
مقاله«دم خروس سروش»-4
Author
حسین کهفی
Date Published

بسم الله الرحمن الرحیم
دم خروس سروش
در نوشتار گذشته به نقد فصل اول کتاب بسط تجربه نبوی پرداخته شد، اینک به بررسی فصول بعدی این کتاب همت می گماریم. فصل دوم، مبحث ذاتی و عرضی ادیان است، ابتدا به غرض نویسنده از این متن اشاره می شود.
"عرضی ها ( صورت ها) آنها هستند که می توانستند به گونه ای دیگر باشند، بر خلاف ذاتی ها (مضمونها) تفاوت عرضی و ذاتی با تقسیمات دیگری قشر و لب، یا طریقت و شریعت و امثال آن بحث این مقاله است." صفحه 20
نویسنده سپس به بیان ویژگی عرضی ها و ذاتی های قرآن در هفت بند می پردازد که بطور خلاصه عرضیات قرآن را محلی و دوره ای خوانده و اصالت جهانی و تاریخی برای آن قائل نیست و معتقد است که ذاتی ها هم اگر بخواهند به فرهنگ های دیگر انتقال یابند، باید ترجمه شوند و تحت فرهنگ و باورهای آن زبان، لباس به تن نمایند و انتقال مکانیکی را کاری عبث و نابخردانه می داند و میافزاید که روح و یا ذات برهنه نداریم. ذات ها همواره خود را در جامه ای از جامه ها و چهره ای از چهره ها عرضه می کنند و برای عرضیات عقلاً حد و حصری برای نحوه ی تجلی و ظهورشان متصور نیست. (صفحه 21)
در صفحه 22 با سخت و محال دانستن و متحد کردن ذاتی ها در بین ادیان و مقایسه شبه دین هایی نظیر بودیسم و هندویسم با اسلام و مسیحیت و یهودیت می گوید: " دست بردن به کشف عرضیها پرحاصل تر از جست و جوی ذاتی هاست."
سپس نویسنده در تهوری مثال زدنی، مثنوی و مولوی را مصداق اثباتی خود برای ذاتی و عرضی دانستن قرآن معرفی می کند و با بیان ابیات مثنوی و اثبات این که این ابیات همه عرضی هستند و می توانستند طور دیگری بیان شوند، مدل ذاتی و عرضی بودن خود را ارائه می دهد.( صفحه 23 الی 29)
تا به اینجا نویسنده یک تئوری داده است و یک مصداق، تئوری را در مورد ادیان و سپس اثبات و مصداق را از مولوی و مثنوی، اکنون چند سوال مطرح است:
اولاً: اگر ابیات و اشعار مولوی همه یا بخش اعظمی از آن عرضی هستند و اکنون حدود هشت قرن از سرودن آن ابیات می گذرد چگونه آقای سروش این ابیات عرضی و مخصوص به دوران خود را فهم کرده و زیره به کرمان بردن را به صورت زغال سنگ به نیوكاسل بردن در نیاورده است و به طور كلي چگونه است که همهی علاقه مندان به اشعار مثنوی و دیوان شمس و اساساً همهی شاعران گذشته ( که شعرهایشان همه عرضی هستند) آنها را می خوانند، می فهمند و لذت می برند بدون آن که هیچ گونه ترجمه ای را از عرضیات آن زمان ها به عرضیات این زمان در این ابیات انجام دهند؟ اگر آثار و اشعار مولوی، حافظ، سنایی، رودکی و فردوسی و... همه وابسته به تاریخ زمان خودشان و عرضیات آن دوران هستند، چرا بعد از قرنها همهی این شعرهای بی بدیل و زیبا موقع خواندن به خواننده لذت، آگاهی و زیبایی می بخشد بدون آن که محتوا و نظم و ترجمهی آن تغییر کند؟
باور عرضی شدن آثار شاعران و نویسندگان گذشته قابل قبول نبوده و مصداق آقای سروش یقیناً قابل اثبات نیست. ما در ابیات به اصطلاح عرضی شعرایی مثل حافظ و مولوی چنان شناخت و آگاهی بدست می آوریم که از اشعار شاعران معاصر که به زبان روز و پاک شده از عرضیات کلامی سروده اند، چنین آگاهی و شناختی کسب نمی کنیم. ما میپذیریم که در طول زمان کلمات و لغات بسیاری به زبان ها و گویش ها اضافه می شود که خزانهی لغات و داشته های کلامی را افزایش میدهد و یا بسیاری از اصطلاحات کلامی بتدریج از میان زبان ها خارج شده و جای خود را به اصطلاحات جدیدتر می دهد اما هیچ کدام از این تغییر و تحولات، معنی- عرضی- ذات- گوهر- صفات و... اشعار و فهم آنها را عوض نمی کند.
غالب لغات، بخصوص در اشعار شعرای ایرانی، سفری سیال به تمامی زمان ها دارند و محدود به زبان و محل و تاریخ خاصی نمی باشند. همان طور که اشعار مولوی و فهم او از آیات قرآن با وجودی که نزدیک به هفت قرن از نزول قرآن فاصله دارد، در جهت همان مفاهیم هفت قرن قبل از خود است و ما با خواندن اشعار او همان را می فهمیم که قرآن به آنها اشارت دارد، بدون آن که عرضی تغییر کرده باشد. از همان ابتدای دفتر اول مثنوی تا به انتهای آن چنین است.
ثانياً: با توجه به فهمی که شاعران معنوی ما از حقایق عالم معنی کسب کرده اند، اگر هر حادثه ای در زمان آنها برایشان اتفاق می افتاد و به نحوی از انحاء آن حقایق را در ابیات خود طرح می کردند و حتی اگر هیچ حادثه ای هم اتفاق نمی افتاد، باز آن حقایق طرح می گردید. حوادث تنها مستمسکی برای بیان آن فهم ها و لذایذ معنوی آنها است نه بوجود آورنده ی آنها.
خلطی که آقای سروش دائماً در این بخش انجام می دهند، همین نکته است که حوادث را عرضی دانسته و پیدایش حوادث را دلیل ایجاد ابیات شعر مولوی می داند که یقیناً اینطوری نبوده است. مولوی این معنویت عظیم را قبلاً درک و فهم و کشف کرده و در مسیر حوادث، آنها را به زبان شعر سروده است که بین این دو فرق بسیاری به لحاظ ماهوی وجود دارد.
اگر مولوی بعد از دو سال که صرف سرودن دفتر اول کرده به قبض روح دچار می شود نه به دلیل آن است که همسر حسام الدین وفات یافته و حسام الدین بی حوصله می شود و این بی حوصلگی در مولوی نیز موثر بیفتد، بلکه تأخیری که در سرودن مجدد مثنوی است به دلیل کیفیت روحی و درونی و کشف و شهودهای دیگرش می باشد و ربطی به حوادث بیرونی ندارد و اگر می خواست بی حوصلگی حسام الدین که بر اثر فوت همسرش است در سرودن شعر بر روی مولوی اثر بگذارد، باید در حوادث اینچنینی، هیچ گاه دیگر شعر نمی سرود، در حالیکه دیوان شمس خود را در هجران های بسیار طاقت فرسا و حوادث و تلخی های زیاد سروده و حتی پنج دفتر بعدی مثنوی را نیز در میان حوادث طاقت فرسای دیگری سروده است. چرا و چگونه است که دیگر فاصله ای در سرودن ابیات به دلیل این حوادث عرضی بوجود نیامده؟
اگر آقای سروش معتقدند که از میان حوادث فقط بعضی از آنها عرضی هستند، بهتر بود که مقیاس تشخیص حوادث عرضی و غیر عرضی را بیان می کردند تا ما هم بدانیم که کدام حوادث عرضی و کدام غیر عرضیاند که در هیچ یک از نوشته های ایشان چنین موضوعی طرح نشده است و برعکس، ایشان همهی حوادث را عرضی می داند و می گوید: " گوهر اندیشه و پیام مولوی در صدفی بسته از عرضیات عرضه شده است." صفحه 25
ثالثاً: تا به اینجا ما دریافتیم که مصداق آقای سروش برای اثبات عرضی ها و ذاتی ها قابل اثبات نیست اما فرض می کنیم که این مصداق صحت داشته باشد، چگونه می توان این مصداق را با دین و یا قرآن تطبیق داد. آیا مثنوی مانند قرآن است و مولوی مانند خدا ( نعوذ باا...)؟ چگونه می توان کتابی را که خداوند آن را ارسال داشته، با کتابی که انسانی آن را سروده است تطبیق داد؟ خدایی که محصور هیچ حادثه ای نیست و در بند هیچ زمان و مکانی نمی باشد و خود زمان ساز و مکان ساز و انسان ساز و هستی ساز است، چگونه کلامی ذاتی و کلامی عرضی را ارسال می نماید و چگونه می شود او را با انسانی اسیر ماده و زمان و جسم و مکان و محدودیت های بی نهایت مقایسه نمود و يا مصداق عرضی بودن مثنوی را تعمیم به عرضی بودن قرآن داد؟ این جفا که در حق قرآن و خدا و مولوی و مثنوی می شود با چه چیزی قابل جبران است؟
ما برای رد نظریات روشنفکران جدید دو موضع داریم، یا آنها را باید به طور كلي خارج از دین ببینیم که در این صورت بحث خاص و دلایل خاصی را در این زمینه طرح کرده و به پاسخگویی خواهیم پرداخت یا آنکه آنها را مسلمان و دینی بدانیم که دچار ابهام و سوال از دین شده اند که به نظر من در حال حاضر موضوع دوم صحت بیشتری دارد و لذا ما با آنها به عنوان یک انسان دینی و دین خواه و دین باور سخن می گوییم. سوالی برای همه ما در اینجا مطرح است و آن این است که ظهور افعال آدمیان نتیجه ی چه عوامل و پارامترهایی است که بطور خلاصه می توان به این سوال به شرح ذیل پاسخ داد.
الف:
1- اعمالی که از انسان ها بوقوع می پیوندد ممکن است که ریشه در بعد غریزی و نفسانی آنها داشته باشد مانند سائقه های خوردن، خوابیدن، نیاز جنسی و ... .
2- اعمالی که از انسان ها بوقوع می پیوندد ممکن است ریشه در بعد فطری آنها داشته باشد، مانند دوست داشتن، عشق ورزیدن، عبادت، گذشت و ایثار، مهربانی، زیبایی دوستی و...
3- اعمالی که از انسان ها به وقوع می پیوندد ممکن است که برآیندی از بعد غریزی یا بعد فطری آنها باشد، مانند میل به ازدواج شرعی، حب به پدر و مادر، حب به فرزند، میل به کسب درآمد از راه حلال و...
4- اعمالی که از انسان ها به وقوع می پیوندد ممکن است که نتیجهی تحول و رشد و تکاملی باشد که آنها در طول زندگی خود آن را کسب می کنند. مثال مصداقی آن این است که مثلاً کسی بخشش مالی را در حق دیگران یک روز برای رفع بلا از خود انجام می دهد، درحین رشد و تعالی، در می یابد که این بخشش به اصلاح امور اقتصادی و برطرف شدن مشکلات گیرنده ی صدقه و نهایتاً به اصلاح سیستم اجتماعی منجر می شود و بعد از تکامل و تعالی بیشتر در مییابد که خداوند از او خواسته است که به یتیم، فقیر و مسکین و... کمک کرده و آنها را زیر پوشش بگیرد و برای اثبات وفاداری به دستورات خداوند چنین کاری را انجام دهد یا این که برای تعادل سیستم اقتصادی، خداوند از او خواسته است که خمس و زکات پرداخت نماید و چون خدا را دوست دارد این اعمال را انجام می دهد و باز در سیر تعالی و تکاملی که بدست می آورد بالاخره در می یابد که هدف اصلی صدقه و گذشت و ایثار اقتصادی، خود اوست که وابسته به مادیات باقی نماند و خداوند برای رهایی او از چنگال حرص و طمع مادی بطور مرتب از او می خواهد قرض، انفاق، زکات، خمس و.. پرداخت کند تا مادیات و علاقه ی به آن، جلوی صعود معنوی او را نگیرد.
بنابراین بسیاری از اعمال انسان ها که در ماهیت و نیت آنها نیز تحول وجود دارد، نتیجه ی سیر صعودی رشد معنوی آنها است.
5- بسیاری از اعمالی که انسان ها انجام می دهند برعکس بند 4، نتیجهی سقوط معنوی آنهاست. مثال مصداقی آن این است که فردی ابتدا صدقهای به فرد خاص و نیازمندی پرداخت می کند و سپس دچار حسادت شده، از آن صدقه صرف نظر می کند و سپس حسادتش افزایش می یابد، جلوی پرداخت کنندگان صدقه به آن نیازمند را هم می گیرد، باز هم حسادتش عمیق تر شده و حاضر می شود که برای نرسیدن صدقه به فرد مورد نظر، خود نیز هزینه کند تا جلوی آن را بگیرد.
6- اعمالی را که انسان ها انجام می دهند ممکن است ریشه در تعقل و تدبر و اندیشه و عقل آنها داشته باشد که از آن جمله است اکتشافات و اختراعات.
7- اعمالی را که انسان ها انجام می دهند ممکن است در رابطه با حوادث طبیعی در دنیا، مثبت یا منفی باشد. زلزله ها، طوفان ها، سیل ها یا باران های مناسب و فصول مناسب در سال و ... که تولید یا تخریب را به همراه دارد.
8- اعمالی را که انسان ها انجام می دهند ممکن است در رابطه با تعامل و روابط بین خودشان باشد که نتیجهی همزیستی اجتماعی آدمیان با یکدیگر است. ( داد و ستدها و روابط حسنه یا جنگ ها و نزاع ها)
9- اعمالی را که انسان ها انجام می دهند ممکن است نتیجه ی تجربه و دست آوردهای فنی و علمی آنها باشند مانند ظهور تکنولوژی در قرون اخیر.
10- اعمالی را که انسان ها انجام می دهند ممکن است ریشه در اتفاق یا حوادثی داشته باشد که از قبل پیش بینی نشده اند و این حوادث واکنش های جدیدی برای آدمیان به وجود می آورد.
از میان این ده مورد، بند یک تا شش ریشه ی ذاتی دارند که به وسیله ی خداوند در وجود انسان نهاده شده و عقل، نفس و فطرت ما به طور زیربنایی تولید رفتار میکند و بند هشت و نه، اعمالی است که از سیستم اجتماعی زندگی انسان ها به وجود می آید که روبنای اعمال فطری و غریزی و عقلانی آنهاست و وابسته به آنها و اعمالی که در بند هفت و ده به وقوع می پیوندد که همانا حادثه های طبیعی و تاریخی یا حادثه های اجتماعی است از دیدگاه مذهبی و قرانی ما نیز وابسته به همان شش بند اول تا ششم است.
ب: ما در فرهنگ ايماني قرآني خود معتقد هستيم كه تمام حوادث خوب يا بد طبيعي و اجتماعي كه در زندگي انسانها به وقوع مي پيوندد نتيجه رفتار و عمل خوب يا بد آنهاست كه در آسمان معنويت ذخيره شده و به يكباره در آسمان دنيا نازل شده و واقع مي گردد. به عنوان مثال بلاهايي كه براي عذاب اقوام گناه كار در دنيا به وقوع مي پيوندد و در قرآن به تعداد زيادي از آنها اشاره شده است، نتيجه رفتار، كردار و افكار آنها است. شاهد اين موضوع داستان دو مرد در سوره كهف است كه يكي باغ و گلستان و مزرعه سرسبز دارد و آن را نتيجه عمل خود مي شمارد و ديگري نيز همين باغ و بستان ها را دارد و آن را هديه آسمان و لطف خدا مي داند. نتيجه افكار و عمل آنها به نابودي مزرعه خطاكار و بقاي مزرعه خدا دوست منجر مي شود.
دهها آيه و سوره از قرآن در اين زمينه آمده است كه نياز به بيان آنها نيست.
همانطور كه مشاهده مي شود، هيچ حادثه اي خود به خود به وجود نمي آيد و همه حوادث ريشه در مسائلي دارد كه مهار آن به دست خداوند است و همه آنها به سر پنجه تدبير تكويني خداوند صورت ميگيرد. اين بدين معني است كه اعمال ما واكنش در مقابل عرضيات نيست بلكه خود توليد كننده عرضيات است. عرضيات نتيجه عملكرد آدميان است كه از بطن وجود آنها صورت مي گيرد. توضيح بيشتر اينكه تعبير و تفسير و تأويل آدميان از حوادث يا واژه ها يا معرفت ها نمي تواند متغير و متفاوت و مخصوص به خود باشد و هر كس به زعم خود بتواند برداشتي خاص از حقايق و حوادث داشته باشد و ما به آن برداشت ها و حقايق متناقض يا متفاوت با هم مهر صحت بنهيم. محور وقوع حوادث و حقايق يك امر ثابت است و قابل اثبات و حتي در بسياري از موارد قابل پيش بيني.
حق، دور اين محور ثابت و قابل اثبات مي چرخد و هر برداشت يا تأويل و يا تعبير مخالف آن، برداشت و تأويل و تعبير غلط و نا صحيح است و نمي تواند قابل قبول باشد
ج: به غير از موارد ثابت و تغيير ناپذير فوق، اصولي كه در طبيعت و جهان خارج از وجود انسان هستند نيز ثابت اند. اصول و قوانين يا سنت هايي كه در عالم ماده حضور دارند هم فعال اند و هم ثابت. خورشيد هميشه از شرق طلوع مي كند و در غرب غروب؛ نيروي جاذبه زمين هميشه به همه اجسام انرژي وارد ميكند؛ جزر و مدّ درياها نيز هميشه طبق مقررات خاص خود صورت مي پذيرد، دو به اضافه دو هميشه چهار ميشود، انرژي هميشه به ماده و ماده به انرژي تبديل مي گردد، دستگاه گردش خون هميشه بر روش خاص خود صورت مي گيرد؛ حيوانات، درختان، طبيعت فصول سال و ... هر چه كه در عالم خارج قرار دارد بر اصول خود استوار هستند و گذر تاريخي و زماني هيچ گونه تاثيری بر اين قوانين ندارد و ما در ميان همه اين سنت ها نمي توانيم تحليل يا تأويلي بر خلاف قوانين موجود آن ارائه دهيم، اگر كسي تأويلي ديگر از اين سنت ها ارائه دهد يا متن ديگري را قرائت كند، مثلاً بگويد كه اگر كسي از كوه سقوط كند و وسيله اي همراه نداشته باشد كه او را نگه دارد به جاي اينكه به زمين بيافتد به آسمان مي رود و او خود ديده كه چنين اتفاقي افتاده يا نظر اوست كه چنين اتفاقي مي افتد، همه به او خواهيم خنديد.
با توجه به ثبات قوانين طبيعي كه در بيرون ما قرار داشته و رابطه اي كه اين قوانين و سنت ها با آدميان دارند مي توان نتيجه گرفت كه هيچ انساني جداي از طبيعت موجود نمي تواند زندگي كند.
بسیاری از رفتار و اخلاق و عملكردي كه از آدميان در طول زندگيشان بروز مي كند رابطه اي مستقيم با طبيعت و سنت هاي حاكم بر آن دارد و ثبات قوانين و سنت ها به ثبات و فهم و درك صحيح انسانها منجر مي شود نه تلقي گوناگون و متفاوت؛ اصولاً زندگي در هستي خود رفتارساز است يعني طبيعت خود، رفتار آدميان را سازمان و شكل داده و حتي ايجاد مي كند. چون قوانين طبيعت ثابت و غير متغيرند در نتيجه رفتار آدميان نيز تابعي از تغيير ناپذيري است؛ به عنوان مثال اگر زمين كشاورزي براي توليد، نياز به كاشت و داشت و برداشت دارد اين واقعيت رفتار مناسب را در كشاورز ايجاد مي كند و كشاورز مجبور به رفتاري است كه زمين از او تقاضا كرده است و او نيز بايد در محدوده قوانين زمين عمل نمايد. و قص علي هذا.
د: در تفكر و اعتقاد ديني همه اديان آسماني موجوداتي شرير در عالم وجود دارند كه مي توانند بر روي اعمال و رفتار آدميان اثر گذاشته و آنها را به جهت و سویي كه خودشان مي خواهند هدايت كنند. از جمله اين موجودات شرير عبارتند از:
1- شيطان كه اغواكننده انسان است و در قرآن آيات فراواني در مورد او آمده.[1]
2- سربازان و ياران شيطان كه در قرآن از آنها به نام جنود شيطان ياد مي شود.[2]
3- جنيان پست و تابع شيطان ( سوره ناس و دهها آيه ديگر در قرآن)
4- ارواح شرير انساني زنده و مرده ( سوره كافرون، ناس، فلق و دهها آيه ديگر)
5- صاحبان چشم هاي پليد و تلخ و تند كه حضرت رسول در موردشان مي فرمايد نيمي از مردگان گورستان ها توسط چشم هاي پليد مرده اند. اين همان چشم زخم است كه امروزه توجيه علمي آن را نيز كشف كرده اند و انواع سنگ ها را براي دفاع از آفات چشم هاي پليد، خريد و فروش مي كنند و سنگ درماني، خود يك شاخه از علوم درماني شده است.
6- انسانهاي شيطان زده و شيطان شده كه مي توانند به واسطه قدرت شيطاني كه به دست آورده اند بر هزاران نفر از انسانها اثر منفي گذاشته و اعمال و رفتار آنها را تغيير داده و تابع خود كنند.[3]
هـ : از ديدگاه همه اديان آسماني به ويژه اسلام و قرآن، نيروهاي معنوي مثبت نيز در شكل و جهت دادن به اعمال انسانها دخالت دارند كه البته با شرط و شروط خاص خود همراه است، مانند ملائك محافظ و نگهبان انسانها، ملائك نجواكننده در ضمير آدميان چه در خواب چه در بيداري، ملائك آورنده نعمت ها و گشايش ها و ... كه صدها آيه و روايت از شيعه و سني در مورد آنها نقل شده است.[4]
و: وجود انسانهاي پاك و متعالي كه داراي نفس مطمئنه قدرتمند هستند در ساختن زندگي، رفتار و اعمال آدميان نقش مؤثر دارد؛ انبياء، اولياء، پاكان و صديقان و صالحان و سالكين و ... از اين دسته هستند.
ز: عبادت و دعا: بسياري از دعاها و عبادات خاص از آدميان وجود دارد كه باعث تغيير سرنوشت و رفتار و كردار آدميان ديگر مي شود. دعایی كه از سر تسليم و ايمان صورت پذيرد، يقيناً مؤثر واقع مي شود. قرآن ميفرمايد: «ادعوني استجب لكم » « مرا بخوانيد اجابت مي كنم شما را.» دعاها گاه عذاب ها را از بين مي برد، گاه عذاب ها را مي آورد و در هر دو صورت سرنوشت ها و رفتارها تغيير مي كند.
البته دهها مورد ديگر وجود دارد كه سرنوشت و رفتار و اعمال مردم را تحت تأثير قرار مي دهد مانند بعثت انبياء، نوابغ و سياستمداران خاص، مخترعين و مكتشفين و ....
همانطوري كه مشاهده مي شود اعمال و رفتار انسانها تابع، عكس العملي يا برآيندي است از تمام موارد فوق كه همه اين موارد ويژگي هاي ذيل را به همراه دارد:
1- قريب به اتفاق آنها جبري هستند و آدميان در ظرف اين جبرها به دنيا مي آيند.
2- قريب به اتفاق همه آن موارد مورد نياز آدميان مي باشد تا در لابه لاي آنها بتواند راه تعالي و تكامل خود را بپيمايد.
3- اين جبرها مانع اختيار و تصميم گيري نهايي آدميان در اتخاذ راه درست يا غلط نمي شود.
4- همه اين موارد از سوي خداوند متعال ايجاد شده است و پرورش و اجرای آنها به قدرت خود او انجام می شود.
5- همه اين موارد واقعي هستند، هيچ كدام در درون ذهن افراد خلق نمي شود و در بيرون از ذهن آدميان واقعيتي ملموس و دست يافتني دارند.
6- آدميان راهي براي قطع كردن اين امور ندارند، تنها مي توانند در برخورد با آنها شيوه ی مناسب اتخاذ نمايند.
7- تلقي همه آدميان از اين موارد، چه آنها را قبول داشته باشند و چه نداشته باشند، نهايتاً به يك امر واحد خواهد رسيد كه آن امر واحد، وجودي واقعي و ملموس دارد. طبيعت، سنت، فطرت، غريزه، بعثت، امامت، دعا، اجابت، بلا، نبوغ و ... و اثرات آنها بر زندگي ملموس و دست يافتني است و ساخته هيچ فكر و ذهن و انديشه يا حتي فهم نسبي افراد از هستي نيست.
8- از همه مهمتر اينكه اعمالي را كه انسانها انجام مي دهند همگي بر پايه همين موارد صورت ميپذيرد و مادر توليد اعمال، امور فوق مي باشد که اين واقعيت موارد ذيل را با خود به همراه ميآورد:
الف: رفتار و عمل و عكس العمل هر انساني چه ارادي باشد و چه غير ارادي روبناي اصول فوق است.
ب: بنابراين با شناخت دقيق موارد فوق اعمال و رفتار انسان ها قابل تحليل، تبيين، پيش بيني و تشخيص است.
ج: اگر چه هر انساني در طول زندگي خود مي تواند اعمال مختلف در سطوح مختلف از خود بروز دهد و يا افراد هر جامعه اي نيز چنين كنند اما اين نوع اعمالی فقط مخصوص آن فرد يا آن جامعه يا آن زمان خاص نيست بلكه همه اعمال آنها در هر سطحی كه باشد امكان تكرار و صورت پذيري مجدد بر افراد و جوامع مختلف ديگر در همه زمانها چه گذشته و چه آينده وجود دارد و اصولاً تمامي رفتارها شبيه و نزديك به يكديگر اتفاق مي افتد و تنها نوع حادثه يا شرايط بروز آن اعمال با يكديگر فرق دارد ولي ماهيت رفتارها تكراري و شبيه به يكديگر است.
به عنوان مثال انگيزه زياده خواهي و كثرت طلبي كه از بعد غريزي آدميان سرچشمه مي گيرد، در هر دوره ای از تاريخ براي هر كسي كه ظاهر شده باشد يك جهت و عمل خاص را براي او ايجاد مي كند كه رفتار چنين شخصي حتي قابل پيش بيني و تبيين و تشخيص است. او سعي مي كند داشته هاي خود را محكم كند، نظر به داشته هاي ديگران دارد، براي خارج كردن رقيب برنامه ريزي مي كند، راههاي كسب درآمد بيشتر را تجربه مي كند، علوم و تكنولوژي و ... را به خدمت خود مي گيرد و ... هم چنين است رفتار فرد يا جامعه اي كه به دنبال شهوت، قدرت، عبادت، علم، اقتصاد، هنر و ... باشد.
همانطور كه گفته شد فقط نوع حادثه يا شرايط بروز آنها با يكديگر متفاوت است و اگر ما اينگونه رفتارها را عرضي بناميم كه روبناي اصول مطرح شده ی قبل است. اولاً: اين اعمال سطح پذير هستند. ثانياً: حد و حصر مشخص دارند كه مي توانند در چارچوبه حكم يا احكام در آيند.
بنابراين عرضيات رفتار آدميان چه در فرد و چه در اجتماع، قابل قانونگذاري و حكم پذير خواهند بود و اگر حكمي كه از منبعي آگاه به اصول بنيادين رفتار صادر شود يقيناً در هر دوران و زمان و مكان قابل اجرا خواهد بود فقط تطبيق با شرايط، باقي مي ماند كه خود اين تطبيق پذيري نيز داراي حكم و قانون و چارچوبه مخصوص به خود مي باشد.
با اثبات اين موضوع، اينك مشخص مي شود كه احكامي را كه قرآن به عنوان آخرين كتاب تكامل يافته بشري از خود صادر مي كند، احكامي هستند كه در مورد اعمالي صادر شده اند كه قابل تكرار در دوران هاي بعد از خود خواهد بود و اين احكام به دليل ثبات رفتار آدميان، كهنه پذير و حذف شونده نخواهند بود. ديگر آيه اي در قرآن نيست كه به عنوان عرض، بلندي و پستي بپذيرد و احكام قرآني در طول تاريخ ثابت و قابل پيگيري است و ديگر تاريخي و مطرود نخواهد شد. هر حكمي كه در قرآن آمده است از نظر ما مشمول چنين ضابطه اي است و ما آماده ايم كه همه احكام قرآني و اينكه اين امور در آينده و گذشته انسان ها رخ داده و يا بروز خواهند نمود را به اثبات رسانيم و هر كسي حكمي از احكام قرآن را منسوخ مي پندارد آن را طرح كند تا ما آن را اثبات نماييم.
اگر مفسرين تأويلي براي احكام قرآني مي نمايند، اين تأويل بر پايه ی اصول و محور خود قرآن و واقعيت هاي ثابت شده در بيرون از ذهن مي باشد و كسي تأويلي بر اساس بافته هاي ذهن خود ارائه نمي دهد و اگر كسي هم اينگونه تأويل نمايد در صورت عدم اثبات نظراتش بر پايه اصول فوق، يقيناً تأويل او مردود خواهد بود، هيچ كس آن را به عنوان يك برداشت از يك حقيقت نخواهد پذيرفت.
نتيجه اينكه عرضي و ذاتي كردن آيات قرآن امري باطل است و تحليل روشنفكران چند دهه اخير از قرآن ساخته ذهن خود آنها است و بر هيچ اصول عقلاني مبتني نمي باشد.
اكنون آنچه كه از بيان اين مطالب مي توان نتيجه گرفت آن است كه وحي آسماني كه در قرآن رسول جمع شده است، همه براي به تعادل درآوردن انسان با امور فوق است و دادن طرح و ضابطهاي كه مؤمنانِ به آن بتوانند از لا به لاي اين موارد عبور كرده و خداي خويش را دريابند و خود را به هدف خلقت خود كه خلیفه ا... شدن است، برسانند.
بنابراين، تفسير از وحي را نمي توان سليقه اي انگاشت چرا كه بر پايه اموري بنا شده است كه حقيقي و قابل اثبات و داراي ثبات اند و تأويل وحي نيز بايد بر پايه محوري باشد كه حقايق ثابت را در بردارد، نه اينكه از ذهن تأويل كننده يا تفسيركننده برخواسته باشد. تأويل و تفسيرهايي كه اينگونه نباشند را نمي توان معرفت ديني ناميد و براي آنها اعتباري را فرض نمود، بلكه آنها پيرايه هاي دين هستند نه معرفت ديني و آنهايي كه احياگر آرايش ديني هستند نيز بر معرفت ديني و حوزه دين چيزي را افزايش يا كاهش نخواهند داد. تنها كار تأويلگران و مفسرين از وحي و دين، بيرون آوردن حقيقت دين از آلايش ها و آرايش هايي است كه پيرامون وحي يا دين را گرفته. معرفت ديني خود امري ثابت است كه در سطح عموم جامعه قابل فهم و درك و اجرا خواهد بود، اما اين معرفت داراي بطن و زواياي دروني خاص خود مي باشد كه با سير و سلوك و به تعالي رسيدن رونده راه، حقيقت برايش آشكار و هويدا مي گردد. همه اين حقايق در بيرون از ذهن فرد و جامعه و آدميان واقعيتی مسلم و حقيقي دارند. و به سليقه یا پيش داوري یا فرضيه سازي افراد وابسته نمي باشد.
با اين دلايل ديگر هيچ ذره اي از وحي يا اصول ديني عرضي نخواهد بود و بلندي و پستي نخواهد گرفت. ديگر نمي توان دين را ذاتي يا عرضي دانست يا هرمنوتيكي به دين و تفسير آن نگاه كرد چرا كه اصولاً هرمنوتيك نيز با دلايل فوق فرو مي ريزد. حقيقت تأويل پذير نيست، تبيين پذير است و تأويلي مورد قبول است كه تبيين گر حقيقت و واقعيت باشد، نه ساخته و پرداخته ذهن و مفروضات ذهن و يقيناً همه تأويل گران و مفسران اگر پيرامون امور حقيقي عالم دست به تأويل بزنند همگي به يك نتيجه خواهند رسيد و حقيقت خود را آشكار مي كند. مثال صادق و آشكار، آن است كه همه مفسران و تأويل گران طلوع و غروب خورشيد خواهند گفت که خورشيد از شرق طلوع و در غرب غروب خواهد كرد. ميليون ها آدم در گذشته این امر را تأیید کرده و در آينده همين امر را صحه خواهند گذاشت و اگر كساني خلاف آن را بگويند در دركشان از خورشيد و حركت و شرق و غرب و ... دچار اختلال شده اند و يا شايد كوري مادرزاد باشند. چون حقيقت همان است و قابل تأويل و تفسير ديگري نيست.
حقيقت وحي نيز از خورشيد روشن تر و تابنده تر و مشخص تر است و نمي تواند به تعبير و رأي كسي خلاف حركت و جهت خود معني دهد يا بخشي از آن فرو بريزد يا از دور خارج شود، حقيقت هميشه حقيقت است، البته " شلاير ماخر " ( 1768- 1834 ) كه يك متكلم مسيحي بود، هرمنوتيك را براي مبارزه با پوزيتويسم افراطي دوران خود ايجاد كرد تا امور معنوي را از دايره اثباتي خارج كرده و آنها را تحليل و تبييني نموده و به اين وسيله كليسا را حفظ نمايد، اما هرمنوتيك ماخر همان بلايي را بر سر عالم علم آورد كه ايده آليسمِ" بركلي" بر سر فلسفه آورد. ماخر براي به سامان درآوردن تشتت برداشت ها در دين مسيح و تحت تأثير انديشه هاي كانت به جستجوي قواعد عمومي تفسير پرداخت که شايد اين عمل در مورد دين مسيح و كتاب انجيل كه تحريف شده مؤثر باشد. ماخر بطور کلی به هرمنوتيك متن اعتقاد داشت نه حقيقت. اشتباه بزرگ او اين بود كه معناي نهايي متن را به تمام هستي نويسنده گره مي زد نه واقعيت يا حقيقت موجود در كلام نويسنده متن. و اين سفسطه فلسفي ماخر در نظرات شاگرد شيفته او يعني " ويلهلم ديلتاي" ( 1833- 1911 ) به هرمنوتيك روش شناخت ( اپيستومولوژي ) منجر شد و ديلتاي شيوه شناخت علوم معنوي يا انساني را از شيوه شناخت علوم طبيعي جدا كرد و هرمنوتيك را از متن به علوم انساني كشاند. با اين تقسيم بندي ديلتاي نيز مانند ماخر حقيقت را در ذهن نويسنده متن دنبال نكرد بلكه شخصيت فرد را مورد تحليل قرار داد و متن معنوي و انساني را تجلي روح مولف و بروز شخصيت او دانست و سپس شناخت مؤلف را از خود متن مهم تر دانست و حتي اعلام كرد مفسر از مؤلف فراتر مي رود و از سخن وي، او( نویسنده متن) را در مي يابد كه خود مؤلف از دركش ناتوان است. بنابراين شناخت كامل تر مؤلف هدف اصلي هرمنوتيك در حوزه فهم است؛ اين همان شيوه اي است كه شبه روشنفكران دهه هاي اخير ايران به آن مبتلا شده اند تا جايي كه خودشان را در فهم وحي از قرآن اولی تر از خود قرآن و وحي مي دانند.
داستان سفسطه هرمنوتيكي در نظرات " هايدگر" (1889- 1976 ) به عالم فلسفه وارد شد و هرمنوتيك را وارد هستي و تفسير آن نمود و به جاي سوال من چيستم در فلسفه، سوال من چگونه مي فهمم را مقدم شمارد و سپس " گادامر" ( 1960 ) در كتاب حقيقت و روش، زبان را همان انديشه و فكر تلقي نمود و به نسبيت هرمنوتيكي روي آورد. او معتقد بود هيچ كس آنچه را كه ديگري ببيند به شكلي كه او مي بيند نمي تواند ببيند زيرا يكساني در نگاه مستلزم يكساني در سنت است و سنت هيچ دو نفري يكسان نيست. او فهم را نوعي تفسير مي داند و مي گويد هرمنوتيك هر فهمي را در برمي گيرد و مي افزايد جهان فهم هاي شخصي و زماني است، هر كسي فهمي خاص در هر زمان دارد. فهم ها نه فقط به لحاظ افراد متنوع و متفاوتند بلكه حتي فهم هاي يك فرد نيز در عمود زمان گرفتار تحول و دگرگوني مي شوند. نه فهم مشتركي بين افراد وجود دارد و نه يك فرد در زمانهاي مختلف داراي فهم يكساني است. با اين ديدگاه همه تفاسير معتبر است و به يك معني هيچ تفسيري معتبر نيست. اگر خوب به اين نظرات هرمنوتيكي دقت شود، كاملاً واضح است كه چطور فلسفه جاي خود را به سفسطه داده است. آيا اين همان سفسطه اي نيست كه در دوران سقراط، افلاطون و ارسطو پديد آمد و سقراط جام شوكران را براي نابودي آن نوشيد؟. اين همه حقيقت مطلق در عالم موجود است ( كه ما در اين نوشتار به شرح آن پرداخته ايم ) اما هرمنوتيك سفسطه گر همه را انكار مي كند. همين باور در ذهن شبه روشنفكران دهه هاي اخير ايران نيز رسوخ كرده و بر اساس همين تفكر به سوي وحي و قرآن و رسالت پيامبر هجوم آورده اند.
آقاي سروش در آخرين پاسخ خود به منتقدانش در ارديبهشت 1387 چنين مي نويسند:
«آنچه معجزه بود شخصيت او ( محمد (ص)) بود و قرآن به تبع او معجزه شد شايد اگر اين كتاب را افلاطون مردي عرضه مي كرد معجزه نبود» و در جايي ديگر مي گويد « محمد كتاب وجود خود را كه ميخواند قرآن مي شد» اين همان ديدگاه سفسطه گر هرمنوتيكي نسبيتي است كه گادامر آن را بيان داشته است كه خود اين انديشه به وسيله هرمنوتيك پسامدرن، يورگن هابرماس و اريك هيرش رد و نقد شده است. سوالي كه هابرماس و هيرش از گادامر مي كنند اين است: چنين ديدگاهي آيا به یکباره به نابودي اعتبار تفسير نخواهد انجاميد و آيا معياري براي ارزيابي صحت يا دقت تفاسير باقي مي ماند؟
و ما از آقاي سروش سوال مي كنيم انكار حقيقت هستي و تنها با هرمنوتيك نسبيتي، قرآن و وحي را تعبير كردن، جايي براي وحي و پيامبر و خدا مي گذارد؟ بسط تجربه نبوي و وحي در حقيقت انكار وحي و نياز انسانها به حقيقت وحي نيست؟ آقاي سروش در جاي جاي سخنان خود اعلام مي دارد كه به رسالت حضرت محمد (ص) معتقد بوده و او منكر وحي و قرآن نيست. حال قسم حضرت عباس ايشان را باور كنيم يا دم خروسي را كه از لاي لباس سفسطه هرمنوتيكي ايشان بيرون آمده است؟
خرداد 1387
حسين كهفي
پینوشتها:
1- تعداد 225 آيه، كه 2/3 درصد آيات قرآن در رابطه با شيطان و جن وانس است.
2- و جنود ابليس اجمعون- قالوا و هم فيها يختصمون. (آيات 95 و 96 سوره شعراء).
و همه سپاهيان ابليس را- و در حالي كه در جهنم با يكديگر به نزاع پرداخته اند، مي گويند.
3- واستفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك و شاركهم في الاموال و الاولاد وعدهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا – ( سوره اسرا، آيه 64)
با فرياد خويش هر كه را تواني از جاي برانگيز و به ياري سواران و پيادگانت بر آنان بتاز و در مال و فرزند با آنان شركت جوي و به آنها وعده بده. و حال آنكه شيطان جز به فريبي وعده شان ندهد.
4- يا ايها الذين امنوا اذكروا نعمه ا... عليكم اذجاءتكم جنود فارسلنا عليهم ريحاً و جنودًا لم تروها و كان ا... بما تعملون بصيرا- اذجاؤكم من فوقكم و من اسفل منكم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون با... الظنونا. ( آيات 9 و 10 سوره احزاب)
اي كساني كه ايمان آورده ايد، از نعمتي كه خدا به شما داده است ياد كنيد، بدان هنگام كه لشكرها بر سر شما تاخت آوردند و ما باد را و لشكرهايي را كه نمي ديديد بر سرشان فرستاديم و خدا بدانچه مي كرديد بينا بود. آنگاه كه از سمت بالا و از سمت پايين بر شما تاختند، چشمها خيره شد و دلها به گلوگاه رسيده بود و به خدا گمان هاي گوناگون مي برديد.

قرآن كريم به عنوان بزرگ ترين معجزه انبياء، از سوي خداوند به وسيله ي حضرت محمد (ص) آخرين فرستاده و رسول در ميان مردم جهان، نازل شده است. دلايلي كه پيامبران براي اثبات ادعاي خود مي آورند، معجزات آن ها است تا بدين وسيله مردم به آن ها اعتماد پيدا كرده و راه راست و صلاح را فهم نموده و بپيمايند

در نوشتار پيشين نقدي بر ادعاي كلامي و عرفاني سراينده كتاب «بسط تجربه نبوي» وارد نموديم كه اينك به جمع بندي آن نقد و گفتاري بيشتر در اين زمينه مي پردازيم مجموعه اين نقدها را مي توان به صورت ذيل خلاصه نمود.

در ادامه ی نوشتار گذشته كه در نقد عقايد شبه روشنفكران چند دهه اخير بيان شد، قصد دارم به شرح و نقد ديدگاه فلسفي اين گروه پيرامون نظريات آنها بپردازم تا پوچي ديدگاه راسيوناليستي آنان را كه بر پايه پوزيتويسم افراطي استوار است طرح نمايم
Comments
Add a Comment
No comments yet. Be the first to comment!