعرهای باغ لاله، گاهی دلم برای خودم تنگ می شود، دهاتی و ... از اوست. او غزل را به سبک پست مدرن می سراید و شعرهای زیادی درباره وصف امام حسین(ع) سروده است که به بعضی از آن ها ذیلاً اشاره می شود:

تا گلو گریه کند بعض فراهم شده است          چشم ها بس که مطهر شده زمزم شده است

نه فقط شاعر این شعر عزا پوشیده است           واژه هایش همه همرنگ محرم شده است

ظهر داغی است عطش ریزی روحم پیداست         از سرم سایه طوبی نفسی کم شده است

هر که دارد هوش نه عطشش بسم ا...           راه عشق است و بدین قاعده ملزم شده است

سوگواران شما مرثیه خوان خویشاند             بی سبب نیست که عالم همه ماتم شده است

من ملک بودم و فردوس برین می داند         این ملک شور که را داشت که آدم شده است

من نه مداحم و نه مرثیه سازم امّا                    سر فراز آنکه به توفان شما خم شده است

در جای دیگر در یک دو بیتی می نویسد:

دلم می خواست خاکم کربلا بود                                   و یا خاک شما در خاک ما بود

سرم قابل نبود اما دل من                                            همیشه بر سر آن نیزه ها بود        

بهمنی حادثه کربلا را همسفر تاریخ و در طول زمان جاویدان می داند:

نتوان گفت که این قافله وا می ماند                     خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی                این سفر همراه تاریخ به جا می ماند

دانه و دام در این راه فراوان امّا                               مرغ دل سیر زهر دام رها می ماند

می رسیم آخر و افسانه وا ماندن ما                       همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

بی صداتر زسکوتیم ولی گاه خروش                     نعره ماست که در گوش شما می ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما                     مرد در هر چه ستم هر چه بلا می ماند

       

قیصر امین پور

قیصر امین پور در سال 1338 در خوزستان به دنیا آمد. او را یکی از تأثیر گذارترین شاعران مرد، در دوره انقلاب اسلامی می دانند. این شعر زیبا و مشهور از اوست:

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود         گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی بساط عیش خودش جور می شود                     گاهی دگر تهیه به دستور می شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه                          گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است                       گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست                  گاهی تمام شهر گدای تو می شود

گاهی دلم برای خنده تنگ می شود                     گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت                    گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

       

قیصر امین پور درباره امام حسین(ع) شعرهای خوبی سروده است از جمله شعر ذیل:

چو از جان پیش پای عشق سر داد                              سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی                                          عجب نبود زنی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند                                        نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشم ها در خون نشینند                                   چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی سر و سامانی عشق                                      به روی نیزه سرگردانی عشق

زدست عشق در عالم هیاهوست                                      تمام فتنه ها زیر سر اوست

فاضل نظری

فاضل نظری یکی از شاعران جوان معاصر است که در سرودن شعر لطافت فراوانی را به کار برده است. وی درباره عاشورا و امام حسین(ع) چنین سروده است:

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش                      به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

ز دور دست سواران دوباره می آیند                         که بگذرند به اسبان خویش از رویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم                        که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگ تر از امتحان ابراهیم                         کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

تشنه است کنارش کسی که می گرید                 کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست                 که این غریب نهاده است سر به زانویش

کسی در آن طرف دشت های نه معلوم است                کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش                   نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است          عجب که کوه زماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شد چون نسیم سرگردان          که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری                به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

محمد علی معلم

محمد علی معلم دامغانی متولد سال 1330 هجری شمسی و برگزیده جشنواره بین المللی شعر فجر است. وی زمانی به ریاست فرهنگستان هنر انتخاب گردید که از وی مجموعه شعری به نام رجعت سرخ که در سال 1360 به چاپ رسید موجود است. او را شاعر دوره اول انقلاب اسلامی لقب داده اند. بسیاری از شعرهای او را خوانندگان و مدیحه سرایان به اجرا در آورده اند که بعضی از آن ها به صورت ذیل است:

ببار ای بارون ببار                                                       با دلم گریه کن خون ببار   

در شب های تیره چو زلف یار                                          بهر لیلی چون مجنون ببار                           

دلا خون شو خون ببار                                                 بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لب ها سرخ یار                                                   به یاد عاشقان این دیار

به کام عاشقان بی مزار                                                    ای بارون ببار ای بارون

با دلم گریه کن خون ببار                                         در شب های تیره چون زلف یار

بهر لیلی و مجنون ببار                                   ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار                                             ماه رو دادن به شب های تار

ای بارون ببار ای بارون ببار                                   با دلم گریه کن خون ببار ای بارون

 

شعر مشهور او درباره کربلا در کتاب های مدارس نیز آمده است.

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است           این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است

شبگیر غم بود و شبیخون بلا بود                              هر روز عاشورا و هر جا کربلا بود

قابیلیان بر قامت شب می تنیدند                                هابیلیان بوی قیامت می شنیدند

جان از سکوت سرد شب دلگیر می شد                         دل در رکاب آرزوها پیر می شد

دیدم شبان خفته را تب دار دیدم                             بر خفته ی شب شبرویی بیدار دیدم

مردی صفای صحبت آیینه دیده                                از روزن شب شوکت دیرینه دیده

مردی حوادث پایمال همت او                                        عالم ثناگوی جلال همت او

مردی نهان با روح هم پیمان نشسته                      مردی به رنگ نوح در طوفان نشسته

مردی به مردی دشنه بر بیداد بسته                              در خامشی ها قامت فریاد بسته

مردی تذرو[22] کشته را پرواز داده                                      اسلام را در خامشی آواز داده

کای عالمی آشفته چند آشفتن تو                            گیتی فسرد از فتنه تا کی خفتن تو

ابر و نباریدن چه رنگ است این چه رنگ است      تیغ و نبریدن چه ننگ است این چه ننگ است

یاد اُحد یاد بزرگی ها که کردیم                              آن پهلوانی ها سترگی ها که کردیم

شبگیر ما در روز خیبر یاد بادا                                      قهر خدا در خشم حیدر یاد بادا

 

 

شعر دیگری در حماسه عاشورا :

شید و شفق را چون صدف دیدم                            خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه آری این چنین است                 خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

بر صخره از سیب زنخ بر می توان دید                   خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید

در جام من بیشتر کن ساقی امشب                          با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

و ...

بی درد مردم ما خدا بی درد مردم                                  نامرد مردم ما خدا نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پا بودیم                             زینب اسیری رفت و ما بر جا بودیم

از دست ما ریگ صحرا نطع[23] کردند                              دست علمدار خدا را قطع کردند

نو باوه گان مصطفی را سر بریدند                                مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم                             زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه گان ننگ سلامت ماند بر ما                     تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید              بر خشک چوب نیزه ما گل کرد خورشید

از این دست اشعار در دیوان شعری محمد علی معلم دامغانی بسیار دیده می شود

 

استاد ابوالقاسم حسینخانی

دیگر از شاعران و مدیحه سرایان در رثای حضرت حسین ابن علی(ع) شاعر انقلابی جمهوری اسلامی، آقای حسینخانی است. دهها سال قبل از انقلاب، انقلابیون حماسه عاشورایی امام حسین(ع) را به عنوان پیشوای مبارزه بر علیه ظلم برای نهضت خودشان به صورت الگو مطرح می کردند و این شیوه بعد از انقلاب نیز برای مدافعان انقلاب یک اصل بسیار مهّم بود. لذا شاعران حمایت کننده این نهضت ها حماسه حسینی را با شور انقلابی ترکیب می کنند و نثرها و شعرهای زیادی را تولید نموده اند. ما دو نمونه از این اشعار یکی شعری که بعد از انقلاب و در رابطه با جنگ ایران و عراق سروده شده است و یکی  قبل از انقلاب که به صورت نثر تدوین گردیده را برای خوانندگان ارائه می دهیم. نمونه شعر بعد از انقلاب را از استاد ابوالقاسم حسینخانی برگزیده ایم.

از اشعار معروف وی می توان به شعر جاده و اسب مهیا است، اشاره کرد.

جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

ایستاده است به تفسیر قیامت زینب

آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم

خاک در خون خدا می شکفد می بالد

آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم

تیغ در معرکه می افتد و بر می خیزد

رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم

دست عباس به خونخواهی آب آمده است

آتش معرکه برپاست بیا تا بریم

از سراشیبی تردید اگر برگردیم

عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم

زره از موج بپوشیم ردا از توفان

راه ما از دل دریاست بیا تا برویم

کاش ای کاش که دنیای عطش می فهمید

آب مهریه زهراست بیا تا برویم

چیزی از راه نمانده است چرا برگردیم

آخر راه همین جاست بیا تا برویم

فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت

تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم

 

پرویز خرسند

پرویز خرسند نویسنده و ادیب انقلابی دوران قبل از انقلاب به شمار می رود. او متولد 1319 مشهد است که پس از انقلاب سردبیر هفته نامه سروش بود. او از دوستان نزدیک دکتر علی شریعتی مزینانی شخصیت انقلابی اسلامی و مدبر اجتماعی و نویسنده زبر دست سالهای قبل انقلاب بود. دکتر شریعتی از پرویز خرسند تقاضا کرده بود که آثار او را اصلاح کند. دکتر شریعتی معلم شهید انقلاب که در سال 1356 به شهادت رسید توجه خاص به پرویز خرسند داشت و بعضی از آثار او را برتر از اشعار شاملو می دانست. بعد از انقلاب کتابی از خرسند چاپ شد که سبکی میان نثر و شعر نو بود. دیگر کتاب های او برزیگران دشت خون، آن جا که حق پیروز است، مرثیه ای که ناسروده ماند، شهید همه اعصار و ...             می باشد. او اثری دارد به نام هابیل و قابیل که آن را در صبح عاشورای سال 1350 نوشته است و خودش در حسینیه ارشاد آن را در حضور دکتر شریعتی قرائت کرده است و دکتر شریعتی در یکی از سخنرانی هایش این سروده انقلابی رثایی را به شدّت مورد تشویق قرار داد. نوار سروده هابیل و قابیل با آهنگ زیبای فیلم باراباس تدوین شد و در سال های قبل از انقلاب در بین دانشجویان و مسلمانان انقلابی دست به دست می گردید و اثر زیادی در بسیج مردم بر علیه حکومت پهلوی داشت اینک به متن این سروده توجه کنید.

بر صفیر اولین تازیانه ای که فرا رفت و فرو آمد و بر پوست لختمان خطی از خون کشید، کدامین گوش گواهی داد؟ بر آذرخش اولین شمشیری که فرا رفت و فرو آمد و فریاد سرخ رگانمان را به آسمان افشاند کدامین چشم گواهی داد؟ بر رویش اولین دیوارهای زندان و پیوستن اولین دانه های زنجیر و ثقل سهمگین اولین غل و و یوغ، و بر ظلمت غلیظ سیاهچال، خانه قرنهامان، کدامین دل گواهی داد؟ بر اولین شب گرسنگی مان که گرسنگی تا تاقمان می برد، کدامین انسان گواهی داد؟ و کدامین تشنگی شناخته گواه اولین قطره مرگی بود که در دهان آبخوانمان چکاندند و پس از آن کدامین گوش هجوم تازیانه ها را شنید و کدامین چشم برق شمشیرها را دید؟ و کدامین دل در ظلمت زندان هامان گرفت و چه کسی بر گرسنگی و تشنگی همیشه مان گواهی داد؟ هیچکس و هیچکس. نه هیچ گوشی و چشمی و نه هیچ قلبی. که ما همه یک تن بودیم که تازیانه می خوردیم. در برق شمشیرها می شکافتیم و در ظلمت خیس زندان ها می پوسیدیم. و جز ما که بود که طعم تازیانه را چشیده باشد و درد شمشیر را کشیده باشد و ظلمت زندان مان را لمس کرده باشد و در گرسنگی و تشنگی مان مچاله شده باشد؟ و در کدام دادگاه متهمی می تواند به نفع خود شهادت دهد؟

این بود که بی هیچ دلیل و مدرکی، و بی هیچ شاهدی، و حتی بی هیچ دادگاهی، محکوم بودیم.و بی یافتن مدافعی تازیانه می خوردیم؛ شکنجه می شدیم و در فواره خونمان وضو می گرفتیم و بر سجاده مظلومیت سرخمان سر می نهادیم و شهیدی را آه می کشیدیم. آه!

در دادگاهی به وسعت زمین و عمق خاک و بلندی آسمان، نگاه شهید خوانمان در افق آینده می دوید که در دوسومان صف بلند قربانیان بود. و فرا پشتمان جلادان برادر، برادرانی جلاد، قابیلان.

ما چوپان زادگان، بی فرشی جز زمین و بی رو اندازی جز آسمان، که مظلومیت معصوم گوسفندان را در سبزِ دشت ها پاسخ می جستیم، اولین بار در جان پدر، نخستین چوپان، هابیل، به سنگ کینه اولین حاکم، اولین ارباب، اولین برادر، قابیل، در هم شکستیم و مغزمان در فواره خونمان به خاک ریخت.

در طپش امید کمرنگ قلب پدر گفتیم: باشد. فواره رگانمان آسمان، و سرخ خونمان، زمین را به گواهی خواهی خواهد خواند و زمانه از خاکمان بر خواهد گرفت. امّا هنوز امیدمان را مزمزه نکرده بودیم که زمین تشنه، خونمان را نوشید و فراموشمان کرد. و آسمان در امواج  بال کلاغان سیاه شد و سرخِ رگانمان را از یاد برد.

باز گفتیم باشد. شب خواهد مرد، روز خواهد شکفت، و جهان پیکر در خون شکسته مان ر خواهد دید. اما هنوز امید دوباره مان را مزمزه نکرده بودیم که کلاغان، قاتل را گورکنی و پنهان کاری آموختند و اخرین مدرک مظلومیتمان نیز همچون خون سرخمان در دهان تاریک خاک گم شد.

آنک آن "ما" ی مقتول! "ما" ی مظلوم! در بستر سرخ فرو خفته خون مان. زمان! عصمت خونمان را گواهی ده! و بر مظلومیت مان حکم بران! و زمان خاموش، که در حکومت قابیلیان بود و ما بی هیچ دلیل و شاهدی محکوم همیشه بودیم.

اینک"ما" در خون شکسته و در خاک خفته در دادگاه زمانه قابیل ، جز کلاغان ـ که بوی خاک و خون تازه می دهند ـ چه گواهیمان هست؟ و کیست که بوی خاک را دلیل عصمت مان بشناسد و رنگ خونمان را بر بال سیاه کلاغان دریابد؟ ما را چگونه به یاد آورند که در خاکمان پنهان کرده اند و دارها برچیده، خون ها شسته اند؟ کلاغان، این قاصدان شب و سرما و زمستان، تنها شاهدان اولین کشتار ما بودند و اولین گور سازان ما. کلاغان، این راویان قصه های دروغ، قابیل را آموختند که پیکر پریشان به خون خفته مان را که پرچم رسوایی قاتل بود، در دل خاک تیره پنهان کند و مظلومیت پر خونمان را از صفحه ذهن ها بشوید.

چنین شد که فرزندان مظلوم بر سفره ظالم نشستند و بستگان مقتول به خدمت قاتل در آمدند و کلاغان با همه سیاهکاری شان بر بام کبوتران قاصد نشستند و با قار قار دروغشان، روزداران را به شب بردند، زمینِ تشنه چنان خونمان را نوشید که پنداشتی خونی از ما نرفته است. و پرواز کلاغان چنان دیر پایید که وجودمان فراموشش شد. آنگاه ما ماندیم؛ مظلومیتی مدفون و شاهدانی همجنس قاتل.

قابیل در پی « داشتن »، برادر کشت و برای بیشتر داشتن به دستیاری کلاغان، هابیل را چون میوه ای کاشت و از دانه قتل، میوه حکومت چید. پس از آن، قتل، مذهب قابیل شد، که حکومت بهشتش بود و در هر لحظه هابیلی یافت و به خاک نشاند تا غرفه ای از بهشتش را باز خرد. هابیلی از پی هابیل به خاک می افتاد و با دهان خاک بلعیده می شد تا جنگل حکومت قابیل انبوه تر شود و نشیمن گاه کلاغان، وسیع تر. هابیل ها بذر می شدند و هابیلیان زمین را به وسوسه کلاغان، زمین را شیار می کردند و بذر جان پدر را به خاک می سپردند، که دانسته و ندانسته جنگل قابیل را وسعت و قدرت بخشند.

جنگل وسیع و وسیع تر شد و جمع کلاغان انبوه و انبوه تر، و شب غلیظ و غلیظ تر، و قانون جنگل چنان دیر ماند که تقدس یافت و قتل عام، مشیت الهی نام گرفت. کدامین خورشید می توانست شبی چنین غلیظ را بشوید؟ و کدامین حقیقت می توانست در هجوم بی رحم دروغ سر بر افرازد؟

هر از چندی چوپانی به دور کردن گوسفندان از کنام گرگان می آمد و نام هابیل را در هی هی آرامش بر آستانه جنگل می ریخت اما هنوز گل کینی نشکفته بر دار کینه قابیل آونگ می شد و گوسفندانش به بوی علف فریبی تازه، راهی   سلاخ خانه ها می شدند.

آخرین چوپان، شوریده بر هرچه دار و صلیب، نام هابیل را چنان بر پیشانی جنگل کوفت که از شاخه شاخه جنگل حاکم، خون همیشه تازه مظلوم چکه کرد و نام جهاد، خواب درختان را آشفت و میوه قدرت را در آستانه رسیدن، ترکاند و شهید خوانان به مشهد خویش نشست.

آب در لانه ی موران افتاد و از هر روزنی قابیلی سر بر کرد: کیست که هابیل را می خواند و در هوای جهاد، گوسفندان را شیر می خواهد و شاهد و شهادت می طلبد؟

قابیل می داند که با پوشاندن مدارک جرم و پاک کردن نام هابیل و به فراموشی سپردن یادش، حکومت خویش را تثبیت کرده است. قابیل می داند که تا وقتی نام و یاد هابیل در خاطره ای نوزد، بهار قدرت او پربار خواهد ماند. اما اگر نام هابیل بر ذهنی بگذرد و یادش در خاطره ای بوزد، از او جز خاکستری پر بار نفرت و نفرین نخواهد ماند. و کیست که بتواند پس از این همه قرن نام هابیل را بر خاطه ای بگذراند؟ دادگاه زمانه به نفع هابیل شاهدی نمی یابد. این را کلاغان بر پیشانی شب نوشته اند ...

حق با قابیل بود که چنان آسوده خفته بود و خواب راحت قابیلیان جاودانه بود، اگر گواهی بر نمی خاست. زمان، شبی همیشه بود اگر شاهدی بر نمی خاست. و کودکانمان خوراک همیشه کلاغان و کرکسان و دخترانمان لقمه همیشه بازار برده فروشان و پسرانمان برده همیشه اربابان و ما همه، محکومان همیشه فراموش حاکمیت قابیل، اگر شهیدی بر            نمی خاست.

امّا برخاست. قامتی همتای کینه ما، نگاهی به وسعت آرزوهای ما، تن پوشی به رنگ خون ما، و فریادی به قدرت نفرت ما. در مشهد خونین ما، شهیدی چون او می بایست که عمق زخممان را بداند و وسعت رنجمان را بشناسد و اوج آرزوهامان را دریابد و در لحظه لحظه ما شکنجه شده باشد تا در دادگاه زمانه چنان به محکوم کردن دژخیمان بایستد که هیچ قابیلی در هیچ لحظه ای از زمان ایستاده نماند.

او که ذره ذره رنجمان را از لحظه لحظه زمان گرفته بود، دیشب (شب عاشورا) به مشهد خویش ایستاد و امیدمان را در فریادش خواند که: سخن از پیکاری پر بیم و امید شکست و پیروزی نیست، که اصلاً پیکاری نیست، صحرای محشر است و هنگامه داوری. هر که به جنگیدن آمده است و به امید غنیمت، سرخویش گیرد و در ظلمت شب جان تاریک خویش برهاند. فردا در گسترده ترین دامن خاک و گشاده ترین چشم آسمان، هر تن، رنج قرن ها را پذیره می شود و خون درد خویش را که درد قرن هاست به چشم زمان می پاشد. فردا سخن از چگونه کشتن نیست، سخن از چگونه کشته شدن است،. فردا سخن از چه گرفتن نیست، سخن از همه چیز دادن است. فردا هنگامه خوبتر مردن است.

آنان که گرسنگی را با ذره ذره پوستشان نچشیده اند، آنان که تشنگی را با تمام جانشان له له نزده اند، آنان که تازیانه را در شط سرخ خون خویش شناور ندیده اند، آنان که مرگ را در قلب خویش نتپیده اند، آنان که در لحظه لحظه رنج آدم شریک نبوده اند، آنان که خویش را در بلندترین قله رنج آدمی، به انسان نبخشیده اند، آنان که در خویشند و برای خویش  می زیند، سر خود گیرند و جان تاریک خود برهانند. که فردا روز بی خویشی است و روز انفجار خود، بر معبر فرو بسته زمان. فردا نمایشگر رنجی است که بر انسان رفته است و   می رود و این نه رنجی است که هر جانی تاب آورد. فردا روز شهادت است و قیامت. شهیدان بمانند که شکستن را می توانند.

اینک، امروز، محشر عاشورا. اولین و آخرین دادگاهی که به رسوا کردن و محکوم کردن ایستاده است. اینک کربلا جایی که هابیلان تمامی قرن ها در پیکر حسین بلند و بلندتر می ایستند تا در پنهان ترین زوایای خاک نیز قامت انسان را بتوانند دید. و آن همه یکبار دیگر در پیکر حسین می شکنند و در قطره قطره خون حسین می چکند تا عصمت سرخ انسان را برافرازند و قابیلان را در پناهگاه بال کلاغان رسوا کنند. حسین تمامی خانواده اش را به شهادت خوانده است و تمامی یارانش را.

در پیکر جوانش، جوانی درهم شکسته مان را می گوید. و در گلوی بریده کودکش، کودکان گلو بریده مان را بر دست می گیرد. در کربلا، هر که با حسین آمده است شهید است، با تمامی معنای این کلمه. همه حافظان قرآن و خوبتر مردانِ همه میدان ها. هر که پیش می آید، همه به نامش می خوانند که می شناسندش و از شکستنش هراس دارند، که می دانند هر ضربه ای که فرود آرند، نه به پیکر دشمن، که بر جان خویش کوفته اند.

در فریاد مردی فریاد می کشند که اینک معلم ما، و معلم کودکان ما! و در فریاد مردی دیگر فریاد بر می آورند که با کشتن او زنانمان را بر خویش حرام می کنیم، که او حلال کننده ماست.

حسین، سند از پی سند بیرون می کشد و در دادگاهی که باید حاکمان را به محاکمه کشید و قتل پنهان قرن ها را پرده درید، جز گوشت و خون آدمک چه سندی می توان داشت؟ حسین هزاران نفر را می راند و دست یاریشان را باز پس می زند که سخن از جنگیدن نیست. فریادی رسواگر است و خونی، خون هابیلان قرن ها. حسین همه را می راند که مردی مرد می خواهد. مردی که بتواند به جای هزاران هزار مرد رنج ببرد و فریاد کینشان را شعله ور کند و به جای آن همه بمیرد.

حسین، فرزند و برادر و خواهر و همه و همه را به کوره می فرستد و تا پخته شدن درنگ می کند. آنگاه پیش می رود، دست می یازد و پیکر مردی از خویش را بر می گیرد. سرخ پیروز به گونه هایش می دود، چشمانش برق می زند. چرا که در دفاع از رنجبران قرن ها، سند گوشت و خون یارانش را همچنان بر می دارد که می خواست؛ گوشت و پوست و استخوان تکه تکه شده با پوششی از سرخ داغ رسواگر؛ این است آنچه که می جست و برای دفاع از مظلومان قرن ها لازم داشت.

اینک سند رسوایی حاکم، قابیل، قاتل، ظالم.

ای حاکم! ای قابیل! اینک این خون کودک شش ماهه ام. خون همه کودکانی که قرن هاتان را رنگین کرده است.

ای حاکم! ای قابیل! اینک این قطعه قطعه پیکر برادرم. پیکر برادرانی که پله پله قرن ها بر رفتنتان بود.

ای حاکم! ای قابیل! این معلم پیرم مظهر معلمانی که در ایثار خون آگاه خویش، پرچم استحمارتان را فرو کشیدند.

ای حاکم! ای قابیل! اینک این دهان فرو کوفته مؤذنم، مظهر تمام لبان شهادت گویی که فرو کوفتید.

ای حاکم! ای قابیل! این لبان تشنه مان، بازتاب عطش قرن هایی که بر جانمان ریختید.

ای حاکم! ای قابیل! این پیکر پاره پاره ام و اینک پشتم، زخم کهنه انبان کشی های نان، بازگوی سفره خالی، که مزد بیگاری هایمان دادید.

و اینک این من، این فرزندم، این برادرم، این دوستم، هر تکه شان تکه ای از جان هابیل، بریدید  و بر حلقوم کلاغانتان سپردید که سفره فریبتان را پهن تر بگسترید. 

اینک این"ما"، همه به تمامی واژه خونِ "نه"، "نه" ای بر پیشانی تو: ای قابیل! ای حاکم! "نه" ای بر پیشانی تمامی اعصار.

اینک این"ما" رسواگر و پرده در، دیگر بار یاران برخاستنتان هست؟

ای زمان! آیا هنوز حاکمشان می شناسی؟ ـ هر چند که حاکمند.

ای زمان! تو را زبان" گفتن" نیست یا مرا گوش" شنیدن"؟ و گرنه چرا چنین؟!

 

موسوی گرما رودی

موسوی گرمارودی متولد 1320 هجری شمسی در محله چهار مردان قم می باشد. وی نویسنده، شاعر و حافظ پژوه و برگزیده در جشنواره بین المللی شعر فجر در بخش آیینی است. دارای دکترای ادبیات فارسی بوده و فعالیت های هنری فراوانی انجام داده است. او را یکی از حافظ شناسان متبحر شناخته اند و در سبک شعر نو به شیوه شعر سفید اشعار زیبایی را سروده است. او نه کتاب شعری از خود به چاپ رسانده است. عبور، در سایه سار نخل، چمن لاله، دستچین، باران اخم، خط خون و ... از جمله آن ها است. او کلیه غزل های حافظ را به صورت صوتی اجرا کرده است. او درباره مرثیه سرایی برای امام حسین(ع) یکی از بهترین اشعار در عصر حاضر را سروده است که واژه های نوین و بدیع درباره آن سرور آزادگان در آن بکار برده است و دشمن او یزید و ظالمان همراه او را خلط کثیفی می داند که در دستمال ستم تف شده اند ذیلاً به این شعر زیبا توجه فرمائید:

 خط خون

درختان را دوست دارم

                             که به احترام تو قیام کرده اند

                                                                    و آب را 

                                                                                    که مهر مادر توست

خون تو شرف را سرخ گون کرده است

                           شفق آینه دار نجابتت

                                             و فلق محرابی

                                                که تو در آن محرابی

                                                                   که تو در آن

                                                                         نماز صبح شهادت گزارده ای

در فکر آن گودالم

                که خون تو را مکیده است

                                 هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم 

                                                     در حضیض هم می توان عزیز بود                                                                                                                           

                                                                                         از گودال بپرس شمشیری که بر گلوی تو آمد

               هر چیز و همه چیز را در کائنات 

                                                 به دو پاره کرد

                                                         هر چه در سوی تو حسینی شد

                                                                                        دیگر سو یزیدی

 

اینک ماییم و سنگ ها

                    ماییم و آب ها

                               درختان، کوهستان، جویباران، بیشه زاران

                                                                          که برخی یزیدی

                                                                                      و گرنه حسینی اند

خونی که از گلوی تو تراوید

                       همه چیز و هر چیز را در کائنات به دو پاره کرد

                                              در رنگ، اینک هر چیز یا سرخ است یا حسینی نیست                                                                                                                        

آه، ای مرگ تو معیار

                    مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

                                                       و آن را بی قدر کرد

                                                                        که مردنی چنان

                                                                              غبطه بزرگ زندگانی شد

خونت با خونبهایت، حقیقت

                         در یک تراز ایستاد

                                   و عزمت ضامن دوام جهان شد

                                                         که جهان با دروغ می باشد

                                                                               و خون تو امضای راستی

تو را باید در راستی دید

                        و در گیاه هنگامی که می روید

                                                      در آب وقتی می نوشاند

                                                                       در سنگ چون ایستادگی است

در شمشیر آن زمان که می شکافد

                                             و در شیر که می خروشد

                                                                              در شفق که گلگون است

در فلق که خنده خون است  

                           در خواستن ، برخاستن                                                                                                                                         تو را باید در شقایق دید

                                       در گل بوئید

                          تو را باید از خورشید خواست

                                               در سحر جست

                                                      در شب شکوفاند  

                                                                 با بذر پاشاند

                                                                          با باد پاشید

                                                                           در خوشه ها چید

                                                                             تو را باید تنها در خدا دید

هر کس هر گاه دست خویش

                                از گریبان حقیقت بیرون آورد

                                                                    خون تو از سرانگشتانش تراواست

 

ابدیت آینه ای است

              پیش روی قامت رسای تو در عزم

                                                      آفتاب لایق نیست

                                                                   و گرنه می گفتم جرقه نگاه توست

تو تنها تر از شجاعت

           در گوشه روشن وجدان تاریخ

                             ایستاده ای به پاسداری از حقیقت

                                                  و به صداقت شیرین ترین لبخند

                                                                                     بر لبان اراده توست                           

چندان تناوری

           که به هنگام تماشا

                              کلاه از سر کودک عقل می افتد

بر تالابی از خون خویش

               در گذرگه تاریخ ایستاده ای

                                           با جامی از فرهنگ           

                                                و بشریت رهگذر را می آشامانی

                                                                    هر کس را که تشنه شهادت است

نام تو خواب را بر هم می زند

                                آب را توفان می کند

                                                   کلامت قانون است

                                                                       خرد در مصاف عزم تو جنون

  تنها واژه تو خون است خون                                                                                                                                                                                                                           

                                   ای خدا گون

مرگ در پنجه تو

        زبون تر از مگسی است

    که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند

                                            و یزید بهانه ای

                                                          دستمال کثیفی

                                                   که خلط ستم را در آن تف کردند

                                                                               و در زباله تاریخ افکندند

 

یزید کلمه نبود

          دروغ بود

                  زالویی درشت

                         که اکسیژن هوا را می مکید

                                          مُخَنثی که تهمت مردی بود

                                                           بوزینه ای با گناهی درشت

                                                                                       سرقت نام انسان

 

و سلام بر تو

           که مظلوم ترینی

                          نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند

                                                                   بل از آن رو که دشمنت این است

مرگ سرخت      

 تنها نه نام یزید را شکست

                       و کلمه ستم را بی سیرت کرد

                             که فوج کلام را نیز درهم می شکند

                                                     هیچ کلام بشری نیست

                                                                  که در مصاف تو نشکند                                                                                                                                                                 

ای شیر شکن

 

خون تو بر کلمه فزون است

               خون تو بر بستری از آن سوی کلام

                                                        فراسوی تاریخ

                                                                     بیرون از راستای زمان می گذرد

خون تو در متن خدا جاری است

                                  یا ذبیح ا...

                                          تو اسماعیل برگزیده خدایی

                                                                   و رویای به حقیقت پیوسته ابراهیم

کربلا میقات توست

                محرم میعاد عشق

                           و تو نخستین فرد که ایام حج را

                                                              به چهل روز کشاندی                                                                                                                    

                                                                                           و اتمَمنا بِعَشر

آه، در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت

                                        که حج نیمه تمام را

                                                   در استلام حجر وانهادی

                                                           و در کربلا با بوسه بر خنجر تمام کردی

مرگ، مبدأ تاریخ عشق

                         آغاز رنگ سرخ

                                       معیار زندگی است

خط با خون تو آغاز می شود

                               از آن زمان که تو ایستادی

                                                           دین راه افتاد

                                                                        و چون فرو افتادی

                                                                                           حق برخاست

                           تو شکستی

                                          و راستی درست شد

                                                                 و از روانه خون تو

                                                                                  بنیان ستم سست شد در پاییز مرگ تو

                   بهار جاودانه زایید

                                      گیاه رویید

                                                   درخت بالید

 و هیچ شاخه نیست

                که شکوفه ای سرخ ندارد

                                              و اگر ندارد شاخه نیست           

                                                                     هیزمی است ناروا بر درخت مانده 

تو راز مرگ را گشودی

                     کدام گره با ناخن عزم تو وانشد

                                                          شرف به دنبال تو

                                                                        لابه کنان می دود

تو فراتر از حَمیتی

             یگانه ای وحدتی                     

 

 

آه ای سبز

        ای سبز سرخ

                    ای شریف تر از پاکی

                                           نجیب تر از هر خاکی

                                                                 ای شیرین سخت، ای سخت شیرین  

تو دهان تاریخ را آب انداختی ای

                                       ای بازوی حدید

                                                      شاهین میزان

                                                                 مفهوم کتاب، معنای قرآن

نگاهت سلسله تفاسیر

                      گام هایت وزنه خاک

و پشتوانه افلاک

              کجای خدای در تو جاری است، عجبا

                                                     عجبا از تو عجبا

حیرانی مرا با تو پایانی نیست

                                    چگونه با انگشتانه ای از کلمات

                                                                      اقیانوسی را می توان پیمانه کرد

بگذار بگریم

         خون تو در اشک ما تداوم یافت

                                و اشک ما صیقل گرفت

                                                            شمشیر شد

                                                                          و در چشم خانه ستم نشست

و تو قرآن سرخی

               خون آیه های دلاوریت را

                                    بر پوست کشیده صحرا نوشتی

                                                            و نوشتارها مزرعه ای شد

                                                                                     با خوشه های سرخ

                                                                                                              و جهان یک مزرعه شد

                             با خوشه خوشه خون                                                                                                                                  

و هر ساقه

       دستی و داسی و شمشیری

                             و ریشه ستم را وجین کرد

                                                    و اینک و هماره مزرعه سرخ است

 

یا ثار ا...

       آن باغ مینوی

              که تو در صحرای تَفته کاشتی

                                        با میوه های سرخ

                                                        با نهرهای جاری خوناب

                                                                            با توشه های سرخ شهادت

 

و آن سرودهای سبز دلاور

              باغی است که باید با چشم عشق دید

                                           اکبر را، صنوبر را، بو فضایل را                                                                                                                    

                                                                             و نخل های سرخ کامل را  

حر شخص نیست

                       فضیلتی است

                                            از توشه بار کاروان مهر جدا مانده

                                                                                  آن سوی رود پیوستن

 

 

و کلام و نگاه تو پلی است

      که آدمی را به خویشتن باز می گرداند

                                        و توشه را به کاروان

                                                            و اما دامانت

                                                            جمجمه های عاریه را

                                                                        در حسرت پناه گرفتن                            

                                                                                         مشتعل می کند                                                                   

از غبطه سر گلگون حر

                            که بر دامن توست

ای قتیل، بعد از تو

                  خوبی سرخ است

                                    و گریه سوگ 

                                                    خنجر و غمت

توشه سفر

             به ناکجا آباد

                         و رد خونت راهی

                                      که راست به خانه خدا می رود

 

تو از قبیله خونی

               و ما از تبار جنون

                           خون تو در شن فروشد

                                                    و از سنگ جوشد

                                                       ستم دشمنی زیباتر از تو ندارد

                                                                          و مظلوم یاوری آشنا تر از تو

تو کلاس فشرده تاریخی

                         کربلای تو مصاف نیست

                                                  منظومه بزرگ هستی است

                                                                                 طواف است

 

                                                 پایان سخن، پایان من است

                                                                                           تو انتها نداری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نتیجه گیری از پیام شاعران سراینده مرثیه برای کربلا و حسین(ع)

بعضی از القابی که در شعرهای شاعران قدیمی تر به کار رفته است به شرح زیر می باشد:

شناگر دریای خون، غرقه محیط شهادت، خشک لب افتاده بر ساحل فرات، شاه شهید مدفون نشده، گل و شمشاد باغ دین، خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین، پرورده کنار رسول(ص)، در خاک و خون تپیده میدان کربلا، کشتی شکسته طوفان کربلا، گل شکفته بوستان کربلا، سلیمان کربلا، نخل گلشن آل عبا، سر دوش نبی، خلف مرتضی، مونس شکسته دلان، کشته تیغ جفا، جان فزای دلگشای کربلا، آستین افشای خَلد، ماهتاب آه ما یتیمان، ماهی فتاده به دریای خون، خلیل خدای جهان، شهید تیغ جفا، گل دسته بهار، ناز کرده آغوش جبرئیل، پاره دل و جگر مصطفی، نور دیده دل زهرا(س) و مرتضی(ع)، نشانه تیر بلا، آفتاب تنهای آسمان، بی غمگسار و بی کس و بی آشنا پا در خون پر خویش زده، بی بهره از دشمن و دوست، باغبان گلستان کربلا، ناخدای کشتی شرع، شاه انس و جان، یادگار یک چمن گل، سلطان لعل پوش کربلا، شهسوار معرکه کربلا، شرف آل رسول(ص) و ...

 

بعضی از القابی که در شعرهای شاعران جدید تر به کار رفته است به شرح زیر می باشد:

عندلیب گلشن جان، باده مستانه زن ملکوت، معشوق خدا، کوکب هدایت، آخر عشق،        قره العین بتول و زاده حیدر، جبرئیل ستایشگر اوست، غسل کرده زخون گلو، کشته گریه، ره گم نگشته، رنگ گل سرخ، رند تشنه لب، گوشواره عرش، معنی قرآن، دین و ایمان، سدره و طوبی، غزل حرم خدا، خورشید عصمت، آل یس، سر خیل جوانان بهشت، بهشت آیتی از رخ حسین، بزرگتر از امتحان ابراهیم، طلوع نور بر سر نیزه، رها شد گیسو بر روی شانه طوفان، عالم ثنای جلال همت او، به رنگ نوح در طوفان، خورشید بر سر نیزه،        خون شرف، سخره گیرنده مرگ، ضامن دوام جهان.

این الفاظ و القابی را که شاعران به کار برده اند نشانگر آن است که به تدریج در طول زمان کلمات و اشعار درباره امام حسین(ع) و حادثه عاشورا پرمحتوا تر و عمیق تر شده است و بیانگر گسترش فرهنگ عاشورا در جهان است.

شهادت مظلومانه امام حسین(ع) و یاران با وفایش بزرگترین حادثه خونبار تاریخ در همه ابعاد انسانی، معنوی، عرفانی، اخلاقی، معرفتی، اعتقادی و ... بود. آن حادثه بزرگ انفجاری عظیم بود که راه انسان شدن انسان و رسیدنش به آخرین مرحله تکاملش را برای همه باز کرد و نشان داد که برای تعالی روح و معنویت همه داشته ها و وابستگی ها باید در راه محبوب ازلی قربانی شود تا وصال و لقاء با خداوند صورت گیرد. این عبور از مرز نشدن ها را که نوری بی نهایت از آن بیرون زد ، نه زمین و نه  زمان تاب بیان آن را داشت. زمین و زمان سال 61 هجری قاصرتر از تحمل آن و حتی عاجزتر از حمل باور چنین مهمی بود. سربریده شدن تمام فرزندان معصوم و اولاد پیامبر در جلوی چشم مادران و پدرانشان توسط قومی وحشی و منافق و ضال به بدترین نوع ممکن آن، توهین و تحقیر و تهمت و دروغ.

ظلم و مبارزه ای نا عادلانه در همه چیز، بستن آب به روی مظلومان در یک سپاه، مرگِ جوانمردی است. در سپاه کوچک حسین(ع) وسعت بی نهایت از مردانگی و یک طرف پایان و ختم دین و دین داری. در سپاه حسین(ع) رسیدن به سبیل الهی و بودن در کنار خداوند و طرف دیگر وعده همه چیز دنیا را به دست آوردن . یک طرف همه چیز دادن برای خدا وطرف دیگر، داشتنِ مجازی دارد و بویی از بود نمی فهمد. سپاه حسین(ع) همه وجودش بودِ انسانیت و ظهور نور خدا در بودنش بدون هیچ داشتی بود.

 فهم این محتوا باید در سه جهت گسترش می یافت زمین، زمان و آسمان. در وحله اول باید پیام این قیام عاشقانه در سال 61 طرح و گسترش می یافت. قافله سالار پیام، زینب(س) بود که به همراه کاروانیان و مدیریت یتیمان و بیوه زنان و زخم خوردگان پیاده در کنار سر بریده شده حسین(ع) بر نیزه از کربلا تا مدینه را طی کرد. به قول عمان سامانی این راه را زینب(س) به پا طی کرد و حسین(ع) به سر .

زینب(س) پیام را در کوفه، در شام و در مدینه به همه رساند. سخنرانی های توفنده آن بانوی شجاع که استواری صدایش یاد علی(ع) را در خاطر مردم زنده می کرد پرده پشت پرده، ظلمت را می شکافت و حقیقت نور را بیان  می کرد و چهره پلید شمر و عبیدا.. زیاد و عمرسعد و یزید و معاویه و بنی امیه را برای همه آشکار ساخت. امّا حاکمیت با حکومت ظالم یزید بود. ثروت، قدرت، تبلیغات لشکر، امیر و ... همه در خدمت او بودند. دیندارانِ دین را به دنیا فروخته، در پای تخت او می نشستند و فتوای باطل برای حق می دادند. این پیام در آن زمان می توانست خاموش شود اگر زینب(س) نمی بود. امّا زینب(س) بود.  قبل از شهادتش به اندازه یکی دو سالی که مهلت به دست آورد، در همه ابعاد، حادثه کربلا را بر مردم مدینه و مکّه باز گفت.

 امام زین العابدین(ع) تنها بازمانده و تنها سلحشور از تبار حسین(ع) با مدیریت زنان داغدار خاندان رسول(ص) و حسین(ع) از ام سلمه ام المؤمنین گرفته تا رباب همسر حسین(ع) و زینب(س) و ام کلثوم(س) و ... به سازماندهی برای رسانیدن این پیام پرداخت. امّا فشار و سنگینی حادثه کربلا از یک سو و بی تاب بودن زنان برای وصل به جانان به همراه آن و توطئه غاصبان حکومتی در کشتن بازماندگان حادثه کربلا از سوی دیگر باعث شد که یکی بعد از دیگری پیام رسانان جان به جان آفرین تسلیم کنند. ام سلمه همسر رسول اکرم(ص) خاک کربلا را در شیشه به همراه داشت و پیامبر به او گفته بود هر گاه این خاک به خون گراید فرزندم حسین(ع) را در کربلا به ظلم می کشند. او که ساعت زمان قتل حسین(ع) به ظلم را از رسول(ص) دریافت کرده بود با نشان دادن آن به مردم دیدگاه رسول(ص) را برای             نسل های جدید بیان می کرد. این زن بزرگ در اندکی از زمان از دنیا رفت. حضرت رباب(س) تاب دوری را تحمل نکرد و بعد از یک سال عزاداری که برای زنده نگه داشتن پیام حسین(ع) بود به تدریج توان خود را از دست داد و در غم آن ماجرا فوت کرد. حضرت زینب(س) به مصر تبعید شد و همان جا مسموم و به شهادت رسانیده شد.

جامعه آن روز مدینه و مکّه بعد از دو جنگی که با سپاه شام کردند و به شدّت شکست خوردند، اکثر مردم دست از دین داری برداشتند و راه فسق و لهو و لعب را برگزیدند و خود را در انواع بساطهای شهوانی و موسیقی های پستی آور غرق کردند، خم های شراب در میان مردم دست به دست می گشت حتی در کنار خانه خدا در مکّه استفاده می شد و       می رفت که پیام کربلا در نطفه خاموش شود. نبودِ پیام رسان، بودن قدرت در دست ظالمان و قاتلان حسین(ع) و فسق و فجور و فرار عمومی مردم از فهمیدن حقیقت، مانع اصلی بازگشایی پیام می شد. بر اثر این سه حالت مردم حتی حاضر نبودند که کوچکترین حرفی را از کسی درباره خدا و دین بخصوص عاشورا بشنوند. خطر خاموش شدن پیام، هم برای همان زمان وجود داشت هم برای تاریخ آینده بشر.

امام سجاد(ع) به همراه امام باقر(ع) به عنوان تنها بازماندگان مرد از حادثه کربلا در نهایت قربت قرار داشتند. چه کسی باید به کمک می آمد؟ همانطوری که در جلد اول این نوشتار بیان شد سلحشوری از دیار عاشقان حسین(ع) و عاشقان خدا که در حادثه کربلا هم حضور داشت و همه عزیزانش را نیز در همان واقعه از دست داده بود ظاهر شد. یک زن از تبار علی(ع) و فاطمه(ع) و حسین(ع). و سکینه(س) از جا برخواست و پرچم پیام را بر دوش ضعیف و زنانه خود گذاشت، دوشی که اکنون با سینه ستبر علی(ع) جدش تقویت می شد.

سلام بر سکینه(س)، سلامی به وسعت سلام همه مؤمنان تاریخ که با سلام به او از او یاد می کنند. او با درایت و صبوری فراوان در ابتدا خود را به ابزاری که جامعه آن روز به وسیله آن در جهل فرو می رفتند، مسلح کرد و آن ها را در جهت آگاهی مردم به استخدام خود در آورد. شعر و صناعت آن را در سطح عمیق فراگرفت و خود را به درجه استادی در آن رساند. به طوری که هیچ کس در آن ایام همپای او نبود. موسیقی را به صورت عریان و انواع نواهای آن را آموخت، با شاعران و موسیقی دانان به حشر و نشر پرداخت و به تدریج بهترین های آن ها را به سوی خود جذب کرد. شاگردان را برای آموزش نزد استادان همه فن های مختلف هنر فرستاد و همچنین کسانی را که صدای خوش و مردم پسند داشتند را نیز آموزش داد و موسیقی و شعر را به آن ها آموخت و به وسیله آن ها به پاکسازی شعر و صدا و محتوای شعری و موسیقی و ... روی آورد و در مدّت قابل توجهی ارتشی از شاعران و خوانندگان و موسیقی دانان اصیل فراهم کرد و جهت موسیقی و شعر، صدا و ترانه مبتذل را به سوی مفاهیم ارزشی و الهی و انسانی برگرداند و در رأس همه آن ها به وسیله کمک از همه این امکانات خاطره و پیام عاشورا را در میان مردم زنده نگه داشت و مدیحه سرایی و نوحه گری در ابعادی بسیار پر محتوا را باب کرد و آن را در میان مردم نشر داد. و اینگونه سکینه (س)،سکینه شد.

 این حرکت که به وسیله امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و بقیه ائمه پشتیبانی شد، چنان قدرت داشت که از مرزها گذشت و به همه سرزمین های اسلامی وارد شد و دست مایه دوست داران امام حسین(ع) و دین داران واقعی گردید و خیلی سریع از زمان خود نیز عبور کرد و در دل زمان با وجود همه شرایط خطرناک آن گسترش یافت.

انبوه شاعرانی که ما هم شعر آن ها و هم نامشان را در این نوشتار آوردیم همه و همه محصول عملکرد این کار بزرگ حضرت سکینه(س) است و از آن تاریخ به امروز هر روزی که می گذرد گرایش به مفهوم ارزشی کار امام حسین(ع) و عزاداری برای آن امام مظلوم در شعر شاعران و نویسندگان و بزرگان بیشتر و بیشتر می شود و در شرایطی که ما اکنون زندگی می کنیم هزاران شاعر و مداح، شعرخوان، نوازنده و نوحه خوان و ... به بزرگداشت حادثه کربلا در طول سال مشغولند.

برای نمونه ما چند مدل از این عزاداری ها را که هم شعر مفهومی خوب دارند و هم با صدای خوشی آن ها را بیان می دارد و هم موسیقی قابل قبول دارند را در صفحه سایت آوای ققنوس گذاشته ایم.

تمام این عظمت که ما امروز آن را در اختیار داریم از حرکت بزرگ امامان معصوم (ع) و حضرت سکینه(س) است. او با هیچ شخصیت دیگری جز خودش قابل مقایسه نیست.

چرا که:

                سکینه(س)، سکینه بود

                               سکینه(س) ، سکینه است

                                                            و سکینه(س)

                                                                       سکینه خواهد ماند.     

                                                                                                           

                                                                                                                       والسلام 1 / 12 / 1398  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      

 

        

 

 

 

            

      

                                                                                                                                                                                                                                       

                            

                                                                                             

 

         

 

                                                       

 

  

 

 

 

 

 

 

 


[1].لهوف، ص  68 ـ الاحتجاج، ص 305.

 

[2].به نقل از سید رحمه ا... در کتاب لهوف.

 

[3] .لهوف، ص 92.

[4] .برای اطلاع بیشتر به کتاب صبح ساجد مراجعه شود.

[5].بحارالانوار، ج 44، ص 278.

[6].همان.

[7].همان.

[8].ریحانه الادب، ج 11، ص 100.

[9].فردوسی در 329 به دنیا آمد و در 416 هجری در گذشت.

[10].تولد 341 ـ مرگ 394 هجری.

[11].معاویه را خال مؤمنان می گفتند.

[12].تشویر: کاری که موجب شرم باشد.

[13].غیث به معنی باران باریدن از سوی خدا ـ باران باریدن ـ باران فرستادن.

[14].امام حسین(ع) به حضرت جبرئیل(ع) گفت.

[15].منظور خداوند.

[16].رجز خوانی.

[17].در سالهای اخبر شعرهای نو را برحسب زمان های سروده شده تقسیم کرده اند. مثلا شعرهای دهه شصت، دهه هفتاد. شعر موج دهه نود یعنی همین دهه ای که ما در آن قرار گرفته ایم که جذابیت بیشتری دارد.

[18].گفتگوی ناصر حریری با احمد شاملو، انتشارات نگاه، چاپ پنجم، ص 183 الی 187.

[19].باز هم ماجرای ضحاک مار دوش، کتاب ماه هنر، مهر و آبان 1379 شماره 25 و 26، ابوالفضل خطیبی. حقیقت چقدر آسیب پذیر است آدینه شماره 47 ـ 1369، ص 6 تا 11 و بررسی اجتماعی اساطیر شاهنامه دنیای سخن شماره 32 ـ 1369، ص 12 و 16.

 

[20].فروغ در مصاحبه ای می گوید آرزوی من آزادی زنان از رنج هایی است که در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می برند. تارنمای ویکی پدیا مبحث فروغ فرخزاد.

[21].سراسر اشعار او زیر پا گذاشتن ارزش های اخلاقی است و آشکارا به اظهار تمایل به بی اخلاقی می نماید و به کار سینما روی می آورد و با ابراهیم گلستان نویسنده آن دوران در فیلم بازی می کند. ابراهیم گلستان بعد از 50 سال از مرگ فروغ در سال 1395 در مصاحبه ای در آمریکا به داشتن رابطه دو طرفه در آن ایام با فروغ فرخزاد اشاره کرده. فروغ فرخزاد به روایت ابراهیم گلستان ـ متن کامل گفت و گو سعید کمالی دهقان ـ تارنمای ویکی پدیا.

[22].تذرو: قرقاوول.

[23].نطع: فرش چرمی که برای اعدام پهن می کنند.

سکینه(س)،سکینه است.(2)

حسین سعادت۱۳۹۸-۱۲-۱۵۱۱۳
تغییر رنگ پس زمینه

به نام خداوند بخشاینده مهربان

سکینه(س)، سکینه است.

شماره 2

 

امام سجاد(ع) در خطبه ای که در کوفه بر علیه مردم خیانت کار آن دیار ایراد کرد، مردم این شهر را غدّار ، حیله گر و پیمان شکن نامید. در فرازی از این خطبه ابیاتی را درباره پدرش سرود که به شرح ذیل است:

لاغروان قتل الحسین و شیعه قد کان خیراً من حسین و اکراما

فلا تفرحوا یا اهل کوفه بالذی اصیب حسین کان ذلک اعظمها

قتیل بشطّ النهر نفس فداوه جزاءالذی ارداه نارجهنما.

             " ... اگر حسین(ع) کشته شد تعجبی ندارد در حالی که پدرش که از او بهتر و گرامی تر بود( نیز شهید شد ). ای اهل کوفه از آنچه که برحسین(ع) وارد شد خوشحال نباشید که( مصیبتی ) بزرگ بود. جانم فدای آن کشته در کنار نهر، جزای کسی که او را کشته آتش دوزخ است. "[1]

 

شاید این اولین شعر از امام سجاد(ع) درباره واقعه عظیم کربلا باشد که در کوفه انشاء شده است که مقدمه سروده شدن دهها هزار بیت شعر، از این تاریخ به بعد می باشد.

در میان اقوام عرب جنگ های متفاوتی انجام می شد که بعد از جنگ های نظامی و سیاسی جنگ فرهنگی و ادبی شور فراوانی داشت. بعد از بسته شدن راه مبارزه نظامی و سیاسی بر روی امامان معصوم (ع) از بعد حادثه عاشورا و شهادت امام حسین(ع) امامان و یاران مؤمنشان مبارزه کلامی، ادبی و شعر و ... را به عنوان یکی از شیوه های مخالفت خود بر علیه شاهان حاکم انتخاب کردند که از آن میان سرودن شعرهای حماسی درباره                امام حسین(ع) و فاجعه و ظلم عظیمی که بر او و یارانش وارد شد را در رأس قرار دادند.

دشمنان آنها نیز در جنگ با آن ها از شعر و کلام ادبی بر علیه آن ها استفاده می کردند. از جمله یزید بن معاویه ملعون که وقتی سر مبارک امام حسین(ع) را در کاخ سبز دمشق در برابر او نهادند با چوب خیزرانی که در دست داشت بر دندان های پیشین امام (ع) زد و این اشعار را خواند:

لیث أشیاخی ببدرٍ شَهِدوا جزع الخزرع من وَقع الاسَل. لاهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لاتُشل. قد قتلنا القرم من سداداتهم وعدلناه ببدر فاعتدَل. لبعث هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحی نَزَل. لست من خندق ان لم انتقم من بنی احمدَ ما کان فعل.

            "1. ای کاش بزرگانی از قبیله من که در جنگ بدر کشته شدند هم اکنون می بودند و زاری قبیله خزرج را از زدن شمشیرها و نیزه ها می دیدند. 2. آن وقت از شدّت شادی و خوشحالی فریاد می زدند و می گفتند: ای یزید دستت درد نکند. 3. ما بزرگان این ها را به جای کشتگان در بدر کشتیم که با آن ها سر به سر شدیم. 4.  بنی هاشم با سلطنت و حکومت بازی کردند و گرنه خبری نیامده بود و وحیی نازل نشده بود. 5 . اگر من نتوانم از فرزندان احمد انتقام کارهایشان بگیرم از دودمان خندف نیستم. (خندف نام زنی است که نسبت بنی امیه به او می رسد. )" [2]

البته بیت اول و سوم این اشعار از ابن زبعدی یکی از شاعران مشرکان بود که در جنگ احد سروده بود و سه بیت دیگر از خود یزید بود که همه این پنج بیت را یزید ملعون در مجلس شام در بالای سر امام حسین(ع) خواند. واقعه جانسوز کربلا چنان عظیم بود که مدافعان قدرتمند طلب می کردند که بتوانند آن را بیان کنند. شاهدان و مجاهدان کمی از آن جنگ ظالمانه باقی مانده بودند. حضرت رقیه(س) در شام با جنایت امویان جان به جان آفرین تسلیم کرد. حضرت زینب (س) قافله سالار کاروان کربلا که راه مدینه تا شام را طی کرده بود در بازگشت به مدینه اقدام به افشاء گری ظلم بزرگ خاندان بنی امیه بر علیه خاندان فرزندان رسول اکرم(ص) نمود. امّا حاکمان اموی وجود او را نتوانستند تحمل کنند و او را به مصر تبعید کردند و در آن جا بعد از یک سال به طرز مشکوکی به شهادت رساندند و بزرگترین حامی خاندان امام حسین(ع) در سال 62 هجری از دنیا رفت. همسر امام حسین(ع) و مادر علی اصغر که او نیز در کربلا حضور داشت نیز یکی دو سال بعد از حادثه شوم کربلا از دنیا رفت. از کاروان امام حسین(ع) که به کربلا رفته بود دیگر کسی باقی نمانده بود. در روایتی از امام سجاد(ع) آمده است که شخصی به امام عرض کرد آیا وقت آن نرسیده که اندوه شما پایان پذیرد و گریه شما اندک شود؟ امام فرمود:

                                     " وای بر تو همانا یعقوب بن اسحاق ابن ابراهیم (ع) پیغمبر و پیغمبر زاده بودند. دوازده پسر داشت یکی از پسرانش را خداوند سبحان از نظر او غایب کرد. از اندوه جدایی پسر، موی سرش سپید شد و از غم پشتش خمیده گردید و در اثر گریه بینایی اش را از دست داد و حال آن که پسرش در دنیا زنده بود امّا من پدر، برادر و هفده تن از خاندانم را از دست دادم و به خاک افتادن و کشته شدن آن ها را دیدم پس چگونه اندوه من سرد و اشک دیدگانم اندک شود ؟ "[3]

 طبق بیان امام سجاد(ع) همه خاندان او در کربلا به شهادت رسیدند و دو تن باقی مانده آن کاروان یعنی حضرت زینب(س) و رباب(س) نیز از دنیا رفتند. بعضی از اعضای خانواده که همراه امام حسین(ع) به کربلا نیامدند نیز مسیر خاص خود را طی می کردند. از آن جمله می توان محمد بن حنیفه برادر امام حسین(ع) را نام برد، او قاصدی نزد امام سجاد(ع) فرستاد و گفت من برادر امام حسن(ع) و امام حسین(ع) هستم و بعد از آن دو امام شیعیان من می باشم از من اطاعت کن که سرانجام در برابر قدرتِ امامتِ امام سجاد(ع) تسلیم شد. پس چه کسی می توانست آن حادثه عظیم کربلا را برای مردم آن زمان و کل تاریخ تبیین نماید؟ از طرفی وضعیت سیاسی آن دوران که از سیاه ترین دوران تاریخ بعد از اسلام است کوچکترین امکانی برای فعالیت امامان سجاد(ع) و امام باقر(ع) باقی نمی گذاشتند و کاملاً در محاصره کامل حاکمان سیاسی و بی رحم بنی امیه قرار داشتند، از سوی دیگر هیچ یاوری برای آن ها وجود نداشت، به طوری که به شدّت در انزوا قرار گرفتند که بعد از حادثه کربلا پیروان امام سجاد(ع) به عدد انگشتان یک دست هم نمی رسید[4] که در کنار تهدید و کنترل امام توسط حکومت، این تنهایی نیز مزید بر علت بود که نهایتاً امکان فعالیت، بخصوص دفاع از حقیقت حادثه کربلا را دور از دسترس می نمود. موضوع غیر قابل تحمل دیگر وضعیت فرهنگی مردمی که به طور کامل تحت حکومت بنی امیه و بنی مروان          در آمده بودند می باشد که این فرهنگ ویژگی های خاصی داشت. از جمله لعن و حذف خط مشی اسلام اصیل و در کنار آن میل شدید به فسق و فحشاء بود. می دانیم که تا سال 100 هجری در هزاران مسجد، در پنج نوبت، حضرت علی(ع) را لعن می کردند و مساجد لعنِ علی(ع) می ساختند. در یک چنین فضایی چگونه می شد که دم از امام حسین(ع) زد. محرمی که عاشورایش را روز جشن ملی اعلام کردند و عروسی ها و جشن ها را در روز عاشورا می گرفتند و امام حسین(ع) را دشمن خدا و رسول معرفی می کردند . این ایام و فرهنگش در جامعه نهادینه گردید. از سوی دیگر میل شدید و عمومی مردم به فساد و فسق بسیار عمیق بود که در قسمت اول این کتاب به طور مفصل به آن پرداختیم. رقاصه ها، خوانندگان و نوازندگان مبتذل، تمام فرهنگ جامعه را سازماندهی می کردند. برای خوانندگان فاسق که به مکه می رفتند هزاران نفر به استقبال می آمدند. حرمت کعبه، خانه خدا چنان شکسته شد که حجاج امیر حجاز به مردم می گفت به جای طواف خانه کعبه که از سنگ و چوب است به گرد خانه عبدالملک مروان طواف کنید که او همه چیز به شما داده است. در کنار این همه مشکلات، کشتارهای بی رحمانه بسیار گسترده که توسط مروانیان در حجاز و عراق و شام و ... صورت می گرفت مزید بر علت بود. همه ابزارهای قابل استفاده به طور کامل در اختیار سپاه شیطان بود. تنها راه نجات، زنده کردن اهداف بلند امام حسین(ع) و حادثه کربلا بود. امّا نه باوری بود و نه شرایط و موقعیتی که بتوان این کار را انجام داد. در شرایط سیاسی و نظامی و فرهنگی حاکم در آن زمان تنها راهی که امکان فعالیت داشت گرایش به هنر بود تا با نفوذ هنر پاک، به فرهنگ فاسدِ زمان یورش بَرَد و با پاره کردن جهالتِ فرهنگی، امکان نمایاندن حق و راه درست خدا و رسول(ص) را برای مردم روشن نماید. عمده هنر در آن روز چند چیز بود. اول شعر، که به طور عمومی مردم به آن گرایش داشتند. دوم نوازندگی و هنر موسیقی . سوم هنر خواندن و نغمه سرایی که هر سه آن ها به طور کامل و در اختیار فاسدان و فاجران بود. اشعار عمدتاً مبتذل و بعضاً سکسی و پرده دری بود و شاعران برای سرودن اینگونه اشعار صله های فراوان دریافت می کردند. نوازندگان نیز هنر موسیقی را به بدترین شکل آن تبدیل کرده بودند و خوانندگان با صداهای زیبا و دلکش خود، روح و روان عامه مردم را به ابتذال می کشاندند و با خواندن اشعارِ شاعرانِ هجوگو، مردم را به سرگرم کردن در خود و شهوات خود فرو می بردند. در چنین شرایطی بود که حضرت سکینه(س) دختر امام حسین(ع) که تنها بازمانده و شاهد در کربلا بود، برای پاره کردن پرده جهل و شهوت و فسق حاکم بر فرهنگ عمومی مردم، لباس رزم پوشید و سلحشورانه پای در این میدان نهاد و تحت نظر استاد و امام خود یعنی امام سجاد(ع) به این کارزار وارد گردید.

او ابتدا باید در این سه ابزار هنری یعنی شعر، صدا و موسیقی استاد می گردید و استاد تربیت می کرد که در قسمت اول این نوشتار به اقدامات وی در این باره پرداختیم و با مشقت فراوان، خود به استادیِ سرودن شعر و صنایع شعری دست یافت. به طوری که بسیاری از شاعران شعرهای خود را با او تنظیم می کردند و در کنار آن افراد خوش صدا را تربیت کرده و سپس به شاگردی خوانندگان می فرستاد تا رمز و راه خواندن را بیاموزند و در کنار این دو فن، موسیقی را نیز خودش آموزش دید و هم افراد دیگر را به یادگیری آن فرستاد و بعد از مدتی در هر سه این موارد به استادی رسید و استادان زیادی را نیز پرورش داد. او و شاگردانش آهسته آهسته اشعاری را می سرودند که رنگ و بویی غیر از فسق و فساد داشت و به تدریج مفاهیم عمیق انسانی و دینی و اخلاقی در اشعار ظاهر گردید و همزمان با آن موسیقی های پاک، که در کنار آن صداهای پاک نیز به آن اضافه گردید.(در قسمت اول به آن پرداخته شده است). بنابراین تا اینجا چندین کار توسط حضرت سکینه(س) صورت گرفت. یادگیری هنر، شعر، موسیقی و صدا . سپس تغییر دادنِ محتوای شعر و موسیقی و صوت به سوی مفاهیم ارزشمند و در مرحله سوم گرایش دادن این ابزارهای هنری به سوی محتوای اصیل حادثه کربلا و اهداف بلند امام حسین(ع) .که در این مرحله ابتدا سرودن شعر و موسیقی و خواندن برای مفاهیم اصیل کربلا و سپس مدح بزرگی و عظمت این حرکت و تمجید و مداحی عاشورا انجام شد. شاعران بزرگی به این سو میل کردند و شعرها سرودند. اولین کسی که شعر در مدح کربلا سرود خود حضرت سکینه(س) بود که این سبک را سر مشق شاعران قرار داد. در شعری چنین سرودند: 

 یا امه السوء هاتو ما احتجاکم غدا و جلکم بالسیف قد صفقه ...                                                                                                 

"ای بدکاران امت که با همراهی و همکاری بدترین مخلوقات و نسل زنا و قشون ستمگران به روی پیامبر(ص) شمشیر زده و حسین او را کشتید فردا که روز رستاخیز و انتقام است حجت شما نزد خدا چه خواهد بود. ".

 بیست سال بعد از حادثه کربلا شاعر بزرگ عرب یعنی فرزدق با سرودن چکامه ای به نام میمه در مدح امام زین العابدین(ع) به عنوان وصی امام حسین(ع) چنان تو دهنی به دستگاه زورگوی بنی امیه زد که برای سال های متمادی ورد زبان ها شد و بزرگی حادثه کربلا نیز روشن گردید. فرزدق اشعار کربلایی اش را با حضرت سکینه(س) در میان می گذاشت و ایرادهای آن را به وسیله ی این بانوی بزرگ برطرف می کرد. در بخش اول این مقاله شاعرانی که حضرت سکینه(س) آموزش می داد را معرفی کردیم که بعد از آموزش، اشعارِ کربلایی را می سرودند و سپس به صورت صوت و آهنگ آن ها را برای مردم می خواندند و بدین ترتیب قیام فرهنگی و نهضت دفاع از کربلا آغاز گردید.

اهدافی که حضرت سکینه(س) در شعر و صوت و موسیقی آن را به اجرا در می آورد در متن شعرها و سخنان شاعران آموزش دیده آن زمان قابل شناسایی است که در کتاب الاغانی بخش های مهمی از این اشعار نقل شده است.از جمله شاعران مکتب شعر عاشورایی در آن دوران کمیت اسدی کوفی است که با فرزدق در ارتباط بود و خط فرهنگی امام سجاد(ع) و حضرت سکینه(س) را به طور معجزه آسایی حمایت کرد. او خطیب، فقیه و ادیب و ماهر در علم کلام و شجاع و ... بود و زندگی سه امام را درک کرد و با امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ارتباط داشت. در مدح امام حسین(ع) و حادثه کربلا اشعار بزرگی را سرود و در مدح سایر امامان بزرگوار نیز شعرهای فراوانی سروده است. از مشهورترین اشعار او هاشمیات می باشد که درباره بنی هاشم است. اشعار او در افشای ظلم حاکمان و باورهای شیعی و ولایت امامان است که توسط هر سه امام فوق مورد تأیید و تمجید قرار گرفت و سرانجام حاکمان بنی امیه او را به شهادت رساندند. او شاعران زیادی را به سوی اهداف کربلایی و شهادت امام حسین(ع) جذب کرد که همگی در مدح و بزرگداشت آن،          شعرها سرودند و نهضت فرهنگی ادبی شیعه با امامت امام سجاد(ع) و همت بلند                              حضرت سکینه(س) شکل گرفت که به تدریج ابعاد آن رو به گسترش نهاد و در زمینه های مختلفی رشد کرد که به آن اشاره می شود. انقلاب عظیم فرهنگی که حضرت سکینه(س) آن را مدیریت می کرد، آشکار کردن اهداف بلند قیام امام حسین(ع) می باشد که بخشی از موارد آن به شرح ذیل است:

  1. تبیین حقیقت عاشورا به عنوان مظهر نبرد حق بر ضد باطل.
  2. تبیین عظمت فاجعه ای که در کربلا رخ داده بود.
  3. حفظ و گسترش روحیه حق طلبی و ظلم ستیزی.
  4. مبارزه با تحریف قیام امام حسین(ع) که از سوی حاکمان و وابستگان آن انجام می شد.
  5. اثبات پیروزی خون بر شمشیر.
  6. باز بودن راه توبه.
  7. تبیین سنت های الهی در رفتار با حق جویان و باطل گرایان.
  8. تبیین نتیجه خوردن مال حرام.
  9. تبیین میل و گرایش به دنیا در انسان های ضعیف الایمان.
  10. آزاد مردی و غیرت مردانگی.
  11. دنیاگریزی و فریفته نشدن به آن.
  12. احیای امر به معروف و نهی از منکر.
  13. لزوم حمایت از دین و ارزش های دینی.
  14. تسلیم فرمان و رضای خدا شدن.
  15. اتمام حجت و بازگویی حقایق و هوشیار ساختن مردم در برابر دریافت نتیجه رفتارهایشان.
  16. اجرای احکام و حدود دینی و جلوگیری از تعطیلی آن ها.
  17. مبارزه با زمامداران فاسد و فاسق.
  18. تبیین شعار اسلامی یک شیعه.
  19. انجام تکلیف الهی.
  20. تعیین سطح بسیار بالا و باور نکردنی از تحمل رنج و درد در دفاع از دین.
  21. تبیین ایستادگی، مقاومت و شهادت.
  22. معرفی خاندان اهل بیت و امامت در شیعه.
  23. افشاگری ظلم و ظالمان و دعوت به قیام در برابر ظالمان.
  24. حق گرایی به جای مصلحت گرایی.
  25. عزاداری و گرامیداشت ارزش های انسانی و گسترش آن به تمام کشورهای اسلامی.
  26. تبیین قداست ها و ارزش ها در عزاداری و سرودن شعر و استفاده از موسیقی پاک.
  27. موّدت به اهل بیت.
  28. تبیین سطح عرفان و عشق به خداوند در بلندترین شکل آن در عاشورا.
  29. صبوری در اسارت و عقب نشینی نکردن از ارزش ها.
  30. دفاع مستمر از حق و مبارزه با باطل به طور مستمر در جنگ و صلح.
  31. مدیریت حب و بغض.
  32. بهترین راه اصلاح نفس.
  33. دریچه های تقرب به خدا.
  34. فهم غم غربت در زمین.

و ...

همه این موارد به رهبری امامان معصوم (ع) به ویژه امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و حضرت سکینه(س) با بزرگداشت حادثه کربلا پیگیری می شد و حضرت سکینه(س) با استفاده از ابزار هنر و به بند کشیدن هنر فاسد و سپس جایگزین کردن هنر پاک و ارزشمند به فرهنگ سازی عظیم الهی در بدترین شرایط تاریخ اسلام پرداختند. عظمت و پیام عاشورا که در زیر پای فرهنگ باطل اموی لگد کوب می شد و به عنوان پیروزی بزرگ حزب ابوسفیانی به صورت گسترده در سراسر جامعه اسلامی تبلیغ می گردید، بعد از مدتی چنان در هم پیچید که دیگر نه زمین و نه زمان توانایی محصور کردن فرهنگ بلند کربلا را نداشتند و معیارهای عاشورا و کربلا، فرهنگ عموم مردم گشت و صدها انقلاب و قیام در پی آن تاریخ رخ داد که شعار همه آن ها خون خواهی حسین ابن علی(ع) و مبارزه با ظلم و ستم بود. و پرچم یا لثارات الحسین(ع) در همه این نهضت ها بر افراشته گردید و خیلی زود به وسیله شعر و هنر که حضرت سکینه(س) آن را مدیریت می کرد همه دستآوردهای عاشورا در اشعار شاعران سروده شد و به سرعت از حجاز به عراق و ایران و دیگر بلاد اسلامی گسترش یافت و تا به امروز همچنان نتایج و اهداف کربلا در شعر و هنر کاملاً ظهور می نماید و فرهنگ کربلا و عاشورا به عنوان یک باور و اعتقاد و به منزله دین واقعی در صحنه، میل به انسانیت و شناخت خود، و برگزیدن راه عرفان در خون، و ثارالهی شدن و یارالهی بودن، و به خدا عشق ورزیدن و همه چیز را در راه این عشق دادن، در راه عدالت و مبارزه با ظلم جان دادن، و فراتر از شجاعت و عظیم تر از ایثار در میدان باقی ماندن و ... آشکار گردیده است. ما خیلی زود در تاریخ شاهد بارور شدن این درخت تنومند عاشورا هستیم که با نابودی همیشگی حکومت بنی امیه انجام گردید و در آستانه ظهور دولت بنی عباس که بی راهه ای را با شعار دفاع از نهضت حسینی برگزیده بودن با ظهور شاعران و هنرمندان برجسته ای همچون دعبل خزایی به افشاء آنان پرداخته شد که همگی از فرهنگ اصیل عاشورایی و هدایت ائمه بعدی برخوردار بودند. در کنار شعر و هنر و صدای پاک که به دفاع از ارزش های بلند شیعه پا به میدان گذاشته بود، مرثیه خوانی و تبیین شرایط احساسی حاکم در ایام فاجعه کربلا برای امام حسین(ع) و یاران باوفای او نیز یکی از فرهنگ سازی های بزرگی بود که ائمه از امام سجاد(ع) تا امام زمان (عج) آن را تأیید و تبلیغ می کردند و فرهنگ صحیح گریه و عزاداری را شکل دادند. همانطور که قبلاً گفته شد امام حسین(ع) در آخرین دیدار خود به حضرت سکینه(س) فرمود:

" هنگامی که من کشته شدم تو بهترین زنان هستی و سزاوارترین کس برای گریستن بر منی. "

و حضرت سکینه(س) به حق بهترین نوع گریستن برای پدرش انجام داد و خط درست گریه کردن را به تمام شیعیان در زمان خود تا به امروز آموخت. می دانیم که گریه و اشک انواع مختلف دارد و هرگریه ای مقدس و راهگشا و هدایتگر نیست.

 

 انواع گریه

هنر درست گریه کردن از میان انواع گریه ها خود یک ارزش و معیار بزرگ است.که بعضی از انواع آن به شرح زیر است:

  1. گریه ای که آدمیان از روی نیاز انجام می دهند که بیشتر در کودکان اتفاق می افتد و بسیاری از نیازمندان نیز آن را انجام می دهند.
  2. گریه ناز که نوعی از گریه نیاز است.
  3. گریه درد و فشار جسمی و روحی.
  4. گریه غم و قصه.
  5. گریه ای که از شکست نصیب انسان می شود.
  6. گریه ای که از سر ترس و هراس ایجاد می گردد.
  7. گریه  مظلومیت.
  8. گریه همدردی با دیگران.
  9. گریه ی فراق و دوری و غربت.
  10. گریه یادآوری گذشته.
  11. گریه شادی.
  12. گریه مهرورزی همچون گریه مادر برای فرزند.
  13. گریه عشق و دوست داشتن.
  14. گریه ندامت و پشیمانی.
  15. گریه حسرت و حسادت.
  16. گریه عبادت و تقرب به خداوند.
  17. گریه توبه از اعمال بد.

و ...

امام سجاد(ع) و حضرت سکینه(س) در کنار گریه های با ارزش نوعی گریه و اشک ریختن را سامان دادند که جوششی عظیم را در میان شیعیان و مؤمنان و هر انسان آزاد اندیش ایجاد می کرد و روشی نو در گریه و اشک ریختن بود که با صدها ارزش بلند دینی و معنوی، حماسی، جوانمردی، صبوری و شکیبایی، از دست دادن داشته ها، پای مردی در عشق به خداوند، حفظ و بقا بر تعهد و وفای به عهد، شناخت خود و شناخت خداوند، عرفان ناب عملی، به وعده گاه دیدار و ملاقات رفتن، بود پیدا کردن پس از از دست دادن داشته ها، تحمل سخت ترین مصیبت ها در عین رضایت مندی، راضی به رضای خداوند و خدا را از خود راضی کردن، باده مستانه الست را سر کشیدن، ثارا... شدن و خلیفه الهی گردیدن، بریده شدن سر عزیزان را با چشم دیدن و صبوری کردن، و آن ها را همچون هدیه ای به خدا تقدیم کردن، ایثار و پیشدستی کردن در میل به شهادت و ملحق شدن به معشوق الهی، خداحافظی کردن با عزیزانی که باقی می ماندند و ... . آری گریه کردن و اشک ریختن برای همه این موارد ، ابداع شد و فرهنگ نوینی از سوگواری و عزاداری تأسیس گردید که مرزهای عقل و احساس را در زمین و زمان از هم فرو ریخت و هر نژاد و فرهنگی را تصرف کرد و فراتر از مرزهای جغرافیایی به میان همه اقوام نفوذ کرد و فرهنگ ها را تغییر داد و در این فرهنگ جدید مرگ همچون پرنده ای اسیر در دست انسان قرار داشت که هر گاه اراده می کرد او را آزاد می نمود. مرز بین عالم ماده و ملکوت از میان برداشته  می شد، رنجها و غم ها از حمله به انسان خلع سلاح می شدند. معیارهای زندگی سخیف مادی از میان می رفت و آزادی به معنی واقعی آن ارمغانی بود که به همه اهداء می گردید. ترس ها همچون ترس از دست دادن جان، دوری و فقدان عزیزان، ترس تنهایی و تنها بودن و تنها ماندن و ... از میان رخت بر می بست. امام صادق(ع) از قول امام حسین(ع) فرمود که من کشته اشک ام و هیچ مؤمنی مرا یاد نمی کند مگر این که اشکش جاری می شود.[5] صدها کتاب مقتل درباره اباعبدا.. الحسین(ع) تدوین گردید که سخنان این بزرگ مرد تاریخ بشری از مدینه تا مکّه و از مکّه تا کوفه نقل شده است و علل سقوط انسانیت را با کلام خود تبیین نمود. مال حرام خواری، رها کردن امر به معروف و نهی از منکر، دوستی کردن با دشمنان خدا، تنها گذاشتن حق، پیمان شکستن و عدم وفای به عهد، دروغگویی و فریب کاری، دین را رنگ دنیا زدن، مصلحت اندیش بودن و گریز از حقیقت گرایی، بی توجهی به عدالت، پذیرش ظلم و عدم ظلم ستیزی، پشت کردن به دوست و یاور خود، برملا کردن شرارت نفس اماره در صورت تسلط بر فرد و جامعه و ... همه و همه از آثار افشاگرانه آن امام بزرگ است که در کلام و فرهنگ مرثیه خوانی شعراء و نوازندگان و خوانندگان و مدح گویان ظهور کرد که از آن میان شعر شعراء نمونه و الگوی این گسترش یافتگی است.

در کتاب امالی شیخ صدوق از امام رضا(ع) نقل شده است: هر کس مصیبت های ما را یاد کند و بر آنچه بر ما رفته است گریه کند در روز قیامت، با ما، در درجه ای که ما هستیم خواهد بود و هر کس مصیبت های ما را یاد کند و بگرید و بگریاند، چشم های او در روزی که چشم ها می گرید نخواهد گریست و هر کس در مجلسی که در آن احیای امور ما پرداخته گردد، خداوند، در روزی که دلها می میرد دلش را نخواهد میراند.[6] شعرای بسیاری به احیای امر عاشورایی پرداختند و چشم های زیادی را گریاندند. محتشم کاشانی می گوید:

بر اشک چشم من به حقارت نظر مکن                که این لعل را به خون جگر پرورانده ام

امام صادق(ع) فرمودند:  "هر کس یک بیت شعر برای امام حسین(ع) بگوید و خود گریه کند و ده نفر را بگریاند پاداش او و آن ده نفر بهشت است."[7]

 همانطور که روشن گردید که امام سجاد(ع) به کمک حضرت سکینه(س) در آن دوران سیاه بنی مروانی فرهنگ نوینی را بر گرایش مردم به سوی حق و عدالت و هدایت و بندگی اصیل پایه ریزی کردند و این تفکر الهی تنها در ذهن نبود بلکه از شرایط موجود در جامعه و ابزارهایی که وجود داشت بهره مند گردید و توانست به تدریج مردم را به بیراهه ای که رفته بودند آگاه کند و قدم به قدم آن ها به آگاهی های وسیعی دست یافتند که توانستند شرایط خود را تغییر دهند. گفتیم که حضرت سکینه(س) شعراء و نوازندگان و خوانندگان را از ابتذال گویی دور می کرد و به آن ها جهت می داد که از امور هنری فوق در جهت ساختن فرهنگی استفاده کنند که بر پایه فطرت انسانی و وجدان الهی آن ها باشد و در کنار این عملکرد تدوین جهان بینی عمیق کربلا و عاشورا که همه امور انسانی و الهی را در بر داشت شکل گرفت و تعریف گردید و هنرمندان به ویژه شاعران برای پرورش و گسترش آن بسیج شدند، این رویکرد روش تمام ائمه معصوم (ع) و یاران مؤمن و با وفای آن ها در سال های بعد گردید و خیلی زود از محدوده حجاز و مدینه خارج شد و به عراق، عرب و عجم  و از آن جا تا دورترین نقاط دنیای آن روز رسید و به صورت تاریخی در دل زمان پیش رفت و تا به امروز به صورت درخت تنومندی در آمده است که دیگر هیچ کس قادر به خشک کردن یا قطع آن نیست. فرهنگ عاشورایی از مرزبندی های ایدئولوژیک نیز عبور کرد و تقریباً همه فرقه های اسلام از شیعه و انواع فرق اهل سنت و ... از این فرهنگ متأثر شدند و خون حسین(ع) در رگ های زمین و زمانه و انسان و انسانیت جوشش کرد.

بعد از فرزدق و کمیت اسدی که دوران ننگین اموی را با ظهور منحوس بنی عباس تجربه کردند، شاعر قدرتمند دیگری که فرهنگ عاشورایی را گسترش داد، دعبل خزایی بود. او در سال 148 هجری به دنیا آمد و از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) بود و محضر امام جواد(ع) را نیز درک کرد. وی در زمان امام رضا(ع) به مرو آمد و به حضور وی رسید و قصیده ای بلند در مدح خاندان حضرت رسول(ص) و امامت به ویژه امام حسین(ع) و حادثه کربلا سرود که به قصیده تائیه مشهور گشت. قصیده تائیه به شدت مشهور شده دست به دست در بین مردم رد و بدل می شد. دعبل از نسل عبدا.. ابن بُدیل سردار امام علی(ع) بود که در جنگ صفین همراه سه برادرش به شهادت رسیدند و علی(ع) تأییدات زیادی از او کرده بود و در لحظه شهادت او فرمود: " خدایش رحمت کند در زندگیش به همراه ما با دشمنان ما جنگید و در مرگش نسبت به ما خیرخواهی کرد.

دعبل قصیده ی دیگری دارد به نام مدارس آیات که در مدح اهل بیت است در بخشی از آن آمده است:

بنی الهدی صلی علیه ملکیه                                              و بلغ عنا روحه التحفات  اخا خاتم الرسل المصطفی من القذی                              و مفترس الابطال فی الغمرا                                                                              فاطم لو خلت الحسین مجدلا                                    و قدمات عطشاناً بُط الفرات       اذن للطمت الخد فاطم بعده                                      و اجریت دمع العین فی الوجنات

بیت اول: پیامبر اسلام پیامبر هدایت است و خدا بر او درود فرستاد و دعا می کنم که خداوند درودهای ما را به روان پاک او برساند.

بیت دوّم: او( علی ) برادر خاتم پیامبران که از تمام پلیدی ها مبرا و دور بود و از بین برنده کافران و مشرکان است.

بیت سوّم: ای فاطمه اگر حسین را در کربلا بر روی زمین می دیدی که در کنار رود فرات با لب تشنه جان سپرده است.

بیت چهارم: آن گاه از شدّت حزن و اندوه دست به صورت می زدی و اشک چشم بر گونه جاری می ساختی.

دعبل خزایی به شهرهای زیادی سفر کرده است و تقریباً همه حدود کشور عباسی آن دوران را بازدید کرده است و در سفرهایش اشعار فراوانی از امام حسین(ع) و خاندان عصمت و طهارت می سروده است، او به قم نیز آمد و مردم قم نیز به او صله های فراوان دادند. برادر و پسر عموی او نیز شاعر اهل بیت بوده اند و به تبلیغ خاندان امام حسین(ع) می پرداختند. دعبل شاعری هجوگو بر علیه حاکمان غاصب بود و شعرهای زیادی بر علیه آن ها سروده است همچنین دعبل خود مداح اهل بیت بود. در کتاب ریحانه الادب میرزا محمد علی مدرس نویسنده آن آمده است: دعبل شاعر نامی عرب، ادیب، فاضل، صالح، متدین، و مداح اهل بیت عصمت بود.[8] او غلامانی را داشت که در سفرها همراه خود می برد. دو تن از آن ها به نام ثقیف و شعف خواننده بودند و مداحی می کردند و آواز می خواندند. سرانجام این شاعر زبردست به دلیل هجویاتش بر علیه سلاطین و امرا به دستور امیری که هجو او را گفته بود به شهادت رسید و در سن 97 سالگی از دنیا رفت و مقبره او در شهر شوش است. اشعار اهل بیتی او و دیگر شاعران و مداهان اهل بیت همچون فرزدق، کمیت اسدی و خاندان شاعر دعبل و ... در ایران و دیگر مناطق باعث تحول فرهنگی عظیمی شد که نهایتاً دولت های شیعه در قرن سوم و چهارم هجری در ایران به روی کار آمدند و مردم آماده به این حکومت ها پیوستند و بیش از یک قرن دست بنی عباس از سر مردم ایران کوتاه گردید و شیعه هویت فرهنگی خود را به ظهور رسانید و اولین مراسم عزاداری و نوحه گری در سوگ حضرت امام حسین(ع) در زمان حکومت آل بویه به طور رسمی برقرار شد و نهضت فرهنگی عاشورا بعد از سه قرن رسماً خودنمایی کرد. این نتیجه نهضتی بود که حضرت سکینه(س) در سخت ترین شرایط با رنج فراوان آن را به پا کرد و در این راستا تهمت ها و دروغ های زیادی تحمل نمود. امّا این نهضت حسینی که حضرت سکینه(س) آن را به حرکت در آورد به همین جا خاتمه نیافت بلکه بعد از استقرار دولت های شیعه در اقصی نقاط ایران و یمن و آفریقا و ... خیل عظیمی از شاعران بزرگ و پر آوازه به این نهضت پیوستند و آن را گسترش دادند که ذیلاً به بررسی شعرای بزرگ که در مدح عاشورا در کربلا پرداخته اند وارد می شویم.

 

 

ورود شعر و مرثیه در ایران و پارسی زبانان

می دانیم که در سه قرن اول هجری امرایی که بر ایران حکومت می کردند زبان عربی را به طور کامل بر جامعه ایران مسلط کردند حتی دانشمندان ایرانی را در پرورش دادن زبان عربی به خدمت گرفتند و بسیاری از کتب ایرانی و زبان پارسی دری به زبان عربی ترجمه شد. از سوی دیگر ایدئولوژی حاکم، تفکر اهل سنت و فرقه های مختلف آن در اقصی نقاط ایران بود و دین حکومتی ایران شده بود. گرایش به تفکر شیعه در میان مردم عادی روز به روز گسترش می یافت. شهرهای قم، سبزوار، ری و سرزمین های شمال ایران و ... به تدریج مراکز تجمع شیعیان گردید امّا تا به قدرت رسیدن کامل شیعیان و علویان در ایران حاکمان به هیچ وجه اجازه تظاهر و آزاد کردن احساسات درونی را نمی دادند و اکثر نوشته ها و اشعار شیعیان در پنهان نگه داری می شد و در طول زمان از بین می رفت. اگر شاعران چیزی را                می سرودند مجبور بودند که به زبان عربی نشر کنند و آن را از دسترس عموم دور نگه دارند. شیعه ستیزی بنی امیه و بنی عباس بسیار گسترده بود به طوریکه در زمان متوکل عباسی در نیمه اول قرن سوم در 236 قمری دستور داد که قبر امام حسین(ع) را به طور کلی ویران کنند و خانه های اطراف را ویران و با خاک یکسان نمایند و در آن زمین ها کشاورزی کنند. بعد از ظهور دولت های شیعه در مازندران، گیلان، ری، قم و فارس و ... به تدریج زبان پارسی دوباره مورد استقبال ایرانیان قرار گرفت و شاعران بزرگی همچون رودکی و فردوسی و ... در بازسازی دوباره زبان پارسی نقش اساسی ایفا کردند. فردوسی در قرن چهارم موفق به نوشتن شاهنامه شد. او شاعری شیعه و عاشق حضرت علی(ع) بود و در سبک خراسانی شعر می سرود. در زمان سلطان محمود غزنوی به دلیل گرایش متعصبانه آن سلطان به اهل سنت و مخالفت او با مذهب شیعه شاهنامه را به شدّت مورد انتقاد قرار می دهد و فردوسی در واکنش به نادانی او به هجوش می پردازد.

در بخش هایی از این هجویات چنین آمده است:

 اَیا شاه محمود کشور گشای                                   زکس گر نترسی بترس از خدای

که پیش از تو شاهان فراوان بُدند                             همه تاجداران کیهان بُدند       فزون از تو بودند یکسر به جاه                                   به گنج و سپاه و به تخت و کلاه نکردند جز خوبی و راستی                                               نگشتند گرد کم و کاستی همه داد کردند بر زیر دست                                      نبودند جز پاک یزدان پرست     و ...

ندیدی تو این خاطر تیز من                                           نیندیشی از تیغ خونریز من

که بد دین و بد کیش خوانی مرا                                     منم شیر نر میش خوانی مرا

مرا غمز( بدگویی ) کردند کان بدسخن                            به مهر نبی و علی شد کهن

هر آن کس که در دلش کین علیست                         ازو در جهان خوارتر گو که کیست   منم بنده هر دو تا رستخیز                                              اگر شه کند پیکرم ریز ریز

من از مهر این هر دو شه نگذرم                                        اگر تیغ شه بگذرد بر سرم

منم بنده اهل بیت نبی                                                    ستاینده خاک پای وصی

تا اینجا فردوسی شیعه بودن خود را آشکار می کند و ولایت دوستی و میل شدید به وصی رسول و خاندان او یعنی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را به طور علنی بیان می دارد و عملکرد شاه را ظالمانه ترسیم می کند.

و در ادامه چنین می سراید:

مرا بیم دادی که در پای پیل                                         تنت را بسایم چو دریای نیل

نترسم که دارم ز روشندلی                                             به دل مهر جان نبی و علی

چو گفت آن خداوند تنزیل وحی                                     خداوند  و امر و خداوند نهی

که من شهر علم علی ام درست                             درست این سخن گفت پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخن راز اوست                             تو گویی دو گوشم به آواز اوست

چو باشد تو را عقل و تدبیر و رای                                    به نزد نبی و علی گیر جای

و ...

به این زاده ام همه برین بگذرم                                   چنان دان که خاک پی حیدرم 

اگر شاه محمود از این بگذرد                                     مر او را به یک جو نسنجد خرد

چون بر تخت شاهی نشانه خدای                                   نبی و علی را به دیگر سرای

و ...

به نام نبی و علی گفته ام                                           گهرهای معنی بسی سفته ام

فردوسی در این بخش از اشعارش مخالفت با علی(ع) را تباه کردن دنیا و آخرت می داند سپس در ادامه به ارزش زبان پارسی و احیای آن به وسیله اشعارش می پردازد:

و ...

هر آن کس که شعر مرا کرد پست                                نیگردش گردون گردنده دست

بسی رنج بردم در این سال سی                                     عجم زنده کردم بدین پارسی

فردوسی به سی سال رنج و سختی که برای زنده کردن زبان فارسی پرداخته اشاره دارد و در ادامه به بی توجهی سلطان محمود به رنجی که بابت سرودن شاهنامه کشیده اشاره کرده و علت این بی توجهی را بی ریشه دانستن سلطان و بی ارزشی او می داند و او را درخت تلخی می داند که میوه تلخ به بار می آورد.[9]                 

تفکر شیعه و زبان پارسی از این دوران در میان بسیاری از شاعران گسترش می یابد و قطعاً اشعار و سروده های بسیاری قبل از این تاریخ در میان شاعران پارسی زبان سرائیده شد که مجال علنی شدن نیافته است امّا اولین اشعاری که در آن اشاره به حماسه حسین بن علی(ع) صورت گرفته و در تاریخ ضبط شده است مربوط است به شاعری به نام کسایی مروزی که در همان قرن چهارم[10] ظهور کرده است.

او به مدیحه سرایی درباره عاشورا و کربلا پرداخته است:

باد صبا در آمد فردوس گشت صحرا                      آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا

میراث مصطفی را فرزند مرتضی را                                 مقتول کربلا را تازه کنم تولا

آن پنج ماهه کودک بازی چه کرد و یحک               کز پای تا به تارک مجروح شد مفاجا

پاکیزه آل یاسین گمراه و زار و مسکین              و آن کینه های پیشین آن روز گشته پیدا

آن زینب غریوان اندر میان دیوان                           آل زیاد و مروان نظاره گشته عمدا     

کسایی اشعار بلندی در مدح حضرت علی(ع) و ارزش های شیعه سروده است که امروزه در دست است. دفاع از امام حسین(ع) و پرداختن به حادثه شوم عاشورا از این دوران به بعد دیگر مختص شعرای شیعه نمی گردد بلکه شعرای اهل سنت نیز به آن می پیوندند و عظمت آن حادثه همه دل های پاک را در بر می گیرد. در میانه قرن پنجم و ششم شعرایی همچون امیر قوامی رازی شیعه دوازده امامی و سنایی غزنوی عارف سنی ظهور کردندکه به مدح و مدحیه سرایی درباره امام حسین(ع) و حادثه کربلا پرداخته اند.

امیر قوامی رازی که به سال 560 هجری درگذشته است در رثای امام حسین(ع) چنین سروده است:

روز دهم زماه محرم به کربلا                                 ظلمی صریح رفت بر اولاد مصطفی

هرگز مباد روز چو عاشور در جهان                              کان روز بود قتل شهیدان کربلا

آن تشنگان آل محمد اسیروار                                  بر دشت کربلا به بلا گشته مبتلا

اطفال و عورتان پیمبر برهنه تن                                  از پرده رضا همه افتاده بر قضا

فرزند مصطفی و جگر گوشه رسول                                    پر سنان و بدن بر سر ملا

عریان بماند پردگیان سرای وحی                                 مقتول گشته شاه سرا پرده عبا

قتل حسین(ع) و بردگی اهل بیت او                         هست اعتبار و موعظه ما و غیر ما

هر گه که یادم آید از آن سید شهید                        عیشم شود منغض و عمرم شود هبا

و ...

این قصیده بسیار بلند است که در آن به لحاظات و ستم هایی که به امام حسین(ع) و خاندانش در کربلا شده پرداخته است. و امّا سنایی که یک عارف اهل سنت بود با تحولی که در احوال روحانی او پیش آمد روی به اشعار عرفانی فراوانی آورد. از جمله ورود به حادثه کربلا کرد و امام حسین(ع) را مظهر مظلومیت، شجاعت و معرفت دانست. در کتاب شعر حدیقه او، اشعار بلندی درباره امام حسین(ع) آمده است:

حَبَذا کربلا و آن تعظیم                                               کز بهشت آورد به خلق نسیم

و آن تن سر بریده در گل و خاک                                   وان عزیزان به تیغ دلها چاک

و آن گزین همه جهان کشته                                         در گل و خون تنش بیاغشته

و آن چنان ظالمان بدکردار                                            کرده بر ظلم خویشتن اصرار

حرمت دین و خاندان رسول(ص)                                   جمله برداشته زجهل و فضول

تیغها لعلگون زخون حسین                                         چه بود در جهان بِتر زین شین

زخم شمشیر و نیزه و پیکان                                          بر سر نیزه سر بر جای سنان

کرده آل زیاد و شمر لعین                                                   ابتدا چنین تبه در دین

مصطفی جامه جمله بدریده                                              علی از دیده خون بباریده

فاطمه روی را خراشیده                                                   خون بباریده بیحد از دیده

حسن از زخم کرده سینه کبود                                      زینب از دیده ها برانده دو رود

عالمی بر جفا دلیر شده                                                   رو به مرده شرزه شیر شده     

کافران در اول پیکار                                                      شده از زخم ذوالفقار افگار

کین دل باز خواسته زحسین                                       شده قانع بدین شماتت و شین

هر که بدگوی آن سگان باشد                                      دان که او شاه آن جهان باشد

و ...

 

 

در ادامه سنایی غزنوی در پستی بنی امیه چنین آورده است:

آن که را این خبیث خال بود                                       مؤمنان را کی ابن خال بود؟[11]

من از این ابن خال بیزارم                                                  کز پدر نیز هم در آزارم

پس تو گویی یزید میر من است                                      عمرعاص پلید پیر من است

آن که را عمرعاص باشد پیر                                                  یا یزید پلید باشد میر

مستحق عذاب و نفرین است                                      بد ره و بد فعال و بد دین است

لعنت دادگر بر آن کس باد                                            که مر او را کند به نیکی یاد

من نیم دوستدار شمر و یزید                                           زان قبیله منم به عهد بعید

هر که راضی شود به بد کردن                                       لعنتش طوق گشت در گردن

داستان پسر هند مگر نشنیدی                          که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید

پدر او درِ دندان پیمبر شکست                                      مادر او جگر عم پیمبر بمکید

او به ناحق حق داماد پیمبر بستند                                   پسر او سر فرزند پیمبر ببرید

بر چنین قوم تو لعنت نکنی شرمت باد                              لعن ا... یزیدا و علی آل یزید

در همین قرن ششم شاعرانی نظیر جمال الدین عبدالرزاق(م588)، انوری ابیوردی (م583) شعرای شاعری بودند که به ترویج مذهب شیعه و پرداختن به حادثه کربلا روی آوردند که سرودها و گرایش های این شاعران پارسی زبان شیعه به تدریج قلب و دل مردم ایران را متمایل تر به شیعه دوازده امامی کرد و این رشدِ میل به تشیّع در میان عموم مردم پی در پی در همه شهرها و روستاهای ایران گسترش یافت تا بالاخره در دوره ایلخانان مغول، پادشاهان مغول به مذهب تشیع گرایش پیدا کردند و زمینه حکومت شیعه از این به بعد در ایران نهادینه شد و دین رسمی و همیشگی ایران در آمد و صفویه بر این موج سوار شده و شیعه را در ایران دائمی کردند. قبل از حاکمیت دائمی شیعه در ایران با یورش چنگیزخان به ایران، بساط ترکان متعصب اهل سنت در ایران برچیده شد و چندین قرن مغولان و ایلخانان و تیموریان بر ایران حکومت کردند و این زمینه ای برای گرایش مردم به شیعه امامی گردید. اگر چه تصوف نیز در این ایام رشد یافت. امّا شعرای پارسی گو، چه شیعه، چه سنی و چه صوفی از همان بدو حمله مغول، به مدح حادثه کربلا پرداختند. از جمله این شعرا عطار نیشابوری است. او در سال 627 در خلال حمله مغولان به نیشابور به قتل رسید. او نیز اشعاری بلند درباره حادثه کربلا سروده و مدیحه سرایی کرده است.                     

کیست حق را و پیامبر را ولی                                    آن حسن سیرت حسین بن علی

آفتاب آسمان معرفت                                               آن محمد صورت و حیدر صفت

نه فلک را تا ابد مخدوم بود                                     زان که او سلطان ده معصوم بود

قره العین امام مجتبی                                                       شاهد زهرا شهید کربلا

تشنه او را دشنه آغشته به خون                               نیم کشته گشته سرگشته به خون

آن چنان سر خود که بُرَد بی دریغ                                 کافتاب از درد آن شد زیر میغ

گیسوی او تا به خون آلوده شد                                   خون گردون از شفق پالوده شد

کی کنند این کافران با این همه                                    کو محمد کو علی کو فاطمه

صد هزاران جان پاک انبیا                                           صف زده بینم به خاک کربلا

در تموز کربلا تشنه جگر                                         سر بریدندش چه باشد زین بدتر 

با جگر گوشه پیمبر این کنند                                      وانگهی دعوی داد و دین کنند

کفرم آید هر که این را دین شمرد                              قطع باد از بن زفانی کاین شمرد

هر که در رویی چنین آورد تیغ                                          لعنتم از حق بدو آید دریغ

کاشکی من سگ هندوی او                                     کمترین سگ بودمی در کوی او

یا در آن تشویر[12] آبی گشتمی                                         در جگر او را شرابی گشتمی

عطار کتاب های فراوانی نوشته است از جمله منطق الطیر، تذکره اولیاء، الهی نامه، مصیبت نامه، حیدرنامه و ... .

در اشعار فوق عطار بر چند چیز مهم تأکید کرده است که به آن اشاره می کنیم:

  1. پذیرش ولایت علی(ع) بعد از حضرت رسول(ص).
  2. پذیرش شیعه دوازده امامی.
  3. پذیرش اصیل عصمت امامت.
  4. برگزیده بودن امام حسین(ع) توسط همه انبیاء.
  5. شهادت مظلومانه امام حسین(ع) و ظلم شدید به او.
  6. تشنه شهید شدن امام حسین(ع).
  7. لعن یزید و بنی امیه.

لازم به توضیح است که آن ها که معصوم بودن امامان شیعه را ساخته و پرداخته اهل غلو می دانند، آگاه شوند که عطار نیشابوری که ممدوح مولوی و دیگر شاعران و دانشمندان است بر معصومیت امامت شیعه تأکید ورزیده است و آن ها که شیعه را دست پرورده شاگردان بعضی از امامان معرفی می کنند نه خود امامان، آگاه باشند که عطار نیشابوری شیعه دوازده امامی را در اوج حاکمیت ترکان خوارزمشاهی که به شدّت به تسنن متعصب بودند تأکید  می نماید و عطار تمام کسانی را که امام حسین(ع) را مقصر در حادثه کربلا می دانستند را به ملعون بودن ملقب کرده و بر آنها هزاران نفرین و لعن می فرستد و آرزو می کند که کاش سگ هندویِ امام می بوده است.

آورده اند که شیخ عطار به دیارهای مختلف سفر کرده است. در یکی از سفرهایش با بهاءالدین محمد پدر جلال الدین بلخی ملقب به مولوی که در حال مهاجرت و سفر به عراق بودند ملاقات داشته است و در این ملاقات نسخه ای از کتاب اسرار نامه خود را به مولوی که در آن زمان کودک بوده است می دهد و در این ملاقات عطار در سال های پیری خود به سر می برده است. فرهنگی که امام حسین(ع) پایه گذاری کرد و امام سجاد(ع) و حضرت سکینه(س) آن را به گردش درآوردند، اکنون از مرزهای زبان و جغرافیا و نژاد و قلب ها عبور کرده است و در آستانه تغییرِ اساسیِ نظامِ ایران به دست مغولان، عشق به امام حسین(ع) و مدیحه سرایی و مرثیه سرایی برای او، به هر کوی و برزنی وارد شده است. در این چند قرن تا قرن هشتم هجری شاعران اهل بیت، اشعار زیادی در مدح شیعه سرودند و شاعران و دوستداران اهل بیت با احساس این نیاز، به مرثیه سرایی می پرداختند.                  به گونه ای که به کار تبلیغ و جلب قلوب و احساس توده مردم هدف آن ها بود. به تعبیر زیبای نصرا... امامی، در تاریخ مرثیه سرایی فارسی، قرن های ششم تا هشتم هجری را باید قرون تجربه تازه مراثی شناخت. چنان که در دوره بعد به شاعرانی خواهیم رسید که مراثی مذهبی را به اوج بلاغت و فصاحت رسانده و محور اصلی موضوع حسین بن علی(ع) و ماجرای نینوا و عاشورا می باشد از جمله این شعرا سیف فرغانی است که قصیده ای بسیار زیبا درباره کربلا سروده است:

ای قوم در این عزا بگریید                                                    بر کشته کربلا بگریید

با این دل مرده خنده تا چند                                                امروز در این عزا بگریید  

فرزند رسول را بکشتند                                                         از بهر خدای را بگریید

از خون جگر سرشک سازید                                              بهره دل مصطفی بگریید

وز معدن دل به اشک چون در                                             بر گوهر مرتضی بگریید

با نعمت عافیت به صد چشم                                               بر اهل چنین بلا بگریید

دل خسته ماتم حسینید                                                  ای خسته دلان هلا بگریید

در ماتم او خموش نباشید                                                       یا نعره زنید یا بگریید

در گریه سخن نکو نیاید                                                   من می گویم شما بگریید

بر دینی کنم بقا بخندید                                                       بر عالم پر عنا بگریید

بسیار دور نمی توان بود                                                          بر اندکی بقا بگریید

بر جور و جفای آن جماعت                                                یک دم زسر صفا بگریید

اشک از پی چیست تا بریزد                                           چشم از پی چیست تا بگریید

در گریه به صد زبان بنالید                                                 در پرده به صد نوا بگریید

تا شسته شد کدورت از دل                                                یک دم زسر صفا بگریید

نسیان گنه صواب نبود                                                      کردید بسی خطا بگریید

و زبهر نزول غیث[13] رحمت                                                 چون ابر گه دعا بگریید

سیف فرغانی شاعر دوران ایلخانان مغول است که در سال 749 وفات یافته است .وقتی که غازان خان مغول به اسلام پیوست در مدح او شعر سرود و تنها مدح پادشاهان که سیف انجام داد همین مدح بوده است. او دوازده هزار بیت شعر دارد که فلسفه اشک ریختن بر امام حسین(ع) را اصل عزاداری امام حسین(ع) می داند.اشکی که امام حسین(ع) به حضرت سکینه(س) فرمود که باید از این به بعد ریخته شود.

در قرن نهم هجری با آن که فشار شدیدی بر اهل شیعه بود باز هم شاعران مدیحه سرای امام حسین(ع) ظهور کردند. کمال الدین غیاث شیرازی ، نظام استر آبادی و فغانی شیرازی مرثیه سرایی کرده اند و حتی خاقانی که تعصب خاصی بر اهل سنت داشت در مدح خاندان علی(ع) اشعاری را سروده است. کمال الدین اصفهانی شاعر و عارف ایرانی که در سال 568 قمری چشم به جهان گشود و در 635 چشم از دنیا فرو بست. او شاعری صوفی و سنی بود. وی در قتل عام مردم اصفهان توسط مغولان کشته شد. بعضی از اشعار او درباره امام حسین(ع) چنین است:

چون محّرم رسید و عاشورا خنده بر لب حرام باید کرد  

وز پس ماتم حسین علی گریه از ابر وام باید کرد 

لعنت دشمنانش باید گفت                                          

دوست داری تمام باید کرد

و ...

سلمان ساوجی از شاعران قرن هشتم و هم دوره حافظ است. پدرش اهل قم بود و در حکومت جلایریان می زیست و در سال 778 قمری در محل تولد خود در ساوه از دنیا رفت. دو مجموعه شعر به نام فراق نامه و جمشید و خورشید از کتب شعری اوست. وی با حافظ و سعدی نیز مراوداتی داشته است. او نیز در رثای کربلا و امام حسین(ع) ابیات ذیل را سروده است:

خاک خون آغشته لب تشنگان کربلاست           آخر ای چشم جهان بین اشک خونینت کجاست    

جز به چشم و چهره مسیر خاک آن ره     کان همه نرگس از چشم و گل رخسار آل مصطفی است

ای دل بی صبر من آرام مگیر این جا دمی                     کاندرین جا منزل آرام جان مرتضاست

روضه پاک حسین است این که مشکین زلف حور      خویشتن را بسته بر جاروب این جنت سراست

مهبط انوار عزت مظهر اسرار حق                                  منزل آیات رحمت مشهد آل عباست

کوری چشم مخالف من حسینی مذهبم                    راه حق این است و نتوانم نهفتن راه راست

جوهر آب فرات از خون پاکان گشت لعل          وین زمان آن آب خونین هم چنان در چشم ماست

یا امام متقین ما مخلصان طاعتیم                         یک قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست

 

از دیگر شاعران قرن ششم می توان به اشخاص ذیل اشاره نمود:

  1. ظهیر الدین فاریابی که اشعار زیادی دارد و مطلع یکی از شعرهای او چنین است:

ای ظهیر از گور نقبی میزنم تا کربلا                می روم گریان به پابوس حسین تشنه لب

  1. جلال الدین محمد اصفهانی که شروع یکی از شعرهایش زیباست:

مقصود جستجوی سکندر به شرق و غرب                      مطلوب آرزوی شهیدان کربلا

  1. رشید الدین وطواط:

در فوت من مکوش مبادا زحب فضل                         وقت تسحری بود از فوت من ترا

در خون مشو که به خون شسته ام دوزخ                     بی تو به حق خون شهیدان کربلا

  1. فلکی شروانی که وی به خاطر حمایت از شیعه به دستور شروان شاه به زندان افتاد.

به نور روضه سید به خاک مشهد حیدر                  به سنگ خانه کعبه به آب چشمه زمزم

به آب چشم اسیران اهل بیت پیغمبر                      به خون پاک شهیدان عشر ماه محرم

  1. امیر قوامی رازی که شعری از وی با مطلع ذیل سروده شده است:

روز دهم زماه محرم به کربلا                                   ظلم صریح رفت بر اولاد مصطفی

هرگز مباد روز چو عاشور در جهان                              کان روز بود قتل شهیدان کربلا

  1. عمعق بخارایی که از او چنین نقل شده است:

به اهل قبله بر از کافران رسید آن ظلم              کز آتش و تف خورشید روی بسته گیاست

سواد ساحت فرغته بهشت آیین                             چو کربلا همه آثار مشهد شهد است

کز آب چشم اسیران و موج خون شهید              نباتهاش تبر و خون و خاک هاش حناست

  1. ادیب صابر تُرمذی.

  به کربلا چو دهان حسین از او نچشید                       همی دهند زبان ها یزید را دشنام

  1. ابن حسام خوسفی.
  2. لطف ا... نیشابوری.
  3.  امیر شاهی حاج حسینی جنایدی.
  4.  علاالدوله سمنانی.
  5.  اوحدی مراغه ای اصفهانی.
  6.  ابن حسام کاتبی.
  7.  ابن یمین فَربودی که شاعر قرن هشتم است.
  8.  کمال الدین غیاث شیرازی.
  9.  امیر معزی.
  10.  خواجوی کرمانی شاعر قرن هشتم.

و ... که همه در رثای امام حسین(ع) شعرها سروده اند.

 

و امّا مولانا جلال الدین بلخی ملقب به مولوی. وی در دیوان شمس خود ده بار نام امام حسین(ع) و چهار بار نام کربلا را در غزلیات مختلف آورده است که یکی از زیباترین        غزل های او چنین است:

کجائید ای شهیدان خدایی                                                 بلا جویان دشت کربلایی   

کجائید ای سبک روحان عاشق                                            پرنده تر ز مرغان هوایی  

کجائید ای زجان و جا رهیده                                       کسی مر عقل را گوید کجایی       

کجائید ای در زندان شکسته                                              بداده وام داران را رهایی

کجائید ای در مخزن گشاده                                             کجائید ای نوای بی نوایی

در آن بحرید کاین عالم کف اوست                                     زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریا صورت های عالم                                              زکف بگذر اگر اهل صفایی

دلم کف کرد کاین نقش سخن شد                              بهل نقش و به دل رو گرزمایی

برا ای شمس تبریزی زمشرق                                    که اصل اصل اصل هر ضیایی

بر این شعر تا به حال صدها ترانه و آهنگ و سرود ساخته شده است و ده ها نفر از مدیحه سرایان امام حسین(ع) در طول تاریخ بعد از این شعر آن را مداحی کرده اند، به ویژه در زمان جمهوری اسلامی دهها بار در محافل مختلف به صورت نوحه خوانی اجرا شده است. او در قرن هفتم هجری زندگی کرد و دوران زندگی اش مصادف شد با حمله مغول به ایران که ناچار به همراه پدر دست به هجرت زد و بعد از پیمودن شهرهای زیادی عاقبت به قونیه رفت و در همان جا در گذشت( متولد 604 ـ متوفی 672 ) علاوه بر دیوان شمس مولوی در مثنوی نیز در جاهای مختلف نام امام حسین(ع) و کربلا را نیز در اشعارش بیان کرده است. به اشعار ذیل توجه فرمائید:

روز عاشورا نمی دانی که هست                                    ماتم جانی که از قرنی به ست

پیش مؤمن کی بود این قصّه خوار                                قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک روح                                      شهر تر باشد زصد طوفان نوح

چون که ایشان خسرو دین بوده اند                             وقت شادی گشت بگسستند بند

سوی شادِر وان دولت تاختند                                              کنده و زنجیر را انداختند

صاحب تبریزی: او بنیان گذار سبک هندی در شعر فارسی است. به پیروی از شعرای دیگر که در سبک خراسانی و عراقی شعر درباره امام حسین(ع) سروده اند به سرودن اشعار بلند در رثای امام حسین(ع) و کربلا پرداخته است. در غزلیاتش حداقل 24 غزل را به حادثه کربلا پیوند داده است. میرزا محمد علی متخلص به صاحب تبریزی بزرگ ترین غزل سرای قرن یازدهم هجری است و در حدود سال های 1003 هجری به دنیا آمد و در سال 1086 در اصفهان درگذشت و مقبره اش در این شهر است.

اشعار او در مدح امام حسین(ع) فراوان است که یکی از مشهورترین آن ها چنین است:   

مظهر انوار ربانی حسین ابن علی                            آن که خاک آستانش دردمندان را شفاست 

ابر رحمت سایبان قبه پر نور او                               روضه اش را زیر پر و بال ملائک بوریاست

دست خالی بر نمی گردد دعا از روضه اش                      سایلان را آستانش کعبه حاجت رواست

با لب خشک از جهان تا رفت آن سلطان دین              آب را خاک مذلت در دهان زین ماجراست

زین مصیبت می کند خون گریه چرخ سنگدل          این شفق نبود که صبح و شام ظاهر برسماست

در ره دین هر که جان خویش را سازد فدا                   در گلوی تشنه ی او آب تیغ و آب بقاست

نیست یک دل کس وقوع این مصیبت داغ نیست     گر به فرض عین هفتاد و دو ملت زین عزاست

بهره زوارش که می آیند با چندین امید                      هر کف خاک از زمین کربلا دست دعاست

چند روزی بود اگر مُهر سلیمان معتبر                          تا قیامت سجده گاه خلق مُهر کربلاست

زایران را چون نسازد پاک از گرد گناه                      شهپر روح الامین جاروب این جنت سراست

تکیه گاهش بود از دوش رسول هاشمی                     آن سری کز تیغ بیداد یزید از تن جداست

آن که می شد پیکرش از بوی گل نیلوفری                  چاک چاک امروز مانند گل از تیغ جفاست

آن که بود آرامگاهش از کنار مصطفی                          پیکر سیمین او افتاده زیر دست و پاست

چرخ از انجم در عزایش دامن پر اشک شد                        تا بدان جزا گر ابر خون گرید رواست

مدحش از ما عاجزان صائب برد ترک ادب                   آن که ممدوح خدا و مصطفی و مرتضاست

 

 

دیگر شاعران عصر صفوی

وحشی بافقی. کمال الدین بافقی متخلص به وحشی از شعرای زبر دست قرن دهم است. در نیمه اول قرن دهم در بافق به دنیا آمد و در سال 999 هجری در گذشت و مزار وی در محله سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقی مانده وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلدبرین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علّت فوت وی ناتمام ماند و قرن ها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند. وی در مدح امام حسین(ع) چندین شعر سروده است که یکی از مشهورترین آن به شرح ذیل است:

روزیست اینکه حادثه کوس بلا زده ست                   کوس بلا به معرکه کربلا زده است

روزیست اینکه دست ستم تیشه جفا                      بر پای گلبن چمن مصطفی زده است

روزی است اینکه بسته تتق آه اهل بیت                       چتر سیاه بر سر آل عبا زده است

روزیست اینکه خشک شد از تاب تشنگی          آن چشمه ای که خنده بر آب بقا زده است

روزیست اینکه کشته بیداد کربلا                               زانوی داد در حرم کبریا زده است

امروز آن عزاست که چرخ کبود پوش                 بر نیل جامه خاص پی این عزا زده است

امروز ماتمی ست که زهرا گشاده موی                بر سر زده زحسرت و واحسرتا زده است

                                    یعنی محرم آمد و روز ندامت است

                                    روز ندامت چه که روز قیامت است

روح القدس که پیش لسان فرشته ها است                    از پیروان مرثیه خوانان کربلاست

این ماتم بزرگ نگنجد در این جهان                     آری در آن جهان دگر تیر این عزاست

کرده سیاه حله نور این عزای کیست                  خیر النساء که مردمک چشم مصطفاست

بنگر به نور چشم پیمبر چه می کنند                 این چشم کوفیان چه بلا چشم بی حیاست

یاقوت تشنگی شکند از چه گشت خشک             آن لب که یک ترشح از او چشمه بقاست

بلبل اگر ز واقعه کربلا نگفت                             گل را چه واقعست که پیراهنش قباست

از پا فتاده است درخت سعادتی                              کز بوستان دهر چو او گلبنی نخاست

                                شاخ گلی شکست زبستان مصطفی

                                کز رنگ و بو فتاد گلستان مصطفی

ای کوفیان چه شد سخن بیعت حسین                     و آن نامه ها و آرزوی خدمت حسین    

ای قوم بی حیا چه شد آن شوق اشتیاق                  آن جد و هد در طلب حضرت حسین

از نامه های شوم شما مسلم عقیل                        با خویش کرد خوش الم فرقت حسین

با خود هزار گونه مشقت قرار داد                           اول یکی جدا شدن از صحبت حسین

او را به دست اهل مشقت گذاشتید                          کو حرمت پیمبر و کو حرمت حسین

ای وای بر شما و به محرومی شما                              افتد چو کار با نظر رحمت حسین

دیوان حشر چون شود و آورد بتول                          پر خون به پای خدا کسوت حسین

                                  حالی شود که پرده زقهر خدا فتد

                                     و زبیم لرزه بر بدن انبیاء فتد

دیگر شعرای دوران صفوی که مرثیه خوانی و مداحی برای امام حسین(ع) انجام می دادند عبارتند از:

بیدل دهلوی ، بابا فغانی ، فضولی بغدادی ، نظیری نیشابور ، واعظ قزوینی ، فیاض لاهیجی و ... .

محتشم کاشانی: او شاعری پارسی گو در دوران پادشاهی شاه طهماسب بود و در 905 هجری متولد و در 996 در کاشان بود و همان جا مدفون است. محتشم آثار منظومی دارد که مهمترین آن ها در رساله جلالیه جمع آوری شده است و 64 غزل وجود دارد.

ترکیب عاشورایی او به شرح ذیل است:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است   باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است 

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین             بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا                   کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب                         که آشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست                    این رستخیز عالم که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست                  سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند                          گویا عزای اشرف اولاد آدم است

                                خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

                                    پرورده کنار رسول خدا حسین  

کشتی شکست خورده طوفان کربلا                         در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می گریست                       خون می گذشت از سر ایوان کربلا  و ...

البته در دوران صفویه به دلیل تعصب خاص شاهان صفوی و رشد اخباری گری در مذهب شیعه دیگر معنانگری عمیق و تحلیل های عرفانی در شعر شاعران دیده نمی شود و تنها سوزناکی حادثه کربلا مدیحه  سرایی می گردد و به همین دلیل بود که بسیاری از شاعران به هندوستان مهاجرت کردند. بعد از سبک گریز پای هندی که هنر شعر را در دربار مغولان هندی شکل داد و شاعران ایرانی اش با انواع استعاره ها و تمثیل ها حقایق را در عمق این مفاهیم پنهان می کردند، در قرن سیزدهم بازگشت دوباره ای در هنر و شعر به تمام       سبک های ادبی گذشته گردید. سبک خراسانی تا حدودی دوباره طرح شد. امّا جان جدیدی نیافت. سبک عراقی که آمیخته عرفان و هنرِ مفاهیمِ تصوف گونه اهلِ ریاضت و سیر و سلوک بود و در شرایط ناامیدی و قتل عام مردم ایران به دست تهاجم سیصد ساله مغولان سروده شده بود نیز، دوباره به صحنه بازگشت و شاعران از این دوره به بعد هر سه سبک فوق را در اشعارشان با هم تلفیق می کردند و نوعی جدید از اشعار مدیحه سرایی که توأم با عرفان و مفاهیمِ عمیقِ عارفانه بود به همراه شیوه سبک خراسانی و با بدایع و تمثیلات سبک هندی ظهور کرد و شاعران بنامی در صحنه جدید، خود را آشکار کردند که از مهّم ترین آن ها در پرورش بسیار زیبا از حادثه کربلا، عُمان سامانی است. او که اعجوبه ای در درک مفاهیم قیام امام حسین(ع) است در چهل و یک منظر، این حادثه عظیم را به تصویر شاعرانه در آورده است و عمیق ترین مفاهیم را رد تطبیقی شگفت آور با شرایط تک تک یاران امام در کربلا به کار برده است و حوادث اتفاقیه آن ایام را مراتب سیر و سلوک نفس مطمئنه الهی امام حسین(ع) و یاران با وفای وی تعبیر کرده است. عُمان سامانی که در سامان در توابع شهرکرد استان چهار محال بختیاری به دنیا آمد از 1258 هجری تا 1322 در دوران قاجار می زیسته است. او ملقب به تاج الشعراء گردید و خانواده وی از مریدان صوفیه نعمت الهی بوده اند. از مهّم ترین کتب شعری او گنجینه الاسرار است که در آن اسراری از ظهور عشق و جمال، اسراری از راز و نیاز عاشق و جذبه های معشوق، اسراری از سیر و سلوک و حالات وجد و شوق، اسراری از سوز و گداز و هجران و وصل و ... به صورت شعر و در رثای حادثه کربلا سروده شده است. در مخزن الاسرار شاعر بیان می دارد که ساغر هستی را خداوند برای باده نوشی همه خلق مالا مال از مِیِ وصل کرد و همه را دعوت به نوشیدن آن نمود و این شرط را به دلیل طلوع عشق از مطلع لاهوتی و تجلی به عالم ملکوت و ناسوت می داند و آن را بر اساس این شعر حافظ تبیین می کند:

در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد                 عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد       

عمان سامانی چنین می سراید:

کیست این پنهان مرا در جان و تن                               کز زبان من همی گوید سخن؟

این که گوید از لب من راز کیست                               بنگرید این صاحب آواز کیست؟

در من این سان خودنمایی می کند                                        ادعای آشنایی می کند

و ...

خوش پریشان با منش گفتارهاست                              در پریشان گویی اش اسرارهاست

گوید او چون شاهدی صاحب جمال                                حسن خود بیند بسر حد کمال

از برای خودنمایی صبح و شام                                     سر بر آرد گه ز روزن گه ز بام

و ...

لاجرم آن شاهد بالا و پست                                              با کمال دلربایی در الست

جلوه اش گرمی بازاری نداشت                                  یوسف حُسنش خریداری نداشت

غمزه اش را قابل تیری نبود                                         لایق پیکانش نخجیری نبود     

عشوه اش هرجا کمند انداز گشت                                      گردنی لایق نیامد بازگشت

و ...

مدتی آن عشق بی نام و نشان                                          بُد معلق در فضای بیکران

دلنشین خویش ماوائی نداشت                                      تا درو منزل کند جایی نداشت

بهر منزل بیقراری ساز کرد                                              طالبان خویش را آواز کرد

چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت                           جمله را پروانه خود را شمع ساخت

جلوه ای کرد از یمین و از یسار                                        دوزخی و جنتی کرد آشکار

جنتی خاطر نواز و دلفروز                                           دوزخی دشمن گداز و غیر سوز

 

شاعر ضمن بر شمردن مراتب تجلی عشق حریفی برای این تجلی پیدا نمی کند که صاحب عشق همه طالبان عشق را فراخواند و چنین گفت:

پس ندا داد او نه پنهان بر ملا                                         کصلا ای باده خواران الصلا

هم چو این می خوشگوار و صاف نیست                    ترک این می گفتن از انصاف نیست

حبذا زین می که هر کس مست اوست                             خلقت اشیا مقام پست اوست

هر که این می خورد جهل از کف بهشت                           گام اول پای کوبد در بهشت

جمله ذرات از جا خاستند                                              ساغر می را ز ساقی خواستند 

بار دیگر آمد از ساقی صدا                                                طالب آن جام را بر زد ندا

ای که از جان طالب این باده ای                                         بهر آشامیدنش آماده ای    

 

صاحب عشق به طالب می گوید که نوشیدن باده عشق شرایطی دارد دردناک، کسی که آن را بخواهد باید همه چیز و داشته هایش را بدهد و آماده تحمل هزاران بلا و رنج در از دست دادن داشته هایش گردد.

عمان سامانی می افزاید:

گرچه این می را دو صد مستی بود                                  نیست را سر مایه هستی بود

از خمار آن حذر کن کاین خمار                                      از سر مستان برون آرد دمار

درد و رنج و غصه را آماده شو                                        بعد از آن آماده این باده شو

این نه جام عشرت این جام ولاست                             دُرد او دَردست و صاف او بلاست

بر هوای او نفس هر کس کشید                                 یک قدم نا رفته پا را پس کشید

و ...

شاعر می سراید که هیچ کس توان نوشیدن این جام را نداشت و می سراید:

باز ساقی بر کشید از دل خروش                                  گفت ای صافی دلان دُرد نوش

مرد خواهم همتی عالی کند                                            ساغر ما را ز می خالی کند

انبیاء و اولیاء را با نیاز                                               شد به ساغرگردن خواهش دراز

جمله را دل در طلب چون خم بجوش                     لیک آن سر خیل مخموران خموش

سر به بالا یک سر از برنا و پیر                                  لیک آن منظور ساغی سر به زیر

هر یک از جان همتی بگماشتند                                    جرعه ای از آن قدح برداشتند

باز بود آن جام عشق ذوالجلال                               همچنان در دست ساقی مال مال

جام بر کف منتظر ساقی هنوز                                          ا... ا... غیرت آمد غیر سوز

 

شاعر بیان می دارد که همه انبیاء و اولیاء برای نوشیدن از ساغر ساقی داوطلب شدند. امّا بزرگ مردی که می توانست آن ساغر را خالی کند نیامد و علامت آن این بود که ساغر بعد از نوشیده شدن باز هم خالی نشده بود که به یکباره کسی که می توانست مِی ساغر را خالی کند سر از گریبان به در آورد.

باز ساقی گفت تا چند انتظار                                          ای حریف لا ابالی سر بر آر

ای قدح پیما درآ هویی بزن                                        گوی چوگانت سرم، گویی بزن

چون بموقع ساقیش درخواست کرد                              پیر میخواران زجا قد راست کرد

زینت افزای بساط نشأتین                                       سرور و سرخیل مخموران حسین

گفت آن کس را که میجویی منم                               باده خواری را که می گویی منم

شرط هایش را یکا یک گوش کرد                                ساغر می را تمامی نوش کرد

باز گفت از این شراب خوشگوار                                 دیگرت گر هست یک ساغر بیار

 

این نوشیدن ساغرِ میِ عشق که هم پیامبران و هم اولیاء نوشیدند و هم امام حسین(ع) آن را سرکشید در عالم ناسوت، آن ها را به انواع مشکلات و دردها مبتلا می کند تا راه پیوستن به جانان که همانا همه چیز از دست دادن در راه عشق به خداست هموار گردد و بعد از آن وصل صورت می گیرد.

عمان سامانی چنین سروده است:

اول آدم ساز مستی ساز کرد                                         بیخودی در بزم خُلد آغاز کرد

برق عصیان صفوتش را خانه سوخت                          شمع سوزان شد، پر پروانه سوخت         

نوح تا گردید با مستی قرین                                       شد به غرقاب بلا کشتی نشین

مست شد ایوب زآن جام بلا                                    گشت از آن بر رنج کرمان مبتلا

بیم آن بد کز بلیات و علل                                            ره کند در خانه صبرش خلل

در خلیل آن شعله تا شد شعله زن                                     کرد اندر آتش سوزان وطن

زد چو یونس از سر مستی قدم                                    ماهی اندر دم کشید او را به دم

تا فلک می رفت او را از زمین                                         ذکر انی کنت من الظالمین

یوسف از مستی چو دل آگه شدش                                   جا ز دامان پدر در چه شدش

تا سر یعقوب از آن پر شور شد                                 از غم یوسف دو چشمش کور شد   

مست از آن جام بلا شد تا کلیم                                   سال ها در تیه محنت شد مقیم

عیسی از مستی قدم بر دار شد                                       لاجرم سر منزلش بر دار شد

 احمد از آن باده تا شد سرگران                                  کرده بر وی رو بلا از هر کران

شور آن صهبا در آن قدسی دهن                               گشت سنگی عاقبت دندان شکن

مرتضی زآن باده تا گردید مست                                     لاجرم در آستین بنمود دست

پشه گان را دستخوش شد زنده پیل                            شیر غران گشت موران را ذلیل

مجتبی زآن باده تا سرمست گشت                            شد دلش خون و فرو آمد به طشت

همه انبیاء و اولیاء به ترتیب به دنیا آمدند و در ابتلای عاشقی گرفتار شدند امّا هنوز یک نفر دیگر باید می آمد.

گوید او چون باده خواران الست                              هر یک اندر وقت خود گشتند مست

ز انبیاء و اولیاء از خاص و عام                                عهد هر یک شد به عهد خود تمام

نوبت ساقی سرمستان رسید                                 آن که بد پا تا به سر مست آن رسید

آنکه بُد منظور ساقی مست شد                             و آنکه گل از دست برد از دست شد

گرم شد بازار عشق ذوفنون                                     بوالعجب عشقی جنون اندر جنون

خیره شد تقوی و زیبایی بهم                                        پنجه زد درد و شکیبایی بهم

و ...

گفت بنگر بر زدستم آستین                                           گفت منم بر زدم دامان ببین

لاجرم زد خیمه عشق بی قرین                                   در فضای ملک آن عشق آفرین

بی قرین با قرین شد همقران                                       لامکانی را مکان شد لامکان

کرد بر وی باز درهای بلا                                                تا کشانیدش بدشت کربلا  

داد مستان شقاوت را خبر                                             کاینک آمد آن حریف در بدر

و ...

سر کشید از چهار جانب فوج فوج                                لشکر غم همچنان کز بحر موج

یافت چون سر خیل مخموران خبر                                      کز خمارِ باده آید درد سر

خواند یک سر همراهان خویش را                           خواست هم بیگانه و هم خویش را

گفتشان ای مردم دنیا طلب                                       اهل مصر و کوفه و شام و حلب

ای اسیران قضا در این سفر                                            غیر تسلیم و رضا این المفر؟

همره ما را هوای خانه نیست                               هر که جست از سوختن پروانه نیست

نیست در این راه غیر از تیر و تیغ                                گو میا هر کس زجان دارد دریغ

جای پا باید به سر بشتافتن                                         نیست شرط راه روی بر تافتن

هر که بیرون بُد از مجلس گریخت                              رشته الفت ز همراهان گسیخت

دور شد از شِکرستانش مگس                                     و زگلستان مرادش خار و خس   

و ...

و حسین(ع) آمد و دانست که بلاها در پیش است و یاران را خواند و به همه گفت که این راه پر بلا را نه با پا، بلکه باید با سر رفت. عمان سامانی یاران و فرزندان و همراهان امام حسین(ع) را که به کربلا آمده اند و آماده قربانی شدن در راه خدا هستند را طوری تشریح می کند که تک تک آن ها مراتبی از ابتلاهای خداوند هستند تا امام با از دست دادن آنها اوج تعالی به سوی حق را کسب کند و از طرفی حال و هوای خود این یاران و نوع شهادتشان نشانگر اوج عشق بازی آن ها با خدای رحمان است . در ابیاتی زیبا لحظه خداحافظی این یاران با امام حسین(ع) و خداحافظی امام حسین(ع) با آن ها را به تصویر کشیده است و چنین سرائیده است:

...

بالب خود گوششان را باز کرد                                        در ز صندوق حقیقت باز کرد

جمله را کرد از شراب عشق مست                                    یادشان آورد آن عهد الست

و ...

کاین قمار آن باده را بد در قفا                                    هان رهان آن وعده را باید وفا

گوشه چشمی می نماید گاه گاه                        سوی مستان می کند خوش خوش نگاه

و ...

 

حال عباس بن علی(ع) در مستی عشق به خداوند و رسیدن به حسین(ع)

باز لیلی زد به گیسو شانه را                                       سلسله جنبان شد این دیوانه را

سنگ بر دارید ای فرزانگان                                           ای هجوم آرنده بر دیوانگان

از چه بر دیوانه تان آهنگ نیست                               او مهیا شد شما را سنگ نیست؟

عقل را با عشق ناب جنگ کو                                     اندرین جا سنگ باید سنگ کو

باز دل افراشت از مستی عَلَم                                            شد سپهدار علم جف القلم

گشته با شور حسینی نغمه گر                                         کسوت عباسیان کرده به بر

جانب اصحاب تازان با خروش                                   مَشکی از آن حقیقت پر به دوش

کرده از شط یقین آن مشک پر                              مست و عطشان همچو آب آور شتر

تشنه آبش حریفان سر به سر                                      خود زمجموع حریفان تشنه تر

چرخ زاستسقای آبش در تپش                                        برده او بر چرخ بانگ العطش

ای زشط سوی محیط آورده آب                                   آب خود را ریختی واپس شتاب

آب آری سوی بحر موج خیز                                      بیش از این آبت مریز آبت بریز    

و ...

شور می اندر زمره ناس آورد                                          در میان ذکری زعباس آورد

نیست صاحب همتی در نشأتین                                    همقدم عباس را بعد از حسین

در هوا داری آن شاه الست                                  جمله را یک دست بود او را دو دست

و ...

می گرفتی از شط توحید آب                                  تشنگان را می رساند می با شتاب

عاشقان را بود آب کار ازو                                                رهروان را رونق بازار از او 

روز عاشورا به چشم پر زخون                              مشک بر دوش آمد از شط چون برون

شد به سوی تشنه کامان رهسپر                                           تیر باران بلا را شد سپر

بس فرو بارید بر وی تیر تیز                                      مشک شد بر حالت او اشک ریز

اشک چندان ریخت بر وی چشم مشک                    تا که چشم مشک خالی شد زاشک    

تا قیامت تشنه کامان ثواب                                    می خورند از رشحه آن مشک آب

بر زمین آب تعلق پاک ریخت                                     وز تعین بر سر آن خاک ریخت

هستی اش را دست از مستی فشاند                             جز حسین اندر میان چیزی نماند

 

 

شرح حال عاشقی حضرت قاسم(ع) و شهادت او برای وصال خدا    

...

اندر آن روز که بود از ماجرا                                             کربلا بر عاشقان ماتم سرا            

خواند شاه دین برادر زاده را                                              شمع ایمان قاسم آزاده را

وز دگر ره دختر خود پیش خواند                            خطبه آن هر دو وحدت کیش خواند

آنچه قاسم را زهستی بود نقد                                    مر عروسش را بکابین بست عقد

طالب و مطلوب را دمساز کرد                                         زهره را با مشتری انباز کرد 

هر دو را رسم رضا تعلیم داد                                            جای اندر حجله تسلیم داد

لیک جان گرفته داماد و عروس                                   کز ثری شد بر ثریا بانگ کوس   

کای قدح نوشان صهبای الست                                      از مراد خویشتن شویید دست 

کشته گشتن عادت جیش شماست                               نامرادی بهترین عیش شماست

آرزو را ترک گفتن خوش تر است                            با عروس مرگ خفتن خوشتر است

کی خضاب دستان باشد صواب؟                              دست عاشق را زخون باید خضاب

این صدا آمد چو قاسم را بگوش                                    شد زغیرت وز تَغَیّر در خروش

خاست از جا و عروسش مقبلش                                  دست حسرت زد به دامان دلش

و ...

نو عروس خویش را بوسید چهر                             خوش در آغوش کشید از روی مهر

زآستین اشکش زچشمان پاک کرد                             بعد از آن آن آستین را چاک کرد

گفت در فردوس چون کردیم رو                                     مر مرا با این نشان آنجا جو 

و ...

عار داریم از حیات مستعار                                           کشته گشتن هست ما را اعتبار

هم فنا را هم بقار را رونقیم                                         فانی اندر حق و باقی در حقیم

گر بصورت جان به جانان می دهیم                         هم به معنی مرده را جان می دهیم

گر به صورت غایب از هر ناظریم                                  لیک در معنی به هر جا ناظریم

و ...

آنچه که مشهود است در این مرحله امام حسین(ع) دل از دختر دیگرش نیز کنده است و او را به عقد کسی آورده که در همان روز به شهادت رسید. داماد و دختر خود را در راه عشق به خدا قربانی می کند و دخترش هم پای دختر دیگرش حضرت سکینه(س) که او نیز شوهرش را در این جنگ از دست می دهد به برپایی و زنده نگه داشتن حماسه عشق بازی بنده با خداوند و دادن همه چیز در راه خدا می پردازد و نام حسین(ع) و یاران باوفایش را و جان فشانی های آن ها در آن روز بزرگ که به وسعت تاریخ بود و در آن زمین کربلا که به عظمت زمین و آسمان ها بود بلند و جاوید می گرداند.

حال نوبت قربانی کردن علی اکبر در راه خداست و علی اکبر نیز فیض شهادت در راه خدا را از پدر طلب می کند.

...

قاسم و عبدا... و عباس و عون                                  آستین افشان ز رفعت بر دو کون            از سپهر غایت دلتنگی ست                                     کاسب اکبر را چه وقت لنگی ست

دیر شد هنگام رفتن ای پدر                                        رخصتی گر هست باری زودتر

در جواب از تنگ شکّر قند ریخت                              شکّر از لب های شکّر خند ریخت

گفت کای فرزند مقبل آمدی                                           آفت جان رهزن دل آمدی

کرده ای از حق تجلی ای پسر                                      زین تجلی فتنه ها داری بسر

راست بهر فتنه قامت کرده ای                                   وه کزین قامت قیامت کرده ای

نرگست با لاله در طنازیست                                       سُنبلت با ارغوان در بازی است

از رخت مست غرورم می کنی                                      از مراد خویش دورم می کنی

گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست                     رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست

بیش از این بابا دلم را خون مکن                                      زاده لیلی مرا مجنون مکن

پشت پا بر ساغر حالم مزن                                        نیش بر دل سنگ بر بالم مزن

خاک عالم بر فرق بخت دل مریز                              بس نمک بر لخت لخت دل مریز

همچو چشم خود به قلب دل متاز                                 همچو زلف خود پریشانم مساز

حایل ره مانع مقصد مشو                                                بر سر راه محبت سد مشو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا                                             بعد از آن مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والانگار                                              از تو بهتر گوهری بهر نثار

هر چه غیر از اوست سد راه من                              آن بت است و غیرت من بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر تست                                       مانع راه محبت مهر تست

آن حجاب از پیش چون دور افکنی                              من تو هستم در حقیقت تو منی

چون تو را او خواهد از من رو نما                                        رو نما شو جانب او رو نما

          

و حضرت علی اکبر(ع) وقتی به میدان رفت و خود را به تیغ های دشمنان سپرد و راه جانبازی در راه خدا را پیمود و آن عطش پیوستن به خدا و غرق خدا شدن در او شدّت گرفت و به سوی پدر آمد و شرح حال خود را گفت و پدر برای اینکه سرّی فاش نشود دهان او را بوسه زد تا وصال او را برایش حفظ نماید.

اکبر آمد العطش گویان زراه                                            از میان رزمگه تا پیش شاه

کای پدر جان از عطش افسرده ام                                   می ندانم زنده ام یا مرده ام

این عطش رمزست و عارف واقف ست                سر حق ست این و عشقش کاشف است

دید شاه دین که سلطان هدی است                               اکبر خود را که لبریز خداست

و ...

شورش صهبای عشقش در سرست                         مستی اش از دیگران افزون تراست

و ...

مغز بر خود شکافد پوست را                                      فاش می سازد حدیث دوست را

و ...

پس سلیمان بر دهانش بوسه داد                                 اندک اندک خاتمش بر لب نهاد

مهر آن لب های گوهر باش کرد                                     تا نیارد سر حق را فاش کرد

هر که را اسرار حق آموختند                                          مهر کردند و دهانش دوختند

 

وداع با حضرت زینب(س) و تشریح مقام بلند حضرت او

خواهرش بر سینه و بر سر زنان                                         رفت تا گیرد برادر را عنان

سیل اشکش بست بر شه راه را                                     دود آهش کرد حیران شاه را

در قفای شاه رفتی هر زمان                                          بانگ مهلاً مهلنش بر آسمان

کای سوار سرگران کم کن شتاب                              جان من لختی سبکتر زن رکاب

تا ببوسم آن رخ دلجوی تو                                             تا ببویم آن شکنج موی تو 

شه سرا پا گرم شوق و مست ناز                                 گوشه چشمی به آن سو کرد باز

دید مشکین مویی از جنس زنان                                  بر فلک دستی و دستی بر عنان

زن مگو مرد آفرین روزگار                                        زن مگو بنت الجلال اخت الوقار

زن مگو خاک درش نقش جبین                                     زن مگو دست خدا در آستین

و ...

شاعر در ارادت خود به حضرت زینب(س) چنان پیش می رود که خود را زینب اللهی معرفی می کنند.  

می کند مستی به آواز بلند                                   که اینقدر در پرده مطلب تا به چند؟

سر خوش از صهبای آگاهی شدم                                    دیگر اینجا زینب اللهی شدم

و ...

هستی باید قدم در راه زن                                         صاحب آن خواه مرد و خواه زن 

غیرتی باید به مقصد ره نورد                                    خانه پرداز جهان چه زن چه مرد

شرط راه آمد، نمود قطع راه                                       بر سر رهرو چه معجر چه کلاه

 

سپس امام حسین(ع) به ملاقات حضرت زینب(س) می رود

پس زجان بر خواهر استقبال کرد                                  تا رخش بوسد الف را دال کرد

همچو جان خود در آغوشش کشید                           این سخن آهسته بر گوشش کشید

کای عنان گیر من آیا زینبی؟                                         یا که آه دردمندان در شبی؟

پیش پای شوق زنجیری مکن                            راه عشق است این عنان گیری مکن 

  با تو هستم جان خواهر همسفر                                  تو به پا این راه کوبی من بسر

خانه سوزان را تو صاحبخانه باش                                 با زنان در همرهی مردانه باش

و ...

گفت زینب در جواب آن شاه را                                   کای فروزان کرده مهر و ماه را

عشق را از یک مشیه آزاده ایم                                  لب به یک پستان غم بنهاده ایم 

تربیت برده ست بر یک دوشمان                                 پرورش در جیب یک آغوشمان

تا کنیم این راه را مستانه طی                                  هر دو از یک جام خوردَستیم مِی

هر دو در انجام طاعت کاملیم                                          هر یکی امر دگر را حاملیم

تو شهادت جستی ای سبط رسول(ص)                        من اسیری را به جان کردم قبول

آن گاه امام حسین(ع) پرده ها از جلو ی چشم حضرت زینب(س) برداشت و رازها و سرهای زیادی را برای او آشکار کرد.

...

خیمه زد در ملک جانش شاه غیب                             شسته شد زآب یقینش رنگ ریب

معنی خود را به چشم خویش دید                                   صورت آینده راه از پیش دید

آفتابی کرد در زینب ظهور                                             ذره ای زآن آتش وادی طور

و ...

عین زینب دید زینب را به عین                                  بلکه با عین حسین عین حسین

طلعت جان را به چشم جسم دید                                     در سرا پای مُسمی اسم دید

غیب بین گردید با چشم شهود                                        خواند بر لوح فنا نقش عهود

 

حضرت زینب(س) قصد بیتابی از این همه معرفت که به جانش آمده بود کرد که امام حسین(ع) فرمود:

رُخ زبی تابی نمی تابی چرا؟                                       در حضور دوست بی تابی چرا؟

کرد خودداری ولی تابش نبود                                        ظرفیت در خود آن آبش نبود

از تجلی های آن سرو سهی                                      خواست تا زینب کند قالب تهی

سایه سان بر پای آن پاک اوفتاد                            صحیه زن غش کرد و بر خاک افتاد

از رکاب ای شهسوار حق پرست                             پای خالی کن که زینب شد زدست

شد پیاده بر زمین زانو نهاد                                                 بر سر زانو سر بانو نهاد

پس در آغوشش نشانید و نشست                             دست بر دل زد دل آوردش بدست

گفتگو کردند با هم متصل                                       این به آن و آن به این از راه دل

دیگر اینجا گفتگو را راه نیست                                  پرده افکندند و کس را راه نیست

 

بعد از این شاعر می سراید که امام حسین(ع) سفارش های فراوانی درباره امام سجاد(ع) به خواهرش زینب نمود و او را سلحشور بعد از خود در راه وصل به خداوند معرفی کرد.

همچنین عمان سامانی به شرح حال حضرت علی اصغر(ع) و تشنگی او پرداخته و در وادی عرفان این تشنگی و خونی که از گلوی او می ریزد را تعبیر و تفسیر می کند و چنین         می سراید:

...

اشرف اولاد آدم را پسر                                                    لیکن اندر رتبه آدم را پدر

ار علی اکبر بصورت اصغر است                                      لیک در معنی علی اکبر است

ظاهراً از تشنگی بی تاب بود                                           باطناً سر چشمه هر آب بود

یافت کاندر بزم آن سلطان نیاز                                   نیست لایق تر از این گوهر نیاز

خوش ره آوردی بدان در وقت برد                                بر سر دستش به پیش شاه برد

کای شه این گوهر به استسقای تست                            خواهش آبش زخاک پای تست

لطف بر این گوهر نایاب کن                                        از قبول حضرتش سیراب کن

و ...

 

شاعر به میدان رفتن امام حسین(ع) را به تصویر شعر عرفانی اش در می آورد. سروده های بلندی در رثای عرفان و عشق و مهر آن شیر مرد همیشه تاریخ در نبرد با ظالمان عالم    می سراید و سپس به شرح ملاقات زعفرجنی و سپاه عظیمی که به دفاع از امام آمده بودند می پردازد. در گوشه ای از این ملاقات که لحظات آخر شهادت امام حسین(ع) است چنین آمده است:

زعفر گفتگوی خود با امام حسین(ع) و حال و هوای آخرین ساعات زندگی امام حسین(ع) را گزارش داده است.

...

مظهری دیدم از آب و گل جدا                                          از هوی خالی لبریز از خدا

کرده خوش خوش تکیه بر فرخ لوا                              رو بر او پوشیده چشم از ما سوا

دست بر دامان خرد ذوالمنش                                          دست یکسر ماسوا بردامنش

بسته لب های حقیقت گوی او                                او سوی حق روی و آنان سوی او

محو و مات حق همه در ذات او                                       جمله ذرات محو و مات او

گفتم ای سر خیل مستان السلام                                      مقتدای حق پرستان السلام

از سلامم دیدگان را باز کرد                                             زیر لب آهسته ام آواز کرد

گفت ای دلداده بر گو کیستی                                         اندر این جا از برای چیستی؟

گفتم ای سالار دین زعفر منم                                       آنکه در پای تو بازد سر منم

آمدَستم تا تو را یاری کنم                                      خون در این دشت بلا جاری کنم

با تبسم لعل شیرین کرد باز                                    گفت ای سر خوش زصهبای مجاز  

چون نباشد پیر عشقت راهبر                                        کی زحال عاشقان یابی خبر؟

خود تو پنداری در این دشت بلا                                 مانده ام در چنگ دشمن مبتلا؟

عاجزی از خانمان آواره ام                                         نیست بهر دفع دشمن چاره ام؟

در سر عاشق هوای دیگر است                                   خاطر مردم به جای دیگر است

نیست جز او در رگ و در پوستم                                      بی خبر از دشمن و از دوستم

من ندانم دوست کی دشمن کدام                        ای عیب این را چه اسم آن را چه نام؟

اینک آن سر خیل خوبان بی حجاب                               بود با من در سوال و در جواب

باهم اندر پرده رازی داشتیم                                             گفتگوهای درازی داشتیم

هیچکس از  راز ما اگه نبود                                        در میان روح الامین را ره نبود

چشم ازو پوشیده کردم بر تو باز                                   از حقیقت رخت بستم بر مجاز

خود تو دیگر از کجا پیدا شدی                                        پرده چشم من شیدا شدی؟

این بگفت و دیدگان بر هم نهاد                                        عجزها کردم جوابم را نداد

رجعت من زان رکاب ای محتشم                            یک جو از سعی شهیدان نیست کم

        

ملاقات امام حسین(ع) در لحظات آخر با حضرت جبرئیل(ع)

حضرت جبریئیل(ع) از سوی خداوند برای امام حسین(ع) پیام آورد که عمان سامانی آن را چنین سروده است:

...

دارم از حق بر تو ای فرخ امام                                     هم سلام و هم تحیت هم پیام

گوید ای جان حضرت جان آفرین                              مر تو را بر جسم و بر جان آفرین

محکمی ها از تو میثاق مراست                                     روسپیدی از تو عشاق مراست

این دویی باشد زتسویلات نفس                            من توام ای من تو در وحدت تو من

چون خودیرا درهم کردی رها                                       تو مرا خون من ترایم خونبها

مصدری و ماسوا مشتق تراست                                 بندگی کردی خدایی حق تراست

هر چه بودت داده ایی اندر رهم                               در رهت من هر چه دارم می دهم

کشتگانت را دهم من زندگی                                               دولتت را تا ابد پایندگی

شاه گفت ای محرم اسرار ما                                              محرم اسرار ما از یار ما[14]

گرچه محرم به صاحب خانه ای                                       لیک تا اندازه ای بیگانه ای

بی حجاب[15] اینک هم آغوش من است                   بی تو رازش جمله در گوش من است

از میان من رفت آن منی و آن تویی                        شد یکی مقصود و بیرون شد دویی

گر تو هم بیرون روی نیکوتر است                             زانکه غیرت آتش این شهپر است

جبرئیلا رفتنت زینجا نکوست                                  پرده کم شود در میان ما و دوست

رنجش طبع مرا مایل مشو                                              در میان ما و او حایل مشو

       

و سرانجام شهادت آن امام شهید روی می نماید:

از سر زین بر زمین آمد فراز                                        وز دل و جان برد برجانان نماز

با وضویی از دل و جان شسته دست                            چار تکبیری بزد بر هر چه هست

و ...

آن سپاه ظلم و آن احزاب جور                                    چون شیاطین مر نمازی را بدور

تیر بر بالای تیر بیدریغ                                              نیزه بعد از نیزه تیغ از بعد تیغ

و ...

      

عمان سامانی بعد از اشعار پر شور دیگر سرودن اشعار برای عاشورای حسین(ع) را به پایان می برد و برای آنکه خودش را برای سرودن این اشعار عارفانه متهم به خط خطوطی نکنند می نویسد:

آن که عمان را در آوردی به موج                            گاه بردی در حضیض و گاه به اوج

ناله های بی خودانه بس کشید                                   اندرین جا پای خود واپس کشید

بیش از این یارای در سفتن نداشت                             قدرت زین بیشتری گفتن نداشت

شرمسار از معانی جوئیش                                            عذرخواهی از پریشان گوئیش

حق همی داند که غالی نیستم                                             اشعری و اعتزالی نیستم

اتحادی و حلولی نیستم                                               فارغ از اقوال بی معنی ایستم

لیک من دارم دل دیوانه ایی                                    با جنون خوش از خرد بیگانه ای

گاه گاهی از گریبان جنون                                           سر به شیدایی همی آرد برون

 

وصال شیرازی

در قرن سیزدهم در دوران قاجار در کنار ظهور شاعرانی که به سبک هندی هجوم بردند نام وصال شیرازی را می توان دید. وی به مانند دیگر شعرا سبک های قدیمی را مورد استفاده قرار داد. میرزا محمد شیرازی متخلص به وصال شیرازی متولد 1192هجری قمری در شیراز و در 1262 از دنیا رفته است و در شیراز مدفون شد. او از بزرگان شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحعلی شاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمی در خط و خطاطی مهارتی به سزا داشت. بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب مروارید می آورد و نابینا می گردد. شبی در عالم رویا پیغمبر اکرم(ص) را در خواب می بیند که حضرت به او می فرماید چرا در مصائب حسین(ع) مرثیه نمی گویی تا خدای متعال چشمانت را شفا دهد؟ در همان حال حضرت فاطمه زهرا(س) حاضر گردیده می فرماید: وصال اگر شعر مصیبت گفتی از حسنم شروع کن زیرا او خیلی مظلوم است. صبح آن روز وصال شروع کرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفت و این شعر را سرود:

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد               آن طشت را زخون جگر باغ لاله کرد

نیمه دوم شعر را که سرود چشمانش بینا شد که ابیات بعدی را به آن اضافه کرد:

خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت                دل را تهی زخون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام                   عمریش روزگار همین در پیاله کرد

نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش                         ور می توان زغصه هزاران رساله کرد

زینب درید معجر و آه از جگر کشید                          کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد

هر خواهری که بود روان کرد سیل خون                هر دختری که بود پریشان کلاله کرد 

یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت          آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت

 

اشعار سروده شده درباره امام حسین(ع) توسط وصال شیرازی بسیار فراوان است او به دلیل طبع عرفانی که داشت می توانست آن حادثه بزرگ را با قلم کلمات به تصویر بکشد. بعضی از سروده های وی درباره کربلا و حوادث بعد از آن به شرح ذیل است:

 

قتیل کربلا

هنوز دشت بلا خاک مشک بو دارد                            که در کنار جوانان مشک مو دارد

هنوز تیره نماید به کربلا خورشید                                  که در کنار هزار آفتاب رو دارد

هنوز سلسله دارد زموج خویش فرات                       به جرم آن که حسین آرزوی او دارد

هنوز خون گلویش نشُسته است از چه                         زچشم ماتمیان صد هزار جو دارد

عدو به مرقد او آب بست و پیش نرفت                      هنوز آب مگر شرم از آن گلو دارد؟

مگو که پیکر شاه شهید غسل نیافت                  که هم زخون گلو غسل و هم وضو دارد

دلا بگری و بگریان به ماتمش که به حشر                زفیض گریه بُوَد گر کس آبرو دارد

ز سوزن مژده است وز رشته های سرشک               اگر که چاک تن خسته اش وضو دارد

قتیل گریه بود نور چشم پیغمبر                           کسی مضایقه کی آب چشم از او دارد؟

به گوش تاب شنیدن نماند ور نه زمان                 به شرح تعزیه صد گونه گفت و گو دارد

 

آمدی بیا

زینب جو دید پیکری اندر میان خون                  چون آسمان و زخم تن از انجمش فزون

بی حد جراحتی نتوان گفتنش که چند                    پا مال پیکری نتوان دیدنش که چون

خنجر در او نشسته چو شهپر که در همای                پیکان از او دمیده چو مژگان از جُفون

گفت این به خون طپیده نباشد حسین من                  اینیست آن که در بر من بود تاکنون

یک دم فزون نرفت که رفت از کنار من                این زخم ها به پیکر او چون رسید؟چون؟

گر این حسین قامت او از چه بر زمین                  گر این حسین قامت او از چه سرنگون

گر این حسین من سر او از چه بر سِنان             ور این حسین من تن او از چه غرق خون؟

یا خواب بوده ام من و گم گشته است راه               یا خواب بوده آن که مرا بوده رهنمون

می گفت و می گریست که جان سوز ناله ای                آمد زحنجر شه لب تشنگان برون

کای عند لیب گلشن جان آمدی بیا                     ره گم نگشته خوش به نشان آمدی بیا

 

هفتاد مرحله

از کربلا به شام چو پیمود مرحله                            آن کاروان بی کس و بی زاد و راحله     

زان کشتگان چو مرحله ای می شدند دور                     دوری زصبر بود به هفتاد مرحله

چون عهد کوفیان همه راست تار صبر                چون چشم شامیان همه را تنگ حوصله

طفلان پا برهنه یتیمان خون جگر                          از چرخ در شکایت و با بخت در گِله

نیلی رخی زسیلی و گل گون رخی زخون                         پایی زقید خسته و پایی ز آبله

زنجیر بود و سلسله مصطفی و بس                          یک تن نبود زآن همه خارج زسلسله

تا شام در مقابل زینب سر حسین                           کرده است مهر و ماه تو گفتی مقابله

گفتی فراز نیزه سر آن بزرگوار                                      نام خدای بود پس از مّد بسمله 

زآن ناکسان هر آن چه بر آن بی کسان رسید                    با هیچ کافری نکند این معامله

 

اثبات رمز در اشعار حافظ توسط وصال شیرازی

گویند روزی ناصر الدین شاه تمام ادیبان را جمع کرد و پرسید: حافظ در غزلی گفته:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت   و اندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

اگر این بلبل خوش آواز بوده پس چرا ناله های زار داشته است؟

هیچ یک از ادیبان نتوانستند جواب قانع کننده ای بدهند. شاه برای شاعر بزرگ معاصر خود، وصال شیرازی نامه ای نوشت. وصال در آن زمان داغدار فرزند از دست رفته خود بوده است و نیمه شب نامه شاه را باز کرد و خواند و برای کشف معنای حقیقی این ابیات، رجوع به اعداد ابجد حروف الفبا که روح حروف و کلمات است می کند و در می یابد که عدد ابجدی حروف حضرات علی(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) می باشد. لذا پاسخ شاه را به زبان شعر بیان می کند:

خسروا در حالتی کین بنده را غم یار داشت         یادم آمد کز سوالی آن جناب اظهار داشت

در خطوط شعر حافظ گرچه پرسیدی زمن         بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

فکر بسیاری نمودم لیک معلوم نشد         چون که شعرش در بطون اسرار بس بسیار داشت

نیمه شب غواص گشتم در حروف ابجدی             تا ببینم این گهر آیا چه دُر در بار داشت

بلبلی برگ گلی شد 356                               با علی و با حسین و با حسن معیار داشت

برگ گل سبز است و دارد آن نشانی از حسن        چون که در وقت شهادت سبزی رخسار داشت

رنگ گل سرخ است این باشد نشانش از حسین    چون که در وقت شهادت چهره ای گلنار داشت

بلبلی باشد علی کز حسرت زین برگ و گل              دائما آه و فقان وناله ی بسیار داشت

 

اثبات رمزدار بودن شعر حافظ

وصال شیرازی ثابت کرد که حداقل بعضی از اشعار حافظ رمز گونه است و اهداف آن شاعر بزرگ در پناه آن رمز ها بیان می شود. عمان سامانی نیز در غزل ذیل از حافظ کل کتاب شعر گنجینه الاسرار خود را سروده است:

در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد                    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه کرد رخت دید ملک عشق نداشت                 عین اتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد             برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تماشا گه راز                    دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند                 دل غم دیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخندان تو داشت            دست در حلقه آن ز زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت                     که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

    

و بسیاری از حافظ شناسان غزل184 دیوان حافظ را بخصوص در بیت

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه                      چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

به هفتاد و دو تن از یاران امام حسین(ع) که هر یک به اندازه یک امت ارزش داشتند تشبیه کرده اند که در نبود حقیقت در عصر یزید در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسیدند و افسانه شاهدان شهید شدند. این غزل به اشاره ای رمز گونه به خلقت انسان و حضرت آدم(ع) و ... دارد:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند                        گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت                              با من ره نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید                                  قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بند                      چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من او صلح افتاد                    صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله آن خندد شمع            آتش آ ن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد راز رخ اندیشه نقاب                تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

 

ما رمزدار بودن اشعار حافظ را قرین به صحت می دانیم و اینکه در این اشعار بعد از گشایش رمزهای آن مرثیه سرایی عرفانی برای امام حسین(ع) و کربلا صورت گرفته است نیز قابل اثبات است و لذا می توان نتیجه گرفت حافظ نیز مرثیه سرای خاندان اهل بیت را در کنار دریای اشعار عرفانی دیگر خود به صورت رمز و راز سروده است و بسیاری از حافظ شناسان بر این مهّم تأکید کرده اند که این نوشتار را مجال پیگیری آن نیست و نیاز به مقاله ای دیگر است. یکی از استادان حافظ شناس من که حافظ شناس قهاری بود و خود دیوانی نظیر دیوان حافظ سروده بود آقای دکتر احمد عطاری رضوان ا... است که رمز و رازهای بسیاری را از شعرهای حافظ گشوده بوده که اگر مجالی به دست آید رازگشایی از اشعار حافظ را به نوشتار در خواهیم آورد ولی تا اینجا باور داریم که بخشی از غزلیات حافظ درباره خاندان اهل بیت و امام حسین(ع) سروده شده است مانند غزل ذیل که استاد محمد علی معلم آن را درباره حادثه کربلا می داند:

زان یار دلنوازم شکریست یا شکایت                    گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مرز بود و منت هر خدمتی که کرد                    یا رب مباد کسی را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه آب را آبی نمی دهد کس                    گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا                سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی                 جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود              از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود                    زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم                          یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست             کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم                     جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ                    قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

 

دیگر شاعران بزرگ دوران قاجار تا پهلوی

شاعران بزرگی در قرن سیزده وچهارده ظهور کردند که بسیاری از آن ها اشعاری که حاوی مدیحه سرایی درباره امام حسین(ع) می باشد را سروده اند. از جمله آن ها قاآنی، فرخی یزدی، ملا هادی سبزواری ، فروغی بسطامی، عطاء و ... بوده اند. به طور کلی می توان گفت که اکثر شاعران بنام در قرن سیزده و چهارده که به سبک قدیم شعر سروده اند هر کدام شعرهایی درباره خاندان اهل بیت به ویژه حادثه کربلا و امام حسین(ع) را در اشعار خود جای داده اند که ما به بیان نام و اشعار تنی چند از آن ها می پردازیم.

 

ادیب السلطنه سمیعی ملقب به عطا

وی ریاست انجمن ادبی فرهنگستان را بر عهده داشت و نوشته های بسیار دارد و دیوان اشعاری نیز از او باقی مانده است. در 1293 هجری قمری در رشت متولد شد و در 1373 از دنیا رفت. با آن که او پست های دولتی در دوره قاجار و پهلوی داشت امّا عشق و علاقه زیادی به خاندان اهل بیت از خود اظهار می کرد. یکی از شعرهای او درباره شهادت امام حسین(ع) به شرح ذیل است:

اندر آن ساعت که شد آغشته در خون پیکرش       شمر آمد چون اجل با خنجر کین بر سر

من نگویم کو چه کرد آنقدر شد کز ظلم شمر      در بهشت عدن گریان گشت چشم مادرش

با ا... آن افتادن و در خاک و خون غلتان شدن             آنقدر دشوار ننمودی که داغ اکبرش

آن سر انوار که در دامان احمد جای داشت          خولی بی دین چنان جا داد در خاکسترش

آن که با داور چنین خصمی نمود و کینه توخت    عذرخواهی چیست روز حشر پیش داورش؟

در مصاف جنگ چون از جور دشمن کشته شد        اکبر و عباس و عبدا... و عون و جعفرش

و اندر آن صحرای پر دشمن دگر باقی نماند         بهر یاری یک نفر زان جمله یار و یاورش

ذوالجناح عشق را تا پهنه میدان براند            وین چنین با دشمنان کینه ورز ارجوزه خواند[16]

کای ضلالت پیشگان فرزند پیغمبر منم                         قره العین بتول و زاده حیدر منم

گوشوار عرش یزدان قوت قلب علی                      آن که دایم بود در آغوش پیغمبر منم

دین منم ایمان منم دنیا منم عقبی منم                       معنی قرآن منم بگزیده داور منم

معنی طه منم والتین و الزیتون منم                     سدره و طوبی منم جنت منم کوثر منم

آن که پیش آستانش بهر تعظیم جلال               روز تا شب گشته پشت آسمان چنبر منم

روز محشر چون کنید آخر که خصمی می کنید     با من مظلوم چون خود شافع محشر منم

خلق را چون آورند آن روز از بهر حساب               دوست را آنجا جز او خصم را کیفر منم

بر رخ من می کشید از کینه تیغ کین چرا؟             سعی دارید از برای کشتنم چندین چرا

ملک الشعرای بهار

محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار که در سال 1263 هجری شمسی در مشهد متولد شد و ملک الشعرای دربار مظفر الدین شاه گردید و شش دوره نماینده مجلس بعد از مشروطه گردید. چند بار تبعید و زندانی شد. وی در سال1330 هجری شمسی در تهران در گذشت و آثار زیادی از او باقی مانده است. دیوان اشعار او شامل قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات، منظومه ها و ... می باشد و بیشتر از سی و سه قطعه شعر به صورت قصیده و غزلیات و ترجیحات و ... درباره امام حسین(ع) و حوادث کربلا سروده است که به بعضی از آن ها ذیلاً اشاره می شود:

ای فلک آل علی را از وطن آواره کردی         زان پس در کربلا شان بردی و بیچاره کردی

تاختی از وادی ایمن غزالان حرم را                     پس اسیر پنجه گرگان آدمخواره کردی

جسم پاک شیرمردان را نمودی پاره پاره           هم دل شیر خدا را زین مصیبت پاره کردی

گوشوار عرش رحمن را بریدی سر پس آنکه       دخترانش را زکین بی گوشوار و یاوه کردی

جبهه فرزند زهرا را زسنگ کین شکستی         تو مگر ای آسمان دل را زسنگ خاره کردی

تا کنی خورشید عصمت را به ابر کینه پنهان     دشت را زاعدای دین پر ثابت و سیاره کردی

جور ها کردی از اول در حق پاکان و لیکن                      در حق آل پیمبر جور را یکباره کردی

کودکی دیدی صغیر اندر میان گاهواره              چون کردی شرم و از کین قصد آن گهواره کردی

چاره می جستند در خاموشیِ آن طفل گریان       خود تو در یک لحظه از پیکان تیرش چاره کردی

سوختی از آتش کین خانه آل علی را                         و ایستادی بر سر آن آتش و نظاره کردی

                                 خانمان آل زهرا رفت بر باد جفایت

                            اُوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

آسمانا جز به کین آل پیغمبر نگشتی                           تا نگشتی آل زهرا را از این ره بر نگشتی

چون فکندی آتش کین در حریم آل یاسین                 زآه آتش بارشان چون شد خاکستر نگشتی

چون بدیدی مسلم اندر کوفه بی یار است و یاور        از چه رو او را در آن بی یاوری یاور نگشتی

چون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند راه را         از چه آن گم گشتگان را جانبی رهبر نگشتی

چون به زندان عبیدا... فتادند آن دو کودک            از چه رو غمخوار آن دو کودک مضطر نگشتی

چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی سر     از چه رو بی تن نگشتی از چه رو بی سر نگشتی

چون شدند آن کودکان از فرقت مادر گدازان               از چه رو برگرد آن طفلان بی مادر نگشتی

چون حسین بن علی با لشکر کین شد مقابل              از چه پشتیبان آن سلطان بی لشکر نگشتی

چون دچار موج غم شد کشتی آل محمد                     از چه رو ای زورق بیداد بی لنگر نگشتی

                                  خاندان آل زهرا رفت بر باد از جفایت

                               اوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

 

ملک الشعرای بهار شعر بلند دیگری که درباره عظمت امام حسین(ع) سروده است که بخشی از آن به شرح ذیل است:

...

راست گویی گل سوری به بر سرو بلند          که حسین است و به پیشش علی اصغر اوست      

پسر فاطمه سر خیل جوانان بهشت                        که بهشت آیتی از تازه رخ انور اوست

رخ زیباش بهشت است و قد موزونش               طوبی و خالش رضوان و لبش کوثر اوست

مهر او دار نعیم و کرمش نعمت او                      قهر او دار جحیم و سَخَطَش آذر اوست

برق پا سوخته ای بر اثر ناوک او                        چرخ بر گرد رخی در عقب لشگر اوست

رتبتش پیدا زاسرار( حسینُ مِنی ) است             به خدا کاین سخن از دو لب پیغمبر اوست  

او ز پیغمبر و پیغمبر ازوست آری                  بی سبب نیست که جبرئیل ستایشگر اوست

پدر و مادر و جدم به فدای پسری                      کاین جهان چاکر جد و پدر و مادر اوست

خامس آل عبا سبط دوم قطب سوم                    آن سپهری که فلک بنده نه اختر اوست

گشت در بزم ازل فانی فی ا... زآنرو                         تا ابد سرخ زصهبای فنا ساغر اوست                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        

در ره دین ز برادر در بگذشت وز پسر                      شاهد واقعه عباس و علی اکبر اوست

کِشت دین تشنه بُد و خون حسین آبش داد      این حدیث لب عطشان و دو چشم تر اوست

و ...

تابع روز نشد تن به مذلت بنداد                       این چنین باید بودن کسی ار چاکر اوست

گفتم این جامه بدان و زن که گفت آن استاد       دل آن ترک نه اندر خور سیمن  بر اوست

     

استاد شهریار

سید محمد حسین بهجت تبریزی متولد 1325 هجری در تبریز یک سال قبل از انقلاب مشروطه ایران به دنیا آمد. در چهارده سالگی اولین شعرش را به سبک شاعران قدرتمند قدیم سرود. مجموعه حیدر بابایه سلام که در جوانی سروده است از معروف ترین اشعار او به زبان ترکی است. او در سال 1366 شمسی جان به جا آفرین تسلیم کرد. شهریار به ائمه اطهار ارادت خاصی داشت و لذا اشعار فراوانی در مدح آن ها سروده است. شعری در مدح حضرت علی(ع) سروده که مشهورترین سروده های وی است و به گفته خودش در خواب به او الهام شده است که با این بیت آغاز می شود:

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را              که به ما سوا فکندی همه سایه هما را

امّا وی مدیحه سرایی های عاشورایی فراوانی نیز دارد که اشعارش بسیار زیبا می باشد.

اشعار عاشورایی در عصر معاصر ویژگی های خاص خود را به دست آورده است که می توان از آنها موارد ذیل را نام برد:

الف ـ رثا : از دل های سوخته و عواطف شاعران سرچشمه می گیرد که ذکر نبودن یا به شهادت رسیدن محبوب، بر شمردن فضایل او ، تن دادن به تقدیر الهی و شکایت از ستم ظالمان در رثا سروده می شود.

ب ـ مدح : در شعرهای حسینی از اخلاص و عشق شاعر سرچشمه می گیرد و به منظور الگوسازی، نمادپردازی، تبلیغ روح مبارزه و آزادی خواهی سروده شده است. مدح در اشعار عاشوراییِ معاصر به قصد توجه به حاکمان و یا کسب منافع مادی برای شاعر نبوده است و عموماً از اخلاص و علاقه شاعر سرچشمه گرفته و امید به کسب ثواب اخروی در آن نهفته است.

ج ـ حماسه : حماسه که به قدرت و رزم آوری مجاهدان کربلا توجه خاص دارد و آن را با ارزش های معنوی برای نبردهای آن بزرگان آمیخته کرده است و همت های بلند و عظمت انگیزه های آن ها و روحیه قوی رزمندگان را مدّ نظر گرفته اند.

د ـ سوز و عاطفه : توجه دادن مردم به اوج لحظات احساسی در اشعار خود می باشد.

ه ـ عزّت و آزادگی : تسلیم نشدن در برابر فشار ظالمان و با افتخار به شهادت رسیدن است.

و ـ طرح دفاع از دین : در آن هدف انجام دستورات خداوند و رسیدن به قرب الهی است.

ز ـ جهانی و تاریخی بودن حرکت امام حسین(ع).

و ...

همه این موارد که امروز در اشعارِ عاشوراییِ شاعرانِ معاصر سروده می شود، مطابقت دارد با بخشی از همان اهدافی که حضرت سکینه(س) در بعد از حادثه کربلا تمام عمر خود را صرف برپایی آن نمود و بعد از موفقیت در آن، این باور را به دل زمان خود و تاریخ آینده مؤمنان در تاریخ تزریق کرد. استاد شهریار نیز در اشعار عاشورایی خود بسیاری از موارد فوق را رعایت کرده است.

به جامه های سیه کودکان کو دیدم                           دلم به یاد اسیران کربلا خون شد

به یاد تشنه لبان کنار فرات                                کنار چشم من از گریه رود کارون شد

چو بر حسین بگریی به حشر خندانی           هر آن دو دیده که نَگِریست سخت مغبون شد

و یکی از زیباترین مدح های عاشورایی که شهریار در رثای  امام حسین(ع) سروده است این قطعه است:

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین                       کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبه جوش به اشک شست دست             مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم           پیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافی ش نیست               اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

بس که مهملها رود منزل به منزل با شتاب        کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند           تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب              ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی       چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سر به قاچ زین نهاد این راه پیمای عراق        می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی                 خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا              با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلا است            هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند               عزّت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت       داوری بین با چه قومی به حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست و خون    دل تماشا کن چه رنگین سینه ها دارد حسین

ساز عشقست و به دل هر زخم پیکان زخمه ای   گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست اخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز                   با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا        جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار            کاندرین گوشه عزای بی ریا دارد حسین

 

تحول در شعر پارسی

در آخرین فصل از شعرگویی به زبان پارسی، انقلابی در شاعران به وقوع پیوست و آن حمله به چهارچوبه منظم شعر و قافیه بندی و عروض های آن بود. این تحول در شعر پارسی شاید وابسته به دو چیز باشد. یکی ورود این سبک از خارج مرزهای فرهنگ و ادبیات کهن پارسی یعنی غرب و اروپا و دیگری شرایط سیاسی حاکم بر ایران در انتهای دوره قاجار و حاکمیت سرکوب گرانه دوران حکومت پهلوی باشد. در بررسی عمیق تر درباره ظهور این سبک از شعر در اروپا نیز به وجود عنصر سرخوردگی و عقده های زیادی که در دل و عموم وجود داشته است واقف می شویم که این امر زمینه پیدایش گسترده شعر از چهارچوب گریخته است به ویژه وقتی می بینیم که بعد از دو جنگ جهانی اول و دوم که آثار مخرب ابدی برای اروپائیان بر جای گذاشت این سبک شیوع یافته است. شورش بر علیه همه چهارچوب ها و قاعده ها و گیرها در بیان نظرات و عقده هایی که دیگر فراتر از تقیّد بود آغاز شد. بخصوص که همراه آن همه شداید که باید بیرون می ریخت و نمی توانست در محدوده بماند. آسیب های روانی حاصل از شرایط نیز که به اگو و سوپر اگوی فرد و جامعه وارد شده بود نیز به بیرون راه پیدا کرد و بیماران زیادی طغیان درون را در کلام بی قید همچون تیری بی هدف به میان جامعه رها کردند. همین شرایط که برای غربی ها به وجود آمده بود برای شاعران نوگرای ایران نیز حاصل شده بود. بسیاری از محققین در چرایی پیدایش این سبک در ایران اعلام می دارند که شکست انقلاب مشروطه، و جنبش جنگل، تأسیس جمهوری سرخ جنگل و سپس کودتای 28 مرداد سال 1332 و سقوط دولت مصدق و سرخوردگی های شدید آن عامل مهمی در گسترش شعر نو بوده است. هر چند که قبل از این یعنی در دوره رضاخان سرکوب های فراوان دیگر وجود داشت و از همان زمان ها گرایش به فریاد و اعتراض ادبی بی قاعده به وجود آمده بود. در غرب اگر چه شروع شعر ضد مدرنیسم از آمریکا بود، امّا رواج و گسترش آن در اروپا کامل شد و نویسندگان پسانوگرا ظهور کردند. ابتدا آلن گینز برگ با انتشار کتاب زوزه در سال 1956 میلادی این سبک ادبیات را ارائه داد که واکنش های منفی زیادی را به همراه آورد. سپس نویسندگانی مانند رابرت کریلی، لئوناردو کوهن، و ... آن را در اروپا گسترش دادند. ویژگی های این نوع شعر در اروپا ساختار شکنی، معناگریزی، نگاه متفاوت، چندصدایی، بروز حالات روانی در تصویر سازی ذهن اسکیزوفرنی، جدال با سنت، ساختار نامتمرکز شک اندیش، ذهن گرایی یا تجریدگرایی،تکرار، دو پهلویی و ... می باشد این بی چهارچوبی شعر اگر چه در ایران در ابتدا به شکل اروپایی اش ظاهر نشد امّا بسیاری از موارد بالا را با خود داشت. اشعار نیما یوشیج که برگرفته از شرایط تلخ اواخر قاجار و ابتدای ظهور رضاشاه بخصوص در گیلان بود با کتاب شعر افسانه که ساختارشکنی در آن نمایان بود بیرون داده شد. نیما یوشیج تفکر چپ گرایانه مارکسیستی داشت و شرایط سخت اقتصادی و بی کاری او، اشعارش را تحت تأثیر قرار می داد. به هر تقدیر شروع شعر نو را با اشعار نیما معین کرده اند. اگر چه بعضی ها معتقدند که رجوع به شعر نو قبل از نیما توسط کسانی دیگر آغاز شده بوده است. مشهورترین شاعران شعر نو بعد از نیما افرادی نظیر: احمد شاملو، سهراب سپهری، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری و ... بوده اند. شعر نو که نتیجه شرایط اجتماعی ، فردی ، روحی و روانی نیما یوشیج بوده است گسترش یافت و در قالب های سبک خود، دچار تحولات مختلفی گردید و چندین مدل شعر نو از آن منشعب شد. اگر چه این سبک شعر در آن دوران با مخالفت شاعران پارسی گوی به سبک قدیم از جمله ملک الشعرای بهار رو برو شد امّا دیگر تیری از کمان رها شده بود. بخصوص که الگوی اروپایی و غربی آن نیز وجود داشت و غرب زدگی در ادبیات معاصر ایران به ویژه دوران پهلوی بسیار گسترده گردیده بود. به هر حال تحولات در شعر نو را می توان به این صورت تقسیم بندی کرد:

شعر نو نیمایی، شعر سفید، شعر حجم، شعر موج نود [17]، شعر ناب، شعرهای نگاره ای، شعرهای پست مدرن، شعرهای دهه های مختلف، شعر فرا شعری و ...  .

شعر نیمایی وزن عروضی دارد امّا جای قافیه ها در آن مشخص نیست و اشعار اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، و ... از آن پیروی می کند.

شعر سپید هر چند آهنگین است امّا وزن و عروضی ندارد و جای قافیه ها در آن مشخص نیست که خیلی از شاعران نیمایی به شعر سفید هم شعر سروده اند مانند شاملو.

شعر موج نو، نه قافیه دارد و نه وزن و فرق آن با نثر در تخیل شعری است.

شعر انتزاعی که چیزی فی ما بین شعر سپید و شعر موج نو است و آن را شعر آزاد نیز        می نامند که نثر است و تحت هیچ قاعده ای نیست و مرزبندی شفاف علمی ندارد.

با ظهور شعر نو در ابتدا شاعران زبردستی نظیر شاملو، اخوان ثالث و ... به آن گرایش پیدا کردند که هر کدام از آن ها به مانند نیما، شوریده و تحت تأثیر شرایط سیاسی و فردی خود بودند و گرایش های چپ گرایانه نیز در آن ها دیده می شود. اخوان ثالث، ملی گرایی افراطی و عرب ستیزی شدید داشت و تحت تأثیر کودتای 28 مرداد سال 1332 شعر زمستان، مشهورترین شعر خود را سروده است و به سال 1334 آن را انتشار داد. احمد شاملو نیز که بیشتر به سبک شعر سفید به تقلید از سبک فرانسوی آن شعر می سروده است و آرمانگری در شاعران را در نهایت امر به آنارشی گری متهم ساخت.[18] او فردوسی و سعدی را سخت نکوهش کرده است و معتقد بود که ضحاک در شاهنامه فردوسی تحت ستم فردوسی قرار گرفته و ضحاک مردی انقلابی بوده است[19] و مارهای روی دوش ضحاک را فردوسی نصب کرده است. در هر حال در ظهور شعر نو به دلیل شرایط تاریخی خاصی که در آن ایام بر ایران حاکم بوده است، هم حکومت پهلوی و هم شاعران ساختار شکن، با وجود زبر دستی و توانایی شان هر دو به سوی یک هدف حرکت می کردند و آن مبارزه با مفاخر فرهنگی دینی ایران و در کنار آن میل شدید به غرب گرایی و باز کردن راه حضور فرهنگ اروپایی به ایران بوده است . لذا ما می بینم که شاملو از نوشتن سناریو برای فیلم های مختلف تا ترجمه کتب بسیاری از نویسندگان غربی و ... فعالیت می کند. فروغ فرخ زاد به زیبایی بسیار در اشعارش نوعی فمنیسم را که به آزادی زنان از ستم مردان منجر شود را می سراید.[20] سه مجموعه شعری او به نام های اسیر، دیوار و عصیان در هنگام چاپ با اعتراض عمومی رو به رو شد. او احوال و احساسات زنانه خود را به همراه اندوه و تنهایی و ناامیدی نشر            می دهد.[21] مسلم بود که در ظهور شعر نو شاعران سبک فوق نه تنها به سوی مدیحه سرایی عاشورایی روی نیآوردند، بلکه با کمک رژیم حاکم و اشعارشان، سدّی در برابر آن ایجاد کردند. امّا این وضعیت چندین دهه بیشتر تاب نیآورد و به تدریج از میان شاعران شعر نو گو بزرگان مسلط بر ادبیات پارسی و باطبع شاعرانه قوی و زیبا ظهور کردند که زیباترین اشعار را به سبک انواع مختلف شعر نو درباره امام حسین(ع) و مدیحه سرایی عاشورا سرودند و الحق که در این راه غوغا کردند. ما می توانیم اسامی بسیاری زیادی از این دست شاعران را با شعرهای زیبایشان در این نوشتار بیاوریم امّا به دلیل طولانی شدن این کتاب فقط به ذکر نام تعدادی از آن ها و نوشتن اشعار تنی چند از آنان اکتفا می کنیم.

 علی معلم، فرید(قادر طهماسبی)، ضیاء الدین شفیعی، سید حسن حسینی، ساعد باقری، محمد علی بهمنی، نادر بختیاری، علیرضا بدیع، فاضل نظری، علی اکبر لطفیان، عبدالجبار کاکایی، علیرضا قزوه، طاهره صفارزاده، قیصر امین پور، موسوی گرمارودی، پرویز خرسند، حمید سبزواری و صدها شاعر دیگر یکی بعد از دیگری در عرصه شعر نو ظهور کرده اند و در معنویت حادثه کربلا و امام حسین(ع) و یاران با وفای وی شعرها سروده اند.

 اینک به اشعار تنی چند از آنان در مرثیه سرایی کربلا رجوع می کنیم.

 

 محمد علی بهمنی

او شاعر و غزل سرایی است که به سبک شعر نیمایی سروده های فراوانی دارد. او را دارای سبک غزل مدرن می دانند و متولد سال 1321 شهر اندیمشک ، امّا اصالتاً تهرانی است. اکنون 78 سال عمر دارد و با فریدون مشیری همکار بوده است. متنِ شعرِ خوانندهِ معروف به نام حبیب به نام خرچنگ های مردابی از سروده های بهمنی است. او را به عنوان برترین غزل سرای ایران در سال 1378 برگزیدند. مجموعه شعرهای باغ لاله، گاهی دلم برای خودم تنگ می شود، دهاتی و ... از اوست. او غزل را به سبک پست مدرن می سراید و شعرهای زیادی درباره وصف امام حسین(ع) سروده است که به بعضی از آن ها ذیلاً اشاره می شود:

تا گلو گریه کند بعض فراهم شده است          چشم ها بس که مطهر شده زمزم شده است

نه فقط شاعر این شعر عزا پوشیده است           واژه هایش همه همرنگ محرم شده است

ظهر داغی است عطش ریزی روحم پیداست         از سرم سایه طوبی نفسی کم شده است

هر که دارد هوش نه عطشش بسم ا...           راه عشق است و بدین قاعده ملزم شده است

سوگواران شما مرثیه خوان خویشاند             بی سبب نیست که عالم همه ماتم شده است

من ملک بودم و فردوس برین می داند         این ملک شور که را داشت که آدم شده است

من نه مداحم و نه مرثیه سازم امّا                    سر فراز آنکه به توفان شما خم شده است

در جای دیگر در یک دو بیتی می نویسد:

دلم می خواست خاکم کربلا بود                                   و یا خاک شما در خاک ما بود

سرم قابل نبود اما دل من                                            همیشه بر سر آن نیزه ها بود        

بهمنی حادثه کربلا را همسفر تاریخ و در طول زمان جاویدان می داند:

نتوان گفت که این قافله وا می ماند                     خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی                این سفر همراه تاریخ به جا می ماند

دانه و دام در این راه فراوان امّا                               مرغ دل سیر زهر دام رها می ماند

می رسیم آخر و افسانه وا ماندن ما                       همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

بی صداتر زسکوتیم ولی گاه خروش                     نعره ماست که در گوش شما می ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما                     مرد در هر چه ستم هر چه بلا می ماند

       

قیصر امین پور

قیصر امین پور در سال 1338 در خوزستان به دنیا آمد. او را یکی از تأثیر گذارترین شاعران مرد، در دوره انقلاب اسلامی می دانند. این شعر زیبا و مشهور از اوست:

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود         گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی بساط عیش خودش جور می شود                     گاهی دگر تهیه به دستور می شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه                          گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است                       گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست                  گاهی تمام شهر گدای تو می شود

گاهی دلم برای خنده تنگ می شود                     گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت                    گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

       

قیصر امین پور درباره امام حسین(ع) شعرهای خوبی سروده است از جمله شعر ذیل:

چو از جان پیش پای عشق سر داد                              سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی                                          عجب نبود زنی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند                                        نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشم ها در خون نشینند                                   چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی سر و سامانی عشق                                      به روی نیزه سرگردانی عشق

زدست عشق در عالم هیاهوست                                      تمام فتنه ها زیر سر اوست

فاضل نظری

فاضل نظری یکی از شاعران جوان معاصر است که در سرودن شعر لطافت فراوانی را به کار برده است. وی درباره عاشورا و امام حسین(ع) چنین سروده است:

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش                      به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

ز دور دست سواران دوباره می آیند                         که بگذرند به اسبان خویش از رویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم                        که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگ تر از امتحان ابراهیم                         کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

تشنه است کنارش کسی که می گرید                 کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست                 که این غریب نهاده است سر به زانویش

کسی در آن طرف دشت های نه معلوم است                کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش                   نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است          عجب که کوه زماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شد چون نسیم سرگردان          که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری                به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

محمد علی معلم

محمد علی معلم دامغانی متولد سال 1330 هجری شمسی و برگزیده جشنواره بین المللی شعر فجر است. وی زمانی به ریاست فرهنگستان هنر انتخاب گردید که از وی مجموعه شعری به نام رجعت سرخ که در سال 1360 به چاپ رسید موجود است. او را شاعر دوره اول انقلاب اسلامی لقب داده اند. بسیاری از شعرهای او را خوانندگان و مدیحه سرایان به اجرا در آورده اند که بعضی از آن ها به صورت ذیل است:

ببار ای بارون ببار                                                       با دلم گریه کن خون ببار   

در شب های تیره چو زلف یار                                          بهر لیلی چون مجنون ببار                           

دلا خون شو خون ببار                                                 بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لب ها سرخ یار                                                   به یاد عاشقان این دیار

به کام عاشقان بی مزار                                                    ای بارون ببار ای بارون

با دلم گریه کن خون ببار                                         در شب های تیره چون زلف یار

بهر لیلی و مجنون ببار                                   ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار                                             ماه رو دادن به شب های تار

ای بارون ببار ای بارون ببار                                   با دلم گریه کن خون ببار ای بارون

 

شعر مشهور او درباره کربلا در کتاب های مدارس نیز آمده است.

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است           این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است

شبگیر غم بود و شبیخون بلا بود                              هر روز عاشورا و هر جا کربلا بود

قابیلیان بر قامت شب می تنیدند                                هابیلیان بوی قیامت می شنیدند

جان از سکوت سرد شب دلگیر می شد                         دل در رکاب آرزوها پیر می شد

دیدم شبان خفته را تب دار دیدم                             بر خفته ی شب شبرویی بیدار دیدم

مردی صفای صحبت آیینه دیده                                از روزن شب شوکت دیرینه دیده

مردی حوادث پایمال همت او                                        عالم ثناگوی جلال همت او

مردی نهان با روح هم پیمان نشسته                      مردی به رنگ نوح در طوفان نشسته

مردی به مردی دشنه بر بیداد بسته                              در خامشی ها قامت فریاد بسته

مردی تذرو[22] کشته را پرواز داده                                      اسلام را در خامشی آواز داده

کای عالمی آشفته چند آشفتن تو                            گیتی فسرد از فتنه تا کی خفتن تو

ابر و نباریدن چه رنگ است این چه رنگ است      تیغ و نبریدن چه ننگ است این چه ننگ است

یاد اُحد یاد بزرگی ها که کردیم                              آن پهلوانی ها سترگی ها که کردیم

شبگیر ما در روز خیبر یاد بادا                                      قهر خدا در خشم حیدر یاد بادا

 

 

شعر دیگری در حماسه عاشورا :

شید و شفق را چون صدف دیدم                            خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه آری این چنین است                 خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

بر صخره از سیب زنخ بر می توان دید                   خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید

در جام من بیشتر کن ساقی امشب                          با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

و ...

بی درد مردم ما خدا بی درد مردم                                  نامرد مردم ما خدا نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پا بودیم                             زینب اسیری رفت و ما بر جا بودیم

از دست ما ریگ صحرا نطع[23] کردند                              دست علمدار خدا را قطع کردند

نو باوه گان مصطفی را سر بریدند                                مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم                             زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه گان ننگ سلامت ماند بر ما                     تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید              بر خشک چوب نیزه ما گل کرد خورشید

از این دست اشعار در دیوان شعری محمد علی معلم دامغانی بسیار دیده می شود

 

استاد ابوالقاسم حسینخانی

دیگر از شاعران و مدیحه سرایان در رثای حضرت حسین ابن علی(ع) شاعر انقلابی جمهوری اسلامی، آقای حسینخانی است. دهها سال قبل از انقلاب، انقلابیون حماسه عاشورایی امام حسین(ع) را به عنوان پیشوای مبارزه بر علیه ظلم برای نهضت خودشان به صورت الگو مطرح می کردند و این شیوه بعد از انقلاب نیز برای مدافعان انقلاب یک اصل بسیار مهّم بود. لذا شاعران حمایت کننده این نهضت ها حماسه حسینی را با شور انقلابی ترکیب می کنند و نثرها و شعرهای زیادی را تولید نموده اند. ما دو نمونه از این اشعار یکی شعری که بعد از انقلاب و در رابطه با جنگ ایران و عراق سروده شده است و یکی  قبل از انقلاب که به صورت نثر تدوین گردیده را برای خوانندگان ارائه می دهیم. نمونه شعر بعد از انقلاب را از استاد ابوالقاسم حسینخانی برگزیده ایم.

از اشعار معروف وی می توان به شعر جاده و اسب مهیا است، اشاره کرد.

جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

ایستاده است به تفسیر قیامت زینب

آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم

خاک در خون خدا می شکفد می بالد

آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم

تیغ در معرکه می افتد و بر می خیزد

رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم

دست عباس به خونخواهی آب آمده است

آتش معرکه برپاست بیا تا بریم

از سراشیبی تردید اگر برگردیم

عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم

زره از موج بپوشیم ردا از توفان

راه ما از دل دریاست بیا تا برویم

کاش ای کاش که دنیای عطش می فهمید

آب مهریه زهراست بیا تا برویم

چیزی از راه نمانده است چرا برگردیم

آخر راه همین جاست بیا تا برویم

فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت

تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم

 

پرویز خرسند

پرویز خرسند نویسنده و ادیب انقلابی دوران قبل از انقلاب به شمار می رود. او متولد 1319 مشهد است که پس از انقلاب سردبیر هفته نامه سروش بود. او از دوستان نزدیک دکتر علی شریعتی مزینانی شخصیت انقلابی اسلامی و مدبر اجتماعی و نویسنده زبر دست سالهای قبل انقلاب بود. دکتر شریعتی از پرویز خرسند تقاضا کرده بود که آثار او را اصلاح کند. دکتر شریعتی معلم شهید انقلاب که در سال 1356 به شهادت رسید توجه خاص به پرویز خرسند داشت و بعضی از آثار او را برتر از اشعار شاملو می دانست. بعد از انقلاب کتابی از خرسند چاپ شد که سبکی میان نثر و شعر نو بود. دیگر کتاب های او برزیگران دشت خون، آن جا که حق پیروز است، مرثیه ای که ناسروده ماند، شهید همه اعصار و ...             می باشد. او اثری دارد به نام هابیل و قابیل که آن را در صبح عاشورای سال 1350 نوشته است و خودش در حسینیه ارشاد آن را در حضور دکتر شریعتی قرائت کرده است و دکتر شریعتی در یکی از سخنرانی هایش این سروده انقلابی رثایی را به شدّت مورد تشویق قرار داد. نوار سروده هابیل و قابیل با آهنگ زیبای فیلم باراباس تدوین شد و در سال های قبل از انقلاب در بین دانشجویان و مسلمانان انقلابی دست به دست می گردید و اثر زیادی در بسیج مردم بر علیه حکومت پهلوی داشت اینک به متن این سروده توجه کنید.

بر صفیر اولین تازیانه ای که فرا رفت و فرو آمد و بر پوست لختمان خطی از خون کشید، کدامین گوش گواهی داد؟ بر آذرخش اولین شمشیری که فرا رفت و فرو آمد و فریاد سرخ رگانمان را به آسمان افشاند کدامین چشم گواهی داد؟ بر رویش اولین دیوارهای زندان و پیوستن اولین دانه های زنجیر و ثقل سهمگین اولین غل و و یوغ، و بر ظلمت غلیظ سیاهچال، خانه قرنهامان، کدامین دل گواهی داد؟ بر اولین شب گرسنگی مان که گرسنگی تا تاقمان می برد، کدامین انسان گواهی داد؟ و کدامین تشنگی شناخته گواه اولین قطره مرگی بود که در دهان آبخوانمان چکاندند و پس از آن کدامین گوش هجوم تازیانه ها را شنید و کدامین چشم برق شمشیرها را دید؟ و کدامین دل در ظلمت زندان هامان گرفت و چه کسی بر گرسنگی و تشنگی همیشه مان گواهی داد؟ هیچکس و هیچکس. نه هیچ گوشی و چشمی و نه هیچ قلبی. که ما همه یک تن بودیم که تازیانه می خوردیم. در برق شمشیرها می شکافتیم و در ظلمت خیس زندان ها می پوسیدیم. و جز ما که بود که طعم تازیانه را چشیده باشد و درد شمشیر را کشیده باشد و ظلمت زندان مان را لمس کرده باشد و در گرسنگی و تشنگی مان مچاله شده باشد؟ و در کدام دادگاه متهمی می تواند به نفع خود شهادت دهد؟

این بود که بی هیچ دلیل و مدرکی، و بی هیچ شاهدی، و حتی بی هیچ دادگاهی، محکوم بودیم.و بی یافتن مدافعی تازیانه می خوردیم؛ شکنجه می شدیم و در فواره خونمان وضو می گرفتیم و بر سجاده مظلومیت سرخمان سر می نهادیم و شهیدی را آه می کشیدیم. آه!

در دادگاهی به وسعت زمین و عمق خاک و بلندی آسمان، نگاه شهید خوانمان در افق آینده می دوید که در دوسومان صف بلند قربانیان بود. و فرا پشتمان جلادان برادر، برادرانی جلاد، قابیلان.

ما چوپان زادگان، بی فرشی جز زمین و بی رو اندازی جز آسمان، که مظلومیت معصوم گوسفندان را در سبزِ دشت ها پاسخ می جستیم، اولین بار در جان پدر، نخستین چوپان، هابیل، به سنگ کینه اولین حاکم، اولین ارباب، اولین برادر، قابیل، در هم شکستیم و مغزمان در فواره خونمان به خاک ریخت.

در طپش امید کمرنگ قلب پدر گفتیم: باشد. فواره رگانمان آسمان، و سرخ خونمان، زمین را به گواهی خواهی خواهد خواند و زمانه از خاکمان بر خواهد گرفت. امّا هنوز امیدمان را مزمزه نکرده بودیم که زمین تشنه، خونمان را نوشید و فراموشمان کرد. و آسمان در امواج  بال کلاغان سیاه شد و سرخِ رگانمان را از یاد برد.

باز گفتیم باشد. شب خواهد مرد، روز خواهد شکفت، و جهان پیکر در خون شکسته مان ر خواهد دید. اما هنوز امید دوباره مان را مزمزه نکرده بودیم که کلاغان، قاتل را گورکنی و پنهان کاری آموختند و اخرین مدرک مظلومیتمان نیز همچون خون سرخمان در دهان تاریک خاک گم شد.

آنک آن "ما" ی مقتول! "ما" ی مظلوم! در بستر سرخ فرو خفته خون مان. زمان! عصمت خونمان را گواهی ده! و بر مظلومیت مان حکم بران! و زمان خاموش، که در حکومت قابیلیان بود و ما بی هیچ دلیل و شاهدی محکوم همیشه بودیم.

اینک"ما" در خون شکسته و در خاک خفته در دادگاه زمانه قابیل ، جز کلاغان ـ که بوی خاک و خون تازه می دهند ـ چه گواهیمان هست؟ و کیست که بوی خاک را دلیل عصمت مان بشناسد و رنگ خونمان را بر بال سیاه کلاغان دریابد؟ ما را چگونه به یاد آورند که در خاکمان پنهان کرده اند و دارها برچیده، خون ها شسته اند؟ کلاغان، این قاصدان شب و سرما و زمستان، تنها شاهدان اولین کشتار ما بودند و اولین گور سازان ما. کلاغان، این راویان قصه های دروغ، قابیل را آموختند که پیکر پریشان به خون خفته مان را که پرچم رسوایی قاتل بود، در دل خاک تیره پنهان کند و مظلومیت پر خونمان را از صفحه ذهن ها بشوید.

چنین شد که فرزندان مظلوم بر سفره ظالم نشستند و بستگان مقتول به خدمت قاتل در آمدند و کلاغان با همه سیاهکاری شان بر بام کبوتران قاصد نشستند و با قار قار دروغشان، روزداران را به شب بردند، زمینِ تشنه چنان خونمان را نوشید که پنداشتی خونی از ما نرفته است. و پرواز کلاغان چنان دیر پایید که وجودمان فراموشش شد. آنگاه ما ماندیم؛ مظلومیتی مدفون و شاهدانی همجنس قاتل.

قابیل در پی « داشتن »، برادر کشت و برای بیشتر داشتن به دستیاری کلاغان، هابیل را چون میوه ای کاشت و از دانه قتل، میوه حکومت چید. پس از آن، قتل، مذهب قابیل شد، که حکومت بهشتش بود و در هر لحظه هابیلی یافت و به خاک نشاند تا غرفه ای از بهشتش را باز خرد. هابیلی از پی هابیل به خاک می افتاد و با دهان خاک بلعیده می شد تا جنگل حکومت قابیل انبوه تر شود و نشیمن گاه کلاغان، وسیع تر. هابیل ها بذر می شدند و هابیلیان زمین را به وسوسه کلاغان، زمین را شیار می کردند و بذر جان پدر را به خاک می سپردند، که دانسته و ندانسته جنگل قابیل را وسعت و قدرت بخشند.

جنگل وسیع و وسیع تر شد و جمع کلاغان انبوه و انبوه تر، و شب غلیظ و غلیظ تر، و قانون جنگل چنان دیر ماند که تقدس یافت و قتل عام، مشیت الهی نام گرفت. کدامین خورشید می توانست شبی چنین غلیظ را بشوید؟ و کدامین حقیقت می توانست در هجوم بی رحم دروغ سر بر افرازد؟

هر از چندی چوپانی به دور کردن گوسفندان از کنام گرگان می آمد و نام هابیل را در هی هی آرامش بر آستانه جنگل می ریخت اما هنوز گل کینی نشکفته بر دار کینه قابیل آونگ می شد و گوسفندانش به بوی علف فریبی تازه، راهی   سلاخ خانه ها می شدند.

آخرین چوپان، شوریده بر هرچه دار و صلیب، نام هابیل را چنان بر پیشانی جنگل کوفت که از شاخه شاخه جنگل حاکم، خون همیشه تازه مظلوم چکه کرد و نام جهاد، خواب درختان را آشفت و میوه قدرت را در آستانه رسیدن، ترکاند و شهید خوانان به مشهد خویش نشست.

آب در لانه ی موران افتاد و از هر روزنی قابیلی سر بر کرد: کیست که هابیل را می خواند و در هوای جهاد، گوسفندان را شیر می خواهد و شاهد و شهادت می طلبد؟

قابیل می داند که با پوشاندن مدارک جرم و پاک کردن نام هابیل و به فراموشی سپردن یادش، حکومت خویش را تثبیت کرده است. قابیل می داند که تا وقتی نام و یاد هابیل در خاطره ای نوزد، بهار قدرت او پربار خواهد ماند. اما اگر نام هابیل بر ذهنی بگذرد و یادش در خاطره ای بوزد، از او جز خاکستری پر بار نفرت و نفرین نخواهد ماند. و کیست که بتواند پس از این همه قرن نام هابیل را بر خاطه ای بگذراند؟ دادگاه زمانه به نفع هابیل شاهدی نمی یابد. این را کلاغان بر پیشانی شب نوشته اند ...

حق با قابیل بود که چنان آسوده خفته بود و خواب راحت قابیلیان جاودانه بود، اگر گواهی بر نمی خاست. زمان، شبی همیشه بود اگر شاهدی بر نمی خاست. و کودکانمان خوراک همیشه کلاغان و کرکسان و دخترانمان لقمه همیشه بازار برده فروشان و پسرانمان برده همیشه اربابان و ما همه، محکومان همیشه فراموش حاکمیت قابیل، اگر شهیدی بر            نمی خاست.

امّا برخاست. قامتی همتای کینه ما، نگاهی به وسعت آرزوهای ما، تن پوشی به رنگ خون ما، و فریادی به قدرت نفرت ما. در مشهد خونین ما، شهیدی چون او می بایست که عمق زخممان را بداند و وسعت رنجمان را بشناسد و اوج آرزوهامان را دریابد و در لحظه لحظه ما شکنجه شده باشد تا در دادگاه زمانه چنان به محکوم کردن دژخیمان بایستد که هیچ قابیلی در هیچ لحظه ای از زمان ایستاده نماند.

او که ذره ذره رنجمان را از لحظه لحظه زمان گرفته بود، دیشب (شب عاشورا) به مشهد خویش ایستاد و امیدمان را در فریادش خواند که: سخن از پیکاری پر بیم و امید شکست و پیروزی نیست، که اصلاً پیکاری نیست، صحرای محشر است و هنگامه داوری. هر که به جنگیدن آمده است و به امید غنیمت، سرخویش گیرد و در ظلمت شب جان تاریک خویش برهاند. فردا در گسترده ترین دامن خاک و گشاده ترین چشم آسمان، هر تن، رنج قرن ها را پذیره می شود و خون درد خویش را که درد قرن هاست به چشم زمان می پاشد. فردا سخن از چگونه کشتن نیست، سخن از چگونه کشته شدن است،. فردا سخن از چه گرفتن نیست، سخن از همه چیز دادن است. فردا هنگامه خوبتر مردن است.

آنان که گرسنگی را با ذره ذره پوستشان نچشیده اند، آنان که تشنگی را با تمام جانشان له له نزده اند، آنان که تازیانه را در شط سرخ خون خویش شناور ندیده اند، آنان که مرگ را در قلب خویش نتپیده اند، آنان که در لحظه لحظه رنج آدم شریک نبوده اند، آنان که خویش را در بلندترین قله رنج آدمی، به انسان نبخشیده اند، آنان که در خویشند و برای خویش  می زیند، سر خود گیرند و جان تاریک خود برهانند. که فردا روز بی خویشی است و روز انفجار خود، بر معبر فرو بسته زمان. فردا نمایشگر رنجی است که بر انسان رفته است و   می رود و این نه رنجی است که هر جانی تاب آورد. فردا روز شهادت است و قیامت. شهیدان بمانند که شکستن را می توانند.

اینک، امروز، محشر عاشورا. اولین و آخرین دادگاهی که به رسوا کردن و محکوم کردن ایستاده است. اینک کربلا جایی که هابیلان تمامی قرن ها در پیکر حسین بلند و بلندتر می ایستند تا در پنهان ترین زوایای خاک نیز قامت انسان را بتوانند دید. و آن همه یکبار دیگر در پیکر حسین می شکنند و در قطره قطره خون حسین می چکند تا عصمت سرخ انسان را برافرازند و قابیلان را در پناهگاه بال کلاغان رسوا کنند. حسین تمامی خانواده اش را به شهادت خوانده است و تمامی یارانش را.

در پیکر جوانش، جوانی درهم شکسته مان را می گوید. و در گلوی بریده کودکش، کودکان گلو بریده مان را بر دست می گیرد. در کربلا، هر که با حسین آمده است شهید است، با تمامی معنای این کلمه. همه حافظان قرآن و خوبتر مردانِ همه میدان ها. هر که پیش می آید، همه به نامش می خوانند که می شناسندش و از شکستنش هراس دارند، که می دانند هر ضربه ای که فرود آرند، نه به پیکر دشمن، که بر جان خویش کوفته اند.

در فریاد مردی فریاد می کشند که اینک معلم ما، و معلم کودکان ما! و در فریاد مردی دیگر فریاد بر می آورند که با کشتن او زنانمان را بر خویش حرام می کنیم، که او حلال کننده ماست.

حسین، سند از پی سند بیرون می کشد و در دادگاهی که باید حاکمان را به محاکمه کشید و قتل پنهان قرن ها را پرده درید، جز گوشت و خون آدمک چه سندی می توان داشت؟ حسین هزاران نفر را می راند و دست یاریشان را باز پس می زند که سخن از جنگیدن نیست. فریادی رسواگر است و خونی، خون هابیلان قرن ها. حسین همه را می راند که مردی مرد می خواهد. مردی که بتواند به جای هزاران هزار مرد رنج ببرد و فریاد کینشان را شعله ور کند و به جای آن همه بمیرد.

حسین، فرزند و برادر و خواهر و همه و همه را به کوره می فرستد و تا پخته شدن درنگ می کند. آنگاه پیش می رود، دست می یازد و پیکر مردی از خویش را بر می گیرد. سرخ پیروز به گونه هایش می دود، چشمانش برق می زند. چرا که در دفاع از رنجبران قرن ها، سند گوشت و خون یارانش را همچنان بر می دارد که می خواست؛ گوشت و پوست و استخوان تکه تکه شده با پوششی از سرخ داغ رسواگر؛ این است آنچه که می جست و برای دفاع از مظلومان قرن ها لازم داشت.

اینک سند رسوایی حاکم، قابیل، قاتل، ظالم.

ای حاکم! ای قابیل! اینک این خون کودک شش ماهه ام. خون همه کودکانی که قرن هاتان را رنگین کرده است.

ای حاکم! ای قابیل! اینک این قطعه قطعه پیکر برادرم. پیکر برادرانی که پله پله قرن ها بر رفتنتان بود.

ای حاکم! ای قابیل! این معلم پیرم مظهر معلمانی که در ایثار خون آگاه خویش، پرچم استحمارتان را فرو کشیدند.

ای حاکم! ای قابیل! اینک این دهان فرو کوفته مؤذنم، مظهر تمام لبان شهادت گویی که فرو کوفتید.

ای حاکم! ای قابیل! این لبان تشنه مان، بازتاب عطش قرن هایی که بر جانمان ریختید.

ای حاکم! ای قابیل! این پیکر پاره پاره ام و اینک پشتم، زخم کهنه انبان کشی های نان، بازگوی سفره خالی، که مزد بیگاری هایمان دادید.

و اینک این من، این فرزندم، این برادرم، این دوستم، هر تکه شان تکه ای از جان هابیل، بریدید  و بر حلقوم کلاغانتان سپردید که سفره فریبتان را پهن تر بگسترید. 

اینک این"ما"، همه به تمامی واژه خونِ "نه"، "نه" ای بر پیشانی تو: ای قابیل! ای حاکم! "نه" ای بر پیشانی تمامی اعصار.

اینک این"ما" رسواگر و پرده در، دیگر بار یاران برخاستنتان هست؟

ای زمان! آیا هنوز حاکمشان می شناسی؟ ـ هر چند که حاکمند.

ای زمان! تو را زبان" گفتن" نیست یا مرا گوش" شنیدن"؟ و گرنه چرا چنین؟!

 

موسوی گرما رودی

موسوی گرمارودی متولد 1320 هجری شمسی در محله چهار مردان قم می باشد. وی نویسنده، شاعر و حافظ پژوه و برگزیده در جشنواره بین المللی شعر فجر در بخش آیینی است. دارای دکترای ادبیات فارسی بوده و فعالیت های هنری فراوانی انجام داده است. او را یکی از حافظ شناسان متبحر شناخته اند و در سبک شعر نو به شیوه شعر سفید اشعار زیبایی را سروده است. او نه کتاب شعری از خود به چاپ رسانده است. عبور، در سایه سار نخل، چمن لاله، دستچین، باران اخم، خط خون و ... از جمله آن ها است. او کلیه غزل های حافظ را به صورت صوتی اجرا کرده است. او درباره مرثیه سرایی برای امام حسین(ع) یکی از بهترین اشعار در عصر حاضر را سروده است که واژه های نوین و بدیع درباره آن سرور آزادگان در آن بکار برده است و دشمن او یزید و ظالمان همراه او را خلط کثیفی می داند که در دستمال ستم تف شده اند ذیلاً به این شعر زیبا توجه فرمائید:

 خط خون

درختان را دوست دارم

                             که به احترام تو قیام کرده اند

                                                                    و آب را 

                                                                                    که مهر مادر توست

خون تو شرف را سرخ گون کرده است

                           شفق آینه دار نجابتت

                                             و فلق محرابی

                                                که تو در آن محرابی

                                                                   که تو در آن

                                                                         نماز صبح شهادت گزارده ای

در فکر آن گودالم

                که خون تو را مکیده است

                                 هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم 

                                                     در حضیض هم می توان عزیز بود                                                                                                                           

                                                                                         از گودال بپرس شمشیری که بر گلوی تو آمد

               هر چیز و همه چیز را در کائنات 

                                                 به دو پاره کرد

                                                         هر چه در سوی تو حسینی شد

                                                                                        دیگر سو یزیدی

 

اینک ماییم و سنگ ها

                    ماییم و آب ها

                               درختان، کوهستان، جویباران، بیشه زاران

                                                                          که برخی یزیدی

                                                                                      و گرنه حسینی اند

خونی که از گلوی تو تراوید

                       همه چیز و هر چیز را در کائنات به دو پاره کرد

                                              در رنگ، اینک هر چیز یا سرخ است یا حسینی نیست                                                                                                                        

آه، ای مرگ تو معیار

                    مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

                                                       و آن را بی قدر کرد

                                                                        که مردنی چنان

                                                                              غبطه بزرگ زندگانی شد

خونت با خونبهایت، حقیقت

                         در یک تراز ایستاد

                                   و عزمت ضامن دوام جهان شد

                                                         که جهان با دروغ می باشد

                                                                               و خون تو امضای راستی

تو را باید در راستی دید

                        و در گیاه هنگامی که می روید

                                                      در آب وقتی می نوشاند

                                                                       در سنگ چون ایستادگی است

در شمشیر آن زمان که می شکافد

                                             و در شیر که می خروشد

                                                                              در شفق که گلگون است

در فلق که خنده خون است  

                           در خواستن ، برخاستن                                                                                                                                         تو را باید در شقایق دید

                                       در گل بوئید

                          تو را باید از خورشید خواست

                                               در سحر جست

                                                      در شب شکوفاند  

                                                                 با بذر پاشاند

                                                                          با باد پاشید

                                                                           در خوشه ها چید

                                                                             تو را باید تنها در خدا دید

هر کس هر گاه دست خویش

                                از گریبان حقیقت بیرون آورد

                                                                    خون تو از سرانگشتانش تراواست

 

ابدیت آینه ای است

              پیش روی قامت رسای تو در عزم

                                                      آفتاب لایق نیست

                                                                   و گرنه می گفتم جرقه نگاه توست

تو تنها تر از شجاعت

           در گوشه روشن وجدان تاریخ

                             ایستاده ای به پاسداری از حقیقت

                                                  و به صداقت شیرین ترین لبخند

                                                                                     بر لبان اراده توست                           

چندان تناوری

           که به هنگام تماشا

                              کلاه از سر کودک عقل می افتد

بر تالابی از خون خویش

               در گذرگه تاریخ ایستاده ای

                                           با جامی از فرهنگ           

                                                و بشریت رهگذر را می آشامانی

                                                                    هر کس را که تشنه شهادت است

نام تو خواب را بر هم می زند

                                آب را توفان می کند

                                                   کلامت قانون است

                                                                       خرد در مصاف عزم تو جنون

  تنها واژه تو خون است خون                                                                                                                                                                                                                           

                                   ای خدا گون

مرگ در پنجه تو

        زبون تر از مگسی است

    که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند

                                            و یزید بهانه ای

                                                          دستمال کثیفی

                                                   که خلط ستم را در آن تف کردند

                                                                               و در زباله تاریخ افکندند

 

یزید کلمه نبود

          دروغ بود

                  زالویی درشت

                         که اکسیژن هوا را می مکید

                                          مُخَنثی که تهمت مردی بود

                                                           بوزینه ای با گناهی درشت

                                                                                       سرقت نام انسان

 

و سلام بر تو

           که مظلوم ترینی

                          نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند

                                                                   بل از آن رو که دشمنت این است

مرگ سرخت      

 تنها نه نام یزید را شکست

                       و کلمه ستم را بی سیرت کرد

                             که فوج کلام را نیز درهم می شکند

                                                     هیچ کلام بشری نیست

                                                                  که در مصاف تو نشکند                                                                                                                                                                 

ای شیر شکن

 

خون تو بر کلمه فزون است

               خون تو بر بستری از آن سوی کلام

                                                        فراسوی تاریخ

                                                                     بیرون از راستای زمان می گذرد

خون تو در متن خدا جاری است

                                  یا ذبیح ا...

                                          تو اسماعیل برگزیده خدایی

                                                                   و رویای به حقیقت پیوسته ابراهیم

کربلا میقات توست

                محرم میعاد عشق

                           و تو نخستین فرد که ایام حج را

                                                              به چهل روز کشاندی                                                                                                                    

                                                                                           و اتمَمنا بِعَشر

آه، در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت

                                        که حج نیمه تمام را

                                                   در استلام حجر وانهادی

                                                           و در کربلا با بوسه بر خنجر تمام کردی

مرگ، مبدأ تاریخ عشق

                         آغاز رنگ سرخ

                                       معیار زندگی است

خط با خون تو آغاز می شود

                               از آن زمان که تو ایستادی

                                                           دین راه افتاد

                                                                        و چون فرو افتادی

                                                                                           حق برخاست

                           تو شکستی

                                          و راستی درست شد

                                                                 و از روانه خون تو

                                                                                  بنیان ستم سست شد در پاییز مرگ تو

                   بهار جاودانه زایید

                                      گیاه رویید

                                                   درخت بالید

 و هیچ شاخه نیست

                که شکوفه ای سرخ ندارد

                                              و اگر ندارد شاخه نیست           

                                                                     هیزمی است ناروا بر درخت مانده 

تو راز مرگ را گشودی

                     کدام گره با ناخن عزم تو وانشد

                                                          شرف به دنبال تو

                                                                        لابه کنان می دود

تو فراتر از حَمیتی

             یگانه ای وحدتی                     

 

 

آه ای سبز

        ای سبز سرخ

                    ای شریف تر از پاکی

                                           نجیب تر از هر خاکی

                                                                 ای شیرین سخت، ای سخت شیرین  

تو دهان تاریخ را آب انداختی ای

                                       ای بازوی حدید

                                                      شاهین میزان

                                                                 مفهوم کتاب، معنای قرآن

نگاهت سلسله تفاسیر

                      گام هایت وزنه خاک

و پشتوانه افلاک

              کجای خدای در تو جاری است، عجبا

                                                     عجبا از تو عجبا

حیرانی مرا با تو پایانی نیست

                                    چگونه با انگشتانه ای از کلمات

                                                                      اقیانوسی را می توان پیمانه کرد

بگذار بگریم

         خون تو در اشک ما تداوم یافت

                                و اشک ما صیقل گرفت

                                                            شمشیر شد

                                                                          و در چشم خانه ستم نشست

و تو قرآن سرخی

               خون آیه های دلاوریت را

                                    بر پوست کشیده صحرا نوشتی

                                                            و نوشتارها مزرعه ای شد

                                                                                     با خوشه های سرخ

                                                                                                              و جهان یک مزرعه شد

                             با خوشه خوشه خون                                                                                                                                  

و هر ساقه

       دستی و داسی و شمشیری

                             و ریشه ستم را وجین کرد

                                                    و اینک و هماره مزرعه سرخ است

 

یا ثار ا...

       آن باغ مینوی

              که تو در صحرای تَفته کاشتی

                                        با میوه های سرخ

                                                        با نهرهای جاری خوناب

                                                                            با توشه های سرخ شهادت

 

و آن سرودهای سبز دلاور

              باغی است که باید با چشم عشق دید

                                           اکبر را، صنوبر را، بو فضایل را                                                                                                                    

                                                                             و نخل های سرخ کامل را  

حر شخص نیست

                       فضیلتی است

                                            از توشه بار کاروان مهر جدا مانده

                                                                                  آن سوی رود پیوستن

 

 

و کلام و نگاه تو پلی است

      که آدمی را به خویشتن باز می گرداند

                                        و توشه را به کاروان

                                                            و اما دامانت

                                                            جمجمه های عاریه را

                                                                        در حسرت پناه گرفتن                            

                                                                                         مشتعل می کند                                                                   

از غبطه سر گلگون حر

                            که بر دامن توست

ای قتیل، بعد از تو

                  خوبی سرخ است

                                    و گریه سوگ 

                                                    خنجر و غمت

توشه سفر

             به ناکجا آباد

                         و رد خونت راهی

                                      که راست به خانه خدا می رود

 

تو از قبیله خونی

               و ما از تبار جنون

                           خون تو در شن فروشد

                                                    و از سنگ جوشد

                                                       ستم دشمنی زیباتر از تو ندارد

                                                                          و مظلوم یاوری آشنا تر از تو

تو کلاس فشرده تاریخی

                         کربلای تو مصاف نیست

                                                  منظومه بزرگ هستی است

                                                                                 طواف است

 

                                                 پایان سخن، پایان من است

                                                                                           تو انتها نداری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نتیجه گیری از پیام شاعران سراینده مرثیه برای کربلا و حسین(ع)

بعضی از القابی که در شعرهای شاعران قدیمی تر به کار رفته است به شرح زیر می باشد:

شناگر دریای خون، غرقه محیط شهادت، خشک لب افتاده بر ساحل فرات، شاه شهید مدفون نشده، گل و شمشاد باغ دین، خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین، پرورده کنار رسول(ص)، در خاک و خون تپیده میدان کربلا، کشتی شکسته طوفان کربلا، گل شکفته بوستان کربلا، سلیمان کربلا، نخل گلشن آل عبا، سر دوش نبی، خلف مرتضی، مونس شکسته دلان، کشته تیغ جفا، جان فزای دلگشای کربلا، آستین افشای خَلد، ماهتاب آه ما یتیمان، ماهی فتاده به دریای خون، خلیل خدای جهان، شهید تیغ جفا، گل دسته بهار، ناز کرده آغوش جبرئیل، پاره دل و جگر مصطفی، نور دیده دل زهرا(س) و مرتضی(ع)، نشانه تیر بلا، آفتاب تنهای آسمان، بی غمگسار و بی کس و بی آشنا پا در خون پر خویش زده، بی بهره از دشمن و دوست، باغبان گلستان کربلا، ناخدای کشتی شرع، شاه انس و جان، یادگار یک چمن گل، سلطان لعل پوش کربلا، شهسوار معرکه کربلا، شرف آل رسول(ص) و ...

 

بعضی از القابی که در شعرهای شاعران جدید تر به کار رفته است به شرح زیر می باشد:

عندلیب گلشن جان، باده مستانه زن ملکوت، معشوق خدا، کوکب هدایت، آخر عشق،        قره العین بتول و زاده حیدر، جبرئیل ستایشگر اوست، غسل کرده زخون گلو، کشته گریه، ره گم نگشته، رنگ گل سرخ، رند تشنه لب، گوشواره عرش، معنی قرآن، دین و ایمان، سدره و طوبی، غزل حرم خدا، خورشید عصمت، آل یس، سر خیل جوانان بهشت، بهشت آیتی از رخ حسین، بزرگتر از امتحان ابراهیم، طلوع نور بر سر نیزه، رها شد گیسو بر روی شانه طوفان، عالم ثنای جلال همت او، به رنگ نوح در طوفان، خورشید بر سر نیزه،        خون شرف، سخره گیرنده مرگ، ضامن دوام جهان.

این الفاظ و القابی را که شاعران به کار برده اند نشانگر آن است که به تدریج در طول زمان کلمات و اشعار درباره امام حسین(ع) و حادثه عاشورا پرمحتوا تر و عمیق تر شده است و بیانگر گسترش فرهنگ عاشورا در جهان است.

شهادت مظلومانه امام حسین(ع) و یاران با وفایش بزرگترین حادثه خونبار تاریخ در همه ابعاد انسانی، معنوی، عرفانی، اخلاقی، معرفتی، اعتقادی و ... بود. آن حادثه بزرگ انفجاری عظیم بود که راه انسان شدن انسان و رسیدنش به آخرین مرحله تکاملش را برای همه باز کرد و نشان داد که برای تعالی روح و معنویت همه داشته ها و وابستگی ها باید در راه محبوب ازلی قربانی شود تا وصال و لقاء با خداوند صورت گیرد. این عبور از مرز نشدن ها را که نوری بی نهایت از آن بیرون زد ، نه زمین و نه  زمان تاب بیان آن را داشت. زمین و زمان سال 61 هجری قاصرتر از تحمل آن و حتی عاجزتر از حمل باور چنین مهمی بود. سربریده شدن تمام فرزندان معصوم و اولاد پیامبر در جلوی چشم مادران و پدرانشان توسط قومی وحشی و منافق و ضال به بدترین نوع ممکن آن، توهین و تحقیر و تهمت و دروغ.

ظلم و مبارزه ای نا عادلانه در همه چیز، بستن آب به روی مظلومان در یک سپاه، مرگِ جوانمردی است. در سپاه کوچک حسین(ع) وسعت بی نهایت از مردانگی و یک طرف پایان و ختم دین و دین داری. در سپاه حسین(ع) رسیدن به سبیل الهی و بودن در کنار خداوند و طرف دیگر وعده همه چیز دنیا را به دست آوردن . یک طرف همه چیز دادن برای خدا وطرف دیگر، داشتنِ مجازی دارد و بویی از بود نمی فهمد. سپاه حسین(ع) همه وجودش بودِ انسانیت و ظهور نور خدا در بودنش بدون هیچ داشتی بود.

 فهم این محتوا باید در سه جهت گسترش می یافت زمین، زمان و آسمان. در وحله اول باید پیام این قیام عاشقانه در سال 61 طرح و گسترش می یافت. قافله سالار پیام، زینب(س) بود که به همراه کاروانیان و مدیریت یتیمان و بیوه زنان و زخم خوردگان پیاده در کنار سر بریده شده حسین(ع) بر نیزه از کربلا تا مدینه را طی کرد. به قول عمان سامانی این راه را زینب(س) به پا طی کرد و حسین(ع) به سر .

زینب(س) پیام را در کوفه، در شام و در مدینه به همه رساند. سخنرانی های توفنده آن بانوی شجاع که استواری صدایش یاد علی(ع) را در خاطر مردم زنده می کرد پرده پشت پرده، ظلمت را می شکافت و حقیقت نور را بیان  می کرد و چهره پلید شمر و عبیدا.. زیاد و عمرسعد و یزید و معاویه و بنی امیه را برای همه آشکار ساخت. امّا حاکمیت با حکومت ظالم یزید بود. ثروت، قدرت، تبلیغات لشکر، امیر و ... همه در خدمت او بودند. دیندارانِ دین را به دنیا فروخته، در پای تخت او می نشستند و فتوای باطل برای حق می دادند. این پیام در آن زمان می توانست خاموش شود اگر زینب(س) نمی بود. امّا زینب(س) بود.  قبل از شهادتش به اندازه یکی دو سالی که مهلت به دست آورد، در همه ابعاد، حادثه کربلا را بر مردم مدینه و مکّه باز گفت.

 امام زین العابدین(ع) تنها بازمانده و تنها سلحشور از تبار حسین(ع) با مدیریت زنان داغدار خاندان رسول(ص) و حسین(ع) از ام سلمه ام المؤمنین گرفته تا رباب همسر حسین(ع) و زینب(س) و ام کلثوم(س) و ... به سازماندهی برای رسانیدن این پیام پرداخت. امّا فشار و سنگینی حادثه کربلا از یک سو و بی تاب بودن زنان برای وصل به جانان به همراه آن و توطئه غاصبان حکومتی در کشتن بازماندگان حادثه کربلا از سوی دیگر باعث شد که یکی بعد از دیگری پیام رسانان جان به جان آفرین تسلیم کنند. ام سلمه همسر رسول اکرم(ص) خاک کربلا را در شیشه به همراه داشت و پیامبر به او گفته بود هر گاه این خاک به خون گراید فرزندم حسین(ع) را در کربلا به ظلم می کشند. او که ساعت زمان قتل حسین(ع) به ظلم را از رسول(ص) دریافت کرده بود با نشان دادن آن به مردم دیدگاه رسول(ص) را برای             نسل های جدید بیان می کرد. این زن بزرگ در اندکی از زمان از دنیا رفت. حضرت رباب(س) تاب دوری را تحمل نکرد و بعد از یک سال عزاداری که برای زنده نگه داشتن پیام حسین(ع) بود به تدریج توان خود را از دست داد و در غم آن ماجرا فوت کرد. حضرت زینب(س) به مصر تبعید شد و همان جا مسموم و به شهادت رسانیده شد.

جامعه آن روز مدینه و مکّه بعد از دو جنگی که با سپاه شام کردند و به شدّت شکست خوردند، اکثر مردم دست از دین داری برداشتند و راه فسق و لهو و لعب را برگزیدند و خود را در انواع بساطهای شهوانی و موسیقی های پستی آور غرق کردند، خم های شراب در میان مردم دست به دست می گشت حتی در کنار خانه خدا در مکّه استفاده می شد و       می رفت که پیام کربلا در نطفه خاموش شود. نبودِ پیام رسان، بودن قدرت در دست ظالمان و قاتلان حسین(ع) و فسق و فجور و فرار عمومی مردم از فهمیدن حقیقت، مانع اصلی بازگشایی پیام می شد. بر اثر این سه حالت مردم حتی حاضر نبودند که کوچکترین حرفی را از کسی درباره خدا و دین بخصوص عاشورا بشنوند. خطر خاموش شدن پیام، هم برای همان زمان وجود داشت هم برای تاریخ آینده بشر.

امام سجاد(ع) به همراه امام باقر(ع) به عنوان تنها بازماندگان مرد از حادثه کربلا در نهایت قربت قرار داشتند. چه کسی باید به کمک می آمد؟ همانطوری که در جلد اول این نوشتار بیان شد سلحشوری از دیار عاشقان حسین(ع) و عاشقان خدا که در حادثه کربلا هم حضور داشت و همه عزیزانش را نیز در همان واقعه از دست داده بود ظاهر شد. یک زن از تبار علی(ع) و فاطمه(ع) و حسین(ع). و سکینه(س) از جا برخواست و پرچم پیام را بر دوش ضعیف و زنانه خود گذاشت، دوشی که اکنون با سینه ستبر علی(ع) جدش تقویت می شد.

سلام بر سکینه(س)، سلامی به وسعت سلام همه مؤمنان تاریخ که با سلام به او از او یاد می کنند. او با درایت و صبوری فراوان در ابتدا خود را به ابزاری که جامعه آن روز به وسیله آن در جهل فرو می رفتند، مسلح کرد و آن ها را در جهت آگاهی مردم به استخدام خود در آورد. شعر و صناعت آن را در سطح عمیق فراگرفت و خود را به درجه استادی در آن رساند. به طوری که هیچ کس در آن ایام همپای او نبود. موسیقی را به صورت عریان و انواع نواهای آن را آموخت، با شاعران و موسیقی دانان به حشر و نشر پرداخت و به تدریج بهترین های آن ها را به سوی خود جذب کرد. شاگردان را برای آموزش نزد استادان همه فن های مختلف هنر فرستاد و همچنین کسانی را که صدای خوش و مردم پسند داشتند را نیز آموزش داد و موسیقی و شعر را به آن ها آموخت و به وسیله آن ها به پاکسازی شعر و صدا و محتوای شعری و موسیقی و ... روی آورد و در مدّت قابل توجهی ارتشی از شاعران و خوانندگان و موسیقی دانان اصیل فراهم کرد و جهت موسیقی و شعر، صدا و ترانه مبتذل را به سوی مفاهیم ارزشی و الهی و انسانی برگرداند و در رأس همه آن ها به وسیله کمک از همه این امکانات خاطره و پیام عاشورا را در میان مردم زنده نگه داشت و مدیحه سرایی و نوحه گری در ابعادی بسیار پر محتوا را باب کرد و آن را در میان مردم نشر داد. و اینگونه سکینه (س)،سکینه شد.

 این حرکت که به وسیله امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و بقیه ائمه پشتیبانی شد، چنان قدرت داشت که از مرزها گذشت و به همه سرزمین های اسلامی وارد شد و دست مایه دوست داران امام حسین(ع) و دین داران واقعی گردید و خیلی سریع از زمان خود نیز عبور کرد و در دل زمان با وجود همه شرایط خطرناک آن گسترش یافت.

انبوه شاعرانی که ما هم شعر آن ها و هم نامشان را در این نوشتار آوردیم همه و همه محصول عملکرد این کار بزرگ حضرت سکینه(س) است و از آن تاریخ به امروز هر روزی که می گذرد گرایش به مفهوم ارزشی کار امام حسین(ع) و عزاداری برای آن امام مظلوم در شعر شاعران و نویسندگان و بزرگان بیشتر و بیشتر می شود و در شرایطی که ما اکنون زندگی می کنیم هزاران شاعر و مداح، شعرخوان، نوازنده و نوحه خوان و ... به بزرگداشت حادثه کربلا در طول سال مشغولند.

برای نمونه ما چند مدل از این عزاداری ها را که هم شعر مفهومی خوب دارند و هم با صدای خوشی آن ها را بیان می دارد و هم موسیقی قابل قبول دارند را در صفحه سایت آوای ققنوس گذاشته ایم.

تمام این عظمت که ما امروز آن را در اختیار داریم از حرکت بزرگ امامان معصوم (ع) و حضرت سکینه(س) است. او با هیچ شخصیت دیگری جز خودش قابل مقایسه نیست.

چرا که:

                سکینه(س)، سکینه بود

                               سکینه(س) ، سکینه است

                                                            و سکینه(س)

                                                                       سکینه خواهد ماند.     

                                                                                                           

                                                                                                                       والسلام 1 / 12 / 1398  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      

 

        

 

 

 

            

      

                                                                                                                                                                                                                                       

                            

                                                                                             

 

         

 

                                                       

 

  

 

 

 

 

 

 

 


[1].لهوف، ص  68 ـ الاحتجاج، ص 305.

 

[2].به نقل از سید رحمه ا... در کتاب لهوف.

 

[3] .لهوف، ص 92.

[4] .برای اطلاع بیشتر به کتاب صبح ساجد مراجعه شود.

[5].بحارالانوار، ج 44، ص 278.

[6].همان.

[7].همان.

[8].ریحانه الادب، ج 11، ص 100.

[9].فردوسی در 329 به دنیا آمد و در 416 هجری در گذشت.

[10].تولد 341 ـ مرگ 394 هجری.

[11].معاویه را خال مؤمنان می گفتند.

[12].تشویر: کاری که موجب شرم باشد.

[13].غیث به معنی باران باریدن از سوی خدا ـ باران باریدن ـ باران فرستادن.

[14].امام حسین(ع) به حضرت جبرئیل(ع) گفت.

[15].منظور خداوند.

[16].رجز خوانی.

[17].در سالهای اخبر شعرهای نو را برحسب زمان های سروده شده تقسیم کرده اند. مثلا شعرهای دهه شصت، دهه هفتاد. شعر موج دهه نود یعنی همین دهه ای که ما در آن قرار گرفته ایم که جذابیت بیشتری دارد.

[18].گفتگوی ناصر حریری با احمد شاملو، انتشارات نگاه، چاپ پنجم، ص 183 الی 187.

[19].باز هم ماجرای ضحاک مار دوش، کتاب ماه هنر، مهر و آبان 1379 شماره 25 و 26، ابوالفضل خطیبی. حقیقت چقدر آسیب پذیر است آدینه شماره 47 ـ 1369، ص 6 تا 11 و بررسی اجتماعی اساطیر شاهنامه دنیای سخن شماره 32 ـ 1369، ص 12 و 16.

 

[20].فروغ در مصاحبه ای می گوید آرزوی من آزادی زنان از رنج هایی است که در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می برند. تارنمای ویکی پدیا مبحث فروغ فرخزاد.

[21].سراسر اشعار او زیر پا گذاشتن ارزش های اخلاقی است و آشکارا به اظهار تمایل به بی اخلاقی می نماید و به کار سینما روی می آورد و با ابراهیم گلستان نویسنده آن دوران در فیلم بازی می کند. ابراهیم گلستان بعد از 50 سال از مرگ فروغ در سال 1395 در مصاحبه ای در آمریکا به داشتن رابطه دو طرفه در آن ایام با فروغ فرخزاد اشاره کرده. فروغ فرخزاد به روایت ابراهیم گلستان ـ متن کامل گفت و گو سعید کمالی دهقان ـ تارنمای ویکی پدیا.

[22].تذرو: قرقاوول.

[23].نطع: فرش چرمی که برای اعدام پهن می کنند.